بایگانیِ اکتبر, 2007

هرودوت

منتشرشده: اکتبر 31, 2007 در هخامنشیان, تاريخ باستان

چهارشنبه ٩/آبان/١٣٨۶ – ٣١/اکتبر/٢٠٠٧

هرودوت با استفاده از موقعیت‌اش به عنوان یک تبعه‌ی پارسی در سراسر شاهنشاهی هخامنشی سفرهای دور و دراز کرد.

در مصر لباس عجیب، خوراک، رسم‌ها، و دین مصری را، که اغلب درست وارونه‌ی یونانی بود، با دقت یادداشت نمود. پزشکان ویژه‌کار برای او تازگی داشتند.

هرودوت دیگر نمی‌توانست از برتری یونانی بر بربرها خودستایی کند. او در شگفت آمد وقتی که دریافت مصری‌ها در واقع همه‌ی بیگانگانی را که نمی‌توانستند به زبان آنان سخن بگویند ”بربری“ می‌خواندند! او نمی‌توانست در این باره پرخاش کند.

پیش از کشورگشایی پارسی، یونانی‌های یونیه به درون شاهنشاهی لیدیه درآورده شدند … داستان‌های معروفی که یونانیان از خود درمی‌آوردند که نشان بدهند که پادشاهان مستبد شرقی همیشه بدکردار و خرفت هستند. (فصل ٢٣)

در آتن، اناکساگوراس [Anaxagoras] می‌آموخت که گردون از ذره‌های ریز هم‌جنس درست شده است. … او به گفته‌های خود افزود که ماه نورش را از خورشید می‌گیرد. خورشید یک پارچه فلز داغ سرخ شده است که از پلپونس [Peloponnese = بخشی در جنوب یونان] هم بزرگ‌تر است. این‌ها برای آتنی‌های خرافاتی افزون از اندازه بود. در همان هنگام که هرودوت در آتن با خوشامد پذیرفته شده و دولت به او داشنی داده بود،‌ اناکساگوراس به جرم بی‌دینی برای آموختن ستاره‌شناسی – و برای طرفداری از پارسیان [به اصطلاح Medism = حمایت از مادها = ایرانیان]- به دادرسی فراخوانده شد و از ترس جان خود گریخت. (فصل ٢۴)

برگرفته از کتاب «تاریخ شاهنشاهی هخامنشیان» نوشته‏ی ا.ت. اومستد، برگردان دکتر محمد مقدم، ١٣۴٠ خ.، تهران
The History of the Persian Empire, A. T. Olmstead, 1948, University of Chicago
(ویراست سال ١٩۵٩ م./ ١٣٣٨ خ.)

«تواریخ» هرودوت در واقع افسانه دروغ و غرض‌ورزانه‌اى است که به منظور خدمت به تبلیغات آتن در عصر پریکلس [Pericles] براى خوشایند و روحیه‌بخشى به آتنی‌ها و کمک به ایشان در تسلط بر سایر دولت-شهرهاى یونانی نوشته شده (و من مى‌افزایم که هدف‌هاى شخصى هرودوت براى کسب جایزه‌ی نقدى به مقدار ده تالان طلا معادل با ۶۰ هزار فرانک طلا و نیز کسب مقام شهروندى آتن نیز در این امر دخیل بوده‌اند که البته هرودوت در اولی کامیاب و در دومى ناکام مى‌ماند).

از مستندات امیرمهدى بدیع مى‌آموزیم که بزرگ‌ترین و بی‌غرض‌ترین تاریخ‌نویس عصر هرودوت، یعنی توسیدید، اصلاً او را به عنوان مورخ قبول ندارد، ارسطو او را افسانه‌پرداز مى‌نامد و پلوتارک کتابی به نام «درباره‌ی بدنهادى هرودوت» مى‌نویسد تا ثابت کند که هرودوت درباره‌ی تمام شهرهاى دیگر یونانی که مخالف آتن بوده‌اند (از جمله ایالت بئوسى به مرکزیت تِبِس (تب) که زادگاه پلوتارک بوده) آشکارا و عمداً دروغ گفته است. گرچه جابه جا مى‌افزاید که به مسئله‌ی «بربرها» (یعنی ایرانیان) کارى ندارد و در مورد ایرانیان، خود همان یاوه‌هاى هرودوت را تکرار می‌کند.

