بایگانیِ اوت, 2011

یک‌شنبه ۶/شهریور/۱۳۹۰ – ۲۸/آگوست/۲۰۱۱

به نظر می‌رسد دولت فخیمه‌ی انگلستان دوباره به دنبال تجزیه‌ی بخشی از ایران است و این بار نوبت کردستان و آذربایجان است.

در برنامه‌ی «نوبت شما» که قرار است روز دوشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۰ برابر ۲۹ آگوست ۲۰۱۱ برگزار شود موضوع سخن، تجزیه‌ی کردستان ایران است. دیگر بی هیچ گونه شرم و ابایی علنی و آشکارا سخن از تجزیه‌ی ایران می‌گویند و «نظر شما» را هم می‌پرسند؟! این دیگر از کار روزنامه‌نگاری و خبررسانی گذشته است. آیا این دخالت بریتانیا در امور داخلی ایران به شمار نمی‌رود؟ چرا برای مردم ایرلند کاری نمی‌کنند؟ چرا نمی‌پرسند آیا مردم ایرلند شمالی حق دارند از بریتانیا جدا شوند و با ایرلند جنوبی یکی شوند؟

درگیری‌ها در کردستان، بر سر حقوق قومی یا استقلال‌طلبی؛ نظرات شما

مرزهای غربی ایران در منطقه کردستان، در ماه گذشته صحنه درگیری نیروهای سپاه و کردهای مسلح در خاک عراق بود. همچنین ارتش ترکیه نیز در هفته گذشته، مواضع پیکارجویان کرد را در شمال عراق مورد حمله قرار داد. درگیری ها در منطقه کردستان در سال های اخیر در پی سرکوب کردهایی صورت می گیرند که بر احیای حقوق قومی خود تأکید دارند و به گفته مقام های حکومتی ایران، در پی کسب استقلال هستند.

به نظر شما آیا بخشی از کردهای ایران، عراق و ترکیه حق دارند که بخواهند یک کشور مستقل تشکیل دهند؟ فکر می کنید چرا گروهی از کردها از کشورهایی که در آن زندگی می کنند، ناراضی هستند؟

در پی درخواست تعدادی از بینندگان برنامه «نوبت شما» برای اختصاص یک برنامه به مسئله استقلال طلبی حداقل بخشی از کردها و سرکوب آنها از سوی سه کشور ایران و عراق و ترکیه، برنامه نوبت شما در روز دوشنبه، 7 شهریور (29 اوت)، به این موضوع می پردازد.

به نظر شما حکومت کشورهای ایران، ترکیه و عراق باید چه موضع یا واکنشی نسبت به کردهای تجزیه طلب داشته باشند؟ فکر می کنید آیا تشکیل کشورها مبتنی بر «نژاد»، در دنیای امروز معنی دارد؟

اگر مى‌خواهید به صورت تصویرى با وب‌کم در برنامه شرکت کنید، لطفاً به ما ایمیل بزنید تا شما را راهنمایی کنیم.

برخی از کسانی که از جدایی کردستان حمایت می‌کنند این طور وانمود می‌کنند که با تشکیل کشور کردستان همه‌ی مشکل‌های کردها حل خواهد شد و انگار بقیه‌ی مردم ایران در خوشی و خرمی و ثروت فراوان زندگی می‌کنند و تنها کردها مشکل دارند.

خانمی به نام پروین همین سخن مرا گفته

اگر نژاد شرط باشد که از کردها ايرانی‌تر وجود ندارد. در حقيقت تجزيه‌طلب‌ها اقليتی بيش نيستند که ساخته و پرداخته استعمارگران اند. پريروز انگليس شيخ خزعل و ديروز استالين ادمکهايی چون جعفر پيشه‌وری و قاضی محمد را راه انداخت و امروز امريکا پژاک و جندالشيطان را. خوب اگر تجزيه‌طلبی خوبه پس اسکاتلند و ولز و ايرلند از انگليس، و باسک و کاتالونيا و گاليسيا از اسپانيا، و کرس از فرانسه، و کبک از کانادا، و نيواورلئان از امريکا جدا شوند، مرگ حقه برای همسايه؟!

کسانی هم که گویا در ابرها زندگی می‌کنند چنین نوشته‌اند:

اصلاً فرض را بر این بگیریم که کردها به دنبال استقلال هستند. در دنیای امروز مرزهای جغرافیایی در حال محو شدنه و خیلی از کشورها دیگر برای ورود و خروج مردم ویزا نمی‌خواهند. امّا در کشورهای عقب مانده هر شهروندی باید برای داشتن کمترین امکانات زندگی دست به اسلحه ببره. این حاکمان هستند که ظلم می‌کنند و قوانین احمقانه را اجرا می‌کنند و بین مردمان تفرقه به وجود می‌آورند.

باید از این شهروند پیشرفته پرسید می‌شود با همین گذرنامه که متعلق به کشور عقب مانده‌ی ایران است به آن کشورهای پیشرفته بروید و ببینید مرزهای جغرافیایی چه مقدار محو شده است.

کشور ایران مُلک مشاع و اشتراکی همه‌ی ایرانیان است. کردستان تنها متعلق به مردم کرد نیست بلکه مردم بلوچستان و مردم آذربایجان و بندرعباس و مازندران هم در آن سهم دارند. اگر کسی از زندگی در ایران راضی نیست می‌تواند به هر کشور دیگری که دوست دارد برود اما به خاک ایران و تجزیه‌ی آن کاری نداشته باشد.

بی.بی.سی همزمان با این جریان با سوءاستفاده از بحث دریاچه‌ی اورمیه تجزیه‌ی آذربایجان را هدف گرفته است:

بازداشت فعالان آذربایجانی در ارتباط با «اعتراضات دریاچه ارومیه»

اعتراضات دریاچه‌ی اورمیه را در نشان نقل قول گذاشته که این فعالان ربطی به دریاچه‌ی اورمیه ندارند.

