بایگانیِ اکتبر, 2007

هرودوت

منتشرشده: اکتبر 31, 2007 در هخامنشیان, تاريخ باستان

چهارشنبه ٩/آبان/١٣٨۶ – ٣١/اکتبر/٢٠٠٧

هرودوت با استفاده از موقعیت‌اش به عنوان یک تبعه‌ی پارسی در سراسر شاهنشاهی هخامنشی سفرهای دور و دراز کرد.

در مصر لباس عجیب، خوراک، رسم‌ها، و دین مصری را، که اغلب درست وارونه‌ی یونانی بود، با دقت یادداشت نمود. پزشکان ویژه‌کار برای او تازگی داشتند.

هرودوت دیگر نمی‌توانست از برتری یونانی بر بربرها خودستایی کند. او در شگفت آمد وقتی که دریافت مصری‌ها در واقع همه‌ی بیگانگانی را که نمی‌توانستند به زبان آنان سخن بگویند ”بربری“ می‌خواندند! او نمی‌توانست در این باره پرخاش کند.

پیش از کشورگشایی پارسی، یونانی‌های یونیه به درون شاهنشاهی لیدیه درآورده شدند … داستان‌های معروفی که یونانیان از خود درمی‌آوردند که نشان بدهند که پادشاهان مستبد شرقی همیشه بدکردار و خرفت هستند. (فصل ٢٣)

در آتن، اناکساگوراس [Anaxagoras] می‌آموخت که گردون از ذره‌های ریز هم‌جنس درست شده است. … او به گفته‌های خود افزود که ماه نورش را از خورشید می‌گیرد. خورشید یک پارچه فلز داغ سرخ شده است که از پلپونس [Peloponnese = بخشی در جنوب یونان] هم بزرگ‌تر است. این‌ها برای آتنی‌های خرافاتی افزون از اندازه بود. در همان هنگام که هرودوت در آتن با خوشامد پذیرفته شده و دولت به او داشنی داده بود،‌ اناکساگوراس به جرم بی‌دینی برای آموختن ستاره‌شناسی – و برای طرفداری از پارسیان [به اصطلاح Medism = حمایت از مادها = ایرانیان]- به دادرسی فراخوانده شد و از ترس جان خود گریخت. (فصل ٢۴)

برگرفته از کتاب «تاریخ شاهنشاهی هخامنشیان» نوشته‏ی ا.ت. اومستد، برگردان دکتر محمد مقدم، ١٣۴٠ خ.، تهران
The History of the Persian Empire, A. T. Olmstead, 1948, University of Chicago
(ویراست سال ١٩۵٩ م./ ١٣٣٨ خ.)

«تواریخ» هرودوت در واقع افسانه دروغ و غرض‌ورزانه‌اى است که به منظور خدمت به تبلیغات آتن در عصر پریکلس [Pericles] براى خوشایند و روحیه‌بخشى به آتنی‌ها و کمک به ایشان در تسلط بر سایر دولت-شهرهاى یونانی نوشته شده (و من مى‌افزایم که هدف‌هاى شخصى هرودوت براى کسب جایزه‌ی نقدى به مقدار ده تالان طلا معادل با ۶۰ هزار فرانک طلا و نیز کسب مقام شهروندى آتن نیز در این امر دخیل بوده‌اند که البته هرودوت در اولی کامیاب و در دومى ناکام مى‌ماند).

از مستندات امیرمهدى بدیع مى‌آموزیم که بزرگ‌ترین و بی‌غرض‌ترین تاریخ‌نویس عصر هرودوت، یعنی توسیدید، اصلاً او را به عنوان مورخ قبول ندارد، ارسطو او را افسانه‌پرداز مى‌نامد و پلوتارک کتابی به نام «درباره‌ی بدنهادى هرودوت» مى‌نویسد تا ثابت کند که هرودوت درباره‌ی تمام شهرهاى دیگر یونانی که مخالف آتن بوده‌اند (از جمله ایالت بئوسى به مرکزیت تِبِس (تب) که زادگاه پلوتارک بوده) آشکارا و عمداً دروغ گفته است. گرچه جابه جا مى‌افزاید که به مسئله‌ی «بربرها» (یعنی ایرانیان) کارى ندارد و در مورد ایرانیان، خود همان یاوه‌هاى هرودوت را تکرار می‌کند.

برگرفته از وبلاگ روزنامک

سه‌شنبه ٨/آبان/١٣٨۶ – ٣٠/اکتبر/٢٠٠٧

در کتاب «ایران در زمان ساسانیان» نوشته‌ی استاد «آرتور کریستن‌سن» که زنده‌یاد رشید یاسمی به سال ١٣١٧ آن را به پارسی برگردانده بخشی هست با عنوان منابع تاریخی و مدنی زمان ساسانیان.

این منبع‌ها عبارتند از:
– سنگ‏نبشته‌ها، سکه‌ها، مهرها
– نوشته‌های دینی مانند: اوستا (در ٢١ نسک یا جلد)، زند (تفسیر اوستا)، پازند (تفسیر زند به پهلوی یا پارسی ساسانی)، دین‌کرد (به معنای کارهای دینی)، داذستان مینوگی خرذ یا مینویی خرد (عقل آسمانی)، ارداویراز نامگ (گاه: ارداویراف نامه)، بُندهِشن (داستان آفرینش)
– غیردینی مانند: ماذیگان هزار داذستان (گزارش هزار فتوای قضایی)، خسرو کواذان و ریذگی (خسرو پسر قباد و یک بنده)، کارنامگ اردشیر پاپکان، ماذیگان چترنگ (گزارش بازی شترنج)، شهرستان‌های ایران‌شهر.

دربار ساسانیان نیز مانند زمان هخامنشیان سال‌نامه‌های رسمی داشت. گمان می‌رود نویسنده یا نویسندگان «خوذای‌نامگ» از این سال‌نامه‌ها بهره برده‌اند. از جمله ترجمه‌های عربی این خوذای نامگ به دست عبدالله ابن مقفع انجام شد. (وی پیش از مسلمان شدن روزبه پسر دادُویه نام داشت.) ابن مقفع نام «سِیَر الملوک العجم» (کارنامه‌ی شاهان ایرانی) را بر ترجمه‌ی خویش نهاد. که در پارسی به شاهنامه معروف شد. به احتمال زیاد بعدها فردوسی از ترجمه‌ی پارسی کتاب ابن مقفع برای سرودن شاه‌نامه‌ی خویش استفاده کرد.

کتاب دیگر «آیین‌نامگ» نام داشت که به قول مسعودی، تاریخ‌نویس ایرانی سده‌ی چهارم خ.، «مرکب از چند هزار صفحه بود و نسخه‌ی کامل آن جز در نزد موبدان و سایر اشخاص صاحب قدرت به دست نمی‌آید». آیین نامگ خصوصیات تشکیلات دولت و جامعه‌ی ایران در زمان ساسانیان را در بر داشته و قواعد فن جهان‌داری را ذکر می‌کرده است.

«گاه‌نامگ» (گاه=تخت شاهی) یا فهرست بزرگان ساسانی که در آن نام و منصب همه‌ی بزرگان ایران به ترتیب مقامی که داشته‌اند ثبت شده بود.

«نامه‌ی تَنسَر به پادشاه طبرستان» یکی دیگر از مهم‌ترین سندهای مربوط به تشکیلات عهد ساسانیان است. تنسر همان کسی است که در زمان اردشیر یکم آیین زرتشتی را بازسازی کرد.

کتاب دیگری به نام «تاج‌نامگ» وجود داشته که حاوی صورت نطق‌ها و دستورهای و فرمان‌های شاهان ساسانی بوده است.

مسعودی می‌گوید در شهر استخر [=در نزدیکی تخت جمشید] پیش یکی از بزرگان فارس، «کتابی دیده است حاوی اغلب علوم ایرانیان با شرح تواریخ و ابنیه و مدت سلطنت پادشاهان» و به علاوه‌ی تصویر شاهنشاهان ساسانی. «رسم چنان بود که در روز وفات هر شهریاری، تصویر او را می‌کشیدند – چه پیر، چه جوان – و جامه‌ی رسمی و تاج و هیات محاسن و نشانه‌های چهره‌ی او را در آن نقش نشان می‌دادند.» آن گاه آن تصویر را در گنچ شاهی می‌سپردند «تا سیمای پادشاه مرده از خاطر آیندگان نرود.»

«مزدک‌نامگ» داستانی است درباره‌ی جنبش مزدک.

«وهرام چوبین نامگ» سرگذشت سردار نامی ایران بهرام چوبینه است که مدتی نیز پادشاه شد.

برخی از این کتاب‌ها را می‌توان در پایگاه اوستا: بایگانی زرتشتی یافت.

منابع پسااسلامی عبارتند از:
– تاریخ ابن قُتَیبه: نوشته‌ی ابن قتیبه (درگذشته ٨٨٩ م./٢۶٨ خ.) و نیز عیون الاخبار وی.
– «اخبار الطوال» نوشته‌ی دینوری (درگذشته ٨٩۵ م./٢٧۴ خ.)
– تاریخ یعقوبی: نیمه‌ی دوم سده‌ی ٩ م./٣ خ.
– تاریخ طبری: درگذشته ٩٢٣ م./٣٠١ خ.
– مُروج الذهب نوشته‌ی مسعودی (درگذشته ٩۵۶ م./٣٣۵ خ.)
– التنبیه و الاشراف نوشته‌ی مسعودی
– تاریخ بلعمی که ترجمه‌ی پارسی تاریخ طبری است (٩۶٣ م./٣۴٢ خ.)
– شاهنامه‌ی فردوسی (درگذشته حدود ١٠٢٠ م./٣٩٩ خ.)
– غُرَر اخبار الملوک نوشته‌ی ثعالبی (درگذشته ١٠٣٨ م./۴١٧ خ.)
– نهایة الارب فی الاخبار الفرس و العرب: نویسنده ناشناس. سده‌ی ١١ م./۴ خ.
– فارس نامه: ابن بلخی اوایل سده‌ی ١٢ م./۵ خ.

