بایگانیِ آوریل, 2008

عمادالدین نسیمی

منتشرشده: آوریل 30, 2008 در ادبيات, تاریخ میانی

چهارشنبه ۱۱/اردیبهشت/۱۳۸۷ – ۳۰/اپریل/۲۰۰۸

در زمان تیمور لنگ جنبش یا نهضتی اجتماعی/دینی شکل گرفت به نام جنبش حروفیان یا حروفیه. بنیانگذار این جنبش مردی ایرانی اهل استرآباد (گرگان) بود به نام فضل الله نعیمی استرآبادی. البته برخی او را اهل تبریز یا مشهد نیز گفته‌اند اما آثاری از او به لهجه‌ی گرگانی/استرآبادی باقی مانده که تاییدکننده‌ی قول اول است.

فضل در سال ۷۴۰ ق در استرآباد چشم به جهان گشود. در این ایام در استرآباد و مناطق اطراف آن، وقایع سیاسی پرآشوبی روی داد که خروج سربداران از آن جمله است. این جنبش‌های فکری–مذهبی در فضل‌الله موثر افتاد. وی پس از سفرهایی به اصفهان و مکه و تبریز عاقبت در تبریز (۷۷۶ تا ۷۷۸) پایه‌های آیین جدید خود را استوار ساخت. فضل به علم حروف که از قدمت زیادی برخوردار بود، آشنایی داشت و معتقد بود که چون خدا محسوس نیست و جز از راه کلمه و لفظ قابل شناخت نیست، لذا پایه شناخت خدا، لفظ و کلمه است. سخن، مرکب از حروف است و لذا اصل و لب سخن و صدا حرف است. حروفیه انسان را محور کائنات و جوهر آفرینش می‌دانستند و اصالت خاصی برای او قائل بوده، تا مقام الوهیت ارتقائش می‌دادند. فضل در تعالیم خود می‌خواست در درجه‌ی اول، قوم خود را از زیر یوغ استیلای مغول و تاتار برهاند. به هرحال ادعای مهدویت او این تصور را در پی داشت که وی برای برکندن بنیاد ستم و گستردن بساط عدالت به پا خاسته است تا انسانها را از قید بیداد اشغالگران بیگانه آزاد سازد. یکی از موارد تضاد بین حروفیان و حکومتیان زمانه، یعنی تیموریان، همین بود. بعدها علما حکم به تکفیر او دادند. از نوشته‌های محققان، چنین برمی‌آید که فضل و یاران و پیروان او به صفات خوب و حمیده‌ای آراسته بودند، تا آنجا که آنها را «حلال‌خوران» یا «راست‌گویان» می‌نامیدند. آنان نیز چون فضل از دسترنج خود می‌خوردند و لب به حرام نمی‌آلودند. دروغگویی را بسیار مذموم می‌داشتند و هرگز صحبت از مال و منال دنیوی نمی‌راندند و در همه جا از خراسان گرفته تا آذربایجان به پاکیزگی شهره بودند.

وقتی فضل تحت تعقیب بود به میران‌شاه در اران پناه برد اما میران‌شاه با تزویر و ریا امید او را بر باد داد و وی را در شروان دستگیر و زندانی کرد. به دستور میرانشاه، فضل را از شروان به نخجوان منتقل ساختند و در آنجا امیرزاده میرانشاه با دست خود گردن او را زد. زمانی که تیمور به نخجوان رسید، سر و تن فضل را از میرانشاه گرفت و آن را در سال ۸۰۴ آتش زد. میرانشاه به دلیل کشتن فضل، در نظر حروفیان به صورت ابلیس و شیطان درآمد، به طوری که ایشان در منابع خود او را با نام‌هایی مانند «مارانشاه» و «دجال» خوانده‌اند.

یکی از شاگردان برجسته‌ی فضل الله نعیمی استرآبادی که داماد وی نیز بود «عمادالدین نسیمی» نام داشت و به سید نیز معروف بود. عماد‌الدین نسیمی معروفترین و شجاع‌ترین شاگرد و جانشین فضل بود که جان بر سر آمال و اهداف خود نهاد و کشته شد.

