بایگانیِ ژوئن, 2011

خراسان زمین!

منتشرشده: ژوئن 29, 2011 در تاريخ معاصر, تجزیه‌طلبان

چهارشنبه ۸/تیرماه/۱۳۹۰ – ۲۹/جون/۲۰۱۱

در زمان ساسانیان به ویژه از زمان خسرو یکم انوشیروان، منطقه‌ی شرق ایران‌شهر را «کوست خوراسان» می‌نامیدند که خوراسان به معنای جایی است که خورشید می‌آید یعنی همان شرق یا مشرق. فخرالدین اسعد گرگانی در داستان ویس و رامین چنین می‌گوید:

زبان پهلوی هر کو شناسد ——— خراسان یعنی آنجا کو «خور آسد»
خراسان را بود معنی خور آیان/کجا از وى خور آید سوى ایران

پس از اسلام نیز این منطقه خراسان نامیده می‌شد. «کوست خوراسان» منطقه‌ی بزرگی بود که شامل بلخ و گوزگانان و هرات و کوهستان (کُهستان یا قهستان = جنوب استان خراسان امروزی در ایران) و .. می‌شد. این منطقه هم چنان خراسان نامیده می‌شد تا این که در زمان ناصرالدین شاه قاجار در گیرودار «بازی بزرگ» میان بریتانیا و روسیه، بریتانیا تصمیم گرفت که از پشتون‌ها (افغانان) حمایت کند و در برابر پیشروی روسیه به سوی هندوستان سد و مانعی بسازد و از این رو استان هرات ایران را اشغال کرد و با تهدید ناصرالدین شاه به حمله از جنوب و خلیج فارس او را مجبور کرد که در ماه مارس ۱۸۵۷ م./ رجب ۱۲۷۳ ق./ فروردین ۱۲۳۶ خ. «عهدنامه‌ی پاریس» را امضاء کند و «کشور افغانستان» را به رسمیت بشناسد.

بریتانیا به خاطر سیاست‌های استعماری خود از حکومت اقلیت «پشتون» بر اکثریت «تاجیک» (یعنی ایرانی) پشتیبانی می‌کرد و پس از آن نیز سیاست‌های پشتون‌سازی رسمی و جایگزینی زبان پارسی در افغانستان ادامه داشته است و بیشتر مسئولان حکومتی افغانستان از «پشتون»ها هستند. برای جدایی «ایرانیان» یا تاجیکان افغانستان نام زبان پارسی در افغانستان «دری» گذاشته شد حال آن که «دری» صفت «زبان پارسی» است. انگار بگوییم Standard English و بعد نام زبانی را بگذاریم Standard!

در واکنش به این پشتون‌سازی رسمی و دولتی، گروهی نیز بر این باور اند که چون «افغان» همان «پشتون» است نام «افغانستان» گویای تنوع و گوناگونی قومی این کشور نیست. و یا حتا گروهی خواهان جدایی از بخش‌های پشتون‌نشین هستند. من با مسئله‌های سیاسی کاری ندارم چون دانش کافی ندارم و این وبلاگ نیز هدف سیاسی ندارد. اما نامی که گروهی از این شهروندان کشور افغانستان برای کشور خود پیشنهاد می‌کنند برای یکپارچگی کشور ما ایران زیانبار است. در اینجا به دو مورد اصلی می‌پردازم:

خراسان‌:
گروهی پیشنهاد می‌کنند که نام «افغانستان» باید نام تاریخی «خراسان» باشد. درست است که بیشتر کشور افغانستان امروزی تا پیش از عهدنامه‌ی پاریس ۱۸۵۷ م. بخشی از خراسان تاریخی و بخشی از ایران بوده است اما بخش جنوبی آن یعنی قندهار و … جزو «خراسان» نبوده است.

مشکل مهم‌تر این نام آن است که در سال ۱۹۱۷ م. دولت روسیه‌ی شوروی برای منظورهای سیاسی و تجزیه‌ی ایران نام ارّان و قفقاز را که به تازگی از ایران جدا کرده بود «جمهوری آذربایجان» گذاشت تا بعدها با افسانه‌ی «آذربایجان جنوبی و شمالی» بر آذربایجان واقعی ادعای مالکیت کند. امروزه این نام جعلی و دزدی باعث سردرگمی و دردسر شده است. نامگذاری افغانستان به خراسان همان اشتباه و خطر را برای ایران امروزی و این بار در شرق خواهد داشت.

همان گونه در عهدنامه‌ی پاریس بخش‌هایی از بلوچستان ایران به «هند» پیوسته شد و بعدها که مسلمانان هند به رهبری محمدعلی جناح کشور «پاکستان» را به وجود آوردند و امروزه گروه‌های تجزیه‌طلبی ادعای ساختن کشور «بلوچستان» را با پیوند بلوچستان ایران و بلوچستان پاکستان دارند.

ایران کجاست؟!
اما گروه دیگری هستند که ادعای جالب‌تری می‌کنند. اینها می‌گویند ایران تاریخی در واقع همین افغانستان امروزی است و نام ایران سیاسی امروزی از قدیم «فارس» بوده است و رضاشاه در سال ۱۹۳۵ م./۱۳۱۴ خ. نام «ایران» را «دزدید» و بر «فارس» گذاشت!!! اینها برای این ادعای بی‌پایه‌ی خود استدلال‌های عجیب و غریبی می‌کنند مانند این که

۱- «ایران در شاهنامه همان افغانستان امروزی است»: از آنجا که شاهنامه بر پایه‌ی شاهنامه‌ی نثر ابومنصوری و آن هم بر پایه‌ی خداینامگ و دیگر سندهای دوران ساسانیان است منظور فردوسی از «ایران» یا «شهر ایران» همان «ایران‌شهر» ساسانی است که از چین تا رود فرات بوده است. حتا در مقدمه‌ی شاهنامه‌ی ابومنصوری جمله‌ی جالب‌تری هست:

هر کجا آرامگاه مردمان بود به چهار سوی جهان، از کران تا کران، این زمین را ببخشیدند و به هفت بهر کردند و هر بهری را یکی کشور خواندند … هفتم را که میان جهان ست خُنرَس‌بامی‌ خواندند و خنرس‌بامی این ست که ما بدو اندریم و شاهان او را «ایران‌شهر» خواندندی … و ایران‌شهر از رود آموی است تا رود مصر و این کشورهای دیگر پیرامون اویند و ازین هفت کشور ایران‌شهر بزرگوارتر است به هر هنری.

برخی این را اشاره به آگاهی ایرانیان از مرزهای هخامنشیان می‌دانند و دقیق‌تر آن است که این جمله نشان می‌دهد که متن اصلی در خداینامگ در زمان خسرو دوم اَپَرویژ (پرویز) نوشته شده که به کوشش و توانایی سردارانی چون «سمبات بگراتونی» و «فرّخان شهربراز» و «شاهین وهمن‌زادگان» و دیگران مرزهای ایران از هر دو گسترده شد و از رود آمو تا رود نیل را در بر گرفت. بنابراین چنین سوءاستفاده‌های از شاهنامه، گذشته از این که جعل و دروغ است ستم به فردوسی و شاهنامه و نادیده گرفتن میراث تاریخی همه‌ی ایرانیان است نه تنها شهروندان ایران سیاسی امروز.

