بایگانیِ مارس, 2009

سه‌شنبه ۱۱/فروردین/۱۳۸۸ – ۳۱/مارچ/۲۰۰۹

یکی از دانش‌های مهم برای شناخت بهتر زبان دانش ریشه‌شناسی است. ریشه‌شناسی درک ما را از زبان بهتر و دقیق‌تر می‌کند و حتا بخشی از تاریخ و فرهنگ را آشکار می‌کند. برای نمونه ریشه‌شناسی واژه‌ی «سیستان» (سکاستان – سگستان – سیستان) به ما می‌گوید که قوم ایرانی سکا در این منطقه زندگی می‌کردند. دکتر حیدری ملایری در پیشگفتار فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک مثال جالبی می‌زند:

واژه‌ی interdict به معنای «ممنوع کردن، مانع شدن، جریمه‌ی مذهبی یا قانونی کردن»، گرفته شده از لاتین inter-dicere از -inter «اندر، میان، درون» و dicere «سخن گفتن». در اوستایی دقیقا همین ساختار را داریم: antarê-mruyê به همان معنای «ممنوع کردن» تشکیل شده از -antare (پارسی باستان: -antar، سانسکریت: -antar، بالاژرمنیک کهن: -untar، پوروا-هند-و-اروپایی: enter* به معنای «اندر، میان») + mruyê «سخن گفتن» از ریشه‌ی -mrû «گفتن». پیشوند -antare با فعل دیگری در اوستایی به معنای «گفتن» همین مفهوم را ساخته است: antare-uxti «ممنوع کردن»، که تشکیل شده است از -antare و uxti. امیل بنونیست (Emile Benveniste) پژوهش جالبی (۱۹۷۵ م/۱۳۵۴ خ) در زمینه‌ی ریشه‌ی «در درون سخن گفتن» برای مفهوم «ممنوع کردن» انجام داده است. بنا بر استدلال وی، پیشوند -inter در واقع از پوروا-هند-و-اروپایی en-ter* می‌آید که جزء دومش در عین این که شکل تفضیلی است (همان «-تر» در پارسی) مفهوم جداسازی را نیز می‌رساند. در نتیجه antarê-mruyê یا inter-dicere یعنی «در درون (گروه) گفتن به منظور جدا کردن (یا منزوی کردن کسی)». به نظر بنونیست، این دو واژه‌ی اوستایی کهن‌ترین دیسه‌های زبان‌های هند-و-اروپایی هستند که اطلاع مهمی را درباره‌ی سنت یا زندگی هند-و-اروپاییان در زمان‌های پیش‌تاریخی به ما می‌دهد.

شاید در فرهنگ‌نویسی زبان پارسی نخستین بار شادروان دکتر محمد معین بود که در فرهنگ خود به طور علمی به ریشه‌شناسی واژه‌ها پرداخت و برای درآیه یا سرواژه‌های فراوانی در فرهنگ معین ریشه‌شناسی علمی بیان کرد. یکی از کمبودهای فرهنگ معین برای کاربردهای امروزی آن است که این ریشه‌شناسی‌ها در دهه‌ی ۱۳۴۰ خورشیدی انجام شده و دانش زبان‌شناسی و ریشه‌شناسی از آن زمان تاکنون بسیار پیشرفت کرده است. البته پیش از دکتر معین، احمد کسروی تبریزی توجه را به این موضوع جلب کرد و خود در زمینه‌ی ریشه‌شناسی کار کرد.

پیش از دکتر معین بیشتر ریشه‌شناسی‌های فرهنگ‌های زبان پارسی ریشه‌شناسی غیرعلمی است. برای نمونه تبریز را نوشته‌اند «جایی که تب زن هارون الرشید ریخت» یا «شیر» در نام اردشیر را به همان معنای شیر جانور گرفته‌اند و نوشته‌اند «چون دلیر بود پدرش گشتاسپ این نام را به وی داد». یا فرهنگ «ناظم الاطباء» درباره‌ی «نوشین‌روان» – که شکل اشتباهی از انوشیروان است – چنین نوشته است: «در القاب مردگان مانند لفظ مرحوم و یا مغفور، این کلمه رااستعمال کنند» و فرهنگ «برهان قاطع» نوشته: «به معنی جان شیرین است، چه روان به معنی جان و نوشین به معنی شیرین باشد». حال آن که انوشیروان در اصل «انوشگ روان» یا «انوشه روان» بوده است به معنای دارای روان جاودان. نمونه‌ی دیگر «سگزی» به معنای سیستانی (به قیاس مروزی) است که از همان شکل قدیمی یعنی سگستان گرفته شده. درباره‌ی آن نوشته‌اند که دشنام است یعنی کسی که مانند سگ زندگی کند! البته نویسندگان فرهنگ‌های قدیمی تقصیری هم نداشتند زیرا در آن زمان دانش زبان‌شناسی و ریشه‌شناسی اصلا وجود نداشته و کسی به طور علمی به بررسی تاریخ زبان نمی‌پرداخته است. امروزه این گونه ریشه‌شناسی‌ها را ریشه‌شناسی عامیانه (popular/folk etymology) می‌گویند که ارزش علمی هم ندارند. در کار واژه‌سازی و ریشه‌شناسی باید بدین مسئله بسیار توجه داشت و به دام چنین لغزش‌هایی نیفتاد. هم چنین باید دقت داشت که شباهت آوایی و تلفظی واژه‌ها دلیلی بر ارتباط ریشه‌شناختی نیست. برای مثال در زبان پارسی واژه‌ی «ماز» را دایم به معنای پیچ در پیچ. برای نمونه منوچهری دامغانی گوید:

برآمد یکی ابر مازندران ——– چو مار شکنجی و ماز اندر آن

اما این واژه‌ی پارسی هیچ ربط معنایی و ریشه‌شناختی به maze در زبان انگلیسی ندارد. ولی به خاطر شباهت معنایی (به ویژه در دانش رایانگر) می‌توانیم این واژه‌ی پارسی را به عنوان برابر واژه‌ی انگلیسی مزبور بگذاریم. هم چنین است شباهت واژه‌های «بد» و «بهتر» در زبان پارسی و معادل آنها در انگلیسی یعنی bad و better که تنها شباهت تصادفی و آوایی است و از دید ریشه‌شناختی ربطی ندارند.

متاسفانه ریشه‌شناسی یکی از زمینه‌هایی در زبان‌شناسی زبان پارسی است که کمتر روی آن کار شده است. یعنی فرهنگ جامع ریشه‌شناسی نداریم. شاید جسته گریخته تلاش‌هایی شده باشد اما هنوز سازمان یافته نیست و برای شمار اندکی از واژه‌ها چنین شده است. پنج سال پیش نیز کتابی منتشر شد به نام «فرهنگ ریشه‌شناختی زبان فارسی» که تنها شامل برخی واژه‌ها از حرف آ تا ت است و همه‌ی واژه‌ها را نیز شامل نشده است. من هنوز خودم کتاب را ندیده‌ام اما کارشناسان می‌گویند که این کتاب چیز تازه‌ای عرضه نکرده و بیشتر گردآوری یافته‌های دیگران است.


نام کتاب: فرهنگ ريشه‌شناختی زبان فارسی
دکتر محمد حسن دوست، زير نظر دکتر بهمن سرکاراتی
جلد اول: آ – ت
ناشر: فرهنگستان زبان و ادب فارسی، ۱۳۸۳

فخراالدین اسعد گرگانی

منتشرشده: مارس 30, 2009 در ادبيات, اشکانیان

دوشنبه ۱۰/فروردین/۱۳۸۸ – ۳۰/مارچ/۲۰۰۹

یکی از شاعران زبان پارسی که متاسفانه کمتر بدو توجهی می‌شود فخرالدین اسعد گرگانی است. فخرالدین اسعد گرگانی در سده‌ی پنجم هجری/یازدهم میلادی می‌زیسته است و مهم‌ترین اثری که از وی برجای مانده است کتاب «ویس و رامین» است.

در کتاب «ویس و رامین» از سلطان «ابوطالب طغرل بیک پسر میکائیل پسر سلجوق» (فرمانروا بین ۴۲۵ تا ۴۵۵ هجری) یاد می‌کند و از پیروزی‌های پیاپی و چیرگی‌های او بر فرمانروایان خوارزم و خراسان و طبرستان و گرگان و ری و اصفهان سخن می‌راند. و فخرالدین می‌نویسد که او در فتح اصفهان و توقف چندماهه در آن شهر با سلطان همراه بوده است و پس از آن که سلطان از اصفهان به قصد تسخیر همدان خارج شد، فخرالدین تا زمستان ۴۴۳ ق. که عمید ابوالفتح مظفر نیشابوری از جانب سلطان در اصفهان بود همانجا ماند. در یکی از ملاقات‌های فخرالدین و عمید ابوالفتح مظفر، از داستان «ویس و رامین» یاد می‌شود و فخرالدین چنین می‌گوید:

مرا یک روز گفت آن قبله‌ی دين ———- چه گویی در حديث ویس و رامین
که مى‌گویند چیزى سخت نیکوست ———- در این کشور همه کس داردش دوست
بگفتم کان حدیثى سخت زیباست ——– ز گردآورده‌ی شش مرد داناست
ندیدم زان نکوتر داستانی ——— نماند جز به خرّم بوستانی
ولیکن پهلوى باشد زبانش ————- نداند هر که برخواند بیانش
نه هر کس آن زبان نیکو بخواند ——— و گر خواند همى معنی نداند

چو بشنود این سخنها خواجه از من ——— مرا بر سر نهاد از فخر گرزن
ز من درخواست او کاین داستان را ———— بیارا همچو نیسان بوستان را
بدان طاقت که من دارم بگویم ———– وزان الفاظ بی معنی بشویم
کجا آن لفظ‌ها منسوخ گشته است ———– ز دوران روزگارش در گذشته است

بسیاری از وقایع که او در آغاز کتابش ذکر کرده مربوط به بعد از سال ۴۴۳ ق. است. مثلاً داستان هدیه فرستادن پادشاه شام مربوط به سال ۴۴۶ ق. است که طغرل شهر ملاذگرد را در محاصره گرفته بود. بنابراین نظم داستان «ویس و رامین» باید بعد از سال ۴۴۶ صورت گرفته باشد. و چون غیر از طغرل بیگ اسم پادشاه دیگری در این کتاب نیست، نظم داستان باید پیش از سال ۴۵۵ (مرگ طغرل) به پایان رسیده باشد. و از همین نکته هم روشن می‌شود که درگذشت فخرالدین اسعد پس از سال ۴۴۶ ق و گویا در پایان عهد طغرل سلجوقی اتفاق افتاده است.

ویس و رامین از چند جهت اهمیت دارد:

– همان طور که در بالا گفته شد اصل آن به زبان پارسی میانه یا پهلوی بوده است. دکتر محمود امیدسالار گفته منظور از «پهلوی» در اینجا یعنی لهجه‌ی مرکز و غرب ایران. اما به نظر من در بیت‌های بالا گفته شده که «نداند هر که برخواند بیانش» و «نه هر کس آن زبان نیکو بخواند» و «آن لفظ‌ها منسوخ گشته». بنابراین اگر بحث لهجه‌ای در ایران بود از «خواندن» و «بیان» (گزارش یا تفسیر و ترجمه) صحبت نمی‌شد و آن لهجه منسوخ نشده بود. دلیل دیگر این که در این داستان واژه‌های پهلوی فراوانی دیده می‌شود مانند «داشن» (پاداش نیک) و پادافراه (پاداش بد و مجازات) و دشتان (عادت ماهیانه) و … دیگر این که فخرالدین در یکی دو مورد از ریشه‌شناسی صحبت می‌کند. مانند بیت معروف زیر:

زبان پهلوی هر کو شناسد ———— خراسان یعنی آنجا کو «خور آسد»
«خور آسد» پهلوی باشد «خور آید» ———– خور از آنجا سوی ایران برآید

– این داستان یکی از زیباترین داستان‌های عشقی در ادبیات پارسی دری است و شاید نخستین داستان عشقی سروده‌ی این دوران باشد که به طور کامل به دست ما رسیده است. پیش از وی عنصری بلخی داستان عربی «وامق و عذرا» را به شعر پارسی سروده است اما بیت‌های زیادی از آن به ما نرسیده است.

– تاثیر مهم دیگر این داستان آن است که الهام‌بخش نظامی گنجوی در سرودن خسرو و شیرین بوده است. نظامی وزن «ویس و رامین» (مفاعیلن مفاعیلن فعولن) را برای «خسرو و شیرین» برگزیده و اصولا این وزن، همان وزن دوبیتی (فهلویات) است که از دوران پیش از اسلام نیز در ایران رایج بوده است. و نیز می‌دانیم «خسرو و شیرین» نطامی خود الهام‌بخش شاعران فراوان دیگری شد که به تقلید از وی همان داستان را بازسرایند.

– این داستان حاوی اطلاعات جالبی از دوران پیشااسلامی است. از رسم‌ها و جنگ‌ها و باورها. برای نمونه سوگند به ستارگان و خدایان آریایی در آن دیده می‌شود. آداب رفتن به آتشکده و جشن و مانند آن. با توجه به شواهد و قراینی که در داستان هست زمان آن به دوران اشکانیان بازمی‌گردد.

– شاید مهم‌ترین ویژگی این داستان به اصطلاح «صراحت لهجه» در بیان عشق زمینی است و نیز اشاره به برخی موضوع‌هایی که در آن دوران جزو «مگو» (taboo)ها بوده است. مانند ازدواج خواهر و برادر در ابتدای داستان. وقتی ویس به سن ازدواج می‌رسد مادرش او را به برادرش می‌دهد:

نمی‌بینم تو را جفت و برابر ————- به جز ویرو که او هستت برادر

دیگر این که صحنه‌ی کامیابی ویس و رامین – البته پس از پیمان بستن و سوگند به نام یزدان – به روشنی توصیف شده است.

