بایگانیِ مِی, 2007

يك‏شنبه ٦/خرداد/١٣٨٦-٢٧/مي/٢٠٠٧

در ارتباط با اوضاع اخير در تركيه و بحث حكومت ديني يا دنياگرا (سكولار)، پيشتر دو مطلب نوشتم (اينجا و اينجا)

در وبلاگ اسماعيل حق‏پرست مطلبي خواندم در مورد تفاوت سكولار و لاييك. در بخش نظرها، برايشان نوشتم كه به نظر من اين دو فرقي ندارند و فكر مي‏كنم بيشتر سليقه‏اي و مخصوص ايرانيان امروز باشد كه بيشتر با انگليسي آشنا هستند و وقتي واژه‏ي فرانسوي لاييك را مي‏شنوند گمان مي‏كنند كه اين دو با هم فرق دارد. اما تا آنجا من كه مي‏دانم و به ويژه در امريكاي شمالي اين هر دو معادل هستند.

اين جمله از برنارد لوييس در فصل پنجم كتاب ”چه اشتباهي شد“ (What Went Wrong) يكي از دلايل من است:

Secularism is frequently used, along with «separation», as an approximate equivalent of the French term laicisme also used in other languages, but not as yet in English.

دنياگرايي (سكولاريسم) به همراه ”جداسازي“ [دين از سياست] به تناوب به عنوان معادل تقريبي اصطلاح فرانسوي لاييسيسم به كار مي‏رود. لاييسيسم در زبان‏هاي ديگر به كار مي‏رود اما هنوز در انگليسي چنين نيست.

همچنين اين بند در همان فصل:

The Turks were the first Muslim poeple to attempt some study of the West and to devise or adapt terms for Western notions and artifacts. The earliest Turkish discussion of secularism use the term ladini, literally «non-religious.» This is easily confused with irreligious, and Turkish secularists soon realized that the term they had chosen was unnecessarily porvocative. They therefore replaced it with a loan word from French – laique, which in its Turkish form lâik reamins in use to the present time. The same word is now used in Persian.

تركان نخستين ملت مسلمان بودند كه تلاش كردند غرب را مطالعه كرده و واژه‏هايى براى ايده‏ها و ساخته‏هاى غربى ابداع يا اقتباس كنند. قديمى‏ترين بحث‏هاى تركى در مورد دنياگرايى از واژه‏ى ”لاديني“ به معنى ”غيرديني“ استفاده كردند. اما اين واژه به راحتى با بي‏دينى اشتباه مى‏شد و دنياگرايان ترك به زودى دريافتند كه به طور غيرضرورى واژه‏ى تحريك‏كننده‏اى را برگزيده‏اند. بنابراين آن را با وام‏واژه‏ى از زبان فرانسه جايگزين كردند يعنى لاييك كه در شكل تركي‏اش به صورت lâik تا زمان حاضر نيز به كار مى‏رود. همين واژه در زبان پارسى نيز استفاده مى‏شود.

زنان شیرده!

منتشرشده: مِی 25, 2007 در تفریح

جمعه ۴/خرداد/۱۳۸۶ – ۲۵/می/۲۰۰۷

محرم شدن از راه شیر دادن یکی از روش‏های رایج در اسلام است. به گزارش رجانیوز به تازگی یکی از «علمای» الازهر مصر برای محرم شدن زن و مرد همکار همین روش را پیشنهاد کرده است.

رئیس بخش حدیث دانشگاه الازهر مصر درباره روش جدید محرم شدن مرد و زن در محیط های اداری فتوائی صادر کرد که طی آن اگر دو همکار زن و مرد در یک اتاق کار کنند و بخواهند بین آنها محرمیت ایجاد شود، زن می‏تواند پنج بار از شیر خود به همکار مرد خود بدهد!

که البته پس از اعتراض مردم فتوای خود را پس گرفت. با این توجیه:

این فتوای جنجالی در واقع منتسب به علمایی چون ابن تیمیه است و آنچه من دربارهء آن فتوا صادر کرده‌ام، نتیجهء اجتهاد و بررسی‌هایی است که با برادران علما در آراء علمای پیشین انجام داده‌ایم.

و توضیح سایت رجا نیوز: گفتنی است ابن تیمیه از مهم ترین فقهای تندروی فرقهء وهابیت است.

با عرض پوزش، ظاهرا فرض بر این است که زنان نیز هر روز شیر دارند و می‏توانند به هر کسی که لازم داشت و درخواست کرد شیر بدهند!

كتاب مقدس

منتشرشده: مِی 23, 2007 در روزانه

چهارشنبه ٢/خرداد/١٣٨٦-٢٣/مي/٢٠٠٧

به گزارش رويتر، ٨٠٠ نفر در هنگ كنگ درخواست كرده‏اند كه كتاب مقدس يهوديان و مسيحيان (Bible) به خاطر داشتن صحنه‏هاي تجاوز، زناي با محارم و خشونت در كشتار و غيره جزو كتاب‏هاي ”بي‏شرمانه“ (indecent) دسته‏بندي شود!

مي‏توانيد كتاب مقدس يهوديان و مسيحيان را در اينجا به زبان‏هاي مختلف بخوانيد.

آزادي خرمشهر

منتشرشده: مِی 22, 2007 در تاريخ معاصر

پنج‎شنبه ٣/خرداد/١٣٨٦-٢٢/مي/٢٠٠٧

بيست و پنج سال پيش در چنين روزي، يعني ٣/خرداد/١٣٦١ ايرانيان دلير و ميهن پرست توانستند متجاوزان عراقي را از خرمشهر بيرون كنند. آن روز همه خوشحال بودند و به هم تبريك مي‏گفتند. خيلي‏ها انتظار داشتند كه جنگ به زودي تمام شود اما جنگ ٦ سال ديگر نيز ادامه پيدا كرد تا اين كه در مرداد ١٣٦٧ رهبر كبير انقلاب پذيرش قطعنامه‏ي ٥٩٨ را از سوي ايران اعلام كرد. سال گذشته يعني در دي ماه ١٣٨٥ و آخرين روزهاي سال ٢٠٠٦ ميلادي صدام حسين به طور شتابناكي اعدام شد و پرونده‏ي خسارت‏هاي جنگ ايران و عراق نيز به فراموشي سپرده شد.

در سايت رسانه‏ي خبري كه زياد حرفه‏اي و معتبر نيست اين خبر را خواندم:

یک ربع قرن پیش از این، به دنبال آزادسازی خرمشهر از اشغال نیروهای ارتش عراق در سوم خردادماه سال ۱۳۶۱، یک فرصت طلائی در مقابل ایران قرار گرفت تا ضمن دریافت نزدیک به ۱۰۰ میلیارد دلار خسارات جنگی (مبلغی که پرداخت آن به دولت ایران توسط سران کشورهای عربی در جلسه ای که در شهریور ماه سال ۱۳۶۱ در کنفرانس فض مراکش برگزار شد، پذیرفته شده بود) پیروز از جنگ ایران و عراق بیرون بیاید. پرداخت این مبلغ کلان به دولت ایران نه تنها امکان بازسازی فوری مناطق جنگی را فراهم میکرد بلکه میتوانست نقطه ی شروعی باشد برای آبادسازی تمامی ایران.

در همان زمان احمد سکوتوره رئیس جمهور گینه که ریاست هیئت منتخب کنفرانس اسلامی برای میانجیگری در جنگ ایران و عراق را بر عهده داشت نامه ای را هم از صدام حسین رئیس جمهور عراق دریافت کرد که در آن شرط ایران در زمینه تعیین متجاوز جنگ پذیرفته شده بود.

