بایگانیِ سپتامبر, 2010

پنج‌شنبه ۸/مهرماه/۱۳۸۹ – ۳۰/سپتامبر/۲۰۱۰

گاهی درباره‌ی زبان پارسی میانه یا همان پهلوی گفته می‌شود که زبانی مرده است. به نظر من این سخن بیشتر به خاطر ناآشنایی با زبان پارسی میانه است. از این رو در این نوشتار می‌کوشم با آوردن برخی متن‌های نمونه به این پرسش پاسخ دهم.

یکی از مانع‌های آشنایی ما با زبان پهلوی خط آن است. برای نمونه به این چند جمله از آغاز کتاب «ارداویرافنامگ» نگاه کنید. داستان ارداویرافنامگ به آغاز دوران ساسانیان (نزدیک ۳۰۰ م.) بازمی‌گردد و به احتمال زیاد، متن ارداویرافنامگ در شکل کنونی خود به دوران خسرو یکم انوشیروان (۵۶۰ م.) بازمی‌گردد.

روشن است که اگر به این متن نگاه کنیم برایمان چیز غریب و «مُرده»ای خواهد بود. حال بگذارید چند بند آغاز این کتاب را با حرف‌های آشنای خودمان ترانویسی کنم:

پد نام ی یزدان

ایدون گویند کو ایو-بار اَهلَو زَردُخشت دین پذیرفت اندر گیهان رواگ بکرد تا بَوَندَگیه سه سد سال دین اندر اَبیزَگیه اُد مردم اندر اَبی‌گومانیه بودهِند.

اُد پَس گیزیستگ گُن‌ناگ مینوگ دُروَند گمان کردن مردمان پد این دین رای آن گیزیستگ اَلِکسَندَر هرومیگ موزراییگ-مانیشن ویابانَنید. اُد پَد گران سِزد اُد نبرد اُد ویشیگ اُ اِران-شهر فرستید. اوش اوی ایران-دِهی‌بَد اُزَد. اُد در اُد خوداییه ویشفت اُد اَویران کرد.

اُد این دین چیون اَبِستاگ اُد زَند اَبَر گاو پوست‌ایهای ویراستگ پَد آب ی زرّ نبشتَگ اندر ستخر ی پابگان پَد دژ ی «نبشت» نِهاد ایستاد. اوی پتیارگ وَد-بَخت اَهلومَغ دُروَند اَناگ-کردار اَلِکسَندَر هرومیگ موزراییگ-مانیشن اَبَر آورد اُد بسوخت. اُد چند دستوَران اُد دادوَران اُد هیربَدان اُد موبَدان اُد دین‌بُرداران اُد اَبزارمَندان اُد داناگان ی اِران-شهر رای بکوشت.

می‌بینید که خیلی بهتر شد. حال چند واژه در این متن را توضیح می‌دهم:
– پَد: حرف اضافه که امروزه به صورت «به» کوتاه شده است. اگر پس از آن «ا» بیاید دوباره به همان صورت قدیمی بازمی‌گردد مانند بدو=به او، بدین=به این، بدان=به آن، بدیشان=به ایشان و ..
– ی: نشان اضافه که امروزه به صورت زیر (کسره) نوشته می‌شود.
– اَبیزگیه: اَ پیشوند منفی‌ساز. بیزگ = بیخته. مخلوط شده. ایه: پسوند اسم‌ساز که امروزه به شکل «ـی» کوتاه شده.
– ابی‌گومانیه: اَبی=بی. گومان=گمان.

– اُد: حرف پیوند که امروزه به شکل ـُ کوتاه شده اما به شکل «وُ» نوشته می‌شود. گاهی برخی کسان به اشتباه و برای لفظ قلم آن را «وَ» (va) می‌خوانند و گمان می‌کنند ـُ عامیانه است! حال آن که در شاهنامه و تمام آثار ادب زبان پارسی این حرف ربط ـُ خوانده می‌شود.
به روز نبرد آن یل ارجمند ———— به تیغ و به خنجر، به گرز و کمند
بُرید و درید و شکست و ببست ——— یلان را سر و سینه و پا و دست

– موزرایه: مصر. موزراییگ-مانیشن: آن که مان یا خانه‌اش در مصر باشد=مصرنشین
– اران-شهر: کشور ایرها. ایران‌شهر. ایران
– ایر: آزاده. آریایی‌. ایرانی
– شهر: سرزمین پهناور که امروزه کشور می‌گوییم.
– دیهی‌بد: دیه‌بد = بزرگ دیه یا سرزمین
– استخر ی پابگان: استخر شهر پابک.
– ایها: نشان جمع که امروزه به شکل «ها» ساده شده است. گاو پوست‌ایها = پوست‌های گاو
– دستوَر: وزیر، موبد بزرگ
– دادوَر: آن که داد بدهد = قاضی
– دین‌بُردار: آن که برنده یا حامل دین باشد

بازنویسی این متن به پارسی نو یا زبان امروزی ما چنین است:

چنین گویند که پس از آن که زرتشت نیکوکار دین پذیرفت آن را در جهان رواج داد. تا سرآمدن سیصد سال، دین در بی‌آمیختگی (=پاکی) بود و مردمان در بی‌گمانی بودند.

پس اهریمن (انگره مینوی) گناهکار گجسته‌ی دروغگوی برای به گمان انداختن مردمان به این دین، آن اسکندر رومی مصر-نشین را از راه به در کرد. او را با وحشیگری و خشونت و هراس فراوان به سوی ایران-شهر فرستاد. او فرمانروای سرزمین آزادگان را زد (=کشت) و آن پادشاهی را آشفت و ویران کرد.

و اوستا و زند این دین را بر پوست‌های گاو پرداخته به آب زر نوشته بودند و در استخر پابگان در دژی (به نام) «نبشت» نهاده بودند. اسکندر رومی مصر-نشین بدکاره‌ی بدبخت زشتکار دروغگوی بدکردار آنها را برآورد و بسوخت. و چند دستور و دادور و هیربد و موبد و دین‌بردار و توانایان و دانایان ایران-شهر را بکشت.

نمونه‌ی دیگری از متن‌های پارسی میانه را از جلد نخست کتاب «سبک‌شناسی» نوشته‌ی استاد شادوران ملک‌الشعرا محمدتقی بهار را می‌آورم.

شعری به نام «در ستایش درخت نور» از یافته‌های تورفان (Turfan) متعلق به پیروان مانی که گویا بخشی از کتاب «شاهپورگان» مانی باشد. یعنی زمان آن به آغاز دوران ساسانیان (۲۴۰ م.) می‌رسد:

خورشیت ی روشن اُد پورماه ی بَرازاگ
روژِندا برازند از تنوار ی اوی درخت
مُروان ی بامیوان اوی وازِند شادیها
وازِند کبوتر [اُد] فرَشَه‌مُرو ی وسپ [گونگ]
سراویند اُد آواژند … کنیگان
بِستایند [هماگ] تنوار ی اوی [درخت]

– پورماه: ماه پُر. ماه کامل
– مُرو: مرغ. پرنده
– فرشه مرو: مرغ جنگلی، تاووس، قرقاول
– بامیوان: بامی. بامدادی. (صفت شهر بلخ نیز بامیان است به همین معنای روشن و بامدادی)
– وازند: واجند. از واجیدن یا واژیدن به معنای سخن گفتن. واژه از همین ریشه است. باباطاهر نیز در دوبیتی‌های خود گوید: چه واجُم؟ از چه واجُم؟ با که واجُم؟
– وسپ: کوتاه شده‌ی هرویسپ. اما ما بخش نخست آن یعنی «هر» را به کار می‌بریم. ویسپ گونگ = هر گونه.

بازنویسی به زبان امروزی:

خورشید روشن و ماه پُر برازنده
روشنی دهند و برازندگی کنند از تنه‌ی آن درخت
مرغان بامدادی سخن گویند به شادی
سخن گویند کبوتران و مرغان وحشی و همه گونه مرغان
سرود گویند و آواز برکشند … دختران
بستایند همگی تنه‌ی آن درخت را.

نمونه‌ی دیگر ترانه‌ی «درخت آسوریک» یا درخت آشوریگ است. آسوریک یا آشوریگ صفت نسبی آشور/آسور است که در زبان پهلوی به میان‌رودان و به ویژه شمال آن گفته می‌شده یعنی آنچه امروز کردستان عراق خوانده می‌شود. این منطقه بعدها در زبان پارسی «شهرآشور» و به صورت کوتاه شده «شهرَزور» درآمده که فلسفه‌دان و پزشک بزرگ ایرانی یعنی «شمس‌الدین محمد شهرَزوری» از بستگان شهاب‌الدین یحیا سهروردی از همین منطقه برخاسته است.

این هم بخشی از درخت آسوریک:

درختی رُست است تَراَو شَترو آسوریک
بُنَش خوشک است، سرش هست تر
وَرگش کنیا (نَی) مانَد، بَرَش مانَد انگور.
شیرین بار آورد.
مرتومان وینای آن ام درخت ی بولند
بوژ اَواَم نپردت کو از هچ تو اوَرتَر اَم پت وَس گونَگ هیر.

توضیح برخی واژه‌ها:
– تراو: ترا. آن سو. (شبیه پیشوند trans در لاتین) امروزه به صورت پیشوند به کار می‌رود مانند ترابری. ترادیسی
– شترو: کوتاه شده‌ی آن امروزه «شهر» است. سرزمین
– بوژ: بز
– پت: پد. به
– وس: بسی

بازنویسی به زبان امروزی:

درختی رسته است آن سوی سرزمین آشور
بن (ریشه)اش خشک است و سرش تر است.
برگش به نی می‌مانَد (شبیه است) و بر (میوه)اش به انگور.
بار شیرین می‌آورد
مردمان بینی/گویا من آن درخت بلندم
بُز با من نبرد (رقابت) کند که من از تو برترم به بسی گونه چیز.

هم چنین نگاه کنید به نوشتاری پیشین درباره‌ی کتاب «شهرستانهای ایران‌شهر» که از دوران ساسانیان به یادگار مانده است.

البته یادآور می‌شوم که زبان پارسی میانه زبانی است که به مدت هشت صد سال (از ۲۰۰ پیش از میلاد و زمان اشکانیان تا ۶۰۰ م. در پایان دوران ساسانیان) در ایران رواج داشته و در طول زمان تغییرهایی کرده است. اما همان گونه که می‌بینید این زبان بسیار به زبان امروزی ما نزدیک است. حتا برخی از ساختارهای دستوری و گونه‌های پهلوی واژه‌ها در برخی زبان‌های دیگری ایرانی (لری، کردی، گیلکی، مازندرانی و …) و گویش‌های شهرهای ایران‌زمین برجا مانده است.

نمی‌خواهم تفاوت‌های دستوری و واژگانی زبان پارسی میانه و پارسی نو را نادیده بگیرم. این گونه تغییرهای واژگانی و دستوری و تغییر معنای واژگان در هر زبانی، به ویژه در درازنای تاریخی مانند این، طبیعی و پذیرفتنی است و به گفته‌ی استاد بهار «ناموس تطوّر» (قانون فرگشت یا evolution) همواره در کار است. اما به نظر من شباهت و پیوستگی بسیار بیشتر از تفاوت و گسستگی است. به همین خاطر نیز استاد دکتر پرویز ناتل خانلری در کتاب تاریخ زبان پارسی می‌نویسد که زبان‌های پارسی کهن و پارسی میانه (پهلوی) نمرده‌اند بلکه در کالبد زبان پارسی نو به زندگی خود ادامه می‌دهند.

نکته در اینجا است که چون زبان پارسی میانه یا پهلوی با خطی متفاوت نوشته می‌شود بسیاری ما از آن بی‌خبریم و این گمان در ما پدید آمده که زبانی است بسیار متفاوت و «مُرده» که ما هیچ از آن نمی‌فهمیم. اگر متن‌های پهلوی را با حرف‌های پارسی امروزی ترانویسی کنیم، خواهیم دید که چه اندازه افسانه‌ی «مُرده بودن» این زبان بی‌پایه است. زمانی پیش از آمدن رایانگر به ایران و رواج آن در میان مردم و بسیار پیش از پدید آمدن اینترنت و مجبور شدن مردم به نوشتن زبان پارسی به خط لاتین، عده‌ای برای سر به سر گذاشتن دوستان جمله‌های پارسی را با خط انگلیسی می‌نوشتند و یکی از آنها چنین بود: zur nazan farsi neveshtam! (زور نزن! فارسی نوشتم.) حال داستان زبان پهلوی و زبان امروزی ما تا اندازه‌ای شبیه این زور زدن‌ها است! منظورم این است که خط نباید با زبان اشتباه شود و متفاوت بودن خط نباید شبهه‌ی متفاوت بودن زبان را سبب شود.

به نظر من یکی از پیامدهای مهم پذیرفتن زنده بودن زبان پهلوی، روی آوردن بیشتر مردم امروز به میراث ادبی این زبان و آشنا شدن با آن است. پیامد دیگر، باز شدن گنجینه‌ی این بخش از زبان برای کاربرد در واژه‌سازی برای زمینه‌های علمی و فنی تواند بود.

پی نوشت
دوست خواننده‌ای در بخش نظرها گفته که کاش فرهنگستان به توانایی زبان پهلوی در واژه‌سازی توجه کند. متاسفانه فرهنگستان کنونی بسیار از خود لَختی و کندی نشان می‌دهد و محافظه‌کارانه عمل می‌کند و برای زدودن برخی ساختارهای تحمیلی زبان عربی به زبان پارسی واکنشی نشان نمی‌دهد. موضوع توجه به زبان‌های ایرانیِ دیگر، به ویژه زبان پهلوی، چیزی است که نزدیک هشتاد سال پیش استاد ابراهیم پورداوود بدان اشاره کرد. حتا چهل سال پیش نیز دکتر صادق کیا و دکتر محمد مقدم در فرهنسگتان دوم همین کار را دنبال کردند. اما به کارشان انگ «باستانگرایی» زده شد. امروزه نیز همان گونه که پیشتر نوشته‌ام دکتر میرشمس‌الدین ادیب سلطانی و دکتر محمد حیدری ملایری همین روش را پی گرفته‌اند و دستاوردهای بزرگی داشته‌اند. ولی کسانی چون داریوش آشوری کار آنان را «دلیرانه» اما غیرعملی و ناکاربردی می‌داند و ترجیح می‌دهد خود به ساختن ترکیب‌های شترگاوپلنگی چون «مدرنیّت» و «سیستمانه» بپردازد. خوشبختانه نسل امروزی دانشجویان و دانشگاهیان به اهمیت دیدگاه پورداوود و کارهای دکتر ادیب سلطانی و دکتر حیدری ملایری پی برده و به پیشواز آنها رفته است.