برگرفته از وبلاگ روزنامک

Advertisements

سه‌شنبه ٨/آبان/١٣٨۶ – ٣٠/اکتبر/٢٠٠٧

در کتاب «ایران در زمان ساسانیان» نوشته‌ی استاد «آرتور کریستن‌سن» که زنده‌یاد رشید یاسمی به سال ١٣١٧ آن را به پارسی برگردانده بخشی هست با عنوان منابع تاریخی و مدنی زمان ساسانیان.

این منبع‌ها عبارتند از:
– سنگ‏نبشته‌ها، سکه‌ها، مهرها
– نوشته‌های دینی مانند: اوستا (در ٢١ نسک یا جلد)، زند (تفسیر اوستا)، پازند (تفسیر زند به پهلوی یا پارسی ساسانی)، دین‌کرد (به معنای کارهای دینی)، داذستان مینوگی خرذ یا مینویی خرد (عقل آسمانی)، ارداویراز نامگ (گاه: ارداویراف نامه)، بُندهِشن (داستان آفرینش)
– غیردینی مانند: ماذیگان هزار داذستان (گزارش هزار فتوای قضایی)، خسرو کواذان و ریذگی (خسرو پسر قباد و یک بنده)، کارنامگ اردشیر پاپکان، ماذیگان چترنگ (گزارش بازی شترنج)، شهرستان‌های ایران‌شهر.

دربار ساسانیان نیز مانند زمان هخامنشیان سال‌نامه‌های رسمی داشت. گمان می‌رود نویسنده یا نویسندگان «خوذای‌نامگ» از این سال‌نامه‌ها بهره برده‌اند. از جمله ترجمه‌های عربی این خوذای نامگ به دست عبدالله ابن مقفع انجام شد. (وی پیش از مسلمان شدن روزبه پسر دادُویه نام داشت.) ابن مقفع نام «سِیَر الملوک العجم» (کارنامه‌ی شاهان ایرانی) را بر ترجمه‌ی خویش نهاد. که در پارسی به شاهنامه معروف شد. به احتمال زیاد بعدها فردوسی از ترجمه‌ی پارسی کتاب ابن مقفع برای سرودن شاه‌نامه‌ی خویش استفاده کرد.

کتاب دیگر «آیین‌نامگ» نام داشت که به قول مسعودی، تاریخ‌نویس ایرانی سده‌ی چهارم خ.، «مرکب از چند هزار صفحه بود و نسخه‌ی کامل آن جز در نزد موبدان و سایر اشخاص صاحب قدرت به دست نمی‌آید». آیین نامگ خصوصیات تشکیلات دولت و جامعه‌ی ایران در زمان ساسانیان را در بر داشته و قواعد فن جهان‌داری را ذکر می‌کرده است.

«گاه‌نامگ» (گاه=تخت شاهی) یا فهرست بزرگان ساسانی که در آن نام و منصب همه‌ی بزرگان ایران به ترتیب مقامی که داشته‌اند ثبت شده بود.

«نامه‌ی تَنسَر به پادشاه طبرستان» یکی دیگر از مهم‌ترین سندهای مربوط به تشکیلات عهد ساسانیان است. تنسر همان کسی است که در زمان اردشیر یکم آیین زرتشتی را بازسازی کرد.

کتاب دیگری به نام «تاج‌نامگ» وجود داشته که حاوی صورت نطق‌ها و دستورهای و فرمان‌های شاهان ساسانی بوده است.

مسعودی می‌گوید در شهر استخر [=در نزدیکی تخت جمشید] پیش یکی از بزرگان فارس، «کتابی دیده است حاوی اغلب علوم ایرانیان با شرح تواریخ و ابنیه و مدت سلطنت پادشاهان» و به علاوه‌ی تصویر شاهنشاهان ساسانی. «رسم چنان بود که در روز وفات هر شهریاری، تصویر او را می‌کشیدند – چه پیر، چه جوان – و جامه‌ی رسمی و تاج و هیات محاسن و نشانه‌های چهره‌ی او را در آن نقش نشان می‌دادند.» آن گاه آن تصویر را در گنچ شاهی می‌سپردند «تا سیمای پادشاه مرده از خاطر آیندگان نرود.»

