بایگانیِ دسامبر, 2008

دوشنبه ۹/دی/۱۳۸۷ – ۲۹/دسامبر/۲۰۰۸

در ادامه‌ی مطلب دیروز درباره‌ی پیوستگی تاریخی ایران و خودآگاهی ایرانیان در این باره، اشاره کردم که مجموعه کتابی نیز هست به نام «مینه‌ی ایران» (Idea of Iran) که تاکنون چهار جلد از آن منتشر شده است. ویراستاران این مجموعه خانم وستا سرخوش کورتیس و سارا استورات هستند. دکتر وستا سرخوش و همسرش دکتر جان کورتیس از دست اندرکاران برگزاری نمایشگاه «امپراتوری فراموش شده» در سال ۱۳۸۵ خ/۲۰۰۶ م در موزه‌ی بریتانیا بودند. خانم و آقای کورتیس در ماه گذشته (آذر ۱۳۸۷ خ/ نوامبر ۲۰۰۸ م) جایزه‌ی «ماده‌شیر زرین» را از بنیاد والم (WAALM) دریافت کردند. (ن.ک. فیلم این مراسم بخش خانم سرخوش و آقای کورتیس)

کتاب‌های این مجموعه و مقاله‌های هر یک به شرح زیر است:

– جلد نخست: زایش شاهنشاهی ایران

نام کتاب: Birth of the Persian Empire
صفحه: ۱۹۲
سال انتشار: نوامبر ۲۰۰۵ م/ آذر ۱۳۸۴ خ

عنوان مقاله‌ها:

– Cyrus the Great and the Kingdom of Anshan, D.T. Potts
– An Archaeologist’s Approach to Avestan Geography, Frantz Grenet
– The Achaemenids and the Avesta, P.O. Skjaervo
– The Contribution of the Magi, Albert de Jong
– The History of the Idea of Iran, Alireza Shapur Shahbazi
– Iron Age Iran and the Transition to the Achaemenid period, John Curtis

– جلد دوم: دوران اشکانیان

نام کتاب: The Age of the Parthians
صفحه: ۱۹۲
سال انتشار: می ۲۰۰۷ م / اردیبهشت ۱۳۸۶ خ

عنوان مقاله‌ها:

– The Iranian Revival in the Parthian Period, Vesta Sarkhosh Curtis
– Gondophares and the Indo-Parthians, A.D.H. Bivar
– Fars under Seleucids and Parthian Rule, Josef Wiesehofer
– Friend and Foe: the Orient in Rome, Rolf Schneider
– Parthia in China: a Re-examination of the Historical Records, Wang Tao
– The Videvdad: Its Ritual-Mythical Significance, P.O. Skjaervo

– جلد سوم: دوره‌ی ساسانیان

نام کتاب: The Sasanian Era
صفحه: ۲۰۰
سال انتشار: آوریل ۲۰۰۸ م / اردیبهشت ۱۳۸۷ خ

عنوان مقاله‌ها:

– How Pious Was Shapur?!: Religion, Church and Propaganda under the Early Sasanians, Philip G. Kreyenbroeck
– Early Sasanian Coinage, Michael Alram
– Formation and Ideology of the Sasanian State in the Context of Archaeological Evidence, Dietrich Huff
– Kingship in Early Sasanian Iran, Touraj Daryaee
– Image and Identity: Art of the Early Sasanian Dynasty, Prudence O. Harper
– The Sasanians in the East, Nicholas Sims-Williams
– Religion in the Late Sasanian Period, Shaul Shaked
– State and Society in Late Antique Iran, James Howard-Johnston
– Prices and Drachms in the Late Sasanian Period, Philippe Gignoux
– Late Sasanian Society between Orality and Lieracy, Philip Huyse

– جلد چهارم که «طلوع اسلام» (The Rise of Islam) نام دارد قرار است در مارچ ۲۰۰۹ م/ فروردین ۱۳۸۸ خ منتشر شود.

البته یادآور می‌شوم که ایران‌شناس معروف ایتالیایی «گراردو نیولی» (Gherardo Gnoli) نیز در سال ۱۹۸۹ م/ ۱۳۶۸ خ کتابی با همین نام نوشته است که مشخصات آن چنین است:

نام کتاب: مینه‌ی ایران (The idea of Iran)
نویسنده: گراردو نیولی
ناشر: موسسه‌ی ایتالیایی خاور میانه و دور (Istituto italiano per il Medio ed Estremo Oriente )
صفحه: ۲۱۵
سال انتشار: ۱۹۸۹ م/ ۱۳۶۸ خ

این کتاب از پنج فصل تشکیل شده است که عبارتند از:

– فصل یکم: آریاییان در غرب ایران
– فصل دوم: آریاییان اوستایی
– فصل سوم: سنت «آریایی» تا پیش از اسکندر بزرگ
– فصل چهارم: سنت «آریایی» در زمان سلوکیان و اشکانیان
– فصل پنجم: ساسانیان و زایش «ایران»

پی‌نوشت:
«مینه» واژه‌ای است پارسی از ساخته‌های دکتر محمد حیدری ملایری در برابر واژه‌ی فرنگی «ایده». مینه با واژه‌های منش و مینو و نیز پسوند «-مان» در واژه‌هایی چون «شادمان»، «پشیمان»، و «پژمان» وابسته است. برای توضیح بیشتر ن.ک «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک» درآیه‌ی idea

Advertisements

یک‌شنبه ۸/دی/۱۳۸۷ – ۲۸/دسامبر/۲۰۰۸

ایران ابتدا با پادشاهی مادها هویت مستقل و شناخته شده پیدا کرد. سپس پارس‌های هخامنشی بزرگترین شاهنشاهی و حکومت جهان‌گستر را در تاریخ باستان پی افکندند و مادها را نیز در خود گرفتند. انتقال قدرت از مادها به هخامنشیان چنان آرام بود که مدت‌ها یونانیان هنوز گمان می‌کردند که مادها قدرت را در دست دارند. در شاهنشاهی هخامنشیان مادها و پارس‌ها در کنار هم بودند. اصطلاحی که یونانیان برای طرفداری از ایران به کار می‌بردند مادگرایی (Medism) بود. هخامنشیان چنان شکوه و ثروتی به دست آوردند که همواره رشک دیگران بود. از جمله اسکندر مقدونی در حسرت دست‌یایی به این شکوه به ایران حمله کرد و توانست به آرزوی خود برسد. اما حکومتش دیری نپایید و پس از چند سال در جوانی مُرد. پس از مرگ اسکندر مقدونی، اشکانیان برای بازگرداندن ایران به دست ایرانیان و شکوه هخامنشی با سلوکیان یونانی مبارزه کردند و آنان را از ایران بیرون راندند. سپس ساسانیان نیز – چون از خاک پارس بودند خود را وارث برحق هخامنشیان می‌دانستند – برای برگرداندن شکوه هخامنشیان قیام کردند. اردشیر بابکان و شاپور دوم در نامه‌هاشان به امپراتوران روم بر پس گرفتن سرزمین‌هایی اصرار داشتند که در زمان هخامنشیان بخشی از ایران بوده است (ن.ک. نوشته‌ی پیشین: «ساسانیان و هخامنشیان»). در زمان ساسانیان نام کشور ما «ایران‌شهر» بود. پس از اسلام این نام به شکل کوتاه شده‌ی «ایران» درآمد. از کشور ما با نام‌های «فُرس» یا فارس یا ملک عجم و مانند آن نیز یاد شده است. نگاهی به هر یک از کتاب‌های ادبی و تاریخی که پس از اسلام نوشته شده این امر را به قدر کافی تصدیق می‌کند و جوینده را بی‌نیاز می‌کند.

پس از اسلام نیز ایرانیان همواره شکوه گذشته‌ی خود را به یاد داشتند و جنبش‌ها و قیام‌هایی مانند سندباد، استاد سیس، و دیگران با سلطه‌ی عرب می‌جنگیدند. جنبش فکری و فرهنگی شعوبیان نیز بر برتری فرهنگی و تاریخی ایرانیان اصرار داشت. کسانی مانند ابن مقفع و دیگران که در حفظ آثار فرهنگی و علمی و تاریخی ایران پیشااسلامی از راه ترجمه‌ی آنها به عربی کمک شایانی کردند. البته نیازی به گفتن نیست که بزرگترین و شناخته‌شده‌ترین نماد این خودآگاهی ایرانیان فردوسی توسی و شاهنامه‌ی اوست که در آن هزاران بار نام ایران آمده است و می‌گوید:
چو ایران نباشد تن من مباد!
از نظر سیاسی نیز بالاخره حکومت‌های محلی ایرانی مانند صفاریان، سامانیان، زیاریان و دیلمیان پدید آمدند. پس از اسلام بیشتر سلسله‌های ایرانی خود را به نوعی به ساسانیان وصل می‌کردند و هر گاه شاهی به قدرت می‌رسید خود را «خسرو ایران» می‌خواند. شاهنامه به عنوان نمادی از خودآگاهی ایرانیان همواره مورد توجه شاعران و هنرمندان و توده‌ی مردم بود. سعدی در گلستان خود به شاهنامه‌خوانی در دربار پادشاهان اشاره می‌کند. مهم‌ترین موضوع کار نگارگری (مینیاتور) همواره شاهنامه و پنج گنج نظامی بود. نقالی جزو مردمی‌ترین هنرهای ایران بود و شاهنامه نه تنها در شهرها بلکه در چادرهای لرها و بختیاری‌ها نیز خوانده می‌شد. این روند وصل کردن شاهان به ساسانیان هم چنان ادامه داشت و ۹۰۰ سال پس از ورود اسلام به ایران، وقتی شاه اسماعیل صفوی به قدرت رسید خود را از نسل ساسانیان و نیز از نوادگان امام موسا کاظم اعلام کرد. حتا قاجاریان نیز – که ترکمن بودند – خود را به اشکانیان وصل کردند و تاج خود را تاج کیانی می‌نامیدند.

یعنی این پیوستگی تاریخی و فرهنگی همواره در ایران برقرار بوده است. تازه در پایان دوران قاجار بود که خاورشناسان و باستان‌شناسان وارد ایران شدند و شروع به مطالعه درباره‌ی تاریخ ایران کردند و رشته‌ی «ایران‌شناسی» را پدید آوردند.