یا در خبر دیگری نوشته است:

نمایندگان آذری زبان مجلس: به داد دریاچه ارومیه برسید

من هیچ نیازی نمی‌بینم که در این خبر زبان نمایندگان اهمیتی داشته باشد. مگر نمایندگان به زبان آذری در مجلس حرف زده‌اند؟ آیا در مجلس بریتانیا هم زبان مادری نمایندگان اهمیت دارد؟ مثلا می‌گویند نماینده ی ولش-زبان چنین گفت؟

چند ماه پیشتر نیز در برنامه‌ی پرگار به «حساسیت» مردم به نام خلیج فارس را زیر سوال برد که چرا این قدر برای شما اهمیت دارد که به این خلیج چه بگویند؟! درباره‌ی این برنامه‌ی پرگار به زودی مطلبی خواهم نوشت.

اما به نظر من باید از راهکارهای قانونی و سیاسی باید به این گونه دخالت‌های بیگانگان در کار یکپارچگی ایران پاسخ داده شود. البته بسیاری از هم‌میهنان در بخش نظرهای بی.بی.سی پاسخ‌های خوبی داده‌اند اما روشن است که بُرد سخنان آن به گستردگی برنامه‌های زهرآگین بی.بی.سی نخواهد بود.

پنج‌شنبه ٣/شهریور/١٣٩٠ – ۲۵/آگوست/٢٠١١

روز چهارشنبه ٢ شهریور ١٣٩٠ برابر ٢۴ آگوست ٢٠١١ دولت عربستان سعودی از کشف تمدنی نه هزار ساله در منطقه‌ای به نام «مقر» (al-Maqar) خبر داد. به گفته‌ی «علی الغبّان»، معاون بخش موزه‌ها و آثار باستانی سازمان گردشگری عربستان سعودی، این کاوش نشان می‌دهد که بر خلاف باور رایج درباره‌ی این که نخستین بار اسب ۵۵٠٠ سال پیش در دوران نوسنگی در آسیای میانه [به دست مردمان آریایی و نیاکان ایرانیان] رام شده است در واقع این کار ٩٠٠٠ سال پیش در عربستان انجام شده است. دیگر یافته‌های این تمدن عبارت اند از مردگان مومیایی شده، پیکان تیر، دستاس (آسیای دستی) برای خرد کردن دانه‌ها، چرخ نخ‌ریسی و دیگر ابزارهایی که نشان از تمدنی پیشرفته در زمینه‌ی مهارت‌های دستی دارد.

متن انگلیسی خبر در این نشانی است و متن عربی آن هم در این نشانی در دسترس است.

منطقه‌ی «مقر» در جنوب غربی عربستان و در استان «ابهاء» (Abha) قرار دارد که در دوران باستان بخشی از «یمن» بود که در لاتین به آن «عربستان خوشبخت» (Arabia Felix) و در عربی بدان «العربیة السعیدة» می‌گفتند. به نوشته‌ی ویکی‌پدیای عربی، گویا این استان جایگاه شهر افسانه‌ای سبا و ملکه بلقیس است که برای سلیمان، شاه-پیغامبر بنی‌اسراییل، هدیه‌هایی فرستاد.

به نظر می‌رسد که عربستان (و دیگر کشورهای عربی کناره‌ی خلیج فارس) به این نتیجه رسیده‌اند که دزدیدن دانشوران و دانشمندان ایرانی با نام «دانشمندان اسلامی» و جعل «تمدن عربی» با خرید و نمایش آثار باستانی ایران و جایگزین کردن نام ایران با «آسیای میانه» در مشخصات این آثار، و دعوت از موزه‌های لوور و دیگران با پرداخت میلیاردها دلار برای ساختن شعبه در این کشورها، دیگر فایده ندارد و در این زمینه باید به «خودکفایی ملی» برسند. گویا دیگر «سرزمین وحی» بودن و «مرکز اسلام» بودن عربستان سعودی چندان کشش گردشگری، به ویژه برای غیرمسلمانان، ندارد و باید نه تنها به دوران «جاهلیت» بلکه به چندین هزار سال پیش از آن نقب بزنند و تمدن‌هایی کشف کنند و از نظر اقتصادی تنها به نفت وابسته نباشند.

بنامیزد! [=چشم بد دور، ماشاءالله] طبع بلندی هم دارند! در این کشف به تمدنی با دو سه هزار سال پیشینه هم راضی نمی‌شوند بلکه دست کم به ٩٠٠٠ سال پیش می‌روند و می‌خواهند رام کردن اسب و دستگاه نخ‌ریسی و مومیایی را هم به خود ببندند. شاید باید منتظر بود و کشف مخابرات «بی‌سیم» را هم در این تمدن دید.

به نظر من اینها بیشتر نشان از عقده‌ی «خودکم‌بینی» دارد تا قصد علمی و عملی برای کشف و شناخت تاریخ بشر. زیرا سرزمینی که امروزه «عربستان سعودی» خوانده می‌شود و پیش از آن با نام سرزمین «حجاز» شناخته می‌شد در عمل با اسلام است که وارد تاریخ جدی جهان می‌شود و پیش از آن چندان مورد توجه نبوده است. همان طور که از نام لاتین یمن («عربستان خوشبخت») هم روشن است تنها این بخش از شبه‌جزیره‌ی عربستان در گذشته‌های پیش از اسلام «خوشبخت» بوده است و می‌دانیم که در زمان ساسانیان نیز مدت‌ها یمن زیر فرمان ایرانیان بوده است و تابش و نفوذ تمدن ایرانی از راه یمن و حیره به دیگر شهرهای حجاز – از جمله مکه – هم رسیده بود و داستان‌های ایرانی مانند رستم و اسفندیار در میان عربان خریدار داشته است.

پیشتر درباره‌ی سلطان عمان نوشتم که درباره‌ی «امپراتوری عمان» (!) و «تقسیم آن» (!) کتابی چاپ کرده است که در واقع داستان بازرگانی و تجارت دو برادر است که یکی در مسقط بوده و دیگری در شرق افریقا و هر دو در کار خرید و فروش برده! این هم نمونه‌ی دیگری از این گونه تاریخ‌سازی‌ها است.

در این صفحه در روزنامه‌ی «فیگارو» نیز نظرهای جالبی نوشته شده است از جمله این که خانمی پرسیده است آیا در این تمدن نُه هزار ساله زنان حق رانندگی داشته‌اند یا نه؟! یا کسی پرسیده است که خب چه زمانی قرار است این بنا مانند بوداهای بامیان افغانستان با بمب نابود شود؟!

