بایگانیِ فوریه, 2008

برنارد لوییس و ایران

منتشرشده: فوریه 28, 2008 در كتاب, تاريخ معاصر

پنج‌شنبه ۹/اسفند/۱۳۸۶ – ۲۸/فوریه/۲۰۰۸

برنارد لوییس، استاد بازنشسته‌ی دانشگاه کلمبیا، کتابی دارد به نام «از بابل تا ترجمان: تفسیر خاورمیانه». کتاب تشکیل شده از ۵۱ مقاله و سخنرانی که در طی ۴۰ سال گذشته ارائه شده‌اند.


نام کتاب: از بابل تا ترجمان: تفسیر خاورمیانه (From Babel to Dragomans: Interpreting the Middle East)
نویسنده: برنارد لوییس (Bernard Lewis)
سال انتشار: ۲۰۰۴ م/۱۳۸۳ خ
تعداد صفحه: ۴۴۰
زبان: انگلیسی

منظور از بابل اشاره به داستانی در کتاب مقدس یهودیان و مسیحیان (Bible) است که در آن می‌گوید در کشور باستانی بابل، انسان‌ها هم زبان بودند و برجی ساختند تا به آسمان بروند و سر از کار خدایان درآورند. اما خدایان ترسیدند و شبانه کاری کردند که فردایش انسان‌ها به زبان‌های گوناگون صحبت کردند و دیگر نتوانستند با هم ارتباط برقرار کنند. واژه‌ی انگلیسی Dragoman نیز شکل لاتینیده‌ی «ترجمان» است به معنای مترجم. در فرهنگ دهخدا آمده که ترجمان نیز خود عربیده‌ی ترزبان پارسی است یعنی کسی که به چندین زبان صحبت کند.

مقاله‌ی چهارم این کتاب «ایران در تاریخ» نام دارد که به صورت سخنرانی در سال ۲۰۰۱ در دانشگاه تل آویو ارائه شده است. این مقاله با این جمله آغاز می‌شود:

در تلاش برای به دست دادن دورنمایی از نقش ایران در تاریخ، همان طور که هر کسی باید چنین کند، از فتح ایران به دست مسلمانان شروع می‌کنم.

اما در میان مقاله شروع می‌کند به برشمردن دستاوردهای مشهور ایرانیان پیش از ورود اسلام! از جمله:
۱) اختراع رکاب برای اسب‌سواری که انقلابی بزرگ در سوارکاری، ترابری، ارتباطات و جنگ بود.
۲) دستگاه نامه‌رسانی «برید» هخامنشیان
۳) سواره نظام «کاتافراکت» اشکانی و تمام زره‌پوش ساسانی که سوار و اسب هر دو زره‌پوش بودند و سوار مسلح بود به نیزه‌های بلند. اینان در نوشته‌های بیزانسیان و رومیان توصیف شده‌اند
۴) اختراع آسیاب بادی و آبی.
۵) اختراع بازی‌هایی مانند نرد.
۶) اختراع کتاب به صورت شیرازه‌بندی شده (bound, codex) و جلددار. رومیان و یونانیان از تومار (scroll) استفاده می‌کردند اما ایرانیان نخستین بار کتاب را صحافی، شیرازه‌بندی و جلد کردند و این نیز تاثیر بسزایی در امر آموزش داشت.

سپس می‌گوید مهم‌ترین تاثیر ایرانیان در جهان و تاریخ، در زمینه‌ی اندیشه بوده است. مانند تاثیر ایده‌های ایرانی بهشت، دوزخ، رستاخیر و داوری (قیامت)، اهریمن (در دیگر دین‌ها: شیطان)، سوشیانت (مسیح و منجی) و… بر دین یهود و مسیحیت و اسلام. حتا مقام‌های اسلامی نیز از زبان پارسی الگوبرداری شد مانند امیرالامرا، قاضی القضات که مانند شاهنشاه (شاهان شاه=شاه شاهان) و موبدان موبد است. پاپ مسیحیان نیز خود را «خادم خادمان خدا» (Servus Servorum Dei) می‌خواند. برنارد لوییس می‌نویسد شاید ساختار سلسله‌مراتب کلیسا نیز از ساختار مذهبی زرتشتیان [هیربد، هیربدان هیربد، مغ، موبد، موبدان موبد] تقلید شده باشد.

وی می‌نویسد پس از اسلام، تمام کشورهای تمدن‌های باستانی که به دست مسلمانان افتادند در مدت کمی اسلامی و عربی شدند. اما ایران تنها اسلامی شد اما عربی نشد. ایرانیان همچنان نام فرزندان خود را شاپور و خسرو و ماهیار و … می‌گذاشتند اما در عراق کسی فرزند خود را نبوکدنضر (بخت النصر) یا سناخریب می‌نامد. در مصر نیز کسی خود را «توت عنخ امون» و «آمن هوتپ» نمی‌نامید. غرور ملی ایرانیان همچنان زنده بود و خاطره‌ها و یاد ساسانیان در میان ایرانیان برجا بود هرچند هخامنشیان و اشکانیان فراموش شده بودند.