اکثر تذکره نویسان ایرانی او را اهل شیراز می‌دانند (ن.ک فرهنگ دهخدا) و گروهی دیگر اهل شروان می‌دانند. اقامت طولانی وی در تبریز سبب شده که او را از اهالی تبریز قلمداد کنند. وی مدتی را در شروان و قفقاز گذراند و با زبان ترکی آشنا شده و اشعاری بدین زبان سروده که به خاطر پخته نبودن زبان ادبی ترکی در آن زمان شعرهایش پر است از واژه‌های پارسی. اشعار پارسی او از نظر سبک شناسی رگ و ریشه در سبک شیراز دارد و برخی شعرهایش به تقلید از حافظ سروده شده‌اند. نسیمی طبع پرشوری داشت و تمام افکار و عقاید خویش را در اشعار شورانگیزی با صراحت سروده است. دیوان او مملو از اشعار مبارزه جویانه و افشاکننده روی و ریا و شرح سفر و اوج به ملکوت اعلی است.

پس از قتل فضل‌الله، عمادالدین به روم (آسیای کهتر/آناتولی) رفت که زیر حکومت محمد عثمانی بود. در آن زمان تیمور لنگ سلطان بایزید عثمانی را از بین برده بود و برای همین اوضاع روم آشوب بود. نسیمی برای گسترش آموزه‌های حروفیان در میان مردم عادی اشعار فراوانی به ترکی سرود.

مبارزه آشکار نسیمی علیه دشمنان عقاید و افکارش باعث گردید، او را نیز به بی‌دینی و الحاد متهم کنند. قضات دارالعدل حلب، وی را به اغوای مردم متهم کرده و ملحد و زندیقش نامیدند و پس از محاکمه‌ای ساختگی، پوست او را زنده زنده برکنده و هفت شبانه‌روز در معرض تماشای عموم گذاردند.

مولف احسن التواریخ می‌نویسد: «در محل پوست کندن خون بسیار از او رفته، رنگش زرد شد. گفتند که چون است که رنگ زرد کرده‌ای؟ گفت: من آفتاب سپهر عاشقی‌ام از مطلع عشق طالع شده، آفتاب در محل غروب زرد می‌شود.»

به تازگی (به خصوص در سده‌ی بیستم م/سیزدهم خ) و جزو برنامه‌های ایرانی‌زدایی استالین و شوروی، عمادالدین نسیمی نیز به خاطر سرودن دیوان شعر ترکی به عنوان شاعر ترک جمهوری آذربایجان قلمداد می‌شود. سید بودن او ترک‌تبار (اوغوز) بودن او را منتفی می‌کند. اما مهم‌تر از همه آن است که وی در فضا و فرهنگ ایرانی بزرگ شده و رشد کرده است و دیگر آن که تا پیش از زمان شوروی‌ها کسی او را ترک نمی‌دانست. در سال ۱۹۷۳ م/۱۳۵۲ خ در جمهوری آذربایجان (اران) شوروی فیلمی درباره‌ی زندگی نسیمی ساختند که در دهه‌ی ۱۹۸۰ م/۱۳۶۰ خ از تلویزیون ایران نیز پخش شد. دیوان اشعار پارسی وی به دست «رستم علی‌اف» (Rustam Aliev) چاپ شده و در ایران نیز منتشر شده است.

Advertisements

تقلیدهای شاهنامه

منتشرشده: آوریل 29, 2008 در فردوسی, ادبيات

سه‌شنبه ۱۰/ااردیبهشت/۱۳۸۷ – ۲۹/اپریل/۲۰۰۸

شاهنامه‌ی فردوسی توسی در همان زمان خود فردوسی به شهرت رسید و پس از وی افراد بسیاری به تقلید از وی به شاهنامه‌سرایی یا رزم‌نامه‌سرایی پرداختند اما هیچ یک به عظمت و سترگی کار فردوسی نیست.