در آن روزها و ماهها، جهان شگفت زده ماند که چرا حکومت اسلامی ایران پیشنهاد بسیار سخاوتمندانه کشورهای عربی را رد کرده و حاضر به پایان پیروزمندانه جنگ به نفع ایران نمیشود. راستی چرا دولت اسلامی ایران این فرصت طلائی را از دست داد؟

مجله پیام انقلاب ( ارگان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ) شماره ۶۴ به تاریخ ۱۶ مرداد ۱۳۶۱ در مقاله ای تحت عنوان «رزمندگان اسلام از ورود به خاک عراق چه انگیزه هائی دارند؟» پاسخ این سئوال را بخوبی و به روشنی داده است:

آمریکا در نظر داشت که با برقراری صلح به خواستهای رفاهی مردم ما دامن زده و گروههای مفسد و محارب آلت دست خویش در سطح داخل ضمن تعریض بر حاکمیت خط امام با تکیه بر ضعف ها و کمبودهای طبیعی بعد از جنگ، گروههای سیاسی وابسته را رشد داده و یا حداقل منابع اطلاعاتی و جاسوسی خویش را که در دوران جنگ تا حدود زیادی از دست داده بود، تکمیل کند.

شنبه ٢٩/اردیبهشت/١٣٨۶ – ١٩/می/٢٠٠٧

به نظر من حس هویت ایرانی و میهن‏پرستی در ایران بسیار ریشه‏دار است. ایرانیان پس از فروپاشی دولت ساسانیان همواره برای حفظ هویت ایرانی خود كوشیدند. صرف نظر از قومیت و زبان مادری، خود را ایرانی می‏دانستند. چه رودكی در سمرقند، چه فردوسی در توس، چه نظامی در گنجه، چه سعدی و حافظ در شیراز و چه همام و قطران در تبریز. همه خود را ایرانی می‏دانستند و به زبان پارسی دری می‏نوشتند. فردوسی و دیگران برای حفظ تاریخ و زبان و گذشته‏ی ایران عمر و زندگی خود را صرف كردند. به قول طاها حسین مصری، مصریان زبان اصلی را از دست دادند و به عربی صحبت كردند چون كسی مانند فردوسی نداشتند.

در دوران اسلامی در ابتدا به خاطر اجبار حاكمان عرب زبان و بعدها به خاطر عادت، بیشتر دانشمندان و فیلسوفان نوشته‏های خود را به زبان عربی می‏نوشتند. البته دانشمندانی چون ابن سینا دانشنامه‌ی علایی و ابوریحان نیز كتاب تفهیم در نجوم را به پارسی نوشت. اما این گونه آثار كم بودند.

پس از آن كه اروپاییان در دوران نوزایی (رنسانس) كتاب‏های علمی شرقی را از عربی به لاتین ترجمه كردند به خاطر بی‏دانشی خود، همه‏ی این دانشمندان را دانشمندان عرب نامیدند. و هنوز این نامگذاری بر جا مانده است. حتا امروزه نیز هیچ تلاشی برای اصلاح این اشتباه نمی‏كنند.

برای چند نفر از دوستان غیرایرانی خود این دو مثال را زدم:

١) آیا اگر یک چینی به مذهب مسیحی كاتولیک رومی بگرايد، می‏شود گفت كه وی ایتالیایی است؟

٢) اسحاق نیوتن و لایبننیز كتاب‏های علمی خود را به لاتین نوشته‏اند. آیا آنها را ایتالیایی می‌دانید؟

همین وضعیت برای دانشمندان ایرانی دوران اسلامی وجود دارد. به صرف این كه ابوریحان بیرونی مسلمان بوده و به عربی نوشته وی را عرب می‏دانند. یا حتا زكریای رازی كه اصلا دین را قبول نداشته و پذیرش نبوت را خلاف خرد انسان می‏دانسته دانشمند مسلمان می‏خوانند!

از سوی دیگر عرب‏ها نيز ادعای عرب بودن این دانشمندان را دارند. و هر كس را كه نامش با «الـ» شروع شود عرب می‏نامند. يا خودشان به نام او «الـ» اضافه می‏كنند. بعید نیست كه «ال پاچينو» و «ال گور» را نيز عرب بخوانند!

بامزه آن كه به تازگی كشورهایی مانند ازبکستان كه هنوز زمان زيادی از استقلال‏شان نمی‏گذرد ادعا می‏كنند ابوریحان بیرونی ترک ازبک بوده است!

اروپاییان هيچ گاه دانشمندان خود را با مذهب نمی‏شناسند. یعنی نمی‏گويند نیوتن دانشمند یهود یا لایبنیتز دانشمند مسیحی. بلكه نام كشور محل تولد آنها را به كار می‏برند. شاید با این خیال كه ملیت یک ایده‏ی اروپایی سده‌ی هفدهم میلادی است و در شرق وجود نداشته است. اما وقتی نوبت به ما می‏رسد ناگهان همه چيز به دین ختم می‏شود. همه فقط مسلمان هستند. حتا امروز.

برای نمونه به این خبر رویتر در ماه فوریه ٢٠٠٧/اسفند ١٣٨۵ نگاه كنید:

دانشمندان مسلمان در ریاضیات پیشرفت‏های چشمگیری كرده بودند.
با بررسی آثار معماری اسلامی به این نتیجه رسیده‏اند كه ریاضیدانان مسلمان ۵۰۰ سال پیش از دانشوران غربی به برخی الگوها و معادله‏های ریاضی دست یافته بودند.

اما در متن خبر درباره‏ی مقبره‏ی «درب امام» در اصفهان ساخته شده به سال ۱۴۵۳ م/٨٣٢ خ و قبری در مراغه ساخته شده به سال ١١٩٧ م/۵۷۶ خ صحبت می‏شود. گويا از به كار بردن نام ايران در عنوان خبر به عمد دوری كرده‏اند تا مبادا تصویر ایران در بین مردم غرب عوض شود!

پنج‏شنبه ٢٧/ارديبهشت/١٣٨٦-١٧/مي/٢٠٠٧

اگر برخي نكته‏هاي تاريخي را كنار هم بگذاريم تصوير جالبي به دست مي‏آيد. اين نكته‏ها را بعدا كامل‏تر مي‏كنم.

حدود ٥٥٠ ميلادي: خاورميانه بخشي از شاهنشاهي بزرگ ساسانيان بود و اروپا زير امپراتوري روم (شرقي و غربي) قرار داشت. در دوران خسرو يكم ساساني مشهور به انوشيروان (انوشه+روان=داراي روان بي‏مرگ و جاويدان) فيلسوفان و دانشمندان يوناني و سرياني زبان كه در امپراتوري بيزانس به خاطر تعصبات مذهبي مسيحيان مورد پيگرد قرار گرفته بود به ايران پناهنده شدند و در دانشگاه گندي شاپور مشغول به كار شدند. گندي شاپور بزرگترين مركز علمي زمان خود بود كه دانش هند و چين و بابل و مصر و ايران را در خود گرد آورده بود. اروپا داشت از علم تهي مي‏شد و دوران تاريك (Dark Ages) شروع شده بود.

٦٤٠ ميلادي: شاهنشاهي ساسانيان كه پس از سدها سال جنگ‏هاي پياپي با روميان ناتوان شده بود در برابر هجوم عرب‏هاي مسلمان شكست خورد و فروپاشيد.