– منابع رومی، یونانی، ارمنی، سریانی، و بالاخره چینی.

سلطان محمود غزنوی

منتشرشده: اکتبر 29, 2007 در تاریخ میانی

دوشنبه ٧/آبان/١٣٨۶ – ٢٩/اکتبر/٢٠٠٧

محمود سبکتگین با بینشی قبیله‌ای به دین می‌نگریست و به شدت زیر تاثیر فقیهان عرب‌تبار خراسان بود. وی از سرسخت‌ترین دشمنان آزادی اندیشه بود و اسلام ایرانی را – که اسلام معتزلی و «اخوان الصفا»یی بود – خطرناک‌ترین دشمن اسلام می‌دانست.

حمله به سومنات – که مقدس‌ترین شهر هندوستان بود – و ویران کردن کامل شهر و معبد، کشتار همگانی بیش از پنجاه هزار تن از مردم شهر، و به غنیمت گرفتن ده‌ها میلیون درهم طلا و نقره در سال ۴۰۴ خ. / ١٠٢۴ م. را مورخان مسلمان با شور و شوق و خوشحالی فراوان ثبت کرده‌اند. سلطان محمود بت سومنات را در هم شکسته و پنجاه هزار تن از مردم شهر را از دم تیغ گذراند.
(Somnath در پارسی به صورت سومَنات خوانده می‏شود)

این هم گزارش سلطان محمود غزنوی به خلیفه‌ی بغداد از یکی از لشکرکشی‌هایش به هندوستان:

غلامتان روز شنبه ١٣ جمادی الثانی سال ٩ [از سلطنت محمود = ١٠ آبان ٣٩٧ خ] با دلی مالامال از شوق شهادت و جانی مشتاق به وصول به مقام شهدا حرکت کردم و دژها و باروهای بسیاری را گشودم. حدود بیست هزار تن از بت‏پرستان را مسلمان کردم. یک میلیون درهم پول نقره و سی حلقه فیل از آنها گرفتم و پنجاه هزار تن از آنها را کشتم.

غلامتان یک شهر را که دارای هزار کاخ عظیم و هزار بت‏خانه بود مورد حمله قرار دادم. بیش از هزار بت از نقره را برکنده و از آنها ٩٣ هزار و ٣٠٠ مثقال نقره به دست آوردم. بت بزرگی نیز در این شهر بود که آن جاهلان می‏گفتند سی صد هزار سال پیش ساخته شده است. ده هزار بت در پیرامون این بت قرار داده بودند. غلامتان این شهر را به کلی ویران کردم و مجاهدان اسلام در آن آتش افکندند و هیچ اثری از آبادی در آن برجا نماند. پس از فراغت ا ز حساب کردن اموالی که به دست آمده بود، مبلغ غنایم به بیست میلیون درهم، شمار اسیران به سی صد و پنجاه هزار تن، و شمار فیلان به سی صد و پنجاه و شش حلقه بالغ شد.

سلطان محمود غزنوی در ری به جنایت‌های فجیعی دست زد که شنیدن آن پشت هر انسان نیک‌اندیشی را خواهد لرزاند. او ده‌ها هزار تن را به اتهام رافضی بودن و معتزلی بودن و قرمطی بودن گرفته و قتل عام کرد یا زنده زنده به آتش کشید. تمام تاسیسات علمی ری را، که بازمانده‌ی دوران برمکیان بود و امیران دیلمی آنها را بازسازی کرده بودند، منهدم کرد. کتابخانه‌ی ری را، که ده‌ها هزار عنوان کتاب در زمینه‌های مختلف علمی داشت، ویران کرد.

این هم گزارش حمله به ری:

سلام بر سید و مولایمان امام امیرالمومنین «القادر بالله». غلامتان این نامه را در روز اول جمادی الثانی سال ٢٠ [از سلطنت محمود = دوم تیرماه ۴٠٨ خ] از اردوگاهش در کنار شهر ری به حضورتان می‌فرستد…..

روز دوشنبه ششم جمادی الاول پرچم‌های غلامتان به کنار دیواره‌های ری رسید. دیلمیان به گناه‌شان اعتراف نموده اقرار به کفر و رافضی بودن خودشان کردند. درباره‌ی آنان به آرای فقها مراجعه کردم. و اتفاق بر آن رفت که همه‌شان از طاعت بیرون شده و اهل فسادند و راه عناد در پیش گرفته‌اند…

یک ناحیه از سرزمین ری به قومی از مزدکیان اختصاص یافته بود. اینها تظاهر به مسلمانی می‌کردند و شهادتین می‏گفتند. ولی فاشافاش ترک نماز و روزه و زکات و غسل کرده بودند و گوشت مردار می‌خورند. حمایت از دین خدا اقتضا می‌کرد که اینها از باطنیه متمایز باشند. پس در کنار خیابان شهری که مدت‌ها آن را اشغال کرده و املاکش را میان خودشان قسمت کرده بودند بردار آویخته شدند. …

آنگاه به اندوخته‌های رستم دیلمی پرداختم و حدود ٥٠٠ هزار دینار جواهرات و ٢٣٠ هزار دینار نقدینه و ٣٠ هزار دینار زیورآلات طلا و ۵٣٠٠ دست رخت و معادل ٢٠ هزار دینار پارچه حاصل گردید. اعیان دیلمی ٢٠٠ هزار دینار پرداختند.

پنجاه بار شتر کتاب به خراسان حمل کردم ولی آنچه از کتاب‌های معتزلی و فلاسفه و رافضی‌ها بود، چون که اصل بدعت بود، همه را در زیر دارهایی که اجسادشان بر آنها آویخته شده بود به آتش کشیدم.

در دوران تسلط او بر خراسان، بخش بزرگ دانشمندان و فرزانگانی که در عهد سامانی در مدرسه‌های نیشابور و بخارا تحصیل کرده بودند به درون ایران گریختند. شخصیت‌های بزرگی از جمله بوعلی سینا به اتهام کافر بودن مورد تعقیب او بودند. بوعلی رباعی معروف خود را به همین خاطر سروده که:

کفر چو منی گزاف و آسان نبُوَد ——– محکمتر از ایمان من ایمان نبود
در دهر چو من یکی و آن هم کافر؟ ——– پس در همه دهر یک مسلمان نبود

کتابخانه‌ی نیشابور در عهد سامانی یکی از بزرگترین کتابخانه‌های ایران – و شاید جهان – بود و ده‌ها هزار جلد کتاب در آن نگهداری می‌شد. پس از به قدرت رسیدن سلطان محمود غزنوی، دیگر خبری از آن نیست. به نظر می‌رسد که – همان طور که در گزارش بالا نابودسازی کتابخانه‌ی ری را خواندیم – کتابخانه‌ی نیشابور نیز به دست محمود و به فتوای فقیهان عرب‌تبار خراسان نابود شده باشد.

برگرفته از بخش غزنویان در تاریخ ایران نوشته‌ی دکتر امیرحسین خنجی.

سلطان محمود به شاعران مداح خود بذل و بخشش‌های فراوانی می‌کرد. خاقانی شروانی درباره‌ی عنصری، شاعر دربار سلطان محمود، می‌گوید:

به ده بیت، صد بدره و برده یافت ———– ز یک فتح هندوستان عنصری
شنیدم که از نقره زد دیگدان ————- ز زر ساخت آلات خوان عنصری

بدره: کیسه‌ای که در آن سکه‌ها (ی زر و نقره) نگه می‌داشتند
خوان: سفره

کتاب مزدک

منتشرشده: اکتبر 28, 2007 در كتاب, تاريخ باستان, ساسانیان

یک‌شنبه ۶/آبان/١٣٨۶ – ٢٨/اکتبر/٢٠٠٧

در دهه‏ی ١٣۶٠ خ. کتابی خواندم به نام «مزدک» با اين مشخصات:


نام کتاب: مزدک
نويسنده: موريس سيماشکو (Moris Simashko يا Maurice Simachko)
سال نگارش: ١٩٧٠ م.
ترجمه‏ی فرانسه: نشر گالیمار (Gallimard)، ١٩٧٣ م./١٣۵٢ خ.
ترجمه‏ی پارسی: سهراب دهخدا
سال نشر: ١٣۶١ خ./١٩٨٢ م. (چاپ دوم: ١٣۶۶)
ناشر: نشر الموت

این کتاب رمانی تاريخی است كه از سه بخش تشكيل شده كه به شكل‏گيری، اوج، و شكست جنبش برابری‌خواهانه‌ی مزدک در زمان قباد شاه ساسانی می‌پردازد:
بخش یکم: مزدک (١١ قسمت)
بخش دوم: درست دینان (١٧ قسمت)
بخش سوم: مزدک‌های دروغین (١٢ قسمت)

شخصيت اصلی داستان دبير [=كارمند اداری]ی ايرانی یهودی است به نام «آورام» كه از دست اندركاران گردآوری خدای‌نامگ می‏شود. خدای‌نامگ همان کتابی است كه بعدها از سرچشمه‌های شاهنامه‌ی فردوسی شد. در خلال داستان، با شرايط زندگی و اجتماعی و تاریخی ايران ساسانی آشنا می‌شويم.