«مزدک‌نامگ» داستانی است درباره‌ی جنبش مزدک.

«وهرام چوبین نامگ» سرگذشت سردار نامی ایران بهرام چوبینه است که مدتی نیز پادشاه شد.

برخی از این کتاب‌ها را می‌توان در پایگاه اوستا: بایگانی زرتشتی یافت.

منابع پسااسلامی عبارتند از:
– تاریخ ابن قُتَیبه: نوشته‌ی ابن قتیبه (درگذشته ٨٨٩ م./٢۶٨ خ.) و نیز عیون الاخبار وی.
– «اخبار الطوال» نوشته‌ی دینوری (درگذشته ٨٩۵ م./٢٧۴ خ.)
– تاریخ یعقوبی: نیمه‌ی دوم سده‌ی ٩ م./٣ خ.
– تاریخ طبری: درگذشته ٩٢٣ م./٣٠١ خ.
– مُروج الذهب نوشته‌ی مسعودی (درگذشته ٩۵۶ م./٣٣۵ خ.)
– التنبیه و الاشراف نوشته‌ی مسعودی
– تاریخ بلعمی که ترجمه‌ی پارسی تاریخ طبری است (٩۶٣ م./٣۴٢ خ.)
– شاهنامه‌ی فردوسی (درگذشته حدود ١٠٢٠ م./٣٩٩ خ.)
– غُرَر اخبار الملوک نوشته‌ی ثعالبی (درگذشته ١٠٣٨ م./۴١٧ خ.)
– نهایة الارب فی الاخبار الفرس و العرب: نویسنده ناشناس. سده‌ی ١١ م./۴ خ.
– فارس نامه: ابن بلخی اوایل سده‌ی ١٢ م./۵ خ.

– منابع رومی، یونانی، ارمنی، سریانی، و بالاخره چینی.

سلطان محمود غزنوی

منتشرشده: اکتبر 29, 2007 در تاریخ میانی

دوشنبه ٧/آبان/١٣٨۶ – ٢٩/اکتبر/٢٠٠٧

محمود سبکتگین با بینشی قبیله‌ای به دین می‌نگریست و به شدت زیر تاثیر فقیهان عرب‌تبار خراسان بود. وی از سرسخت‌ترین دشمنان آزادی اندیشه بود و اسلام ایرانی را – که اسلام معتزلی و «اخوان الصفا»یی بود – خطرناک‌ترین دشمن اسلام می‌دانست.

حمله به سومنات – که مقدس‌ترین شهر هندوستان بود – و ویران کردن کامل شهر و معبد، کشتار همگانی بیش از پنجاه هزار تن از مردم شهر، و به غنیمت گرفتن ده‌ها میلیون درهم طلا و نقره در سال ۴۰۴ خ. / ١٠٢۴ م. را مورخان مسلمان با شور و شوق و خوشحالی فراوان ثبت کرده‌اند. سلطان محمود بت سومنات را در هم شکسته و پنجاه هزار تن از مردم شهر را از دم تیغ گذراند.
(Somnath در پارسی به صورت سومَنات خوانده می‏شود)

این هم گزارش سلطان محمود غزنوی به خلیفه‌ی بغداد از یکی از لشکرکشی‌هایش به هندوستان:

غلامتان روز شنبه ١٣ جمادی الثانی سال ٩ [از سلطنت محمود = ١٠ آبان ٣٩٧ خ] با دلی مالامال از شوق شهادت و جانی مشتاق به وصول به مقام شهدا حرکت کردم و دژها و باروهای بسیاری را گشودم. حدود بیست هزار تن از بت‏پرستان را مسلمان کردم. یک میلیون درهم پول نقره و سی حلقه فیل از آنها گرفتم و پنجاه هزار تن از آنها را کشتم.