۲- «در شعرهای حافظ و سعدی نام ایران نیامده است»: به فرض هم که در شعرهای حافظ و سعدی نام ایران نیامده باشد این چه دلیلی می‌شود که ایران تاریخی همان افغانستان امروزی است و نام این سرزمین ایران نبوده است؟ مگر حافظ و سعدی شیرازی تاریخ‌نگار یا جغرافی‌نگار بوده‌اند که اگر در شعر آنان نام ایران نیامده باشد دلیل بر این شود که شیراز بخشی از ایران نبوده است. در شعرهای مولانای بلخی هم نام ایران نیامده است. آیا این دلیل می‌شود که بلخ جزیی از ایران نبوده است؟ اساسا هدف شاعران ثبت مرزهای جغرافیایی نیست که در شعرهای آنان دنبال مرزهای ایران بگردیم. برای چنین منظوری باید به سراغ کتاب‌های جغرافیایی رفت.

جریان تغییر نام ایران در زبان‌های اروپایی از Persia به Iran در زمان رضا شاه هیچ ربطی به واقعیت تاریخی نام «ایران» ندارد. اینها که زبان مادریشان هم پارسی است برای رسیدن به هدف خود این بار به نوشته‌های انگلیسی استناد می‌کنند که تا زمان رضا شاه نام کشور ما Persia بوده است و از روی عمد یا کم‌سوادی خودشان در زبان انگلیسی، می‌گویند Persia یعنی فارس. در پاسخ به این گونه بدخوانی‌ها و بدفهمی‌ها می‌توانم به دو مقاله‌ی بلند دکتر جلال خالقی مطلق و دکتر جلال متینی در ایران‌شناسی اشاره کنم که نام ایران را در گذشت روزگاران از زمان باستان تا امروز بررسیده‌اند. هم چنین در کتاب‌های جغرافی دوران اسلامی نیز به خوبی موضوع ایران و ایران‌شهر و مرزهای آن نشان داده شده است که چند مورد آن را در جستار پیشین معرفی کردم.

سایت «خراسان‌زمین»
گروهی نیز پایگاهی اینترنتی ساخته‌اند به نام «خراسان‌زمین» که در آن هر دو این استدلال‌ها و تحریف‌های مانند آن دیده می‌شود. اگر بیشتر این گونه نویسندگان به تحریف و بدخوانی آثار تاریخی می‌پردازند موردی در این سایت دیدم که ندانستم از درک و سواد انگلیسی نویسنده شگفت‌زده و حیران شوم یا در توانایی بدخوانی و سوءاستفاده‌ی او!

در سال ۱۹۸۹ م./ ۱۳۶۸ خ. مقاله‌ای به زبان انگلیسی از استاد احسان یارشاطر در شماره‌ی پانزدهم مجله‌ی «میراث ایران» (که در امریکا چاپ می‌شود) منتشر شد درباره‌ی همان تغییر نام کشور ما در زبان‌های اروپایی نامه‌ای نوشت و خواست که این تغییر نام فراموش شود و نام رسمی کشور ما در زبان‌های اروپایی همان Persia باشد زیرا این نام در زبان‌های اروپایی پیشینه‌ی تاریخی خیلی بلندتری و دیرینه‌تری دارد. نکته‌ی مهم دیگر در پیام استاد یارشاطر برخورد با کاربرد واژه‌ی غلط Farsi به جای Persian در زبان ایرانیان مهاجر به غرب بود. عنوان این پیام در زبان انگلیسی چنین بود:

Persia or Iran, Persian or Farsi?

روشن است که این عنوان در زبان انگلیسی معنا دارد و منظور خود واژه‌های مزبور اند و در ترجمه باید گفت Persia یا Iran و Persian یا Farsi؟ نه این که اینها را ترجمه کنیم. زیرا در آن صورت عنوان بی‌معنا خواهد شد یعنی: ایران یا ایران، فارسی یا فارسی؟ اما نویسنده‌ی تحریفگر افغانستانی در ترجمه‌ی خود چنین نوشته است: «کشور ما را فارس بناميد نه ايران، زبان ما Persian نام دارد نه Farsi» یعنی در بخش نخست از روی غرض Persia را به «فارس» ترجمه کرده اما در بخش دوم Persian و Farsi را به همان صورت نگه داشته است. وی تمام مقاله‌ی استاد یارشاطر را با همین نگاه کژبینانه ترجمه کرده و همه جا از روی غرض Persia را به «فارس» برگردانده است و به خیال خود نشان داده است که ایرانیان برجسته‌ای چون استاد یارشاطر هم کشورشان را «فارس» می‌نامند! این مترجم مغرض به این جمله دقت نکرده است:

برعکس، نام «ایران» هیچ یک از خاطرات بالا را در ذهن جهانیان زنده نمی‌سازد. در زبان‌های دیگر، غیر از فارسی، «ایران» یک واژهء میان‌تهی بوده و نشان‌دهندهء کشوری است بدون گذشته یا بدون کدام فرهنگ خاص. .. اگر یونان، Egypt (مصر) یا چین از دیگران مطالبه می‌کردند که من‌بعد کشورهای‌شان را به ترتیب به نام‌های هیلاس، مصر یا ژونگو یاد کنند، این کشورها افتخارات زیادی را از دست می‌دادند. نام «Egypt» بلافاصله خاطره دربارهء اهرام، خط هیروگلیف، لوحه‌ها و دیگر آثار باارزش و پردرخشش تاریخی را در اذهان زنده می‌سازد، در حالی که خارج از کشورهای اسلامی، نام عربی «مصر» همان ارزش‌ها را به یاد نمی‌آورد.

همین جمله نشان می‌دهد که منظور استاد یارشاطر واژه‌ی Iran در زبان‌های بیگانه است نه این که نام کشور ما ایران نیست.

انگار یک نفر به سخنرانی رییس جمهور مصر به زبان انگلیسی استناد کند که او خود را رییس جمهور کشور Egypt خوانده است. پس کشور او «مصر» نیست و خودش هم رییس جمهور «مصر» نیست!

Advertisements

سه‌شنبه ۷/تیر/۱۳۹۰ – ۲۸/جون/۲۰۱۱

دکتر سیروس علایی مدرک دکتری خود در رشته‌ی مهندسی را از دانشگاه صنعتی برلین دریافت کرد و در طی بیست سال چندین شرکت مهندسی به راه انداخت و مدیریت کرد و مدت هشت سال هم در دانشگاه تهران درس داده است. پس از انقلاب به انگلستان رفت و سال‌هایی است که در همانجا زندگی می‌کند و در کنار کار به عنوان مهندس مشاور، به پژوهش‌های تاریخی به ویژه در زمینه‌ی تاریخ نقشه‌نگاری (cartography) در ایران و گردآوری نقشه‌های قدیمی ایران نیز مشغول است. یکی از دستاوردهای این مطالعه‌ها مقاله‌ی «نقشه‌نگاری ایران» در دانشنامه‌ی ایرانیکا است.

دکتر علایی در سال ۲۰۰۵ م./۱۳۸۴ خ. از راه انتشارات دانشگاهی بریل (Brill) کتابی به نام «نقشه‌های عمومی ایران» را منتشر کرده است.