کتاب در اصل به روسی نوشته شده و ترجمه‏ی پارسی از روی ترجمه‌ی فرانسه‌ی آن است. مترجم فرانسه در پانويس چند مورد را يادآور شده است:
قزاق، كازاخ: کی ساک، کی ساکا = سکاهای کیانی يا سکاهای زير فرمان شاه. (ص ٢١۵)
قبچاق: کی پچاک = خنجرهای شاه (ص ٢٢۴)
کی‌يف: شهر کی = شهر شاه (ص ٣٢۴)
کلزوم: قُلزم = دریای سرخ (ص ٣١۴)

موريس سيماشكو اهل كازاخستان (قزاقستان) و گويا یهودی بوده است. بر اساس نوشته‏ی این پايگاه قزاقی، اگر وی زنده بود در سال ٢٠٠۴ مردی هشتاد ساله می‏بود. بنابراين سال تولد وی بايد ١٩٢۴ م./١٣٠٣ خ. بوده باشد. اين هم تصويری از موريس سيماشكو بر ديوار.

رقص و موسیقی تاجیک

منتشرشده: اکتبر 27, 2007 در موسیقی

شنبه ۵/آبان/١٣٨۶ – ٢٧/اکتبر/٢٠٠٧

کولاب از شهرهای قدیمی بدخشان یا تاجیکستان امروز است. کولاب به معنای جای گودی است که آب جمع شود و هم معنای تالاب. نام قدیمی‏تر آن ختلان (Khatlan) است. البته امروزه ختلان نام استان و کولاب نام شهری در این استان است.

وقتی در سال ١٩١ هجری سردار عرب، اسد ابن عبدالله قسری از خراسان به جنگ ختلان رفت کاری از پیش نبرد و پس از رنج‏های فراوان شکسته و ناکام برگشت. کودکان بلخ این شعر را می‏خواندند:

از ختلان آمدیه ———- برو تباه آمدیه
آباره باز آمدیه ——– خشک و نزار آمدیه
[آباره=آواره]

این شعر جزو قدیمی‏ترین شعرهای ثبت شده‏ی زبان پارسی پس از اسلام است.

این هم قطعه فیلمی از رقص و آواز فرح‏بخش و پرشور ایرانیان تاجیک در شهر کولاب به مناسبت نوروز.

نوروز نو، سال نو، کار نو آمد ——- در کشور دلپذیر فرح بار نو آمد
دوشیزه بر تن پیرهن تازه‏تر گیرد ——- بلبل به نوای گل و گلزار نو آمد

اجرای زنده‏ی موسیقی در شهر دوشنبه پایتخت تاجیکستان در نوروز ١٣٨۶ / مارچ ٢٠٠٧
بخش یکم
بخش دوم

این هم ترانه‏ای از فرزانه خورشید خواننده‏ی نسل جوان تاجیک.

در این نشانی می‏توان موسیقی و نماهنگ‏های تاجیک بیشتری دید. نیز در کنار هر یک از نماهنگ‏های بالا فیلم‏های مربوط را نیز می‏توان انتخاب کرد.

رقص گرجی

منتشرشده: اکتبر 26, 2007 در موسیقی

جمعه ۴/آبان/١٣٨۶ – ٢۶/اکتبر/٢٠٠٧

چند ماه پیش پیوندی به فیلمی در پایگاه یوتوب به دستم رسید از یک رقص گرجی به نام «عجمتی» (Ajamti = عجمی = ایرانی) که ریشه‏ای ایرانی داشته و لباس آنان شبیه سوارکاران ایرانی زمان ساسانی است.

گفتگوی خسرو و فرهاد

منتشرشده: اکتبر 24, 2007 در نظامی گنجه ای, ادبيات

چهارشنبه ٢/آبان/١٣٨۶ – ٢۴/اکتبر/٢٠٠٧

نظام الدین الیاس پسر یوسف پسر زکی پسر موید مشهور به نظامی گنجوی از بزرگترین فرزانگان، شاعران، سخنوران و داستان‏سرایان زبان پارسی است. زادگاه وی شهر گنجه بود که در اران از بخش‌های قدیمی ایران قرار داشت و امروزه بخشی از جمهوری آذربایجان است. شاهکار او به نام «پنج گنج» یا خمسه شناخته می‏شود و تشکیل شده از پنج کتاب به نام‏های مخزن الاسرار، خسرو و شیرین، لیلی و مجنون، هفت پیکر، و اسکندرنامه. اسکندرنامه خود از دو بخش به نام‏های اقبال‏نامه و شرف‌نامه تشکیل شده است. شاعران بزرگ دیگری به تقلید وی به داستان‏سرایی پرداختند از جمله نورالدین عبدالرحمان جامی (هفت اورنگ) و امیر خسرو دهلوی.

جوزف استالین، دیکتاتور مشهور گرجی‏تبار شوروی، در اقدامی در راستای سیاست‏های استعماری و تفرقه‏اندازانه، هزار سال پس از مرگ نظامی، او را شاعری ترک خواند! و امروزه نیز پان‏ترک‏گرایان پس از سال‏ها جستجو بالاخره یک بیت مسخره به او نسبت داده‏اند تا به خیال خود او را ترک سازند:

پدر بر پدر مر مرا ترک بود ———— ز فرزانگی هر یکی گرگ بود!

اما نظامی خود در دیباچه‏ی کتاب «لیلی و مجنون» چنین از نسب خود یاد می‏کند:

گر شد پدرم به سنت جد ———– یوسف پسر زکی موید
گر مادر من «رئیسه» کرد ———– مادر صفتانه پیش من مُرد
گر «خواجه عمر» که خال من بود —— خالی شدنش وبال من بود

و در دیباچه‏ی کتاب «هفت پیکر» با افتخار می‏سراید:

همه عالم تن است و ایران دل ——– نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد ——– دل ز تن به بود، یقین باشد

بگذریم……

یکی از زیباترین نمونه‏های صنعت گفتگو در شعر پارسی از نظامی گنجوی در کتاب خسرو و شیرین است که در آن خسرو و فرهاد به گفتگو می‏پردازند.

نخستین بار گفتش کز کجایی؟ —————- بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟ ———- بگفت انُده خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست ———— بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟ ———- بگفت از دل تو می‌گویی، من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟ ———- بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟ ————- بگفت آری چو خواب آید، کجا خواب؟
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟ ————- بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش؟ ————— بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟ ———— بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ؟ ————- بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
بگفتا گر نیابی سوی او راه؟ ————- بگفت از دور شاید دید در ماه
بگفتا دوری از مه نیست در خور ———– بگفت آشفته از مه دور بهتر
بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟ ————- بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفتا گر به سر یابیش خوشنود؟ ———– بگفت از گردن این وام افکنم زود
بگفتا دوستیش از طبع بگذار ————– بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفت آسوده شو که این کار خام است ——- بگفت آسودگی بر من حرام است
بگفتا رو صبوری کن درین درد ————- بگفت از جان صبوری چون توان کرد؟
بگفت از صبر کردن کس خجل نیست ———— بگفت این دل تواند کرد، دل نیست
بگفت از عشق کارت سخت زار است ———– بگفت از عاشقی خوشتر چه کار است؟
بگفتا جان مده، بس دل که با اوست ——– بگفتا دشمنند این هر دو بی دوست
بگفتا در غمش می‌ترسی از کس؟ ————- بگفت از محنت هجران او بس
بگفتا هیچ هم خوابیت باید؟ ————– بگفت ار من نباشم نیز شاید
بگفتا چونی از عشق جمالش؟ ————– بگفت آن کس نداند جز خیالش
بگفت از دل جدا کن عشق شیرین ———— بگفتا چون زیم بی جان شیرین؟
بگفت او آن من شد، زو مکن یاد ———- بگفت این کی کند بیچاره فرهاد؟
بگفت ار من کنم در وی نگاهی؟ ———– بگفت آفاق را سوزم به آهی
چو عاجز گشت خسرو در جوابش ————- نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی ———— ندیدم کس بدین حاضر جوابی
به زر دیدم که با او بر نیایم ———– چو زرش نیز بر سنگ آزمایم
گشاد آنگه زبان چون تیغ پولاد ———– فکند الماس را بر سنگ بنیاد
که ما را هست کوهی بر گذرگاه ———– که مشکل می‌توان کردن بدو راه
میان کوه راهی کند باید ————— چنانک آمد شد ما را بشاید
بدین تدبیر کس را دسترس نیست ———— که کار تست و کار هیچ کس نیست
به حق حرمت شیرین دلبند —————- کز این بهتر ندانم خورد سوگند
که با من سر بدین حاجت در آری ——— چو حاجتمندم این حاجت برآری
جوابش داد مرد آهنین چنگ ————— که بردارم ز راه خسرو این سنگ
به شرط آن که خدمت کرده باشم ———- چنین شرطی به جای آورده باشم
دل خسرو رضای من بجوید —————- به ترک شکر شیرین بگوید
چنان در خشم شد خسرو ز فرهاد ——— که حلقش خواست آزردن به پولاد

سی لحن باربد

منتشرشده: اکتبر 23, 2007 در موسیقی, تاريخ باستان, ساسانیان

سه‏شنبه ١/آبان/١٣٨۶ – ٢٣/اکتبر/٢٠٠٧

باربَد یا باربُد مشهورترین آهنگ‏ساز و نوازنده‏ی دربار خسرو دوم پرویز ساسانی است. وی اهل جهرم در استان فارس بود و گویا باربد عنوان او بوده است نه نامش. باربد می‏تواند به معنای بزرگ دربار (بار+بد) باشد زیرا خسرو پرویز به او اجازه داده بود همواره در دربار حاضر باشد.

