بایگانیِ آوریل, 2010

دوشنبه ۲۳/فروردین/۱۳۸۹ – ۱۲/اپریل/۲۰۱۰

در اروپا و امریکا در سال‌های اخیر رسم شده است که کتاب‌هایی چاپ شود که در زمینه‌های گوناگون موضوع‌های پیچیده یا دراز را به صورت خلاصه و فشرده و مختصر (و گاه غیرمفید!) برای همگان منتشر می‌کنند. برخی از این کتاب‌ها بیشتر برای ذائقه‌ی جامعه‌ی مصرفی و زندگی سوپرمارکتی تولید می‌شود که مردم وقت زیادی ندارند و از سویی دوست دارند همه چیز را «تجربه» کنند و از آن سر دربیاورند. برای نمونه شما مجموعه کتاب‌هایی می‌بینید مانند «… در یک هفته»، «… در ۲۴ ساعت»، «… برای خنگ‌ها» (for Dummies…)، و مانند آن. روشن است که با خواندن کتاب «مدیریت در یک هفته» نمی‌توان مدیر خوبی شد. اما دست کم عده‌ای خیالشان راحت می‌شود که با مدیریت آشنا شده‌اند.

به تازگی مجله‌ی آلمانی اشپیگل ویژه‌نامه‌ای درباره‌ی تاریخ ایران منتشر کرده است که آدم را یاد همان کتاب‌ها می‌اندازد. عنوان این ویژه‌نامه چنین است: «تاریخ: ایران از ابرقدرت باستانی تا خداسالاری مُلایان» (Geschichte: Persien Supermacht der Antike, Gottesstaat der Mullahs). این ویژه‌نامه ۱۵۰ صفحه دارد و من نمی‌دانم چه گونه می‌توان در ۱۵۰ صفحه تاریخ ایران از هخامنشیان تا امروز را بررسی کرد. من هنوز این شماره از اشپیگل را ندیده‌ام و زیاد هم آلمانی نمی‌دانم اما عکس روی جلد خود می‌تواند گویای محتوای آن باشد:


عکس روی جلد ویژه‌نامه‌ی اشپیگل درباره‌ی تاریخ ایران – مارچ ۲۰۱۰ م./ فروردین ۱۳۸۹ خ. (برای آگاهی بیشتر روی عکس کلیک کنید).

ترجمه‌ی روی جلد:

تاریخ
ایران: [از] ابرقدرت باستانی، [تا] خداسالاری ملایان
زرتشت: اختراع‌کننده‌ی جهنم
شعر: در باغ زبان
شاه در تبعید: گفت وگو با شاهزاده رضا پهلوی

همان طور که می‌بینید از یک سو عکس کورش را گذاشته و سپس نقاشی نبرد داریوش سوم هخامنشی با اسکندر مقدونی و در کنار آن عکس آیت الله خمینی آمده است که انگار گوشه‌ی چشمی به تاریخ شاهنشاهی هخامنشی دارد. در زیر هم از راست محمدرضا پهلوی و فرح دیبا و نقاشی پارسه [=تخت جمشید] آمده است.

به یاد داریم که تابستان سال گذشته (۱۳۸۸ خ/ ۲۰۰۹ م) همین مجله‌ی اشپیگل در مقاله‌ی جنجالی خود استوانه‌ی کورش را فریب و تبلیغات حکومت پهلوی خواند و گفت که شاه ایران سازمان ملل را گول زد. کورش حاکم خونریزی بود که مردم را وادار می‌کرد که به پایش بیفتند و … دکتر کاوه فرخ پاسخ مستدلی به این ادعاهای بی‌پایه داد اما به خاطر این دفاع از میراث تاریخی و فرهنگی ایران آماج حمله‌های شخصیتی و اینترنتی شد. یعنی برخی آقایان اروپایی ناراحت شدند که چه طور یک ایرانی به خودش حق می‌دهد درباره‌ی تاریخ خودشان اظهار نظر کند و در برابر ما حرف بزند.

برگردیم به همین ویژه‌نامه:

این اشتباه بسیار رایج و گسترده است و حتا خود ما ایرانیان نیز بسیار آن را انجام می‌دهیم که تاریخ ایران را از دوران هخامنشیان آغاز می‌کنیم. یعنی دوران پادشاهی ماد را نادیده می‌گیریم و عیلام را هم فراموش می‌کنیم. حال آن که این هر دو بخش مهمی از تاریخ ما هستند و بر شکل‌گیری دولت هخامنشیان تاثیر فراوانی داشته‌اند.

نکته در این است که رسانه‌های اروپایی و امریکایی با کنار هم قرار دادن ایران باستان – با تصویر کلیشه‌ای «استبداد شرقی» و «دموکراسی یونانی» که همواره در فیلم‌ها و کتاب‌ها و مدرسه‌هایشان تکرار می‌شود و در همان جریان سال گذشته یوزف وایسهوفر نیز آن را تکرار کرد که «کورش نیز مانند همه‌ی شاهان شرقی خودکامه و خونریز بود» – و وضعیت سیاسی ایران امروز و مسئله‌ی هسته‌ای و … پیام‌های فراوانی برای گمراه‌سازی مخاطبان خود می‌فرستند و راه سوءاستفاده‌های سیاسی را باز می‌کنند. حال آن که همه‌ی ما ایرانیان به خوبی آگاهیم که حکومت جمهوری اسلامی ایران از همان روزهای نخست – به همراهی توده‌ای‌ها و دیگران – نظر و برنامه‌ی خود را درباره‌ی تاریخ باستانی ایران آشکار کرد و می‌دانیم هرگز به طور رسمی هیچگونه احساس نزدیکی و همدردی‌ای نسبت به این بخش از تاریخ ما نشده است. حتا همین سال گذشته تصمیم گرفته شد که نام پادشاهان از کتاب‌های تاریخ مدرسه‌ها حذف شود، پارسه و دیگر آثار باستانی را نشانه‌های به جا مانده از دوران کفر و ستم خواندند و .. حتا درصدد از میان بردن آثار آن دوره به هر راه ممکن هستند مانند ساختن جاده و سد و هتل و … (نیازی نمی‌بینم که تکرار کنم نادیده گرفتن هر بخشی از تاریخ ایران چه پیش از اسلام چه پس از اسلام، چه پیش از انقلاب و چه پس از انقلاب نگاه سالمی و رویکرد درستی نیست. تاریخ پیشااسلامی همان قدر مهم است که تاریخ پسااسلامی. تمام اینها در ساخت هویت و کیستی ما نقش دارند…)