نقشه‌های عمومی ایران از سال ۱۴۷۷ تا ۱۹۲۵ م. (General Maps of Persia)
نویسنده: سیروس علایی
ناشر: بریل
سال: ۲۰۰۵ م. / ۱۳۸۴ خ.
صفحه: ۳۲۴

این کتاب از دو فصل عمده تشکیل شده است: فصل ۱: نقشه‌های بطلمیوسی که در آن به زندگی و کارهای بطلمیوس پرداخته شده است. فصل ۲: نقشه‌های عمومی و منطقه‌ای ایران که به نقشه‌های ایران تولید شده در کشورهای گوناگون مانند ایتالیا، اسپانیا، پرتغال، فرانسه، آلمان، بریتانیا، عثمانی و خود ایران می‌پردازد. سپس خود نقشه‌ها ارائه شده‌اند. سال ۱۴۷۷ م. (۲۳ سال پیش از آغاز صفویان) تاریخ نخستین نقشه‌های به سبک نوین است که اروپاییان از ایران تهیه کرده‌اند و سال ۱۹۲۵ م. سالی است که سازمان نقشه‌برداری ایران به طور رسمی در زمان رضا شاه آغاز به کار کرد.

سال گذشته (۲۰۱۰ م./۱۳۸۹ خ.) نیز دکتر علایی کتاب مهم دیگری در همین زمینه منتشر کرد به نام «نقشه‌های ویژه‌ی ایران: از سال ۱۴۷۷ تا ۱۹۲۵ م.» که تکمیل‌کننده‌ی جلد پیشین است.


نقشه‌های ویژه‌ی ایران از سال ۱۴۷۷ تا ۱۹۲۵ م.
نویسنده: دکتر سیروس علایی
ناشر: انتشارات بریل
سال: ۲۰۱۰ م. / ۱۳۸۹ خ.
صفحه: ۴۶۶

فصل‌های این کتاب نیز عبارتند از:

فصل ۱: نقشه‌های تاریخی ایران
– نقشه‌های پیشااسلامی
– دوران مادها
– دوران هخامنشیان
– دوران جنگ‌های اسکندر و سلوکیان
– دوران اشکانیان و ساسانیان
– دوران اسلامی تا پیش از صفویان

فصل ۲: نقشه‌های ناحیه‌ای
– آذربایجان و شمال غرب ایران
– سیستان و بلوچستان و جنوب شرق ایران
– فارس و جنوب ایران
– گیلان و شمال ایران
– خراسان و شرق ایران
– جنوب غرب ایران: کردستان، کوه‌های بختیاری، لرستان، خوزستان و جنوب غرب ایران

فصل ۳: دریای کاسپین و ساحل ایران

فصل ۴: خلیج فارس و ساحل و جزیره‌های ایرانی

فصل ۵: نقشه‌های مرزی
– مرزهای غربی
– مرزهای شمالی
– مرزهای شرقی

فصل ۶: نقشه‌ی راه‌ها

فصل ۷: نقشه‌ی شهرها و منطقه‌های تاریخی
شامل شهرهای: اردبیل، اصفهان (شهر اصفهان و میدان شاه/نقش جهان و دیگر بناهای مهم)، ایزدخواست، بمپور ()، بندر عباس، بوشهر، بیستون، پارسه (Persepolis)، تبریز، تهران، جلفا، ری، سرخس، سرپل ذهاب، ساوه، شیراز، سلطانیه، قزوین، قم، قمشه، کاشان، کرمان، کرمانشاه، مشهد، هرمز، همدان، یزد

فصل ۸: نقشه‌های سیاسی، ترابری و قومی
– نقشه‌های سیاسی و نظامی
– نقشه‌های ترابری و اقتصادی
– نقشه‌های پراکندگی قومی

فصل ۹: نقشه‌های طبیعی، مکان‌نگاری (Topographical)، و زمین‌شناسی
– رودخانه‌ها
– دریاچه‌ها و نمکزارها
– کوه‌ها و برش عرضی
– نقشه‌های زمین‌شناسی

بهای دوره‌ی دوجلدی ۴۵۰ یورو برابر ۶۳۹ دلار امریکا است.

دکتر سیروس علایی به همین مناسبت گفت‌وگویی هم کرده است که می‌توانید در این نشانی بخوانید.

یک‌شنبه ۵/تیرماه/۱۳۹۰ – ۲۶/جون/۲۰۱۱

امروزه در بیشتر زبان‌های دنیا وقتی سخن از «ورزش‌های رزمی» (در انگلیسی: martial arts) می‌شود همه به یاد کانگ فو و کاراته و دیگر ورزش‌های آسیای شرقی می‌افتند. حال آن که همان گونه که از این نام پیدا است منظور ورزش‌هایی است که برای آمادگی رزمی انجام می‌شود و هر ملتی به ویژه در گذشته برای خود شیوه‌ی رزمی جداگانه‌ای داشته است.

نیاکان ما ایرانیان نیز با توجه به برتری نظامی درازمدت خود بر بخش بزرگی از جهان باستان و دوران میانه، جنگ‌افزارها و ورزش‌های رزمی خود را داشته‌اند. بسیاری از این گونه دانش‌ها به ویژه در دوران ساسانیان در کتاب‌هایی با نام «آیین‌نامه» یا «آیین جنگ» به صورت مستند درآمد. این کتاب‌ها پس از اسلام به زبان عربی ترجمه شدند و به همراه سلاح‌های پیشرفته‌ی ساسانیان در گسترش قلمرو اسلامی بسیار سودمند بودند. یکی از این ترجمه‌ها با نام «کتاب الآیین» یا «آیین الحرب» («آیین جنگ») و «کتاب الحرب» در کتاب ده جلدی «عیون الاخبار» (چشمه‌های آگاهی) نوشته‌ی ابن قُتیبه مروزی دینوری (زاده: ۲۱۳ ق./درگذشته ۲۷۶ ق.) آمده است.

زورخانه‌های امروز یادگاری از آن ورزش‌های رزمی و آماده‌سازی بدنی نیاکان ما ایرانیان بوده است. برای نمونه میل به جای گرز و تخته به جای شمشیر و سنگ و کباده به جای سپر بوده است.

دکتر منوچهر مشتاق خراسانی برای کسانی که در زمینه‌ی ارتش و رزم‌آرایی و جنگ‌افزارهای ایرانی کار می‌کنند و به این موضوع علاقه دارند نام شناخته شده‌ای است. دکتر مشتاق خراسانی چندین سال است که در زمینه‌های رزمی ایران باستان مشغول کار و پژوهش است و کتاب بسیار مهم و معتبری به نام «سلاح و زره‌های ایران از دوران مفرغ تا زمان قاجار» را منتشر کرد که در سال گذشته در ایران جایزه‌ی کتاب سال را گرفت.


دکتر منوچهر مشتاق خراسانی


عکس جلد کتاب «سلاح و زره‌های رزمی ایران از دوران مفرغ تا دوران قاجار

دکتر مشتاق خراسانی چند روز پیش پیامی فرستاد که بخش‌هایی از آن را در زیر می‌آورم:

هژده سال پیش پروژه‌ای آغاز شد که غربیان هدف آن را «باز گرداندن و زنده کردن میراث رزمی» خودشان خواندند. آنان با خود گفتند «ما چینی و ژاپنی و کره‌ای نیستیم که هنرهای رزمی آنان را اجرا کنیم». به رهبری امریکا بسیاری از رزمی‌کاران و پژوهشگران و استادان دانشگاه‌های اروپایی با کمک مسئولان موزه‌ها، پروژه‌ی زنده‌گردانی هنرهای رزمی کشور خودشان را آغاز کردند. در این راه دولت این کشورها نیز بودجه‌های کلان و هنگفت و نیز هر گونه کمک و وسیله را بدانان می‌داد تا میراث تاریخی خود در زمینه‌ی هنرهای رزمی را زنده کنند.