می‏گویند باربد ٣۶۵ آهنگ برای خسرو ساخته بود که هر روز سال یکی از آنها را می‏نواخت. از این ٣۶۵ آهنگ ٣٠ تای آن برجا مانده است و به نام «سی لحن باربد» به دست ما رسیده است. حکیم نظامی گنجوی در داستان خسرو و شیرین این سی لحن را بدین ترتیب برشمرده است:

در آمد باربد چون بلبل مست ———— گرفته بربطی چون آب در دست
ز صد دستان که او را بود در ساز ——- گزیده کرد سی لحن خوش آواز
ز بی لحنی بدان سی لحن چون نوش ———– گهی دل دادی و گه بستدی هوش
به بربط چون سر زخمه در آورد ———– ز رود خشک بانک تر در آورد
چو باد از گنج باد آورد راندی ——– ز هر بادی لبش گنجی فشاندی
چو گنج گاو را کردی نواسنج ———– برافشاندی زمین هم گاو و هم گنج
ز گنج سوخته چون ساختی راه ———— ز گرمی سوختی صد گنج را آه
چو شادُروان مروارید گفتی ————- لبش گفتی که مروارید سفتی
چو تخت طاقدیسی ساز کردی ————- بهشت از طاقها در باز کردی
چو ناقوسی و اورنگی زدی ساز ——— شدی اورنگ چون ناقوس از آواز
چو قند از حقه کاوس دادی ————- شکر کالای او را بوس دادی
چون لحن ماه بر کوهان گشادی ———- زبانش ماه بر کوهان نهادی
چو برگفتی نوای مشک دانه —— ختن گشتی ز بوی مشک خانه
چو زد ز آرایش خورشید راهی —— در آرایش بدی خورشید ماهی
چو گفتی نیمروز مجلس افروز ——– خرد بیخود بدی تا نیمه روز
چو بانگ سبز در سبزش شنیدی ——- ز باغ زرد سبزه بر دمیدی
چو قفل رومی آوردی در آهنگ ——- گشادی قفل گنج از روم و از زنگ
چو بر دستان سروستان گرشتی ——– صبا سالی به سروستان نگشتی
و گر سرو سهی را ساز دادی ——– سهی سروش به خون خط باز دادی
چو نوشین باده را در پرده بستی ——- خمار باده نوشین شکستی
چو کردی رامش جان را روانه ——— ز رامش جان فدا کردی زمانه
چو در پرده کشیدی ناز نوروز ——– به نوروزی نشستی دولت آن روز
چو بر مشگویه کردی مشگ مالی —– همه مشگو شدی پرمشک حالی
چو نو کردی نوای مهرگانی ——- ببردی هوش خلق از مهربانی
چو بر مروای نیک انداختی فال —— همه نیک آمدی مروای آن سال
چو در شب بر گرفتی راه شبدیز ——– شدندی جمله آفاق شب خیز
چو بر دستان شب فرخ کشیدی ——– از آن فرخندهتر شب کس ندیدی
چو یارش رای فرخ روز گشتی ——— زمانه فرخ و فیروز گشتی
چو کردی غنچه کبک دری تیز ——– ببردی غنچه کبک دلاویز
چو بر نخجیرگان تدبیر کردی ———- بسی چون زهره را نخجیر کردی
چو زخمه راندی از کین سیاووش ——– پر از خون سیاووشان شدی گوش
چو کردی کین ایرج را سرآغاز ——– جهان را کین ایرج نو شدی باز
چو کردی باغ شیرین را شکربار ——- درخت تلخ را شیرین شدی بار

در فرهنگ دهخدا این سی لحن به شکل زیر آمده است:
١) آرایش خورشید/آرایش جهان ٢) آیین جمشید ٣) اورنگی ۴) باغ شیرین ۵) تخت تاقدیس
۶) حقه‏ی کاووس ٧) راح روح ٨)رامش جان ٩) سبز در سبز ١٠) سروستان
١١) سرو سهی ١٢) شادُروان مروارید ١٣) شبدیز ١۴) شب فرخ/فرخ شب ١۵) قفل رومی
١۶) گنج بادآورد ١٧) گنج گاو /گنج کاووس ١٨) گنج سوخته ١٩) کین ایرج ٢٠) کین سیاووش
٢١) ماه بر کوهان ٢٢) مشک و دانه ٢٣) مروای نیک ٢۴) مشک مالی ٢۵) مهربانی/مهرگانی
٢۶) ناقوسی ٢٧) نوبهاری ٢٨) نوشین باده ٢٩) نیم روز ٣٠) نخجیرگانی

از این فهرست، سه لحن آیین جمشید، راح روح، و نوبهاری در شعر نظامی نیست و به جای آنها ساز نوروز، عنچه‏ی کبک دری، فرخ روز، و کیخسروی آمده است. (البته به نظر من «راح روح» عربی شده‌ی همان «رامش جان» است.) هم چنین از دو آهنگ «یزدان آفرید» و «پرتو فرخار» یاد شده که گویا جزو سی لحن نیستند.

درباره‏ی چگونگی راه یافتن باربد به دربار خسرو پرویز نیز داستان مشهوری است بدین ترتیب:

مسئول دربار خسرو «سرکش» نام داشت. باربد به تیسفون می‏آید تا خود را به شاه نشان دهد. اما سرکش که از مهارت و استادی باربد آگاه می‏شود می‏کوشد که او چنین نکند. اما باربد نیز بیکار نمی‏ماند. با لباسی سبز و سازی سبز پنهانی به باغ خسرو وارد می‏شود و در بالای درختی پنهان می‌شود. هنگامی که خسرو شروع به باده‌گساری می‏کند باربد شروع به نواختن می‏کند. خسرو شیفته‏ی آوا شده فرمان می‏دهد به دنبال صدا بگردند. اما نشانی نمی‏یابند. این کار سه بار اتفاق می‌افتد تا این که بالاخره باربد از درخت پایین می‏آید و خود را معرفی می‏کند. از آن پس همواره تا پایان مرگ خسرو در دربار حاضر بود.

خسرو پرویز اسب زیبایی داشت که از سیاهی به شب می‏مانست و از این رو شبدیس یا شبدیز خوانده می‏شود. گفته بود هر که خبر مرگ شبدیز را بدهد او را خواهم کشت. وقتی شبدیز مُرد به باربد گفتند و او هم برای خسرو ترانه‌ای خواند. خسرو گفت مگر شبدیز مرده است که چنین می‏خوانی؟ باربد گفت شاه چنین می‌فرماید!

زرتشتی و صاحب ابن عباد

منتشرشده: اکتبر 22, 2007 در تاریخ میانی, زبان

دوشنبه ٣٠/مهر/١٣٨۶ – ٢٢/اکتبر/٢٠٠٧

اسماعیل ابن عباد معروف به صاحب ابن عباد، وزیر عضدالدوله دیلمی، در رواج بازار ادبیات عرب در ایران تلاش فراوانی می‏کرد. می‏گویند در گسترش زبان عربی تعصب شدیدی داشت و با این که خود ایرانی بود نسبت به شعوبیه و ایرانیان نفرت شدیدی داشت. در گفتار و نوشتار در کاربرد زبان عربی زیاده‏روی می‏کرد.

می‏گویند روزی یک ایرانی زرتشتی پیش صاحب آمد و درخواستی کرد. صاحب با کلمات عربی پاسخ داد. زرتشتی ناراحت شد و گفت: اگر ایرانی هستی به زبان پارسی صحبت کن که زبان اجدادت است. اگر مسلمان هستی که به زبان عربی صحبت کن که زبان مسلمانان است. زبانی که تو صحبت می‏کنی نه زبان اجداد توست نه زبان مسلمانان.

این گفته هنوز برای برخی از ایرانیان درست است. افراد وابسته به حکومت که تلاش در عربی‏سازی دارند. و در خارج از ایران نیز باید به برخی از ایرانیان گفت این زبانی که شما صحبت می‏کنید نه زبان پارسی است نه زبان انگلیسی!

دریای مازندران

منتشرشده: اکتبر 21, 2007 در تاريخ معاصر

یک‏شنبه ٢٩/مهر/١٣٨۶ – ٢١/اکتبر/٢٠٠٧

پیشتر درباره‏ی نام دریای کاسپین یا مازندران مطلبی نوشتم.

با آمدن ولادیمیر پوتین به ایران دوباره بحث درباره‏ی سهم ملت ایران در این دریا مطرح شد. من هم موافقم که باید بر سهم ٥٠ درسدی ایران در این دریا پا فشرد. زیرا پیش از فروپاشی شوروی سهم ایران در این دریا ٥٠ درسد بود. حال اگر شوروی فروپاشید و چهار کشور جدید در کنار دریای مازندران به وجود آمده، به ایران ربطی ندارد که سهم خودش را با کشورهای جدید تقسیم کند. ضمن آن که در سال ١٩٩٢ م. / ۱۳۷۱ خ نیز پس از فروپاشی شوروی کشورهای تازه پدید آمده پذیرفتند که تعهدهای شوروی را رعایت کنند.

بی‏کفایتی و سیاست‏های احمقانه و کورکورانه برای دشمنی با امریکا و نزدیکی با روسیه حاصلش این خواهد شد که حکومت ایران با التماس بگوید بیایید دریا را بین ۵ کشور به نسبت ٢٠% تقسیم کنیم و روسیه با قلدری تمام بگوید ١٢% هم زیادتان است!

ابراهیم نبوی مطلب جالبی نوشته بود با نام پای ما ١٥٠ سال زیر پوتین آنها.

انقلاب مشروطه اتفاق افتاد، مشروطه‌خواهان که به آنها افتخار می‌کنیم، به سفارت ‏انگلیس پناهنده شدند. کلنل روس مجلس ملت و کشور را به توپ بست. روس‌ها پادشاه دیکتاتور ‏را پناه دادند. در تمام مدت انقلاب مشروطه، روس‌ها مخالف مشروطه و انگلیس‌ها طرفدار ‏مشروطه بودند. به همین دلیل ما هم مشروطه را دوست داریم، هم شعار می‌دهیم: مرگ بر ‏آمریکا، مرگ بر انگلیس، مرگ بر اسرائیل.