چو گل یک روزه بادا جان آن کس ————- که از ما بشکند پیمان ازین پس
چو زین سان هر دوان سوگند خوردند ———— به مهر و دوستى پیمان بکردند
گوا کردند یزدان جهان را ——————- همیدون اختران آسمان را
در آورده به ویسه دست رامین ————- چو زرین طوق گرد سرو سیمین
گر ایشان را بدیدى چشم رضوان ————- ندانستی که نیکوتر ازیشان
همه بستر پر از گل بود و گوهر ————– همه بالین پر از مشک و ز عنبر
شکرشان در سخن همراز گشته ————— گهرشان در خوشى انباز گشته
لب اندر لب نهاده روى بر روى ———— در افگنده به میدان از خوشى گوى
ز تنگى دوست را در بر گرفتن ———— دو تن بودند در بستر چو یک تن
اگر باران بر آن هر دو سمن بر ————- بباریدى نگشتی سینه شان تر
دل رامین سراسر خسته از غم ————– نهاده ویس دل بر وى چو مرهم
ز نرگس گر زیان بودى فراوان ————— زیانی را ز شکر خواست تاوان
به هر تیرى که ویسه بر دلش زد ————— گزاران بوسه رامین بر گُلش زد
چو در میدان شادى سرکشى کرد ——————– کلید کام در قفل خوشى کرد
بدان دلبر فزونتر شد پسندش ——————— کجا با مُهر یزدان دید بندش
چو تیر از زخمگاه آهیخت بیرون ————— نشانه بود و تیرش هر دو پُرخون
به تیرش خسته شد ویس دلارام ————– بر آمد دلش را زان خستگى کام
چو کام دل بر آمد این و آن را —————– فزون شد مهربانی هردوان را
وزان پس همچنان دو مه بماندند —————– به جز خوشى و کام دل نراندند

به همین خاطر با توجه به رسوم اجتماعی و محافظه‌کاری جامعه چندان به این داستان روی آورده نشده. به طوری که صادق هدایت در کتاب «توپ مرواری» آنجا که سخن از بازگشت کریستف کلمب از قاره‌ی امریکا و آوردن زنان بومی به اروپا است به این موضوع چنین اشاره می‌کند:

هنوز چندان از ساحل دور نشده بود که معلوم نبود چه شیطانی زیر جلد این موجودات معلوم‏الحال مادینه رفت. افتضاح غریبی به پا شد. زن‏های فاجره لوله را از لای نمد درآوردند و روزها کتاب «ویس و رامین» و «کاما سوترا» و «اَلفیه و شَلفیه» می‏خواندند و شب‏ها با لوله‏ی این توپ الله کلنگ بازی و کرم‏کشی می‏کردند. به طوری که کشیش و جادوگر و ملوانان اخلاق‏شان پاک فاسد شد و از صراط مستقیم به کلی منحرف گردیدند.

– هم چنین گفته می‌شود که این داستان الهام‌بخش داستان مشابهی در ادبیات آنگلوساکسون است به نام «تریستان و ایزولد» (Tristan and Iseult).

عبدالقادر مراغه‌ای

منتشرشده: مارس 22, 2009 در موسیقی, تاریخ میانی

سه‌شنبه ۳/فروردین/۱۳۸۸ – ۲۳/مارچ/۲۰۰۹

کمال‌الدین ابوالفضایل عبدالقادر پسر غیبی حافظ مراغه‌ای یا مراغی (۷۵۴ تا ۸۳۸ ق) شاعر و خوشنویس، خواننده، نوازنده‌ی بربط یا عود، و از سرشناس‌ترین موسیقی‌دانان ایران در نیمه‌ی دوم قرن هشتم و اوایل قرن نهم هجری است. او پس از ابونصر فارابی آخرین موسیقی‌دان بزرگ و وارث موسیقی کلاسیک ایران به شمار می‌رود.

عبدالقادر از همان نوجوانی به موسیقی علاقه نشان داد و به آموختن نوازندگی ساز عود و خوانندگی مشغول شد. به سرعت در درک موسیقی و الحان و آهنگسازی و ساختن تصنیف تبحر پیدا کرد. او در جوانی به بغداد رفت و در دربار سلطان حسین و سلطان احمد جلایری جایگاه خاصی پیدا کرد. اما وقتی تیمور گورکانی در رمضان سال ۷۹۵ ق شهر بغداد را فتح کرد و فرمانروای بغداد سلطان احمد به دمشق گریخت، هنرمندان دربار او را به سمرقند، پایتخت تیمور، بردند. او به سرعت جایگاه خوبی در دربار تیمور پیدا کرد به طوری که تیمور او را «مولانا اعظم، قدوة الفصحا فی العالم، اوحد زمان، و نادره‌ی جهان» خواند.

عبدالقادر سه رساله‌ی موسیقی به نام‌های «جامع الالحان»، «مقاصد الالحان» و «کنز الالحان» نوشته است. برخلاف کتاب‌های دیگر آن دوران، این آثار به زبان پارسی نوشته شده‌اند. نسخه‌های این کتاب‌ها در کتابخانه‌های مهمی از جمله «نور عثمانیه» در ترکیه، «اسکندریه» در مصر و «آستان قدس رضوی» مشهد در ایران نگهداری می‌شود.

او در «جامع الالحان»، به ارائه و شرح قاعده‌های موسیقی می‌پردازد و در «مقاصد الالحان» تصنیف‌ها و آهنگ‌های خود را شرح می‌دهد. او در «مقاصد الالحان» به سی آهنگی اشاره می‌کند که برای سی روز ماه رمضان ساخته است. می گوید:

از من آهنگی برای ایام ماه رمضان خواستند، قبول کردم و خواجه رضوان‌شاه تبریزی گفت محال است. پس از دریافت تأییدیه‌ی شیخ‌الاسلام، تصمیم گرفتم برای هر روز ماه رمضان آهنگی خاص بسازم. شعر عربی را جلال‌الدین عبیدی و شعر فارسی را خواجه سلمان ساوجی می‌گفت و در سی روز عرضه‌ی مجموع را اعاده کردم بلازاید و نقصان. …. خواجه رضوان‌شاه صد هزار دینار زر و دختر خود را به نکاح شرعی به خانه من فرستاد.

عبدالقادر برای ثبت و نوشتن موسیقی از حرف‌های الفبا و نشانه‌هایی استفاده می‌کرد که نمونه‌ای از آن در زیر آمده است:


نمونه‌هایی از نت‌نویسی ایرانی عبدالقادر با الفبای پارسی

«کنز الالحان»، رساله‌ی سوم، مجموعه‌ی آهنگ‌های موسیقی و نمونه‌ی کامل ساخته‌های او با خط و نشانه‌هایی است که برای ثبت آهنگ‌هایش از آنها استفاده کرده است. اما متأسفانه نسخه‌ای از این کتاب یافت نشده و موسیقی‌دانان در حسرت آن تلاش می‌کنند تا از آثار باقی مانده به جزئیات آثار او دست پیدا کنند.

پس از این که عبدالقادر به عثمانی سفر می‌کند، سبک آهنگسازی او نیز در ایران کنار گذاشته می‌شود. اما هنوز تعدادی از آوازها و تصنیف‌های او به صورت گوشه در ردیف‌های موسیقی ایرانی به جای مانده است. گرچه سبک آهنگسازی او در ایران کنار گذاشته شد اما خوانندگان عثمانی آن را اجرا کردند. برخی از آهنگ‌هایش هنوز هم به نام‌های کیار یا قبار در ترکیه متداول است. در دوره‌ی آتاترک تعدادی از آثار موسیقی قدیم – که راویان شفاهی و خوانندگان هنوز آنها را در یاد داشتند – جمع‌آوری و به صورت نت امروزی موسیقی ثبت شد. سی تصنیف از این مجموعه منسوب به عبدالقادر مراغه‌ای است.

آقای محمدرضا درویشی، آهنگساز، پژوهشگر و موسیقی‌شناس قومی گروهی تشکیل داده است که به افتخار عبدالقادر مراغه‌ای نام آن را «عبدالقادر» نهاده است. پیش از وی فرهاد فخرالدینی برای سریال امام علی – که صداوسیمای ایران ساخت – از آثار عبدالقادر استفاده کرده و آنها را اجرا کرده است. درویشی هشتمین آهنگساز و موسیقی‌دانی است که به اجرای دوباره‌ی آثار عبدالقادر دست زده است. آقای درویشی ۲۲ تصنیف را در سفرهای متعدد به ترکیه و پرس‌وجو از موسیقی‌دانان ترک یافته و به اجرای دوباره‌ی آنها پرداخته است.

خاستگاه:
برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به این گزارش تصویری در «جدید آنلاین» که شامل یکی از قطعه‌های عبدالقادر نیز هست.

یک‌شنبه ۲/فروردین/۱۳۸۸ – ۲۲/مارچ/۲۰۰۹

رادیو فرانسه در ادامه‌ی مجموعه برنامه‌های خود با عنوان «نقد باورها» این بار به خط ایرانیان ایراد گرفته است. نام این بخش چنین است: ما ایرانیان هرگز از خود «خط مستقلی» نداشته‌ایم.

پیش از این که به پاسخ این ادعا بپردازم اجازه بدهید به چند نکته اشاره کنم:

۱- به نظر می‌رسد که گویا مجری برنامه آقای فرزاد جوادی – که اصلا هم بی‌طرف نیست – دوست دارد با گزیدن عنوان‌های جنجالی – که گاه مستقیم در سخن مهمان نیامده است – نظر خوانندگان را جلب کند. شاید این کار «ژورنالیستی» (به معنای منفی که در زبان ما یافته است!) به نظر برسد اما اصلا حرفه‌ای نیست و شاید بتوان آن را دروغ‌پراکنی نامید.

۲- در بخش پیشین گفتم که یکی از اشکال‌های این برنامه آن است که تنها یک مهمان دارد و مجری نیز بی‌طرف نیست.

۳- دیگر این که متاسفانه مجری گاه بی‌سوادی خود را نشان می‌دهد. برای نمونه:

مجری: یکی از کاستی‌های اصلی گذشته‌ی ۶۰۰-۲۵۰۰ ساله‌ی ما ایرانیان نداشتن تاریخ مکتوب درباره‌ی دوران باستان‌مان و آن قسمتی است که بیش از ۱۲۰۰ سال را از زندگی قوم ما و از تحولات تلخ و شیرین اجداد ما را دربرمی‌گیرد… یعنی از آن قسمتی از تاریخ‌مان که بدان می‌بالیم… هیچ کس واقعیت این امپراتوری بزرگ را نمی‌تواند انکار کند.

در کتاب «تاریخ اجتماعی ایران» نوشته‌ی شادروان مرتضا راوندی در فصل هخامنشیان آمده است که آنان به طور روزانه کارهایشان را ثبت می‌کردند و گزارش‌های گوناگونی برای بایگانی خود تهیه می‌کردند. از این گذشته، از هخامنشیان علاوه بر سنگ‌نبشته‌ها آثار فراوانی هست که هم اکنون در دانشگاه شیکاگو به امانت سپرده شده‌اند. پیشتر درباره‌ی «بایگانی دژ پارسه» (Persepolis Fortification Archive) و محتوای جالب و مهم آن نوشتم. یعنی همان مجموعه‌ی بی‌بهایی که چندی پیش گروهی از امریکاییان خواستار فروش آن برای پرداخت غرامت و بدهی دولت ایران بدانان شدند! گزارش بازخوانی این مجموعه از لوحه‌های گلی کتابی است نزدیک ۸۰۰ صفحه که بنداد خاوری (Oriental Institute) دانشگاه شیکاگو آن را به سال ۱۹۶۹ م/ ۱۳۴۸ خ منتشر کرده است. یعنی حدود ۴۰ سال پیش! شاید آقای مجری به دنبال کتاب صحافی شده با جلد شومیز و انتشاراتی از همان دوران هخامنشیان می‌گشته است که آن را نیافته است. با این حساب اثر مکتوبی از تمدن‌های سومر و آشور و بابل و کلده نیز در دست نیست. آیا باید درباره‌ی آنان را نیز گفت که تاریخی نداشته‌اند؟

مجری دوباره بر این ناآگاهی و باور اشتباه خویش پامی‌فشارد. نمونه‌ی دیگر:

این را نمی‌توان منکر شد که از آن دوران تاریخ مکتوبی نداریم. کسی از اجداد ما ایرانیان طی آن ۱۲۰۰ سال نه نوشته‌ای به عنوان تاریخ نه در بطن علم نه در فلسفه و نه در ادبیات از خود برجا نگذاشت. اگر تاریخ مکتوب داریم همه مربوط به ۱۴۰۰ سال بعد است. تا پیش از حمله‌ی اعراب پدران ما از خود نوشته‌ای بر جا نگذاشتند.

اگر ایشان نام روزبه پسر دادویه یا همان عبدالله ابن مقفع را شنیده بود، می‌دانست که وی بسیاری از آثار نوشتاری یا مکتوب پدران ما را که متعلق به همان دوران ۱۲۰۰ ساله‌ی پیش از حمله‌ی اعراب است به زبان عربی برگرداند. (در ضمن ساختار «نه .. نه .. فعل منفی» غلط است. باید بگوید: «نه در تاریخ به جا گذاشته نه در فلسفه».)