در اینجا نام چند کتاب که بیشتر مکمل شاهنامه هستند را می‌آورم. این فهرست را سال‌ها پیش تهیه کردم اما متاسفانه در کاغذپاره‌هایم نام منبع را پیدا نکردم.

مکمل‌های شاهنامه
———-
به نظم و بر وزن شاهنامه (فعولن فعولن فعولن فعول)

۱) گرشاسپ‌نامه: از جمشید تا گرشاسپ. ۱۴ هزار بیت اما در یک نسخه ۱۰ هزار بیت. سروده‌ی اسدی توسی. آغاز ۴۵۶ ق. پایان ۴۵۸ ق.

۲) سام‌نامه: زندگی سام پسر نریمان (پدر زال و پدر بزرگ رستم). ۱۱ هزار بیت

۳) جهانگیرنامه: زندگی جهانگیر رستم. ۶۳۰۰ بیت. حدود قرن ۵

۴) فرامرزنامه: زندگی فرامرز پسر رستم. ۱۵۰۰ بیت. حدود قرن ۵

۵) بانوگشسپ‌نامه: زندگی دختر رستم. ۹۰۰ بیت. حدود قرن ۵

۶) برزونامه: زندگی برزو پسر سهراب. ۶۵ هزار بیت. کمبود ۳ هزار بیت. قرن ۵ یا ۶

۷) سوسن‌نامه: داستان سوسن ترانه‌خوان تورانی که پهلوانان را با آواز خویش می‌فریفت. همراه برزونامه است.

۸) بهمن‌نامه: زندگی بهمن اسفندیار. ۱۰ هزار بیت. حدود ۴۹۸ ق. سروده شده

به نثر:
۹) داراب‌نامه: زندگی بهمن و هما و داراب و اسکندر. نوشته‌ی ابوطاهر ابن حسن ابن علی ابن موسا طرسوسی
۱۰) هوشنگ‌نامه
۱۲) تهمورث‌نامه

کتاب‌هایی نیز هستند که به تقلید از شاهنامه‌ی فردوسی سروده شده‌اند اما درباره‌ی ایران پیش از اسلام نیستند:

۱) صاحبقران‌نامه: زندگی حمزه عموی پیامبر اسلام
۲) خاورنامه: سروده‌ی ابن هشام. زندگی علی ابن ابی طالب
۳) تیمورنامه: سروده‌ی هاتفی خواهرزاده‌ی عبدالرحمان جامی که در زمان تیموریان می‌زیست.
۴) شاهنشاه‌نامه: سروده‌ی میرزا کاظم گنابادی. زندگی فتح‌علی‌شاه
و شاید از همه جالب‌تر:
۵) جورج‌نامه: داستان فتح هند به دست انگلیسیان در زمان پادشاهی جورج پادشاه انگلستان

انگشت عروسان

منتشرشده: آوریل 28, 2008 در ریشه‌شناسی, زبان

دوشنبه ۹/اردیبهشت/۱۳۸۷ – ۲۸/اپریل/۲۰۰۸

در تحفة العراقین خاقانی شروانی بیت زیر را خواندم:
در مجلس خاصگان گه شور ———— ابیات من است اصابع الحور

دکتر یحیا قریب در توضیح «اصابع الحور» (انگشتان حوری) نوشته‌اند «انگشت عروس». با مراجعه به فرهنگ دهخدا می‌بینیم:

انگشت عروسان: قسمی حلوا که آن را انگشت عروس هم گویند (برهان قاطع). قسمی از حلوا که از شکر سازند به قدر انمله [=انگشت] و آگین آن مغز پسته‌ی کوفته باشد. پارسیان آن را انگشت عروسان خوانند و به ترکی «گِلین بارماقی» و به عربی «اصابع الحور» گویند (از انجمن آرا).

جالب این که نوعی بیسکویت یا شیرینی نیز که در زبان انگلیسی به آن ladyfinger می‌گویند (به معنای انگشت بانو) به این توضیح بسیار نزدیک است. شاید این شیرینی اروپایی از شرق تاثیر گرفته باشد. گویا انگشت بانو را نخستین بار در ایتالیا در سده‌ی پانزدهم م/نهم خ ساختند و بعد به باقی جاها رفته است.

