بایگانیِ فوریه, 2008

برنارد لوییس و ایران

منتشرشده: فوریه 28, 2008 در كتاب, تاريخ معاصر

پنج‌شنبه ۹/اسفند/۱۳۸۶ – ۲۸/فوریه/۲۰۰۸

برنارد لوییس، استاد بازنشسته‌ی دانشگاه کلمبیا، کتابی دارد به نام «از بابل تا ترجمان: تفسیر خاورمیانه». کتاب تشکیل شده از ۵۱ مقاله و سخنرانی که در طی ۴۰ سال گذشته ارائه شده‌اند.


نام کتاب: از بابل تا ترجمان: تفسیر خاورمیانه (From Babel to Dragomans: Interpreting the Middle East)
نویسنده: برنارد لوییس (Bernard Lewis)
سال انتشار: ۲۰۰۴ م/۱۳۸۳ خ
تعداد صفحه: ۴۴۰
زبان: انگلیسی

منظور از بابل اشاره به داستانی در کتاب مقدس یهودیان و مسیحیان (Bible) است که در آن می‌گوید در کشور باستانی بابل، انسان‌ها هم زبان بودند و برجی ساختند تا به آسمان بروند و سر از کار خدایان درآورند. اما خدایان ترسیدند و شبانه کاری کردند که فردایش انسان‌ها به زبان‌های گوناگون صحبت کردند و دیگر نتوانستند با هم ارتباط برقرار کنند. واژه‌ی انگلیسی Dragoman نیز شکل لاتینیده‌ی «ترجمان» است به معنای مترجم. در فرهنگ دهخدا آمده که ترجمان نیز خود عربیده‌ی ترزبان پارسی است یعنی کسی که به چندین زبان صحبت کند.

مقاله‌ی چهارم این کتاب «ایران در تاریخ» نام دارد که به صورت سخنرانی در سال ۲۰۰۱ در دانشگاه تل آویو ارائه شده است. این مقاله با این جمله آغاز می‌شود:

در تلاش برای به دست دادن دورنمایی از نقش ایران در تاریخ، همان طور که هر کسی باید چنین کند، از فتح ایران به دست مسلمانان شروع می‌کنم.

اما در میان مقاله شروع می‌کند به برشمردن دستاوردهای مشهور ایرانیان پیش از ورود اسلام! از جمله:
۱) اختراع رکاب برای اسب‌سواری که انقلابی بزرگ در سوارکاری، ترابری، ارتباطات و جنگ بود.
۲) دستگاه نامه‌رسانی «برید» هخامنشیان
۳) سواره نظام «کاتافراکت» اشکانی و تمام زره‌پوش ساسانی که سوار و اسب هر دو زره‌پوش بودند و سوار مسلح بود به نیزه‌های بلند. اینان در نوشته‌های بیزانسیان و رومیان توصیف شده‌اند
۴) اختراع آسیاب بادی و آبی.
۵) اختراع بازی‌هایی مانند نرد.
۶) اختراع کتاب به صورت شیرازه‌بندی شده (bound, codex) و جلددار. رومیان و یونانیان از تومار (scroll) استفاده می‌کردند اما ایرانیان نخستین بار کتاب را صحافی، شیرازه‌بندی و جلد کردند و این نیز تاثیر بسزایی در امر آموزش داشت.

سپس می‌گوید مهم‌ترین تاثیر ایرانیان در جهان و تاریخ، در زمینه‌ی اندیشه بوده است. مانند تاثیر ایده‌های ایرانی بهشت، دوزخ، رستاخیر و داوری (قیامت)، اهریمن (در دیگر دین‌ها: شیطان)، سوشیانت (مسیح و منجی) و… بر دین یهود و مسیحیت و اسلام. حتا مقام‌های اسلامی نیز از زبان پارسی الگوبرداری شد مانند امیرالامرا، قاضی القضات که مانند شاهنشاه (شاهان شاه=شاه شاهان) و موبدان موبد است. پاپ مسیحیان نیز خود را «خادم خادمان خدا» (Servus Servorum Dei) می‌خواند. برنارد لوییس می‌نویسد شاید ساختار سلسله‌مراتب کلیسا نیز از ساختار مذهبی زرتشتیان [هیربد، هیربدان هیربد، مغ، موبد، موبدان موبد] تقلید شده باشد.

وی می‌نویسد پس از اسلام، تمام کشورهای تمدن‌های باستانی که به دست مسلمانان افتادند در مدت کمی اسلامی و عربی شدند. اما ایران تنها اسلامی شد اما عربی نشد. ایرانیان همچنان نام فرزندان خود را شاپور و خسرو و ماهیار و … می‌گذاشتند اما در عراق کسی فرزند خود را نبوکدنضر (بخت النصر) یا سناخریب می‌نامد. در مصر نیز کسی خود را «توت عنخ امون» و «آمن هوتپ» نمی‌نامید. غرور ملی ایرانیان همچنان زنده بود و خاطره‌ها و یاد ساسانیان در میان ایرانیان برجا بود هرچند هخامنشیان و اشکانیان فراموش شده بودند.

ایرانیان حتا گونه‌ای از اسلام به وجود آوردند که «اسلام عجمی» نامیده شد و همین اسلام است که ترکان آسیای میانه و هندیان بدان گرویدند نه آن اسلام عربی. بعدها نیز دولت ترکان عثمانی نیز این اسلام را تا دروازه‌های وین گسترش داد.

برنارد لوییس از خاورشناسانی است که نظر خوشی نسبت به ایران (به خصوص ایران امروزی) ندارد و مانند بسیاری از نویسندگان غربی در نوشته‌های خود نقش ایرانیان (به ویژه پیش از اسلام) را نادیده می‌گیرند و تنها از روم و یونان و مصر نام می‌برند. این از معدود نوشته‌های اوست که به نقش ایرانیان اشاره شده است. هیچ شکی نیست که ایرانیان پس از اسلام پیشرفت‌های بزرگی کرده و بزرگان و دانشمندانی مانند خوارزمی، رازی، فردوسی، ابن سینا، بیرونی، بایزید بسطامی، شهاب الدین سهروردی، ملاصدرا و هزاران زن و مرد دیگر در زمینه‌ی علم و ادب و فلسفه را به جهان پیشکش کردند.

باور دیگری که در این مقاله مطرح شده این است که پس از ورود اسلام ایده‌ی کشوری به نام ایران فراموش شد تا این که در سده‌ی نهم خ/پانزدهم م. صفویان دوباره کشور ایران را به وجود آوردند. پیشتر درباره‌ی این باور اشتباه نوشته‌ام که ایران هم چنان زنده ماند و در شعر شاعران بزرگی مانند انوری، ناصر خسرو، خاقانی، نظامی و … افتخار به ایران و ایرانی بودن پیش از صفویان نیز دیده می‌شود. (ن.ک. ایران در شعر شاعران قدیم)

برنارد لوییس از عراق و سوریه به عنوان دو کشوری یاد می‌کند که پس از اسلام عربی شدند. اما باید گفت که کشورهایی به نام عراق و سوریه تا سده‌ی بیستم وجود نداشتند. منطقه‌ی عراق که در واقع کشور باستانی بابل است پس از فتح کوروش بزرگ هرگز مستقل نشد و همواره تا زمان اسلام بخشی از ایران بود. نام عراق خود عربیده‌ی «اراک» پارسی است. سوریه‌ی امروزی نیز گرچه بخشی از سرزمین آشور بود اما آشوریان نیز به دست بابلیان و مادها از میان رفتند و دیگر کشوری به نام آشور وجود نداشت و این ناحیه نیز یا بخشی از شاهنشاهی ایرانیان بود یا بخشی از امپراتوری روم. بعد هم بخشی از سرزمین اسلام شد و به نام شام یا شامات شناخته می‌شد. فرانسویان در سده‌ی بیستم نام شام را به سوریه برگردند که برگرفته از آشور (Assyria، «آشورستان» در نوشته‌های ایرانی پیش از اسلام) است.

این هم تصویری از سواره‌نظام سنگین ایرانی در زمان اشکانیان و ساسانیان که شکست‌های سنگینی بر رومیان وارد کردند و بعدها الگوی شوالیه‌های اروپایی شدند. تصویر برگرفته از کتاب «دشمنان روم، کتاب ۳: پارتیان و ساسانیان»

جشن پوریم – ۱

منتشرشده: فوریه 27, 2008 در تاريخ باستان

چهارشنبه ۸/اسفند/۱۳۸۶ – ۲۷/فوریه/۲۰۰۸

یکی از کتاب‌های عهد عتیق در کتاب مقدس یهودیان و مسیحیان (Bible) کتاب «استر» (Esther) نام دارد. استر (اختر، استاره، یا ستاره) نام دختر یهودی بود که همسر خشیارشا شد.

داستان از این قرار بود که روزی خشیارشا در جشنی به شهبانو «وَشتی» دستور داد که به حضور برسد اما او سرپیچی می‌کند. خشیارشا از قاضیان می‌پرسد چه باید کرد؟ می‌گویند اگر شهبانو از فرمان شاه سرپیچی کند پس از این همه‌ی زنان از مردان سرپیچی می‌کنند. بنابراین خشیارشا وشتی را طلاق می‌دهد تا دیگر زنان هم عبرت بگیرند. بعد اعلام می‌کنند هر کس دختر زیبایی سراغ دارد برای شاه بیاورد. مردی یهود به نام «مُردخای» دخترعمویش را که نام اصلی‌اش «هدسه» (Hadessa) بود به نام اختر یا استر به شاه معرفی می‌کند و می‌گوید هرگز به کسی نگو که یهود هستی. خشیارشا او را به عنوان شهبانو (ملکه) برمی‌گزیند. مردخای نیز طی جریانی از توطئه‌ای برای قتل شاه آگاه می‌شود و به شاه خبر می‌دهد و بدین ترتیب هر دو در دربار مقام مهمی پیدا می‌کنند.

خشیارشا وزیری داشت به نام هامان که بعد از شاه قدرتمندترین مرد بود. همه باید جلوی او زانو می‌زدند اما مردخای چون یهود بود جلوی او زانو نزد. از این رو هامان دستور داد تمام یهودیان را در سراسر شاهنشاهی ایران بکشند. برای این کار قرعه کشیدند و روز سیزدهم آدار (برابر اول فروردین یا ۲۱ مارچ) تعیین شد. مردخای دست به دامان استر می‌شود. خشیارشا یاد خدمت مردخای می‌افتد و دستور می‌دهد از او قدردانی شود. استر هم خشیارشا را به شام دعوت می‌کند و از او می‌خواهد هامان را بکشد چون هامان قصد نابودی قوم او را دارد. خشیارشا هم قبول می‌کند و هامان را خلع کرده و مردخای را به جای او می‌نشاند.

