بایگانیِ اکتبر, 2010

حرف ربط در زبان پارسی

منتشرشده: اکتبر 25, 2010 در ریشه‌شناسی, زبان

دوشنبه ۳/آبان/۱۳۸۹ – ۲۵/اکتبر/۲۰۱۰

حرف ربط یا حرف پیوند در دستور زبان به حرفی گفته می‌شود که دو نام یا دو جمله را به هم ربط دهد. در زبان پارسی کهن (زمان هخامنشی) این حرف «اوتا» (utā) بوده است (شاید با und در آلمانی و and در انگلیسی ربط داشته باشد). در پارسی میانه (پهلوی) حرف ربط «اوتا» به شکل «اود» یا «اُد» (ud) کوتاه شده است. اندک اندک این حرف در پارسی نو (پس از ساسانیان) به شکل «اُ» ساده شد اما برای راحتی آن را به شکل «وُ» می‌نویسیم. اگرچه این حرف به شکل «و» نوشته می‌شود اما در تمام ادبیات پارسی نو، از زمان رودکی و فردوسی تا امروز همواره به شکل «اُ» (o) تلفظ شده و هنوز هم می‌شود. مشهورترین نمونه از صنعت «لفّ و نشر مرتب» که من همواره نقل می‌کنم چنین است:

به روز نبرد آن یل ارجمند ————– به تیغ وُ به خنجر، به گرز وُ کمند
برید وُ درید وُ شکست وُ ببست ———— یلان را سر وُ سینه وُ پا وُ دست

در زبان گفتار نیز صدای اُ همچنان نگه داشته شده است: من وُ تو، خسرو وُ شیرین، «دیگه با اونا رفت‌وُآمد نداریم». حتا گاه این حرف ربط «اُ» در ترکیب‌ها حدف شده است مانند: گفتگو، جستجو، و شستشو که در اصل گفت‌وُگو، جست‌وُجو، و شست‌وُشو بوده‌اند و بهتر است به همین شکل اصلی نوشته شوند.

در شاهنامه‌ی خالقی نیز لت‌ها و بیت‌هایی که با «و» آغاز می‌شوند با نشان «وُ» نوشته شده‌اند تا بر این نکته تاکید شود.

متاسفانه شکل این حرف یعنی «و» و این که در زبان عربی هم حرف ربط به همین شکل «و» نوشته می‌شود اما وَ (wa) تلفظ می‌شود باعث اشتباه و سردرگمی بسیاری شده است به طوری که برخی برای ادبی و «لفظ قلم» سخن گفتن حرف ربط پارسی را هم به جای اُ به صورت عربی «وَ» می‌گویند. مثلا به جای «خسرو وُ شیرین» می‌گویند «خسرو وَ شیرین». تصور کنید که دو بیت بالا را بخواهید با وَ بخوانید!

این اشتباه به کار خاورشناسان نیز راه یافته و در حرف‌نویسی (transliteration) متن‌های پارسی به انگلیسی، حرف ربط پارسی را به صورت va می‌نویسند و برای نمونه همان کتاب «خسرو وُ شیرین» نظامی را به صورت Khusrow va Shireen می‌نویسند. حتا در ترانویسی شعرها هم، چون پارسی زبان مادریشان نیست، توجه نمی‌کنند که گفتن «وَ»ی عربی وزن شعر را بر هم می‌زند. برای نمونه اگر بخواهیم شعر بالا را به این روش حرف‌نویسی کنیم!

برید وُ درید وُ شکست وُ ببست
borid va darid va shekast va bebast

امروزه نیز ایرانیانی که به هر دلیل به جای خط پارسی از خط لاتین استفاده می‌کنند در نوشتن این حرف ربط به جای o از va استفاده می‌کنند که اشتباه است. برای همین، پیشنهاد می‌کنم به همان روش طبیعی و اصلی زبان‌مان حرف ربط را «اُ» تلفظ کنیم و گمان نکنیم که «عامیانه» سخن گفتن است. در حرف‌نویسی لاتین نیز o را به کار ببریم.

پی‌نوشت
استاد جلیل دوستخواه یادآوری کردند که دو بیت بالا تنها در نسخه‌ی ژول مُل از شاهنامه‌ی فردوسی آمده و در ویراست دکتر خالقی مطلق و دکتر دبیرسیاقی و دیگر دستنویس‌ها نیامده است. با سپاس از ایشان، برای همین من نام فردوسی را از سر شعر برداشتم و تنها آن را به عنوان نمونه‌ای برای نشان دادن شیوه‌ی درست خواندن حرف ربط پارسی آوردم.

نمونه‌ی دیگر که در دیوان‌های حافظ آمده است (و گویا از آنِ امیر معزّی نیز دانسته شده است):

سال وُ فال وُ مال وُ حال وُ اصل وُ نسل وُ تخت وُ بخت ——– بادت اندر شهریاری برقرار و بردوام
سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش ———– اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام

شنبه ۱/آبان/۱۳۸۹ – ۲۳/اکتبر/۲۰۱۰

آنچه امروزه ما در ادبیات به نام سَبک می‌شناسیم در گذشته‌ها با نام «شیوه» یا «طرز» شناخته می‌شده است. برای نمونه خاقانی شروانی می‌گوید:

مرا شیوه‌ی تازه‌ای هست و داشت —————- همان شیوه‌ی باستان عنصری

یا در غزلی منسوب به حافظ شیرازی آمده:

استاد غزل (سخن) سعدی است پیش همه کس اما ———— دارد غزل حافظ طرز غزل خواجو

در کتاب‌های معتبر و نوشتار ادب‌شناسان بزرگی چون ملک‌الشعرا بهار، فروزانفر و دیگران سبک‌های شعر پارسی چنین تقسیم شده‌اند:

– سبک خراسانی: سبکی که از سده‌های سوم و چهارم اسلامی در شرق ایران آغاز شد و در دیگر جاها پیروی شد. از ویژگی‌های این سبک سادگی سخن و فراوانی واژه‌های پارسی و کم بودن ترکیب‌های عربی است. محتوای شعرها بیشتر توصیف طبیعت و مدح شاهان و داستان و حماسه و افسانه است. مانند شعرهای رودکی سمرقندی، فردوسی توسی، شهید بلخی، کسایی مروزی، ناصر خسرو و …

– سبک عراقی: از سده‌ی ششم به بعد، به ویژه به دلیل تازش ترکان غُز به خراسان (که خاقانی سوگچامه‌ای هم در این باره سروده و انوری هم قصیده‌ی معروفی در این باره دارد)، گرانیگاه شعر پارسی به سوی مرکز و غرب ایران می‌آید که در اصطلاح جغرافیایی قدیم «عراق عجم» خوانده می‌شد. شاعران از سبک ساده و روشن دور می‌شوند و به خاطر نزدیکی به مرکز خلافت اسلامی (بغداد) و گذشت زمان و چیرگی یافتن زبان عربی، ترکیب‌های عربی و قرآنی در شعرها بیشتر می‌شود. محتوای شعرها نیز بیشتر مفهوم‌های عرفانی و دینی و فلسفی است. معروف‌ترین شاعران این سبک جمال‌الدین عبدالزراق اصفهانی و پسرش کمال‌الدین اسماعیل، نظامی گنجوی، خاقانی شروانی، سعدی شیرازی، فخرالدین عراقی (همدانی)، عطار نیشاپوری، جلال‌الدین محمد بلخی (مولانا)، حافظ شیرازی، سلمان ساوجی، عبدالرحمان جامی و …

– سبک اصفهانی/هندی: پس از مرگ جامی و از زمان صفویان، یعنی سده‌ی دهم هجری شعر پارسی نیز دچار دگرگونی‌هایی شد. از آنجا که پایتخت صفویان از زمان شاه عباس به اصفهان منتقل شد و دوران شکوفایی این سبک در همین زمان است به آن سبک اصفهانی می‌گویند. ویژگی این سبک نازک‌خیالی و پیچیدگی تعبیرها و توصیف‌ها و به اصطلاح «ارسال تمثیل» است. برای نمونه:

صایب تبریزی:
دست طمع که پیش کسان می‌کنی دراز ——— پل بسته‌ای که بگذری از آبروی خویش
یا
شد از فشار گردون مویم سپید و سر زد —— شیری كه خورده بودم در روزگار طفلی
کلیم کاشانی:
بخیه‌ی کفشم اگر دندان‌نما شد عیب نیست ——— خنده می‌آید وی را بر هرزه‌گردی‌های من

عده‌ی فراوانی از شاعران ایرانی مانند صایب تبریزی، کلیم کاشانی و عرفی شیرازی در دوران صفویان به دربار گورکانیان هند (در انگلیسی: Mughal Empire) رفتند. از آنجا که برخی شاعران سرزمین هند زبان مادریشان پارسی نبود در تقلید از این سبک زیاده‌روی کردند و نازک‌خیالی‌های شعرشان گنگ و نامفهوم و بیش از حد پیچیده شد. از این رو به گونه‌ی رایج آن در هند، سبک هندی نیز گفته می‌شود.

– دوره‌ی بازگشت: در پایان دوران قاجار سبک رایج شعری به انحطاط گراییده بود و شاعران تصمیم گرفتند به سبک ساده و بی‌پیرایه‌ی خراسانی بازگردند و سخن را برای همگان فهمیدنی کنند. از این رو به این دوران بازگشت می‌گویند. شاعران این دوران سروش اصفهانی، صبوری (پدر بهار)، بهار و پروین اعتصامی و شهریار و دیگران هستند.

روشن است که این تقسیم‌بندی زمانی تنها برای آسانی کار و آموزش است. وگرنه این طور نبوده که در یک روز مشخص، مثلاً صبح سه‌شنبه سوم شوال سال ۵۴۳ قمری، شاعری در شهر اصفهان از خواب بیدار شود و بگوید خب از امروز به بعد من می‌خواهم به سبک عراقی شعر بگویم! سبک‌های شعری و تغییرهای زبانی تدریجی هستند و در منطقه‌های گوناگون رخ می‌دهد. برای نمونه شعری از سید حسن غزنوی را بخوانیم که در سده‌ی پنجم می‌زیسته اما به نازک‌خیالی شعرهای سبک اصفهانی می‌ماند:

اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن ———– تا بر لب تو بوسه دهم چون که بخوانیش!

می‌گویند وقتی ابوسعید ابوالخیر این بیت را شنید چندان بر دلش نشست که برای آفرین گفتن به سیدحسن با مریدان خود به خانه‌ی او رفت. علی دشتی نیز در کتاب «خاقانی شاعری دیرآشنا» به رگه‌های از شکل‌گیری سبک اصفهانی در شعر خاقانی اشاره می‌کند. مانند این بیت خاقانی

شده است آیینه‌ی زانو بنفش از شانه‌ی دستم ———- که دارم چون بنفشه سر به زانوی پشیمانی

که خم شدن بنفشه را حالت خود می‌داند که از پشیمانی سر به زانو نهاده است. این تعبیر را حافظ از خاقانی گرفته و در غزل خود آورده است:

بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال ———– همچون بنفشه بر سر زانو نهاده‌ایم

این تقسیم‌بندی‌ها جنبه‌ی جغرافیایی نیز ندارد. برای نمونه با این که عطار در نیشاپور یا سنایی در غزنین خراسان یا مولانا در قونیه می‌زیسته‌اند اما سبک شاعری آنها عراقی است. یا با آن که قطران تبریزی در آذربایجان می‌زیسته سبک شعری او خراسانی است.

روس‌ها کاشف سبک آذربایجانی؟
این تقسیم‌بندی در میان همه‌ی استادان و سخنوران زبان پارسی در همه جا پذیرفته بود تا این که پس از جدایی قفقاز از ایران در جنگ‌های ایران و روس و پس از امضای عهدنامه‌های گلستان و ترکمان‌چای در سده‌ی نوزدهم م.، دولت روسیه‌ی تزاری و پس از آن دولت کمونیستی شوروی برای بریدن پیوندهای این سرزمین با ایران، پروژه‌ی ملت‌سازی را آغاز کرد. پس از آن که نام آذربایجان ایران را دزدیدند و بر اران و شروان و قفقاز نهادند و نظامی گنجوی را «شاعر آذربایجانی» خواندند، ناگهان سخن از «سبک آذربایجانی» به میان آوردند. همه‌ی اینها برای ایجاد هویت جعلی برای سرزمینی بود که با نام اران و شروان و قفقاز پیوسته بخشی از ایران بود و هرگز نام آذربایجان نداشت. از این رو، خاورشناس روسی ای.یی. برتلس (Bertels) بر پایه‌ی تقسیم‌بندی‌های جغرافیایی زمان خویش و ناحیه‌های زیر نفوذ شوروی، برای شعر پارسی سبک‌ها و نام‌های تازه‌ای آفرید به نام سبک «آسیای میانه» (Central Asian)، سبک تراقفقازی (Transcaucasian)، سبک ایرانی (؟؟!!)(Persian)، سبک هندی (Indian)! مفهوم ضمنی از نامگذاری سبکی به نام «ایرانی» نیز آن است که آن سبک‌های دیگر ربطی به ایران ندارند و شاعران آن دوران نیز ایرانی نبوده‌اند یعنی مثلا رودکی ایرانی نبوده و سبک شعریش نیز خراسانی نیست بلکه «آسیای میانه» است!

آنچه برتلس سبک تراقفقازی خواند اندکی بعد نام «سبک آذربایجانی» به خود گرفت. خانم دکتر سکینه برنجیان (درگذشته تیرماه ۱۳۵۰ خ./ جولای ۱۹۷۱ م.) نیز در اثری به نام «آثار ادبی آذری و پارسی در سده‌ی بیستم در آذربایجان ایران» (Azeri and Persian literary works in twentieth century Iranian Azerbaijan) نوشت که سبک تراقفقازی برتلس در نوشته‌های رضازاده شفق (تاریخ ادبیات ایران، ص ۲۱۲)، ذبیح‌الله صفا (تاریخ ادبیات ایران، جلد ۲ ص ۳۴۱)، و فروزانفر (سخن و سخنوران، جلد ۲ ص ۱۳۴) «سبک آذربایجانی» خوانده شده است و شاعران معروف این سبک را قطران تبریزی و خاقانی شروانی و نظامی گنجوی و دیگر شاعران اران و شروان دانسته است. من به کتاب‌های اشاره شده نگاه کردم اما در هیچ یک نشانی از اصطلاح «سبک آذربایجانی» ندیدم و هر سه استاد، شاعران اران و شروان و قفقاز و آذربایجان را بخشی از سبک عراقی دانسته‌اند.

خانم برنجیان به درستی اشاره می‌کند که «آذری» نام یکی از گویش‌های ایرانی است که پیش از مغولان در آذربایجان ایران رواج داشته و در سده‌ی نوزدهم م. به اشتباه به ترکی رایج در آذربایجان داده شد. وی سپس «سبک آذربایجانی» را با سبک خراسانی می‌سنجد و بیشتر ویژگی‌های سبک عراقی را به «سبک آذربایجانی» می‌دهد مانند ورود ترکیب‌های عربی و مثال و نقل قول و …

او همچنین ویژگی دیگری برای محتوای «سبک آذربایجانی» معرفی می‌کند به نام «تصویرسازی و نمادگرایی مسیحی» (Christian imagery and symbolism) و می‌گوید بدون آشنایی داشتن با این تصویرها و نمادها نمی‌توان «سبک آذربایجانی» به ویژه شعر خاقانی و نظامی را دریافت. حال آن که این تصویرسازی و نمادگرایی مسیحی تنها در برخی از شعرهای خاقانی دیده می‌شود و علت آن نیز دو چیز است:

– یکی این که مادر خاقانی مسیحی نسطوری بوده که از روم شرقی (بیزانس، و به احتمال زیاد از گرجستان) به عنوان بَرده به شروان آورده شده و در آنجا مسلمان و آزاد شده بود. خود خاقانی در این باره می‌گوید:

نسطوری و موبدی نژادش ———- اسلامی و ایزدی نهادش
مولد بُده خاک ذوعطابش ———— فیلاقوس الکبیر بابش
پس کرده گزین به عقل و الهام ————- بر کیش کشیش دین اسلام
بگریخته از عتاب نسطور ————– آویخته در کتاب مسطور
کدبانو بوده چون زلیخا ———— بَرده شده باز یوسف‌آسا
از روم ضلالت آوریده ————— نـخّاس هُدیش پروریده
تا مصحف و «لااله» دیده ———— ز انجیل و صلیب دررمیده

– دوم این که تنها چند قصیده‌ی خاقانی پُر است از نمادهای مسیحی از جمله این قصیده:

فلک کژروتر است از خط ترسا ———– مرا دارد مسلسل راهب‌آسا

که به قصیده‌ی «ترساییه» مشهور است و در عنوان آن گفته شده «در شکایت از حبس و بند و مدح عظیم روم عزالدوله قیصر» یعنی خاقانی این قصیده را خطاب به قیصر (سزار) روم شرقی، آندرونیکوس کُمنِنوس (Andronicus Comnenus) ، سروده تا پادرمیانی کند و او را از زندان رهایی بخشد. از این رو تمام توان و دانش مسیحی خود را در این قصیده به کار برده است تا قیصر را شگفت زده کند و او را برای آزادی خویش برانگیزاند. بسیاری از شاعران مسلمان که از مفهوم‌های مسیحی چندان آگاهی نداشته‌اند در درک این قصیده نیازمند شرح و تفسیر بوده‌اند. در دوران ما نیز ایران‌شناس بزرگ روس، ولادیمیر مینورسکی مقاله‌ای در سی صفحه درباره‌ی همین قصیده و معرفی قیصر روم و شرح قصیده به زبان انگلیسی نوشته است. اما مینورسکی که از ایران‌شناسان ایران‌دوست بود به خاطر این قصیده خاقانی را شاعر «سبک آذربایجانی» معرفی نکرده است! در چند قصیده‌ی دیگر نیز خاقانی صنعت «التزام» را با «مریم» و «عیسا» به کار برده که بیشتر هدفش هنرنمایی بوده است. وگرنه خاقانی چندین قصیده‌ی بلند در وصف سفر خویش به مکه و مدینه و در ستایش پیامبر اسلام و کعبه و … دارد. آیا اینها را نباید جزو مشخصات «سبک آذربایجانی» خواند؟ یا در چند قصیده از اشتیاق به سفر به خراسان می‌گوید. یا نظامی از عشق به ایران می‌گوید. آیا اینها را هم نباید جزو «سبک آذربایجانی» شمرد؟ در شعرهای نظامی گنجوی و خاقانی شروانی توجه فراوانی به تاریخ ایران باستان به ویژه دوران ساسانیان شده است. آیا اینها را نیز نباید بخشی از «سبک آذربایجانی» دانست؟

من در شعر نظامی و مجیرالدین بیلقانی ندیده‌ام و نیز در شعر دیگر شاعران اران و شروان و قفقاز که جزو شاعران «سبک آذربایجانی» خوانده شده‌اند کسی را نشنیده‌ام که چندان تصویرسازی و نمادهای مسیحی به کار برده باشد که – آن گونه که در تعریف «سبک آذربایجانی» ادعا شده – شعرش بدون آشنایی با این تصویرسازی و نمادهای مسیحی فهمیدنی نباشد.