ایرانیان حتا گونه‌ای از اسلام به وجود آوردند که «اسلام عجمی» نامیده شد و همین اسلام است که ترکان آسیای میانه و هندیان بدان گرویدند نه آن اسلام عربی. بعدها نیز دولت ترکان عثمانی نیز این اسلام را تا دروازه‌های وین گسترش داد.

برنارد لوییس از خاورشناسانی است که نظر خوشی نسبت به ایران (به خصوص ایران امروزی) ندارد و مانند بسیاری از نویسندگان غربی در نوشته‌های خود نقش ایرانیان (به ویژه پیش از اسلام) را نادیده می‌گیرند و تنها از روم و یونان و مصر نام می‌برند. این از معدود نوشته‌های اوست که به نقش ایرانیان اشاره شده است. هیچ شکی نیست که ایرانیان پس از اسلام پیشرفت‌های بزرگی کرده و بزرگان و دانشمندانی مانند خوارزمی، رازی، فردوسی، ابن سینا، بیرونی، بایزید بسطامی، شهاب الدین سهروردی، ملاصدرا و هزاران زن و مرد دیگر در زمینه‌ی علم و ادب و فلسفه را به جهان پیشکش کردند.

باور دیگری که در این مقاله مطرح شده این است که پس از ورود اسلام ایده‌ی کشوری به نام ایران فراموش شد تا این که در سده‌ی نهم خ/پانزدهم م. صفویان دوباره کشور ایران را به وجود آوردند. پیشتر درباره‌ی این باور اشتباه نوشته‌ام که ایران هم چنان زنده ماند و در شعر شاعران بزرگی مانند انوری، ناصر خسرو، خاقانی، نظامی و … افتخار به ایران و ایرانی بودن پیش از صفویان نیز دیده می‌شود. (ن.ک. ایران در شعر شاعران قدیم)

برنارد لوییس از عراق و سوریه به عنوان دو کشوری یاد می‌کند که پس از اسلام عربی شدند. اما باید گفت که کشورهایی به نام عراق و سوریه تا سده‌ی بیستم وجود نداشتند. منطقه‌ی عراق که در واقع کشور باستانی بابل است پس از فتح کوروش بزرگ هرگز مستقل نشد و همواره تا زمان اسلام بخشی از ایران بود. نام عراق خود عربیده‌ی «اراک» پارسی است. سوریه‌ی امروزی نیز گرچه بخشی از سرزمین آشور بود اما آشوریان نیز به دست بابلیان و مادها از میان رفتند و دیگر کشوری به نام آشور وجود نداشت و این ناحیه نیز یا بخشی از شاهنشاهی ایرانیان بود یا بخشی از امپراتوری روم. بعد هم بخشی از سرزمین اسلام شد و به نام شام یا شامات شناخته می‌شد. فرانسویان در سده‌ی بیستم نام شام را به سوریه برگردند که برگرفته از آشور (Assyria، «آشورستان» در نوشته‌های ایرانی پیش از اسلام) است.

این هم تصویری از سواره‌نظام سنگین ایرانی در زمان اشکانیان و ساسانیان که شکست‌های سنگینی بر رومیان وارد کردند و بعدها الگوی شوالیه‌های اروپایی شدند. تصویر برگرفته از کتاب «دشمنان روم، کتاب ۳: پارتیان و ساسانیان»

Advertisements

جشن پوریم – ۱

منتشرشده: فوریه 27, 2008 در تاريخ باستان

چهارشنبه ۸/اسفند/۱۳۸۶ – ۲۷/فوریه/۲۰۰۸

یکی از کتاب‌های عهد عتیق در کتاب مقدس یهودیان و مسیحیان (Bible) کتاب «استر» (Esther) نام دارد. استر (اختر، استاره، یا ستاره) نام دختر یهودی بود که همسر خشیارشا شد.

داستان از این قرار بود که روزی خشیارشا در جشنی به شهبانو «وَشتی» دستور داد که به حضور برسد اما او سرپیچی می‌کند. خشیارشا از قاضیان می‌پرسد چه باید کرد؟ می‌گویند اگر شهبانو از فرمان شاه سرپیچی کند پس از این همه‌ی زنان از مردان سرپیچی می‌کنند. بنابراین خشیارشا وشتی را طلاق می‌دهد تا دیگر زنان هم عبرت بگیرند. بعد اعلام می‌کنند هر کس دختر زیبایی سراغ دارد برای شاه بیاورد. مردی یهود به نام «مُردخای» دخترعمویش را که نام اصلی‌اش «هدسه» (Hadessa) بود به نام اختر یا استر به شاه معرفی می‌کند و می‌گوید هرگز به کسی نگو که یهود هستی. خشیارشا او را به عنوان شهبانو (ملکه) برمی‌گزیند. مردخای نیز طی جریانی از توطئه‌ای برای قتل شاه آگاه می‌شود و به شاه خبر می‌دهد و بدین ترتیب هر دو در دربار مقام مهمی پیدا می‌کنند.