امروزه کتاب‌های فراوانی تولید شده است که به هنرهای رزمی اروپاییان و شگردهای جنگی و نظامی و رزم‌آوری نیاکان آنان می‌پردازد. بدین ترتیب هنرهای رزمی اروپایی را که چندین سده مُرده بودند امروزه دوباره زنده کردند. برای نمونه چند کتاب زیر بدین موضوع می‌پردازند.

۱) اسرار شمشیرزنی آلمانی در دوران میانه
Secrets of German Medieval Swordsmanship: Sigmund Ringeck’s Commentaries on Liechtenauer

۲) کتاب والرشتاین: کتاب جنگ دوران میانه از سده‌ی پانزدهم درباره‌ی درازشمشیر، دشنه، خنجر و کشتی‌گیری
Codex Wallerstein: A Medieval Fighting Book from the Fifteenth Century on the Longsword, Falchion, Dagger, and Wrestling

۳) نبردهای دوران میانه: دست‌نامه‌ای از سده‌ی پانزدهم درباره‌ی شمشیرزنی و جنگ از نزدیک
Medieval Combat: A Fifteenth-Century Manual of Swordfighting and Close-Quarter Combat

۴) هنرهای رزمی اروپای دوران نوزایش (رُنسانس)
The Martial Arts of Renaissance Europe

۵) هنر شمشیر و سپر در دوران میانه
Medieval Art of Sword & Shield: The Combat System of Royal Armouries MS I.33

۶) جنگیدن با درازشمشیر آلمانی
Fighting with the German Longsword

۷) جنگ خنجر در اروپای دوران میانه و نوزایش
Medieval And Renaissance Dagger Combat

۸) شمشیرزنی دوران میانه: شیوه‌ها و تکنیک‌های تصویری
Medieval Swordsmanship: Illustrated Methods And Techniques

۹) شمشیرزنی دوران نوزایش: کتاب تصویری از شمشیرهای برشی و رانشی و کاربرد آنها
Renaissance Swordsmanship: The Illustrated Book Of Rapiers And Cut And Thrust Swords
And Their Use

۱۰) شمشیربازی: رساله‌ای از دوران نوزایش
Fencing: A Renaissance Treatise

این پژوهش‌ها نه تنها در زمینه‌ی اروپای دوران تاریک یا دوران میانه و نوزایش بلکه به دوران‌های باستان هم سر کشیده و از شیوه‌های جنگی یونان باستان هم کتاب‌هایی تهیه شده است.

دکتر مشتاق خراسانی تاکنون ۶ کتاب و ۷۱ مقاله در زمینه‌ی جنگ‌افزارهای ایرانیان منتشر کرده است. هر کسی که در ایران در زمینه‌های فرهنگی و تاریخی کار می‌کند می‌داند که در این کار چه سختی‌ها و دست‌اندازها و کمبودهایی هست. بیایید در این کار بدو دست یاری بدهیم. اگر نمی‌توانیم پژوهش کنیم دست کم می‌توانیم با خرید و خواندن کتاب‌ها و مقاله‌هایش و تشویق و گسترش و معرفی کارهایش به او نیرو و دلگرمی بدهیم و در ادامه‌ی راهش پشتیبان او باشیم. او حتا از ما می‌خواهد که اگر تن بنیرویی داریم به شیوه‌ی نیاکان و گذشتگان خود هنرهای رزمی ایرانی را انجام دهیم.

آدینه ۳/تیرماه/۱۳۹۰ – ۲۴/جون/۲۰۱۱

خواننده‌ی محترمی درباره‌ی شباهت واژه و غذای لازانیای ایتالیایی با خوراکی خراسانی به نام «لَخشَک» پرسیده بود. به نظر می‌رسد این دو بیشتر شباهت آوایی دارند و بی پژوهش تاریخی و در نداشتن سند نمی‌توان ادعای بیشتری کرد.

اما این پرسش باعث شد کمی درباره‌ی لخشک جست‌وجو کنم و به موضوع جالب‌تری برسم و با شاعر گمنامی آشنا شوم که در اینجا درباره‌اش می‌نویسم. این شاعر منوچهری همدانی نام دارد که قصیده‌ای در شرح ساختن خوراک لخشک دارد. لَخشَک را لَخشه و لاخشه نیز گفته‌اند. خوراک دیگری هم وجود دارد به نام «تُتماج» (tutmaj یا tutumaj) که گویا از تُتم ترکی به معنای سماق و «آج» پارسی ساخته شده که همان آش است و در کل به معنای «آش سماق». گویا لخشک و تتماج شبیه هم بوده‌اند. قصیده‌ی منوچهری همدانی به نام «قصیده‌ی تتماج» هم شناخته می‌شود.

منوچهری همدانی
امیرالشعراء شمس‌الدین احمد بن منوچهر «شصت کُله» مشهور به «منوچهری همدانی» (زاده حدود ۵۵٠ ق، مرگ ۶٢۶ ق) از شاعران سده‌ی ششم هجری است. نخستین بار استاد ملک‌الشعرای بهار در مجله‌ی ادبی «مهر» (سال ششم شماره‌ی پنجم – مهرماه سال ١٣١٧) به معرفی او پرداخت. پس از آن علامه محمد قزوینی در مقاله‌ی خود به نام «شعرای گمنام» در مجله‌ی «یادگار» (شماره‌ی دو – مهرماه ١٣٢٣) درباره‌ی او به تفصیل بحث کرده است. در سال‌های نزدیک هم دکتر پرویز اذکایی همدانی در دو کتاب خود به نام‌های «فرمانروایان گمنام» (تهران، ١٣۶٧، صص ٢١٣ و ٢١۴) و «تاریخ‌نگاران ایران» (تهران، ١٣٧٣، صص ٢٧۴ تا ٢٧٩) به او پرداخته است. دکتر اذکایی می‌نویسد منوچهری همدانی مترجم یا ویراستار (محرّر) «اسکندرنامه‌ی کالیستِنِسی» هم بوده است.

[ کالیستِنِس (Callisthenes) نام یکی از همعصران اسکندر مقدونی بود. بعدها تاریخ و زندگی‌نامه‌ای برای اسکندر نوشته شده که ادعا می‌کردند نوشته‌ی کالیستنس است. اما وی پیش از اسکندر مُرده بود و بنابراین نمی‌توانست زندگی‌نامه‌ی کامل اسکندر را بنویسد. این زندگینامه به زبان‌های مختلف از جمله سریانی و از روی آن به پارسی و عربی برگردانده شد و اسکندرنامه‌ی نظامی گنجوی نیز تا حدی بر پایه‌ی همین گونه روایت‌ها است. از این رو نویسنده‌ی این داستان را «دروژ-کالیستِنِس» (Pseudo-Callisthenes) می‌نامند. ]

قصیده‌ی تتماج/ تتماجیه
یکی از شعرهای مشهور منوچهری همدانی قصیده‌ای است به نام «قصیده‌ی تُتماج یا تتماجیه». استاد بهار در مقاله‌ی خود در مجله‌ی مهر در معرفی منوچهری همدانی که در بالا یاد کردیم درباره‌ی تتماج چنین می‌نویسد:

لاخشه یا تُتماج غذایی است که از خمیر آرد گندم پزند و آن چنان است که خمیر را ورقه کرده و حشو آن را از تره و سیر آکنده آن را لا بر لا کرده و به کارد مانند لوزینه بریده و با دوغ یا ماست و روغن می‌پزند و این خورش خاص ترکمانان و تورانیان بوده است و با آن[ـان به] مردم خراسان رسیده است.
آنچه امروزه در خراسان آن را «آش لَخشَک» نامند نیز خمیرهایی است که به طریق مذکور لا بر لا با سیر و پیاز بریده و آن را در آب ماست یا دوغ و کشک با تره و جبوبات و توابل می‌پزند.
گویند طغرل اول سلجوقی چنان ساده‌دل بود که چون در نیشابور بر تخت نشست لوزینه پیش او آوردند بخورد و تا آن روز ندیده بود. گفت: «خوب تُتماجی است ولی در آن سیر نکرده‌اند.»