٧٨٠ ميلادي: پس از اسلام بسياري از آثار علمي موجود در شاهنشاهي ساسانيان از پهلوي و سرياني به عربي برگردانده شد. آثار زيادي نيز از يوناني به عربي ترجمه شد. از مترجمان معروف اين دوران ابن مقفع ايراني و اسحاق ابن حنين سوري بودند. بعدها دانشمندان مسلمان بر پايه‏ي اين كتاب‏ها پيشرفت‏هاي زيادي كردند و بر اين گنجينه افزودند. عباسيان كه با كمك ايرانيان امويان را برانداخته و به قدرت رسيده بودند در دوران هارون الرشيد و مامون عباسي با وزرات خاندان برمكيان به اوج شكوفايي رسيدند. اين دوران به دوران طلايي اسلام مشهور است.

٨٢٠ تا ٨٧٠ ميلادي: ايرانيان كم كم از خليفه‏هاي بغداد مستقل شدند. يعقوب پسر ليث رويگر حكومت صفاريان را بنا كرد. پسران بويه، حكومت ديلميان را به وجود آوردند و خليفه‏ي بغداد را زيردست خود كردند. سامانيان دربار علم و ادب پروري برپا كردند.

٩٠٠ تا ١١٠٠ ميلادي: دانشمندان بزرگي مانند ابن سينا، ابوريحان بيروني و ذكرياي رازي ظهور كردند. خليفه‏هاي عرب براي جلوگيري از نفوذ ايرانيان تركان را وارد ارتش خود كردند و كارها را به آنان منتقل كردند. اروپا همچنان در سياهي فرو مي‏رفت.

١١٠٠ تا ١٣٠٠ ميلادي: اروپاييان مسيحي به اميد بازپس گيري سرزمين مقدس مسيحيت (فلسطين) و نيز به اميد تاراج ثروت به خاورميانه حمله كردند و جنگ‏هاي صليبي را به راه انداختند. جنگ يكم صليبي به نفع اروپاييان تمام شد و آنها در اورشليم پادشاهي مسيحي (Kingdom of Jerusalem) راه انداختند. اين جنگ‏ها و حكومت در اورشليم فرصتي بود كه اروپاييان با پيشرفت‏هاي علمي و فناوري خاورميانه آشنا شوند. هجوم مغولان به سركردگي تموچين مشهور به چنگيز خان (به معناي فرمانرواي عادل!) به ايران. شروع دوران نوزايي (رنسانس) در اروپا و ترجمه‏ي كتاب‏هاي خاورميانه از عربي به لاتين. انتقال ذخيره‏ي علمي شرق به غرب.

١٤٥٣ ميلادي: تركان عثماني شهر كنستانين‏آباد يا قسطنطنيه، مركز امپراتوري روم شرقي يا بيزانس، را تسخير كردند و وارد اروپا شدند. اروپاييان با اين ضربه به خود آمدند. عثمانيان به پيشرفت در اروپا ادامه دادند.

١٤٩٢ ميلادي: كريستف كلمب به قاره‏ي امريكا وارد شد. اروپاييان به منبع عظيمي از مواد اوليه و زمين دست يافتند و با كشتار بوميان امريكا بيشتر اين قاره را تسخير كردند.

١٥٠٠ ميلادي: مارتين لوتر، كشيش آلماني، اعلاميه‏ي اعتراضي خود نسبت به كليساي كاتوليك را منتشر كرد و مذهب پروتستان (معترضان) در مسيحيت به وجود آمد. حكومت صفويان در ايران توسط شاه اسماعيل تشكيل شد.
برخي معتقدند شكل گيري صفويان و تغيير مذهب زوري ايرانيان از سني به شيعه توسط شاه اسماعيل (كه مادرش به نام مارتا مسيحي‏زاده و يوناني‏تبار بود و مادربزرگش تئودرا به زني اوزون حسن آق قويونلو درآمده و دسپينا خاتون نام داشت) در واقع يكي از راهكارهاي اروپاييان براي مقابله با عثمانيان سني از راه انگشت گذاشتن بر روي اختلاف بين مسلمانان و تشديد دشمني بين آنان بود. بوزبك سفير امپراتوري اتريش در استانبول در سال ١٥٥٧ مي‏نويسد: فقط دولت شيعي ايران مي‏تواند سقوط اروپا به دست تركان را به تاخير بياندازد.

١٦٠٠ ميلادي: آغاز افول خاورميانه. در اين زمان دولت اروپايي شروع كرده بودند به جهانگشايي. پرتغالي‏ها در شرق آسيا نفوذ كرده بودند و اندونزي و … را مستعمره كرده بودند. و حتا جزيره‏ي هرمز در خليج پارس را نيز اشغال كرده و از ايرانيان باج مي‏گرفتند. شاه عباس صفوي با كمك انگليسي‏ها توانست پرتغالي‏ها را بيرون كند. رفت و آمدهاي اروپاييان به ايران دوران صفوي همچنان ادامه داشت.

١٦٥٠ ميلادي: عثماني‏ها نخستين شكست را از اروپاييان خوردند. و بخش‏هايي از اروپا را از دست دادند. پيشرفت اروپاييان در خاورميانه شروع شد.

١٧٢٠ ميلادي: دولت صفويان در ايران فروپاشيد.

١٧٩٧ ميلادي: ژنرال فرانسوي ناپلئون بناپارته با نيروهاي خود وارد مصر شد و آنجا را اشغال كرده و براي مدت كوتاهي حكومتي فرانسوي برپا كرد. مدتي بعد انگليسي‏ها فرانسويان را از مصر بيرون راندند.

١٨٠٠ ميلادي: بازي بزرگ بين بريتانيا و امپراتوري روسيه‏ي تزاري براي تسخير آسياي ميانه شروع شد. تاجيكستان به اشغال روسها در آمد و از ايران جدا شد. هندوستان مستعمره‏ي انگلستان شد. افغانستان از ايران جدا شد. بخش‏هاي ديگري از ايران در منطقه‏ي قفقاز طي قراردادهاي ننگين گلستان و تركمانچاي به اشغال روسيه درآمد.

١٩١٨ ميلادي: پايان جنگ جهاني اول و تحقق روياي اروپاييان براي فروپاشي امپراتوري عثماني پس از پانصد سال. ”استقلال“ و ايجاد كشورهاي جديد عربي مانند عراق، اردن، لبنان، عربستان سعودي و .. تقسيم سرزمين‏هاي عثماني بين بريتانيا و فرانسه.

در سده‏ي بيستم ميلادي ديگر خاورميانه از هرگونه نوآوري علمي تهي شده بود و در سياهي و اختلاف‏هاي مذهبي فرو رفته بود. اما اروپا سروري و رهبري جهان را به دست گرفته بود.

بزرگداشت فردوسي

منتشرشده: مِی 15, 2007 در فردوسی, ادبيات

سه‏شنبه ٢۵/ارديبهشت/١٣٨۶-١۵/می/٢٠٠٧

امروز را روز بزرگداشت فردوسی توسی، بزرگ‏ترين شاعر زبان پارسی، نامگذاری كرده‏اند. دكتر شاهین سپنتا در وبلاگ خود گزارشی داده است كه بايد خواند و تاسف خورد بر وضعيت آگاهی فرهنگی.

ایشان پرسش‏های زير را از چند نفر پرسیده‏اند و پاسخ‏های آنان را نیز آورده‏اند. من در اینجا فقط متن ايشان را بازنويسی می‏كنم:

پرسش‏ها:
=======
١) آيا در خانه شاهنامه داريد؟
٢) شاهنامه را چه كسی سروده است؟
٣) موضوع سروده‏های شاهنامه چيست؟
٤) زادگاه فردوسی كجاست؟

پاسخ‏ها:
=======
محمد (٢٣ ساله، مهندس الکترونیک):
در خانه شاهنامه نداریم چون ندیدم در جایی بفروشند.
شاهنامه را فردوسی سروده و
در مورد داستان جنگ رستم و سهراب است.
فردوسی در طبس به دنیا آمده.