خشیارشا وزیری داشت به نام هامان که بعد از شاه قدرتمندترین مرد بود. همه باید جلوی او زانو می‌زدند اما مردخای چون یهود بود جلوی او زانو نزد. از این رو هامان دستور داد تمام یهودیان را در سراسر شاهنشاهی ایران بکشند. برای این کار قرعه کشیدند و روز سیزدهم آدار (برابر اول فروردین یا ۲۱ مارچ) تعیین شد. مردخای دست به دامان استر می‌شود. خشیارشا یاد خدمت مردخای می‌افتد و دستور می‌دهد از او قدردانی شود. استر هم خشیارشا را به شام دعوت می‌کند و از او می‌خواهد هامان را بکشد چون هامان قصد نابودی قوم او را دارد. خشیارشا هم قبول می‌کند و هامان را خلع کرده و مردخای را به جای او می‌نشاند.

آن روز بیست و سوم ماه سوم یعنی ماه سیوان بود. منشی‌های دربار فوری احضار شدند و فرمانی را که مردخای صادر کرد نوشتند. این فرمان خطاب به یهودیان، حاکمان، مقامات سلطنتی و استانداران ۱۲۷ استان از هند تا حبشه بود و به خط‌ها و زبان‌های رایج مملکت و نیز به خط و زبان یهودیان نوشته شد. مردخای فرمان را به نام خشیارشا نوشت و با انگشتر مخصوص پادشاه مهر کرد …

این فرمان پادشاه به یهودیان تمام شهرها اجازه می‌داد که برای دفاع از خود و خانواده‌هایشان متحد شوند و تمام بدخواهان خود را از هر قومی که باشند بکشند و دارایی آنها را به غنیمت بگیرند …

روز سیزدهم آدار، یعنی روزی که قرار بود فرمان پادشاه به مرحله‌ی اجرا درآید، فرارسید. … در سراسر مملکت، یهودیان در شهرهای خود جمع شدند تا به کسانی که قصد آزارشان را داشتند حمله کنند… بدین ترتیب یهودیان به دشمنان خود حمله کردند و آنها را از دم شمشیر گذرانده کشتند. اما یهودیان اموال دشمنان را غارت نکردند.. آنها در شهر شوش که پایتخت بود ۵۰۰ نفر را کشتند. … استر گفت: پادشاها اگر صلاح بدانید به یهودیان پایتخت اجازه دهید کاری را که امروز کرده‌اند فردا هم ادامه دهند. پادشاه با این درخواست استر هم موافقت کرد… پس روز بعد باز یهودیان پایتخت جمع شدند و ۳۰۰ نفر دیگر را کشتند ولی به مال کسی دست‌درازی نکردند. بقیه‌ی یهودیان در سایر استان‌ها نیز جمع شدند و از خود دفاع کردند. آنها ۷۵ هزار نفر از دشمنان خود را کشتند و از شر آنها رهایی یافتند. ولی اموالشان را غارت نکردند. این کار در روز سیزدهم ماه آدار انجام گرفت و آنها روز بعد یعنی چهاردهم آدار پیروزی خود را با شادی فراوان جشن گرفتند. اما یهودیان شوش روز پانزدهم را جشن گرفتند زیرا در روز سیزدهم و چهاردهم دشمنان خود را می‌کشتند.

مردخای تمام این وقایع را نوشت و برای یهودیان سراسر مملکت پارس، چه دور و چه نزدیک، فرستاد و از آنها خواست تا همه سال روزهای چهاردهم و پانزدهم آدار را به مناسبت نجات یهود از چنگ دشمنان‌شان جشن بگیرند و شادی نمایند.
کتاب استر (Esther) فصل ۸ و ۹

خلاصه از نسخه‌ی پارسی کتاب (نسخه‌ی انگلیسی)

چون این روز با قرعه تعیین شده بود به آن «پوریم» (Purim) می‌گویند که در عبری جمع «پور» به معنای قرعه است. جشن پوریم هنوز نیز هر ساله برگزار می‌شود.

این داستان تنها در این کتاب آمده و تا آنجا که من پرسیده‌ام منبع تاریخی دیگر درباره‌ی آن نداریم.

دیگر آن که نام پادشاه در ترجمه‌های قدیمی (مانند شاه جیمز) به صورت Ahasuerus آمده است و در ترجمه‌ی عربی نیز «احشویروش» آمده است. اما در ترجمه‌های تازه خشیارشا (Xerxes) نوشته می‌شود. شاید اخاسوروس یا احشویروش شکل عبری و عربی خشیارشا باشد. همان طور که نام شوش نیز به صورت شوشان نوشته شده است.

نام وزیر خشیارشا «هامان» نوشته شده که به نظر ایرانی نیست. شاید این نیز شکل عبری «هومان» باشد که در شاهنامه همراه «بارمان» یکی از پهلوانان تورانی است (می‌دانیم که ایرانیان و تورانیان هم‌نژاد و هم زبان بودند. تورانیان شاهنامه از قوم‌های ایرانی هستند نه ترک). این نام امروزه به هر دو شکل «هومن» و «هومان» رایج است.

تنبیه گروهی برای جرم یک نفر، بیشتر ایده‌ی یهودی است تا ایرانی. این که چون مردخای برای هامان زانو نزد تمام یهودیان سراسر ایران باید کشته شوند چندان به دادگستری ایران هخامنشی نمی‌خورد. در قانون داریوش بزرگ که «داته» (همان «داد» امروزی که در دادگاه، دادسرا، دادستان، دادخواست، دادگستری و … دیده می‌شود) هر کسی به جرم خودش مجازات می‌شد.