آن روز بیست و سوم ماه سوم یعنی ماه سیوان بود. منشی‌های دربار فوری احضار شدند و فرمانی را که مردخای صادر کرد نوشتند. این فرمان خطاب به یهودیان، حاکمان، مقامات سلطنتی و استانداران ۱۲۷ استان از هند تا حبشه بود و به خط‌ها و زبان‌های رایج مملکت و نیز به خط و زبان یهودیان نوشته شد. مردخای فرمان را به نام خشیارشا نوشت و با انگشتر مخصوص پادشاه مهر کرد …

این فرمان پادشاه به یهودیان تمام شهرها اجازه می‌داد که برای دفاع از خود و خانواده‌هایشان متحد شوند و تمام بدخواهان خود را از هر قومی که باشند بکشند و دارایی آنها را به غنیمت بگیرند …

روز سیزدهم آدار، یعنی روزی که قرار بود فرمان پادشاه به مرحله‌ی اجرا درآید، فرارسید. … در سراسر مملکت، یهودیان در شهرهای خود جمع شدند تا به کسانی که قصد آزارشان را داشتند حمله کنند… بدین ترتیب یهودیان به دشمنان خود حمله کردند و آنها را از دم شمشیر گذرانده کشتند. اما یهودیان اموال دشمنان را غارت نکردند.. آنها در شهر شوش که پایتخت بود ۵۰۰ نفر را کشتند. … استر گفت: پادشاها اگر صلاح بدانید به یهودیان پایتخت اجازه دهید کاری را که امروز کرده‌اند فردا هم ادامه دهند. پادشاه با این درخواست استر هم موافقت کرد… پس روز بعد باز یهودیان پایتخت جمع شدند و ۳۰۰ نفر دیگر را کشتند ولی به مال کسی دست‌درازی نکردند. بقیه‌ی یهودیان در سایر استان‌ها نیز جمع شدند و از خود دفاع کردند. آنها ۷۵ هزار نفر از دشمنان خود را کشتند و از شر آنها رهایی یافتند. ولی اموالشان را غارت نکردند. این کار در روز سیزدهم ماه آدار انجام گرفت و آنها روز بعد یعنی چهاردهم آدار پیروزی خود را با شادی فراوان جشن گرفتند. اما یهودیان شوش روز پانزدهم را جشن گرفتند زیرا در روز سیزدهم و چهاردهم دشمنان خود را می‌کشتند.

مردخای تمام این وقایع را نوشت و برای یهودیان سراسر مملکت پارس، چه دور و چه نزدیک، فرستاد و از آنها خواست تا همه سال روزهای چهاردهم و پانزدهم آدار را به مناسبت نجات یهود از چنگ دشمنان‌شان جشن بگیرند و شادی نمایند.
کتاب استر (Esther) فصل ۸ و ۹

خلاصه از نسخه‌ی پارسی کتاب (نسخه‌ی انگلیسی)

چون این روز با قرعه تعیین شده بود به آن «پوریم» (Purim) می‌گویند که در عبری جمع «پور» به معنای قرعه است. جشن پوریم هنوز نیز هر ساله برگزار می‌شود.

این داستان تنها در این کتاب آمده و تا آنجا که من پرسیده‌ام منبع تاریخی دیگر درباره‌ی آن نداریم.

دیگر آن که نام پادشاه در ترجمه‌های قدیمی (مانند شاه جیمز) به صورت Ahasuerus آمده است و در ترجمه‌ی عربی نیز «احشویروش» آمده است. اما در ترجمه‌های تازه خشیارشا (Xerxes) نوشته می‌شود. شاید اخاسوروس یا احشویروش شکل عبری و عربی خشیارشا باشد. همان طور که نام شوش نیز به صورت شوشان نوشته شده است.

نام وزیر خشیارشا «هامان» نوشته شده که به نظر ایرانی نیست. شاید این نیز شکل عبری «هومان» باشد که در شاهنامه همراه «بارمان» یکی از پهلوانان تورانی است (می‌دانیم که ایرانیان و تورانیان هم‌نژاد و هم زبان بودند. تورانیان شاهنامه از قوم‌های ایرانی هستند نه ترک). این نام امروزه به هر دو شکل «هومن» و «هومان» رایج است.

تنبیه گروهی برای جرم یک نفر، بیشتر ایده‌ی یهودی است تا ایرانی. این که چون مردخای برای هامان زانو نزد تمام یهودیان سراسر ایران باید کشته شوند چندان به دادگستری ایران هخامنشی نمی‌خورد. در قانون داریوش بزرگ که «داته» (همان «داد» امروزی که در دادگاه، دادسرا، دادستان، دادخواست، دادگستری و … دیده می‌شود) هر کسی به جرم خودش مجازات می‌شد.

به قول حافظ: عیب مِی جمله بگفتی، هنرش نیز بگو:
نکته‌ی دیگری که در کتاب استر می‌خوانیم این که در زمان هخامنشیان تاریخ و وقایع روزانه ثبت و نگه‌داری می‌شدند.

فصل ۶: آن شب پادشاه خوابش نبرد. پس فرمود کتاب «تاریخ پادشاهان» را بیاورند و وقایع سلطنت او را برایش بخوانند….

و نویسنده که معلوم است مدت‌ها پس از زمان خشیارشا زندگی می‌کرد به وجود این کتاب اشاره می‌کند:

فصل ۱۰: قدرت و عظمت کارهای خشایارشا و نیز شرح کامل به قدرت رسیدن مردخای و مقامی که پادشاه به او بخشید در کتاب «تاریخ پادشاهان ماد و پارس» نوشته شده است.
(در ترجمه‌ی شاه جیمز: آیا در کتاب پادشاهان ماد و پارس نوشته نشده است؟)

همچنین اینجا پیوستگی پادشاهی ماد و پارس را نیز می‌بینیم.

پی‌نوشت:
هم چنین نگاه کنید به نوشته‌ی تازه‌تری در همین باره.

دروغ اندر دروغ

منتشرشده: فوریه 25, 2008 در پانترکان, تاريخ معاصر

دوشنبه ۶/اسفند/۱۳۸۶ – ۲۵/فوریه/۲۰۰۸

یکی از دروغ‌های بزرگ پان‌ترک‌گرایان آن است که ترکان در ایران اکثریت دارند اما فارس‌های ظالم به آنها ستم می‌کنند و آنان را از حق‌شان محروم کرده‌اند.

گذشته از این که آیا ایرانیان مورد ادعای اینان ترک اند یا ترک زبان و افسانه بودن ستم فارس‌ها بر ترکان (بیشتر تجارت و قدرت در ایران به دست ترک‌زبانان است) به تازگی کتاب منتشر شده به نام «برادران و مرزها: ایران و چالش هویت آذربایجان» نوشته‌ی خانم «برندا شیفر» نویسنده‌ی اسراییلی و ضدایرانی که محبوب پان‌ترک‌گرایان است. بخشی از نقد ترجمه‌ی این کتاب را از پایگاه ارزشمند «آذرگشنسب» در اینجا می‌آورم:

اما جالب‌تر از همه، در سراسر کتاب مترجم پان‌ترکیست، دروغ‌های برندا شیفر برایشان کفایت نکرده است و بنابراین ناچار شدند در بخش آمار قومی که برندا شیفر ارائه کرده است، دستکاری کنند!

در بخش «پیوست» کتابی که برندا شیفر نوشته است و مترجم به دلخواه خودش ترجمه کرده است، در باره ترکیب قومی می‌خوانیم:

جزئیات هویت قومی در ایران به این ترتیب است: جمعیت ترک‌های آذربایجانی و سایر ترکها بین 25 تا 37 درصد، اکراد هشت درصد، بلوچ 3 درصد، عرب‌ها 3 درصد و ترکمن‌ها حدود 2 درصد. (صفحه 241 پیوست)

حالا ببینیم خانم برندا شفر خودش چی می‌نویسد:

Approximately half of the population of Iran is non-Persian.

بعد مقداری در باره این که در دوره پهلوی و جمهوری اسلامی آماری بر اساس زبان اول یا هویت قومی شهروندان منتشر نشده می‌نویسد و ادامه می‌دهد:

The approximate ethnic breakdown of non-Persians in Iran is: Azerbaijanis and tribal Turks (20-30 percent); Kurds (9 percent); Baluchis (3 pecent); Arabs (2,5 percent); Turkmen (1,5 percent)

پس می‌بینیم که مترجم محترم اولا عبارت half of the population of Iran is non-Persian را عامدا و غامضا سانسور کرده. چون که اگر نزدیک به نصف مردم ایران «غیر فارس» باشند، قاعدتا نزدیک به نصف دیگر آن «فارس» خواهند شد که البته این با آن ادعاهای اقلیت بودن فارس‌ها در تناقض است و چه بهتر که سانسور بشود!

دوم این که عدد 30-20 درصد وقتی از انگلیسی به فارسی ترجمه می‌شود، تبدیل می‌شود به 37-25 درصد، (همین طور کرد 9 درصدی می‌شود 8 درصد و ترکمن 1.5 درصدی می شود 2 درصد!)

مترجم محترم باز هم می‌نویسد:

بسياری از اقليت‌های قومی در ايران در استان‌های مشخص و خاصی متمركز هستند. برای مثال
آذربایجانی‌ها در استان‌های آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی، اردبیل، زنجان، قزوين و همدان
جمعيت ويژه محسوب می‌شوند.

حالا ببینیم خانم برندا شفر خودش چی می‌نویسد:

Many of the ethnic minorities are concentrated in specific provinces. The Azerbaijanis, for instance, are the predominant population in three provinces: East Azerbaijan, West Azerbaijan, and Ardebil Province.

دوستان عزیز توجه بفرمایند که فقط و فقط در یک دو صفحه از این ترجمه این دغل‌کاریها و حقه‌بازی‌ها را پیدا کردیم و اگر حوصله‌اش را داشتیم، مطمئنم بیشتر از این‌ها می‌توانستیم پیدا کنیم.