کنایه‌آمیز آن که در دورانی که حتا «عربستان سعودی» – که مرکز اسلام و جایگاه شهرهای مکه و مدینه است و پادشاه آن عنوان «خادم حرمَین شریفَین» را بر خود می‌بندد – حکومت آنجا به دنبال یافتن (یا ساختن) پیشینه‌ای پیشااسلامی است اما در کشور عزیز ما ایران – که از دوران‌های دور در جهان شناخته شده و حتا در روایت‌های اسلامی و در آثار نویسندگانی چون ابن خلدون به داشتن تمدنی درخشان پیش از اسلام زبانزد بوده است – هستند کسانی که می‌خواهند از راه بی‌توجهی یا ویران‌سازی عمدی مانند ساختن هتل و سد و بزرگ‌راه و … هر گونه اثری از دوران «کفرآلود» پیش از اسلام را از میان بردارند و با کشورهای مسلمان و عربی «برادر» (که معمولا این برادری از نوع هابیل و قابیل است) «فاصله‌ها» را کمتر کنند.

پی‌نوشت

سال گذشته نیز یکی دیگر از مقام‌های عربستانی اظهار فرمود که «کشورهای» عربی سه هزار سال پیشینه دارند اما ایران از زمان صفویان به وجود آمده است!!!

معرفی پروژه‌ی شاهنامه

منتشرشده: اوت 15, 2011 در فردوسی, ادبيات

دوشنبه ۲۴/امرداد/۱۳۹۰ – ۱۵/آگوست/۲۰۱۱

این پروژه در اکتبر سال ۱۹۹۹ م. / مهر ۱۳۷۸ خ. به کوشش و مدیریت دکتر چارلز ملویل (Charles Melville) از دانشگاه کمبریج و دکتر رابرت هیلنبراند (Robert Hillenbrand) از دانشگاه ادینبرا (Edinburgh) در اسکاتلند آغاز شد. کار پژوهش و گردآوری داده را خانم دکتر فیروزه عبدالله‌اوا (Firuza Abdullaeva، دانشگاه سن پیتزربورگ و کمبریج)، خانم دکتر کریستن ون رویمبک (Christine van Ruymbeke، دانشگاه بروکسل و کمبریج)، خانم دکتر گابریله فان دن برخ (Gabrielle van den Berg، دانشگاه لایدن و کمبریج) و دکتر امین مهدوی (ادینبرا) انجام دادند. دکتر فرهاد مهران نیز ایده‌ی بخش آمار را افزود. مرحله‌ی نخست این پروژه پس از پنج سال در سپتامبر ۲۰۰۴ م. / شهریور ۱۳۸۳ خ. پایان یافت.

مرحله‌ی دوم آن در مارچ ۲۰۰۶ م. / فروردین ۱۳۸۵ خ. باز با مدیریت دکتر چارلز ملویل آغاز شد. اما جان نورمن جای دکتر هیلنبراند را گرفت. کار پژوهش را دکتر زهرا حسن آقا (دانشگاه کمبریج) انجام داد. کار فهرست‌نویسی را لورا واینستاین (Laura Weinstein) و افسانه فیروز و راجشواری شاه (Rajeshwari Shah از دهلی) انجام دادند. این مرحله در اپریل ۲۰۰۹ م. / اردیبهشت ۱۳۸۸ خ. به پایان رسید و در سال پایانی دوباره دکتر فیروزه عبدالله‌اوا (این بار در دانشگاه آکسفورد) با پروژه همکاری کرد. هم چنین فرانسوا دو بلوا (Francois de Blois) و ماندانا نایینی هم در این بخش همکاری کردند. مرحله‌ی سوم در اکتبر ۲۰۱۰ م. / مهر ۱۳۸۹ خ. آغاز شد و گویا هم چنان ادامه دارد. این پروژه در برگزاری «نمایشگاه هزاره‌ی پایان سرایش شاهنامه» در موزه‌ی فیتزویلیام در کمبریج که از سپتامبر ۲۰۱۰ م. / شهریور ۱۳۸۹ تا ژانویه‌ی ۲۰۱۱ م. / دی ماه ۱۳۸۹ خ. برقرار بود همکاری داشت.

شورای اندرزگری (مشاورتی) این پروژه عبارت است از: استاد اولگ گرابار (Oleg Grabar)، دکتر ماریانا شریو-سیمپسون (Marianna Shreve Simpson) و دکتر جلال خالقی مطلق.

از نظر مالی نیز فرهنگستان بریتانیا (British Academy) اعتبار آغازین را فراهم کرد. بنیاد وینر-آنسپاخ (Fondation Wiener-Anspach) در بروکسل، «بنیاد علیرضا و محمد سودآور»، بنیاد میراث ایران، و «شبکه‌ی گوالش [=توسعه‌ی] آقاخان» (Aga Khan Development Network = AKDN) کمک‌های مالی را فراهم کرده‌اند.

نشانی این پروژه چنین است:

http://shahnama.caret.cam.ac.uk/new/jnama/page/

این سایت دارای ۱۵۰۰ رکورد درباره‌ی دست‌نویس‌ها و تک برگه‌های شاهنامه و نیز هژده هزار رکورد از نقاشی‌های شاهنامه و دوازده هزار تصویر از سراسر جهان است. این تصویرها و نقاشی‌ها از سی و یک کشور جهان از جمله ارمنستان، اتریش، امریکا، ایران، تاجیکستان، ازبکستان، هندوستان، مصر، بلژیک، فرانسه، آلمان، مجارستان، رمانی، پرتغال، و … و نیز گردآیه‌های (collection) شخصی گردآوری شده‌اند و اینک در دسترس دوستداران شاهنامه و پژوهشگران قرار گرفته‌اند. در بخش نگارخانه (گالری) می‌توانید هم بر پایه‌ی کشور و هم بر پایه‌ی بخش‌ها و داستان‌های شاهنامه این اطلاعات را جست‌وجو کنید. کهن‌ترین این دست‌نویس‌ها و برگه‌ها از سال ۱۲۱۷ م. / ۶۱۴ ق. / ۵۹۶ خ. است. این پروژه هم چنین دارای کتاب‌شناسی پژوهش‌های انجام شده روی شاهنامه است.

