بایگانیِ ژوئیه, 2009

مازندران در شاهنامه

منتشرشده: ژوئیه 31, 2009 در فردوسی, تاريخ باستان

آدینه ۹/امرداد/۱۳۸۸ – ۳۱/جولای/۲۰۰۹

به بربط چو بایست بر ساخت رود ————– برآورد مازندرانی سرود
که: مازندران شهر ما یاد باد ————— همیشه بر و بومش آباد باد
که در بوستانش همیشه گل است ————— به کوه اندرون لاله و سنبل است
هوا خوشگوار و زمین پرنگار ————– نه گرم و نه سرد و همیشه بهار
نوازنده بلبل به باغ اندرون ————– گرازنده آهو به راغ اندرون
همیشه بیاساید از خفت و خوی ————– همه ساله هرجای رنگ است و بوی
گلاب است گویی به جویش روان ————- همی شاد گردد ز بویش روان
دی و بهمن و آذر و فرودین ——————- همیشه پر از لاله بینی زمین
همه ساله خندان لب جویبار —————– به هر جای باز شکاری به کار
سراسر همه کشور آراسته ——————- ز دیبا و دینار و از خواسته
بتان پرستنده با تاج زر ——————- همه نامداران به زرین کمر

وقتی کاووس شاه کیانی این آواز را از خنیاگر مازندرانی شنید آز و طمع او را بر آن داشت که به مازندران لشکر بکشد. و این داستان مایه‌ی چند پرسش برای یکی از دوستان شد!

چندی پیش دوستی پرسش‌هایی درباره‌ی مازندران در شاهنامه کرده بود. موضوع اصلی پرسش‌ها به داستان جنگ کیکاووس با دیوان مازندران برمی‌گردد. من هم در اینجا پرسش‌هایش را به همراه پاسخ کوتاه خودم می‌آورم. امیدوارم که برای دیگران نیز جالب باشد.

۱- آیا در زمان کیکاووس مازندران زیر فرمان ایران نبوده؟

می‌دانید که کیکاووس از شاهان کیانی بود و این شاهان جزو شاهان استوره‌ای به حساب می‌آیند. یعنی تاریخ دقیق و واقعی‌شان دانسته نیست. به احتمال زیاد، کیانیان از شاهان شرقی ایران پیش از هخامنشیان بوده‌اند. البته آرتور کریستنسن کتابی دارد به نام «کیانیان» – که من خیلی سال پیش خوانده‌ام اما الان حضور ذهن ندارم. باید دوباره به آن نگاه کنم. به زودی مطلبی در وبلاگ درباره‌ی این کتاب خواهم نوشت.

در ضمن کاووس خود در اصل کی اوس بوده است مانند کی کواد (کی قباد) و نام دیگر شاهان کیانی. اما بعدها یک «کی» دیگر به نام کاووس افزوده شده و کیکاووس خوانده شده است. شاید بتوانیم فرض کنیم که کاوس شاهنشاه ایران بوده و شاه مازندران یکی از شاهان محلی. وقتی شاه محلی به شاه ایران پاسخ نداد شاه ایران به آنجا لشکر می‌کشد.

۲- دیوان از چه زمانی بر مازندران مسلط شدند؟

واژه‌ی دیو در اصل به معنای ایزد و خدا بوده است. در میان هندوایرانیان دو دسته خدا وجود داشت: در زبان هندی به آنان دئوا و اسورا گفته می‌شود و در زبان‌های ایرانی دیو و اهورا. به تدریج در میان هندوان دئوا خدای خوب شد و اسورا خدای بد. زرتشت نیز پس از اصلاح دینی خود در ایران، مزدا را – که از اهوراها بود – به عنوان خدای بزرگ برکشید و خدایان بد را دیو نامید. پرستندگان دیوها نیز در استوره‌ها دیو خوانده شده‌اند. در واقع دیو در شاهنامه و استوره‌های ایران یعنی کسی که مزداپرست نیست.

از این رو اگر به دنبال این هستیم که دیوان کی بر مازندران فرمان می‌راندند باید ببینیم که از چه زمانی فرمانروایان مازندران دین مزداپرستی را پذیرفتند. پیش از آن می‌شود زمان فرمانروایی دیوان.

۳- به نظر شما به شُبهه‌ی رویارویی ایران و مازندران چه گونه می‌شود پاسخ داد؟

به نظر من شبهه‌ای وجود ندارد. رویارویی هم نبود. تنها آز و طمع کاووس سبب شد که بین فرمانروای محلی و فرمانروای مرکزی درگیری شود و آن هم پس از کاووس برطرف شد و دیگر مشکلی نبوده است. اگر یادتان باشد در مطلبی که درباره‌ی دیلمیان نوشتم به این اشاره کردم که در زمان ساسانیان سپاهیان شمال ایران از بهترین پیاده‌نطام ایران بودند و توانستند ۲۰۰ سال در برابر عرب‌ها و حکومت‌های اموی و عباسی پایداری کنند.

آشنایی با سکاها

منتشرشده: ژوئیه 30, 2009 در اشکانیان, تاريخ باستان

چهارشنبه ۸/امرداد/۱۳۸۸ – ۳۰/جولای/۲۰۰۹

چند قوم ایرانی باستان را همه می‌شناسیم مانند مادها، پارس‌ها، و پارت‌ها. گروه دیگری از قوم‌های ایرانی سکاها هستند که کمتر شناخته شده‌اند. سکاها یک قوم نبودند بلکه گروهی از قوم‌ها بودند که در سرزمین‌های بالای ایران امروزی زندگی می‌کردند. سکاها و تاریخ‌شان یکی از بخش‌های تاریخ و تمدن ایرانیان است که کمتر بدان توجه شده است. خوشبختانه دکتر کاوه فرخ در کتاب خود به نام «سایه‌هایی در بیابان: ایران باستان در جنگ» (ن.ک. Shadows in Desert: Ancient Persia at War)، در همان آغاز کتاب بخشی را به بحث درباره‌ی سکاها سپرده است. از این رو در این مطلب کوتاه سعی می‌کنم چکیده‌ای درباره‌ی سکاها بنویسم بر پایه‌ی کتاب‌های مختلفی که خوانده‌ام.

سکاهای خاوری و باختری

همان طور که گفتم سکاها همبستگی یا اتحادیه‌ای از قوم‌های ایرانی بودند. از نظر جغرافیایی می‌توان سکاها را به دو دسته‌ی کلی خاوری و باختری تقسیم کرد و مرز تقسیم تقریبا دریای مازندران یا کاسپین است.

در میان سکاهای خاوری می‌توان از گروه‌های زیر نام برد:
– سکاهای سوگدوم (Sugdum Saka): آن سوی سغد
– سکاهای تیگره خودا (Tigrakhauda Saka): تیزخود
– سکاهای هومَ ورگا (Saka haumavarga): هوم‌نوش یا هوم‌پرست. هوم گیاه مقدسی بود که قوم‌های ایرانی شیره‌ی آن را در مراسم دینی به کار می‌بردند. اما زرتشت آن را نکوهید و پیروان خود را از کاربرد آن بازداشت. البته بعدها در اوستا کتابی به نام «هوم‌یَشت» در ستایش هوم افزوده شد.


سکای تیزخود – از پارسه یا تخت جمشید

– ماساگت‌ها: شاید اصل این نام ماز-سکا یا مَه-سکا به معنای سکاهای بزرگ بوده باشد.
– داهه: یکی از شاخه‌های این گروه قوم پَرنی بود که اشکانیان از میان آنان برخاستند.
– گروه دیگری از سکاها بودند که در پارسی کهن به آنان «سکا رَوَکا» (Saka ravaka) یعنی سکاهای رونده یا کوچ‌نشین می‌گفتند. اینان را در یونانی Sacaraucae می‌خواندند.
– گروه دیگری از سکاها که در نزدیکی آمودریا زندگی می‌کردند به سکاهای آبی (Apa-Saka یا در یونانی Apasiacae) معروف بودند و در بخش دریایی ارتش هخامنشیان استخدام می‌شدند.

برخی می‌گویند کوروش بزرگ در جنگ با سکاهای خاوری (ماساگت‌ها) کشته شد. داریوش بزرگ سکاهای خاوری را شکست داد و گروهی را در درون ایران ساکن کرد.

سکاهای باختری را در سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ سکاهای پرادریا (para-draya فرادریا=آن سوی دریای سیاه) خوانده‌اند. در انگلیسی آنان را Scythian می‌خوانند. سکاهای باختری به چند گروه تقسیم می‌شوند از معروف‌ترین آنها سرمت‌ها (Sarmatian) و الانان (Alans) نام برد. برای آگاهی بیشتر ن.ک. معرفی کتاب سرمت‌ها در همین وبلاگ.

از زمان هخامنشیان تا پیش از اسلام همواره سکاها به عنوان نیروهای کمکی در ارتش‌های ایران استخدام می‌شدند و گروهی از آنان نیز در ایران ساکن شدند.

نشیمنگاه سکاها

الف) در درون ایران

سکاها در مکان‌های مختلفی در درون ایران ساکن شدند از جمله

– بزرگترین محل زندگی سکاها در شرق ایران سکاستان گفته می‌شد. سکاستان به تدریج به سگستان و سپس سیستان تبدیل شد. به مردم سیستان «سگزی» می‌گفتند همان طور که به مردم ری «رازی» و به مردم مرو «مروزی» می‌گفتند. اما چون بعدها مردم سکاها را فراموش کرده بودند فکر کردند سگزی یعنی کسی که مانند سگ زندگی می‌کند!

– قوم داهه در نزدیکی گرگان جای گرفتند و محل زندگی آنان را داهستان می‌گفتند که بعدها به دهستان تغییر کرد.

دهستان و گرگان و آن بوم و بر ——– بگیرد برآرد به خورشید سر (شاهنامه)

– در کومس (قومس = سمنان) شهر سکاسار یا سگسار را داشتیم که به سگسر تبدیل شد. در متن‌های عربی این نام نیز به اشتباه به «رأس الکلب» (سر سگ!) ترجمه شد و امروزه سنگسر خوانده می‌شود.
نه سگسار مانَد نه مازندران ———– زمین را بشوید به گرز گران (شاهنامه)

گویا مردم این شهر نیز سگسار خوانده می‌شدند. فردوسی در بخش پادشاهی منوچهر در شاهنامه گوید:

سپاهی که سگسار خوانندشان —————– پلنگان جنگی نمایندشان

– شهر سقز در کردستان و تیره‌ی سگوند (سکاوند) در لرستان نیز مربوط به همین نام است. اینان از سکاهای باختری هستند که در زمان هُوَخشتره (Uvaxshtra در یونانی: Cyaxares) پادشاه ماد از قفقاز گذشتند و وارد سرزمین ماد شدند. (مطلب دژ زیویه)

– الانان از قدیم در شمال رود ارس ساکن بودند. گروهی از الانان نیز در کردستان و لرستان ساکن شدند و به نام «اردلان» خوانده می‌شوند که در اصل به شکل ارته-الان بوده به معنای «الان راستین». ارته با ارتو (مانند ارتودوكس و ارتوپدی) هم‌ریشه است. اوس‌ها یا مردم اوسستان (Ossetia) – که در گرجستان و روسیه قرار دارد – خود را بازماندگان الانان می‌دانند. پس از فروپاشی شوروی نیز در اتحادیه‌ی روسیه دو جمهوری هست به نام اوستیا و الانیای شمالی و الانیای جنوبی. جالب آن که اوس‌ها زبان خود را ایرون (Iron) و سرزمین خود را ایرستون (Iryston) می‌خوانند.

ب) در بیرون ایران

بخشی از سکهای خاوری به جنوب حرکت کردند و در شمال هند ساکن شدند و حکومت هندوسکاییان را برپا کردند. از میان این سکاها معروفترین کس «سیذارتا گائوتاما شکایامونی» (Siddhārtha Gautama Shakyamuni) یا همان بودای معروف است. شکایامونی یعنی فرزانه‌ی سکایی. این را در کتاب «زندگی در کنار جاده‌ی ابریشم» دیدم که به زودی درباره‌اش مطلبی خواهم نوشت.

سکاهای باختری بیشتر در شرق اروپا در کنار رودهای دانوب و دنیپر و دنیستر (اوکراین و لهستان امروزی) ساکن شدند.