تازه این کتاب را یک محقق آمریکایی که روابط نزدیکی با کنسرن‌های نفتی و محافل اسرائیلی دارد نوشته است، که آب به آسیاب تجزیه‌طلبان وطنی بریزد. با این همه، عمق نفرت کور و ناآگاهی در بین جماعت ضداخلاق و دروغگوی پان‌ترکیست به چه اندازه زیاد است که به این نوشته‌ها هم رضایت نمی‌دهند و همان کتاب مورد استناد خودشان را هم سانسور و تحریف می‌کنند!!!

خدا سرزمین ایران را از دروغ و خشک‌سالی دور نگه دارد.
ایدون باد. ایدون‌تر باد!

اسپندارمذگان

منتشرشده: فوریه 24, 2008 در فرهنگ

یک‌شنبه ۵/اسفند/۱۳۸۶ – ۲۴/فوریه/۲۰۰۸

جشن اسپندارمذگان بر همه‌ی دوستان و ایرانیان فرخنده باد!

همان گونه که می‌دانیم در تقویم ایرانی هر روز ماه دارای نامی بود. هرگاه نام روز با نام ماه یکسان بود آن روز را جشن می‌گرفتند و جشن را به نام ماه می‌خواندند مانند تیرگان (روز تیر از ماه تیر) یا دیگان (روز دی از ماه دی) یا بهمنگان (روز بهمن از ماه بهمن).

نام روزهای ماه عبارتند از:
۱) هرمزد ۲) بهمن ۳) اردیبهشت ۴) شهریور ۵) اسپندارمذ ۶) خرداد
۷) امرداد ۸) دی به آذر ۹) آذر ۱۰) آبان ۱۱) خور ۱۲) ماه
۱۳) تیر ۱۴) جوشن ۱۵) دی به مهر ۱۶) مهر ۱۷) سروش ۱۸) رشن
۱۹) فروردین ۲۰) بهرام ۲۱) رام ۲۲) باد ۲۳) دی به دین ۲۴) دین
۲۵) ارد ۲۶) اشتاد ۲۷) آسمان ۲۸) رامیاد ۲۹) ماراسپند ۳۰) انیران

روز پنجم ماه اسفند (اسپندارمذ) نیز اسپندارمذ نام دارد از این رو نام این جشن «اسپندارمذگان» است. این روز روز جشن و گرامی‌داشت زمین، عشق و مقام زن است.

دکتر مرادی غیاث‌آبادی نوشته‌ای درباره‌ی این جشن دارند که خواندنی است.

امروزه زرتشتیان روز ۲۹ بهمن را اسپندارمذگان جشن می‌گیرند با این استدلال که در تقویم قدیمی ایران، همه‌ی ماه‌های سال ۳۰ روزه بودند و در آخر سال ۵ روز را «وهیزک» یا پنجه‌ دزدیده (در عربی: خسمه‌ی مسترقه) می‌نامیدند و ایرانیان آن پنج روز را جشن می‌گرفتند تا نوروز برسد. اما با اصطلاحات جدید تقویم، شش ماه اول سال ۳۱ روزه شدند. بنابراین جشن گرفتن ۵ اسفند به عنوان اسپندارمذگان اشتباه است و باید ۲۹ بهمن را جشن گرفت.

اما همان طور که دکتر جلیل دوستخواه نیز نوشته‌اند این استدلال درست نیست. زیرا فلسفه‌ی جشن، یکسان بودن نام روز و نام ماه است. بنابراین چون پنجمین روز ماه اسفند روز اسپندارمذ است باید این روز را به عنوان اسپندارمذگان جشن گرفت.

عده‌ی نیز برای مقابله با «والنتاین» که در ۱۴/فوریه برابر ۲۵/بهمن است اسپندارمذگان را ۲۹بهمن می‌خواهند. اما نیازی نیست ما فرهنگ‌مان را دستکاری کنیم. حتا نوشته‌ای به دستم رسید که می‌گفت ۲۰ قرن پیش از میلاد که هنوز رومیان و اروپاییان والنتاین نداشتند ما جشن اسپندارمذگان را روز عشق می‌دانستیم! این گونه ادعاها و غلوهای بی‌پایه و بی‌ارزش بیشتر از آن که سود داشته باشند ضرر دارند. زیرا دیگر کسی حرف‌های راست ما هم باور نخواهند کرد. ۲۰ قرن زمان کمی نیست.

مرتبط: مهرگان.

لطیفه‌هایی از عبید

منتشرشده: فوریه 23, 2008 در ادبيات, تفریح

شنبه ۴/اسفند/۱۳۸۶ – ۲۳/فوریه/۲۰۰۸

چند لطیفه از کتاب «رساله‌ی دلگشا» نوشته‌ی عبید زاکانی شاعر و نویسنده‌ی سده‌ی هشتم ق. که برخی از آنان هنوز برقرار است هم از نظر مفهومی و هم از نظر لفظی به شکل جوک‌های رایج:

لولی‌ای با پسر خود ماجرا می‌کرد که تو هیچ کاری نمی‌کنی و عمر در بطالت به سر می‌بری. چند با تو گویم که معلق زدن بیاموز و سگ از چنبر جهانیدن و رسن‌بازی تعلم کن تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نمی‌شنوی، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده‌ریگ ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد.

دهقانی در اصفهان به در خانه‌ی خواجه «بهاءالدینِ صاحب دیوان» رفت. با خواجه‌ی سرا گفت که با خواجه بگوی که خدا بیرون نشسته است با تو کاری دارد. با خواجه گفت. به احضار او اشارت کرد. چون درآمد پرسید که تو خدایی؟ گفت: آری. گفت: چگونه؟ گفت: حال آن که من پیش، «ده خدا» و «باغ خدا» و «خانه خدا» بودم، نواب تو ده و باغ و خانه از من به ظلم بستدند، خدا ماند.

سربازی را گفتند چرا به جنگ بیرون نروی؟
گفت: به خدا سوگند كه من یک تن از دشمنان را نشناسم و ایشان نیز مرا نشناسند. پس دشمنی میان ما چون صورت بندد؟

استر طلحک بدزدیدند.
یکی می‌گفت: گناه تست که از پاس آن اهمال ورزیدی.
دیگری گفت: گناه مهتر است که درِ طویله باز گذاشته است.
گفت: پس در این صورت دزد را گناه نباشد؟!

شخصی از مولانا عضدالدین پرسید: چون است که مردم در زمان خلفا دعوای خدایی و پیغمبری بسیار می‌کردند و اکنون نمی‌کنند؟ گفت: مردمِ این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می‌آید و نه از پیغامبر.

کَلی از حمام بیرون آمد. کلاهش دزدیده بودند. با حمامی ماجرا می‌کرد. گفت: تو اینجا آمدی کلاه نداشتی. گفت: ای مسلمانان این سر از آن سرهاست که بی کلاه به راه توان برد؟

اتابک «سلغر شاه» قَصَب [پیرهن] مصری به مجدالدین داد. چند جای «لا اله الا اللـه» بدان نقش کرده بودند. مگر نیم‌داشت بود. او را خوش نیامد. یکی از حاضران پرسید که چون است که «محمد رسول اللـه» ننوشته‌اند. گفت: این را پیش از محمد رسول اللـه بافته‌اند.

یهودیی از مسیحیی پرسید: از موسا و عیسا كدام برترند؟ گفت: عیسا مردگان را زنده می‌كرد و موسا مردی را بدید و او را بیافكند و آن مرد بمُرد. عیسا در گهواره سخن می‌گفت و موسا در چهل سالگی می‌گفت «خدایا گره از زبانم بگشای تا مردم سخنم را دریابند.»

شیعه‌ای در مسجد رفت. نام صحابه دید که بر دیوار نوشته. خواست که خیو [=تف] بر نام ابوبکر و عمر اندازد، بر نام علی افتاد. سخت برنجید و گفت: تو که پهلوی اینان نشینی سزای تو این باشد!

شخصی دعوی خدایی می‌کرد. او را پیش خلیفه بردند. او را گفت: پارسال اینجا یکی دعوی پیغمبری می‌کرد، او را کشتند. گفت: نیک کرده‌اند که من او را نفرستاده بودم.

عُمران نامی را در قم می‌زدند. یکی گفت: چون عمَر نیست چراش می‌زنید؟ گفتند: عمر است و الف و نون عثمان هم دارد.

موذنی بانگ می‌گفت و می‌دوید. پرسیدند که چرا می‌دوی؟ گفت: می‌گویند که آواز تو از دور خوش است. می‌دوم تا آواز خود از دور بشنوم.

مجد الدين با زنش ماجرایی [=دعوا] مي‌كرد. زنش به غايت پیر و بدشكل بود. گفت:
خواجه! كدخدایی [=شوهری] چنین نكنند كه تو می‌كنی. «پیش از من و تو ليل و نهاری بوده است».
گفت: خاتون زحمت خود مده. پیش از من بوده باشد. اما پیش از تو نبوده باشد.

نام تهران

منتشرشده: فوریه 20, 2008 در تاريخ معاصر, ریشه‌شناسی, زبان

چهارشنبه ۱/اسفند/۱۳۸۶ – ۲۰/فوریه/۲۰۰۸

درباره‌ی معنای نام شهر تهران در«فرهنگ دهخدا» چنین آمده است:

یاقوت [حموی. درگذشته ۱۲۲۹ م/۶۰۸ خ] در «مُعجَم البُلدان» آورده که: از مردی اهل ری، که محل وثوق و اعتماد بود، شنیدم که طهران دیهی است بزرگ و بنای این دیه تمامی در زیر زمین واقع است و احدی را یارای آن نیست که بدان دیه راه یابد، مگر آن که اهالی آنجا اجازت ورود دهند. مکرر مردم آنجا بر پادشاه وقت شوریدند، و چاره ای ندیدند جز آن که با ساکنین آنجا به مدارات رفتار کنند.

طهران را دوازده محلت است که پیوسته اهالی هر محلت با اهالی محلت دیگر در جنگ و جدال می‌باشند و مردم محلتی با مردم دیگر محلت معاشرت و رفت وآمد نکنند.

طهران باغ و بوستان پردرخت و جنگل مانند بسیار دارد که همان نیز سبب محفوظ ماندن اهالی از شر اشرار می‌باشد.