اما یکی از ادعاهای بی‌پایه‌ی تجزیه‌طلبان و دشمنان ایران آن است که «ایران» ایده‌ای است که به دست خاورشناسان پدید آمده است و در دوران پهلوی ترویج شده است. یعنی پیش از سده‌ی هژده و نوزدهم میلادی / دوازده و سیزده خورشیدی هرگز چیزی به نام «ایران» وجود نداشته و ایرانیان نیز از گذشته‌ی خود هیچ آگاهی نداشتند. این تجزیه‌طلبان، با چشم بستن بر تمام کتاب‌های تاریخی که در دوران اسلامی نوشته‌اند مانند تاریخ طبری و آثار الباقیه‌ی ابوریحان بیرونی و مانند آن، تمام تاریخ ایران پیش از اسلام را ساخته و پرداخته‌ی خاورشناسان می‌دانند. باید از اینان پرسید: اگر چیزی به نام «ایران» وجود نمی‌داشت، چه طور تمام شاهان این سرزمین در طول تاریخ پس از اسلام، خود را «خسرو ایران» می‌نامیدند؟ اگر «ایران» چیز ناشناخته‌ای بود، شاه اسماعیل صفوی چه طور می‌توانست خود را «شاه ایران» بنامد و نسل خود را به ساسانیان برساند؟ کسانی که به خاطر مخالفت با حکومت پهلوی تاریخ پیشااسلامی را انکار می‌کنند یا کوچک می‌شمارند فرقی با کسانی ندارند که به خاطر مخالفت با جمهوری اسلامی، تاریخ پسااسلامی و دستاوردهای ایرانیان در دوران اسلامی را انکار می‌کنند. باید بیاموزیم که هر دو بخش پیشااسلامی و پسااسلامی پاره‌هایی از تاریخ و هویت و فرهنگ ما ایرانیان هستند و هیج یک به تنهایی کافی نیست.

دروغ دیگری که همه‌کردانگاران (pan-Kurdist) می‌پراکنند و شایع می‌کنند آن است که کوروش و هخامنشیان مادها را قتل عام کردند. به ادعای آنان مادها نیاکان بی‌فاصله‌ی کردها هستند. یعنی «قوم فارس» – منظورشان فارسی‌زبانان امروز ایران است – از قدیم به کردها ستم می‌کرده است!

یکی از این دست نویسندگانی که «ایران» را ساخته و پرداخته‌ی خاورشناسان می‌داند فردی است به نام «مصطفا وزیری» (گویا متولد ۱۳۳۵ خ/ ۱۹۵۶ م) که کتابی نوشته است با مشخصات زیر:

نام کتاب: «ایران ملتی تخیلی: ساخت هویت ملی»
(Iran as Imagined Nation: The Construction of National Identity)
نویسنده: مصطفا وزیری
ناشر: Marlowe & Company
صفحه: ۲۴۷
سال انتشار: جولای ۱۹۹۴ م/ تیر ۱۳۷۳ خ

در همان سال ۱۳۷۳ خ/۱۹۹۴ چند نقد بر این کتاب نوشته شده از جمله نقدی نوشته‌ی دکتر محمد توکلی ترقی. در نقد دکتر توکلی آمده است:

وزیری می‌نویسد «ویروس» باور به دیرینگی ایده‌ی ایران و «باورهای فاشیستی» مانند آن توسط خاورشناسانی مانند ادوارد براون (Edward Browne)، رومن گیرشمن (Roman Ghirshman)، ولادیمیر مینورسکی (Vladimir Minorsky)، ریچارد نلسون فرای (Richard Nelson Frye)، ادموند بوزورث (C.E. Bosworth) و دیگران در ایران پخش شده است. شاگردان ایرانی آنان نیز مانند سعید نفیسی، علی اکبر دهخدا، جلال همایی، احمد کسروی، عبدالحسین زرین‌کوب، احسان یارشاطر و دیگران همین ویروس را منتشر کردند!

جالب است که این افراد انگلیسی، فرانسوی، روس، امریکایی و دیگران همه بر یک چیز توافق داشته‌اند و آن ایده‌ی ایران است.

در همین زمینه دکتر جلال خالقی مطلق و دکتر جلال متینی هر یک مقاله‌ای نوشته‌اند که جواب دندان‌شکنی به این گونه یاوه‌هاست. این دو مقاله را می‌توانید در پایگاه ارزشمند «آذرگشنسپ» بخوانید:

ایران در زمان باستان نوشته‌ی دکتر خالقی مطلق
ایران در زمان اسلامی نوشته‌ی دکتر جلال متینی
چند مقاله‌ی دیگر در ادامه‌ی این دو

در نوشته‌ی مفصل دکتر متینی نمونه‌های فراوانی از یاد شدن «ایران» در متن‌های دوران اسلامی آمده است اما من نیز چند نمونه‌ی شعر از شاعران بزرگ پارسی‌گو را پیشتر نشان داده‌ام. ن.ک. نوشته‌ی پیشین به نام «ایران در شعر شاعران».

جالب آن که حامد الگار (Hamid Algar) نیز در نقدی در همان سال کتاب وزیری را ستوده است. الگار در سال ۱۹۴۰ م/ ۱۳۱۹ خ در انگلستان زاده شد و در سال ۱۳۴۰ خ/۱۹۶۱ برای تحصیل در سطح دکتری به دانشگاه تهران آمد. اما به خاطر رخدادهای سیاسی آن دوران، پس از گردش در گوشه و کنار ایران، به انگلستان برگشت. وی بعدها مسلمان شیعه شده و دکتری خود را نیز در کمبریج دریافت کرد. (البته وی از چه گونگی مسلمان شدن خود صحبتی نمی‌کند و آن را امری شخصی می‌داند. ما نیز به امور شخصی افراد به ویژه دینشان کاری نداریم.) وی در سال ۱۳۵۷ خ/۱۹۷۸ م در پاریس به دیدار آیت الله خمینی رفت. الگار هم چنین کتابی دارد به نام «نقش روحانیت پیشرو در انقلاب مشروطه». الگار هم اکنون استاد دانشگاه برکلی کالیفرنیا است. وی در نقد خود بر کتاب وزیری، به نصب تندیس‌هایی از چهار دانشور ایرانی دوران اسلامی (مانند ابن سینا و دیگران) در تهران اعتراض کرده و گفته این کار علاوه بر این که غیراسلامی است، از نظر تاریخی نیز ایرانی خواندن ابن سینا و دیگران درست نیست! زیرا در آن زمان کشوری به نام ایران وجود نداشته است. الگار نیز پیوستگی تاریخی ایده و مفهوم ایران را بی‌پایه دانسته است. وی اقدام وزیری در بی‌پایه دانستن ایده‌ی ایران را «شجاعانه» خوانده و گفته این کتاب هموطنان ایرانی وزیری و به ویژه کارشناسان رشته‌ی «ایران‌شناسی» را خشمگین خواهد کرد.

یاوه‌های مصطفا وزیری خوراک نویسنده‌ی تجزیه‌طلب و ضدایرانی دیگری شده است به نام «علیرضا اصغرزاده» که خیلی مورد علاقه‌ی «همه‌ترک‌انگاران» (pan-Turkist) است. دکتر کاوه فرخ پیشتر نقد کوتاهی بر کتاب اصغرزاده نوشته است که می‌توانید آن را در این نشانی در پایگاه رسمی ایشان بخوانید.

پی‌نوشت:
بد نیست یادآور شوم که مجموعه کتاب‌هایی با نام «ایده‌ی ایران» به سردبیری خانم «وستا سرخوش کورتیس» (Vesta Sarkhosh Curtis) و سارا استوارت (Sarah Stewart) در دست انتشار است که تاکنون ۴ جلد آن بیرون آمده است. «بنیاد سودآور» (Soudavar Memorial Foundation) از پشتیبانان مالی و فکری این پروژه است. در این نوشته‌ی تازه به معرفی این مجموعه و نیز کتابی از گراردو نیولی به همین عنوان پرداخته‌ام.

زیر آسمان ایران

منتشرشده: دسامبر 25, 2008 در كتاب, تاریخ میانی

پنج‌شنبه ۵/دی/۱۳۸۷ – ۲۵/دسامبر/۲۰۰۸

«زیر آسمان ایران» نام کتاب کوچکی است شامل هفت مقاله که در سال ۲۰۰۵ م/۱۳۸۴ خ به مناسبت سال جهانی فیزیک منتشر شده است.


نام کتاب: زیر آسمان ایران
سال انتشار: ۲۰۰۵ م/ ۱۳۸۴ خ
صفحه: ۸۰
ناشر: بخش همکاری و فعالیت فرهنگی سفارت فرانسه در ایرن

در تهیه‌ی این کتاب دانشگاه‌های تهران و تبریز و مشهد و اصفهان و نیز مرکز اخترشناسی و اخترفیزیک مراغه همکاری کرده‌اند. از سوی فرانسه نیز کاخ اکتشافات (Palais de Découverte) در پاریس و دانشگاه «علم و صنعت لیل» (Lille) فرانسه یا به اصطلاح لیل-۱ دست داشته‌اند.

فهرست مقاله‌های این کتاب چنین است:
۱- کمال الدین فارسی: فیزیک‌دان و ریاضی‌دان نوآور. نوشته‌ی احمد جبار
۲- گزارش نسخه‌های خطی کتاب «تنقیح المناظر» موجود در کتابخانه‌های ایران. نوشته‌ی فرید قاسملو
۳- رنگین کمان: کمال‌الدین فارسی و دیتریش دو فرایبرگ. نوشته‌ی برنار مت
۴- عظمت بازیافته‌ی مراغه. نوشته‌ی آذر خلعت‌بری و ژان مارک بونه بیدو
۵- تقویم ایرانی. نوشته‌ی دکتر محمد حیدری ملایری
۶- ساعت‌های خورشیدی مراغه و تبریز. نوشته‌ی مارک گوتودیه و دنی ساووا
۷- خواجه نصیرالدین توسی و «جفت کروی» توسی: از سرزمین شرقی ایرانی تا مغرب زمین لاتینی. نوشته‌ی هاجر گرایا

محتوای مقاله‌ها خیلی جالب و آگاهی‌بخش است اما متاسفانه به نظر می‌رسد هیچ کار ویرایشی روی کتاب انجام نشده است. یعنی به جز مقاله‌ی دوم و چهارم که نویسنده ایرانی بوده و به فارسی نوشته شده باقی مقاله‌ها (از جمله مقاله‌ی دکتر حیدری ملایری، اخترشناس ایرانی نپاهشگاه یا رصدخانه‌ی پاریس) از متن فرانسه ترجمه شده‌اند.