سکاهای باختری (برگرفته از مطلبی درباره‌ی سکاهای باختری در سایت دکتر کاوه فرخ)

گروهی از سرمت‌ها با مارکوس اورلیوس (Marcus Aurelius)، امپراتور روم، جنگیدند و بعدها به سرزمین سلت‌ها (بریتانیا) فرستاده شدند. یکی از عادت‌های سرمت‌ها فروکردن شمشیر کشتگان در زمین و نیز ریختن شراب بر خاک مردگان بود. داستان شمشیر اکسکالیبر (Excalibur) و داستان شاه آرتور در افسانه‌های سلتی اثر همین عادت سرمت‌ها است. رسم ریختن شراب بر خاک مردگان در میان ایرانیان هم چنان ادامه داشت. حتا مولانا در مثنوی می‌گوید:

یا به یاد این فُتاده‌ی خاک‌بیز ———- چون بنوشی، جرعه‌ای بر خاک ریز

البته امروزه ما بر خاک درگذشتگان به جای شراب، آب زلال یا گلاب می‌فشانیم.

الانان بیشتر در کنار دریای مازندران یا کاسپین ساکن بودند. گروهی از الانیان با گوت (Goth)های ژرمن همدست شدند و با روم جنگیدند و امپراتور والنس (Valens) را کشتند و به سمت غرب رفتند. سرزمین آنان امروزه کاتالونیا نامیده می‌شود که ساده‌شده‌ی گوت-الانیا است به معنای سرزمین گوت‌ها و الان‌ها.

سکاها در شاهنامه

سکاهای خاوری همان «تور» و سکاهای باختری همان «سلم» در شاهنامه هستند که برادران ایرج (ایران) بودند. سلم شکل دیگری از سرمت است. سرمت در اوستا به شکل «سیرمه» (Sairama) آمده است. (ن.ک. سلم و سرمت)

تورانیان هم آریایی بودند و هیچ ربطی به ترکان زرد پوست و تنگ چشم آسیای میانه ندارند. تورانیان گروهی از آریاییان بودند که کوچ‌نشین و دامدار بودند نه شهرنشین، و دست به غارت ایرانیان شهرنشین می‌زدند. در پارسی و نیز زبان‌های محلی ایران (مانند گیلکی یا تاتی در تاکستان قزوین) تور یا توره به معنای دیوانه، دزد و وحشی است.

البته هزاران سال بعد (یعنی در سده‌ی ۵ میلادی به بعد) گروهی از تورانیان آریایی با ترکان درآمیختند و ترکان جای تورانیان را گرفتند. این باعث اشتباه تاریخ‌نگاران ساسانی و ایرانی مسلمان شد و گمان کردند که تورانیان اصلی نیز ترک بودند. نام‌های تورانیان در شاهنامه و اوستا همه آریایی است مانند ارجاسپ و افراسیاب و فرنگیس و …

گفتیم که الانان در کنار دریای مازندران بودند. در شاهنامه نیز هر جا از الانان یاد شده از کنار دریا بودن آنان سخن گفته شده:

ز دریا به راه الانان کشید ————– یکی مرز ویران و بیکار دید

سرمت‌ها نیز در نزدیکی دریای مازندران بودند. این موضوع در داستان سلم و تور در شاهنامه نیز گفته شده. آنجا که منوچهر، پسر ایرج، به کین‌خواهی پدر به جنگ سلم، عموی خود، می‌رود چنین می‌خوانیم:

پس آن گه منوچهر از آن یاد کرد ———- که گر سلم پیچد ز دشت نبرد
الانان‌دژش باشد آرامگاه ————- سزد گر بر او بر بگیریم راه
که گر حصن دریا شود جای اوی ——— کسی نگسلاند ز بن پای اوی
یکی جای دارد سر اندر سحاب ——— ز خارا برآورده از قعر آب
نهاده ز هر چیز گنجی به جای ———– بر او نفگند سایه پر همای

در بخش پادشاهی خسرو یکم انوشه‌روان نیز درباره‌ی جنگ ایران و الانان و ساکن شدن بخشی از آنان در ایران (اردلان‌ها) چنین آمده است:

سپاه الانی شدند انجمن ———– بزرگان فرزانه و رای زن
سپاهی که شان تاختن پیشه بود ———– وز آزادمردی کم​اندیشه بود
از ایشان بُدی شهر ایران به بیم ———– نماندی به کس جامه و زر و سیم

هم چنین ن.ک. درآیه‌ی سکای هوم‌ورگه و نیز درآیه‌ی الانان در دانشنامه‌ی ایرانیکا.

پی‌نوشت:
در زیر مطلب معرفی سغد، دوستی پرسیده بود که چرا در شاهنامه سرزمین سغدیان به عنوان خاک توران و خودشان تورانیان و دشمن ایرانیان خوانده شده‌اند. اینجا می‌توانم اضافه کنم که سغدیان نیز ایرانی بودند. تورانیان در واقع سکاهای کوچ‌نشین بودند و با سغدیان فرق دارند.

وزیر شترنج

منتشرشده: ژوئیه 29, 2009 در فرهنگ, كتاب, تاریخ میانی, سرگرمی

سه‌شنبه ۷/امرداد/۱۳۸۸ – ۲۹/جولای/۲۰۰۹

در ادامه‌ی چند مطلبی که درباره‌ی شترنگ یا شترنج/شطرنج و بازی‌ها نوشته‌ام این هم مطلبی درباره‌ی یک پژوهش مربوط به شترنج.

می‌دانیم که بازی شترنج را هندیان اختراع کردند و پس از ورود به ایران در زمان ساسانیان در همه‌ی جهان پخش و گسترده شد (ن.ک. مطلب شترنج و نرد در همین وبلاگ).

اگر توجه کرده باشید ما در زبان پارسی به مهره‌ی کنار شاه در این بازی می‌گوییم وزیر یا فرزین. از آنجا که این بازی از راه ترکان عثمانی به منطقه‌ی بالکان رفته و در زبان ترکی عثمانی واژه‌های پارسی فراوان بوده از جمله بازی شترنج، در این زبان‌ها (برای نمونه در زبان مجاری) به وزیر می‌گویند «ورزین» که همان فرزین است. اما در زبان انگلیسی به آن می‌گویند شهبانو یا ملکه (queen) و چنین است در دیگر زبان‌های اروپای غربی مانند فرانسه و اسپانیایی. درباره‌ی علت این نامگردانی کتابی پژوهشی وجود دارد با مشخصات زیر:

نام کتاب: تاریخ زایش شهبانوی شترنج (Birth of the Chess Queen: A History)
نویسنده: مریلین یالوم (Marilyn Yalom)
سال نگارش: ۲۰۰۴ م. / ۱۳۸۳ خ
شمار صفحه: ۳۰۴
زبان: انگلیسی
ناشر: هارپرکالینز کانادا

خانم مریلین یالوم پژوهشگر ارشد «بُنداد پژوهش‌های زنان و جنسیت» (Institute for Women and Gender) در دانشگاه استنفورد امریکا و همسر اروین یالوم (Irvin Yalom)، نویسنده، فیلسوف و روانکاو امریکایی، است. از مریلین یالوم چند کتاب دیگر درباره‌ی زنان منتشر شده است از جمله:

– بازاندیشی خانواده: چند پرسش فمنیستی (Rethinking the Family: Some Feminist Questions)، سال ۱۹۹۲ م. / ۱۳۷۱ خ.
– تاریخ زن (History of the Wife)، سال ۲۰۰۱ م. / ۱۳۸۰ خ.

خانم یالوم در این کتاب می‌گوید که تا وقتی شترنج در هند و ایران و کشورهای مسلمان بازی می‌شد مهم‌ترین مهره در این بازی پس از شاه، «وزیر» خوانده می‌شد و مَرد بود. این مهره قدرت زیادی نداشت و در هر حرکت تنها می‌توانست یک خانه جا به جا شود. این بازی در سده‌های تاریک (یا قرون وسطا) از راه اندلس به اروپای غربی راه یافت. از سال ۱۴۷۹ م. به بعد به خاطر ساختار حکومتی اروپای غربی، مهم‌ترین شخص پس از شاه شهبانو بوده به ویژه شهبانوهایی مانند ایزابلای کاستیلی (Isabella of Castile)، زن چارلز شاه اسپانیا (همان که از سفر کریستف کلمب حمایت مالی کرد). از این رو نام این مهره در این زبان‌ها از وزیر به شهبانو برگردانده شد.

هنوز تمام این کتاب را نخوانده‌ام. اما باید بگویم در ادبیات پارسی «فرزین» و «فرزین‌نهاد» یا «فرزین رفتار» به معنای کسی است که خودسر است و اختیار بی‌اندازه دارد و به هر سو که خواست حرکت می‌کند. برای نمونه مولانا در مثنوی گوید:

مست را بین زان شراب پرشگفت ——– همچو فرزین مست و کژ رفتن گرفت

بنابراین به نظر من شاید این نظریه‌ی خانم یالوم چندان دقیق نباشد. اما این نیاز به پژوهش و بررسی بیشتر دارد به ویژه آن که باید دید در دوران گذشته در ایران دقیقا چه گونه شترنج می‌باختند.

بازی گنجفه چیست

منتشرشده: ژوئیه 28, 2009 در فرهنگ, تاریخ میانی, سرگرمی

سه‌شنبه ۶/امرداد/۱۳۸۸ – ۲۹/جولای/۲۰۰۹

متاسفانه در بحث‌های تاریخی کمتر به زندگی روزمره‌ی مردم و از جمله بازی‌ها و سرگرمی‌های مردم توجه می‌شود. البته یکی از جلدهای کتاب «تاریخ اجتماعی ایران» نوشته‌ی شادروان مرتضا راوندی به بازی‌ها و سرگرمی‌های مردم ایران در طول تاریخ اختصاص داده شده است.

در این نوشته می‌خواهم بازی‌ای به نام گَنجَفه را معرفی کنم که خودم پیشتر یکی دو بار فقط نامش را شنیده بودم تا این که امروز در فرهنگ دهخدا به توضیح آن برخوردم. درآیه‌ی فرهنگ دهخدا کوتاه‌شده‌ای از مقاله‌ای در مجله‌ی فرهنگی «یغما» است و من هم با کمی کوتاه‌سازی و ویرایش آن را در اینجا منتشر می‌کنم.

گنجفه بازی‌ای ایرانی است که با ورق می‌شده و از زمان صفویان در ایران رایج شده اما گویا در پایان همان دوران صفویان چون آن را نوعی قمار اعلام کردند از صحنه‌ی علنی زندگی مردم برچیده شد.

نشانی مقاله‌ی یاد شده چنین است:
«گنجفه چیست؟»، نوشته‌ی بهروز تقی‌خانی، مجله‌ی یغما، سال سیزدهم (سال ۱۳۴۰ خ/۱۹۶۱ م.) شماره ۶ ص ۲۹۶ به بعد

بخش‌بندی و عنوان‌بندی مقاله از من [شهربراز] است برای ساده‌تر شدن خواندن.

گنجفه چیست؟

بهروز تقی‌خانی

مولف آنندراج نویسد: «گنجیفه بالفتح ف، نام بازیی است معروف. آن را به حذف تحتانی، گنجفه نیز خوانند». در فرهنگ نفیسی آمده است: «گنجفه: ورق‌هایی که بدان بازی کنند و خود این بازی».

دوره‌ی زمانی

ظاهراً گنجفه قبل از عصر صفویه بازی معمول و متداول نبوده است. مولف «شاهد صادق» – که فصل شصت و چهارم کتاب خود را به گنجفه اختصاص داده – می‌نویسد: «از مخترعات میر غیاث‌الدین منصور شیرازی است و گمان آن است که از گنجفه‌ء فرنگیان استخراج کرده و نام آن «گنج ِ فهم» است به کثرت استعمال به گنجفه مشهور شده. و آن بر چند قسم است و برخی از آن را این حقیر اختراع کرده».

با توجه به این که «میر غیاث‌الدین منصور شیرازی» در سال ۹۴۰ یا ۹۴۸ یا ۹۴۹ ق. وفات یافته است، معلوم می‌شود که اختراع بازی گنجفه به قبل از عصر صفویه نمی‌رسد.