راوی می‌گفت برزیگران طهران با وصف مناعت و حصانت مسکن و ماوای خویش مانند سایر برزیگران، اراضی را به وسیله گاوهای کاری و آلات و ادوات برزیگری شیار و زراعت نکنند، بلکه به مرور تخمی افشانند و محصولی بردارند، چه از دشمنان خویش بیمناکند و ترسند که گاوهای کاری و ادوات برزیگری دستخوش یغما و تاراج اشرار گردد. (معجم البلدان ج 6 ص 74).

در این کتاب [معجم البُلدان] صراحتا و در «آثارالبلاد» کنایتا وجه تسمیه آن را به این نحو معین کرده است که چون اهل آنجا در وقتی که دشمن برای آنها به هم می‌رسید در زیر زمین پنهان می‌شدند، از این جهت به این اسم موسوم شده است که «ته ران» یعنی «زیر زمین» می‌رفته‌اند.

قاضی «عمادالدین ابویحیی زکریا بن محمد بن محمود الانصاری» که در ۶۸۲ ق. وفات کرده کتابی موسوم به «عجائب البلدان» تصنیف نموده، در آن کتاب همین قدر ذکر می‌نماید که:
طهران قریه‌ای است معظم جزو ایالت ری دارای باغات زیاد و در آن باغات اشجار میوه‌دار غرس شده و سکنه در خانه‌های سرداب مانند متوطنند. همین که دشمنی به ایشان حمله آرد بدان خانه‌های تحتانی پناه جسته و هر قدر محصور بودن آنها امتداد یابد به سبب کثرت آذوقه که از فرط احتیاط ذخیره کرده‌اند آسوده‌اند و بیرون آوردن ایشان از آن اماکن غیرمقدور است.

در کتاب «سایه‌ها در بیابان: ایران باستان در جنگ» نوشته‌ی دکتر کاوه فرخ خواندم که تهران در اصل یکی از پایگاه‌های نگهبانی آسوریان (در سده‌ی ۸ پ.م.) بوده و نام آن نیز از ریشه‌ی آرامیک است: «تهاران» به معنای «جایی که بدان بازخواهم گشت» (Tah-A-Ran = the place to which I shall return)

نام تهران در اصل واژه‌ای است تشکیل شده از ته + ران به معنای جای گرم. در برابر شمیران که تشکیل شده از شمی=ژمی=زمی + ران = جای سرد. زم همان است که در زمستان به معنای زمان سرما می‌بینیم. و نیز در پاییز به معنای نزدیک سرما و زمستان (پاتی-زیا pâti + *z(a)ya)
(با تشکر از بابک و نیز واژه‌نامه‌ی دکتر حیدری ملایری)
این پسوند ران در نام نیاوران نیز دیده می‌شود. به گمانم نام سمیران نیز از همین پسوند استفاده می‌کند.

البته در فرهنگ دهخدا، هم چنین گفته شده که مهران و تهران از روستاهای ری بودند که وقتی مهران ویران شد مردم آن به تهران رفتند. و می‌دانیم که مهران در واقع نام یکی از خاندان‌های اشکانی بود که در ناحیه‌ی ری حکومت می‌کرد و در زمان ساسانیان نیز به این حکومت ادامه دادند و در زمان ساسانیان سرداران سپاه ایران بیشتر از خاندان مهران بودند و مشهورترین آنان بهرام چوبین بود.

برای شوخی، نوشته‌ی طنز صادق هدایت در کتاب «توپ مرواری» را نیز می‌آورم:

هیچ می‌دانی چرا به طهرون قجر، افشارها طهران می‌گویند؟ در احادیث آمده که چون شراب این ناحیه به دهن «ابن سعد» گور به گوری خیلی مزه کرد اینجا را طهوران نامید که از «شرابا طهورا» می‌آید و در اثر کثرت استعمال طهران شد.

به روایتی حضرت «صدیقه‌ی طاهره» به علت افراط در طهارت از این شهر بوده است.

یکی از نوابغ اخیر که جنون پیغمبرچی‌گری به سرش زده بود و پیوسته مردم را پیام‌پیچ نموده به ترک بدآموزی‌ها دلالت می‌کرد تا به این وسیله همه با او هم‌پیمان بشوند و زیر «پرچم» آیینش گردآیند، معتقد بود که معنی طهران گرمستان است.

فرنگی‌مآب‌ها معتقدند که «ته Orient» است. زیرا جهانگردان اروپایی این شهر را انتهای مشرق زمین و یا «ته ایران» پنداشته‌اند….

ولیکن علمای پیشین در این روایت اختلاف کرده‌اند و در حدیث از «کعب الاحبار» آمده است که طهران در اصل «ته عوران» یعنی شهر «کون لختان» بوده است. زیرا اهالی آن دائم الطهاره بوده‌اند و از استعمال تنبان سخت پرهیز داشته‌اند. به روایت دیگر در اصل «ته ران» بوده است مشتق از «ته» به معنی زیر و «ران» به معنی راننده. یعنی به تحقیق کسانی که به ته می‌رانند یعنی کون‌خیزه می‌کنند. بعد هم این اسم که ابتدا بر اهالی اطلاق می‌شده است روی این ناحیه ماند.

توضیح آن که در موقع هجوم اعراب، اهالی شهر ری از ترس‌شان، البته به عنوان اعتراض، کون‌خیزه‌کنان به دامنه‌ی کوه البرز، که محل طهران کنونی باشد، پناهنده شدند و دیگر به ری برنگشتند.

[ابن سعد: عمرو ابن سعد ابن ابی وقاص: سردار عربی که در کربلا حسین ابن علی را کشت و به عنوان پاداش حکومت ری را گرفت.
منظور از نوابغ اخیر، احمد کسروی است که معتقد بود شمیران یعنی جای سرد و تهران یعنی جای گرم.
کعب الاحبار: نام عربی یهودی که در زمان عمر مسلمان شد و به دربار معاویه پیوست و بسیار حدیث جعلی نقل کرد.]

سلم و سرمت‌ها

منتشرشده: فوریه 18, 2008 در فردوسی, ادبيات, تاريخ باستان

دوشنبه ۲۹/بهمن/۱۳۸۶ – ۱۸/فوریه/۲۰۰۸

پیشتر درباره‌ی کتاب «سارماتیان» نوشتم. اما به تازگی متوجه شدم که سارماتیان یا در واقع سرمت‌ها همان کسانی هستند که در بخش اسطوره‌ای شاهنامه به صورت شخصیت «سلم» پسر فریدون شاه ایران نمایندگی شده‌اند.

می‌دانیم که در پارسی، گاهی «ر» به «ل» تبدیل می‌شود مانند پرثوه به پلهو، زال و زر (یا در زبان گفتار عامیانه: سرفه به سلفه). «سلم» نیز در اصل «سرم» بوده که خود کوتاه شده‌ی سرمتی (Sarmatae) يا سیرمتی (Syrmatae) است. نام مكان زندگی آنان در اوستا به شكل سَيرَمه (Sairama) آمده است.

در شاهنامه، فریدون شاه بزرگ سه پسر داشت به نام‌های سلم، تور، و ایرج. ایرج کوچک‌ترین پسر و محبوب فریدون بود. از این رو وقتی فریدون قلمروی فرمانروایی خود را تقسیم کرد، شرق رود جیحون را به تور داد و نام آنجا توران شد، غرب دریای مازندران را به سلم داد و نام آنجا روم شد و میان این دو ناحیه را به ایرج داد.

نهفته چو بیرون کشید از نهان ————– به سه بخش کرد آفریدون جهان
یکی روم و خاور، دگر ترک و چین ————– سِیُم دشت گردان و ایران‌زمین
نخستین به سلم اندرون بنگرید —————– همه روم و خاور مراو را سزید
به فرزند تا لشکری برگزید ——————— گرازان سوی خاور اندرکشید
به تخت کیان اندر آورد پای ———————- همی خواندندیش خاور خدای
دگر تور را داد توران زمین ——————- ورا کرد سالار ترکان و چین
یکی لشکری نامزد کرد شاه ——————- کشید آنگهی تور لشکر به راه
بیامد به تخت کی‌ای برنشست ———————- کمر بر میان بست و بگشاد دست
بزرگان برو گوهر افشاندند ——————– همی پاک توران شهش خواندند
از ایشان چو نوبت به ایرج رسید ————— مر او را پدر شاه ایران گزید
هم ایران و هم دشت نیزه‌وران —————– هم آن تخت شاهی و تاج سران
برآمد برین روزگار دراز ——————— زمانه به دل در همی‌داشت راز
فریدون فرزانه شد سالخورد ——————- به باغ بهار اندر آورد گرد
بجنبید مر سلم را دل ز جای —————– دگرگونه‌تر شد به آیین و رای
دلش گشت غرقه به آزاندرون ——————- به اندیشه بنشست با رهنمون
نبودش پسندیده بخش پدر ——————- که داد او به کهتر پسر تخت زر

می‌بینیم که ارتباط سلم با روم (اروپا) در شاهنامه نیز آمده است. و در کتاب یادشده گفتیم که سرمت‌ها یا سارماتیان ایرانیانی بودند که به اروپا رفتند و در آنجا ساکن شده و در مردم آنجا ادغام شدند.

هم چنین بر پایه‌ی این داستان، تورانیان نیز برادران و بستگان ایرانیان بودند و از نظر مردم‌شناختی جزو گروه‌های ایرانی به حساب می‌آیند و ربطی به ترکان آلتایی ندارند. البته بعدها ترکان اورال-آلتایی با تورانیان درهم آمیختند.

به قول فردوسی:
تو این را دروغ و فسانه مدان —————— به یکسان رَوِشن زمانه مدان
از او هر چه اندر خورد با خرد —————– دگر بر ره رمز و معنی برد
[روشن: شکل قدیمی و پهلوی روش]

با پیشرفت و یافته‌های جدید باستان‌شناسی بخش‌های بیشتری از شاهنامه برای ما معنا پیدا می‌کند.

آدینه ۲۶/بهمن/۱۳۸۶ – ۱۵/فوریه/۲۰۰۸

یکی دو سال پیش رایانامه‌ای به دستم رسید دربردارنده‌ی متنی که ادعا می‌کرد وصیت‌نامه‌ی داریوش بزرگ هخامنشی باشد. آن زمان توجهی بدان نکردم. تا این که دوباره به تازگی از چند نفر همان متن به دستم رسید.