هم چنین ن.ک. «دلشوره‌های واژه‌سازی»پاسخ من به برخی نظرهای داریوش آشوری درباره‌ی کارهای دکتر ادیب سلطانی و دکتر حیدری ملایری و نیز «با خشت و کاهگل نمی‌توان آسمانخراش ساخت» نوشته‌ی دکتر حیدری ملایری در همین وبلاگ درباره‌ی واژه‌سازی.

تفاوت است و هست

منتشرشده: سپتامبر 24, 2010 در زبان

آدینه ۲/مهرماه/۱۳۸۹ – ۲۴/سپتامبر/۲۰۱۰

این جستار کوتاهی است که خیلی وقت پیش نوشته‌ام اما آن را منتشر نکرده بودم.

در زبان پارسی بین فعل‏های «است» و «هست» تفاوت‏هایی وجود دارد که ديده‏ام به ویژه در برخی وبلاگ‏ها رعایت نمی‏شود و حتا شكل گفتاری «هستش» نيز استفاده می‏شود. البته کاربرد زبان گفتار در نوشتار ایرادی ندارد و به سلیقه مربوط می‌شود اما باید مرزهای گفتار و نوشتار و به ویژه درست‌نویسی را رعایت کرد.

اگرچه هر دو فعل «استن» و «هستن» از یک ریشه‌ی هندواروپایی آمده‌اند اما در زبان پارسی دری کاربردهای متفاوتی دارند. تفاوت اصلی آن که فعل «استن» نقش فعل رابطه (در جمله‌های اِسنادی) و فعل کمکی (در صرف فعل‌های دیگر) را دارد اما فعل «هستن» تنها فعل اصلی و به معنای «وجود داشتن» است.

جمله‌ی اِسنادی در دستور زبان به جمله‌ای گفته می‌شود که واقعیتی را بیان کند یا حالت و صفتی را به کسی یا چیزی ربط یا اِسناد دهد. حالت و صفت را «مُسنَد» (ربط داده شده) و کس یا چیز را «مُسندٌالیه» (آنچه بدان ربط داده شده) و فعل را هم فعل ربط یا رابطه می‌گویند. مانند «امروز آدینه است» یا «هوای خوشی است». کاربرد فعل «هستن» در این گونه جاها اشتباه است یعنی «امروز آدینه هست» غلط است. هم چنین گفتن «من هفت ساله هستم» یا «من خسته هستم» نیز از نظر دستوری غلط است و باید گفت «من هفت ساله ام» یا «من خسته ام». اما می‌توانیم بگوییم «من هفت سال است که در شیراز هستم». یا «من اینجا هستم تا بیایی» یعنی من در اینجا حضور دارم یا منتظر می‌مانم تا بیایی.

همان گونه که گفتیم فعل «هستن» فعلی اصلی و به معنای «وجود داشتن» است و «هستی» به معنای همه‌ی چیزهایی است که وجود دارند یعنی دنیا و آنچه آفریده شده. صفت مُرکّب «هست کن» نیز به معنای آفریننده است. نظامی می‌گوید:
ای «هست کُن»ِ اساس هستی ————- کوته ز دَرَت درازدستی

کاربرد دیگر فعل «استن» به عنوان فعل کمکی و برای صرف فعل است که مشهورترین آن زمان حال کامل یا گذشته‌ی نقلی است که حالت مفعولی فعل را با صرف «استن» به کار می‌بریم. صرف‌های فعل «استن» چنین است: ام، ای، است، ایم، اید، اند. برای نمونه: «من به شیراز رفته‌ام» که «رفته» حالت مفعولی «رفته» و «ام» صرف اول شخص مفرد فعل «استن» است. در اینجا هم نمی‌توان از فعل «هستن» استفاده کرد و بگوییم «من به شیراز رفته هستم»! این گونه بیشتر در نوشتارهای خنده‌آور و برای تقلید کسانی است که زبان پارسی را نمی‌دانند.

هستش
به نظر می‌رسد برای برخی در زبان گفتار فعل «هست» کوتاه است و به قیاس ضمیرهای متصل ملکی که به نام می‌چسبد مانند «دستم/دستت/دستش» برای صرف فعل نیز از همین ضمیر استفاده کرده و به جای «هست» شکل «هستش» را به کار می‌برند! و به جای این که بگویند «چیزی هست به نام جوانمردی» می‌گویند «چیزی هستش به نام جوانمردی».

نکته‌ی تاریخی
در زبان پهلوی فعل حال کامل یا گذشته‌ی نقلی را با صرف فعل «ایستادن» صرف می‌کردند، مانند:
شنیده ایستم = من شنیده ام ———– شنیده ایستیم = ما شنیده ایم
شنیده ایستی = تو شنیده ای ———– شنیده ایستید = شما شنیده اید
شنیده ایستد = او شنیده است ———– شنیده ایستند = ایشان شنیده اند
(«زبان پهلوی: ادبیات و دستور آن»، ژاله آموزگار، احمد تفضلی)

این شکل در سده‌های پس از اسلام به صورت کوتاه‌تر «شنیده استم» و «شنیدستم» نیز به کار می‌رفته است. شکل شنیدستم تا سده‌ی هفتم (زمان تازش مغولان) کاربرد داشته اما پس از آن اندک اندک از دور افتاده است و دیگر امروز کاربرد ندارد. (سبک‌شناسی، جلد ۱، ملک‌الشعرا بهار)

جالب آن که این کاربرد «ایستادن» تا زمان ما نیز در میان مردم فرارود و آسیای میانه برقرار بوده است. زنده‌یاد سعیدی سیرجانی از نوشته‌های استاد صدرالدین عینی، بزرگمرد بخارایی و نجات‌بخش زبان پارسی در تاجیکستان، یاد می‌کند که فعل «ایستادن» را به صورت فعل کمکی به کار می‌برده است. مانند: «موهای ابروانش چشمانش را پوشانده می‌ایستاند» یعنی پوشانده است یا می‌پوشاند. یا «ریگ کوچیده ایستاده است» که در اینجا استن و ایستادن ترکیب شده است. یعنی ریگ کوچیده است. سعیدی سپس پیشنهاد می‌کند که شاید «سقف بلند ساده‌ی بسیار نقش» در غزل حافظ در اصل «سقف بلند اِستاده‌ی بسیار نقش» بوده است.

پی‌نوشت
پس از کمی دقت در گفتار روزانه و بررسی چند منبع، به نظرم رسید که گاهی فعل «هست» به جای «است» به کار می‌رود. مانند «اردشیر آن قدر عاقل هست که این کار را نکند» اما این کاربرد بیشتر برای تاکید و در جمله‌های مرکب به کار می‌رود یعنی اگر تنها بخواهیم درباره‌ی عاقل بودن اردشیر سخن بگوییم جمله‌ی درست چنین است: «اردشیر عاقل است» نه «اردشیر عاقل هست». به نظر من نمونه‌هایی هم که در شعر شاعران از کاربرد «هست» به جای «است» دیده می‌شود مانند «تهمتن چنین پاسخ آورد باز —— که هستم ز کاووس کی بی‌نیاز» بیشتر به خاطر نیازهای شعر و وزن است. آقای ابوالحسن نجفی نیز در کتاب «غلط ننویسیم» به این موضوع پرداخته و گفته که در گذشته این دقت و تمایز کاربرد همواره رعایت نمی‌شده اما بهتر است که رعایت شود.

دیگر فعل‌های ربط
در کتاب‌های دستور گفته می‌شود که فعل‌های ربط عبارتند از: استن و بودن و شدن و گشتن و گردیدن. به نظر من بهتر است تنها همان سه فعل نخست به کار برده شوند و از کاربرد «گشتن» و «گردیدن» در معنای رابطه دوری شود و آنها را، دست کم در نوشتار نثر و نه در شعر، به همان معنای اصلی خودشان به کار ببریم.

پنج‌شنبه ۱/مهر/۱۳۸۹ – ۲۳/سپتامبر/۲۰۱۰

پسوند «ـَک» در زبان پارسی دست کم دو کاربرد دارد:

کاربرد ۱: برای کِهِش یا کوچک‌سازی (تصغیر) به کار می‌رود: پسرک، دخترک، شاخک (شاخ کوچک). در این حالت گاه برای خوارسازی (تحقیر) و دشنام نیز به کار می‌رود مانند مردک! زنک! که در زبان گفتار به صورت «مرتیکه!» و «زنیکه!» درمی‌آید. به گمانم «تـ» در «مرتیکه» همان است که در اصل پارسی کهن واژه «مَرتیَه» (به معنای مرد یا مردم یا همان انسان) وجود داشته و در اینجا باز آشکار می‌شود.
شاید مشهورترین نمونه از این کاربرد «ـک» برای دشنام و خوارسازی قطعه‌ی خاقانی شروانی در هجو رشیدالدین وطواط، دیگر شاعر همروزگار او، باشد:

این گربه چشمک، این سگک غوری، غُرَک —————- سگسارک، مخنثک و زشت کافرک
با من پلنگسارک و روباه‌طبعک است ———— این خوک گردنک، سگک دمنه گوهرک
بوده سگ رمنده و اکنون به بخت من ————– شیرک شده است و گرگک و از هر دو بدترک
خنبک زند چو بوزنه، جنبک زند چو خرس ————- این بوزنینه ریشک پهنانه منظرک
خرگوشک است خنثی، زن و مرد در دو وقت ———— هم حیض و هم زناش، گهی ماده گه نرک
این پشم سگ که .. سگش خوانم از صفت ————– چو ..ن سگ برهنگک و سرخ پیکرک
چون یوزک قمی جهد از دمب آهوان —————— با دوستان رود گفتار در برک
گرد غزالکان و گوَزنان بزم شاه —————– فحلی کند چو گورخرک گرد مادرک
گر دست و پاش چون سگک کهف بشکنی —————- هم برنگردد از دمشان این سبکسرک
بی‌نام هم کنونش چو بیدسترک خصی —————– این بدگهر شگالک و توسن رگ استرک
خاقانیا! گله مکن او از سگان کیست؟ ———— خود صیدکی کند سگک استخوان‌خورک
سگ عفعفک کند چو بدو نانکی دهی ————– دم لابگک کند، بنشیند پسِ درک
میزان حکمتی و تو را بر دل است زخم ———- زین شوله فعل عقربک شوم نشترک
هم شوله بود کو پس شوال زخم زد ———– بر تارک مبارک پور طغان یزک

کاربرد ۲: نوازش (تحبیب): نمونه‌های نوازش نیز فراوان است. مانند بابک (بابا جان) و مامک (مادر جان). در شعر بزرگان نیز نمونه فراوان است و شاید بهترین نمونه غزل زیبای زیر از مولانای بلخی باشد:

ناگهان بستُد دلم دلدارکی —————– شوخکی، شنگولکی، عیارکی
چستکی، کم گویکی، پٌردانکی ————– تُرککی، گلچهرکی، طرّارکی
شوخکی، شیرینکی، موزونکی ————— جانکی، جانانکی، دلدارکی
خوبکی، زیبایکی، نیکویکی ————— شورک انگیزی شکرگفتارکی
مستکی، جادویکی، گستاخکی ————— سحرک آمیزی، و دل آزارکی
خرّمی افزایکی، غم کاهکی —————– شادمانی بخشکی، غمخوارکی
بویک زلفینک مشکینکش —————— مشکک افشانی و عنبربارکی
حسنک رخسارک چون ماهکش —————– دل نهانی دزدکی، مکارکی
غمزگک: خونریزکی، هاروتکی ————— نرگسک: سرمستکی، بیمارکی
زلفکش را صد دل و جان و دلک ————– زیرکی بربندکی امّارکی
لعلکش: سرچشمه‌ی حیوانکی —————- قدّکش: کبک دری رفتارکی
زلفکش: مشکینکی، پُرچینکی —————- چشمکش: فتّانکی، خونخوارکی
خطّک پُرحسنک پُرتابکش —————– بندکی، زنجیرکی، و مارکی
پیشک رخسارک رنگینکش —————– ماهک و خورشید خدمتگارکی

سرچشمه‌ی حیوان: چشمه‌ی زنده، آب زندگانی، آب بیمرگی
فتّانک: فتنه‌انگیز

مولانا غزل دیگری به همین شیوه دارد:

رو رو! که نه‌ای عاشق ای زلفک و ای خالک ———— ای نازَک و ای خشمَک پابسته به خلخالک
با مرگ کجا پیچد آن زلفک و آن پیچک؟ ————- بر چرخ کجا پرّد آن پرّک و آن بالک؟
ای نازک نازک‌دل! دل جو که دلت مانَد ————— روزی که جدا مانی از زرّک و از مالک
اشکسته چرا باشی؟ دلتنگ چرا گردی؟ ———- دل همچو دل میمک، قد همچو قد دالک
تو رستم دستانی، از زال چه می‌ترسی؟ ——— یا رب برهان او را از ننگ چنین زالک
من دوش تو را دیدم در خواب و چنان باشد ————- بر چرخ همی‌گشتی سرمستک و خوش حالک
می‌گشتی و می‌گفتی ای زُهره به من بنگر ————— سرمستم و آزادم ز ادبارک و اقبالک
درویشی و آنگه غم؟ از مست نبیذی کم؟ ———— رو خدمت آن مه کن مردانه یکی سالَک
بر هفت فلک بگذر! افسون زحل مشنو! ———– بگذار منجم را در اختر و در فالک
من خرقه ز خور دارم چون لعل و گهر دارم ———– من خرقه کجا پوشم از صوفک و از شالک
با یار عرب گفتم: «در چشم ترم بنگر» ———– می‌گفت به زیر لب: «لا تخدعنی ذالک»
می‌گفتم و می‌پختم در سینه دو صد حیلت ———– می‌گفت مرا خندان: «کم تکتم احوالک»
خامش کن و شه را بین چون باز سپیدی تو ———- نی بلبل قوالی درمانده در این قالک

(در برخی نسخه‌ها: بگذار منجم را در رملک و در فالک/ خندید مَهم یعنی: کم تکتم احوالک)
زال: پیر، پیرزن. کنایه از دنیا
زُهره: ستاره‌ی ناهید (اناهیتا). رامشگر آسمان
نبیذ: مَی
لاتخدعنی ذالک: این مرا فریب نمی‌دهد. من فریب این (اشک چشمانت) را نمی‌خورم
کم تکتم احوالک: چه اندازه حال خود را پنهان می‌کنی

یا در داستان موسا و شبان:

دستک بوسم بمالم پایکت ————– وقت خواب آید، بروبم جایکت

بیشتر ما با این کاربرد «ـَک» آشنا هستیم. اما گاه این پسوند با پسوند «ـو» جایگزین می‌شود که مشهورترین آنها در گویش شیرازی و کرمانی است مانند «پسرو» و «دخترو». در گویش تهرانی از «یارو» استفاده می‌شود که در خراسان به شکل «یرگی» (همان یارک) است. نمونه‌های دیگر جایگزینی «ـک» با «ـو» عبارتند از:

– سمنو (گویش تهرانی)، سمنک (گویش کابلی)
– هلو (گویش تهرانی)، هلک (گویش لری). در آمل «هُلی» گفته می‌شود. شکل دیگر آن خُلو و «خُلو گرده» است.
– گردو (زبان تازه‌تر)، گردک (زبان قدیم‌تر). گردک را بیشتر گردکان می‌گفتند. «تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است» (گلستان سعدی).
– شیرو: نام به معنای بچه شیر.

