بایگانیِ دسامبر, 2007

سوراخ دعا

منتشرشده: دسامبر 31, 2007 در ادبيات, ریشه‌شناسی, زبان

دوشنبه ۱۰/دی/۱۳۸۶ – ۳۱/دسامبر/۲۰۰۷

بیشتر ما اصطلاح «سوراخ دعا را گم کرده‌ای» را شنیده‌ایم. به گمانم ریشه‌ی آن داستانی از مثنوی معنوی مولانا جلال‌الدین بلخی باشد.

این داستان در دفتر چهارم آمده است که در آن شخصی در زمان استنجا (شستن خود در دستشویی) می‌گفت: «اللهم ارحنی رائحة الجنه» یعنی خدایا بوی بهشت را به من برسان. به جای این که بگوید: «اللهم اجعلنی من التوابین و اجعلنی من المتطهرین» یعنی خدایا مرا از بازگشت‌کنندگان و پاکان قرار ده. دعای اول دعای استنشاق است یعنی زمانی که در آبدستان (وضو) بینی خود را می‌شویند.

شخصی به وقت استنجا می‌گفت «اللهم ارحنی رائحة الجنه» به جای آنک «اللهم اجعلنی من التوابین و اجعلنی من المتطهرین» کی ورد استنجاست و ورد استنجا را به وقت استنشاق می‌گفت. عزیزی بشنید و این را طاقت نداشت:

آن یکی در وقت استنجا بگفت ————– که مرا با بوی جنت دار جفت
گفت شخصی خوب ورد آورده‌ای ————— لیک سوراخ دعا گم کرده‌ای
این دعا چون ورد بینی بود، چون ————- ورد بینی را تو آوردی به .ون؟
رایحه‌ی جنت ز بینی یافت حُر —————- رایحه‌ی جنت کم آید از دُبُر
از پی سوراخ بینی رست گل —————- بو وظیفه‌ی بینی آمد ای عُتل
بوی گل بهر مشام است ای دلیر —————— جای آن بو نیست این سوراخ زیر
کی از این جا بوی خُلد آید ترا —————- بو ز موضع جو اگر باید ترا

[دُبُر (عربی): پشت. حُر: آزاده. ]

Advertisements

طفیلی و خرافه

منتشرشده: دسامبر 30, 2007 در فرهنگ, ریشه‌شناسی, زبان

یک‌شنبه ۹/دی/۱۳۸۶ – ۳۰/دسامبر/۲۰۰۷

طفیلی
«طفیل» (به معنای طفل کوچک) نام «طفیل پسر زلال کوفی» بود که هر گاه گروهی از مردم به مهمانی می رفتند، ناخوانده همراه آنان به مهمانی می رفت. از این رو در فرهنگ عربی طفیل به معنای ناخوانده بود.

خیام گوید:
قانع به یک استخوان چو کرکس بودن ————- به زان که طفیل خوان ناکس بودن
با نان جویین خود حقا که به است ————– کالوده به پالوده‌ی هر خس بودن

[یعنی اگر نان جوی خود را بخوری بهتر است تا پالوده‌ی مردم پست را بخوری و خود را آلوده کنی.]

انوری ابیوردی گوید:
جاوید از امتلا چو قناعت شود نیاز ——— گر یک رهش طفیل برد میهمان تو
یعنی اگر یک بار طفیل، نیاز را به میهمانی تو برد جاویدانه از قناعت پر می‌شود.

و یا جامی در داستان لاک پشت و مرغابی‌ها می‌گوید:
میل سفر کرد به میل بطان ———— مرغ هوا گشت طفیل بطان

حافظ می گوید:
طفیل هستی عشق اند آدمی و پری ——————- ارادتی بنما تا سعادتی ببری
جهان فانی و باقی، فدای شاهد و ساقی ———— که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم

اما امروزه به شکل طفیلی درآمده است و به معنای انگل و سربار است.

خرافه
«خرافه» نیز نام شخص عربی بود که ادعا می‌کرد که جنیان و پریان او را دزدیده و به میان خود برده‌اند و او زمانی در میان آنان زندگی کرده است. اما مردم داستان‌های او را باور نمی‌کردند و از آن پس به هرچه که باورنکردنی بودند می‌گفتند «هذا حدیث خرافه»: یعنی این از داستان‌های خرافه است. از آن پس، خرافه به باورهای سست و بی‌بنیان گفته می‌شود.

خرافه در فرهنگ دهخدا.