۳- میهمان برنامه، آقای دکتر همایون کاتوزیان، نیز گاه اشتباه‌هایی می‌کند مانند:

کاتوزیان: ما مدیون مورخین یونانی هستیم به خصوص هردوت. … حدس زده می‌شود شاهنامه بر مبنای کتابی به نام خدای‌نامگ بوده که در زمان ساسانیان جمع‌آوری شده بود. البته خیلی از متخصصان امروز معتقدند که شاهنامه اساسا مبنایش شفاهی بوده است. شاهنامه تاریخ نیست اساطیر افسانه و تاریخ افسانه‌ای است. شاهنامه به کلی درباره‌ی هخامنشیان ساکت است. درباره‌ی اشکانیان می‌گوید من اطلاع زیادی ازشان ندارم.

کاش دکتر کاتوزیان هم از فردوسی می‌آموخت و درباره‌ی چیزی که نمی‌داند همین کار را می‌کرد و می‌گفت من اطلاع ندارم. نمی‌دانم منظور وی از این که می‌گوید مبنای شاهنامه شفاهی بوده چیست و کدام متخصص امروزی چنین حرفی زده است. اگر شاهنامه را خوانده بود می‌دید که فردوسی همه جا از «دفتر باستان» نام می‌برد. آیا منظور از شفاهی بودن مبنای شاهنامه یعنی شاهنامه‌ی منثور ابومنصوری شفاهی بوده یا وجود نداشته؟ آیا خدای‌نامگ وجود نداشته؟ یا ابن‌مقفع چنین کتابی را از خودش درآورده؟ یا مبنای خدای‌نامگ ساسانی شفاهی بوده؟ درباره‌ی نیامدن نام هخامنشیان در شاهنامه نیز پژوهش‌هایی شده است. برای نمونه مقاله‌ی شادروان دکتر علیرضا شاپور شهبازی درباره‌ی ارتباط ساسانیان و هخامنشیان که پیشتر بدان اشاره کرده‌ام.

۴- طرفداری بیش از اندازه از یونان. بعد بحث جالبی مطرح می‌شود درباره‌ی علت این که چرا اجداد ما اصلا تاریخ ننوشته‌اند!

مجری: چه دلیلی دارد که یک نفر از اجداد ما تاریخ ما را ننوشته باشد؟

کاتوزیان: این برمی‌گردد به جامعه‌شناسی تاریخی ایران. به نظر من دلیل اصلی آن این است که آزادی بیان و قلم – که ما در یونان باستان داشتیم – در ایران باستان نبود. این کارها تشویق نمی‌شد. آزادی خیال نبود. دلیلش این نیست که آدمها به طور بالقوه نمی‌توانند این کار را بکنند.

جالب آن که آقای دکتر کاتوزیان می‌گوید «ما» در یونان داشتیم! وی از آزادی بیان و قلم در یونان باستان می‌گوید و این که در ایران چنین چیزی نبوده است. می‌دانیم که آزادی بیان و قلم امری امروزی است همان طور که حقوق بشر امروزی است. آقای کاتوزیان درباره‌ی استوانه‌ی کوروش می‌گوید که حقوق بشر پدیده‌ای امروزی است اما بعد درباره‌ی یونان می‌گوید که آزادی بیان و قلم داشتند.

اگر در یونان باستان، بر خلاف ایران باستان، آزادی بیان و اندیشه بود چه طور آناکسارگوراس (Anaxagoras) به خاطر این که گفت خورشید توده‌ی فروزانی است بزرگتر از پلوپونس (Peloponnese)، متهم شد که اندیشه‌های «خطرناک» دارد و مجبور شد آتن را ترک کند؟ اگر نام آناکساگوراس را نشنیده، نام سقراط را که حتما شنیده است. آیا سقراط هم به خاطر آزادی بیان مجبور شد جام شوکران را بنوشد؟ سقراط نیز متهم شد که «اندیشه‌های خطرناک» دارد و فکر جوانان را خراب می‌کند. کسی در نقش ارسطو در فلسفه و علم شک ندارد. اما در یونان باستان ارسطو می‌گفت که برخی انسان‌ها «برده» آفریده می‌شوند. و بسیار نمونه‌های دیگر. باید خدا را شکر کرد که آقای دکتر کاتوزیان به ایرانیان تخفیف دادند و نگفتند ایرانیان بالقوه استعداد این کار را نداشتند و ندارند. منظورم آن است که هر تمدنی نقطه‌های مثبت و منفی داشته و «نقد» یعنی دیدن همه‌ی این نکته‌ها با هم. به قول حافظ: عیب می جمله بگفتی، هنرش نیز بگو! اما در «نقد باورها» بیشتر «انتقاد» مطرح است نه نقد.

آقای دکتر کاتوزیان گاه اطلاعات تاریخی نادرست هم دارند. برای نمونه:

کاتوزیان: منشور کورش آزادی دادن به مردم کشورهای دیگر مانند بابل و کلده و یهودیان و مصر که کورش فتح کرده بود! … کتاب‌های طب و قانون و حقوق مانند نوشته‌های ابوعلی سینا…

استوانه‌ی کوروش به مردم مصر آزادی نداد زیرا کوروش اصلا مصر را فتح نکرد و به مصر هم نرسید! این استوانه پس از فتح بابل نوشته شده و تنها مربوط به آزادی مردم بابل است نه کلده و مصر. مصر در زمان کمبوجیه (کامبیز) پسر کوروش به دست ایرانیان افتاد. من نمی‌دانم که آیا ابوعلی سینا کتابی در زمینه‌ی قانون و حقوق نوشته باشد. اگر اشاره به کتاب «قانون» بوعلی است این کتاب مربوط به پزشکی است.

اما برگردیم به موضوع اصلی بحث یعنی خط ایرانیان. در صفحه‌ی این بخش از برنامه نوشته شده که

در دوران باستان گرچه از خود خطی نداشتیم، ولی از خط‌های میخی دیگران به نام خود استفاده کردیم.

سپس در خود برنامه مجری توضیح می‌دهد که منظورش از جمله‌ی آخر چیست:

مجری: ممکن است توضیح دهید که خط میخی دوران باستان ما چه بود؟ آیا این خط را ما خودمان اختراع کردیم یا عاریه گرفتیم از ایلامی‌ها و آرامی‌ها؟ آن طور که در مدرسه به ما گفته بودند خط میخی خط ایرانی بود. ولی بعدها که آدم خودش کتاب می‌خواند می‌بیند نه خیر این خط هم یک تلفیق ناقصی بود از خط‌های ایلامی و آرامی.

کاتوزیان: بله. خط میخی همان طور که فرمودید مربوط می‌شود به سنت‌های باستانی سامی. خط پهلوی نیز همین طور. منتها از خط میخی خیلی پیشرفته‌تر بود.

نخست این که اختراع خط میخی را به سومریان نسبت می‌دهند که سامی نبودند. گرچه پس از آنان اکدیان و آسوریان و بابلیان سامی هم این خط را به کار بردند. ایلامیان نیز خط میخی را از اکدیان گرفتند و آن را ساده کردند. خط سومری نزدیک ۶۰۰ نشانه داشت، خط ایلامی ۱۳۰ تا و خط پارسی نزدیک ۵۰ تا.

دوم آن که ما در دوران باستان از خود خط داشتیم. به نظر بیشتر کارشناس (مانند گرنوت ال. ویندفوهر Gernot L. Windfuhr) ایرانیان در دوران هخامنشی برای نوشتن زبان پارسی خط میخی خودشان را اختراع کردند و این خط ربطی به دیگر خط‌های میخی آن دوران ندارد. پس از آن نیز دین‌دبیره (خط دینی) را داریم که آن هم از اختراع‌های ایرانیان در زمان ساسانیان است برای نوشتن متن‌های دینی. و بسیار هم دقیق بود.

سوم این که بیشتر خط‌های دنیا تلفیقی و «عاریه» است. یونانیان خط خود را از فنیقیان «عاریه» گرفتند و آن را متناسب کار خود کردند. برای نمونه شکل و نام حرف «آلفا» از شکل ساده‌شده‌ی حرف و واژه‌ی آلفا در فنیقی می‌آید به معنای گاو نر. در خط فنیقی حرف آلفا (α) به شکل سر و شاخ گاو نر بود. در خط یونانی با چرخش ۹۰ درجه‌ای، آلفا به شکل A درآمد. البته هنوز آلفای کوچک به همان شکل سر گاو است. همین طور حرف «بتا» که از شکل و نام بتا در فنیقی می‌آید. بتا با «بیت» (خانه) در عربی هم‌معنا است. شکل ابتدایی بتا نیز خانه‌ای بود با حیاط که در خط یونانی با چرخش ۹۰ درجه به صورت β درآمد. حرف گاما (Γ) از نام شتر در زبان فنیقی می‌آید که در عربی «جمل» است شکل آن هم ساده شده‌ی شتری با کوهان است (برگرفته از فرهنگ بزرگ وبستر).

خط لاتین بر پایه‌ی خط یونانی ساخته شد. در دوران بعدی هم خط روسی (سیریلیک) به دست کشیشی به نام سیریل بر پایه‌ی خط یونانی ساخته شد. خط زبان‌های انگلیسی و فرانسه و دیگر زبان‌های اروپایی بر خط لاتین بنا شد. خط عربی بر پایه‌ی خط نبطی بود که پس از اسلام ایرانیان آن را به شکل کامل امروزی درآوردند و آن را برای نوشتن زبان خود نیز به کار بردند.

مجری: برای این که جای تردیدی باقی نماند از لحاظ متن‌های نوشته شده آیا می‌شود گفت که حقیقتا دوران طلایی ادبیات فلسفه و علوم ما همه پس از اسلام و اعراب بود.

در این که پس از اسلام ما دارای دوران درخشانی هستیم شکی نیست اما این چه ربطی به «اعراب» دارد؟ آیا منظور آن است که ما از صدقه سر «اعراب» به این دوران شکوفا و طلایی رسیدیم؟

من همواره نوشته‌ام که ما نباید دوران پیشااسلامی را در مقابل پسااسلامی بگذاریم و به یکی حمله کنیم و از دیگری دفاع. در هر دو دوران دستاوردهای مهمی داشته‌ایم. برای نمونه به نوشته‌ی ویلی هارتنر (Willy Hartner)، از کارشناسان اخترشناسی باستانی، کهن‌ترین سند مکتوب از تفاوت‌گذاری انسان‌ها بین سال اختری (sidereal year) و سال هورگردی (tropical year) به دوران داریوش بزرگ هخامنشی برمی‌گردد. (برای اطلاع از تفاوت این دو نگاه کنید به نوشته‌ی دکتر محمد حیدری ملایری، اخترشناس بزرگ ایرانی در نپاهشگاه (رصدخانه‌ی) پاریس، به نام نگاهی نو به گاهشمار ایرانی . با سپاس از ایشان برای بیان این نکته).

پی‌نوشت:
آقای رضا مرادی غیاث‌آبادی هم در وبگاه خود قول داده که در نقد این برنامه مطلبی بنویسد. امیدوارم به زودی مطلب ایشان را هم ببینیم.

ساختارهای وندی

منتشرشده: مارس 21, 2009 در كتاب, واژه‌سازی, زبان

شنبه ۱/فروردین/۱۳۸۸ – ۲۱/مارچ/۲۰۰۹

این هفته کتاب جالب و مهمی به دستم رسید نوشته‌ی محسن حافظیان، دکتر زبان‌شناسی از دانشگاه سوربن و پژوهشگر زبان. مشخصات کتاب چنین است:

نام کتاب: ساختارهای وندی مشتق‌های فعلی
نویسنده: دکتر محسن حافظیان (Mohsen Hafezian)
ناشر: نشر گل آفتاب، مشهد و انتشارات مولتی‌ساژ کانادا
سال: بهار ۱۳۸۸
صفحه: ۲۰۳

از دکتر حافظیان پیشتر کتاب «ساختارشناسی فعل‌های زبان پارسی» را معرفی کرده‌ام. گفتم دکتر حافظیان بیشتر در زمینه‌ی ساختارهای زبانی کار می‌کند، زمینه‌ای که به ویژه در کار واژه‌سازی علمی اهمیت خاصی دارد. زیرا اگر از ساختارهای درست زبانی آگاه نباشیم ممکن است بدانها آسیب برسانیم و نیز واژه‌های نوساخته از نظر ساختاری و زبانی نادرست باشند.

در پیشگفتار کتاب حاضر چنین می‌خوانیم:

از توانایی‌های واژگان‌سازی زبان فارسی بسیار شنیده و خوانده‌ایم. در نوشته‌ای که پیش رو دارید، تلاش کرده‌ام توانایی‌های زبان فارسی را در لایه‌ای از لایه‌های زبانی بازنمایانم. در نخستین کتابم در این مجموعه، از فعل‌های ساده[ی] زبان فارسی و ساختارهای آن نوشتم. در این نوشته، ساختارها، گونه‌های وندی و بسامد این وندها را، در واژگانی که از فعل‌های ساده[ی] فارسی به دست آمده‌اند، بررسی کرده‌ام. امیدوارم که داده‌های این پژوهش راه را بر پشتیبانان سخت‌کوش زبان فارسی هموارتر کند.