آنچه برای من جای تعجب داشت آن که کتابی از سوی سفارت فرانسه در ایران و با همکاری دانشگاه‌های ایران چاپ شود اما در آن از اصطلاح غیرعلمی «علوم عربی» (Arab sciences) نام برده شده باشد. برای نمونه در معرفی نویسنده‌ی مقاله‌ی اول یعنی احمد جبار (Ahamd Djebbar) در ص ۲۱ نوشته شده که «احمد جبار حدود پنجاه مقاله‌ی پژوهشی پیرامون ریاضیات عرب نوشته است»! این از آن دست گرایش‌های همه‌عرب‌انگارانه (pan-Arabist) است که پیشتر بارها درباره‌اش نوشته‌ام از جمله وقتی که به معرفی «جورج صلیبا»، استاد لبنانی دانشگاه کلمبیا، پرداختم. این دسته عرب‌های تندرو هر کسی را که به زبان عربی نوشته باشد دانشمند عرب می‌خوانند. انگار چون نیوتن کتاب مکانیک خود را به لاتین نوشته، ایتالیایی‌ها بگویند نیوتن دانشمند ایتالیایی! لابد یکی از این ریاضی‌دانان «عرب» همین کمال‌الدین فارسی است که به نوشته‌ی خود احمد جبار احتمالا متولد اصفهان بوده و نامش نیز «فارسی» است. و لابد کارهای کمال‌الدین فارسی نیز بخشی از «ریاضیات عرب» است؟! اصلا ریاضیات عرب چه نوع ریاضیاتی است؟ اصلا مگر علم ملت بَردار است؟ علم برخلاف فرهنگ و ادبیات هیچ برچسب قومی نمی‌گیرد. مگر در ریاضیات به اصطلاح «عرب» جمع ۲+۲ می‌شود ۵؟ بهتر بود به جای «ریاضیات عرب» می‌نوشتند ریاضیات در سرزمین‌ها یا دوران اسلامی یا چیزی شبیه آن. (حتا می‌دانیم که ابن خلدون دانشمند عرب تونسی نیز گفته که مشعل‌داران علم در دوران اسلامی غیرعرب و بیشتر ایرانی بودند.)

گاهی خواننده‌ی این کتاب حس می‌کند که اصلا مقاله‌ها بازخوانی و ویرایش نشده است. در مقاله‌ی سوم (ص ۳۸) چنین جمله‌ای آمده است: «او نقدی بر فیزیک ارسطو که تا آن زمان از سوی لاتن‌ها ناشناخته بود.» که به روشنی جمله‌ای ناقص است. یا همین مترجم در ص ۴۰ در معرفی ویتلو (Witelo)، کشیش لهستانی، چنین ترجمه کرده است: «معاصرینش او را به تمسخر مقلد بزرگ الخازن لقب داده بودند.» یعنی مترجم نام ابن‌هیثم بصری، فیزیک‌دان مشهور مسلمان، را «الخازن» (!) نوشته است. حال آن که نام او حسن ابن هیثم است و در لاتین و زبان‌های اروپا او را «الحسن» یا «الحزن» (Alhazen) می‌نامند. خطاهای نگارشی و تایپی نیز کم نیستند. گاهی برخی جمله‌ها دوبار پشت هم تکرار شده‌اند و مانند این.

اشکال دیگری آن که نام نویسندگان غیرایرانی (به ویژه فرانسوی) با الفبای لاتین نیامده است که اگر آدم بخواهد دنبال اصل مقاله یا دیگر کارهای آنان بگردد بتواند به آنها دسترس داشته باشد.

به جز این گونه خطاهای ترجمه و ویرایش، همان طور که گفتم محتوای مقاله‌ها بسیار آگاهی‌بخش و مفید است. برای نمونه در مقاله‌ی هفتم در معرفی خواجه نصیرالدین توسی می‌خوانیم که از ۱۰۰ اثر باقی مانده‌ی خواجه ۲۵ تای آنها به فارسی و ۷۵ تای آن به عربی است. هم چنین خواجه به احتمال زیاد به زبان‌های ترکی و یونانی آشنا بوده است. شهرت و اعتبار خواجه نصیر به حدی بود که در چین نیز او را می‌شناختند و در نپاهشگاه (رصدخانه‌ی) مراغه دانشمندان هندی و چینی و ایرانی و عرب و ترک همه با هم در زیر سرپرستی خواجه نصیر کار می‌کردند.

در ضمن مقاله‌ی دکتر محمد حیدری ملایری به نام «نگاهی نو به گاهشمار ایرانی» را با ترجمه‌ی خودشان به فارسی می‌توانید در این نشانی بخوانید. در زمان انتشار این کتاب، گویا دکتر حیدری هنوز ویراست فارسی مقاله را فراهم نکرده بوده است.

شه مات و چک

منتشرشده: دسامبر 24, 2008 در فرهنگ, ریشه‌شناسی, زبان, سرگرمی

چهارشنبه ۴/دی/۱۳۸۷ – ۲۴/دسامبر/۲۰۰۸

می‌دانیم که شطرنج را هندیان ساختند و در دوران ساسانیان به ایران آورده شد. شترنگ یا چاتورنگا به معنای چهار رَسته است: پیل‌سواران، اسب‌سواران، گردونه یا رخ یا قلعه، و پیاده نظام. درباره‌ی داستان شترنگ پیشتر نوشته‌ام. (ن.ک. شترنگ و نرد)

یکی از اصطلاح‌های مهم شترنگ که نشان پایان بازی است «مات» شدن شاه یا «شاه مات» یا «شه مات» است (که شهمات نیز نوشته شده). این «مات» واژه‌ای است پارسی به معناهای: سرگردان، سراسیمه، سرگشته، بیچاره، شکست خورده، و مبهوت. شه مات یعنی شاه شکست خورده و سرگشته و مبهوت شد. دیگر راه گریزی نیست و بازی هم تمام می‌شود.

جالب آن که در فرهنگ دهخدا در ماده یا درآیه‌ی «شه مات» نوشته شده که «شاه کِشت شد و شاه مات شد». کشت خود شکل دیگری است از «کش»: امر به دور کردن و راندن مرغ؛ کیش؛ کیش کیش؛ (اصطلاح شطرنج) امر برخیزانیدن شاه شطرنج است وقتی که در خانهء حریف نشسته باشد.» یعنی همان چیزی که امروزه ما می‌گوییم کیش دادن شاه.

اما وقتی این اصطلاح پارسی وارد زبان عربی شد، عرب زبانان گمان کردند که این مات پارسی همان «ماتَ» عربی است به معنای «مُرد»! یعنی شاه مُرد یا کشته شد. حتا این برداشت غلط در برخی لغت‌نامه‌های پارسی نیز وارد شد. برای نمونه دهخدا علاوه بر معنای درست و پارسی این عبارت (شاه مات یعنی شاه شکست خورد)، به نقل از فرهنگ غیاث اللغات نوشته که: «ظاهراً لفظ مات در اصل صیغهء ماضی بوده است به فتح تاء فوقانی از موت؛ حالا به کثرت استعمال تای آنرا موقوف [=ساکن] خوانند.»

این تعبیر اشتباه به فرهنگ‌های اروپایی نیز وارد شده و در توضیح واژه‌ی انگلیسی checkmate (معادل «شه مات») گفته می‌شود که این اصطلاح تشکیل شده از دو بخش: check که شکل دیگری از «شاه» پارسی است، و بخش دوم یعنی mate از ریشه‌ی عربی است به معنای مُرد. به نظر من این اصطلاح انگلیسی همان «کِش مات» یا «کیش و مات» است و بخش اول آن به «شاه» ربطی ندارد.

حالا که صحبت از چک شد بد نیست یادآور شوم که اصطلاح بانکی چک (که در انگلیسی امریکایی به شکل check و در انگلیسی بریتانیایی cheque نوشته می‌شود) نیز خود اصطلاحی است پارسی و به همین شکل (البته با زبر یعنی چَک) در شاهنامه و دیگر نوشته‌های قدیمی آمده است. معنای قدیمی چک در زبان پارسی عبارت بوده است از: «قبض و سند و حواله و خط و رسید. هر نوشته‌ای که بدهکار به طلبکار یا فروشنده به خریدار دهد. هر نوشته یا حواله یا خطی که به کسی دهند تا به موجب آن پول یا کالا و جز آن را از دیگری بگیرد.»

به قیصر سپارد همه یَک به یَک ——— از این پس نوشته فرستیم و چَک
(بخش پادشاهی خسرو پرویز)

ز هیتال تا پیش رود بَرَک ————- شما را فرستاد بهرام چَک
(پادشاهی پیروز)

کسایی مروزی شاعر سده‌ی چهارم هجری گوید:
هم نگذرم به کوی‌ات، هم ننگرم به روی‌ات ——- دل ناورم به سوی‌ات، اینک چک تبرا

و یا امیر معزی، شاعر سده‌ی پنجم هجری، گوید:
آن بزرگان گر شوندی زنده در ایام او ——– چک دهندی پیش او بر بندگی و چاکری

نمونه‌ی دیگر آن در تاریخ بلعمی است که در دوران سامانیان (سده‌ی چهارم هجری) نوشته شده است: «چون سال صد و نود اندر آمد، هارون الرشید حج کرد و امین و مأمون را با خود ببرد … و چک بنوشت یکی مأمون را و یکی امین را، بدانچه ایشان را نامزد کرده بود.»

برخی منابع ریشه‌شناختی انگلیسی، مانند «فرهنگ برخط ریشه‌شناسی» چک بانکی را نیز به شطرنج نسبت داده‌اند که اشتباه است. هم چنین نگاه کنید به ریشه‌شناسی‌های این صفحه که آن هم همین اشتباه‌ها را تکرار کرده است.