سجاد (٢١ ساله، کارگر فنی):
در خانه شاهنامه نداریم چون خواندنش سخته.
آن را فردوسی گفته.
موضوعش داستان خسرو و شیرین و شیرین و فرهاده.
نمی‏دانم فردوسی در کجا به دنیا آمده اما او را در مشهد پابوس امام رضا خاک کرده‏اند.

الهام (٢٠ ساله، دیپلم متوسطه):
در خانه شاهنامه نداریم جون کسی نمی‏خونه. در خانه ما کسی اهل کتاب نیست.
شک دارم اما شاید فردوسی گفته باشه.
شاهنامه در مورد زندگی است.
فردوسی در شیراز به دنیا آمده.

رسول (٣٤ ساله، لیسانس دامپروری):
در خانه شاهنامه نداریم چون فرصت خواندنش را نداریم.
شاهنامه را فردوسی سروده
و موضوعش حماسی است.
فردوسی در شمال ایران به دنیا آمده.

لیلا (١٧ ساله، تحصیلات تا سوم راهنمایی):
در خانه شاهنامه نداریم چون لازم نداریم.
نمی‏دانم چه کسی سروده و
در کجا به دنیا آمده و
موضوعش را هم نمی‏دانم.

ماندانا (٤٢ ساله، کارشناس حسابداری):
در خانه شاهنامه نداریم چون اگر احتیاج داشته باشیم شاهنامه پدرم را امانت می گیریم.
شاهنامه را همه می‏دانند که فردوسی سروده
و در مورد ادبیات است و همه چیز در آن هست.
فردوسی در توس به دنیا آمده.

حسن (٣١ ساله، کاردان بهداشت):
در خانه شاهنامه نداریم چون وقت نشده بریم بخریم.
شاهنامه از فردوسی است
و در مورد داستان‏های رستم و سهراب و زال است.
فکر کنم فردوسی در گنجه به دنیا آمده باشد، شاید هم در خراسان به دنیا آمده باشد.

حسین (٢٦ ساله، قصاب):
در خانه شاهنامه نداریم چون احتیاج نداشتیم.
شاهنامه را فردوسی گفته
و موضوعش داستان رستم و زال است.
فردوسی در توس به دنیا آمده.

يادم هست وقتی بچه بودم پرده‏خوان‏هایی به محله‏مان می‏آمدند و نقالی می‏كردند. یا در زورخانه‏ای كه در محله‏مان بود مرشدها شعرهایی از شاهنامه می‏خواند. حتا صبح‏ها در رادیو عباس شیرخدا ضرب زورخانه‏ای می‏زد و شعرهای شاهنامه می‏خواند. برخی از پیران خانواده بسياری از بیت‏های شاهنامه را از بر بودند. من از همان زمان عاشق شاهنامه شدم. در مدرسه نیز در زنگ‌های تفریح روی میز ضرب زورخانه‌ای می‌زدیم و شعرهای شاهنامه می‌خواندیم.

به نظر من در به وجود آمدن اين وضعیت بد فرهنگی، هم خود مردم مقصر اند و هم آموزش و پرورش و ديگر بخش‏های جامعه. با تنبلی و بی‏توجهی و ارزش قائل نشدن به مسائل فرهنگی و ملی. وضعيت بد اقتصادی نیز بی‏تقصیر نیست كه باعث می‏شود مردم حوصله و انرژی و بودجه‌ی پرداختن به مسائل فرهنگی را نداشته باشند. از قدیم گفته‏اند شكم گرسنه دین و ایمان ندارد چه رسد به حوصله‏ی شاهنامه خوانی و آگاهی فرهنگی!

”مردم ما“

منتشرشده: مِی 12, 2007 در كتاب

شنبه ٢٢/ارديبهشت/١٣٨٦-١٢/مي/٢٠٠٧

پديده‏ي زياده‏روي به دو شكل افراط (دست بالا گرفتن) و تفريط (دست پايين گرفتن) در ميان ما ايرانيان شناخته شده است. مثلا در برابر كساني كه تمام خوبي‏ها و افتخارهاي دنيا را ريشه گرفته در ايران مي‏دانند و همه‏ي دنيا را تا ابد مديون ايران مي‏دانند كساني هم هستند كه يك بند از ايران و ايرانيان انتقاد مي‏كنند. اينها گاهي طوري حرف مي‏زنند كه انگار خودشان ايراني نيستند. ”مردم ما ظرفيت ندارند.“ ”ايراني‏ها لايق دموكراسي نيستند.“ ”مردم ما خرافاتي اند.“ و هزاران ادعاي ديگر.

يك نمونه كه الان به ذهن من مي‏رسد موضوع كتابخواني و مطالعه است كه با برپايي نمايشگاه كتاب در تهران نزديكي دارد. كساني هستند كه پيوسته مي‏گويند ”مردم ما اهل مطالعه نيستند. مردم ما اصلا مطالعه نمي‏كنند. ميزان مطالعه در ميان ايراني‏ها روزي ٢ دقيقه است“ و مانند اين. اگر از همينان بپرسيم ”خود شما كه جزو اين مردم هستي چقدر مطالعه مي‏كني و روزانه يا هفتگي چقدر كتاب مي‏خواني؟ خودتان چقدر در بالا بردن ميزان متوسط مطالعه نقش داريد؟“ جواب خواهند داد ”من سرم شلوغ است. من كار مي‏كنم. من حوصله ندارم. كتاب مورد علاقه‏ي من پيدا نمي‏شود يا چاپ نمي‏شود و …“

يادم هست در زمان نوجواني مغازه‏هايي در محله‏ي ما بودند كه كتاب اجاره مي‏دانند (مثلا هفته‏اي ٢ تومان يا ٥ تومان) و معمولا صاحبان آنها پيرمردان سرزنده و مهرباني بودند كه خودشان همه‏ي كتاب‏ها را خوانده بودند يا با آنها آشنا بودند. مثل كتاب‏هاي الكساندر دوما، بالزاك، ژول ورن، رومن رولان، ر. اعتمادي، پرويز قاضي سعيد، ترجمه‏هاي ذبيح الله منصوري و …

آماري از ميزان مراجعه‏ي مردم به كتابخانه‏هاي عمومي نداريم (مانند خيلي آمارهاي ديگر!). حتا كتاب‏هاي موجود نيز خوانده نمي‏شوند. در كتابخانه‏هاي بزرگي مانند كتابخانه‏ي مجلس شورا در ميدان بهارستان كتاب‏هاي ارزشمند و كميابي هست كه فكر نكنم چند سال يك باز نيز كسي براي خواندن‏شان برود.

حتا در ميان ايرانياني كه در خارج از ايران زندگي مي‏كنند نيز همين موضوع برقرار است. اينان كه در اينجا زندگي مي‏كنند و به قول خودشان خيلي از مشكل‏ها و دست‏اندازهاي ايران را ندارند و هر گونه كتاب باب ميل‏شان بايد پيدا شود چندان مطالعه نمي‏كنند. برخي از آنان هنوز مي‏گويند: ”ما ايراني‏ها اهل مطالعه نيستيم!“ انگار اهل مطالعه شدن و كتاب خواندن بايد ناگهاني باشد. شب بخوابند و صبح بيدار شوند و كتابخوان شده باشند.

