بایگانیِ سپتامبر, 2010

پنج‌شنبه ۸/مهرماه/۱۳۸۹ – ۳۰/سپتامبر/۲۰۱۰

گاهی درباره‌ی زبان پارسی میانه یا همان پهلوی گفته می‌شود که زبانی مرده است. به نظر من این سخن بیشتر به خاطر ناآشنایی با زبان پارسی میانه است. از این رو در این نوشتار می‌کوشم با آوردن برخی متن‌های نمونه به این پرسش پاسخ دهم.

یکی از مانع‌های آشنایی ما با زبان پهلوی خط آن است. برای نمونه به این چند جمله از آغاز کتاب «ارداویرافنامگ» نگاه کنید. داستان ارداویرافنامگ به آغاز دوران ساسانیان (نزدیک ۳۰۰ م.) بازمی‌گردد و به احتمال زیاد، متن ارداویرافنامگ در شکل کنونی خود به دوران خسرو یکم انوشیروان (۵۶۰ م.) بازمی‌گردد.

روشن است که اگر به این متن نگاه کنیم برایمان چیز غریب و «مُرده»ای خواهد بود. حال بگذارید چند بند آغاز این کتاب را با حرف‌های آشنای خودمان ترانویسی کنم:

پد نام ی یزدان

ایدون گویند کو ایو-بار اَهلَو زَردُخشت دین پذیرفت اندر گیهان رواگ بکرد تا بَوَندَگیه سه سد سال دین اندر اَبیزَگیه اُد مردم اندر اَبی‌گومانیه بودهِند.

اُد پَس گیزیستگ گُن‌ناگ مینوگ دُروَند گمان کردن مردمان پد این دین رای آن گیزیستگ اَلِکسَندَر هرومیگ موزراییگ-مانیشن ویابانَنید. اُد پَد گران سِزد اُد نبرد اُد ویشیگ اُ اِران-شهر فرستید. اوش اوی ایران-دِهی‌بَد اُزَد. اُد در اُد خوداییه ویشفت اُد اَویران کرد.

اُد این دین چیون اَبِستاگ اُد زَند اَبَر گاو پوست‌ایهای ویراستگ پَد آب ی زرّ نبشتَگ اندر ستخر ی پابگان پَد دژ ی «نبشت» نِهاد ایستاد. اوی پتیارگ وَد-بَخت اَهلومَغ دُروَند اَناگ-کردار اَلِکسَندَر هرومیگ موزراییگ-مانیشن اَبَر آورد اُد بسوخت. اُد چند دستوَران اُد دادوَران اُد هیربَدان اُد موبَدان اُد دین‌بُرداران اُد اَبزارمَندان اُد داناگان ی اِران-شهر رای بکوشت.

می‌بینید که خیلی بهتر شد. حال چند واژه در این متن را توضیح می‌دهم:
– پَد: حرف اضافه که امروزه به صورت «به» کوتاه شده است. اگر پس از آن «ا» بیاید دوباره به همان صورت قدیمی بازمی‌گردد مانند بدو=به او، بدین=به این، بدان=به آن، بدیشان=به ایشان و ..
– ی: نشان اضافه که امروزه به صورت زیر (کسره) نوشته می‌شود.
– اَبیزگیه: اَ پیشوند منفی‌ساز. بیزگ = بیخته. مخلوط شده. ایه: پسوند اسم‌ساز که امروزه به شکل «ـی» کوتاه شده.
– ابی‌گومانیه: اَبی=بی. گومان=گمان.

– اُد: حرف پیوند که امروزه به شکل ـُ کوتاه شده اما به شکل «وُ» نوشته می‌شود. گاهی برخی کسان به اشتباه و برای لفظ قلم آن را «وَ» (va) می‌خوانند و گمان می‌کنند ـُ عامیانه است! حال آن که در شاهنامه و تمام آثار ادب زبان پارسی این حرف ربط ـُ خوانده می‌شود.
به روز نبرد آن یل ارجمند ———— به تیغ و به خنجر، به گرز و کمند
بُرید و درید و شکست و ببست ——— یلان را سر و سینه و پا و دست

– موزرایه: مصر. موزراییگ-مانیشن: آن که مان یا خانه‌اش در مصر باشد=مصرنشین
– اران-شهر: کشور ایرها. ایران‌شهر. ایران
– ایر: آزاده. آریایی‌. ایرانی
– شهر: سرزمین پهناور که امروزه کشور می‌گوییم.
– دیهی‌بد: دیه‌بد = بزرگ دیه یا سرزمین
– استخر ی پابگان: استخر شهر پابک.
– ایها: نشان جمع که امروزه به شکل «ها» ساده شده است. گاو پوست‌ایها = پوست‌های گاو
– دستوَر: وزیر، موبد بزرگ
– دادوَر: آن که داد بدهد = قاضی
– دین‌بُردار: آن که برنده یا حامل دین باشد

بازنویسی این متن به پارسی نو یا زبان امروزی ما چنین است:

چنین گویند که پس از آن که زرتشت نیکوکار دین پذیرفت آن را در جهان رواج داد. تا سرآمدن سیصد سال، دین در بی‌آمیختگی (=پاکی) بود و مردمان در بی‌گمانی بودند.

پس اهریمن (انگره مینوی) گناهکار گجسته‌ی دروغگوی برای به گمان انداختن مردمان به این دین، آن اسکندر رومی مصر-نشین را از راه به در کرد. او را با وحشیگری و خشونت و هراس فراوان به سوی ایران-شهر فرستاد. او فرمانروای سرزمین آزادگان را زد (=کشت) و آن پادشاهی را آشفت و ویران کرد.

و اوستا و زند این دین را بر پوست‌های گاو پرداخته به آب زر نوشته بودند و در استخر پابگان در دژی (به نام) «نبشت» نهاده بودند. اسکندر رومی مصر-نشین بدکاره‌ی بدبخت زشتکار دروغگوی بدکردار آنها را برآورد و بسوخت. و چند دستور و دادور و هیربد و موبد و دین‌بردار و توانایان و دانایان ایران-شهر را بکشت.

نمونه‌ی دیگری از متن‌های پارسی میانه را از جلد نخست کتاب «سبک‌شناسی» نوشته‌ی استاد شادوران ملک‌الشعرا محمدتقی بهار را می‌آورم.

شعری به نام «در ستایش درخت نور» از یافته‌های تورفان (Turfan) متعلق به پیروان مانی که گویا بخشی از کتاب «شاهپورگان» مانی باشد. یعنی زمان آن به آغاز دوران ساسانیان (۲۴۰ م.) می‌رسد:

خورشیت ی روشن اُد پورماه ی بَرازاگ
روژِندا برازند از تنوار ی اوی درخت
مُروان ی بامیوان اوی وازِند شادیها
وازِند کبوتر [اُد] فرَشَه‌مُرو ی وسپ [گونگ]
سراویند اُد آواژند … کنیگان
بِستایند [هماگ] تنوار ی اوی [درخت]

– پورماه: ماه پُر. ماه کامل
– مُرو: مرغ. پرنده
– فرشه مرو: مرغ جنگلی، تاووس، قرقاول
– بامیوان: بامی. بامدادی. (صفت شهر بلخ نیز بامیان است به همین معنای روشن و بامدادی)
– وازند: واجند. از واجیدن یا واژیدن به معنای سخن گفتن. واژه از همین ریشه است. باباطاهر نیز در دوبیتی‌های خود گوید: چه واجُم؟ از چه واجُم؟ با که واجُم؟
– وسپ: کوتاه شده‌ی هرویسپ. اما ما بخش نخست آن یعنی «هر» را به کار می‌بریم. ویسپ گونگ = هر گونه.

بازنویسی به زبان امروزی:

خورشید روشن و ماه پُر برازنده
روشنی دهند و برازندگی کنند از تنه‌ی آن درخت
مرغان بامدادی سخن گویند به شادی
سخن گویند کبوتران و مرغان وحشی و همه گونه مرغان
سرود گویند و آواز برکشند … دختران
بستایند همگی تنه‌ی آن درخت را.