همان طور که گفته شده این کتاب شامل فعل‌های بسیط یا ساده‌ی زبان پارسی به همراه واژگان ساخته شده بر اساس آنها است که از فرهنگ دهخدا بیرون کشیده (استخراج) شده‌اند. کتاب از سه بخش عمده تشکیل شده است:

– بخش نخست به تعریف‌ها و بیان ساختارهای وندی در زبان پارسی می‌پردازد و بنیان‌های نظری ساختارشناسانه‌ی اثر توضیح داده شده‌اند. بن‌های و وندها و گونه‌های وندی (پسوند، پیشوند، میانوند) تعریف شده‌اند. فعل‌های ساده به سه گروه تقسیم شده‌اند: گروه آ که بن۲ آنها نتیجه‌ی حذف چند نویسه از بن۱ است مانند آوردن: بن۱= آورد، بن۲=آور. گروه ب که بن۲ آنها نتیجه‌ی تبدیل چند نویسه‌ی پایانی بن۱ به گروه نویسه‌ای دیگر است مانند زدن: بن۱=زد بن۲: زن. گروه ج که بن۲ آنها نخست با حذف و سپس تبدیل گروه نویسه‌های پایانی بن۱ به دست می‌آید مانند مُردن: بن۱=مُرد بن۲=میر. سپس گروه‌های مختلف اشتقاقی و نیز ساختارهای گوناگون اشتقاقی توضیح داده شده‌اند مانند فعل‌های مشتق میانوندی و پیشوندی و پسوندی. برای هر گروه نمودار توزیع فراوانی آن نیز رسم شده است. سپس به سنجه‌های گزینش واژه‌ها از فرهنگ دهخدا پرداخته شده است. این بخش ۳۷ صفحه است.

– بخش دوم شامل فهرست ۵٨۶ فعل ساده است که از آنها مشتق‌هایی در زبان پارسی وجود دارد. فعل‌هایی که مشتقی از آنها دیده نشده در این مجموعه نیامده‌اند. جالب است که یادآور شویم زنده‌یاد دکتر پرویز ناتل خانلری گفته بود در زبان پارسی تنها صدوچند فعل بسیط داریم. به گمانم دکتر خانلری تنها فعل‌های رایج را شمرده بود. برای نمونه در این کتاب فعل آژدن/آجیدن نیز گزیده شده است زیرا از آن جداشده‌ی آجین (مانند شمع‌آجین یا بلورآجین) را در زبان داریم. این بخش نیز ۳۷ صفحه است.

– بخش سوم که مهم‌ترین و عمده‌ترین بخش کتاب (نزدیک ۱۳۰ صفحه) است تشکیل شده از فعل‌های ساده به همراه تمام جداشده‌های آنها و ساختار به کار رفته. برای نمونه یک درآیه (سرواژه) را در اینجا می‌آورم:

آغِشتَن [āgheštan]: ج. گذ. بن۱: آغشت بن۲: آغار -> آغاریدن
◊ آگَشتَن
– آغشتن نا. ۱ | آغشتنی ص. ۱ | نیاغشتن نا. ۱
– آغشته ص. ۲-۱ | آغشتگی نا. ۳-۱ | نیاغشته ص. ۶-۱
– آغار نا. ۱-۲ | آغارش نا. ۲-۲ | آغاره نا. ۲-۲

نشان‌های اختصاری:
ج = گروه فعلی ج
گذ. = فعل گذرا
نا. = نام
ص. = صفت
◊ = گونه‌ی دیگر فعل
عدد جلوی هر مشتق نشان‌دهنده‌ی شماره‌ی ساختار به کار رفته برای ساخت آن است که در بخش نخست کتاب توضیح داده شده است.

نوروز ۱۳۸۸ فرخنده و پیروز باد

منتشرشده: مارس 19, 2009 در روزانه

پنج‌شنبه ۲۹/اسفند/۱۳۸۷ – ۱۹/مارچ/۲۰۰۹

فرارسیدن نوروز پیروز باستانی و بهار جان‌افروز خرمی‌افزا بر همه‌ی ایرانیان و دوستداران تاریخ و فرهنگ و ادب ایران فرخنده و شاد باد.

چند بیتی از مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، شاعر و عارف بزرگ ایرانی، را پیشکش خوانندگان می‌کنم.


عید بر عاشقان مبارک باد ————- عاشقان عیدتان مبارک باد!

شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد ———— خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا
از دولت محزونان وز همت مجنونان ————– آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا
عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد ————- عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل ———— کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا

آمد بهار خرم و آمد رسول یار —————– مستیم و عاشقیم و خماریم و بی‌قرار
ای چشم و ای چراغ! روان شو به سوی باغ ———- مگذار شاهدان چمن را در انتظار
گل از پی قدوم تو در گلشن آمده است ———— خار از پی لقای تو گشتست خوش عذار
ای سرو گوش دار که سوسن به شرح تو ————- سر تا به سر زبان شد بر طرف جویبار
غنچه گره گره شد و لطفت گره گشاست ————— از تو شکفته گردد و بر تو کند نثار

سه‌شنبه ۲۷/اسفند/۱۳۸۷ – ۱۷/مارچ/۲۰۰۹

فردوسی توسی بی‌گمان چکاد ادبیات رزمی و حماسی ایران است. نظامی گنجوی نیز چکاد ادبیات بزمی و عشقی ما است. نظامی در تمام کتاب‌های خود به فردوسی توجه فراوانی داشته و پیوسته او را پیش چشم داشته است. به ویژه آن که آخرین کار خویش یعنی اسکندرنامه را در همان بحر متقارب (بحر شاهنامه) – یعنی بر وزن فعولن فعولن فعولن فعول – سروده است. در زیر کتاب‌هایش را به ترتیب سرودن برمی‌رسم:

– کتاب یکم: مخزن الاسرار
این کتاب بیشتر در حکمت و حکایت و نکته‌های اخلاقی است و نظامی آن را در جوانی سروده است. هنوز آن را به منظور اشاره‌ی مستقیم به فردوسی برنرسیده‌ام. اما در آن حکایت‌هایی از جمشید (در نکوهش دورویی)، فریدون (در فضیلت آدمی)، و نوشیروان (در باب عدل) هست که نشان از توجه نظامی به تاریخ و نیز استوره‌های پیشااسلامی ایران دارد.

– کتاب دوم: خسرو و شیرین
در بخش «سابقه‌ی نظم کتاب» نظامی به داستان محمود و فردوسی اشاره می‌کند و می‌گوید شاه به من گفت: اگر مانند محمود با تو ناساز باشیم و مزدت را ندهیم تو هم می‌توانی مانند فردوسی دستمزد ما را برای خرید فُقاعی [=آبجو] بدهی.

چنین فرمود شاهنشاه عالم ———- که عشقی نو برآر از راه عالم
گرت خواهیم کردن حق‌شناسی —————- نخواهی کردن آخر ناسپاسی
و گر با تو دم ناساز گیریم ————– چو فردوسی ز مزدت باز گیریم
توانی مُهر یخ بر زر نهادن —————– فقاعی را توانی سر گشادن

(مهر یخ بر زر نهادن: زر را بخشیدن)

– کتاب سوم: لیلی و مجنون
نظامی در دیباچه‌ی این کتاب آرزو و دعا می‌کند که پسرش بدان حد از رشد و هوشیاری برسد که سعادت بیابد و شاهنامه‌خوانی کند:

دارم به خدا امیدواری ———— کز غایت ذهن و هوشیاری
آنجات رساند از عنایت ————— کآماده شوی به هر کفایت
هم «نامه‌ی خسروان» بخوانی ————— هم گفته‌ی بخردان بدانی

(نامه‌ی خسروان: شاهنامه)

– کتاب چهارم: هفت پیکر
در بخش «سبب نظم کتاب» این داستان – که داستان بهرام گور ساسانی است – نظامی دوباره به داستان محمود و فردوسی اشاره می‌کند و خود را به جای فردوسی می‌گذارد:

در سخا و سخن چه می‌پیچم ——— کار بر طالع است و من هیچم
نسبت عقربی است با قوسی ———– بُخل محمود و بذل فردوسی

(عقرب و قوس: کژدم و کمان دو صورت فلکی)

– کتاب پنجم: اسکندرنامه
اسکندرنامه دو بخش دارد: یکی اقبال‌نامه است که مربوط است به بخش اول زندگی اسکندر که بخت و اقبال یاور او می‌شود و همه جا را می‌گشاید. بخش دوم را شرف‌نامه یا خردنامه خوانده‌اند زیرا اسکندر به خرد و افتخار و شرف دست می‌یابد.

در آغاز اقبال‌نامه – بخش اول اسکندرنامه – در داستان سرودن کتاب می‌گوید خضر پیامبر را دیدم که به من گفت: شنیده‌ام می‌خواهی داستان خسروان را بگویی. دانای پیشینه، که منظور فردوسی توسی است، دُر این کار را سُفته است. تو همان حرف‌های او را مزن که در یک دُر شایسته نیست دو سوراخ باشد.

شنیدم که در نامه‌ی خسروان ————– سخن راند خواهی چو آب روان
مگوی آنچه دانای پیشینه گفت ————– که دَر دُر نشاید دو سوراخ سفت

بالاخره آن که نظامی در خردنامه – بخش دوم اسکندرنامه – که آخرین کتاب شعر اوست دوباره به داستان فردوسی اشاره می‌کند و این بار آشکارا خود را وارث فردوسی می‌داند. در «خطاب زمین‌بوس» می‌گوید تو در سخا و بخشش وارث محمود غزنوی هستی و من در سخن وارث فردوسی‌ام. محمود مدیون و وامدار فردوسی بود. امیدوارم که تو – که وارث محمودی – وام او را به من – که وارث فردوسی ام – بدهی.

ز کاس نظامی یکی طاس می —————- خوری هم به آیین کاوس کی
ستانی بدان طاس طوسی نواز ————— حق شاهنامه ز محمود باز
دو وارث شمار از دو کان کهن ————— تو را در سخا و مرا در سخن
به وامی که ناداده باشد نخست —————- حق وارث از وارث آید درست

(طاس: کاسه)

بنابراین کسانی که می‌کوشند نظامی را غیرایرانی بدانند و بخوانند و وانمود کنند که به زور به زبان پارسی می‌سرود همان اندازه کار بیهوده و عبثی می‌کنند که بخواهند بگویند فردوسی غیرایرانی بوده و به زور شاهنامه را به زبان پارسی سروده است.

نوروز در لندن

منتشرشده: مارس 15, 2009 در فرهنگ, پانترکان, روزانه

یک‌شنبه ۲۵/اسفند/۱۳۸۷ – ۱۵/مارچ/۲۰۰۹

در پایگاه خبری بی.بی.سی پارسی گزارشی تصویری هست درباره‌ی برگزاری جشن نوروز دیروز در لندن. در آن میان عکس زیر به چشم می‌خورد:


ترجمه:
به جشن نیورُز، سال نو کُردی، خوش آمدید.
جمعیت‌های ایرانی، آذری، افغانی [=افغان]، ازبک، ترک، تاجیک، و ترکمن هم آن را جشن می‌گیرند.

در این عکس دو نکته هست:

۱- نخست این که نوروز را سال نو «کُردی» دانسته‌اند که «ایرانیان» و دیگران «هم» آن را جشن می‌گیرند!

۲- دیگر این که کردها را از ایرانیان جدا دانسته‌اند!

واقعا که جای تاسف است گروهی این چنین به تفرقه‌پراکنی و «هویت»تراشی دست می‌زنند تا کردهای عزیز را – که از دوران باستان بخشی از ایرانیان بوده‌اند – گروهی جدا از ایرانیان معرفی کنند.

پی‌نوشت
همان طور که در خبر بی.بی.سی هم آمده بیشتر این گروه از طرفداران عبدالله اوجالان هستند. من هم آن بخش را خواندم و می‌دانم. منظورم نشان دادن شدت و عمق شستشوی مغزی‌ای است که به این گروه داده شده است.

آدینه ۲۳/اسفند/۱۳۸۷ – ۱۳/مارچ/۲۰۰۹

ناآگاهان و راحت‌طلبان و نیز سودجویان و بی‌فرهنگان برای این که زحمتی برای مطالعه به خود ندهند برای تعیین هویت شخصیت‌های تاریخی از زبان نوشته‌ها یا محل دفن و مرگ‌شان استفاده یا در واقع سوءاستفاده می‌کنند و به خیال خودشان از «آزادی بیان و عقیده» استفاده می‌کنند که «بله. شما این طور می‌گویید. ما هم حق داریم این طور بگوییم». انگار حقیقت‌های تاریخی را هم می‌شود پیچاند.

چشم‌مان به جمال رادیوی آلمان (دویچه وله) روشن شد که به جای طرفداری از حقیقت ایرانی بودن نظامی، آن را «محل کمکش» بین ایران و «جمهوری آذربایجان» دانسته است. درست است که نظامی و دیگر بزرگان ما به فرهنگ بشری تعلق دارند اما دلیل نمی‌شود که هر کسی ادعا کند که این بزرگان به «کشور» آنان تعلق دارند (کشوری که ۱۰-۲۰ سال از «استقلال» آن نمی‌گذرد و پیش از قرارداد گلستان و ترکمانچای نیز بخشی از خاک ایران بوده است). امروزه اینان بر اثر شستشوی مغزی آن قدر جسور و گستاخ شده‌اند که وقتی در ایران می‌گویند که نظامی شاعر ایرانی بوده به ایران اعتراض می‌کنند!!! حتا همان طور که سال پیش نیز خبرش را نوشتم اینان کار را به جایی رسانده‌اند که وقتی فرد تالشی – که استاد زبان‌شناسی نیز هست – در این کشور گفت بابک خرمدین و نظامی گنجوی ترک نبودند به اتهام «خیانت به کشور»! او را به زندان محکوم کردند.

