بایگانیِ مه, 2009

شنبه ۹/خرداد/۱۳۸۸ – ۳۰/می/۲۰۰۹

یکی دیگر از مشکل‌های امروزی ما چیزی است که من آن را ازخودبیگانگی معماری می‌نامم. در قدیم سازندگان و معماران ایرانی به ویژگی‌های اقلیمی بسیار توجه داشتند و در هر منطقه بنا به نیاز و شرایط آب و هوایی و جغرافیایی خانه می‌ساختند. برای مثال در شمال ایران و در حاشیه‌ی دریای مازندران سازه‌ی «گالی‌پوش» را ابداع کرده‌اند که بسیار مناسب هوای بارانی است.


گالی‌پوش در گیلان

اما در حاشیه‌های کویر سازه‌ی «بادگیر» را اختراع کردند که مناسب گرما و بادهای این منطقه است.


بادگیر در یزد

(بگذریم از این که امروزه کشور تازه «استقلال»یافته‌ی امارات متحد عربی بادگیر را هم دارد از ایران می‌دزدد و با تغییر نام آن به «برجیل»! آن را سازه‌ای «عربی» می‌داند!)

متاسفانه به نظر می‌رسد که ‌سازندگان و معماران امروز دیگر توجهی به ویژگی‌های اقلیمی ندارند و همان معماری و طراحی یکسان را در همه جا به کار می‌برند. انگار در همه جای ایران گالی‌پوش بسازند یا در همه جا بادگیر نصب کنند! در هر نقطه‌ی ایران که بروید بناهای تازه مشابه هم هستند. امروزه انگار به دانشجویان معماری تنها معماری اروپایی و امریکایی درس داده می‌شود. یا اگر هم معماری ایرانی و اقلیمی آموخته می‌شود فارغ‌التحصیلان پس از ورود به بازار کار بدان توجهی ندارند.

بی‌توجهی به ویژگی‌های اقلیمی سبب می‌شود که در مصرف انرژی برای گرمایش یا سرمایش بنا هزینه‌های گزافی پرداخت شود. ضمن آن که بافت طبیعی شهرها به هم می‌خورد. نمی‌گویم با همان مصالح قدیمی و سبک ساختمانی غیرمهندسی کار شود. مهم این است که معماران و مهندسان شهرساز ما بتوانند مهندسی نوین و امروزی را با فرهنگ و اقلیم کشور خود آشتی بدهند. وگرنه تقلید صرف از خانه‌های اروپا و امریکا که کار سختی نیست.

انگار معماری هم تابع «مد» شده است. مدتی «نمای آجر سه‌سانتی» مد می‌شود و در همه جای ایران به کار می‌رود. مدتی بعد «نمای رومی» مد می‌شود. مدتی «سنگ زرد» مد روز است و خلاصه هر چندگاه باید دید معماران و شهرسازان و خانه‌سازان ما در ماهواره و یا کشورهای دیگر چشم مبارک‌شان به چه چیزی می‌افتد و همان را – صرف نظر از شهر و آب و هوا – تولید انبوه می‌کنند. البته نباید فراموش کرد که گاهی ایراد از خود مردم و صاحبان کار نیز هست یعنی خانه‌ای را در ماهواره یا تلویزیون یا سفر خارجی می‌بینند و می‌خواهند عین همان را در اقلیم متفاوت ایران بسازند.

اشتباه دیگر شهرسازان نابود کردن فضای سبز شهر به ویژه کوچه‌باغ‌ها (مثلا در تهران) و ساختن آپارتمان‌های چندطبقه است. وجود همین باغ‌ها سبب می‌شود که هوای محیط معتدل‌تر شود و در همین کوچه‌های ده ونک یا درکه و … در تابستان هنوز هوا مطبوع است. اما کمی آن سوتر در بخش‌های «نوساز» (نوویران!) – مثلا در خود میدان ونک – گرمای تابستان تحمل‌کردنی نیست!