تا آنجا که من جست‌وجو کردم در کتاب‌های تذکره و تاریخ ادبیات ایران تا دهه‌ی ۱۳۷۰ خ. سخنی از سبک شعری جداگانه به نام «سبک آذربایجانی» ندیده‌ام. همه جا قطران را جزو سبک خراسانی و نظامی و خاقانی را جزو شاعران سبک عراقی دانسته‌اند. حتا حافظ نیز شعر خود را با نظامی گنجوی مقایسه می‌کند و از دیوان خاقانی و نظامی بسیار سود برده است:

چو سِلک دُرّ خوشاب است شعر نغز تو حافظ ———- که گاه لطف سبق می‌برد ز نظم نظامی

حافظ مثنوی «ساقی‌نامه»ی خود را نیز زیر تاثیر ساقی‌نامه‌های نظامی گنجوی در کتاب «اسکندرنامه» سروده است. حافظ نیز شعر خود را سبک عراقی می‌داند:

غزلیّات عراقی است سرود حافظ ———- که شنید این ره جانسوز که فریاد نکرد؟

با فروپاشی شوروی در سال ۱۳۷۰ خ. / ۱۹۹۱ م. و باز شدن آن به دنیای بیرون و سرازیر شدن نوشتارهای آنان به ایران، عده‌ای با «سبک آذربایجانی» بیشتر آشنا شدند و کوشیدند این کشف روس‌ها در ادبیات پارسی را به دیگر ایرانیان نیز آگاهی دهند. در سال ۱۳۷۶ خ. شخصی به نام «دکتر احمد ذاکری» عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی (کدام شهر و شعبه؟) در شماره‌ی خرداد و تیرماه کیهان فرهنگی مقاله‌ای نوشت به نام «سبک آذربایجانی در شعر فارسی». او نیز برخلاف تمام آثار ادبی گذشته و حتا بر خلاف گفته‌های خود این شاعران، سبک نظامی و خاقانی را سبک آذربایجانی می‌نامد اما به نکته‌ی جالبی اشاره می‌کند:

این سرایندگان گمان می‌کردند که موجِد [=آفریننده‌ی] سبک عراقی هستند نه سبک آذربایجانی!

یعنی خود خاقانی شروانی و نظامی گنجوی و مجیر بیلقانی و فلکی شروانی و … فکر می‌کرده‌اند که به سبک عراقی شعر می‌گویند اما ما پس از هشت صد سال به یاری روس‌ها فهمیدیم که آنها اشتباه کرده‌اند و خودشان حالی‌شان نبوده! خاقانی به روشنی خود را جانشین سنایی غزنوی می‌داند که از بزرگان سبک عراقی است و حتا نام خود را که «بدیل» بوده به همین خاطر می‌داند:

بدل من آمدم اندر جهان سنایی را ———— بدین دلیل پدر نام من «بدیل» نهاد
یا
چون زمان دور سنایی درنوشت ———- آسمان چون من سخن گستر بزاد
چون به غزنین شاعری شد زیر خاک ——– خاک شروان ساحری دیگر بزاد

جالب این که خود نویسنده (آقای احمد ذاکری) نیز از این کشفِ تازه شگفت‌زده شده و بیت‌هایی هم از این شاعران نقل می‌کند که خودشان به روشنی و صراحت سخن خود را سبک عراقی خوانده‌اند. وی در ادامه چنین می‌نویسد:

موضوع در خور مداقّه و جالب توجه در این نقد و داوری‌ها آن است که همه‌ی سرایندگان آذربایجانی طرز خود را طرز عراقی نامیده‌اند و تاکنون هیچکدام نام سبک آذری یا آذربایجانی را بر شعر خود ننهاده‌اند.

خاقانی شروانی:
پادشاه نظم و نثرم در خراسان و عراق ——- که اهل دانش را ز هر لفظ امتحان آورده‌ام

ذوالفقار شروانی:
گرچه بر طرز عراق است ضمیرش مشعوف ———– در سخن خجلت ابنای خراسان باشد

نظامی گنجوی:
گنجه گره کرده گریبان من ————– بی گرهی گنج عراق آن من (مخزن الاسرار)
چرا گشتی در این بیغوله پابست ————- چنین نقد عراقی بر کف دست (خسرو و شیرین)

مجیرالدین بیلقانی:
داند خدایگان که سخن ختم شد به من ———– تا در عراق صنعت طبعم سخنوری است

این که شاعران مزبور هرگز نام سبک خود را آذری یا آذربایجانی ننوشته‌اند به خاطر این است که آنان می‌دانستند آذربایجان کجا است و شهر خودشان جزو آذربایجان نیست و تا زمان استالین آن منطقه هرگز آذربایجان نام نداشته و آذربایجان جنوب رود ارس بوده است. من نمی‌دانم با این همه تاکیدی که خود شاعران داشته‌اند و سبک خود را عراقی می‌دانسته‌اند و خود آقای ذاکری نیز به آن اعتراف می‌کند، چه اصراری به جعل کردن سبک تازه‌ای برای آنان دارند. البته آقای ذاکری انصاف هم دارد و «سبک آذربایجانی» را چیزی جدای از سبک عراقی نمی‌داند و می‌نویسد:

با این همه داوری‌ها [ی خود شاعران درباره‌ی عراقی بودن سبک‌شان]، عقیده‌ی شخصی نگارنده آن است که سبک آذربایجانی گوشه‌ای از سبک عراقی است که با سبک عراقی مشترکات اصولی دارد.

وی نیز مانند خانم دکتر برنجیان ویژگی‌هایی از شعر خاقانی و نظامی را برداشته و به برشماری ویژگی‌های «سبک آذربایجانی» می‌پردازد و ده ویژگی را نقل می‌کند مانند خودستایی و حکمت و واژگان و ترکیب‌های تازه و … که در دیگر سبک‌های شعری نیز هست (مانند شعرهای منوچهری و انوری و ..). و نیز چیزهایی را نقل می‌کند که آنها هم در شعر دیگر شاعران سبک عراقی دیده می‌شود مانند

– چیزی که وی به آن نام «قافیه‌های افقی» داده است و در شعرهای مولانا فراوان دیده می‌شود. نمونه از خاقانی:
صبح است گلگون تاخته، شمشیر بیرون آخته ——— بر شب شبیخون ساخته، خونش به عمدا ریخته
نمونه از مولانا:
خامُش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم ——– کاغذ بدر، بشکن قلم، ساقی درآمد، الصلا!

– «همگونی واژگان» که نویسنده تاکید می‌کند که با جناس فرق دارد. این ویژگی نیز شبیه جناس و سجع و مراعات نظیر است.

– سیاقة الاعداد یعنی پشت هم آمدن عددها که شاید بتوان آن را هم نوعی مراعات نظیر دانست.

متاسفانه در همان سال ۱۳۷۶ خ. زیر تاثیر ادبیات وارداتی از باکو و شوروی پیشین، همایشی در دانشگاه اورمیه برگزار شد به نام «کنگره‌ی بازشناخت سبک آذربایجانی» که نتوانسته‌ام به مقاله‌های آن دست یابم تا ببینم در آنها چه چیزهایی به عنوان «سبک آذربایجانی» مطرح شده است.

گذشته از این واقعیت مهم که خود این شاعران سبک خود را عراقی می‌دانسته‌اند و منطقه‌ی شمال رود ارس نیز در گذشته‌ها – به ویژه در زمان خاقانی و نظامی و مجیر و … – هرگز نام آذربایجان نداشته، به نظر من این گرایش به نامگذاری «سبک آذربایجانی» به خاطر نداشتن درک مناسب از اصطلاح‌های مربوط به سبک‌های ادبی و شعری در زبان و ادبیات پارسی و نیز زیر تاثیر «منطقه‌گرایی» و تحریک رقابت‌های بیهوده برای بازنویسی تاریخ است. لابد چند سال دیگر خواهند گفت هر شاعری به سبک شهر خود شعر می‌سروده و باید شاهد سبک ساوه‌ای، شیرازی، کرمانی، سیستانی، یزدی، هراتی، سبزواری، نشاپوری، بافقی، مشهدی، تبریزی، و مراغه‌ای و … در تاریخ ادبیات ایران باشیم.

پنج‌شنبه ۲۹/مهرماه/۱۳۸۹ – ۲۱/اکتبر/۲۰۱۰

من در موسیقی تخصصی ندارم اما از نظر واژه‌شناسی همواره برایم پرسش بود که واژه‌ی «مقام» از کجا آمده است و چرا به موسیقی ایرانی «موسیقی مقامی» گفته می‌شود. تا این که در یکی از نوشته‌های شادروان ملک‌الشعرای بهار توضیح را یافتم.

سروده‌های اصلی زرتشت را در زبان اَوِستایی گاثه (Gatha) می‌گویند. این سروده‌ها آهنگین و به شعر هجایی بوده است (به وارون شعر عروضی عربی). واژه‌ی اوستایی «گاثه» پیرو قانون دگرگشت آواها در زبان پارسی میانه (پهلوی) به شکل «گاس» و «گاه» درآمده است جمع آن را «گاهان» می‌گویند (همانگونه که «میثره» به «مهر» و «سپیثره» به «سپهر» گشته است). ایرانیان زرتشتی همواره «گاثه‌ها» را با آواز و به شیوه‌ی آهنگین می‌خواندند (و می‌خوانند).

واژه‌ی دیگری در زبان پارسی کهن بوده است به شکل گاثو (gathu) که به معنای «تخت پادشاهی» است. این واژه نیز در زبان پارسی میانه یا پهلوی به شکل «گاه» درآمده است. این معنای «گاه» در شاهنامه فراوان دیده می‌شود:

فرومایه ضحاک بیدادگر ———— بدین چاره بگرفت گاهِ پدر
ز دستور پاکیزه‌ی راهبر ———– درخشان شود شاه را گاه و فر
به گیتی درون سال سی شاه بود ——– به خوبی چو خورشید بر گاه بود

این «گاه» به طور گسترده‌تر معنای پایه و مقام و منصب نیز یافته است. «گاهنامگ» کتابی بوده که درباره‌ی پایه‌وَران و مقام‌ها و تخت‌نشینان دوران ساسانی نوشته شده است.

معنای سومی که برای «گاه» داریم زمان و جای است که هم به صورت نام و هم به صورت پسوند به کار می‌رود. حافظ می‌گوید:

بنده‌ی پیر خراباتم که لطفش دائم است ——— ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

یکی از معناهای واژه‌ی «بیگاه» نیز شام یا غروب است. مولانا گوید:

در غم ما روزها بیگاه شد ————- روزها با سوزها همراه شد
بیگاه شد، بیگاه شد، خورشید اندر چاه شد ———- خیزید ای خوش طالعان وقت طلوع ماه شد

با این توضیح درباره‌ی معناهای «گاه» اینک نوشته‌ی استاد بهار را می‌آورم:

«مقام» را باید ترجمه‌ی «گاثه» یا «گاس» یا «گاه» شمرد… چنین به نظر می‌رسد که این معنی از مزدیسنان در ایران باقی مانده باشد که روزی «گاه» یعنی «گاثه» را – که یک معنای آن نیز مقام می‌باشد – به عربی ترجمه کرده و آن را «مقام» نامیده باشند. چون «گاه»های مذکور با آهنگ موسیقی توأم بوده است و اشعار هجایی آن دارای همان موازنه و فواصل و قراین و قطع و سکوت بوده … از این رو «مقام خواندن» که ترجمه‌ی صحیح «گاه خواندن» است از قدیم میان ایرانیان معروف گردیده است. در ادبیات پارسی نیز بلبل را به لقب «زندخوان» یعنی خواننده‌ی «گاثه» و اوستا نامیده‌اند که می‌رساند که خواندن اوستا و زند نوعی از موسیقی و مقامات بوده است. (سبک‌شناسی، جلد دوم، ص ۳۲۴)

از همین سخن وزن‌دار و آهنگین است که سبک «مقامه»نویسی در ادبیات عربی و پارسی پدید آمده است که در آن نثر به شکل سجع‌دار و عبارت‌های آهنگین و وزن‌دار و همقافیه نوشته می‌شود. جالب آن که نخستین کسی که در زبان عربی مقامه‌نویس را پدید آورد نویسنده‌ای ایرانی بود به نام «بدیع‌الزمان همدانی» (درگذشته ۳۸۹ ق. / ۳۸۶ خ. / ۱۰۰۷ م.). مشهورترین کتاب مقامه در ادبیات پارسی هم «مقامات حمیدی» است که آن را «قاضی حمیدالدین بلخی» در سال ۵۵۵ ق. / ۵۳۸ خ. / ۱۱۶۰ م. نوشته است.

استاد بهار اشاره می‌کند که ریشه‌شناسی‌هایی که برای مقامه و مقامات و ربط دادن آن به فعل «قام/یقام» در عربی انجام شده اشتباه است.

این هم چند نمونه شعر که آواز خواندن بلبل به زندخوانی و اوستاخوانی تشبیه شده است و حتا هزاردستان یا بلبل را «زندباف» یا «زندواف» هم می‌گفتند:

منوچهری دامغانی:
بلبل شیرین زبان بر جوزبُن راوی شوَد ———— زندباف ِ زندخوان بر بیدبُن شاعر شوَد

زندباف: بلبل، قُمری
جوزبُن: درخت گردو
بیدبُن: درخت بید

حافظ شیرازی:
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی ————- می‌خواند دوش درس مقامات معنوی

در این بیت حافظ «مقامات» ایهام دارد هم به معنای مقامه به معنای سخن آهنگین و هم به معنای مقام‌های معنوی در سیر و سلوک

اوحدی مراغه‌ای:
غنچه خزید در قبا، گل بدرید پیرهن ———- غلغل مرغ زندخوان، رفت به گوش زندگان

سناتروک شاه عرب!

منتشرشده: اکتبر 19, 2010 در اشکانیان, تاريخ باستان

سه‌شنبه ۲۷/مهرماه/۱۳۸۹ – ۱۹/اکتبر/۲۰۱۰

نام شاهان هخامنشی و ساسانی را بیشتر ما می‌دانیم و به گوشمان خورده است. اما متاسفانه دانش همگانی درباره‌ی نام شاهان اشکانی بسیار کم است. البته باید یادآور شد که دانش کارشناسان تاریخ هم درباره‌ی اشکانیان به اندازه‌ی دو شاهنشاهی دیگر ایرانی نیست. در این میان برخی به سودجویی و بهره‌برداری از این کمبود آگاهی پرداخته‌اند و تاریخ اشکانیان را تحریف می‌کنند. پیشتر درباره‌ی پان‌ترکان نوشتم که با وجود تمام گواهی‌های زبانی و تاریخی بر ایرانی بودن اشکانیان، آنان را ترک (تورک!) می‌دانند و می‌گویند چون اینها «تورک» بودند خاندان «فارس شوونیست» ساسانی تمام آثار آنان را نابود کرده است و در تاریخ هم از آنها نامی برده نمی‌شود!!! نوشته‌ی یک صهیونیست را هم آوردم که گفته بود اشکانیان از قوم بنی‌اسراییل بودند و چون همه با یهودیان بد هستند و اشکانیان چندین بار رومیان را شکست دادند در کتاب‌های تاریخی نامی از اشکانیان یهود برده نمی‌شود!!!

