بایگانیِ مه, 2008

شنبه ۱۱/خرداد/۱۳۸۷ – ۳۱/می/۲۰۰۸

در آغاز شاهنامه در داستان سیامک (پسر کیومرث) بیتی هست که همواره برای من جای سؤال داشت و آن هم بیت آخر این بخش است:

سخن چون به گوش سیامک رسید —————– ز کردار بدخواه دیو پلید
دل شاه بچه برآمد به جوش —————— سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش
بپوشید تن را به چرم پلنگ —————— که جوشن نبود و نه آیین جنگ
پذیره شدش دیو را جنگجوی —————— سپه را چو روی اندر آمد به روی
سیامک بیامد برهنه تنا ———————- برآویخت با پور آهَرمَنا
بزد چنگ وارونه دیو سیاه ——————- دوتا اندر آورد بالای شاه
فکند آن تن شاهزاده به خاک ——————- به چنگال کردش کمرگاه چاک
سیامک به دست خود و رای دیو ——————– تبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو

اما سیامک به دست خودش و رای دیو کشته نمی‌شود. در شاهنامه‌ی تصحیح و ویرایش دکتر «جلال خالقی مطلق» بیت بدین شکل است:

سیامک به دست خَروزان دیو ——————– تبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو

تا این که هفته‌ی پیش به مقاله‌ای از مجله‌ی «ایران‌شناسی» سال هفتم در پایگاه «آذرگشنسپ» برخوردم نوشته‌ی «هوشنگ رهنما» که اتفاقا به همین بیت پرداخته بود. این مقاله ابتدا به بررسی ریشه‌شناسی دو واژه‌ی دیگر نیز می‌پردازد: واژه‌ی سیاق در اصطلاح «خط سیاق» و «بایرام» به معنای عید و جشن. که به خاطر جالب بودن آن، خلاصه‌ی آن دو را نیز در اینجا می‌آورم. برای جزییات بیشتر می‌توانید به اصل مقاله نگاه کنید.

خط سیاق شیوه‌ی عددنویسی در محاسبات دیوانی و دفترداری سنتی تجاری در ایران بوده که از زمان رونق جاده‌ی ابریشم تا چند دهه پیش بین تاجران رایج بود و پس از رواج حسابداری غربی کم کم دارد فراموش می‌شود. واژه‌ی «سیاق» ایرانی است و ریشه‌ی بازسازی شده‌ی آن «سایاگ» به معنای شماره است. در زبان پهلوی (پارسی میانه) به شکل «سای» و «ساگ» به معنای مالیات درآمده که در پارسی نو و برای نمونه در شاهنامه‌ی فردوسی و شعرهای نظامی گنجوی به شکل «ساو» آمده است. «سایاگ» به احتمال در زمان اشکانی/ساسانی به ترکی راه یافته و به شکل «سایاق» درآمده و «سای» هنوز نیز در ترکی به معنای شمردن است.

آقای هوشنگ رهنما می‌نویسد بایرام/بَیرام/بِیرام برخلاف نظر فرهنگ‌نویسان ترک، واژه‌ای ایرانی است که شاید بیش از دو هزار سال پیش به زبان‌های ترکی راه یافته است. بخش اول آن (بای/بی) با «بَغ» ایرانی به معنای خدا/سرور/پادشاه ارتباط دارد. این واژه در ترکی به شکل بیک و بیگ (مونث: بیگم) یا بک و بگ (مانند آتابای=پدرخدا یا اتابک=پدرسرور) درآمده و احتمالا بایسنفر=سنقر یا مرغ شکاری شاهی نیز از همین ریشه است. رام نیز به معنای شادی و خوشحالی است و در هورام=خرم به معنای شادمان و پدرام (خوش و خرم) نیز دیده می‌شود. احتمالا شهر «بغرام/بگرام» در افغانستان نیز با همین ریشه مرتبط است.

اما برگردیم به داستان سیامک. آقای راهنما می‌نویسد وقتی کاتبی با شکل «سیامک به دست خود و رای دیو» برخورده و به اشتباه بودن آن پی برده آن را به شکل «سیامک به رای خود و دست دیو» درآورده. کاتب بعدی به اشتباه هر دو پی برده و شکل «سیامک به رای خود از دست دیو» را به وجود آورده است. کاتب دیگر نیز آن را به صورت «سیامک به دست چنان زشت دیو» درآوده است. در برخی نسخه‌ها از جمله نسخه‌ی دکتر خالقی مطلق نیز خزوران/خروزان/خزروان را برگزیده و بیت را به شکل یادشده در بالا درآورده‌اند. در توضیح خزوران/خروزان/خزروان نیز فرهنگ‌های مختلف مانند برهان قاطع آن را نام دیو دانسته‌اند.

اما نظر آقای رهنما آن است که شکل درست این واژه «خرورا» (xrūrā) است که اتفاقا در پانویس شاهنامه‌ی چاپ مسکو نیز آمده است. واژه‌ی خرورا در اوستا به شکل -xrūra (صورت صرفی: xrūrāiš) به عنوان صفت اهریمن و دیوان به کار رفته است. این صفت اهریمنی به معنای «خونخوار و خونریز و سنگدل» است و بخش اول آن «خرو» با «خون» همریشه و هم معناست. از نظر تاریخی نیز خرورا با -krūrá (خونین) در سانسکریت و crudus (خونین و بی‌رحم) در لاتین و kpavroc (خشن) در یونانی و kruvi (خون) در اسلاویک و krov (خون) در روسی مرتبط است. واژه‌ی انگلیسی cruel (بی‌رحم) نیز با اینها مرتبط است.

در بیت اول نوشته شده در بالا نیز دیدیم که دیو با صفت پلید و بدخواه یاد شده که با خونین و بی‌رحم نزدیک است. بنابراین شکل اصلی بیت چنین بوده است:

سیامک به دست خرورای دیو ————- تبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو

یعنی: سیامک به دست دیو خونخوار و بی‌رحم کشته شد و آن گروه بی سرور و پادشاه ماند.

به قول معروف: معما چو حل گشت آسان شود!

آدینه ۱۰/خرداد/۱۳۸۷ – ۳۰/می/۲۰۰۸

در آبان ماه سال ۱۳۸۶ (نوامبر ۲۰۰۷) سنگ‌نبشته‌ای در جزیره‌ی خارک/خارگ پیدا شد که گمان زده شد متعلق به دوران هخامنشیان بوده و به خط میخی نوشته شده باشد.

سنگ‌نبشته‌ی خارک – پیش از ویرانی – عکس از دکتر رضا مرادی غیاث‌آبادی

هم چنین صفحه‌ی سنگی بازی شبیه به تخته نرد نیز یافته شد. دکتر رضا مرادی غیاث‌آبادی خوانش آغازینی از آن سنگ‌نبشته را در پایگاه خود منتشر کرد به همراه عکس‌ها توضیح‌هایی درباره‌ی تخته نرد و مزبور.

آقای مهندس اسلامی به مسئولان میراث فرهنگی منطقه اصرار کرده بودند که این یافته‌ها حفاظت و نگهبانی و به موزه منتقل شوند اما در این کار تعلل و درنگ می‌شد. تا این که امروز دکتر مرادی خبر دادند که صبح امروز سنگ‌نبشته‌ی مزبور به عمد با تیشه و پتک خرد و نابود شده است.

واقعا که جای تاسف و افسوس است. در کشورهایی مانند امریکا و کانادا و استرالیا (که ۴۰۰-۵۰۰ سال سابقه‌ی جدید شهرنشینی دارند) زیرسیگاری فلان نویسنده که ۶۰ سال پیش درگذشته در موزه نگه داشته می‌شود. آن وقت در کشور ما سنگ‌نبشته‌های ۲-۳ هزار ساله یک شبه با پتک نابود می‌شوند!

پنج‌شنبه ۹/خرداد/۱۳۸۷ – ۲۹/می/۲۰۰۸

اگرچه بر اساس نوشته‌های پیشااسلامی و پسااسلامی کشور ما همواره ایران نامیده می‌شده (در زمان ساسانیان «اِران‌شهر» Eranshahr = کشور آریایی)، اما به دلیل این که نخستین بار مردم پارس شاهنشاهی بزرگ هخامنشی را پدید آوردند، در زبان یونانی و پس از آنان در میان رومیان و اروپاییان، کشور ما Persia (پارس) خوانده شد. تازیان یا عربان نیز کشور ما را مملکت فارس یا فرس می‌خواندند مانند نامه‌ی [منسوب به] پیامبر اسلام به خسرو پرویز که در آن وی را «کسرا، عظیم الفُرس/الفارس» (خسرو، بزرگ ایرانیان/ایران) خطاب کرده است.

پیشتر در نمونه‌های از شعر شاعران بزرگ پسااسلامی نیز نشان دادم که همواره کشور ما ایران خوانده می‌شده است و مردم نیز خود را ایرانی می‌دانستند مانند

رودكی سمرقندی (سده‌ی ۳ و ۴ خ):
شادی بوجعفر احمد بن محمد ———— آن مَه آزادگان و مَفخَر ايران

سنایی غزنوی (سده‌ی ۵ خ):
تا در ايران خواجه بايد، خواجه «ايران شاه» باد ———– حكم او چون آسمان بر اهل ايران، شاه باد!

ناصر خسرو قباديانی (سده‌ی ۵):
برون كرده است از ايران ديو، دين را ——— ز بی‌دينی چنين ويران شد ايران

منوچهری دامغانی (سده‌ی ۵):
زود شود چون بهشت، گيتی ِ ويران ———— بگذرد اين روزگار سختی از ايران

نظامی گنجوی (سده‌ی ۶):
همه عالم تن است و ایران دل ———– نیست گوینده زین قیاس خجل

خاقانی شروانی (سده‌ی ۶):
چون غلام تو است خاقانی، تو نيز ———— جز غلام خسرو ايران مشو
دل که از درگاه تو محروم شد، محروم‌وار ——— رفت و راه آستان صدر ایران برگرفت

انوری ابیوردی (سده‌ی ۶) پس از حمله‌ی ترکان غُز به ایران و در شرح ویرانگری‌های آنان:
خبرت هست که از هرچه در او چیزی بود ———– در همه ایران امروز نماندست اثر

عبيد زاكانی (سده‌ی ٨):
ز بامداد ازل تا به انقراض ازل ———- زمام ملک به فرمان شاه ایران کرد

اما در سال ۱۳۱۴ خ/۱۹۳۵ م. دولت وقت ایران به توصیه‌ی روشن‌فکران و به فرمان رضا شاه پهلوی از کشورهای خارجی خواست که پس از این در نوشته‌های میان‌کشوری (بین‌المللی) نام کشور ما را همان ایران بنویسند نه پرشیا با این استدلال که نام اصلی کشور ما از زمان باستان ایران بوده و هست و فارس تنها یک استان ما است. شاید این درخواست اشتباه بود زیرا همان طور که کشور مصر در زبان میان‌کشوری Egypt خوانده می‌شود و یونان در زبان خودشان الاس Hellas، شاید لازم نبود نام کشور ما تغییر کند.

متاسفانه چون این نامگردانی در میان جنگ‌های جهانی روی داد بسیاری گمان می‌کنند که ایران کشوری جدید است و همان طور که امپراتوری‌های پروس/اتریش و عثمانی از بین رفت و کشورهایی مانند ترکیه و دیگران به وجود آمدند امپراتوری پرشیا نیز از بین رفته و ایران یکی از بازماندگان آن است.

اکنون دشمنان ایران به این توهم دامنه می‌زنند که تا پیش از جنگ جهانی و حکومت پهلوی‌ها کشوری به نام ایران وجود نداشته است و ایران ساخته‌ی خاورشناسان است.

یکی که گویا اطلاعاتش بیشتر از رسانه‌های گروهی بود تا از مطالعه، در گفت وگویی اینترنتی از من پرسید: آیا شما گروه قومی به نام Persians [منظورش پارسی بود] دارید که حاکم کشورند و باقی غیرپارسی هستند؟ گفتم نه. از نظر فنی و در زبان انگلیسی Iranian و Persian مترادف و به یک معنا (ایرانی) هستند و طبقه‌ی حاکم نیز از قوم‌های مختلف اند. و جریان تغییر نام ایران در سال ۱۳۱۴ خ/۱۹۳۵ م را برایش گفتم.

هم چنین یکی از دوستانم در آلمان تعریف می‌کرد که دختری آلمانی از او پرسیده تو Perser (ایرانی) هستی یا Iraner (ایرانی)؟ دوست من هم گفته: Iraner. او نیز در توضیح گفته اگر می‌گفتی Perser می‌فهمیدم نژادپرستی و دیگر قوم‌های ساکن ایران را نادیده می‌گیری!؟!

در کتابی به نام «برنامه‌ی ایران» (Iran Agenda) نیز خواندم که Not all Iranians are Persian (همه‌ی ایرانیان ایرانی نیستند!). در واقع اینان دانسته یا نادانسته سعی می‌کنند اصطلاح Persian را به صورت ظاهری و تحت اللفظی به «فارس» ترجمه کنند در صورتی که هرگز چنین معنایی برای این اصطلاح وجود نداشته است. در لغت‌نامه‌ها و فرهنگ‌های معروف و معتبری مانند آکسفورد و وبستر و «میراث امریکایی» (American Heritage Dictionary) همواره برای Persian نوشته شده است: A native or inhabitant of Persia or Iran (بومی یا ساکن ایران) یعنی ایرانی بدون قید نام هیچ گونه گروه قومی.

همان طور که نمی‌توانیم بگوییم کاربرد صفت «عثمانی» (عثمانلو/عثمانلی= منسوب به عثمان پسر ارطغرل) بر تمام چیزها و کسانی که در امپراتوری عثمانی زندگی می‌کردند تبعیض نژادی و نادیده گرفتن دیگر ساکنان غیرعضو خاندان عثمانلو (مانند عرب، یونانی، آلبانی و بالکانی و …) بوده است.