به قول حافظ: عیب مِی جمله بگفتی، هنرش نیز بگو:
نکته‌ی دیگری که در کتاب استر می‌خوانیم این که در زمان هخامنشیان تاریخ و وقایع روزانه ثبت و نگه‌داری می‌شدند.

فصل ۶: آن شب پادشاه خوابش نبرد. پس فرمود کتاب «تاریخ پادشاهان» را بیاورند و وقایع سلطنت او را برایش بخوانند….

و نویسنده که معلوم است مدت‌ها پس از زمان خشیارشا زندگی می‌کرد به وجود این کتاب اشاره می‌کند:

فصل ۱۰: قدرت و عظمت کارهای خشایارشا و نیز شرح کامل به قدرت رسیدن مردخای و مقامی که پادشاه به او بخشید در کتاب «تاریخ پادشاهان ماد و پارس» نوشته شده است.
(در ترجمه‌ی شاه جیمز: آیا در کتاب پادشاهان ماد و پارس نوشته نشده است؟)

همچنین اینجا پیوستگی پادشاهی ماد و پارس را نیز می‌بینیم.

پی‌نوشت:
هم چنین نگاه کنید به نوشته‌ی تازه‌تری در همین باره.

دروغ اندر دروغ

منتشرشده: فوریه 25, 2008 در پانترکان, تاريخ معاصر

دوشنبه ۶/اسفند/۱۳۸۶ – ۲۵/فوریه/۲۰۰۸

یکی از دروغ‌های بزرگ پان‌ترک‌گرایان آن است که ترکان در ایران اکثریت دارند اما فارس‌های ظالم به آنها ستم می‌کنند و آنان را از حق‌شان محروم کرده‌اند.

گذشته از این که آیا ایرانیان مورد ادعای اینان ترک اند یا ترک زبان و افسانه بودن ستم فارس‌ها بر ترکان (بیشتر تجارت و قدرت در ایران به دست ترک‌زبانان است) به تازگی کتاب منتشر شده به نام «برادران و مرزها: ایران و چالش هویت آذربایجان» نوشته‌ی خانم «برندا شیفر» نویسنده‌ی اسراییلی و ضدایرانی که محبوب پان‌ترک‌گرایان است. بخشی از نقد ترجمه‌ی این کتاب را از پایگاه ارزشمند «آذرگشنسب» در اینجا می‌آورم:

اما جالب‌تر از همه، در سراسر کتاب مترجم پان‌ترکیست، دروغ‌های برندا شیفر برایشان کفایت نکرده است و بنابراین ناچار شدند در بخش آمار قومی که برندا شیفر ارائه کرده است، دستکاری کنند!

در بخش «پیوست» کتابی که برندا شیفر نوشته است و مترجم به دلخواه خودش ترجمه کرده است، در باره ترکیب قومی می‌خوانیم:

جزئیات هویت قومی در ایران به این ترتیب است: جمعیت ترک‌های آذربایجانی و سایر ترکها بین 25 تا 37 درصد، اکراد هشت درصد، بلوچ 3 درصد، عرب‌ها 3 درصد و ترکمن‌ها حدود 2 درصد. (صفحه 241 پیوست)

حالا ببینیم خانم برندا شفر خودش چی می‌نویسد:

Approximately half of the population of Iran is non-Persian.

بعد مقداری در باره این که در دوره پهلوی و جمهوری اسلامی آماری بر اساس زبان اول یا هویت قومی شهروندان منتشر نشده می‌نویسد و ادامه می‌دهد:

The approximate ethnic breakdown of non-Persians in Iran is: Azerbaijanis and tribal Turks (20-30 percent); Kurds (9 percent); Baluchis (3 pecent); Arabs (2,5 percent); Turkmen (1,5 percent)

پس می‌بینیم که مترجم محترم اولا عبارت half of the population of Iran is non-Persian را عامدا و غامضا سانسور کرده. چون که اگر نزدیک به نصف مردم ایران «غیر فارس» باشند، قاعدتا نزدیک به نصف دیگر آن «فارس» خواهند شد که البته این با آن ادعاهای اقلیت بودن فارس‌ها در تناقض است و چه بهتر که سانسور بشود!

دوم این که عدد 30-20 درصد وقتی از انگلیسی به فارسی ترجمه می‌شود، تبدیل می‌شود به 37-25 درصد، (همین طور کرد 9 درصدی می‌شود 8 درصد و ترکمن 1.5 درصدی می شود 2 درصد!)

مترجم محترم باز هم می‌نویسد:

بسياری از اقليت‌های قومی در ايران در استان‌های مشخص و خاصی متمركز هستند. برای مثال
آذربایجانی‌ها در استان‌های آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی، اردبیل، زنجان، قزوين و همدان
جمعيت ويژه محسوب می‌شوند.

حالا ببینیم خانم برندا شفر خودش چی می‌نویسد:

Many of the ethnic minorities are concentrated in specific provinces. The Azerbaijanis, for instance, are the predominant population in three provinces: East Azerbaijan, West Azerbaijan, and Ardebil Province.