Advertisements

خودباختگی تا کجا؟

منتشرشده: مه 29, 2009 در فرهنگ, روزانه

آدینه ۸/خرداد/۱۳۸۸ – ۲۹/می/۲۰۰۹

امروزه در کشور ما و دست کم در شهری مانند تهران صحنه‌های زشتی دیده می‌شود مانند پراندن واژه‌های غیرلازم انگلیسی. بدتر آن که در مغازه‌ها نیز نوشته‌های انگلیسی زیاد شد. انگار نسل تازه – که داستان زبان‌آموزی‌اش آدم را یاد جریان کلاغ و راه رفتن کبک می‌اندازد – پس از چند ماه شرکت در کلاس‌های زبان رنگارنگی که در هر گوشه باز شده خیال می‌کند همه‌ی مردم انگلیسی بلدند و اشکالی ندارد بر در و دیوار شهر و روی اتوبوس و مینی‌بوس انگلیسی نوشت. حتا برچسب کالاهای مصرفی هم با خط انگلیسی شده است. مگر خط و زبان رسمی ما پارسی نیست؟ چرا این همه نوشته‌های غیرضروری انگلیسی از شهر بالا می‌رود؟ مگر در کشور ما چه قدر جهانگرد و گردشگر خارجی می‌آید که مجبوریم حتا روی ماست و شیر هم به خط انگلیسی بنویسیم؟ جالب آن که در برخی از این کالاها، نوشته‌ی انگلیسی بزرگتر و متن اصلی است و در زیر آن گاهی با خط ریزتر متنی به پارسی نوشته شده است. اگر نوشته‌ی انگلیسی روی ماست توجیهی برای گردشگر خارجی داشته باشد (که ندارد) آخر «شیشه‌شوی» گلرنگ و گازپاک‌کن تیرک به چه درد گردشگران خارجی می‌خورد؟ مگر آن که برای کارگری و شیشه‌پاک‌کنی به ایران آمده باشند!


شیشه‌شوی گلرنگ


اجاق‌پاک‌کن تیرک

مسخره‌تر آن که در میدان ولی‌عصر تهران در برخی مغازه‌های غذافروشی به خط فارسی نوشته «چیکن برست»! (سینه‌ی مرغ) یا چیکن برگر. روز دیگری با دوستی به مغازه‌ای رفتیم در میدان هفتم تیر که قهوه‌ای یا آبمیوه‌ای بنوشیم. وقتی فهرست یا منو را آورد دیدم که دوزبانه است. اما ای کاش به همان انگلیسی بسنده کرده بودند! زیرا در بخش فارسی نوشته بود «یک اسکوپ بستنی» به جای «یک پیمانه» و یا «هات چاکلت» به جای «شکلات داغ» و خیلی چیزهای دیگر.

آیا واژه‌های پیمانه و مرغ و داغ و … در زبان فارسی وجود ندارد که باید آنها را از زبان انگلیسی وارد کنیم؟ چرا عده‌ای فکر می‌کنند نوشتن و به کار بردن واژه‌های انگلیسی نشانه‌ی پیشرفته بودن است؟ این شیفتگی بی‌اندازه به زبان انگلیسی در جاهای بی‌ضرورت جز خودباختگی چه معنایی دارد؟

تابلوهای تبلیغاتی که دیگر هیچ! بسیاری از این تبلیغات به تمامی به خط و زبان انگلیسی هستند. باید پرسید مخاطب این آگاهی‌ها چه کسانی هستند؟

پنج‌شنبه ۷/خرداد/۱۳۸۸ – ۲۸/می/۲۰۰۹

در فاصله‌ی ۶ کیلومتری از کاخ‌های پارسه (Persepolis یا تخت جمشید) کوهی وجود دارد که آرامگاه داریوش بزرگ و چند شاه دیگر هخامنشی در دل آن ساخته شده. ساسانیان نیز – که خود را وارثان بحق هخامنشیان می‌دانستند و حتا نسب خود را نیز به اردشیر دوم هخامنشی می‌رساندند – در کنار همین آرامگاه‌ها نقش‌های برجسته‌ای ساختند که بعدها به علت ناآگاهی مردم، این منطقه «نقش رستم» خوانده شد زیرا نقش شاهان ساسانی را با رستم شاهنامه اشتباه گرفتند.