اشکانیان مانند ساسانیان همسایه‌ی روم بودند و در منطقه‌ی میان‌رودان و شام (در انگلیسی: Levant) جنگ‌های فراوانی با رومیان کردند و این منطقه پیوسته بین آنان دست به دست می‌شد. گاه اشکانیان تا اردن امروزی و شهر «دورا اوروپوس» (Dura Europos) می‌رفتند و گاه آن منطقه را به رومیان واگذار می‌کردند.

در سال ۷۵ پ.م. شاهی اشکانی به تخت نشست که متاسفانه نامش را به شیوه‌های گوناگون نوشته‌اند. در جلد سوم «تاریخ ایران کمبریج» بر پایه‌ی منبع‌های رومی نام او به شکل‌های زیر آمده است:
– سَناترئوسس (Sanatroeces)
– سیناتروسس (Sinatroces یا Sinatruces)
– سینتریکوس (Sintricus)
– حتا ساتیرون (Satirun)

در تاریخ‌نگاری معاصر ما نام او به نوعی ساده‌تر شده است و به شکل سناتروک (Sanatruk یا Sanatruq) یا سناتروکو (Sanatruqu) نوشته می‌شود.

جلد پنجم از کتاب هفت جلدی «هفت پادشاهی بزرگ باستان خاوری» (The Seven Great Monarchies of the Ancient Eastern World) نوشته‌ی جورج راولینسون (سال ۱۸۷۳ م. / ۱۲۵۲ خ.، زمان ناصرالدین شاه) نخستین کتابی است که در دوران ما به تمامی درباره‌ی شاهنشاهی اشکانیان نوشته شده است. در فصل دهم این کتاب راولینسون سناتروک را به احتمال زیاد پسر مهرداد یکم (در انگلیسی: Mithridates)، اشک ششم، و بنابراین برادر فرهاد دوم (در انگلیسی: Phraates) می‌داند.

راولینسون احتمال می‌دهد که در یکی از جنگ‌های مهرداد یکم با سکاهای باختری (Scythians) این پسر بزرگ به عنوان گروگان به سکاهای باختری سپرده شد و بیش از پنجاه سال از عمرش را در میان سکاهای باختری گذراند. پس از مرگ مهرداد یکم، گروهی از سکاهای باختری که به نام «سکاهای رونده» یا کوچ‌نشین (در انگلیسی: Sacauracae برگرفته از عبارت پارسی Saka ravuka یعنی سکای رونده) سناتروک را به پادشاهی رساندند. راولینسون می‌نویسد که پس از مرگ سناتروک پسرش فرهاد سوم به پادشاهی رسید.


مجسمه‌ی سناتروک – موزه‌ی بغداد

(متاسفانه در تجاوز امریکاییان به عراق این مجسمه آسیب دیده و به نوشته‌ی پایگاه اینترنتی موزه‌ی بغداد سر جدا شده‌ی این مجسمه در خانه‌ی یک نفر در سوریه پیدا شده!)

در منبع‌های دیگری نام دختر سناتروک را وَسفَری (Wasfari) یا وَسپَری (Waspari) یا وَشفَری (Washfari) نوشته‌اند.


مجسمه‌ی وسفری دختر سناتروک

به نظر من به احتمال فراوان «سناتروک» نام این شاه اشکانی نیست بلکه باید لقب او باشد. تلاش من برای ریشه‌یابی این نام به جایی نرسید اما این گمان من را دوبه‌وآز تایید کرد. کتاب مهم دیگری که در دوران ما به تمامی به تاریخ سیاسی اشکانیان پرداخته است کتاب «تاریخ سیاسی پارت» (A political history of Parthia) نوشته‌ی نیلسن کارِل دوبه‌وآز (Neilson C. Debevoise) امریکایی است. دوبواز شاگرد اومستد (Olmstead) بود که کتاب «تاریخ شاهنشاهی هخامنشیان» را نوشته است. کتاب تاریخ سیاسی پارت در سال ۱۹۳۸ م. / ۱۳۱۷ خ. نوشته شده است و در سال ۱۳۴۲ خ. به دست علی‌اصغر حکمت به پارسی برگردانده شد و انتشارات ابن‌سینا آن را منتشر کرده است. در صفحه‌ی ۳۷ این ترجمه چنین آمده است:

در حدود سال ۷۵ ق.م. نام شاه دیگری به نام ارشَکان (Arashkan) … در الواح بابلی ملاحظه می‌شود و این همان پادشاه موسوم به سیناتروسیس (Sinatruces) است که بدون تردید در آن تاریخ بر تخت سلطنت قرار داشته است. این پادشاه پیرمردی بوده است هشتاد ساله که او را در میان قبایل ساکارکائو وارث سلطنت پارت خوانده‌اند.

بنابراین گویا نام اصلی سناتروک ارشکان بوده است. دوبه‌وآز نیز به زندگی سناتروک در میان سکاهای باختری و یاری سکاهای رونده برای پادشاه شدن سناتروک اشاره می‌کند. دوبوآز در صفحه‌ی ۵۱ می‌نویسد که پس از سناتروسیس پسرش فرهاد سوم با لقب تئوس (Theos = خدا) به جای پدر خود به تخت نشست. البته روشن است که این لقب رومی است و باید ترجمه‌ی لقب ایرانی او (شاید «بغ») بوده باشد.

هیلدگارد لوی (Hildegard Lewy) در مقاله‌ی خود در سال ۱۹۴۴ م. نام سناتروک در سندهای بابلی را اَرشَه‌کام (Arshakam) خوانده است.

بنابراین تمام منبع‌های معتبر سناتروک را ایرانی و پدر فرهاد سوم اشکانی و (با احتمال زیاد) فرزند مهرداد یکم می‌دانند. اما به تازگی یکی از خوانندگان این وبلاگ برایم نوشت که عراقیان به خاطر این که سناتروک در شهر «هترا» (Hatra) – که امروزه در زبان عربی «حَضر» (Hadr) خوانده می‌شود – شاه بوده او را شاه عرب می‌خوانند! امروزه شهر حضر در ۲۹۰ کیلومتری شمال غرب بغداد و ۱۱۰ کیلومتری جنوب غرب موصل قرار دارد. لابد به خاطر این که مجسمه‌ی سناتروک در موزه‌ی بغداد است! لابد چند وقت دیگر خسرو انوشیروان و خسرو پرویز نیز جزو شاهان عرب به حساب می‌آیند!

پی‌نوشت:
درباره‌ی نام دختر سناتروک یعنی «وسپری/وسفری»، آقای بابک رضوانی پیشنهاد کرد که شاید در اصل «ویس-پَری» بوده است. به نظر من احتمال بدی نیست اما باید پژوهش بیشتر کرد و کارشناسان زبان‌های کهن نظر بدهند.

نام «ویس» در داستان عاشقانه‌ی «ویس و رامین» دیده می‌شود که از زمان اشکانیان به یادگار مانده است. هم چنین خود واژه‌ی «ویس» به معنای خانه و خاندان نیز هست. جانشین شاه (ولی‌عهد) را در زبان پارسی «ویس-پور» یا «واس-پور» (در آرامی: بری بیت=پسر خانه) می‌گویند. پس شاید ویس-پری به معنای «پَری یا زیباروی خانه و خاندان» بوده باشد اگر واژه‌ی پری در زمان اشکانیان به معنای امروزی به کار می‌رفته است.

پی‌نوشت ۲:
بر پایه‌ی فرهنگ دهخدا، زنده‌یاد حسن پیرنیا (مشیرالدوله) در کتاب تاریخ ایران باستان خود نام این شاه اشکانی را به شکل «سنتروک» نوشته و گونه‌های یونانی آن را چنین آورده است:
– سیناتروکس فیه‌گون (Sinatrokes Phiegon)
– سینتروکس (Sintrokes)
– سینترویکس (Saintroikes)
پیرنیا سناتروک را به جای پسر مهرداد یکم، برادر او دانسته است.

پی‌نوشت ۳:
پس از جست‌وجوی بیشتر به مورد دیگری برخوردم:

همزمان با سناتروک که در سال ۷۵ پ.م. در غرب شاهنشاهی اشکانیان در میان‌رودان به شاهی رسید در شرق ایران در سیستان و بلخ، شاه سکایی/پارتی دیگری – که گویا از خاندان اشکانی نبود – به نام «سنابار» (Sanabares) به تخت نشست و به نام خود سکه زد. این دورانی است که پس از مرگ مهرداد یکم در سال ۸۸ پ.م. اوضاع شاهنشاهی اشکانی آشفته بوده و از هر سویی شاه پارتی برخاسته بود. در ارمنستان تیگران بزرگ – که او هم سکایی/پارتی بود – به تخت نشست و ارمنستان و ماد را زیر فرمان خود آورد. این دوران را در برخی مقاله‌ها «دوران تاریک اشکانیان» می‌نامند تا این که اُرُد دوم در سال ۵۷ پ.م. به پادشاهی می‌رسد و دوباره اوضاع را بسامان می‌کند و در سال ۵۳ پ.م. اران-اسپهبد او رستم سورن-پهلو در نبردی در دشت کارای (حرّان) با ده هزار نفر سواره‌نظام ورزیده‌ی خود سپاه سی هزار نفری کراسوس رومی را تارومار می‌کند.

از نزدیکی سناتروک و سنابار شاید بتوان نتیجه گرفت که این نام ریشه‌ی سکایی دارد. شاید بخش نخست با «سئنه» که در نام سیمرغ (در پهلوی: سئن مُرو sen murw یا sen muruk و در اوستایی: مورغو سئنو murghu saeno) و نام سینا (در اوستا فرَوَهر Saena ستوده شده است) پیوندی داشته باشد. یعنی شاید این دو نام در اصل «سئنه تروکه»؟ و «سئنه بره»؟ بوده‌اند.

آدینه ۲۳/مهرماه/۱۳۸۹ – ۱۵/اکتبر/۲۰۱۰

درباره‌ی اسحاق نیوتن، فیزیکدان معروف انگلیسی، سخن فراوان گفته شده است. در زیر با استفاده از کتاب «فیزیکدانان بزرگ از گالیله تا انیشتین» نوشته‌ی جورج گاموف چند نکته از زندگی نیوتن را در کنار هم می‌گذارم و داوری را به خوانندگان واگذار می‌کنم.

مشخصات کامل این کتاب چنین است:


نام کتاب: فیزیکدانان بزرگ از گالیله تا انیشتین (Great Physicist from Galileo to Einstein)
نویسنده: جورج گاموف (George Gamow)
ناشر: انتشارات دُوِر (Dover Publications)
سال: ۱۹۶۱ م. / ۱۳۴۰ خ.
صفحه: ۳۳۸

در این کتاب فصل سوم از صفحه‌ی ۵۱ تا صفحه‌ی ۸۸ به نیوتن اختصاص دارد و عنوان آن چنین است: «خداوند فرمود نیوتن باشد» که از شعر الکساندر پوپ (Alexander Pope) شاعر انگلیسی گرفته شده

Nature and Nature’s Laws lay hid in the night;
God said: Let Newton be! And all was light.

که اشاره‌ای دارد به سِفر پیدایش، فصل ۱ بند ۳: «و خداوند فرمود روشنایی باشد». (Let there be light!)

جورج گاموف در سال ۱۹۰۴ م. در شهر اودسا (Odessa) در روسیه (امروزه در کشور اوکراین) زاده شد و نام اصلی‌اش گیورگیی آنتونوویچ گاموف (Georgiy Antonovich Gamov) بود که پس از گریز از شوروی در سال ۱۹۳۴ م. و ورود به امریکا آن را به صورت جورج گاموف درآورد. وی در سال ۱۹۶۸ م. در سن ۶۴ سالگی درگذشت. این کتاب با نام «زندگینامه‌ی فیزیک» (Biography of Physics) هم منتشر شده بود که در ایران با نام «سرگذشت فیزیک» ترجمه شده است.

این هم بخش‌هایی از فصل نیوتن:

۱) آغاز
اسحاق نیوتن در سال ۱۶۴۲ در لینکلن‌شر (Lincolnshire) در انگلستان زاده شد. مادرش می‌خواست که او به کشاورزی بپردازد اما او تصمیم گرفت ریاضیات بخواند. از این رو در سال ۱۶۶۰ در سن ۱۸ سالگی وارد دانشکده‌ی ترینیتی (Trinity College سه‌گانگی پدر-پسر-روح القدس) دانشگاه کمبریج شد و پنج سال بعد در سال ۱۶۶۵ به عنوان دانشجویی معمولی و «بی‌هیچ برجستگی» (with no distinction) دوران تحصیل خود را به پایان رساند و مدرک کارشناسی خود را در ریاضیات دریافت کرد. (ص ۵۱)

۲) طاعون و انفجار نبوغ:
در تابستان ۱۶۶۵ م. «طاعون بزرگ» به لندن زد و نیمی از ساکنان این شهر از طاعون مُردند. نیوتن هم مجبور شد برای زنده ماندن به روستای خود در لینکلن‌شر برگردد. در همین سال بود که داستان سیب و کشف قانون گرانش (جاذبه) رخ داد. نیوتن که در دوران تحصیل خود دانشجویی عادی بود ناگهان شکوفا شد. خود نیوتن درباره‌ی اتفاق‌های آن سال چنین می‌نویسد:

در آغاز ۱۶۶۵ قانون گسترش (بسط) دوجمله‌ای را یافتم… در ماه مِی شیوه‌ی مماس (تانژانت) را کشف کردم. در ماه نوامبر فلوکسیون [Fluxions = دیفرانسیل یا اَفماریک] را کشف کردم. ژانویه‌ی سال بعد (۱۶۶۶ م) نظریه‌ی رنگ‌ها را با خود آورد. در ماه می (۱۶۶۶ م.) شیوه‌ی وارون فلوکسیون [inverse Fluxions = انتگرال یا درُستال] را به دست آوردم. در همان سال به این فکر کردم که قانون گرانش را به مدار ماه هم برسانم … و نیروی لازم برای نگه داشتن ماه در مدار خود را با نیروی گرانش در روی زمین مقایسه کردم.

به نوشته‌ی جرج گاموف باقی عمر کاری نیوتن صرف گوالش (تکامل) تمام مینه(ایده)‌هایی شد که در همان یک سال به ذهن نیوتن رسیده بود. (ص ۵۲)

۳) جدال‌ها:
پس از این «انفجار نبوغ» و کشف همه چیز در همه زمینه‌ها در یک سال، نیوتن نه تنها باقی عمر را به گوالش این مینه‌ها پرداخت بلکه پیوسته با دیگر دانشمندان اروپایی درباره‌ی «پیشگامی در کشف» همین مینه‌ها درگیر بود. در زمینه‌ی پیشگامی در «کشف» حساب افماریک و درستال با دانشمند آلمانی گوتفرید لایبنیتس (Gottfried Leibtinz) کشمکش داشت. با دانشمند انگلیسی دیگر به نام رابرت هوک (Robert Hooke) درباره‌ی نظریه‌ی رنگ‌ها و نیز قانون گرانش دعوا داشت. با دانشمند هلندی، کریستین هویگنس (Christian Huygens) بر سر نظریه‌ی نور مشاجره داشت. (ص ۵۳)

۴) دیرکرد در انتشار:
با این که تمام این مینه‌ها و نظریه‌ها در همان ۲۳ سالگی به ذهن نیوتن رسیده بود نظریه‌ی مکانیک و گرانش را بیست و یک سال بعد در سن ۴۴ سالگی (سال ۱۶۸۶ م.) و کارهایش درباره‌ی فیزیک نور را چهل و دو سال بعد در ۶۵ سالگی (سال ۱۷۰۴ م.) منتشر کرد. گاموف این دیرکرد را به حساب این می‌گذارد که نیوتن بیشتر کشف‌هایش را پنهان نگه می‌داشت و از جان فلمستید (John Flamsteed)، اخترشناس انگلیسی همروزگار نیوتن، می‌گوید که «نیوتن مردی بود که شکیبایی رویارو شدن دیگران را نداشت و به همه شک داشت». (ص ۵۳)

۵) کتابخانه‌ی نیوتن:
گفتیم نیوتن در سن ۲۴ سالگی (۱۶۶۶ م.) به فیزیک نور پرداخت. اما چیزی از او در این زمینه منتشر نشد. بیست و شش سال بعد در فوریه‌ی ۱۶۹۲ م. یک شب که نیوتن پنجاه ساله به نیایشگاه رفت فراموش کرد چراغ اتاقش را خاموش کند و این چراغ باعث آتش‌سوزی شد و کتابخانه‌ی نیوتن آتش گرفت و کتابی که درباره‌ی فیزیک نور نوشته بود نابود شد. بدین ترتیب نخستین اثر نیوتن درباره‌ی شیدیک (Optics) دوازده سال پس از این آتش سوزی یعنی در سال ۱۷۰۴ م. منتشر شد. (ص ۷۰)

۶) پس از آتش‌سوزی:
در همان سال ۱۶۹۲ م. نیوتن پنجاه ساله پس از سوختن کتابخانه‌اش تصمیم گرفت که زندگی دانشگاهی و علمی را کنار بگذارد و به دنبال شغل نان و آبدار و پولسازی باشد. از این رو چهار سال بعد در سن پنجاه و چهار سالگی (سال ۱۶٩۶ م.) در اداره‌ی سکه‌زنی لندن (London’s Mint) به عنوان سرپرست استخدام شد و بعد رییس آنجا شد. به نوشته‌ی گاموف نیوتن در این کار هم در لفظ و هم در معنا «کارش سکه شد»!