«اهلی شیرازی» که به گفتهء مولف «تحفهء سامی»، «در کبر سن در سنهء اثنین و اربعین و تسعمائة [۹۴۲ ق.] در شیراز فوت شد» کتابچه‌ای به نام «گنجفه» دارد که شامل نودوشش دوبیتی است. وی در دیباچه می‌گوید: «این دوبیتی‌ها را آن گونه سرودم که هرگاه هر یک از آنها را بر یک برگ سفید و بینشان بنویسند به جای یک برگ گنجفه باشد و همه آنها به جای یک دستگاه گنجفه به کار رود». که البته با گفتهء مولف «شاهد صادق» مغایرتی ندارد. و اگر هم «اهلی» سی سال قبل از مرگش دوبیتی‌ها را سروده باشد باز به قبل از دورهء صفویه نمی‌رسد. (با توجه به این که این بازی، بازی دربار بوده و به محض اختراع آن شعرا می‌توانسته‌اند راجع به آن شعر بسرایند).
بنابراین من فکر می‌کنم بازی گنجفه در دورهء صفویه رواج یافته باشد و اگر قبل از این دوره هم وجود داشته است، قدمتش به بیش از چند سال قبل از عصر صفویه نمی‌رسد.

از میان پادشاهان صفویه، شاه عباس اول [درگذشته: ۱۰۰۸ خ./ ۱۶۲۹ م.] به گنجفه علاقهء زیادی داشت. همچنین سران سپاه او در اغلب اوقات گنجفه می‌باختند. ولی در زمان شاه عباس دوم [درگذشته ۱۰۴۱ خ. / ۱۶۶۶ م.] اوضاع دیگرگون شد. بازی گنجفه مثل سایر بازی‌ها قمار به حساب آمد و ممنوع گردید. شاید علت کسادی بازار گنجفه در این دوره، تعصب و دیانت وزیر اعظم شاه عباس ثانی، «خلیفه سلطان»، بوده است.

ورق‌های گنجفه

تاورنیه [Jean-Baptiste Tavernier درگذشته: ۱۶۸۹ م./ ۱۰۶۸ خ.] می‌نویسد: «در میان اقسام قمارهای ایرانی یک قسم بازی ورق دارند که گنجفه می‌نامند. ورق‌های ما چهار نشان دارد، اما اوراق ایرانی دارای هشت نشان است».

در فهرست کتابخانهء اهدایی مشکاة به دانشگاه چنین آمده است: «گنجفه یا گنجیفه، نوعی ورق بازی ایرانی است که اکنون از میان رفته است. در این بازی هشت دستهء دوازده برگی که نودوشش ورق داشته به کار می‌رفت. هر یک از این دسته‌های هشتگانه نامی به ترتیب زیر داشت: غلام، تاج، شمشیر، اشرفی، چنگ، برات، سکه، و قماش. و هر یک از این دسته‌ها ۱۲ برگ داشت: دو تا به نام شاه و وزیر و دیگران به شمارهء یک تا ده شناخته می‌گردد».

نویسنده در این جا «اشرفی» و «سکه» را به جای دو اصطلاح «زر سرخ» و «زر سفید» به کار برده است. و گویا اصل اصطلاح معمول در بازی گنجفه هم همین «زر سرخ» و «زر سفید» است، چنانکه در «شاهد صادق» هم آمده: «نوع دیگر نیز هست که گنجفه همرنگ از آن استخراج شده و آن بازی گنجفه متعارف است. لیکن باید که آفتاب ورق سرخ برآید».

بنابراین اوراق گنجفه دارای هشت صنف بوده به نام‌های:
۱- زر سرخ
۲- زر سفید
۳- برات
۴- قماش
۵- چنگ
۶- شمشیر
۷- تاج
۸- غلام
و هر یک از این اصناف دارای یک شاه و یک وزیر بوده‌اند.

تصویر ورق‌های گنجفه

اوراق گنجفه را از چوب می‌ساخته‌اند و گاهی استادان زبردست و ماهر تصویرهای آن را رسم می‌کردند. در مورد شکل اوراق گنجفه و تصویرهایی که روی آن اوراق رسم می‌شده، مولف «آیین اکبری» نویسد:

پادشاه زر سرخ را چنان برکشند که زر می‌بخشیده باشد و وزیر بر صندلی بینندهء خزانه، در ده صفحه از یک تا ده، صورت انواع عملهء زر نویسد.

پادشاه برات را نیز بر تخت تصویر نمایند که او را فرامین و اسناد و اوراق دفتر می‌نموده باشند و وزیر آن را بر صندلی نشسته، دفتر در پیش و در صفحات، کارگزاران کاغذگر، مهره کش، سطرکش نویسند.

پادشاه قماش را به شکوه بزرگی برکشند چنانچه قماش می‌دیده باشد و در صفحات جانداران بارکش.

پادشاه چنگ را بر تخت کشند که نغمه می‌شنوده باشد، و وزیر را در صندلی بر پژوهش حال اهل نغمه و در صفحات گوناگون خنیاگر.

پادشاه زر سفید را بر تخت چنان نویسد که روپیه و دیگر سیمین نقدی بخشیده باشد و وزیر بر صندلی در پژوهش آن و در صفحات به سان زر سرخ کارگزاران نگارند.

پادشاه شمشیر چنان نگارند که پَلارَک [=شمشیر جواهرنگار] می‌آزموده باشند، و وزیر بر صندلی نشسته سلاح‌خانه می‌دیده باشد و در صفحات آن آهنگر و صیقلگر و جز آن نگارند.

پادشاه تاج را بخشندهء آن تصویر کنند و وزیر را بر صندلی که سرانجام آن باشد و در صفحات دیگر عملهء آن چون درزی و اتوکش.

و پادشاه غلام را بر فیل سوار نگارند، و وزیر او را بر عرابه و در اوراق انواع غلامان نویسند بعضی نشسته، برخی افتاده، طایفه‌ای مست، گروهی هشیار و جز آن».

گنجفه‌ی هندی

اکبرشاه هندی از این گنجفهء ایرانی تقلید کرد و گنجفه‌ای ساخت که دارای دوازده صنف بود به نام‌های:
۱- اَشوَپَت
۲- گچ پَت
۳- نَر پَت
۴- گدَه پَت
۵- دَهَنی پَت
۶- دَل پَت
۷- نَوا پَت
۸- تِی پَت
۹- سُر پَت
۱۰- اَسر پَت
۱۱- بَن پَت
۱۲- آه پت

هر کدام از این اصناف دوازده ورق داشت و گویا نحوهء بازی آن مثل گنجفه‌بازی ایرانی بوده است.

چگونگی بازی

از چگونگی بازی گنجفه اطلاع صحیحی در دست نیست، و در کتاب‌هایی که مورد استفادهء نگارنده [=تقی‌خانی] قرار گرفته از نحوهء این بازی شرحی نیامده است. ولی مولف «شاهد صادق» تفصیل چگونگی بازی گنجفه را به رساله‌ای به نام «علم ملاعب» [=دانش بازی‌ها] حوالت داده. متاسفانه نگارنده هرچه بیشتر برای به دست آوردن این رساله کوشش کرد کمتر یافت، جز این که بخشی از «نفایس الفنون» به «علم ملاعب» اختصاص داده شده و در آن بحث، از نرد و شطرنج گفتگو به میان آمده و از گنجفه نامی نیست.

به غیر از این، «میرزا صادق صادقی» در چگونگی بازی گنجفه شمه‌ای ذکر می‌کند که البته درست مفهوم نیست، مگر این که به حدس و گمان متوسل شد و چگونگی بازی را دریافت.

ظاهراً بازی گنجفه مانند بازیی بوده که امروزه با ورق می‌کنند و به نام «حکم» معروف است. زیرا:

اولاً، به گمان مولف «شاهد صادق»، گنجفه بازی ایرانی از گنجفهء فرنگیان استخراج شده، بنابراین بعید نیست که گنجفه تقلیدی از حکم باشد.

ثانیاً در «حکم»، بازیکنان همیشه سعی می‌کنند اوراقی که دارای خال‌های ریز است از دست خود خارج کنند و درشت خال‌ها را نگه دارند (البته وقتی که حریف خال برنده‌ای پایین می‌آید). در گنجفه هم همین طور است. «مُلا واهب قندهاری» گوید:

مانند آن ورق که ز سر وا کند کسی —– حسنت به چرخ گنجفه داد آفتاب را.

ثالثاً، میرزا صادق صادقی می‌نویسد: «هر حکمی که گیرند حریفان همرنگ آن خرج دهند و اگر نداشته باشند، حکم به خرج اندازند» که عیناً روشی است که در بازی «حکم» معمول است. و چون بازی حکم از بازی‌های روزمرهء جوانان امروز است و اغلب آن را می‌دانند و کمتر کسی است که این بازی را نکرده باشد و نداند، به شرحش نمی‌پردازیم.

خاستگاه:
– درآیه‌ی «گنجفه» در فرهنگ دهخدا

گونه‌های شترنج

منتشرشده: ژوئیه 27, 2009 در فرهنگ, كتاب, سرگرمی

دوشنبه ۵/امرداد/۱۳۸۸ – ۲۷/جولای/۲۰۰۹

بیشتر ما با نوع رایج شترنگ یا شترنج آشنا هستیم. اما دانشنامه (دایرةالمعارف)ی در زبان پارسی هست به نام «نفایس الفنون فی عرائس العیون» که شمس‌الدین محمد پسر محمود آملی آن را در دوران «سلطان محمد اولجایتو» (۷۰۳ تا ۷۱۶) نوشته است. در این فرهنگ/دانشنامه، مجموعه‌ی واژگان و اصطلاح‌های دانش‌ها و فن‌های مختلف به ترتیب حرف‌های الفبای پارسی تدوین شده است. این کتاب را «حاج میرزا ابوالحسن شعرات» ویرایش و تصحیح کرد و کتاب‌فروشی اسلامیه در تهران آن را در ذی‌قعده ۱۳۷۹ قمری / اردیبهشت ۱۳۳۹ خ. / می ۱۹۶۰ م. در سه جلد منتشر کرد.

چند سال پس از آن، دکتر بهروز ثروتیان در سال ۱۳۵۲ خ. / ۱۹۷۳ م. از این سه جلد، خلاصه‌ای در یک جلد تهیه کرد و «مؤسسه‌ی تاریخ و فرهنگ ایران» در تبریز آن را منتشر کرد. کتاب دکتر ثروتیان چندی پیش نیز در اردیبهشت سال ۱۳۸۰ خ. / ۲۰۰۱ م. به دست انتشارات فردوس در تهران بازچاپ و پخش شد. متاسفانه عکس جلد کتاب را پیدا نکردم.

نام کتاب: نفایس الفنون
نویسنده: شمس‌الدین محمد پسر محمود آملی
سال نگارش: حدود ۷۱۵ ق. / ۶۹۴ خ. / ۱۳۱۵ م.
ویراستار: بهروز ثروتیان
ناشر: فردوس
شمار صفحه: ۳۷۲
شابک: ۲-۱۲۵-۳۲۰-۹۶۴
تاريخ نشر: اردیبهشت ۱۳۸۰ خ. / ۲۰۰۱ م.

در کتاب نفایس الفنون از چند نوع دیگر شترنگ نام برده شده که چنین اند:

۱- شطرنج چهار در شانزده: نوعی شطرنج دیگر و باختن آن به کعبتین [=تاس] است اگر چون کعبتین بزنند یکی آید پیاده ببازد، و اگر دو آید رخ، و اگر سه اسب، و اگر چهار فیل، و اگر پنج آید فرزین، و اگر شش شاه.

۲- شطرنج دایره: شطرنج دیگر است که به دایره نهاده‌اند و در میان دایره، دایرهء کوچکی گذاشته‌اند که هرگاه شاه درماند در آن دایره رود و آنجا هیچ چیز بر او نیفتد مگر از آنجا بیرون رود. پیاده در این شطرنج نیز فرزین نشود و فیل‌ها به یکدیگر رسند و چون دو پیاده از یک روی برآیند یکدیگر را بزنند و باختن آن همچو مرقع معروف است.

۳- شطرنج ذَوات الحُصون [دارای چند دژ/قلعه]: و آن ده در صد باشد و بر کنارهای او از چهار گوشه، چهار خانهء دیگر باشد که آن را حصن خوانند و در وی چهار دَبابه آورده‌اند که بر مثال رخ رود ولیکن به انحراف. و هرگز در این شطرنج بیدق فرزین نشود و باختن او همچو باختن شطرنج مرقع است. اما اگر شاه درماند اگر تواند خود را در حصن‌ها اندازد که هیچ چیز بر او نیفتد. الا آنکه راه او گرفته شود که به حصن نتواند رفتن.

۴- شطرنج کبیر: شطرنج دیگر است و بر آن زرافه و شیر و چیزهای دیگر در افزوده‌اند که شرح آن مطول است.