حافظ می گوید:
خیز تا خرقه ی صوفی به خرابات بریم —————- شطح و طامات به بازار خرافات بریم

ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می ————— طامات تا به چند؟ و خرافات تا به کی؟

تاریخ سربه‌داران

منتشرشده: دسامبر 29, 2007 در كتاب, تاریخ میانی

شنبه ۸/دی/۱۳۸۶ – ۲۹/دسامبر/۲۰۰۷

کتابی خواندم به نام «نهضت سربداران خراسان» نوشته‌ی یک پژوهش‌گر روسی به نام «پتروشفسکی» که زنده‌یاد «کریم کشاورز» آن را ترجمه کرده است.

ايليا پاولويچ پتروشفسکي (I. P. Petroushevsky) خاورشناس روسی در سال 1898 م/۱۲۷۷ خ. در شهر «کی‌يف» در اوکراین چشم به جهان گشود و به سال 1977 م./۱۳۵۶ خ. رخت از جهان بربست. البته چون وی در زمان حکومت شوروی می‌زیست زیر تاثیر ایده‌های کمونیستی، تاریخ را گاهی به صورت جنگ بین طبقه‌ی زحمت‌کش و کارگر (Proletariat) و کاسب‌کار (بورژوا) و زمین‌دار (فئودال) می‌بیند.

در سال‌های آغازین دهه‌ی ۱۳۶۰ خ/۱۹۸۰ م. در تلویزیون ایران مجموعه‌ی تلویزیون (سریالی) به نام «سربداران» پخش می‌شد که جالب بود.

درباره‌ی سبب نام‌گذاری «سربه‌دار» چند روایت را آورده است. یکی آن که وقتی ایرانیان سبزوار بر مغولان شوریدند گفتند «سر به دار می‌دهیم اما تن به ذلت نمی‌دهیم.»
دیگر آن که «دار» را به معنای درخت گرفته‌اند و گفته‌اند که اینان دستار خود را بر سر درختی انداختند بدین معنا که سر مغولان را از تن برخواهند گرفت.

ابتدا «شیخ خلیفه‌ی مازندرانی» علیه مغولان موعظه می‌کرد. مغولان وی را در مسجد حلق آویز کردند اما شایع کردند که وی خودکشی کرده است. بعد شاگرد وی «شیخ حسن جوری» جای وی را گرفت و مردم را برای قیام آماده می‌کرد.

سربه‌داران از نظر داخلی به دو گروه تقسیم می‌شدند: گروه اول مردم عادی و پیشه‌وران؛ و گروه دوم اعیان و زمین‌داران. این دو دستگی در آخر یکی از دلیل‌های شکست جنبش سربه‌داران شد.

نویسنده می‌گوید اگر سربه‌داران قدرت می‌گرفتند امکان داشت که دیگر مغولان نتوانند در ایران حکومت کنند. آنان با بزرگ‌ترین امیر خراسان – معزالدین حسین کرت، حکمران هرات – جنگیدند و شکست خوردند. این رباعی را شاهد می‌آورد:

گر خسرو کرت بر دلیران نزدی —————– وز تیغ یلی، گردن شیران نزدی
از بیم سنان سربداران تا حشر ——————— یک ترک دگر خیمه به ایران نزدی

سربه‌داران شهر سبزوار را پایتخت خود کردند و گویا حکومت‌شان بسیار مردمی بود و مردم هرگاه می‌خواستند می‌توانستند در کارها نظر بدهند و از زمام‌داران پرسش کنند.

«خواجه شمس‌الدین علی» (فرمان‌روا بین 748 تا 753 ق.) برجسته‌ترین زمامدار سربه‌داران بود.
میرخواند («روضة الصفا» ص 1086) می‌نویسد: در سبزوار هیچ کس را یارای آن نبود که نام بنگ و شراب بر سر زبان راند. شمس‌الدین علی فحشا را ممنوع ساخت و فرمود 500 روسپی را زنده به چاه افکنند.

این آمار شاید نشان‌گر وضعیت عمومی مردم و گرایش آنان به «لذت‌های دنیوی» نیز باشد.

«علی موید» (فرمان‌روا بین 766 تا 773 ق.) امر کرد هر بامداد و شام اسب زین کرده‌ای از دروازه‌ی شهر بیرون ببرند تا چنان چه حضرت امام عصر (عج) ظهور کند بی مرکب نماند. و به نام امام دوازدهم سکه زدند. فرمود که مقبره‌ی «شیخ خلیفه» و «شیخ حسن جوری» را در میدان سبزوار – که تا آن زمان زیارتگاه بود – خراب ساختند و مزبله‌ی [زباله‌دان] بازار کردند. (میرخواند، ص 1088)

داستان اسب یدک را در تیتراژ سریال «سربداران» می‌دیدیم. (البته امروز نیز برخی بزرگ‌راه می‌سازند تا در زمان ظهور حضرت، راه مناسب برای اسب وجود داشته باشد!)