پیش از این نیز پروژه‌ی مشابهی به نام «پروژه‌ی شاهنامه» در دانشگاه پرینستون امریکا به کوشش شادروان استاد جروم کلینتون (Jerome Clinton) انجام شده است که پروژه‌ی دانشگاه کمبریج از اطلاعات و همکاری آنان سود برده است. پروژه‌ی شاهنامه‌ی دانشگاه پرینستون در این نشانی در دسترس است:

http://etcweb.princeton.edu/shahnama/start.epl

جزییات بیشتر را می‌توانید در هر دو سایت بخوانید.

این هم نمونه‌ی دیگری از کارهای ارزشمندی در زمینه‌ی تاریخ و فرهنگ ایران است که در واقع بایستی به دست دولت ایران و فرهنگستان زبان پارسی انجام می‌شد اما به قول سهراب سپهری:


مرد بقّال از من پرسید: «چند من خربزه می‌خواهی؟»

من از او پرسیدم: «دل خوش سیری چند؟»

آدینه ۲۱/امرداد/۱۳۹۰ – ۱۲/آگوست/۲۰۱۱

سیروس غنی فرزند دکتر قاسم غنی است. وی در آبان سال ۱۳۰۸ خ./۱۹۲۹ م. در سبزوار زاده شده است. پس از آن که پدرش نماینده‌ی مجلس شد به مشهد رفتند. برای ادامه‌ی تحصیل به بیروت لبنان رفت و پس از مدت کوتاهی برای دوران دبیرستان به انگلستان رفت و دیپلم خود را از آنجا گرفت. سپس به نیویورک در امریکا رفت و نخست درجه‌ی کارشناسی (لیسانس) در ادبیات انگلیسی گرفت و پس از آن در دانشگاه نیویورک کارشناسی ارشد (فوق‌لیسانس) و دکتری حقوق گرفت. وی در سال ۱۳۳۷ خ. به ایران بازگشت. اما پس از انقلاب از ایران رفت و در انگلستان ساکن شد.



سیروس غنی

شرح زندگی و کارنامه‌ی سیروس غنی را می‌توانید در این نشانی در قالب پی.دی.اف بخوانید.

سیروس غنی مجموعه‌ی کم نظیری از کتاب‌ها و اثرهای منتشر شده در غرب مربوط به ایران گرد آورده بود که طی جابجایی از تهران به لندن نزدیک ۲۵۰۰ عنوان از آنها را از دست داد. وی توضیح کتاب‌نامه‌ای ۴۰۰۰ عنوان کتاب و مجله و … در گردآیه‌ی خود را در کتابی به نام «ایران و غرب: کتاب‌شناسی انتقادی» منتشر کرده است:





نام کتاب: ایران و غرب: کتاب‌شناسی انتقادی (Iran and the West: a critical bibliography)

نویسنده: سیروس غنی

ناشر: کگان پاول لندن

سال: ۱۹۸۷ م/ ۱۳۶۶ خ.

این کتاب در سال ۲۰۰۶ م/ ۱۳۸۵ خ. به دست انتشارات میج [=مُغ] (Mage Publishers) در ایالت مریلند امریکا بازچاپ شده است.

سیروس غنی این چهار هزار عنوان منبع را در چهار گروه کلی تقسیم کرده است:

گروه الف: تاریخ، سیاست، سفرنامه‌ها

گروه ب: ادبیات، دین، دانش، زبان، و داستان‌های غربی با محیط شرقی

گروه پ: هنر، معماری، کتاب‌های تصویری، آلبوم‌های عکس، و کاتالوگ‌های حراج آثار هنری

گروه ت: جزوه‌ها، مقاله‌ها، مجله‌ها، کاتالوگ موزه‌ها، مقاله‌های روزنامه‌ها و مجله‌های خبری

این کتاب برای همه‌ی کسانی که در زمینه‌ی فرهنگ و تاریخ و ایران‌پژوهی کار می‌کنند سرچشمه‌ی بسیار خوب و سودمندی است. زنده‌یاد ایرج افشار هم کار مشابهی در زمینه‌ی ایران‌شناسی دارد که به زودی آن را هم معرفی خواهم کرد.

می‌توانید بخش‌هایی این کتاب سیروس غنی را این نشانی در بخش کتاب‌های گوگل بخوانید.

معنای نام زاگرس

منتشرشده: اوت 7, 2011 در ریشه‌شناسی, زبان

یک‌شنبه ۱۶/امرداد/۱۳۹۰ – ۷/آگوست/۲۰۱۱

رشته‌کوهی که از شمال غربی به جنوب شرقی در ایران کشیده است امروزه به نام «زاگرس» خوانده می‌شود. بلندترین قله‌های این رشته کوه عبارتند از:

– دنا با بلندای ۴۴۴۸ متر در شمال غربی یاسوج قرار دارد.

– اُشتران‌کوه با بلندای ۴۲۵۰ متر در جنوب شهرستان‌های الیگودرز و ازنا بلندترین قله‌ی زاگرس میانی است و در تمام طول سال پوشیده از برف است. سرچشمه‌ی اصلی رود ‌‌‌دز (دژ) و یکی از سرچشمه‌های کارون و کرخه است. دریاچه‌ی گَهَر نیز در این کوه قرار گرفته است.

– زردکوه با بلندای ۴۲۲۱ متر در نزدیکی شهرستان کوه‌رنگ در استان چهار محال و بختیاری قرار دارد. زردکوه در تمام سال پوشیده از برف و سرچشمه‌ی اصلی دو رودخانه‌ی بزرگ کارون و زاینده رود است.

– الوند: با بلندای ۳۷۴۶ متر در جنوب همدان قرار دارد. این نام شکل دیگر از «اروند» به معنای تیزرو و تندمند و دارای تندی و تیزی است. در پهلوی alvand یا arvand و صفت آن alvandik و در اوستایی aurvant. حمداﷲ مستوفی در نزهةالقلوب (چ لیدن ج 3 ص 191) گوید:

کوه الوند (اروند) در قبله‌ی شهر همدان است و کوهی معروف، دورش سی فرسنگ بوَد، هرگز قله‌ی آن از برف خالی نبوده است و از بیست فرسنگ و زیاده از آن توان دید. بر قله‌ی آن کوه چشمه‌ی آب است در سنگ خارا و آن سنگ بر مثال بنایی است بر وی در افکنده. از بالای آن سنگ اندکی آب ترشح می‌کند و آن را به تابستان توان دید زیرا به زمستان در برف پنهان بوَد.