سی و پنج سال بعدی (از ۱۶۹۲ م. تا مرگ در ۱۷۲۷ م. در سن ۸۵ سالگی) – به جز انتشار کتاب شیدیک در سال ۱۷۰۴ م. – از هر گونه کشف و دستاورد علمی تهی بود. تنها اثری که در این فاصله از نیوتن منتشر شد مقاله‌هایی درباره‌ی موضوع‌های دینی مانند مکاشفه‌ی یوحنا و … بود. برخی از زندگی‌نامه‌نویسان نیوتن این وضع را به دلیل پیر شدن و خرفتی او می‌دانند و برخی دیگر می‌گویند نیوتن دیگر چیزی برای کشف کردن در آن دوران باقی نگذاشته بود! (ص ۸۸)

واژه‌های اَفماریک و درُستال و مینه و گوالش و شیدیک از پیشنهادهای دکتر محمد حیدری ملایری هستند.

حال بگذارید به شرح حال دو تن دیگر در همین زمینه اشاره کنم.

۱- کرجی
«ابوبکر محمد پسر حسن کرجی» که به او «علامه» و «حاسب [حسابدان]» نیز گفته‌اند (درگذشته ۴۱۹ ق. / ۱۰۲۹ م.) ریاضیدان و مهندس بزرگ ایرانی است که بیست سال پیش از زادن عمر خیام (۴۳۹ ق./ ۴۲۷ خ. / ۱۰۴۸ م.) و شش صد سال پیش از زادن اسحاق نیوتن درگذشته است. زادگاه او شهر کرج در نزدیکی دینور (میان همدان و نهاوند) بود. در بیشتر منبع‌های قدیمی مانند «وفیّات الاعیان» ابن خلّکان (درگذشته: ۶۸۱ ق. / ۱۲۸۲ م.) نام او «ابوبکر محمد بن حسن الحاسب کرجی» آمده است اما گویا برخی به اشتباه این نام را «کرخی» خوانده‌اند و او را از منطقه‌ی «کرخ» در بغداد دانسته‌اند. شاید علت این باشد که از کرج در دینور ناآگاه بوده‌اند یا شاید هم خواسته‌اند او را عرب کنند. البته در آن دوران ایرانیان در بغداد هم فراوان بودند و عارف بزرگ ایرانی «معروف کرخی» هم از همان منطقه بود. جنید بغدادی که زاده‌ی نهاوند بود اما در بغداد زندگی می‌کرد. و شهر بغداد حتا تا زمان قاجار جمعیت ایرانی چشمگیری داشت. از این گذشته، هم چنین در درون ایران نیز کرخه را داریم. در شرح حال ابوبکر کرجی نوشته‌اند که مدتی را در بغداد گذراند و سپس به منطقه‌ی جبال (همدان و غرب ایران) بازگشت و به کارهایی در زمینه‌ی معماری و مهندسی و … پرداخت. این نشان می‌دهد که اصل او از همدان بوده است. در صفحه‌ی زندگینامه‌ی او در دانشگاه «سنت اندروز» اسکاتلند نیز به اشتباه کرج دینور را با شهر کرج امروزی در نزدیکی تهران یکی گرفته‌اند. این اشتباه به ویکی‌پیدیا هم راه یافته است. هم چنین در صفحه‌ی دانشگاه سنت اندروز معنای اصطلاح جغرافیایی «جبال» را نفهمیده‌اند و آن را به همان لفظ «کوهستان» ترجمه کرده‌اند بدون اشاره به غرب ایران. دیگر این که توجه نداشته‌اند که حاکم بغداد در آن زمان بهاءالدوله دیلمی ایرانی بوده است.

کرجی سه کتاب دارد به نام‌های
– البدیع فی الحساب (شگفتی در حساب)
– الکافی فی الحساب (بسنده در حساب)
– الفخری فی الجبر و المقابله (کتاب فخری در جبر و مقابله)

این کتاب سوم به «ابوغالب محمد ابن خلف ملقب به فخرالملک» (درگذشته: ۴۰۷ ق. / ۱۰۱۶ م. در اهواز) تقدیم شده است و به همین خاطر نامش فخری است. فخرالملک وزیر «ابونصر فیروز بهاءالدوله» (پسر «ابوشجاع فناخسرو عضدالدوله») دیلمی بود. ابن‌خلّکان او را سومین وزیر بزرگ دیلمیان پس از محمد ابن عمید و صاحب ابن عبّاد می‌داند. بسط دوجمله‌ای و ضریب‌های بسط دوجمله‌ای (که امروزه به نام «مثلث پاسکال» شناخته می‌شوند) در کتاب فخری نوشته‌ی کرجی توضیح داده شده‌اند.


مثلت کرجی (پاسکال) برای ضریب‌های بسط دوجمله‌ای

هم چنین در کارهای کرجی ایده‌های اولیه‌ی روش استقراء (induction)، حساب افماریک و درستال نیز دیده می‌شود.

متاسفانه در فرهنگ دهخدا مشخصات این دانشمند بزرگ بسیار آشفته و نادرست است.

ابوبکر محمد بن الحسین الکرخی مکنی به فخرالملوک در ۴۰۷ ق. وفات یافت.

یعنی کرجی را کرخی نوشته، نام پدرش را که حسن بوده حسین نوشته، لقب وزیر دیلمیان (فخرالملک) را به صورت فخرالملوک به کرجی نسبت داده، و سال درگذشت وزیر را هم سال درگذشت کرجی نوشته است!

کتاب فخری از همان زمان کرجی شناخته شده و معروف بوده است و ابن‌خلکان نیز از آن یاد کرده است. دیگر ریاضیدانان مسلمان بر این کتاب‌ها شرح‌ها نوشته‌اند. در دوران تازه‌تر هم در سال ۱۸۵۳ م. ریاضیدان فرانسوی به نام «فرانتس ووپکی» (Franz Woepcke) خلاصه‌ای از کتاب «الفخری» کرجی را به فرانسه ترجمه کرد و با پیشگفتاری با عنوان «یادداشتی درباره‌ی علم جبر نامعین‌ها در نزد عرب (!)» در پاریس منتشر کرد. ووپکی نام او را کرخی نوشته است. اما دلاویدا (della Vida) یادآوری کرده که نام درست او کرجی است و اینک کرجی به کار می‌رود. کار ووپکی بر پایه‌ی دستنویسی از سال ۹۵۲ م. / ۳۴۰ ق. است. مشخصات کتاب چنین است:

Franz Woepcke, Extrait du Fakhri, traité d’Algèbre par Abou Bekr Mohammed Ben Alhacan Alkarkhi (Paris, 1853).

این کتاب در سال ۱۹۸۲ م. بازچاپ شده است.

اما دانشمند دوم:

۲-ابن هیثم
ابوعلی حسن بن حسن بن هیثم بصری (ابن‌هیثم) دیگر دانشمند مسلمان که در سال ۳۵۴ ق. / ۹۶۵ م. در زمان بوییان در شهر بصره زاده شد. برخی تبار او را ایرانی دانسته‌اند و برخی عرب. او در زمان «حاکم بامرالله» (فرمانروا: ۳۸۶ ق/ ۹۹۶ م. تا ۴۱۲ ق/ ۱۰۲۱ م.) خلیفه‌ی فاطمی مصر به دعوت او به مصر رفت. ابن‌هیثم بیشتر عمر خود را در قاهره گذراند. او اثر مهمی و تأثیرگذاری در فیزیک نور دارد به نام «کتاب المناظر» در هفت جلد که بین سال‌های ۴۰۲ ق. / ۱۰۱۱ تا ۴۱۲ ق. / ۱۰۲۱ م. نوشته شده است. کمال‌الدین ابوالحسن فارسی، ریاضیدان و فیزیکدان ایرانی (درگذشته حدود ۷۱۹ ق/ ١٣١٩ م.) شرحی به عربی بر آن نوشته است. کتاب المناظر در سال ۱۲۷۰ م. به لاتین ترجمه شد و در این ترجمه نام او را به صورت الحزن (Alhazen یا Alhacen) نوشتند. راجر بیکن (درگذشته ۱۲۹۴ م.) و یوهانس کپلر (درگذشته ۱۶۳۰ م.) این کتاب را خوانده و از ابن‌هیثم نام برده‌اند. پس از آن که اروپاییان به صنعت چاپ دست یافتند کتاب المناظر ابن هیثم بصری در سال ۱۵۷۲ م. – هفتاد سال پیش از زادن نیوتن – در اروپا چاپ شد و در دسترس علاقه‌مندان گذاشته شد.

درباره‌ی «کشف»های نیوتن و دیگر اروپاییان در زمینه‌ی مکانیک و گرانش نیز باید جست‌وجو کرد.

نتیجه
به احتمال فراوان اروپاییان آن دوران تنها کارهای دانشمندان ایرانی و مسلمان را بازنویسی نکردند و خودشان هم بر آن افزودند و آن را پیشرفت دادند. اما منظور من آن است که خود آنان و مردم امروز سرچشمه‌ی دانش خود را پنهان می‌کردند و می‌کنند و همان گونه که در بالا دیدیم ادعا می‌کنند همه اینها را خودشان یک شبه «کشف» کرده‌اند. یا اگر بخواهند لطف کنند، کار اروپاییان را دنباله‌ی کار رومیان و یونانیان می‌دانند بدون آن که از دستاوردهای بزرگ دانشمندان دوران اسلامی یادی کنند. این خصلت «ادعای پیشگامی در کشف» را اروپاییان از یونانیان باستان به ارث برده‌اند. آنان نیز قضیه‌های هندسی را از مصریان و بابلیان و دیگران می‌آموختند اما به نام خود ثبت می‌کردند. امروزه بیشتر این قضیه‌ها را به نام تالس و اقلیدس و فیثاغورس و دیگران می‌شناسیم! خوشبختانه در پایان راستی پیروز می‌شود و هستند دانشمندان باانصافی که به این وام‌گیری‌ها و انتقال دانش (که در تمام دوران تاریخ در هر دو سو جاری بوده) بپردازند.

پی‌نوشت
دوباره تاکید می‌کنم که منظور من در این نوشتار اشاره نکردن اروپاییان به منبع‌های الهام خود یا دستاوردهای دیگران است نه ناچیز دانستن دستاوردهای نیوتن. همه می‌دانیم که روند رشد علم بشر همواره در تمام طول تاریخ به این گونه بوده که نخست کسی چیزی را می‌یابد و دیگران آن را بهبود می‌دهند و به مرحله‌های پیشرفته‌تر می‌رسانند. همان گونه که ایرانیان پس از اسلام و دیگر مسلمانان از دانش و دستاوردهای ایرانیان پیش از اسلام و هندیان و چینیان و یونانیان استفاده کردند و بر آن اندوخته‌ی دانش بشری افزودند و آن را پیشرفت دادند و سپس این دانش و دستاوردها به اروپاییان رسید و سبب نوزایش یا رنسانس شد و اروپاییان با پیشرفت و بهبود آن به مرحله‌های بالاتری رسیدند. روشن است که شیوه‌ی نمادگذاری در ریاضی و نوشتن معادله‌ها به صورت نمادین به جای شرح و توضیح معادله که در اروپا به کمال رسید نقش مهمی در رشد ریاضیات و دیگر علوم داشت. برای نمونه کتاب جبر و مقابله‌ی خوارزمی را ببینید که چه گونه عبارت ax^2 + bx = c و شیوه‌ی حل معادله را تمامی با نوشتار توضیح داده حال آن که با نمادگذاری در دو خط می‌توان این را حل کرد.

سه‌شنبه ۲۰/مهرماه/۱۳۸۹ – ۱۲/اکتبر/۲۰۱۰

وقتی تازیان مسلمان شاهنشاهی گسترده‌ی ایران ساسانی را گرفتند به خاطر نداشتن تجربه و دانش کشورداری بیشتر کارها همچنان در دست ایرانیان ماند و حتا کارهای اداری و دیوانی هم چنان به زبان پارسی میانه (پهلوی) انجام می‌شد، زبانی که دیگر داشت به زبان پارسی نو تبدیل می‌شد. تا این که کم کم تازیان جا افتادند و قدرت امویان یکپارچه شد. «حجّاج ابن یوسف ثقفی»، در سال ۷۵ ق. والی میان‌رودان (اراک->عراق) شد. دیوان عراق – یعنی همان اداره‌ی مالیات ساسانیان – هم چنان به خط و زبان پارسی بود و حساب و کتاب خراج و هزینه‌ها را دبیران [=کارمندان اداری] ایرانی نگه می‌داشتند. در زیر داستان نقل دیوان (برگردان کارهای دیوان از زبان پارسی به تازی) را از کتاب «دو قرن سکوت» زنده‌یاد استاد عبدالحسین زرین‌کوب ص ۱۱۸ تا ۱۲۰ می‌نویسم.

در زمان حجاج سرپرست دیوان یک ایرانی بود به نام «زادان فرّخ». چون حجاج با ایرانیان دشمن بود می‌خواست کار را از دست ایرانیان بیرون کند. در کارمندان زادان فرخ مردی بود به نام «صالح بن عبدالله» که پارسی و عربی را می‌دانست. پدر صالح از ایرانیانی بود که در سیستان اسیر مسلمانان شده بود و مادرش اهل قبیله‌ی عربی «تَمیم» و خودش هم در شهر بصره زاده شده بود. حجّاج او را بنواخت و به خویش نزدیک کرد. صالح شادمان شد و چون یک چندی بگذشت روزی با زادان فرخ سخن می‌راند.

صالح به زادان فرخ گفت: بین من و امیر [=حجاج] واسطه تو بوده‌ای. اکنون چنان بینم که حجاج را در حق من دوستی پدید آمده است و چنان پندارم که روزی مرا بر تو در کارها پیش دارد و تو را از پایگاه خویش براندازد.

زادان فرخ گفت: باک مدار! چه، حاجتی که او به من دارد بیش از حاجتی است که من به او دارم. واو به جز من کسی را نتواند یافت که حساب دیوان وی را نگهدارد.

صالح گفت: اگر من بخواهم که دیوان حساب را به تازی نقل کنم، توانم کرد.

زادان فرخ گفت: اگر راست گویی چیزی نقل کن تا من ببینم.

صالح چیزی از آن به تازی کرد. چون زادان فرخ بدید به شگفت شد و دبیران را که در دیوان بودند گفت: خویشتن را کاری دیگر بجویید که این کار تباه شد. ….

چون یک چند بگذشت فتنه‌ی ابن اشعث پدید آمد و در آن حادثه چنان اتفاق افتاد که زادان فرخ کشته شد. چون زادان فرخ کشته آمد، حجاج کار دیوان را به صالح داد و صالح بیامد و به جای زادان فرخ شغل دبیری بر دست گرفت.

مگر روزی در اثنای سخن، از آنچه بین او و زادان فرخ رفته بود چیزی گفت. حجاج بدو درپیچید و به جدّ درخواست تا دیوان را از پارسی به تازی نقل کند. صالح نیز پذیرفت و بدین کار رای داد.

زادان فرخ را فرزندی بود، نامش مردانشاه. چون از قصد صالح آگاه شد بیامد و از او پرسید که آیا بدین مهم عزم جزم کرده‌ای؟

صالح گفت: آری و این به انجام خواهد رسانید.

مردانشاه گفت: چون شماره‌ها را به تازی نویسی، «دهویه» و «بیستویه» را که در پارسی هست چه خواهی نوشت؟

صالح گفت: عُشر و نصف عُشر نویسم.

پرسید: «وید» را چه نویسی؟

گفت: به جای آن «ایضاً» نویسم.

مردانشاه به خشم در شد و گفت: خدای بیخ و بُن تو از جهان براندازد که بیخ و بُن زبان پارسی را برافکندی!