امروزه دیگر گروه قومی مشخصی به نام پارس/فارس در ایران نداریم. شاید بتوانیم باشندگان استان فارس را فارسی/فارس بنامیم که البته آنان نیز خود را با شهر خود می‌نامند مانند شیرازی، فسایی، کازرونی و مانند آن. دیگر کسانی که «فارس» خوانده می‌شوند یا تهرانی اند یا اصفهانی (اسپاهانی)، یا خراسانی، سمنانی و .. که همه پارسی/فارسی زبانند. برای سادگی، فارسی زبان را «فارس» می‌گوییم در برابر ترک‌زبان که آن هم برای سادگی «ترک» گفته می‌شود. متاسفانه از هم‌میهنی آذربایجانی شنیدم که به زنی غیرایرانی می‌گفت: I am Iranian but I am not Persian, I am Turk با همین تصور که Persian یعنی فارس.

برای همین، به نظر من باید بر یکی بودن Iran و Persia (و نیز صفت Iranian و Persian و برابرهای آن‌ها در دیگر زبان‌ها) و روشن کردن این مطلب برای دیگران تاکید کنیم. البته برخی نیز پیشنهاد می‌کنند برای جلوگیری از سوءتفاهم و سوءاستفاده‌ی ضدایرانیان، بهتر است همواره از Iran و Iranian استفاده کنیم به جز در کاربردهای شناخته‌شده‌ای چون نام زبان ملی و سراسری (Persian language)، ادبیات و شعر پارسی (Persian literature)، فرش ایرانی (Persian carpet)، باغ ایرانی (Persian garden) و …

پی‌نوشت:
یکی از دلیل‌های من برای این پیشنهاد آن بود که ما رسانه‌ی نیرومندی و دارای برد زیاد برای گسترش آگاهی در دست نداریم. برخی از ایرانیان خارج از ایران هم گاه آن قدر تنبل اند که حتا نام زبان خودشان را هم می‌گویند Farsi نه Persian.

فردوسی و «عجم»

منتشرشده: مه 27, 2008 در فردوسی, ادبيات

سه‌شنبه ۷/خرداد/۱۳۸۷ – ۲۷/می/۲۰۰۷

بیت مشهوری از شاهنامه‌ی فردوسی هست که می‌گوید:

بسی رنج بردم در این سال سی ———- عجم زنده کردم بدین پارسی

آقای منوچهر جمالی در مقاله‌ای با عنوان «عجم چیست؟» در پایگاه «اخبار روز» به تاریخ آدينه ۲۷/اردیبهشت/۱۳۸۷ برابر ۱۶/می/۲۰۰۸ پس از دادن معناهای گوناگون واژه‌ی عجم در زبان عربی نوشته‌اند که:

عرب، پیش از پیدایش اسلام، با دیدی دیگری به ایرانیان می‌نگریسته‌اند و ایرانیان را ارجمند می‌شمرده‌اند، و نام «عجم=اجم»، بیان بزرگواری ایرانیان و پیوند عرب با چنین ایرانی بوده است.

اما دکتر جلیل دوستخواه در پاسخی در شماره ۳۷ هفته‌نامه‌ی «ایران‌شناخت» به تاریخ آدینه ۳/خرداد/۱۳۸۷ برابر ۲۳/می/۲۰۰۸ در بند ۲۹ که در «اخبار روز» نیز منتشر شده می‌نویسد:

در پژوهشی با استناد به سرچشمه‌ی ِ سرچشمه‌ها، شاهنامه‌ی فردوسی و رویْ‌کرد به کهن‌ترین دستْ‌نوشت‌های این حماسه و کاوش ِ بسامد ِ واژه‌ها در آن، به روشنی نشان داد که واژه‌ی ِ «عجم» از کاربُردهای استاد ِ توس در متن ِ اصلی‌ی ِ منظومه‌ی او نیست و کسی پس از شاعر، بیت ِ بسیار مشهورشده‌ی ِ
بسی رنج بردم درین سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی
را از روی ِ بیت ِ
من این نامه فرّخ گرفتم به فال / بسی رنج بردم به بسیار سال
– که سروده‌ی ِ راستین شاعرست – ساخته و بر شاهنامه افزوده‌است.
آقای منوچهر جمالی … به سراغ ِ خاستگاه‌ها و فرهنگ‌های عربی و فارسی رفته و با پیشْ‌ کشیدن ِ معنی‌های کمْ‌کاربرد ِ – و به گفته‌ی عرب‌ها، شاذ ّ ِ – «عجم»، کوشیده‌است تا معنی‌ی ِ معروف آن، گنگ/لال را در سایه بگذارد و چنین وانماید که خواست ِ عرب‌ها از کاربُرد ِ آن درباره‌ی ِ ایرانیان و دیگرْ قوم های ِ جُزْعرب، کوچکْ‌شماری و خوارْانگاری و ریشخند نبوده‌است.

آیا این روایت ِ فیروزآبادی ، صاحب ِ قاموس که وقتی با چیرگی‌اش در زبان ِ عربی، خود را عرب وانمود و با دختری از قبیله‌ای عرب – که از دادن ِ دختر به جُزْعرب، اکراه داشتند – پیمان زناشویی بست، در همان نخستین شب ِ همْ‌خانگی با دختر، هنگامی که به جای اُطْفُئ السِّراج (چراغ را خاموش کن به تعبیر ِ عرب‌ها) گفت اُقتُلی السِّراج (چراغ را بکش / تعبیر فارسی‌ی قدیم)، دختر او را تَرک‌گفت و فریادزنان که: «هذا عجمیٌٌّ!»، به سوی قبیله‌ی خویش دوید، به اندازه‌ی کافی، گویای ِ نفرت ِ عرب‌ها از «عجم» نیست؟

خاورمیانه

منتشرشده: مه 26, 2008 در فرهنگ

دوشنبه ۶/خرداد/۱۳۸۶ – ۲۶/می/۲۰۰۸

اصطلاح «خاور میانه» (Middle East) حالت قالبی یا کلیشه‌ای (stereotype) یافته است. در بسیاری از پایگاه‌های خبری اینترنتی (مانند بی.بی.سی، سی.ان.ان یا یاهو) دسته‌بندی‌های جغرافیایی عبارتند از امریکا/بریتانیا، اروپا، خاورمیانه، افریقا و آسیا، … برخی تصور می‌کنند که خاورمیانه واحدی جغرافیایی است مثل یکی از همکاران من، که یک بار پرسید آیا خاورمیانه صفحه‌ی قاره‌ای (continental plate) جدا دارد مانند آفریقا و آسیا؟ با تعجب گفتم نه. خاورمیانه تنها بخشی از غرب قاره‌ی آسیا است.

تصور مردم (به ویژه در اروپا و امریکای شمالی) از خاورمیانه منطقه‌ی یکدست و یک شکلی است و آن شکل غالب هم صحرای عربستان است با زنانی که سراپا در چادر سیاه پوشیده شده‌اند و مردان سیه چرده و (گاه عصبی و غیرتی) با پوست‌های خشک شده در بیابان. حال آن که این منطقه از نظر زبانی و دینی و نژادی جزو پرتنوع‌ترین منطقه‌هاست. نمونه:

– همکار انگلیسی‌ام چترم را دید و وقتی گفتم این را در ایران خریدم گفت مگر در ایران باران هم می‌بارد؟ من: ها؟!

– یکی دیگر از همکارانم می‌گفت غذای خاورمیانه‌ای. گفتم در خود ایران آن قدر تنوع غذایی هست که تعریف غذای ایرانی ساده نیست. حالا تو تمام غذاهای آن منطقه را مثل هم می‌دانی؟

– در سریال «شرکت حقوقی بوستون» (Boston Legal) با بازی ویلیام شتنر (William Shatner)، که از مجموعه‌های تلویزیونی پربیننده در امریکاست وکیلی در دفاع از زنی که می‌خواست کشیش شود گفت: در اسلام زنان مجاز نیستند صورتشان را نشان بدهند چه برسد به این بخواهند مسئولیت دینی هم بگیرند! حال آن که در همین ایران خودمان بسیاری زنان مجتهد داشته و داریم. نوشته‌ای از خانم مهرانگیز کار در اشاره به زنان مجتهد ایرانی و خبری از بازتاب درباره‌ی مجتهدان زن ایرانی

«خاورمیانه» اصطلاحی برای چشم‌پوشی و تحقیر یا توجیه نیز هست. اگر کسی اشتباهی کند یا رفتار نامناسبی داشته باشد می‌گویند: خاورمیانه‌ای است! یعنی عقب افتاده است. متمدن نیست. متاسفانه حتا خود ایرانیان نیز این اصطلاح را برای خودشان به کار می‌برند: ما خاورمیانه‌ای‌ها همین ایم! انگار فراموش می‌کنند که در کتاب‌های تاریخی از این منطقه به عنوان «گهواره‌ی تمدن بشری» یاد می‌شود.

برای مبارزه با این تصویر و تصور کلیشه‌ای است که رایانامه‌های فراوانی را دیده‌ایم که حاوی عکس‌های روزهای برفی و جنگل‌ها و رودخانه‌ها و ساحل‌های ایران است با زنان و دختران و جوانان ایران با لباس‌ها و پوشاک‌های متنوع که در اینترنت دست به دست می‌گردد تا به دیگران (و شاید به خودمان!) نشان دهیم که ایران بیابان بی‌آب و علف نیست و زنان ما در گونی جابجا نمی‌شوند. این هم دو نمونه از چنین تصویرهایی:
قظار صلح و حدس بزنید این کشور کجاست؟

«خاورمیانه» تعریف دقیقی هم ندارد برخی آن را شامل ایران و ترکیه و کشورهای عربی همسایه می‌دانند. برخی مصر و سودان و لیبی و پاکستان و افغانستان را نیز جزو خاورمیانه می‌دانند. خود اصطلاح «خاور میانه» یا «خاور نزدیک» در شکم خود حاوی تبعیض و نابرابری است زیرا این منطقه را نه مستقل و بر اساس خصوصیت خودش بلکه نسبت به اروپا تعریف می‌کند: خاوری که به اروپا نزدیک است همان طور که «خاور دور» نیز حاوی همین مفهوم است که البته رایج شده به جای «خاور دور» بیشتر می‌گویند آسیای اقیانوسی (Asia Pac=Pacific). این منطقه برای هند و چین (که یک سوم جمعیت دنیا را دارند!) خاور نیست بلکه در غرب یا باختر قرار دارد! برای همین به نظر من بهتر است «خاور میانه» را نیز «غرب آسیا» بنامیم که از نظر جغرافیایی نیز درست‌تر است. گرچه به خاطر این که اروپاییان و غربیان خاور میانه را جدا از آسیا تصور می‌کنند برایشان غرب آسیا می‌شود پاکستان!

چهارشنبه ۱/خرداد/۱۳۸۷ – ۲۱/می/۲۰۰۸

دکتر کاوه فرخ معتقد است که ایران در شرایط نامناسبی قرار گرفته و در محاصره‌ی کشورهایی قرار گرفته که به نوعی ایران را دشمن خود می‌دانند اما متاسفانه مردم به دلیل‌های مختلف از این شرایط خطرناک آگاه نیستند:

۱) عراق: کشوری که پس از جنگ جهانی اول ساخته شد و در ابتدا بسیار جهان‌شهری (cosmopolitan) و متنوع بود به طوری که در سال ۱۹۲۰ م/۱۲۹۹ خ یک سوم جمعیت بغداد را ایرانیان تشکیل می‌دادند. اما پس از آن که حزب بعث کنترل را به دست گرفت این کشور یکی از پایگاه‌های «همه‌عرب‌انگاری» (pan-Arabism) شد و ایران را دشمن شماره یک ابدی خود اعلام کرد. به طوری که صدام حسین جنگ ویرانگری را به ایران تحمیل کرد که ویرانی و کشتار فراوانی به بار آورد. حتا خود وی و مردم عراق حمله‌ی امریکا و متحدانش به عراق را از چشم ایران می‌بینند و صدام در پای چوبه‌ی دار نیز فریاد زد: مرگ بر ایرانیان!

۲) شیخک نشین‌های خلیج همیشه پارس: اگرچه در نام «عربی» و «مستقل» هستند اما در عمل و به کام بریتانیا هستند و آنان نیز دشمن شماره یک خود را ایران می‌دانند. جدایی طلبان عرب از سوی اینان حمایت می‌شوند. نمونه‌هایی از تلاش‌های آنان برای ایرانی‌زدایی و دشمنی با ایران، ادعای مالکیت بر سه جزیره‌ی ایرانی «تنب کوچک»، «تنب بزرگ» و «بوموسا» و نیز خرج کردن پول فراوان برای تغییر نام خلیج پارس به نام جعلی و قلابی «خلیج عربی» است.

۳) پاکستان: این کشور نیز پس از جنگ جهانی دوم به وجود آمد و در اصل بخش غربی هندوستان بود و به شدت زیر نفوذ فرهنگ ایرانی/پارسی بود. اما اکنون این کشور نیز از مرکزهای همه‌عرب‌انگاری و بنیادگرایی اسلامی شده و زیر نفوذ وهابیان است و دشمن شماره یک عقیدتی خود را ایران می‌داند. به یاد داریم که در زمان نواز شریف چگونه طالبان پا گرفتند و سیاست‌کاران (دیپلمات‌های) ایرانی را کشتند. جدایی طلبان بلوچ از سوی اینان و وهابیان عربستان حمایت می‌شوند.

۴) جمهوری موسوم به آذربایجان (اران): این مستعمره‌ی پیشین اتحاد سوسیالیستی/کمونیستی شوروی در اصل و دست کم از زمان ساسانیان تا زمان قاجار استانی از ایران بود و جمعیت مرکبی داشت. ترک‌سازی این منطقه پس از آن شروع شد که تزارهای روس طی دو جنگ و دو قرارداد ننگین «گلستان» و «ترکمان‌چای» این منطقه را از ایران گرفتند و پس از آنان به ترتیب بلشویک‌ها و شوروی‌ها و همه‌ترک‌انگاران (pan-Turkist مانند حیدر علی‌اف) کار تزارها را ادامه دادند و کوشیدند رشته‌های دوستی و ارتباط هزاران ساله‌ی بین ایران و این سرزمین‌ها را بریده و به آنان چنین تلقین کنند که ایران کشور آنان را اشغال کرده و به آنان ستم می‌کرده است حال آن که خودشان چنین کاری می‌کردند. این مغزشویی‌ها مدت ۱۰۰ سال است که ادامه داشته است و امروزه به دلیل وجود نفت در این کشور لابی‌های مختلف و نفت‌خواران آنجا را اهرمی برای ضربه زدن به ایران کرده‌اند. جدایی طلبان همه‌ترک‌انگار با دلارهای نفتی اینان حمایت می‌شوند.