غلامتان یک شهر را که دارای هزار کاخ عظیم و هزار بت‏خانه بود مورد حمله قرار دادم. بیش از هزار بت از نقره را برکنده و از آنها ٩٣ هزار و ٣٠٠ مثقال نقره به دست آوردم. بت بزرگی نیز در این شهر بود که آن جاهلان می‏گفتند سی صد هزار سال پیش ساخته شده است. ده هزار بت در پیرامون این بت قرار داده بودند. غلامتان این شهر را به کلی ویران کردم و مجاهدان اسلام در آن آتش افکندند و هیچ اثری از آبادی در آن برجا نماند. پس از فراغت ا ز حساب کردن اموالی که به دست آمده بود، مبلغ غنایم به بیست میلیون درهم، شمار اسیران به سی صد و پنجاه هزار تن، و شمار فیلان به سی صد و پنجاه و شش حلقه بالغ شد.

سلطان محمود غزنوی در ری به جنایت‌های فجیعی دست زد که شنیدن آن پشت هر انسان نیک‌اندیشی را خواهد لرزاند. او ده‌ها هزار تن را به اتهام رافضی بودن و معتزلی بودن و قرمطی بودن گرفته و قتل عام کرد یا زنده زنده به آتش کشید. تمام تاسیسات علمی ری را، که بازمانده‌ی دوران برمکیان بود و امیران دیلمی آنها را بازسازی کرده بودند، منهدم کرد. کتابخانه‌ی ری را، که ده‌ها هزار عنوان کتاب در زمینه‌های مختلف علمی داشت، ویران کرد.

این هم گزارش حمله به ری:

سلام بر سید و مولایمان امام امیرالمومنین «القادر بالله». غلامتان این نامه را در روز اول جمادی الثانی سال ٢٠ [از سلطنت محمود = دوم تیرماه ۴٠٨ خ] از اردوگاهش در کنار شهر ری به حضورتان می‌فرستد…..

روز دوشنبه ششم جمادی الاول پرچم‌های غلامتان به کنار دیواره‌های ری رسید. دیلمیان به گناه‌شان اعتراف نموده اقرار به کفر و رافضی بودن خودشان کردند. درباره‌ی آنان به آرای فقها مراجعه کردم. و اتفاق بر آن رفت که همه‌شان از طاعت بیرون شده و اهل فسادند و راه عناد در پیش گرفته‌اند…

یک ناحیه از سرزمین ری به قومی از مزدکیان اختصاص یافته بود. اینها تظاهر به مسلمانی می‌کردند و شهادتین می‏گفتند. ولی فاشافاش ترک نماز و روزه و زکات و غسل کرده بودند و گوشت مردار می‌خورند. حمایت از دین خدا اقتضا می‌کرد که اینها از باطنیه متمایز باشند. پس در کنار خیابان شهری که مدت‌ها آن را اشغال کرده و املاکش را میان خودشان قسمت کرده بودند بردار آویخته شدند. …

آنگاه به اندوخته‌های رستم دیلمی پرداختم و حدود ٥٠٠ هزار دینار جواهرات و ٢٣٠ هزار دینار نقدینه و ٣٠ هزار دینار زیورآلات طلا و ۵٣٠٠ دست رخت و معادل ٢٠ هزار دینار پارچه حاصل گردید. اعیان دیلمی ٢٠٠ هزار دینار پرداختند.

پنجاه بار شتر کتاب به خراسان حمل کردم ولی آنچه از کتاب‌های معتزلی و فلاسفه و رافضی‌ها بود، چون که اصل بدعت بود، همه را در زیر دارهایی که اجسادشان بر آنها آویخته شده بود به آتش کشیدم.