در جلوی این نقش‌ها بنای چارگوشی وجود دارد که امروزه به اشتباه «کعبه‌ی زرتشت» خوانده می‌شود. درست است که این بنا از نظر هندسی جعبه (کعبه) یا مکعب مستطیل است اما نه «کعبه»ی مذهبی است و نه به شخص زرتشت ربطی دارد. زیرا ساخت آن به احتمال زیاد در زمان هخامنشیان بوده که ۸۰۰-۷۰۰ سال پس از زرتشت بودند (زمان زرتشت را امروزه نزدیک ۱۴۰۰ پیش از مسیح می‌دانند). روی یکی از دیوارهای این بنا سنگ‌نبشته‌ای از کرتیر (Kertir)، موبدان موبد ایران در زمان بهرام ساسانی، وجود دارد که در آن «بُن خانَک» آمده است. برخی می‌گویند «بن خانک» به معنای «محل نگهداری اسناد» است اما دکتر علیرضا شاپور شهبازی می‌نویسد که امروزه دیگر این واژه را به معنای «موقوفه» می‌دانند.

در کتاب «دین‌کرت» یا «دین کرد« (به معنای «کارهای دینی») – که از آثار زمان ساسانی است و در زمان پس از اسلام بازنویسی شده – چنین آمده است:

دارای دارایان [=دارا پسر دارا] همگی اوستا و زند را چنانکه زردشت از هرمزد پذیرفت و نبشت … یکی به «دژ نپشت» فرمود نگاه دارند.

ابن بلخی، تاریخ‌نگار دوران اسلام، نیز در کتاب «فارسنامه» گوید:

چون زردشت بیامد وشتاسف [=گشتاسپ] او را به ابتدا قبول نکرد و بعد از آن او را قبول کرد و کتاب زند آورده بود همه حکمت، و بر دوازده هزار پوست گاو دباغت کرده نبشته بود به زر. وشتاسف آن را قبول کرد و به اصطخر پارس کوهی است کوه «نفشت» گویند. همه صورت‌ها و کنده‌گری‌ها از سنگ خارا کرده‌اند و آثار عجیب اندر آن نموده. این کتاب زند و پازند آنجا نهاده بود.

استاد محمدتقی بهار (ملک الشعرا) در جلد یکم «سبک‌شناسی» نام کوه در متن فارسنامه را «نِفشت» و شکلی دیگری از «نپشت» و اشاره به همان «دژ نپشت» دینکرد می‌داند. اما دکتر شاپور شهبازی آن را «نَقشَت» یعنی کوه نقش‌دار و یا «نغشت» به معنای کوه کتیبه‌دار می‌خواند که همان نقش رستم باشد.

دیگر این که دکتر شهبازی می‌نویسد تا دویست سال پیش به این بنا «نقاره خانه» گفته می‌شد و «کعبه‌ی زرتشت» نام جدیدی برای آن است.

آقای رضا مرادی غیاث‌آبادی بر این باور است که این بنا کاربرد اخترشناختی داشته و تقویم آفتابی بوده است و کتابی هم در این باره نوشته است.

روی این بنا سنگ‌نبشته‌ای به زبان پهلوی ساسانی است که آن را در سال ۱۹۳۶ م/ ۱۳۱۵ خ هیات علمی «بُنداد خاوری» (Oriental Institute) دانشگاه شیکاگو به سرپرستی اریش اشمیدت (Erich Schmidt) کشف کرد و سال بعد اشپرلینگ (Sperling) متن آن را منتشر کرد. اشپرلینگ سنگ‌نبشته را از نرسی می‌دانست اما آرتور کریستنسن (Arthur Christensen) و والتر هنینگ (Walter B. Henning) نشان دادند که از آن شاپور یکم است. زیرا در این سنگ‌نبشته از جنگ‌های شاپور با روم و اسیر شدن والریانوس یاد شده است. هم چنین شاپور از آتشگاه‌هایی یاد می‌کند که برای خود و خاندان شاهی و بزرگان دولت بنا کرده است.

نکته‌ی دیگر این که بنایی دقیقا شبیه این در پاسارگاد وجود دارد که از زمان اتابکان فارس (سده‌ی هفتم قمری و زمان سعدی شیرازی) بدان نام «زندان سلیمان» را داده‌اند و امروزه باور بر آن است که به احتمال زیاد آرامگاه کمبوجیه پسر کوروش بزرگ باشد. امروزه از این «زندان» تنها یک دیوار نیمه ویران باقی مانده و چون در زمان اتابکان نام زندان را بدان داده‌اند معلوم می‌شود که در آن زمان هنوز سالم و پابرجا بوده است.