انتظار ندارم كه همه كتاب‏هاي فلسفي و فكري و سياسي بخوانند. خواندن رمان و داستان هم خودش كاري است. حتا كتاب‏هاي خانم‏ها دانيل استيل و فهيمه رحيمي كه برخي آنها را پس مي‏زنند. مطالعه و كتابخواني يك عادت است هر كسي هم يك سليقه‏اي دارد. خواندن بهتر از نخواندن است.

متاسفانه عادت رفتن به كلوپ و ديسكو در شب‏هاي شنبه با سرعت زيادي ياد گرفته مي‏شود (كه به خودي خود بد نيست) اما عادت كتاب خواندن خيلي سخت است. در اتوبوس و مترو مردم زيادي كتاب مي‏خوانند (معمولا كتاب‏هاي داستان جيبي و يك بار مصرف). اما من در ميان آنان ايرانيان كمي را ديده‏ام.

فيلم رستم و سهراب

منتشرشده: مِی 11, 2007 در فيلم, فردوسی, ادبيات

جمعه ٢١/ارديبهشت/١٣٨٦-١١/مي/٢٠٠٧

شاهنامه‏ي فردوسي شاهكار شعر پارسي است و داستان رستم و سهراب يكي از زيباترين بخش‏هاي شاهنامه است. تلاشي كه فردوسي براي حفظ ميراث تاريخي و فرهنگي ايران كشيد و سي سال عمر خود را وقف آن كرد بسيار عظيم و سترگ است. البته تنها فردوسي نبود بلكه بسيار از دانشوران ايراني در اين تلاش انبوه شركت داشتند تا ميراث ايران پيش از اسلام را به ايرانيان دوران‏هاي بعد برسانند. مانند روزبه (ابن مقفع) كه بسيار از آثار علمي و فلسفي پهلوي را به عربي برگرداند. شاهنامه‏ي منثور و ساير منابعي كه فردوسي از آنها استفاده كرده و …

كنون رزم سهراب و رستم شنو ———– دگرها شنيدستي اين هم شنو
يكي داستان است پر آب چشم ————— دل نازك از رستم آيد به خشم

در دهه‏ي ١٣٥٠ خ/١٩٧٠ م استوديوي هنري تاجيك فيلم در تاجيكستان دو داستان مهم و بزرگ شاهنامه را به تصوير كشيد. يكي داستان سياووش كه در سال‏هاي ميانه‏ي ١٣٦٠ خ/١٩٨٠ در سينماهاي ايران نيز به نمايش درآمد. و ديگري داستان رستم و سهراب. يكي از دوستان تاجيكم پيوندهاي به اين فيلم رستم و سهراب در سايت يوتوب را برايم فرستاده كه در اينجا مي‏گذارم. هر بخش حدود ١٠ دقيقه است.

بخش يكم: آغاز فيلم و زورآزمايي سهراب
بخش دوم: آمدن تهمينه به نزد سهراب
بخش سوم: نبرد سهراب با هژير و گردآفريد
بخش چهارم: ادامه‏ي نبرد سهراب و گردآفريد. ياري خواهي از كاووس شاه
بخش پنجم: آمدن پيك به نزد كاووس و فرستادن رستم به نبرد سهراب
بخش ششم
بخش هفتم
بخش هشتم
بخش نهم
بخش دهم

آمازون

منتشرشده: مِی 9, 2007 در ریشه‌شناسی, زبان

چهارشنبه ١٩/ارديبهشت/١٣٨٦-٩/مي/٢٠٠٧

طبق افسانه‏هاي يونانيان آمازون‏ها گروهي از زنان جنگجوي سكايي بودند كه براي آن كه در جنگ و تيراندازي آزادي عمل بيشتري داشته باشند يكي از سينه‏هاي خود را مي‏بريدند يا مي‏سوزاندند (ا=بدون + مازون=سينه، پستان).

درباره‏ي توهمات يونانيان در مورد ايرانيان در نوشته‏ي قبلي نقل قول‏هايي آوردم.

سكاها از قبيله‏هاي و اقوام جنگجوي ايراني بودند كه در شرق زندگي مي‏كردند و سرزمين‏شان بعدها به نام سكاستان يا سگستان شناخته مي‏شد. سگستان كم كم به سيستان تبديل شد. در شاهنامه نيز گاه به رستم ”يل سگزي“ گفته مي‏شود به معناي باشنده (ساكن) در سگستان يا كسي كه در سگستان مي‏زيد.

وقتي اروپاييان امريكاي جنوبي را كشف كردند و به رود بزرگ و خروشان در جنگل‏هاي انبوه آن برخوردند به خاطر اعتقادات مذهبي خود رودخانه را ”رود مريم مقدس درياي شيرين“ ناميدند (Rio Santa Maria de la Mar Dulce). بعدها وقتي فرانسيسكو دي اورلانا (Francisco de Orellana) زنان بومي جنگجو را در آن جنگل ديد آنجا را جنگل آمازون ناميد.

خط عربي و پارسي

منتشرشده: مِی 8, 2007 در زبان

سه‏شنبه ١٨/ارديبهشت/١٣٨٦-٨/مي/٢٠٠٧

خط بر دو گونه است: مفهوم‏نگار (ideogram) و آوانگار. در خط ايده‏نگار مانند خط مصر باستان يا هيروگليف (واژه‏اي يوناني به معناي نگارش مقدس) و يا خط چيني هر نشانه يا حرف در واقع بيانگر يك مفهوم است. اما در خط آوانگار هر نشانه يا حرف بيانگر يك صدا است. فنيقيان نخستين مردمي بودند كه خط آوانگار را بنا نهادند و نام حروف آنان چنين بود:
آلفا: به معناي گاو نر. در ابتدا شكل شاخ گاو بود كه امروزه در زبان‏هاي لاتين با چرخش نود درجه‏اي به اين صورت درآمده است: A
بتا: به معناي خانه (در عربي: بيت) كه به صورت يك خانه با حصار دور آن بود. امروزه در لاتين به شكل B در آمده است.
گاما: به معناي شتر (در عربي: جمل در انگليسي camel) به صورت كوهان شتر بوده است. امروزه حرف C و G از آن گرفته شده‏اند.
به همين ترتيب تا آخر. هنوز نيز همين ترتيب حروف در بيشتر زبان‏ها برجا مانده است.

ايرانيان در زمان هخامنشي نوشته‏هاي رسمي را به خط ميخي پارسي مي‏نويسند. اما براي نوشته‏هاي ساده‏تر روزانه از خط ديگري استفاده مي‏كردند. در زمان پارتيان يا اشكانيان ابتدا به خاطر سال‏ها نفوذ سلوكيان يوناني به خط يوناني مي‏نوشتند اما به تدريج به خط ميخي برگشتند ولي براي نوشته‏هاي غيررسمي از خط آرامي استفاده مي‏كردند. در زمان ساسانيان براي نوشته‏هاي ديني از خطي به نام ”دين دبيره“ به معناي خط ديني استفاده مي‏كردند. اما همچنان براي نوشته‏هاي غيررسمي از خط آرامي استفاده مي‏كردند.