خاستگاه متن نقل شده:
– درآیه‌ی شطرنج در فرهنگ دهخدا

پیک هخامنشیان

منتشرشده: ژوئیه 26, 2009 در هخامنشیان, تاريخ باستان

یک‌شنبه ۴/امرداد/۱۳۸۸ – ۲۶/جولای/۲۰۰۹

یکی از نوآوری‌های مهم اداری دولت هخامنشیان دستگاه پیک شاهی است. درباره‌ی این دستگاه هرودوت در کتاب هشتم بند ۹۸ چنین نوشته است:

هیچ انسان میرایی به تندی پیام‌رسانان هخامنشی سفر نمی‌کند. این مینه [=ایده] به تمامی از آن ایرانیان است و شیوه‌ی کار آن چنین است: (می‌گویند) در سراسر جاده مردانی هستند که با اسبانی جایگاه دارند. تعداد این جایگاه‌ها برابر است با تعداد روزهایی که سفر طول می‌کشد. بنابراین هر مرد و اسب تنها یک روز سفر می‌کنند. این مردان را هیچ چیزی از طی کردن مسافتی که باید بروند با بهترین سرعت باز نمی‌دارد: برف، باران، گرما یا تاریکای شب. نخستین سوار نامه را به دومی می‌رساند و دومی به سومی و همین طور تا پایان. نام این دستگاه نامه‌رسانی در زبان پارسی آنگاروم (Angarum) [؟] است.

این ترجمه‌ی پارسی بر اساس ترجمه‌ی انگلیسی جورج راولینسون (George Rawlinson) از متن یونانی کتاب هرودوت است که در سال ۱۸۶۰ م./ ۱۲۳۹ خ. منتشر شده است. اما در ترجمه‌ی انگلیسی دیگری از کتاب هرودوت که من دارم و اوبری دو سلین‌کُرت (Aubrey de Selincourt) در سال ۱۹۵۴ م. / ۱۳۳۳ خ. انجام داده، نام پارسی این دستگاه آگارییون (aggareion) آمده است.

من با جست و جو در منبع‌هایی که داشتم چیزی از معنای این دو واژه و ریشه‌شناسی آنها پیدا نکردم. به احتمال زیاد این دو شکل یونانی شده و درهم‌ریخته‌ی واژه‌ای پارسی بوده است. در صفحه‌ی ۳۷۰ از کتاب «از کورش تا اسکندر» نوشته‌ی پی‌یر بریان (Pierre Briant) نام پیک هخامنشی را «استانده» (astande) نوشته و گفته که بر اساس لوحه‌های دژ پارسه، نام عیلامی این دستگاه «پیرَه‌دازِش» (pirradazish) است.

به نوشته‌ی کتاب «دستگاه‌های نامه‌رسانی در جهان اسلامی پیشانوین» (Postal systems in the pre-modern Islamic World) نوشته‌ی آدام سیلورستاین (Adam J. Silverstein) آمده که این دستگاه هخامنشیان تقریبا بدون تغییر در زمان ساسانیان نیز ادامه یافت و بعد به دست مسلمانان افتاد و پایه‌ی نامه‌رسانی در دوران اسلامی شد. (البته مسلمانان بخش‌هایی نیز از دستگاه نامه‌رسانی بیزانس یا روم شرقی را نیز اقتباس کردند. اما نامه‌رسانی روم نیز در اساس بر پایه‌ی دستگاه هخامنشیان بود.)

به نظر من این واژه‌ی «پیره‌دازش» باید ریشه‌ی واژه‌ای باشد که در دوران پسااسلامی به صورت «بَرید» درآمده است. شکل پارسی میانه یا پهلوی برید را – که در زمان ساسانیان به کار می‌رفته – هنوز پیدا نکرده‌ام. واژه‌ی برید به فراوانی در ادبیات پارسی پس از اسلام به کار رفته است. برای نمونه در شعر حافظ داریم:

نشان یار سفرکرده از که پرسم باز؟ ———- که هر چه گفت برید صبا، پریشان گفت

مسئول اداره‌ی نامه‌رسانی را «صاحب برید» می‌خواندند که به احتمال زیاد باید ترجمه‌ای عربی باشد از عنوان مشابهی در دربار ساسانیان. اما در سده‌های گذشته که هنوز دانش زبان‌شناسی و ریشه‌شناسی به صورت علمی امروز پدید نیامده بود فرهنگ‌نویسان تفسیرهای «بامزه‌ای» از معنای واژه‌ی برید کرده‌اند. در فرهنگ دهخدا در درآیه‌ی «برید» چنین می‌خوانیم:

استرانی که به هر دوازده میل برای سواری نامه‌بَر سلطان مرتب دارند. و آن معرب «دم بریده» باشد (منتهی الارب).

از بریده دنب، به معنی استر که فرستاده را برد (مفاتیح العلوم).

قاصد و نامه‌بر. و گویند که آن معرب بریده دم است و آن استری باشد یا اسب که دم او را ببرند برای نشان و بعضی گویند که تیزرفتار می‌شود. و به مقدار دو فرسنگ نگاه دارند به جهت خبر بردن سلاطین. و الحال آن شخص را گویند که بر آن سوار شده خبر برد. بلکه بدین زمان هر نامه‌بر و قاصد را گویند که چالاک باشد (غیاث اللغات).

سابق بر این مقرر بوده که در فاصلهء دوازده میل برای سواری نامه‌بران سلطان استری می‌گذاشتند. چون نامه‌بر می‌رسید به جهت نشان که معلوم شود آن استر به نامه‌بر داده شده دُم آن را می‌بریدند و بریده دم می‌شد و آن رونده را به تدریج بُرید خواندند و عرب ضم آن را فتح نموده، بَرید به معنی رسول استعمال کردند و برید معرب است (انجمن آرا).

نویسنده‌ی انجمن‌آرا دقت نکرده که دم استر را فقط یک بار می‌شود بُرید و این نشان گذاشتن تنها یک بار مفید و عملی خواهد بود! و نمی‌شود هر بار که به نامه‌بر استری می‌دهند دم آن را ببرند 🙂

در همین درآیه از فرهنگ دهخدا منبع تازه‌تری نیز نقل شده که عبارت است از «دایرةالمعارف اسلام». اما این دانشنامه نیز با وجود ایرانی بودن این دستگاه، حدس زده که نام آن ریشه‌ی لاتینی داشته باشد:

ظاهراً اصل آن از کلمهء لاتینی وردوس (veredus) گرفته شده به معنی چارپای چاپار و اسب چاپار و سپس به معنی پیک. بعدها به اداره و دستگاه چاپار و عاقبت بر منزلی که بین دو مرکز چاپار است اطلاق گردید. این منزل در بلاد ایران دو فرسنگ ِ سه میلی و در ممالک غربی اسلامی چهار فرسنگ ِ سه میلی است (دایرةالمعارف اسلام)

جالب آن که وقتی در سال ۱۸۹۶ م. / ۱۲۷۵ خ. ساختمان اداره‌ی پست شهر نیویورک را طراحی می‌کردند یکی از معماران بنا به نام میچل کندال (Mitchell Kendal) پیشنهاد کرد که این جمله‌ی هرودوت را – که در بالا ترجمه کردم – بر سر در ساختمان اداره‌ی پست نیویورک بنویسند:

Neither snow, nor rain, nor heat, nor gloom of night stays these couriers from the swift completion of their appointed rounds.

و اکنون بسیاری از مردم این جمله را شعار اداره‌ی پست امریکا می‌دانند. در حالی که اداره‌ی پست امریکا اعلام کرده است که ما هیچ شعار رسمی‌ای نداریم. و بیشتر مردم امریکا نیز نمی‌دانند که این جمله در وصف پیک‌های هخامنشیان است.

همایون کاتوزیان و تاریخ

منتشرشده: ژوئیه 24, 2009 در فرهنگ, روزانه

آدینه ۲/امرداد/۱۳۸۸ – ۲۴/جولای/۲۰۰۹

من سخنان دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان در زمینه‌ی جامعه‌شناسی، به خصوص بحث «کلنگی» بودن جامعه‌ی ایرانی و نبود ثبات و پایداری سیاسی و اقتصادی را بحث جالب و مهمی می‌دانم و کارهایشان را هم می‌خوانم. اما نمی‌دانم چرا ایشان هر وقت در زمینه‌ی تاریخ نظر می‌دهد باید یک ایرادی در سخنانش باشد. در اسفند ماه ۱۳۸۷ نزدیک نوروز نیز در برنامه‌ی «نقد باورها» در رادیوی فرانسه اظهار نظر کرد که ایرانیان هرگز از خود «خط مستقلی» نداشتند. من هم مطلبی در این باره نوشتم.


دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان (در خارج از ایران: مشهور به هما کاتوزیان)

نزدیک دو هفته پیش در تلویزیون پارسی بی.بی.سی دکتر کاتوزیان در برنامه‌ی «صفحه‌ی دو» حضور داشت و درباره‌ی پدیده‌ی «جامعه‌ی کلنگی» صحبت می‌کرد. متاسفانه با گذشت دو هفته، هر چه صبر کردم که بی.بی.سی پارسی این برنامه را روی اینترنت بگذارد خبری نشد و هنوز برنامه‌ی قبلی نشان داده می‌شود و خبری از گفت و گو با دکتر کاتوزیان نیست. من هم نتوانستم گفته‌های دکتر کاتوزیان را نقل قول دقیق کنم. از این رو نقل‌های زیر به مضمون و غیردقیق است اما سعی می‌کنم که محتوای اصلی حرف را بنویسم.

در این برنامه وقتی صحبت از نقش اروپاییان در استبداد ایران شد دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان گفت: (نقل به مضمون) وقتی در سده‌های هفدهم و هژدهم میلادی اروپاییان وارد ایران شدند اصلا نمی‌دانستند استبداد چیست و وقتی به ایران آمدند تازه استبداد را دیدند! اینها چه طور می‌توانند باعث ایجاد استبداد در ایران شوند؟ بعد هم نقل قولی از یکی از سیاستمداران انگلیسی کردند که در دوران قاجار در ایران بوده و رفتار شاهان قاجار را ثبت کرده است.

من معنای این جمله را نمی‌فهمم. آیا منظورشان این است که در تاریخ اروپا هرگز استبداد وجود نداشته و اروپاییان هرگز در تاریخ خود چنین چیزی ندیده‌اند و نخوانده‌اند؟ یعنی استبداد همیشه فقط در شرق و ایران وجود داشته؟ درست است آدم باید در تاریخ انصاف را رعایت کند اما تا این حد؟ شاید در آن سده‌ها در اروپا حکومت‌های مشروطه‌ی سلطنتی و جمهوری فرانسه برقرار یا در حال شکل‌گیری بود و اروپاییان در ایجاد استبداد ایران نقشی نداشتند. درست است که استبداد در ایران ریشه دارد، اما این درست نیست که بگوییم اروپاییان هرگز استبداد را ندیده بودند و نمی‌دانستند چیست. استبداد در خوی آدمی است و در همه جا هست.

جمله‌ی دیگر ایشان درباره‌ی تاریخ ایران، درباره‌ی وضع جانشینی و رابطه‌ی خاندان‌های شاهی بود. ایشان می‌گفت شما هرگز در تمام تاریخ اروپا نمی‌بینید که شاهی پسر خود را بکشد یا کور کند که پس از وی شاه نشود.

می‌گویم اصلا در افسانه‌ی پی افکندن شهر رُم آمده که دو برادر وجود داشتند به نام ریموس (Remus) و رومولوس (Romulus) که فرزندان مارس، خدای جنگ، بودند. این دو شهر جدیدی بنا کردند و سر فرمانروایی آن با هم درگیر شدند. عاقبت رومولوس برادر خود را می‌کشد تا خود فرمانروای شهر جدید شود و نام خود را به آن شهر داد (رُم).

اعدام‌هایی که در همان انگلستان (محل اقامت دکتر کاتوزیان) در زمان فرمانروایی «خاندان تودور» (House of Tudor) رخ داد و از آن فیلم‌های فراوان ساخته شده و هر گردشگری که گذارش به شهر لندن بیفتد با داستان اعدام‌های برج لندن آشنا می‌شود. گویا این اعدام‌ها فقط جنبه‌ی جاذبه‌ی گردشگری دارند و در بحث تاریخ مهم نیستند. در دیگر سلسله‌ها و کشورهای اروپا هم از این دست خاندان‌ها وجود دارند.