«زندان سلیمان» یا آرامگاه کمبوجیه

خاستگاه:
– سبک‌شناسی، محمدتقی بهار (ملک الشعرا)
– راهنمای جامع پاسارگاد، دکتر علیرضا شاپور شهبازی

علی سامی

منتشرشده: مه 26, 2009 در فرهنگ, كتاب

سه‌شنبه ۵/خرداد/۱۳۸۸ – ۲۶/می/۲۰۰۹

آقای علی سامی از شخصیت‌های فرهنگی مهم ایران در روزگار ما بود.

علی سامی در سال ۱۲۸۹ خ / ۱۹۱۰ م در شیراز دیده به جهان گشود. پس از پایان تحصیلات مقدماتی و متوسطه،‌ تحصیلات خود را در رشته‌های ادبیات، باستان‌شناسی و تاریخ ادامه داد و موفق به دریافت دکتری افتخاری از دانشگاه آسیایی شیراز شد. از سال ۱۳۱۰ تا ۱۳۱۸ خ. در مدرسه‌های شیراز مشغول تدریس بود و به پاس این خدمات در سال ۱۳۱۷ خ وزارت فرهنگ و هنر بدو مدال درجه یک علمی اهدا کرد. استاد سامی، از ابتدای تاسیس دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه شیراز تا سال ۱۳۴۹ خ. سمت استادی درس‌های باستان‌شناسی و تاریخ و تمدن جهان را بر عهده داشت. وی سال‌های زیادی نیز رییس «بنگاه علمی تخت جمشید» بود و در آنجا دست به پژوهش‌های دست اول زد.

سال‌های خدمت او در وزارت فرهنگ روزگار خوشی برای آثار باستانی فارس بود. از کارهای او در این زمینه می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

– تعمیر و تجهیز موزه‌ی پارس
– تعمیر اساسی مسجد جامع عتیق
– نظارت بر ساخت آرامگاه جدید حافظ
– ساخت آرامگاه سعدی
– ساخت آرامگاه خواجوی کرمانی
– ساخت آرامگاه شیخ روزبهان
– ساخت آرامگاه سیبویه (نویسنده‌ی شیرازی نخستین کتاب صرف و نحو در زبان عربی در سده‌ی دوم هجری)

وی در مرداد ۱۳۶۸ خ/ آگوست ۱۹۸۹ م. در سن ۷۹ سالگی درگذشت.

زنده‌یاد علی سامی آثار علمی و تاریخی فراوانی بر جا گذاشته که شاید مهم‌ترین آنها که مورد استفاده و استناد باستان‌شناسان برجسته‌ی داخلی و خارجی قرار گرفته کتاب «پاسارگارد یا قدیمی ترین پایتخت شاهنشاهی ایران» باشد که به سال ۱۳۳۰ خ/ ۱۹۵۱ م. منتشر شد. شادروان دکتر علیرضا شاپور شهبازی درباره‌ی این کتاب می‌گوید:

این کتاب شامل مطالب بسیار مهمی در باب پاسارگاد و آثار هنری آن است. دلیل این امر دسترسی مولف به آثار و ذوق سرشار او برای خواندن بود. در نتیجه کتاب پاسارگاد سامی هم مشمول مطالب دست اول درباره‌ی کاوش‌های شخصی او در محوطه‌ی کاخ‌ها و باغ شاهی و تعمیراتی است که در جاهای مختلف کرده است و هم بیان آثار قبل از تاریخ آن خطه (به ویژه «تل نخودی») و آثار بعدی (به خصوص بناهای اسلامی) و بدین خاطر جامعیت خاصی دارد. ترجمه‌ی انگلیسی این کتاب توسط عالیجناب روحانی «رالف نُرمن شارپ» (Rev. Ralph Norman Sharp) به سال ۱۳۳۶ خ/ ۱۹۳۵ م. باعث شد که این اثر گرانبها در دست همه‌ی محققان بعدی قرار گیرد. نقشه‌های آثار موجود در این کتاب بسیار سودمند است.