پسوند «ـو» در حالت نوازش و دلنوازی بر سر دو واژه‌ی عربی هم درآمده:
– عمّ به معنای برادر پدر که عمّو شده و تشدید «ـمـ» هم برداشته شده و به صورت کوتاه عمو گفته می‌شود.
– خال به معنای برادر مادر که به صورت خالو درآمده و امروزه در گویش تهرانی بیشتر واژه‌ی ترک‌تبار «دایی» به جای آن به کار می‌رود. خالو هنوز در برخی از شهرستان‌ها کاربرد دارد.

میوه‌ی آلو و دیگر عضوهای خانواده‌ی آن مانند آلوبالو (آلبالو) و شفتالو و خرمالو و … به این ساختار ربطی ندارند و شاید از واژه‌ی «آلی» به معنای سرخ آمده باشند زیرا آلوبالو را در گذشته آلی‌بالی نیز می‌گفته‌اند و با توجه به سرخی آن شاید بتوان این ریشه را پذیرفت.

پسوندهای مشابه
در زبان پارسی پسوندهای دیگر نیز برای کوچک‌سازی به کار می‌رود:
– ـچه: مانند سراچه یعنی خانه‌ی کوچک که برابر انگلیسی آن studio است. هنوز در انگلیسی به خانه‌های کوچک کرایه‌ای studio گفته می‌شود و می‌توان به جای آن در پارسی «سراچه» گفت.
– ـیزه: مانند آتشیزه یعنی آتش کوچک که همان کرم شب‌تاب است. آتشک نیز گفته شده. معنای دیگری که برای آتشک نوشته‌اند کوفت یا آبله فرنگی یا همان syphilis است.
– ـیژه: شکل دیگری از ـیزه است مانند نایژه یعنی نای کوچک یا میژه یعنی موی کوچک که امروزه مژه می‌گوییم.
– ـول/ـوله/ـولو: مانند موچول (در لری به معنای ریزنقش و ریزه)، زنگوله (زنگ کوچک)، کوتوله (آدم کوتاه)، گولوله یا گلوله (گوی کوچک)، گوله (گوی کوچک)، تُنگوله (تُنگ کوچک)، مَشکوله (مشک کوچک)، سوسوله (در لری: سوسک کوچک)، چوکوله (در لری به معنای چوب کوچک)، کوچولو، گولو (گود کوچک، در تیله‌بازی). این پسوند با ulus- و ula- در لاتین همانند است و به همین خاطر دکتر محمد حیدری ملایری برای formula واژه‌ی دیسول را پیشنهاد کرده است.

دوشنبه ۲۹/شهریور/۱۳۸۹ – ۲۰/سپتامبر/۲۰۱۰

به تازگی دوست عزیز، دکتر علی دوست‌زاده منبع مهمی درباره‌ی تاریخ ارمنستان و ارّان و شهر ایرانی گنجه در قفقاز را یافته است و از من خواست که آن را به دیگر دوستان و دوستداران تاریخ و فرهنگ ایران شناسایی کنم.

این کتاب «تاریخ ارمنیان» (History of the Armenians) نام دارد که نوشته‌ی کِراکوس گنجه‌ای (Kirakos Ganjakets’i)، تاریخ‌نگار ارمنی سده‌ی هفتم ق. / سیزدهم م. یعنی بسیار نزدیک به روزگار شاعر بزرگ ایرانی نظامی گنجه‌ای است.

کتاب کراکوس ۶۵ فصل دارد که به چند پاره بخش می‌شود. پاره‌ی نخست (فصل ۱ تا ۱۰) به تاریخ کلیسای ارمنستان از سده‌ی چهارم تا دوازدهم میلادی می‌پردازد و بر پایه‌ی سرچشمه‌های دیگر است که برخی از آنان هنوز وجود دارند. بخش بعدی به تاریخ سیاسی ارمنستان قفقاز و کلیکیه و مدیترانه می‌پردازد. فصل ۱۰ به تاریخ آلبانیا (در ارمنی: Aghbania یا همان ارّان) می‌پردازد. از فصل ۱۱ به بعد به رخدادهای مهم تاریخی روزگار خویش به ویژه تازش مغولان می‌پردازد.

کراکوس در فصل ۳۳ وقتی از رخدادی یاد می‌کند که در سال ۱۲۴۱ م. / ۶۳۸ ق. / ۶۱۹ خ. بوده می‌نویسد که من در آن زمان کم و بیش ۴۰ ساله بودم. بنابراین سال زایش او بین ۱۲۰۰ تا ۱۲۱۰ م. است. زمانی که سلطان جلال‌الدین محمد خوارزمشاه در سال ۱۲۲۵ م. / ۶۲۱ ق. / ۶۰۳ خ. به شهر خورنشات (Xoranashat) در قفقاز حمله کرد کراکوس و استادش یووهانِس واناکان (Yovhannes Vanakan) از آنجا گریختند. سپس یازده سال بعد یعنی در سال ۱۲۳۶ م. / ۶۳۳ ق. / ۶۱۴ خ. مغولان به قفقاز می‌تازند و کراکوس را به اسیری می‌برند. یووهانِس و کراکوس چند ماهی دبیری مغولان را می‌کنند. در این مدت کراکوس زبان مغولی را می‌آموزد و در تاریخ خود فهرستی از واژگان مغولی و برابرهای ارمنی آنان را آورده است. تا این که مسیحیان سَربَهای () واناکان را می‌پردازند و او را آزاد می‌کنند. در همان شب کراکوس هم از اسیری می‌گریزد. به نوشته‌ی تاریخ‌نگار دیگر ارمنی، گریگور اکنرتسی (Grigor Aknerts’i)، کراکوس در سال ۱۲۷۱ یا ۱۲۷۲ م. درگذشت.

این کتاب را آقای رابرت بِدروسیان (Robert Bedrosian، بدروس گونه‌ی ارمنی پتروس یا پیتر است) به زبان انگلیسی برگردانده است و می‌توانید تمام متن کتاب را در پایگاه اینترنی آقای بدروسیان بخوانید. رابرت بدروسیان این کتاب را در سال ۱۹۸۶ م. / ۱۳۶۵ خ. در نیویورک به زبان انگلیسی برگردانده است.

کتاب کراکوس گنجه‌ای دربرگیرنده‌ی آگاهی‌ها و اطلاعات بسیار مهمی درباره‌ی تاریخ ارمنستان و ارتباط آن با ایران در دوران ساسانیان و پس از اسلام نیز هست. از جمله در فصل ۲۱ می‌نویسد که شهر گنجه به طور انبوهی پر از ایرانیان است و اقلیت کوچک مسیحی نیز در آن زندگی می‌کند. و این یکی از بی‌شمار مدرک‌هایی است که دروغ‌های پان‌ترکان را درباره‌ی ترک بودن نظامی گنجوی باطل می‌سازد. باید توجه داشت که کراکوس بین ایرانی و عربی و ترک و مسلمان تفاوت می‌گذاشته است و وقتی در متن خود ساکنان شهر گنجه را ایرانی می‌خواند منظورش ایرانی است نه نام عمومی برای تمام مسلمانان. او برای مسلمان از واژه‌ی «تاچیک» (Tachik همان تاجیک یا تازیک = تازی = عرب = مسلمان) استفاده می‌کند و گاه عربان را نیز تاچیک می‌خواند. او ترکان را تئورک (T’urk) می‌نویسد. برای نمونه در فصل ۱۸ می‌نویسد که «جلال‌الدین محمد خوارزمشاه سپاهیان خود را از میان ایرانیان و تاچیکان و تئورکان گرد آورد.»

کراکوس می‌نویسد که وقتی مغولان شهر گنجه را گرفتند مردم برای این که به دست آنان نیفتند در خانه می‌ماندند و خانه‌ی خود را آتش می‌زدند! وقتی مغولان این را دیدند از خشم بسیاری از مردم را از دم تیغ گذراندند. و به گرد آوردن سیم و زر و دیگر چیزهای گرانبهای شهر پرداختند.

آدینه ۲۶/شهریور/۱۳۸۹ – ۱۷/سپتامبر/۲۰۱۰

حسن پسر علی پسر محمد پسر جعفر مشهور به حسن صبّاح در دهه‌ی ۴۴۰ ق. / ۴۳۰ خ. / ۱۰۵۰ م. (دوران حکومت طغرل بیگ سلجوقی) در شهر قم از استان ری زاده شد. در سال ۴۶۹ ق. / ۴۵۶ خ. / ۱۰۷۷ م. از ری به اصفهان رفت. سپس از اصفهان به آذربایجان و شام رفت. در سال ۴۷۱ ق. / ۴۵۸ خ. / ۱۰۷۹ م. به مصر رفت و یک سال و نیم در آنجا ماند. در مصر به طرفداران «نزار» – فرزند المستنصر بالله خلیفه‌ی فاطمی مصر – درآمد. در سال ۴۷۳ ق. / ۴۶۰ خ. / ۱۰۸۱ م. به ایران برگشت و تبلیغ و دعوت به شاخه‌ی نزاریان اسماعیلیان را آغاز کرد. وی چندی در خوزستان و اصفهان و یزد و کرمان و دامغان و دیگر نواحی سرگرم دعوت بود و در همان حال داعیانی به دیلمان و برخی ناحیه‌های کوهستانی طبرستان و الموت فرستاد و بسیاری از مردم آن جایها را به مذهب خود درآورد. وی توانست قلعه‌ی الموت را به بهای سه هزار دینار از «علوی مهدوی» مامور ملکشاه بخرد و چکی به همین مبلغ از حساب «مظفر مستوفی» در دامغان نوشت و علوی مهدوی آن را در دامغان نقد کرد. حسن صباح در ۸ رجب ۴۸۳ ق. / ۲۱ شهریور ۴۶۹ خ. / ۱۲ سپتامبر ۱۰۹۰ م. به قلعه‌ی الموت دست یافت. حسن صباح سی و پنج سال در الموت و رودبار فرمانروایی کرد و کتاب‌های فراوانی در تبلیغ اسماعیلیان نوشت و داعیان و تبلیغ‌گران فراوانی تربیت کرد. وی در ۸ ربیع‌الاول ۵۱۸ ق. / ۱۲ اردیبهشت ۵۰۳ خ. / ۲ می ۱۱۲۴ م. درگذشت.

«کیابزرگ امید رودباری» از سرداران حسن صباح بود. حسن صباح در پایان عمر خود او را ولی‌عهد خویش کرد. پس از درگذشت حسن صباح، کیابزرگ در ظاهر شریعت را رعایت می‌کرد و گفته‌های حسن صباح را به کار می‌بست و از او پیروی می‌کرد. کیابزرگ مدت چهارده سال و دو ماه (قمری) فرمانروای رودبار و دیگر قلعه‌های اسماعیلیان بود تا این که در ۲۶ جمادی الاخر ۵۳۲ ق. / ۲۷ اسفند ۵۱۶ خ. / ۱۸ مارچ ۱۱۳۸ م. درگذشت.

پسر کیابزرگ به نام محمد بر پایه‌ی وصیت پدرش جانشین او شد. او نیز در ظاهر شرع را رعایت می‌کرد. اما پسری داشت به نام حسن که در پنهان «به مناهی مشغول شدی و مردم را نیز رخصت دادی و قرآن مجید را تاویلات باطل کردی و دعوی امامت نمودی». محمد چون آگاه شد که پسرش دعوی امامت کرده است مردم را گرد آورد و گفت: «ما دیلم هستیم و امام نیستم. هر کس در حق ما اعتقاد امامت دارد باطل است». سپس حسن، پسر خود، را زندان کرد. محمد نیز پس از بیست و چهار سال و شش ماه (قمری) فرمانروایی در سوم ربیع الاول ۵۵۸ ق. / ۲۷ بهمن ۵۴۱ خ. / ۱۶ فوریه ۱۱۶۳ م. درگذشت.

پس از محمد، پسرش حسن به فرمانروایی رودبار و قلعه‌های اسماعیلیان رسید. وی «بنیاد الحاد نهاد» و دعوی امامت کرد و در روز ۱۷ رمضان ۵۵۹ ق. / ۲۴ امردادماه ۵۴۳ خ. / ۱۵ آگوست ۱۱۶۴ م. مردم را در پای قلعه‌ی الموت گرد آورد و منبری نهاد و چهار پرچم سرخ و زرد و سبز و سپید بر چهار سوی منبر برافراشت و بر منبر رفت و خطبه خواند و گفت: «من امامم و تکلیف از جهانیان برداشتم و امر شرعی از ظاهر برداشتم و این دور و زمان قیامت است. ظاهر را اعتباری نمی‌باید کرد». از منبر فرود آمد و روزه گشود و آن روز را «عید القیام» خواند و تاریخ را از آن روز آغاز کرد و تاریخ هجری را برانداخت. در بناهایی که در زمان حسن رودباری می‌ساختند از سال عیدالقیام استفاده می‌کردند. پس از نام حسن نیز درود می‌فرستادند و نامش «علی ذکره السلام» می‌نوشتند. او چهار سال شاهی کرد و در سال ۵۶۱ ق. / ۵۴۵ خ. / ۱۱۶۶ م. به دست برادرزنش کشته شد.

پس از وی «خواند محمد» پسرش به فرمانروایی رسید. وی قاتلان پدرش (از جمله دایی خود) را کشت و چهل و شش سال پادشاهی کرد. در زمان او «کار الحاد قوت تمام گرفت و شعائر اسلام از آن دیار بر افتاد». در روز ۱۰ ربیع الاول ۶۰۷ ق. / ۱۷ شهریور ۵۸۹ خ. / ۸ سپتامبر ۱۲۱۰ م. درگذشت. برخی می‌گویند پسرش جلال‌الدین به او زهر داد.

پس از «خواند محمد» پسرش «خواند جلال‌الدین حسن» پادشاه شد. او از شیوه‌ی پدر و نیای خود دوری جست و در راه اسلام تلاش کرد تا این که عالمان دینی و فقیهان به اسلام او گواهی داده و او را «جدیدالاسلام» لقب دادند. وی به تلقین عالمان دینی قزوین پدر و پدربزرگ خویش را لعنت کرد. فرمان داد تا در هر دهی از رودبار مسجدی و حمامی ساختند و رسم اذان و نماز را تازه کرد. وی یازده سال و نیم (قمری) فرمانروایی کرد و در ۱۵ رمضان ۶۱۸ ق. / ۱۸ آبان ۶۰۰ خ. / ۹ نوامبر ۱۲۲۱ م. درگذشت.