آدینه ۲۹/آذر/۱۳۸۷ – ۱۹/دسامبر/۲۰۰۸

متن زیر نقدی است بر کتاب «زبان ِ باز» نوشته‌ی داریوش آشوری. این نقد نوشته‌ی دکتر محسن حافظیان است، زبان‌شناس دانش‌آموخته از دانشگاه سوربن فرانسه که برای انتشار در اختیار این وبلاگ قرار داده شده است.

به گمانم نیاز به یادآوری نباشد که این مطلب نظر دکتر حافظیان است و انتشار آن به معنای موافقت تمام و کمال من [شهربراز] با محتوای آن نیست. هدف تنها انتشار نظر کارشناسان و رعایت آزادی بیان است.

زبان دیوزدگی

دکتر محسن حافظیان
گروه ایران‌شناسی، دانشکدۀ پژوهش‌های ادیان، دانشگاه کنکوردیا- کانادا

کتاب «زبان باز، پژوهشی در باره‌ی زبان و مدرنیّت» نوشتۀ پژوهشگر نام آشنای ایرانی آقای داریوش آشوری است که نشر مرکز همین امسال در تهران به چاپ رسانده است. این کتاب بسیار خواندنی است و برانگیزاننده؛ خواندنی است چرا که برخی از رایج‌ترین کج‌فهمی‌ها از مقولۀ زبان را با نثر بسیار شیوایی بر آفتاب انداخته است؛ و برانگیزاننده است چرا که به مانند بیشینۀ نوشته‌های ایشان از زبان، این شاکلۀ بنیادین هویت فردی و ملی، گفته به میان آمده است. در آن چه در پی می‌آید، به نکاتی چند از درونمایۀ این کتاب می‌پردازم، هم برای ادای دین به آنانی که آموزگارم بوده‌اند و هم به پاسداشت زبانی که دل در گرو آن داریم.

۱. سامانۀ زبان
زبان سامانه‌ای است اجتماعی و پویا که هم ریشه در تجربه‌های تاریخی و فرهنگی گویندگانش دارد و هم دریافت‌های برآمده از این تجربه‌ها را سامان می‌بخشد و در دادوستدهای انسانی در دسترس همگان می‌گذارد. به مانند هر سامانه‌ای، بر کارکرد و دگرگونی‌های تدریجی زبان بایسته‌ها و نابایسته‌هایی چیرگی دارند که کشف و دریافت و آموختنشان را نزد دستورنویسان، واژه‌شناسان، آواشناسان و … می‌شود سراغ گرفت. از سویی، بر مبنای همین دانسته‌هاست که می‌توان آگاهانه این یا آن فرآوردۀ زبانی را پذیرفت، ساخت یا کنار گذاشت و از دیگر سو، این ناخودآگاه اجتماعی زبانی است که برآمد و ماندگاری و یا حذف فرآورده‌ای از فرآورده‌های زبانی را در درازای زمان باعث است. آرایش و پیرایش داده‌های زبانی تنها و تنها در درون امکانات و بایسته و نبایسته‌های سامانۀ یادشده شدنی است و با پذیرش آنها در زندگی هرروزه و یا در زمینه‌های تخصصی ماندگار. آن «تولید مکانیکی واژگان» که نویسنده به تکرار می‌گوید، هیچ گونه خویشاوندی با نگاه زبان‌شناسانه به زبان ندارد.

اندیشه‌ای که نویسنده در سراسر کتاب دربارۀ پیوند «انسانِ مدرن» و «زبان» به قلم می‌آورد، از دو سو ناروا است. از سویی، پای در گلِ میراث قرن ۱۸ باختریان، زبان را هم به مانند طبیعت میدان تاخت و تاز انسان «مدرن» می‌بیند و می‌خواهد: «کاری که ذهنیت مدرن با زبان کرده است می‌توان بنا کردن یک شاهراه زبانی نامید. شاهراه‌های مدرن همه‌ی راه‌بندهای طبیعی را از سر راه برمی‌دارند و زمین را هموار و آسفالت می‌کنند تا رانندگان بتوانند از سرراست‌ترین مسیر با بیشترین سرعت به سوی سرمنزلی که می‌خواهند روانه شوند. شاهراه در مسیر خود اگر به رودخانه و دره بربخورد روی آن پل می‌زند؛ اگر به کوه بربخورد زیر آن تونل می‌زند؛ اگر به جنگل بر بخورد آن را می‌برد؛ یا آن را دور می‌زند و از کنارشان می‌گذرد.» [۱] آرزوی این که دست این «ذهنیتِ مدرن» را از زبان طبیعی کوتاه خواهیم، تا با زبان همانی نکند که با محیط زیست، در پی خراشیدن‌ها، تراشیدن‌ها و بریدن‌ها، در این سده‌های «مدرن» کرده است، آرزویی انسانی است.[۲] از دیگر سو، زبان نه در زایشش پدیده‌ای بیرون از انسان و از ذهن اوست، نه در بالیدنش و نه در کاربری‌اش. فهم انسانی در درون سامانه‌ای زبانی جوانه می‌زند، می‌بالد، شکل می‌گیرد و به زبان می‌آید. [۳] فروکاهیدن زبان به دستگاهی که تنها به کار واژگان چسبانی به مفاهیم می‌آید، برآیند همان دید مکانیکی است که از توضیح ساده‌ترین نمودهای سامانۀ زبان وامی‌ماند.

۲. زبان طبیعی و زبان «علمی»
همچنان که از نام کتاب برمی‌آید و به تکرار، و به صد زبان، در درون کتاب هم خوانده می‌شود، نویسندۀ کتاب به گسستی ژرف میان دو بستر زبانی زبان طبیعی و «زبان علمی» باورمند است. این کژبینی آشکارا بر زمینه‌های نظری و پیش‌فرضهای نادرستی استوار است که به آن می‌پردازم:

الف. زبان در سامانۀ خویش از لایه‌های گوناگونی شکل گرفته است که در سازوکار آن عهده‌دار نقش‌های گوناگونی در پیوند با یکدیگرند. در سراسر کتاب هر گاه که نویسنده از «زبان علمی» گفته است نمونه از واژه‌ها آورده است. اگر ایشان می‌توانستند دستکاریِ «زبان علوم و فنون مدرن» را که «زبانی ست، یا بهتر است بگوییم، زبانمایه‌ایست که انسان در آن مانع‌های طبیعی زبان و محدودیت‌های آن را از میان برمی‌دارد یا آن‌ها را دور می‌زند و …» [۴] در دیگر لایه‌های زبانی چون گزاره‌ها، آواها و … هم نشان می‌دادند، کار به فرجام می‌رسید و گره بر زبان طاعنان فرو بسته می‌شد.

ب. پیش فرض وجود زبانی به نام «زبان علمی» از بیخ و بن نادرست است و تبیین‌ناپذیر. آن چه را که ایشان «زبان علمی» می‌خوانند، در واقع، گروهی از واژه‌های ساده و ترکیبیِ فنی و تخصصی اند که برای نامیدن مفاهیم و پدیده‌های حوزه‌های دانش بشری برساخته شده‌اند و یا از دیگر زبانها به وام گرفته شده‌اند. در تاریخ انسانی ساختن واژه‌های نو برای مفاهیم و تجربیات تازه در درون و بر پایۀ داده‌های زبان طبیعی جاری پدیده‌ای نو نیست. واژگان تخصصی هر حوزۀ علمی (ستاره‌شناسی، فلزشناسی، …) هم بنا به نزدیکی یا دوری به زندگی روزمره وارد زبان طبیعی گویندگانش شده‌اند یا در حاشیه مانده‌اند. زبان طبیعی بستری است که بر آن واژگان و گفتار تخصصی پدید می‌آیند و می بالند؛ پیچیده‌ترین فرمولهای ریاضیات نیز به زبان طبیعی فهم می‌شوند و به گفته می‌آیند. ناگفته نگذارم که وجود عبارت نادرست «واژۀ دانشورانه» (Mot savant) در واژگان‌نامه‌ها به جای عبارت‌هایی چون «واژۀ فنی» (Mot technique) و «واژۀ حرفه‌ای» (Jargon) خطایی آشکار است و رنگ و بوی فرادست‌خواهی فرهنگی سیاست‌گزاران فرآورده‌هایی مهم و تاثیرگذار از این دست است. گفتن بدین سیاق از «زبان علمی» پی‌‌آمدهای دیگری هم دارد.

ج. گفتن از «زبان علمی» برای اشاره به محتوای گفتار یا نوشتاری، در زبانی طبیعی، دریافتنی و پذیرفتنی است. گزافه‌گویی آنجاست که نویسنده از «شأن علمی» واژۀ یونانی -Dermo می‌گوید. [۵] از سویی، با چنین گفتی نویسنده به ماهیتی در این واژه، و در دیگر واژه‌های «علمی»، اشاره می‌کند که گویی در درون ناپیدای آن لانه کرده است. این همان باور ناسالمی است که نویسنده در سراسر کتاب، با عبارت‌هایی چون «دو زبان کهن مادر علم و فرهنگ اروپایی، یعنی یونانی و لاتینی،…» [۶] و «… زبان‌های مادر اندیشه و علوم و تکنولوژی مدرن…»[۷] می‌پراکند و از ریشه با نظریۀ قراردادی بودن داده‌های زبانی در تناقض است. از دیگر سو، اگر نویسنده مرادش از علمی بودن این دست واژه‌ها، کاربردشان در درون حوزه‌های تخصصی است که می‌بایستی بپذیرد که واژه‌هایی چون «داء» عربی در «داءالاسد»، «داء الثعلب»، «داء الخنازیر» و «میز» فارسی در «میزاب»، «میزک»، «میزراه» و «میزش» را هم واژه‌های علمی بداند که با دریافتهای ایشان البته بعید می‌دانم چرا که این واژه‌ها از زبانی اند که، به زعم نویسنده، به «… زبان‌های پیشرو اندیشه و علم مدرن، یعنی انگلیسی و فرانسه و آلمانی…» [۸] تعلق ندارند.