خط تازيان و يهوديان نيز بر اساس خط آرامي بود. خطي كه تازيان استفاده مي‏كردند بسيار ساده بود. در آن صداهاي كوتاه (زير، زبر، پيش)، همزه‏ي ميانه‏ي كلمه (انسن به جاي انسان، اسمعيل به جاي اسماعيل، اسحق به جاي اسحاق) نوشته نمي‏شد. همچنين هيچ يك از حروف اصلا نقطه نداشتند. بنابراين خواندن بسيار سخت بود و خواننده بايد تمام كلمه‏ها را مي‏دانست و از روي متن نوشته بفهمد كه منظور كدام كلمه بوده است. مثلا ابت (پدرجان)، ايت (نشانه)، انت (تو) هر سه بدون نقطه و مانند هم نوشته مي‏شدند. تا وقتي كه عده‏ي كمي نياز به خواندن داشتند و تعداد كلمه‏ها محدود بود اين موضوع مشكلي نداشت. در واقع تا زمان خلافت عثمان و حتا پس از آن هنوز قران به همين صورت نوشته مي‏شد. خط عبري يهوديان تا امروز نيز به همين صورت نوشته مي‏شود.

پس از ورود اسلام به ايران (و ساير كشورهاي غيرعرب) و نياز نومسلمانان به خواندن قران اين مشكل شديد شد. به خاطر نبود نقطه و حركت قرايت‏هاي مختلفي از قران به وجود آمد. معروف‏ترين نمونه‏ي آن اختلاف قرائت ”مالك يوم الدين“ يا ”ملك يوم الدين“ در سوره‏ي فاتحه است. در كتاب پرتوي از قران نوشته‏ي آيت الله سيد محمود طالقاني نمونه‏هاي ديگري نيز از اين اختلاف‏ها آمده است. مثلا در تفسير سوره‏ي فجر آيه‏هاي ١٨ و ١٩ به بعد. مثلا ”تكرمون“ (گرامي مي‏داريد) را نوشته برخي به صورت ”يكرمون“ يا ”يكرّمون“ هم خوانده‏اند. يا تحاضون را تحاضّون و تحضون نيز خوانده‏اند. اما امروزه با وجود چاپخانه و هماهنگي قران‏ها همه به يك صورت يكدست منتشر مي‏شوند. اين اختلاف قرائت‏ها در شعر معروف حافظ نيز يادآوري شده است:
عشقت رسد به فرياد ور خود به سان حافظ ——– قرآن ز بر بخواني در چارده روايت

از اين رو ايرانيان دست به كار شدند و به الفباي عربي نقطه را اضافه كردند تا خود بتوانند قران را بخوانند. اين نقطه‏ها هنوز در عربي به نام نقطه‏ي معجم (نقطه‏ي عجمي يا ايراني) شناخته مي‏شوند. ايرانيان براي صداهايي كه در تازي نبود اما در زبان خودشان بود از سه نقطه استفاده كردند. مثلا براي صداي چ سه نقطه به حرف ح افزودند. يا براي صداي ژ سه نقطه به حرف ر اضافه كردند. همچنين براي صداي پ سه نقطه زير شكل حرف ب گذاشتند. در يك نسخه‏ي خطي از ديوان عطار نيشابوري ديدم كه حرف گ را نيز به صورت ك و سه نقطه بالاي آن نوشته بودند.

رقم‏ها

منتشرشده: مِی 6, 2007 در فرهنگ

دوشنبه ۱۷/اردیبهشت/۱۳۸۶ – ۷/می/۲۰۰۷

رقم‏هایی که امروزه به کار می‏بریم (١، ٢، ٣، ۴، ۵، ۶، ۷، ٨، ٩) و دستگاه عددنویسی مکانی دهدهی (یکان، دهگان، صدگان و ..) از اختراع و نوآوری‏های ریاضی‏دانان هند است و در زمان ساسانیان به ایران آورده شد. این رقم‏ها در زبان پارسی به نام رقم‏های هندی شناخته می‏شوند.

تازیان (عرب‏ها) پس از گشودن ایران با این دستگاه و رقم‏ها آشنا شدند. اروپاییان از رقم‏های رومی (I V X L C M) استفاده می‏کردند و دستگاه مکانی را نمی‏شناختند.

تا این که با ترجمه‏ی کتاب‏های دانشمندان شرقی که بیشتر به عربی نوشته می‏شد با این دو پدیده آشنا شدند. از این رو هنوز در زبان‏های اروپایی به این رقم‏ها، رقم‏های عربی (در انگلیسی: Arabic numerals و در فرانسه: les chiffres arabs) می‏گویند.

اروپاییان رقم‏های صفر، یک و نه را به همان شکل نگه داشتند. دو و هفت را نود درجه چرخاندند و دیگر رقم‌ها را هم کمی تغییر دادند.

تصویر زیر از سایت بریتانیکا این تحول را نشان می‏دهد.

این هم تحول این رقم‏ها بعد از ورود به اروپا تا قرن نوزدهم:

شنبه ١٥/ارديبهشت/١٣٨٦-٥/مي/٢٠٠٧

در وبگردي‏هايم به اين صفحه برخوردم كه مطالب جالبي در مورد تاريخ يونان در آن آمده است. اين هم نگاهي ديگر به تاريخ يونان است.

دكتر شروين وكيلي كتابي نوشته است به نام ”تاريخ دروغين يونان“ كه قرار است به زودي نشر توس آن را چاپ و پخش كند.

اصل نوشته

پس از داريوش، خشايارشا بر تخت نشست. او بزرگ‏ترين پسر داريوش نبود، اما در ميان پسراني که از آتوسا – دختر کوروش – داشت بزرگ‏ترين محسوب مي‏شد. او، به عنوان شاهزاده‏اي که پدرش داريوش بزرگ و پدربزرگش کوروش بزرگ بوده است، از سنين جواني براي بر عهده گرفتن وظيفه‏ي حکومت بر امپراتوري، برگزيده شد و مدتي طولاني به همراه پدرش و زير نظر وي به عنوان وليعهد بر بابل حکومت کرد. يونانيان تصويري نيمه‏ديوانه و ضد و نقيض از او را به دست مي‏دهند که به طرز غريبي با تصوير ايشان از کمبوجيه شباهت دارد. با توجه به تدبيري که در داريوش مي‏شناسيم، باور کردنِ اين که يکي از فرزندان خود را – که اتفاقا بزرگترين‏شان هم نبوده – با چنين خصوصياتي به عنوان جانشين خود برگزيند و سال‏ها با وي همکاري کند، بعيد به نظر مي‏رسد.
خشايارشا گذشته از اين‏ها به خاطر فرو نشاندن شورش مصر و فتح مجدد اين کشور، و بازسازماندهي ارتش و تقسيم کردن آن به تيپ‏هاي ده هزار نفره شهرت دارد. در دوران او مهندسي عمراني و نظامي هم شکوفا شد و فعاليت‏هايي که يونانيان در قالب مقدمه‏چيني براي حمله به يونان درک مي‏کردند، در واقع عملياتي عمراني براي جاده کشيدن و توسعه‏ي کشاورزي در قلمرو غربي امپراتوري بوده است.
اگر برداشت يونانيان از کمبوجيه و خشايارشا را مقايسه کنيم، در مي‏يابيم که بخش مهمي از تصويرشان در مورد اين دو تن از دو الگوي باور عمومي تاثير پذيرفته است: الگوي نخست، در ميان طبقات اشرافي يوناني رواج داشته و اعتقادي قطعي به انحطاط و زوال تدريجي بشريت و جهان داشته است. اين امر ظاهرا بازتابي از زوال تدريجي قدرت اشراف و قدرت گرفتن نمايندگان طبقات ديگر بوده و به خوبي توسط افلاتون در جمهور صورت‏بندي شده است. نتبجه‏ي اين باور، اين تصور جزمي و قطعي بوده که فرزندان مردان بزرگ بايد بي‏عرضه، مجنون، يا ناشايسته باشند. کمبوجيه و خشايارشا، که فرزندان بزرگ‏ترين شخصيت‏هاي جهان باستان بوده‏اند، طبيعتا در اين چارچوب مي‏بايست شديدترين عوارض مربوط به «سندرم انحطاط» را از خود نشان دهند.
الگوي ديگر، به نوع کنش متقابل ايرانيان و زنان‏شان باز مي‏گردد. چنان که مي‏دانيم، عيلاميان مشهورترين تمدن زن‏سالار در جهان باستان بودند. هنوز هم برخي از کتيبه‏هاي عيلامي که پادشاه را با زن و دخترش در بغل نشان مي‏دهند، بر صخره‏هاي جنوب ايران باقي مانده است. پارسيان، به عنوان وارثان دو سنت فرهنگي هم‏گرا، از سويي وامدار عيلاميان بودند و از سوي ديگر ميراث‏دار خويشاوندان کوچ‏گرد خود (سکاها و سارماتها) محسوب مي‏شدند که زنان‏شان آزادي عمل بسيار داشتند و حتا در جنگ‏ها هم شرکت مي‏کردند. از اين رو يونانيان که زنان را شهروند محسوب نمي‏کردند و حتا ايشان را لايق عشق هم نمي‏دانستند، تنفر ايرانيان از همجنس‏گرايي و سلوک‏شان با زنان را غيرعادي مي‏دانستند.
به اين ترتيب، در نگاه يونانيان دو عنصرِ بيگانه و دو «ديگري» مهم به هم گره خوردند: زنان و پارسيان. به همين دليل هم در تمام متون يوناني پيش‏داوري­ها و کژفهمي‏هاي فراواني مي‏بينيم که بر مبناي آن اشاره‏هايي به زن‏صفتي ايرانيان، راحت‏طلب بودن‏شان و علاقه‏ي زنانه‏شان به تجمل و نقش برجسته‏ي زنان‏شان در امور سياسي ديده مي­شود. اين تصور، همان است که تا روزگار ما باقي مانده و افسانه‏هاي بي‏محتوا و تخيل‏آميزي از حرم‏سراهاي مخوف و مرموز و شهوت‏زده‏ي شرقي را پديد آورده و تکثير کرده است.