پس از جلال‌الدین، پسرش «خواند علاءالدین محمد» به فرمانروایی رسید. وی دوباره ترک مذهب و رسم مسلمانی کرد و «با سر اباحت و اباطیل و الحاد رفت». در زمان او بود که خواجه نصیرالدین توسی به قلعه‌ی الموت وارد شد. علاءالدین سی و پنج سال و یک ماه پادشاهی کرد و در ۲۹ شوّال ۶۵۳ ق. / ۱۷ آذر ۶۳۴ خ. / ۸ دسامبر ۱۲۵۵ م. به دست حسن مازندرانی کشته شد.

پس از علاءالدین، پسرش «خواند رکن‌الدین خورشاه» به پادشاهی نشست. حسن مازندرانی را به کین پدر کشت. چون یک سال از پادشاهی او گذشت هولاگو، نوه‌ی چنگیز مغول، به جنگ او رفت. جنگ سختی درگرفت. خورشاه دانست که با هولاگو برنمی‌آید. در روز ۲۹ شوّال ۶۵۴ ق. / ۶ آذر ۶۳۵ خ. / ۲۶ نوامبر ۱۲۵۶ م. از قلعه‌ی «میمون دژ» (دژ خجسته) بیرون آمد و به هولاگو تسلیم شد. خواجه نصیرالدین توسی نیز به وزارت هولاگو رسید. هولاگو در مدت یک ماه پنجاه قلعه‌ی اسماعیلیان در رودبار از جمله الموت و میمون دژ را ویران کرد. هولاگو علاءالدین خورشاه را به خدمت «منگوقاآن» به سوی «ختا» فرستاد. اما وقتی علاءالدین خورشاه به فرارود (ماوراءالنهر) رسید از منگوقاآن فرمان رسید که او را بکشند.

(برگرفته از کتاب «از سلاجقه تا صفویه» نوشته‌ی نصرت‌الله مشکوتی، انتشارات ابن‌سینا، ۱۳۴۳ خ./۱۹۶۴ م.، نقل قول‌ها از کتاب «لُبّ التواریخ» است.)

خواجه نصیرالدین توسی نیز هولاگو را به برانداختن خلافت عباسی تشویق کرد و دو سال بعد از این جریان یعنی در سال ۶۵۶ ق. / ۶۵۷ خ. / ۱۲۵۸ م. آخرین خلیفه‌ی عباسی بغداد به نام مستعصم یا «المستعصم بالله» به دست هولاگو افتاد و برای آن که خونش به زمین ریخته نشود، به فرمان هولاگو در نمد پیچیده شد و آن قدر در نمد او را مالیدند که جان به جان آفرین تسلیم کرد. بدین ترتیب یکی از آرزوهای دیرین مردم ایران و نیز حسن صباح و پیروانش که برانداختن خلافت عباسیان بود با تلاش و زیرکی خواجه نصیرالدین توسی و با مهار کردن نیروی ویرانگر و وحشی مغولان به واقعیت پیوست.

پاگیری و پدید آمدن خلافت عباسیان بسیار مدیون ایرانیان و به ویژه سردار بزرگ ایرانی بهزادان یا ابومسلم خراسانی بود. رشد و شکوفایی آن به ویژه در زمان هارون و مامون نیز مدیون خاندان ایرانی برمکیان (یحیا، فضل، جعفر) بود. در دوره‌هایی مانند زمان دیلمیان و آل‌بویه خلیفه دست‌نشانده‌ی فرمانروایان ایرانی بود. اما عباسیان همواره بر ایرانیان ستم می‌کردند و همواره از نفوذ ایرانیان هراس داشتند. بالاخره برافتادن خلافت پوسیده‌ی عباسیان نیز با کوشش ایرانیان بود.

پس از برافتادن خلافت عباسی شاهد گونه‌ای رستاخیز فرهنگی و علمی و هنری در ایران هستیم که خود خواجه نصیر توسی از نمایه‌ها و نمایندگان آن است. وی کتاب‌های علمی فراوانی به زبان پارسی و عربی نوشت. یکی دیگر از بزرگترین دستاوردهای خواجه نصیر توسی رصدخانه‌ی مراغه است که در آن بسیاری از دانشمندان ایرانی و چینی و هندی و عرب گرد هم می‌آمدند و در زمینه‌ی اخترشناسی کار می‌کردند. هنر نگارگری ایرانی و معماری پس از مغولان دوباره شکوفا شد و اوج آن در دوران صفویان به ویژه دوران شاه عباس یکم یا شاه عباس بزرگ است.

البته بد نیست اشاره کنیم که سعدی شیرازی، شاعر بزرگ ایرانی که زمان جوانی خود را در شهر بغداد و به تحصیل در مدرسه‌ی نظامیه‌ی بغداد (مدرسه‌هایی که به دست خواجه نظام‌الملک وزیر ایرانی سلجوقیان برپا شدند) گذرانده بود از برافتادن عباسیان و ویرانی بغداد اندوهگین شده و دو سوگچامه یا مرثیه به زبان پارسی و زبان عربی در این باره سروده است.

آسمان را حق بوَد گر خون بگرید بر زمین ——— در زوال مُلک مستعصم امیرالمومنین
ای محمد گر قیامت می‌برآری سر ز خاک ———- سر برآور وین قیامت در میان خلق بین
نازنینان حرم را خون خلق بی‌دریغ ———— ز آستان بگذشت و ما را خون چشم از آستین
زینهار از دور گیتی، و انقلاب روزگار ———– در خیال کس نیامد کانچنان گردد چنین
خون فرزندان عم مصطفی شد ریخته ————– هم بر آن خاکی که سلطانان نهادندی جبین

نام‌های پول

منتشرشده: سپتامبر 16, 2010 در زبان

پنج‌شنبه ۲۵/شهریور/۱۳۸۹ – ۱۶/سپتامبر/۲۰۱۰

در زیر برخی واژه‌ها و نام‌ها را می‌نویسم که برای پول به کار می‌رفته‌اند:

– شَئتَه (shaeta) و اَسپِرِنَه (asperena) و جوجَن (زوزن) در اوستا به معنای پول آمده است.

– کرشه (karsha): واژه‌ای در پارسی باستان و واحد پول هخامنشیان است. کرشه مانند کرشه‌پنه (karshapana) در سانسکریت است. کرشه در نوشته‌های عیلامی به صورت «کور-شه-اوم» (kur sha um) آمده است. هر کرشه به ده شِکِل بخش می‌شده. برخلاف کرشه که پارسی است شِکِل یا شقل واژه‌ای سامی است. امروزه واحد پول اسراییل شقل (shekel) است.

– دریک: نام سکه‌ی زرین دوران شاهنشاهی داریوش بزرگ است. در یونانی داریکوس (Dreikos) نوشته‌اند به معنای داریوشی.

– دینار: از دیناریون (denarion) یونانی یا دیناریوس (denarius) رومی گرفته شده که سکه‌ی زر بوده است. هر دینار زرین رومی ۲۵ دینار سیمین (نقره) بود. در ریشه‌شناسی اشتباهی که در گذشته‌ها برای دینار می‌گفتند آن را «دین+آر» یعنی آورنده‌ی دین! می‌دانستند. مثلی هم در گفتار روزمره هست که می‌گوید «دینار دین می‌برد» یعنی نداری باعث بی‌دینی می‌شود یا به وارون، دارایی باعث بی‌دینی می‌شود.

– دِرَم: هر دینار به ده درم بخش می‌شود. این واژه از دراخمای (drachma) یونانی گرفته شده که سکه‌ی زرین بوده است (واحد پول یونان امروزه نیز دراخما است). گویا در زمان اشکانیان وارد زبان پارسی شده است. درم از زبان پارسی میانه (پهلوی) به عربی رفته و به شکل «دِرهَم» درآمده است. شعری هست که می‌گوید:
دِرَم‌داران عالـَم را کَرَم نیست ——— کَرَم‌داران عالـَم را دِرَم نیست!

– پاره: در زبان پهلوی و نیز پارسی دری پاره به معنای پول نقد است. فردوسی در شاهنامه داستان ضحاک از زبان مادر فریدون به نگهبان مرغزار گوید:
وُ گر پاره خواهی روانم تُراست ———— گروگان کنم جان بدان که‌ت هواست

البته پاره به معنای رشوه هم آمده است. پاره‌ستانی یعنی رشوه‌گیری.

– دانگ: هر درم به شش دانگ بخش می‌شود. اصطلاح «شش دانگ» به معنای تمام و کامل از همین جا می‌آید. این واژه پهلوی است و همان دانه است. در عربی به صورت دانیق درآمده و جمع آن دوانیق است. از آنجا که منصور، دومین خلیفه‌ی عباسی، مَرد خسیسی بود به او «منصور دوانیقی» می‌گفتند. دانگ و دانگانه به معنی کلی پول نیز آمده است. مولانا گوید:
اژدهایی چون ستون خانه‌ای – می‌کشیدش از پی دانگانه‌ای

– پشیز: هر دانگ به ده پشیز بخش می‌شده یعنی هر درم شصت پشیز بوده است. پشیز در زمان ساسانیان سکه‌ی مسین بوده است. به نوشته‌ی «لغت فرس» اسدی توسی، پشیز سکه‌ی برنجین هم بوده است. از همین رو بعدها به هر چیز بی‌ارزش «پشیز» گفته شده است.

– پول از واژه‌ی یونانی اوبول (obol) و اوبولوس (obolos) گرفته شده که سکه‌ی سیمین (نقره) و برابر یک ششم دراخما بوده است.

– پَیسِه: در پارسی کابلی (افغانستان) به جای پول به کار می‌رود. به نظر دکتر حیدری ملایری، این واژه شکل دیگری از پشیز به معنای کلی پول است.

– فَلس: یکی از معناهای آن پولک ماهی است. اما استاد پورداوود می‌گوید از فولیس (Phollis) یونانی گرفته شده است. به همان معنای پشیز است.

– یون: به همان معنای فلس و پشیز است و منظور از آن چیز بی‌ارزش است. خاقانی گوید:
فلسفی فلسی و یونان همه یونی ارزد ——— نفی این مذهب یونان به خراسان یابم

– پاپاسی: همان معنای پشیز را می‌دهد اما ریشه‌ی آن را پیدا نکردم.

– عباسی: سکه‌ای که در زمان شاه عباس بزرگ صفوی زده شد.

– محمودی: سکه‌ای که در زمان محمود افغان (پشتون) و پس از برافتادن صفویان زده شد.

– قِران: گویا این نام برای پول از واژه‌ی «صاحب‌قران» آمده که روی سکه‌ها نوشته می‌شده است. صاحب‌قران یعنی «دارنده‌ی قِران» و به کسی – به ویژه پادشاهانی – گفته می‌شده که در زمان نزدیکی یا قِران ستاره‌های شگون‌دار زاده شده و ستارگان پشتیبان او هستند. قِران در زمان صفویان و قاجاریان و آغاز دوران پهلوی واحد پول ایران بود. هر قران سکه‌ای سیمین (نقره) بود به وزن ۲۴ نخود. از آنجا که هر قران «هزار دینار» بود در زبان گفتار پنج قران را می‌گفتند «پن[ج] زار» یا بیست و پنج قران را می‌گفتند «بیست و پن[ج] زار» که زار کوتاه شده‌ی هزار است.

– شاهی: هر قران به بیست شاهی بخش می‌شود. در زبان گفتار شـِی (she-i) گفته می‌شود. نیم قران را ده شاهی می‌گفتند. دو و نیم قران را می‌گویند «دو زار و ده شی» یعنی دو هزار دینار و ده شاهی.

– پول (به عنوان واحد): هر شاهی به دو پول تقسیم می‌شود.

– جِندَک: هر پول به دو جندک بخش می‌شود.

– غاز: هر جِندَک به دو غاز بخش می‌شود.

– صَنّار: هر قِران هزار دینار است. یک دهم قران یا صد دینار را در زبان گفتار «صنار» می‌گفتند.

– ریال: از واژه‌ی رئال (real) در زبان پرتغالی و اسپانیایی (برابر royal در انگلیسی) به معنای «شاهی» آمده است. پرتغالیان در دوران صفویان به جزیره‌ی هرمز چنگ انداختند و پول آنان که «رئال» یا همان «شاهی» بود وارد بازارهای ایران شد. این اصطلاح در میان عرب‌های حاشیه‌ی خلیج فارس نیز رایج شد. به همین خاطر است که برخی از کشورهای امروزی حاشیه‌ی خلیج فارس (مانند عربستان سعودی) نام واحد پول خود را ریال گذاشته‌اند. متاسفانه در زمان رضا شاه پهلوی وقتی خواستند نام واحد پول را از قران برگردانند از نام اسپانیایی ریال استفاده کردند.

– تومان: از ترکی به معنای هزار گرفته شده است. هر تومان ده قران است.

– آقچه: اخچه، اقچه: سکه‌ی زر یا سیم. در نوشته‌های عبید زاکانی با این واژه برای پول برمی‌خوریم.

(برگرفته از فرهنگ دهخدا)

عروس یا اروس؟

منتشرشده: سپتامبر 14, 2010 در ریشه‌شناسی, زبان

چهارشنبه ۲۴/شهریور/۱۳۸۹ – ۱۵/سپتامبر/۲۰۱۰

در مینوی خرد فصل ۶۱ پاره‌ی ۲۴ آمده : «اسپ اَلوس اسپان رَت» یعنی «اسب سپید رَد [=سالار] اسپان است». (مینوی خرد، وست، ص ۵۵)

پاره‌ی ۶۴ از فصل ۲۴ کتاب «بُندَهِش» درباره‌ی ردان یا سالاران هر چیز سخن رفته و می‌گوید: «فَرتُم اسپ، (سوسیا) اَلوس، زَرت گوش، شیت ورس، سپیت چشم پوست، فراچ تاشیت، آن هست اسپان رت» یعنی «نخستین یا برترین اسب، اسب سپید رنگ و زردگوش و درخشان موی، و سفید پلک چشم، و خوب ساخته شده (خوش‌تراش) است. همان است که سالار اسپان است». (بندهشن، یوستی، ص ۵۷)

در نوروزنامه‌ی خیام درباره‌ی اسب آمده: «و گویند آن فرشته که گردونه‌ی آفتاب کشد به صورت اسبی است الوس نام …» «اما الوس آن اسب است که گویند آسمان کشد و گویند دوربین بود و از دورجای بانگ سُم اسبان شنوَد و به سختی شکیبا بود…» «گویند هر اسبی که رنگ او رنگ مرغان بود، خاصه سپید آن، بهتر و شایسته‌تر بود…» باز در نوروزنامه در ردیف نام‌های اسپان به زبان پارسی چنین آمده: «الوس، چرمه، سرخ چرمه …» (نوروزنامه‌ی خیام، مجتبا مینوی، چاپ ۱۳۱۲، ص ۵۱ و ۵۲ و ۱۰۴)

واژه‌ی الوس که نام اسب پنداشته شده درست نیست. موردهای آورده شده از مینوی خرد و بندهش به خوبی گویا است که الوس صفت است به معنای سپید. الوس یا اروس در پهلوی برابر است با واژه‌ی اوستایی ائوروشه (aurusha) که به همین معنا است. در سانسکریت اروسه (arusa) به معنی سرخ‌فام آمده است. در اوستا ائوروش و در نوشته‌های پهلوی الوس (اروس ) بسیار به کار رفته و در همه جا هم‌معنای سپیته (spita) اوستایی و سپیت (spit) پهلوی و سپید در پارسی دری است. همچنین در اوستا به واژه‌ی ائوروشه‌اسپه (aurushaspa) مرکب از دو بخش ائوروشه + اسپه برمی‌خوریم که به معنی «دارنده‌ی اسپ سپید» و این صفتی است که برای ایزد مهر آورده شده است. و این همان چیزی است که خیام در نوروزنامه تکرار کرده است. در گویش‌ها و زبان‌های دیگر ایرانی مانند لری عروس را آروس می‌گویند که همان الوس/اروس است.