آقای فرج سرکوهی در پایگاه رادیو فردا به معرفی این ویژه‌نامه‌ی اشپیگل پرداخته است. وی عنوان ویژه‌نامه را به اشتباهی یا عمد «پارس: ابرقدرت باستانی تا دولت خدایی» ترجمه کرده است. یعنی به جای «ایران» عنوان «پارس» را گذاشته و «ملایان» را حذف کرده است. با درستی این عنوان کار ندارم اما در ترجمه باید دقت و امانت را در نظر داشت. در متن گزارش هم (شاید به اشتباه) نام برت فرگنر (Bert Fragner) به صورت فراگنل نوشته شده بود که اکنون درست شده است. در تمام گزارش آقای سرکوهی، به جای ایرانیان «پارسیان» آمده است که اشتباه است.

وی در معرفی اشپیگل آن را «از معتبرترین نشریات آلمان و اروپا» خوانده است. باید پرسید اگر مجله‌ی اشپیگل در زمینه‌ی روزنامه‌نگاری و مسئله‌های سیاسی روز اروپا معتبر است آیا در زمینه‌ی تاریخی – به ویژه تاریخ ایران – نیز معتبر است؟ اگر به فرض شبکه‌ای تلویزیونی در زمینه‌ی ورزش معتبر است هرچه در زمینه‌ی اخترشناسی هم پخش کند معتبر است؟ حتا آیا اگر کسی (مانند یوزف وایسهوفر) در زمینه‌ی آشورشناسی کارشناس است نظرهایش درباره‌ی هخامنشیان نیز معتبر است؟

آقای سرکوهی می‌نویسد:

فراگنر – که در جهان ايران‌شناسی به شجاعت فکری و نقد مفاهيم کليشه‌ای شهره است – در اين مصاحبه با اشاره به پيوند فرهنگ ايرانی با فرهنگ اقوام هندواروپائی در دوران باستان، بر آن است که جهان‌نگری دوبنی و تقابل مطلق شده خير و شر از ابداعات پارسيان است. فراگنر می‌گويد: «پارسيان بودند که شيطان را خلق کردند.»

پرفسور فراگنر در اين مصاحبه برداشت کليشه‌ای را درباره محتوی حقوق بشری منشور کورش هخامنشی به چالش می‌طلبد و برداشتی را که کورش و ديگر شاهان هخامنشی از جمله داريوش اول را از بنيادگذاران «امپرطوری ايران» و «هويت ايرانی» می‌داند، نقد می‌کند.

داشتن شجاعت فکری ستودنی است و نقد مفهوم‌های کلیشه‌ای نیز. اما برای نقد باید مایه‌ی آن را هم داشت. آقای فرگنر استاد بازنشسته‌ی دانشگاه بمبرگ (Bamberg) آلمان است که از نظر ایران‌شناسی چندان دانشگاه شناخته‌شده‌ای نیست. در صفحه‌ی معرفی این دانشگاه آمده که تا سال ۱۹۷۹ م./۱۳۵۸ خ کالج بوده و از همان سال عنوان دانشگاه یافته است. من در کتابفروشی برخط آمازون هم نام برت فرگنر را جست‌وجو کردم و در کتاب‌های تاریخی انگلیسی چیزی از ایشان به دست نیامد. در کتاب‌هایی هم که به زبان آلمانی از ایشان منتشر شده است در بیشتر موردها نام او نویسنده‌ی دوم یا سوم بود. بیشتر این کتاب‌ها هم در دهه‌ی ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ م. نگاشته شده‌اند. تنها تک‌نگاری (monogram) که از او پیدا کردم کتابی است که در سال ۱۹۷۹ م./ ۱۳۵۸ خ. منتشر شده است و عنوان آلمانی آن چنین است:

Persische Memoirenliteratur als Quelle zur neueren Geschichte Irans

یعنی «خاطره‌نویسی‌های پارسی به عنوان منبع در تاریخ ایران امروز». آن طور که از عنوان دیده می‌شود این کار ربطی به تاریخ ایران باستان ندارد. بنابراین به نظر من این ادعا که برت فرگنر در جهان ایران‌شناسان فرد معتبری است زیاد درست نیست زیرا هیچ اثر معتبری که او نویسنده‌ی نخست آن باشد در دست نیست. جستجو در بخش کتاب‌های گوگل نیز نتیجه‌ی مشابهی به دست می‌دهد.

از این موضوع چشم‌پوشی می‌کنیم و به سراغ خود ادعای ایشان می‌رویم: نخست این که اگر منظور از «پارسیان» ایرانیان باشد گفتم که آقای سرکوهی اشتباهی ترجمه کرده است. اگر هم منظور برت فرگنر از پارسیان همان هخامنشیان باشد مفهوم خیر و شر از باورهای دیرین ایرانیان و پیش از هخامنشیان است. (به گفته‌ی مری بویس و گراردو نیولی – که هر دو از ایران‌شناسان برجسته و سرشناس هستند و اثرهای فراوانی از ایشان منتشر شده – زمان زرتشت دست کم ۱۳۰۰ سال پیش از میلاد یعنی ۷۰۰ سال پیش از هخامنشیان بوده است.) دوم این که «پارسیان شیطان را خلق نکردند» بلکه در جهان‌بینی و دین‌های ایرانی مفهوم اهریمن وجود داشت که لزوما با شیطان و ابلیس در دین‌های سامی یکی نیست.