و گویند دبیران ایرانی، صد هزار درهم به صالح دادند تا عجز بهانه کند و از نقل دیوان به تازی درگذرد. صالح نپذیرفت و دیوان عراق را به تازی درآورد. (الفهرست ابن ندیم، ص ۳۳۸)

و از آن پس دیوان به تازی گشت و ایرانیان را که تا آن زمان در دیوان قدری و شأنی داشتند بیش قدر و مکانت نماند و زبان پارسی که تا آن زمان در کار دیوان بدان حاجتمند بودند از آن پس مورد حاجت نبود و روز به روز روی در تنزل آورد.

در این نقل بسیاری از واژه‌های پارسی به گونه‌ی عربیده وارد زبان تازی شد. پیشتر واژه‌ی پارسی «گزیت» به معنای سَربَها یا مالیات شخصی به صورت «جزیه» در زبان تازی وارد شده بود. فردوسی در شاهنامه در باب اصلاحات مالیاتی خسرو یکم انوشیروان گوید:

گزیتی نهادند بر یک درم ————– گر ایدون که دهقان نباشد دژم

واژه‌ی خراج نیز به نوشته‌ی علامه دهخدا عربیده‌ی «خراگ» پهلوی است. همان گونه که «رواج» عربیده‌ی «رواگ» (از رفتن و همریشه با روان) است. از این دست نمونه فراوان است و وام‌واژه‌های پارسی که در سده‌های نخستین اسلامی از راه ترجمه و کارهای دیوانی به زبان تازی وارد شده خود جای پژوهشی زبان‌شناختی دارد.

یک‌شنبه ۱۸/مهر/۱۳۸۹ – ۱۰/اکتبر/۲۰۱۰

درباره‌ی دلیل‌ها و زمینه‌های تازش مرگبار و ویرانگر مغولان به ایران بسیار گفته‌اند و نوشته‌اند. یکی از مهم‌ترین خطاهای سیاسی سلطان محمد خوارزمشاه این بود که دولت ختاییان را برانداخت و خود را با مغولان همسایه کرد. بعد هم داستان بازرگانان مغول و ستم حاکم شهر اترار با آنان پیش آمد که سبب شد چنگیز برای تلافی ستمی که به فرستادگان و بازرگانان مغول شده بود به ایران بتازد و تمام شهرهای آن را ویران کند.

اما چیزی که برای من تازگی داشت دست داشتن خلیفه‌ی عباسی در این جریان بود. استاد بهار این بخش از تاریخ جهانگشای عطاملک جوینی را می‌آورد که نشان می‌دهد خلیفه‌ی عباسی از قدرت‌گیری دولت‌های ایرانی بیمناک بود. عطاملک جوینی چنین می‌نویسد:

به هر وقت خلیفه [=الناصر لدین الله] در خُفیه به خانان قراخطای به دفع سلطان محمد پیغام‌ها می‌داد و به سلاطین غور به کرّات مکاتبات و مراسلات می‌فرستاد. و آن اسرار در آن وقت ظاهر گشت که سلطان به غزنین رفت و خزاین ایشان [=غوریان] را تفتیش می‌کردند. مکاتبات خلیفه مشتمل بر اغرا و تحریض او بر سلطان و استمداد به لشکر ختای از خزانه‌ء او بیرون می‌آمد و سلطان آن سرّ اظهار نکرد و آن مناشیر را حجت نگاه می‌داشت. (جلد ۲ ص ۱۲۰)

خفیه: پنهانی
غور: منطقه‌ای در خراسان نزدیک بلخ
اغرا: آزمند کردن
تحریض: برانگیختن
استمداد: یاری
مناشیر: منشورها. نامه‌های باز شده

خراسان و فرارود (ماوراءالنهر) در آن زمان بزرگترین و آبادترین جای جهان بودند. جمعیت و تعداد کتابخانه‌های شهرهای بزرگی چون نیشاپور و مرو و سمرقند و بخارا و تعداد کتاب‌های آنان حتا با استانده(استاندارد)های امروزی نیز بزرگ و پیشرفته بود. به نوشته‌ی مورخان هر یک از این شهرها چندین کرور (میلیون) جمعیت داشته است. بخش دیگری از کتاب عطاملک جوینی را درباره‌ی ویرانگری و کشتار مغولان می‌آورم:

چنگیز چون بخارا و سمرقند بگرفت از کُشِش و غارت به یک نوبت بسنده کرد! و در قتل عام مبالغت به افراط ننمود. آنچ مضافات آن بلاد و متابع و مجاور آن بود، چون اکثر با یلی پیش آمدند، دست تعرض از آن کشیده‌تر کردند و بر عقب تسکین بقایا، اقبال بر عمارت آن نمودند تا چنانک غایت وقت – که شهور سنه‌ء ثمان و خمسین و ست مأیه [سال ۶۵۸ ق.] است – عمارت و رونق آن بُقاع بعضی به اقرار اصل رفته و بعضی نزدیک شده. به خلاف خراسان و عراق – که عارضهء آن حمی مطبقه و تب لازمه است – هر شهری و هر دیهی را چند نوبت کُشِش و غارت کردند و سالها آن تشویش برداشت. و هنوز تا رستخیر اگر توالد و تناسل باشد، غلبهء مردم به عُشر آنچ بوده نخواهد رسید! و آن اخبار از آثار اطلال و دَمَن توان شناخت که روزگار عمل خود بر ایوانها چگونه نگاشته است. (ج ۱ ص ۷۵)

کُشش = کشتن. کشتار
بر عقب تسکین بقایا: برای ساکن کردن باقی مانده‌ی مردمان
اقبال بر عمارت نمودن: روی به ساخ و ساز آوردن
عُشر: ده یک، یک دهم
اطلال و دمن: ویرانی‌ها

سخن جوینی نشان می‌دهد که کشتار چه اندازه بوده که به نظر وی اگر تا رستاخیز مردم زاد و ولد کنند به یک دهم جمعیت پیش از مغول نخواهد رسید!

البته چند دهه پس از تازش چنگیز، ایرانی مشهور خواجه نصیرالدین توسی، با برانگیختن نوه‌ی چنگیز به نام هلاگو، نیروی ویرانگر مغولان را به سوی بغداد هدفگیری کرد و بساط خلیفگان مفت‌خور عباسی را برچید! هلاگو برای این که خون مستعصم آخرین خلیفه‌ی عباسی بر زمین ریخته نشود فرمان داد او را در نمدی پیچیدند و آن قدر او را مالیدند که مرد! چیزی که عوض دارد گله ندارد!

متاسفانه هنوز ویرانگری مغولان تازه بود و ایرانیان تازه داشتند بهبود می‌یافتند که این بار بلای ویرانگر تیمور لنگ به این سرزمین نازل شد و در اصفهان از کله‌ها مناره ساخته شد و آنچه همه می‌دانند.

شنبه ۱۷/مهر/۱۳۸۹ – ۹/اکتبر/۲۰۱۰

استان‌های ارّان و شروان و ایروان و تالش و گرجستان و قفقاز در طی تجاوزهای روسیه‌ی تزاری در زمان قاجار و پس از عهدنامه‌های ننگین گلستان و ترکمان‌چای (۱۲۴۳ ق. / ۱۲۰۶ خ. / ۱۸۲۸ م.) از ایران جدا شد. دولت تزاری و پس از آن دولت استالین آغاز کردند به فعالیت فرهنگی برای بریدن پیوندهای دیرینه‌ی این بخش از ایران با دیگر بخش‌های ایران. و بهترین راهی که یافتند ایجاد دشمنی بین ترک‌زبان و پارسی‌گویان بود. در آن زمان گذشته از پارسی‌گویان قفقاز حتا ترک‌زبانان قفقاز نیز برای نوشتار ادبی و علمی خویش زبان پارسی را به کار می‌بردند. کم کم زبان ترکی به عنوان زبان غالب جای زبان پارسی را گرفت و آموزش پارسی در مدرسه‌ها محدودتر و محدودتر و سپس ناپدید شد. استالین برای پروژه‌ی ملت‌سازی خود و از آنجا که به خطه‌ی شیران آذربایجان ایران چشم طمع دوخته بود، نخست نام منطقه‌ی شمال قفقاز را به «جمهوری سوسیالیستی آذربایجان» برگرداند. این کار با مخالفت ایرانیان آذری مانند احمد کسروی تبریزی روبرو شد. پس از مدتی افسانه‌ی تقسیم «آذربایجان» به دو منطقه‌ی «شمالی» و «جنوبی» در میان مردم ارّان رایج شد. در سال ۱۳۲۴ نیز نیروهای ارتش سرخ شوروی در پشتیبانی جعفر پیشه‌وری و دیگر عضوهای «فرقه‌ی دموکرات» دوباره به ایران تجاوز کردند و آذربایجان را اشغال کردند. اما با کاردانی نخست وزیر وقت، قوام، نیروهای شوروی مجبور شدند که ایران را ترک کنند.

نظامی و شعر سرودن به ترکی
یکی از کارهای ویرانگر فرهنگی استالین «دزدیدن نظامی گنجوی» و ترک اعلام کردن او بود. وی گفت «نظامی گنجوی از شخصیت‌های براداران آذربایجانی ما است و نباید به ایرانیان تسلیم شود». وی با تفسیر غلط و مغرضانه‌ی این بیت در داستان «لیلی و مجنون» نظامی

ترکی صفت وفای ما نیست ———– ترکانه سخن سزای ما نیست

این افسانه را ساخت که نظامی می‌خواسته این داستان را به زبان ترکی بگوید اما فرمانروای آن زمان او را وادار کرده است که به پارسی شعر بگوید! حال آن که «ترکانه سخن» هیچ ربطی به «شعر ترکی» یا «سخن به زبان ترکی» ندارد بلکه معنای آن «سخن پست» و شیوه‌ی سخن ترکان است که در آن زمان کوچ‌نشین و غیرشهری و بددهان بودند. زیرا بی‌درنگ در بیت بعد می‌گوید:

آن کز نسب بلند زاید ———— او را سخن بلند باید

پس از استالین پان‌ترکانی چون «دکتر جواد هیات» تا آنجا پیش رفتند که گفتند زبان مادری نظامی ترکی بوده و نظامی برخی از مثل‌های ترکی را به پارسی ترجمه کرده و در شعرهای خود آورده است مانند این مثل:

نمی‌خواهی که زیر افتی چو سایه ———– مشو بر نردبان جز پایه پایه

به گفته‌ی جواد هیات لت دوم این شعر «ترجمه‌ی پارسی» این «مثل ترکی» است: «نردبانی پیله پیله چیخارلار»! یا نظامی می‌گوید: «کس نگوید که دوغ من تُرُش است». به گفته‌ی جواد هیات این نیز «ترجمه‌ی پارسی» این مثل ترکی است «هئچ کس اوز آیرانینا تُرُش دئه مز»! البته واضح و مبرهن است که «نردبان» و «پله» و «هیچ کس» و «ترش» همه‌ی واژه‌های ناب ترکی هستند! باید از جناب دکتر پرسید «مگو حرفی که هشیاران بخندند» معادل کدام مثل ترکی بوده که نظامی به پارسی ترجمه کرده است؟

استالین بدین نیز بسنده نکرد و موضوع دیگری را نیز جعل کرد:

دیوان ترکی نظامی!
استالین هم چنین گفت «نظامی بیشتر کارهایش را به زبان پارسی نوشته است». یعنی کارهایی هم به زبانی جز پارسی دارد. اما در طول تاریخ ادبیات این پهنه‌ی گسترده از زمین، هیچ گاه نشانی از اثر دیگری از نظامی به زبان دیگری به دست نیامده بود. خود نظامی نیز در تمام شعرهای خود به همه‌ی آثار خویش اشاره کرده است و تنها از پنج گنج و یک دیوان غزل و قصیده نام برده است. برای همین گشتند و گشتند تا این که دیوان نظامی قونیوی را یافتند که چند سده پس از نظامی گنجوی در شهر قونیه زندگی کرده بود. این دیوان را به نام دیوان شعرهای ترکی نظامی گنجوی چاپ و پخش کردند! امروزه نیز هنوز برخی باور کرده‌اند که این دیوان سروده‌ی نظامی گنجوی است.

در راستای دزدیدن نظامی دروغ‌های فراوانی ساخته شد که دوست گرامی «دکتر علی دوست‌زاده» در مقاله‌ی مفصلی در پایگاه ارزشمند آذرگشنسپ به همه‌ی آنها پرداخته است. من در اینجا با کمی طنز به داستان زن نظامی می‌پردازم که شاید در آن مقاله کمتر بدان پرداخته شده باشد.

داستان زن نظامی
بر پایه‌ی پژوهش استاد سعید نفیسی و نوشته‌های خود نظامی و زمان سروده شدن کتاب‌هایش، نظامی در سال ۵۴۰ ق. / ۵۳۴ خ. / ۱۱۴۵ م. در شهر گنجه زاده شد. گویا در زمان سرودن نخستین اثر خود یعنی «مخزن‌الاسرار» (سال ۵۷۲ ق. / ۵۵۵ خ. / ۱۱۷۶ م.) پیران بر جوانی او رشک برده و او را می‌آزردند. به طوری که مجبور شد بسراید:

در کهن انصاف نَوان کم بوَد ——— پیر هواخواه جوان کم بوَد

نظامی در آثار خود چندین بار به زن و فرزند خویش اشاره کرده است. فرمانروای شهر «دربند» در ارّان دختر ترکی را به او می‌فرستد و نظامی با آن دختر ازدواج می‌کند. از این زن نخست، نظامی دارای فرزندی به نام محمد می‌شود. محمد نظامی در زمان سروده شدن کتاب سوم نظامی یعنی «لیلی و مجنون» در سال ۵۸۴ ق. / ۵۶۷ خ. / ۱۱۸۸ م. چهارده ساله بوده است (ای چارده ساله قرة العین). بنابراین زمان تولد این پسر ۵۷۰ ق. / ۵۵۳ خ. / ۱۱۷۴ م. بوده و ازدواج نظامی با این همسر باید پیش از ۵۷۰ ق. یعنی پیش از سرودن مخزن‌الاسرار بوده باشد. نظامی این زن خویش را بسیار دوست می‌داشت اما شوربختانه اما این زن جوانمرگ می‌شود و نظامی در پایان داستان دوم خود یعنی «خسرو و شیرین» در سال ۵۷۶ ق. پس از سرودن بخش جوانمرگ شدن شیرین به یاد جوانمرگ شدن همسر خویش می‌افتد و چنین می‌سراید:

در این افسانه شرط است اشک راندن ——— گلابی تلخ بر شیرین فشاندن
به حکم آن که آن کم زندگانی ———– چو گل بر باد شد روز جوانی
سبک‌رَو چون بُت قبچاق من بود ———— گمان افتاد خود کآفاق من بود
همایون پیکری نغز و خردمند ————– فرستاده به من دارای دربند
پرندش درع و از درع آهنین‌تر ———– قباش از پیرهن تنگ‌آستین‌تر
سران را گوش بر مالش نهاده ———— مرا در همسری بالش نهاده
چو ترکان گشته سوی کوچ محتاج ————— به ترکی داده رختم را به تاراج
اگر شد ترکم از خرگه نهانی ————- خدایا ترکزادم را تو دانی!

در سال‌های ۱۳۱۴ خ. / ۱۹۳۵ م. که مرحوم حسن وحید دستگردی (درگذشته 1321 خ.) نخستین چاپ ویراسته‌ی آثار نظامی را بر پایه‌ی ۳۰ دستنویس خطی منتشر کرد برداشتش از این بیت چنین بود که نام زن نظامی «آفاق» بوده است. حال آن که در گذشته بیشتر مردم و به ویژه شاعران کمتر نام همسر خویش را در نوشته‌هایشان می‌آوردند. استاد سعید نفیسی نیز همان زمان این برداشت را نادرست دانست و در دیباچه‌ی دیوان غزل‌ها و قصیده‌های نظامی که خود در سال ۱۳۳۶ خ. / ۱۹۵۷ م. منتشر کرد دوباره یادآوری کرد که

مرحوم وحید دستگردی استنباط عجیبی کرده و نام این کنیزک و همسر نظامی را «آفاق» دانسته است و متوجه نبوده که مراد وی [=نظامی] از «گمان افتاد خود کآفاق من بود» این نیست که نامش آفاق بوده بلکه مقصود این است که چنان به او دل بسته بوده است که او را همه چیز خود می‌دانسته و در نزد او جانشین همه‌ی آفاق و در برابر همه‌ی آفاق بوده است. البته در زمان ما معمول شده است که نام زنان را «آفاق» بگذارند اما در زمان نظامی این کلمه در نام زنان معمول نبوده و نظیر آن در جای دیگر دیده نشده است و بسیار بعید می‌نماید که نام این همسر نظامی آفاق بوده باشد.