واژه‌ی اروس وارد زبان عربی شده و به شکل «عروس» درآمده و جمع آن نیز «عرائس» شده است که به معنای زیبا و برگزیده و دلپسند هم است، مانند «عرائس الکلام» یعنی زیباترین و دلکش‌ترین سخنان. امروزه نیز در زبان گفتار به هر چیز زیبا و پسندیده و دل‌انگیز «عروس» گفته می‌شود: «ماشین خریده [مثل] عروس!»

پی‌نوشت:
با سپاس از آقا/خانم ادب‌دوست که در بخش نظرها «خسر» [= خُسوره] را یادآوری کرد. من پیشتر هم جستاری درباره‌ی نام بستگان در زبان پارسی نوشته‌ام که به واژه‌های همانند پرداخته‌ام.

جالب آن که خسوره (به معنای پدرزن یا پدرشوهر) را امروزه در اصفهان «خارسو» می‌گویند و برخی به اشتباه برای آن ریشه‌شناسی هم ساخته‌اند و آن را «خارِ چشم»!! معنا کرده‌اند. گویا دل خوشی از این شخص نداشته‌اند! 🙂

پی‌نوشت ۲:
با سپاس از فرهاد که یادآوری کرد که در اصفهان خشو (به معنای مادرزن یا مادرشوهر) را خارسو می‌گویند نه خسو (پدرزن یا پدرشوهر) را و کاربردش هم کم شده است.

اما توضیح دوم بر پایه‌ی پیام آذر درباره‌ی ارتباط اَروس پارسی و اِروس یونانی است که نوشتم ربطی به هم ندارند. اما همان گونه که آقا/خانم ادب‌دوست اشاره کرده نزدیک‌ترین واژه‌ی غیرایرانی به اَروس پارسی واژه‌ی Albus (البوس) لاتین به معنای سپید است. واژه‌های دیگر مربوط به البوس عبارتند از:
– album: آلبوم به معنای دفتر سپید
– albumen: سپیده‌ی تخم مرغ
– albumin: آلبومین پروتینی است که در سپیده‌ی تخم مرغ و شیر یافت می‌شود.
– albino که برابر پارسی آن «زال» یا «پیرزاد» است یعنی کسی که با موهای سپید زاییده شده و پوستش رنگدانه ندارد و سپیدی چشمانش صورتی است.
– albinism: بیماری زالی یا پیرزادی
– alb جامه‌ی سپیدی که کشیشان در کلیسا می‌پوشند

زراتشت بهرام پژدو

منتشرشده: سپتامبر 14, 2010 در كتاب, ادبيات, تاریخ میانی

سه‌شنبه ۲۳/شهریور/۱۳۸۹ – ۱۴/سپتامبر/۲۰۱۰

یکی از شاعران کمتر شناخته‌ی سده‌ی هفتم هجری، شاعری است زرتشتی به نام «زرتشتِ بهرامِ پژدو» یعنی زرتشت پسر بهرام پسر پژدو. شادوران دکتر محمد معین در سال ۱۳۲۱ خ. / ۱۹۴۲ م. در مجله‌ی «مهر» (شماره‌های آذر و دی و بهمن) به معرفی زرتشت بهرام پژدو پرداخته است. این مقاله در کتاب «مجموعه مقالات دکتر محمد معین» به کوشش فرزندش خانم دکتر مهدخت معین بازچاپ شده است (ناشر: صدای معاصر، ۱۳۸۷). من در اینجا خلاصه‌ای از آن را می‌آورم.

نام و نشان و نیا
از آنجا که زرتشت بهرام پژدو زرتشتی بوده و آثارش هم مربوط به داستان‌های دین مزدیسنا بوده نامی از او در تذکره‌های شاعران مسلمان نیامده و به همین خاطر کمتر شناخته شده است. اما آثار او از آثار ادبی دیگر زرتشتیان بهتر و بالاتر است. خودش در شعرهایش خود را چنین معرفی کرده است:

به گیتی و به مینو دار نیکو ——— دل زرتشت بن بهرام پژدو
کنون زرتشت بن بهرام پژدو ———– بیاور شرح حال و قصه برگو

درباره‌ی پدرش نیز چنین گفته است:

ادیب و هیربد بود و منجم ———- دری و پهلوی‌خوان بود و عالم

شعرهای پدرش با نام «بهاریّات» در برخی از نسخه‌های آثار زرتشت بهرام آمده است. پایان سرایش بهاریات سال ۶۲۶ یزدگردی برابر ۱۲۵۷ م. است:

به روز گوش در اسفندارمذ ماه ———- ز کار یزدجرد، آخر شهنشاه
گذشته سال شش صد بیست با شش ——— شد این قصه تمام ای مرد باهش

در فرهنگ «انجمن آرا» نوشته‌ی رضاقلی‌خان هدایت در درآیه‌ی زرتشت نوشته که زرتشت بهرام از امتان زرتشت بود و اهل پژده بوده و پژده از قُرای اصفهان است». یعنی پژدو نام پدربزرگ زرتشت بهرام را با روستای پژده اشتباه گرفته است.

زادگاه و زیستگاه
در پایان نسخه‌ی خطی یکی از آثار او به نام زراتشت‌نامه (ن.ک. پایین) آمده که «ناظم کتاب زراتشت‌نامه در بلده‌ی ری ساکن بوده است». موبد کی‌کاوس پور کی‌خسرو – که او را به سرودن زراتشت‌نامه تشویق کرده – نیز در شهر ری بوده است. خود زرتشت بهرام پژدو در مقدمه‌ی ارداویرافنامه (ن.ک. پایین) می‌گوید که ما از مردم خواف خراسان و از روستای بیژن‌آبادیم که در زمان کی‌خسرو پسر سیاوش آباد شده است.

آخرین پادشاه مسلمان که نام او در آثار زرتشت بهرام پژدو آمده است سلطان محمد خوارزمشاه است و پس از او دیگر نامی از فرمانروایان ایران نیست. و این یعنی در زمان آغاز فاجعه‌ی تازش مغولان. زرتشت از مغولان به نام «ترکان خونخوار» و مردم «خطا» (=ختا) نام می‌برد و از ستم مغولان و ویرانی و کشتار آنان یاد می‌کند و می‌گوید به هر جا راه یافتند در اندک زمانی آن را ویران کردند. وی از ویرانی شهر ری نیز سخن می‌گوید. از آنجا که مغولان دو بار ری را ویران کردند یکی در زمان چنگیز به سال ۶۱۷ ق. و یک بار در زمان اوگتای قاآن یعنی ۶۲۶ ق. زمان بهتری برای زندگی زرتشت بهرام پژدو به دست می‌آید.

هم چنین زرتشت بهرام در شعرهای خود می‌گوید ستمی که تازیان بر ایرانیان روا داشتند هم اکنون سزای آن را از ترکان (=مغولان) می‌بینند و گویا این اشاره به حمله‌ی هولاگو به بغداد (سال ۶۴۳ ق.) و شاید قتل مستعصم آخرین خلیفه‌ی عباسی به سال ۶۵۶ ق. باشد.

عرب را فخر بر شمشیر تیز است ——— ز شمشیر «خطا»شان رستخیز است

از آنجا که سال پایان زراتشت‌نامه ۶۷۷ ق یا ۱۲۷۸ م. است بنابراین زرتشت بهرام پژدو دست کم تا این سال زنده بوده است.

آثار زرتشت بهرام پژدو
در اینجا به بررسی سروده‌های زرتشت بهرام می‌پردازیم:

۱- زراتشت‌نامه: داستان زندگی زرتشت که در بحر متقارب و بر وزن «فعولن فعولن فعولن فعول» (همان وزن و بحر شاهنامه‌ی فردوسی) سروده شده است. خاورشناس معروف «فردریک روزنبرگ» بر پایه‌ی پنج نسخه‌ی دستنویس آن را ویرایش کرده و در سال ۱۹۰۴ م. به همراه ترجمه‌ی فرانسه و یادداشت‌های فاضلانه چاپ کرده است. روزنبرگ می‌گوید تا آنجا که من می‌دانم در کتابخانه‌های عمومی اروپا ۹ نسخه از این منظومه یافت می‌شود: یک نسخه در پیترزبورگ روسیه، سه نسخه در کتابخانه‌ی ملی پاریس، دو نسخه در موزه‌ی بریتانیا، دو نسخه در کتابخانه‌ی بودلین (Bodlein) در آکسفورد، و یک نسخه در کتابخانه‌ی مونیخ. نسخه‌ی پیترزبورگ بسیار نفیس است و جُنگی است که به دست سه کاتب در شهر بخارا بین سال‌های ۱۰۶۴ تا ۱۰۶۶ ق. نوشته شده و به مجموعه‌ی آثار «کلیات عطار» (!) نام داده‌اند. به نوشته‌ی وست، خاورشناس آلمانی، زراتشت‌نامه ۱۵۷۰ بیت دارد. اما ویراست روزنبرگ ۱۵۷۵ بیت است. دکتر محمد دبیرسیاقی نیز در سال ۱۳۳۶ خ. / ۱۹۵۷ م. از روی نسخه‌ی چاپی و ویراسته‌ی روزنبرگ این کتاب را در ایران (انتشارات طهوری) منتشر کرده است.

زرتشت بهرام پژدو درباره‌ی سبب سرودن این کتاب می‌گوید که کتابی به خط پهلوی دیدم که داستان زادن زرتشت در آن بود. موبد به من گفت چون اکنون کسی این خط را نمی‌خواند سزاوار است که آن را به نظم پارسی درآوری. شب به خانه رفتم و خوابیدم. در خواب سروش به من گفت این داستان را به نظم پارسی تازه کن و روان پیامبر زرتشت از خود شاد ساز.

بگفتم من این قصه‌ی باستان ———– ز گفتار موبد، سر راستان
چنین داستان‌های چون شیر و می ——– نگوید کسی جز که کاووس کی

نوشتم من این قصه‌ی ارجمند ———— ز گفتار داننده‌ی هوشمند
هنرمند دین‌دار، کاووس کی ———- ورا باب کی‌خسرو، از شهر ری

بگفتم من این قصه‌ی خواب خویش ———- به کی‌خسرو، آن نامور باب خویش
کجا پور داراش خوانی همی ———– بپرس از کسی، گر ندانی همی
که آن خانه در ری قدیمی شده است ——— نه تخمی است کاکنون پدید آمده است

به تدبیر این قصه کوش ای پسر ——- مگر رحمت آرد به ما دادگر
چو پاسخ چنین دیدم از باب خویش ———– بجستم ازو چاره‌ی کار خویش

روایت کند موبد روزگار ———- که بگرفت دغدو به زرتشت بار

بگفتش همه راز با پورشسب ———– همان مژده بردند زی پیترسب

خود زرتشت بهرام پژدو در تاریخ سروده شدن کتاب می‌گوید:

چل و هفت با شش صد از یزدگرد ———– همان ماه آبان، که گیتی فسرد
من این روز «آذر» گرفتم به دست ———- به آبان چو بر جشن بودیم مست
شب «خور» نوشتم من این را به کام ——— به دو روز کردم مر او را تمام

یعنی روز آذر از ماه آبان سال ۶۴۷ یزدگردی آغاز کرده و دو روز بعد در روز خور آن را به پایان رسانده است که برابر است با ۱۲ آگوست ۱۲۷۸ م.

اینک چند بیت از زراتشت‌نامه در توصیف اسپ سیاه کی‌گشتاسپ شاه:

ز اسبان یکی بود در پایگاه ———- که بودی ورا نام اسب سیاه
که او را گرانمایه تر داشتی ———- ابَر پشت او گردن افراشتی
به میدان به کردار کوه روان ————- که با باد پهلو زدی هر زمان
تن پیل‌وارش به زرین ستام ————- تو گفتی عروسی است اندر خرام
برافراخته گردنی همچو ببر ————– که غرّان شود پیش رویش هزبر
گه تاختن چون بجستی ز جای ———— تو گفتی برو نیست خود دست و پای
چو رفتی سوی رزم گشتاسب شاه ———— نشستی همیشه بر اسب سیاه
چو بر پشت او رزمساز آمدی ————- به پیروزی از رزم بازآمدی

در سرآمدن هزاره‌ی زردهشت و پدید آمدن هوشیدر از خراسان:

یزش‌های یزدان ندارند یاد ———— دگرگونه گردد همیدون نهاد
نه نوروز دانند و نه مهرگان ———- نه جشن و نه رامش نه فروردیان
کسی کو کند او یزشنی بسیچ ———– نیابد از او دانش و مزد هیچ
ز بهر روان هر که فرمود یشت ———– پشیمان شد از گفت خود بازگشت
بسی مرد به‌دین پاکیزه جان ————- که بر رسم جُذدین رود آن زمان
سپندارمذ برگشاید زبان ———– برون افگند گنج‌های نهان

فروردیان=فروردینگان: جشن بزرگداشت روان درگذشتگان
به‌دین: پیرو مزدیسنی (آنچه امروزه زرتشتی می‌گویند)
جُذدین: در برابر به‌دین. شکل قدیمی‌تر جدا و جز.

۲- ارداویرافنامه: داستان سفر ارداویراف (ارداویراز) به جهان پس از مرگ و دیدن پاداش نیکوکاران و پادافراه (مجازات) گناهکاران. این داستان بر وزن ترانه‌های اصیل ایرانی یعنی بحر هزج و وزن «مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل» است که همان وزن «ویس و رامین» فخرالدین اسعد گرگانی و «خسرو و شیرین» نظامی گنجوی و دوبیتی‌های باباطاهر همدانی است. دستور جاماسپ‌جی جاماسپ اسا، از موبدان زرتشتیان هند، در سال ۱۹۰۲ بخشی از آن را در شهر بمبی هندوستان به چاپ رسانده که ۱۱۶۲ بیت دارد و بسیاری از آن بریده و جاافتاده است.