اگر کورش و داریوش یکم بنیاگزار «امپراتوری ایران» نبودند چه کسی بود؟ نبوکدنضر [=بخت‌النصر]؟ سناخریب؟ آشور بانی‌پال؟ رامسس؟ اسکندر مقدونی؟ یا شاید فتحعلی شاه قاجار؟

بخش دیگری از سخنان این «ایران‌شناس» را به نقل از آقای سرکوهی می‌خوانیم:

از منظر پرفسور فراگنر مفهوم هويت ايرانی و ايران به دوران هخامنشی و اشکانی مطرح نبود، واژه ايران برای نخستين بار به دوران ساسانيان و مفهوم ايران چون واحد جغرافيایی-سياسی مستقل نخستين بار به دوران حکومت سلاطين مغول بر ايران مطرح شد.

پرفسور فراگنر در مصاحبه با اشپيگل نظريات بحث‌انگيز و نقادانه‌ای را در باره هويت ايرانی، اسلام و عرفان ايرانی، روند رشد و توسعه زبان دری پس از اسلام، شعر کلاسيک فارسی، انقلاب اسلامی و نسبت سنت و مدرنيته در ايران امروز مطرح می‌کند.

ایرادی که برخی به استوانه‌ی کورش می‌گیرند آن است که می‌گویند در آن از «حقوق بشر» نام برده نشده است. یعنی انتظار دارند این اصطلاح با همین شکل در استوانه‌ی کورش آمده باشد. محتوای آن مهم نیست. یعنی در زمانی که آشوریان به ویران کردن و کشتار همگانی دشمنان خود و سرزمین‌های فتح کرده‌ی خود می‌بالیدند و می‌نازیدند کورش پس از گشودن بابل مردم را آزاد گذاشت و نگذاشت به کسی آسیب برسد. لابد ایشان در آثار به جا مانده از کورش و داریوش به دنبال عبارت «امپراطوری ایران» (با همین نگارش!) گشته و چیزی پیدا نکرده است.

می‌بینیم که این ایران‌شناس درباره‌ی تمام تاریخ ایران از زمان هخامنشیان تا انقلاب اسلامی کارشناس و خبره است و در همه زمینه‌ها – به طور بحث‌برانگیزی! – اظهارنظر می‌کند. جست‌وجو در بخش کتاب‌های گوگل نشان می‌دهد که برت فرگنر در سال ۱۹۸۹ م./۱۳۶۸ خ. نیز مقاله‌ای با همین عنوان در نشست «انجمن مطالعات خاورمیانه در امریکای شمالی» (Middle East Studies Association of North America Meeting) – وابسته به دانشگاه آریزونای امریکا – در شهر تورنتوی کانادا منتشر کرده است به نام «پرسشی درباره‌ی ایران به عنوان مفهوم سیاسی». در همان سال ۱۹۸۹ ایران‌شناس نامور ایتالیایی، گراردو نیولی، کتابی نوشته به نام «مینه [=ایده]ی ایران» که به طور مفصل به این موضوع در دوران پیش از اسلام پرداخته است. هم چنین یک مجموعه کتاب به همت «بنیاد سودآور» منتشر شده با نام «مینه [ایده]ی ایران» که پیشتر به معرفی آن پرداخته‌ام و شامل مقاله‌هایی از ایران‌شناسان و پژوهندگان معتبرتری از برت فرگنر است.

درباره‌ی ایران پس از ساسانیان نیز پیشتر نوشته‌ام و اگر این «ایران‌شناس» با ادبیات و تاریخ ایران پس از اسلام آشنا بود می‌دانست که فردوسی و انوری و ناصر خسرو و نظامی و خاقانی و قطران تبریزی و دیگر شاعران و نویسندگان و تاریخ‌نگاران ایرانی چه اندازه از ایران به عنوان واحد سیاسی و کشور نام برده‌اند و در آن زندگی کرده‌اند. دیلمیان و سامانیان و زیاریان و … همه ادعای جانشینی و میراث ساسانیان را داشتند. حمله‌ی مغول اگر اثری داشت همانا ویرانی و کشته شدن شمار فراوانی از ایرانیان بود. البته خلافت نیمه‌جان عباسی را نیز از میان برداشت.

متاسفانه بسیاری از ما ایرانیان هرچه را بیگانگان بگویند چشم بسته می‌پذیریم.

درباره‌ی عنوان «زرتشت: اختراع‌کننده‌ی جهنم» – که روی جلد آمده – وارد بحث نمی‌شوم.

پی‌نوشت:
می‌خواستم درباره‌ی نام ایران در سنگ‌نبشته‌های داریوش و دیگر سندها پی‌نوشتی بیافزایم که پس از پخش این نوشتار متوجه شدم که رادیو آلمان (دویچه وله) گزارش مفصل‌تری از این ویژه‌نامه دارد که به زودی جداگانه درباره‌ی آن خواهم نوشت. از دیگر دوستان و کارشناسان و ایران‌دوستان نیز می‌خواهم در وبلاگ‌ها و سایت‌های خود به طور مستدل و مستند به این دروغ‌ها و آشفته‌گویی‌ها و به قول حافظ «عرض شعبده»ها پاسخ دهند.

Advertisements

چهارشنبه ۱۸/فروردین/۱۳۸۹ – ۷/اپریل/۲۰۱۰

همان طور که پیشتر در نوشتار «فرهنگ‌های زبان پارسی» نوشته‌ام، شمس‌الدین محمد پسر هندوشاه نخجوانی مشهور به «شمس منشی» در سال ۷۲۸ ق / ۷۰۷ ش / ۱۳۲۸ م. فرهنگ یا واژه‌نامه‌ای پارسی به پارسی نوشت به نام «صحاح الفُرس» که به غیاث‌الدین محمد، وزیر اتابکان لر، تقدیم شده است. غیاث‌الدین محمد پسر خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی، وزیر دانشمند ایرانی دولت ایلخانان بود. شمس منشی کتاب دیگری دارد به نام «دستور الکاتب فی تعیین المراتب» که به نثر اداری و نگارش‌های دیوانی پرداخته است.