دوستان عزیز توجه بفرمایند که فقط و فقط در یک دو صفحه از این ترجمه این دغل‌کاریها و حقه‌بازی‌ها را پیدا کردیم و اگر حوصله‌اش را داشتیم، مطمئنم بیشتر از این‌ها می‌توانستیم پیدا کنیم.

تازه این کتاب را یک محقق آمریکایی که روابط نزدیکی با کنسرن‌های نفتی و محافل اسرائیلی دارد نوشته است، که آب به آسیاب تجزیه‌طلبان وطنی بریزد. با این همه، عمق نفرت کور و ناآگاهی در بین جماعت ضداخلاق و دروغگوی پان‌ترکیست به چه اندازه زیاد است که به این نوشته‌ها هم رضایت نمی‌دهند و همان کتاب مورد استناد خودشان را هم سانسور و تحریف می‌کنند!!!

خدا سرزمین ایران را از دروغ و خشک‌سالی دور نگه دارد.
ایدون باد. ایدون‌تر باد!

اسپندارمذگان

منتشرشده: فوریه 24, 2008 در فرهنگ

یک‌شنبه ۵/اسفند/۱۳۸۶ – ۲۴/فوریه/۲۰۰۸

جشن اسپندارمذگان بر همه‌ی دوستان و ایرانیان فرخنده باد!

همان گونه که می‌دانیم در تقویم ایرانی هر روز ماه دارای نامی بود. هرگاه نام روز با نام ماه یکسان بود آن روز را جشن می‌گرفتند و جشن را به نام ماه می‌خواندند مانند تیرگان (روز تیر از ماه تیر) یا دیگان (روز دی از ماه دی) یا بهمنگان (روز بهمن از ماه بهمن).

نام روزهای ماه عبارتند از:
۱) هرمزد ۲) بهمن ۳) اردیبهشت ۴) شهریور ۵) اسپندارمذ ۶) خرداد
۷) امرداد ۸) دی به آذر ۹) آذر ۱۰) آبان ۱۱) خور ۱۲) ماه
۱۳) تیر ۱۴) جوشن ۱۵) دی به مهر ۱۶) مهر ۱۷) سروش ۱۸) رشن
۱۹) فروردین ۲۰) بهرام ۲۱) رام ۲۲) باد ۲۳) دی به دین ۲۴) دین
۲۵) ارد ۲۶) اشتاد ۲۷) آسمان ۲۸) رامیاد ۲۹) ماراسپند ۳۰) انیران

روز پنجم ماه اسفند (اسپندارمذ) نیز اسپندارمذ نام دارد از این رو نام این جشن «اسپندارمذگان» است. این روز روز جشن و گرامی‌داشت زمین، عشق و مقام زن است.

دکتر مرادی غیاث‌آبادی نوشته‌ای درباره‌ی این جشن دارند که خواندنی است.

امروزه زرتشتیان روز ۲۹ بهمن را اسپندارمذگان جشن می‌گیرند با این استدلال که در تقویم قدیمی ایران، همه‌ی ماه‌های سال ۳۰ روزه بودند و در آخر سال ۵ روز را «وهیزک» یا پنجه‌ دزدیده (در عربی: خسمه‌ی مسترقه) می‌نامیدند و ایرانیان آن پنج روز را جشن می‌گرفتند تا نوروز برسد. اما با اصطلاحات جدید تقویم، شش ماه اول سال ۳۱ روزه شدند. بنابراین جشن گرفتن ۵ اسفند به عنوان اسپندارمذگان اشتباه است و باید ۲۹ بهمن را جشن گرفت.

اما همان طور که دکتر جلیل دوستخواه نیز نوشته‌اند این استدلال درست نیست. زیرا فلسفه‌ی جشن، یکسان بودن نام روز و نام ماه است. بنابراین چون پنجمین روز ماه اسفند روز اسپندارمذ است باید این روز را به عنوان اسپندارمذگان جشن گرفت.

عده‌ی نیز برای مقابله با «والنتاین» که در ۱۴/فوریه برابر ۲۵/بهمن است اسپندارمذگان را ۲۹بهمن می‌خواهند. اما نیازی نیست ما فرهنگ‌مان را دستکاری کنیم. حتا نوشته‌ای به دستم رسید که می‌گفت ۲۰ قرن پیش از میلاد که هنوز رومیان و اروپاییان والنتاین نداشتند ما جشن اسپندارمذگان را روز عشق می‌دانستیم! این گونه ادعاها و غلوهای بی‌پایه و بی‌ارزش بیشتر از آن که سود داشته باشند ضرر دارند. زیرا دیگر کسی حرف‌های راست ما هم باور نخواهند کرد. ۲۰ قرن زمان کمی نیست.

مرتبط: مهرگان.

لطیفه‌هایی از عبید

منتشرشده: فوریه 23, 2008 در ادبيات, تفریح

شنبه ۴/اسفند/۱۳۸۶ – ۲۳/فوریه/۲۰۰۸

چند لطیفه از کتاب «رساله‌ی دلگشا» نوشته‌ی عبید زاکانی شاعر و نویسنده‌ی سده‌ی هشتم ق. که برخی از آنان هنوز برقرار است هم از نظر مفهومی و هم از نظر لفظی به شکل جوک‌های رایج:

لولی‌ای با پسر خود ماجرا می‌کرد که تو هیچ کاری نمی‌کنی و عمر در بطالت به سر می‌بری. چند با تو گویم که معلق زدن بیاموز و سگ از چنبر جهانیدن و رسن‌بازی تعلم کن تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نمی‌شنوی، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده‌ریگ ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد.