جنگ آغاز شد. صدام حسین کمونیست بود، موشک صدام حسین سوخو و اسلحه‌اش ‏کلاشینکف و کاتیوشا بود. ما با موشک آمریکایی و توپ آمریکایی و مسلسل آمریکایی علیه ‏کسانی که اسم حزب شان حزب بعث بود، می‌جنگیدیم. در تمام مدت جنگ، شوروی به صدام ‏کمک می‌کرد و به ایران کمک نمی‌کرد، ما در طول جنگ یاد گرفتیم که صدام آمریکایی است، ‏انگلیسی است و اسرائیلی است. در حالی که آمریکا صدام را نابود کرد، اسرائیل هم عراق را ‏بمباران کرد و عاقبت هم دشمن ما را آمریکا و انگلیس از بین بردند و در تمام این مدت روسیه و ‏ونزوئلا و کوبا آخرین طرفداران صدام بودند. و ما همواره شعار می‌دادیم: مرگ بر آمریکا، ‏مرگ بر انگلیس، مرگ بر اسرائیل.‏

شوروی سقوط کرد. امام خمینی سقوط کمونیسم را پیش‌بینی کرد، روسیه شد بیست ‏کشور و پنج کشور آن در دریای خزر ماندند. زمانی که یک کشور بود و شاه خائن بود، سهم ما ‏از خزر ۵۰ درصد بود. بعد تبدیل شد به ٢٠ درصد، بعد رسید به ١۵ درصد، بعد رسید به ١٢.۵ ‏درصد، بعد کم تر شد و کم تر شد. ما می‌توانستیم اعلام کنیم که ایران هم تبدیل به پنج کشور شده ‏است، و در نتیجه ۵۰ درصد بگیریم. اما ما چون گاز لازم نداریم و نفت داریم و تا زمان ظهور ‏حضرت هم مشکل انرژی نداریم و بعد از آن هم با نور تغذیه می کنیم، همچنان معتقدیم آمریکا و ‏انگلیس و اسرائیل باید از آذربایجان و ترکمنستان و روسیه و تاجیکستان و غیره بیرون بروند تا ‏پای برهنه‏ی ما باشد و پوتین، که وقتی به تهران آمد، شعار می‌دهیم: مرگ بر آمریکا، مرگ بر ‏انگلیس، مرگ بر اسرائیل.

هشداری درباره‏ی امکان امضای قرارداد دوم ترکمان چای در مورد دریای کاسپین

حقوق تاریخی ایران در دریای مازندران (کاسپیان): دکتر هوشنگ طالع – عبدالله مرادعلی بیگی

مقاله‏ی جالبی در هرالد تریبیون بین‌المللی درباره‏ی رقابت امریکا و روسیه بر سر منبع‌های انرژی در دریای مازندران/کاسپین.

پرچم ایران

منتشرشده: اکتبر 20, 2007 در تاريخ باستان

شنبه ٢٨/مهر/١٣٨۶ – ٢٠/اکتبر/٢٠٠٧

توصیف پرچم ایران در شاهنامه‏ی فردوسی:
آن طور که در این بیت‏های شاهنامه می‏بینیم از گذشته‏های دور پیکر شیری بر پرچم ایران نقش بسته بوده است. رنگ پرچم ایران بنفش و رنگ پرچم تورانیان سیاه بوده است.

چو افراسیاب آن درفش بنفش ————— نگه کرد بر جایگاه درفش
بدانست کان پیلتن رستم است ————— سرافراز و ز تخمه‏ی نیرم است
چو رستم درفش سیه را بدید ————— به کردار شیر ژیان بردمید

پس شاه گودرز کشواد بود ——————- ابا جوشن و گرز پولاد بود
درفش از پس پشت او شیر بود ————– که جنگش به گرز و به شمشیر بود
به چپ بر همی‏رفت رهام نیو ————— سوی راستش چون سرافراز گیو
پس پشت شیدوش یل با درفش —————- زمین گشته از شیر پیکر بنفش

به چنگ اندرون شیر پیکر درفش ————- میان دیبه و رنگ خورده بنفش

نشان سپهدار ایران بنفش ————— بر آن باره زد شیر پیکر درفش

این هم نوشتاری در دانش‏نامه‏ی ایرانیکا درباره‏ی پرچم ایران از گذشته تا امروز.

این تصویر نقاشی هیات فرستادگان ایران است به کاخ ورسای در سده‏ی هژدهم میلادی.


واژه‏های زیبا

منتشرشده: اکتبر 19, 2007 در ریشه‌شناسی, زبان

جمعه ٢٧/مهر/١٣٨۶ – ١٩/اکتبر/٢٠٠٧

در کتاب «تاریخ شاهنشاهی هخامنشیان» نوشته‏ی ا.ت. اومستد که زنده یاد دکتر محمد مقدم در سال ١٣۴٠ به پارسی برگردانده است واژه‏های زیبای زیر را یافتم.

آدریان atrium = altar. آدُریان به معنای آتشکده است. atrium نیز از واژه‏ی آتُر پارسی (همان آذر یا آتش) گرفته شده به علاوه‏ی پسوند رومی ium به معنای جا.

بازبرد reference

بداختری disaster. اختر یا استاره یا ستاره در پارسی همان star در انگلیسی است.

بَغانی pagan
بغان پرستی paganism
بَغ به معنای خدا است. مانند بغپور به معنای پسر خدا که به شکل فغفور نیز درآمده است. شاهان ساسانی خود را بغ می‏خواندند. بغستان یعنی جای خدا. بغستان بعدها به صورت بگستان و بیستان و بالاخره بیستون (Bistun نه بی ستون!) درآمد که پر است از نقش کنده‏های ساسانیان و از مکان‏های باستانی در کرمانشاه است. هم چنین بغداد به معنای داده یا هدیه‏ی خدا است که نام روستایی ایرانی در نزدیکی تیسفون بود. وقتی عباسیان با کمک ایرانیان به قدرت رسیدند پایتخت خلافت اسلامی به این روستا منتقل شد.
این واژه‏ی انگلیسی صفت نسبی دین‏های پیشامسیحی اروپا است.

بوزه/بوزا/بوز beer. بوز واژه‏ای است پارسی به معنای آبجو. جالب آن که در انگلیسی روزمره نیز به نوشیدنی‏های الکلی booze می‏گویند. البته این واژه‏ی انگلیسی از ریشه‏ی دانمارکی būsen است و شاید با نوشیدن و نوشیدنی (boire, boisson) در فرانسوی نیز مربوط باشد.
نام دیگری برای آبجو در پارسی «فوگان» است که در عربی به شکل فُقاع درآمده است.

بیلک bulletin. بیلک کوچک شده‏ی بیله است که فرمان شاهان بوده است.

پایندان guaranty
پردیز park
پریستار priest: پریستار یعنی پرستنده
پیرانوردی circumnavigate. به معنای گشتن دور کره‏ی زمین.

تاشک formula: تاش شکل کوتاه شده‏ی تراشیده است. تاشک یعنی ریخت کوچک. همان طور که فرمولا یعنی فرم یا ریخت کوچک.
دکتر حیدری ملایری برای فرمولا برابر دیسوله را پیشنهاد کرده است.
دیسوله/دیسول (disul)، در برابر formula، از لاتین به معنای «صورت کوچک، شکل کوچک، قالب کوچک»، از forma «صورت، شکل، قالب» + پسوند کِهش ulus- (مؤنث ula-، خنثا ulum-).
دیسول از دیس «صورت، شکل»، از پهلوی dês, dêsag «صورت، شکل، فرم، ساختمان»، مصدر dêsidan «شکل دادن، متشکل کردن، ساختن» + پسوند فارسی -اول/-اوله که مانند پسوند لاتین کهش و کوچکی را می‌رساند. نمونه‌ها: زنگوله، کوتوله، مشکوله (مشک کوچک)، تُنگوله (تُنگ کوچک)، گلوله، گوله (گوی کوچک)، جاشوله (در کردی خر کوچک)، و دیگرها.

تاره/تارک tiara. این واژه‏ی لاتین از همان تاره یا تارک پارسی گرفته شده است به معنای تاج.

جوشک jug

چارو cement. شکل دیگر چارو همان ساروج است.

چهره‏نما portrait

خاوند lord. خاوند ساده شده‏ی خداوند است. شکل دیگر آن خداوندگار است که شاگردان مولانا محمد بلخی به وی می‏گفتند. خداوندگار به شکل خَنگار کوتاه شده است و رقص درویشی که مولانا ابداع کرد به نام رقص خنگاری نیز شناخته می‏شود.

خندستان comedy

داشن grant. داشن به معنای پاداش است. در کتاب ”ویس و رامین“ سروده‏ی فخرالدین اسعد گرگانی آمده است:
بدین کار و بدین گفتار نیکو ———- ترا ایزد دهد داشن به مینو

رزم‏آرایی tactic

رزم‏آمایی strategy

وخش/وخشگر oracle. وخش به معنای الهام آسمانی است. به احتمال بسیار زیاد «وحی» در عربی از همین واژه‏ی پارسی گرفته شده است. وخشگر کسی است که وخش دریافت می‏کند.

چنجه chunk

کج‏دین heretic

زایچه horoscope

زخم‏بند bandage

سوگنامه tragedy

شهریار sovereign

-فام ish-
-فش oid- دو پسوندی که امروز کمتر در پارسی استفاده می‏شود.

کاک cake. در کرمانشاه نان شیرینی به نام کاک می‏پزند که بسیار ترد و شیرین و خوشمزه است.