نمونه‌ی دیگر ترانه‌ی «درخت آسوریک» یا درخت آشوریگ است. آسوریک یا آشوریگ صفت نسبی آشور/آسور است که در زبان پهلوی به میان‌رودان و به ویژه شمال آن گفته می‌شده یعنی آنچه امروز کردستان عراق خوانده می‌شود. این منطقه بعدها در زبان پارسی «شهرآشور» و به صورت کوتاه شده «شهرَزور» درآمده که فلسفه‌دان و پزشک بزرگ ایرانی یعنی «شمس‌الدین محمد شهرَزوری» از بستگان شهاب‌الدین یحیا سهروردی از همین منطقه برخاسته است.

این هم بخشی از درخت آسوریک:

درختی رُست است تَراَو شَترو آسوریک
بُنَش خوشک است، سرش هست تر
وَرگش کنیا (نَی) مانَد، بَرَش مانَد انگور.
شیرین بار آورد.
مرتومان وینای آن ام درخت ی بولند
بوژ اَواَم نپردت کو از هچ تو اوَرتَر اَم پت وَس گونَگ هیر.

توضیح برخی واژه‌ها:
– تراو: ترا. آن سو. (شبیه پیشوند trans در لاتین) امروزه به صورت پیشوند به کار می‌رود مانند ترابری. ترادیسی
– شترو: کوتاه شده‌ی آن امروزه «شهر» است. سرزمین
– بوژ: بز
– پت: پد. به
– وس: بسی

بازنویسی به زبان امروزی:

درختی رسته است آن سوی سرزمین آشور
بن (ریشه)اش خشک است و سرش تر است.
برگش به نی می‌مانَد (شبیه است) و بر (میوه)اش به انگور.
بار شیرین می‌آورد
مردمان بینی/گویا من آن درخت بلندم
بُز با من نبرد (رقابت) کند که من از تو برترم به بسی گونه چیز.

هم چنین نگاه کنید به نوشتاری پیشین درباره‌ی کتاب «شهرستانهای ایران‌شهر» که از دوران ساسانیان به یادگار مانده است.

البته یادآور می‌شوم که زبان پارسی میانه زبانی است که به مدت هشت صد سال (از ۲۰۰ پیش از میلاد و زمان اشکانیان تا ۶۰۰ م. در پایان دوران ساسانیان) در ایران رواج داشته و در طول زمان تغییرهایی کرده است. اما همان گونه که می‌بینید این زبان بسیار به زبان امروزی ما نزدیک است. حتا برخی از ساختارهای دستوری و گونه‌های پهلوی واژه‌ها در برخی زبان‌های دیگری ایرانی (لری، کردی، گیلکی، مازندرانی و …) و گویش‌های شهرهای ایران‌زمین برجا مانده است.

نمی‌خواهم تفاوت‌های دستوری و واژگانی زبان پارسی میانه و پارسی نو را نادیده بگیرم. این گونه تغییرهای واژگانی و دستوری و تغییر معنای واژگان در هر زبانی، به ویژه در درازنای تاریخی مانند این، طبیعی و پذیرفتنی است و به گفته‌ی استاد بهار «ناموس تطوّر» (قانون فرگشت یا evolution) همواره در کار است. اما به نظر من شباهت و پیوستگی بسیار بیشتر از تفاوت و گسستگی است. به همین خاطر نیز استاد دکتر پرویز ناتل خانلری در کتاب تاریخ زبان پارسی می‌نویسد که زبان‌های پارسی کهن و پارسی میانه (پهلوی) نمرده‌اند بلکه در کالبد زبان پارسی نو به زندگی خود ادامه می‌دهند.

نکته در اینجا است که چون زبان پارسی میانه یا پهلوی با خطی متفاوت نوشته می‌شود بسیاری ما از آن بی‌خبریم و این گمان در ما پدید آمده که زبانی است بسیار متفاوت و «مُرده» که ما هیچ از آن نمی‌فهمیم. اگر متن‌های پهلوی را با حرف‌های پارسی امروزی ترانویسی کنیم، خواهیم دید که چه اندازه افسانه‌ی «مُرده بودن» این زبان بی‌پایه است. زمانی پیش از آمدن رایانگر به ایران و رواج آن در میان مردم و بسیار پیش از پدید آمدن اینترنت و مجبور شدن مردم به نوشتن زبان پارسی به خط لاتین، عده‌ای برای سر به سر گذاشتن دوستان جمله‌های پارسی را با خط انگلیسی می‌نوشتند و یکی از آنها چنین بود: zur nazan farsi neveshtam! (زور نزن! فارسی نوشتم.) حال داستان زبان پهلوی و زبان امروزی ما تا اندازه‌ای شبیه این زور زدن‌ها است! منظورم این است که خط نباید با زبان اشتباه شود و متفاوت بودن خط نباید شبهه‌ی متفاوت بودن زبان را سبب شود.

به نظر من یکی از پیامدهای مهم پذیرفتن زنده بودن زبان پهلوی، روی آوردن بیشتر مردم امروز به میراث ادبی این زبان و آشنا شدن با آن است. پیامد دیگر، باز شدن گنجینه‌ی این بخش از زبان برای کاربرد در واژه‌سازی برای زمینه‌های علمی و فنی تواند بود.

پی نوشت
دوست خواننده‌ای در بخش نظرها گفته که کاش فرهنگستان به توانایی زبان پهلوی در واژه‌سازی توجه کند. متاسفانه فرهنگستان کنونی بسیار از خود لَختی و کندی نشان می‌دهد و محافظه‌کارانه عمل می‌کند و برای زدودن برخی ساختارهای تحمیلی زبان عربی به زبان پارسی واکنشی نشان نمی‌دهد. موضوع توجه به زبان‌های ایرانیِ دیگر، به ویژه زبان پهلوی، چیزی است که نزدیک هشتاد سال پیش استاد ابراهیم پورداوود بدان اشاره کرد. حتا چهل سال پیش نیز دکتر صادق کیا و دکتر محمد مقدم در فرهنسگتان دوم همین کار را دنبال کردند. اما به کارشان انگ «باستانگرایی» زده شد. امروزه نیز همان گونه که پیشتر نوشته‌ام دکتر میرشمس‌الدین ادیب سلطانی و دکتر محمد حیدری ملایری همین روش را پی گرفته‌اند و دستاوردهای بزرگی داشته‌اند. ولی کسانی چون داریوش آشوری کار آنان را «دلیرانه» اما غیرعملی و ناکاربردی می‌داند و ترجیح می‌دهد خود به ساختن ترکیب‌های شترگاوپلنگی چون «مدرنیّت» و «سیستمانه» بپردازد. خوشبختانه نسل امروزی دانشجویان و دانشگاهیان به اهمیت دیدگاه پورداوود و کارهای دکتر ادیب سلطانی و دکتر حیدری ملایری پی برده و به پیشواز آنها رفته است.

هم چنین ن.ک. «دلشوره‌های واژه‌سازی»پاسخ من به برخی نظرهای داریوش آشوری درباره‌ی کارهای دکتر ادیب سلطانی و دکتر حیدری ملایری و نیز «با خشت و کاهگل نمی‌توان آسمانخراش ساخت» نوشته‌ی دکتر حیدری ملایری در همین وبلاگ درباره‌ی واژه‌سازی.

Advertisements

تفاوت است و هست

منتشرشده: سپتامبر 24, 2010 در زبان

آدینه ۲/مهرماه/۱۳۸۹ – ۲۴/سپتامبر/۲۰۱۰

این جستار کوتاهی است که خیلی وقت پیش نوشته‌ام اما آن را منتشر نکرده بودم.

در زبان پارسی بین فعل‏های «است» و «هست» تفاوت‏هایی وجود دارد که ديده‏ام به ویژه در برخی وبلاگ‏ها رعایت نمی‏شود و حتا شكل گفتاری «هستش» نيز استفاده می‏شود. البته کاربرد زبان گفتار در نوشتار ایرادی ندارد و به سلیقه مربوط می‌شود اما باید مرزهای گفتار و نوشتار و به ویژه درست‌نویسی را رعایت کرد.