نظامی باز هم زن می‌گیرد اما زن‌های دیگرش نیز پیش از خودش می‌میرند و از آنها دارای فرزندی نشد. خود وی در پایان دفتر نخست اسکندرنامه یعنی اقبالنامه چنین می‌گوید:

مرا طالعی طُرفه هست از سخن ——— که چون نو کنم داستان کهن
در آن عید کآن شکرافشان کنم ———– عروسی شکرخنده قربان کنم!
چو حلوای «شیرین» همی‌ساختم ———– ز حلواگری خانه پرداختم
چو بر گنج «لیلی» کشیدم حصار ———– دگر گوهری کردم آنجا نثار
کنون نیز چون شد عروسی به سر ———— به رضوان سپردم عروسی دگر!
ندانم که با داغ چندین عروس ————- چه گونه کنم قصه‌ی روم و روس
بِه ار نارم اندوه پیشینه پیش ————- بدین داستان خوش کنم وقت خویش

یعنی در کل نظامی سه بار زن گرفته و هر سه زن جوانمرگ شده‌اند.

عاشقان سینه‌چاک استالین یعنی پان‌ترکان نیز از برداشت اشتباه وحید دستگردی ذوق زده شدند و به اصطلاح «بُل» گرفتند. اما آفاق نام ترکی نبود. به همین خاطر برای این نام ریشه‌سازی ترکی نیز کردند! و آن را در اصل «آپ آق» (ap aq/ak) یعنی «بسیار سپید» دانستند. اما مشکل اینجا بود که نظامی مانند دیگر پارسی‌زبانان می‌توانسته راحت «آپ آق» را بگوید و نیازی به تبدیل آن به «آفاق» نداشته. همان گونه که قپچاق را نیز گفته است. از این رو در شکلی که پان‌ترکان می‌نویسند (از جمله در نوشته‌های جواد هیات) قپچاق نیز به شکل «قفچاق» نوشته شده است تا همه چیز جور درآید!!

حال اگر قرار باشد نام زن نظامی را «آفاق» بدانیم این بیت‌های نظامی را چه گونه باید تفسیر کرد؟

۱) خسرو و شیرین

ز عشق آفاق را پردود کردم ———– خرد را دیده خواب‌آلود کردم

در ماه عسل که اول عشق بوده یک بار نظامی خواب آلود بوده و در زمان آشپزی دود زیادی در چشم آفاق خانم می‌کند.

جوابش داد کای از مهتران طاق ———– ندیدم مثل تو مهمان در آفاق

آفاق خانم یکی از دوستانش را به مهمانی دعوت کرد و نظامی در زمان خداحافظی به او گفت: ما در مهمان‌های آفاق خانم تاکنون مانند شما نداشتیم.

گهی گفت: «ای سحر! منمای دندان! ———- مخند! آفاق را بر من مخندان!»

یک نفر به نام سحر (خواهر کوچک نظامی یا شاید زن مزاحم همسایه؟) دندانش را نشان می‌داده و نظامی را مسخره می‌کرده و آفاق خانم را هم به خنده می‌انداخته.

بگفت: «ار من کنم در وی نگاهی؟» ——— بگفت: «آفاق را سوزم به آهی»

خسرو پرویز از فرهاد می‌پرسد: اگر من به شیرین نگاه کنم تو چه کار می‌کنی؟ فرهاد هم می‌گوید من هم چنان آهی می‌کشم که زن راوی داستان یعنی آفاق خانم را بسوزانم! شاید اینجا نظامی می‌خواهد مردن زنش را به گردن فرهاد بیندازد!

۲) در لیلی و مجنون
نظامی دوباره یاد زنش می‌افتد و می‌گوید:

صاحب هنری به مردمی طاق ———– شایسته‌ترین جمله آفاق

آفاق خانم صاحب هنر و در مردمداری تک و شایسته‌ترین همسر بود. شاید بتوان نتیجه گرفت که آفاق خانم فارغ‌التحصیل رشته‌ی هنرهای زیبا از دانشگاه باکو بوده!

۳) در هفت پیکر
چندین سال پس از مرگ آفاق، بالاخره نظامی گنجوی در بهرام‌نامه یا هفت‌پیکر درباره‌ی چگونگی مرگ یا در واقع کشته شدن آفاق خانم در یک بیت فشرده، پرده از راز هولناکی برمی‌دارد:

از پی جان‌درازی شه شرق ———- کردم آفاق را به شادی غرق

شاه شرق – یعنی همان شاهی که نظامی را مجبور کرده بود لیلی و مجنون را به جای ترکی به زبان پارسی بسراید – بالاخره نظامی را شست‌وشوی مغزی می‌دهد و او را با ترکان بد می‌کند. نظامی هم که اینک یک «پان‌فارس شوونیست» شده بود برای جان‌درازی یا همان طول عمر پادشاه به خانه می‌آید و با شادی تمام، زن ترکش یعنی «آفاق» خانم را در وان حمام غرق یا خفه می‌کند!

آدینه ۱۶/مهر/۱۳۸۹ – ۸/اکتبر/۲۰۱۰

می‌دانیم که زبان پارسی نو یا دری – که فرزند و دنباله و فرگشته‌ی طبیعی پارسی میانه (پهلوی) است – پس از اسلام هم چنان در میان مردم جاری و روان بود اما در کارهای اداری و دولتی کم کم جای خود را به عربی داده بود. داستان برگردان دیوان از پارسی به عربی در زمان «حجاج ابن یوسف ثقفی» و خودداری «زادان فرخ» از این کار شناخته است («دو قرن سکوت» استاد زرین‌کوب، ص ۱۱۹) و شاید آن را در مطلبی جداگانه بنویسم.

پس از پاگیری دولت‌های محلی ایرانی به ویژه با صفاریان و زیاریان زبان پارسی دوباره به صحنه بازگشت. این که در تذکره‌ها آمده محمد بن وصیف سگزی (سگستانی=سیستانی) نخستین کسی است که شعر پارسی گفت بیشتر جنبه‌ی رسمی و تاریخی دارد. وگرنه اگر شعر سرودن به زبان پارسی در میان مردم آشنا نبود، وصیف سگزی نمی‌توانست به محض این که یعقوب لیث در پاسخ چکامه‌ی عربی او فرمود «از آن سخن که من اندرنیابم چه سود؟» از فردا قصیده‌ی پارسی بگوید!

تا زمانی که دولت‌های ایرانی بر سر کار بودند زبان پارسی در نوشتن آثار بیشماری در زمینه‌های گوناگون از دولتداری و نامه‌نگاری و پزشکی و ریاضی و تاریخ و جغرافی و تفسیر و … به کار می‌رفت. اما با قدرت گرفتن غزنویان و سلجوقیان و نفوذ دوباره‌ی خلیفگان عباسی نوشتن کتاب‌های علمی به پارسی کم شد.

یکی از کتاب‌های مهم و مشهور جغرافی در دوران سامانیان کتاب «حدود العالم من المشرق الی المغرب» یا «کرانه‌های جهان از خاور تا باختر» نام دارد که متاسفانه نام نویسنده‌اش دانسته نیست اما می‌دانیم که در سال ۳۷۲ ق. / ۳۶۱ خ. / ۹۸۲ م. نوشته شده و به «ابوالحارث محمد ابن احمد» یکی از امیران «آل فریغون» یا «آل اَفریغ» یا «اَفریغیان» در گوزکانان (نزدیک بلخ) تقدیم شده است. به نوشته‌ی استاد بهار «این خاندان از خاندان‌های کهن و نجیب و ادب‌پرور و علم‌دوست بودند که ممدوح شاعران و مقصد عالِمان اطراف از تازی و دهقان [=ایرانی] بوده‌اند». به نظر دکتر پرویز اذکایی همدانی واژه‌ی «افریغ» در اصل «اپ-آریگ» بوده یعنی «از نسل آریایی» و همان گونه که در زیر از حدود العالم آورده آنان خود را فرزندان شاه فریدون می‌دانستند.

در این کتاب نام تمام ناحیه‌های شناخته شده در آن دوران را با شرح موقعیت جغرافیایی، آب و هوا، مردم، زبان، دین، فرآورده‌های کشاورزی و دستی و … برشمرده است. همانگونه که از نامش پیدا است از هند و چین گرفته تا روم و مصر و لیبی و شمال افریقا را گفته است. اینک بخش‌های از کتاب را برای سود خوانندگان می‌آورم.

مقدمه:

سپاس خدای توانا[ی] جاوید را، آفریننده[ی] جهان و گشاینده[ی] کارها و راه نماینده بندگان خویش را به دانش‌هاء گوناگون. و درود بسیار بر محمد و همه[ی] پیغمبران.

به فرخی و پیروزی و نیک‌اختری امیر السید الملک العادل «ابی الحرث محمد ابن احمد» امیرالمومنین – اطال الله بقاه – و سعادت روزگار وی، آغاز کردیم این کتاب را اندر صفت زمین، در سال سیصد و هفتاد و دو از هجرت پیغمبر صلوات الله علیه. و پیدا کردیم اندر وی صفت زمین و نهاد وی، و مقدار آبادی و ویرانی وی، و پیدا کردیم همه[ی] ناحیتهاء زمین و پادشاهیهای وی آنچ معروف است با حال هر قومی کاندر ناحیتهاء مختلفه [است] و رسمهاء ملوک ایشان چونانک اندر این روزگار هست. با هر چیزی کی از آن ناحیت خیزد. و پیدا کردیم همه[ی] شهرهای جهان را که خبر او بیافتیم اندر کتابهاء پیشینگان، و یادکرد حکیمان، با حال آن شهر به بزرگی و خُردی و اندکی و بسیاری نعمت و خواسته و مردم و آبادانی و ویرانی و نهاد هر شهری از کوه و رود و دریا و بیابان….

سخن اندر ناحیت‌ها
ناحیتی از ناحیتی به چهار روی جدا گردد: یکی به اختلاف آب و هوا و زمین و گرما و سرما. و دوم به اختلاف دین‌ها و شریعت‌ها و کیش‌ها. و سیّم به اختلاف لغات و زبان‌های مختلف. و چهارم به اختلاف پادشاهی‌ها. و حد ناحیتی از ناحیتی دیگر به سه چیز جدا شود: یکی به کوهی خُرد یا بزرگ که میان دو ناحیت بگذرد. دوم به رودی خُرد یا بزرگ که میان دو ناحیت برود. و سوم به بیابانی خُرد یا بزرگ که میان دو ناحیت اندر باشد.

اما رومیان گفتند که همه[ی] آبادی جهان سه قِسم است: یک قسم آن است که مشرق وی دریای اقیانوس شرقی است و حد تغزغز و خرخیز [=قرقیز]، و جنوب آن بحر اعظم است تا به قُلزُم، و مغرب وی ناحیت شام است و روم تا به خلیج قسطنطنیه و حدود صقلاب. و آخر حدود آبادانی جهان است. و این قِسم را «آسیه الکُبریٰ» خوانند. و این قِسم دو سِیَک همه[ی] آبادانی است که اندر ناحیت شمال است.

قسم دوم: مشرق وی اول حدود مصر است از خط استوا تا به دریای روم. و جنوب او بیابان است که میان بلاد مغرب است و میان بلاد سودان، و مغرب وی دریای اقیانوس مغربی است، و شمال او دریای روم است و این قسم را لوبیه خوانند و این قسم دوازده یک آبادانی همه[ی] جهان است اندر شمال.

و قسم سیّم مشرق او خلیج قسطنطنیه است و جنوب وی دریای روم است و مغرب وی دریای اقیانوس مغربی است و شمال وی آخر آبادانی جهان است اندر شمال و این قسم را ازونی خوانند و این قسم چهاریک آبادانی جهان است.

بحر اعظم=اقیانوس هند
خرخیز: سرزمین قرقیزان
قُلزُم=دریای سرخ
خلیج قسطنطنیه=دریای سیاه
صقلاب=اسلاو. سرزمین روسها و اوکراین
آسیه الکبری = آسیای مِهتر یا مِهین. در برابر آسیای کهتر یا کهین (آناتولی)
دو سِیَک: دو سوم (سیک = سه یک. یک سوم)
دریای روم: مدیترانه
بلاد مغرب: کشور مغرب یا آنچه به اشتباه امروزه در ایران مراکش خوانده می‌شود. مراکش نام یکی از شهرهای مغرب است. در انگلیسی این نام به شکل Morroco درآمده است!
اقیانوس مغربی: اقیانوس اطلس
ازونی: به احتمال اروپی (اروپا) بوده است.

اما وصف بخش‌هایی از خراسان

خراسان:
ناحیتی است مشرق وی هندستان است و جنوب وی بعضی از حدود خراسان است و بعضی بیابان کرکس کوه. و مغرب وی نواحی گرگان است و حدود غوز و شمال وی رود جیحون است و این ناحیتی است بزرگ با خواسته‌[ی] بسیار و نعمتی فراخ و نزدیک میانه‌ی آبادانی جهان است. اندر وی معدن‌های زر است و سیم و گوهرهایی که از کوه خیزد و از این ناحیت اسب خیزد و مردمانی جنگی…این ناحیت است با هوای درست و مردمان با ترکیب قوی و تن درست. و پادشای خراسان اندر قدیم جدا بودی و پادشاه ماوراءالنهر جدا، و اکنون هر دو یکی است. و میر خراسان به بخارا نشیند و ز آل سامان است و از فرزندان بهرام چوبین اند و ایشان را ملک مشرق خوانند.

نشابور: بزرگترین شهری است اندر خراسان و بسیارخواسته‌تر. یک فرسنگ اندر یک فرسنگ است و بسیارها مردم است و جای بازرگانان است و مستقر سپاه سالاران است و او را قُهَندِز است و رَبَض است و شهرستان است و بیشتر آب این شهرها از چشمه‌ها است که اندر زمین بیاورده‌اند…

سبزوار: شهرکی است خُرد بر راه ری و قصبه‌ی روستای بیه است.

سبراین: شهری است آبادان و بانعمت.

باورد: اندر میان کوه و بیابان است جایی بسیار کشت و برز و هوایی درست و مردمانی جنگی.

طوس: ناحیتی است و اندر وی شهرکها است چون طوران، نوقان، بروغون، رایکان و بنواذه. اندر میان کوه‌ها است و اندر کوه‌های وی معدن پیروزه است و معدن مس است و سرب و سُرمه و شبه و دیگ سنگین و سنگ فسان و شلواربند و جورب خیزد. به نوقان مرقد مبارک علی ابن موسی الرضا است و آنجا مردمان به زیارت شوند و هم آنجا گور هارون الرشید است.

گوزکانان: ناحیتی است آبادان و بانعمت بسیار و با داد و عدل و ایمن و این ناحیتی است که مشرق او حدود بلخ است و تُخارستان تا به حدود بامیان، و جنوب وی آخر حدود غور است و حد بُست، و مغرب وی حدود غَرچستان است و قصبه‌ی بشین است تا به حدود مرو، و شمال وی حدود جیحون است. و پادشای این ناحیت از ملوک اطراف است و اندر خراسان او را «ملک کوزکانان» خوانند و از اولاد افریدون است …

خواسته: دارایی. ثروت. بسیارخواسته‌تر: ثروتمندترین. داراترین
بیه: بیهق
سبراین: اسفراین
باورد: ابیورد
طوران: طابران. زادگاه فردوسی توسی
شبه: سنگ خرمهره
سنگ فسان: سنگ تیزکن.
جورب: عربی شده‌ی گورب. جوراب

قُهَندِز: معماری شهرهای قدیم ایرانی سه بخش داشته است: کهن‌دژ که مرکز اداری و حکومتی بوده است. شهرستان یا شارستان: یعنی بخش شهری و مردم‌نشین. ربض: به معنای باروی شهر و منظور بخشی است که درون بارو باشد. کهن‌دژ معمولا بر جای بلندی ساخته می‌شده است.

کمی هم وصف دیلمان:

سخن اندر ناحیت دیلمان و شهرهای وی
… مستقر سپهبدان به لشکرگاهی است بر نیم فرسنگ از شهر. و اندر وی مسلمانان‌اند و بیشتر غریب‌اند و پیشه‌ور و بازرگانان، زیراک مردمان این ناحیت جز لشکری و برزیگر نباشند. و به هر پانزده روزی اندر وی روز بازار باشد. و از همه[ی] این ناحیت مردمان و کنیزکان و غلامان آراسته به بازار آیند و با یکدیگر مزاح کنند و رود زنند و دوستی گیرند. و رسم این ناحیت چنان است که هر مردی که کنیزکی را دوست گیرد، او را بفریبد و ببرد و سه روز بدارد، هر چون که خواهد. آنگه به بر پدر کنیزک کس فرستد تا او را به زنی به وی دهد. و اندر نواحی وی چشمه‌های آب است که به یک سال اندر چندین بار بیشترین مردم این ناحیت آنجا شوند آراسته با نبید و رود و سرود و پای کوفتن. آنجا حاجتها خواهند از خدای و آن را چون تعبّدی دارند و باران خواهند به وقتی کشان بیاید و آن باران بیاید.