و در مورد نبرد ترموپيلي نيز مطالب جالبي نوشته است. مانند اين:

هرودوت درست پيش از نقل شمار سپاهيان ايران، به ذکر اين واقعه‏ي مهم در تاريخ زيست‏شناسي مي‏پردازد که مادياني در اردوي خشايارشا خرگوش به دنيا آورد، و قاطري ماده کره‏اي زاييد که هم آلت تناسلي نر را داشت و هم ماده را! اگر بخواهيم رفتار خشايارشا هنگام ورود به يونان را نوعي عمليات جنگي تلقي کنيم، همه چيز بسيار نامفهوم جلوه خواهد کرد. هرودوت روايت مي‏کند که شاه اين فعاليت‏ها را در يونان انجام داد: انبارهايي براي انباشتن غله درست کرد و سيلوهايي در چند نقطه‏ي ايونيه ساخت، کوه آتوس را شکافت و به کمک مردم محلي راهي در دل آن درست کرد، بر تنگه‏ي هلسپونت پل زد، در برخي از نقاط شمال يونان جاده کشيد، در معبدها قرباني کرد و از مراکز ديني بازديد کرد، در شهر سارد درخت چناري بسيار کهنسال را تقديس کرد و تاجي زرين بر آن آويخت، مسابقه‏ي اسب‏دواني برگزار کرد، جاده‏اي ارابه‏رو در سالاميس کشيد و … هرودوت تمام اين عمليات را بخش‏هايي از لشکرکشي به يونان مي‏داند و همه را در قالب نوعي برنامه‏ي نظامي تفسير مي‏کند.

در ضمن به نظر مي‏رسد يونانيان هم حضور ايرانيان را امري تهاجمي و غيرعادي تلقي نمي‏کرده‏اند، چون وقتي چند سرباز مزدور آرکاديايي به اردوي ايران مي‏روند و خواستار استخدام در ارتش ايران مي‏شوند، سرداري پارسي از آنها در مورد اين که مردم‏شان در آن هنگام به چه کاري مشغولند، پرس و جو مي‏کند، و آنها پاسخ مي‏دهند که مشغول تدارک مقدمات مسابقات المپيک هستند. جالب آن است که آرکاديا در قلب سرزمين يونان قرار دارد و اين مکالمه هم يک روز قبل از نبرد ترموپولاي انجام شده است. به اين ترتيب به نظر مي‏رسد مقاومت يکپارچه و استقلال‏طلبانه‏ي يونانيان در برابر ايرانياني که توسط شاهنشاهشان رهبري مي‏شده­اند، چيزي جز افسانه‏اي ساختگي نباشد.

تصوير شاهي نشسته بر کوه، بيشتر به الگوي همري نظارت خدايان المپ بر نبرد ميان پهلوانان شباهت دارد نه رسم پارسيان که حضور شاه در صف مقدم نبرد را ضروري مي‏ساخت و کناره گزيدن وي از جنگ را به عنوان نشانه‏ي ترسو بودنش، و در نتيجه تهديدي جدي براي مشروعيتش جلوه مي‏داد. نويسندگان يوناني، به روشني تصريح کرده‏اند که خشايارشا در ميدان‏هاي نبرد مهمي مانند سالاميس حضور نداشته و همه او را در جايي دور دست، مثلا تکيه‏زده بر تختي زرين در محلي بسيار بلند يا نشسته بر کوه اگالئوس تصور کرده­اند. اگر چنين بوده باشد، مورخان يوناني نمي‏توانسته­اند او را ببينند و رفتارهايش را با اين دقت ثبت کنند. بعيد مي‏نمايد که ارتباطي چنان گرم بين ايشان و درباريان هخامنشي وجود داشته باشد که به شکلي بتوانند عناصر اين داستان‏ها را از اطرافيان شاه در آن روز شنيده باشند. بنابراين تصويري که يونانيان از شاه در روزهاي نبرد ايرانيان و پارسيان در ذهن داشته­اند، تخيلاتي بوده که بيش از هرچيز از اساطير همري و شيوه­ي حضور و مداخله­ي خدايان‏شان در ميدان نبرد سرچشمه مي‏گرفته است.

كتاب برف

منتشرشده: مِی 4, 2007 در كتاب

جمعه ١٤/ارديبهشت/١٣٨٦-٤/مي/٢٠٠٧

در ادامه ي يادداشت پيشين در مورد وضعيت تركيه و دنياگرايي حكومت آن, مصاحبه اي خواندم از اورخان پاموق. فكر كنم اين به نوعي تاكيد نظر من در مورد وضعيت جامعه ي تركيه است. وي چنين گفته است: نمی‌توانیم از ترکیه‌ی سکولار اما بدون دموکراسی و حقوق بشر دفاع کنیم (سايت راديو زمانه)

در سال ٢٠٠٦/١٣٨٥ جايزه‏ي ادبيات نوبل به يك نويسنده‏ي ترك داده شده به نام اورخان پاموق يا با تلفظ تركي اورهان پاموك (Orhan Pamuk). (محض اطلاع جنبي: اورخان نام پسر عثمان بنيانگذار حكومت عثماني و پاموك در تركي به معناي پنبه است)

ترجمه‏ي انگليسي كتاب را در زمستان گذشته خواندم. ترجمه‏ي انگليسي بسيار روان و ماهرانه انجام شده بود و گاهي فراموش مي‏كردم كه متن ترجمه را مي‏خوانم.