سعدی نیز در بند دوم ترجیع‌بند معروف خود چنین می‌گوید:

باد است نصیحت رفیقان ———- و اندوه فراق، کوه الوند

– کوه گیلویه: گیلویه یا گیلویی نوع تزیین گچکاری است. حاشیه‌ی گچی پیش آمده میان قاب سقف و قسمت فوقانی بدنه‌ی دیوار اتاق. پهنای آن کم و بیش نیم گز (نیم متر) است و دور تا دور اتاق پدید آرند و گاه بر این حاشیه‌ی نقش و نگاری از گل و بُته و یا شکل پرندگان و یا میوه‌ها و غیره پدیدار و یا گچ‌بُری کنند. ابزاری که با آن گیلویه/گیلویی را می‌سازند «کشو» نام دارد.

نظامی گنجوی هم در داستان هفت‌پیکر یا بهرام‌نامه چنین می‌گوید:

صفه‌ای تا فلک سر آورده ————— گیلویی طاق او برآورده



گیلویه یا گیلویی در کاخ اردشیر بابکان – فیروزآباد

ريشه‌ی نام «زاگرس»

پیش از سده‌ی بیستم م./چهاردهم خ. این رشته کوه را بیشتر به نام «کوه پاتاق» (یا پاطاق) و «جبل پاطاق» می‌خواندند. گویا در دوران پیش از اسلام آن را «کهستان» می‌خواندند که در متن‌های عربی دوران اسلام به «جبال» (کوهستان) ترجمه شده بود و این نام تا سده‌ی ششم/هفتم هجری برقرار بود. پس از دوران مغول هم به نام «پشتکوه» و «پیشکوه» خوانده شده است.

به نظر می‌رسد که «زاگرس» واژه‌ای یونانی است و از قومی ایرانی به نام «زاگارثی» (Zagarthians) یا «ساگارثی» (Sagarthians) گرفته شده باشد. علامه محمد قزوینی می‌نویسد: «زاگرس نام یونانی سلسله جبال غربی ايران مخصوصاً بختیاری در غرب ايران است». رومن گريشمن، باستان شناس مشهور فرانسوی، هم زاگرس را برگرفته از نام تیره‌ای ایرانی یعنی Zikirtu يا همان «ساگارتی» می‌داند.

نام این تیره در کتاب هرودوت (دفتر ۱ بند ۱۲۵) به عنوان گروهی از قوم پارس آمده است:

پارسیان از تیره‌های گوناگونی شکل یافته‌اند. آنان که کورش در کنار هم آورد و به شورش بر مادها انگیزاند تیره‌های اصلی اند و همه‌ی دیگر تیره‌ها بدانان وابسته‌اند. اینها عبارت اند از: پاسارگادها، مارافیان‌ها، و ماسپیان‌ها که در میان آنان پاسارگادها نژاده‌ترین اند. هخامنشیان، که شاهان ایران از میان آنان برخاسته‌اند، یکی از دودمان‌های این تیره اند.

تیره‌های دیگر قوم پارس چنین اند: پانثیالیان‌ها، دروزیائن‌ها، و کرمانیان که به دامداری می‌پردازند. و داین‌ها، ماردها، دروپیکی‌ها و ساگارتی‌ها که بیابانگرد اند.

متن انگلیسی چنین است:


Now the Persian nation is made up of many tribes. Those which Cyrus assembled and persuaded to revolt from the Medes were the principal ones on which all the others are dependent. These are the Pasargadae, the Maraphians, and the Maspians, of whom the Pasargadae are the noblest. The Achaemenidae, from which spring all the Perseid kings, is one of their clans. The rest of the Persian tribes are the following: the Panthialaeans, the Derusiaeans, the Germanians, who are engaged in husbandry; the Daans, the Mardians, the Dropicans, and the Sagartians, who are nomads.

در دفتر ۷ بند ۸۵ نیز چنین می‌گوید:

تیره‌ی بیابانگردی که با نام ساگارتی‌ها شناخته می‌شوند زبان‌شان پارسی است و پوشاک‌شان نیمی پارسی و نیمی پَکتی است که به ارتش هخامنشی نزدیک هشت هزار سوارکار عرضه می‌کنند.

متن انگلیسی چنین است:


The wandering tribe known by the name of Sagartians – a people Persian in language, and in dress half Persian, half Pactyan, who furnished to the army as many as eight thousand horse.

بر پایه‌ی فرهنگ دهخدا، استاد ابراهیم پورداوود نام اصلی زاگرس در متن‌های اوستایی را «اِسپَروز» یا «اِسپُروز» دانسته که شکل پارسی میانه (پهلوی) آن در بندهای ۲۹ و ۳۶ از فصل ۱۲ کتاب «بُندهش» به صورت «اسپروچ» آمده است. در برهان قاطع نیز گفته شده اسپروز نام کوهی است بسیار بلند اما جای آن مشخص نشده است.

در شاهنامه نام «اسپروز» در بخش پادشاهی کیکاووس و در داستان رفتن کیکاووس به مازندران سه بار یاد شده است:

همی رفت کاووس لشکرفروز ————— بزد گاه در پیش کوه اسپروز

همی گفت کاووس لشکرفروز ————— ببر گاه تا پیش کوه اسپروز

نیاسود تیره شب و پاک روز ————— همی راند تا پیش کوه اسپروز

بر پایه‌ی این یادکرد، به نظر من اسپروز نمی‌تواند زاگرس باشد زیرا زاگرس امروزی در راه کیکاووس به مازندران نبوده است. هم اکنون یادداشت‌های دکتر خالقی مطلق بر جلد دوم شاهنامه را ندارم که ببینم وی در توضیح اسپروز چه نوشته است.

پی‌نوشت

می‌دانیم که مازندران امروزی پیشتر به نام طبرستان شناخته می‌شده است. پیشتر درباره‌ی مازندران در شاهنامه نوشته‌ام. اما به زودی جستار دیگری درباره‌ی مازندران شاهنامه و مازندران امروزی خواهم نوشت.