تیمور لنگ در سال 785 ق. سبزوار را گشود و قیام‌کنندگان را زنده به گور کرد. وی دست و پای مردم را می‌بست و آنها را به ردیف در کنار یکدیگر قرار می‌داد و رویشان ملات می‌ریخت و دیوار می‌ساخت. (میرخواند)

و بدین ترتیب حکومت مردمی و ایرانی سربه‌داران در هم پیچیده شد تا دوباره فرمان به دست مغولان و تاتاران بیفتد. حکومتی که شاید می‌توانست استقلال و یک‌پارچگی ایران را برگرداند.

زنده‌یاد کریم کشاورز در چند پانویس یادآور می‌شود که نویسنده‌ی روسی در درک برخی واژه‌ها دچار اشتباه شده. مانند «کُلو» (خلاصه‌شده‌ی کلان) به معنای بزرگ. «کلو اسفندیار آهنگر» بزرگ و رییس صنف آهنگران بود. نویسنده در جایی «ابوبکر کلوی بزاز» را به صورت «ابوبکر کُلَوی» خوانده و دنبال نسب برای وی گشته است! و یا «سر فلان کس را به چهارسو آویختند» چهارسو را به چهار طرف تعبیر کرده است نه چهارراه یا تقاطع. شاید باید نتیجه گرفت که بهتر است خودمان بیشتر به تاریخ خودمان بپردازیم.

می‌توانید این کتاب را در وبگاه فرهنگ ایران به این نشانی در قالب پی.دی.اف بخوانید.

فارسی شِکر است

منتشرشده: دسامبر 28, 2007 در زبان

جمعه ۷/دی/۱۳۸۶ – ۲۸/دسامبر/۲۰۰۷

«سید محمدعلی جمال‌زاده» (۱۲۷۱-۱۳۷۶ خ./۱۸۹۲-۱۹۹۷ م.) از نویسندگان بزرگ معاصر ایران است. وی فرزند «سید جمال‌الدین واعظ اصفهانی» از آخوندهای فعال در زمان مشروطه بود (نام خانوادگی وی از همین جاست). با آن که جمال‌زاده بیشتر عمر خود را در سوئیس به سر برد اما یک لحظه نیز از فضای فرهنگی و زبانی ایران دور نبوده و بلکه بر آن بسیار تاثیر گذاشت. وی از پیشگامان داستان‌نویسی نوین در زبان پارسی است. وی خدمت‌های شایانی به زبان پارسی کرد مانند گردآوری اصطلاح‌ها و واژه‌های زبان کوچه و بازار، داستان‌نویسی و داستان‌های کوتاه.

به نظر من یکی از داستان‌های کوتاه زیبای او داستانی است به نام «فارسی شِکر است». در این داستان دو دسته از مردم به خوبی نشان داده می‌شوند: یکی طبقه‌ی آخوند و عرب‌زده که تمام کلمه‌های سخنان‌شان عربی است و گمان می‌کنند این گونه حرف زدن نشانه‌ی فضل و دانش است. و گروه دوم فرنگی‌مآب‌های غرب‌زده است که تمام حرف‌هایشان غربی (در این حالت فرانسه) است.

راوی داستان یک ایرانی است که از فرنگ برگشته و در گمرک انزلی بازداشت می‌شود. در زندان یا هولفدونی دو نفر دیگر نیز هستند که یکی آخوند است و دیگری

یک نفراز آن فرنگی‌مآب‌های کذایی … که دیگر تا قیام قیامت در ایران نمونه و مجسمه‌ی لوسی و لغوی و بی‌سوادی خواهند ماند و یقینا صد سال دیگر هم رفتار و کردارشان تماشاخانه‌های ایران را (گوش شیطان کر) از خنده روده‌بر خواهد کرد.

در این لحظه یک فرد عادی به نام «رمضان» نیز به داخل هولفدونی پرتاب می‌شود. وی به سمت آخوند رفته و

گفت: «جناب شیخ! تو را به حضرت عباس، آخر گناه من چیست؟ آدم والله خودش را بکشد از دست ظلم مردم آسوده شود!»

اما آخوند

با قرائت و طمأنینه‌ی تمام کلمات ذیل آهسته و شمرده مسموع سمع حضار گردید: «مومن! عنان نفس عاصی قاصر را به دست قهر و غضب مده که «الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس» …»

کلاه نمدی از شنیدن این سخنان هاج و واج مانده و چون از فرمایشات جناب آقا شیخ تنها کلمه‌ی «کاظمی» دستگیرش شده بود گفت: «نه، جناب! اسم نوکرتان «کاظم» نیست «رمضان» است. مقصودم این بود که کاش اقلا می‌فهمیدیم برای چه ما را اینجا زنده به گور کرده‌اند.»