۵) پشتون‌ها در افغانستان: طالبان و پشتون‌ها نیز که مهره‌های دست بریتانیا و امریکا بوده‌اند ایران و زبان و فرهنگ پارسی را دشمن خود می‌دانند. (نمونه‌هایی از آن را پیشتر نوشته‌ام مانند بخش پشتون‌سازی در مقاله‌ی «کیستی تبرخورده‌ی زبان پارسی» که ترجمه کردم و خبر «مجازات زبان پارسی»)

متاسفانه مردم ما چندان توجهی به آنچه در اطرافشان می‌گذرد ندارند.

این هم خبری قدیمی (اپریل ۲۰۰۷ = اردیبهشت ۱۳۸۶) مبنی بر این که امریکا جندالله بلوچ به رهبری عبدالملک ریگی را تشویق به تجاوز به ایران می‌کند.

وصیت نامه!

منتشرشده: مه 20, 2008 در تفریح

سه‌شنبه ۳۱/اردیبهشت/۱۳۸۷ – ۲۰/می/۲۰۰۸

این هم متنی بامزه به سبک وصیت‌نامه‌ی جعلی منسوب به داریوش بزرگ هخامنشی که یکی از دوستان با رایانامه برایم فرستاده:

اینک که من از کلبه ریاست جمهوری می‌روم تنها چندین روستای دیگر جزء جمهوری اسلامی ایران است و در تمامی این دهات پول ایران رواج دارد و مسلمانان در آن مناطق مشغول فنآوری انرژی صلح‌آمیز هسته‌ای هستند. مردم کشور ما در مناطق کاستاریکا و گینه بی‌صاحب دارای احترام هستند و ما هنوز رفت و آمدهای خانوادگی خود را ادامه می‌دهیم. جانشین من باید مثل من در حفظ این دهات کوشا باشد و راه نگهداری این دهات این است که در امور داخلی کشورهای دیگر مداخله کند و با صدور جمهوری اسلامی سعی در بهبود وضع زندگی آنها داشته باشد.

جانشین من! اکنون که من از این دنیا می‌روم، تو دوازده میلیارد ریال در حساب ذخیره ارزی پس‌انداز داری و می‌توانی با آن یک کیلو و هفت صد گرم گوشت گوسفندی بخری و این ذخیره یکی از ارکان قدرت تو می‌باشد، اما قدرت رییس جمهور فقط به پول نیست بلکه فقط به انرژی صلح‌آمیز هسته‌ای است.

پس از سالها تلاش ما، به کوری چشم دشمنان، توانستیم نرخ تورم را پنج رقمی نگه داریم اما اینک دیگر چیزی وجود ندارد تا بخواهیم نرخ تورمش را کنترل کنیم. پس، از این بابت خیالت راحت است.

خواهرم فاطمه رجبی (همسر الهام) بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطر و نشر افکار فاطی را فراهم کن.

ده سال است که من مشغول پختن کیک زرد در نقاط مختلف کشور هستم و من روش پختن این‌ها را از فاطی آموخته‌ام.

ساختن اتوبان برای ظهور امام زمان نیمه کاره باقی مانده و باید اعتبار آن تامین گردد. در انجام این امر کوشا باش.

همیشه دوستان و آشنایان خود را به کارهای مملکتی بگمار و برای آنها پست‌های متعددی در نظر بگیر، زیرا اگر یکی در جمع خرابکاری نمود بقیه به دشمنی او برنخیزند و حرمت فامیل را نگهدارند.

اکنون من برادران سپاه را به سوی تهران فرستادم تا در این قلمرو نظم و امنیت برقرار کنند، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف اسراییل بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی. با سربازان امام زمان به اسراییل حمله کن و به صهیونیست‌ها بفهمان که ما می‌توانیم از نقشهء جهان حذفشان کنيم.

اکنون ما به برکت جمهوری اسلامی توانسته‌ایم دهات مورد تملک خود را به دو بخش زنانه و مردانه مبدل کنیم. طرح امنیت اجتماعی را در مرزهای این دهات تقویت کن تا اسلام در خطر نیفتد.

مرا با کفن و با خالکوبی طرح «انرژی هسته‌ای» در میان زباله‌های هسته‌ای دفن کنید تا جزئی از این فناوری صلح‌آمیز شوم.

بر سر مزارم هالهء نور مرا نصب نمایید تا در مصرف برق صرفه جویی شده باشد.

و سبک الله خیر و العافیه

محمود

دوشنبه ۳۰/اردیبهشت/۱۳۸۷ – ۱۹/می/۲۰۰۸

به نظر می‌رسد لابی ضدایرانی حکومت استالین-پرورد «اران» (جمهوری آذربایجان) در دانش‌نامه‌ی بریتانیکا نیز رخنه کرده و دو تن دیگر از دانشوران ایرانی را نیز ترک (غُزتبار) و «آذربایجانی» (به معنای کشور مزبور نه استان آذربایجان ایران) معرفی کرده و شناسانده است.

«قطران تبریزی» شاعر دهگان‌زاده (دهگان/دهقان: اشراف ایرانی زمان ساسانیان) سده‌ی چهارم خورشیدی و «استاد ابوالحسن بهمنیار» که شاگرد سرشناس ابن‌سینا و از خاندان‌های ایرانی زرتشتی بود طعمه‌ی فزون‌خواهی و تمدن‌خواری و تاریخ‌بافی و بازنویسی تاریخی این جمهوری تازه سربرآورده شده‌اند. بامزه آن که نام بهمنیار را نیز با گویش ترکی خود در بریتانیکا به صورت «بـخـمنیار»! نوشته‌اند. به گفته‌ی مولانای بلخی شاعر بزرگ ایرانی:

آن یکی پرسید اشتر را که: «هی؟ —————- از کجا می‌آیی ای فرخنده پی؟»
گفت: «از حمام گرم کوی تو» —————- گفت: «خود پیداست از زانوی تو!»

دیگر آن که قطران را که تنها به زبان پارسی دری شعر سروده شاعر «آذربایجانی» خوانده که «قصیده‌های آذربایجانی» (؟) می‌سروده است. قطران خود درباره‌ی دهگان‌نژاد بودنش چنین می‌گوید:
یکی دهقان بُدَم شاها! شدم شاعر ز نادانی ———– مرا از شاعری کردن تو گرداندی به دهقانی

پیش‌تر در پایگاه ارزشمند «آذرگشنسپ» درباره‌ی استاد بهمنیار نوشته‌ای آمده است به این نشانی.

من نیز در همین ماه نوشته‌ای کلی در پاسخ به این گونه ادعاها نوشتم به نام «دانشوران ایرانی».

بیشتر در این باره خواهم نوشت.

بزرگداشت فردوسی

منتشرشده: مه 18, 2008 در فردوسی

یک‌شنبه ۲۹/اردیبهشت/۱۳۸۷ – ۱۸/می/۲۰۰۸

هر ساله روز ۲۵ اردیبهشت را روز بزرگداشت فردوسی نامیده‌اند. اما به نظر من هر لحظه که ما به زبان پارسی سخن می‌گوییم و داستان سام و زال و رستم و سهراب و اسفندیار و … را می‌دانیم باید سپاسگزار فردوسی باشیم که با تلاش شگرف و شگفت و پشتکار بی‌مانند خود، با فدا کردن بیش از ۳۰ سال از عمر و جوانی و نیرو و دارایی خود، و با آن که دو گوش و دو پایش آهو (=عیب) گرفت از پای ننشست و از زبان پارسی و فرهنگ و تاریخ ایران کاخی پی افکند که هزاران سال است از باد و باران گزند نیافته و سرپناه میلیون‌ها ایرانی در هر گوشه از ایران بزرگ از هر زبان و قوم در روزهای سختی و خوشی و ناکامی و کامیابی بوده است. و همان طور که خودش می‌دانست هرکه دانش و خرد دارد بر کار بی‌مانند او آفرین می‌گوید.

بناهای آباد گردد خراب ————— ز باران و از تابش آفتاب
پی افگندم از نظم کاخی بلند ————- که از باد و باران نیابد گزند
چو این نامور نامه آمد به بن ————— ز من روی کشور شود پرسخن
از آن پس نمیرم که من زنده‌ام —————- که تخم سخن را پراگنده‌ام
هر آن کس که دارد هش و رای و دین ————— پس از مرگ بر من کند آفرین

شنبه ۲۸/اردیبهشت/۱۳۸۷ – ۱۷/می/۲۰۰۸

شاهرخ مِسکوب جزو نخستین کسانی بود که در روزگار ما به پژوهش در شاهنامه‌ی فردوسی پرداخت و از پوست و سطح و ظاهر گذشته و به مغز و درون شاهنامه پرداخت. این کار وی در آن زمان چندان مورد لطف کسانی چون مجتبا مینوی قرار نگرفت.

دکتر محمد حیدری ملایری، دانشمند اخترفیزیکدان و اخترشناس سرشناس ایرانی در نپاهشگاه (رصدخانه‌ی) پاریس، لطف کردند و عکس پویشیده (scan شده)ی مقاله‌ی کمتر شناخته شده‌ای از شاهرخ مسکوب در نشریه‌ی «کتاب روز» شماره‌ی بهار ۱۳۵۳ خ/۱۹۷۴ م را برایم فرستادند که پس از تبدیل به متن تایپیده با همان سبک نگارش و قالب‌بندی در اینجا بازنشر می‌یابد.

شاهرخ مسکوب می‌گوید: «همه‌اش که تصحیح و تحشیه نیست. نمی‌خواهم بگویم تحقیق در ادبیات فارسی کار کوچکی است. … [اما تحقیقاتی که] معمولا به فکر و جهان‌بینی، به جوهر و حقیقت ادبیات کاری ندارد، در بند قشر و ظاهر است، تمام سروکارش با اصح و اقدم نسخ، با نسخهء قج و مج است. نتیجهء ارتکاب به این اعمال هم معلوم است: بیزاری خلق الله از ادبیات و پیدا شدن این تصور برای بیخبران که گویا ادبیات فارسی همه‌اش همین چیزهاست و به درد دنیا و آخرت کسی نمی‌خورد.» این هم متن کامل این مقاله از زنده یاد شاهرخ مسکوب.

در جواب «پژوهشگر ستیهنده»

آقایان

در شمارهء پاییز سال ۱۳۵۲ «کتاب امروز» مصاحبه‌ای بود با آقای مجتبی مینوی «پژوهشگر ستیهنده». در آغاز مصاحبه از استاد خواسته‌اند که دربارهء «نسخه‌شناسی و کتابخانه، دستور زبان، خط، رسم‌الخط و تغییر خط، زبان فارسی و تحول آن، نثر امروزی فارسی و آیندهء آن … کتابخانه‌های بزرگی که در آنها مطالعه و تحقیق کرده‌اند، دربارهء صادق هدایت و نیما و سایر حضرات و از خاطرات کودکی و دوران تحصیل و روزگار گذشته‌شان، صحبت کنند.» استاد می‌گوید: «البته صحبت دربارهء همهء این مطالب یک روز تمام وقت می‌خواهد.» مصاحبه‌کننده‌ای می‌گوید: «می‌توانیم به اصطلاح الاهم فالاهم بکنیم.» و استاد جواب می‌دهد: «بسیار خوب، الاهم فالاهم! دوران بچگی من در سامره گذشته…» غفلتاً دوران بچگی استاد در سامره از دستور زبان و خط و زبان فارسی و نثر امروز و آیندهء آن و دیگر قضایا مهمتر شد! بعد هم گرچه راجع به این سؤالها چیزی نگفتند در عوض دربارهء خرمندیل و کلاه پوست نیما و ترجمهء ذبیح‌الله منصوری و شعر نو و … صحبت کردند. مصاحبه‌کنندگان که دستشان به دامن استاد رسیده بود چنین فرصتی را مغتنم شمردند و از همه چیز پرسیدند. استاد هم خوشبختانه کوتاه نیامدند.

باری، در این میان یکی از مصاحبه‌کنندگان نظر استاد را دربارهء کارهایی که اخیراً دربارهء شاهنامه شده و از جمله یکی دو کار شاهرخ مسکوب می‌پرسد، ایشان در ضمن جواب می‌گویند: «… ولی این را هم باید عرض کنم که شما با آقای مسکوب مصاحبه‌ای کرده‌اید. یک نفر از ایشان سؤال می‌کند که: بفرمایید که تا به حال چرا کسی به فکر شاهنامه نبوده، اما پس از اینکه شما شروع کردید و فلان کتاب را دربارهء فلان قصهء شاهنامه نوشتید تمام مردم به فکر شاهنامه افتاده‌اند و روی شاهنامه مطالعه و کار می‌کنند؟ این چه سؤالی است؟ ما هزار سال است در باب شاهنامه کار کرده‌ایم… حالا تمام مردم منتظر نشسته بودند که مسکوب بیاید و چیزی راجع به شاهنامه بنویسد و مردم دیگر هم به فکر شاهنامه و مطالعه و تحقیق در باب آن بیفتند؟ آخر چنین چیزی می‌شود؟ و عجیب است که آن مرد هم به خودش گرفته و جواب داده: «بله دیگر! … چه می‌شود کرد؟ …»

جواب مرا هم در گیومه گذاشته‌اند. لابد یعنی اینکه دقیقاً نقل قول کرده‌اند.

مصاحبهء من در شمارهء پائیز ۱۳۵۱ «کتاب امروز» است و دیدنش خیلی سخت نیست. عنوان این قسمت از مصاحبه چنین است: «شاهنامه و تحقیقات اخیر». سؤال آقای پاکدامن پس از نقل آغاز کتاب «مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار» و اشاره به نوشته‌هایی به مناسبت هزارهء فردوسی این بود: «اما از موقعی که تو این (مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار) را نوشته‌ای، یا شاید همزمان با تو، عدهء دیگر هم برداشتهایی کرده‌اند. به نظر تو این توجه به شاهنامه را به چه ترتیبی می‌شود توجیه کرد؟…» جواب من هم این بود: «من نمی‌دانم که اگر توجهی به شاهنامه شده علت یا علتهایش چیست. راستش من در این باره فکری نکرده‌ام و جوابی نمی‌توانم بدهم، برای اینکه چنین جوابی از جانب دیگران خواهد بود. اما در مورد خودم می‌توانم جواب بدهم…»

بنابراین در اینجا اولا صحبت از تحقیقات اخیر بود، ثانیاً سؤال دربارهء برداشتهایی از شاهنامه و این توجه بود، ثالثاً جواب هم چیز دیگری بود غیر از آنچه مینوی از قول من ساخته و بعد نتیجه گرفت که: «هم آن سؤال و هم آن جواب واقعاً خجالت دارد».