برخی از آثار علی سامی عبارتند از:

– پاسارگارد یا قدیمی ترین پایتخت کشور ایران
– آرامگاه کوروش بزرگ
– آرامگاه داریوش بزرگ در نقش رستم
– تمدن هخامنشی
– بافندگی و بافته‌های ایرانی از دوران کهن – دو جلد
– حفر ترعه سوئز توسط داریوش کبیر و کتیبه میخی آن
– دادرسی و قضاوت در کشورهای باستانی خاورزمین
– دادرسی و قضاوت در ایران باستان عهد هخامنشی
– تمدن ساسانی
– ادبیات و شعر و تاریخ‌نویسی در عهد ساسانی – دو جلد
– پزشکی ایران در عهد ساسانی
– موسیقی ایران ۱: از دوران کهن تا عهد هخامنشی
– موسیقی ایران ۲: عهد ساسانی
– تاثیر موسیقی ایران در موسیقی عهد اسلامی – دو جلد
– دانش‌های ایرانی در عهد ساسانی و تاثیر آن در علوم و تمدن دوره‌ی اسلامی
– سیر فرهنگ ایران در قرون اول و دوم هجری و تاثیر آن در تمدن اسلامی
– نقش ایران در فرهنگ اسلامی

جالب آن که چندی پیش به کتاب‌فروشی‌ای رفتم و پرسیدم از کتاب‌های علی سامی چیزی دارید؟ فروشنده این نام را نشنیده بود. پرسید در چه زمینه‌ای می‌نویسد؟ گفتم ایران باستان. با کمی دلخوری گفت: ما از این جور کتاب‌ها نداریم!

خاستگاه:
– پایگاه اطلاع‌رسانی «بنیاد ایران‌شناسی» (البته عکسی که در این صفحه از علی سامی هست با عکسی پیری وی که من در کتاب «شرح آثار باستانی تخت جمشید»اش دیدم متفاوت است.)
– کتاب «شرح آثار باستانی تخت جمشید»

هم چنین ن.ک. مقاله‌ای از علی سامی با عنوان «حکمت و فلسفه در ایران باستان» (تیر ۱۳۴۷ خ/ ۱۹۶۸ م.)
می‌توانید گوشه‌ای از کتاب «تمدن ساسانی» درباره‌ی معماری و شهرسازی را در این نشانی بخوانید.

قورباغه را قورت بده

منتشرشده: مه 23, 2009 در كتاب, زبان

شنبه ۲/خرداد/۱۳۸۸ – ۲۳/می/۲۰۰۹

چند سالی است که کتاب‌های در دسته‌بندی به اصطلاح «خودیاوری» (self-help) و خودشناسی و بهبود زندگی (life improvement) هم در فرنگ خریدار و پدیدآورنده‌های فراوانی یافته است و هم در میهن ما عده‌ای دست به ترجمه‌ی این کتاب‌ها می‌زنند.

به نظر من ترجمه‌ی این گونه کتاب‌ها، مانند بسیاری از کتاب‌های مرتبط به فرهنگ و زندگی اجتماعی، باید با دقت بسیار و به صورت گزیده انجام شود. زیرا بسیاری از نکته‌ها و راهنمایی‌هایی این گونه کتاب‌ها تنها در محیط و جامعه‌ی اصلی کاربرد و معنا دارد و در جامعه‌های دیگر چندان سودمند نیست. منظورم سانسور اخلاقی و این گونه کارها نیست. نه! منظورم این است که برخی از این توصیه‌ها، برای نمونه، تنها در امریکا شدنی است و حتا در کشورهای نزدیک به آن مانند کانادا و مکزیک و بریتانیا و فرانسه هم بی‌معنا است تا چه رسد به فرسنگ‌ها دورتر در آسیا و در ایران. اصولا در بحث‌های رفتاری و روان‌شناسی گروهی (برای نمونه در زمینه‌ی «رفتار سازمانی» یا Organizational Behaviour) همواره تاکید می‌شود که هر کنشی باید با فرهنگ محیط و افراد آن ارزیابی شود و تصمیم برای انجام آن کنش باید بر همین پایه گرفته شود. برای مثال، در یک شرکت خاص که همه‌ی کارکنان آن هم‌زبان و هم‌فرهنگ هستند و تاریخ و جغرافیای مشترکی دارند چه بسا رفتاری در یک واحد از این شرکت در بخش و واحد دیگر پذیرفته نباشد. تا چه رسد به رفتاری در این کشور با همان رفتار در کشوری با زبان و فرهنگ و تاریخ و جغرافیای بیگانه. برای مثال شما در امریکا راحت می‌توانید مدیر یا سرپرست‌تان را با نام کوچکش صدا کنید و با او بروید ناهار. اما در محیط کاری فرانسه و ایران – که سلسله مراتب جدی‌تر است – شاید اصلا نتوانید مدیرتان را بدون وقت قبلی ببینید تا چه رسد که بخواهید او را با نام کوچک صدا کنید و با هم بروید ناهار.