د. باید از نویسندۀ کتاب «زبان باز» پرسید که این کتاب را به «زبان علمی» نوشته است یا به زبان طبیعی. اگر به زبان نخست نوشته است که باید بدانیم که آیا علمی بودن آن را باید در حوزۀ مورد گفتگو و محتوایش جستجو کنیم یا در بکارگیری پاره‌هایی از «زبان‌های پیشرو» در واژه‌های برساختۀ ایشان چون «ناسیستمانه» و «مدرنگری». اگر هم می‌پذیرند که کتاب را به «زبان طبیعی» نوشته‌اند به معنایی که برای آن برشمرده‌اند؛ «… «زبان طبیعی» چیزی جز همان زبان آشنا و عادی نیست که در هر حوزه‌ای بی اندیشه و زحمت به کار می‌رود»[۹] ، خوانندۀ مکتوب ایشان را جز تسلیم و رضا کو چاره‌ای.

۳. سامانۀ واژه سازی زبان
نویسنده با نوشتن «با پیدایش زبان‌های باز دست انسان برای دستکاری در زبان گشوده می‌شود»،[‍۱۰] «زبانمایه‌ی علمی و فنی و نظری، […] نیازمند دستگاه واژگانی آزاد از محدودیت‌های زبان طبیعی و ادبی ست» [۱۱] و «به عبارت دیگر، زبان علمی یک منطقۀ «آزاد زبانی» در اندرون زبان طبیعی پدید می‌آورد که از پیروی از حکم‌های دستوری و معنایی زبان طبیعی آزاد است و از حکم‌های خود – که مکانیکی به کار بسته می‌شود – پی‌روی می‌کند؛ یعنی کاربرد یکدست و بدون استثنای آن حکم‌ها.»، [۱۲] چشم بر سامانمند بودن زبان بسته و محدودیتهایی چون محدودیتهای ساختاری و معنایی ناشی از آن را هم از یاد برده است. به چند نکته در این زمینه اشاره می‌کنم:

الف. نمونه‌های برآمد محدودیتهای یاد شده در ساختن واژه‌ها بسیارند. برای نمونه می‌توان از پسوند لاتینی Ablilis گفت که در گونه‌های able و ible تنها به پایان فعلهایِ گذرایِ زبان فرانسه درمی‌آید که به er و ir ختم می‌شوند، و از وند ure، که تنها به فعلهایی در زبان فرانسه افزوده می‌شود که به کاری محسوس اشاره دارند (Casser → Cassure (شکستن)) و در نتیجه، نمی‌توان آن را به فعلی مانند Concevoir (درک کردن،…) افزود. بر همین سیاق، هیچ سوادداری وند «ناک» را به واژۀ «جالب» نمی‌چسباند و نمی‌گوید که «کتاب جالبناکِ زبان باز».

ب. نظریۀ «واژه‌سازی مکانیکیِ» نویسندۀ کتاب بر این توهم استوار است که شماری واژۀ پایه پیشوند و پسوند تک معنایی وجود دارد و هر کس می‌تواند مکانیک‌وار این‌ها را به هم بچسباند و واژۀ جدیدی با معنایی «سرراست» برای مفاهیم جدید بسازد. در کتاب می‌خوانیم « پیشوندهای وام گرفته از یونانی و لاتینی آن چنان از آن سرمایه‌ی واژگانی این زبان شده است که به آسانی هر کسی می‌تواند آن‌ها را بر سر هر واژه‌ای از هر سرچشمه‌ی زبانی که آمده باشد بنشاند.» [۱۳] در این سطح گفتار اصلاً نیازی نیست که از بار معنایی انضمامی واژه‌ها و تاًثیر متن بر برآمد معنا و پیوندهای معنایی سازه‌های شاکلۀ واژۀ مرکب بگویم. با اراده‌ای معطوف به راستی، ایشان هم می‌توانند در واژگان‌نامه‌های در دسترسشان ببینند که واژه‌های «علمی» ایشان هم می‌توانند به دام چندمعنایی در آیند؛ Astrolabe با دو معنی، Astronomique با سه معنی و Atome با سه معنی در «فرهنگ کوچک روبر» آمده‌اند. فراتر از آن وندهای اشتقاقی هستند که بیش از یک معنا دارند. برای نمونه، وند یونانی تبار ana در واژه‌ها فرانسوی که در پی می‌آید به ترتیب دارای معناهای «از پایین به بالا»، «در پشت»، «در حاشیه» و «نو» می‌باشد: Anachorète و Anaglyphe و Anaphylaxie و Anabaptiste. وندهای یونانی cata) cat) و وندهای لاتینی (dé (dés و dis هم نمونه‌های دیگری از وندهای چندمعنایی یاد شده‌اند.

ج. واژه‌های موجود یک زبان، همۀ واژه‌های ممکنی نیست که در سازوکار سامانۀ زبان می‌توانسته‌اند پدید آیند؛ واژه‌های Acception و Aspiration و Nomination به ترتیب بر مبنای واژه‌های لاتین Acceptio و Aspiratio و Nominatio در روند واژه‌سازی زبان فرانسه ساخته شده‌اند و واژه‌های همگن دیگری چون Effectio و Offentio و Scriptio تا امروز از این روند اشتقاقی برکنار مانده‌اند. همۀ زبانهای طبیعی توان بهره‌وری از امکانات به کار گرفته‌نشده‌شان را در واژه‌سازی دارند. با توجه به پیوند تنگاتنگ زبان و اندیشه، هر واژه و پدیده‌ای که از زبان و فرهنگ بیگانه فهم شود و به اندیشه آید می‌تواند به زبان ملتی دیگر برگردان شود و یا توضیح داده شود و اگر نیازش باشد به آفرینش واژگانی نو در همان زبان بیانجامد. زمزمۀ «میدان تنگ زبانهای طبیعی» [۱۴] زمزمۀ ناخجستۀ اندیشه‌ای است که زبان خودی را فرودست می‌بیند و می‌خواهد.

د. در داده‌های زبانی همۀ زبانها، از جمله واژگان، شمار اندکی از سازه‌های استثنایی هم وجود دارند. برای نمونه، می‌توان از واژۀ Futurible (شدنی در آینده) گفت که از واژۀ لاتینی Futur (آینده) و وند ible- ( شدنی) ترکیب شده است و این در حالی است که وند لاتینی ible تنها به بن فعلی افزوده می‌شود. این استثناها، که در زبان فارسی هم هست و نویسندۀ کتاب به چند نمونه از آنها اشاره کرده است (ص. ۲۹)، نه دلیلی بر ناکارآمدی زبانهای طبیعی اند و نه حجتی بر فرا و فرودست بودن این یا آن زبان.

هـ. نوشته‌اند که زبان‌های انگلیسی و فرانسوی «با بهره‌گیری از سرچشمۀ زبان‌های کلاسیک» شش معادل برای پیشوند «هم» فارسی دارند. پیشوندهای ششگانۀ را هم نوشته‌اند: co ،con ،com و نیز sym ،syn و syl. نخست این که وندهای cor و col را از قلم انداخته‌اند. سپس این که ایشان باید بدانند که این وندها گونه‌های دو وند پایه اند (-Co و -Sy) که بنا به متن آوا-نوشتاری نویسه‌هایی به خود می‌گیرند، به همان گونه که «گی» در واژۀ «خانگی» گونه‌ای از وندپایۀ «ی» است. سوم آن که همیشه این وندها به معنای «هم» نیستند؛ Sy در واژه‌های synarchie و synclinal و Co در واژه‌های coefficient و cofacteur به ترتیب به معنی «باهم»، «دارای»، «شمار، درصد» و «شریک» هستند.

پشتِ صحنۀ نمایش شعبدۀ زبان مدرنی که نویسندۀ کتاب سخت شیفته‌اش شده است، همین قانون‌های وزن و رنگ و جابجایی زندگی هرروزۀ زبان جاری است.

۴. زبان و «مدرنیت»
در چند و چون «مدرنیت» و پیوندش با «زبان باز» نویسنده با گشاده دستی و کرنشی از سر ارادت مکرر اشاره به زبان و فرهنگ یونانی-لاتینی دارد؛ «به کار گرفتن سرمایه‌ی واژگانی زبان‌های کلاسیک به صورت اصلی یا با بهره‌گیری از تکنیک‌های توسعه‌ی واژگان سبب شده است که زبان‌های مادر اندیشه و علوم و تکنولوژی مدرن از توانایی بی‌مانندی برخوردار شوند و زبان‌های دیگر را نیز بارور کنند.» [۱۵] «زبان یونانی حامل میراث پرارج و خیره‌کننده‌ی علم و فلسفه و فرهنگ یونان باستان، و لاتینی زبان نوشتاری کلیسا و علم و فرهنگ اروپای غربی از روزگار باستان تا سده‌ی هجدهم بود.» [۱۶] و … باید از نویسندۀ کتاب باز هم پرسید که آنچه از زبان یونانی یا لاتینی زبان «علمی» ساخته است چیست؟ اگر این زبانها در ماهیت و ذات خویش چیزی از «علمی» بودن دارند چگونه می‌تواند لاتین حامل اندیشه‌های کلیسا باشد؟ همان کلیسایی که، به گفتۀ نویسنده، حدود یک هزاره فرهنگ محمول این زبانها را به نام فرهنگ کفر سرکوب کرده بودند. [۱۷] اگر هم این زبانها به مانند دیگر زبانهای طبیعی حامل و شکل‌دهنده و از شاکله‌های اندیشه و فرهنگ دوره‌های مختلف بوده است که این دستک زدنهای «واژگان زبان‌های پیشاهنگ مدرنیت» و «ارزش والا و کشش بسیار نیرومند علم و فلسفه و هنر و ادبیات یونانی-رومی» برای چیست؟ در خط‌کشی‌های عالمانه‌ای که نویسنده میان «زبان‌های مدرن» و «زبان‌های پیشامدرن» ترسیم می‌کند، در هیچ کجای این افسانه از دورانی که زبان و فرهنگ یونان و رم به دوران پیش از دوران درخشان «مدرنیت» تعلق داشته‌اند نشانی نیست. گویی یونانیان و رومیان از همان غارهای پیش از تاریخشان منقل «مدرنیت» را می‌گیرانده‌اند.