امروز هم از دوستی شنیدم که سازمان میراث فرهنگی در پاسخ به آنان دست به اقدام نابخردانه‌ای زده است مبنی بر موزه ساختن خانه‌ای در تفرش با این ادعا که اینجا خانه‌ی نظامی گنجوی بوده است. این کار بسیار اشتباه است و دست کمی از ادعاهای همه‌ترک‌انگاران (pan-Turkist) ندارد. راه پاسخ ادعاهای یاوه‌ی همه‌ترک‌انگاران و برخی بیسوادان جمهوری الهامستان (با نام دزدی «جمهوری آذربایجان») عمل کردن مانند آنان نیست. راه درست دادن پاسخ مستند و مستدل و نگاه به حرف‌ها و محتوای کارهای خود نظامی گنجوی است و این که ببینیم خودش چه گفته است.

کسانی که سواد خواندن شعرهای نظامی گنجوی را ندارند تنها به خاطر این که نظامی در شهر گنجه زندگی می‌کرده و امروز گنجه در جمهوری الهامستان است ادعا می‌کنند که نظامی آذربایجانی و ترک بوده است! کل افسانه‌ی ترک و آذربایجانی بودن نظامی از زمان استالین (۱۹۴۷ م/ ۱۳۲۶ خ) شروع شد که می‌خواست برای جمهوری‌های تازه تاسیس اتحاد شوروی هویت‌تراشی کند. ن.ک نوشته‌ی سرگئی آقاجانیان درباره‌ی این داستان. (قالب پی.دی.اف. اندازه: ۱.۸ مگابایت)

اینان با تحریف و بدخوانی بیت‌هایی از نظامی یا حتا با جعل بیت‌هایی بی‌معنا و سست و بستن آن به نظامی گنجوی می‌خواهند او را ترک نشان دهند. برای نمونه این بیت سراپا هجو را ساخته‌اند و به نظامی می‌بندند!

پدر بر پدر مر مرا ترک بود ————- به فرزانگی هر یکی گرگ بود

گذشته از قافیه کردن کاف و گاف در ترک و گرگ، و نبودن این بیت در هیچ یک از نسخه‌های دست‌نویس و چاپی پیش از سال ۱۹۸۰ م / ۱۳۵۹ خ، لنگه (مصرع) دوم اصلا در ادبیات پارسی معنایی ندارد. شما هیچ شاعر پارسی‌گویی را نمی‌بینید که گرگ را به فرزانگی ستوده یا توصیف کرده باشد و از آن بدتر، خود و نیاکانش را هم به گرگ منسوب کرده باشد! تنها همه‌ترک‌انگاران و پیروان داستان «گرگ خاکستری» (بوز قورت) چنین حرف‌های بی‌پایه‌ای می‌گویند. برای اطلاع بیشتر ن.ک. نوشته‌ی استاد دکتر جلال متینی درباره‌ی همین بیت.

این افراد تمام محتوای پنج گنج یا خمسه‌ی نظامی را رها کرده‌اند و به این بیت جعلی چسبیده‌اند و یا حتا بیت‌های دیگر را بد معنا می‌کنند. مثلا نظامی در «هفت پیکر» گفته:

ترکی‌ام را در این حَبَش نخرند ———- لاجرم دوغ‌بای خوش نخورند

می‌گویند «ایناهاش! نظامی گفته من ترکم و شعرهای ترکی‌ام را کسی نمی‌خرد! برای همین شعر پارسی گفته!» با این استدلال پس نظامی این شعر را در حبشه گفته و در حال فروش دوغ‌با هم آن را سروده است!

سازمان میراث فرهنگی هم به همین گونه استدلال‌های بی‌پایه دست یازیده است. آخر این چه شیوه‌ای است؟ به جای استدلال و نشان دادن ایرانی بودن نظامی چسبیده‌اند به بازی با خاک و نقشه‌های امروز. بیت مورد نظر برای تفرشی بودن نظامی چنین است:

به تفرشی دهی هست «تا» نام اوی ———— نظامی از آنجا شده نامجوی

زنده‌یاد سعید نفیسی چند ده سال پیش گفته که چنین دهی در تفرش وجود ندارد یا دست کم در زمان نظامی نیز وجود نداشته و این بیت مشکوک است.

به نظر من این کار میراث فرهنگی هیچ فرقی با کار همه‌ترک‌انگاران ظاهربین ندارد که با چشم بستن بر تمام شعرهای نظامی و افتخارش به ایرانی بودنش به یک بیت مشکوک یا تفسیر غلط آن متوسل می‌شوند. از پنج کتاب نظامی سه تای آن به تاریخ ایران پیشااسلامی مربوط است یعنی «خسرو و شیرین» (خسرو دوم ساسانی)، «هفت پیکر» (بهرام گور ساسانی)، و اسکندرنامه (اسکندر و داریوش سوم هخامنشی). دو کتاب دیگر نیز یکی مجموعه‌ی از داستان‌های حکمت‌آمیز و اخلاقی است («مخزن الاسرار») و دیگری داستان «لیلی و مجنون». نظامی در دیباچه‌ی «هفت پیکر» می‌گوید:

همه عالم تن است و ایران دل ———– نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد ———– دل ز تن به بود، یقین باشد
زان ولایت که مهتران دارند —————– بهترین جای بهتران دارند

نظامی در تمام شعرهای خود از فردوسی به نیکی یاد می‌کند و در دیباچه‌ی لیلی و مجنون به فرزندش و دیگران توصیه می‌کند که همواره شاهنامه بخوانید:

دارم به خدا امیدواری ———- کز غایت ذهن و هوشیاری
آنجات رساند از عنایت ———– که آماده شوی به هر کفایت
هم «نامه‌ی خسروان» بخوانی ———– هم گفته‌ی بخردان بدانی

همه‌ترک‌انگاران بدون در نظر گرفتن دیباچه‌ی «لیلی و مجنون» و ستایش‌های نظامی از شروانشاه و سپردن فرزندش به شروانشاه، می‌گویند او می‌خواسته لیلی و مجنون را به ترکی بسراید اما شروانشاه گفته مبادا به ترکی بگویی! او هم دل آزرده شد و به پارسی گفت. یعنی تنها این بیت را چسبیده‌اند و آن را بد می‌خوانند:

ترکی صفت وفای ما نیست ———- ترکانه سخن سزای ما نیست
آن کز نسب بلند زاید ———- او را سخن بلند باید

حال آن که «ترکانه سخن» به معنای شعر ترکی نیست. بلکه به نوشته‌ی وحید دستگردی، این بیت اشاره به داستان بی‌وفایی مسعود غزنوی ترک به فردوسی است (که بیشتر افسانه است. اما در آن زمان رایج بوده است). یعنی شروانشاه می‌گوید «من از نسب بلندم و سزای من سخنی والا و شیوا است. از این رو از تو، جادوسخن جهان، نظامی می‌خواهم که با فصاحتی که داری برایم داستان لیلی و مجنون را به شعر پارسی درآوری و آن را چون تاج افتخار بر سر من گذاری». بیت‌های نظامی چنین است:

در خاطرم این که وقت کار است ——– که اقبال رفیق و بخت یار است
تا کی نفس تهی گزینم ———— وز شغل جهان تهی نشینم
هان دولت اگر بزرگواری ———— کردی ز من التماس کاری
در حال رسید قاصد از راه ———- آورد مثال حضرت شاه
بنوشته به خط خوب خویشم ———– ده پانزده سطر نغز بیشم
هر حرفی از او شکفته باغی ———— افروخته‌تر ز شب چراغی
کـ:«ای محرم حلقه‌ی غلامی! ——— جادوسخن جهان، نظامی!
از چاشنی دم سحرخیز —————– سحری دگر از سخن برانگیز
در لافگه شگفت‌کاری —————– بنمای فصاحتی که داری
خواهم که به یاد عشق مجنون ————- رانی سخنی چو در مکنون
چون لیلی بکر اگر توانی ————– بکری دو سه در سخن نشانی
تا خوانم و گویم این شکر بین! ———- جنبانم سر، که تاج سر بین!»

مثال: فرمان (مثال حضرت شاه: فرمان شاهانه)

نظامی در بیت‌های بعدی می‌گوید که فضای داستان لیلی و مجنون اندوهبار است و سخن از جنون و دیوانگی مجنون و بیابان خشک امکان تصویرسازی و سخن‌پردازی چندانی ندارد. به همین خاطر تاکنون کسی گرد این داستان نگشته. اما پسرش او را تشویق می‌کند و نظامی در کمتر از چهار ماه داستان را تمام می‌کند و می‌گوید اگر کارهای دیگری نداشتم در ۱۴ روز تمام می‌شد! کاری که نظامی در ۴ ماه انجام داد چنان ارزش این داستان را بالا برد که پس از وی هر شاعری برای نشان دادن سخندانی خویش به تقلید از پنج گنج نظامی و از جمله لیلی و مجنون او پرداخت. به گمانم تعداد شاعرانی که به پیروی از نظامی «خمسه‌سرایی» کرده‌اند بیش از ۳۰ تن باشد مانند امیرخسرو دهلوی، عبدالرحمان جامی، هاتفی (خواهرزاده‌ی جامی)، خواجوی کرمانی، وحشی بافقی، مکتبی شیرازی، بیدل دهلوی و … علاوه بر شاعران پارسی‌گو در زبان‌های دیگر از جمله در زبان اردو و ترکی نیز از نظامی تقلید کردند.

برای بحث مفصل و پاسخ مستند به تمام ادعاهای بی‌پایه‌ی همه‌ترک‌انگاران درباره‌ی نظامی نگاه کنید به مقاله/کتاب دوست خوبم دکتر علی دوست‌زاده به نام «سیاسی‌سازی پیشینه‌ی نظامی گنجوی و تلاش اتحاد شوروی برای ایرانی‌زدایی این شخصیت فرهنگی» . البته دکتر دوست‌زاده به زودی اطلاعات بیشتری در این مقاله خواهد گنجاند: یعنی پاسخ‌های تازه به ادعاهای تازه و نیز مدرک‌های تازه و بیشتر در زمینه‌ی دستکاری و جعل و دروغ اتحاد شوروی درباره‌ی تغییر هویت نظامی گنجوی از ایرانی به «ترک آذربایجانی».

پنج‌شنبه ۲۲/اسفند/۱۳۸۷ – ۱۲/مارچ/۲۰۰۹

سال گذشته داریوش آشوری بخش یکم بحثی را آغاز کرد با عنوان «پی‌جویی ریشه‌ی چند لغت در شاهنامه» که به ترکیبی در شاهنامه می‌پرداخت به شکل «اخته‌زهار» و «آهخته‌هار» در این بیت‌ها:

به کردارِ گرگان به روزِ شکار ———- بر آن بادپايانِ اخته‌زهار
سواران چو شيرانِ اخته‌زهار ———- که باشند پُرخشم روزِ شکار
گزيد از سواران برون از هزار ——— بر آن بادپايانِ آهخته‌هار
به کردارِ شيران به روزِ شکار ——— بر آن بادپايانِ آهخته‌هار

در این بخش دنبال ریشه و معنای این ترکیب گشت. از جمله دکتر حیدری ملایری پیشنهاد کرد که زهار می‌تواند با Haar در آلمانی و hair در انگلیسی (هر دو به معنای «مو») همریشه باشد. اما در بخش دوم دکتر حیدری در نظر پیشین خود تردید کرد و گفت شاید زهار از -śikhará در سنسکریت گرفته شده باشد. هم چنین دکتر جلال خالقی مطلق نوشتند که در کهن‌ترین دست‌نوشته‌ها بیت چنین است:

به کردار گرگان به روز شکار ————- بر آن بادپايان هِخته‌زهار

هختن کوتاه شده‌ی هيختن و آن کوتاه شده‌ی آهیختن به معنی «کشيدن» است و هخته‌زهار یعنی «خایه‌کشیده» اما چون درباره‌ی شیر این معنا کاربرد ندارد در نسخه‌های دیگر «گشته نهار» یعنی «گرسنه مانده» محتمل‌تر است. [نهار کوتاه شده‌ی ناهار است به معنای ناشتا.] در بخش سوم نظر دکتر جلیل دوستخواه و نیز دکتر کزازی مطرح شد که زهار را به معنای فرزندآور دانستند (از «زه» به معنای فرزند + آر = آورنده). اما پسوند «آر» به معنای آورنده نمونه‌ی دیگر نداشت. هم چنین پس از نظرخواهی از دکتر کاوه فرخ درباره‌ی رفتار ایرانیان پیشااسلامی با اسب، احتمال اخته کردن اسب به کلی رد شد. در بخش چهارم دکتر حیدری پس از جستجوی بیشتر پیشنهاد کرد که شاید زهار از -góur* گرفته شده باشد به معنای موی تن جانور.

بالاخره در ماه گذشته داریوش آشوری بخش پنجم این جستار را منتشر کرد که در آن نظر آقای ابوالفضل خطیبی، عضو فرهنگستان زبان پارسی، منتشر شده است. آقای خطیبی تمام بخش‌های قبلی را خلاصه کرده و سپس نظر خودش را مطرح کرده است. برای همین اگر وقت ندارید می‌توانید تنها همین بخش را بخوانید.

اما دکتر حیدری ملایری در ادامه‌ی جستجوی خویش یادداشتی تهیه کرده و لطف کرد و به من فرستاد. من هم این یادداشت را در اینجا منتشر می‌کنم.

یادداشتی کوتاه درباره‌ی زهار
محمد حیدری ملایری

پژوهش آقای ابوالفضل خطیبی دارای سه نتیجه‌ی اصلی است:
۱) زهار به معنای «مو» نیست، بلکه به معنای «شرمگاه» است.
۲) هخته زهار به معنای «شکم برکشیده، چابک، تیزپا»ست.
۳) این واژه از پارسی میانه می‌آید به معنای «زهدان».