شمس منشی به سبک اضافه‌ی فرزندی در زبان پارسی گاهی «محمد ِ هندوشاه نخجوانی» نیز گفته شده و چون پدرش «هندوشاه نخجوانی» بوده گاهی با پدرش اشتباه شده است. پدر شمس منشی، یعنی فخرالدین هندوشاه پسر سنجر نخجوانی، نیز خود از نویسندگان و شاعران برجسته‌ی ایرانی بود که اثر مشهور وی به نام «تجارب السلف» [=تجربه‌های گذشتگان] در زمینه‌ی تاریخ نشانه‌ای از شیوایی نثر و نگارش او است. تاریخ دقیق درگذشت هندوشاه نخجوانی روشن نیست اما چون پسرش در پیشگفتار «صحاح الفرس» از پدرش با عنوان مرحوم نام می‌برد آشکار می‌شود که در سال ۷۲۸ ق. درگذشته بوده است. هندوشاه (پدر) شعر نیز می‌گفته و پسرش محمد در کتاب «صحاح الفرس» نمونه‌هایی از شعرهای پدرش را به عنوان شاهد مثال آورده است. هم چنین جویا جهان‌بخش در مقاله‌ای در فصل‌نامه‌ی «آینه‌ی میراث» (دوره‌ی جدید، سال ۴ شماره ۳۳ و ۳۴، تابستان و پاییز ۱۳۸۵ خ./ ۲۰۰۶ م.) به بررسی سروده‌های بازیافته‌ی هندوشاه (پدر) پرداخت.

در کتاب‌های گذشتگان از اثر دیگری به نام «صحاح العجم» اثر هندوشاه نخجوانی نیز نام برده شده است. استاد شادروان عباس اقبال آشتیانی بر این باور بود که این «صحاح العجم» نام دیگری برای همان «صحاح الفرس» است. اما شادروان علامه دهخدا در دیباچه‌ی فرهنگ خود می‌گوید که «صحاح العجم» اثر هندوشاه (پدر) بوده است و پسرش به تقلید از پدر فرهنگی نوشته و نام آن را «صحاح الفرس» گذاشته است. دکتر عبدالعلی طاعتی ویرایش صحاح الفرس را به عنوان پایان‌نامه‌ی دکتری خود در ادبیات پارسی برگزید و در سال ۱۳۴۱ ش./ ۱۹۶۲ م. آن را از راه بنگاه نشر و ترجمه‌ی کتاب در تهران منتشر کرد و در پیشگفتار خود به تفصیل به موضوع تفاوت «صحاح العجم» و «صحاح الفرس» پرداخت.

از کتاب صحاح العجم نسخه‌ای در دست نبود و باور بر آن بود که این کتاب نیز واژه‌نامه‌ی پارسی به پارسی است. تا این که در سال ۱۳۶۱ خ./۱۹۸۳ م. دکتر غلامحسین بیگدلی تبریزی از راه مرکز نشر دانشگاهی نسخه‌ای از این کتاب را منتشر کرد که خود به خط نسخ و نستعلیق آن را نوشته بود. دکتر بیگدلی نیز در پیشگفتار کتاب «صحاح العجم» به بررسی تفاوت این دو کتاب پرداخت. جالب این که در این چاپ، صحاح العجم به صورت واژه‌نامه‌ای پارسی-ترکی ارائه شده است و بخش دوم کتاب عبارت است از شرح دستور زبان پارسی نگاشته شده به زبان ترکی. دکتر بیگدلی می‌نویسد که نخستین بار «حسن زرینه زاده‌ی تبریزی» در «مجله‌ی باکی» – چاپ باکو – از وجود نسخه‌ای از این کتاب در کتابخانه‌ی براتیسلاوا (در چکسلواکی آن زمان) خبر داد. گویا دکتر بیگدلی نیز ویراست خود را بر پایه‌ی همان نسخه تهیه کرده است. دکتر بیگدلی نسخه‌ی دیگری از کتاب «صحاح العجم» را در سال ۱۳۶۶ خ./ ۱۹۸۷ م. از راه انتشارات وحید منتشر کرد با عنوان «صحاح العجم: نسخه‌ی غازان» که از روی نسخه‌ی یافت شده در کتابخانه‌ی فرهنگستان علوم شهر غازان (در جنوب شرقی سن پیترزبورگ روسیه) است.

در پیشگفتار کتاب اول دکتر بیگدلی (سال ۱۳۶۱ خ.) آمده است که هندوشاه (پدر) زبان‌های پارسی و عربی و پهلوی و ترکی را به خوبی می‌دانسته است و واژه‌های پهلوی را نیز در فرهنگ خود گنجانده است. اما اشتباه بیگدلی در این است که این پهلوی را همان پهلوی ساسانی دانسته و در کمانک جلوی آن نوشته «پارسی میانه». حال آن که در تاریخ و جغرافیای زمان هندوشاه نخجوانی – همان طور که حمدالله مستوفی نیز در کتاب «نزهة القلوب» خود نوشته است – منظور از پهلوی در واقع زبان مردم اران و شروان و آذربایجان و همدان و زنجان است و نمونه‌های آن دوبیتی‌ها و ترانه‌های بابا طاهر عریان است که در اصطلاح ادبیات به آنها «پهلویات» یا «فهلویات» می‌گویند. در زمان هندوشاه هنوز مردم اران و شروان و آذربایجان و همدان و زنجان به زبان پهلوی صحبت می‌کردند و زبان ترکی را نمی‌دانستند. پیش از آن که در دوران صفویان زبان مردم این منطقه به ترکی تغییر کند آنان به زبان پهلوی سخن می‌گفتند. این پهلوی به زبان گیلکی و لری نزدیک است و امروزه «تاتی» نیز خوانده می‌شود و هنوز در برخی از روستاهای آذربایجان و زنجان و همدان بدان سخن می‌گویند. احمد کسروی در مقاله‌ی «آذری یا زبان باستانی آذرپادگان» به معرفی ویژگی‌های آن پرداخت و استاد احسان یارشاطر نیز به صورت مفصل‌تری بدان پرداخته است. در کتاب تازه یافته‌ی «سفینه‌ی تبریز» نمونه‌های بیشتری از این زبان به دست آمده است. و دیوان «بدر شروانی» نیز بیت‌هایی از این گویش در خود دارد.