بگذریم از این که برخی نویسندگان اصلی این گونه کتاب‌ها خودشان در زندگی شخصی مشکل دارند و در برنامه‌های تلویزیونی پرسش‌ها را از سر باز می‌کنند و به اصطلاح «عالم بی عمل اند». از این بدتر هنگامی است که مترجم ایرانی این گونه کتاب‌ها نیز چشم و گوش بسته و با زبان و دانش نابسنده به ترجمه دست می‌یازد. امسال هم که شکر خدا نمایشگاه کتاب پر شده بود از انواع رنگاوارنگ این کتاب‌ها از نویسندگان مختلف و مترجمان مختلف‌تر. برای نمونه مدتی بود از یکی دو سال پیش که عنوان این کتاب مرا به خود مشغول داشته بود و امسال در نمایشگاه باز آن را دیدم:


نام کتاب: قورباغه را قورت بده!
نویسنده: برایان ترسی
ترجمه: اشرف رحمانی، کورش طارمی

خب من به عنوان فردی ایرانی، از خواندن عنوان این کتاب هیچ چیز دستگیرم نشد. اگر شما این جمله را به فردی فرانسوی بگویید (با توجه به شهرت فرانسویان به خوردن قورباغه) هیچ مشکلی برایش نیست و شاید گمان کند که به او تعارف غذای لذیذی می‌کنید نه این که راهی برای حل مشکلی دارید. اما برای امریکاییان (و شاید ما ایرانیان!) خوردن قورباغه کار دلنشینی نیست. به نظر من هیچ پارسی‌زبانی در نگاه اول معنای این عبارت را نخواهد فهمید. مگر آن که پشت جلد را بخواند و بفهمد منظور نویسنده چه بوده که مترجم نتوانسته معادل آن را در زبان پارسی پیدا کند و مجبور شده چند خطی توضیح بدهد. شاید گفته شود که این گونه عنوان‌ها را به حساب شگردهای بازاریابی باید گذاشت اما بازاریابی به چه صورت؟ آیا می‌شود هر جمله‌ی مزخرفی نوشت تا توجه کتابخوان‌ها را بیشتر جلب کرد!؟

در فکر نوشتن این مطلب بود که در راه بازگشت به خانه از نمایشگاه دست بر قضا، در خیابان چشمم به مینی‌بوسی افتاد که راننده‌ی خوش‌ذوقی به خیال و سواد خود به زبان انگلیسی نوشته بود: camel see, no see! و منظورش هم همان ضرب‌المثل معروف خودمان بود که «شتر دیدی، ندیدی!» به نظرم این گونه مترجمان دست کمی از این رانندگان ندارند. و بهتر است ناشران و ویراستاران آنان به کیفیت محتوایی کارهای ترجمه‌ای که منتشر می‌کنند اندکی توجه بیشتر داشته باشند.

هم چنین یاد نمونه‌ی دیگری از این کتاب‌های خودیاوری ترجمه‌ای افتادم که در سال‌های میانی دهه‌ی ۱۳۷۰ دیدم و در صفحه‌ای از آن نوشته شده بود Hallelujah! (عبارتی از اصل عبری به معنای «ترا سپاس ای یهوه! [=خدا]» در دعاهای مسیحیان). اما مترجم که گویا خودش معنای آن را نفهمیده بود در پاورقی نوشته بود که این عبارت بی‌معنی است و برای جلب توجه گفته می‌شود!!

پی‌نوشت

خواننده‌ای خواسته بود که درباره‌ی معنای «قورباغه را قورت بده» در زبان انگلیسی بیشتر بنویسم. تا آنجا که من می‌دانم در انگلیسی اصطلاحی هست به شکل frog in the throat (ترجمه‌ی لفظی: قورباغه در گلو) که اشاره است به خلطی که در گلو جمع می‌شود و باعث ناراحتی و مانع گفتار می‌شود. قورت دادن قورباغه می‌تواند اشاره به این باشد.

در ضمن، در افسانه‌های شاه پریان و داستان‌های کودکان، شاهزاده‌ی جوانی به خاطر طلسم و جادو به قورباغه تبدیل شده که اگر دختر جوانی بوسه‌ای بر آن بزند طلسم و جادو شکسته شده و قورباغه دوباره به شاهزاده تبدیل می‌شود. اما بوسه بر قورباغه کار دل‌به‌هم‌زنی است ولی حاصل آن به مراد رسیدن دختر جوان است.