هیچ یک از این رایانامه‌ها(و نیز وبلاگ‌ها/وبگاه‌هایی که آن را نقل کرده‌اند) منبع و سرچشمه‌ی معتبری برای این «وصیت‌نامه» یاد نکرده‌اند. من در چند کتاب معتبر مانند «تاریخ شاهنشاهی پارسیان» نوشته‌ی اومستد و چند کتاب دیگر نشانی از این وصیت ندیدم.

گذشته از بی‌منبع بودن این متن، نگارش آن نیز خیلی امروزی و (بدون قصد اهانت به کسی) خیلی «لس آنجلسی» است. آدم به یاد انشاهای «تابستان خود را چه گونه گذراندید» می‌افتد.

برای کسانی که هنوز این شاهکار را ندیده‌اند بخش‌هایی از آن را در اینجا می‌آورم:

اینک که من از دنیا می‌روم بیست و پنج کشور جزو امپراتوری ایران است. و در تمام این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان در آن کشورها دارای احترام هستند. و مردم کشورها در ایران نیز دارای احترام هستند.

جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشور ها بکوشد. و راه نگهداری این کشورها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم بشمارد.

اکنون که من از این دنیا می‌روم تو دوازده کرور «دریک» زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می‌باشد. زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست.

اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این که در این قلمرو، نظم و امنیت برقرار کند. ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی. با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند.

امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود، تو با اطمینان بیشتری می‌توانی سلطنت کنی. همواره حامی کیش یزدان پرستی باش. اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کس باید آزاد باشد و از هر کیش که میل دارد پیروی نماید.

بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کرده‌ام بر من به پیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار. اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هر زمانی که می‌توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی، که من پدر تو پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می‌کردم، مُردم و تو نیز مثل من خواهی مُرد.

شاید محتوای این «وصیت‌نامه» تا حدی درست باشد اما من هیچ گونه سند تاریخی برای آن پیدا نکردم.

گویا داریوش در پایان عمر دچار آلزایمر شده و فراموش کرده که یک بار به یونان حمله کرده و به پسرش می‌گوید من وقت نکردم سپاهی به یونان بفرستم.

و یا «مذهب و شعائر آن را محترم بشمار»! بیشتر شبیه اطلاعیه‌های وزارت ارشاد و تبلیغات اسلامی است. مومنان مشتاق زیارت حج بیت الله الحرام بشتابید!

نمی‌دانم آیا آموزش عمومی در آن زمان وجود داشته که داریوش به خشایارشا توصیه می‌کند آن را ادامه بدهد؟!

از همه جالب‌تر به نظر من بند مربوط به کفن است: ایرانیان در زمان هخامنشیان کفن نداشتند چه برسد به این که داریوش بزرگ بخواهد از بزازی سر خیابان برای خودش ۲ متر کفن (لابد با تربت اباعبدالله الحسین! و گلاب قمصر کاشان) بخرد. نمی‌دانم چرا نگفته مرا در «بهشت زهرا» دفن کن! مثل ترجمه‌ی یکی از سریال‌های خارجی که چندی پیش در تلویزیون ایران پخش شد و طرف می‌گفت: من همه جا را دنبالش گشتم. کلانتری، بیمارستان، بهشت زهرا!

دیگر این که مفهوم «کشور» و «مردمان کشور» مفهومی به نسبت تازه است. در زمان داریوش، تقسیم‌های کشوری «شاهنشاهی (نه امپراتوری) ایران» را «شهربانی» (یونانیده: «ساتراپی» ) می‌خواندند. کسی «ایرانی» به معنای امروزی آن خوانده نمی‌شد. تمام کسانی که در شاهنشاهی پارسیان بودند شهروندان این شاهنشاهی بودند. هر کس به نام قوم خود خوانده می‌شد: پارسی، مادی، سکایی، ارمنی، یونی (Ionian)، بابلی، اکدی، و ….

«دریک» سکه‌ی زرین ایران بود که معنای آن را «زرین» (زریگ) و یا «منسوب به داریوش» نوشته‌اند. اما مطمئن نیستم که آیا در آن زمان گنج یا خزانه‌ی دولتی را با سکه‌های دریک پر می‌کردند.

درست است که مضمون این گفته‌ها تا حد زیادی درست است اما به نظر من لازم نیست ما به این گونه نوشته‌های عامیانه و بی‌پایه دست بیازیم. نقل درست و مستند تاریخ خیلی زیباتر و بهتر است. بکوشیم که بیشتر کتاب بخوانیم…

این وصیت‌نامه نیز مانند «نامه‌نگا‌ری‌های لس‌آنجلسی عمر و یزدگرد سوم ساسانی» است که شاید درباره‌ی آن نیز مطلبی نوشتم.

چهارشنبه ۲۴/بهمن/۱۳۸۶ – ۱۳/فوریه/۲۰۰۸

داشتم فکر می‌کردم که نام خویشان و عضوهای خانواده در پارسی چیست. زیرا عمو و عمه و خاله هر سه از ریشه‌ی عربی‌اند و دایی نیز ترکی است. برای همین سری به فرهنگ دهخدا زدم و واژه‌های زیر را یافتم:

عمو (پارسی از عم عربی): اَفدَر/اودر (پهلوی). کاکا (به ویژه در افغانستان)
دایی (ترکی): خالو (از خال عربی)، کاکو، مَربَرار (برادر مادر)
خاله (عربی): کاکی، مَرخا (خواهر مادر)

کاکا: بردار بزرگ
کاکو: (در شمال به ویژه مازندران) دایی. کاکویه (مانند بابویه = بابا)
(کاک: مرد)

باجناغ (ترکی): هم زلف، هم دامان، هم داماد، هم ریش (به ویژه در اصفهان)
داماد: دامات (پهلوی: زاماتر zamatar)

خَشو = خوشدامن = خوشتامن: مادر زن. مادر شوهر

هم‌چنین به نسبت‌های زیر برخوردم:
– پدراندر/پدندر: ناپدری (پدر ناتنی)
– مادراندر/مادندر: نامادری (مادر ناتنی)
– پسراندر/پسندر: ناپسری (پسر ناتنی)
– دختراندر/دختندر: نادختری (دختر ناتنی)
– برادراندر/براراندر: نابرادری (برادر ناتنی)
– خواهراندر/خواراندر: ناخواهری (خواهر ناتنی)

اصطلاح «خشو» (به معنای مادرشوهر) هنوز در افغانستان به کار می‌رود و به تازگی مجموعه‌ای (سریالی) هندی را به پارسی دوبله (ترجمه) کرده بودند به نام «زمانی خشو هم عروس بود» که گویا خیلی هم پرطرفدار بوده است.

پی‌نوشت:
دکتر حیدری ملایری، لطف کرده و بستگان زیر را نیز یادآور شدند:
جاری=یاری: زن برادرشوهر.

خُسوره: پدر زن، پدر شوهر (در زبان‌های دیگر «مادر زن» و «مادرشوهر» نیز معنا می‌دهد)

که هر دو مانند دیگر واژه‌های پارسی بالا از ریشه‌ی هندواروپایی اند.
ایشان برابرهای این دو واژه در دیگر زبان‌های هندواروپایی را نیز چنین نوشته‌اند:
جاری:
سانسکریت: -yâtar
یونانی: enater
فریجی: ianater
ارمنی: ner, nêr, niri
لیتوانی: jente
روسی: jatry

خسوره:
اوستایی: -xvasura
سانسکریت: -s’vas’rua
یونانی: hekura
لاتین: socrus
ارمنی: skesur
بالاژرمن کهن: swigar

با سپاس از ایشان.

کشتی

منتشرشده: فوریه 12, 2008 در ریشه‌شناسی, زبان

سه‌شنبه ۲۳/بهمن/۱۳۸۶ – ۱۲/فوریه/۲۰۰۸

در فرهنگ زرتشتی «کستی» بندی است که پسران و دختران پس از هفت سالگی بر میان می‌بندند و از ۷۲ رشته بافته شده به یاد هفتاد و دو بخش یسنا در اوستا. در فرهنگ دهخدا چنین آمده است:

از کست (kost) مشتق است که در پهلوی به معنی پهلو، سوی، جانب و کنار است…. کستی را زرتشتیان «بند دین» نیز گویند و معرب آن کستیج و کستک و کشتیج است. این کستی از ۷۲ نخ از پشم سفید گوسفند تهیه می‌گردد و آن باید به دست زن موبدی بافته شود. 72 نخ به شش رشته قسمت شده و هر رشته 12 نخ دارد. عدد 72 اشاره است به 72 فصل یسنا که مهم‌ترین قسمت اوستاست و 12 اشاره است به دوازده ماه سال و ۶ اشاره است به شش گهنبار که اعیاد دینی سال باشد. کستی را باید سه بار به دور کمر بندند و این نیز به عدد سه اصل مزدیسنا: منش نیک، گُوِش [گفتار] نیک و کنش نیک می‌باشد. هر زرتشتی پس از سن هفت سالگی موظف است که کستی را به دور کمر بندد. (مزدیسنا ص 243، 252).

همراه کستی، پیراهن سپید و نازکی و ساده‌ای نیز بر تن می‌کنند که به آن «سَدره» می‌گویند. جامی در داستان کلاغی که خواست راه رفتن کبک را بیاموزد در توصیف کبک گوید:
فاخته‌گون سدره به بر کرده تنگ ————- دوخته بر سدره سجاف دورنگ

جشن تکلیفی که به تازگی رایج شده در مدرسه‌های ایران برای دختران می‌گیرند شاید تقلیدی باشد از مراسم کستی بستن و سدره‌پوشی دختران زرتشتی.

به نظرم رسید که شاید فعل «ستر» در عربی به معنای پوشاندن از همین واژه‌ی سدره گرفته شده و از آن واژه‌هایی مانند مستور، استتار و … ساخته شده باشد. نمی‌دانم تا چه اندازه درست است.

از واژه‌ی کستی – که به شکل کشتی درآمده – نام ورزش و تمرینی گرفته شده که همه با آن آشنا هستیم. در واقع کشتی گرفتن یعنی به هم آویختن و گرفتن کشتی دیگری برای این که او را به زمین بزنیم.