در دوران تسلط او بر خراسان، بخش بزرگ دانشمندان و فرزانگانی که در عهد سامانی در مدرسه‌های نیشابور و بخارا تحصیل کرده بودند به درون ایران گریختند. شخصیت‌های بزرگی از جمله بوعلی سینا به اتهام کافر بودن مورد تعقیب او بودند. بوعلی رباعی معروف خود را به همین خاطر سروده که:

کفر چو منی گزاف و آسان نبُوَد ——– محکمتر از ایمان من ایمان نبود
در دهر چو من یکی و آن هم کافر؟ ——– پس در همه دهر یک مسلمان نبود

کتابخانه‌ی نیشابور در عهد سامانی یکی از بزرگترین کتابخانه‌های ایران – و شاید جهان – بود و ده‌ها هزار جلد کتاب در آن نگهداری می‌شد. پس از به قدرت رسیدن سلطان محمود غزنوی، دیگر خبری از آن نیست. به نظر می‌رسد که – همان طور که در گزارش بالا نابودسازی کتابخانه‌ی ری را خواندیم – کتابخانه‌ی نیشابور نیز به دست محمود و به فتوای فقیهان عرب‌تبار خراسان نابود شده باشد.

برگرفته از بخش غزنویان در تاریخ ایران نوشته‌ی دکتر امیرحسین خنجی.

سلطان محمود به شاعران مداح خود بذل و بخشش‌های فراوانی می‌کرد. خاقانی شروانی درباره‌ی عنصری، شاعر دربار سلطان محمود، می‌گوید:

به ده بیت، صد بدره و برده یافت ———– ز یک فتح هندوستان عنصری
شنیدم که از نقره زد دیگدان ————- ز زر ساخت آلات خوان عنصری

بدره: کیسه‌ای که در آن سکه‌ها (ی زر و نقره) نگه می‌داشتند
خوان: سفره

کتاب مزدک

منتشرشده: اکتبر 28, 2007 در كتاب, تاريخ باستان, ساسانیان

یک‌شنبه ۶/آبان/١٣٨۶ – ٢٨/اکتبر/٢٠٠٧

در دهه‏ی ١٣۶٠ خ. کتابی خواندم به نام «مزدک» با اين مشخصات:


نام کتاب: مزدک
نويسنده: موريس سيماشکو (Moris Simashko يا Maurice Simachko)
سال نگارش: ١٩٧٠ م.
ترجمه‏ی فرانسه: نشر گالیمار (Gallimard)، ١٩٧٣ م./١٣۵٢ خ.
ترجمه‏ی پارسی: سهراب دهخدا
سال نشر: ١٣۶١ خ./١٩٨٢ م. (چاپ دوم: ١٣۶۶)
ناشر: نشر الموت

این کتاب رمانی تاريخی است كه از سه بخش تشكيل شده كه به شكل‏گيری، اوج، و شكست جنبش برابری‌خواهانه‌ی مزدک در زمان قباد شاه ساسانی می‌پردازد:
بخش یکم: مزدک (١١ قسمت)
بخش دوم: درست دینان (١٧ قسمت)
بخش سوم: مزدک‌های دروغین (١٢ قسمت)

شخصيت اصلی داستان دبير [=كارمند اداری]ی ايرانی یهودی است به نام «آورام» كه از دست اندركاران گردآوری خدای‌نامگ می‏شود. خدای‌نامگ همان کتابی است كه بعدها از سرچشمه‌های شاهنامه‌ی فردوسی شد. در خلال داستان، با شرايط زندگی و اجتماعی و تاریخی ايران ساسانی آشنا می‌شويم.

کتاب در اصل به روسی نوشته شده و ترجمه‏ی پارسی از روی ترجمه‌ی فرانسه‌ی آن است. مترجم فرانسه در پانويس چند مورد را يادآور شده است:
قزاق، كازاخ: کی ساک، کی ساکا = سکاهای کیانی يا سکاهای زير فرمان شاه. (ص ٢١۵)
قبچاق: کی پچاک = خنجرهای شاه (ص ٢٢۴)
کی‌يف: شهر کی = شهر شاه (ص ٣٢۴)
کلزوم: قُلزم = دریای سرخ (ص ٣١۴)

موريس سيماشكو اهل كازاخستان (قزاقستان) و گويا یهودی بوده است. بر اساس نوشته‏ی این پايگاه قزاقی، اگر وی زنده بود در سال ٢٠٠۴ مردی هشتاد ساله می‏بود. بنابراين سال تولد وی بايد ١٩٢۴ م./١٣٠٣ خ. بوده باشد. اين هم تصويری از موريس سيماشكو بر ديوار.