– اصطلاح دیگری که در شعر خاقانی و نظامی گنجوی هست و در انگلیسی نیز به همان صورت وجود دارد، «از سر دست» یا سردستی است به معنای بی‌دقت. (در انگلیسی: off-hand)
نارنجی و ناری از سر دست ——— بر چهره‌ی من نقاب‌ها بست (خاقانی)
سخن تا چند گویی از سر دست ———- همانا هم تو مستی هم سخن مست (نظامی)

ابتکارهایی در شعر

منتشرشده: آوریل 27, 2008 در ادبيات

یک‌شنبه ۸/اردیبهشت/۱۳۸۷ – ۲۷/اپریل/۲۰۰۸

امروز به نظرم رسید چند نمونه از ابتکار و نوآوری در شعرهای پارسی را بنویسم.

۱) حرف زدن از زبان لالان
انوری ابیوردی از قصیده‌سرایان بزرگ زبان پارسی است. وی قطعه‌ی جالبی دارد که زبان حال پیرزن لالی است بدین شکل:

گویند که در طوس گه شدت گرما —————– از خانه به بازار همی‌شد زنکی لال
بگذشت به دکان یکی پیر حصیری —————— بر دل بگذشتش که: «اگر نیست مرا مال
تا چون دگران نطع خرم بهر تنعم —————— آخر نبود کم ز حصیری به همه حال؟»
بنشست و یکی کاغذکی چکسه برون کرد ———- حاصل شده از کدیه به جوجو، نه به مثقال
گفتا: «دَه دَه دَه گز حصصیری سره را چند؟ ——— نه از لُللخ و از کَکنب وز نـَ نـَ نال»
شاگرد حصیری چو ادای سخنش دید ————- گفتش: «برو ای قحبه‌ی چونین به سخن زال!
تدبیر نمد کن! به نمدگر شو! ازیراک ————- تا نرخ بپرسی تو، به دی ماه رسد سال»

لال: کسی که زبانش می‌گیرد.
چکسه: پارچه‌ی کاغذی
لُخ: یا کخ و آن علفی باشد که در آب روید و تیزی دارد بر سر آن مانند پشم چیزی جمع شده و از آن حصیر بافند
کنب: کنف. گیاهی که از آن ریسمان بافند
نال: نی میان تهی، جگن

به قول دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در کتاب «مفلس کیمیافروش» آدم دلش برای این زن لال می‌سوزد اما وقتی قاآنی، شاعر زمان محمد شاه قاجار، سعی در تقلید این کار می‌کند شعرش به لودگی و هجو می‌زند:

پیرکی لال سحرگاه به طفلی الکن ——————— می‌شنیدم که بدین نوع همی‌راند سخن
کـ«ای ز زلفت صصصبحم شاشاشام تاریک ———— وی ز چهرت شاشاشامم صصصبح روشن
تتتریاکیم و پیش ششهد للبت —————— صصصبر و تاتاتابم رررفت از تتتن»
طفل گفتا: «مممن را تتو تقلید مکن ——————– گگگم شو ز برم ای کککمتر از زن
می می خواهی مممشتی به ککله‌ات بزنم ——————- که بیفتد مممغزت ممیان ددهن؟»
پیر گفتا که «ووالله که معلوم است این —————— که که زادم من بیچاره ز مادر الکن
به ههفتاد و ههشتاد و سه سال است افزون ————— که که گنگ و لالالم به خخلاق زمن»
طفل گفتا: «خخدا را صصصد بار ششکر —————— که برستم ز جهان از مملال و ممحن
مممن هم گگگنگم مممثل تو تو تو ———————- تو تو تو هم گگگنگی مممثل مممن»