سه‌شنبه ۲۲/اردیبهشت/۱۳۸۸ – ۱۲/می/۲۰۰۹

داشتم کتاب «گیلان در جنبش مشروطیت» نوشته‌ی ابراهیم فخرایی را نگاه می‌کردم که در فصل اول در صفحه‌های ۱۲ و ۱۳ به این قطعه برخوردم که به نظرم تکان‌دهنده و نشانی از وضعیت مردم و فساد قدرت در پایین‌ترین رده‌ها است.

وصف الحال فراشی را روزنامه‌ی خیرالکلام در شماره‌ی صفر ۱۳۲۸ ه.ق. خود چنین بیان می‌کند:

گفت: پسر! می‌خواهی فراش بشوی؟

گفتم: بله قربان! زیر سایه‌ی سرکار می‌خواهم خدمت کنم و لقمه‌ی نانی هم داشته باشم.

گفت: باید اول امتحان بدهی ببینم عُرضه‌ی فراش شدن داری یا نه.

گفتم: هر امتحان که میل سرکار است بفرمایید.

قلمدان خواست و یک حکم نوشت به من داد. گفت: الساعه باید بروی پدرت را هر جا هست حاضر کنی.

من دیگر مجال ندادم کلامش را تمام کند. گفتم: «چشم!» و به راه افتادم.

یک یابو از بازار کرایه کردم و یک شلاق از همقطارم گرفتم و سوار شدم. یک بند تاختم تا به ده رسیدم. یکراست رفتم توی حیاط خودمان. دیدم پدرم سر ایوان نشسته و زنبیل می‌بافد. پیاده شده یابو را بستم به درخت. جَستم سر ایوان و دست به شلاق، تا پدر بجنبد ده دوازده شلاقی به او زدم. گفتم: «پدر سوخته! یاالله! زود باش. اول کرایه‌ی یابو را بده». مادرم سررسید. گفت: «جوانمرگ شده! چه کار به این پیرمرد داری؟» من چند تا شلاق جانانه به مادرم هم زدم. مادر شیون کرد. اهل محل جمع شدند و جریان را پرسیدند. من حکمم را نشان دادم. فهمیدند که من فراش شده‌ام. کرایه‌ی یابو را گرفتم و کتابهای پدرم را با ریسمان بسته، جلو یابو شلاق‌زنان تاختم.
مادرم از دنبال نفرین می‌کرد و می‌گفت: «الهی روز خوش نبینی! شیرم به تو حرام باشد.»
من می‌گفتم: «برو پدرسوخته‌ی پتیاره! حالا که من فراشم، پدر آدم را هم درمی‌آورم.»
پدر جلو من می‌دوید و می‌گفت: «پسر جان! من پدر تو هستم. برای تو زحمت‌ها کشیده‌ام. با نداریها و نخوردگیها ساختم. امروز فردا دارد. آدم خوب نیست به هر مرحله که رسید ملاحظه‌ی فردایش را نکند. این تسلط و ریاست برای آدم باقی نمی‌ماند.» من به لحن معمول فراشها گفتم: «باز که سگ حرف مالک صاحب مرده را می‌زند. فضولی نکن! بدو که تا زود است به شهر برسیم که من مقصر نشوم.»

پیرمرد عرق‌ریزان می‌دوید تا آن که از راه و بیراه به «درخانه» رسیدیم. بردمش در انبار. خلیلی و زنجیرش کردم. رفتم حضور خان حاکم.

– ها! پسر! چه کردی؟

– بله قربان! به اقبال بی‌زوال سرکار عالی آن پدر سوخته را کشیدم و آوردم.

– بیاور حضور.

فوری رفتم او را با کتهای بسته به حضور خان حاکم آوردم. خان حاکم گفت: «عمو پیرمرد! دیدی پسرت چقدر باکفایت است. من حالا تو را به پسرت می‌بخشم. کتهایش را باز و مرخصش کنید!» من کتهای پدر را باز کرده و به گوشه‌ای بردم و گفتم: «پدر! بی چک و اُردنگ، قُلّق مرا بده. دارم ندارم به خرجم نمی‌رود.» سرداری و اورسی‌اش را درآورده به من داد که من آنها را به هشت قران فروختم و رفتم به قهوه‌خانه. من، بعد از این امتحان کوچک، حقیقتا فراش شدم و هر ماموریتی به من می‌دادند یک پارچه آتش بودم.