این داستان چنین آغاز می‌شود:

سر دفتر به نام پاک یزدان ——– نگهدار زمین و چرخ گردان
پس از دو صفحه ستایش خداوند می‌گوید:
بزرگا! قادرا! پاکا! خدایا! ——– به نیکی بندگان را رهنمایا!
به گیتی و به مینو دار نیکو ——– دل زرتشت بن بهرام پژدو

سپس کمی درباره‌ی خود می‌نویسد و این که در جوانی آیین بهی (مزدیسنی) را نیک آموخته و دوستانش دانش او را می‌ستودند و از پدرش می‌گوید و می‌نویسد پس از مرگ پدر به مادرم گفتم که می‌خواهم عمرم را وقف کارهای دینی کنم.

چو کردم خواندن این قصه آغاز ——– یکی هاتف مرا درداد آواز
مرا گفتا: سخن گوینده! برخیز! ———- زبانت را به گفتار اندرآمیز
به نظم این قصه‌ی اردای‌ویراف ——— بگو تا زین سخن نامی شود صاف
چو پشتی داد مادرم درین کار ———– نهادم جان و دل را من به گفتار
….
کنون زرتشت بن بهرام پژدو ———— بیاور شرح حال و قصه برگو!

هنرورزند شاد ارتیشداران ——- سلح پرور پیاده با سواران

نبد پروای کشت و کار و حرفه ——– گناهان را ندانستند و کرفه
یکایک بر ره بیداد رفته ———— گناه و کرفه را از یاد رفته

چو از کار یزشچاری گذشتند ———- از اول کار، جایی می بیشتند

ز بیم کارزار و قحط و کشتن ———- نبد پروای دین و باژو یشتن

– داستان چَنگرنَگهاجه: داستان دانای هندی به نام چنگرنگهاجه و زرتشت پیامبر است که این گونه آغاز می‌شود:

به هر کشور از این حال آگهی شد ———– که در ایران روا دین بهی شد
سوی هندوستان شد آگهی ز این ———— که در ایران کسی نو می‌دهد دین
به هند اندر حکیمی بود خواجه ———– که او را نام بُد چنگرنگهاجه
حکیمی فاضلی، دانای کامل ————- به هر دانش ستوده سخت و عاقل

چنگرنگهاجه برای مناظره با زرتشت به ایران می‌آید و پیش از این که پرسش خود را بگوید زرتشت پاسخ او را می‌دهد و مشکل فلسفی او را می‌گشاید و چنگرنگهاجه بزرگی زرتشت را درمی‌یابد و بدو ایمان می‌آورد. زرتشت یک جلد از اوستا را بدو می‌بخشد و او دین بهی (مزدیسنی) را در هند رواج می‌دهد و هشتاد هزار کس بدو می‌گروند.

۳- داستان شاهزاده‌ی ایران زمین با عمربن خطاب: این داستان به نوشته‌ی وست ۴۷۳ بیت است و در ویراست روزنبرگ در ادامه‌ی ارداویرافنامه آمده است. در دستنویسی که تاریخ ۱۰۴۹ یزدگردی را دارد ۵۸۸ بیت است و در ویراست داراب هرمزدیار (چاپ بمبی، ۱۹۲۲ م.) ۵۵۸ بیت دارد.

پس از شکست ارتش ساسانیان از لشکر مسلمانان یکی از شاهزادگان ایران اسیر شده و به نزد عمر برده می‌شود. عمر از خون او درمی‌گذرد و بدو می‌گوید چیزی از من بخواه تا آرزویت را برآورم. شاهزاده‌ی ایرانی می‌گوید دهی ویران به من ببخش تا آن را آباد کنم و در آن زیست کنم. عمر دستور می‌دهد تا دهی ویران پیدا کنند. اما سراسر ایران‌زمین را می‌گردند و دهی ویران نمی‌یابند. عمر می‌گوید دهی ویران نیافتیم. دهی آباد از من بپذیر. شاهزاده می‌گوید من ده آباد یا ویران نمی‌خواهم. می‌خواستم به تو بفهمانم که نیاکان من چگونه جهانداری کردند و چه کشور آبادی به جای گذاشتند.

۴- خمسه‌ی زردشت: این داستان نیز از آثار زرتشت بهرام پژدو است و به نوشته‌ی وست دارای ۹۲۹ بیت است.

دوشنبه ۲۲/شهریور/۱۳۸۹ – ۱۳/سپتامبر/۲۰۱۰

دکتر پرویز ورجاوند در سال ۱۳۷۹ خ./ ۲۰۰۰ م. در نامه‌ای به آقای سیدمحمد خاتمی، رییس جمهور وقت ایران، درباره‌ی فعالیت‌های تجزیه‌طلبان و پان‌ترکان نوشت و هشدارهایی داد. به تازگی گروهی به نام «کانون دموکراسی آزربایجان» (به همین گونه!) در پاسخ به این نامه، به شیوه‌ی همیشگی پان‌ترکان دست به جعل و دروغ و بدخوانی و بدفهمی متن‌های تاریخی زده است. این بار به سراغ تاریخ طبری رفته‌اند و چنین نوشته‌اند:

طبری در وقایع سال ۱۰۴ هجری می‌نویسد: «و فی هذه السنه غزا الجراح بن عبدالله الحکمی و هو امیر علی ارمینیه و آزربایجان ارض الترک ففتح علی یدیه بلنجرم و هزم الترک: و در این سال جراح بن عبدالله الحکمی جنگ کرد. او امیر ارمنستان و آزربایجان سرزمین ترکان بود. وی بلنجرم را با دستان خویش فتح کرد و ترکان را شکست داد.» (طبری ج ۵ ص ۳۶۸)

نخست متن کامل عربی این بخش را از روی نسخه‌ی اس. گیارد و م. ژ. دوگوژه (S. Guyard et M. J. De Goeje) چاپ سال ۱۸۸۱ م. می‌نویسم:

و فی هذه السنة غزا الجرّاح بن عبدالله الحكمی – و هو أمیر على أرمینیة و أذربیجان – أرض الترك، ففتح على یدیه بلنجر، و هزم الترك و غرقهم و عامة ذراریهم فی الماء، و سبوا ما شاءوا، و فتح الحصون التی تلی بلنجر و جلا عامة أهلها.

زنده‌یاد ابوالقاسم پاینده (تاریخ طبری، ۱۳۵۳ خ.) این جمله را چنین ترجمه کرده است:

در این سال جراح بن عبدالله حکمی – که امیر ارمینیه و آذربیجان بود – به غزای سرزمین ترکان رفت که بلنجر به دست وی گشوده شد و ترکان را هزیمت کرد و آنها را با همه‌ی فرزندانشان در آب غرق کرد و هرچه خواستند اسیر گرفتند و قلعه‌های مجاور بلنجر را گشود و همه‌ی مردم آن را برون راند. (جلد نهم، ص ۴۰۴۴)

نویسنده‌ی پان‌ترک که چندان هم با زبان عربی و صرف و نحو آشنا نیست چند اشتباه کرده است:
– بلنجر را بلنجرم نوشته است.
– جمله‌ی معترضه یا بدل جراح پسر عبدالله حکمی را یک جمله‌ی مستقل گرفته و آن را به مفعول جمله‌ی اصلی چسبانده است و در نتیجه آذربایجان سرزمین ترکان شده است!
– «ارض الترک» قید مکان یا به اصطلاح «مفعولْ فیه» فعل «غزا» است. یعنی در سرزمین ترکان جنگید یا به سرزمین ترکان حمله کرد.
– اگر قرار بود «ارض الترک» بدل آذربایجان باشد می‌بایستی می‌گفت: اذربیجان و هی ارض الترک. همان گونه که در توضیح جراح گفته است «و هو امیر علی ارمینیه و اذربیجان».
از همه‌ی اینها گذشته اگر آذربایجان سرزمین ترکان بود و جراح امیر آذربایجان بود پس دیگر شکست دادن ترکان به دست جراح چه معنایی دارد؟ به همین خاطر است که جمله را به تمامی نقل نکرده است یعنی غرق کردن و اسیر گرفتن و … را حذف کرده است.

جالب آن که از این همه مقدمه‌ی اشتباه نتیجه گرفته است:

بنا بر سخن طبری اولا نام این زبان و مردمان ترکی و ترک است و آذری لغتی نامربوط در این مورد است. در ثانی حداقل در سال ۱۰۴ هجری ترکها ساکن این مناطق بوده‌اند.

من نمی‌دانم در کجای سخن طبری گفته شده که زبان مردم آذربایجان ترکی است و آذری لغتی نامربوط است.

اما سند دوم ایشان برای ترک بودن آذربایجان

همچنین طبری در باب وقایع سال نود هجری می‌نویسد: «و فیها غزا مسلمه بن عبدالملک الترک حتی بلغ الباب من ناحیه آزربیجان ففتح حصونا و مدائن هنالک: در این سال (۹۰ هجری) مسلمه بن عبدالملک با ترکان جنگید و تا منطقه باب الابواب (دربند) آزربایجان رسید و در آنجا شهرها و قلعه ها را فتح کرد.». (طبری ۵ ص ۲۲۶)
از این سند نیز به وضوح مستفاد میشود که حداقل تا شهر دربند آزربایجان خوانده میشده است و جعل کلمه آران که منطقه ای در داخل آزربایجان است تنها ناشی از فوبیای ذوات عالی پان آریانیست است.

باز هم جمله‌ی کامل عربی را می‌آورم:

ففیها غزا – فیما ذكر محمد بن عمر و غیره – الصائفة عبد العزیز بن الولید، و كان على الجیش مسلمة بن عبدالملك. و فیها غزا أیضًا مسلمة الترک؛ حتى بلغ الباب من ناحیة أذربیجان، ففتح على یدیه مدائن و حصون.

ترجمه‌ی پاینده از متن چنین است:

در این سال، چنانکه محمد بن عمر و دیگران گفته‌اند، عبدالعزیز بن ولید به غزای تابستانی رفت و مسلمة بن عبدالملک سالار سپاه بود. و هم در این سال مسلمه به غزای ترکان رفت و در ناحیه‌ی آذربیجان به باب رسید و شهرها و قلعه‌هایی به دست وی گشوده شد. (جلد نهم، ص ۳۸۳۵)

– در اینجا نیز نویسنده‌ی پان‌ترک به خیال خود با افزودن «هنالک» – که در متن عربی نیست – خواسته محکم‌کاری کند.
– جمله‌ی پایانی را به اشتباه نقل کرده است. به جای «ففتح علی یده مدائن و حصون» نوشته است: «ففتح حصونا و مدائن هنالک». اگر حصونا آمده مدائن هم بایستی مدائنا باشد که غلط است.
– در متن عربی و نیز در ترجمه‌ی پاینده بین جمله‌ی جنگ مسلمه با ترکان و رسیدن به شهر باب فاصله است یعنی این دو ربطی به هم ندارند.
– دربند شهر است نه ناحیه. در ضمن شهر دربند را در عربی «باب الابواب» می‌گویند نه «باب» تنها.
– اگر منظور از «باب» شهر دربند بود چه گونه در این شهر «شهرها و دژهایی را گشوده است»؟

می‌بینیم که این بار پان‌ترکان – که سواد عربی چندانی هم ندارند – دوباره مار کشیده‌اند و معرکه به راه انداخته‌اند و با تحریف یک جمله از کتاب سترگ طبری خواسته‌اند برای دروغ‌های استالین-ساخته‌ی خود مدرک تاریخی بتراشند.

خداوند این سرزمین را از دشمن و دروغ و خشکسالی بپایاد!
ایدون باد!

یک‌شنبه ۲۱/شهریور/۱۳۸۹ – ۱۲/سپتامبر/۲۰۱۰

آقای بابک رضوانی، پژوهشگر موسسه‌ی پژوهش‌های علوم اجتماعی دانشگاه آمستردام و خبره‌ی منطقه‌ای (regional expert) در زمینه‌ی جغرافیای انسانی و قوم‌نگاری (ethnography) قفقاز و آسیای میانه و ایران و افغانستان، در نامه‌ای نوشته‌اند که در تاریخ چهارشنبه ۱۵ سپتامبر ۲۰۱۰ برابر ۲۴ شهریور ۱۳۸۹ قرار است در دانشگاه هاروارد درباره‌ی گرجیان ایران سخنرانی کنند. موضوع این سخنرانی بحث درباره‌ی هویت و سیاست قومی در ایران است. می‌دانیم که ایران از آغاز به صورت کشوری چندقومی و چندزبانی و چنددینی بوده است و از این رو رابطه‌ی قوم‌ها در ایران با دیگر کشورهای جهان تفاوت‌های مهمی دارد.

این هم آگهی مربوط به این سخنرانی برای دوستانی که امکان و زمان شرکت در این سخنرانی مهم را دارند:

Central Asia and Caucasus Working Group

Georgians in Iran

Babak Rezvani
University of Amsterdam

Wednesday, September 15
4:15 – 6:00 PM

CGIS South Building, Room S-154
1730 Cambridge Street

Program on Central Asia and Caucasus
Harvard University

For information, call 617-496-2643

کتاب سمرقند

منتشرشده: سپتامبر 11, 2010 در كتاب, تاریخ میانی

شنبه ۲۰/شهریور/۱۳۸۹ – ۱۱/سپتامبر/۲۰۱۰

یکی از راه‌های آشناسازی مردم با تاریخ داستان‌های تاریخی است که متاسفانه داستان‌نویسان ایرانی، به ویژه امروزه، توجه چندانی بدان نمی‌کنند. شاید به خاطر آن که حوصله‌ی پژوهش تاریخی را ندارند و شاید دل‌مشغولی‌های دیگری دارند و شاید برخی‌شان هم اصلا دل خوشی از تاریخ ندارند و بر اثر آموزه‌های «ستم‌شاهی» دیدن و «دروغ دانستن» تمام تاریخ ایران به طرف آن نمی‌روند. این گونه می‌شود که برای نمونه، زندگی عمر خیام، اخترشناس و ریاضی‌دان و شاعر بزرگ ایرانی، را باید دیگران بنویسند.

در دهه‌ی ۱۹۴۰ میلادی/۱۳۲۰ خ. نویسنده‌ای امریکایی به نام هارولد لَم (Harold Lamb زاده: ۱۸۹۲ م./۱۲۷۱ خ. درگذشته: ۱۹۶۲ م./ ۱۳۴۱ خ.) کتابی نوشت به نام «زندگی‌نامه‌ی عمر خیام» که در دهه‌های بعدی چندین بار دیگر بازچاپ شد و گویا آخرین بار آن در سال ۱۹۷۸ م./ ۱۳۵۷ خ. بود. این کتاب در همان دهه‌ی ۱۳۳۰ به زبان پارسی برگردانده شد اما متاسفانه نام مترجم را به یاد ندارم.