پنج‌شنبه ۱۳/امرداد/۱۳۹۰ – ۴/آگوست/۲۰۱۱

چندی پیش یکی از خوانندگان وبلاگ درباره‌ی این جمله پرسیده بود که آیا در شاهنامه هست و در کجای آن است. بدو پاسخ دادم. اما به تازگی دیدم که در نوشته‌ی یکی از پان‌ترکان و دشمنان فردوسی حرف‌های بی‌پایه و نسنجیده‌ای درباره‌ی این بیت آمده است و خواستم توضیحی بیشتر بدهم.

شاید این لت (مصرع) شناخته‌شده‌ترین جمله‌ی شاهنامه‌ی فردوسی باشد و هر کسی آن را شنیده است. اما باید بدانیم که بر پایه‌ی ویراست مسکو و نیز ویراست دکتر جلال خالقی مطلق، گونه‌ی درست آن چنین است: هنر نیز ز ایرانیان است و بس.

به تازگی پان‌ترکان و دیگرانی که هیچ شناخت درستی از شاهنامه ندارند و سر دشمنی با فردوسی و شاهنامه و زبان پارسی و ایرانیان را دارند این جمله را نشان خودپرستی و گاه «نژادپرستی» (!) ایرانیان و فردوسی و یا «فاشیست» بودن او دانسته‌اند.


معلوم است که وقتی فردوسی به صراحت می‌گوید:

هنر نزد ایرانیان است و بس….

حالا در هر برهه‌­یی که گفته باشد، قرن چهارم یا هر گاه دیگری، به نحو روشنی اندیشه­‌یی فاشیستی را نماینده‌­گی کرده است. همان طور که ممکن است یک عضو شیرین‌عقل حزب نازی بفرماید:

هنر نزد آلمانیان است و بس….

هنر هیچ گاه نزد ملت مشخصی به کفایت «بس» نرسیده و به خصوص مردم ایران که در بسیاری از هنرها تاکنون نیز از ملت‌­های دیگر به شدت عقب مانده‌­تر بوده و هستند.

این شخص که در این بند به خیال خود فردوسی را با عضوی از حزب نازی مقایسه کرده است نشان داده است که هیچ شناختی از شاهنامه ندارد. (بگذریم از این که به اشتباه «نمایندگی» را هم «نماینده‌گی» نوشته است و نمی‌داند که «ه» در «نماینده» همان «گ» است…). این اعتراض‌های بی‌پایه، چند ایراد دارد:

– ایرانی «نژاد» به معنای race انگلیسی نیست که دشمنان فردوسی این جمله‌ی شاهنامه را نشان نژادپرستی (racism) فردوسی یا ایرانیان می‌دانند. هم چنین این شخص با فلسفه‌ی سیاسی «فاشیسم» هم آشنایی کافی ندارد و آن را به عنوان دشنام به کار برده است. همان طور که برخی «لیبرال» را به عنوان دشنام به کار می‌برند.

– هر قومی در دنیا به داشته‌های خود افتخار می‌کند و ایرانیان در این میانه استثنا نیستند. رجزهای موجود در شعرهای عربی (منسوب به) دوران پیش از اسلام و شعرهای دوران اسلامی نیز چنین اند. ملت‌های دیگر (مثلا امریکا و …) نیز در ادبیات و نوشتارشان خود را بهترین می‌دانند.

– اما مهم‌ترین ایراد استدلال این کسان آن است که این جمله را بیرون از داستان و بافت (context) آن می‌خوانند و گمان می‌کنند که فردوسی از خودش در ستایش ایرانیان چنین سخنی گفته است. حال آن که فردوسی بیشتر شاهنامه، به جز آغاز و پند داستان‌ها، را از روی منبع‌های نوشتاری خود به شعر درآورده است. از همسنجی و برابرنهی شاهنامه با متن‌های باقی مانده از زمان ساسانیان و نیز دیگر متن‌های تاریخی مانند ثعالبی و … می‌توان نتیجه گرفت که شاهنامه نیز مانند این کتاب‌ها بر پایه‌ی متن‌های مشترکی است و به میزان وفاداری فردوسی به متن‌های منبع پی می‌بریم.

اما برگردیم به جمله‌ی مورد نظر. این جمله نه از زبان فردوسی، بلکه از زبان بهرام گور، شاهنشاه ساسانی، در پاسخ به فغفور (بغ‌پور) چین است. بخش‌هایی از داستان را می‌آورم:


گفتار اندر کشتن بهرام گور کرگ را در هندوستان

یکی کرگ بود اندر آن شهر شاه ——————— ز بالای او بسته بر باد راه

از آن بیشه بگریختی شیر نر ——————— همان ز آسمان کرگس تیزپر

یکایک همه هند زو پر خروش ——————— از آواز او کر شدی تیزگوش

به بهرام گفت: «ای پسندیده مرد! ——————— برآید به دست تو این کارکرد

به نزدیک این کرگ باید شدن ——————— همی چرم او را به تیر آزدن

اگر زو تهی گردد این بوم و بر ——————— به فرّ تو ای مرد پیروزگر،

یکی دست باشدت نزدیک من ——————— چه نزدیک این نامدار انجمن

که جاوید در کشور هند و چین ——————— کند هر کسی بر تو بر آفرین»

بدو گفت بهرام پاکیزه‌رای ——————— «که با من بباید یکی رهنمای

چو بینم به نیروی یزدان تنش ——————— ببینی به خون غرقه پیراهنش»

بدو داد شَنگُل یکی رهنمای ——————— که او را نشیمن بدانست و جای

همی رفت با نیک‌دل رهنمون ——————— بدان بیشه‌ی کرگ ریزنده خون

همی گفت چندی ز آرام اوی ——————— ز بالا و پهنا و اندام اوی

چو بنمود، برگشت و بهرام رفت ——————— خرامان بدان بیشه‌ی کرگ تفت

پس پشت او چند از ایرانیان ——————— به پیگار آن کرگ بسته میان

چُن از دور دیدند خرطوم اوی ——————— ز هنگش همی پست شد بوم اوی

بدو هر کسی گفت: «شاها! مکن! ——————— ز مردی همی بگذرانی سخن

نکرده است کس جنگ با کوه سنگ ——————— وگر چه دلیرند شاهان به چنگ

به شنگل چنین گوی کاین راه نیست ——————— بدین جنگ دستوری شاه نیست

به فرمان کنم جنگ تا شاه من ——————- اگر بشنود نسپرد گاه من»

چنین داد پاسخ که «یزدان پاک ——————— مرا گر به هندوستان داد خاک

به جای دگر مرگ من چون بوَد؟ ——————— کز انداز اندیشه بیرون بوَد»

کمان را به زه کرد مرد جوان ——————— تو گفتی همی خوار گیرد روان

بیامد دمان تا به نزدیک کرگ ——————— پر از خشم سر، دل نهاده به مرگ

کمان کیانی گرفته به چنگ ——————— ز ترکش برآورده تیر خدنگ

همی تیر بارید همچون تگرگ ——————— برین همنشان تا غمی گشت کرگ

چو دانست کاو را سرآمد زمان ——————— برآهیخت خنجر به جای کمان

سر کرگ را پست ببرید و گفت: ——————— «به نام خداوند بی‌یار و جفت!