مِهستان senate. مِه به معنای بزرگ است در برابر که به معنای کوچک. مهستان مجلسی بوده است در زمان اشکانیان که بزرگان کشور در آن حضور داشتند و شاه از آنان اندرز و پیشنهاد می‌گرفته است. مانند سنا در روم. واژه‏ی سنا نیز با بزرگ و ارشد (senior) هم ریشه است.
نام دیگری که از ریشه‏ی مه گرفته شده است مهستی (Mehsati) است که امروزه بیشتر مَهستی (Mahasti) گفته می‏شود. شاعربانوی مشهوری همعصر و هم شهری نظامی گنجوی داریم به نام مهستی گنجوی.

مِهین‏شهر metropolis

نیکی‏گر benefactor

کاچال furniture. در فرهنگ دهخدا درباره‏ی کاچال نوشته است که به احتمال شکل دیگری از کاخال است. کاخال صفت نسبی کاخ است مانند چنگال. کاخال یعنی وسایل و لوازم کاخ یا خانه. پسوند «ال» نیز از پسوندهای پارسی است که دیگر فراموش شده است. دکتر ادیب سلطانی برای بین‌المللی (international) برابر «اندرکشورال» را پیشنهاد می‏کند.

نیز نگاه کنید به واژه‏نامه‏ی دکتر محمد حیدری ملایری دانشمند اخترفیزیک در نپاهش‏گاه (رصدخانه‏ی) پاریس.

پنج‎شنبه ٢۶/مهر/١٣٨۶ – ١٨/اکتبر/٢٠٠٧

باب پنجم: در عشق و جوانی

چون عاشقی و معشوقی در میان آمد مالک و مملوک برخاست (ص ١٢۴)
پسر پادشاه و جوان عاشق او (ص ١٢۶)
معلم از آنجا که حس بشریت است عاشق دانش آموز پسر می‏شود. (ص ١٢٧)
در عنفوان جوانی، چنان که افتد و دانی، با شاهدی سر و سری داشتم. (ص ١٣٠)

این چه بخت نگون است و طالع دون و ایام بوقلمون (ص ١٣۴)

یکی را زن صاحب جمال جوان درگذشت و مادر زن فرتوت به علت کابین در خانه متمکن بماند (ص ١٣۶)

سالی که محمد خوارزمشاه با ختا صلح کرد سعدی به جامع کاشغر درآمد. (ص ١٣٧)
پسر نحوی مقدمه‏ی نحو زمخشری می‏خواند.
سعدی شعر عربی می‏خواند. جوان نحوی گفت: غالب اشعار او در این زمین به زبان پارسی است (ص ١٣٨)

قاضی همدان با نعل‏بند پسری سرخوش داشت و دل در آتش (ص ١۴٢)

خطا بر بزرگان گرفتن خطاست (ص ١۴٣) مصلحتی که ببینند و اعلام نکنند نوعی از خیانت باشد.

هر که را زر در ترازو است زور در بازو است و آن که بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد. (ص ١۴۴)
هر که زر دید سر فرود آورد ——— ور ترازوی آهنین دوش است

– مجازات همچنس گرایان
مصلحت آن بینم که ترا از قلعه به زیر اندازم تا دیگران نصیحت پذیرند و عبرت گیرند. قاضی گفت این گناه نه تنها من کردم. (ص ١۴٧)

که سعدی راه و رسم عشق بازی ——– چنان داند که در بغداد تازی (ص ١۴٨)
استفاده از «تازی» به معنای عربی بی‏ادبی نیست.

باب ششم: در ضعف و پیری

سعدی در مسجد جامع دمشق مشغول بحث بوده است. پیرمردی در حال مرگ به زبان پارسی چیزی می‏گوید. پیر ١۵٠ ساله! (ص ١۴٩)

– وضعیت قران در جامعه
ختم قرآن کنی یا بذل قربانی؟ گفت مصحف مهجور اولی تر است که گله‏ی دور (ص ١۵۵)

– جوانان و پیران:
پیرمردی دختر خواسته بود.
پیرمرد = پخته، پرورده، جهان دیده، آرمیده، گرم و سرد چشیده، نیک و بد آزموده.
جوان= معجب، خیره رای، سرتیز (سرکش)، سبک پای، هر شب جایی خسبد، هر روز یاری گیرد. (ص ١۵٠)

زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری
زن کز بر مرد بی رضا برخیزد ——— بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد
پیری که ز جای خویش نتواند خاست —– الا به عصا، کی اش عصا برخیزد؟ (ص ١۵١)

زور باید نه زر که بانو را ———- گزری دوست تر که ده من گوشت (ص ١۵٦)

چنان که رسم عروسی بود تماشا بود ——– ولی به حمله‏ی اول عصای شیخ بخفت
کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان دوخت ———- مگر به خامه‏ی فولادی جامه‏ی هنگفت
پس از خلافت و شنعت گناه دختر نیست ———- ترا که دست بلرزد گهر چه دانی سفت؟ (ص ١۵۶)


در دیار بکر درختی در این وادی زیارتگاه است.
تو به جای پدر چه کردی خیر؟ ———- تا همان چشم داری از پسرت (ص ١۵٢)

چهارشنبه ٢۵/مهر/١٣٨۶ -١٧/اکتبر/٢٠٠٧

بخش یکم

این هم بخش دوم از یادداشت‏هایم از گلستان سعدی.
شماره‏ی صفحه مربوط به نسخه‏ی زنده یاد محمدعلی فروغی است.

باب هفتم

سگ به دریای هفتگانه مشوی ——– که چو تر شد پلیدتر باشد
خر عیسی گرش به مکه برند ———- چون بیاید هنوز خر باشد (ص ١۵٩)

– امنیت اقتصادی:
سیم و زر … یا دزد به یکبار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد (ص ١۶٠)

– مردم و شاهان
سخنی که بر دست و زبان پادشاهان رود هر آینه به افواه گویند … قول و فعل عوام الناس را چندان اعتباری نباشد (ص ١۶١)

– آموزش و تنبیه
معلم ملک زاده را ضرب بی محابا زدی (ص ١۶١)
حکایت معلم کتابی در مغرب – پسران و دختران در کنار هم درس می‏خواندند – شاگردان نه زهره‏ی خنده داشتند و نه یارای گفتار.
عارض سیمین را تپنچه زدی و ساق بلورین را شکنجه کردی.
طرفی از خباثت نفس او معلوم کردند، او را بزدند و براندند.
کودکان را هیبت استاد از سر برفت. یک یک دیو شدند. اغلب اوقات به بازیچه فراهم نشستندی لوح درست ناکرده در سر هم شکستندی.
استاد معلم چو بود بی‌آزار ———- خرسک بازند کودکان در بازار
(ص ١۶١)

– وضعیت جوانان:
نماند از سایر معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد …….. پسر از از لذت نای و نوش این سخن در گوش نیاورد.

می‌بینیم که آن موقع نیز با وجود اسلامی بودن جامعه هر گونه مسکری [=شرابی] خورده می‏شده و لذت نای [=موسیقی] و نوش برقرار بوده است.

– وضعیت اقتصادی
پارسازاده‏ای را نعمت بیکران از ترکه عمان به دست افتاد (ص ١۶٢)
خرج فراوان کردن کسی را مسلم باشد که دخل معین دارد (ص ١۶٣)

– زیست شناسی
کژدم را ولادت معهود نیست چنانکه دیگر حیوانان را. بل احشای مادر را بخورد و شکمش را بدرد و راه صحرا گیرد و آن پوستها که در خانه کژدم است اثر آن است (ص ١۶۶)

نشان بلوغ: یکی پانزده سالگی، دیگر احتلام، و سیم برآمدن موی پیش. اما یک نشان دارد: در بند رضای حق بیش از آن باشی که در بند حظ نفس
به صورت آدمی شد قطره‏ای آب ———- که چل روزش قرار اندر رحم ماند (ص ١۶٧)
هنر باید که صورت می‏توان کرد ——— به ایوان ها در از شنگرف و زنگار (ص ١۶٨)

– شطرنج
پیاده‏ی عاج چون عرصه‏ی شطرنج به سر می‏برد فرزین شود. (ص ١۶٨)
هر بیدقی که براندی به دفع آن بکوشیدمی و هر شاهی که بخواندی به فرزین بپوشیدمی.

– نفت:
هندو نفط‏اندازی همی‏آموخت. گفتم تو را که خانه نیین است بازی نه این است. (ص ١۶٩)

– وضعیت گورستان:
بر صندوق گورش چه نویسیم؟ آیات قرآن به روزگار سوده گردد و خلایق بر بگذرند و سگان بر او شاشند. (ص ١٧٠)
صندوق تربت سنگین، کتابه رنگین، فرش رخام انداخته، خشت پیروزه به کار برده. (ص ١٧٣)

– قمیت برده:
او را تو به ده درم خریدی ——– آخر نه به قدرت آفریدی (ص ١٧٠)

– توانگران و درویشان
توانگران را وقف است و نذر و مهمانی. زکات و فطره و اعتاق و هدی و قربانی (ص ١٧۴ تا ١٨٠)
خرقه‏ی ابرار پوشند و لقمه‏ی ادرار فروشند.
تسبیح هزاردانه بر دست مپیچ.
خداوندان نعمت متعلقان بر در بدارند و غلیظان شدید برگمارند تا بار عزیزان ندهند و دست بر سینه‏ی صاحب تمیزان نهند و گویند کسی اینجا در نیست.
دست دغایی بر کتف بسته، بینوایی به زندان در نشسته، پرده‏ی معصومی دریده، کفی از معصم بریده الا به علت درویشی. [اشاره به مجازات بریدن دست به خاطر دزدی]
[توانگر] هر شب صنمی در بر گیرد که هر روز بدو جوانی از سر گیرد. محال است که با حسن طلعت او گرد مناهی گردد یا قصد تباهی کند.

– همجنس گرایی و مجازات سنگسار:
درویشی را با حدثی [مخنثی] بر خبثی گرفتند. با آن که شرمساری برد بیم سنگساری بود. گفت ای مسلمانان قوت ندارم که زن کنم و طاقت نه که صبر کنم.