این دفعه هم باز با همان متانت و قرائت تام و تمام، از آن ناحیه‌ی قدس این کلمات صادر شد: «جزاکم الله مومن! منظور شما مفهوم ذهن این داعی گردید. الصبر مفتاح الفرج. ارجو که عما قریب وجه حبس به وضوح پیوندد و البته الف البته بای نحو کان چه عاجلا و چه آجلا به مسامع ما خواهد رسید. علی‌العجاله در حین انتظار احسن شقوق و انفع امور اشتغال به ذکر خالق است که علی کل حال نعم الاشتغال است. ….

لعل که علت توقیف، لِمصلحه یا اصلا لا عن قصد به عمل آمده و لاجل ذلک، رجای واثق هست که لو لا البداء عما قریب انتهاء پذیرد و لعل هم که احقر را کان لم یکن پنداشته و بلارعایه‌المرتبه و المقام باسوء احوال معرض تهلکه و دمار تدریجی قرار دهند و بناء علی هذا بر ماست که بای نحو کان، مع الواسطه او بلاواسطه‌الغیر، کتبا و شفاها علنا او خفاء، از مقامات عالیه استمداد نموده و بلاشک به مصداق «مَن جَد وَجَدَ» به حصول مسئول موفق و مقضی‌المرام مستخلص شده و برائت مابین الاماثل ولاقران کالشمس فی وسط النهار مبرهن و مشهود خواهد گردید…»

[پاداش تان با خدا. ذهن این دعاکننده منظور شما را فهمید. شکیبایی کلید گشایش است. امیدوارم که به زودی دلیل زندانی شدن روشن شود. و البته، هزار البته، به هر صورت که شده چه با شتاب چه آهسته، به گوش های ما خواهد رسید. اکنون در زمان انتظار بهترین گزینه و سودمندترین کارها پرداختن به یاد آفریدگار است. که در هر حال بهترین کارها است.

باشد که دلیل دستگیری برای مصلحت یا اصلا بدون هیچ منظوری بوده است و به همین خاطر امید محکم هست که اگر بشود به زودی پایان یابد. و باشد که این کمترین را نابوده پنداشته و بدون رعایت جایگاه به بدترین حال در معرض هلاک و نابودی تدریجی قرار دهند. و بر همین پایه بر ما است که به هر صورت که می شود با واسطه یا بدون واسطه ی دیگری با نوشته یا با گفته آشکار یا نهان از مقام های بالا یاری بجوییم و بدون شک به مصداق جوینده یابنده بود در به دست آوردن مقصود پیروز شده و همان طور که شایسته است رها خواهیم شد و بی گناهی ما در میان مانندگان و نزدیکان مانند خورشید در میانه ی روز آشکار خواهد بود.]

رمضان پس پسکی می‌رود تا به شخص فرنگی‌مآب می‌خورد و همان داستان تکرار می‌شود:

گفت: «آقا شما را به خدا ببخشید! ما یخه چرکین‌ها چیزی سرمان نمی‌شود، آقا شیخ هم که معلوم است جنی و غشی است و اصلا زبان ما هم سرش نمی‌شود، عرب است. شما را به خدا، آیا می‌توانید به من بفرمایید برای چه ما را توی این زندان مرگ انداخته‌اند؟»

… [فرنگی‌مآب] با لهجه‌ای نمکین گفت: «ای دوست و هموطن عزیز! چرا ما را اینجا گذاشته‌اند؟ من هم ساعت‌های طولانی هر چه کله‌ی خود را حفر می‌کنم آبسولومان چیزی نمی‌یابم، نه چیز پوزیتیف نه چیز نگاتیف. آبسولومان آیا خیلی کومیک نیست که من جوان دیپلمه از بهترین فامیل را برای یک… یک کریمینل بگیرند و با من رفتار بکنند مثل با آخرین آمده؟ ولی از دسپوتیسم هزار ساله و بی قانانی و آربیترر که میوه‌جات آن است هیج تعجب‌آورنده نیست. یک مملکت که خود را افتخار می‌کند که خودش را کنستیتوسیونل اسم بدهد باید تریبونال‌های قانانی داشته باشد که هیچ کس رعیت به ظلم نشود. برادر من در بدبختی! آیا شما این جور پیدا نمی‌کنید؟”
….
می‌گفت: «رولوسیون بدون اولوسیون یک چیزی است که خیال آن هم نمی‌تواند در کله داخل شود! ما جوان‌ها باید برای خود یک تکلیفی بکنیم در آنچه نگاه می‌کند راهنمایی به ملت. برای آنچه مرا نگاه می‌کند، در روی این سوژه یک آرتیکل درازی نوشته‌ام و با روشنی کورکننده‌ای ثابت نموده‌ام که هیچ کس جرأت نمی‌کند روی دیگران حساب کند و هر کس به اندازه‌ی… به اندازه‌ی پوسیبیلیته‌اش باید خدمت بکند وطن را، که هر کس بکند تکلیفش را! این است راه ترقی! والا دکادانس ما را تهدید می‌کند.