اگرچه هر دو فعل «استن» و «هستن» از یک ریشه‌ی هندواروپایی آمده‌اند اما در زبان پارسی دری کاربردهای متفاوتی دارند. تفاوت اصلی آن که فعل «استن» نقش فعل رابطه (در جمله‌های اِسنادی) و فعل کمکی (در صرف فعل‌های دیگر) را دارد اما فعل «هستن» تنها فعل اصلی و به معنای «وجود داشتن» است.

جمله‌ی اِسنادی در دستور زبان به جمله‌ای گفته می‌شود که واقعیتی را بیان کند یا حالت و صفتی را به کسی یا چیزی ربط یا اِسناد دهد. حالت و صفت را «مُسنَد» (ربط داده شده) و کس یا چیز را «مُسندٌالیه» (آنچه بدان ربط داده شده) و فعل را هم فعل ربط یا رابطه می‌گویند. مانند «امروز آدینه است» یا «هوای خوشی است». کاربرد فعل «هستن» در این گونه جاها اشتباه است یعنی «امروز آدینه هست» غلط است. هم چنین گفتن «من هفت ساله هستم» یا «من خسته هستم» نیز از نظر دستوری غلط است و باید گفت «من هفت ساله ام» یا «من خسته ام». اما می‌توانیم بگوییم «من هفت سال است که در شیراز هستم». یا «من اینجا هستم تا بیایی» یعنی من در اینجا حضور دارم یا منتظر می‌مانم تا بیایی.

همان گونه که گفتیم فعل «هستن» فعلی اصلی و به معنای «وجود داشتن» است و «هستی» به معنای همه‌ی چیزهایی است که وجود دارند یعنی دنیا و آنچه آفریده شده. صفت مُرکّب «هست کن» نیز به معنای آفریننده است. نظامی می‌گوید:
ای «هست کُن»ِ اساس هستی ————- کوته ز دَرَت درازدستی

کاربرد دیگر فعل «استن» به عنوان فعل کمکی و برای صرف فعل است که مشهورترین آن زمان حال کامل یا گذشته‌ی نقلی است که حالت مفعولی فعل را با صرف «استن» به کار می‌بریم. صرف‌های فعل «استن» چنین است: ام، ای، است، ایم، اید، اند. برای نمونه: «من به شیراز رفته‌ام» که «رفته» حالت مفعولی «رفته» و «ام» صرف اول شخص مفرد فعل «استن» است. در اینجا هم نمی‌توان از فعل «هستن» استفاده کرد و بگوییم «من به شیراز رفته هستم»! این گونه بیشتر در نوشتارهای خنده‌آور و برای تقلید کسانی است که زبان پارسی را نمی‌دانند.

هستش
به نظر می‌رسد برای برخی در زبان گفتار فعل «هست» کوتاه است و به قیاس ضمیرهای متصل ملکی که به نام می‌چسبد مانند «دستم/دستت/دستش» برای صرف فعل نیز از همین ضمیر استفاده کرده و به جای «هست» شکل «هستش» را به کار می‌برند! و به جای این که بگویند «چیزی هست به نام جوانمردی» می‌گویند «چیزی هستش به نام جوانمردی».

نکته‌ی تاریخی
در زبان پهلوی فعل حال کامل یا گذشته‌ی نقلی را با صرف فعل «ایستادن» صرف می‌کردند، مانند:
شنیده ایستم = من شنیده ام ———– شنیده ایستیم = ما شنیده ایم
شنیده ایستی = تو شنیده ای ———– شنیده ایستید = شما شنیده اید
شنیده ایستد = او شنیده است ———– شنیده ایستند = ایشان شنیده اند
(«زبان پهلوی: ادبیات و دستور آن»، ژاله آموزگار، احمد تفضلی)

این شکل در سده‌های پس از اسلام به صورت کوتاه‌تر «شنیده استم» و «شنیدستم» نیز به کار می‌رفته است. شکل شنیدستم تا سده‌ی هفتم (زمان تازش مغولان) کاربرد داشته اما پس از آن اندک اندک از دور افتاده است و دیگر امروز کاربرد ندارد. (سبک‌شناسی، جلد ۱، ملک‌الشعرا بهار)

جالب آن که این کاربرد «ایستادن» تا زمان ما نیز در میان مردم فرارود و آسیای میانه برقرار بوده است. زنده‌یاد سعیدی سیرجانی از نوشته‌های استاد صدرالدین عینی، بزرگمرد بخارایی و نجات‌بخش زبان پارسی در تاجیکستان، یاد می‌کند که فعل «ایستادن» را به صورت فعل کمکی به کار می‌برده است. مانند: «موهای ابروانش چشمانش را پوشانده می‌ایستاند» یعنی پوشانده است یا می‌پوشاند. یا «ریگ کوچیده ایستاده است» که در اینجا استن و ایستادن ترکیب شده است. یعنی ریگ کوچیده است. سعیدی سپس پیشنهاد می‌کند که شاید «سقف بلند ساده‌ی بسیار نقش» در غزل حافظ در اصل «سقف بلند اِستاده‌ی بسیار نقش» بوده است.

پی‌نوشت
پس از کمی دقت در گفتار روزانه و بررسی چند منبع، به نظرم رسید که گاهی فعل «هست» به جای «است» به کار می‌رود. مانند «اردشیر آن قدر عاقل هست که این کار را نکند» اما این کاربرد بیشتر برای تاکید و در جمله‌های مرکب به کار می‌رود یعنی اگر تنها بخواهیم درباره‌ی عاقل بودن اردشیر سخن بگوییم جمله‌ی درست چنین است: «اردشیر عاقل است» نه «اردشیر عاقل هست». به نظر من نمونه‌هایی هم که در شعر شاعران از کاربرد «هست» به جای «است» دیده می‌شود مانند «تهمتن چنین پاسخ آورد باز —— که هستم ز کاووس کی بی‌نیاز» بیشتر به خاطر نیازهای شعر و وزن است. آقای ابوالحسن نجفی نیز در کتاب «غلط ننویسیم» به این موضوع پرداخته و گفته که در گذشته این دقت و تمایز کاربرد همواره رعایت نمی‌شده اما بهتر است که رعایت شود.

دیگر فعل‌های ربط
در کتاب‌های دستور گفته می‌شود که فعل‌های ربط عبارتند از: استن و بودن و شدن و گشتن و گردیدن. به نظر من بهتر است تنها همان سه فعل نخست به کار برده شوند و از کاربرد «گشتن» و «گردیدن» در معنای رابطه دوری شود و آنها را، دست کم در نوشتار نثر و نه در شعر، به همان معنای اصلی خودشان به کار ببریم.