که او داد چندین مرا فرّ و زور ——————— به فرمان او تابد از چرخ هور»

بفرمود تا گاو و گردون برند ——————— سر کرگ از آن بیشه بیرون برند

ببردند و چون دید شنگل ز دور ——————— به دیبا بیاراست ایوان سور

چو بر تخت بنشست پرمایه شاه ——————— نشاندند بهرام را پیش گاه

همی کرد هر کس برو آفرین ——————— بزرگان هند و سواران چین

برفتند هر مهتری با نثار ——————— به بهرام گفتند کـ: «ای نامدار!

کسی را سزای تو کردار نیست ——————— به کردار تو راه دیدار نیست



چو زین آگهی شد به فغفور چین ————— که با فرّ مردی ز ایران‌زمین،

به نزدیک شنگل فرستاده بود ————— همانا کز ایران نه همزاده بود!

بدو داد شنگل یکی دخترش ————– که بر ماه ساید همی افسرش!

یکی نامه نزدیک بهرام‌شاه ————- نبشت آن جهاندار بادستگاه

به عنوان بر: از شهریار جهان ——— سرنامداران و تاج مهان

به نزد فرستاده‌ی پارسی ———— که آمد به قَنّوج با یار سی

….

چو نامه بیامد به بهرام گور ——— به دلش اندر افتاد از آن نامه شور

نبیسنده را خواند و پاسخ نبشت ———– به پالیز کین بر درختی بکشت!

سرنامه گفت: آنچ گفتی رسید ———— دو چشمت جز از کشور چین ندید!

به عنوان بر: «از پادشاه جهان» ——— نبشتی «سرافراز و تاج مهان»

جز آن بُد که گفتی سراسر سَخُن ———— بزرگیّ نو را نخواهم کَهُن!

شهنشاه بهرام گور است و بس ————- جز او در زمانه ندانیم کس

به مردی و دانش به فر و نژاد ————- چن او پادشا کس ندارد به یاد



هنر نیز ز ایرانیان است و بس ————- ندارند کرگ ژیان را به کس

همه یکدلان اند و یزدانشناس ———– به نیکی ندارند ز اختر سپاس»

کرگ: کرگدن

آزدن: آژدن. سوراخ کردن

همان گونه که می‌بینیم این بیت در پایان داستانی است که بهرام گور به درخواست شاه هند کرگدنی را می‌کشد که آرام و امنیت شهر را بر هم زده بود. سپس فغفور چین به بهرام نامه می‌نویسد و خود را شاه جهان می‌خواند و نمی‌داند که او خود بهرام گور است و گمان می‌کند که او تنها فرستاده‌ی بهرام است. بهرام گور هم در پاسخ به او می‌گوید که شاه جهان بهرام است و هنر و دلاوری ایرانیان را ستایش می‌کنند زیرا کرگدن خشمگین را چیزی نمی‌دانند و با او به جنگ رفته و او را می‌کشند. موضوع ستایش هنر رزمی و دلاوری ایرانیان است. این جمله به سده‌ی چهارم ق/دهم م. نه، بلکه به سده‌ی پنجم م. و پانصد پیش از فردوسی متعلق است و در زمان بهرام گور ایرانیان ساسانی قدرت جهانی بودند و «هنر» هم داشته‌اند. اگر بخواهیم بگوییم معنای لت عنوان این جستار این است که به جز ایرانیان کسی در جهان هنر ندارد، باید گفت بر پایه‌ی بیت دیگر، لابد به جز بهرام گور هم کسی در جهان شاهنشاه نیست و می‌دانیم که جز بهرام ده‌ها شاهنشاه دیگر داشته‌ایم. و این «بس» به معنای «تنها» نیست.

هم چنین باید توجه داشت که در این جمله «هنر» به معنای امروزی یعنی نقاشی و طراحی و بازیگری و … و برابر arts در زبان‌های اروپایی نیست که پان‌ترک در اعتراض خود می‌گوید ایرانیان در زمینه‌ی هنر از دیگر کشورها عقب مانده‌اند. اگر او کمی با ادبیات پارسی آشنایی داشت می‌دانست که هنر در بیشتر ادبیات کلاسیک زبان پارسی به معنای توانایی و مهارت و دانش است. در فرهنگ دهخدا چنین آمده است:

هنر: علم و معرفت و دانش و فضل و فضیلت و کمال. کیاست. فراست. زیرکی. این کلمه در واقع به معنی آن درجه از کمال آدمی است که هشیاری و فراست و فضل و دانش را در بر دارد.

برای نمونه نظامی در اسکندرنامه می‌گوید:

که بود از ندیمان خسرو خرام ————– هنرپیشه‌ای ارشَمیدُس به نام

و می‌دانیم ارشمیدس یونانی هنرپیشه نبود! یا حافظ می گوید:

عشق می‌ورزم و امید که این فن شریف ———- چو هنرهای دگر موجب حرمان نشود

هنر مخالف «آهو» یا «عیب» است. ناصر خسرو گوید:

با هزاران بدی و عیب یکی‌شان هنر است ———— گرچه ایشان چو خر از عیب و هنر بی‌خبرند

فخرالدین اسعد گرگانی در داستان «ویس و رامین»:

هنر را بازدانستم ز آهو ———— همیدون نغز را از زشت و نیکو

چند نمونه‌ی دیگر از نظامی گنجوی:

زَهر تو را دوست چه خوانَد؟ شکَر —— عیب تو را دوست چه داند؟ هنر

گردن عقل از هنر آزاد نیست — هیچ هنر خوبتر از داد نیست

ای هنر از مردی تو شرمسار —- از هنر بیوه زنی شرم دار

سعدی در گلستان می‌گوید:


تا مرد سخن نگفته باشد ————- عیب و هنرش نهفته باشد

زبان در دهان ای خردمند چیست؟ ————- کلید در گنج صاحب هنر

چو در بسته باشد چه داند کسی؟ —————— که گوهرفروش است یا پیله‌ور

و این همان است که در تعریف (بانوان و دختران) گفته می‌شود: از هر انگشتش یک هنر می‌بارد.