۵. زبان ما
کژنگری نویسنده به پدیدۀ زبان البته دامنه‌دار است و به تفسیر نادرست این یا آن دادۀ زبانی بسنده نمی‌کند. ایشان می‌نویسند که «زبان در جامعه‌های بسته، همچون همه‌ی وجه‌های زندگی در آن‌ها، وابسته به عادات و سنت‌هایی ست که در نظر مردمان تقدس یافته‌اند. در نتیجه، صورت‌های کنونی نهادها و سنت‌ها، از جمله زبان، همخوان با یک صورت ازلی انگاشته می‌شود که سرپیچی از آن گناهی ست که سبب کیفر الهی یا اجتماعی می‌شود». [۱۹] این که زبان طبیعی در کدام «جامعۀ بسته» همخوان با یک صورت ازلی انگاشته شده است یک پرسش است و این که نویسنده با استناد به کدام سند و مشاهده‌ای از کیفر الهی برای سرپیچی از نهاد زبان در جوامع یاد شده خبر می‌آورد پرسشی دیگر. این اندیشۀ بیگانه‌باور پیش از این هم به خوار شمردن زبان خودی رسیده است و هموست که از «واپس‌ماندگی زبان فارسی»[۲۰] از «زبان فارسی نمونه‌ای از همۀ زبان‌های جهان سوم» [۲۱] و «کاستی‌ها و لنگی‌ها و گنگی‌هایش» [۲۲] می‌گوید و هم نظر می‌دهد که زبانهای علم و عالمیان ریزه‌خوار و جیره‌خوار «زبان‌های پیشرو اندیشه و علم مدرن یعنی انگلیسی و فرانسه و آلمانی» [۲۳] اند. اما چاره چیست؟ نویسنده به اشاره‌ای می‌نویسد که «یکی از راه‌های مهم توسعه‌ی واژگان همیشه وام‌گیری زبان‌ها از یکدیگر، به ویژه، از زبان‌های فرادست از نظر اقتصادی و سیاسی و فرهنگی بوده است». [۲۴] چه شده است که نویسندۀ کتاب این بار به ما آن چه را تجویز نمی‌کنند که غربیان، به گفتۀ ایشان، دربارۀ سرمایه‌های واژگان سده‌ها و هزاره‌های گذشته‌شان کرده‌اند؟ از نگریستن و کاوش در سرمایه‌های واژگانی و فرهنگی خویش [۲۵] تا دریوزگی از آستان «زبان‌های فرادست» فاصله بسیار است و در این راه‌ها هر کسی بر طینت خود می‌تند.

زبان و اندیشۀ بکار رفته در این کتاب را به سان آن زنده یاد «غرب زده» نمی‌گویم، چرا که این عبارت در گذر زمان چالش‌های بسیار از سر گذرانده است و توانش هم در این باره اندک و نارساست. زبان و اندیشۀ این کتاب زبانِ آشفتۀ دیوزدگی است، همین.

پانویس‌ها

۱: نک. ص. ۴۸ کتاب «زبان باز».
۲: ظاهراً گرد و غبار شوق و ذوق ساختن شاهراه‌های آسفالتۀ «مدرن» راه بر پرسشی را که از سمت و سوی این شاهراه می‌پرسد بر ذهن نویسندۀ کتاب بسته است.
۳: تمثیل مولوی خواندنی است: «با زبان سبز و با دست دراز / از ضمیر خاک می‌گویند راز»
۴: نک. ص. ۴۹ کتاب یاد شده.
۵: نک. ص. ۶۴ کتاب.
۶: نک. ص. ۵۳ کتاب.
۷: نک. ص. ۷۱ کتاب.
۸: نک. ص. ۱۸ کتاب.
۹: نک. ص. ۵۷ کتاب.
۱۰: نک. ص. ۲۷ کتاب
۱۱: نک. ص. ۶۸ کتاب
۱۲: نک. ص. ۴۹ کتاب و همچنین صفحات ۲۸، ۴۹، ۵۰ و ۶۹ کتاب یاد شده.
۱۳: نک. ص. ۷۲ کتاب
۱۴: نک. ص. ۵۲ کتاب
۱۵: نک. ص. ۷۱ کتاب
۱۶: نک. ص. ۵۴ کتاب
۱۷: نک. ص. ۵۵ کتاب
۱۸: پرسش از این را که چگونه می‌شود در این والگی نقش دیگر تمدنها و فرهنگها و زبانها را در رشد دانش بشری نادیده گرفت و از نقبی چنین مستقیم از امروزۀ خویش به دوران باستانی رومی-یونانی زد می‌گذارم برای دیگران.
۱۹: نک. ص. ۲۱ کتاب
۲۰: نک. ص. ۱۸ کتاب
۲۱: نک. ص. ۸ کتاب
۲۲: نک. ص. ۸ کتاب
۲۳: نک. ص. ۱۸ کتاب. در ادبیات ویژه‌ای از «سیاستمدار» و «روزنامه‌نگار» و … جیره‌خوار خوانده و شنیده‌ایم. افتخار اختراع عبارت «زبان جیره‌خوار» البته کسی را جز نویسندۀ کتاب یاد شده نزیبد.
۲۴: نک. ص. ۲۵ کتاب
۲۵: از پاک‌نهادانی می‌گویم که آستین بالا زده‌اند و با بهره‌گیری از توان و سرمایه‌های واژگانی زبان ملی خویش خشت بر خشت بنای اندیشه‌های نو می‌گذارند. در حوزۀ زبان فارسی، ارج ِ باشندگان فرهنگستان‌های ایران در دوره‌های گوناگون، و نیز فرهیختگانی چون دکتر محمود حسابی، دکتر محمد حیدری ملایری و دکتر میر شمس‌الدین ادیب سلطانی هر آن افزون باد!

پنج‌شنبه ۲۸/آذر/۱۳۸۷ – ۱۸/دسامبر/۲۰۰۸

نزدیک سه ماه پیش مطلبی نوشتم در معرفی کتاب «زبان ِ باز» آخرین اثر داریوش آشوری درباره‌ی زبان فارسی و زبان علمی اروپایی. در این ماه فرصت شد و توانستم کتاب را بخوانم و اینک می‌توانم بهتر درباره‌ی آن نظر بدهم.


نام کتاب: زبان ِ باز – پژوهشی درباره‌ی زبان و مدرنیت
نویسنده: داریوش آشوری
ناشر: نشر مرکز
صفحه: ۱۱۲
سال نشر: شهریور ۱۳۸۷ خ / سپتامبر ۲۰۰۸ م

نکته‌ی اصلی در این کتاب جلب توجه ایرانیان به رشد زبان‌های اروپایی و چه گونگی و دلیل شکل‌گیری زبان علمی اروپایی (انگلیسی، فرانسوی و آلمانی) است. و تکیه بر این که این زبان‌ها به طور طبیعی پدید نیامده‌اند. بلکه دانشوران اروپایی این زبان‌های علمی را به طور ساختگی و با استفاده از زبان‌های لاتین و یونانی برساخته‌اند و به تدریج مردم آن را پذیرفته‌اند و بخشی از زبان طبیعی‌شان شده به طوری که امروزه مثلا در داروخانه‌های فرانسه نیز اصطلاح‌های علمی در کنار اصطلاح‌های فرانسوی برای تبلیغ و فروش کالاها به کار می‌روند. و پرسش این است که ما برای داشتن زبان علمی فارسی باید چه کنیم؟

من «آقا» و «استاد» را در این نوشته به کار نمی‌برم و امیدوارم این کار نشان بی‌ادبی و بی‌احترامی دانسته نشود.

همان طور که پیشتر هم گفته‌ام و نیاز به گفتن ندارد و همه می‌دانیم: داریوش آشوری برای توانمندسازی زبان فارسی کارهای فراوانی کرده است از جمله ترجمه‌های عالی و تهیه‌ی فرهنگ‌ها و واژه‌نامه‌ها و مقاله‌هایی در همین زمینه مانند کتاب «بازاندیشی زبان فارسی». اما کتاب «زبان ِ باز» از برخی لحاظ انتظار مرا از داریوش آشوری برنیاورد و گاه باعث دلسردی نیز شد. به خصوص که خود درباره‌ی کتاب گفته است که حاصل سی چهل سال کار و پژوهش من است. اما در گفتگو با مسعود لقمان بسیاری جاها خواننده را به نوشته‌های دیگرش ارجاع می‌دهد. یعنی به نظر من در این کتاب، شاید به خاطر شتاب در انتشار، برخی نکته‌ها مبهم است یا به خوبی بدانها پرداخته نشده است. بهتر بود برخی نکته‌های پردامنه به خاطر فشرده بودن کتاب اصلا مطرح نمی‌شد مانند داستان روشنفکری ایرانی و یا افتخار به زبان فارسی و زیبایی‌های آن.

چون معمولا نوشته‌های من در این وبلاگ کوتاه هستند از این رو بحث مفصل را به فرصتی دیگر می‌گذارم. اما ایرادهای من به کتاب به دو دسته‌ی کلی تقسیم می‌شود: یکی ایرادهایم به برخی واژه‌های به کار رفته؛ دوم ایراد به برخی مفهوم‌های مطرح شده. از هر دسته مهم‌ترین‌شان را در زیر می‌آورم:

ایراد به واژه‌ها:
– از روی جلد شروع می‌کنم! درباره‌ی ایرادم به اصطلاح «مدرنیّت» به عنوان برابر modernity در همان مطلب پیشین نوشته‌ام که ترکیب واژه‌ی لاتین و پسوند عربی/ترکی با ماهیت هدف آشوری – که توانمندسازی زبان فارسی بر اساس ساختارها و امکان‌های طبیعی آن است – تناقض دارد.