سپهبدان: خاندان اسپهبد از بازماندگان اشکانیان در طبرستان. زیاریان از خاندان اسپهبد بودند.
کنیزک: دخترک.
غلامان: پسران
دوست گیرد: خوشش بیاید
هر چون: هر گونه
رود: ساز. رود زنند: ساز می‌نوازند

اما وصف روس:

سخن اندر ناحیت روس و شهرهای وی
ناحیتی است که مشرق وی کوه بجناک است و جنوب وی رود روتا است و مغرب وی صقلاب است و شمال وی ویرانی شمال است. و این ناحیتی بزرگ است و مردمانی بدطبع اند و بزرگ و ناسازنده و شوخ‌روی و ستیزه‌کار و حرب‌کن. و ایشان با همه‌[ی] کافران که ز گرد ایشان اند حرب کنند و بهتر آیند. … اندر گروهی از ایشان مروت است. و طبیبان را بزرگ دارند. و ده یک همه‌[ی] غنیمت‌ها و بازرگانی‌های خویش هر سالی به سلطان دهند…. کلاه‌های پشمین به سر برنهاده دارند دُم از پس قفا فروهشته. و مرده را با هرچه با خویشتن دارد از جامه و پیرایه به گور فرونهند. و طعام و شراب با ایشان به گور نهند.

بجناک: شاید کوه اورال
روتا: شاید رود دُن
ویرانی شمال: شاید قطب شمال یا سیبری
گویا کلاه‌های دم‌دار روسی از قدیم رایج بوده است!

می‌بینیم که زبان پارسی به چنان بلندی و پختگی رسیده بوده است که پس از هزار سال هم چنان برای ما فهمیدنی و آشنا است. و این نمی‌تواند نتیجه‌ی سد سالی باشد که از زمان یعقوب لیث گذشته است.

دستنویس‌ها و چاپ‌های حدود العالم
آنچه امروزه در دست است بر پایه‌ی دستنویسی است که در سال ۶۵۶ ق. / ۶۳۶ خ. / ۱۲۵۸ م. تهیه شده است. این نسخه را روس‌ها در سال ۱۸۹۲ م. / ۱۲۷۰ خ. / ۱۳۰۹ ق. در شهر بخارا یافتند. در سال ۱۹۳۰ م. / ۱۳۰۹ خ. خاورشناس روسی «بارتولد» تصویر آن را منتشر کرد. هفت سال بعد در سال ۱۹۳۷ م. / ۱۳۱۶ خ. خاورشناس روسی «ولادیمیر مینورسکی» آن را به انگلیسی ترجمه کرد.

گویا نخستین گونه‌ی چاپی آن در سال ۱۳۱۳ خ. / ۱۹۳۴ م. در تهران به دست آقای سیدجلال‌الدین تهرانی انجام شده است. در سال ۱۳۴۰ خ. / ۱۹۶۱ م. نیز استاد منوچهر ستوده این کتاب را با کمک انتشارات طهوری در تهران به زیور چاپ آراست. به تازگی نیز در سال ۱۳۸۳ خ. / ۲۰۰۴ م. سه تن به نام‌های غلامرضا ورهرام، میرحسین شاه، و مریم میراحمدی یادداشت‌هایی بر این کتاب افزوده‌اند و کار خود را به نام «تعلیقات بر حدود العالم من المشرق الی المغرب، تالیف ۳۷۲ ق.» به دست انتشارات دانشگاه الزهرای تهران منتشر کرده‌اند.

متن‌های نقل شده در بالا از جلد نخست کتاب ارزشمند «هزار سال نثر پارسی» در سه جلد به کوشش زنده‌یاد کریم کشاورز (انتشارات آموزش، چاپ نخست ۱۳۴۵ خ.) و نیز جلد دوم کتاب سبک‌شناسی استاد بهار برداشته شده است.

پی‌نوشت
امروز به طور تصادفی به این صفحه در اینترنت برخوردم. به نظر می‌رسد عربان کتاب حدود العالم را از پارسی به تازی ترجمه کرده و هیچ سخنی هم نگفته‌اند که اصل آن کجایی است و به چه زبانی بوده است!!


عنوان:حدود العالم
نویسنده: يوسف الهادی!
ناشر: دار الثقافية
زبان: عربی!!
نشر: ۲۰۰۶

بعد هم ترجمه‌ی دیباچه را به عربی گذاشته‌اند! بدون هیچ توضیحی.

چهارشنبه ۱۴/مهرماه/۱۳۸۹ – ۶/اکتبر/۲۰۱۰

احمد ابن‌ یوسف‌ ابن‌ علی ابن ازرق‌ (شوال‌ ۵١٠ ق. / ١١١٧ – ١١١٨ م – مرگ پس از ۵٧٧ ق‌. / ‌۱۱۸۱ م.) مشهور به «ابن‌ازرق» تاریخ‌نگار و جغرافی‌دان‌ سده‌ی ۶ ق. ‌/ ۱۲ م.‌ است. او در شهر مَیّافارقین‌، از شهرهای‌ مهم‌ دیار بکر، در خانواده‌ای‌ اصیل‌ و سرشناس‌ زاده شد. دیار بکر – که امروزه بخشی از کشور ترکیه شده – از دیرباز جایگاه ایرانیان کردتبار بوده است. نیای‌ ابن‌ازرق یعنی «رییس‌ ابوالحسن‌ على‌ بن‌ ازرق»‌ یکى‌ از بزرگمردان مشهور زمان‌ خود بود و لقب‌ «رییس‌» نشان‌دهنده‌ی پایگاه‌ مهم‌ سیاسى-اجتماعى‌ او است.‌

ابن‌ازرق‌ به سرزمین‌های دیگر چون‌ روم (آناتولی)‌، ارمنستان‌، کُرج (=گرجستان)، قفقاز، تبریز، ری‌، نیشابور، حلب‌، بغداد و مداین‌ سفر کرد و درباره‌ی اوضاع‌ سیاسى‌، اجتماعى‌، رسم‌ها‌ و عادت‌های مردم آنجا‌ و رویدادهای‌ مهم رخ داده در آن منطقه‌ها در تاریخ‌ خود نوشته است.

ابن‌ازرق‌ در زمان سفر در گرجستان با پادشاه‌ آن‌ به نام‌ «دیمیتری پسر داوود» (دیوید) دیدار کرد و در همراهی او به برخی شهرهای زیر فرمان او چون ابخاز و دربند قفقاز به‌ گردش رفت. هنگام‌ اقامت‌ در تفلیس‌ (۵۴۸ ق‌ / ۱۱۵۳ م‌)، شاه‌ دیمتری‌ خودش ابن‌ازرق را به‌ محل‌ نبردی برد که‌ سی سال پیشتر در سال ۵۱۵ ق ‌/ ۱۱۲۱ م‌ میان‌ نیروهای‌ پدرش‌ داوود و سپاهیان‌ طغرل‌، نوه‌ی ملکشاه‌ سلجوقی، رخ‌ داده‌ بود و مسلمانان‌ شکست‌ سختی‌ خورده بودند. اما داوود برخوردهای‌ مردم‌نوازانه نسبت‌ به‌ مسلمانان‌ گرجستان‌ داشت و مقرراتى‌ به‌ سود آنان‌ وضع‌ کرده‌ بود. دیمتری‌ نیز شیوه‌ی مسلمان‌دوستی‌ پدرش‌ را دنبال‌ مى‌کرد. ابن‌ازرق‌ خود شاهد حضور دیمتری‌ در مسجد در نماز جمعه برای‌ شنیدن سخنان‌ خطیب‌ بوده‌ است‌.

ابن‌ازرق‌ در ۵۴۹ ق‌ / ۱۱۵۴ م‌ به‌ شهر دربند قفقاز می‌رود. دربند شهری است که خسرو یکم ساسانی (انوشیروان) آن را بر کنار دیوار بزرگ قفقاز بنا کرد، دیواری که ساسانیان ساختند تا از تازش‌های قوم‌های بیابانگرد به ایران و نیز روم پیشگیری کنند. ابن‌ازرق در حومه‌ی دربند به پسر جوانی برمی‌خورد که به زبان عربی سخن می‌گفت. شگفت زده می‌شود که چه گونه کسی در این منطقه به زبان عربی سخن می‌گوید. از وی می‌پرسد تو عربی را از کجا آموخته‌ای؟ می‌گوید از مادرم! عربی زبان مادری ما و قبیله‌ی ما است. پس از پرس‌وجوی بیشتر آشکار می‌شود که این قبیله از نوادگان بنی‌امیه هستند که پس از قیام مختار ثقفی برای خونخواهی حسین بن علی، امام سوم شیعیان، از عراق گریخته و نخست‌ به‌ خراسان‌، از آنجا به‌ اردبیل‌ و سرانجام‌ به‌ گرجستان‌ گریخته‌ و در این روستای در ده فرسنگی شهر دربند پناه گرفته‌اند. (برگرفته از درآیه‌ی «ابن‌ازرق» در «دایرت المعارف بزرگ اسلامی»)

ابن‌ازرق مسئولیت‌های مهم سیاسی و اجتماعی و اداری داشت و از این رو آگاهی‌های دقیق درباره‌ی زمانه‌ی خویش داشت. هم چنین کتاب‌های فراوانی را خوانده بود. وی در پایان عمر برای دل خویش کتابی نوشت به نام «تاریخ مَیّافارقین و آمِد» است. آمد یا آمیدا (Amida) یکی از شهرهای باستانی این منطقه است که در زمان ساسانیان مدتی در دست رومیان بود اما شاپور دوم ساسانی با رومیان جنگید و آن را گرفت. نبرد آمیدا یکی از نبردهای مشهور و مهم شاپور دوم ساسانی است. حتا بنای شهر مَیّافارفین را هم به خسرو یکم انوشیروان نسبت داده‌اند اما گویا این نسبت درست نیست. با توجه به بافت اجتماعی این منطقه در آن دوران، به گمان من ابن‌ازرق خود نیز کُرد بوده است اما گاه به اشتباه تاریخ‌نگار عرب خوانده می‌شود. از آنجا که ابن‌ازرق زاده‌ی مَیّافارقین است به او «ابن‌ازرق فارقی» نیز گفته می‌شود و کتابش نیز به نام «تاریخ فارقی» شناخته می‌شود.

از تاریخ ابن‌ازرق تاکنون دو دستنویس شناخته شده است که هر دو در بریتانیا هستند. در سال ۱۹۵۶ م. / ۱۳۳۵ خ. دکتر «بَدوی عبداللطیف عوض»، رییس دانشگاه الازهر مصر، بخشی از کتاب ابن‌ازرق را منتشر کرد که مربوط به حکومت خاندان کردتبار مروانیان می‌شود. چاپ دوم این کتاب نیز در سال ۱۹۷۴ م. / ۱۳۵۳ خ. در لبنان منتشر شد.

نام کتاب: تاریخ الفارقی: الدولة المروانیة
نویسنده: احمد بن یوسف بن علی بن الازرق الفارقی
ویراستار: دکتر بدوی عبداللطیف عوض (مدیر جامعة الازهر)
ناشر: دارالکتاب اللبنانی، بیروت.
سال: چاپ دوم ۱۹۷۴ م. / ۱۳۵۳ خ.
صفحه: ۳۵۵ ص عربی + ۶۲ ص انگلیسی

بخش ۳۵۵ صفحه‌ای عربی این کتاب شامل پیشگفتار ۴۰ صفحه‌ای دکتر عوض و ۲۴۰ صفحه متن تاریخ با پانویس و توضیح و ۷۰ صفحه نمایه‌های گوناگون (نام کسان و جاها و قبیله‌ها و …) است.

در دهه‌ی ۱۹۸۰ م. / ۱۳۶۰ خ. نیز پژوهشگری هلندی به نام خانم کارول هیلنبراند (Carole Hillenbrand) پایان‌نامه‌ی دکتری خود را درباره‌ی همین اثر انجام داد و در سال ۱۹۹۹۰ م./ ۱۳۷۱ خ. ترجمه‌ی انگلیسی آن را منتشر کرد:

نام کتاب: امیرنشین مسلمان در زمان جنگ‌های صلیبی: آغاز دولت اَرتُقیان
A Muslim Principality in Crusader Times: the Early Artuqid State
نویسنده: ابن‌ازرق فارقی
ویراستار: کارول هیلنبراند
ناشر: موسسه‌ی تاریخ و باستان‌شناسی هلند
سال: ۱۹۹۰ م. / ۱۳۷۱ خ.
صفحه: ۲۶۰

امسال نیز ترجمه‌ی پارسی کتاب ابن‌ازرق به نام «تاریخ میافارقین و دیاربکر» به دست دکتر حسین قره‌چانلو و جهاد دانشگاهی تهران در ۲۳۲ صفحه منتشر شده است.

این آشنایی را دادم تا به یکی از دروغ‌های پان‌ترکان درباره‌ی تاریخ ابن‌ازرق اشاره کنم. عادل باقراُف (Adil Baguirov)، از پان‌ترکان مشهور باکو، در نوشتاری درباره‌ی نظامی گنجوی، شاعر بزرگ ایرانی، برای این که نظامی را ترک نشان دهد به دروغ می‌نویسد: «تاریخ‌نگار عرب، ابن‌ازرق در تاریخ خود می‌نویسد که در سال ۱۰۷۰ م. شهر گنجه پایتخت ترکان بود».

از آنجا که باقراُف نام و نشان منبع خود را نمی‌گوید (چه رسد به شماره صفحه و ناشر و …) ما مجبوریم خودمان کمی جست‌وجو کنیم. بگذارید به رخدادهای سال ۱۰۷۰ م. نگاه کنیم که باقراُف نقل کرده است. این سال برابر است با سال ۴۶۳ ق. در تاریخ ابن‌ازرق تنها چیزی که در این سال یاد شده جنگ منازجرد است که از صفحه‌ی ۱۸۶ تا ۱۹۲ یعنی ۶ صفحه در شرح آن آمده است و در هیچ جای آن از گنجه و پایتخت ترکان خبری نیست. منازجرد همان ملازگرد یا منازگرد است که امروزه در انگلیسی به شکل تلفظ ترکی آن یعنی منزیکرت (Manzikert) گفته می‌شود. این نام واژه‌ای پارسی است یعنی شهری که مناز/ملاز ساخته است.

فرض کنیم که باقراُف تاریخ را اشتباه کرده است. بر پایه‌ی بررسی من در کتاب ابن‌ازرق که دکتر بدوی عوض منتشر کرده است نام گنجه دیده نشد و نام ارّان هم تنها دو بار آمده است به شرح زیر:

ص ۱۲۱) قیل: تزوج الامیر نصرالدولة بالفضلونیة بنت فضلون بن منوجهر صاحب ولایة أران و ارمینیة العلیا.

گفته می‌شود امیر نصرالدوله، «فضلونیه دخت فضلون» – پسر منوچهر فرمانروای ولایت ارّان و ارمنستان برین – را به زنی گرفت.

ص ۱۶۹) قیل: و کان تزوج اربع نساء منهم الفضلونیة بنت فضلون ابن منوجهر صاحب أران و ارمینیة، و السیدة بنت شرف الدولة و الفرجیة، و بنت سنخاریب ملک السناسنة التی کانت زوجة اخیه الامیر ابی علی.

گفته می‌شود که او چهار تن را به زنی گرفت از جمله «فضلونیه دخت فضلون» – پسر منوچهر فرمانروای ارّان و ارمنستان -، سیده دخت شرف‌الدوله و الفرجیه، و دخت سنخاریب شاه سناسنه که پیشتر زن برادرش امیر ابن علی بود.

می‌بینیم که هیچ نشانی از ترکان و پایتخت و گنجه نیست. گفتیم که کتاب عربی چاپ شده تمام تاریخ ابن‌ازرق نیست. هم چنین فکر نکنم آقای باقراُف عربی بداند. بنابراین اصلا فرض کنیم که او به ویراست عربی دسترس نداشته و از ویراست انگلیسی استفاده کرده است. متاسفانه با بررسی ویراست انگلیسی کتاب ابن‌ازرق منتشر شده به دست خانم هیلنبراند نیز ادعای باقراُف ثابت نمی‌شود.

در این کتاب نیز نام گنجه سه بار آمده اما هیچ یک سخنی از پایتخت ترکان بودن آن نمی‌گوید:

در صفحه‌ی ۳۸ چنین آمده است:
Sultan Toghril Beg, son of Sultan Muhammad, who was the ruler of Ganja and Arran and he sent a shihna to them

سلطان طغرل بیگ، پسر سلطان محمد [پسر ملکشاه سلجوقی] که فرمانروای گنجه و ارّان بود شحنه‌ای به سوی آنان فرستاد.

در صفحه ۴۳ چنین آمده است:
In the year 515 (1121-2) there was an earthquake in the city of Janza, which is Ganja.

در سال ۵۱۵ ق. / ۱۱۲۱ م. زمین‌لرزه‌ای در شهر جنزه یا همان گنجه رخ داد.

در صفحه‌ی ۵۸ چنین آمده است:
As for Sultan Toghril Beg, he sired Arsalan-Shah whose mother was the wife of the amir Eldiguz. He is now the Sultan from Isfahan, Hamadan, Azerbaijan and Arran up to the city of Ganja and Shamkur

اما طغرل‌بیگ، از او ارسلان شاه زاده شد که مادرش زن امیر ایلدگز بود. او اینک سلطان اصفهان، همدان، آذربایجان و ارّان است تا شهرهای گنجه و شمکور [شماکی؟/شماخی؟].