اما نویسنده‌ی یاد شده در مقاله‌ی خود ایراد دیگری نیز به فردوسی گرفته و نوشته است:

زمانی که فردوسی می گوید:

بسی رنج بردم در این سال سی ———– عجم زنده کردم بدین پارسی

واقعیت این است که از نوعی نارسیسم سخن می‌­گوید. چرا که ما در حال حاضر با ده‌­ها زبان و فرهنگ آشنا هستیم که نه شاه­نامه داشته‌­اند و نه حضرت فردوسی به آنان افتخار داده است؛ اما با این همه زنده و پویا هستند. مضاف بر این که شاه­نامه به علت فقدان صنعت چاپ در نسخه‌­های محدود و معدودی آن هم میان اهل دربار رایج بوده و زنده ماندن زبان فارسی ربطی به فردوسی ندارد.

اینجا نیز با بیسوادی و نقد کینه‌ورزانه روبرو ایم.

نخست آن که در ویراست مسکو و نیز در ویراست دکتر خالقی مطلق این بیت اصلی دانسته نشده است و گویا شکل دیگری از این بیت در آغاز پادشاهی گشتاسپ است:

من این نامه فرخ گرفتم به فال ———– بسی رنج بردم به بسیار سال

یعنی وی بر پایه‌ی بیتی که از آن فردوسی نیست به نقد (بخوانید: دشنام و توهین به) فردوسی پرداخته است.

دوم آن که «عجم» به معنای «ناعرب» و به ویژه «ایرانی» است نه به معنای «زبان پارسی». در هیچ فرهنگی، «عجم» به معنای زبان نیامده است که وی معنای این بیت را زنده کردن زبان پارسی دانسته است.

سوم آن که اگر این شخص زحمت می‌کشید و به همان شاهنامه‌هایی که این بیت آمده یکی دو بیت پس و پیش این بیت را هم می‌خواند می‌فهمید که «راه به ترکستان» برده است:

بسی رنج بردم در این سال سی ———— عجم زنده کردم بدین پارسی

چون عیسا من این مردگان را تمام ——— چنین زنده کردم سراسر به نام

یعنی منظور سراینده‌ی این بیت‌ها زنده کردن «عجم» و نام و یاد شاهان ایران پیش از اسلام است که پیش از شاهنامه‌ی فردوسی بدین شکل کامل و شعری در جایی گرد نیامده است. البته پیش از فردوسی شاعران دیگری «شاهنامه» سروده بودند اما متاسفانه آنها بر جای نیامده‌اند. برجا ماندن یاد و نام شاهان در میان مردم عامی و عادی از راه همین شاهنامه و نقّالی و شاهنامه‌خوانی بوده است.

هم چنین نگاه کنید به این نوشته‌ی آقای ابوالفضل خطیبی از دو سال پیش که به اعتراض‌های مشابهی پاسخ داده و از جمله درباره‌ی ادعای محدود بودن شاهنامه به درباره چنین آورده است:


محمد بن الرضا بن محمد العلوی الطوسی، معروف به «دفترخان عادلی» مؤلف معجم شاهنامه (کهن‌ترین فرهنگ شاهنامه در قرن ششم هجری قمری) درباره‌ی سبب تألیف کتاب می‌نویسد:

«چون به جانب عراق افتادم، به شهر اصفهان رسیدم، در کوچه‌ها و مدرسه‌ها و بازارها می‌گشتم تا به مدرسهء تاج‌الدین رسیدم. چون در رفتم، جماعتی دیدم نشسته و در کتاب‌خانه باز نهاده و هر کسی چیزی می‌نوشت و چون آن جمعیت دیدم، پیش رفتم و سلام كردم و نشستم و گفتم: در این خزانه شهنامهء فردوسی هست؟ صاحب فرزانه گفت: هست. برخاست و مجلد اول از شهنامه به من داد. گفتم: چند مجلد است؟ گفت چهار جلد است … چون آن را می‌خواندم و در دل تأمل می‌کردم، هر بیتی که در او لفظ مشکل بود، از زبان دری و پهلوی، معنی آن برخی در زیر نوشته بود. با خود گفتم که مثل این نسخه کس ندیده است و این الفاظ را جمع باید کرد که بسیار خوانندگان هستند که این شعر می‌خوانند و معنی این الفاظ نمی‌دانند… »

در قرون ششم که سلجوقیان ترک بر ایران سیطره داشتند، استنساخ و خواندن شاهنامه به هیچ روی محدود به دربارها نبوده، بلکه شاهنامه‌خوانی در مدارس و بین تحصیل‌کردگان سخت رواج داشته‌است.

گذشته از این، باقی ماندن بیش از هزار نسخهء خطی از شاهنامه که در کتاب‌خانه‌های مختلف کشورهای جهان نگه‌داری می‌شود، گواه آن است که نه تنها درباریان، بلکه بسیاری از خانواده‌های ایرانی که توان مالی داشتند، نسخه‌ای از شاهنامه برای خود فراهم می‌کردند.

پی‌نوشت

جالب آن که دکتر شاهین سپنتا هم در جستار روز شانزدهم امرداد در وبلاگ خود به همین موضوع پرداخته است.

پی‌نوشت ۲:

در آغاز به اشتباه این طور خوانده بودم که مردی از هندوستان بهرام و ایرانیان را ستوده است. اما پس از نامه‌ی یکی از خوانندگان وبلاگ، دوباره به شاهنامه نگاه کردم و داستان را خواندم و متن بالا را ویراستم و نوشتم که در واقع این سخن از زبان خود بهرام گور به فغفور چین است بی آن که بگوید که خود او کیست.