تَوابِل: جمع تابل. مصالح خوراک مانند زیره و قُرنفُل و فلفل یا چیزهای خشکی که در دیگ کنند جهت خوش طعمی غذا، مانند گشنیز و زیره و نعناع و شِبِت و امثال آن.

این هم قصیده‌ی تتماجیه‌ی منوچهری همدانی شصت کُله در بحر هَزَج ششگانه (مسدس) اَخرَب مَقبوض یعنی بر وزن «مَفعولُ مَفاعلُن فُعولُن» (شبیه وزن لیلی و مجنون نظامی). بیت‌های در قلاب را دکتر ذبیح الله صفا در همان شماره‌ی مجله‌ی مهر از روی یک جُنگ خطی افزوده است. عنوان قصیده و دو بیت پایانی را علامه محمد قزوینی در مقاله‌ی خود از روی دستنویس «مونس الاحرار فی دقایق الاشعار» نوشته‌ی بَدر جاجرمی در کتابخانه‌ی ملی تهران افزوده است.

در مدح فخرالدین شاه منوچهری فرماید رحمة الله علیه و وصف اللاخشه

چون رایت صبح شد درفشان —————– شد خیل ستارگان پریشان
گم کرد فلک ستام صبحش —————– یک قُرصه‌ی زر بداد تاوان
خورشید به تیغ پرتو خویش —————– از چرخ فرو گسست خفتان
من خفته ز مستی شبانه —————– فارغ ز همه فلان و بهمان
آتشکده کرده تابخانه —————– بر سنت و مذهب زمستان
ناگه ز درم درآمد آن مه —————– مخمور چون سرو نو خرامان
بر دست نوشته آستین چست —————– در پای کشان ز کبر دامان
عاشق شده بر قدش صنوبر —————– فتنه شده بر رخش گلستان
بر چهره جمال لطف پیدا —————– در غمزه کمال سحر پنهان
چهره همه رغم ماه گردون —————– قامت همه رشک سرو بُستان
بنشست و ز هر دری سخن گفت —————– کرد از لب لعل گوهرافشان
فی‌الجمله صفت نکرد شاید —————– کآن لب چه لب است و آن چه دندان
من رفته ز گفت او فرا چاه —————– ز آن چاه که داشت در زنخدان
در خدمت او نشسته مدهوش —————– در صورت او بمانده حیران
گفتم که: «ز خوردنی چه سازم —————– اندر خور خورد چون تو مهمان؟
در پای تو سر کشم به تحفه؟ —————– در پای تو جان کنم به قربان؟»
گفتا که: «تکلفی نخواهم —————– هرچ آن به خمار در خورند آن

رو گاو سپهر زود در بند —————– وز سنبله جمله دانه بستان
باید که چو خُرد کرد خواهی —————– گردون بوَد آسیای گردان
هر چند در آسیای گردون —————– مه حمّال است و مهر طحّان
آن بِه که به اختیار باشد —————– برسخته زُحل به برج میزان
وز بهر سرشتنش بیاور —————– از چشمه‌ی کوثر آب حیوان
یک دشنه ز ذوالفقار حیدر —————– یک چوبه ز تیر پور دستان
تا همچو سپر کنی بدان تیر —————– بر پشت طبق بسی بگردان
پس هر سپری به دشنه می‌بُر —————– ماننده‌ی شکل‌های پیکان
یک سفره ز سُندس و ستبرق —————– در خواه به عاریت ز رضوان
از زنگ عبیر پاک بستُر —————– وز گرد بهشت نیک بفشان
ثور ار چه نر است، ماده گردد —————– تا شیر دهد ترا ز پستان
ز آن شیر بگیر دوغ و روغن —————– شاید نگرفت خوار و آسان
آب از سر چاه زمزم آور —————– آتش ز کلیسیای رُهبان
هیزم همه شاخه‌های طوبی —————– با عود و عبیر و مشک سوزان
آبش خوش و روغنش مُروّق —————– سیر اندک و ترلقش فراوان
[گر باده خورم بگو فلک را —————– تا جَدی و حمل کند به بریان]
[باید که چو کافران ببینند —————– آرند به معجزاتش ایمان]
سیرش همه چون عبیر خوشبوی —————– آبش همه با گلاب یکسان
روغن بگداز و دوغ در کن —————– تا ساختنش رسد به پایان
از هیکل ماهتاب کن سحن —————– وز قُرصه ی آفتاب نِه خوان
سیخش همه لعل و چمچه یاقوت —————– کفگیر شبه عقیق غزقان
آلت همه زین صفت به دست آر —————– بر کارگه از فسون و دستان
منشین و مرا به بینوایی —————– بر آتش انتظار منشان»

خود ساخته بودم از شبانه —————– برگش قَدَری به قدر امکان
چون گفت «بیار!» پیش بردم —————– پذرفت ز من به ملک دو جهان
می‌خورد به ناز و نیز می‌گفت: —————– هر کو نخورد بوَد پشیمان

هست این خورشی که کرده بودند —————– ترتیبش از ابتدا به توران
آسیمه در آرزوی او شد —————– رُستم پی رخش تا سمنگان
چون خورد، به زالِ زَر فرستاد —————– تحفه صفتش به زاولستان

گر زخم خورد به گاه خوردن —————– لایق بوَد ار چه نیستش آن
طعمی که به تیغ و تیر سازند —————– الا که به نیزه خورد نتوان
[در لذت او هزار صحبت —————– در صحبت او هزار برهان]
[باشند خورندگانش فارغ —————– از زحمت تره و نمکدان]
[کس منکر لذتش نیابی —————– از حد عراق تا خراسان]
طبع آن طلبد وگرچه باشد —————– بر خوان خورش از هزار الوان
[چون برگ گل اندر آب کافور —————– هم نان خورش آمده است و هم نان]
در عالَم اشتها خلیفه است —————– بر لشکر آرزو چو سلطان
کاچی‌ش وزیر و رشته نایب —————– یخنی حاجب، هریسه دربان

از هر خورش اختیار چونان —————– از جمله ملوک، شاه ایران
شه فخرالدین که نقش نامش —————– بر نامه‌ی دولت است عنوان

توضیح برخی واژه‌ها:
رایت: پرچم. درفشان: دُرّ افشان. درخشان
ستام: زین و لگام اسب
فتنه شده: شیفته شده، دیوانه شده
رغم: ناپسندی. کراهت
گاو سپهر: برج گاو (ثور) = اردیبهشت. سنبله: برج خوشه = شهریور
حمّال: حمل‌کننده. باربر. مهر: خورشید. طحّان: آسیاکننده
سُندُس: دیبا، ابریشم نازک. استبرق: ابریشم ستبر (استبرق عربی شده‌ی ستبر است)
مروّق: صاف شده. پالوده
ترلق: سبزی (ترکی: ترلغ، ترلوغ)
چمچه: کمچه. قاشق. غزقان: غزغان، غزغون، دیگ بزرگ
یخنی: گوشت پخته‌ی گرم یا سرد. هریسه: هلیم

پس از کمی جست‌وجو درباره‌ی تتماج، در برخی کتاب‌ها و متن‌هایی که پیدا کردم به نظر می‌رسد که دستور آن با لخشک متفاوت است. برای نمونه پاول بوئل (Paul D. Buell) در فصلی در کتاب «امپراتوری مغول و میراث آن» بر پایه‌ی کتاب‌های آشپزی چینی متعلق به دوران مغولی، که دستور تتماج یا تتم آش (Tutum-Ash) جزو غذاهای «مسلمانان» آورده شده، نوشته که در تتماج رشته (noodle) به کار می‌رود. حال آن که در فرهنگ‌های ایرانی نوشته شده که تتماج با رشته فرق دارد. شاید هم در ترجمه‌ی انگلیسی به اشتباه از رشته استفاده شده است.