دهقانی در اصفهان به در خانه‌ی خواجه «بهاءالدینِ صاحب دیوان» رفت. با خواجه‌ی سرا گفت که با خواجه بگوی که خدا بیرون نشسته است با تو کاری دارد. با خواجه گفت. به احضار او اشارت کرد. چون درآمد پرسید که تو خدایی؟ گفت: آری. گفت: چگونه؟ گفت: حال آن که من پیش، «ده خدا» و «باغ خدا» و «خانه خدا» بودم، نواب تو ده و باغ و خانه از من به ظلم بستدند، خدا ماند.

سربازی را گفتند چرا به جنگ بیرون نروی؟
گفت: به خدا سوگند كه من یک تن از دشمنان را نشناسم و ایشان نیز مرا نشناسند. پس دشمنی میان ما چون صورت بندد؟

استر طلحک بدزدیدند.
یکی می‌گفت: گناه تست که از پاس آن اهمال ورزیدی.
دیگری گفت: گناه مهتر است که درِ طویله باز گذاشته است.
گفت: پس در این صورت دزد را گناه نباشد؟!

شخصی از مولانا عضدالدین پرسید: چون است که مردم در زمان خلفا دعوای خدایی و پیغمبری بسیار می‌کردند و اکنون نمی‌کنند؟ گفت: مردمِ این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می‌آید و نه از پیغامبر.

کَلی از حمام بیرون آمد. کلاهش دزدیده بودند. با حمامی ماجرا می‌کرد. گفت: تو اینجا آمدی کلاه نداشتی. گفت: ای مسلمانان این سر از آن سرهاست که بی کلاه به راه توان برد؟

اتابک «سلغر شاه» قَصَب [پیرهن] مصری به مجدالدین داد. چند جای «لا اله الا اللـه» بدان نقش کرده بودند. مگر نیم‌داشت بود. او را خوش نیامد. یکی از حاضران پرسید که چون است که «محمد رسول اللـه» ننوشته‌اند. گفت: این را پیش از محمد رسول اللـه بافته‌اند.

یهودیی از مسیحیی پرسید: از موسا و عیسا كدام برترند؟ گفت: عیسا مردگان را زنده می‌كرد و موسا مردی را بدید و او را بیافكند و آن مرد بمُرد. عیسا در گهواره سخن می‌گفت و موسا در چهل سالگی می‌گفت «خدایا گره از زبانم بگشای تا مردم سخنم را دریابند.»

شیعه‌ای در مسجد رفت. نام صحابه دید که بر دیوار نوشته. خواست که خیو [=تف] بر نام ابوبکر و عمر اندازد، بر نام علی افتاد. سخت برنجید و گفت: تو که پهلوی اینان نشینی سزای تو این باشد!

شخصی دعوی خدایی می‌کرد. او را پیش خلیفه بردند. او را گفت: پارسال اینجا یکی دعوی پیغمبری می‌کرد، او را کشتند. گفت: نیک کرده‌اند که من او را نفرستاده بودم.

عُمران نامی را در قم می‌زدند. یکی گفت: چون عمَر نیست چراش می‌زنید؟ گفتند: عمر است و الف و نون عثمان هم دارد.

موذنی بانگ می‌گفت و می‌دوید. پرسیدند که چرا می‌دوی؟ گفت: می‌گویند که آواز تو از دور خوش است. می‌دوم تا آواز خود از دور بشنوم.

مجد الدين با زنش ماجرایی [=دعوا] مي‌كرد. زنش به غايت پیر و بدشكل بود. گفت:
خواجه! كدخدایی [=شوهری] چنین نكنند كه تو می‌كنی. «پیش از من و تو ليل و نهاری بوده است».
گفت: خاتون زحمت خود مده. پیش از من بوده باشد. اما پیش از تو نبوده باشد.

نام تهران

منتشرشده: فوریه 20, 2008 در تاريخ معاصر, ریشه‌شناسی, زبان

چهارشنبه ۱/اسفند/۱۳۸۶ – ۲۰/فوریه/۲۰۰۸

درباره‌ی معنای نام شهر تهران در«فرهنگ دهخدا» چنین آمده است:

یاقوت [حموی. درگذشته ۱۲۲۹ م/۶۰۸ خ] در «مُعجَم البُلدان» آورده که: از مردی اهل ری، که محل وثوق و اعتماد بود، شنیدم که طهران دیهی است بزرگ و بنای این دیه تمامی در زیر زمین واقع است و احدی را یارای آن نیست که بدان دیه راه یابد، مگر آن که اهالی آنجا اجازت ورود دهند. مکرر مردم آنجا بر پادشاه وقت شوریدند، و چاره ای ندیدند جز آن که با ساکنین آنجا به مدارات رفتار کنند.