می‌بینیم که اینجا نیز ادعای باقراُف سندی نمی‌یابد. در ضمن توجه کنید که ابن‌ازرق آذربایجان و ارّان را جداگانه نام برده است و کسانی که می‌گویند شمال رود ارس همواره آذربایجان بوده، حرف نادرستی می‌زنند که به این موضوع پیشتر پرداخته شده و شاید دوباره بپردازم.

اما ببینیم جای دیگری از این کتاب نام ترکان آمده است یا نه. ابن‌ازرق در دو جا از ترکان زردپوست آسیای میانه چنین یاد می‌کند:

ص ۱۶۱) و کفاه الله شرهما! و کان هذا اول ظهور الترک بهذه الدیار، لم یکن رأوا صورهم!

(سال ۴۳۱ ظهور طغرل بیگ …) و خدا شر آن دو گروه را کم کناد! و این نخستین باری بود که ترکان در این دیار [=میافارقین] پیدا شدند و باشد که دیگر رویشان دیده مَشواد!

ص ۲۰۴) ذکر ولایة الامیر ناصرالدولة منصور ۴۷۶ ق
لانّه بعد موت نظام‌الدین و خروج البلاد عن ید ناصرالدولة وصلت البلاد الی الترک. و تغیّرت الولاة، و استولی علیها الظلم و الجور و الخراب، و افتقر اهلها.

همانا پس از مرگ نظام‌الدین و بیرون شدن سرزمین از دست ناصرالدین و افتادن آن به دست ترکان [سلجوقی]، شهرها و روستاها دگرگون شدند و ستم و بیداد و ویرانی بر آنها چیره شد و مردمان تهیدست شدند.

متاسفانه همان گونه که بارهای دیگر هم نشان داده‌ایم پان‌ترکان هرگز پایبند راستی و نقل وفادارانه از منبع‌های تاریخی و ادبی نیستند و یا از خودشان مطلب جعل می‌کنند و به بزرگان می‌بندند یا با بدخوانی و تفسیر به سود هدف‌های تجزیه‌طلبانه و فرموده‌های «استالین بزرگ»، سعی در به راه انداختن آشوب و از راه به در کردن بیگناهان می‌کنند.

به قول ابن‌ازرق: باشد که دیگر رویشان در این دیار دیده مَشواد! ایدون باد!

پی‌نوشت
این دروغ پان‌ترکان درباره‌ی ابن‌ازرق حتا در پایگاه مربوط به برنامه‌ی سازمان ملل برای توسعه‌ی جمهوری با-نام-دزدی-«آذربایجان» نیز راه یافته است. در اینجا نیز پان‌ترکان در صفحه‌ی مربوط به نظامی گنجوی، شاعر بزرگ ایرانی، نام او را به سبک ترکی «الیاس یوسف اوغلو»! نوشته‌اند و جمله‌ی جعلی از ابن‌ازرق را دو مرحله پیشتر برده و گنجه را نه تنها «پایتخت ترکان» بلکه «پایتخت بزرگ ترکان آذربایجانی» دانسته‌اند!

یک‌شنبه ۱۱/مهر/۱۳۸۹ – ۳/اکتبر/۲۰۱۰

یکی از شخصیت‌های ایرانی پس از اسلام که در انتقال دانش و فرهنگ ایران دوران ساسانی به دوران‌های بعدی نقش مهمی داشته است با نام «ابن مُقَفّع» شناخته می‌شود. در این نوشتار به طور فشرده به زندگی و آثار او می‌پردازم.

نام و نشان و تبار
نام اسلامی او «عبدالله ابن مقفع» است یعنی عبدالله پسر مقفع. پیش از اسلام آوردن کُنیه‌ی او «ابوعَمرو» بود و پس از مسلمانی کنیه‌اش هم «ابومحمد» شد.

نام ایرانی خود ابن‌مقفع روزبه است. اما برخی نام او را دادبه نوشته‌اند. ابن‌ندیم نام اسلامی پدرش را «مبارک» نوشته که شاید ترجمه‌ی عربی «روزبه» باشد. وی نام ایرانی پدرش را دادویه (Daduyeh) نوشته است و گاهی دادویه به شکل دادبه نوشته شده است. اما زُبیدی نام ایرانی پدرش را «داذجُشنَس» (دادگُشنَسپ) نوشته است. بنابراین نام ایرانی او روزبه یا دادبه پسر دادویه یا دادگشنسپ است. شکل پذیرفته شده روزبه پسر دادویه است. شاید دادویه شکل کوتاه و خودمانی دادگشنسپ بوده باشد، مانند کاکویه، سیبویه و بابویه.

دادویه از بزرگ‌زادگان و نژادگان استان فارس بود و اهل شهر گور. روزبه در حدود ١٠۶ ق، در شهر گور زاده شد. گور در اصل کوتاه شده‌ی «خُرّه اردشیر» به معنای فرّه و شکوه اردشیر است که پایتخت اردشیر پابکان بود. شهر گور بعدها رو به ویرانی نهاد اما در سده‌ی سوم ق. عضدالدوله‌ی دیلمی – که مانند بیشتر شاهان ایران پس از اسلام به دوران ساسانیان علاقه‌ی فراوانی داشت – آن شهر را آباد کرد و آن را فیروزآباد خواند. امروز هم به نام فیروزآباد در جنوب شیراز است.

زمانی که حجاج بن یوسف ثقفی، از فرمانداران دوران امویان، بر عراق حکم می‏راند، دادویه از جانب وی مأمور گردآوری خراج فارس شد. اما گویا در کار اموال ناروایی کرد و حجاج او را چندان شکنجه داد تا دستش تُرنجیده (کوفته، خرد شده) گشت. ترنجیده را در عربی «مقفع» گویند. بدین ترتیب دادویه به «المقفع» مشهور شد و فرزندش روزبه، «ابن المقفع» خوانده شد. دادویه با خانواده‌اش به بصره رفت.

مسلمان شدن ابن مقفع
ابن خَلّکان گوید: «عبداﷲ بن مقفع از اهل فارس و در آغاز مجوسی بود». دادویه و خانواده‌اش از جمله پسرش روزبه زرتشتی بودند هرچند نام‌های اسلامی بر خود گذاشته بودند و این رسمی بود که در دوران آغاز اسلامی رواج داشت. ابن‌مقفع در آغاز دبیر یا کاتب داود بن عمر بن هبیره می‌شود. گویا ابن مقفع برای پیشرفت در دستگاه دولتی عباسیان تصمیم می‌گیرد که مسلمان شود. داستان مسلمان شدن او را هیثم بن عدی چنین می‌نویسد که ابن مقفع شبی به نزد عیسا پسر علی، عموی منصور (خلیفه‌ی عباسی)، می‌رود و به او می‌گوید که «مسلمانی در دل من راه یافته و می‌خواهم به دست تو مسلمانی گیرم». عیسا می‌گوید «سزاوارتر است فردا در برابر مردم اسلام آوری» و ابن مقفع را شام در خانه‌ی خویش نگه می‌دارد. چون خوان بگستردند ابن مقفع به رسم زرتشتیان زمزمه گرفت. عیسا بدو گفت «با نیّت مسلمانی هنوز زمزمه‌ی مجوسان کنی؟» ابن مقفع در پاسخ گفت: «آری. نخواهم که شبی را بی‌دین به روز آورم!». روز بعد ابن مقفع به دست عیسا مسلمان شد. پس از آن ابن‌مقفع دبیر و کاتب عیسا عموی منصور، خلیفه‌ی عباسی، شد. اما همواره مسلمانی او با چشم تردید دیده می‌شد و متهم به زندیقی بود. جاحظ، تاریخ‌نویس عرب، نیز می‌گوید که ابن مقفع در دین خویش متهم بود.

سرانجام ابن مقفع
از آنجا که ابن مقفع دبیر عموی خلیفه بود، همواره والی بصره «سفیان بن معاویة ابن یزید بن مهلب بن ابی صفره» را سبک می‌داشت و ریشخند می‌کرد. هیثم بن عدی می‌نویسد که ابن‌مقفع سفیان را جز «ابن المُغتَلَمة» [=پسر ِ زن ِ تیزشهوت] نمی‌خواند و در این راه گزاف و اغراق رفتی». هم چنین، چون بینی سفیان بسیار بزرگ بود هرگاه ابن‌مقفع به نزد او می‌رفت می‌گفت: «سلامٌ علیکما» یعنی درود بر شما دو تن، یعنی بر تو و بر بینی تو! یا روزی سفیان می‌گفت: «من هیچگاه بر خاموشی پشیمانی نخوردم». ابن مقفع گفت «گُنگلاجی [=گنگی و گرفتگی زبان] زیب و آذین تو است. چگونه بر آن پشیمانی خوری؟» یا روزی دیگر، ابن مقفع در جمع از سفیان پرسید: «چه گویی در حکم ارث ِ مُرده‌ای که از او زنی و شویی باز مانده است؟» و سفیان می‌گفت: «سوگند با خدای که تن او ریزه ریزه از هم باز کنم».

تا این که عبدالله، عموی منصور خلیفه‌ی عباسی، ادعای خلافت کرد و سر به شورش برداشت. منصور سردار بزرگ ایرانی خویش، ابومسلم خراسانی، را به نبرد او فرستاد و عبدالله شکست خورد و گریخت. عبدالله به بصره به نزد برادر خود عیسا پناهنده شد. دو برادر عبدالله یعنی سلیمان و عیسا، دو عموی دیگر منصور، به نزد منصور رفتند تا برای برادر خویش خط امان بگیرند. منصور هم شفاعت آنان را پذیرفت و گفت امان‌نامه بنویسید تا من امضاء کنم. عیسا به دبیر خویش یعنی ابن‌مقفع گفت که زنهارنامه را به گونه‌ای بنویس که منصور دیگر نتواند او را بیازاد یا بکشد. گویا ابن‌مقفع نیز در گنجاندن شرایط سخت زیاده‌روی کرد و از جمله نوشت اگر منصور عموی خویش عبدالله را آزاد دهد، زنانش بی‌طلاق بر او حرام باد! چارپایانش وقف باد! همه‌ی بندگانش آزاد باد! و مسلمانان نیز از بیعت او رها باشند! وقتی نامه را برای امضاء به نزد منصور بردند بر او سخت گران افتاد و پرسید این زنهارنامه را که نوشته است؟ گفتند مردی به نام ابن‌مقفع، دبیر عمویت عیسا. منصور هم به سفیان، والی بصره، نامه نوشت و به کشتن ابن‌مقفع فرمان داد.

بلاذری می‌گوید عیسا در کار برادر خویش عبدالله به ابن مقفع گفت که به نزد سفیان رو و چنان و چنین کن. ابن مقفع گفت «جز مرا بدین امر گمار چه من از او بر جان خویش بیم دارم». عیسا گفت «دل بد مکن، من جان ترا پذرفتاری [پشتیبانی] کنم».

گفتیم که سفیان کینه‌ی شدیدی از ابن‌مقفع داشت و از سوی دیگر هم منصور به او فرمان کشتن ابن‌مقفع را داده بود. پس روزی که ابن مقفع به دیدار سفیان رفت، او را نگه داشتند تا همه بروند و او آخرین نفر باشد. سپس ابن مقفع را تنها به حضور پذیرفت و با او به اتاق دیگری رفت و در آن جا ابن مقفع را کشت.

چگونگی کشته شدن ابن مقفع
ابن مداینی گوید چون ابن مقفع به نزد سفیان درآمد، سفیان او را گفت «آنچه مادر مرا بدان برمی‌شمردی به یاد داری»؟ ابن مقفع هراسید و زنهار خواست. سفیان گفت «مادر من – چنان که تو گفتی – مغتلمه باد اگر ترا نکشم به کشتنی نو و بی‌مانند». پس فرمان کرد تا تنوری را برتافتند و اندام‌های او یک یک باز می‌کرد و در پیش چشم او به تنور می‌افکند تا جمله اعضای او بشد. پس سر تنور استوار کرد و گفت «بر مُثله‌ی تو مرا مؤاخذتی نرود، چه تو زندیقی بودی و دین بر مردمان تباه می‌کردی».

و برخی گویند که او را به چاه درافکند و چاه به سنگ بیانباشت. نیز گفته‌اند که او را به گرمابه کرد و در بر وی استوار کرد و او با دم حمام خفه شد.

چون سلیمان و عیسا از ابن مقفع پژوهیدند و دانستند که او تندرست به خانه‌ی سفیان رفت و بیرون نیامد، سفیان را در بند به نزد خلیفه بردند و گواهان آمدند و گواهی دادند. منصور گفت: اگر من سفیان را بکشم و ابن مقفع از این در درآمد و با شمایان سخن گفت، گمان می‌برید که من شمایان را نکشم؟!» چون گواهان این شنیدند از گواهی بازایستادند و سلیمان و عیسا نیز دم درکشیدند و دانستند کشتن ابن مقفع با رضایت منصور بوده است.

بدین ترتیب، ابن مقفع در جوانی و در سن سی و شش سالی کشته شد.

ابن خلکان سال کشته شدن ابن مقفع را سال ۱۴۵ ق. می‌آورد. اما از کتاب «اخبار بصره» نوشته‌ی عَمرو بن شیبه برمی آید که سال ۱۴۲ یا ۱۴۳ ق. بوده است.

آثار ابن مقفع
گفتیم که ابن‌خَلّکان ابن مقفع را «مشهور به بلاغت و دارنده‌ی آثار بدیع» می‌گوید. ابن ندیم هم وقتی از «ده سخنور شیوای جهان» («بُلَغای عشره‌ی ناس») ابن مقفع را نخستین آنان می‌شمارد. هم او در بخش شاعران می‌گوید ابن مقفع به عربی شعر می‌سروده و شعرهایش همه جا نقل می‌شود (مُقِل است). در بخش فرزانگاه (حکیمان) هم ابن مقفع را یکی از مترجمان و ناقلان حکمت و دیگر دانش‌ها از زبان پارسی به عربی می‌خواند. ابن ندیم هم چنین در کتاب «الفهرست» می‌گوید در گذشته ایرانیان شماری از کتاب‌های منطق و پزشکی را از یونانی و رومی به پارسی ترجمه کرده بودند و ابن مقفع و دیگران آنها را به عربی برگرداندند.

آثاری که ابن‌مقفع از زبان پارسی (پهلوی) به زبان عربی برگردانده است عبارتند از:
– کتاب تاجنامگ: به نام عربی «التاج فی سیرت انوشیروان» تاج در رفتار انوشیروان.
– کتاب خداینامگ: به نام عربی «سِیَر الملوک العجم» یعنی کردارهای پادشاهان ایران
– کتاب آیین نامگ: به نام «کتاب الآیین» در آیین‌های گوناگون ایرانیان چون آیین دربار و جنگ و …
– کتاب کلیلگ و دمنگ: با نام کلیله و دمنه
– مزدک‌نامگ: با نام عربی «کتاب مزدک»
– نامه‌ی تنسر
– ریکیهای سگستان: با نام عربی «عجائب سجستان» (شگفتی‌های سیستان)
– کتاب الادب الکبیر (سخنوری بزرگ)
– کتاب الادب الصغیر (سخنوری کوچک)
– کتاب «الدُرّة الیتیمة» (مروارید یکتا) در شیوه‌ی نگارش و نامه‌نگاری رسمی (به اصطلاح قدیم: فن رسائل). این کتاب گاه به اشتباه «الدُرّة الثمینه» (مروارید گرانبها) نوشته شده است. اصمعی گوید «الدرة الیتیمه» در فن خود نظیر ندارد.

قفطی هم در «اخبار الحکما» آورده است که ابن مقفع فاضلی کامل بود و نخستین کس است که میان مسلمانان به ترجمه‌ی کتاب‌های منطق پرداخت. کتاب‌هایی که ابن‌مقفع در زمینه‌ی منطق از پهلوی به عربی برگردانده عبارتند از:
– قاطیغوریاس (در یونانی: Kategorias در انگلیسی: Categories) به معنای زمره‌بندی یا رده‌بندی نوشته‌ی ارسطو
– ایساغوجی (Isagoge) نوشته‌ی فرفوریوس (Porphyry) اهل صور (Tyre – شهری در لبنان امروزی بر کرانه‌ی مدیترانه) که درآمدی است بر قاطیغوریاس ارسطو
– خلاصه‌ی «باری ارمینیاس» (در یونانی: Peri Herminias در انگلیسی: On Interpretation) به معنای «در تفسیر» نوشته‌ی ارسطو
– انالوطیقا (در یونانی: Analytika در انگلیسی: Analytics) به معنای «واکاوی» نوشته‌ی ارسطو

گفته‌اند ترجمه‌های ابن مقفع بسیار شیوا و با بیان روان و دلنشین است.

خاستگاه:
در آماده‌سازی این نوشتاری از فرهنگ دهخدا سود برده‌ام.