پنج‌شنبه ۱/مهر/۱۳۸۹ – ۲۳/سپتامبر/۲۰۱۰

پسوند «ـَک» در زبان پارسی دست کم دو کاربرد دارد:

کاربرد ۱: برای کِهِش یا کوچک‌سازی (تصغیر) به کار می‌رود: پسرک، دخترک، شاخک (شاخ کوچک). در این حالت گاه برای خوارسازی (تحقیر) و دشنام نیز به کار می‌رود مانند مردک! زنک! که در زبان گفتار به صورت «مرتیکه!» و «زنیکه!» درمی‌آید. به گمانم «تـ» در «مرتیکه» همان است که در اصل پارسی کهن واژه «مَرتیَه» (به معنای مرد یا مردم یا همان انسان) وجود داشته و در اینجا باز آشکار می‌شود.
شاید مشهورترین نمونه از این کاربرد «ـک» برای دشنام و خوارسازی قطعه‌ی خاقانی شروانی در هجو رشیدالدین وطواط، دیگر شاعر همروزگار او، باشد:

این گربه چشمک، این سگک غوری، غُرَک —————- سگسارک، مخنثک و زشت کافرک
با من پلنگسارک و روباه‌طبعک است ———— این خوک گردنک، سگک دمنه گوهرک
بوده سگ رمنده و اکنون به بخت من ————– شیرک شده است و گرگک و از هر دو بدترک
خنبک زند چو بوزنه، جنبک زند چو خرس ————- این بوزنینه ریشک پهنانه منظرک
خرگوشک است خنثی، زن و مرد در دو وقت ———— هم حیض و هم زناش، گهی ماده گه نرک
این پشم سگ که .. سگش خوانم از صفت ————– چو ..ن سگ برهنگک و سرخ پیکرک
چون یوزک قمی جهد از دمب آهوان —————— با دوستان رود گفتار در برک
گرد غزالکان و گوَزنان بزم شاه —————– فحلی کند چو گورخرک گرد مادرک
گر دست و پاش چون سگک کهف بشکنی —————- هم برنگردد از دمشان این سبکسرک
بی‌نام هم کنونش چو بیدسترک خصی —————– این بدگهر شگالک و توسن رگ استرک
خاقانیا! گله مکن او از سگان کیست؟ ———— خود صیدکی کند سگک استخوان‌خورک
سگ عفعفک کند چو بدو نانکی دهی ————– دم لابگک کند، بنشیند پسِ درک
میزان حکمتی و تو را بر دل است زخم ———- زین شوله فعل عقربک شوم نشترک
هم شوله بود کو پس شوال زخم زد ———– بر تارک مبارک پور طغان یزک

کاربرد ۲: نوازش (تحبیب): نمونه‌های نوازش نیز فراوان است. مانند بابک (بابا جان) و مامک (مادر جان). در شعر بزرگان نیز نمونه فراوان است و شاید بهترین نمونه غزل زیبای زیر از مولانای بلخی باشد:

ناگهان بستُد دلم دلدارکی —————– شوخکی، شنگولکی، عیارکی
چستکی، کم گویکی، پٌردانکی ————– تُرککی، گلچهرکی، طرّارکی
شوخکی، شیرینکی، موزونکی ————— جانکی، جانانکی، دلدارکی
خوبکی، زیبایکی، نیکویکی ————— شورک انگیزی شکرگفتارکی
مستکی، جادویکی، گستاخکی ————— سحرک آمیزی، و دل آزارکی
خرّمی افزایکی، غم کاهکی —————– شادمانی بخشکی، غمخوارکی
بویک زلفینک مشکینکش —————— مشکک افشانی و عنبربارکی
حسنک رخسارک چون ماهکش —————– دل نهانی دزدکی، مکارکی
غمزگک: خونریزکی، هاروتکی ————— نرگسک: سرمستکی، بیمارکی
زلفکش را صد دل و جان و دلک ————– زیرکی بربندکی امّارکی
لعلکش: سرچشمه‌ی حیوانکی —————- قدّکش: کبک دری رفتارکی
زلفکش: مشکینکی، پُرچینکی —————- چشمکش: فتّانکی، خونخوارکی
خطّک پُرحسنک پُرتابکش —————– بندکی، زنجیرکی، و مارکی
پیشک رخسارک رنگینکش —————– ماهک و خورشید خدمتگارکی

سرچشمه‌ی حیوان: چشمه‌ی زنده، آب زندگانی، آب بیمرگی
فتّانک: فتنه‌انگیز

مولانا غزل دیگری به همین شیوه دارد:

رو رو! که نه‌ای عاشق ای زلفک و ای خالک ———— ای نازَک و ای خشمَک پابسته به خلخالک
با مرگ کجا پیچد آن زلفک و آن پیچک؟ ————- بر چرخ کجا پرّد آن پرّک و آن بالک؟
ای نازک نازک‌دل! دل جو که دلت مانَد ————— روزی که جدا مانی از زرّک و از مالک
اشکسته چرا باشی؟ دلتنگ چرا گردی؟ ———- دل همچو دل میمک، قد همچو قد دالک
تو رستم دستانی، از زال چه می‌ترسی؟ ——— یا رب برهان او را از ننگ چنین زالک
من دوش تو را دیدم در خواب و چنان باشد ————- بر چرخ همی‌گشتی سرمستک و خوش حالک
می‌گشتی و می‌گفتی ای زُهره به من بنگر ————— سرمستم و آزادم ز ادبارک و اقبالک
درویشی و آنگه غم؟ از مست نبیذی کم؟ ———— رو خدمت آن مه کن مردانه یکی سالَک
بر هفت فلک بگذر! افسون زحل مشنو! ———– بگذار منجم را در اختر و در فالک
من خرقه ز خور دارم چون لعل و گهر دارم ———– من خرقه کجا پوشم از صوفک و از شالک
با یار عرب گفتم: «در چشم ترم بنگر» ———– می‌گفت به زیر لب: «لا تخدعنی ذالک»
می‌گفتم و می‌پختم در سینه دو صد حیلت ———– می‌گفت مرا خندان: «کم تکتم احوالک»
خامش کن و شه را بین چون باز سپیدی تو ———- نی بلبل قوالی درمانده در این قالک

(در برخی نسخه‌ها: بگذار منجم را در رملک و در فالک/ خندید مَهم یعنی: کم تکتم احوالک)
زال: پیر، پیرزن. کنایه از دنیا
زُهره: ستاره‌ی ناهید (اناهیتا). رامشگر آسمان
نبیذ: مَی
لاتخدعنی ذالک: این مرا فریب نمی‌دهد. من فریب این (اشک چشمانت) را نمی‌خورم
کم تکتم احوالک: چه اندازه حال خود را پنهان می‌کنی

یا در داستان موسا و شبان:

دستک بوسم بمالم پایکت ————– وقت خواب آید، بروبم جایکت

بیشتر ما با این کاربرد «ـَک» آشنا هستیم. اما گاه این پسوند با پسوند «ـو» جایگزین می‌شود که مشهورترین آنها در گویش شیرازی و کرمانی است مانند «پسرو» و «دخترو». در گویش تهرانی از «یارو» استفاده می‌شود که در خراسان به شکل «یرگی» (همان یارک) است. نمونه‌های دیگر جایگزینی «ـک» با «ـو» عبارتند از:

– سمنو (گویش تهرانی)، سمنک (گویش کابلی)
– هلو (گویش تهرانی)، هلک (گویش لری). در آمل «هُلی» گفته می‌شود. شکل دیگر آن خُلو و «خُلو گرده» است.
– گردو (زبان تازه‌تر)، گردک (زبان قدیم‌تر). گردک را بیشتر گردکان می‌گفتند. «تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است» (گلستان سعدی).
– شیرو: نام به معنای بچه شیر.

پسوند «ـو» در حالت نوازش و دلنوازی بر سر دو واژه‌ی عربی هم درآمده:
– عمّ به معنای برادر پدر که عمّو شده و تشدید «ـمـ» هم برداشته شده و به صورت کوتاه عمو گفته می‌شود.
– خال به معنای برادر مادر که به صورت خالو درآمده و امروزه در گویش تهرانی بیشتر واژه‌ی ترک‌تبار «دایی» به جای آن به کار می‌رود. خالو هنوز در برخی از شهرستان‌ها کاربرد دارد.

میوه‌ی آلو و دیگر عضوهای خانواده‌ی آن مانند آلوبالو (آلبالو) و شفتالو و خرمالو و … به این ساختار ربطی ندارند و شاید از واژه‌ی «آلی» به معنای سرخ آمده باشند زیرا آلوبالو را در گذشته آلی‌بالی نیز می‌گفته‌اند و با توجه به سرخی آن شاید بتوان این ریشه را پذیرفت.