جلد کتاب عمر خیام نوشته‌ی هارولد لَم

در دهه‌ی ۱۹۹۰ م./ ۱۳۷۰ خ. نیز نویسنده‌ی سرشناس لبنانی، امین معلوف (Amin Maalouf، زاده‌ی ۱۹۴۹ م./ ۱۳۲۸ خ.) که از سال ۱۹۷۶ م./۱۳۵۵ خ. در فرانسه زندگی می‌کند کتابی نوشت به نام «سمرقند» که در آن به زندگی عمر خیام پرداخت. امین معلوف در سال ۱۹۹۳ م./ ۱۳۷۲ خ. جایزه‌ی ادبی مهم فرانسه به نام گنکور (Goncourt) را برنده شد.


نام کتاب: سمرقند (Samarkand)
نویسنده: امین معلوف (Amin Maalouf)
برگردان از فرانسه به انگلیسی: راسل هریس (Russell Harris)
سال انتشار: ۱۹۸۸ (فرانسه)، ۱۹۹۸ (انگلیسی)
ناشر: اینترلینک
صفحه: ۳۱۲

داستان در سه دفتر است. دفتر نخست: شاعر و عاشق؛ دفتر دوم: بهشت حشاشین؛ دفتر سوم: پایان هزاره؛ دفتر چهارم: شاعری در دریا. داستان از آنجا آغاز می‌شود که راوی می‌گوید من در کشتی تایتانیک بودم و تنها نسخه‌ی خطی رباعیات خیام به دستخط خود خیام را همراه داشتم اما اکنون آن کتاب در دل اقیانوس گم شده است. سپس راوی ما را به زمانی می‌برد که خیام جوان از شهر نیشاپور به سمرقند وارد می‌شود. در آنجا ناخواسته با عده‌ای اوباش درگیر می‌شود. یکی از آنان از خیام می‌پرسد تو کیستی؟ می‌گویم من عمَرم از نیشاپور. می‌گوید تو همانی که رباعی «ابریق می مرا شکستی ربی…» را سروده‌ای؟ تو کافری. او را می‌زنند و به محضر قاضی شهر می‌برند. قاضی که خیام و جایگاه بلند او را می‌شناسد از او پشتیبانی می‌کند و در خانه‌ی خود بدو جایی می‌دهد. قاضی هم چنین یک دفتر خالی را به او می‌دهد که خیام هر از گاهی یکی از رباعی‌های خود را در آن می‌نوشته است و آن دفتر همانی است که اینک در دل اقیانوس گم شده است. سپس خیام با خواجه نظام‌الملک روبرو می‌شود و خواجه بدو قول می‌دهد که یک سال بعد در اصفهان به دیدار من بیا. خیام سال بعد به اصفهان می‌رود و در راه در نزدیکی کاشان – که شهری شیعه‌نشین بوده – با حسن صباح روبرو می‌شود. حسن از او می‌پرسد نامت چیست؟ او می‌گوید عمَر. حسن می‌گوید می‌دانی که شیعیان از نام تو خوششان نمی‌آید! سپس خیام و حسن صباح به اصفهان می‌روند. خیام به دیدار خواجه نظام‌الملک می‌رود و خواجه بدو می‌گوید هرچه بخواهی به تو خواهم داد. خیام نیز درخواست ساخت رصدخانه‌ای بزرگ در شهر اصفهان را می‌کند و در همین جا است که خیام گاهشماری ایرانی را زنده می‌کند و امروزه به نام تقویم جلالی شناخته می‌شود.

معلوف در اینجا اشاره می‌کند که همدرس بودن این سه شخصیت بزرگ و مهم در نیشاپور افسانه‌ای بیش نیست زیرا خواجه سی سال از خیام بزرگتر بوده است و حسن صباح نیز در قم زاده شد و در ری آموزش دید و هرگز در نیشاپور درس نخواند.

دفتر دوم به جنبش اسماعیلیان و حسن صباح می‌پردازد و دفتر سوم و چهارم به زمان ما و افتادن کتاب رباعی‌های خیام به دست اروپاییان و بالاخره غرق شدن آن در جریان تایتانیک می‌پردازد.

خوشبختانه در این کتاب امین معلوف بر ایرانی بودن خیام و دیگر شخصیت‌ها و زبان پارسی تاکید کرده است. اما همیشه نمی‌توان خوش‌بین بود و نباید منتظر نشست تا دیگران با نوشتن کتاب‌های داستان تاریخی، تاریخ و فرهنگ‌مان را به نام خویش مصادره و غارت کنند. به امید روزی که داستان‌نویسان ایرانی بیشتر به تاریخ و فرهنگ خودشان اهمیت بدهند و مردم را از راه داستان‌های شیرین و کِشنده و دقیق تاریخی بیشتر با سرگذشت بزرگان فرهنگ و تاریخ آشنا سازند.

پنج‌شنبه ۱۸/شهریور/۱۳۸۹ – ۹/سپتامبر/۲۰۱۰

در ماه‌های گذشته فیلمی در سینماهای جهان روی پرده بود به نام «شاهزاده‌ی ایران: سنگریزه‌های زمان» (Prince of Persia: The Sands of Time) به کارگردانی مایک نیول (Mike Newell) و با بازی جِیک جیلن‌هال (Jake Gyllenhaal) بازیگر جوان امریکایی و «بن کینزلی» (Ben Kingsley) بازیگر سرشناس انگلیسی.


پشت صحنه: مایک نیول و جِیک جیلن‌هال

درباره‌ی این فیلم سخن بسیار است. مانند این که نویسنده گمان کرده «دستان» نام ابَرپهلوان ایران یعنی رستم است حال آن که دستان صفت زال، پدر رستم، است. یعنی نفهمیده که «رستم دستان» به معنای «رستم پسر دستان» است نه این که دستان نام رستم باشد. البته ما ایرانیان به این نادانی و ناآگاهی دیگران – به ویژه هالیوود – درباره‌ی تاریخ و فرهنگ‌مان خو گرفته‌ایم.

دیگر این که چند نام از تاریخ ایران در دوران‌های گوناگون برداشته و همه را به هم آمیخته. برای نمونه دستان به الموت می‌رود و با نظام (شاید اشاره به خواجه نظام‌الملک توسی) مبارزه می‌کند و … از آنجا که این فیلم برپایه‌ی بازی رایانگری بوده این مشکل تا حدی به همان داستان بازی برمی‌گردد. البته شاید این را با پروانه‌ی «آفرینش هنری» بتوان نادیده گرفت.

نکته‌ای که برای بسیاری از ایرانیان جالب بود این که هالیوود این بار بر خلاف همه‌ی فیلم‌های پیشین خود، نگاهی «به نسبت مثبت» به ایران و تاریخ و فرهنگ ایران داشته است. یعنی همین که ما را به صورت جانوران درنده و هیولا و آدمکش و هراس‌افکن (تروریست) و سیاه‌پوست نشان نداده برای بسیار جای شکر است. حتا برخی از ایرانیان ذوق کردند که در این فیلم «شاهزاده‌ی ایران» نه به شکل عربان و سیاهان بلکه شبیه دیگر ایرانیان امروزه است. برای همین تمام اشتباه‌های تاریخی و زبانی و زمانی آن را می‌بخشند.

نمایش ایرانیان هخامنشی در فیلم دشنام‌آمیز «۳۰۰» ساخته‌ی هالیوود سال ۲۰۰۷


دو نمونه از سپاه جاويدان پارسيان (The Immortals) در فیلم سیصد.


خشايارشا بر تخت در پارسه (پرسپوليس يا تخت جمشيد)

خشايارشا در فيلم ٣٠٠
خشیارشا در فیلم ۳۰۰

نمایش ایرانیان اشکانی در فیلم «داستان زایش عیسا» ساخته‌ی هالیوود

سه مغ «ایرانی» (!!!) در فیلم «داستان زایش عیسا».

سه مغ ایرانی در موزاییک رَوِنّا (Ravenna) – ایتالیا.

اما گویا آقایی ایرانی به نام رضا ضیاابراهیمی در لندن از این که ایرانیان را به شکلی نزدیکتر به خودشان نشان داده‌اند راضی نیست و این موضوع را دستاویز کرده و مطلبی نوشته‌است به نام «هویت ایرانی و نژاد آریایی و جِیک جیلن‌هال». در معرفی او در پایان مقاله نوشته شده که او در دانشگاه آکسفورد تاریخ و سیاست درس می‌دهد.


رضا ضیاابراهیمی

او می‌نویسد:

برخی روشن‌اندیشان باور دارند که هالیوود این بخت را از دست داد که از نمایش کتره‌ای (کلیشه‌ای) غیراروپاییان، به ویژه مردم خاورمیانه، دوری کند و نقش شاهزاده‌ی ایرانی را به قهرمانی «سبزه‌رو» بدهد. البته بسیاری از ایرانیان – که همیشه خود را با شتاب «آریایی» معرفی می‌کنند – در گفت‌وگوهای خصوصی همدلی می‌کنند که جِیک جیلن‌هال به خوبی نشان می‌دهد که نیاکان آنان چه گونه ظاهری داشته‌اند پیش از آن که عربان حمله کنند و دین و صورت خود را به زور شمشیر بر ایرانیان تحمیل کنند.

رنگ و ظاهر افراد اهمیتی ندارد بلکه مهم اندیشه و کردار آنان است. رنگ پوست و مو و چشم نیز هیچ اهمیت یا مزیت و برتری‌ای به کسی نمی‌بخشد و در میان ایرانیان امروزی افرادی با رنگ پوست و چشم و موی روشن و تیره دیده می‌شود. اما این هم درست نیست که در هالیوود پیوسته ایرانیان را با لباس عربی و با رنگ سیاه و بسیار متفاوت از چیزی نشان بدهند که واقعا هستند. گویا این نویسنده‌ی ایرانی نیز باورش شده که تمام ایرانیان «سبزه‌رو» هستند.

پیوند واژگانی «ایران» و «آریایی» و تاریخ قوم‌های آریایی و زبان‌های آریایی به خوبی شناخته شده و در کتاب‌های فراوانی بدان پرداخته شده است. پیشتر نیز مطلبی درباره‌ی خاستگاه آریاییان نوشتم. اما این نویسنده بدون توجه به پژوهش‌های فراوان تاریخی و زبانی (و شاید بدون آگاهی از آنها) و با اشتباه گرفتن آریایی بودن (Aryanness) ایرانیان و جنبش سیاسی و نژادپرستانه‌ی آلمانی در آغاز سده‌ی بیستم به نام «آریایی‌گرایی» (Aryanism) چنین به ریشه‌ی توجه ایرانیان به قوم آریایی می‌پردازد:

چرا آریایی‌گرایی در ایران این اندازه ماندگار است؟ چرا هرگز کسی آن را به پرسش نکشیده؟ نقد نکرده؟ یا ارزیابی نکرده است؟ به نظر من، ایران در پایان سده‌ی نوزدهم محیطی بود پذیرای آریایی‌گرایی، باوری که نقش مهمی در تعریف هویت نوین ایرانیان بازی کرد. در سده‌ی نوزدهم میلادی ایران قاجاری با اروپا تماس یافت و این تماس چندان هم برخورد آرامی نبود. بلکه در آغاز به صورت شکست در جنگ‌های ایران و روس بود. نخبگان قاجار با کشف پیشرفت اروپا و عقب افتادگی ایران دچار تکان عاطفی ژرفی شدند. اندیشمندان ایرانی دهه‌هایی را صرف آن کردند که فساد و انحطاط کشور خود را درک کنند.

وی تفاوت آریایی بودن ایرانیان را با گروه‌های سفیدپوست نژادپرست اروپایی و امریکایی درک نمی‌کند یا آن را به عمد نادیده می‌گیرد.

ایرانیان چندی در پای نوشتار او پیغام گذاشته و با یادآوری متن سنگنبشته‌ی داریوش بزرگ که خود را آریایی خوانده و دیگر سندهای مشابه به او ایراد گرفته‌اند.

نژاد خالص و ناب و بدون آمیختگی در میان کشورهایی با سابقه‌های چندهزارساله بی‌معنا است. ایرانی بودن ما و آریایی بودن ما به رنگ و قدوبالایمان نیست بلکه به باورهای دیرینه و زبان کهن و فرهنگ دیرپایمان است. آریایی بودن، همان گونه که دکتر جهانشاه درخشانی نیز گفته است، فرهنگ است نه نژاد و رنگ.

ایرانیانی هستند که تاریخ خود را در برابر تاریخ یونان و روم هیچ می‌دانند یا یونان و روم را مرکز تمدن بشری می‌دانند. به نظر من این هم نمونه‌ی دیگری است از نفوذ و درونی‌شدگی (internalization) باورهای خاورشناسانه‌ی سده‌ی نوزدهمی اروپاییان (Orientalism) در میان خود ایرانیان. دیگر نیازی نیست که اروپاییان و فرنگیان مستقیم به ما حمله کنند و تاریخ و فرهنگ‌مان را خوار بدارند تا به نژادپرستی متهم شوند. امروزه دیگر کسانی از میان خود ما ایرانیان هستند که این «وظیفه‌ی خطیر» را برای دوستانشان انجام دهند و تازه لقب «روشنفکر» و «اوپن مایند» (نه open-minded) هم می‌گیرند.

نفرین نوح و ریشه‌ی برده داری؟

منتشرشده: سپتامبر 4, 2010 در روزانه

شنبه ۱۳/شهریور/۱۳۸۹ – ۴/سپتامبر/۲۰۱۰

این نوشتار تنها یک اشاره‌ی تاریخی و کنجکاوی است و در آن قصد بررسی دینی یا سیاسی ندارم. شاید یکی از نکته‌های مهم تاریخی که در میان ما ایرانیان کمتر شناخته شده باشد موضوع برده‌داری و تبعیض نسبت به سیاهان در میان اروپاییان و به ویژه مسیحیان و یهودیان است.

یکی از موضوع‌های مطرح در دین‌های مزبور داستان «نفرین نوح» است. این داستان در نخستین کتاب از کتاب مقدس یهودیان و مسیحیان (Bible) یعنی در سِفر پیدایش (Genesis) فصل نهم آمده است. در پایان فصل نهم بندهای ۱۸ تا ۲۷ چنین می‌خوانیم:

18 And the sons of Noah, that went forth of the ark, were Shem, and Ham, and Japheth: and Ham is the father of Canaan.

19 These are the three sons of Noah: and of them was the whole earth overspread.

20 And Noah began to be an husbandman, and he planted a vineyard:

21 And he drank of the wine, and was drunken; and he was uncovered within his tent.

22 And Ham, the father of Canaan, saw the nakedness of his father, and told his two brethren without.

23 And Shem and Japheth took a garment, and laid it upon both their shoulders, and went backward, and covered the nakedness of their father; and their faces were backward, and they saw not their father’s nakedness.