قصد من دفاع از «تمام تاریخ» خودمان و منزه و پاکیزه جلوه دادن آن نیست. هر کشوری نقطه‌های تاریک و روشن دارد. اما این که دکتر کاتوزیان به عنوان «ایرانی» از تاریخ «تمام اروپا» دفاع می‌کند و «تمام تاریخ» ایران را تاریک می‌بیند برای من جای پرسش است. در ضمن چه طور می‌شود درباره‌ی تمام تاریخ قاره‌ی اروپا نظر قطعی داد؟

به قول مولانا:

در وجود تو شَوَم من مُنعَدَم ————– چون مُحبم، «حُبّ یَعمیٰ و یُصَم»

[یعنی من در وجود تو نابود شده‌ام. زیرا عاشقم و «عشق کور و کر می‌کند».]

سعی می‌کنم در فرصتی دیگر درباره‌ی همین بی‌ثباتی جامعه‌ی ایران و به قول ایشان «کلنگی» بودن آن مطلبی بنویسم.

پنج‌شنبه ۱/امرداد/۱۳۸۸ – ۲۳/جولای/۲۰۰۹

سرو در فرهنگ ایرانی از زمان باستان نماد آزادگی و پایداری بوده است. پیشتر درباره‌ی «بته جغه» نوشتم که شکل نمادین و هندسی سرو است و بر تاج پادشاهان می‌نشانده‌اند.

شاید یکی از دلیل‌های ورجاوندی (تقدس) سرو ارتباط آن با زرتشت باشد. به باور زرتشتیان و تاریخ ایران باستان که در شاهنامه نیز آمده است زرتشت شاخه‌ی سروی از بهشت آورد و بر درِ کاخ گشتاسپ، پادشاه کیانی ایران، نشاند:

نخست «آذر مِهر بُرزین» نهاد ————- به کشمر نگر تا چه آیین نهاد
یکی سرو آزاده بود از بهشت ————– به پیش در آذر آن را بکشت
نبشتش بر آزاد سرو سهی —————– که پذرفت گشتاسپ دین بهی
گوا کرد مر سرو آزاد را —————– چنین گستراند خرد داد را
چو چندی برآمد برین سالیان ————— مر آن سرو استبر گشتش میان
چنان گشت آزاد سرو بلند —————— که برگرد او برنگشتی کمند
چو بسیاربر گشت و بسیار شاخ ————- بکرد از بر او یکی خوب کاخ
چهل رش به بالا و پهنا چهل ——————— نکرد از بنه اندرو آب و گل
دو ایوان برآورد از زر پاک —————— زمینش ز سیم و ز عنبرش خاک
برو بر نگارید جمشید را ——————– پرستنده مر ماه و خورشید را
فریدونش را نیز با گاوسار ——————- بفرمود کردن بر آنجا نگار
همه مهتران را بر آن‌جا نگاشت —————— نگر تا چنان کامگاری که داشت
چو نیکو شد آن نامور کاخ زر ————— به دیوارها بر نشانده گهر
به گردش یکی باره کرد آهنین —————— نشست اندرو کرد شاه زمین
پرستشکده گشت زان سان که پشت —————– ببست اندرو دیو را زردهشت
بهشتیش خوان ار ندانی همی ——————– چرا سرو کشمرش خوانی همی
چرایش نخوانی نهال بهشت ——————— که شاه کیانش به کشمر بکشت

در واقع این بخش از گشتاسپ‌نامه‌ی دقیقی توسی است که فردوسی در شاهنامه‌ی خود گنجانده است.

«آذر مِهر بُرزین» از آتشکده‌های مهم ایران در زمان پیش از اسلام است. (ن.ک. مطلب آتشکده‌های ایران) رَش هم واحد طول و برابر است با فاصله‌ی سر انگشت دو دست وقتی دستها را از پهلو تا انتها دراز کنند.

ابوالحسن علی بن زید بیهقی در «تاریخ بیهق» درباره‌ی این سرو چنین می‌نویسد

قصه‌ی سرو دیه کشمر و سرو دیه فریومد

زردشت، که صاحب المجوس بود، دو طالع اختیار کرد و فرمود تا بدان دو طالع دو درخت سرو بکِشتند: یکی در دیه کشمیر طرثیث [=ترشیز]، یکی در دیه فریومد. در کتاب «ثمارالقلوب» خواجه ابومنصور ثعالبی چنین آرد که: این دو درخت گشتاسب ملک فرمود تا بکشتند. المتوکل علی اﷲ جعفر ابن المعتصم خلیفه را این درخت وصف کردند، و او بنای [کاخ] جعفریه آغاز کرده بود. نامه نوشت به عامل نیشابور، خواجه ابوالطیب، و به امیر «طاهر ابن عبدالله ابن طاهر» [ذوالیمینین] که: باید آن درخت ببرند و بر گردون نهند و به بغداد فرستند و جمله شاخه‌های آن در نمد دوزند و بفرستند تا درودگران در بغداد آن درخت راست بازنهند و شاخه‌ها به میخ به هم باز بندند چنانکه هیچ شاخ و فرع از آن درخت ضایع نشود تا وی آن بیند. آنگاه در بنا به کار برند.

پس گبرکان جمله جمع شدند. خواجه ابوالطیب را گفتند ما پنجاه هزار دینار زر نیشابوری خزانهء خلیفه را خدمت کنیم، درخواه تا از این بریدن درخت درگذرد. چه، هزار سال زیادت است تا این درخت کِشته‌اند، و این در سنهء اثنتین و ثلاثین و مأتین [۲۳۲ قمری] بود و از آن وقت که این درخت کِشته بودند تا بدین وقت هزار و چهارصد و پنج سال بود و گفتند که قلع و قطع این مبارک نیاید و بدین انتفاع دست ندهد.

پس عامل نیشابور گفت متوکل نه از آن خلفا و ملوک بُوَد که فرمان وی بر وی رد توان کرد. پس خواجه ابوالطیب امیر «عتاب بن ورقاء الشاعر الشیبانی» را – و او فرزند عَمرو ابن کلثوم الشاعر بود – بدین عمل نصب کرد. و استادی درودگر بود در نیشابور که مثل او نبود. او را «حسین نجار» گفتندی. مدتی روزگار صرف کردند تا ارهء آن بساختند و اسباب آن مهیا کردند و استدارهء ساق این درخت چنانکه در کتب آورده‌اند مساحت بیست و هفت تازیانه بوده است، هر تازیانه رَشی و ربعی به ذراع شاه. و گفته‌اند در سایهء آن درخت زیادت از ده هزار گوسفند قرار گرفتی و وقتی که آدمی نبودی و گوسپند و شبان نبودی، وحوش و سباع آنجا آرام گرفتندی و چندان مرغ گوناگون بر آن شاخه‌ها مأوی داشتند که اعداد ایشان کس در ضبط حساب نتواند آورد.

چون بیوفتاد، در آن حدود زمین بلرزید و کاریزها و بناهای بسیار خلل کرد و نماز شام انواع و اصناف مرغان بیامدند چندانکه آسمان پوشیده گشت و به انواع اصوات خویش نوحه و زاری می‌کردند بر وجهی که مردمان از آن تعجب کردند. و گوسپندان که در ظلال آن آرام گرفتندی همچنان ناله و زاری آغاز کردند.

پانصد هزار درم صرف افتاد در وجوه آن تا اصل آن درخت از کشمر به جعفریه بردند و شاخه‌ها و فروع آن بر هزار و سیصد اشتر نهادند. آن روز که به یک منزلی جعفریه رسید، آن شب غلامان متوکل را بکشتند و آن اصل سرو ندید و از آن برخورداری نیافت!

همان طور که دیده می‌شود دقیقی از کاخی به پهنا و بلندای ۴۰ رش سخن می‌گوید. در تاریخ بیهق هم پهنای سرو چهل رش دانسته شده. البته پهنای سرو در زمان متوکل ۴۰ رش بوده که به باور زرتشتیان ۱۴۰۵ سال از زمان کاشت درخت می‌گذشته. شاید عدد ۴۰ در اینجا نمادین باشد.

هم چنین، علی بیهقی (با ابوالفضل بیهقی تاریخ‌نگار معروف فرق دارد) از دو سرو یاد می‌کند که یکی در کشمر یا کاشمر و دیگری در فریومد یا فرومد کاشته شد. اما بعدها تنها از سرو کاشمر یاد می‌شود.

خاستگاه:
– درآیه‌ی کاشمر در فرهنگ دهخدا

فردوسی و خرد

منتشرشده: ژوئیه 22, 2009 در فرهنگ, فردوسی, ادبيات

چهارشنبه ۳۱/تیر/۱۳۸۸ – ۲۲/جولای/۲۰۰۹

بسیاری از ما تنها بخش پایان شاهنامه و نامه‌ی رستم فرخزاد به برادرش را می‌خوانیم که ز شیر شتر خوردن و…. و یا به گمان برخی، شاهنامه تنها افسانه‌هایی درباره‌ی رستم و سهراب و اسفندیار است. اما اگر ما شاهنامه را با چشم سنجشگر بخوانیم می‌توانیم درس‌های فراوانی از آن بگیریم. نه تنها در زمینه‌ی زبان بلکه در جنبه‌های دیگر زندگی.

شاید فردوسی از اندک شاعرانی باشد که کتاب خود را پس از ستایش آفریننده‌ی هستی با ستایش خرد آغاز کرده است. این قطعه را بخوانید:

در ستایش خرد

کنون ای خردمند وصف خرد ————- بدین جایگه گفتن اندرخورد
کنون تا چه داری بیار از خرد ————– که گوش نیوشنده زو برخورد
خرد بهتر از هر چه ایزد بداد —————- ستایش خرد را به از راه داد
خرد رهنمای و خرد دلگشای —————– خرد دست گیرد به هر دو سرای
ازو شادمانی وز اوی‌ت غمی‌ست —————- وز اوی‌ت فزونی وز اوی‌ت کمی‌ست
خرد تیره و مرد روشن روان —————– نباشد همی شادمان یک زمان
چه گفت آن خردمند مرد خرد ——————– که دانا ز گفتار او برخورد
کسی کو خرد را ندارد ز پیش ——————– دلش گردد از کرده‌ی خویش ریش
هشیوار دیوانه خواند ورا ——————— همان خویش بیگانه داند ورا
از اویی به هر دو سرای ارجمند ——————– گسسته خرد پای دارد به بند
خرد چشم جان است چون بنگری ——————— تو بی‌چشم شادان جهان نسپری
نخست آفرینش خرد را شناس ———————— نگهبان جان است و آن سه پاس
سه پاس تو چشم است وگوش و زبان —————– کزین سه رسد نیک و بد بی‌گمان
خرد را و جان را که یارد ستود؟ —————— و گر من ستایم که یارد شنود؟
حکیما چو کس نیست، گفتن چه سود؟ —————– از این پس بگو کآفرینش چه بود
تویی کرده‌ی کردگار جهان ———————— ببینی همی آشکار و نهان
به گفتار دانندگان راه جوی —————— به گیتی بپوی و به هر کس بگوی
ز هر دانشی چون سخن بشنوی ——————— از آموختن یک زمان نغنوی

جالب است که توجه کنیم ستایش پیامبر پس از ستایش خرد آمده است و فردوسی حتا ما را در خواندن «نامه‌ی خسروان» به خرد و اندیشه و ارزیابی و سنجش با خرد فرامی‌خواند:

توانم مگر پایه‌ای ساختن —————– بر شاخ ِ آن سرو ِ سایه‌فکن
کزین نامور نامه‌ی شهریار —————— به گیتی بمانم یکی یادگار
تو این را دروغ و فسانه مدان ————- به یکسان رَوِشن ِ زمانه مدان
ازو هر چه اندر خورد با خرد —————- دگر بر ره رمز و معنی برد

رَوِشن شکل قدیمی «روش» است. در زبان پارسی میانه یا پهلوی نام مصدر با «شِن» پایان می‌یافت اما در زبان پارسی نو یا دری این «شِن» به شکل «ش» کوتاه شد. مانند «بُن‌دَهِشن» به معنای آفرینش که امروزه بندهش نوشته می‌شود. نسخه‌نویسان سده‌های بعد که این را نمی‌دانستند لنگه‌ی شعر بالا به این صورت تغییر داده‌اند: به رنگ فسون و بهانه مدان.