نمونه‌ی دیگری از تبدیل س در پهلوی اشکانی به ش در پهلوی ساسانی واژه‌های «گسنه» و «گشنه» (گرسنه) و «فریسته» و «فرشته» (فرستاده) هستند. هم چنین خود «یسنا» که به صورت «جشن» درآمده است. جشن در اصل یعنی مراسم یزش یا ستایش. ایزد نیز در اصل یزته به معنای پرستیدنی است. (هندیان جشن را جَشَن تلفظ می‌کنند مانند گرم که گَرَم گفته می‌شود).

دیو و خدا

منتشرشده: فوریه 11, 2008 در ریشه‌شناسی, زبان

دوشنبه ۲۲/بهمن/۱۳۸۶ – ۱۱/فوریه/۲۰۰۸

در میان قوم‌های هندواروپایی و به ویژه میان آریاییان هندوایرانی خدایان به دو دسته‌ی اسورا (asura) و دیوا (daeva) تقسیم می‌شدند. در زبان‌های ایرانی «س» به «هـ» تبدیل و اسورا به اهورا تبدیل شد. (همان طور که «سند» را «هند» خواندند. البته امروزه سند با هند فرق دارد).

جامعه‌ی هندوایرانیان لایه‌ای و طبقاتی بود و هر طبقه، گروه خدایان خود را داشت. شاهان، روحانیان، جنگاوران و توده‌ی مردم. دیواها خدای جنگاوران بودند و اهوراها خدایان شاهان و روحانیان. در ابتدا شاهان و روحانیان گاه یکی بودند و ایده‌ی این که «شاه سایه‌ی خدا است» از همین جا می‌آید. جامعه‌ی ایران تا پایان زمان ساسانیان بازمانده‌ی همین ساختار بود. البته در زمان خسرو یکم انوشیروان [=دارای روان انوشه یا جاویدان] با افزودن طبقه‌ی تازه‌ای به نام «دبیران» (کارمندان اداری که در زمان پسااسلامی به نام «منشیان» شناخته می‌شدند) نخستین نمونه‌ی «دیوان‌سالاری» (bureaucracy) دولتی به وجود آمد. دستگاه «کاست» (caste) که هنوز نیز در هندوستان برقرار است شاید بازتابی از این ساختار باشد.

پس از اصلاحات زرتشت، «اهورا مزدا» به مقام بزرگ‌ترین خدا برکشیده شد و در برابرش دیگران فروکاسته شدند. در برابر «اهورا مزدا»، روح بدی یا «انگره مینیو» (Angra Mainyu) بود. مینیو به معنای روح است و امروزه به صورت مینو ساده شده است. نام شاه پیشدادی «منوچهر» در اصل «مینیوچیثره» یعنی دارای چهره‌ی روحانی است. (نمونه‌ی دیگری از تبدیل ث به هـ). هم چنین برخی معتقدند که واژه‌ی عربی «معنوی» در اصل «مینوی» بوده است.

در زبان اوستا، «یزته» (yazata) یعنی «شایسته‌ی ستایش» و به فرشتگانی گفته می‌شد که پایین‌تر از «امشا سپندان» بودند. این واژه در پارسی نو (پس از اسلام) به صورت «ایزد» درآمد و به معنای مطلق خدا به کار رفت.

«اهورا مزدا» در زبان پهلوی به صورت «اورمزد» یا «هرمز» درآمد و «انگره مینیو» به صورت «اهریمن». اهریمن در شاهنامه به صورت «آهَرمن» نیز آمده است:

به گیتی نبودش کسی دشمنا —————- مگر بدکنش ریمن آهرمنا
سیامک بیامد برهنه تنا ————— برآویخت با پور آهرمنا

از همان زمان زرتشت دیگر در زبان‌های ایرانی (از جمله پارسی) دیو معنای خدای بد و کلا روح منفی را نگه داشت. حافظ می‌گوید:
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد ———— دیو چو بیرون رود فرشته درآید
بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر ————- بار دگر روزگار چون شکر آید

هم چنین خدای قوم‌های دیگر نیز دیو خوانده می‌شد و به طور اطلاق و گسترش، به پرستندگان این خدایان نیز دیو گفته می‌شد. در شاهنامه «تهمورث دیوبند» در واقع دشمنان ایران را به بند کشید. هم چنین رستم با «اکوان دیو» و «دیو سپید» جنگید.

«خدای» (خوذای، خوتای) نیز در پارسی میانه به معنای دارنده بود مانند «کدخدای» (دارنده‌ی خانه. در برابر کدبانو) یا دهخدای (دارنده‌ی ده. امروزه ما کدخدا را به معنای دهخدا به کار می‌بریم!). پادشاه نیز خدای گفته می‌شد. از این رو تاریخ شاهان ایران، «خدای‌نامگ» یا «خدای‌نامه» خوانده می‌شد که فردوسی آن را سرود و شاهنامه نامید.
به شاهان خدایگان نیز گفته می‌شد. مثلا انوری در قصیده‌ی معروفی می‌گوید:
دل و دست اگر که بحر و کان باشد ———- دل و دست خدایگان باشد

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی را شاگردانش «خداوندگار» می‌خواندند که به شکل «خُنگار» ساده شده و رقص مولانا را «رقص خنگاری» می‌گویند.

هم چنین «خدیو» به همین معنای خدا و پادشاه است:

سیامک به دست خود و رای دیو ———– تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو

بعدها در دستگاه عثمانیان، به حاکم مصر – که زیردست سلطان عثمانی بود – خدیو گفته شد.
(درباره‌ی شکل درست این بیت ن.ک مطلب جدیدی به نام «بیتی از شاهنامه»)

اما دیو در دیگر زبان‌های هندواروپایی معنای مثبت خود را حفظ کرد. جالب آن که در زبان هندی دیوا به معنای خدای خوب و اسورا به معنای خدای بد است. امروزه ریشه‌ی دیوا در انگلیسی نیز فراوان به کار می‌رود مانند «آسمانی یا الاهی» (divine). خواننده‌ی اپرا یا زنان برجسته را دیوا (diva) می‌نامند. در زبان فرانسه، خدا را Deiu می‌گویند. در اسپانیایی «خدانگهدار» می‌شود Adios.

در زبان لاتین خدا «تئو» (theo) گفته می‌شود که از آن به عنوان ریشه در اصطلاح‌هایی مانند «خداشناسی» (theology)، «خداسالاری» (theocracy)، حکمت خدایی (theosophy)، و نام تئودور (Theodore به معنای خداداد) استفاده می‌شود. هم چنین نام خدای بزرگ یونانیان «زئوس» از همین ریشه است.

پی‌نوشت:
درباره‌ی تئو پس از پیام آقای کورش جوشنلو به فرهنگ ریشه‌شناختی نگاه کردم و دیدم که حرف ایشان درست است. نخست این که تئو ریشه‌ی یونانی دارد نه لاتین. دیگر این که گرچه تئو معنای خدا می‌دهد اما از نظر ریشه‌ی هندواروپایی با دیو فرق دارد.
دیو: -div*
تئو: -dhes*

پهلوی و فیلی

منتشرشده: فوریه 10, 2008 در ریشه‌شناسی, زبان

یک‌شنبه ۲۱/بهمن/۱۳۸۶ – ۱۰/فوریه/۲۰۰۸

در سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ درباره‌ی سرزمین‌های زیر فرمانش، نام «پرثوه» (Parthava) آمده که امروزه به صورت «پارت» (Parthia) گفته می‌شود. پرثوه به پرثو (Parthav) ساده شد و بعد پرثو با تبدیل «ر» به «ل» و «ث» به «هـ» به شکل «پلهو» (Palhav) درآمد. پلهو نیز برای سادگی بیان، به پهلو (Pahlav) تبدیل شد. صفت نسبی آن پهلوی است. زبان پارسی میانه که پارتیان و ساسانیان به آن صحبت می‌کردند پهلوی خوانده می‌شود.

نمونه‌ی دیگر از تبدیل «ث» به «هـ» در تبدیل «میثرا» (Mithra) به «مهر» و «گاثا» (Gatha سروده‌های زرتشت) به «گاه» دیده می‌شود. و نمونه‌ی تبدیل «ر» به «ل» در تبدیل باختریا (Baxtria=Bactria) به «بخل» (Baxl)‌ و سپس «بلخ» دیده می‌شود. هم چنین «زال زر» در شاهنامه که در واقع «زال» شکل دیگری از «زر» است. (در زبان گفتاری نیز برخی می‌گویند سلفه = سرفه. دیفال = دیوار).

پارتیان در پارسی نو (پس از اسلام) به خاطر سلسله‌ی شاهان «اشکانی» بیشتر به عنوان اشکانیان (در تاریخ طبری: «آل اشکان» یا «آل اشغان») شناخته می‌شوند. خاطره‌ی مهارت جنگی و نظامی و جنگاوری پارتیان در زبان ما امروز به صورت واژه‌ی «پهلوان» (صفت نسبی پهلو، مانند «بیابان» [جای بی آب] و بامدادان [زمان بامداد]) باقی مانده است. در شاهنامه واژه‌ی «پهلو» به همان معنای پهلوان نیز به کار رفته است.
بر آن کوه بر خویش کیخسرو است ————– که یک موی او به ز صد پهلو است
ز آن پس پراکنده شد انجمن ————— سوی خانه شد پهلو پیلتن

البته در شاهنامه واژه‌ی «پهلوی» گاه به معنای کلی ایرانی است. در پادشاهی «تهمورث» دیوبند، شاه پیشدادی، وقتی دیوها را به بند می‌کشد [دیو در شاهنامه=کسانی که خدای ایرانیان را نمی‌پرستیدند] آنها به او نوشتن می‌آموزند:
نبشتن یکی نه، که نزدیک سی ———– چه رومی، چه تازی، و چه پارسی
چه سغدی، چه چینی، و چه پهلوی ————- ز هر گونه‌ای کان همی‌بشنوی

در زمان کاووس شاه کیانی نیز
همه بارشان دیبه خسروی ————– ز چینی و رومی و از پهلوی
همه جامه‌ی پهلوی کرد چاک ———— خروشان به سر بر همی‌ریخت خاک

چون پهلوی در کنار رومی و چینی گذاشته شده می‌توان گفت که به معنای کلی ایرانی است.