[همه‌ی واژه‌ها فرانسه است.
اصلا (absolumment) / مثبت (positif) / منفی (negatif) / مسخره (comique) / خانواده (famille) / به جای یک جنایتکار (pour un criminel) / استبداد (despotisme) / خودکامه (arbitraire) / مشروطه. قانون اساسیک. دارای قانون اساسی (constitutionnel) / دادگاه (tribunal) / ستم دیدن (etre sujet d’opression) / انقلاب (revolution) / تحول (evolution) / موضوع (sujet) / مقاله (article) / توانایی، امکانات (possibilite) / انحطاط (decadance)]

وقتی رمضان می‌فهمد که راوی ایرانی است

گفت: «ای درد و بلات به جان این دیوانه‌ها بیفتد! به خدا هیچ نمانده بود زهره‌ام بترکد. دیدی چه طور این دیوانه‌ها یک کلمه حرف سرشان نمی‌شود و همه‌اش زبان جنی حرف می‌زنند؟»

گفتم: «داداش جان! اینها نه جنی‌اند نه دیوانه. بلکه ایرانی و برادر وطنی و دینی ما هستند!» رمضان از شنیدن این حرف مثل این که خیال کرده باشد من هم یک چیزیم می‌شود نگاهی به من انداخت و قاه قاه بنای خنده را گذاشته و گفت «تو را به حضرت عباس، آقا دیگر شما مرا دست نیندازید. اگر اینها ایرانی بودند چرا از این زبان‌ها حرف می‌زنند که یک کلمه‌‌اش شبیه به زبان آدم نیست؟»

متاسفانه پیش‌گویی جمال‌زاده درباره‌ی فرنگی‌مآبان درست درآمده و هنوز نیز در میان ایرانیان از این دو گروه فراوان اند که به زبان روان و عادی مردم صحبت نمی‌کنند و به خیال خود فضل‌فروشی می‌کنند.

محمود افغان

منتشرشده: دسامبر 27, 2007 در تاريخ معاصر

پنج‌شنبه ۶/دی/۱۳۸۶ – ۲۷/دسامبر/۲۰۰۷

درباره‌ی پایان کار صفویان می‌خوانیم که «محمود افغان» بر «سلطان حسین صفوی» شورید و افغانان به ایران حمله کرده و اصفهان را تسخیر کردند. بعد هم «نادر شاه» افغانان را در دامغان شکست داد و ایران را نجات داد.

اما بسیاری از ما یا نمی‌دانیم یا فراموش می‌کنیم که در آن زمان کشوری به نام افغانستان وجود نداشت. یعنی ما با اصطلاح‌های امروزی تاریخ گذشته را می‌خوانیم. کشوری به نام «افغانستان» در سال‌های میانی سده‌ی نوزدهم (حدود ۱۸۴۶ م./12۲۵ خ. یعنی زمان ناصرالدین شاه قاجار) به دست استعمار بریتانیا به وجود آمد.

بریتانیایی‌ها که از بی‌کفایتی حکومت مرکزی قاجار آگاه بودند و برای هند، مهم‌ترین مستعمره‌شان، ارزش زیادی قائل می‌شدند تصمیم گرفتند برای جلوگیری از پیشرفت روسیه‌ی تزاری به سوی هندوستان یک «دولت ضربه‌گیر» (buffer state) به وجود بیاورند. در آن زمان کشوری به نام «پاکستان» نیز وجود نداشت (پاکستان در سال ۱۹۴۷ م./۱۳۲۶ خ. از هندوستان مستقل شد). از این رو اگر روس‌ها به پیشروی در ایران شرقی و آسیای میانه ادامه می‌دادند به زودی به هندوستان می‌رسیدند. بریتانیا بخش‌هایی از ایران شرقی یا خراسان را طی جنگ‌هایی که «جنگ‌های ایران و انگلستان» (Anglo-Persian Wars) خوانده می‌شود از ایران جدا و آن را تبدیل به کشوری کرد به نام «افغانستان» و در آنجا شاه دست‌نشانده‌ای به نام «شاه شجاع» را بر سر کار آورد. آنان برای جدا کردن هرات، که از زمان هخامنشیان جزوی از خاک ایران بود، حکومت مرکزی را تهدید کردند که اگر از هرات دست نکشد ناوهای جنگی‌شان را وارد خلیج پارس کرده و جنوب ایران را نیز اشغال می‌کنند. و حکومت مرکزی نیز رضایت داد. ایرانیان ساکن در منطقه‌های اشغالی بیکار ننشستند و به جنگ با بریتانیا ادامه دادند. همان طور که ایرانیان ساکن در قفقاز و اران (جمهوری آذربایجان امروزی) پس از پیمان‌های ننگین «گلستان» و «ترکمان‌چای» بیکار ننشستند و با روس‌های متجاوز جنگیدند اما نتوانستند دوباره به آغوش مام میهن برگردند.