فردوسی این نکته را به ما گوشزد می‌کند که «راه و رسم زمانه همیشه یکسان نیست. بنابراین اگر چیزی در اینجا خواندید که با رسم امروزین سازگار نیست آن را دروغ مدانید!» نکته‌ای جامعه‌شناختی و مهم در نگاه به پدیده‌های تاریخی که متاسفانه خیلی وقت‌ها فراموش می‌شود و بسیاری از مردم تاریخ و فرهنگ و پدیده‌ها را با معیارها و سنجیدارهای امروزی ارزیابی می‌کنند و می‌خواهند هنجارهای امروزی در گذشته نیز برقرار بوده باشد.

این کاربست خرد و سنجش سخنان از مهم‌ترین نیازهای فرهنگی و اجتماعی امروز ما ایرانیان است. که هر چیز را چشم بسته نپذیریم و هر چه هر کسی گفت باور نکنیم.

پی‌نوشت:
گفتن ندارد که فردوسی حتا نخستین بیت شاهنامه و ستایش آفریدگار را نیز چنین آغاز کرده است:

به نام خداوند جان و خرد ———– کزین برتر اندیشه برنگذرد

یعنی خداوند را آفریننده‌ی جان و خرد می‌خواند. واژه‌ی «جان» در پارسی میانه (پهلوی) به صورت «گیان» بوده است. گیان و ریشه‌ی آن در پارسی کهن و اوستا و سانسکریت با آگاهی و دانش در ارتباط است و هنوز در زبان هندی گیان به معنای دانش است.

نبرد ماراتن

منتشرشده: ژوئیه 21, 2009 در هخامنشیان, تاريخ باستان

سه‌شنبه ۳۰/تیر/۱۳۸۸ – ۲۱/جولای/۲۰۰۹

بیشتر ما نام «ماراتن» را شنیده‌ایم و داستان شوق و شعف یونانیان از «شکست» ایرانیان که سبب شد سربازی از دشت ماراتن تا شهر آتن یک نفس بدود تا خبر «پیروزی» را برساند و سپس به شکل غم‌انگیز و تاثرآمیزی در همانجا خودش از خستگی مُرد.

اروپاییان، به ویژه با راه‌اندازی دوباره‌ی بازی‌های المپیک، خاطره‌ی این «پیروزی» را زنده کردند که لابد برایشان پیروزی «دموکراسی غربی» بر «استبداد شرقی» بود. از آن پس ماراتن به طور گسترده‌ای وارد زبان‌های امروزی شد و از هر گونه فعالیت پیوسته‌ای به عنوان ماراتن یاد می‌شود. حتا برنامه‌های طولانی تلویزیونی که چند ساعت طول بکشد «تِله‌تُن» (Telethon) خوانده می‌شود. یا مسابقه‌هایی برای بالا رفتن در حال دو از برج‌های بلند جهان وجود دارد که «تاوِرتُن» (Towerthon) نام دارد. خلاصه با این کار گویا باید همیشه به یاد نجات «آزادی و دموکراسی و خرد» از دست «بردگی و استبداد و خرافه» باشیم.

اما واقعا داستان نبرد ماراتن چه بود؟ در اینجا ترجمه‌ی بخشی از کتاب «ارتش هخامنشیان» نوشته‌ی پژوهشگر معاصر «نیکولاس سکوندا» را می‌آورم که ببینید کل داستان چه بوده و چه اهمیت و شکوهی داشته است:

در سال ۴۹۰ پ.م. یک نیروی اعزامی هخامنشی از راه جزیره‌های دریای اژه فرستاده شد و شهر اریتریا را با خاک یکسان کردند. بخشی از این گروه اعزامی، که گویا تشکیل می‌شده از یک «بَه‌ایوَربام» مادی زیر فرمان «داتَه» که با تعدادی هنگ پیاده‌نظام پارسی و سکایی به علاوه‌ی سواره‌نظام همراه آنان تقویت می‌شد. این گروه با کشتی به قلمروی آتنیان فرستاده شد و در دشت‌های ماراتن اردو زد. در اینجا ارتش آتن با آنان رو در رو شد. این ارتش تشکیل می‌شد از ۹ هزار نفر آتنی که هزار پالاته‌ای به آنان کمک می‌کردند. بدین ترتیب دو طرف تقریبا از نظر شمار با هم برابر بودند. آتنیان می‌ترسیدند که حمله کنند زیرا هیچ سواره‌نظامی از خودشان نداشتند و ایرانیان هم منتظر باقی نیروهای خود شدند.

این حالت پات چندین روز برقرار بود تا این که به نیروی اعزامی ایرانی دستور داده شده که باز سوار کشتی شود و به همراه باقی ناوگان به آتن برود. … در روز اول سواره‌نظام ایرانی سوار کشتی شد و میلتیادِس دیگر سرداران آتنی را ترغیب کرد که حالا که سواره‌نظام ایرانی رفته و آتنیان هم دست بالا را دارند، به ایرانیان حمله کنند. این کار نیاز به ترغیب فراوانی داشت زیرا پیش از آن، آتنیانِ اندکی با ایرانیان روبرو شده بودند و هیچ ارتش یونانی‌ای هم نیروهای ایران را شکست نداده بود. ….

آتنیان به پیش تاختند و در هر دو جناح – که تعداد نیروهایشان برابر بود – رقیبان خود را به عقب راندند. اما پیشروی آتنیان در جناح میانه به خاطر درگیری بین دو صف آهسته و گسسته شد. وقتی آتنیان به قلب سپاه ایران رسیدند – که به هر حال از جناح خودشان فشرده‌تر و ژرف‌تر بود و از هنگ‌های نخبه‌ی پارسی و سکایی تشکیل می‌شد – ایرانیان آنان را به عقب راندند. در همین حال برخی از هنگ‌های آتنیان که در جناح‌ها موفق‌تر بودند توانستند پیشروی خود را متوقف کنند و صف‌بندی‌شان را عوض کنند و به باقی نیروهای ایرانی در جناح میانه حمله کنند.

از دید ایرانیان، نبرد ماراتن تنها یک پسروی ناخوشایند در یک عملیات جزیی بود. اما برای یونانیان از نظر روان‌شناختی اهمیت بی‌اندازه‌ای داشت که برای نخستین بار کشف کردند می‌توانند با ارتش ایران روبرو شوند و پیروز هم بشوند.

همین! می‌بینیم که در این نبرد آتنیان برتری عددی داشتند و ایرانیان نیز به انگیزه‌ی نبرد حتمی به ماراتن نیامده بودند زیرا منتظر فرمان بودند. و از این گذشته، این پسروی و عقب‌نشینی کوچک برای ایرانیان اهمیتی نداشته است. شاید اگر در این نبرد، سواره‌نظام در کنار پیاده‌نظام مانده بود هیچ وقت نامی از نبرد ماراتن نمی‌شنیدیم! مانند نبردهای فراوان دیگر که در آن یونانیان و رومیان از ایرانیان شکست خوردند.

بَه‌ایوَربام اصطلاحی است در زبان پارسی کهن به معنای ده‌هزارتایی و یکی از تقسیم‌های ارتش هخامنشیان بود. ارتش هخامنشیان شاید نخستین ارتشی بود که برای تقسیم‌بندی دستگاه دهدهی را به کار می‌برد. بَه‌ایوَر (baivar) در زبان پارسی میانه یا پهلوی به صورت بیوَر (bivar) درآمد و در زبان پارسی نو تقریبا فراموش شد. فردوسی در شاهنامه گوید:

جهانجوی را نام ضحاک بود /دلیر و سبکسار و ناپاک بود
کجا بیوراسپش همی‌خواندند / چنین نام بر پهلوی راندند
کجا بیور از پهلوانی شمار / بود بر زبان دری ده‌هزار

دیگر تقسیم‌بندی‌های ارتش هخامنشی عبارت بودند از:
دَته‌بام: ده تایی زیر فرمان دته‌پَتیش (ده‌بَد یا ده‌بُد)
سَته‌بام: سدتایی زیر فرمان سته‌پتیش (سدبَد یا سدبُد)
هَزاره‌بام: هزارتایی زیر فرمان هزاره‌پتیش (هزاربَد یا هزاربُد)

ساسانیان نیز از همین روش پیروی کردند و در ارتش خود هزارمرد و هزاربد داشتند.

پی‌نوشت:

در متن‌های یونانی اصطلاح پارسی کهن «بَه‌ایوَر» را به myriad ترجمه کرده‌اند که در اصل به همان معنای «ده هزار» بوده اما امروزه در انگلیسی به معنای بی‌شمار به کار می‌رود. اصطلاح هَزاره‌پَتیش نیز در یونانی به chiliarch ترجمه شده است.

همچنین دوستی ارمنی اشاره کرد که واژه‌ی بیور در زبان ارمنی راه یافته اما به جای bivar آن را به صورت byur می‌نویسند و bee-ur تلفظ می‌کنند.

دوشنبه ۲۲/تیر/۱۳۸۸ – ۱۳/جولای/۲۰۰۹

من نمی‌فهمم این مردم ایران که این قدر دم از «فرهنگ» و «مردمی» و «راستی» و … می‌زنند چرا و چگونه هر حرفی را بدون پژوهش و تامل و تفکر تکرار کنند و هر چیزی به دست‌شان برسد پخش می‌کنند. چگونه به خود اجازه می‌دهند هر حرفی را به هر کسی ببندند؟ پس از آن شعر «بند تنبانی» که به بانو سیمین بهبهانی بسته بودند و درباره‌اش نوشتم، اینک نوبت فردوسی بزرگ شده شده که آلت دست و بازیچه‌ی هوس برخی بی‌سوادان شود و دیگران هم که چندان با شاهنامه آشنا نیستند گول آنان را بخورند. لابد برخی هم ذوق زده می‌شوند که فردوسی اوضاع امروز ایران را «پیش بینی» کرده است!

این متنی است که در روزهای اخیر چندبار از راه رایانامه (ای-میل) از دوستان و آشنایان به دستم رسیده است:

سروده‌ای از فردوسی بزرگ که درود و داد و دَهِش یزدان بر او باد

در این خاک زرخیز ایران زمین ——- نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود ——— وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان ——– گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک ———– همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد ———- ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود ——— گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما ——— که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان ——— کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟ ————- خرد را فکندیم این سان ز کار
نبود این چنین کشور و دین ما ———- کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود ———— همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت ———— کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر ————– گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت ———– نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت —————- که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد ————- که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند ————- کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم ———— کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن ———— به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است ————– دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم ————– برون سر از این بار ننگ آوریم

——————–
لطفا بین دوستان پخش کنید

اگر شجاعت و مردمی دارید، شعر را به نام خودتان پخش کنید. چرا باعث بدنامی فردوسی می‌شوید و به او تهمت می‌زنید؟ البته این شعر از آن شعری که به سیمین بهبهانی بسته بودند بامعناتر است و وزن و قافیه هم در آن رعایت شده است. اما کم هم ایراد ندارد. در زیر به برخی ایرادهای آشکار این قطعه می‌پردازم:

۱- عبارت‌های نامناسب: خاک زرخیز، آریایی نژاد، نان‌آور: این ترکیب‌ها از ساخته‌های جدید زبان پارسی است و در گذشته، دست کم در زمان و زبان فردوسی، دیده نمی‌شده است.

۲- عبارت‌های بی‌معنا: بنده‌ی ناب یزدان یعنی چه؟! لابد در برابر بنده‌ای است که «شیشه خرده» دارد؟

۳- اشکال تاریخی: در شاهنامه «هوش» به معنای امروزی آن در عبارت «باهوش» به کار نرفته است بلکه به معنای زیرکی و تیزبینی و نیز مخالف مستی است. مانند:
هر آن کس که دارد هُش و رای و دین ——– پس از مرگ بر من کند آفرین
ز می خفته و دل ز هش رفته بود

(البته بد نیست اشاره کنم هوش یکی دو بار هم در شاهنامه به معنای کاملا متفاوت یعنی به معنای مرگ به کار رفته است. مانند این بیت در داستان رستم و اسفندیار:
ورا هوش در زاولستان بُوَد ——— به دست تهم پور دستان بود.)

۴- جمله‌های بی‌معنا:
در این کشور آزادگی ارز داشت ———— کشاورز خود خانه و مرز داشت

کشاورز خانه و مرز داشت یعنی چه؟ کشاورز چگونه می‌تواند مرز داشته باشد؟ «ارز داشت» نیز عبارت بی‌معنایی است که به سبک فردوسی نمی‌خورد.