نتیجه‌های ۱ و ۲، که به معناشناسی مربوط می‌شوند، منطقی می‌نمایند و به دو پرسش مطرح شده در پژوهش‌های داریوش آشوری پاسخ می‌دهند. نتیجه‌ی ۳، که به ریشه‌شناسی می‌یپوندد، موفقیت موردهای ۱ و ۲ را ندارد، زیرا، چنانکه خواهد آمد، دلیلهای پیش نهاده خودآشکار نیستند. به نگر نویسنده‌ی این یادداشت، حل مسئله، یعنی پی بردن به ریشه‌ی زهار، به بررسی و پژوهش بیشتر نیازمند است.

ریشه‌شناسی پیش نهاد شده بر واژه‌ی فارسی میانه‌ی zahār استوار است به معنای «رحم، زهدان» که تنها مکنزی (۱۹۷۱) آن را ضبط کرده است. این واژه در فرهنگ پهلوی نوبری (۱۹۷۴) وجود ندارد، و در فرهنگ فره‌وشی (۱۹۶۷)، که دربردارنده‌ی پرشمارترین واژه‌های پهلوی است، دیسه‌ی zahār دیده نمی‌شود. به جای آن در فرهنگ فره‌وشی داریم: zahak «جنین، فرزند، نسل»، zahāk «زاده، فرزند، خانواده، نسل». همچنین بنا بر مکنزی zahag «فرزند». در فره‌وشی همچنین داریم: zāk «فرزند، توالد، تولید»، که در فارسی به دیسه‌ی «زاق» ضبط شده است «بچه‌ی هر چیز را گویند» (برهان)، زاقدان «بچه‌دان و زهدان» (برهان). همه‌ی این واژه‌ها از zahitan یا zātan «زاییدن، زهیدن، متولد شدن» سرچشمه می‌گیرند. در ضمن zahitan در مکنزی و نوبری نیامده است.

نخست درباره‌ی ریشه‌ی «زاییدن». این واژه، که ستاک مضارع آن زا-، زای- و ستاک گذشته‌اش زاد- است، با ریشه‌ی اوستایی -zan «زاییدن» پیوند دارد (مصدر zazāite و -zāta «زاده»). همریشه است با سنسکریت -jan «فرآوردن، آفریدن» (janati «فرامی‌آورد، تولید می‌کند»)، یونانی gignesthai «زاده شدن، شدن، روی دادن»، genos «زایش، نژاد»، لاتین gignere «زادن»، genus «زایش، نژاد»؛ ریشه‌ی پوروا-هند-و-اروپایی -gen* «فرآوردن، زادن». زهیدن (zahidan) و زاستن (zāstan) دیسه‌ها‌ی دیگر زاییدن هستند، زیرا واک ِ -āy در -zāy به -āh و -ās تبدیل می‌شود. نمونه‌ی دیگری از چنین ترادیسی «پاییدن / پاهیدن (گویش‌های لاری و گراشی) / پاستن (pāstan) (گیلکی) / پاسیدن» است.

فزون بر نبود ِ همگرایی درباره‌ی دیسه‌ی zahār در فارسی میانه، دشواری دیگر این است که پسوند ār-، چنانکه ابوالفضل خطیبی خود به آن اشاره می‌کند، نمونه‌ی دیگری در فارسی میانه ندارد، و این نکته استواری ِ zahār در پهلوی را سست می‌کند.

اگر بپذیریم که زهار از زه- به معنای «زهیدن/زاییدن» می‌آید، که ویژه‌ی مادینه است، باید توضیح دهیم که چرا زهار برای نرینه هم به کار می‌رود. داریوش آشوری در بحثی درباره‌ی کارکردهای فیزیولوژیک می‌کوشد زهار را با زهراب، پیشاب و زهیدن را با گمیزیدن، میختن/میزیدن، چامیدن، چُرّیدن پیوند دهد و از این راه ویژه‌ی مادینه بودن آن واژه را از میان بردارد. مسئله این است که تا آنجا که نویسنده می‌داند زهیدن به معنای گمیزیدن نیامده است، نه در فارسی میانه و نه در فارسی نوین. اگر چنین رابطه‌ای وجود می‌داشت یکی از جداشده‌های زه که می‌توانست معنای پیشاب / گمیز داشته باشد زهاب بود. چنین معنایی را فرهنگها ضبط نکرده اند: زهاب «تراویدن آب باشد از کنار رودخانه و چشمه و تالاب (برهان)، «آبی بوَد که از سنگی یا از زمینی همی‌زاید به طبع خویش، از اندک و بسیار» (لغت فرس)، «موضع چشمه» (برهان)، «چشمه‌ای که هرگز نایستد و پیوسته روان باشد» (برهان). این واژه همچنین به دیسه‌ی «آب زه» در فرهنگها آمده است. دانستنی است که واژه‌ی زهاب از zahābag در فارسی میانه می‌آید به معنای «چشمه» (مکنزی).

نکته‌ای که فرهنگ‌نویسان ترادادی از آن ناآگاه بوده‌اند این است که در فارسی دو زهیدن داریم که در هم آمیخته‌اند، با آنکه از دو ریشه‌ی جداگانه‌اند. زهیدن ِ نخست دیسه‌ای است از زاییدن، چنانکه ریشه‌اش در بالا آمد. زهیدن ِ دوم در فرهنگهای فارسی میانه دیده نشد، ولی جداشده‌ی آن zahābag «زهاب»، چنانکه اشاره رفت، در مکنزی آمده است. این زهیدن (zahidan) در فرهنگهای فارسی چنین تعریف شده است: «افتادن، روان شدن، چکیدن، تراویدن» (برهان)، همچنین زه «مکان جوشیدن و برآمدن آب» (برهان). چنانکه دیده می‌شود هیچ یک از این تعریفها به آن کارکرد فیزیولوژیک نزدیک نمی‌شود.

زهیدن در این معنا به احتمال بسیار با واژه‌ی اوستایی -uzah «بیرون انداختن، بیرون دادن» (یشت ۸:۳۹) وابستگی دارد. این واژه از دو بخش تشکیل شده: پیشوند -uz و -us به معنای «بیرون؛ از». دیسه‌ی فارسی باستان این پیشوند -ud است و در فارسی میانه به همان دیسه‌ی اوستایی -us-/uz دیده می‌شود. ریشه‌ی پوروا-هند-و-اروپایی -eghs* «بیرون». در فارسی نوین این پیشوند در چند واژه بازمانده است: «از» (حرف اضافه)، «آزمودن»، «زدودن»، «ستردن»، «هزینه». بخش دوم آن -ah در اوستایی به معنای «انداختن» است (ahya «می‌اندازد»، -asta «انداخته، تیر»، -astra «تیرانداز»)، که همریشه است با سنسکریت -as «انداختن» (asayati «می‌اندازد»)، خُتنی -ah «انداختن، تیر پرتاب کردن». این واژه ممکن است در گویشهای فارسی به دیسه‌ی -eš در ešāndan «انداختن» (همدانی)، -owš در owštan «پرتاب کردن، تیر انداختن با کمان» (لکی)، و šane «پرتاب» (لری) بازمانده باشد.

سخن کوتاه، پژوهشهای پیشین به این سو می‌گرایند که زهار به معنای «شرمگاه» از زهیدن/زاییدن برمی‌خیزد. اما از آنجا که زاییدن ویژه‌ی مادینه است برای تعمیم این مفهوم به هر دو جنس به کارکرد فیزیولوژیک شرمگاه (گمیزیدن، چامیدن)، که مشترک مادینه و نرینه است، روی آورده شده است. چنین استدلالی نیازمند پیوند نزدیک میان زهیدن و گمیزیدن است. این یادداشت وجود چنین رابطه‌ای را رد می‌کند. پرسش دیگری که بازمی‌ماند این است که اگر زه در زهار با زاییدن پیوند داشته باشد چگونه در دورانهای گذشته‌ی مردسالاری این واژه‌ی ویژه‌ی مادینه توانسته است خود را همچون واژه‌ی عام شرمگاه تحمیل کند؟

این یادداشت همچنین نشان می‌دهد که در فارسی دو زهیدن داریم از دو ریشه‌ی گوناگون با معناهای دیگرسان. رابطه‌ی هیچ یک از آنها با زهار خودآشکار نیست. سخن پایانی اینکه ریشه‌شناسی زهار به کوشش‌های بیشتری در آینده نیاز دارد.

کمالیت؟

منتشرشده: مارس 11, 2009 در ادبيات, زبان, سعدی

چهارشنبه ۲۱/اسفند/۱۳۸۷ – ۱۱/مارچ/۲۰۰۹

در ادامه‌ی بحثی که درباره‌ی پسوند «-یت» داشتم، یاد غزلی در دیوان سعدی افتادم که همیشه برایم جای سوال داشت که آیا واقعا این غزل از آن ِ سعدی است. مطلع غزل چنین است:

اگر مانند رخسارت گلی در بوستانستی ————— زمین را از کمالیت شرف بر آسمانستی

تا آنجا که من می‌دانم پسوند «-یت» به اسم معنا نمی‌چسبد بلکه به اسم ذات می‌چسبد. مانند

آدم –> آدمیت = آدم بودن
اشراف –> اشرافیت = جزو اشراف بودن
فعّال –> فعالیت = فعال بودن

بنابراین اگر بخواهیم از ریشه‌ی «کَمِلَ» استفاده کنیم باید بگوییم

کامل –> کاملیت = کامل بودن

زیرا «کمال» خود اسم معنا است به معنای «کامل بودن» و «کمالیت» یعنی «کامل بودن بودن» که ترکیبی حشو و بیهوده است. بنابراین، به نظر من از سعدی – که در هر دو زبان پارسی و عربی استاد بوده و در نظامیه‌ی بغداد درس خوانده – دور است که پسوند «-یت» را به «کمال» بچسباند. دلیل دیگری که بستن این غزل را به سعدی سست می‌کند بیت پایانی آن است:

هر آن دل را که پنهانی قرینی هست روحانی —– به خلوتخانه‌ای ماند که در در بوستانستی

من معنای لنگه‌ی دوم را نمی‌فهمم و از شیوایی و فصاحت سعدی هم به دور است. اگر منظور آن است که: «به خلوتخانه‌ای می‌ماند که دری در بوستان دارد» یا «درش در بوستان است» بایستی چنین می‌شد: «به خلوتخانه‌ای ماند درش در بوستانستی» یا «به خلوتخانه‌ای ماند که درْش در بوستانستی» که در هر دو صورت سست می‌بود. در کلیات سعدی به تصحیح محمدعلی فروغی این غزل آمده و هیچ یادداشت و توضیحی در پانویس نیامده است. اما باید به نظر من در این غزل شک کرد.

نقد باورها

منتشرشده: مارس 7, 2009 در فرهنگ, تاريخ باستان

شنبه ۱۷/اسفند/۱۳۸۷ – ۷/مارچ/۲۰۰۹

نقد و سنجش باورها و رفتارهای یکی از مهم‌ترین راه‌های پیشرفت و بهبود است. اما به شرط آن که نقد آگاهانه و دلسوزانه و به اصطلاح «سازنده» باشد نه آن که هدف از آن خرده‌گیری یا ریشخند کردن باشد و یا برای سرکوفت زدن انجام شود. نقد یا سنجش باید بر پایه‌های خاستگاه‌های علمی و مستند و معتبر باشد و سنجشگر نیز سواد و آگاهی کافی داشته باشد. سنجش باورهای تاریخی به ویژه نیاز به دقت و آگاهی بیشتری دارد. زیرا نخست باید سنجش بر پایه‌ی منبع‌ها و خاستگاه‌های معتبر تاریخی باشد و آن گاه تفاوت و فاصله‌های تاریخی و زمانی و اجتماعی و هنجارهای امروز و دیروز را نیز در پیش چشم داشته باشد.

نمونه‌ای از نقد مغرضانه را تابستان در مجله‌ی اشپیگل دیدیم که تلاش کرده بود از کورش بزرگ هخامنشی جلاد خونخوار و بی‌رحمی به تصویر بکشد. حال آن که نویسنده‌ی آن (ماتیاس شولتز) اصلا تخصصی در تاریخ باستان به ویژه تاریخ هخامنشی نداشت. این نویسنده تمام سندها و مدرک‌های معتبر و شناخته‌ی تاریخی را رها کرده بود و این تصویر «خونخواری» را تنها بر پایه‌ی ترجمه‌ی غلطی از متنی اکدی گذاشته بود. من هم می‌گویم کورش بزرگ مانند هر انسانی ممکن است خطاهایی کرده باشد اما وقتی می‌خواهیم رفتار او را نقد کنیم باید ببینیم منبع‌های معتبر تاریخی درباره‌ی او چه گفته‌اند. آن گاه نکته‌ی مهم‌تر آن که در دوران باستان و همزمان کوروش رفتار دیگر کشورگشایان چه گونه بوده است.

پس از حمله‌های آشکار اشپیگل و دیلی‌تلگراف به تاریخ ایران، و حمله‌های پنهانی بی.بی.سی پارسی به خط و زبان پارسی، و برنامه‌ی رادیو امریکا درباره‌ی زبان مادری، حالا نوبت رادیو فرانسه شده است که از ژانویه‌ی ۲۰۰۹ م/ دی ۱۳۸۷ مجموعه برنامه‌هایی به نام «نقد باورها» بر پا کند و در پوشش نقد بیشتر به ریشخند و سرکوفت زدن به تاریخ ایران بپردازد.