بلخ و هرات و قندهار و غزنین همواره بخشی از ایران بوده‌اند. اصطلاح «سفر قندهار» در زبان پارسی به خاطر این است که قندهار دورترین نقطه‌ی شرقی ایران بود. بنابراین سفر بدانجا سخت و طاقت‌فرسا بود. در زمان صفویان همواره شاه‌زاده‌ای که قرار بود شاه شود (ولی‌عهد) ابتدا حاکم هرات می‌شد تا با کشورداری آشنا شود. شاه عباس زمانی والی هرات بود. فرماندار قندهار و هرات در شرق و گروزنی (در روسیه‌ی امروزی) به دست شاه ایران در اصفهان تعیین می‌شدند.

در حال تحقیق بیشتر در این باره هستم. به زودی ویرایش خواهم کرد….

چهارشنبه ۵/دی/۱۳۸۶ – ۲۶/دسامبر/۲۰۰۷

سبک عراقی
با سرازیر شدن بیشتر ترکان از فرارود به درون مرزهای ایران و قدرت‌گیری «سلطان غازی یمین‌الدوله محمود غزنوی» پسر سبکتگین و «قرمطی»کُشی‌های او و نیز آمدن «خواجه حسن میمندی» (وزیر محمود) و عربی‌گرایی او، بسیاری از شاعران و دانشمندان خراسان به سمت غرب ایران گریختند. پس از محمود غزنوی نیز ترکان سلجوقی و پس از آنان مغولان این گریز به سوی غرب را تشدید کردند.

در این زمان (سده‌ی دوازدهم م/ششم خ) بخش‌هایی از غرب ایران را نیز عراق می‌گفتند اما برای تمایز با بخش میان‌رودان (بین‌النهرین)، آنجا را «عراق عرب» و اینجا را «عراق عجم» می‌نامیدند.
حافظ می‌گوید:
خرد در «زنده رود» انداز و می نوش ————– به گلبانگ جوانان عراقی
[زنده رود همان زاینده رود است.]

در این زمان مرکز ثقل ادبی ایران به آذربایجان و عراق عجم منتقل شد. شاعران بزرگی مانند «نظامی گنجه‌ای» و «خاقانی شروانی» یا« عبدالرزاق اصفهانی» و پسرش «کمال‌الدین اسماعیل» در این دوران ظهور کردند و سبک عراقی را به وجود آوردند. به خاطر این که نفوذ زبان عربی در این قسمت ایران بیشتر بود در شعرهای این شاعران واژه‌های عربی بسیار بیشتر بود. سعدی شیرازی، مولانای بلخی و حافظ شیرازی و فخرالدین ابراهیم همدانی (عراقی) از شاعران مشهور این سبک اند.

در این دوران عارفان و صوفیان نیز برای بیان مقصود خود به سوی شعر و ادبیات آمدند و از این رو ادبیات عرفانی و صوفیانه در این دوران قوی شد. از همین راه میزان زیادی کلمه‌ها و اصطلاح‌های عربی و قرآنی و مانند آن در شعرها و نوشته‌ها وارد شد. نمونه از حافظ:
شب قدر است و طی شد نامه‌ی هجر ——— «سلام فیه حتی مطلع الفجر»

رنگارنگ‌سرایی (ملمع) که در آن بیت‌ها یا مصراع‌های پارسی و عربی با هم آمیخته بود نیز رایج شد. مثلا حافظ در غزلی می‌گوید:
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه ————— انی رایت دهرا من هجرک القیامه
هرچند که آزمودم از وی نبود سودم ————— من جرب المجرب حلت به الندامه

سبک اصفهانی و هندی
سبک عراقی به حیات خود ادامه داد تا این که در زمان تیموریان (سده‌ پانزدهم م/نهم خ) که بسیاری از دربارها و حکومت‌های محلی ایران به دست تیمور نابود شدند دیگر درباری نبود که شاعران برایش بسرایند. از این رو شاعری به میان مردم آمد و مردم عادی شروع کردند به شعرگویی و بیان احساسات خود به زبان شعر. با قدرت‌گیری صفویان و انتقال پایتخت به اصفهان سبک جدیدی از شعر رایج شد که بیشتر شاعران آن پیشه‌وران بودند مانند قصاب و نانوا و بقال و … اینان غروب پس از پایان کار روزانه در قهوه‌خانه‌ها جمع می‌شدند و به شعرآزمایی می‌پرداختند. به خاطر مشغله‌های کاری شعر آنان معمولا کوتاه بود و گاه یک تک بیت. اما این تک بیت‌ها بسیار فشرده و پرمعنا بود.
مثلا صائب تبریزی می‌گوید:
دست طلب که پیش کسان می‌کنی دراز ———— پل بسته‌ای که بگذری از آبروی خویش
یا این بیت از کلیم کاشانی که امروزه بر سردر «وادی رحمت»، گورستان شهر کاشان، نقش بسته است:
خوش هوای سالمی دارد دیار نیستی ————– ساکنانش جمله یکتا پیرهن خوابیده‌اند

بدین ترتیب سبک اصفهانی آفریده شد.