و وقتی گشتاسپ شاه کیانی به دین زرتشت می‌گراید سرزنش می‌شود که:
بیامد یکی پیر مردم فریب ————- ترا دل پر از بیم کرد و نهیب
سخن گفت از دوزخ و از بهشت ————– به دلت اندرون تخم زفتی بکشت
رها کردی آن پهلوی کیش را ———— چرا ننگریدی پس و پیش را

نشسته بر آن باره‌ی خسروی ————– بپوشیده آن جوشن پهلوی

(پس از آن که رضا خان از سرداری سپه به شاهی رسید، به توصیه‌ی اطرافیانش و با توجه به سیاست بازگشت به ایران پیش از اسلام، نام خانوادگی خود را «پهلوی» نهاد. البته بعد از انقلاب، به خاطر بی‌سوادی مردم شایع شد که نام خانوادگی اصلی‌اش «پالانی»! بوده و بعد به «پهلوی» برگردانده است.)

طبق فرهنگ دهخدا به نقل از فرهنگ‌های «برهان قاطع» و «انجمن‌آرا» و «آنندراج»:

چنان که «ماد» – نام قوم بزرگ شمال و شمال غربی ایران – بعدها به صورت «ماه» (پهلوی «ماد») به عده‌ای از شهرها و نواحی مانند «ماه نهاوند» و «ماه بصره» و «ماه کوفه» و «ماهی دشت» (تبریز) و [ماه آباد و ] غیره اطلاق شده است. همان گونه نیز نام پرثوه، پارت، پهلو، به عده‌ای از شهرها و نواحی که با این قوم رابطه داشته اطلاق شده است. || نواحی اصفهان. (برهان قاطع). || اصفهان و ری و همدان و نهاوند. و زبان منسوب بدین شهرها پهلوی است. (انجمن آرا) (آنندراج).

پس از اسلام، پهلو یا پهله به صورت عربی «فیله» درآمد و صفت نسبی آن «فیلی» (Faili یا Feyli) شد. ایرانیان منطقه‌ی غرب ایران (همدان و نهاوند) همچنان به زبان پهلوی سخن می‌گفتند و موسیقی ایرانی در میانشان رایج بود. معروف‌ترین این نوع ترانه، شعرهای بابا طاهر همدانی است. این ترانه‌ها در اصطلاح ادبی «فَهلویات» (عربیده‌ی پهلوی) خوانده می‌شوند.

شاید منطقه‌ی «گاپَلَه» در لرستان که امروزه به صورت عربیده‌ی «جابلق» یا «جاپلق» خوانده می‌شود با «پهله» ارتباط داشته باشد.

لرستان فیلی به دو قسمت تقسیم می‌شده است:
– پیش‌کوه: شامل استان لرستان فعلی و بخش‌هایی از استان‌های همدان و کرمانشاه
– پشت‌کوه شامل استان ایلام فعلی و بخشی از استان‌های کرمانشاه و خوزستان
لرستان فیلی مسکن قوم لر کوچک بوده‌است. لر بزرگ نیز در لرستان چهار محال بختیاری و لرستان جنوبی (کهگیلویه و بویر احمد) و بخش‌هایی از استان فارس ساکن است.

محتشم کاشانی

منتشرشده: فوریه 8, 2008 در ادبيات

آدینه ۱۹/بهمن/۱۳۸۶ – ۸/فوریه/۲۰۰۸

«کمال‌الدین علی محتشم کاشانی» با لقب «شمس‌الشعرا» (خورشید شاعران)، شاعر اوایل عهد صفوی (مرگ: ۹۹۶ ق/ ۹۶۶ خ/ 1۵87 م.) در دوران «شاه تهماسب صفوی» زندگی می‌کرد. وی در آغاز به غزل‌سرایی پرداخت و غزل‌های زیبایی می‌سرود. از جمله غزل‌های وی که به صورت ضرب المثل هم درآمده این غزل است:

روی ناشسته چو ماهش نگرید ———– چشم بی سرمه سیاهش نگرید
نگهش با من و رویش با غیر ———– غلط انداز نگاهش نگرید
عذرخواهی کندم بعد از قتل! ———- عذر بدتر ز گناهش نگرید!

اما پس از تغییر روحیه‌ی شاه تهماسب و تمایلش به تعصب مذهبی و تشویق شاعران و هنرمندان به دفاع و تقویت مذهب شیعه‌ی دوازده امامی (اثناعشری)، محتشم نیز تغییر سبک داد و به سوگ‌چامه (مرثیه)سرایی روی آورد و بهترین اثرها در این زمینه را برجا گذاشت.

بخش قصیده‌ی دیوان او را «جامع اللطایف» و بخش غزل را «نقل عشاق» نامیده است . مهم‌ترین و مشهورترین سوگ‌چامه‌ی وی ترکیب‌بندی است برای شهیدان کربلا. بند اول ترکیب‌بند معروف وی در مرثیه‌ی شهیدان کربلا بسیار مشهور و چنین است:

باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟ —— باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟
باز این چه رستخیز عظیم است کز جهان ———— بی نفخ صور، خاسته تا عرش اعظم است
گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب —————— کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست ——————- این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست ————— سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان گریه می‌کنند —————- گویا عزای اشرف اولاد آدم است
                              خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
                              پرورده‌ی کنار رسول خدا، حسین

دروز

منتشرشده: فوریه 6, 2008 در ریشه‌شناسی, زبان

چهارشنبه ۱۷/بهمن/۱۳۸۶ – ۶/فوریه/۲۰۰۸

شاید نام فرقه‌ی «دروز» (Druze) در لبنان را شنیده باشید.
«دروز» در اصل، جمع عربی است و مفرد آن را «دَرزی» یا «دَرَزی» می‌گویند. این فرقه از شاخه‌های اسلام شیعه‌ی اسماعیلی گرفته شده و منسوب است به شخصی به نام «ابومحمد عبداﷲ درزی» که از سوی «حاکم بامراﷲ» خلیفه‌ی فاطمی مصر صاحب دعوت بود یعنی اجازه‌ی تبلیغ داشت.

«درزی» یا همان درزیگر واژه‌ای پارسی است که ما امروزه بیشتر معادل عربی آن یعنی «خیاط» را به کار می‌بریم.

سه‌شنبه ۱۶/بهمن/۱۳۸۶ – ۵/فوریه/۲۰۰۸

از چند نفر از دوستانم رایانامه‌ای به دستم رسیده به نام «نقشه‌ی زبانی ایران». نکته‌هایی درباره‌ی این نقشه به نظر می‌رسد که با شما هم در میان می‌گذارم.

(برای دیدن نقشه‌ی بزرگ‌تر روی آن کلیک کنید).

تهیه‌کننده‌ی نقشه م.ر. ایزدی نام دارد و از دانشگاه کلمبیا تشکر کرده و آن را در «فارسی نت» (farsiNet.com) منتشر کرده است.

«مهرداد ایزدی» از جدایی‌طلبان کُرد و ضدایرانی بوده که مدتی در دانشگاه کلمبیا تدریس کرده و گویا خود را استاد دانشگاه کلمبیا معرفی می‌کند که چنین نیست. وی هم اینک سردبیر مجله‌ی اینترنتی «رسانه‌ی کردی» (KurdishMedia.com) است. وی پیشتر کتابی نوشته به نام «کتابچه‌ی فشرده‌ای درباره‌ی کردها» (Kurds: A Concise Handbook) که پر است از بازنویسی تاریخ و ادعاهای بی‌پایه و چنان وانمود کرده که گویا از آغاز تاریخ، کشور و ملت مستقلی به نام «کردستان» وجود داشته است.

وی هم‌چنین می‌گوید که گیلانیان و مازندرانیان کُرد هستند اما خودشان فراموش کرده‌اند! و یا خانم «پری زنگنه»، خواننده‌ی مشهور، کرد است اما این خانم اصلا کرد نیست!
برای اطلاعات بیشتر ن.ک. کاوه فرخ: پان‌ترک‌گرایان و آذربایجان. بخش ۶ . برای پاسخ به یکی سری دیگر از ادعاهای م.ر. ایزدی درباره‌ی کردستان نگاه کنید به این مقاله.

اما برگردیم به این نقشه:

داده‌ی پایه‌ی این نقشه مربوط است به سال ۱۹۶۴ م/۱۳۴۳ خ که در اطلس چاپ مسکو منتشر شده است. داده‌های سال ۲۰۰۴ م/۱۳۸۳ خ. از روش محاسباتی برون‌یابی به دست آمده که لزوما با واقعیت یکسان نیست. به نظر من با توجه به برنامه‌ها و نقشه‌های حکومت کمونیست و سلطه‌جوی شوروی حتا باید به دقت و حسن نیت داده‌های سال ۱۹۶۴ نیز شک کرد.

درسد مازندرانی را از گیلکی کمتر نشان داده حال آن که جمعیت استان مازندران از گیلان بیشتر یا نزدیک به آن است. (اگر استان نسبتا جدید گلستان را هم – که در سال ۱۹۶۴ وجود نداشته و بخشی از مازندران بوده – به جمعیت مازندران امروزی اضافه کنیم جمعیت آن از گیلان بیشتر می‌شود.)

با در دسترس نبودن آمارهای رسمی و دقیق از ایران، این گونه نقشه‌ها اعتبار چندانی ندارد. از یک سو در توضیح کنار نقشه آمده که ایران در سال ۲۰۰۱ م/۱۳۸۰ خ. آماری در این باره منتشر کرده است و این برون‌یابی به آن نزدیک است. پس اگر آمار سال ۲۰۰۱ وجود دارد چرا از آن استفاده نکرده و از آمار ۱۹۶۴ شوروی برون‌یابی کرده است؟ اگر آمار ایران را قبول ندارد پس نیازی به مقایسه با آن نیست.

۱) زبان‌های ایرانی را دسته‌بندی کرده و برای پارسی (Persian) چند شاخه بیان کرده مانند: فارسی (Farsi)! زبان فارسی همان پرژن است.

۳) لری و بختیاری را جزو پارسی گذاشته است حال آن که لری خود زبان جداگانه بوده و بختیاری از گویش‌های آن است.

۴) سیستانی و قهستانی (کوهستانی) را که لهجه‌های پارسی هستند در کنار لری گذاشته که درست نیست.