آثار علمی ایران باستان

در یکی از بخش‌های برنامه، مجری آن یعنی آقای فرزاد جوادی خود به بی‌سوادی خود اعتراف می‌کند البته بیشتر برای شکسته‌نفسی. بعد می‌گوید «حالا از دکتر همایون کاتوزیان استاد دانشگاه، آن هم دانشگاه آکسفورد انگلستان، دعوت کرده‌ایم تا به بحث بپردازد». موضوع بحث هم این بود: «از ایران باستان چه آثار علمی مکتوبی به جای مانده؟»


دکتر همایون کاتوزیان

خلاصه‌ی باور آقای جوادی و کاتوزیان آن است که ایران پیشااسلامی هیچ اثر علمی و مکتوبی نداشته وگرنه چیزی از آن برجای می‌ماند و کتاب‌سوزی عرب‌ها افسانه‌ای بیش نیست. حال آن که اگر به کتاب‌های تاریخی مانند نوشته‌های ابوریحان بیرونی نگاه می‌کردند می‌دیدند که ابوریحان چنین می‌گوید:

«وقتی قتیبه بن مسلم باهلی، سردار حجاج، بار دوم به خوارزم رفت و آن را باز گشود هر کس را که خط خوارزمی می‌نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی‌دریغ در امان نمی‌گذاشت و هیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و کتاب‌هایشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آن که مردم رفته رفته امی ماندند و از خط و کتاب بی‌بهره گشتند و اخبار آنان فراموش شد و از میان رفت.»

این اتفاق در خوارزم و در زمان حجاج ابن یوسف ثقفی رخ داده است یعنی نزدیک ۱۰۰ سال پس از فتح ایران و در دورترین بخش ایران بزرگ. علت اصلی این کار نیز آن بود که عرب‌های مسلمان باور داشتند تا وقتی این خط و زبان‌ها برجا هستند امکان از اسلام برگشتن ایرانیان هست. زیرا این اتفاق پس از فتح خوارزم برای دومین بار رخ داده است. بار اول که خوارزمیان مسلمان شدند پس از ستم دیدن از حاکمان مسلمان به دین زرتشتی بازگشتند. حال تصور کنید که در سال‌های نخستین و در غرب ایران در تیسفون و گندی‌شاپور و استخر چه روی داده است.

لابد انتظار آقای فرزاد جوادی و همایون کاتوزیان آن است که ایرانیان در زمان پیش از اسلام کتاب‌های ضدآتش اختراع می‌کردند یا پس از سوختن کتاب‌ها، شرکت‌های انتشاراتی ایران باستان از هر کتاب ۱۰.۰۰۰ نسخه بازچاپ کند تا کتاب‌ها از بین نرود. اصلا در نظر نمی‌گیرند که در آن زمان تولید کتاب زمانگیر و هزینه‌بر بوده است. هم چنین نقش تازش‌های بعدی ترکان سلجوقی و ترکان اوغوز و نیز ویرانگری‌های مغولان را نیز در نظر نمی‌گیرند.

هم چنین ابوریحان بیرونی در «آثار الباقیه» می‌نویسد: «در زمان ما، در «جِی» – که یکی از شهرهای اصفهان است – از تل‌هایی که شکافته شده، خانه‌هایی یافتند که پُر بود از عدل‌های بسیاری از پوست درختی که توز نام دارد و با آن کمان و سپر را جلد می‌کردند. این پوست‌های درخت به کتابت‌هایی مکتوب بود که دانسته نشد چیست» (آثار الباقیه، ترجمه‌ی اکبر داناسرشت، رویه‌ی ۳۹)

ابن ندیم نیز در «الفهرست» آورده است: «در سال سیصدوپنجاه قمری سقفی خراب گردید .. زمانی که فرو ریخت از آن کتاب‌های زیادی به دست آمد که هیچ کس توانایی خواندن آن را نداشت» (الفهرست، رویه‌ی ۲۴۰۰)

دکتر کاتوزیان تنها از اوستا و دینکرد و چند کتاب پهلوی دیگر بازمانده از دوران ساسانیان نام می‌برد (مانند کارنامه‌ی اردشیر بابکان و درخت آسوریک) و می‌گوید جز این‌ها چیز دیگری نمانده. کلیله و دمنه هم که هست برزویه‌ی پزشک از هندوستان آورده شده است. ایشان از برزویه یاد می‌کند اما نمی‌گوید پزشک شدن او از کجاست. لابد برزویه هم در دانشگاه آکسفورد درس خوانده؟

گفتنی است دینکرد و اوستا تنها کتاب دینی نیستند، بلکه در آنها از موضوع‌های دیگری چون پزشکی و اخترشناسی و آیین جنگ و مانند آن نیز سخن رفته است. هم چنین برای آگاهی با دانش پزشکی ایران باستان ن.ک. به «کتاب راسته» در همین وبلاگ.

پرسش من این است که آیا اداره‌ی گستره‌ی پهناوری از هند و چین تا رود فرات و از آسیای میانه تا یمن بدون داشتن علم و فناوری مناسب آن زمان ممکن و شدنی است؟ برای جمع‌آوری مالیات آیا نیازی به دانستن حساب و کتاب نیست؟ نمی‌گویم انتگرال‌های دوگانه و حساب دیفرانسیل و مانند آن. همان حساب معمولی در حد قدیم. برای اخترشناسی چه طور؟ آیا برای ساختن راه‌ها و پل و مانند آن نیاز به دانستن هندسه و مهندسی نیست؟ برای ساختن ایوان‌ها و چارتاقی‌ها و دیگر بنای معماری نیازی به دانستن ریاضی نیست؟ برای ساختن دیوار بزرگی چون دیوار گرگان چه طور؟ اگر ایران باستان از علم و دانش مناسب زمان خود خالی بود، ساسانیان چه طور می‌توانستند ۴۲۰ سال بر این گستره فرمان برانند؟ برای ساخت جنگ‌افزارها به دانستن فلزگری و فلزکاری نیازی نیست؟ چرا وقتی امپراتور متعصب مسیحی روم شرقی (در دوران خسرو یکم انوشیروان ساسانی) مدرسه‌های فلسفی یونان را بست فیلسوفان یونانی به ایران ساسانی و دانشگاه گندی‌شاپور آمدند؟ نکند این آقایان یونان‌پرست نمی‌دانند که زمانی در یونان مدرسه‌ها بسته می‌شد؟ نکند با شنیدن این موضوع در ایمان بی‌قید و شرط‌شان به یونان خدشه وارد می‌شود و خوابشان نمی‌رود؟ خود فرزاد جوادی می‌گوید که ایران پیشااسلامی نزدیک ۱۲۰۰ سال دارای تمدن بوده است. چه طور می‌توان بدون علم و دانش و فناوری مناسب آن روزگار ۱۲۰۰ سال تمدنی را بر پا نگه داشت؟ در ضمن در همان ۱۲۰۰ سال وضع علمی باقی مردم دنیا چه بوده است؟ آیا هر سال برای تعطیلات تابستانی به سفرهای فضایی می‌رفتند؟

عقب ماندگی تاریخی ایرانیان

در بخش دیگری از این مجموعه برنامه، آقای جمال هاشمی، نویسنده‌ی کتاب «بالندگی و بازندگی ایرانیان»، به نشانه‌های «عقب ماندگی» ایرانیان از دوران باستان پرداخته است. یعنی ایرانیان همواره در طول تاریخ تا امروز عقب مانده‌اند!


جمال هاشمی

آقای فرزاد جوادی، مجری، در آغاز این برنامه می‌گوید:

در خیال و تصور بسیاری از ما دوران باستان کشورمان دورانی فوق‌العاده باشکوه و مردمی و دورانی متمدن بود و از همه لحاظ همتراز تمدن‌های بزرگ روم و یونان بود. خیلی از ما ایرانی‌ها گمان می‌کنیم قبل از تهاجم اعراب این کشور مهد تمدن بود. در حالی که بین کشورگشایی و زور شمشیر و تمدن و اندیشه‌های فلسفی و انسانی تفاوت بسیار است.

من نمی‌دانم آقای جوادی «حکومت مردمی» را از کجا آورده است. وی از همان آغاز تمدن‌های روم و یونان را بزرگ می‌داند اما تاریخ ایران را تنها در کشورگشایی خلاصه می‌کند.

آقای هاشمی هم در ادامه می‌گوید:

از پیش از هخامنشیان از زمان مادها، علائم عقب افتادگی ایران مشاهده می‌شود. از ابتدای تاریخ ایران «قدرت‌گرایی» و «قدرت‌نمایی» تنها ارزش والا از دیدگاه پادشاهان و هیأت‌های حاکمه‌ی این کشور بوده است.

من آقای هاشمی را نمی‌شناسم. این برنامه او را مورخ و پژوهشگر معرفی می‌کنند. گذشته از این که این گونه ادعاهای مطلق ارزش علمی ندارند، انگار در همان دوره‌ی مادها و هخامنشیان هیات حاکمه‌ی دیگر نقطه‌های دنیا با انتخابات آزاد بر سر کار آمده بودند و هرگز به قدرت توجهی نداشتند و در راه رضای خدا حکومت می‌کردند! قصد دفاع از حکومت پادشاهی را ندارم اما پرسش من این است که آیا آقای هاشمی همه‌ی هیات‌های حاکمه‌ی همه‌ی تاریخ را بررسی کرده و تنها مادها و هخامنشیان بودند که قدرت‌گرا بودند؟ همین امروز آیا هیات‌های حاکمه‌ی جهان قدرت‌گرا نیستند؟

ادامه‌ی سخنان آقای هاشمی نشان داد که وی چه قدر با تاریخ آشنا است. آقای هاشمی در این گفتگو می‌گوید:

در ایران باستان داریوش نوشته کسانی را که نافرمانی می‌کردند دست و پایشان را بریدم و به دار آویختم. این کارها در زمان خسرو پرویز هم بوده. در زمان ساسانیان هم بوده. این قابل مقایسه، مثلا با آن قانونمندی که فرض کنید در یونان بوده، نبوده. مثلا ما مجسمه‌ی شاپور یکم را داریم که چند سال پایش را می‌گذاشته پشت ژولین، امپراتور اسیر روم، و سوار اسب می‌شده است.

آقای فرزاد جوادی هم ادامه می‌دهد:

و ما این را همیشه جزو افتخاراتمان دانسته‌ایم و مظهر تمدن‌مان معرفی کرده‌ایم. در حالی که وقتی اسکندر مقدونی ایران را فتح کرد و سلسله‌ی هخامنشی را برانداخت با همسر و فرزندان داریوش سوم پادشاه شکست خورده‌ی ایران با نهایت احترام رفتار کرد.

این هم چند اشتباه کوچک در گفتار آقای پژوهشگر:

۱- خسرو پرویز هم از شاهان ساسانی بوده و از ساسانیان جدا نبوده که می‌گوید در زمان خسرو پرویز این طور بوده در زمان ساسانیان هم همین طور بوده.

۲- شاپور یکم والریانوس (Valerianus) را اسیر کرد و نه ژولین را! اگر منظورشان از ژولین همان یولیانوس مرتد (Julian the Apostate) باشد او در جنگی با شاپور دوم ساسانی یعنی نزدیک ۱۲۰ سال پس از شاپور یکم کشته شد.

۳- چه طور می‌شود از روی مجسمه‌ای فهمید که شاپور یک بار پایش را روی پشت والریانوس (یا به قول این «پژوهشگر»: ژولین) می‌گذاشته یا چند سال هر روز این کار را می‌کرده است؟

۴- اصلا چنین مجسمه‌ای وجود خارجی ندارد. بلکه صخره‌کنده‌ای در نقش رستم استان فارس است. آن هم صحنه‌ی تسلیم شدن والریانوس و زانو زدن او در برابر شاپور یکم است نه این که شاپور روی دوش او سوار شده باشد.


تسلیم شدن والریان به شاپور یکم ساسانی – نقش رستم

۵- حتا ادوارد گیبون (Edward Gibbon)، تاریخ‌نگار اروپامرکز (Eurocentric) انگلیسی (درگذشته به سال ۱۷۹۴ م/ ۱۱۷۳ خ) در کتاب خود به نام «سقوط و انحطاط امپراتوری روم» (Decline and Fall of Roman Empire) درباره‌ی افسانه‌ی رفتار خوارکننده‌ی شاپور می‌نویسد:

این داستان آموزنده و حزن‌انگیز است اما به اغلب احتمال در صحت آن باید تردید داشت. نمی‌توان تصور کرد پادشاهی، از سر رشک حتا در مقام معامله با رقیب خویش، شأن پادشاهان را علنا چنین خوار کند.» (ص ۲۵)

آقای هاشمی که «مورخ و پژوهشگر» است و این قدر به تاریخ و فرهنگ و تمدن روم افتخار می‌کند چه طور این نوشته‌ی ادوارد گیبون، تاریخ‌نگار سرشناس اروپایی و متخصص تاریخ روم، را نخوانده است؟ این کتاب اثری تازه نیست که بگوییم شاید ایشان از آن خبر ندارد، کتابی است که دست کم ۲۲۰ سال از نوشتن آن می‌گذرد!

درباره‌ی ادعای آقای جوادی هم من نمی‌دانم چه کسی داستان شاپور و والریان را «مظهر تمدن» ما معرفی کرده است. آیا ایشان از باقی کارهای اسکندر در فتح ایران چیزی شنیده است؟ یا تنها رافت و انسان‌دوستی اسکندر در چشمش می‌آید. و به نظرش «هر چه هست از قامت ناساز و بی‌اندام ما است»؟

به نظر می‌رسد این دو بیشتر به نقد تصورهای بی‌پایه‌ی خود پرداخته‌اند تا به نقد تاریخ و باورهای ایرانیان.