(در همین زمان نیز نقاشی قهوه‌خانه‌ای رایج شد. یعنی هنرمندان و نگارگران نیز از دربار به میان مردم آمدند.)

با فشار تعصب حکومت صفوی بسیاری از شاعران و ادیبان و دانشوران و معماران ایران به هندوستان مهاجرت کردند. زبان پارسی زبان درباری مغولان هند (اکبرشاه، شاه جهان و …) بود. از این رو بسیاری از هندیان برای یاقتن کار زبان پارسی می‌آموختند. (همان طور که بسیاری از ترکان برای پذیرش در دربار ترکان عثمانی پارسی می‌آموختند تا شعر پارسی بسرایند.) اما این هندیان به خاطر این که زبان مادری‌شان پارسی نبود نمی‌توانستند خوب به سبک اصفهانی شعر بسرایند. به همین دلیل بسیاری از شعرهای آنان پیچیده و دیریاب است. گویا هندی فکر کرده‌اند و پارسی سروده‌اند. (مثل حرف زدن برخی از ایرانیان در کشورهای انگلیسی زبان که پارسی فکر می‌کنند و به انگلیسی ترجمه می‌کنند!) شعر اینان سبک هندی خوانده می‌شود.

در گذشته (سده‌ی هفتم و هشتم هجری) شاعران بزرگی در هندوستان داشتیم مانند «امیرخسرو دهلوی» که به «سعدی هندوستان» مشهور است یا حسن دهلوی. مثلا امیرخسرو از خانواده‌ای ایرانی در دهلی به دنیا آمد. از این رو زبان مادریش پارسی بود. یکی از شاعران مشهور سبک هندی «بیدل دهلوی» است.

دوره‌ی بازگشت و شعر نو
به تدریج سبک اصفهانی/هندی به ابتذال گرایید و در زمان قاجار (سده‌ی هژدهم م/دوازدهم ح) شاعران خراسانی (مانند صبوری پدر محمدتقی بهار) و دیگر شاعران ایرانی تصمیم گرفتند به سبک خراسانی بازگشت کنند. از این رو سبک آنان را دوره‌ی بازگشت می‌نامند.

سپس در زمان انقلاب مشروطه، با ترجمه‌ی شعرهای اروپایی و نیز اشتیاق به آگاهی بیشتر از فرهنگ و تاریخ پیشااسلامی در آغاز پادشاهی پهلوی (سده‌ بیستم م/چهاردهم خ) شاعران با نمونه‌های شعر ساسانی و هجایی ایران باستان آشنا شدند. در این زمان «علی اسفندیاری» شاعری از تبرستان با نام شاعری «نیما یوشیج» شعر نوین پارسی را پی افکند. شاید حتا کاربرد پسوند تبری «ایج» (برابر «ایگ» یا «ایک» در پارسی میانه) برای بیان صفت نسبی شهر یوش، خود نشانی از بازگشت به فرهنگ و زبان ایران باستان باشد.

به گفته‌ی ابوریحان بیرونی، دانشمند بزرگ ایرانی سده‌ی چهارم خ/دهم م.، شعر عروضی پس از اسلام نیز از شعر آریایی/ایرانی پیش از اسلام گرفته شده است.

چهارشنبه ۵/دی/۱۳۸۶ – ۲۶/دسامبر/۲۰۰۷

ایران همواره از دو سوی شرق و غرب خود دستخوش تاخت و تاز اقوام کوچ‌نشین بوده است. گاه این کوچ‌نشینان از اقوام دیگر ایرانی بودند. برای نمونه کوروش بزرگ در جنگ با ماساگت‌ها، از گروه‌های قوم ایرانی سکاها، در شرق ایران کشته شد. و گاهی این اقوام غیرایرانی بودند مانند عربان و ترکان و مغولان.

در زمان ساسانیان، ایران با ترکان آلتایی و فراسوی رود جیحون جنگ‌های فراوانی کرد. «پیروز» شاه ساسانی به دست ترکان کشته شد و ایران مجبور شد غرامت و باژ فراوانی به ترکان بدهد. اما در زمان «خسرو یکم انوشیروان» و «خسرو دوم پرویز» این شکست جبران شد.