۲) استفاده از پژواک
عمادالدین علی نسیمی شاعری ایرانی بود که در اران (بخشی از خاک ایران که پس از اشغال آن به دست نیروهای روسیه در زمان قاجار بر اثر عهدنامه‌ی گلستان از ایران جدا شد و امروزه به نام جمهوری آذربایجان شناخته می‌شود) زندگی می‌کرد. وی از شاگردان برتر «فضل الله نعیمی استرآبادی» بود. بیشتر شعرهایش به زبان پارسی است اما برای ترویج جنبش حروفیه در آناتولی، شعر ترکی نیز می‌گفت و شاید جزو نخستین شاعران بزرگ زبان ترکی باشد. وی در غزلی ابتکار جالبی زده و آن استفاده از پژواک است. انگار شعر را در کوهی یا غاری سروده باشد. متاسفانه اکنون به دیوان نسیمی دسترسم نیست و تنها دو بیت اول غزل را به یاد دارم و لت (مصرع) دوم مقطع را نیز درست به یاد ندارم:

اگر اواو نمایدید رخ چون مه، نه مه، خورخور ——— شودوَد از جمالش‌لش مه و خورخور منوروَر
منش مه مه نگویم‌یم که مه‌مه را نباشدشد ————— دو گیسوسو مسلسل‌سل دو طره‌ره معنبربر
از این سان سان غزل‌هاها نسیمی‌می بگفتاتا ————– مرصع صع، موشح شح، فراوان وان، مکرر رر

۳) مرثیه از زبان مرده
این ابتکار از آن خاقانی است که در سوگ پسرش از زبان او قصیده‌هایی سروده است:

دلنواز من بیمار شمایید همه ————— بهر بیمارنوازی به من آیید همه
من چو مویی و ز من تا به اجل یک سر موی ——– به سر موی ز من دور چرایید همه؟
بس جوانم به دعا جان مرا دریابید ———— که چو عیسی زبر بام دعایید همه
….
سر تابوت مرا باز گشایید همه ————– خود ببینید و به دشمن بنمایید همه
بدرود ای پدر و مادرم، از من بدرود ————- که شدم فانی و در دام فنایید همه
ای طبیبان غلط گوی! چه گویم که شما ————– نامبارک دم و ناساز دوایید همه

سخن اهل دل

منتشرشده: آوریل 26, 2008 در ادبيات, تاريخ معاصر

شنبه ۷/اردیبهشت/۱۳۸۷ – ۲۶/اپریل/۲۰۰۸

آقای محمد جلالی چیمه (م. سحر)، شاعر ارجمند کشورمان، لطف کردند و سروده‌ی زیبای تازه‌شان را برایم فرستادند که من چند بیت از آن را در اینجا می‌آورم و تمام قصیده‌ی بلند را می‌توانید در وبلاگ خودشان بخوانید و لذت ببرید.

تو را که داد کفالت به خلق ترک و عرب؟ ———— تو را که داد وکالت ز قوم یافث و سام؟
تو کیستی که حقوق مرا به من بخشی؟ ————– گهی به قول و قضاوت ، گهی به قهر و قیام؟
ترا که گفت که: ایران «حصار ملت‌ها»ست ———- کدام یاوه ترا داده این تصوّر خام؟
که گفت: «ملت ایران یکی نبوده و نیست!»؟ ——— کدام غول ترا کرده غرق این اوهام؟
که گفت: رابطهء ظالم است با مظلوم ————— وجود رابطهء «قوم پارس» با اقوام؟
کدام پارس؟ چه ظلمی؟ کدام مظلومی؟ ————– حضور ظلم کدام است و«قوم پارس» کدام؟
من و تو زادهء یک سرزمین و یک وطنیم ———— که هر دو همچو دو مغزیم در یکی بادام
زبان پارسی آن راز و رمز مشترکی است ———— که یادگار زمانست و حاصل ایام
از او من و تو به یک نسبتیم برخوردار ———- از او من و تو به یک جرعه‌ایم شیرین کام
که گفت: آنکه سخن گفت با زبان دری ———– ستمگری ست که بیگانه گشته با اقوام؟