پسوندهای مشابه
در زبان پارسی پسوندهای دیگر نیز برای کوچک‌سازی به کار می‌رود:
– ـچه: مانند سراچه یعنی خانه‌ی کوچک که برابر انگلیسی آن studio است. هنوز در انگلیسی به خانه‌های کوچک کرایه‌ای studio گفته می‌شود و می‌توان به جای آن در پارسی «سراچه» گفت.
– ـیزه: مانند آتشیزه یعنی آتش کوچک که همان کرم شب‌تاب است. آتشک نیز گفته شده. معنای دیگری که برای آتشک نوشته‌اند کوفت یا آبله فرنگی یا همان syphilis است.
– ـیژه: شکل دیگری از ـیزه است مانند نایژه یعنی نای کوچک یا میژه یعنی موی کوچک که امروزه مژه می‌گوییم.
– ـول/ـوله/ـولو: مانند موچول (در لری به معنای ریزنقش و ریزه)، زنگوله (زنگ کوچک)، کوتوله (آدم کوتاه)، گولوله یا گلوله (گوی کوچک)، گوله (گوی کوچک)، تُنگوله (تُنگ کوچک)، مَشکوله (مشک کوچک)، سوسوله (در لری: سوسک کوچک)، چوکوله (در لری به معنای چوب کوچک)، کوچولو، گولو (گود کوچک، در تیله‌بازی). این پسوند با ulus- و ula- در لاتین همانند است و به همین خاطر دکتر محمد حیدری ملایری برای formula واژه‌ی دیسول را پیشنهاد کرده است.

دوشنبه ۲۹/شهریور/۱۳۸۹ – ۲۰/سپتامبر/۲۰۱۰

به تازگی دوست عزیز، دکتر علی دوست‌زاده منبع مهمی درباره‌ی تاریخ ارمنستان و ارّان و شهر ایرانی گنجه در قفقاز را یافته است و از من خواست که آن را به دیگر دوستان و دوستداران تاریخ و فرهنگ ایران شناسایی کنم.

این کتاب «تاریخ ارمنیان» (History of the Armenians) نام دارد که نوشته‌ی کِراکوس گنجه‌ای (Kirakos Ganjakets’i)، تاریخ‌نگار ارمنی سده‌ی هفتم ق. / سیزدهم م. یعنی بسیار نزدیک به روزگار شاعر بزرگ ایرانی نظامی گنجه‌ای است.

کتاب کراکوس ۶۵ فصل دارد که به چند پاره بخش می‌شود. پاره‌ی نخست (فصل ۱ تا ۱۰) به تاریخ کلیسای ارمنستان از سده‌ی چهارم تا دوازدهم میلادی می‌پردازد و بر پایه‌ی سرچشمه‌های دیگر است که برخی از آنان هنوز وجود دارند. بخش بعدی به تاریخ سیاسی ارمنستان قفقاز و کلیکیه و مدیترانه می‌پردازد. فصل ۱۰ به تاریخ آلبانیا (در ارمنی: Aghbania یا همان ارّان) می‌پردازد. از فصل ۱۱ به بعد به رخدادهای مهم تاریخی روزگار خویش به ویژه تازش مغولان می‌پردازد.

کراکوس در فصل ۳۳ وقتی از رخدادی یاد می‌کند که در سال ۱۲۴۱ م. / ۶۳۸ ق. / ۶۱۹ خ. بوده می‌نویسد که من در آن زمان کم و بیش ۴۰ ساله بودم. بنابراین سال زایش او بین ۱۲۰۰ تا ۱۲۱۰ م. است. زمانی که سلطان جلال‌الدین محمد خوارزمشاه در سال ۱۲۲۵ م. / ۶۲۱ ق. / ۶۰۳ خ. به شهر خورنشات (Xoranashat) در قفقاز حمله کرد کراکوس و استادش یووهانِس واناکان (Yovhannes Vanakan) از آنجا گریختند. سپس یازده سال بعد یعنی در سال ۱۲۳۶ م. / ۶۳۳ ق. / ۶۱۴ خ. مغولان به قفقاز می‌تازند و کراکوس را به اسیری می‌برند. یووهانِس و کراکوس چند ماهی دبیری مغولان را می‌کنند. در این مدت کراکوس زبان مغولی را می‌آموزد و در تاریخ خود فهرستی از واژگان مغولی و برابرهای ارمنی آنان را آورده است. تا این که مسیحیان سَربَهای () واناکان را می‌پردازند و او را آزاد می‌کنند. در همان شب کراکوس هم از اسیری می‌گریزد. به نوشته‌ی تاریخ‌نگار دیگر ارمنی، گریگور اکنرتسی (Grigor Aknerts’i)، کراکوس در سال ۱۲۷۱ یا ۱۲۷۲ م. درگذشت.

این کتاب را آقای رابرت بِدروسیان (Robert Bedrosian، بدروس گونه‌ی ارمنی پتروس یا پیتر است) به زبان انگلیسی برگردانده است و می‌توانید تمام متن کتاب را در پایگاه اینترنی آقای بدروسیان بخوانید. رابرت بدروسیان این کتاب را در سال ۱۹۸۶ م. / ۱۳۶۵ خ. در نیویورک به زبان انگلیسی برگردانده است.

کتاب کراکوس گنجه‌ای دربرگیرنده‌ی آگاهی‌ها و اطلاعات بسیار مهمی درباره‌ی تاریخ ارمنستان و ارتباط آن با ایران در دوران ساسانیان و پس از اسلام نیز هست. از جمله در فصل ۲۱ می‌نویسد که شهر گنجه به طور انبوهی پر از ایرانیان است و اقلیت کوچک مسیحی نیز در آن زندگی می‌کند. و این یکی از بی‌شمار مدرک‌هایی است که دروغ‌های پان‌ترکان را درباره‌ی ترک بودن نظامی گنجوی باطل می‌سازد. باید توجه داشت که کراکوس بین ایرانی و عربی و ترک و مسلمان تفاوت می‌گذاشته است و وقتی در متن خود ساکنان شهر گنجه را ایرانی می‌خواند منظورش ایرانی است نه نام عمومی برای تمام مسلمانان. او برای مسلمان از واژه‌ی «تاچیک» (Tachik همان تاجیک یا تازیک = تازی = عرب = مسلمان) استفاده می‌کند و گاه عربان را نیز تاچیک می‌خواند. او ترکان را تئورک (T’urk) می‌نویسد. برای نمونه در فصل ۱۸ می‌نویسد که «جلال‌الدین محمد خوارزمشاه سپاهیان خود را از میان ایرانیان و تاچیکان و تئورکان گرد آورد.»

کراکوس می‌نویسد که وقتی مغولان شهر گنجه را گرفتند مردم برای این که به دست آنان نیفتند در خانه می‌ماندند و خانه‌ی خود را آتش می‌زدند! وقتی مغولان این را دیدند از خشم بسیاری از مردم را از دم تیغ گذراندند. و به گرد آوردن سیم و زر و دیگر چیزهای گرانبهای شهر پرداختند.

آدینه ۲۶/شهریور/۱۳۸۹ – ۱۷/سپتامبر/۲۰۱۰

حسن پسر علی پسر محمد پسر جعفر مشهور به حسن صبّاح در دهه‌ی ۴۴۰ ق. / ۴۳۰ خ. / ۱۰۵۰ م. (دوران حکومت طغرل بیگ سلجوقی) در شهر قم از استان ری زاده شد. در سال ۴۶۹ ق. / ۴۵۶ خ. / ۱۰۷۷ م. از ری به اصفهان رفت. سپس از اصفهان به آذربایجان و شام رفت. در سال ۴۷۱ ق. / ۴۵۸ خ. / ۱۰۷۹ م. به مصر رفت و یک سال و نیم در آنجا ماند. در مصر به طرفداران «نزار» – فرزند المستنصر بالله خلیفه‌ی فاطمی مصر – درآمد. در سال ۴۷۳ ق. / ۴۶۰ خ. / ۱۰۸۱ م. به ایران برگشت و تبلیغ و دعوت به شاخه‌ی نزاریان اسماعیلیان را آغاز کرد. وی چندی در خوزستان و اصفهان و یزد و کرمان و دامغان و دیگر نواحی سرگرم دعوت بود و در همان حال داعیانی به دیلمان و برخی ناحیه‌های کوهستانی طبرستان و الموت فرستاد و بسیاری از مردم آن جایها را به مذهب خود درآورد. وی توانست قلعه‌ی الموت را به بهای سه هزار دینار از «علوی مهدوی» مامور ملکشاه بخرد و چکی به همین مبلغ از حساب «مظفر مستوفی» در دامغان نوشت و علوی مهدوی آن را در دامغان نقد کرد. حسن صباح در ۸ رجب ۴۸۳ ق. / ۲۱ شهریور ۴۶۹ خ. / ۱۲ سپتامبر ۱۰۹۰ م. به قلعه‌ی الموت دست یافت. حسن صباح سی و پنج سال در الموت و رودبار فرمانروایی کرد و کتاب‌های فراوانی در تبلیغ اسماعیلیان نوشت و داعیان و تبلیغ‌گران فراوانی تربیت کرد. وی در ۸ ربیع‌الاول ۵۱۸ ق. / ۱۲ اردیبهشت ۵۰۳ خ. / ۲ می ۱۱۲۴ م. درگذشت.