آقای هاشمی می‌گوید:

ایرانیان در ظاهر انعطاف‌پذیر بودند و تمدن دیگران را می‌پذیرفتند اما در باطن خیلی سمج بودند و رفتارشان را تغییر نمی‌دادند. برخی رفتارهایشان حتا تا زمان رضا شاه نیز ادامه یافت. شاهان و پهلوانان ایران برای خود نسب‌تراشی می‌کردند. وی سپس از جنگ رستم و اسفندیار یاد می‌کند که در آن اسفندیار گفت من پسر گشتاسپ هستم و او پسر لهراسپ است. رستم هم گفت من پسر زال هستم و او پسر سام نریمان است.

خب این که از واقعیت‌های این افسانه‌ی پهلوانی است. رستم پسر زال پسر سام پسر نریمان بود. اسفندیار هم پسر گشتاسپ پسر لهراسپ بود. این کجایش نسب‌تراشی است؟ اگر تاریخ اسلام را خوانده باشید (و کمی هم عربی بدانید) در جنگ‌های مسلمانان نیز پیامبر اسلام و حضرت علی و دیگران در رجزهای جنگی خود از همین گونه سخنان گفته‌اند؟ البته به نظر می‌رسد شما بیشتر به تاریخ یونان و روم – که نخوانده‌اید – علاقه دارید! حتا در همان یونان خردگرا و مردم‌سالار و فلسفه‌پرور – که قبله‌گاه شبانه‌روزی شما است – هرکول پسر زئوس بود! جولیوس سزار خود را نه پسر خدا بلکه خود خدا می‌دانست! دست کم رستم خود را پسر زال می‌دانست نه خدا!

بعد آقای هاشمی و جوادی هر دو غصه و افسوس خوردند که چرا ایرانیان پس از ۱۰۰ سال حکومت سلوکیان یونانی در ایران از آنان «دموکراسی» و آزادی و فلسفه و تمدن را یاد نگرفتند و در اولین فرصت به همان نظام شاهنشاهی و کشورداری خود برگشتند!

آن قدر در این برنامه‌ها حرف‌های بی‌پایه و غلط زده شده که گوش کردن به ادامه‌ی آن تلف کردن وقت است. آقای جمال هاشمی در برنامه‌ی دیگری نیز شرکت کرده که به تاریخ ایران پس از اسلام پرداخته. البته شنیدن آن را توصیه نمی‌کنم! آدم از ناآگاهی و مغرض بودن این دو تن و اعتماد به نفس بی‌اندازه‌شان و نیز از طرفداری بی‌قیدوشرط‌شان از یونان و روم و سرکوفت زدن به ایران شگفت زده می‌شود. آقای هاشمی حتا نام تاریخ‌نویس مشهور ایرانی «دینوَری» (dinvari) را به غلط دِینوری (daynuri) می‌گوید!

آخر این چه طرز داوری است؟ این چه شیوه‌ی نقد باورها است؟ شما کدام کشور دیگر را سراغ دارید که «نویسندگان» و «پژوهشگران» آن این قدر ناآگاه باشند و چنین به دشمنی با تاریخ و فرهنگ خود و جانبداری از دیگران به پا خاسته باشند؟ به قول معروف «شاه می‌بخشد، اما شاه غلام نمی‌بخشد!» ادوارد گیبون – که از طرفداران سرسخت برتری امپراتوری روم است – می‌گوید باید در صحت این داستان شک کرد اما آقای هاشمی حتا مجسمه‌ای هم برای این داستان می‌تراشد! آیا این چیزی جز اروپاپرستی و اروپامرکزی و نفرت از خویش است؟

دشمن دانا بلندت می‌کند ———— بر زمینت می‌زند نادان دوست

خداوند ایران را از دروغ و دشمن و خشکسالی دور نگه دارد.

ایدون باد!

پی‌نوشت ۱:

آقای کاتوزیان همچنین می‌گوید که در زمان ساسانیان، در ایران تنها ترانه و چکامه وجود داشته است. خب ایشان به عنوان استاد تاریخ ادبیات حتما خوانده‌اند و شنیده‌اند که رسمی کردن قالب رباعی را به رودکی نسبت می‌دهند که روزی در کوچه می‌رفت و کودکان گردوبازی می‌کردند و می‌خواندند «غلتان غلتان همی‌رود تا بُن ِ گو» (گو= گودال، گولوی بازی). دوبیتی هم همان ترانه است. ضمن آن که ترانه در قالب مثنوی نیز گفته می‌شده. چکامه نیز می‌توانسته همان قصیده یا در قالب مثنوی باشد. غزل هم که در سده‌های بعدی از قصیده جدا شد. است. پس دیگر چه می‌ماند؟

در کارهای اسکندر مقدونی اشاره‌ی گذرایی کردم. یادآوری می‌کنم که گفته‌اند اسکندر مقدونی نیز – که مجری برنامه شیفته‌ی مرام و مهربانی او است – کتاب‌های ایران از جمله اوستا را سوزاند که با خط زرین بر ۳۱ نَسک [پوست گاو] نوشته شده بود.

پی‌نوشت ۲

کورش جوشنلوی گرامی نوشته که موضوع اصلی بحث دکتر کاتوزیان آن است که از ایران باستان چه میراث علمی‌ای برجای مانده است.

پرسش نخست من آن بود که وضع علمی دیگر کشورهای جهان در آن دوران چه طور بوده است؟ که ایران از آن تهی بوده. دیگر این که آقای کاتوزیان در همین زمینه‌ی تاریخ ادبیات پارسی نیز بر برخی دانسته چشم می‌بندد. ایراد این گونه بحث‌ها اروپامحوری کارشناسان است. حتا یک بار نشنیده‌ام این کارشناسان ایران را با هند یا چین یا بابـِل مقایسه کنند. همیشه این است که «بله، در روم و یونان هزاران دانشمند و فیلسوف وجود داشت اما در ایران هیچ کس نبوده است». برای وجود کتاب و میراث نوشته نیز چند قول از ابوریحان و ابن ندیم آوردم. اما پرسیدم که اگر علم مناسب وجود نداشته چه طور می‌شده آن کارها را انجام داد؟

درباره‌ی میراث علمی ایران باستان من آگاهی کافی ندارم. کاری است که نیاز به پژوهش دارد. به قول معروف ندیدن دلیل بر نبودن نیست. آیا ما همه جا را جسته‌ایم؟ برای نمونه همه می‌گویند ما پیش از ورود اروپاییان در سده‌ی هژدهم م. از هخامنشیان خبر نداشتیم. اما من مطلبی نوشتم و شاهد آوردم که ابوریحان بیرونی فهرست تمامی شاهان هخامنشی را در کتاب «آثار الباقیه» به دست داده است. یا می‌گویند ساسانیان از هخامنشیان بی‌خبر بودند. اما شادروان استاد علیرضا شاپور شهبازی نشان داد که خبر داشته‌اند. دکتر کاوه فرخ نیز بر اساس ساختار ارتش و پوشاک و مانند آن نشان داده که ساسانیان از هخامنشیان و کارهایشان باخبر بوده‌اند.

من هم دانش‌آموزی هستم در این راه. از همه‌ی دوستان و آگاهان هم دعوت می‌کنم که این بحث را مطرح کنند. هر کسی که علاقه دارد در زمینه‌ی خبرگی خود به این پرسش و پژوهش بپردازد. من هم حاضرم یافته‌های دوستان را مطرح کنم.

اگر واقعا قصد رادیو فرانسه «نقد باورها» است بهتر است اول از کسان آگاه و باسواد دعوت کند نه کسی مثل جمال هاشمی که در همین صحبت ۵ دقیقه‌ای نشان داد نه نام تاریخ‌نویسان را درست می‌گوید نه به موضوع تسلط کافی دارد. هم چنین از طرف دیگر ِ باور نیز دعوت کنند تا گفتگویی دوسویه باشد نه این که مجری و میهمان هر دو هم‌عقیده باشند و به موضوع حمله کنند. مجری باید بی‌طرف باشد نه سمت و سو دهنده به حمله!

داشتن یا بودن یا فعلی دیگر

منتشرشده: مارس 6, 2009 در فرهنگ, زبان

آدینه ۱۶/اسفند/۱۳۸۷ – ۶/مارچ/۲۰۰۹

اریش/اریک فروم (Erich Fromm زاده ۱۹۰۰ م/ ۱۲۷۹ مرگ: ۱۹۸۰ م / ۱۳۵۹ خ) روان‌شناس، روانکاو، و فیلسوف انسانگرای معروف و بزرگ سده‌ی بیستم است که پس از قدرت‌گیری نازی‌ها در آلمان، در سال ۱۹۳۴ به امریکا مهاجرت کرد و باقی عمر خود را در امریکا به سر برد. فروم در سال ۱۹۷۶ م/ ۱۳۵۵ خ کتابی منتشر کرد به نام «داشتن یا بودن؟» (?To Have Or to Be). فروم در این کتاب به این پدیده‌ی اجتماعی و روانی می‌پردازد که انسان امروزی بیشتر هویت خود را با داشتن و داشته‌هایش تعریف می‌کند و وجودش با دارایی‌اش یکی شده است.

این کتاب را آقای عزت‌الله فولادوند در همان سال‌های اول دهه‌ی ۱۳۶۰ خورشیدی در ایران ترجمه کرد و به گمانم انتشارات مروارید آن را منتشر کرد. در این کتاب خواندم که حتا کاربرد فعل «داشتن» در زبان انگلیسی نسبت به گذشته نیز بیشتر شده است. می‌توانید به گفتگویی با وی درباره‌ی همین کتاب در یوتوب نگاه کنید که پس از انتشار این کتاب صورت گرفته است.

اما اگر در زبان انگلیسی کاربرد فعل «داشتن» برای همه چیز ریشه‌ی اجتماعی و روانی دارد به نظر من رایج شدن کاربرد بی‌جای فعل «داشتن» در زبان پارسی بیشتر به خاطر بی‌دقتی و بی‌سوادی مترجمان و ترجمه‌ی واژه به واژه است. نویسندگان و مترجمان به جای این که در زمان ترجمه کمی فکر کنند و ببینند در گفتار عادی پارسی چه می‌گوییم تنها به برگرداندن فعل انگلیسی بسنده می‌کنند. در این زمینه ترجمه‌ی فیلم‌ها و نیز مجریان و گویندگان بی‌سواد رادیو و تلویزیون نیز بی‌تاثیر نبوده است. برای نمونه این جمله‌های بی‌سروته را دیگر از خیلی‌ها می‌توان شنید:

– «می‌توانم تلفن‌تان را داشته باشم؟» داشتن یعنی صاحب بودن. این پرسش یعنی شما می‌خواهید [شماره‌ی] تلفن مرا برای خودتان کنید! در حالی در گفتار درست باید پرسید: می‌توانم شماره تلفن‌تان را بپرسم یا بگیرم یا خیلی ساده‌تر «شماره تلفن‌تان را به من می‌دهید؟» در برنامه‌های طنز تلویزیونی سال‌ها پیش تکه نمایشی با بازی ارژنگ امیرفضلی همین جمله را مسخره کرد. وقتی طرف پرسید می‌توانم تلفن‌تان را داشته باشم؟ ارژنگ پس از قول گرفتن که تلفن ما را به کسی دیگری ندهی، تلفن را از پریز کشید و دستگاه تلفن را به او داد!

– «می‌رویم که داشته باشیم». این از همه بی‌معناتر است و ورزشی‌نویسان و ورزشی‌گویان از مهم‌ترین رواج‌دهندگان این جمله‌ی مسخره‌اند. به نظر من ورزشی‌نویسان در تخریب و نابودی زبان پارسی نقش مهمی دارند.

متاسفانه ایرانیان فعل «داشتن» را به تقلید از انگلیسی در جاهای دیگر نیز به کار می‌برند:
– به جای کردن: «با او گفتگویی را داشتم». به جای «با او گفتگویی کردم»
– به جای گرفتن: «امسال می‌خواهید جشن نوروز را کجا داشته باشید؟» به جای «امسال می‌خواهید کجا نوروز را جشن بگیرید؟»
– به جای رفتن: «تابستان سفری به شمال داشتم» به جای «تابستان به سفر شمال رفتم» یا «تابستان به شمال سفر کردم».

به نظر می‌رسد که زبان و زندگی ما نیز «ترجمه‌ای» شده است یعنی همان طور که لباس‌ها و آرایش مو و چیزهای دیگرمان نسخه‌ی تقلیدی رنگ و رو رفته و دست چندمی از برنامه‌های ماهواره‌ای و فرنگی شده، زبان‌مان نیز در حال تبدیل شدن به زبانی بی‌دروپیکر و ترجمه‌ای و تقلیدی و کلا چیز هجوی است که دیگر کسی آن را نمی‌فهمد. تازه این وقتی است که به اصطلاح می‌خواهند به «پارسی» سخن بگویند وای به حال وقتی که می‌خواهند اظهار فضلی «داشته» باشند و انگریزی پرتاب نمایند.

پی‌نوشت
البته ما در زبان پارسی از «داشتن» برای صرف فعل استفاده می‌کنیم مانند «داشتم می‌رفتم» یا «دارم می‌خورم» اما در این گونه صرف‌ها «داشت»ن تنها کارواژه‌ی یاور (فعل کمکی/مُعین) است و هیچ ربطی به معنای اصلی «داشتن» و به ویژه این تقلیدهای بی‌مورد از زبان انگلیسی ندارد.