خلیلی: نوعی غُل و زنجیر برای پا
اورسی: نوعی کفش پاشنه‌دار
سرداری: نوعی لباس
قُلّق: مژدگانی

خاستگاه:
«گیلان در جنبش مشروطیت»
ابراهیم فخرایی. چاپ اول ۱۳۵۲ (چاپ سوم: ۱۳۷۱)
انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی.
ص ۱۲ و ۱۳ از فصل اول: گیلان پیش از جنبش مشروطه.

دوشنبه ۲۱/اردیبهشت/۱۳۸۸ – ۱۱/می/۲۰۰۹

داشتم کتاب «چهارده مقاله در ادبیات، اجتماع، فلسفه و اقتصاد» نوشته‌ی محمدعلی همایون کاتوزیان را می‌خواندم که در مقاله‌ی نخست درباره‌ی محمدعلی جمال‌زاده به حکایت جالبی برخوردم.

کاتوزیان از قول جمال‌زاده می‌گوید که زمانی جمال‌زاده در سفارت ایران در برلین کار می‌کرد. روزی «فلان‌السلطنه»ای به عنوان سفیر جدید آمد آلمان. فلان‌السلطنه به جمال‌زاده می‌گوید شنیده‌ام شما نویسنده‌اید. نامه‌ای به مرکز بنویسید و بگویید برای ما ذغال بفرستند. جمال‌زاده می‌گوید خیالتان راحت باشد. چند روز پیش من به زیرزمین رفتم و انبار ذغال پر بود. فلان‌السلطنه مانند باروت منفجر می‌شود و می‌گوید: تو می‌خواهی دزد مرا بگیری؟ بعد شروع می‌کند به هتاکی و فحاشی از جمله این که شما «زاده»ها می‌خواهید جای ما «دوله»ها و «سلطنه»ها را بگیرید اما این آرزو را به گور خواهید برد. جمال‌زاده هم در همان حال، بی‌توجه به او از اتاق خارج می‌شود و استعفایش را می‌نویسد و دیگر به سفارت برنمی‌گردد.

نکته‌ی جالب در اینجاست. چندی بعد، سید حسن تقی‌زاده می‌آید پیش جمال‌زاده و خاطره‌ای را تعریف می‌کند بدین مضمون:

زمانی که ما با سرعت طاقت‌فرسایی قانون اساسی مشروطه را می‌نوشتیم شهرت داشت که حال مظفرالدین شاه خوب نیست و به زودی خواهد مُرد. ما می‌ترسیدیم که پیش از این که شاه (و به تأسی از او – محمدعلی میرزا) قانون اساسی را بپذیرند و امضا کنند مظفرالدین شاه بمیرد و پسرش هم هرگز قانون اساسی را تایید نکند. پس من که تقی‌زاده باشم با «میرزا محمدعلی خان تربیت» به دیدن پزشک انگلیسی [درست: اسکاتلندی] شاه رفتیم. نگرانی خود را صریحا به او بازگفتیم و خواهش کردیم بکوشد که شاه را تا هنگام پایان یافتن قانون اساسی سر پا نگاه دارد. دکتر شاه جواب داد: شاه بیمار نیست اما بی‌نهایت ضعیف و علیل است به خاطر این که در هر کاری ناپرهیزی و زیاده‌روی می‌کند. از جمله، این پسره عبدالعلی هر روز در زیر کرسی پهلو شاه می‌نشیند و در چند نوبت آلتش را مالش می‌دهد تا حالت انزال به او [=مظفرالدین شاه] دست دهد. من [پزشک] هرچه می‌گویم این پسره عبدالعلی را از او دور کنند سودی نمی‌بخشد.

جمال‌زاده می‌گوید تقی‌زاده به من گفت که آن پسره عبدالعلی همین «فلان‌السلطنه» است!

خاستگاه:

«چهارده مقاله در ادبیات، اجتماع، فلسفه و ادبیات»
نویسنده: محمدعلی همایون کاتوزیان
نشر مرکز، ۱۳۷۵، ص ۱۹ و ۲۰