«کیابزرگ امید رودباری» از سرداران حسن صباح بود. حسن صباح در پایان عمر خود او را ولی‌عهد خویش کرد. پس از درگذشت حسن صباح، کیابزرگ در ظاهر شریعت را رعایت می‌کرد و گفته‌های حسن صباح را به کار می‌بست و از او پیروی می‌کرد. کیابزرگ مدت چهارده سال و دو ماه (قمری) فرمانروای رودبار و دیگر قلعه‌های اسماعیلیان بود تا این که در ۲۶ جمادی الاخر ۵۳۲ ق. / ۲۷ اسفند ۵۱۶ خ. / ۱۸ مارچ ۱۱۳۸ م. درگذشت.

پسر کیابزرگ به نام محمد بر پایه‌ی وصیت پدرش جانشین او شد. او نیز در ظاهر شرع را رعایت می‌کرد. اما پسری داشت به نام حسن که در پنهان «به مناهی مشغول شدی و مردم را نیز رخصت دادی و قرآن مجید را تاویلات باطل کردی و دعوی امامت نمودی». محمد چون آگاه شد که پسرش دعوی امامت کرده است مردم را گرد آورد و گفت: «ما دیلم هستیم و امام نیستم. هر کس در حق ما اعتقاد امامت دارد باطل است». سپس حسن، پسر خود، را زندان کرد. محمد نیز پس از بیست و چهار سال و شش ماه (قمری) فرمانروایی در سوم ربیع الاول ۵۵۸ ق. / ۲۷ بهمن ۵۴۱ خ. / ۱۶ فوریه ۱۱۶۳ م. درگذشت.

پس از محمد، پسرش حسن به فرمانروایی رودبار و قلعه‌های اسماعیلیان رسید. وی «بنیاد الحاد نهاد» و دعوی امامت کرد و در روز ۱۷ رمضان ۵۵۹ ق. / ۲۴ امردادماه ۵۴۳ خ. / ۱۵ آگوست ۱۱۶۴ م. مردم را در پای قلعه‌ی الموت گرد آورد و منبری نهاد و چهار پرچم سرخ و زرد و سبز و سپید بر چهار سوی منبر برافراشت و بر منبر رفت و خطبه خواند و گفت: «من امامم و تکلیف از جهانیان برداشتم و امر شرعی از ظاهر برداشتم و این دور و زمان قیامت است. ظاهر را اعتباری نمی‌باید کرد». از منبر فرود آمد و روزه گشود و آن روز را «عید القیام» خواند و تاریخ را از آن روز آغاز کرد و تاریخ هجری را برانداخت. در بناهایی که در زمان حسن رودباری می‌ساختند از سال عیدالقیام استفاده می‌کردند. پس از نام حسن نیز درود می‌فرستادند و نامش «علی ذکره السلام» می‌نوشتند. او چهار سال شاهی کرد و در سال ۵۶۱ ق. / ۵۴۵ خ. / ۱۱۶۶ م. به دست برادرزنش کشته شد.

پس از وی «خواند محمد» پسرش به فرمانروایی رسید. وی قاتلان پدرش (از جمله دایی خود) را کشت و چهل و شش سال پادشاهی کرد. در زمان او «کار الحاد قوت تمام گرفت و شعائر اسلام از آن دیار بر افتاد». در روز ۱۰ ربیع الاول ۶۰۷ ق. / ۱۷ شهریور ۵۸۹ خ. / ۸ سپتامبر ۱۲۱۰ م. درگذشت. برخی می‌گویند پسرش جلال‌الدین به او زهر داد.

پس از «خواند محمد» پسرش «خواند جلال‌الدین حسن» پادشاه شد. او از شیوه‌ی پدر و نیای خود دوری جست و در راه اسلام تلاش کرد تا این که عالمان دینی و فقیهان به اسلام او گواهی داده و او را «جدیدالاسلام» لقب دادند. وی به تلقین عالمان دینی قزوین پدر و پدربزرگ خویش را لعنت کرد. فرمان داد تا در هر دهی از رودبار مسجدی و حمامی ساختند و رسم اذان و نماز را تازه کرد. وی یازده سال و نیم (قمری) فرمانروایی کرد و در ۱۵ رمضان ۶۱۸ ق. / ۱۸ آبان ۶۰۰ خ. / ۹ نوامبر ۱۲۲۱ م. درگذشت.

پس از جلال‌الدین، پسرش «خواند علاءالدین محمد» به فرمانروایی رسید. وی دوباره ترک مذهب و رسم مسلمانی کرد و «با سر اباحت و اباطیل و الحاد رفت». در زمان او بود که خواجه نصیرالدین توسی به قلعه‌ی الموت وارد شد. علاءالدین سی و پنج سال و یک ماه پادشاهی کرد و در ۲۹ شوّال ۶۵۳ ق. / ۱۷ آذر ۶۳۴ خ. / ۸ دسامبر ۱۲۵۵ م. به دست حسن مازندرانی کشته شد.

پس از علاءالدین، پسرش «خواند رکن‌الدین خورشاه» به پادشاهی نشست. حسن مازندرانی را به کین پدر کشت. چون یک سال از پادشاهی او گذشت هولاگو، نوه‌ی چنگیز مغول، به جنگ او رفت. جنگ سختی درگرفت. خورشاه دانست که با هولاگو برنمی‌آید. در روز ۲۹ شوّال ۶۵۴ ق. / ۶ آذر ۶۳۵ خ. / ۲۶ نوامبر ۱۲۵۶ م. از قلعه‌ی «میمون دژ» (دژ خجسته) بیرون آمد و به هولاگو تسلیم شد. خواجه نصیرالدین توسی نیز به وزارت هولاگو رسید. هولاگو در مدت یک ماه پنجاه قلعه‌ی اسماعیلیان در رودبار از جمله الموت و میمون دژ را ویران کرد. هولاگو علاءالدین خورشاه را به خدمت «منگوقاآن» به سوی «ختا» فرستاد. اما وقتی علاءالدین خورشاه به فرارود (ماوراءالنهر) رسید از منگوقاآن فرمان رسید که او را بکشند.

(برگرفته از کتاب «از سلاجقه تا صفویه» نوشته‌ی نصرت‌الله مشکوتی، انتشارات ابن‌سینا، ۱۳۴۳ خ./۱۹۶۴ م.، نقل قول‌ها از کتاب «لُبّ التواریخ» است.)

خواجه نصیرالدین توسی نیز هولاگو را به برانداختن خلافت عباسی تشویق کرد و دو سال بعد از این جریان یعنی در سال ۶۵۶ ق. / ۶۵۷ خ. / ۱۲۵۸ م. آخرین خلیفه‌ی عباسی بغداد به نام مستعصم یا «المستعصم بالله» به دست هولاگو افتاد و برای آن که خونش به زمین ریخته نشود، به فرمان هولاگو در نمد پیچیده شد و آن قدر در نمد او را مالیدند که جان به جان آفرین تسلیم کرد. بدین ترتیب یکی از آرزوهای دیرین مردم ایران و نیز حسن صباح و پیروانش که برانداختن خلافت عباسیان بود با تلاش و زیرکی خواجه نصیرالدین توسی و با مهار کردن نیروی ویرانگر و وحشی مغولان به واقعیت پیوست.