رقص و موسیقی تاجیک

منتشرشده: اکتبر 27, 2007 در موسیقی

شنبه ۵/آبان/١٣٨۶ – ٢٧/اکتبر/٢٠٠٧

کولاب از شهرهای قدیمی بدخشان یا تاجیکستان امروز است. کولاب به معنای جای گودی است که آب جمع شود و هم معنای تالاب. نام قدیمی‏تر آن ختلان (Khatlan) است. البته امروزه ختلان نام استان و کولاب نام شهری در این استان است.

وقتی در سال ١٩١ هجری سردار عرب، اسد ابن عبدالله قسری از خراسان به جنگ ختلان رفت کاری از پیش نبرد و پس از رنج‏های فراوان شکسته و ناکام برگشت. کودکان بلخ این شعر را می‏خواندند:

از ختلان آمدیه ———- برو تباه آمدیه
آباره باز آمدیه ——– خشک و نزار آمدیه
[آباره=آواره]

این شعر جزو قدیمی‏ترین شعرهای ثبت شده‏ی زبان پارسی پس از اسلام است.

این هم قطعه فیلمی از رقص و آواز فرح‏بخش و پرشور ایرانیان تاجیک در شهر کولاب به مناسبت نوروز.

نوروز نو، سال نو، کار نو آمد ——- در کشور دلپذیر فرح بار نو آمد
دوشیزه بر تن پیرهن تازه‏تر گیرد ——- بلبل به نوای گل و گلزار نو آمد

اجرای زنده‏ی موسیقی در شهر دوشنبه پایتخت تاجیکستان در نوروز ١٣٨۶ / مارچ ٢٠٠٧
بخش یکم
بخش دوم

این هم ترانه‏ای از فرزانه خورشید خواننده‏ی نسل جوان تاجیک.

در این نشانی می‏توان موسیقی و نماهنگ‏های تاجیک بیشتری دید. نیز در کنار هر یک از نماهنگ‏های بالا فیلم‏های مربوط را نیز می‏توان انتخاب کرد.

رقص گرجی

منتشرشده: اکتبر 26, 2007 در موسیقی

جمعه ۴/آبان/١٣٨۶ – ٢۶/اکتبر/٢٠٠٧

چند ماه پیش پیوندی به فیلمی در پایگاه یوتوب به دستم رسید از یک رقص گرجی به نام «عجمتی» (Ajamti = عجمی = ایرانی) که ریشه‏ای ایرانی داشته و لباس آنان شبیه سوارکاران ایرانی زمان ساسانی است.

گفتگوی خسرو و فرهاد

منتشرشده: اکتبر 24, 2007 در نظامی گنجه ای, ادبيات

چهارشنبه ٢/آبان/١٣٨۶ – ٢۴/اکتبر/٢٠٠٧

نظام الدین الیاس پسر یوسف پسر زکی پسر موید مشهور به نظامی گنجوی از بزرگترین فرزانگان، شاعران، سخنوران و داستان‏سرایان زبان پارسی است. زادگاه وی شهر گنجه بود که در اران از بخش‌های قدیمی ایران قرار داشت و امروزه بخشی از جمهوری آذربایجان است. شاهکار او به نام «پنج گنج» یا خمسه شناخته می‏شود و تشکیل شده از پنج کتاب به نام‏های مخزن الاسرار، خسرو و شیرین، لیلی و مجنون، هفت پیکر، و اسکندرنامه. اسکندرنامه خود از دو بخش به نام‏های اقبال‏نامه و شرف‌نامه تشکیل شده است. شاعران بزرگ دیگری به تقلید وی به داستان‏سرایی پرداختند از جمله نورالدین عبدالرحمان جامی (هفت اورنگ) و امیر خسرو دهلوی.

جوزف استالین، دیکتاتور مشهور گرجی‏تبار شوروی، در اقدامی در راستای سیاست‏های استعماری و تفرقه‏اندازانه، هزار سال پس از مرگ نظامی، او را شاعری ترک خواند! و امروزه نیز پان‏ترک‏گرایان پس از سال‏ها جستجو بالاخره یک بیت مسخره به او نسبت داده‏اند تا به خیال خود او را ترک سازند:

پدر بر پدر مر مرا ترک بود ———— ز فرزانگی هر یکی گرگ بود!