در زبان پارسی پسوند اسم‌ساز «-ی» را داریم که به ضمیر، صفت یا اسم می‌چسبد و اسم ذات یا معنا می‌سازد. مانند من –> منی / ما –> مایی / خوب –> خوبی / راست –> راستی / خر –> خری / مرد –> مردی. متاسفانه بی‌سوادی یا بی‌دقتی و شاید تاثیر نثر قاجاری بر برخی باعث شده که امروزه در مورد واژه‌های بالا به جای «ی» از پسوند عربی/ترکی «-یت» استفاده شود و شاهد منیّت، خوبیّت، راستیّت، و خریّت باشیم. زشتی این واژه‌ها مانند افزودن تنوین به واژه‌های پارسی یا انگلیسی است که آن هم به طور چندش‌آوری رایج شده است: دوماً، زباناً، خواهشاً، گاهاً، تلفناً و …

برای من جای تعجب داشت وقتی دیدم داریوش آشوری – که خود از پیشگامان و طرفداران برنامه‌ی توان‌بخشی دستگاه واژه‌سازی پارسی است – در وبلاگ خود در برابر modernity با استفاده از پسوند ترکی/عربی «-یت» واژه‌ی «مدرنیّت» را ساخته و در پاسخ ایراد بدان گفته بود «امروزه مردم می‌گویند خریّت و زنیّت! پس این هم درست است». متاسفانه اکنون این اصطلاح زشت به کتاب وی نیز راه یافته است! پیشنهاد من برای این اصطلاح «نوینی» یا «نوینگی» است. (توضیح بیشتر در نوشته‌ی پیشین درباره‌ی پسوند «-یت»)

– در ص ۲۱ واژه‌ی «بودش» را داریم. در زبان فارسی پسوند اسم مصدرساز «-ش» به بُن امر (مضارع) می‌چسبد نه بُن گذشته (ماضی) مانند روش و گویش. داریوش آشوری در جایی گفته که «بودش» را در نوشته‌های ناصر خسرو دیده و خود نیز افزوده «اگر اشتباه نسخه‌نویسان نباشد». به نظر من بودش اشتباه نسخه‌نویسان است. البته باید افزود که «بُوِش» به معنای هستی (existence) و به عنوان اسم مصدر «بودن» در شاهنامه به کار رفته است. برای نمونه در داستان پادشاهی منوچهر:

هر آن چیز کو ساخت اندر بُوش ————— بر آن است چرخ روان را روش

– در ص ۲۹ که صحبت از بی‌قاعدگی زبان‌های طبیعی است، نوشته شده که در زبان فارسی جمع قانون می‌شود قوانین اما جمع کانون نمی‌شود کوانین! این جمله دو ایراد دارد یکی این که قوانین جمع فارسی نیست بلکه جمع شکسته (مکسر) عربی است. دیگر این که زبان عربی به خصوص جمع‌های آن به کلی شنیداری (سماعی) است نه دستوری (قیاسی).

– در ص ۳۰ در ادامه‌ی همان بی‌قاعدگی‌های زبان‌های طبیعی گفته شده که در زبان انگلیسی فعل soft می‌شود to soften و فعل large می‌شود enlarge اما فعل sharp می‌شود to sharp. اما در زبان انگلیسی فعل درست to sharpen است. (البته فعل to sharp هم داریم ولی کاربرد موسیقیک دارد و ربطی به تیز کردن ندارد).

– در ص ۳۴ «حسانیّت» دیده می‌شود که چندان فارسی و رسا نیست. این هم مانند «مدرنیّت» است که با هدف توانمندسازی فارسی مشکل دارد. دکتر ادیب سلطانی حسیک و زیباحسیک را برای aesthetics به کار می‌برد که به نظر من رساتر است. البته معادل دیگر زیباشناسی و زیباییک است.

– در ص ۳۵ «راززدایی» برای demystify آمده که تکرار دو «ز» دلنشین و آسان نیست. شاید «رازبَرداری» ماننده پرده‌برداری بهتر باشد.

– در ص ۴۵ لاتینی‌گری (Latinization) نوشته شده است. پسوند «-گری» بیشتر به معنای مرام و گرایش است مانند لوطی‌گری و لاادری‌گری. بهتر است به جای لاتینیگری بگوییم لاتین‌سازی یا لاتینی‌سازی. همین طور است در ص ۹۱ «مدرنگری» که بهتر است «مدرن‌سازی» یا «نوین‌سازی» گفته شود. ضمن آن که در نگاه اول شاید «نگری» به معنای نگرش به ذهن برسد.

– داریوش آشوری برای واژه‌سازی دستوری و قاعده‌مند اصطلاح «مکانیکی» را به کار می‌برد که من نمی‌پسندم. این واژه نیز مانند «جعلی» (مصدر جعلی) دارای بار منفی است. وقتی می‌گوییم به روش مکانیکی واژه‌سازی می‌شود یعنی هیچ داوری و ذوق و سنجش زبانیکی در کار نیست. حال آن که روش واژه‌سازی قیاسی یا دستوری بر اساس ذهنیت و معیارهای زبانی است نه روش خشن و کورکورانه‌ی مکانیکی و ماشینی.

اما ایراد به مفهوم‌ها:

– شاید مهم‌ترین ایراد به کار آشوری آن باشد که بحث زبان «علمی» را مطرح می‌کند اما خود در زمینه‌ی علمی (منظور مهندسی و فناوری و علوم طبیعی) کارشناس نیست و در زمینه‌ی واژه‌سازی علمی کاری نکرده است. زمینه‌ی کاری وی علوم انسانی است و در آن زمینه نیز گاه با دست باز وام‌واژه‌هایی را به کار می‌برد. مانند همین کتاب که به تکرار از «اوبژه» و دیگر اصطلاح‌های فرنگی استفاده کرده است. یعنی مانند مورد «مدرنیّت»، خود به گفته‌های خویش عمل نمی‌کند (البته منظورم سره‌نویسی نیست).


دکتر میرشمس‌الدین ادیب سلطانی
(برای اطلاع بیشتر روی عکس کلیک کنید)

آشوری از سویی کار دکتر ادیب سلطانی را در روی آورن به زبان‌های گذشته – مانند پارسی باستان و میانه و سانسکریت و اوستایی – «دلیرانه» می‌خواند اما از سوی دیگر، بازگشت به زبان پهلوی و اوستایی و سانسکریت را بی‌فایده می‌داند. یا می‌گوید شاید این کار در زمینه‌ی علوم پایه و مهندسی جواب بدهد و به کار دکتر محمد حیدری ملایری اشاره می‌کند [منظور «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک» است. نگاه کنید به معرفی این فرهنگ در همین وبلاگ]. اما باز می‌گوید این کار در علوم انسانی جواب نمی‌دهد. حال آن که کار ادیب سلطانی در زمینه‌ی فلسفه و علوم انسانی نیز بوده است. آشوری حتا می‌گوید این زبان‌ها «مُرده»اند و ما با آنها ارتباطی نداریم. در حالی که شادروان پرویز ناتل خانلری در «تاریخ زبان فارسی» این گونه گفته‌ها را «به کلی نادرست» می‌داند و می‌نویسد که اینها زبان‌های مرده نیستند زیرا ما هنوز ارتباط زبانی خود را با آنها حفظ کرده‌ایم.

آشوری از سویی می‌گوید فارسی رسمی امروزی جوابگو نیست. از سوی دیگر روی آوردن به زبان‌های کهن ایرانی را نیز رد می‌کند. پس راه حل چیست؟ آیا باید زبان انگلیسی را انتخاب کرد؟ که این با ماهیت کار و تلاش وی ناسازگار است. یا باید واژه‌های علمی اروپایی را به تمامی وارد فارسی کرد؟ من به عنوان کسی که دانش‌آموخته‌ و حرفه‌ور (practitioner) مهندسی و فناوری است و دل و دستی در ترجمه و نگارش کتاب‌ها و متن‌های علمی/فنی و واژه‌سازی علمی دارد، خیلی مشتاقم که بدانم راه حل داریوش آشوری در این زمینه چیست. باید دانست که پیوند انداموار (organic) زبان فارسی امروزی با فارسی میانه و کهن و نیز گویش‌ها و زبان‌های دیگر ایرانی (مانند اوستایی، لری و کردی و گیلکی و طبری و …) بسیار طبیعی‌تر و آشناتر از ارتباط زبان‌های کنونی اروپایی با زبان لاتین و یونانی است. هم چنین زبان فارسی هنوز خاصیت ترکیبی و ترکیب‌سازی خود را حفظ کرده است، برخلاف زبان‌های انگلیسی و فرانسوی که در همین کتاب گفته شده زبان‌هایی تحلیلی شده‌اند و برای داشتن خاصیت ترکیبی دست به دامان لاتین و یونانی شده‌اند.

– در ص ۲۸ گفته شده که زبان‌های باز و نوین (مدرن) همه‌ی بایست و نبایست‌های دستوری و ساختاری را کنار گذاشته‌اند! این حرف اشتباه است یعنی از آن می‌توان چنین برداشت کرد که این زبان‌ها هیج دستوری ندارند و در این زبان‌ها هر کسی هر چیزی با هر شکلی بگوید درست است. حال آن که احتمالا منظور وی ساده‌سازی دستور و واژه‌سازی و حذف مانع‌های دست‌وپاگیر بوده است.

– در ص ۲۷ جمله‌ای گفته شده که باز بدین معنا تواند بود که همه‌ی مردم سخنگو به زبان باز دارای فرهنگ باز هستند. و می‌دانیم که این ادعا درست نیست نمونه‌ی آن هم مردم در ایالت‌های مرکزی امریکا یا روستاهای انگلستان هستند. البته داریوش آشوری در گفتگویی در تارنمای «روزنامک» در این باره توضیح داده است ولی منظور ما آن چیزی است که در کتاب آمده است. اگر کسی از آن گفتگو خبر نداشته باشد می‌تواند این برداشت را بکند.

– در ص ۳۱ و ۳۴ زبان اسپرانتو را به عنوان الگوی موفق مطرح می‌کند در حالی که در عمل همه موافقند که اسپرانتو به عنوان زبان مشترک شکست خورده است. تنها عده‌ی اندکی از آن استفاده می‌کنند و کاربرد عمده‌ی آن در سازمان ملل است اما در زمینه‌ی علمی هرگز موفقیتی نداشت. یک دلیل شکست اسپرانتو آن است که به تمامی ساختگی است و سخنگویان و فرهنگی در پشت آن نیست. در این باره چندی پیش به مناسبت سالگرد اختراع زبان اسپرانتو برنامه‌های فراوانی بود و در برنامه‌ای رادیویی یکی از حامیان این زبان به شکست و همه‌گیر نشدن اسپرانتو اعتراف کرد.

– اصلا آیا رازبرداری از طبیعت (اگر به کلی ممکن باشد) پذیرفته شده است یا نه؟ این خود بحثی جداست که به پسانوین‌گرایی (post-modernism) و اعتراض به نوین‌گرایی و ماشینی‌شدگی مربوط می‌شود. من هم وارد آن نمی‌شوم.