مغول نبود و سکندر نبود و ایران بود ———– مغول گذشت و سکندر گذشت و او به دوام
دَدان که خوی پلنگی رها نمی‌کردند ———– کجا کسی ست کز آنان بَرَد به نیکی نام؟
هزار قوم مهاجم به شهر ایران تاخت ———– یکی نبود که بُد سرکش و نیامد رام

قصیده‌ی کامل در وبلاگ شاعر ارجمند م. سحر

از دودکش تا قطب

منتشرشده: آوریل 25, 2008 در خاقانی, ریشه‌شناسی, زبان

آدینه ۶/اردیبهشت/۱۳۸۷ – ۲۵/اپریل/۲۰۰۸

فکر نکنید که این نوشته درباره‌ی گرم شدگی زمین و آب شدن یخ قطب است. نه بحث زبانی است!

شعرهای خاقانی و نظامی پر است از تصویر و تشبیه و استعاره و در عین حال بسیاری واژه‌های ناب و گاه فراموش شده. مثلا خاقانی از «پارنج» یاد می‌کند که مزدی است که به پزشکان برای بازدید بیمار در خانه داده می‌شد یا «نعل بها» به معنای پولی که برای جلوگیری از حمله به دشمن می‌دادند.

داشتم کتاب «تحفة العراقین» (ره‌آورد دو عراق) خاقانی را می‌خواندم که به این بیت برخوردم:

اَیمه نه فلک خراس رنگی است ———– آتشگاهی و دودهنگی است

(ایمه: اکنون. خراس: آسیاب سنگی بزرگی که خر آن را بگرداند.)

دودهنگ به معنای سوراخی است که در حمام‌ها و مطبخ‌ها و بخاری‌ها گذارند تا دود بیرون رود یا همان دودکش.

ذهنم به سوی فرهنگ رفت. در لغت‌نامه‌ی دهخدا زیر فرهنگ آمده است: کشیدن، آموزش دادن. فرهختن. نکته‌ی جالب و کاربرد کمتر شناخته‌ی فرهنگ، کاریز (قنات) است. «دهن فرهنگ» به معنای دهانه‌ی کاریز و جایی است که آب بیرون می‌ریزد که کوتاه شده‌ی آن فرنج است. مصدر «فرهنگ» فرهیختن است به معنای برکشیدن، فراکشیدن، تربیت کردن. هیختن به معنای کشیدن در «آهیختن» و آهختن و آختن نیز دیده می‌شود. مانند شمشیر آخته. شکل دیگر مصدر آن «فرهنجیدن» است به معنای ادب کردن و تنبیه کردن:

چنانت بفرهنجم ای بدنهاد ——– که نآری دگر باره ایران به یاد (فردوسی)

لولهنگ (به معنای آفتابه یا ابریق=عربیده‌ی آبریز) نیز با این فعل مرتبط است. یعنی لوله‌ای برای کشیدن آب.

هنگ در اصل اوستایی «ثنگ» بوده که در آن «ثـ» به «هـ» تبدیل شده است (مانند تبدیل میثرا->مهر، مینوچیثرا->منوچهر). شکل دیگر «هنگ» «سنج» است که فعل سنجیدن به معنای کشیدن و وزن کردن و اندازه گرفتن از آن است.

نمونه‌ی دیگر کاربرد هنگ واژه‌ی «پالهنگ» است که عبارت است از رشته یا دوال یا طنابی که به لگام بندند و اسب را بدان کِشند.

نشاندش بر اسب و میان بست تنگ ————– همی‌رفت پیشش، به کف پالهنگ (فردوسی)

در دهخدا نوشته پالهنگ = پالا + هنگ و پالا به معنای اسب یا اسب یدک است. و در درآیه‌ی پالا نوشته: جنیبت. اسب کوتل (برهان). پالاد. پالاده. مطلق اسب (رشیدی):

چو خورشید بنمود پهنای خویش ———— نشست از بر تند پالای خویش (فردوسی)

اما به نظر من این معنای پالا به شرح «پالهنگ» چندان ربطی ندارد. برای همین از دکتر محمد حیدری ملایری، دانشمند اخیرفیزیکدان، اخترشناس و واژه‌شناس، پرسیدم. ایشان جواب داد که «این پال به معنای ریسمان است و در اصطلاح پالدُم دیده می‌شود». به فرهنگ دهخدا برمی‌گردم. درآیه‌ی پال معنای ریسمان آمده و پالدم نیز به عنوان نمونه‌ای از کاربرد آن. پالدم که شکل رایج‌تر آن پاردُم است به معنای زیردُمی، رانَکی، دوالی از ساز اسب که به زیر دُم اوفتد.