حالا چرا این استاد، که خود در کمین «اغلاط فاحش» این و آن نشسته تا مچ عالم و آدم را بگیرد، از قول دو تا آدم زنده سؤال و جوابی اختراع می‌کند تا به نتیجهء دلخواهش برسد، خدا می‌داند. شاید این هم از شگردهای استادی است. اما هرچه باشد به هر حال به قول خود آن حضرت «خجالت دارد».

این را هم اضافه کنم که مینوی می‌گوید: «این همه کار روی فردوسی به نظر ایشان هیچ بوده است؟ آخر کتاب بنده، کتاب تقی‌زاده، کتاب مول، کتاب باربیه دومنار، کتاب نولدکه، همه قبل از کتاب او نوشته و چاپ شده.»

اولا کتاب باربیه دومنار دربارهء فردوسی از آن اختراعات کذایی است. او نه تنها کتابی دربارهء فردوسی ننوشت بلکه با وجود ترجمه و چاپ قسمت کوچکی از شاهنامه هیچ ارادتی به فردوسی و کتابش نداشت و این را هم به نوعی گفته است. ثانیاً هنوز هم پس از نزدیک به صد سال کتاب نولدکه (حماسهء ملی ایران) بهترین تحقیق تاریخی دربارهء فردوسی و شاهنامه است و کتاب تقی‌زاده و مینوی بازگوی همان حرفهای اوست با کم و زیادهایی، و شما در این میدان کشف تازه‌ای نکرده‌اید. اساساً تحقیق در غره و سلخ و مقابلهء نسخه بدلها و فقط به ظواهر پرداختن که در این هفتاد هشتاد سال اخیر در ایران بیش از اندازه باب شده و برای بعضیها به صورت نشانهء فضل و کمالات درآمده آخرش نبش قبر است و بس، چون معمولا به اصل مطلب کاری ندارد و با آن بیگانه است. آخر این ادبیات فارسی مفهوم و معنایی دارد. راجع به آن هم چیزی بگویید کمی برتر از حد گفتارهای فرهنگی در فلان رادیو. همه‌اش که تصحیح و تحشیه نیست. نمی‌خواهم بگویم تحقیق در ادبیات فارسی کار کوچکی است. البته مردانی چون دهخدا و بهار و بهمنیار و کسروی و معین و … کار کمی نکرده‌اند، اما «تحقیقات ادبی-تاریخی» تقی‌زاده‌وار معمولا به فکر و جهان‌بینی، به جوهر و حقیقت ادبیات کاری ندارد، در بند قشر و ظاهر است، تمام سروکارش با اصح و اقدم نسخ، با نسخهء قج و مج است. دست پروردگان آن مرحوم هم که ماشاءالله تا آخر گرفتار «بشنو از نی چون شکایت می‌کند یا چون حکایت می‌کند» هستند. نتیجهء ارتکاب به این اعمال هم معلوم است: بیزاری خلق الله از ادبیات و پیدا شدن این تصور برای بیخبران که گویا ادبیات فارسی همه‌اش همین چیزهاست و به درد دنیا و آخرت کسی نمی‌خورد.

در مصاحبه مطالبی هم در باب چگونگی ترجمه، شعر نو، روش تصحیح نسخه‌های خطی و غیره پرسیده شده که گاه استاد با «پدرسوخته» و «… می‌خورد» و غیره جوابهای خود را مؤکد کرده است تا دیگر جایی برای تردید و گفتگو نماند. هر چند که مانده است و پاسخگویی به آنها حوصلهء زیاد و وقت بیمصرف می‌خواهد. از مطالعهء این مصاحبه بعضی سؤالهای اخلاقی هم پیش می‌آید، از جمله اینکه نیما یوشیج در سالهای پیش فلان کتاب را از من گرفت و دیگر پس نداد و یا اینکه «من گمان کرده بودم که شاید یاسمی … کاری کرده بود که کتاب بنده توقیف شود اما یقین نداشتم. من رشید یاسمی را وقتی سکته کرده بود و بیمار بود در نیس ملاقات کردم و او با تذلل و تضرع می‌گفت که در این کار دست نداشته، و از من می‌خواست که اگر هم کار را از او می‌دانم، او را ببخشم. بنده هم گذشت کرده، فراموش کرده و گله و کدورتی بین ما باقی نماند.»

واقعاً که عجب گذشتی! بعد از آن همه «گمان» و «شاید»، نسبت «تضرع و تذلل» به کسی دادن که دیگر نمی‌تواند از خود دفاع کند و بعد ادعای «گذشت» کردن! آخر، آقا، شما سالهای سال با نیما یوشیج و رشید یاسمی همزمان و دوست یا آشنا بودید؛ اگر ادعایی داشتید بهتر نبود همان وقتها می‌گفتید تا اگر آنها هم جوابی داشتند بگویند، نه حالا که دستشان از دنیا کوتاه است؟ واقعاً غم‌انگیز است که یکی عمری با ادبیات فارسی سروکار داشته باشد و آخرش از آن همه، این مایه جوانمردی و بزرگواری و گذشت را آموخته باشد.

اما در این مصاحبه جالبتر ایرج افشار است که می‌گوید: «استاد نمی‌دانم دیده‌اید یا نه. یکی دو سال پیش یکی ایتالیایی، که اسمش الان درست به خاطرم نیست، مقالهء مفصلی نوشته دربارهء بوف کور که علی‌الظاهر معتبرترین و مؤثرترین اثر صادق هدایت است. او عقیده دارد که صادق هدایت در این اثر از ژرار دو نروال استفاده کرده.»

اولا آن ایتالیایی ایرانی است و اسمش خسرو مهندسی است. ثانیاً مقاله‌اش دربارهء هدایت و نروال نبود و دربارهء هدیات و ریلکه بود. ثالثاً مجله ایتالیایی بود نه نویسنده (رجوع شود به مقالهء «Hedayat and Rilke» در مجلهء Comparative Literature، شمارهء ۳، جلد ۲۳، ۱۹۷۱). رابعاً روژه لسکو در مقاله‌ای راجع به هدایت اشاره کرد که شباهتهایی میان «بوف کور» و «اصفهان نصف جهان» هدایت با دو اثر نروال وجود دارد. اما این را هم نوشت که: «البته گفتگوی تقلید در میان نیست زیرا هدایت پیش از آنکه نگارنده او را به مطالعهء آثار نروال وادارد این نویسنده را فقط به نام می‌شناخت.» (مجلهء سخن، شمارهء ۲، سال سوم، اردیبهشت ۱۳۲۵). واقعاً که خسن و خسین هر سه دختران مغاویه بودند.

باری پس از آن حرفهای مینوی و ایراد او به سؤال آقای پاکدامن و جواب من، این آقا می‌گوید: «تقصیر دریابندری اینهاست که این را چاپ کرده‌اند.» چاپ کردن آن گفتگوی ما تقصیر است و آقا هم قاضی که تقصیر و مقصر را تشخیص بدهند! آقاجان، این حرفها در شأن مأمور سانسور است، آنهم در جایی که سانسوری باشد. در شأن شما نیست، دیگر مگویید.

بیستم بهمن ۱۳۵۲

شاهرخ مسکوب

اصل مقاله را می‌توانید در اینجا ببینید (قالب: پی.دی.اف اندازه: نزدیک ۲ مگابایت).

نماز

منتشرشده: مه 15, 2008 در تاریخ میانی, ریشه‌شناسی, زبان

پنج‌شنبه ۲۶/اردیبهشت/۱۳۸۷ – ۱۵/می/۲۰۰۸

در بیشتر کشورهای اسلامی (و جمعیت‌های مسلمان در اروپا و امریکا) از اصطلاح عربی «صلوة» یا «صلات» استفاده می‌کنند اما در زبان پارسی و زیر تاثیر پارسی زبانان، مردم پاکستان و مسلمانان هندوستان واژه‌ی «نماز» را به کار می‌برند.

به نوشته‌ی دهخدا ریشه‌شناسی نماز چنین است:
پهلوی: نماچ. پازند: نماژ. بلوچی: نماش/نواش. پارسی باستان و اوستایی: نم (خم شدن). هندی باستان: نمس.

در هندی امروزه نیز وقتی کف دست‌ها را به هم می‌چسبانند و به کسی احترام می‌گذارند می‌گویند نمسته (Namasté) یعنی «به تو تعظیم می‌کنم».

در شاهنامه‌ی فردوسی و دیگر نوشته‌های پارسی «نماز بردن» به معنای تعظیم و کرنش و احترام است.

برو کرد زال آفرین دراز ————— ستودش فراوان و بردش نماز

چو لشکر بدیدند گشتاسپ را ———— سرافرازتر پور لهراسپ را
پیاده همه پیش اوی آمدند ———— پر از درد و پر آب روی آمدند
همه پاک بردند پیشش نماز ————- که کوتاه شد رنج‌های دراز

شاهپور دوم:
وز آنجایگه شد سوی پارس باز ————– جهانی همه برد پیشش نماز

نظامی در «هفت پیکر»
بر زمین بوسه داد و برد نماز ————– گفت کای شهریار بنده نواز

«تاریخ بخارا» کتابی است که در ابتدا «ابوبکر نرشخی» آن را در سال ۳۲۲ خورشیدی به زبان عربی نوشت و در سال ۵۰۷ خورشیدی ابونصر قباوی آن را به پارسی برگرداند. جالب است که بدانید به نوشته‌ی کتاب «تاریخ بخارا» ایرانیان در آغاز نماز را به پارسی می‌خواندند نه به عربی!

… قُتَیبَه ابن مسلم سه بار ایشان را مسلمان کرده بود، باز ردّت آورده کافر شده بودند. این بارِ چهارم قُتَیبَه جنگ کرده شهر بگرفت. و از بعدِ رنجِ بسیار اسلام آشکارا كرد و مسلمانی اندر دلِ ایشان بنشاند. به هر طریقی کار بر ایشان سخت كرد و ایشان اسلام پذیرفتند به ظاهر، و به باطنْ بت‌پرستی می‌کردند.

قُتَیبَه چنان صواب دید كه اهل بخارا را فرمود یک نیمه از خانه‌های خویش به عرب دادند، تا عرب با ایشان باشند و از احوالِ ایشان باخبر باشند، تا به ضرورت مسلمان باشند. به این طریق مسلمانی آشکارا كرد، و احکام شریعت بر ایشان لازم گردانید، و مسجدها بنا كرد، و آثار کفر و رسمِ گبری برداشت، و جِدِّ عظیم می‌کرد، و هرکه در احکامِ شریعت تقصیری کردی عقوبت می‌کرد، و مسجدِ جامع بنا کرد، و مردمان را فرمود تا نمازِ آدینه آوردند تا اهل بخارا را ایزد تعالی ثواب این خیرْ ذخیرهء آخرتِ او كند.

قُتَیبَه ابن مسلم مسجد جامع بنا کرد اندر حصارِ بخارا به سالِ 9۴. مر اهلِ بخارا را فرمود تا هر آدینه در آنجا جمع شدندی، چنانکه هر آدینه منادی فرمودی «هر که به نماز آدینه حاضر شود دو درم بدهم.»

و مردمانِ بخارا به اولِ اسلام در نمازْ قرآن به پارسی خواندندی و عربی نتوانستندی آموختن. و چون وقتِ رکوع شدی، مردی بودی که در پسِ ایشان بانگ زدی «بَکُنيتان کُنیت». و چون سجده خواستندی کردن بانگ کردی «نگونبان کنیت».

و به مسجد جامع بیشتر کس حاضر نشدندی، و درویشان رغبت نمودندی بدان دو درم تا بگیرند، اما توانگران رغبت نکردندی…» ( تاریخ بخارا)

ردت: ارتداد. برگشتن از دین
کُنیت: شکل قدیمی کنید.

یادم هست در فیلم مستندی که چند سال پیش در تلویزیون ایران درباره‌ی آسیای میانه پخش شد مردم در قنوت نماز خود به زبانی پارسی دعا می‌خوانند. حتا شنیده‌ام یکی از علمای دینی شیعی و معاصر ایران نیز – که اکنون نامش به یادم نیست – در قنوت خود این شعر حافظ را می‌خوانده است:
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب ———– ما را ز جام باده‌ی گلگون خراب کن

کتاب ارزشمند «تاریخ بخارا» را می‌توانید از پایگاه «تاریخ ایران» متعلق به دکتر امیرحسین خُنجی دریافت کنید (قالب پی.دی.اف اندازه: ۷۲۰ کیلوبایت)

این قتیبه همان سردار «حجاج این یوسف تقفی» است که ابوریحان بیرونی در کتاب «آثار الباقیه»ی خود درباره‌اش می‌نویسد:

«وقتی قتیبه بن مسلم باهلی، سردار حجاج، بار دوم به خوارزم رفت و آن را باز گشود هر کس را که خط خوارزمی می‌نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی‌دریغ در امان نمی‌گذاشت و هیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و کتاب‌هایشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آن که مردم رفته رفته امی ماندند و از خط و کتاب بی‌بهره گشتند و اخبار آنها فراموش شد و از میان رفت.»