در دانشنامه‌ی ایرانیکا آمده است که کتاب «صحاح العجم» نوشته‌ی فخرالدین هندوشاه نخجوانی (درگذشته نزدیک ۷۳۰ ق./ ۱۳۳۰ م.) است. اما در دوران عثمانیان نوشتن فرهنگ‌های پارسی-ترکی گسترش یافت و یکی از این‌ها کتابی است به نام «صحاح العجمیه» نوشته‌ی تقی‌الدین محمد ابن پیرعلی بَرگوی(درگذشته به سال ۹۸۱ ق/ ۱۵۷۳ م.) یعنی نزدیک ۲۵۰ سال فاصله بین این دو نفر بوده است. صحاح العجمیه در اصل واژه‌نامه‌ی پارسی-عربی بوده و در میان خط‌ها ترجمه‌ی ترکی نیز افزوده شده بوده و در برخی نسخه‌ها ترجمه‌های عربی نیست و تنها واژه‌های پارسی با نوشته‌های ترکی آمده است. (نام برگوی یا برگیلی با الفبای لاتین به شیوه‌های گوناگون نوشته می‌شود:Birgavi / Birkawi / Birgivi / Birgili برای آگاهی بیشتر درباره‌ی او به درآیه‌ی مربوط به او در دانشنامه‌ی جهان اسلام نگاه کنید)

اتفاقا در «کتابخانه‌ی دیجیتال جهان» به کتابی برمی‌خوریم که از دانشگاه بوسنی-هرزه‌گوین به دست آمده و نام آن به اشتباه «صحاح العجم» اثر هندوشاه نخجوانی نوشته شده است. اما با نگاه به صفحه‌ی ۱۴ این دستنوشته می‌بینیم که نویسنده نام آن را «صحاح العجمیه» گذاشته است و در صفحه‌ی ۱۱۵ نیز تاریخ پایان نگارش آن ۹۷۱ قمری (سنه احدی و ستین و سبعمائه) نوشته شده است. این همان کتابی است که دکتر بیگدلی در سال ۱۳۶۱ خ. به اشتباه به نام «صحاح العجم» اثر هندوشاه نخجوانی منتشر کرده است.

در واقع مجله‌ی باکی – چاپ باکو – در راستای برنامه‌ی استالین برای بازنویسی تاریخ قفقاز و حذف فرهنگ ایرانی آن منطقه، از شباهت نامی «صحاح العجم»، اثر هندوشاه نخجوانی (درگذشته ۷۳۰ ق)، و «صحاح العجمیه»، اثر محمد ابن پیرعلی برگیلی (درگذشته ۹۸۰ ق.)، سوءاستفاده کرده و سعی کرده کتابی را که در عثمانی و ۲۵۰ سال پس از مرگ هندوشاه نحجوانی نوشته شده به هندوشاه نخجوانی نسبت دهد و بگوید که از قدیم در منطقه‌ی قفقاز و نخجوان زبان ترکی نگارشی رایج بوده است. گویا دکتر بیگدلی نیز در دام این دروغ افتاده است. این دروغگویی و جعل تاریخ و سوءاستفاده از شباهت‌های نامی نمونه‌ی دیگری دارد و آن انتشار دیوان شعرهای ترکی نظامی قونیه‌ای (قونوی) است به نام دیوان شعرهای ترکی نظامی گنجه‌ای (گنجوی). یعنی باز یک اثر ترکی در سده‌های دیرتر در سرزمین عثمانی را به شاعری ایرانی در قفقاز نسبت داده‌اند تا برای زبان ترکی در قفقاز تاریخ جعلی بسازند.

جالب آن که در «بنیاد دست‌نوشته‌های خاوری» روسیه (Institute of Oriental Manuscripts (IOM وابسته به فرهنگستان علوم روسیه در دانشگاه سن پیترزبورگ، همین ادعای دروغ و اشتباه تکرار شده است و واژه‌نامه‌ی پارسی-ترکی «صحاح العجمیه» نوشته‌ی محمد ابن پیرعلی برقوی به هندوشاه نخجوانی نسبت داده شده است و آن را «قدیمی‌ترین اثر به زبان اوغوزی (آذربایجانی)» خوانده است.

در کتاب «فرهنگ‌های آغازین زبان پارسی: از سده‌ی یازدهم تا پانزدهم» (Early Persian Lexicography: Farhangs of the Eleventh to the Fifteenth Centuries)، نوشته‌ی سولومان بایوسکی (Solomon Baevskii)، استاد بازنشسته‌ی دانشگاه سن پیترزبورگ تنها به کتاب صحاح الفرس شمس منشی پرداخته است و نامی از فرهنگ پارسی-ترکی هندوشاه نخجوانی نیامده است.

خط پارسی یا خط عربی

منتشرشده: آوریل 6, 2010 در فرهنگ, زبان

سه‌شنبه ۱۷/فروردین/۱۳۸۹ – ۶/اپریل/۲۰۱۰

به تازگی این سخن در میان برخی ایرانیان – به گمانم شاید بیشتر از راه شبکه‌های بی‌دروپیکر لس آنجلسی – رایج شده است که این خط ما خط عربی است. شاید این ایرانیان ساکن امریکا نیز زیر تاثیر نادانی و بی‌خبری فرهنگی امریکاییان از جهان، فکر می‌کنند که خط ما خط عربی است. اگر در همان امریکا کسی خط انگلیسی را ببیند و به آنها بگوید که خط شما خط ایتالیایی یا فرانسوی است آیا کسی به او نمی‌خندد؟ آیا اصلا او را جدی می‌گیرند؟ کسانی که می‌گویند که خط ما خط عربی است گویا آشنایی زیادی با تاریخ خط ما ندارند. از این رو کمی به این موضوع می‌پردازم.