۵- شاهکار بعدی «این فردوسی» بیت زیر است:

بسوزد در آتش گرت جان و تن ———— به از زندگی کردن و زیستن

لنگه‌ی دوم «به از زندگی کردن و زیستن؟» یعنی چه؟ فرق زندگی کردن و زیستن چیست؟ اینجاست که باید گفت «المعنی فی بطن الشاعر» (می‌گویند روزی شاعر عربی شعری معمایی گفت و برای شاعر دیگری فرستاد که اگر راست می‌گویی جواب این معما را پیدا کن. شاعر دوم هم در پاسخ گفت: المعنی فی بطن الشاعر یعنی معنا یا جواب معما در شکم خود شاعر باد! و البته پاسخ معما «خنجر» بود!)

۶- بیت آخر هم کم ایراد نیست: سر از بار ننگ بیرون آوردن یعنی چه؟ معمولا از زیر بار ننگ بیرون می‌آیند نه این که فقط سرشان را بیرون بیاورند.

۷- غلط‌های املایی: از همه بامزه‌تر آن که این فردوسی آن قدر بی‌سواد است که فرق «خار» و «خوار» را نمی‌دانسته و گفته «گشتیم خار»!

حالا که شاهنامه‌ی فردوسی هم به صورت سی.دی در دسترس است و هم در سایت‌های گوناگون اینترنتی مانند ری‌را و گنجور و پرسوپدیا و …. وجود دارد (نشانی اینها در کنار صفحه دیده می‌شود) و امکان جستجو در آن هست، چرا کسی به خودش زحمت نمی‌دهد و بررسی کند که آیا هر چه به دستش رسیده راست است یا نه.

امیدوارم دوستان و دیگران از این پس وقتی نامه‌ای به دستشان می‌رسد کمی به محتوای آن دقت کنند و به صِرف این که در آن گفته شد «بین همه پخش کنید» آن را چشم بسته بین همه پخش نکنند.

حکایتی از هفت اورنگ جامی

منتشرشده: ژوئیه 9, 2009 در ادبيات

پنج‌شنبه ۲۰/تیر/۱۳۸۸ – ۹/جولای/۲۰۰۹

پس از کار سترگ نظامی گنجوی در سرودن «پنج گنج» یا خمسه، شاعران فراوان دیگری از وی تقلید کردند. از جمله‌ی سرشناس‌ترین و بزرگترین آنها نورالدین عبدالرحمان جامی است که کتاب «هفت اورنگ» او شامل هفت مثنوی به تقلید از نظامی است و به نظر من نام آن را هم از نظامی گرفته است آنجا که نظامی در کتاب «هفت پیکر» یا «بهرام‌نامه» سروده است:

هفت رنگ است زیر هفت اورنگ ———- نیست بالاتر از سیاهی رنگ

اورنگ به معنای تخت شاهی است و هفت اورنگ همان صورت فلکی هفت برادران است. نام کتاب‌های هفت اورنگ جامی چنین است:

– اورنگ نخست: سلسلة الذهب (زنجیر زرین) بر همان وزن هفت پیکر نظامی (فاعلن مفاعلن فعلن)
– اورنگ دوم: سلامان و ابسال: داستان عشقی سلامان و ابسال
– اورنگ سوم: تحفة الاحرار (هدیه‌ی آزادگان) بر همان وزن «مخزن الاسرار» نظامی (مفتعلن مفتعلن فاعلن)
– اورنگ چهارم: سبحة الابرار (سپاس/تسبیح نیکوکاران). بر وزن فاعلاتن فعلاتن فعلن.
– اورنگ پنجم: یوسف و زلیخا. بر همان وزن خسرو و شیرین نظامی (مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل)
– اورنگ ششم: لیلی و مجنون. بر همان وزن لیلی و مجنون نظامی (مفعول مفاعلن فعولن)
– اورنگ هفتم: خردنامه‌ی اسکندری. بر وزن اسکندرنامه‌ی نظامی (فعولن فعولن فعولن فعول)

حکایت کوتاه زیر درباره‌ی آزادگی از اورنگ چهارم یا «سبحة الاحرار» برگرفته شده است:

خارکش پیری با دلق درشت ———– پشته‌ای خار همی‌برد به پشت
لنگ‌لنگان قدمی برمی‌داشت ———— هر قدم دانه‌ی شکری می‌کاشت
کـ:«ای فرازنده‌ی این چرخ بلند! ———- وی نوازنده‌ی دل‌های نژند!
کنم از جَیب نظر تا دامن —————— چه عزیزی که نکردی با من!
در ِ دولت به رخم بگشادی —————— تاج عزت به سرم بنهادی
حد من نیست ثنایت گفتن ————– گوهر شکر عطایت سفتن»
نوجوانی به جوانی مغرور——— رَخش ِ پندار همی‌راند ز دور
آمد آن شکرگزاری‌ش به گوش ————– گفت کـ:«ای پیر خرف گشته، خموش!
خار بر پشت، زنی زین سان گام ———— دولتت چیست؟ عزیزی‌ت کدام؟
عمر در خارکشی باخته‌ای —————— عزت از خواری نشناخته‌ای»
پیر گفتا که: «چه عزت زین بـِه ———– که نی‌ام بر در ِ تو بالین‌نـِه؟
کای فلان! چاشت بده یا شام‌ام ————- نان و آبی خورم و آشامم
شکر گویم که مرا خوار نساخت ————– به خسی چون تو گرفتار نساخت
به ره حرص شتابنده نکرد —————— بر در شاه و گدا بنده نکرد
داد با این همه افتادگی‌ام —————— عز آزادی و آزادگی‌ام»

هفت اورنگ را می‌توانید در این نشانی در پایگاه ری‌را بخوانید.

درباره‌ی سغد

منتشرشده: ژوئیه 8, 2009 در فرهنگ, تاريخ باستان

چهارشنبه ۱۹/تیر/۱۳۸۸ – ۸/جولای/۲۰۰۹

یکی از سرزمین‌های مهم ایرانی که شاید کمتر برای ایرانیان امروزی شناخته باشد سرزمین سغد است. زبان سغدی نیز عضوی از خانواده‌ی زبان‌های ایرانی شرقی است. در این نوشته تلاش می‌کنم اندکی درباره‌ی سغد بنویسم و امیدوارم در فرصت‌های بعد بتوانم مفصل‌تر بدان بپردازم.

پیش از اسلام:

شاید در اهمیت سرزمین سغد برای ایرانیان باستان همین بسنده باشد که بدانیم در اوستا، در بند دوم از فرگرد اول ونديداد (يا ويديو داد) درباره‌ی سغد چنین آمده است: «دومين سرزمين که من اهورا مزدا آفريدم، دشتی بود که سوغدها در آن جای گرفتند.» و نخستین سرزمین هم «اریانم ویجه» یا «ایران‌ویج» بود.

وقتی کورش بزرگ به سوی خاور رفت، پس از آن که ايالت مرگيانه را گرفت (Margiana که همان مرو است)، از آن پس ايالت سغديان را گشود و تا رود سيحون (سير دريا) پيش رفت. («احوال و اشعار ابوعبدالله جعفر بن محمد رودکی سمرقندی، سعید نفيسی) کورش در سال ۵۴۴ پ.م. در آنجا دژی ساخت که تاجیکان امروز آن را «کورکد» یا همان «کورش‌کده» (در انگلیسی: Cyropolis) می‌خوانند.

سغد از زمان داریوش بزرگ هخامنشی جزو شهربانی‌های ایران بود. (satrap یونانیده‌ی واژه‌ی پارسی خشثره‌پوان khshthra-pavan است. این واژه‌ی پارسی کهن در پارسی امروزه به شکل «شهربان» درآمده است.) در سنگ‌نبشته‌ی بیستون نام این سرزمین به صورت سوغده (Suguda) از سرزمین‌های زیر فرمان داریوش آمده است. در انگلیسی نام این ایالت را سغدیانه (Sogdiana) می‌گویند. داریوش بزرگ در گل‌نبشته‌ی کاخ شوش نیز چنین می‌گوید: «من در شوش کاخی ساختم ….لاجورد و بدخشان و سنگ‌های که در اینجا به کار رفته از سرزمین سغد آورده‌اند..» (تاریخ اجتماعی ایران، مرتضا راوندی، جلد ۱، ص ۴۶۵)


سغد باستان

سغد تا پایان دوران ساسانیان نیز یکی از ایالت‌های ایران بود. خسرو یکم «انوشه‌روان» پس از آن که ارمنستان را از رومیان پس گرفت، در گرجستان شهری پی افکند به نام «سغدبیل» که سربازان سغدی و دیگر ایرانیان را در آن جای داد. (ایران در زمان ساسانیان، ص ۳۹۳)

فرمانروای سغد لقب «اخشیذ» داشت که شکل دیگر آن یعنی «افشین» در شهر اُشروسنه (استروشن) به کار می‌رفت. کریستنسن می‌نویسد که «اخشیذ» (Ikhshêdh) شکل سغدی واژه‌ی است که در اوستا «خشه ایته» (khshaêta) آمده و معمولا آن را «نورانی» معنا می‌کنند. سپس می‌نویسد اما آندره‌اس ریشه‌ی آن را «خشای» (khshây) می‌داند و معنای آن را «فرمانروا» ترجمه کرده است. (ایران در زمان ساسانیان، ص ۵۲۵)

به نوشته‌ی ایرانیکا سغدیان دست کم مدت سیصد سال از سده‌ی پنجم تا هشتم میلادی تجارت آسیای میانه را در دست داشتند. به گفته‌ی گوتیو (Gauthiot)، «در آغاز دوران مسیحی، زبان سغدی در طول خطی رایج بود که از دیوار چین تا سمرقند و مغرب ادامه داشت. زبان سغدی در مدت چند قرن در آسیای مرکزی زبان بین‌المللی (lingua franca) به شمار می‌رفت و به توسط این زبان بود که کتاب‌های مانوی و بودایی حتا در قبیله‌های ترک هم نفوذ پیدا کرد. (ایران در زمان ساسانیان، ص ۶۴)

به خاطر همین وضعیت زبان سغدی است که بیشتر نوشته‌های رسیده به دست ما به کارهای تجاری و بازرگانی و قرارداد مربوط می‌شود.

پس از اسلام

سرزمین سغد پس از اسلام نیز اهمیت خود را برای ایرانیان حفظ کرد به طوری که در فرهنگ برهان قاطع – که در سال ۱۰۶۲ ق/ ۱۰۳۰ خ/ ۱۶۵۱ م نوشته شده – درباره‌ی سغد چنین گفته:

نام شهری است از ماوراءالنهر نزدیک سمرقند. گویند آب و هوای آن در نهایت لطافت باشد و آن به «سغد سمرقند» شهرت دارد. آن را بهشت دنیا هم می‌گویند. (برهان قاطع)

از شهرهای مهم سرزمین سغد می‌توان سمرقند و بخارا و خجند و شهر سبز (کش) را نام برد.

از سغدیان سرشناس پس از اسلام، می‌توان از «ابوحفص حکیم پسر احوص سغدی» نام برد که از شاعران و موسیقی‌دانان برجسته‌ی ایرانی است که سده‌ی سوم هجری می‌زیست. باید به یاد داشت که در سده‌های نخستین دوران اسلام، بیشتر شاعران موسیقی‌دان نیز بودند. برای نمونه رودکی خود موسیقی‌دان برجسته‌ای بود. شمس قیس رازی در کتاب «المعجم فی معاییر اشعارالعجم» درباره‌ی ابوحفص می‌نویسد:

گویند نخست شعر پارسی را [در اوزان عرب] او گفته است:

آهوی کوهی در دشت چگونه دَوَذا؟ ——— او ندارد یار، بی یار چگونه رَوَذا؟

ابوحفص در صناعت موسیقی دستی تمام داشت و ابونصر فارابی در کتاب خویش ذکر او آورده است با صورت آلت موسیقاری به نام «شهرود» که بعد از بوحفص هیچکس آن را در عمل نتوانست آورد.