طهران را دوازده محلت است که پیوسته اهالی هر محلت با اهالی محلت دیگر در جنگ و جدال می‌باشند و مردم محلتی با مردم دیگر محلت معاشرت و رفت وآمد نکنند.

طهران باغ و بوستان پردرخت و جنگل مانند بسیار دارد که همان نیز سبب محفوظ ماندن اهالی از شر اشرار می‌باشد.

راوی می‌گفت برزیگران طهران با وصف مناعت و حصانت مسکن و ماوای خویش مانند سایر برزیگران، اراضی را به وسیله گاوهای کاری و آلات و ادوات برزیگری شیار و زراعت نکنند، بلکه به مرور تخمی افشانند و محصولی بردارند، چه از دشمنان خویش بیمناکند و ترسند که گاوهای کاری و ادوات برزیگری دستخوش یغما و تاراج اشرار گردد. (معجم البلدان ج 6 ص 74).

در این کتاب [معجم البُلدان] صراحتا و در «آثارالبلاد» کنایتا وجه تسمیه آن را به این نحو معین کرده است که چون اهل آنجا در وقتی که دشمن برای آنها به هم می‌رسید در زیر زمین پنهان می‌شدند، از این جهت به این اسم موسوم شده است که «ته ران» یعنی «زیر زمین» می‌رفته‌اند.

قاضی «عمادالدین ابویحیی زکریا بن محمد بن محمود الانصاری» که در ۶۸۲ ق. وفات کرده کتابی موسوم به «عجائب البلدان» تصنیف نموده، در آن کتاب همین قدر ذکر می‌نماید که:
طهران قریه‌ای است معظم جزو ایالت ری دارای باغات زیاد و در آن باغات اشجار میوه‌دار غرس شده و سکنه در خانه‌های سرداب مانند متوطنند. همین که دشمنی به ایشان حمله آرد بدان خانه‌های تحتانی پناه جسته و هر قدر محصور بودن آنها امتداد یابد به سبب کثرت آذوقه که از فرط احتیاط ذخیره کرده‌اند آسوده‌اند و بیرون آوردن ایشان از آن اماکن غیرمقدور است.

در کتاب «سایه‌ها در بیابان: ایران باستان در جنگ» نوشته‌ی دکتر کاوه فرخ خواندم که تهران در اصل یکی از پایگاه‌های نگهبانی آسوریان (در سده‌ی ۸ پ.م.) بوده و نام آن نیز از ریشه‌ی آرامیک است: «تهاران» به معنای «جایی که بدان بازخواهم گشت» (Tah-A-Ran = the place to which I shall return)

نام تهران در اصل واژه‌ای است تشکیل شده از ته + ران به معنای جای گرم. در برابر شمیران که تشکیل شده از شمی=ژمی=زمی + ران = جای سرد. زم همان است که در زمستان به معنای زمان سرما می‌بینیم. و نیز در پاییز به معنای نزدیک سرما و زمستان (پاتی-زیا pâti + *z(a)ya)
(با تشکر از بابک و نیز واژه‌نامه‌ی دکتر حیدری ملایری)
این پسوند ران در نام نیاوران نیز دیده می‌شود. به گمانم نام سمیران نیز از همین پسوند استفاده می‌کند.

البته در فرهنگ دهخدا، هم چنین گفته شده که مهران و تهران از روستاهای ری بودند که وقتی مهران ویران شد مردم آن به تهران رفتند. و می‌دانیم که مهران در واقع نام یکی از خاندان‌های اشکانی بود که در ناحیه‌ی ری حکومت می‌کرد و در زمان ساسانیان نیز به این حکومت ادامه دادند و در زمان ساسانیان سرداران سپاه ایران بیشتر از خاندان مهران بودند و مشهورترین آنان بهرام چوبین بود.

برای شوخی، نوشته‌ی طنز صادق هدایت در کتاب «توپ مرواری» را نیز می‌آورم:

هیچ می‌دانی چرا به طهرون قجر، افشارها طهران می‌گویند؟ در احادیث آمده که چون شراب این ناحیه به دهن «ابن سعد» گور به گوری خیلی مزه کرد اینجا را طهوران نامید که از «شرابا طهورا» می‌آید و در اثر کثرت استعمال طهران شد.

به روایتی حضرت «صدیقه‌ی طاهره» به علت افراط در طهارت از این شهر بوده است.

یکی از نوابغ اخیر که جنون پیغمبرچی‌گری به سرش زده بود و پیوسته مردم را پیام‌پیچ نموده به ترک بدآموزی‌ها دلالت می‌کرد تا به این وسیله همه با او هم‌پیمان بشوند و زیر «پرچم» آیینش گردآیند، معتقد بود که معنی طهران گرمستان است.

فرنگی‌مآب‌ها معتقدند که «ته Orient» است. زیرا جهانگردان اروپایی این شهر را انتهای مشرق زمین و یا «ته ایران» پنداشته‌اند….

ولیکن علمای پیشین در این روایت اختلاف کرده‌اند و در حدیث از «کعب الاحبار» آمده است که طهران در اصل «ته عوران» یعنی شهر «کون لختان» بوده است. زیرا اهالی آن دائم الطهاره بوده‌اند و از استعمال تنبان سخت پرهیز داشته‌اند. به روایت دیگر در اصل «ته ران» بوده است مشتق از «ته» به معنی زیر و «ران» به معنی راننده. یعنی به تحقیق کسانی که به ته می‌رانند یعنی کون‌خیزه می‌کنند. بعد هم این اسم که ابتدا بر اهالی اطلاق می‌شده است روی این ناحیه ماند.