ابروان چون پالدم زیر آمده ———– چشم را نم آمده تاری شده (مولانای بلخی)

صوفی شهر را نگر، لقمه به شُبه می‌خورد —— پاردمش دراز باد آن حَیَوان خوش علف! (حافظ)

به نوشته‌ی دکتر حیدری واژه‌ی «پال» به احتمال زیاد با filum لاتین (ریسمان، رشته) مربوط است که در زبان فرانسه از آن fil (سیم) و sans-fil (بی‌سیم، تلفن همراه) و نیز filament (رشته) ساخته شده است. با مراجعه به فرهنگ وبستر می‌بینم که در انگلیسی نیز file (پرونده) از همین ریشه گرفته شده است. زیرا در قدیم پرونده‌ها را که به صورت تعدادی کاغذ بوده با نخی یا ریسمانی به هم می‌بستند.

file: a string or wire on which papers are strung for preservation and reference. late Middle English filen < Middle French filer: Old French: to wind or spin thread < Late Latin filare: v. derivative of Latin filum: thread, string

واژه‌ی دیگر در راستای همین بحث پَل یا پِل است که البته با پال به معنای ریسمان ربطی ندارد. (ن.ک. درآیه‌ی مربوط در لغت‌نامه).

پِل: اشکلک خیمه و آن چوبکی باشد به مقدار چهار انگشت که ریسمانی بر کمر آن بندند و بدان بالا و پایین خیمه را به هم وصل کنند.. (برهان قاطع) || چوبی است به مقدار یک وجب یا کمتر و هر دو سرآن را تیز کنند و بدان بازی کنند. بدین طریق که آن را به زمین گذارند و چوبی دیگر به مقدار سه وجب بر دست گیرند و بر یک سر آن زنند تا از زمین بلند شود و در وقت برگشتن بر کمر آن زنند تا دور رود = دولک در بازی الک دولک.

اِشکِلَک: آلتی است از چوب که لای پنجه‌ی دزدان گذارند و فشار دهند تا از درد عاجز شوند و دزدی را بروز دهند.
اشکلک خیمه: پَل. چوب که به زمین فروبرند و طناب خیمه بدان بندند.

دکتر حیدری درباره‌ی پَل/پِل نیز نکته‌ای یافته‌اند که در اینجا با اجازه‌ی ایشان برای نخستین بار نقل می‌شود. این واژه‌ی پارسی با polus لاتین به معنای سر آسه (محور) ربط دارد (همان که در تعمیرگاه‌های خودرو نیز رایج است و به شکل پولوس تلفظ می‌شود). این واژه‌ی لاتین از polos یونانی گرفته شده که از آن واژه‌ی pole به معنای قطب ساخته شده است.

شادوران دکتر محمود حسابی نیز در «فرهنگ حسابی» خود بدون اشاره به این ریشه‌شناسی برای pole(قطب) از پِل/پَل استفاده کرده است.

پنج‌شنبه ۵/اردیبهشت/۱۳۸۷ – ۲۴/اپریل/۲۰۰۸

امروز مطلبی به دستم رسید درباره‌ی حضور ریشه‌دار ایرانیان و ایرانی‌تباران در چین.

ایران از زمان‌های دور با کشور چین رابطه‌های نظامی و تجاری و فرهنگی داشته است. به نوشته‌ی دکتر ریچارد فولتز، در زمان اشکانیان ایرانیان دین بودایی را به چین بردند. هم چنین پس از آن دین مسیحیت را به چین بردند و مدتها در چین دین مسیحیت به نام «دین ایرانی» خوانده می‌شد.