۵) خوزی نیز زبان جداگانه‌ای است که به پارسی ربطی ندارد و مطمئن نیستم که اصلا جزو زبان‌های هندواروپایی باشد چه برسد به شاخه‌ی ایرانیک آن. مگر آن که منظورشان از خوزی پارسی‌ای باشد که در خوزستان صحبت می‌شود که در آن صورت باید لهجه‌های شیرازی و اصفهانی و مشهدی را هم نام می‌برد. گویا لهجه (accent) و گویش (dialect) را با هم قاطی کرده و بین آنها تمایزی نگذاشته‌اند. انگار بگوییم انگلیسی گویش‌های مختلفی دارد مانند نیویورکی، کالیفرنیایی و …

۶) درباره‌ی زبان لکی هنوز توافقی وجود ندارد که آیا جزو زبان‌های لری است یا کردی.

۷) من زبان‌هایی به نام قشمی و مینابی نشنیده‌ام و فکر می‌کنم باز لهجه را با زبان اشتباه کرده‌اند.

درباره‌ی خود نقشه نیز مشکل‌های فراوانی دیده می‌شود.

۱) گویش «فِیلی» (Faili) را جزو کردی شمارده که اشتباه است. فیلی از گویش‌های لری است. فیلی که صفت نسبی «فیله» (Faileh) است در واقع عربیده‌ی «پهلی» یا همان «پهلوی» (پارسی میانه) است. (بعد درباره‌ی فیلی و پهلوی خواهم نوشت.) دوبیتی‌های لری – مانند شعرهای باباطاهر – در اصطلاح ادبی، «فهلویات» (شعرهای پهلوی) خوانده می‌شوند.
لری فیلی همان لری پیش‌کوه است که در استان لرستان صحبت می‌شود در برابر لری پشت‌کوه که در استان ایلام و شمال استان خوزستان (اندیمشک و …) صحبت می‌شود.

۲) بختیاری را از لری جدا شمارده که درست نیست.

۳) گسترش عربی در خوزستان را بیش از حد نشان داده است. زبان غالب در سوسنگرد و ماهشهر و شاپور را عربی، و زبان اهواز و آبادان و خرمشهر را خوزی نشان داده است که درست نیست.

۴) نشانی از زبان لارستانی (لاری) دیده نمی‌شود که در منطقه‌ی وسیعی از جنوب ایران و استان فارس و نیز بین مهاجران ایرانی امارات متحد عربی و دیگر شیخ‌نشینان حاشیه‌ی جنوبی خلیج همیشه پارس رایج است. اما کومزاری را نشان داده که از گویش‌های لارستانی است.

پی‌نوشت:
زبان بروجرد را لکی نشان داده حال آن که بروجردی یا بروگردی از گویش‌های مهم لری است!

(با تشکر از بابک)
۱) در نمایش چگالی و فراوانی عربی در استان هرمزگان و منطقه‌های کویری نیز اغراق شده است.

۲) هم چنین کردی در شمال استان خراسان. درست است که عده‌ای از کردها به شمال خراسان کوچانده شدند اما بسیاری از اینان دیگر به کردی صحبت نمی‌کنند.

۳) زبان پشتو جزو زبان‌های افغانستان است نه زبان‌های ایران. در ایران تنها مهاجران افغان به این زبان صحبت می‌کنند.

۴) قبیله‌های افشار، اینانلو، بهارلو، قاجار و … ترکمن هستند و زبان‌شان جزو قشقایی حساب می‌شود نه آذری (در استان فارس نشان داده شده‌اند).

۵) تمام منطقه‌ی شمال غربی ایران را کردی نشان داده! چگالی کردی در استان آذربایجان غربی را نیز بسیار زیاد نشان داده است.

۶) در جنوب ایران زبان سومالی نداریم. بازماندگان آفریقاییان (زنگیان) در جنوب ایران به زبان سواحیلی صحبت می‌کنند که از خانواده‌ی بانتو است با ترکیب عربی نه از خانواده‌ی «حامی» (Hamitic منسوب به حام پسر نوح که طبق کتاب مقدس سیاهان از نسل وی اند.)

اما از نکته‌های مثبت این نقشه، گنجاندن زبان‌های گرجی و ارمنی است. ارمنی نه تنها در آذربایجان شرقی بلکه در استان‌های اصفهان و تهران نیز صحبت می‌شود. و البته نام درست شهری که زبان گرجی در آن هست «فِرِیدن» (Fereydan) است نه «فَریدن» (Faridan).

شنبه ۱۳/بهمن/۱۳۸۶ – ۲/فوریه/۲۰۰۸

سال گذشته کتابی خواندم از دکتر «کاوه فرخ» به نام «سواره نظام نخبه‌ی ساسانیان».


نام کتاب: سواره نظام نخبه‌ی ساسانیان (Sassanian Elite Cavalry)
نویسنده: دکتر کاوه فرخ
ناشر: آسپری (Osprey Publishing)
سال انتشار: ۲۰۰۵ م/۱۳۸۴ خ
زبان: انگلیسی

این کتاب از شکست داریوش بزرگ و خشایارشا در حمله به یونان شروع می‌کند و تحول و تکامل ارتش و به ویژه سواره نظام ایران را تا پایان زمان ساسانیان شرح می‌دهد. اروپاییان تصور می‌کنند با پیروزی اسکندر بر هخامنشیان در سال ۳۳۳ پ.م. دیگر کار ایران تمام شد. اما در این کتاب می‌بینیم که چگونه ایرانیان با بهبود و پیشرفت سواره نظام و ارتش خود و نوآوری‌های فناورانه و تاکتیکی توانستند پس از ۹۰ سال از فتح اسکندر، نخست فرمانروایان یونانی سلوکی را از ایران بیرون رانده و سرزمین‌های گذشته را پس بگیرند و سپس نزدیک ۹۰۰ سال (تا ۶۵۰ م.) مانع از پیشروی یونانیان و رومیان در شرق شوند و شکست‌های سنگین‌تری بر آنان وارد کنند مانند کشته شدن کراسوس به دست «رستم سورِن-پهلَو» (ن.ک. نوشته‌ی پیشین به نام رستم راستین) و شکست مارک آنتونی در آذربایجان و تارومار شدن لشکر آنان به دست اشکانیان. نیز سایر شکست‌های رومیان به دست ساسانیان.

تمركز كتاب حاضر بر جنبه‏ی نظامی تمدن ساسانيان و نوآوری‏های آنان در زمينه‌ی جنگ سواره نظام است.

اين كتاب نخستين كار پژوهشی است كه به تمامی به «اسواران» ساسانيان می‏پردازد و فهرست اصطلاح‌های پهلوی (پارسی میانه) نظامی را به دست می‌دهد همراه با شکل نشان‌ها و درفش‌ها و بحث مفصل درباره‌ی سازمان ارتش، جنگ‌افزارها و تاکتیک‌های جنگی اسواران ساسانیان. بخشی از مقدمه‌ی این کتاب چنین است:

ساسانیان «ابرقدرت دیگر» در شرق روم بودند. سواره نظام «اسواران» در بيشتر نبردهای ايران با روم حضور داشت. ماشین نظامی ساسانیان ثابت کرد که همگن روم است و اين «حقیقت ناخوشايندی» بود که رومیان بالاخره مجبور به پذیرش آن شدند. (ن.ک. Howard-Johnson, 1989). دانشوران، مردم، و رسانه‏ها در مورد کسانی مانند اسکندر، سزار، هانیبال، آتیلا و ناپلئون هیجان‏زده هستند اما عده‏ی اندکی از شاپور یکم ساسانی (۲۴۱ تا ٢٧٢ م.) خبر دارند که در طول عمر خود، سه امپراتور روم را شکست داد، یا از مرگ جولیان مرتد در ایران آگاه اند، این مرگ رخدادی بود که بقای مسیحیت در غرب را تضمین کرد. سواره نظام نخبه‏ی ساسانيان عامل کلیدی بود که مانع از آن شد که روم ایران را در خود جذب کرده و به مرزهای هند و چین برسد. امروزه كمتر كسی ترس و وحشتی را درک می‏کند که اسواران در رقیبان‌شان برمی‏انگیختند. لیبیانوس از روميانی ياد می‏کند که «ترجیح می‏دهند هر سرنوشتی را تحمل کنند اما با ایرانی رو در رو نشوند».

یکی دیگر از نکته‌های کلیدی که در این کتاب بر آن تاکید شده نقش زنان ایرانی در جامعه به ویژه در ارتش ساسانی است. زنان به مقام سرداری نظامی نیز می‌رسیدند.

نویسنده در حجمی کم (حدود ۷۰ صفحه) اطلاعات فروان و فشرده‌ای به خواننده می‌دهد که با توجه به محدود بودن منابع در دسترسی که به این گونه جزییات دوران ساسانیان بپردازد، هر گوشه از آن نتیجه‌ی تحقیق بسیار است. تصویرهای رنگی و حرفه‌ای کتاب که به دست «آنگس مک‌براید» و بر اساس توصیف‌های نویسنده نقاشی شده تصور کردن بسیاری از چیزها را آسان می‌کند. برای نمونه سلاحی که روی جلد دیده می‌شود شکل فرضی یکی دیگر از نوآوری‌های ساسانی است به نام «پنجگان» که طبق توصیف‌های برجامانده از آن (برای نمونه در کتاب تاریخ طبری) سلاحی بوده که می‌توانستند هم‌زمان ۵ تیر را با آن شلیک کنند.

دکتر فرخ مدت ۱۸ سال در زمینه‌ی ارتش‌های ایران باستان کار کرده است. عنوان برخی بخش‌های کتاب چنین است:
ریشه‏های اسواران / سازمان ارتش و اصلاحات ساسانیان / سلاح‏هاى اسواران / جامه، درجه‏ها، و نشان‏هاى اشرافی / يونيفورم و جامه / درفش یا پرچم/ مدال‏هاى نظامى يا نشان / نيروهاى كمكى و پشتيبانی / صف‏بندى در ميدان نبرد / استراتژى‏هاى اسواران / پيش‏قراولان، شناسایی، عمليات كمين، و دام / نمونه هایی از نبرد اسواران

در این کتاب هم چنین می‌خوانیم که تن‌پوش یکدست یا همان یونیفورم نظامی از نوآوری‌های هخامنشیان بود که بعدها یونانیان و رومیان از آنان تقلید کردند.

برای آگاهی بیشتر از نقش ساسانیان در تمدن‌های جهان هم چنین نگاه کنید به نوشته‌ی قبلی درباره‌ی ساسانیان.

نقد این کتاب نوشته‌ی دکتر Khoupenia در وبگاه رسمی دکتر کاوه فرخ.