استاد محمدتقی بهار در صفحه‌های ۹۰ تا ۱۰۰ جلد یکم کتاب «سبک‌شناسی» درباره‌ی خط چنین می‌گوید:

خط ثمودی و لحیانی و صفوی [=مربوط به سرزمین صفاة در سوریه] و هم چنین نبطی را می‌توان از امهات خطوط عربی شمرد ولی هیچکدام مربوط به خود عرب نیست و از خود عرب و در سرزمین حجاز و یثرب تا امروز آثار خطی که منسوب به عرب و مربوط به ایام و تواریخ معروف آن جماعت باشد به دست نیامده است.

سپس دو نمونه از خط «عربی» پیش از اسلام را آورده است:

سنگ‌نبشته‌ی زَبَد (نام خرابه‌ای در نزدیکی رود فرات) که زمان آن را ۵۱۱ میلادی دانسته‌اند:

بازخوانی لیتمان از این سنگ‌نبشته:

به نصر الاله شرحو بر امت منفو و ظبی بر مر القیس
و شرحو بر سعد و وستریحو (بتمیمی)

برگردان به پارسی: به یاری خدا، «شرحو پسر امت منفو» و «ظبی پسر امرءالقیس» و «شرحو پسر سعد» و «وستریحو بتمیمی».

سنگ‌نبشته‌ی حران که تاریخ آن را سال ۵۶۸ میلادی دانسته‌اند:

بازخوانی لیتمان از این سنگ‌نبشته:

اَنا شُرَحیل بن ظَلُمو بَنَیتُ ذا المرطول سنه ۴۶۳ بعد مَفسد خیبر بعم.

برگردان به پارسی: من «شرحیل پسر ظالم» این مرطول را به سال ۴۶۳، پس از ویرانی خیبر، در یک سال ساختم.

استاد بهار در ادامه می‌نویسد از ابن عباس (پسر عموی پیامبر اسلام) نقل است که گفته خط عربی را نخستین بار در شهر انبار (از شهرهای ایران در دوران ساسانی) اختراع کرده‌اند. اما بر پایه‌ی پژوهش‌های معاصر، خط اسلامی از خط نبطی نو گرفته شده و آن هم در شبه جزیره‌ی سینا رایج بوده است. عرب‌ها خط خود را در سفرهای شام و از راه بازرگانان آموختند. نخستین خط‌های اسلامی خط کوفی و خط نسخ است. بر خلاف باور رایج ابن مُقله‌ی بیضاوی (ایرانی مشهور، اهل بیضا در استان فارس) خط نسخ را اختراع نکرد اما در شکل‌گیری و اصلاح و نظم یافتن آن بسیار موثر بود و به قول بهار «خط نسخ را لایق آن قرار داد که قران را بدان خط بنویسند.»

پس از سده‌ی هفتم، خط کوفی از میان رفت و شش قلم در نوشتن به کار می‌رفت: نسخ، ثلث، تعلیق، ریحانی، محقق، رقاع. از این شش قلم بعدها قلم‌های دیگری اختراع شد که کار ایرانیان بود: قلم مقرمط، قلم باریک، قلم نستعلیق، و خط شکسته. خط یا قلم نستعلیق – که به حق، عروس قلم‌های اسلامی خوانده شده – اختراع ایرانیان است و میرعلی تبریزی در سده‌ی نهم و دهم خ/پانزدهم و شانزدهم م. در زمان تیموریان نخستین کسی بود که آن را خوب نوشت. پس از او میرعلی هروی و ملاجعفر تبریزی و سپس سلطان محمد و سلطان علی مشهدی و میرعماد قزوینی و ملا علیرضای تبریزی – کتابدار شاه عباس صفوی و مشهور به رضا عباسی – خط نستعلیق را به کمال رساندند و به زیبایی تمام نوشتند.

همان طور که می‌بینید اگر بتوان خط آن سنگ‌نبشته‌ها را «عربی» دانست، هیچ شباهتی با خط امروزی ما به ویژه خط نستعلیق ندارد. پس از اسلام و بر پایه‌ی نیاز ایرانیان به درست خواندن قرآن بود که حرکت و نقطه‌گذاری در خط عربی رایج شد و این نقطه‌ها را هنوز در اصطلاح «نقطه‌ی معجم» – یعنی ساخته‌ی ایرانیان – می‌نامند.

پس با توجه به نقش ایرانیان در شکل‌دهی خط امروزی و نیز کاربرد هزار ساله‌ی این خط برای نگارش تقریبا تمامی کتاب‌ها و اثرهای فرهنگی زبان پارسی، به نظر من نهایت بی‌انصافی و ناآگاهی (و شاید دروغ‌گویی و غرض‌ورزی!) است که این خط را خط ایرانی و پارسی ندانیم و آن را عربی بخوانیم.

به قول مولانا: آفرین بر عقل و بر انصاف باد!

پی‌نوشت
هم چنین نگاه کنید به «خط در زمان ساسانیان».

نوروز ایرانی نیست؟!

منتشرشده: آوریل 2, 2010 در فرهنگ, روزانه

آدینه ۱۳/فروردین/۱۳۸۹ – ۴/اپریل/۲۰۱۰

با بهترین شادباش‌های دوباره‌ی نوروزی و امید سالی پربار و سرشار از عشق و کامیابی برای دوستان و خوانندگان گرامی این وبلاگ. و با پوزش به خاطر دیر روزآمد شدن به خاطر درگیری‌های کاری و کمبود وقت.

چند روز پیش در روز نهم فروردین خبرگزاری ایسنا خبری منتشر کرد که بر پایه‌ی آن خانم دکتر مریم معزی، استادیار گروه تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد، گفته است که نوروز ایرانی نیست و در این باره به برخی مدرک‌های و دانسته‌های تاریخی و زبان‌شناختی اشاره کرده است.