حاتم طایی اگر شهری بودی از جوش گدایان بیچاره شدی.

طوطی بقال

منتشرشده: اکتبر 16, 2007 در ادبيات

سه‏شنبه ٢۴/مهر/١٣٨۶ – ١۶/اکتبر/٢٠٠٧

مثنوی مولوی – دفتر یکم

بود بقالی و وی را طوطی‏ای ———– خوش‌نوایی سبز و گویا طوطی‏ای
بر دکان بودی نگهبان دکان ———– نکته گفتی با همه سوداگران
در خطاب آدمی ناطق بُدی ———– در نوای طوطیان حاذق بُدی
جست از سوی دکان، سویی گریخت ———– شیشه‌های روغن گل را بریخت
از سوی خانه بیامد خواجه‌اش ———– بر دکان بنشست فارغ خواجه‌وش
دید پر روغن دکان و جامه چرب ———– بر سرش زد، گشت طوطی کل ز ضرب
روزکی چندی سخن کوتاه کرد ———– مرد بقال از ندامت آه کرد
ریش بر می‌کند و می‌گفت ای دریغ ———– کافتاب نعمتم شد زیر میغ
دست من بشکسته بودی آن زمان ———– که زدم من بر سر آن خوش زبان
هدیه‌ها می‌داد هر درویش را ———– تا بیابد نطق مرغ خویش را
بعد سه روز و سه شب حیران و زار ———– بر دکان بنشسته بُد نومیدوار
می‌نمود آن مرغ را هر گون نهفت ———– تا که باشد اندر آید او بگفت
جولقی‏ای سر برهنه می‌گذشت ———– با سر بی مو چو پشت طاس و طشت
آمد اندر گفت طوطی آن زمان ———– بانگ بر درویش زد چون عاقلان
کز چه ای کل با کلان آمیختی؟ ———– تو مگر از شیشه روغن ریختی؟
از قیاسش خنده آمد خلق را ———– کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
کار پاکان را قیاس از خود مگیر ———– گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر
چون بسی ابلیس آدم‌روی هست ——– پس بهر دستی نشاید داد دست
حرف درویشان بدزدد مرد دون ——— تا بخواند بر سلیمی زان فسون
کار مردان روشنی و گرمی است ———- کار دونان حیله و بی‌شرمی است

یک‏شنبه ٢٢/مهر/١٣٨۶ – ۱۴/اکتبر/٢٠٠٧

ابوشجاع فناخسرو [=پناه خسرو] مشهور به عضدالدوله [=بازوی دولت] دیلمی از معروف‏ترین و بزرگترین حاکمان خاندان بویه است. پدرش حسن رکن الدوله بود.

ابوشجاع بویه پسر فناخسرو در لشکر وشمگیر زیاری خدمت می‏کرد. بویه سه پسر داشت به نام‏های علی، حسن و احمد که آنها نیز در خدمت وشمگیر بودند. این سه برادر با اجازه‏ی وشمگیر از لشکر وی جدا شدند و بر بخش‏هایی از ایران فرمان راندند. چندی بعد، خلیفه‏ی عباسی در بغداد را زیر فرمان خود آوردند و به ترتیب لقب‏های عمادالدوله، رکن الدوله و معزالدوله را یافتند.

تاریخ نویسان بعدی بویه را از نسل بهرام گور دانستند. ابوعلی مسکویه او را از نسل یزدگرد سوم خواند اما ابوریحان بیرونی این حرف‏ها را باطل و بی پایه خوانده است.

علی عمادالدوله حاکم فارس بود و حسن رکن الدوله حاکم ری. وقتی علی درگذشت چون پسری نداشت حسن رکن الدوله در سال ٣٣٧ ق/٣٢٧ خ پسر سیزده ساله‏اش فناخسرو عضدالدوله را به حکومت فارس گماشت. عضدالدوله در سال ٣٥٧ ق/٣٤٧ خ. کرمان و عمان را نیز به قلمروی خود افزود. وی سپس در نبردی سردار ترک آلپ تکین را شکست داد و تا بغداد وی را تعقیب کرد. خلیفه‏های عباسی بغداد برای مقابله با نفوذ ایرانیان به ترکان روی آورده بودند. آلپ تکین نیز به خلیفه پناهنده شد. اما عضدالدوله به بغداد حمله کرد و آلپ تکین و خلیفه را نیز شکست داد. پس از این شکست، خلیفه به روستای (کردنشین) تکریت پناهنده شد. عضدالدوله خلیفه را به بغداد برگرداند و او را بر خلافت باقی گذاشت. سپس دیار بکر (در ترکیه‏ی امروزی) را نیز زیر فرمان آورد. حاکم حلب در سوریه را نیز شکست داد و آنجا را نیز زیر فرمان خود آورد. از سمت شرق نیز بلوچستان و مکران را به قلمروی خود افزود. وی بزرگترین حاکم خاندان بویه شد.

عضدالدوله در آبادانی ایران و فارس تلاش فراوانی کرد و بناهای بازمانده از ساسانیان را حفاظت می‏کرد. از جمله
١) شهر «گور« یا «خوره اردشیر» (به معنای فره یا شکوه اردشیر) را که اردشیر بابکان ساخته بود بازسازی کرد و نام آن را پیروزآباد یا فیروزآباد گذاشت. معماری این شهر در زمان ساسانیان به صورت دایره‏ی کامل بود و در مرکز آن یک آتشکده با برج مارپیج قرار داشت که خلیفه‏ی عباسی بغداد برای ساخت مسجد سامرا از آن الگو گرفت.

٢) سد بزرگی بر روی رود کام فیروز یا همان رود کر ساخت که به بند امیر معروف شد.

٣) در اصفهان رصدخانه‏ای ساخت که عبدالرحمان صوفی ستاره‏شناس بزرگ سده‏ی چهارم در آنجا کار می‏کرد.

۴) در بغداد بیمارستانی ساخت که بیمارستان عضدی خوانده می‏شد. بیمارستان از نوآوری‏های ساسانیان بود. پیش از آن، پزشکان یا در دربار بودند یا در خانه‏ی خود به پزشکی می‏پرداختند.

۵) وی وزیری نصرانی [=مسیحی] داشت به نام نصر ابن هارون. به درخواست این وزیر کلیسای بزرگی در بغداد ساخته شد.

عضدالدوله تصمیم گرفت به تقلید از ملوک عجم [=ساسانیان] با امپراتور روم ارتباط برقرار کرده و دوست داشت از دربار آنان هدیه و تحفه به دربار وی فرستاده شود. وی طی ترفندی موفق شد از دربار روم شرقی هدیه‏هایی دریافت کند.

جزییات بیشتر این ماجرا در کتاب «دیالمه و غزنویان» نوشته‏ی عباس پرویز (انتشارات علمی، تهران، ١٣٣۶ خورشیدی) آمده که منبع این نوشته نیز هست.

عضدالدوله در سال ٣٧٢ ق/٣۶۱ خ در سن ۴۷ سالگی پس از ٣۴ سال حکومت بر اثر بیماری صرع (غش) درگذشت.

هم چنین ن.ک.
حکومت‌های ایرانی: زیاریان
حکومت‌های ایرانی: سامانیان
حکومت‌های ایرانی: طاهریان و صفاریان

یک‏شنبه ٢٢/مهر/١٣٨۶ – ١۴/اکتبر/٢٠٠٧

خاندان اسپهبد-پَهلَو یا اسپهبدان از خاندان‏های مهم ایرانی در زمان اشکانیان و ساسانیان بود که در گرگان حکومت می‏کردند.

مردوایج پسر زیار خود را از نسل اسپهبدان دانست و در حدود ٣١٠ ق/٣٠١ خ/٩٢٣ م. حکومت زیاریان یا آل زیار را در طبرستان یا گرگان بنا نهاد. پس از مردوایج برادرش وشمگیر به حکومت رسید. این دو برادر در زنده کردن سنت و فرهنگ ایرانی و بازگشت به دوران ساسانیان تلاش فراوانی کردند. از وشمگیر نقل است که گفته بود می‏خواهم بیخ عرب را از این خاک برکنم. اما فرصت این کار را نیافت. پسر وی قابوس [=کاووس] شمس المعالی بود که اندرزنامه‏ی وی با نام قابوس‏نامه شناخته شده است. قابوس در حفظ میراث ایرانی و گسترش ادب پارسی تلاش فراوانی کرد. از جمله ابوریحان بیرونی کتاب مشهور خود به نام ”آثار الباقیه عن القرون الخالیه“ [=آثار برجا مانده از دوران گذشته] را به قابوس تقدیم کرد.