لنگه‌ی دوم بیت بالا را به این صورت نیز نوشته‌اند: او ندارد یار، بی یار چگونه بُوَذا؟

البته پیش از ابوحفص نیز شاعران دیگری به پارسی شعر گفته بودند از جمله «محمد پسر وصیف سگزی» (سیستانی) که برای یعقوب پسر لیث رویگر (درگذشته: ۲۶۵ هجری) چکامه می‌سرود. در این باره در کتاب تاریخ سیستان چنین آمده است:

در فتح هرات، شعرا او [=یعقوب] را به شعر تازی مدح گفتند و او عالمِ نبود، درنیافت. محمد بن وصیف حاضر بود و دبیر رسایل او بود و ادب نیکو دانست و بدان روزگار نامه‌ء پارسی نبود. پس یعقوب گفت: «چیزی که من اندرنیابم چرا باید گفت؟» محمد وصیف پس شعر پارسی گفتن گرفت و اول شعر پارسی اندر عجم او گفت و پیش از او کسی نگفته بود.

تاریخ واقعه‌ی گشودن هرات به دست یعقوب سال ۲۵۳ ق./ ۲۴۶ خ. / ۸۶۷ م. است. همین که در زمان یعقوب، محمد سگزی می‌توانست چکامه‌ی پارسی بسراید نشان می‌دهد که این کار پیشینه داشت و یکشبه نبوده است. بگذریم…

از دیگر سغدیان سرشناس می‌توان به ابونصر فارابی اشاره کرد که در اثبات سغدی بودن وی دوست گرامی دکتر علی دوست‌زاده پژوهش مهمی کرده است و به زودی منتشر خواهد شد.

دوران معاصر

امروزه سغد نام یکی از استان‌های کشور تاجیکستان است که مرکز آن شهر خُجَند نام دارد. خجند در دوران کمونیسم «لنین‌آباد» خوانده می‌شد. از دیگر شهرهای استان سغد می‌توان استروشن (اشروسنه‌ی قدیم) و پنجکنت نام برد. پنج‌کنت در اصل پنج‌کند نام داشت به معنای پنج شهر و پیش از آن «پنج ده» نام داشت و زادگاه رودکی سمرقندی است. پسوند «کَند» از پسوندهای سغدی به معنای «دژ» یا «شهر» است و در نام‌های سمرکند (سمرقند) و تاشکند (چاچ‌کند) و خجند (خورکند) دیده می‌شود که همگی در همان ناحیه قرار دارند.

امروزه یكی‌ از لهجه‌های‌ زبان‌ سغدی‌ به نام زبان‌ یغنابی‌ (سغدی‌ جدید) هنوز نیز در منطقه‌هایی‌ از تاجیكستان‌ رایج است‌، البته این لهجه‌ با سغدی‌ به کار رفته در آثار خطی‌ بسیار متفاوت‌ است.

هم چنین ن.ک. بازرگانی سغدیان در دانشنامه‌ی ایرانیکا.

ساختارشناسی فعل‌های پارسی

منتشرشده: ژوئیه 7, 2009 در كتاب, زبان

سه‌شنبه ۱۸/تیر/۱۳۸۸ – ۷/جولای/۲۰۰۹

پیشتر کتاب دکتر محسن حافظیان را به نام «ساختارشناسی و شکل‌های تصریفی فعل‌های فارسی» معرفی کردم. این هفته دکتر حافظیان خبر دادند که اینک این کتاب در دسترس انگلیسی‌زبان نیز قرار گرفته و ویراست انگلیسی کتاب در کانادا منتشر شده است.

نام: Persian Verbs, Morphology and Conjugations
زبان: انگلیسی
نویسنده: محسن حافظیان (Mohsen Hafezian)
محل انتشار: مونترال، کانادا
انتشارات: Multissage Inc
شابک: ISBN 978-2-923709-05-5
صفحه: ۲۶۲

همان طور که گفتم این کتاب ابتدا با عنوان Les verbes persans, Morphologie et conjugaisons در سال ۲۰۰۱ م/ ۱۳۸۰ خ به زبان فرانسه در پاریس به دست انتشارات L’Harmattan منتشر شد. سپس در سال ۱۳۸۳ خ/ ۲۰۰۴ م. انتشارات گل آفتاب مشهد ویراست پارسی آن را با عنوان «ساختارشناسی و شکل‌های تصریفی فعل‌های فارسی» در ایران منتشر کرد.

آن طور که در پیشگفتار ویراست پارسی آن آمده و نیز در نامه‌نگاری با دکتر حافظیان مطرح شد، در نوشتن این کتاب هدف‌های زیر دنبال شده است:

– شناساندن فهرست کم و بیش کاملی از فعل‌هایی که در فرهنگ‌های زبان پارسی آورده شده‌اند. فعل‌هایی که در این فهرست آمده‌اند به سطح‌های گوناگون زبان و به ناحیه‌های گوناگون فارسی‌زبانان تعلق دارند. با این همه، بیشتر فعل‌های نمایه‌های کتاب گزیده‌ای از فعل‌های پربسامد پارسی در ایران امروز است.

– شناساندن یک الگوی ساختاری فراگیر برای فعل‌های پارسی. ساختارشناسی فعل‌های ساده محور تمامی بررسی‌های بوده است. فعل‌های ساده‌ی یاد شده می‌توانند پایه‌ی فعل‌های مشتق و یا ترکیبی باشند.

– کمک به حل دشواری‌هایی که در کاربرد فعل‌های فارسی روی می‌نمایند.

– شناساندن مختصر بافت جمله‌هایی که شکل تصریفی فعل‌ها در آن به کار می‌روند. با این همه، بحث‌های مربوط به بافت جمله‌ها تنها در حدی آورده شده‌اند که شکل تصریفی فعل را بتوانیم در آن نشان دهیم.

بخش‌های مختلف این کتاب به شرح زیر اند:
– ساختارشناسی فعل‌های فارسی
– دستور مختصر زبان فارسی (در حوزه‌ی فعل‌ها)
– نمایه‌های صرف فعل‌ها (ساده، پیشوندی و ترکیبی)
– فهرست فعل‌های پارسی با ترجمه‌ی انگلیسی آنها

این کتاب در ابتدا برای پاسخ به نیاز فرانسوی زبانانی نوشته شد که فارسی می‌آموختند. گفتنی است که پیش از این در زبان فرانسه کتابی وجود نداشت که تنها به آموزش صَرف فعل‌های پارسی و ساختارهای آن بپردازد، یعنی چیزی شبیه کتاب بشرل (یا بشقل Bescherelle) که برای فعل‌های زبان فرانسه وجود دارد. در واقع این کتاب نخستین بشرل زبان پارسی است.

نبود ِ اثری که در قالبی نو، قانونمند بودن ساختاری فعل‌های زبان پارسی را در ایران نشان دهد نویسنده را بر آن داشت که کتاب یاد شده را به پارسی برگرداند و در ایران نیز منتشر کند. دیگر آثار منتشر شده درباره‌ی فعل‌های پارسی در ایران بر پیش‌فرض نادرست تقسیم فعل‌های پارسی به «فعل‌های منظم» و «فعل‌های نامنظم» نگاشته شده‌اند. این پیش‌فرض نادرست خود مانعی بوده است بر تدوین روش‌های آموزشی این مقوله‌ی زبانی در زبان پارسی.

همچنین نبود اثری در این حوزه و در این قالب در کشورهای انگلیسی زبان (از جمله کانادا و آمریکا) برای آموزش زبان پارسی، دلیلی شد برای ترجمه‌ی کتاب به انگلیسی. این کتاب را تمامی دانشجویان گروه‌های ایران‌شناسی در خارج از ایران می‌توانند استفاده کنند.

برای دریافت کتاب می‌توانید با رایانامه‌ی زیر تماس بگیرید:
مرکز پخش در کانادا: خانه‌ی فرهنگی صبا: SabaaHome@gmail.com

حکایت پیرزن و سنجر

منتشرشده: ژوئیه 6, 2009 در نظامی گنجه ای, ادبيات

دوشنبه ۱۵/تیر/۱۳۸۸ – ۶/جولای/۲۰۰۹

نخستین مثنوی از کتاب «پنج گنج» نظامی گنجوی مجموعه‌ای اخلاقی است به نام «مخزن الاسرار» که نظامی در حدود ۳۰ سالگی خود سرودن آن را به پایان رساند. در زیر یکی از حکایت‌های مشهور و همیشگی و جاودانی این کتاب را می‌آورم که زمانی شکل کوتاه‌شده‌ی آن در کتاب فارسی مدرسه‌ها بود.

پیرزنی را ستمی درگرفت ——— دست زد و دامن سنجر گرفت
کـ:«ای ملک! آزرم تو کم دیده‌ام ————- وز تو همه ساله ستم دیده‌ام
شحنه‌ی مست آمده در کوی من ————– زد لگدی چند فرا روی من
بیگنه از خانه به رویم کشید ————— موی کشان بر سر کویم کشید
در ستم‌آباد زبانم نهاد ————— مهر ستم بر در خانَم نهاد
گفت: «فلان نیم‌شب ای کوژپشت —————- بر سر کوی تو فلان را که کشت؟»
خانه‌ی من جُست که «خونی کجاست؟» ————– ای شه ازین بیش زبونی کجاست؟
شحنه بود مست که آن خون کند —————- عربده با پیرزنی چون کند؟
رطل‌زنان دخل ِ ولایت برند —————- پیره‌زنان را به جنایت برند؟
آن که در این ظلم نظر داشته است ———— ستر من و عدل تو برداشته است
کوفته شد سینه‌ی مجروح من ————– هیچ نماند از من و از روح من
گر ندهی داد من ای شهریار ———— با تو رود روز شمار این شمار
داوری و داد نمی‌بینمت —————- وز ستم آزاد نمی‌بینمت
از ملکان قوت و یاری رسد ————— از تو به ما بین که چه خواری رسد
مال یتیمان ستدن ساز نیست ————— بگذر از این، غارت ابخاز نیست
بر پَله‌ی پیره‌زنان ره مزن ————– شرم بدار از پَله‌ی پیره‌زن
بنده‌ای و دعوی شاهی کنی ————— شاه نه‌ای چون که تباهی کنی
شاه که ترتیب ولایت کند ——————- حکم رعیت به رعایت کند
تا همه سر بر خط فرمان نهند ————— دوستی‌اش در دل و در جان نهند
عالم را زیر و زبر کرده‌ای ————— تا تویی آخر چه هنر کرده‌ای؟
مسکن شهری ز تو ویرانه شد —————— خرمن دهقان ز تو بیدانه شد
ز آمدن مرگ شماری بکن ————— می‌رسدت دست، حصاری بکن
عدل تو قندیل شب افروز توست ————- مونس فردای تو امروز توست
پیرزنان را به سخن شاد دار ———– و این سخن از پیرزنی یاد دار
دست بدار از سر بیچارگان ————— تا نخوری پاسخ غمخوارگان
چند زنی تیر به هر گوشه‌ای؟ ———– غافلی از توشه‌ی بی‌توشه‌ای
فتح جهان را تو کلید آمدی —————— نز پی بیداد پدید آمدی
شاه بدانی که جفا کم کنی ——————– گر دگران ریش، تو مرهم کنی
رسم ضعیفان به تو نازش بوَد —————– رسم تو باید که نوازش بوَد
گوش به دریوزه‌ی انفاس دار ————— گوشه نشینی دو سه را پاس دار
داد در این دور برانداخته است ———— در بر ِ سیمرغ وطن ساخته است
شرم در این طارم ازرق نماند —————– آب در این خاک معلق نماند
خیز نظامی ز حد افزون گِری ————— بر دل خوناب شده خون گِری

سنجر: معزالدین سنجر (درگذشته ۵۵۲ هجری قمری/ ۵۳۵ خ. / ۱۱۵۷ م.) آخرین سلطان سلجوقیان شرق ایران بود. این سلسله به دست خوارزمشاهیان برافتاد. پدر سنجر سلطان جلال‌الدین ملکشاه سلجوقی بود که در زمان او خیام نیشابوری تقویم را اصلاح کرد و این تقویم به نام تقویم جلالی شناخته می‌شود.
رطل‌زنان: مستان. آنان که رطل (پیمانه‌ی بزرگ شراب) زده‌اند. رطل عربیده‌ی «لیترا»ی لاتین است به معنای پیمانه. واژه‌ی لیتر هم از همین واژه‌ی لاتین گرفته شده است.
دخل ولایت: درآمد مملکت
روز شمار: روز داوری و حساب
ابخاز: ناحیه‌ای در گرجستان
پَله: کالای نقد. مقابل پول
ترتیب ولایت کردن: به کارهای کشور رسیدن
قندیل: چراغ آویزان
طارم ازرق: مهتابی نیلگون (کنایه از آسمان)
آب: آبرو
گری: بگری، گریه کن