زبان‌های اسلامی؟

منتشرشده: ژوئن 22, 2011 در تاريخ معاصر, زبان

چهارشنبه ۱/تیرماه/۱۳۹۰ – ۲۲/جون/۲۰۱۱

غربیان در دوره‌های تاریخی مختلف به دلیل‌های مختلف منطقه‌ی غرب آسیا را – که از نظر زبانی و دینی و قومی و … دارای گوناگونی و تنوع قابل توجهی است – به صورت توده‌ی یکسان و یک شکلی دیده و و معرفی کرده‌اند و امروزه هم با وجود «انفجار اطلاعات» تصور مردم عادیشان از این بخش از جهان – که از سده‌ی بیستم میلادی و به ویژه پس از جنگ جهانی دوم با عنوان «خاور میانه» نامیده می‌شود – چنان است که گویی همه‌شان در بیابان و ریگزار در چادر زندگی می‌کنند و با شتر جابجا می‌شوند و به زبان عربی سخن می‌گویند. همه‌ی زنان این منطقه در پشت بُرقع هستند و هر مردی دست کم چهار همسر دارد. اگر به آنها بگویی در تهران برف می‌بارد و در نزدیکی آن یکی از بهترین پیست‌های اسکی قرار دارد یا در تبریز و اردبیل و عجب شیر زمستان‌های سرد و سوزان و کشنده است و از بارش برف جاده‌ها بسته می‌شود، یا گمان می‌کنند که آنها را دست انداخته‌اید و با لبخند به شما نگاه می‌کنند یا با دهان و چشمان باز شما را نگاه می‌کنند.

این وضع گاه از روی ناآگاهی است و گاه برای راحتی خیال و گاه با مقصدهای خاص سیاسی. این ساده‌بینی و ناآگاهی و یکدست‌انگاری غربیان تا حدی سابقه در دوران تاریک اروپا دارد یعنی زمانی که همه‌ی مردم این بخش زمین را «ساروسن» می‌خواندند (Saracen به نظر برخی در اصل «شرقییّن» بوده است.) به همین دلیل است که وقتی کتاب‌های علمی را در دوران تاریک اروپا از عربی به لاتین ترجمه کردند همه‌ی ایرانیان و دیگران را «دانشمندان عرب» نامیدند و «فلسفه‌ی عرب» و «جغرافی عرب» و «پزشکی عرب» و «ریاضیات عرب» پدید آمد.

در دوران معاصر نیز که شناخت‌شان از منطقه‌ی غرب آسیا بیشتر شده است این بار به دلیل‌های سیاسی و گاه برای ایجاد تفرقه، دانشمندان ایرانی را یا همچنان «عرب» می‌خوانند یا به جای آن تنها به قید «مسلمان» بسنده می‌کنند با این باور یا غرض که در آن دوران هویت «ایرانی» وجود نداشته است. دانش این دانشمندان «مسلمان» نیز در نتیجه‌ی همین فرض یا باور، تنها «دانش اسلامی» می‌شود مانند «ریاضیات اسلامی» و «پزشکی اسلامی» و … حال آن که دانش طبیعی و علوم دقیق اساساً مستقل از دین است. معنای «ریاضیات اسلامی» چیست؟ آیا با این حساب، باید ریاضیات اروپاییان را هم «ریاضیات مسیحی» نامید؟ آیا اگر دانش ابن‌سینا و رازی «پزشکی اسلامی» است پزشکی ویلیام هاروی (William Harvey) و هنری گری (Henry Gray) انگلیسی و دیگر پزشکان اروپایی را هم باید «پزشکی مسیحی» خواند؟ در میان این ریاضیدانان یا پزشکان «اسلامی» گاه ایرانیان زرتشتی یا یهودی یا مسیحی نیز دیده می‌شوند. آیا باید دستاور آنها را از «پزشکی اسلامی» جدا کرد؟ منظورم آن است که این گونه نامگذاری‌ها غیرعلمی و گاه باغرض است.

جالب آن که در این معرکه، کشورک‌های عربی و پان‌عربان و متعصبان عرب نیز در این آتش می‌دمند و برای نمونه در فرانسه «مرکز مطالعات ریاضیات عرب» به راه انداخته‌اند! یا جورج صلیبا استاد دانشگاه لبنانی از دانشگاه کالیفرنیا در رشته‌ی «علوم اسلامی» (Islamic sciences) مدرک دکتری گرفته است. در زبان پارسی و در میان ما ایرانیان برداشت از «علوم اسلامی» یعنی فقه و کلام و حکمت اسلامی و حدیث و علم رجال و تفسیر قران و … حال آن که منظور او چیز دیگری است.

اما اصطلاحی که چندی است زیاد بدان برمی‌خوردم «زبان‌های اسلامی» (در انگلیسی: Islamic languages) است و منظورشان هم زبان‌های عربی و پارسی و ترکی است. باز من نمی‌دانم چه گونه از نظر علمی و زبان‌شناسی می‌توان «زبان اسلامی» را تعریف کرد. اگر منظور زبانی است که مسلمانان بدان سخن می‌گویند باید گفت که یهودیان و مسیحیان ایران هم به زبان پارسی سخن می‌گویند. پس آیا باید زبان پارسی را زبان مسیحی و زبان یهودی هم نامید؟ مسیحیان لبنانی و دیگر کشورهای عربی (مانند مصر) نیز به زبان عربی سخن می‌گویند. پس نه زبان پارسی زبان تنها مسلمانان است و نه زبان عربی. هم چنین امروزه مسلمانان فراوانی هستند که به دلیل زاده شدن یا بزرگ شدن در غرب به زبان‌های انگلیسی و فرانسه سخن می‌گویند. آیا زبان انگلیسی و فرانسه را هم باید جزو «زبان‌های اسلامی» به شمار آورد؟! باز باید پرسید آیا می‌توان بر همین قیاس و تعریف غربیان، «زبان‌های مسیحی» را هم به کار برد و گفت منظور از «زبان‌های مسیحی» یعنی زبان‌های انگلیسی و آلمانی و فرانسوی و ایتالیایی و اسپانیایی؟ آنگاه تکلیف یهودیانی که چندین سده در اروپا زندگی کرده‌اند و به زبان‌های محلی اروپا سخن می‌گویند چه می‌شود؟

اصل داستان بدین خاطر است که گویا در این میان، مردم خاور زمین «موضوع مطالعه» اند و از خود حق و اختیاری ندارند و این «مطالعه‌کننده»ی غربی است که آزادانه برای «راحتی کار خود» و «صرفه‌جویی در نوشتن و گفتن» تصمیم می‌گیرد که این مردم را – مانند حشره‌ها و گیاهانی که در آزمایشگاه روی آنها مطالعه می‌شود – دسته‌بندی کند و برچسب بزند و درباره‌شان چیز بنویسد.