کاری که ایشان کرده است در اصطلاح سفسطه گفته می‌شود یعنی از مقدمه‌ی درست و برخی واقعیت‌های تاریخی و زبانی نتیجه‌گیری نادرست و دلخواه خود را گرفته است. در منطق نیز اگر دو گزاره‌ی «الف» و «ب» را داشته باشیم تنها در صورتی «الف آنگاه ب» نادرست خواهد بود که «الف» درست و «ب» نادرست باشد. ایشان دقیقا همین حالت را برگزیده‌اند.

استادیار گروه تاریخ دانشگاه فردوسی معتقد است: جشن‌های نوروزی همان مراسم عبادت به درگاه خدایان است که در طول نوروز انجام می‌شد.

دکتر مریم معزی با اعتقاد به این‌که مراسم جشن نوروز – که آغاز فصل کار و کوشش کشاورزان است – ریشه‌ی ایرانی ندارد، اظهار داشت: آریایی‌ها مردمی دام‌پرور بودند و چیزی از کشاورزی نمی‌دانستند. آن‌ها وقتی با تمدن‌های بین‌النهرین هم‌جوار شدند، کشاورزی را از آن‌ها آموختند. در نتیجه، اعیاد و مراسم مخصوص کشاورزی را نیز یاد گرفتند.

وی ادامه داد: سال‌ها پیش از آن‌که آریایی‌ها به ایران وارد شوند، بابلی‌ها کنار فلات ایران، منطقه‌ای نزدیک عراق امروزی، زندگی می‌کردند و کشاورزی را نیز کشف کرده بودند. بنابراین در آن زمان، مراسم مخصوص کشاورزها از جمله اعیاد کشاورزی رواج داشته است.

ایشان می‌گویند که بابلیان کشاورزی را کشف کرده بودند. نمی‌دانم تا چه اندازه این گفته درست است. سپس می‌گوید نوروز ریشه‌ی بابلی دارد و به طور ضمنی هم می‌گویند بابل همان عراق امروزی است. پس لابد به نظر ایشان نوروز عراقی است. اما در جمله‌ی بعد حرف خود را نقض می‌کنند:

استادیار گروه تاریخ دانشگاه فردوسی بیان کرد: آریایی‌ها برگزاری جشن‌های کشاورزی را از جمله آغاز فصل کار و تلاش کشاورزان و پایان فصل کشاورزی از بابلی‌ها آموختند؛ اما به‌صورت دقیق آن را تقلید نکردند، بلکه با آداب، افکار و مذهب خودشان آن را آمیختند. در این راستا بود که مراسم نوروز و مراسم اختتامیه‌ی فصل کشاورزی (مهرگان) به‌وجود آمد.

پس اگر ایرانیان جشن کشاورزی بابلی را تقلید نکردند و آن را با افکار و مذهب خود درآمیختند چه گونه می‌گویید نوروز ایرانی نیست؟ ایشان سپس همین فن سفسطه را در زمینه‌ی ریشه‌شناسی و زبان‌شناسی نیز به کار می‌برد:

او معتقد است: واژه‌ی جشن به معنی شادی و پای‌کوبی نیست، بلکه این واژه از «یزشن» می‌آید، به معنای عبادت و نیایش و کلمه‌هایی مانند یزد، ایزد و یزدان هم از این واژه گرفته شده‌اند. از آن‌جا که آریایی‌ها روزهای خاصی را برای خدایان خود در نظر می‌گرفتند و به نیایش می‌پرداختند، جشن‌های نوروزی نیز همان مراسم عبادت به درگان خدایان بود که در طول نوروز اجرا می‌شد.

وی درباره‌ی مراسم رایج در نوروز، اظهار داشت: در این روزها، ‌سرود خواندن نه به معنی آواز، بلکه به معنی خواندن سرودهای اوستا و نیایش‌های مربوط به خدایان انجام می‌شد. هم‌چنین مردم برای خدایان خود قربانی می‌کردند و قسمت‌های خاصی از گوشت قربانی را مخصوص آن خدا در نظر می‌گرفتند و مراسم مخصوص آن را انجام می‌دادند.

این دو نیز کاملا درست است اما از چه زمانی جشن و سرود به معنای امروزین آنها به کار رفته‌اند؟ آیا در زمان پیش از اسلام جشن و سرود تنها به معنای مذهبی و اوستایی بوده است؟ ایشان خود این زمان را به طور تقریبی مشخص می‌کنند:

معزی افزود: بعدها، اصل اولیه‌ی این مراسم فراموش شد و در دین زرتشت تا حدودی در آداب نوروز تجدید نظر شد.

یعنی با آمدن زرتشت این تغییرها پدید آمد. و زمان زرتشت را بین ۸۰۰ تا ۱۳۰۰ سال پیش از میلاد نوشته‌اند. یعنی ۳۴۰۰ سال است که دیگر نوروز و جشن و سرود تنها به آن معنای اول نیست. حتا اگر منظورشان از «دین زرتشت» زمان ساسانیان باشد هم دست کم ۱۸۰۰ سال است که نوروز و جشن و سرود تنها به آن معنای اصلی نیست. گویا برای ایشان چیزی به نام گذشت زمان معنا ندارد.

استادیار گروه تاریخ دانشگاه فردوسی بیان کرد: پیش از فرارسیدن نوروز، در میان آریایی‌ها آیینی به نام «ودردگان» یعنی جشن مخصوص نیایش مردگان موسوم بود که در پنج روز اجرا می‌شد. آریایی‌ها معتقد بودند، ارواح زنده هستند و آن‌ها را هم جزو خدایان قرار می‌دادند. در نتیجه، خانواده‌ها برای اجداد درگذشته‌ی خود مراسمی برگزار و خوراکی‌هایی را برای ارواح مهیا می‌کردند و اعتقاد داشتند که ارواح از آن خوردنی‌ها استفاده خواهند کرد.