پاگیری و پدید آمدن خلافت عباسیان بسیار مدیون ایرانیان و به ویژه سردار بزرگ ایرانی بهزادان یا ابومسلم خراسانی بود. رشد و شکوفایی آن به ویژه در زمان هارون و مامون نیز مدیون خاندان ایرانی برمکیان (یحیا، فضل، جعفر) بود. در دوره‌هایی مانند زمان دیلمیان و آل‌بویه خلیفه دست‌نشانده‌ی فرمانروایان ایرانی بود. اما عباسیان همواره بر ایرانیان ستم می‌کردند و همواره از نفوذ ایرانیان هراس داشتند. بالاخره برافتادن خلافت پوسیده‌ی عباسیان نیز با کوشش ایرانیان بود.

پس از برافتادن خلافت عباسی شاهد گونه‌ای رستاخیز فرهنگی و علمی و هنری در ایران هستیم که خود خواجه نصیر توسی از نمایه‌ها و نمایندگان آن است. وی کتاب‌های علمی فراوانی به زبان پارسی و عربی نوشت. یکی دیگر از بزرگترین دستاوردهای خواجه نصیر توسی رصدخانه‌ی مراغه است که در آن بسیاری از دانشمندان ایرانی و چینی و هندی و عرب گرد هم می‌آمدند و در زمینه‌ی اخترشناسی کار می‌کردند. هنر نگارگری ایرانی و معماری پس از مغولان دوباره شکوفا شد و اوج آن در دوران صفویان به ویژه دوران شاه عباس یکم یا شاه عباس بزرگ است.

البته بد نیست اشاره کنیم که سعدی شیرازی، شاعر بزرگ ایرانی که زمان جوانی خود را در شهر بغداد و به تحصیل در مدرسه‌ی نظامیه‌ی بغداد (مدرسه‌هایی که به دست خواجه نظام‌الملک وزیر ایرانی سلجوقیان برپا شدند) گذرانده بود از برافتادن عباسیان و ویرانی بغداد اندوهگین شده و دو سوگچامه یا مرثیه به زبان پارسی و زبان عربی در این باره سروده است.

آسمان را حق بوَد گر خون بگرید بر زمین ——— در زوال مُلک مستعصم امیرالمومنین
ای محمد گر قیامت می‌برآری سر ز خاک ———- سر برآور وین قیامت در میان خلق بین
نازنینان حرم را خون خلق بی‌دریغ ———— ز آستان بگذشت و ما را خون چشم از آستین
زینهار از دور گیتی، و انقلاب روزگار ———– در خیال کس نیامد کانچنان گردد چنین
خون فرزندان عم مصطفی شد ریخته ————– هم بر آن خاکی که سلطانان نهادندی جبین

نام‌های پول

منتشرشده: سپتامبر 16, 2010 در زبان

پنج‌شنبه ۲۵/شهریور/۱۳۸۹ – ۱۶/سپتامبر/۲۰۱۰

در زیر برخی واژه‌ها و نام‌ها را می‌نویسم که برای پول به کار می‌رفته‌اند:

– شَئتَه (shaeta) و اَسپِرِنَه (asperena) و جوجَن (زوزن) در اوستا به معنای پول آمده است.

– کرشه (karsha): واژه‌ای در پارسی باستان و واحد پول هخامنشیان است. کرشه مانند کرشه‌پنه (karshapana) در سانسکریت است. کرشه در نوشته‌های عیلامی به صورت «کور-شه-اوم» (kur sha um) آمده است. هر کرشه به ده شِکِل بخش می‌شده. برخلاف کرشه که پارسی است شِکِل یا شقل واژه‌ای سامی است. امروزه واحد پول اسراییل شقل (shekel) است.

– دریک: نام سکه‌ی زرین دوران شاهنشاهی داریوش بزرگ است. در یونانی داریکوس (Dreikos) نوشته‌اند به معنای داریوشی.

– دینار: از دیناریون (denarion) یونانی یا دیناریوس (denarius) رومی گرفته شده که سکه‌ی زر بوده است. هر دینار زرین رومی ۲۵ دینار سیمین (نقره) بود. در ریشه‌شناسی اشتباهی که در گذشته‌ها برای دینار می‌گفتند آن را «دین+آر» یعنی آورنده‌ی دین! می‌دانستند. مثلی هم در گفتار روزمره هست که می‌گوید «دینار دین می‌برد» یعنی نداری باعث بی‌دینی می‌شود یا به وارون، دارایی باعث بی‌دینی می‌شود.

– دِرَم: هر دینار به ده درم بخش می‌شود. این واژه از دراخمای (drachma) یونانی گرفته شده که سکه‌ی زرین بوده است (واحد پول یونان امروزه نیز دراخما است). گویا در زمان اشکانیان وارد زبان پارسی شده است. درم از زبان پارسی میانه (پهلوی) به عربی رفته و به شکل «دِرهَم» درآمده است. شعری هست که می‌گوید:
دِرَم‌داران عالـَم را کَرَم نیست ——— کَرَم‌داران عالـَم را دِرَم نیست!

– پاره: در زبان پهلوی و نیز پارسی دری پاره به معنای پول نقد است. فردوسی در شاهنامه داستان ضحاک از زبان مادر فریدون به نگهبان مرغزار گوید:
وُ گر پاره خواهی روانم تُراست ———— گروگان کنم جان بدان که‌ت هواست

البته پاره به معنای رشوه هم آمده است. پاره‌ستانی یعنی رشوه‌گیری.

– دانگ: هر درم به شش دانگ بخش می‌شود. اصطلاح «شش دانگ» به معنای تمام و کامل از همین جا می‌آید. این واژه پهلوی است و همان دانه است. در عربی به صورت دانیق درآمده و جمع آن دوانیق است. از آنجا که منصور، دومین خلیفه‌ی عباسی، مَرد خسیسی بود به او «منصور دوانیقی» می‌گفتند. دانگ و دانگانه به معنی کلی پول نیز آمده است. مولانا گوید:
اژدهایی چون ستون خانه‌ای – می‌کشیدش از پی دانگانه‌ای

– پشیز: هر دانگ به ده پشیز بخش می‌شده یعنی هر درم شصت پشیز بوده است. پشیز در زمان ساسانیان سکه‌ی مسین بوده است. به نوشته‌ی «لغت فرس» اسدی توسی، پشیز سکه‌ی برنجین هم بوده است. از همین رو بعدها به هر چیز بی‌ارزش «پشیز» گفته شده است.

– پول از واژه‌ی یونانی اوبول (obol) و اوبولوس (obolos) گرفته شده که سکه‌ی سیمین (نقره) و برابر یک ششم دراخما بوده است.

– پَیسِه: در پارسی کابلی (افغانستان) به جای پول به کار می‌رود. به نظر دکتر حیدری ملایری، این واژه شکل دیگری از پشیز به معنای کلی پول است.

– فَلس: یکی از معناهای آن پولک ماهی است. اما استاد پورداوود می‌گوید از فولیس (Phollis) یونانی گرفته شده است. به همان معنای پشیز است.

– یون: به همان معنای فلس و پشیز است و منظور از آن چیز بی‌ارزش است. خاقانی گوید:
فلسفی فلسی و یونان همه یونی ارزد ——— نفی این مذهب یونان به خراسان یابم

– پاپاسی: همان معنای پشیز را می‌دهد اما ریشه‌ی آن را پیدا نکردم.

– عباسی: سکه‌ای که در زمان شاه عباس بزرگ صفوی زده شد.

– محمودی: سکه‌ای که در زمان محمود افغان (پشتون) و پس از برافتادن صفویان زده شد.