سه‌شنبه ۳۱/خرداد/۱۳۹۰ – ۲۱/جون/۲۰۱۱

پس از ورود اسلام به ایران برخی باورها و نهادهای ایرانی نیز رنگ اسلامی گرفتند همان گونه که در اصطلاح فقه اسلامی برخی حکم‌های اسلامی «امضایی» هستند یعنی پیامبر اسلام برخی از رفتارها و قانون‌های عرب پیش از اسلام را که منافاتی با اسلام نداشت پذیرفت و این قانون‌ها و عرف هم چنان پس از اسلام برقرار بودند.

شاید یکی از معروف‌ترین باورها و مفهوم‌های ایرانی «پل صراط» باشد. اگرچه در قران از «صراط مستقیم» سخن رفته است اما در آن هیچ سخنی از چنین پلی نیست. این پل در باور ایرانیان زرتشتی و در زبان پهلوی «چینوَد پوهل» (cinwad puhl) یا «پل چینوَد» یا چینوَت خوانده می‌شده است و در متن‌های زرتشتی توصیف کاملی از آن آمده است.

اما نهاد دیگری که در اسلام است و از نهادهای ایرانی است نهاد اجتماعی «وقف» است. باز اگرچه این نام و اصطلاح عربی است اما در قرآن سخنی از آن نیست. تا مدت‌ها دانشوران و پژوهشگران گمان می‌کردند این نهاد و قانون‌های فقهی مربوط بدان از تمدن رومی/بیزانسی و باورهای مسیحی آمده است اما پس از دستیابی به کتاب حقوقی ایرانیان در زمان ساسانیان به نام «ماتیکان هزار داتستان» یا «هزار حکم حقوقی» و پژوهش در آن و نیز بر پایه‌ی یافته‌های باستان‌شناسی و بناهای دوران ساسانی روشن شد که نهاد وقف نهادی ایرانی است.

در همین زمینه کتابی منتشر شده است با مشخصات زیر:


نام کتاب: زایش بنیادی حقوقی: شکل‌گیری وقف در فقه حنفی سده‌ی سوم هجری
(The Birth of a Legal Institution: The Formation of the Waqf in Third-Century A.H. Hanafi Legal Discourse)
نویسنده: پیتر هنینگ (Peter C. Hennigan)
ناشر: انتشارات دانشگاهی بریل
تاریخ: دسامبر ۲۰۰۳ م. / دی ۱۳۸۲ خ.
صفحه: ۲۴۰

در صفحه‌ی ۵۹ این کتاب از پژوهش خانم آناهیت پریخانیان (Anahit Perikhanian) در این باره یاد شده که در فصل هژدهم جلد سوم کتاب «تاریخ ایران کمبریج» به ویراستاری استاد احسان یارشاطر در سال ۱۹۸۳ م./ ۱۳۶۲ خ. منتشر شده است. به نوشته‌ی پریخانیان، «هیچ شکی نیست که نهاد وقف در اسلام ریشه‌ای ایرانی دارد.» در دوران ساسانیان اصطلاح «پَد رووان» (pat ruwan یا pad ruwan به معنای «برای روان») یا «رووانگان» (ruwanagan به معنای کارهای مربوط به روان) به کار می‌رفته است و این اصطلاح بر روی چند پل و بنای دوران ساسانی خوانده شده است. هم چنین در کتاب «ماتیکان» شرایط و جزییات و شیوه‌های مجاز کاربرد بناها و چیزهای وقفی توضیح داده شده است. از جمله آن که مسئول این کار را «رووانگان دبیر» (ruwangan dabir) می‌گفتند.

آناهیت پریخانیان از کارشناسان برجسته در زمینه‌ی نهادهای اجتماعی ایران در زمان اشکانیان و ساسانیان و نیز در زبان‌شناسی تاریخی زبان پارسی و ارمنی است. او ترجمه‌ی انگلیسی کتاب «ماتیکان هزار داتستان» را در سال ۱۹۹۷ م. / ۱۳۷۶ خ. در کالیفرنیا منتشر کرده است.


نام کتاب: ماتیکان هزار داتستان (کتاب هزار حکم حقوقی)
The Book of Thousand Judgments
ویراستار: آناهیت پریخانیان
ناشر: مزدا، کالیفرنیا
سال: ۱۹۹۷ م. / ۱۳۷۶ خ
صفحه: ۴۳۲

یک‌شنبه ۲۹/خرداد/۱۳۹۰ – ۱۹/جون/۲۰۱۱

برخی نادانسته تاریخ و گنجینه‌ی زبان پارسی را تنها به شعر و ادبیات و عرفان محدود می‌کنند اما تاریخ زبان پارسی نشان می‌دهد که هر گاه حاکمان محلی از زبان پارسی پشتیبانی کرده‌اند سیلی از کتاب‌ها در زمینه‌های گوناگون به ویژه زمینه‌های علمی و دانشی بدین زبان تولید و نوشته شده است. برای نمونه ابوریحان بیرونی در کنار بیشتر کتاب‌های خود که به زبان مشترک علمی آن روز یعنی زبان عربی نوشته است کتاب‌ها و نوشته‌هایی هم به زبان پارسی نوشته است و در این زمینه گاه خود واژه‌سازی علمی هم کرده است. همین گونه است شیخ الرییس ابن‌سینا که دانشنامه‌ی علایی را به زبان پارسی نوشت و شاگردش جوزجانی نیز واژه‌های علمی فراوانی در زبان پارسی ساخته است. برای آگاهی بیشتر می‌توانید به مقاله‌ی استاد زنده‌یاد دکتر محمد معین در همین موضوع نگاه کنید. همین گونه است کتاب پزشکی «ذخیره‌ی خوارزمشاهی» که اسماعیل جرجانی (گرگانی) در سده‌ی ششم هجری نوشته است.

اما یکی از پزشکان ایرانی در سده‌ی چهارم هجری/دهم میلادی حکیم مَیسَری نام داشته است که افزون بر پزشکی طبع شعر هم داشته و یکی از کتاب‌های خود در دانش پزشکی را به صورت شعر و در قالب مثنوی سروده است.

دانشنامه‌ی میسری
وی کتاب خود را «دانشنامه» خوانده است. این کتاب شامل نزدیک پنج هزار بیت در بحر هزج ششگانه (مسدس) محذوف است یعنی مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل/فعولن. و این همان وزن مشهور و دلخواه ایرانیان است که دوبیتی‌های فراوانی در گویش‌های مختلف به ویژه فهلویات بدان سروده شده است. مثنوی «ویس و رامین» فخرالدین اسعد گرگانی و پس از وی «خسر و شیرین» نظامی گنجوی نیز به همین وزن است.

حکیم میسری درباره‌ی علت گزینش زبان پارسی برای این اثر چنین می‌نویسد:

چو بر پیوستنش من دل نهاذم ————- فراوان رای‌ها بر دل گشاذم
که چون گویمش من تا دیر مانَذ؟ ———— وُ هر کس دانش او را بدانذ؟
بگویم تازی؟ ار نه، پارسی نغز؟ ———— ز هر در من بگویم مایه و مغز
وُ پس گفتم زمین ما است ایران ———— که بیش از مردمانش پارسی‌دان
وُگر تازی کنم نیکو نباشذ ———– که هر کس را از او نیرو نباشذ
دری گویمش تا هر کس بدانذ ———— وُ هر کس بر زبانش بر برانذ

ار: یا
ذ: در پایان واژه‌ها امروزه به صورت د نوشته می‌شود.