نام كتاب: برف (Snow)
نويسنده: اورخان پاموق (Orhan Pamuk)
سال نگارش: ٢٠٠١ / ١٣٨٠
مترجم به انگليسي: مورين فريلي (Maureen Freely)
سال ترجمه به انگليسي: ٢٠٠٥ / ١٣٨٤
تعداد صفحه: ٤٢٦

داستان بازگويي سفر شاعري است به نام كريم علاخوش اوغلو (Kerim Alakoşoğlu) با نام شاعري كا (Ka) به شهري به نام قارس (Kars). كا مدت ١٢ سال در فرانكفورت در تبعيد خودخواسته زندگي كرده است و اكنون به قارس برمي‏گردد تا دوست دوران دانشجويي خود را ببيند و در ضمن گزارشي نيز از يك حادثه در قارس تهيه كند. دوست او زني است به نام ايپك (Ipek) كه زيبا بوده و با يكي ديگر از همكلاسي‏ها به نام مختار ازدواج كرده اما اكنون از او طلاق گرفته است. كا اميدوار است كه بتواند دل ايپك را به دست آورده و او را با خود به فرانكفورت ببرد. در قارس دختران باحجاب (روسري‏دار) از مدرسه رانده مي‏شوند و در واكنش به اين عمل خودكشي مي‏كنند. از سوي ديگر در انتخابات شوراي شهر احتمال پيروزي اسلام‏گرايان زياد است. وقتي كا وارد شهر مي‏شود برف سنگيني در حال بارش است و باعث مي‏شود كه تمام جاده‏ها به قارس بسته شود. يك گروه نمايشي كه مخالفت قدرت‏گيري اسلام‏گرايان است كودتا كرده و كنترل شهر را به دست مي‏گيرد.
اين شهر خاطراتي نيز از نسل‏كشي يا كشتار ارمنيان به دست تركان را نيز در خود دارد. از سوي ديگر جدايي‏طلبان كرد و اسلام‏گرايان افراطي نيز در اين شهر فعاليت دارند. متاسفانه هرجا در اين كتاب به ايران اشاره شده است بيشتر به خاطر ارتباط اسلام‏گرايان و تروريست‏ها با [حكومت] ايران است.

كتاب بيشتر بازگوكننده‏ي وضعيت دروني جامعه‏ي تركيه و كشمكش‏هاي آن است. مانند نگاه نسل جوان تركيه نسبت به اسلام و غرب. بيشتر جوانان شهر قارس اسلام‏گرا بوده و كا را نماينده‏ي بي‏خدايي (atheism) و فرهنگ منحط غربي مي‏دانند و فكر مي‏كنند او آمده تا آنها را كافر كند.

بسياري معتقدند كه دادن نوبل به پاموك بيشتر جنبه‏ي سياسي داشته تا ادبي. براي نمونه اين نوشته در سايت راديو زمانه:

روزنامه «حريت»، پرتيراژتيرين روزنامه ترکيه، تفسيری منتشر کرد با اين عنوان: «سايه ارمنی‌ها بر جايزه نوبل». در متن تفسير هم آمده بود: «پاموک در مقياس ادبيات معاصر جهان نويسنده‌ای ميانمايه است. او اگر هم‌ميهنان خودش را به جنايت عليه ارمنی‌ها متهم نمی‌کرد به احتمال زياد صاحب نوبل ادبی نمی‌شد».

زنگ تفريح – بدحجابي

منتشرشده: مِی 1, 2007 در تفریح

سه‏شنبه ١١/ارديبهشت/١٣٨٦-١/مي/٢٠٠٧

يكي از بديهي‏ترين حقوق انسان‏ها آزادي انتخاب پوشش است كه متاسفانه در ايران وجود ندارد. وقتي به يك غيرايراني مي‏گويم كه در ايران پس از انقلاب پيراهن آستين كوتاه ممنوع بود يا ورود با شلوار جين به دانشگاه ممنوع بود با تعجب به من نگاه مي‏كنند.

شخصي به نام داريوش سجادي گهگاه هذيان‏هايي در سايت گويا مي‏نويسد. نثر وي بيشتر پريشان است و تركيب‏هاي ناآشناي عربي با اصطلاح‏هاي انگليسي و فرانسوي در آن به هم آميخته است.

اين هم افاضات تازه‏ي وي در مورد راه ترويج خوش-حجابي:

اشتباه مسئولين کشور در برخورد با پديده بدحجابی آن است که عمده فشار خود را متمرکز بر نقطه قوت اين پديده کرده اند. واقعيت آن است که فرهنگ غربی به استعداد جميع امکانات رسانه‏ای قدرتمند خود عوام‏فريبانه توانسته بی‏حجابی و تن‏نمائی زنان را ظفرمندانه به مدنيت و تجدد و پيشرفت و بلوغ و فرهيختگی و آزادی زن ترجمه کند.
سالهاست که پشت ويترين مغازه ها و رستوران ها تابلوی «از فروش به بانوان بدحجاب معذوريم» نصب شده. سالهاست که در ورودی ادرات تابلوی «از ورود زنان بدحجاب معذوريم» تعبيه شده. چرا بجای چنين اعلانات بدون ضمانت اجرا و بلااثری مغازه‏داران خود را موظف نمی‏کنند تا بر سر در مغازه خود بنويسند: «فروش برای بانوان خوش حجاب با تخفيف ويژه».
چرا دولت، قانونی تصويب نمی کند تا ادارات و بانک‏ها و موسسات عمومی موظف شوند بانوان خوش حجاب را در اولويت و خارج از نوبت خدمات‏رسانی فوق‏محترمانه کنند؟

اين جمله‏ي آخر از شاهكارهاي نثر است. بانوان خوش‏حجاب را خدمت‏رساني فوق‏محترمانه كنند!!!
و يا اين پاداش بامزه:

چرا برای ترويج نظرپاکی پسران و تقبيح نظربازی بولهوسان، وزارت علوم قانونی تصويب نمی‏کند تا در دانشگاه‏ها با معرفی فرضاً پنج جوان چشم‏پاک توسط دختران خوش‏حجاب، ايشان برخوردار از مزايا و مشوق‏های حمايتی شوند.

مثلا به پنج پسر نظرپاك پنج دختر بدحجاب جايزه بدهند!

و يا اين توجيه از وضعيت زنان در عربستان:

در عربستان سعودی علی رغم همه اجحافات ظالمانه و متحجرانه‏ای که به حقوق زنان می‏شود از يک واقعيت مثبت نمی‏توان چشم پوشيد و آن اينکه در اين کشور زنانی که در پوشش کامل چادر و پوشيه هستند زنان اشرافی تعريف شده که در خريدهای روزانه آنها را می‏توان ديد که با حجاب کامل در معيت چندين نديم و کنيز بی‏حجاب در تردداند. اين يعنی موثرترين تبليغ برای اجتناب زنان از رساندن حظ بصر سکشوال به نامحرمان در عرصه علنی جامعه.

اصطلاح ”حظ بصر سكشوال“ هم يك نمونه از همان شاهكارهاي چندزباني ايشان است. يعني به نظر ايشان، حجاب (گوني‏مانند) زنان عربستان نشانه‏ي اشرافيت و ”بي‏حجاب“ بودن ديگر زنان نشانه‏ي كنيزي و نديمي است! البته اين هر دو (اشرافيت و بردگي يا كنيزي) ظاهرا در اسلام نكوهيده‏ هستند اما وقتي شرايط اقتضا كند پسنديده مي‏شوند.

اين هم عكسي از جامعه‏ي آرماني (ايده‏ال) ايشان و حجاب برتر اسلامي مورد حسرت آقايان ”علما“.