این واقعه نشان می‌دهد که اعراب زبان و خط مردم ایران را به مثابه حربه‌ای تلقی می‌کرده‌اند که اگر در دست مغلوبی باشد ممکن است بدان با غالب در آویزد و به ستیزه و پیکار برخیزد. از این رو شگفت نیست که در همه شهرها برای از میان بردن زبان و خط و فرهنگ ایران به جد کوششی کرده باشند. شاید بهانه دیگری که عرب برای مبارزه با زبان و خط ایران داشت این نکته بود که خط و زبان مجوس را مانع نشر و رواج قران می‌شمرد. (نقل از کتاب «دو قرن سکوت» نوشته‌ی استاد عبدالحسین زرین‌کوب)

چهارشنبه ۲۵/اردیبهشت/۱۳۸۷ – ۱۴/می/۲۰۰۸

هخامنشیان به خاطر گستردگی و پهناوری شاهنشاهی خود چهار پایتخت داشتند در چهار نقطه‌ی مهم: شهر بابِل در میان‌رودان، شهر هگمتانه (اکباتان/همدان امروزی) در سرزمین ماد، شوش در سرزمین عیلام، و پارسه در سرزمین مادریشان. پارسه یا پارسه‌گِرد (مانند سوسن‌گرد، سیاوش‌گرد، بروگرد) به معنای شهر پارسیان یا شهری که پارسیان ساخته‌اند. این شهر را در یونانی «پرسپولیس» به معنی شهر پارسیان نامیدند.
در زمان ساسانیان که داستان‌های باستانی پیشدادیان و کیانیان، که شاهان شرقی ایران بودند، با هخامنشیان مخلوط شد کاخ‌های داریوش و خشایارشا هخامنشی را تخت جمشید خواندند. به نظر من شاید یکی از دلیل‌های این نام‌گذاری، توصیف جمشید و شباهت آن به نقش داریوش در پارسه باشد. این توصیف را در شاهنامه (که بر پایه‌ی نوشته‌های ساسانی است) چنین می‌خوانیم:

به فر كيانی یكی تخت ساخت —————- چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
كه چون خواستی دیو برداشتی ————- ز هامون به گردون برافراشتی
چو خورشید تابان میان هوا ——————— نشسته برو شاه فرمان روا
جهان انجمن شد بر آن تخت اوی —————- شگفتی فرو مانده از بخت اوی

و این هم سنگ‌نگاره در «تالار تخت» (Throne Hall) در مجموعه کاخ‌های داریوش:

هفته‌ی گذشته روز چهارشنبه ۱۸/اردیبهشت/۱۳۸۷ برابر ۷/می/۲۰۰۸ رهبر ایران که به استان فارس سفر کرده بود سخنانی گفت که سروصدای زیادی به پا کرد. روزنامه‌ی «کارگزاران» چنین می‌نویسد:

«… برخورداری شیراز از شاهچراغ و چند امامزاده عالی‌مقام دیگر را امتیازی كم‌نظیر برای استان فارس خواندند و خاطرنشان كردند: شیراز بعد از مشهد و قم، سومین حرم اهل بیت(ع) است و این برجستگی و محوریت، باید در «تبلیغات عمومی و رسانه‌ای» و هنگام تخصیص اعتبارات گوناگون، مورد توجه قرار گیرد تا دل‌های مشتاقان در داخل و خارج از كشور بیشتر متوجه قداست و اهمیت این بارگاه مهم شود.»

رهبر انقلاب اسلامی با اشاره به دو نگاه متفاوت به آثار تاریخی قبل از اسلام از جمله تخت جمشید افزودند: «از یك منظر، این آثار متعلق به جباران تاریخ ایران است و نفرت از استبداد و جباریت، این گونه آثار را در چشم و دل انسان‌ها از جمله متدینین، بی‌جاذبه می‌كند. اما از جنبه مثبت، نباید فراموش كرد كه این آثار، به هر حال محصول سرپنجه هنرمند، ذهن خلاق، روحیه بلندنظر و «ذوق و ابتكار ایرانی» است و این واقعیات، تخت جمشید و دیگر آثار تاریخی را در سراسر كشور، مایه افتخار ملت ایران و جزء مفاخر تاریخی این كشور قرار می‌دهد.

ما به مفاخر تاریخی قبل از اسلام نیز به عنوان نشانه‌های هنر ایرانی افتخار می‌كنیم اما واقعیت و تحقیق علمی نشان می‌دهد كه «تمدن، هنر، فرهنگ و دانشی» كه ایرانیان در قرون ۴ و ۵ هجری یعنی بعد از اسلام به آن دست یافتند قبل از اسلام هرگز سابقه نداشته و این اوج‌گیری به بركت اسلام بوده است».

جالب آن که روزنامه‌هایی مانند همین «کارگزاران» یا «اعتماد ملی»(!) با توجه به حساسیت مردم به تخت جمشید، عنوان خبر خود را از جمله‌ی دوم انتخاب کردند یعنی تخت جمشید مظهر هنر ایرانی است نه جمله‌ی اول که می‌گوید این گونه آثار متعلق به جباران تاریخ ایران است.

شکوه میرزادگی نیز در مطلبی با عنوان «خلیفه‌ای ایستاده، پشت به نام‌های بزرگ» در پایگاه گویا نوشت:

اکنون می‌شود ثابت کرد که چرا دولت تنگه بلاغی را به آب بسته است، چرا می‌خواهد پاسارگاد را ويران کند، چرا هرمز اردشير را چراگاه گاوها کرده است، چرا معبد زرتشت [منظور بنای موسوم به کعبه‌ی زرتشت است. شهربراز] و نقش رستم را با ريل‌های قطار به لرزه انداخته است، چرا بر نقش‌های معابد و آثار مذهبی رنگ می‌پاشد، چرا بر دو سوی آرامگاه فردوسی بزرگ دکل‌های برق زده است، چرا در هر کجايی که اثری از گذشته‌ی قبل از اسلام ايران هست، سدی، پلی، ريل قطاری، زمين فوتبالی، آپارتمانی، هتلی برپا می‌شود و چشم که بر هم بگذاری اثری از آن چه بوده ديگر نخواهد بود. اکنون معلوم می‌شود که چرا نماينده‌ی ايران در دادگاه‌های مربوط به کتیبه‌های هخامنشی شيگاگو شرکت نمی‌کند، و چرا کتيبه‌های قبلاً تحويل شده به ايران ناپديد شده‌اند. اکنون آشکار می‌شود که چرا به کشورهای عربی برای به کار بردن نام خليج فارس اعتراض که نمی‌کنند هيچ، رئيس دولت‌شان در مراسم مخصوصی که با نام «خليج عربی» بر پا شده حضور می‌يابد. اکنون روشن می‌شود … چرا افرادی را به عنوان تاريخ شناس عَلَم می‌کنند و تمام امکانات را در اختيار آن‌ها قرار می‌دهند تا فيلم‌های تبليغاتی عليه گذشته‌ی ايران بسازند و تخت جمشيد را «قلابی» قلمداد کنند و ايرانيان قبل از اسلام را «وحشی» می‌نامند، و تاريخ ما را انکار نموده و ساخته و پرداخته‌ی «صيهونيست»ها اعلام کنند.

ديگر هيچ کدام از اين چراها بی‌جواب نيست و اکنون به راحتی می‌شود گفت: این‌ها نظر خليفه‌ی بزرگ شيعيان است.

سه‌شنبه ۲۴/اردیبهشت/۱۳۸۷ – ۱۳/می/۲۰۰۸

شطرنج عربیده‌ی شترنگ پارسی است که خود نیز از چاتورنگای (caturanga) هندی گرفته شده است. چاتورنگا به معنای چهار رنگ است و این رنگ در سانسکریت و پارسی باستان به معنای رسته‌ی نظامی نیز هست همان که در انگلیسی به شکل rank درآمده است. دکتر کاوه فرخ در کتاب «سواره نظام نخبه‌ی ساسانیان» (اسواران) می‌نویسد که رنگ را نخستین بار هخامنشیان برای تعیین و تمایز رسته‌های نظامی به کار بردند.

در شاهنامه‌ی فردوسی بر اساس نوشته‌های پهلوی/ساسانی در داستان اختراع شترنج می‌خوانیم که رای (راجه‌ی) هندیان برای خسرو انوشیروان (انوشه‌روان=روان جاویدان) بازی شترنج را می‌فرستد و می‌گوید اگر توانستید در یک هفته این را حل کنید که ما هم چنان به شما باژ و ساو (مالیات) می‌دهیم. وگرنه دیگر چیزی به شما نمی‌دهیم. بزرگمهر با نبوغ خود نحوه‌ی آن بازی را کشف می‌کند و هندیان شگفت زده می‌شوند. در عوض بزرگمهر بازی تخته نرد را اختراع می‌کند و از هندیان می‌خواهد که آن را حل کنند اما آنان ناتوان می‌مانند.

در داستان‌های مردمی (فولکلور) نیز هست که وقتی خسرو انوشیروان از بزرگمهر می‌پرسد چه پاداشی می‌خواهی؟ بزرگمهر می‌گوید: در خانه‌ی اول زمین شترنگ یک دانه گندم بگذار. بعد در هر خانه دو برابر خانه‌ی قبلی گندم بگذار. اگر این تعداد را حساب کنیم می‌شود مجموع ۲ به توان صفر تا ۲ به توان ۶۳. که خود ۲ به توان ۶۳ برابر است با ۹/۲۲۳/۳۷۲/۰۳۶/۸۵۴/۷۷۵/۸۰۸ دانه گندم!

داستان در نهادن شطرنج

بیاورد پس نامه‌ای بر پرند ——————— نبشته به نوشین‌روان رای هند
یکی تخت شطرنج کرده به رنج ——————– تهی کرده از رنج شطرنج گنج
بیاورد پیغام هندی ز رای —————— که «تا چرخ باشد تو بادی به جای!
کسی کو بدانش برد رنج بیش ——————- بفرمای تا تخت شطرنج پیش،
نهند و ز هر گونه رای آورند —————– که این نغز بازی به جای آورند
بدانند هر مهره‌ای را به نام —————– که گویند پس خانه‌ی او کدام
پیاده بدانند و پیل و سپاه —————– رخ واسب و رفتار فرزین و شاه
گراین نغز بازی به جای آورند ————– درین کار پاکیزه رای آورند
همان باژ و ساوی که فرمودشاه ——————- به خوبی فرستم بر آن بارگاه
وگر نامداران ایران گروه —————— ازین دانش آیند یک سر ستوه
چو با دانش ما ندارند تاو —————— نخواهند زین بوم و بر باژ و ساو
همان باژ باید پذیرفت نیز ——————– که دانش به از نامبردار چیز

دکتر تورج دریایی مقاله‌ی مفصلی درباره‌ی این داستان از روی متن‌های ساسانی به همراه تحلیل آن دارد. بر اساس این نوشته، نخستین اشاره به بازی شترنگ در هندوستان به سال ۵۰۰ پیش از میلاد است و در داستان «مهاباراتا». چاتورنگا اشاره است به چهار بخش لشکر: پیل، اسب، کشتی، و پیاده نظام (hasty-aśva-nauka-padāta). بعد به پیل، اسب، گردونه، پیاده نظام (hasty-aśva-ratha-padāta) تغییر یافت که در آن شاه و فرزین (وزیر) نیز شرکت دارند.

وی می‌نویسد که «نرد» را در اصل «نیو اردشیر» (به معنای «اردشیر نجیب است» اشاره به اردشیر بابکان) می‌نامیدند و به تدریج به شکل «نردشیر» و بعد «نرد» کوتاه شده است.

برای جزییات بیشتر ن. ک. مقاله‌ی دکتر تورج دریایی در ۳۴ صفحه به قالب پی.دی.اف (۲۸۱ کیلوبایت)

یک‌شنبه ۲۲/اردیبهشت/۱۳۸۷ – ۱۱/می/۲۰۰۸

امروز در پایگاه خبری بی.بی.سی پارسی خواندم که ترکیه می‌خواهد در سال ۲۰۰۸ م/۱۳۸۷ خ بزرگداشت ملانصرالدین را برگزار کند.

دکتر عبدالغفور آرزو، محقق ادبی [افغان] … به این نظر است که ملا نصرالدین ممکن است شخصیتی حقیقی بوده باشد ولی در طول زمان‌ها و در مناطق مختلفی از جهان از یک شخصیت واحد، چندین شخصیت ساخته شده است.
به گفته آقای آرزو، دلیل چنین امری موجودیت استبداد و نظام های اقتدارگرا در جوامعی بوده است که مردم نمی‌توانستند خواست‌های مشروع خود را به گوش مسئولان برسانند. او می‌گوید: این روایتگری و انتساب همه دردهای ناگفته به راویان ناشناخته، نتیجه استبداد است. یکی از ویژگی‌های جوامع استبدادی چنین است: «من نمی‌گویم، دیگران گفته‌اند.»

البته در ترکیه او را «نصرتین هوجه» (Nasrettin hoca) یا همان «خواجه نصرالدین» می‌خوانند.

نمی‌خواهم بدگمان باشم اما به قول مثل معروف، مارگزیده از ریسمان سیاه و سپید هم می‌ترسد. باید منتظر ماند و دید که آیا می‌خواهند او را نیز مانند مولانا جلال‌الدین محمد بلخی شاعر ایرانی شخصیتی ترک معرفی کنند (که به احتمال خیلی زیاد چنین خواهند کرد). گویا دامنه‌ی همه‌ترک‌انگاری (pan-Turkism) از شخصیت‌های واقعی فراتر رفته و اکنون نوبت شخصیت‌های داستانی و افسانه‌ای است که هویتی ترکی بدانان داده شود. گویا قرار است همان طور که سلطان‌های عثمانی خود را وارثان پیامبر اسلام و دیگر خلیفه‌های اسلام می‌دانستند حکومت «سکولار» ترکیه نیز خود را وارث و مالک و متولی تمامی دستاوردهای مادی و معنوی کشورهای اسلامی و غرب آسیا بداند.

در خبر بی.بی.سی «جُحی» یا «جحا» را که شخصیتی عرب بوده و در سده‌ی دوم هجری می‌زیسته با هوجه‌ی ترکی یا همان خواجه‌ی پارسی اشتباه گرفته و نوشته ملانصرالدین در میان عربان به حجا یا خواجه معروف است! گویا منبع‌شان هم دانش‌نامه‌ی بریتانیکا بوده اما در آنجا ننوشته که جحای عربی همان خواجه است.

جحا در لطیفه‌های عبید زاکانی نیز آمده است. مانند این:
در ِ خانه‌ی جحی بدزدیدند. او برفت و در ِ مسجدی برکند و به خانه می‌برد. گفتند «چرا در ِ مسجد برکنده‌ای؟» گفت: «در ِ خانه‌ی من دزدیده‌اند و خداوند ِ این در، دزد را می‌شناسد. دزد را به من سپارد و در ِ خانه‌ی خود بازستاند.»