زیاریان از ٣١۵ ق/٣٠۶ خ/٩٢٧ م. تا ۴۶٢ ق/۴۴٩ خ/١٠٧٠ م. حکومت کردند. نام حاکمان این سلسله و سال پایان حکمرانی‏شان عبارتند از:
مرداویج پسر زیار: ٣١۵ ق
وشمگیر پسر زیار: ٣٢٣ ق
بیستون پسر وشمگیر: ٣۵۶ ق
قابوس پسر وشمگیر: ۴٠٣ ق
منوچهر پسر قابوس: ۴٢٠ ق
انوشیروان پسر منوچهر: ۴٢٠ ق
دارا پسر قابوس: ۴۲۴ ق
انوشیروان پسر منوچهر: ۴۳۴ ق
اسکندر پسر قابوس: ۴۳۴ ق
کیکاووس پسر اسکندر: ۴۴١ ق
جهان شاه پسر کیکاووس: ۴۶٢ ق

منبع: «دیالمه و غزنویان»، عباس پرویز، انتشارات علمی، تهران، ١٣٣۶ خورشیدی

هم چنین ن.ک.
حکومت‌های ایرانی: سامانیان
حکومت‌های ایرانی: طاهریان و صفاریان
حکومت‌های ایرانی: عضدالدوله‌ی دیلمی

شنبه ٢١/مهر/١٣٨۶ – ١٣/اکتبر/٢٠٠٧

همزمان با طاهریان، سامانیان نیز در فرارود حکومت مستقل خود را شکل دادند.
«سامان» نام دهی در فرارود (ماوراءالنهر) بود. رییس این ده «سامان خدا» نام داشت و زرتشتی بود. نسل وی به بهرام چوبینه، ایران-اسپهبد و شاهنشاه ساسانی، می‏رسید. وی در زمان مامون مسلمان شد و به بلخ رفت. پسرش به نام اسد در زمان طاهر ذوالیمینین شایستگی از خود نشان داد و به قدرت رسید. اسد چهار پسر داشت به نام‏های
١) یحیا: که حاکم چاچ و اشروسنه شد
٢) الیاس: که حاکم هرات شد
٣) نوح: که به حکومت سمرقند رسید
۴) احمد: که در فرغانه حکمران شد

احمد خود هفت پسر داشت که بزرگترین آنها نصر نام داشت. نصر در سال ٢۵٠ ق/ ٢۴٣ خ / ٨۶۴ م. سمرقند را نیز به قلمروی خود افزود. پس از نصر برادرش اسماعیل به حکومت رسید که در سال ٢۶١ ق تمامی فرارود را به زیر فرمان آورد. سامانیان نفوذ خود را گسترش دادند و ری و طبرستان و خراسان را نیز زیر فرمان آوردند.

سامانیان برای زنده کردن آداب و فرهنگ ایرانی تلاش‏های فراوانی کردند. از جمله اسدی توسی شاعر معروف سده‏ی چهارم ق. حماسه‏ی «گرشاسپ‏نامه» را سرود که داستان یکی از پهلوانان ایرانی به نام گرشاسپ است. وی همچنین نخستین فرهنگ (لغت‏نامه) زبان پارسی پس از اسلام را به نام «لغت فُرس اسدی» تالیف کرد. در زمان سامانیان دقیقی توسی نیز سرودن شاهنامه را شروع کرد اما هنوز هزار بیت بیشتر نسروده بود که به قول فردوسی توسی «به دست یکی بنده بر کشته شد». فردوسی خود سرودن شاهنامه را شروع کرده بود و در خواب دقیقی را دید. دقیقی از او درخواست کرد که نگذارد زحمت وی از بین برود. از این رو فردوسی هزار بیت دقیقی را در شاهنامه‏ی خویش گنجاند. این بخش شامل پادشاهی گشتاسپ کیانی و آمدن زرتشت به دربار گشتاسپ است.

امیر اسماعیل سامانی بخارا را مرکز حکومت خویش کرد و در آنجا کتابخانه‏ی بزرگی بنا کرد. رودکی سمرقندی، پدر شعر پارسی، نیز در زمان سامانیان می‏زیست و شعر معروف «بوی جوی مولیان» را برای امیر نصر ابن احمد ابن اسماعیل سامانی سرود. داستان از این قرار بود که امیر سامانی بر اثر کدورتی از بخارا رفته بود و مایل به بازگشت نبود. درباریان دست به دامن رودکی شدند. رودکی این غزل را سرود و خود با چنگ بر بام خانه‏اش آن را خواند:

بوی جوی مولیان آید همی ———- یاد یار مهربان آید همی
میر ماه است و بخارا آسمان ——— ماه سوی آسمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان ——- سرو سوی بوستان آید همی
ریگ آموی و درشتی‏های او ——— زیر پایم پرنیان آید همی
ای بخارا شاد باش و دیر زی —— میر زی تو شادمان آید همی

می‏گویند وقتی امیر سامانی این شعر را شنید با چشم اشک آلود به بخارا بازگشت.

هم چنین ن.ک.
حکومت‌های ایرانی: زیاریان
حکومت‌های ایرانی: طاهریان و صفاریان
حکومت‌های ایرانی: عضدالدوله‌ی دیلمی

شنبه ٢١/مهر/١٣٨۶ – ۱۳/اکتبر/٢٠٠٧

پس از فتح ایران به دست مسلمانان در زمان خلیفه‏ی دوم عمر ابن خطاب بین سال‏های ۶۴٣ تا ۶۵٢ م (زمان مرگ یزدگرد سوم)/ ٢٣ تا ٣٠ ق، ایرانیان برای بیرون راندن عرب‏ها، و به دست آوردن استقلال خود (و نیز زنده کردن آداب و فرهنگ ایرانی) تلاش‏های فراوانی کردند. نمونه‏هایی از این تلاش‏ها قیام ابومسلم خراسانی و براندازی امویان بود. ابومسلم به عباسیان یا بنی‏عباس کمک کرد تا قدرت را به دست بگیرند. و از همان آغاز عباسیان زیر نفوذ ایرانیان بودند.

در این نوشته‏های با نام «حکومت‏های ایرانی»، منظور از «ایران» تنها ایران سیاسی امروزی نیست بلکه ایران بزرگ است که شامل ایران امروزی، افغانستان، جمهوری‏های تاجیکستان، ازبکستان و ترکمنستان بوده است.

بیشترین نفوذ ایرانیان در خلافت عباسیان در زمان خاندان برمکی بود که به وزارت هارون الرشید رسیدند. مامون مادری ایرانی داشت و تحت تربیت برمکیان قرار گرفت. پس از مرگ هارون، ایرانیان و به ویژه طاهر پسر حسین از اهالی خراسان که به خاطر مهارتش در شمشیرزنی لقب ذوالیمینین [=دارای دو دست راست، واژه‏ی انگلیسی ambidextrous نیز دقیقا به همین معناست] داشت به مامون در شکست برادرش امین کمک کردند. اتفاقا دوران هارون الرشید و مامون دوران طلایی تمدن اسلامی خوانده می‏شود. در زمان این دو خلیفه دارالترجمه (خانه‏ی ترجمه) به وجود آمد و کتاب‏های فراوانی از یونانی و پهلوی به عربی ترجمه شد (از جمله کتاب‏های موجود در دانشگاه گندی‏شاپور یا جندی شاپور) و انقلاب و شکوفایی علمی مسلمانان شروع شد. کتاب «هزار افسانه» که در زمان انوشیروان از هندی به پهلوی ترجمه شده بود از پهلوی به عربی ترجمه و «هزار و یک شب» (الف لیله و لیله) خوانده شد. در زمان مامون «بیت الحکمه» (خانه‏ی فرزانگی) به وجود آمد…

طاهر بنیانگذار سلسله‏ی طاهریان شد که بین سال‏های ٨٢١ تا ٨٧٣ م / ٢٠۵ تا ٢۵٩ ق/ ٢٠٠ تا ٢۵٢ خ بر شرق ایران حکومت کرد و نخستین حکومت مستقل ایرانی پس از اسلام شناخته می‏شود.

حکومت طاهریان به دست یعقوب رویگر پسر لیث از اهالی سیستان برافتاد. نام سلسله‏ای که یعقوب بنا نهاد به خاطر شغل وی صفاریان [=رویگران] خوانده می‏شود. پس از فتح ایران، امویان بسیار سختگیری می‏کردند و به جز زبان عربی زبان‏های دیگر را سرکوب می‏کردند. از این رو شاعران نیز به زبان عربی می‏سرودند. می‏گویند شاعری قصیده‏ای به عربی در مدح یعقوب سرود. وی گفت «شعری که من اندر نیابم چرا می‌باید گفت؟» بدین ترتیب شاعران شروع کردند به سرودن به زبان پارسی.
صفاریان از ٨۶١ تا ١٠٠٣ م./ ٢۴٧ تا ٣٩٣ ق/ ٢۴٠ تا ٣٨٢ خ حکومت کردند.

هم چنین ن.ک.
حکومت‌های ایرانی: زیاریان
حکومت‌های ایرانی: سامانیان
حکومت‌های ایرانی: عضدالدوله‌ی دیلمی

ظهیر فاریابی

منتشرشده: اکتبر 12, 2007 در ادبيات

جمعه ٢٠/مهر/١٣٨۶ – ١٢/اکتبر/٢٠٠٧

ظهیرالدین طاهر پسر محمد فاریابی مشهور به ظهیر فاریابی از قصیده‏سرایان بزرگ زبان پارسی است. زادگاه وی شهر فاریاب در خراسان بزرگ (امروزه استانی در افغانستان) است. وی در زمان قزل ارسلان به آذربایجان آمد و مداح قزل ارسلان شد. وی در سال ۵٩٨ قمری/ ۵٨١ خورشیدی در تبریز درگذشت و در محله‏ی سرخاب (مقبره الشعرا) به خاک سپرده شده است. شعرهایش چنان خوب بوده که درباره‏ی دیوانش گفته‎‏اند:
دیوان ظهیر فاریابی ———— در کعبه بدزد اگر بیابی!

البته ارزش محتوایی شعرهای وی از ارزش ادبی آنها جداست. من تمام دیوان وی را نخوانده‏ام. اما برای نمونه، در مدح قزل ارسلان، که احتمالا سواد چندانی هم نداشته، قصیده‏ای دارد که در بیتی از آن می‏گوید:

نُه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پای ———- تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان دهد

سعدی شیرازی در دیباچه‏ی بوستان (سروده به سال ۶۵۵ هجری قمری/۶۳۶ خورشیدی) در اعتراض به این بیت می‏گوید:

چه حاجت که نُه کرسی آسمان ——— نهی زیر پای قزل ارسلان؟
مگو پای عزت بر افلاک نه ——— بگو روی اخلاص بر خاک نه
به طاعت بنه چهره بر آستان ——- که این است سر جاده راستان