24 And Noah awoke from his wine, and knew what his younger son had done unto him.

25 And he said, Cursed be Canaan; a servant of servants shall he be unto his brethren.

26 And he said, Blessed be the LORD God of Shem; and Canaan shall be his servant.

27 God shall enlarge Japheth, and he shall dwell in the tents of Shem; and Canaan shall be his servant.

ترجمه‌ی پارسی این بخش چنین است:

۱۸ سه پسر نوح که از کشتی خارج شدند، سام و حام و يافِث بودند (حام پدر قوم کنعان است).

۱۹ همه‌ی ملل دنيا از سه پسر نوح به وجود آمدند.

۲۰ و ۲۱ نوح به کار کشاورزی مشغول شد و تاکستانی غَرس نمود. روزی که شراب زياد نوشيده بود، در حالت مستی در خيمه‌اش برهنه خوابيد.

۲۲ حام، پدر کنعان، برهنگی پدر خود را ديد و بيرون رفته به دو برادرش خبر داد.

۲۳ سام و يافث با شنيدن اين خبر، ردايی روی شانه‌های خود انداختند و عقب عقب به طرف
پدرشان رفتند تا برهنگی او را نبينند. سپس او را با آن ردا پوشانيدند.

۲۴ و ۲۵ وقتی نوح به حال عادی برگشت و فهميد که حام چه کرده است، گفت: «کنعان ملعون باد!» برادران خود را بنده‌ی بندگان باشد.

۲۶ و ۲۷ خداوند سام را برکت دهد و کنعان بنده‌ی او باشد. خدا يافث را برکت دهد و او را شريک سعادت سام گرداند و کنعان بنده‌ی او باشد.

اما فرزندان حام کیستند؟ در فصل دهم بند ششم همان کتاب یعنی سِفر پیدایش درباره‌ی نسل حام چنین می‌خوانیم: «پسران حام عبارت بودند از: کوش ، مصراییم، فوط و کنعان». (And the sons of Ham; Cush, and Mizraim, and Phut, and Canaan)

کوش همان حبشیان و دیگر سیاه‌پوستان افریقایی هستند. به گمانم «مصراییم» در زبان عبری شکل جمع است یعنی مصریان (ایم نشان جمع است. برای نمونه کِتُو = کتاب، خَمشَ کِتُویم = پنج کتاب عهد عتیق).

فرزندان سام که روشن است قوم یهود و عربان هستند. رومیان و دیگر اروپاییان را هم فرزندان یافث دانسته‌اند. بنابراین به نظر می‌رسد بردگی سیاهان در میان یهودیان و مسیحیان و اروپاییان توجیهی دینی و «آسمانی» می‌یابد. آن هم به خاطر این که حام برهنگی پدر خویش را دید و به برادرانش خبر داد!

البته می‌دانیم که برده‌داری در میان یونانیان و رومیان پیش از گروش آنان به دین‌های سامی هم بسیار رایج بوده است و برای نمونه هر یکی از سی‌صد اسپارتی که در تنگه‌ی ترموپیلی جنگیدند هفت برده همراه خود داشتند. یا اسپارتیان برای تمرین‌های نظامی خود بردگان را می‌کشتند. استان وحشیانه‌ی گلادیاتورها و کشتن انسان‌ها برای «سرگرمی» «شهروندان» روم هم شهرت جهانی دارد!

عقده ی امپراتوری

منتشرشده: سپتامبر 2, 2010 در تاريخ معاصر, روزانه

پنج‌شنبه ۱۱/شهریور/۱۳۸۹ – ۲/سپتامبر/۲۰۱۰

برخی از کشورهای نوبنیاد نه تنها برای خود تاریخ‌های آن چنانی می‌سازند بلکه حتا در تاریخ خود عقده‌ی امپراتوری هم نشان می‌دهند. امپراتوری‌هایی که گاه ده دوازده سال بیشتر برجا نبوده‌اند یا بین دو سه شهر یا دو سه استان بوده‌اند.

شاید یکی از نخستین نمونه‌های آن چیزی باشد که به نام «امپراتوری آتنی» شناخته می‌شود. این امپراتوری در اصل همان اتحادیه‌ی دلوس (Delian League) است که از شهر-دولت‌های کوچک یونانی تشکیل می‌شد و رهبری آن با آتن بود اما محل شکل‌گیری آن و گنجینه یا خزانه‌ی آن در جزیره‌ی دلوس (Delos) بود. در سال ۴۵۴ پ.م. پریکلس (Pericles) مرکز و گنجینه‌ی اتحادیه را به شهر آتن منتقل کرد و سوءاستفاده از امکان‌های اتحادیه به سود خود را آغاز کرد تا این که در سال ۴۰۴ پ.م. جنگ‌های پلوپونزی آغاز شد و این اتحادیه از هم پاشید.

نمونه‌ی دیگر «امپراتوری دُرّانی» در تاریخ پشتون-ساخته‌ی افغانستان است. پس از آن که کشور افغانستان با حمایت بریتانیا و به عنوان ضربه‌گیر یا دولت میانگیر (Buffer State) برای پاسداری از هندوستان و پیشگیری از حمله‌ی روسیه به این «دارایی» پرارزش بریتانیا پدید آمد و پشتون‌ها بر سر قدرت گذاشته شدند تاریخ‌سازی آغاز شد. پشتون‌ها پدیده‌ای را معرفی کردند به نام «امپراتوری دُرّانی». در سال ۱۷۴۷ م. نادرشاه قندرهار و لاهور و شمال هندوستان را گشود. احمد ابدالی یا دُرّانی از قوم افغان (پشتون) و یکی از سرداران نادرشاه افشار بود که پس از کشته شدن نادرشاه در همان سال به سرزمین مادری خود برگشت و شاه آنجا شد. وی سپس چند شهر و منطقه‌ی دیگر همسایه را نیز به شاهی خود افزود. پس از وی نیز دیگر چند شاه پشتون دیگر تا سال ۱۸۲۶ م. بر سرزمین مزبور فرمان راندند. سپس بریتانیا هرات را با زور و تهدید در زمان ناصرالدین شاه قاجار از ایران جدا کرد. اما پشتون‌ها این پادشاهی پشتونی کم‌پهنه را «امپراتوری دُرّانی» می‌نامند.

بامزه‌ترین نمونه‌ای که از این امپراتوری‌های فوری خواندم «امپراتوری عُمّان» بود. سلطان بن محمد القاسمی، شیخ شارقه که در مطلب پیشین بدو اشاره کردم، کتابی درباره‌ی این «امپراتوری» نوشته است به نام «تقسیم امپراتوری عُمّانی، ۱۸۵۶ تا ۱۸۶۲ م.» داستان از این قرار است که دو برادر عرب یکی در شهر مسقط عُمّان و دیگری در شهر زنگبار در شرق افریقا حکومت می‌کردند و در کار تجارت برده بودند. پس از آن که بریتانیا برده‌داری را در سرزمین‌های زیرفرمان خود ممنوع می‌کند کار این دو برادر نیز کساد می‌شود و در واقع تجارت آنان برچیده می‌شود. این همان چیزی است که شیخ شارقه آن را «تقسیم امپراتوری عمانی» خوانده است.

چهارشنبه ۱۰/شهریور/۱۳۸۹ – ۱/سپتامبر/۲۰۱۰

امروز خبری به دستم رسید از مجله‌ی «ملی» (نشنال) چاپ امارات متحد عربی که در آن شهر شارقه (شارجه) را دارای ۵۰۰۰ سال پیشینه‌ی باشندگی (سکونت) دانسته! و اعلام کرده‌اند که این شهر پایتخت فرهنگی اسلام در سال ۲۰۱۴ خواهد شد!

من نمی‌دانم این کشورهای نوبنیاد و نوکیسه و تازه «استقلال» یافته چه اصراری به ساختن پیشینه‌ی چندهزار ساله برای خودشان دارند. حالا اگر چند صد سال هم باشد ایرادی ندارد اما گویا طبعشان بلند است و به کمتر از ۳۰۰۰ سال راضی نمی‌شوند. چند سال پیش شهر دوبی در امارات با گذاشتن استخوان‌های یک انسان که معلوم نبوده از کجا آمده و چه گونه می‌توان مطمئن شد عرب بوده است و با ادعای این که این انسان سه هزار ساله است می‌خواست بگوید که دوبی سه هزار سال پیشینه دارد.


اسکلتی سه هزار ساله (!) در موزه‌ی شهر دوبی در «کشور» امارات عربی

اما اینان فراموش می‌کنند که منظور از پیشینه‌ی شهر و کشور پیوستگی تاریخی است. وگرنه در بیشتر جاهای کره‌ی زمین زمانی انسان‌های نخستین و نئاندرتال و میمون‌ها و باکتری‌ها و آمیب‌ها و دایناسورها و ماموت‌ها زندگی می‌کرده‌اند و هر کشوری می‌تواند ادعای چند ده هزار سال که هیچ، ادعای چند میلیون سال پیشینه کند! جالب است که وقتی به سالشمار تاریخی این «نوکشور»ها نگاه کنید شکاف‌های بزرگ زمانی می‌بینید مانند کتاب «تاریخ کویت» نوشته‌ی مایکل کیسی (Michael Casey) منتشر شده در سال ۲۰۰۷ م/۱۳۸۶ خ:

– حدود ۳۰۰۰ پیش از میلاد: لشکرهای پادشاهی‌های گوناگون میان‌رودان از کویت گذشتند (؟!)
– حدود ۲۳۰۰ پ.م.: کویت بخشی از تمدنی شد که مرکز آن بحرین امروزی بود (؟!)
– [شکاف ۱۷۰۰ ساله!]
– حدود ۶۰۰ تا ۳۰۰ پ.م. [بدون یاد از شاهنشاهی هخامنشیان!] بندرهای تجاری یونانیان (!) در کویت برپا شد.
– [شکاف ۱۰۰۰ ساله!]
– حدود ۶۱۰ م. پیامبر محمد اسلام را پی افکند.
– [شکاف ۱۰۰۰ ساله!]
– حدود ۱۶۱۳ م. نخستین روستاهای ماهیگیری در کویت

یعنی به جای این که خیلی آبرومندانه و روراست بگویند که نخستین روستاهایی که در این منطقه برپا شدند در سال ۱۶۱۳ بوده است از ۳۰۰۰ سال پیش از میلاد آغاز می‌کنند و با پرش سه‌گام ۴۰۰۰ ساله به امروز می‌رسند.

اما برگردیم به همین شارقه. به نوشته‌ی کتاب «استوره‌ی دزدی دریایی عربان در خلیج فارس» نوشته‌ی «سلطان بن محمد القاسمی» (شیخ شارقه که مدرک دکتری خود در تاریخ را در سال ۱۹۸۵ م/ ۱۳۶۴ خ. از دانشگاه اگزِتِر انگلستان دریافت کرده است) شهر شارقه یا شارجه نیز از سال‌های ۱۷۷۰ میلادی دارای باشندگانی شد که از قبیله‌ی «قاسمیان» یا به اصطلاح «القواسیم» بودند. این منطقه در آن زمان با نام «جُلفار» شناخته می‌شد. این گروه در کار تجارت و ترابری دریایی بودند. چون در آن زمان بریتانیا «شرکت هند شرقی» را برای استعمار و استثمار هندوستان به راه انداخته بود و این عرب‌ها برایشان دردسرساز بودند بریتانیا نام این منطقه از خلیج فارس را «ساحل دزدان دریایی» (Pirate Coast) گذاشته بود. بالاخره بریتانیا موفق شد که همه‌ی این شیخ‌های ساحل جنوبی خلیج فارس را زیردست خود کند و نام آنجا را از «ساحل دزدان دریایی» به «ساحل آشتی‌نامه‌ای» (Trucial Coast) برگرداند. این شیخ‌نشین‌ها در دوره‌های بعدی زیر پوشش حمایتی بریتانیا درآمدند تا این که در سال ۱۹۷۱ م. بریتانیا تصمیم گرفت که عمان و چند شیخ‌نشین دیگر را با نام «فدراسیون امارت‌های عربی» به عنوان یک کشور «مستقل» اعلام کند اما عمان از این گروه جدا شد و شارقه و دوبی و ابوظبی و چند شیخ‌نشین دیگر پس از اتحاد «امارات متحد عربی» را تشکیل دادند.

جمعیت شارقه تا سال ۲۰۰۶ نزدیک ۴۰ هزار نفر بود اما پس از شلوغ شدن شهر دوبی و گران شدن قیمت خانه و کرایه‌ها، بسیاری از ساکنان دوبی برای زندگی به شارقه رفتند اما محل کارشان هم چنان شهر دوبی است.

خُب، پرسش این است که چه گونه شهری که به نوشته‌ی خود شیخ شارقه از سال ۱۷۷۰ م در تاریخ مطرح شده و آن هم (به درست یا نادرست) به عنوان «مرکز دزدان دریایی»، و تا همین چهار سال پیش تنها ۴۰ هزار جمعیت داشته ناگهان قرار است بشود «پایتخت فرهنگ اسلامی»؟ آیا تنها داشتن یک موزه‌ی نوساز که در آن با پول مفت نفت آثار باستانی دیگر کشورها (به احتمال بسیار زیاد آثار فرهنگ ایرانی) را خریده و نگه می‌دارند یک شهر کوچک را می‌کند «پایتخت فرهنگ اسلامی»؟ آیا نیازی نیست که در آن شهر مرکزهای دیرپای فرهنگی و شخصیت‌های فرهنگی مهم و تاثیرگذار پدید آمده باشند؟ (بگذریم از این که آیا تمدن اسلامی و مسیحی و زرتشتی و یهودی داریم یا نه). یعنی این همه شهر در کشورهای مسلمان با پیشینه‌های بسیار بیشتر پایتخت فرهنگ نیستند؟ شهرهای تمدن ایرانی مانند شیراز و کرمان و یزد و تبریز و ری و نیشاپور و هرات و سمرقند و بخارا و …. هیچ! شهرهای عرب‌نشینی چون دمشق و قاهره و حلب چه؟ اینجاست که می‌بینیم به قول سعدی «ماخولیای مهتری سگ می‌کند بلعام را». این مالیخولیای خودبزرگ‌بینی و عقده‌ی خودکوچک‌بینی چه کارها که نمی‌کند و چه سخنان خنده‌آوری و پوچی که از مردمان به در نمی‌آورد!

آدم یاد آن شهری می‌افتد که در آن کارگران در کار ساخت و ساز بودند. یکی از آنان می‌پرسد که چه می‌کنید؟ می‌گویند: داریم آثار باستانی چندهزارساله می‌سازیم!