پی‌نوشت:
بـــــله. حدسم درست بود. با کمی جستجو به این خبر در پایگاه خبری روزانه‌ی ترکیه رسیدم که سال ۲۰۰۵ م/۱۳۸۴ خ منتشر شده و نوشته آن سال چهل و ششمین سالی بوده که بین ۵ تا ۱۰ جون/۱۶ تا ۲۱ خرداد در شهر «آق شهر» (Akşehir) [شهر سپید] جشنواره‌ی ملانصرالدین برگزار شد. به باور ترکان، ملانصرالدین فرد ترکی بوده که در آناتولی و در این شهر زاده شده و در قونیه هم درگذشته است.

در ویکی‌پدیا نیز بدون سند و مدرکی نوشته که یونسکو سال ۱۹۹۶ را سال «نصرتین هوجه» معرفی کرده است. شاید این نیز مانند کشف همه‌ترک‌انگاران باشد که یونسکو زبان ترکی را سومین زبان باقاعده‌ی دنیا و زبان پارسی را به عنوان سی و سومین لهجه‌ی زبان عربی(؟) اعلام کرد!

کوری رودکی

منتشرشده: مه 10, 2008 در ادبيات, تاریخ میانی

شنبه ۲۱/اردیبهشت/۱۳۸۷ – ۱۰/می/۲۰۰۸
(بازنویسی و روزآمدسازی: شنبه ۲۸/اردیبهشت/۱۳۸۷ – ۱۷/می/۲۰۰۸)

«ابوعبدالله جعفر پسر محمد رودکی سمرقندی» پدر شعر پارسی است و به خاطر عظمت و اهمیت وی در شکل‌گیری شعر پارسی به وی «آدم الشعرا» نیز گفته‌اند. وی در حدود ۲۶۰ ق/۲۵۲ خ/۸۷۳ م در روستای «پنج» در رودک از ناحیه‌های سمرقند زاده شد. روستای «پنج» یا «پنج ده» بعدها به «پنج شهر» تغییر نام یافت و امروزه «پنج‌کند» یا «پنجکنت» گفته می‌شود. رودکی در سال ۳۲۹ ق/۳۱۹ خ/۹۴۰ م درگذشته است.

رودکی شعرهای فراوانی سروده که به گزارشی، شمار آنها به بیش از یک میلیون و سیصد هزار بیت می‌رسیده است!
گر سری یابد به عالم کس به نیکوشاعری ———- رودکی را بر سر آن شاعران زیبد سری
شعر او را برشمردم: سیزده ره صدهزار ———– هم فزون آید اگر چونان که باید بشمری
(۱/۳۰۰/۰۰۰ = ۱۰۰/۰۰۰ × ۱۳)

دو مجموعه‌ی بزرگی که رودکی به نظم درآورده یکی داستان «کلیله و دمنه» است و دیگری «سندبادنامه» که هر دو از داستان‌های هندی بودند که در زمان ساسانیان به پارسی میانه (پهلوی) ترجمه شده و پس از اسلام برای جلوگیری از نابودی آنان، به عربی ترجمه شدند و در زمان سامانیان دوباره به پارسی برگردانده شدند. شوربختانه نزدیک به تمامی کارهای رودکی در حمله‌ها و تاراج‌های ترکان غز و مغولان و تاتاران در سده‌های بعدی از میان رفته است و امروزه تنها نزدیک هزار و پنجاه بیت برای ما مانده است و آن هم مدیون واژه‌نامه‌ها و تذکره‌های شاعران است که نمونه‌هایی از شعرهایش را ضبط کرده‌اند.

نظر رایج این است که رودکی کور مادرزاد بوده است. «سدیدالدین محمد عوفی» در «لباب الالباب» [=مغزهای مغزها] رودکی را کور مادرزاد (به عربی: اکمه) دانسته است. و فردوسی نیز در پادشاهی انوشیروان آنجا که داستان آوردن «کلیله و دمنه» به ایران به دست برزویه‌ی پزشک را می‌گوید، می‌نویسد که در زمان سامانیان به فرمان ابوالفضل بلعمی این کتاب را رودکی به نظم کرد.

کلیله بیاورد گنجور شاه ————– همی‌بود او را نماینده راه
نبشت او بران نامه‌ی خسروی ————- نبود آن زمان خط به جز پهلوی
همی‌بود با ارج در گنج شاه ————— بدو ناسزا کس نکردی نگاه
چنین تا به تازی سخن راندند ————— ورا پهلوانی همی‌خواندند
چو مامون روشن روان تازه کرد ———— خور روز بر دیگر اندازه کرد
دل موبدان داشت و رای کیان ————– ببسته بهر دانشی بر میان
کلیله به تازی شد از پهلوی ————— بدین سان که اکنون همی‌بشنوی
بتازی همی‌بود تا گاه «نصر» —————– بدانگه که شد در جهان شاه عصر
گرانمایه «بوالفضل» دستور اوی ————- که اندر سخن بود گنجور اوی
بفرمود تا پارسی و دری —————– نبشتند و کوتاه شد داوری
وزان پس چو پیوسته رای آمدش —————- به دانش خرد رهنمای آمدش
همی‌خواست تا آشکار و نهان ————— از او یادگاری بود در جهان
گزارنده را پیش بنشاندند ————– همه نامه بر رودکی خواندند
بپیوست گویا پراگنده را —————- بسفت این چنین در آگنده را

معمولا از این بیت برداشت می‌شود که رودکی کور بوده است. اما به نظر من این برداشت ۱۰۰٪ درست نیست و فردوسی آشکارا نگفته که رودکی کور و به ویژه کورمادرزاد بوده است. زیرا می‌گوید «گزارنده» و در فرهنگ دهخدا نیز برای گزارنده آمده: «اداکننده، گوینده، شرح‌دهنده، بیان‌کننده». مثلا خوابگزار یعنی کسی که تعبیر خواب می‌کند. شاید در این زمان رودکی پیر و بینایی‌اش کم بوده و باید برایش متن عربی کلیله را می‌خواندند و او به پارسی می‌سروده است.

و ناصر خسرو نیز می‌گوید:
اشعار زهد و پند بسی گفته‌ست ————- آن تیره‌چشم شاعر روشن‌بین

اما سمعانی در «الانساب» و یا نظامی عروضی در «چهار مقاله» حرفی از کوری رودکی نزده‌اند. برخی بیت‌های رودکی شاهد آن است که وی زمانی بینا بوده است. مثلا آنجا که از پیری و فروریختن دندان‌هایش شکایت می‌کند می‌گوید:
مرا بسود و فرو ریخت هرچه دندان بود ———— نبود دندان، لا بل چراغ تابان بود
همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود ————– همیشه گوشم زی مردم سخندان بود
و یا
پوپک دیدم به حوالی سرخس ————— بانگک بر بُرده به ابر اندرا
چادرکی رنگین دیدم بر او ————— رنگ بسی گونه بر آن چادرا

اما دیروز در وبلاگ استاد دکتر پرویز رجبی به نوشته‌ای برخوردم مبنی بر این که «در سال ۱۹۵۶ [م/۱۳۳۵ خ] دانشمندان شوروی به استخوان‌های رودکی دست يافتند. ستون فقرات و دنده‌های شاعر را شکسته یافتند و دریافتند که سر او را روی آتش نگه داشته بوده‌اند… که لابد این حرکت نامتعارف منجر به نابينايی او شده بود.»

پس از کمی جستجو دریافتم که اشاره‌ی دکتر رجبی به کار دانشمند انسان‌شناس/باستان‌شناس/جرم‌شناسی روسی به نام «میخاییل میخاییلویچ گراسمیف» (Mikhail Gerasimov) است که در سال ۱۹۵۶ م/۱۳۳۵ خ استخوان‌های رودکی را بررسی کرده و به چنین نتیجه‌ای رسیده است. وی هم چنین چهره‌ی رودکی را نیز بازسازی کرده است.


چهره‌ی رودکی – بازسازی به دست میخاییل گراسیمف

زنده‌یاد استاد سعید نفیسی کتابی دارد به نام «محیط زندگی و احوال و آثار رودکی» که ابتدا انتشارات ابن سینا آن را به صورت سه جلدی در سال‌های ۱۳۰۹ و ۱۳۱۰ و ۱۳۱۹ خ منتشر کرد و بعد به سال ۱۳۳۶ خ/۱۹۵۷ م در تهران با افزوده‌ها و کاسته‌هایی به صورت یک جلدی درآمد. سپس در سال ۱۳۴۱ خ/۱۹۶۳ م دوباره چاپ شد و به تازگی نیز در سال ۱۳۸۲ خ/۲۰۰۴ م انشارات امیرکبیر ویرایش تازه‌ی آن را چاپ کرده است. نسخه‌ی سال ۱۳۴۱ که من خواندم با نمایه و غلط‌نامه ۶۸۳ صفحه است و ۱۰۴۷ بیت از شعرهای رودکی را دارد.

وی در مقدمه‌ی کتاب درباره‌ی اهمیت رودکی چنین می‌نویسد:

من به نوبت خویش و به پاس منتی که از پدر زبان نیاکان خویش دارم، و اگر هنوز بدین زبان شیوای پارسی سخن می‌رانم از آن است که هزار و چند سال پیش از این، ابوعبدالله جعفر بن محمد این کاخ را برافراشته است، از چند سال پیش در جست و جوی اشعار وی وقتی چند گذراندم و نزدیک چهار سال در این خدمت گذشت و اگر زندگی خویش را در این راه گذرانده بودم، باز چیزی فرو گذاشته بودم.

هم چنین استاد سعید نفیسی در بخش «عقاید و افکار رودکی» پس از ۱۰ صفحه (ص ۳۹۴ تا ۴۰۳) نقل مطلب از کتاب‌های تاریخی مانند کتاب‌های «خواجه نظام الملک توسی» و «خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی» درباره‌ی گرایش احمد سامانی و اهل بخارا به اسماعیلیان، در ص ۴۰۴ جمع‌بندی کرده و به این کشف شوروی‌ها (که در همان زمان انتشار کتاب وی انجام گرفته است) نیز چنین اشاره کرده است:

این مطالب را که با یک دیگر بسنجیم بدین جا میرسیم که اسماعیلیان «نصر بن احمد» و بسیاری از درباریان ِ وی را به طریقهء خود جلب کرده بودند. ترکان [آسیای میانه] دربار وی خشمگین شده و میخواستند بدین بهانه وی را بکشند. پسرش نوح پدر را وادار کرده است که از سلطنت دست بکشد تا فتنه بخوابد. وی ظاهراً در ۳۲۹ [=سال مرگ رودکی. شهربراز] از سلطنت کناره گرفته است و در همان سال کسانی که با وی هم عقیده شده بودند از بزرگان دربارش کشته شده‌اند که از آن جمله [ابوالفضل] بلعمی وزیر معروف وی بوده است.

این که رودکی با آن همه حشمت و پایگاه بلندی که در دربار نصر بن احمد سامانی داشته، در پایان زندگی از بخارا پایتخت سامانیان به زادگاه خود ده «پنج» رودک بازگشته و در آنجا از جهان رفته و در گورستان آن ده مدفون شده است، خود میرساند که وی را از دربار طرد کرده‌اند یا آن که او هم کشته شده است و پیکرش را به زادگاه برده و به خاک سپرده‌اند. اشعار سوزانی که در این زمان از دگرگون شدن روزگار و تلخ کامی پایان زندگی خویش سروده دلیل دیگری بر ثبوت این نکته است.

چنانکه اشاره رفت، در همان قبرستان پنج رودک که گفته‌اند وی را در آنجا به خاک سپرده‌اند، در این اواخر استخوان‌های او را یافته‌اند و آثاری در آن‌ها دیده شده است که می‌رساند در واقعه‌ی آزار و شکنجه و کشتار اسماعیلیه در بخارا وی را نیز زجر داده و چهره‌اش را به اخگر فروزانی فرو برده و یا جسمی گداخته در چشم‌هایش فرو کرده و او را کور کرده‌اند. در آن موقع مقاومت سخت کرده و استخوان پشتش شکسته است. پس کوری وی مادر زاد نبوده است.»

از نظر تاریخی نیز باید دانست که سامانیان خود را نوادگان بهرام چوبین، اسپهبد و شاه ساسانی می‌دانستند و تلاش فراوانی برای زنده‌سازی تمدن و فرهنگ ایران می‌کردند. در زمان نصر ابن احمد (۳۰۱ تا ۳۳۱ ق) که زمان نوزایش (رنسانس) یا رستاخیز فرهنگی ایران بود برای مخالفت با خلیفه‌های عباسی بغداد، به شیعیان اسماعیلی توجه و لطف زیادی شد و اسماعیلیان به آزادی به تبلیغ مذهب خود می‌پرداختند. و می‌دانیم که خلیفه‌های فاطمی مصر نیز اسماعیلی بودند و دشمن خلیفه‌های سنی عباسی در بغداد. همان طور که بالا گفته شد ترکان آسیای میانه که سنی متعصب بودند و خیلی زیر تاثیر خلیفه‌ی بغداد، بر نصر احمد سامانی شوریدند و نصر مجبور شد کناره بگیرد. و ترکان نیز به کشتار اسماعیلیان – که به آنان قرمطی می‌گفتند – پرداختند. گویا رودکی نیز جزو اسماعیلیان بوده و بدین خاطر شکنجه یا کشته شده است. رودکی شعری در مدح ابوالفضل بلعمی وزیر نصر احمد سامانی دارد که در مصرعی می‌گوید: «کاندر جهان به کس مگرو جز به فاطمی». این وزیر بزرگ نیز در جریان مزبور کشته شد. «معروفی بلخی» نیز این مصرع رودکی را تضمین کرده است:
از رودکی شنیدم استاد شاعران: ———– «کاندر جهان به کس مگرو جز به فاطمی»

(پس از برافتادن سامانیان، این قرمطی‌کشی را سلطان محمود غزنوی – که پدرش از سرداران ارتش سامانیان بود و خود او نیز مانند پدرش ترک سنی متعصب بود و خود را غلام خلیفه‌ی بغداد می‌دانست – ادامه داد. برای نمونه‌های از کارهای محمود ن. ک. به نوشته‌ی پیشین: سلطان محمود غزنوی)

آدینه ۲۰/اردیبهشت/۱۳۸۷ – ۹/می/۲۰۰۸

داشتم کتاب «ایران در زمان ساسانیان» نوشته‌ی پروفسور آرتور کریستینسن و ترجمه‌ی زنده‌یاد رشید یاسمی را می‌خواندم که در صفحه‌ی ۴۹۷ به این بند برخوردم:

محبوبه‌ی خسرو شیرین نام داشت که به قول ثَعالِبی «بوستان حُسن و رشک ماه تمام بود». چون شیرین عیسوی بود بعضی از مورخان غربی و شرقی او را از یونانیان دانسته‌اند اما اسم او ایرانی است. بنا بر قول سبئوس (Sebeos) شیرین از مردم خوزستان بود. در اوایل سلطنت خسرو به عقد او درآمد و با این که منزلتی فروتر از «مریم» دختر قیصر داشت – که پادشاه او را به علل سیاسی گرفته بود – از حیث منزلت در وجود خسرو نفوذی تمام داشت. … ثعالبی و فردوسی شرح تدابیر شیرین را – که در جلب عاشق بی‌وفای خود به کار می‌برده – و تفصیل عروسی او را با خسرو نقل کرده‌اند و تدبیر ماهرانه‌ی پادشاه را – که در اسکات بزرگان به خرج داد تا توانست دختری از طبقه‌ی فروتر را به عقد خود درآورد – ذکر نموده‌اند.