توضیح آن که در موقع هجوم اعراب، اهالی شهر ری از ترس‌شان، البته به عنوان اعتراض، کون‌خیزه‌کنان به دامنه‌ی کوه البرز، که محل طهران کنونی باشد، پناهنده شدند و دیگر به ری برنگشتند.

[ابن سعد: عمرو ابن سعد ابن ابی وقاص: سردار عربی که در کربلا حسین ابن علی را کشت و به عنوان پاداش حکومت ری را گرفت.
منظور از نوابغ اخیر، احمد کسروی است که معتقد بود شمیران یعنی جای سرد و تهران یعنی جای گرم.
کعب الاحبار: نام عربی یهودی که در زمان عمر مسلمان شد و به دربار معاویه پیوست و بسیار حدیث جعلی نقل کرد.]

سلم و سرمت‌ها

منتشرشده: فوریه 18, 2008 در فردوسی, ادبيات, تاريخ باستان

دوشنبه ۲۹/بهمن/۱۳۸۶ – ۱۸/فوریه/۲۰۰۸

پیشتر درباره‌ی کتاب «سارماتیان» نوشتم. اما به تازگی متوجه شدم که سارماتیان یا در واقع سرمت‌ها همان کسانی هستند که در بخش اسطوره‌ای شاهنامه به صورت شخصیت «سلم» پسر فریدون شاه ایران نمایندگی شده‌اند.

می‌دانیم که در پارسی، گاهی «ر» به «ل» تبدیل می‌شود مانند پرثوه به پلهو، زال و زر (یا در زبان گفتار عامیانه: سرفه به سلفه). «سلم» نیز در اصل «سرم» بوده که خود کوتاه شده‌ی سرمتی (Sarmatae) يا سیرمتی (Syrmatae) است. نام مكان زندگی آنان در اوستا به شكل سَيرَمه (Sairama) آمده است.

در شاهنامه، فریدون شاه بزرگ سه پسر داشت به نام‌های سلم، تور، و ایرج. ایرج کوچک‌ترین پسر و محبوب فریدون بود. از این رو وقتی فریدون قلمروی فرمانروایی خود را تقسیم کرد، شرق رود جیحون را به تور داد و نام آنجا توران شد، غرب دریای مازندران را به سلم داد و نام آنجا روم شد و میان این دو ناحیه را به ایرج داد.

نهفته چو بیرون کشید از نهان ————– به سه بخش کرد آفریدون جهان
یکی روم و خاور، دگر ترک و چین ————– سِیُم دشت گردان و ایران‌زمین
نخستین به سلم اندرون بنگرید —————– همه روم و خاور مراو را سزید
به فرزند تا لشکری برگزید ——————— گرازان سوی خاور اندرکشید
به تخت کیان اندر آورد پای ———————- همی خواندندیش خاور خدای
دگر تور را داد توران زمین ——————- ورا کرد سالار ترکان و چین
یکی لشکری نامزد کرد شاه ——————- کشید آنگهی تور لشکر به راه
بیامد به تخت کی‌ای برنشست ———————- کمر بر میان بست و بگشاد دست
بزرگان برو گوهر افشاندند ——————– همی پاک توران شهش خواندند
از ایشان چو نوبت به ایرج رسید ————— مر او را پدر شاه ایران گزید
هم ایران و هم دشت نیزه‌وران —————– هم آن تخت شاهی و تاج سران
برآمد برین روزگار دراز ——————— زمانه به دل در همی‌داشت راز
فریدون فرزانه شد سالخورد ——————- به باغ بهار اندر آورد گرد
بجنبید مر سلم را دل ز جای —————– دگرگونه‌تر شد به آیین و رای
دلش گشت غرقه به آزاندرون ——————- به اندیشه بنشست با رهنمون
نبودش پسندیده بخش پدر ——————- که داد او به کهتر پسر تخت زر

می‌بینیم که ارتباط سلم با روم (اروپا) در شاهنامه نیز آمده است. و در کتاب یادشده گفتیم که سرمت‌ها یا سارماتیان ایرانیانی بودند که به اروپا رفتند و در آنجا ساکن شده و در مردم آنجا ادغام شدند.

هم چنین بر پایه‌ی این داستان، تورانیان نیز برادران و بستگان ایرانیان بودند و از نظر مردم‌شناختی جزو گروه‌های ایرانی به حساب می‌آیند و ربطی به ترکان آلتایی ندارند. البته بعدها ترکان اورال-آلتایی با تورانیان درهم آمیختند.

به قول فردوسی:
تو این را دروغ و فسانه مدان —————— به یکسان رَوِشن زمانه مدان
از او هر چه اندر خورد با خرد —————– دگر بر ره رمز و معنی برد
[روشن: شکل قدیمی و پهلوی روش]

با پیشرفت و یافته‌های جدید باستان‌شناسی بخش‌های بیشتری از شاهنامه برای ما معنا پیدا می‌کند.