آیا همین امروز ما ایرانیان مسلمان شب جمعه‌ی آخر سال را به سر خاک درگذشتگان نمی‌رویم و برای آنان فاتحه نمی‌خوانیم و صدقه و خیرات و نذری و حلوا و خرما و میوه و … نمی‌دهیم؟ حتا بسیاری بر گور عزیزان خود خرما و … می‌گذارند البته به این منظور که دیگران آن را بخورند اما این کار ریشه در همین مراسم باستانی دارد.

مورد بعدی سفسطه درباره‌ی هفت سین است:

معزی با بیان این‌که هفت‌سین، ایرانی نیست، گفت: مقدس بودن عدد هفت، ایرانی نبوده و از دین بابل آمده است. بابلی‌ها به‌دلیل نیایش ستارگان و دیدن هفت ستاره با چشم غیرمسلح، هم‌چنین اعتقاد به نقش مؤثر این ستارگان در زندگی بشر و تخمین زمان و مسائلی که برای زمین اتفاق می‌افتد، آن را مقدس می‌دانستند.

وی ادامه داد: کلمه‌ی «سین» در منابع قدیمی‌ فارسی وجود ندارد و ریشه‌ی‌ تاریخی سین‌هایی که بر سر سفره‌ی‌ عید گذاشته می‌شود، مشخص نیست. زرتشتیان ایران هیچ قیدی بر هفت سین ندارند و به جای آن از میوه‌های خشک‌شده استفاده می‌کنند. علاوه بر این، لزوم وجود نور و آتش به‌دلیل مقدس بودن آن، بر سر سفره انکارناپذیر است.

او اضافه کرد: از آن‌جا که زرتشتیان در همان دین گذشته‌ی خود باقی مانده و تغییر مذهب نداده‌اند، طبیعتا وجود هفت‌سین به دوران پیش از اسلام مربوط نیست.

منظورشان از این که «سین در منابع قدیمی فارسی وجود ندارد» چیست؟ یعنی در زبان پارسی سین وجود نداشته است؟ یا از «هفت سین» نام برده نشده است؟ درباره‌ی ریشه‌ی هفت سین سخن فراوان گفته شده است از جمله آن که در اصل «هفت چین» بوده است یعنی هفت چیدنی، یعنی همان که خود ایشان درباره‌ی سفره‌ی زرتشتیان گفته است. بنابراین هفت سین نیز ایرانی است. اگر ایرانی نیست از کجا آمده است و چه کسانی نخستین بار این کار را کرده‌اند؟

حتا با فرض درست بودن تمام این گفته‌ها، پرسش من این است که اگر ملتی نزدیک ۳۰۰۰ سال مراسمی را برگزار کند آن مراسم هنوز بیگانه است و به آنان تعلق ندارد؟

پرسش دیگر من آن است که کدام ملت و فرهنگ باعث پایداری و برجا ماندن نوروز تا همین امروز شده است؟ آیا نشانی از بابلیان در جهان مانده است؟ کدام ملت خود را بازمانده‌ی بابلیان می‌داند؟ آیا مردم عراق – که شاید ایشان خواسته به موضوع وصل کند – هیچ دلبستگی و ارتباط فرهنگی با تمدن و فرهنگ بابل حس می‌کنند؟ آیا کسی از آنان نام فرزند خود را سناخریب یا بخت‌النصر یا نمرود می‌گذارد؟ آیا به جز کردها – که قومی ایرانی هستند – کسی در عراق امروز نوروز را پیوسته جشن گرفته است و با آن حس نزدیکی می‌کند؟

در دیگر کشورهایی که امروزه در کنار ایران نامشان به عنوان میراث‌داران نوروز در سازمان ملل به ثبت رسیده است در کدامشان نوروز به این پیوستگی که در ایران هست برگزار شده؟ در ترکیه پس از آتاترک و به فرمان او و جانشینانش نوروز قدغن بود و کردها را «ترک کوهستانی» می‌خواندند و برای این هر چه بیشتر شبیه اروپاییان بشوند خط خود را لاتین کردند و با آن که بیشتر جمعیت مسلمان بودند (و هستند) تقویم خود را هم میلادی کردند. عرب‌ها نیز با این همه ادعای مسلمانی تقویم میلادی را برگزیدند.

روس‌ها مردم ایرانی آسیای میانه را با هویت ساختگی «تاجیک» (نامی مترادف با «ایرانی») و زبان «تاجیکی» (همان زبان پارسی) و خط تحمیلی سیریلیک از دیگر ایرانیان جدا کردند و جشن نوروز را ممنوع کردند و تقویم‌شان را میلادی کردند. در اران و شروان (با نام دزدی «جمهوری آذربایجان») تا زمان فروپاشی شوروی برگزاری نوروز ممنوع بود، همین طور در دیگر جمهوری‌های پیشین اتحاد شوروی. اینها تازه بیست سالی است که کمی روی پای خود ایستاده‌اند و برخی‌شان – مانند نوجوانان تازه بالغ در برابر بزرگترهای خود – ادعا می‌کنند که نوروز از آن ما است اما ایرانیان هم آن را جشن می‌گیرند! اگر ایران امروزی و مردم آن نبودند که مانند نیاکان ایرانی خود در تمام این ناحیه – که امروزه مرزهای ساختگی سیاسی آنها را به دولت‌های کوچک تبدیل کرده – با جان و دل و دلیرانه در هر شرایطی از نوروز نگهبانی نمی‌کردند شاید دیگر نشانی از نوروز نمانده بود.

البته در خود ایران امروزی نیز عده‌ای کوشیدند و می‌کوشند که نوروز و دیگر جشن‌های ایرانی را از میان بردارند و شاید سخن‌هایی از این دست – که خانم مریم معزی منتشر می‌کند – تلاشی باشد برای زمینه‌سازی این کار. یعنی بگویند نوروز که ایرانی نیست پس حساسیتی درباره‌ی بودن و نبودن آن نداشته باشید. هفت سین که ایرانی نیست، پس لازم نیست که باشد و همان طور که دیگر آثار مادی فرهنگ ایرانی را نابود می‌کنند آثار فرهنگی‌مان را نیز از میان ببرند.