در شاهنامه‌ی فردوسی – دست کم در نسخه‌ای که من دارم – حرفی از زادگاه شیرین زده نشده است. اما اعتراض بزرگان و موبدان به خسرو برای برگزیدن زنی از طبقه‌ی فروتر به تفصیل آمده است. آنان نمونه‌های چندی از تاریخ باستان ایران نقل می‌کنند که وقتی شاهان با زنی از طبقه‌ی فروتر ازدواج چه مصایبی رخ داده است.

فرستاد خسرو مهان را بخواند ————– به گاه گران مایگان برنشاند
هر آن کس که او داشت آزار و خشم ————— یکایک به موبد نمودند چشم
چو موبد چنان دید بر پای خاست ———— به خسرو چنین گفت کـ«ای راد و راست!
به روز جوانی شدی شهریار —————- بسی نیک و بد دیدی از روزگار
شنیدی بسی نیک و بد در جهان —————— ز کار بزرگان و کار مهان
که چون تخمه‌ی مهتر آلوده گشت ——————- بزرگی از آن تخمه پالوده گشت
چنان دان که هرگز گرامی پسر ————— نبوده است یازان به خون پدر
مگر مادرش تخمه را تیره کرد —————- پسر را به آلودگی خیره کرد
چو ضحاک تازی که کشت او پدر —————- که جمشید را زو بد آمد به سر
چو افراسیابی که از بهر تخت ————— بکشت او چو اغریرث نیک بخت
ز کژی نجوید کسی راستی ———————- گر از راستی برکنی آستی
به ایران اگر زن نبودی جز این ————— که خسرو بدو خواندی آفرین؟
نیاکانت آن دانشی راستان —————— نکردند یاد از چنین داستان»

تخمه: نژاد
یازان: دست یازنده. اقدام کننده
آستی: آستین
اگر: آیا (به ایران اگر زن نبودی…: مگر/آیا در ایران به جز شیرین زنی نبود…)

فردوسی درباره‌ی تدبیر خسرو چنین می‌گوید: خسرو تشتی پر از خون برای موبدان و بزرگان ایران می‌آورد و همه از تشت روی برمی‌گردانند. سپس دستور می‌دهد تشت را برده و خوب بشویند و با مشک و گلاب پر کنند. این بار همه به تشت نگاه می‌کنند. خسرو می‌گوید: شیرین همین تشت است. شاید ابتدا برایتان خوشایند نبود اما از وقتی زن من شده و به کاخ درآمده همچون تشت پر مشک و گلاب شده است.

چنین گفت خسرو که شیرین به شهر ———— چنان بُد که این بی‌منش تشت زهر
کنون تشت می شد به مشکوی ما ————– بدین گونه بویا شد از بوی ما

در داستان «خسرو و شیرین» سروده‌ی نظامی گنجوی، شیرین شاهزاده‌ی ارمنستان معرفی می‌شود. می‌دانیم که خاندان شاهی ارمنستان بیشتر از نسل ایرانیان اشکانی بودند. در هر دو صورت، در زمان ساسانیان هم خوزستان و هم ارمنستان جزو شاهنشاهی ایران یا به اصطلاح ساسانی «ایران‌شهر» بوده و مردم هر دو سرزمین ایرانی شمرده می‌شدند.

اما این که شیرین از خانواده‌ی فرودست بوده یا شاهزاده باید درباره‌ی آن – به قول بیهقی – بازجست [=تحقیق/research] کرد.

پنج‌شنبه ۱۹/اردیبهشت/۱۳۸۷ – ۸/می/۲۰۰۸

درباره‌ی یکی بودن زبان و فرهنگ پارسی بین ایرانیان که امروز در سه کشور ایران، افغانستان و تاجیکستان زندگی می‌کنند و نقشه‌های ضدایرانی برای جداسازی و تفرقه بین مردم این سه کشور به دست روسیه/شوروی و نیز پشتون‌های حاکم مقاله‌ی سه قسمتی جالبی به زبان انگلیسی در پایگاه «تاجیکستان وب» خواندم نوشته‌ی هم‌فکر و دوستی تاجیک که هر سه قسمت آن را به زبان پارسی برگردانم. اما چون مطلبی کمی طولانی (۷ صفحه) بود و من تلاش دارم که هر مطلب این وبلاگ بیشتر از یک صفحه نباشد به جای انتشار آن در همین وبلاگ، دوستان عزیز در پایگاه «آذرگشنسپ» زحمت انتشار آن را پذیرفتند.

می‌توانید متن کامل آن را در پایگاه «آذرگشنسپ» بخوانید به نشانی زیر:
کیستی تبرخورده‌ی زبان پارسی

پیشتر نیز استاد داریوش آشوری مطلبی درباره‌ی سه پاره شدن زبان پارسی بین سه کشور ایران و افغانستان و تاجیکستان نوشته بود به نشانی زیر:
فارسی، دری، تاجیکی

پی‌نوشت:
استاد دکتر جلیل دوست‌خواه نیز این نوشته را در وبلاگ خود معرفی کرده‌اند که از ایشان سپاسگزارم. بند یازدهم در سی و پنجمین هفته‌نامه

دانشوران ایرانی

منتشرشده: مه 7, 2008 در فرهنگ, پانترکان

چهارشنبه ۱۸/اردیبهشت/۱۳۸۷ – ۷/می/۲۰۰۸

پس از نوشته‌هایم درباره‌ی ایرانی بودن عمادالدین نسیمی و نظامی گنجوی، یاد پرسشی افتادم که چند ماه پیش دوست عزیزم «جاوید» به مناسبت سال مولانای بلخی پرسیده بود که: در جواب کسانی که می‌گویند مولانا و دیگران ایرانی نیستند چه باید گفت؟

درباره‌ی ادعای بی‌پایه‌ی همه‌ترک‌انگاران (pan-Turkist) درباره‌ی ترک بودن مولانا نگاه کنید به پاسخی به یکی از چنین یاوه‌ها و نیز بخش ۱۹ مقاله‌ی از دنباله نوشته‌های «زبان مادری و کیستی ملی» نوشته‌ی مزدک بامدادان.

در پاسخ کسانی که می‌گویند مولانای بلخی یا نظامی گنجوی ایرانی نیستند چنین می‌گویم:

۱) این بزرگان در درجه‌ی اول به تمدن و فرهنگ بشری تعلق دارند و در قالب تنگ انحصارطلبانه و چشم تنگ قبیله‌گرایان و هویت‌طلبان تازه به دوران رسیده و دروغگو نمی‌گنجند. پس از آن نیز، از نظر تاریخی به «ایران بزرگ» تعلق دارند. چه طور است که وقتی این بزرگان در درون مرزهای امروزی ایران سیاسی دفن شده باشند (مانند بوعلی سینا) زبان نوشته‌هایشان معیار «هویت» آنان است و بنابراین ابن‌سینا عرب است. اما وقتی در خارج از مرزهای ایران امروزی باشند آن گاه زادگاه یا آرامگاه‌شان معیار هویت‌شان می‌شود پس مولانا یا افغانی است یا ترک! حتا خوشمزه‌تر آن که مثلا عرب‌ها غیاث‌الدین جمشید کاشانی را که در کاشان زاده شده و در سمرقند درگذشته و نوشته‌هایش به پارسی و عربی است با چسباندن «الـ» و تغییر نامش به «الکاشی» دانشمند عرب معرفی می‌کنند. مردم ترکیه و جمهوری اران نمی‌توانند نوشته‌های اصلی مولانا و نظامی را از رو بخوانند و باید برایشان ترجمه و بازنویسی کنند. حال می‌خواهند بگویند نظامی نیز ترک بوده و مجبور شده به پارسی بنویسند. دروغ از این رسواتر؟! یا به تازگی «دانشمندان» ارانی (جمهوری «آذربایجان») برای واژه‌ی پارسی گنجه نیز با دانش زبان‌شناسی خود ریشه‌ی ترکی کشف کرده‌‌اند و آن را کوتاه شده‌ی «گن چای» به معنای رودخانه‌ی گن! می‌دانند.

۲) کشورهایی که ادعای «تصاحب» این دانشوران ایرانی را می‌کنند کشورهایی هستند که پیشینه‌ی وجودشان بیش از ۱۰۰ سال نیست و از «استقلال‌شان» بیش از ۲۰ سال نمی‌گذرد. حال آن که این بزرگان ایرانی در چند سد سال و یا هزار سال پیش از این می‌زیسته‌اند و کشورهایی مانند «اران» (جمهوری آذربایجان)، افغانستان، ازبکستان و … در آن زمان وجود خارجی نداشتند. بله شهر بلخ و گنجه و خوارزم و … روی زمین وجود داشته‌اند اما کشوری به نام افغانستان یا ازبکستان یا «جمهوری آذربایجان (اران)» وجود نداشتند. این ادعا همان قدر بی‌پایه است که می‌گویند کوروش و داریوش هخامنشی و اسکندر مقدونی به افغانستان حمله کردند! یا وقتی لشکر اسکندر به پاکستان وارد شد! این بازی با مفهوم‌ها و نوعی ناهنجاری و غیرتاریخی بودن (anachronism) است. اِعمال مفهوم «شهروند» بر اساس مرزهای امروزی به کسانی است که هزاران سال پیش از این می‌زیسته‌اند.

۳) تا پیش از این که نامی از این کشورهای ساخته شده به دست استعمارهای بریتانیا و روسیه/شوروی در جهان باشد تمام این بزرگان و دانشوران به نام ایرانی شناخته می‌شدند. هیچ منبعی که پیش از سده‌ی بیستم میلادی/سیزدهم خورشیدی نوشته شده باشد از اینان به نام افغانی یا ازبک یا «جمهوری آذربایجانی/ارانی» نام نبرده است. بیشتر مدارکی که ادعای افغان بودن یا ترک و ازبک و آذربایجانی بودن این دانشوران ایرانی را دارند در همین چند دهه‌ی اخیر نوشته شده‌اند و به دست کسانی که خالی از غرض نبودند و گاه دشمنی‌شان با ایران و فرهنگ ایرانی آشکارا بوده است.

۴) باید دید این بزرگان در نوشته‌های خود درباره‌ی خودشان چه گفته‌اند یا دوستان و شاگردان و هم‌روزگارانش چه نوشته‌اند. مولانا کی خود را افغانی یا ترک خوانده است؟ نظامی کجا خود را ترک و آذربایجانی گفته است؟ بیرونی کی خود را ازبک یا افغانی دانسته؟ فارابی در کدام نوشته‌اش گفته که ترک قزاقستان است؟ بلکه برعکس بیشتر نوشته‌های اینان تصریح می‌کنند که ایرانی یا پارسی هستند.
مولانا:
تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم —— دانم من این قدر که به ترکی است آب «سو»

بیرونی:
در کتاب «آثار الباقیه» درباره‌ی مردم زادگاه خودش خوارزم می‌نويسد: «و اما اهل خوارزم، و إن کانوا غصنا ً من دوحة الفُرس» یعنی «و اما مردم خوارزم، آنها شاخه‌ای از درخت استوار پارسيان (ايرانيان) هستند.»

انوری ابیوردی:
خبرت هست كه از هرچه در او چیزی بود ———– در همه ایران امروز نماندست اثر

نظامی گنجوی:
همه عالم تن است و ایران دل ———— نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد ————- دل ز تن بِه بود، یقین باشد

۵) برخلاف همه‌ترک‌انگاران و همه‌عرب‌انگاران (pan-Arabist) که از معیار و قاعده‌ی ساده‌انگارانه‌ی زبان نگارش آثار یا زادگاه و آرامگاه برای تعیین کیستی (هویت) مفاخر ایرانی استفاده می‌کنند، مهم‌ترین دلیل ما بُعد فرهنگی است. به گفته‌ی مولانای بزرگ:
ای برادر تو همه اندیشه‌ای —- مابقی خود استخوان و ریشه‌ای

تمام این بزرگان و دانشوران ایرانی خود را ایرانی و مسلمان می‌دانستند و با فرهنگ غنی ایرانی-اسلامی رشد کرده و خود را متعلق بدان می‌دانستند. در تمام آثار و نوشته‌های آنان مفهوم‌ها و شخصیت‌های تاریخی/اسطوره‌ای/فرهنگی ایرانی دیده می‌شود: رستم، سهراب، اسفندیار، تهمتن، سیمرغ، زال، کوه قاف، حکمت خسروانی، جام جم، انوشیروان، خسرو، و هزاران نماد دیگر ایرانی. به قول مزدک بامدادان، «پس مولانا حتا اگر پسر «اوغوزخان» نیز بوده باشد و در دل کوه‌های آلتائی نیز به جهان آمده باشد، در سرش چیزی جز جهان‌بینی عرفانی (اسلامی) و اسطوره‌شناسی ایرانی جای نداشته است. به دیگر سخن، اندیشه او با نگاه به نگاشته‌ها و سروده‌هایش، ایرانی-اسلامی است.»