از آنجا که وی پس از نیایش خداوند و ستایش پیامبر اسلام، خاندان او را هم ستوده نتیجه گرفته‌اند که شیعه بوده است. پس از آن هم بخشی در ستایش دانش دارد.

همان گونه که حکیم میسری در دانشنامه آورده است سرایش کتاب را در سال ۳۶۷ ق. آغاز کرده

من این گفتار را اندام داذم ———- وُ «دانشنامه» اول نام داذم
من این را گفتم اندر ماه شوّال ——— به شصت و سی صذ و هفت آمذه سال

دانشنامه سه سال بعد در سال ۳۷۰ ق. به پایان رسانده و در این زمان وی ۴۶ سال داشته است.

بینجامیذ دانش‌نامهء من ———– برآمذ زو مراد و کامهء من
به سال سی صذ و هفتاذ بوذیم ———– کز این نامه همه پردخته شوذیم
من از دو بیست و دو سه برگذشتم ———- وُ دیوان جوانی برنوشتم

بدین ترتیب زمان زادن او نزدیک ۳۲۴ ق. بوده است. هم چنین این کتاب از شاهنامه‌ی فردوسی نیز کهن‌تر است.

محتوای کتاب چنین است:
– ستایش خدا
– ستایش پیغمبر و آل او
– در دانش
– در تالیف کتاب
– در ستایش شاه
– در ترکیب مردم
– در پند و نصیحت

سپس به بیماری‌ها می‌پردازد و برای هر بیماری نخست شرحی از نشانه‌های بیماری و دلیل آن می‌دهد و پس از آن راه درمان را می‌نماید. در پایان هم بخش خاتمه‌ی کتاب است.

نمونه‌ای از شرح یک بیماری و درمان آن:

در خُنّاق

کسی کو را گلو بر هم ببندذ ——— چنان کآبی فرو رفتن نگنجذ
نه آواز از گلوی وی برآیذ ———- خَیو را خوذ فروبردن نیارذ
خُناق است، اندر این غفلت نبایذ ——— که غفلت کردنش علت فزایذ

گر از خون باشذ و یابی نشانش ———— دو چشمش سرخ باشذ یا رخانش
ز اوّل گو رگ قیفال بگشای ———– گلاب و سرکه آنگه بر سر اندای
ز آب توت او را غرغره ساز ———- وُ نوشاذر بذو در نیز بگذاز
گر از گشنیز تر آبی برون آر ——— بآبش غرغره فرمای بسیار
طبیعت نرم دارش بآب آلو ———— به مغز لکور و خرمای هندو
وگرنه شیشه‌ای بر گردنش نه ———- گلو از هم برانگیزذ شوذ به
پس آنگه لختکی کشکاب بایذ ———- به کشکابش گلو از هم برآیذ
وگرنه تخم حرمل در گلو دم ——— ز تخم ترب این دردش شوذ کم

گر از بلغم بوذ وی را نشان است ——— لعابش از دهن دایم روان است
علاجش غرغره بایذ به خردل ———— بآب انگوین هر روز ز اوّل
ز هر لونی کش این علت بیابی ———— ز نوشاذر نگر تو برنتابی

چه از خون و چه از صفرا چه بلغم ——— ز نوشاذر نگر در حلق وی دم

خیو: آب دهان
خرمای هندو: آنچه امروز تمر هندی می‌گویند. (تمر به عربی یعنی خرما)
انگوین: انگبین، عسل

کتاب دانشنامه به «ناصرالدین سپهسالار» پیشکش شده است.

فراوان با دلم اندیشه کردم ———– خرذمندی و دانش پیشه کردم
که بگزینم شهی دانا و بیذار ———– که هست این خوب دانش را خریذار
نَبُذ این جز سپهسالار ایران ————- کز او آباذ شذ ایران بیران
بذو مر شاهیان را عز و کام است ———- ببینی ناصر دولتش نام است

بیران: ویران

با توجه به دوران تاریخی ۳۶۷ و ۳۷۰ ق. دکتر جلال متینی معتقد است که این فرمانروا، ناصرالدین ابوالحسن محمد بن ابراهیم بن سیمجور است و حکیم میسری در دوران سامانیان و در دستگاه سیمجوریان به سر می‌برده است. اما برات زنجانی عقیده دارد چون ابوالحسن سیمجور به نوشته‌ی «حبیب السیَر» در سال 388 ق. لقب ناصرالدوله گرفته اما دانشنامه در ۳۷۰ به پایان رسیده پس به احتمال زیاد این فرمانروا امیر سبکتگین پدر سلطان محمود غزنوی است.

دست‌نویس و چاپ
تنها دست‌نویس شناخته شده‌ی این کتاب در کتابخانه‌ی ملی پاریس نگهداری می‌شود که دارای ۱۶۴ برگه به اندازه‌ی ۱۳ × ۱۸ سانتیمتر است و در تاریخ چهارشنبه سوم ماه ربیع الاخر سال ۸۵۲ ق. به خط نستعلیق به دست محمود تبریزی شاهنامه‌خوان نوشته شده است.

نخستین بار بلوشه (Blochet) خاورشناس فرانسوی آن را پیدا کرد و میکروفیلمی از این کتاب برای کتابخانه‌ی مرکزی دانشگاه تهران فراهم شد. دکتر جلال متینی در سومین کنگره‌ی تحقیقات ایرانی در سال ۱۳۵۲ خ. مقاله‌ای با عنوان «درباره‌ی دانشنامه‌ی میسری» عرضه کرد که بسیار خواندنی و علمی است. دکتر متینی در این مقاله به ایرادهای دیگران پاسخ داده و بحث مفصلی درباره‌ی زندگی حکیم میسری و دانشنامه کرده است.

در سال ۱۹۵۸ م./ ۱۳۲۷ خ. ژیلبر لازار (Gilbert Lazard) مقاله‌ای درباره‌ی آن نوشت. لازار در سال ۱۹۶۴ م./۱۳۴۳ خ. در کتاب «اشعار پراکنده‌ی قدیمترین شعرای فارسی زبان» در کنار شعرهای پراکنده‌ی دقیقی و ابوشکور بلخی و شهید بلخی و دیگران نمونه‌هایی از کتاب دانشنامه‌ی میسری را نیز به همراه ترجمه‌ی فرانسوی آن منتشر کرد.

دکتر برات زنجانی از روی همین میکروفیلم ویراستی از این کتاب را در سال ۱۳۶۶ خ. منتشر کرد.

در پایان همان گونه که خود حکیم میسری خواسته است برای روانش درودی می‌فرستم:

مگر این نامهء من دیر مانذ ——— پس از من تا کسی این را بخوانذ
مرا یاذ آورذ ز ایزذ بخواهذ ——— ز درد و محنت و رنجم بکاهذ
هر آن کز نامهء من شاذ گردذ ——– نباید کاین بر او چون باذ گردذ
بر او واجب که ما را یاذ دارذ ——— روان ما زمانی شاذ دارذ
نیاز آرذ بگویذ از دل پاک ———– که: یا رب! میسری بذ بوذ و ناپاک
الهی رحم تو بیش از گناهش ———- من او را آمذم پیشت به خواهش
بیامرزی گناهش را به رحمت ———– بر او بر گستران جاویذ نعمت
پذر با ماذر و با دوذمانش ——— بیامرز و همه اهل زمانش
و نیز آن را که این نامه بخوانذ ——- دعایی زی نویسنده رسانذ

برای بحثی درباره‌ی ویژگی‌های زبانی و ادبی این کتاب به این صفحه هم نگاه کنید.