اما نظامی خود در دیباچه‏ی کتاب «لیلی و مجنون» چنین از نسب خود یاد می‏کند:

گر شد پدرم به سنت جد ———– یوسف پسر زکی موید
گر مادر من «رئیسه» کرد ———– مادر صفتانه پیش من مُرد
گر «خواجه عمر» که خال من بود —— خالی شدنش وبال من بود

و در دیباچه‏ی کتاب «هفت پیکر» با افتخار می‏سراید:

همه عالم تن است و ایران دل ——– نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد ——– دل ز تن به بود، یقین باشد

بگذریم……

یکی از زیباترین نمونه‏های صنعت گفتگو در شعر پارسی از نظامی گنجوی در کتاب خسرو و شیرین است که در آن خسرو و فرهاد به گفتگو می‏پردازند.

نخستین بار گفتش کز کجایی؟ —————- بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟ ———- بگفت انُده خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست ———— بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟ ———- بگفت از دل تو می‌گویی، من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟ ———- بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟ ————- بگفت آری چو خواب آید، کجا خواب؟
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟ ————- بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش؟ ————— بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟ ———— بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ؟ ————- بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
بگفتا گر نیابی سوی او راه؟ ————- بگفت از دور شاید دید در ماه
بگفتا دوری از مه نیست در خور ———– بگفت آشفته از مه دور بهتر
بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟ ————- بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفتا گر به سر یابیش خوشنود؟ ———– بگفت از گردن این وام افکنم زود
بگفتا دوستیش از طبع بگذار ————– بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفت آسوده شو که این کار خام است ——- بگفت آسودگی بر من حرام است
بگفتا رو صبوری کن درین درد ————- بگفت از جان صبوری چون توان کرد؟
بگفت از صبر کردن کس خجل نیست ———— بگفت این دل تواند کرد، دل نیست
بگفت از عشق کارت سخت زار است ———– بگفت از عاشقی خوشتر چه کار است؟
بگفتا جان مده، بس دل که با اوست ——– بگفتا دشمنند این هر دو بی دوست
بگفتا در غمش می‌ترسی از کس؟ ————- بگفت از محنت هجران او بس
بگفتا هیچ هم خوابیت باید؟ ————– بگفت ار من نباشم نیز شاید
بگفتا چونی از عشق جمالش؟ ————– بگفت آن کس نداند جز خیالش
بگفت از دل جدا کن عشق شیرین ———— بگفتا چون زیم بی جان شیرین؟
بگفت او آن من شد، زو مکن یاد ———- بگفت این کی کند بیچاره فرهاد؟
بگفت ار من کنم در وی نگاهی؟ ———– بگفت آفاق را سوزم به آهی
چو عاجز گشت خسرو در جوابش ————- نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی ———— ندیدم کس بدین حاضر جوابی
به زر دیدم که با او بر نیایم ———– چو زرش نیز بر سنگ آزمایم
گشاد آنگه زبان چون تیغ پولاد ———– فکند الماس را بر سنگ بنیاد
که ما را هست کوهی بر گذرگاه ———– که مشکل می‌توان کردن بدو راه
میان کوه راهی کند باید ————— چنانک آمد شد ما را بشاید
بدین تدبیر کس را دسترس نیست ———— که کار تست و کار هیچ کس نیست
به حق حرمت شیرین دلبند —————- کز این بهتر ندانم خورد سوگند
که با من سر بدین حاجت در آری ——— چو حاجتمندم این حاجت برآری
جوابش داد مرد آهنین چنگ ————— که بردارم ز راه خسرو این سنگ
به شرط آن که خدمت کرده باشم ———- چنین شرطی به جای آورده باشم
دل خسرو رضای من بجوید —————- به ترک شکر شیرین بگوید
چنان در خشم شد خسرو ز فرهاد ——— که حلقش خواست آزردن به پولاد