۶) کشورهایی مانند افغانستان بهتر است به دنبال همدلی و یکدلی با ایران باشند که پیشینه‌ی مشترک فرهنگی با ما دارند و تا چندی پیش بخشی از ایران فرهنگی و بزرگ بودند نه این که سعی در «مال خود کردن» شخصیت‌های فرهنگی ایرانی داشته باشند. بهتر است کمی تاریخ بی‌طرف (به ویژه نوشته‌های پیش از سده‌ی بیستم م/سیزدهم خ) را بخوانند و ببینند بیرونی و مولانا از کی افغان شده‌اند. تا پیش از شکل‌گیری کشور افغانستان، افغان به معنای پشتون بود و امروز نیز پشتون‌ها سعی دارند فرهنگ و زبان خود را بر این کشور غالب کنند. بنابراین اگر بگوییم مولانا افغان بوده یعنی پشتون بوده و می‌دانیم که چنین نیست. این راه کسب هویت نیست. باید واقعیت‌های تاریخی و جغرافیایی را پذیرفت که پیش از این کشورهایی به نام افغانستان و ازبکستان و «آذربایجان» (اران) وجود نداشته‌اند اما ایران وجود داشته و همه‌ی این بزرگان تعلق خود را بدان در نوشته‌هایشان یا به صورت صریح (مانند نمونه‌های بالا) و یا به طور ضمنی از راه به کارگیری مفهوم و شخصیت‌ها و نمادهای ایرانی نشان داده‌اند. افغانستان و تاجیکستان و سرزمین ازبکستان و اران همه بخشی از ایران فرهنگی هستند.

حتا تا پیش از ورود نیروهای استعماری بریتانیا به شبه‌قاره‌ی هند زبان رسمی و درباری آنان پارسی بود. همین طور دربار عثمانیان و هنر مینیاتور و تذهیب و معماری آنان زیر نفوذ زبان پارسی و فرهنگ ایرانی/اسلامی بود. با این که این هر دو از نظر سیاسی گاه دشمنان ایران شیعه‌ی صفوی بودند اما از نظر فرهنگی شاهنامه‌ی فردوسی می‌خواندند و مینیاتورهایی از خسرو و شیرین نظامی می‌کشیدند. ….

به قول مولانا: گر بگویم شرح این بی‌حد شود ——– مثنوی هفتاد من کاغذ شود

هم چنین ن.ک.
ایران در شعر شاعران قدیم
نیز معجزه‌های تازه
نیز عرب، ایرانی، یا مسلمان

یک‌شنبه ۱۵/اردیبهشت/۱۳۸۷ – ۴/می/۲۰۰۸

در نوشته‌ام درباره‌ی جشن پوریم گفتم که داستان چندان طبیعی به نظر نمی‌رسد. زیرا خشیارشا خیلی ساده لوح است و یهودی ناشناسی (مردخای) دختری یهودی (هدسه) را به او معرفی می‌کند و با تغییر نام او به استر (اختر یا استاره) یهودی بودن او را پنهان می‌کند. خشیارشا هم بدون هیچ گونه تحقیقی فقط به خاطر زیبایی‌اش او را به عنوان ملکه‌ی ایران انتخاب می‌کند و حاضر است تمام یا نیمی از پادشاهی خود را به او ببخشد. هم چنین گفتم که منبع تاریخی دیگر برای این داستان به جز تورات نیست و نام پادشاه در نسخه‌ها و ترجمه‌های قدیمی احشویرش است و به تازگی به خشیارشا (Xerxes) برگردانده شده است.

خوشبختانه به نوشته‌ی تازه و مفصل و مستندی از دکتر امیرحسین خُنجی برخوردم که به تمامی درباره‌ی این داستان است. ایشان می‌نویسد که اصل این داستان یهودکشی در مصر زمان هخامنشیان روی داده و یهودیان بعدها آن را با شاخ و برگ‌های داستانی به دربار خشایارشا کشاندند تا خود را مهم جلوه دهند.

نکته‌ی دیگر این که من به ایرانی نبودن نام وزیر خشایارشا یعنی هامان اشاره کردم. اصلا یاد داستان فرعون در قرآن نبودم. دکتر خنجی با توجه به داستان فرعون در قرآن که نام وزیر وی هامان است و دیگر اسناد تاریخی تفسیر و روشن‌گری خواندنی از کل داستان پوریم و استر و مردخای دارد که شما را به خواندن آن دعوت می‌کنم.

نوشته‌ی دکتر امیرحسین خُنجی درباره‌ی افسانه‌ی فوریم (قالب پی.دی.اف. اندازه ۱۵۲ کیلوبایت)

آدینه ۱۳/اردیبهشت/۱۳۸۷ – ۲/می/۲۰۰۸

به نوشته‌ی دکتر نوشیروان کیهانی‌زاده در پایگاه «تاریخ ایران و جهان در جنین روزی»، دوشنبه ۵/می برابر ۱۶/اردیبهشت روز درگذشت بهرام چوبین اسپهبد و شاه ایران در زمان ساسانیان است.

بهرام چوبین یا چوبینه از سرداران نابغه و ایران‌دوست تاریخ است. وی از خاندان مهران بود که در ناحیه‌ی ری فرمانروایی داشتند. وی در جنگ‌های فراوانی در زمان خسرو یکم انوشیروان شایستگی خود را نشان داده و به مرزبانی اردبیل رسیده بود. هنگامی که در زمان هرمز، شاه ایران که پسر خسرو یکم انوشیروان و پدر خسرو دوم پرویز بود، مرز شرقی ایران را سپاه ۳۰۰ هزار نفری دشمنان تهدید می‌کرد بهرام چوبین را به میزگرد نظامی فراخواندند. بهرام پس از سان دیدن از سپاه ایران تنها ۱۲ هزار نفر اسوار (سواره نظام زره‌پوش) ورزیده و چهل ساله را برگزید تا به جنگ دشمن برود. هرمز می‌پرسد چرا برای مقابله با ۳۰۰ هزار نفر تنها ۱۲ هزار نفر را برگزیدی و آن هم به جای جوانان مردان چل ساله را؟ بهرام در علت این انتخاب چند دلیل می‌آورد. یکی این که هر اسپهبد بیش از ۱۲ هزار نفر را نمی‌تواند فرماندهی کند. دیگر این که چنین کاری در ایران سابقه‌ی تاریخی دارد و سوم آن که چهل سالگان هم ورزیده و باتجربه هستند و به خاطر دلبستگی به زن و خانه و فرزند بهتر از میهن دفاع می‌کنند.

این هم خلاصه‌ای از داستان از شاهنامه‌ی فردوسی:

به بالا دراز و به اندام خشک ————- به گرد سرش جعدمویی چو مشک
سخن‌آوری جَلد و بینی بزرگ —————— سیه چرده و تندگوی و سترگ
جهانجوی «چوبینه» دارد لقب ——————– هم از پهلوانانشان باشد نسب
از این کشور این مرد را بازجوی ————- به پوینده شاید که گویی بپوی
که پیروزی شاه بر دست اوست —————– به دشمن ممان این سخن گر به دوست
یکی مهتری نامبردار بود —————– که بر آخور اسب سالار بود
کجا «رادفرخ» بدی نام اوی ————— همه شادی شاه بُد کام اوی
بیامد بر شاه گفت: «این نشان —————- که داد این ستوده به گردنکشان
ز بهرام بهرام پورگشسب ——————— سواری سرافراز و پیچنده اسب
ز اندیشه‌ی من بخواهد گذشت —————— ندیدم چنو مرزبانی به دشت
که دادی بدو بَردَع و اردبیل ——————- یکی نامور گشت با کوس و خیل»

شهنشاه ایران از آن شاد شد ————– ز تیمار آن لشکر آزاد شد
ورا کرد سالار بر لشکرش ——————— به ابر اندر آورد جنگی سرش
هرآن کس که جست از یلان نام را —————- سپهبد همی‌خواند بهرام را

سپهبد بشد تا عَرَض گاه شاه ————– بفرمود تا پیش او شد سپاه
گزین کرد ز ایرانیان لشکری ————— هرآن کس که بود از سران افسری
نبشتند نام ده و دو هزار —————- زره‌دار و برگستوان‌ور سوار
چهل سالگان را نبشتند نام —————- درم بر کم و بیش از این شد حرام
یکی را کجا نام «یل سینه» بود ————— کجا سینه و دل پر از کینه بود
سر نامداران جنگیش کرد ——————— که پیش صف آید به روز نبرد
بگرداند اسب و بگوید نژاد ——————— کند بر دل جنگیان جنگ یاد
دگر آنکه بد نامش «ایزدگشسب» —————– کز آتش نه برگاشتی روی اسپ
بفرمود تا گوش دارد بُنه ——————- کند میسره راست با میمنه
به پشت سپه بود «کنداگشسب» —————- کجا دم شیران گرفتی به اسپ

چنین گفت بهرام را شهریار —————– «که از هر دری دیده‌ای کارزار
گزیدی ز لشکر ده و دو هزار ————— زره‌دار و برگستوان‌ور سوار
بدین مایه مردم به روز نبرد ————— ندانم که چون خیزد این کار کرد؟
به جای جوانان شمشیرزن ——————— چهل سالگان خواستی ز انجمن»
سپهبد چنین داد پاسخ بدوی ————– که: «ای شاه نیک اختر و راست گوی
شنیدستی آن داستان مهان ————— که در پیش بودند شاه جهان
که چون بخت پیروز یاور بود ————— روا باشد ار یار کمتر بود
بر این داستان نیز دارم گوا —————- اگر بشنود شاه فرمانروا
که «کاوس کی» را به هاماوران ——————- ببستند با لشکری بی‌کران
گزین کرد رستم ده و دو هزار —————– ز شایسته مردان گرد و سوار
بیاورد «کاوس کی» را ز بند ——————– بر آن نامداران نیامد گزند
همان نیز گودرز کشوادگان ——————- سر نامداران آزادگان
به کین سیاوش ده و دو هزار ——————– بیاورد برگستوان‌ور سوار
همان نیز پرمایه اسفندیار ——————- بیاورد جنگی ده و دو هزار
به ارجاسب بر چاره کرد آنچ کرد ————– از آن لشکر و دژ برآورد گرد
از این مایه گر لشکر افزون بود —————- ز مردی و از رای بیرون بود
سپهبد که لشکر فزون از سه چار ——————- به جنگ آورد پیچد از کارزار
دگر آنک گفتی چهل ساله مرد —————- ز برنا فزونتر نجوید نبرد
چهل ساله با آزمایش بود ——————– به مردانگی در فزایش بود
به یاد آیدش مهر نان و نمک ——————- برو گشته باشد فراوان فلک
ز گفتار بدگوی و ز نام و ننگ —————— هراسان بود سر نپیچد ز جنگ
ز بهر زن و زاده و دوده را —————– بپیچد روان مرد فرسوده را
جوان چیز بیند پذیرد فریب —————– به گاه درنگش نباشد شکیب
ندارد زن و کودک و کشت و ورز ————— به چیزی ندارد ز ناارز ارز
چو بی‌آزمایش نیابد خرد ———————- سر مایه کارها ننگرد
گر ایدون که پیروز گردد به جنگ ————– شود شاد و خندان و سازد درنگ
و گر هیچ پیروز شد بر تنش ——————- نبیند جز از پشت او دشمنش»

جَلد: زبر و زرنگ. چست و چالاک
بردع: برذعه، معرب پرتو=پهلو، پارت. شهری بود در قدیم که مرکز اران بود. اکنون در آذربایجان شوروی واقع و خراب است (از فرهنگ فارسی معین). نام کنونی آن باردا است در جمهوری آذربایجان.
عَرَض‌گاه: میدان سان
گوش دارد: نگهبانی کردن
بُنه: مهمات
میسره: جناح چپ سپاه
میمنه: جناح راست سپاه
برگُستوان: زره اسب. برگستوان‌ور سوار: سواره‌نظام زرهی (ن.ک. اسواران ساسانی)

در شاهنامه نام یلی که در پشت سپاه گماشته شد «کنداگشسپ» نوشته شده اما در کتاب دکتر کاوه فرخ به نام «سایه‌ها در بیابان: ایران باستان در جنگ» نام وی نرداگشسپ آمده است.

بهرام پس از این پیروزی بسیار محبوب ایرانیان می‌شود. اما چون نتوانست رومیان را شکست داد هرمز برای سرزنش و کوچک کردنش برای او لباس زنانه فرستاد. پسر هرمز، خسرو پرویز که شاه منطقه‌ی آلان/الان (اران در قفقاز) بود در توطئه‌ای به جای پدر نشست. اما بهرام خسرو را به شاهی نشناخت و با او به جنگ پرداخت. بهرام که از خاندان مهران – یکی از خاندان‌های مهم پارتیان یا اشکانیان بود – در شاهنامه به خسرو پرویز چنین می‌گوید:

بدو گفت بهرام کـ«ای بدنشان! ———– به کردار و گفتار چون بیهُشان
ترا با سخن‌های شاهان چه کار؟ ———- نه فرزانه مردی نه جنگی سوار
«الان شاه» بود، کنون مهتری —————- هم از بنده‌ی بندگان کهتری
کنون تخت و دیهیم را روز ماست ——— سروکار با بخت پیروز ماست
چو آهخته شیری که گردد ژیان ———– برآرم به سر کار ساسانیان
بزرگی مر اشکانیان را سزاست ———— اگر بنشود مرد داننده راست

بهرام خسرو را شکست می‌دهد و خسرو به روم شرقی (بیزانس) می‌گریزد و با یاری امپراتور روم شرقی برمی‌گردد و بهرام برای پایان برادرکشی در میان ایرانیان کناره می‌گیرد و به بلخ می‌رود.

هم چنین به نوشته‌ی دکتر کیهانی‌زاده: بهرام چوبین هنگام بازدید از محل فوران نفت خام در ناحیه‌ی بادکوبه (باکوی امروزی) در ساحل جنوب غربی دریای مازندران و آگاهی از قدرت اشتعال این ماده، تصمیم گرفت که از آن نوعی سلاح برای واحدهای رزمی ساخته شود و اين کار به مهندسان ارتش واگذار شد. ظرف مدتی کوتاه‌تر از یک سال، پیکانی ساخته شد که بی‌شباهت به راکت یا خمپاره‌های امروزی نبود. اين پيکان حامل گوی دوکی شکل آغشته به نفت خام بود که از روی تخته‌ای که بر پشت قاطر قرار داشت با كشيدن زه پرتاب می‌شد.

این افراد را در اصطلاح نفت‌انداز می‌گفتند. این سلاح در سده‌های بعد نیز در ایران کاربرد داشت. سعدی در گلستان می‌گوید: هندویی نفت‌اندازی همی‌آموخت. حکیمی گفت: ترا که خانه نیین است بازی نه این است.