– قِران: گویا این نام برای پول از واژه‌ی «صاحب‌قران» آمده که روی سکه‌ها نوشته می‌شده است. صاحب‌قران یعنی «دارنده‌ی قِران» و به کسی – به ویژه پادشاهانی – گفته می‌شده که در زمان نزدیکی یا قِران ستاره‌های شگون‌دار زاده شده و ستارگان پشتیبان او هستند. قِران در زمان صفویان و قاجاریان و آغاز دوران پهلوی واحد پول ایران بود. هر قران سکه‌ای سیمین (نقره) بود به وزن ۲۴ نخود. از آنجا که هر قران «هزار دینار» بود در زبان گفتار پنج قران را می‌گفتند «پن[ج] زار» یا بیست و پنج قران را می‌گفتند «بیست و پن[ج] زار» که زار کوتاه شده‌ی هزار است.

– شاهی: هر قران به بیست شاهی بخش می‌شود. در زبان گفتار شـِی (she-i) گفته می‌شود. نیم قران را ده شاهی می‌گفتند. دو و نیم قران را می‌گویند «دو زار و ده شی» یعنی دو هزار دینار و ده شاهی.

– پول (به عنوان واحد): هر شاهی به دو پول تقسیم می‌شود.

– جِندَک: هر پول به دو جندک بخش می‌شود.

– غاز: هر جِندَک به دو غاز بخش می‌شود.

– صَنّار: هر قِران هزار دینار است. یک دهم قران یا صد دینار را در زبان گفتار «صنار» می‌گفتند.

– ریال: از واژه‌ی رئال (real) در زبان پرتغالی و اسپانیایی (برابر royal در انگلیسی) به معنای «شاهی» آمده است. پرتغالیان در دوران صفویان به جزیره‌ی هرمز چنگ انداختند و پول آنان که «رئال» یا همان «شاهی» بود وارد بازارهای ایران شد. این اصطلاح در میان عرب‌های حاشیه‌ی خلیج فارس نیز رایج شد. به همین خاطر است که برخی از کشورهای امروزی حاشیه‌ی خلیج فارس (مانند عربستان سعودی) نام واحد پول خود را ریال گذاشته‌اند. متاسفانه در زمان رضا شاه پهلوی وقتی خواستند نام واحد پول را از قران برگردانند از نام اسپانیایی ریال استفاده کردند.

– تومان: از ترکی به معنای هزار گرفته شده است. هر تومان ده قران است.

– آقچه: اخچه، اقچه: سکه‌ی زر یا سیم. در نوشته‌های عبید زاکانی با این واژه برای پول برمی‌خوریم.

(برگرفته از فرهنگ دهخدا)

عروس یا اروس؟

منتشرشده: سپتامبر 14, 2010 در ریشه‌شناسی, زبان

چهارشنبه ۲۴/شهریور/۱۳۸۹ – ۱۵/سپتامبر/۲۰۱۰

در مینوی خرد فصل ۶۱ پاره‌ی ۲۴ آمده : «اسپ اَلوس اسپان رَت» یعنی «اسب سپید رَد [=سالار] اسپان است». (مینوی خرد، وست، ص ۵۵)

پاره‌ی ۶۴ از فصل ۲۴ کتاب «بُندَهِش» درباره‌ی ردان یا سالاران هر چیز سخن رفته و می‌گوید: «فَرتُم اسپ، (سوسیا) اَلوس، زَرت گوش، شیت ورس، سپیت چشم پوست، فراچ تاشیت، آن هست اسپان رت» یعنی «نخستین یا برترین اسب، اسب سپید رنگ و زردگوش و درخشان موی، و سفید پلک چشم، و خوب ساخته شده (خوش‌تراش) است. همان است که سالار اسپان است». (بندهشن، یوستی، ص ۵۷)

در نوروزنامه‌ی خیام درباره‌ی اسب آمده: «و گویند آن فرشته که گردونه‌ی آفتاب کشد به صورت اسبی است الوس نام …» «اما الوس آن اسب است که گویند آسمان کشد و گویند دوربین بود و از دورجای بانگ سُم اسبان شنوَد و به سختی شکیبا بود…» «گویند هر اسبی که رنگ او رنگ مرغان بود، خاصه سپید آن، بهتر و شایسته‌تر بود…» باز در نوروزنامه در ردیف نام‌های اسپان به زبان پارسی چنین آمده: «الوس، چرمه، سرخ چرمه …» (نوروزنامه‌ی خیام، مجتبا مینوی، چاپ ۱۳۱۲، ص ۵۱ و ۵۲ و ۱۰۴)

واژه‌ی الوس که نام اسب پنداشته شده درست نیست. موردهای آورده شده از مینوی خرد و بندهش به خوبی گویا است که الوس صفت است به معنای سپید. الوس یا اروس در پهلوی برابر است با واژه‌ی اوستایی ائوروشه (aurusha) که به همین معنا است. در سانسکریت اروسه (arusa) به معنی سرخ‌فام آمده است. در اوستا ائوروش و در نوشته‌های پهلوی الوس (اروس ) بسیار به کار رفته و در همه جا هم‌معنای سپیته (spita) اوستایی و سپیت (spit) پهلوی و سپید در پارسی دری است. همچنین در اوستا به واژه‌ی ائوروشه‌اسپه (aurushaspa) مرکب از دو بخش ائوروشه + اسپه برمی‌خوریم که به معنی «دارنده‌ی اسپ سپید» و این صفتی است که برای ایزد مهر آورده شده است. و این همان چیزی است که خیام در نوروزنامه تکرار کرده است. در گویش‌ها و زبان‌های دیگر ایرانی مانند لری عروس را آروس می‌گویند که همان الوس/اروس است.

واژه‌ی اروس وارد زبان عربی شده و به شکل «عروس» درآمده و جمع آن نیز «عرائس» شده است که به معنای زیبا و برگزیده و دلپسند هم است، مانند «عرائس الکلام» یعنی زیباترین و دلکش‌ترین سخنان. امروزه نیز در زبان گفتار به هر چیز زیبا و پسندیده و دل‌انگیز «عروس» گفته می‌شود: «ماشین خریده [مثل] عروس!»

پی‌نوشت:
با سپاس از آقا/خانم ادب‌دوست که در بخش نظرها «خسر» [= خُسوره] را یادآوری کرد. من پیشتر هم جستاری درباره‌ی نام بستگان در زبان پارسی نوشته‌ام که به واژه‌های همانند پرداخته‌ام.

جالب آن که خسوره (به معنای پدرزن یا پدرشوهر) را امروزه در اصفهان «خارسو» می‌گویند و برخی به اشتباه برای آن ریشه‌شناسی هم ساخته‌اند و آن را «خارِ چشم»!! معنا کرده‌اند. گویا دل خوشی از این شخص نداشته‌اند! 🙂

پی‌نوشت ۲:
با سپاس از فرهاد که یادآوری کرد که در اصفهان خشو (به معنای مادرزن یا مادرشوهر) را خارسو می‌گویند نه خسو (پدرزن یا پدرشوهر) را و کاربردش هم کم شده است.

اما توضیح دوم بر پایه‌ی پیام آذر درباره‌ی ارتباط اَروس پارسی و اِروس یونانی است که نوشتم ربطی به هم ندارند. اما همان گونه که آقا/خانم ادب‌دوست اشاره کرده نزدیک‌ترین واژه‌ی غیرایرانی به اَروس پارسی واژه‌ی Albus (البوس) لاتین به معنای سپید است. واژه‌های دیگر مربوط به البوس عبارتند از:
– album: آلبوم به معنای دفتر سپید
– albumen: سپیده‌ی تخم مرغ
– albumin: آلبومین پروتینی است که در سپیده‌ی تخم مرغ و شیر یافت می‌شود.
– albino که برابر پارسی آن «زال» یا «پیرزاد» است یعنی کسی که با موهای سپید زاییده شده و پوستش رنگدانه ندارد و سپیدی چشمانش صورتی است.
– albinism: بیماری زالی یا پیرزادی
– alb جامه‌ی سپیدی که کشیشان در کلیسا می‌پوشند