با تازش‌های بیابان‌گردان، همواره دانشوران و کتابخانه و دیگر نشانه‌های تمدن ایرانی نخستین قربانیان بودند که دستخوش مرگ و نابودی و سوزاندن می‌شد. از این رو ادبیات پارسی بار انتقال تاریخ و فرهنگ و شرایط اجتماعی ما در طول زمان را به دوش می‌کشد. یعنی آثار ادبی ایران تنها کاربرد ادبی ندارند. بلکه آیینه‌ای هستند از اوضاع و شرایط تاریخی و فرهنگی و اجتماعی. البته به خاطر ادبی بودن‌شان شاید گاهی جنبه‌ی تاریخی‌شان اعتبار کافی نداشته باشد.

با فتح ایران در سده‌ی هفتم میلادی، عربان زیادی به داخل ایران سرازیر شده و در شهرهای ایران ساکن شدند. بخش غربی ایران که جلگه و فرودست بود و «اراک» خوانده می‌شد در زبان عربی به «عراق» تبدیل شد. بخشی از ماد (که «ماه» نیز گفته می‌شد) به دست بصره بود. از این رو «ماه البصره» خوانده می‌شد و بخش دیگری که زیر فرمان کوفه بود «ماه الکوفه». غرب ایران رشک عربان بود. به طوری که می‌گویند «عمرو پسر سعد ابی وقاص» به خاطر حکومت آذربایجان یا ری حاضر شد نوه‌ی پیامبر اسلام را در کربلا با قساوت بکشد.

سبک خراسانی
عده‌ی زیادی از عربان نیز در خراسان ساکن شدند اما این عده نسبت به عرب‌های ساکن در غرب ایران کمتر بودند. از این رو در خراسان زبان پارسی سره‌تر و زنده‌تر ماند. و زمانی که یعقوب پسر لیث رویگر سیستانی (در سده‌ی نهم م/دوم خ) توانست حکومت شرق ایران را مستقل کند شاعران و نویسندگان را به پارسی‌سرایی و پارسی‌نویسی انگیخت و تشویق کرد. بدین ترتیب سبک خراسانی زاده شد.

از مشخصه‌های این سبک، روان بودن و شیوایی و ساده بودن نگارش است. واژه‌های عربی در نوشته‌ها بسیار کم است. مانند سروده‌های رودکی سمرقندی، فردوسی توسی، دقیقی توسی، اسدی توسی، و ناصر خسرو بلخی و … خراسان مرکز ثقل ادبی ایران شد. ایرانیان خراسان حتا قرآن را نیز ترجمه کردند. اینان کسانی بودند که در سرزمین‌های اسلامی برای نخستین بار قرآن را پس از ۳۰۰ سال ترجمه کردند (ترجمه‌ی انجیل از لاتین به زبان‌های اروپایی پس از ۱۵۰۰ سال انجام شد!).

ایرانیان خراسان به خاطر دوری از مرزهای غربی و کمی نفوذ عربی، واژه‌های فراوانی داشتند که دیگر در غرب ایران ناآشنا بود. مثلا در سفرنامه‌ی ناصر خسرو می‌خوانیم که شاعری در تبریز به نام «قَطران تبریزی» دیوان «مُنجیک ترمذی» (ترمذ در شمال افغانستان امروزی است) را پیش ناصر خسرو می‌آورد و واژه‌های ناشناخته را از او می‌پرسد. و یا وقتی اسدی توسی به آذربایجان می‌رود برای شاعران و ادیبان آن سرزمین فرهنگ «لغت فُرس» را می‌نگارد تا آنان شعرهای شاعران خراسان را بهتر دریابند.

شاعران این سبک بیشتر چکامه (قصیده)سرایی می‌کردند و یا مانند فردوسی و دقیقی و اسدی شاعران توسی برای حفظ فرهنگ ایران شاهنامه‌سرایی می‌کردند. چکامه‌ها گاه به ۵۰-۶۰ بیت می‌رسید و گاه تجدید مطلع می‌شد (یعنی بر همان وزن و با همان ردیف و قافیه دوباره در ادامه‌ی قصیده‌ی اول قصیده‌های دیگر می‌سرودند که آنها نیز هر یک به ۳۰-۴۰ بیت می‌رسید.) اینها شاید نشانی از فراغت شاعران داشت.

برای گسترش زبان پارسی و برومندسازی آن در زمینه‌های علمی، دانشمندان خراسانی کارهایی کردند. مانند «حسین ابن سینا» کتابی علمی به زبان پارسی نوشت به نام «دانش‌نامه‌ی علایی» و یا ابوریحان بیرونی کتابی به زبان پارسی نوشت به نام «التفهیم فی صناعة التنجیم» (درک فن ستاره‌شناسی).