– در ص ۴۳ گفته شده که جهانی‌شدگی یا «کره‌گیرشدن» زبان انگلیسی به خاطر ساختار باز آن است. به نظر من جهان‌شدگی زبان انگلیسی به ویژه پس از جنگ جهانی دوم و قدرت‌گیری سیاسی و اقتصادی امریکا عملی شد. امپراتوری بریتانیا در مدت عمر خود با آن که به قول معروف «خورشید در آن هرگز غروب نمی‌کرد» نتوانست انگلیسی را زبانی جهانی کند و تنها در مستعمره‌هایش زبان انگلیسی زبان رایج بود. نیز می‌دانیم که زبان بین‌المللی و آشنا در بیشتر کشورهای دنیا، از جمله کشور خودمان ایران، تا زمان جنگ جهانی زبان فرانسوی بود. یعنی جهانی‌شدگی زبان انگلیسی ربط زیادی به برتری زبانی آن ندارد و بیشتر به دلیل سیاسی و اقتصادی است. و از دهه‌ی ۱۹۹۰ م/ ۱۳۷۰ خ نیز گسترش ماهواره‌ها و کالاهای سینمایی هالیوود به این موضوع کمک کرده است. امروزه نیز برای گسترش زبان انگلیسی سالیانه مبلغ هنگفتی پول خرج می‌شود هم از سوی حامیان آن و هم از سوی دیگران که نیاز به آموختن این زبان را حس کرده‌اند. همچنین برای جهانی‌سازی زبان انگلیسی ساده‌سازی‌های فراوانی در دستور و خط و نگارش آن صورت گرفته است.

– در ص ۵۴ و ۵۶ گفته شده که رستاخیز فرهنگی اروپا یا نوزایش (رنسانس) تنها مدیون زنده شدن فرهنگ یونانی و رومی و اومانیست‌ها بود. نوزایش اروپایی شاید از نظر زبانی تنها بر اساس زبان‌های لاتین و یونانی بود اما از نظر مفهومی و علمی و فرهنگی، آشنایی با دانش شرق نیز تاثیر فراوانی در آن داشت. یعنی دانش هند و چین و ایران که در میان مسلمانان اندوخته شد. پس از اسلام نیز کسانی چون ابوریحان بیرونی و زکریای رازی و بوعلی سینا و عمر خیام و ابن نفس و دیگران بر این اندوخته افزودند. این اندوخته به ویژه پس از جنگ‌های صلیبی و نیز پس گرفتن اندلس به دست اروپاییان افتاد و پایه‌ی کار آنان شد. حتا اروپاییان با برخی آثار یونانی از راه ترجمه‌ی عربی آنها آشنا شدند. آثاری که در دوران هزار ساله‌ی نفوذ کلیسا، همان طور که خود آشوری نیز می‌گوید، تکفیر شده بودند. این دید غیرواقعی که تنها بازگشت به یونان و روم باعث نوزایش شد دید تبیلغاتی اروپای غربی است.

– در ص ۹۹: ایده‌ی ملت ایرانی را به زمان پهلوی و زمان مشروطیت نسبت داده است. درست است که ایده‌ی ملت-دولت به این شکل امروزی در اروپا پدید آمد اما ایده‌ی «ملت ایرانی» شاید از زمان هخامنشیان وجود داشته و زبان فارسی نیز دست کم از زمان ساسانیان و به ویژه پس از اسلام، زبان مشترک ایرانیان بوده است. یعنی ایرانیان در تمام گوشه و کنار ایران‌زمین و دنیای فرهنگی ایران، بدون وجود دولت مرکزی و «اعلام حکومتی»، در مدت ۱۱۰۰ سال (از زمان صفاریان و سامانیان تا همین امروز) در کنار زبان محلی خود با فارسی آشنا بوده‌اند و آثار خود را بدان می‌آفریده‌اند. حتا دربار گورکانیان هند و عثمانیان نیز مدتها از حامیان زبان فارسی بودند در حالی که با پادشاهی صفویان در ایران دشمن بودند! در زمان پهلوی و در قانون‌های اساسی امروزی این موضوع مشترک بودن زبان فارسی صرفا بیان قانونی و رسمی یافت. این «اعلام» رسمی شدن زبان فارسی در زمان پهلوی، بهانه‌ای شده است در دست گروه‌های کوچک و دروغگوی قوم‌گرا و تجزیه‌طلب که واقعیت رسمی و مشترک بودن زبان فارسی در ۱۱۰۰ سال گذشته را پنهان می‌کنند یا نادیده می‌گیرند. متاسفانه بیان این جمله که «فارسی در زمان حکومت پهلوی زبان رسمی ایران شد» در کتاب داریوش آشوری می‌تواند تاییدی باشد بر این برداشت غلط. به نظر من اینجا نیز آشوری در دام دید «اروپا-مرکز» یا «اروپا-محور» (Euro-centric) افتاده که بر اساس آن منشاء همه چیز در فرهنگ و تمدن یونان و روم باستان یا اروپای امروز است و همه‌ی جهان از آنان تقلید کرده یا می‌کنند.

در پایان امیدوارم داریوش آشوری – همان طور که گفته – به زودی ویراست جدیدی از این کتاب را پدید آورد و در آن به پرسش‌های این چنین پاسخ بدهد.

هم چنین نگاه کنید به متن گفتگوی مسعود لقمان با داریوش آشوری در وبلاگ «روزنامک» درباره‌ی همین کتاب.

پی‌نوشت:
دکتر محسن حافظیان (کارشناس زبان‌شناسی و به ویژه ساختار زبان فارسی) قرار است نقدی بر این کتاب را برایم بفرستد که به زودی آن را منتشر خواهم کرد.

پنج‌شنبه ۲۱/آذر/۱۳۸۷ – ۱۱/دسامبر/۲۰۰۸

چند روز پیش، جورج بوش، رییس جمهور کنونی امریکا، از تابلویی پرده‌برداری کرد که نقاشی در فیلادلفیا از آخرین روزهای او در مقامش کشیده بود.


جورج بوش از تصویر نقاشی خود پرده برداشت. (متن خبر را در اینجا بخوانید.)

شاید عده‌ی اندکی بدانند این کار از رسم‌های ساسانیان باشد. این کار بوش مرا به یاد نوشته‌ای انداخت از مسعودی، تاریخ‌نویس مسلمان، که درباره‌ی رسم ایرانیان و شاهان ساسانی چنین می‌نویسد:

در شهر استخر [=در نزدیکی تخت جمشید] پیش یکی از بزرگان فارس، کتابی .. حاوی … و به علاوه‌ی تصویر شاهنشاهان ساسانی. «رسم چنان بود که در روز وفات هر شهریاری، تصویر او را می‌کشیدند – چه پیر، چه جوان – و جامه‌ی رسمی و تاج و هیات محاسن و نشانه‌های چهره‌ی او را در آن نقش نشان می‌دادند.» آن گاه آن تصویر را در گنج شاهی می‌سپردند «تا سیمای پادشاه مرده از خاطر آیندگان نرود.» («ایران در زمان ساسانیان»، آرتور کریستنسن، ترجمه‌ی رشید یاسمی، ص ۸۶)

رسم دیگر ایرانیان ساسانی که امروزه در امریکا رایج است اما باز عده‌ی اندکی از خاستگاه ایرانی آن آگاه‌اند و آن سخنرانی سالیانه‌ی رییس کشور یا به اصطلاح انگلیسی «وضعیت اتحادیه» (State of Union) است. باز مسعودی می‌نویسد که شاهان ساسانیان وقتی به تخت می‌نشستند و تاج بر سر می‌نهادند در یک سخنرانی ریز کارهایی را که قرار بود انجام بدهند بیان می‌کرند و این کارها در کتابی به نام «تاج نامگ» (تاج‌نامه) نگهداری می‌شد. (کریستنسن، ص ۸۷) این منبع در کنار گزارش‌های روزانه‌ی دربار ساسانیان (که تقلیدی بود از هخامنشیان) بعدها در نگارش خوتای نامگ (خدای‌نامه) به کار رفت. خداینامه را ابن مقفع به عربی برگرداند و بعدتر به پارسی نو ترجمه شده و منبعی شد برای فردوسی بزرگ در سرایش شاهنامه. و در شاهنامه نیز می‌بینیم که شاهان ساسانی وقتی به تخت می‌نشینند از کارهایشان می‌گویند. برای نمونه اردشیر بابکان چنین است:

چو تاج بزرگی به سر برنهاد ————— چنین کرد بر تخت پیروزه یاد
که اندر جهان داد گنج من است ————— جهان زنده از بخت و رنج من است
کس این گنج نتواند از من ستد ———- بد آید به مردم ز کردار بد
چو خشنود باشد جهاندار پاک ————– ندارد دریغ از من این تیره خاک
جهان سر به سر در پناه من است —————- پسندیدن داد راه من است
نباید که از کارداران من ——————- ز سرهنگ و جنگی سواران من
بخسپد کسی دل پر از آرزوی ————- گر از بنده گر مردم نیک‌خوی
گشادست بر هر کس این بارگاه ————— ز بدخواه وز مردم نیک‌خواه
همه انجمن خواندند آفرین —————- که آباد بادا به دادت زمین

و پروفسور شادوران علیرضا شاپور شهبازی در مقاله‌ای نشان داده است که این سخنرانی اردشیر شبیه سخنرانی داریوش بزرگ است و نتیجه گرفته که ساسانیان به خوبی با کارهای هخامنشیان آشنا بودند و خود را جانشینان آنان می‌دانستند. (ن.ک. نوشته‌ی پیشین درباره‌ی ساسانیان و هخامنشیان.)

سیروس (کوروش) کار نیز در فیلم مستندی که درباره‌ی زندگی کوروش بزرگ ساخته به نام «در جستجوی کوروش» می‌گوید که تامس جفرسون، از بنیانگذاران جمهوری امریکا و نویسندگان قانون اساسی آن، کتاب «تربیت کوروش» یا «کوروش‌نامه» (Cyropaedia) نوشته‌ی گزنفون را داشت و الگوی رفتاری و کشورداری‌اش کوروش بزرگ بود.