به ویژه آن که پس از ورود اسلام به ایران و فتح ایران به دست نیروهای اسلام، یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی به سمت خاور عقب می‌نشیند و از آنجا که دخترش نیز زن امپراتور چین بود از چین برای مقابله با مسلمانان و برگرداندن شاهنشاهی خود کمک می‌خواهد اما موفق نمی‌شود و در مرو به دست آسیابانی کشته می‌شود. پسر یزدگرد به نام پیروز نیز با مسلمانان می‌جنگند اما کاری از پیش نمی‌برد. مردی چینی به نام فرانک ونگ درباره‌ی سرگذشت «پیروز» و پسرش «نرسه» و بازماندگان آنان در چین مطلبی خواندنی دارد. پیروز و نرسه در ارتش «سلسله‌ی تانگ» (Tang Dynasty) در مقام سرداری (ژنرال) سپاه خدمت کردند. پیروز وصیت می‌کند که او را در بلندی‌های پامیر و به سوی ایران خاک کنند.

به نوشته‌ی پایگاه «فرهنگ چین» سه شاعر معروف دوران سلسله‌ی تانگ به نام‌های لی شنگ (Li Shang)، لی شون (Li Xun) و لی شون شیان (Li Shunxian) هر سه از ایرانیان مهاجر به چین بودند.

ارتباط ایران و ایرانیان چین همواره برقرار بود به طوری که پس از اسلام آوردن ایرانیان سرزمین اصلی، ایرانیان چین نیز مسلمان شدند. باید به یاد داشت که کشوری به نام افغانستان از سده‌ی هژدهم/نوزدهم میلادی و به دست استعمار بریتانیا ایجاد شد تا مانع دسترس روس‌ها به هند شود که آن زمان مستعمره‌ی بریتانیا بود. و دست کم از زمان اشکانیان تا میانه‌ی زمان قاجار ایران همسایه‌ی چین بود.

سعدی و ایرانیان چین
در باب پنجم گلستان سعدی حکایتی هست بدین صورت:

سالی محمد خوارزم‌شاه – رحمة الله علیه – با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد به جامع کاشغر درآمدم. پسری دیدم نحوی به غایت اعتدال و نهایت جمال …. «مقدمه نحو زمخشری» در دست داشت و همی‌خواند: ضَرَب زیدُ عمرواً و کان المتعدی عمرواً. گفتم ای پسر، خوارزم و ختا صلح کردند و زید و عمرو را هم چنان خصومت باقی است. بخندید و مولدم پرسید. گفتم خاک شیراز. گفت از سخنان سعدی چه داری. [سعدی شعری عربی می‌خواند]. لختی به اندیشه فرو رفت و گفت: غالب اشعار او در این زمین به زبان پارسی است. اگر بگویی به فهم نزدیکتر باشد …. [سعدی ترجمه‌ی همان شعر را به پارسی می‌گوید]… بامدادان که عزم سفر مصمم شد گفته بودندش که فلان سعدی است. دوان آمد و تلطف کرد و تاسف خورد که چندین مدت چرا نگفتی منم.

می‌بینیم که در زمان سعدی نیز هم چنان ایرانیان در چین حضور داشتند و مشتاق اخبار ایران بودند و پسر کاشغری به سعدی می‌گوید سخنی به پارسی بگو که به فهم نزدیکتر باشد. و این نیز نشان از رواج زبان پارسی در کاشغر و غرب چین دارد.

امروز نیز ایرانی‌تباران ساکن پامیر (که به زبان‌های سغدی و یغنابی Yaghnobi سخن می‌گویند) هم چنان با ایرانیان ساکن تاجیکستان در ارتباط هستند. امروز ساکنان شهر کاشغر در غرب چین و در نزدیکی مرز افغانستان امروزی ترکیبی از ایرانیان و ترکان ایغور هستند و در زبان ایغوری ترکیب‌ها و اصطلاح‌های پارسی فراوانی دیده می‌شود و زبان ادبی آنان بسیار از زبان پارسی تاثیر گرفته است.