بایگانیِ آوریل, 2009

دوشنبه ۷/اردیبهشت/۱۳۸۸ – ۲۷/اپریل/۲۰۰۹

چند وقتی است که فرهنگستان زبان پارسی برای واژه‌ی انگلیسی تکنولوژی معادلی پیش نهاده است که باعث سردرگمی برخی شده است. از این رو ابتدا خود واژه را برمی‌رسم.

واژه‌ی تکنولوژی از دو بخش ساخته شده است: تکنو (-techno) که خود از تخنه (tekhnē) در یونانی گرفته شده به معنای مهارت و چربدستی (skill). بخش دوم لوژی (logy-) از لوگوس (logos) یونانی به معنای واژه یا گفتن و در معنای خاص به معنای شناخت است. شاید بتوان گفت که «شناخت» عبارت است از توانایی بازگفتن چیزها از همدیگر. مولانا در مثنوی می‌گوید:

دیده‌ای خواهم که باشد شه‌شناس ———— تا شناسد شاه را در هر لباس

از لوگوس واژه‌ی دیگری ساخته شده و آن هم logic است که در زبان عربی برای آن «منطق» (اسم مصدر از «نطق» به معنای آواز دادن، سخن گفتن، باز گفتن) ساخته شده است. به نظر برخی خود واژه‌ی «لغت» در عربی نیز از همین واژه‌ی لوگوس گرفته شده است.

بد نیست یادآور شوم که در زبان پارسی نیز این پسوند «گفتن» دیده شده است. برای نمونه در مثنوی مولانا واژه‌ی «اخترگوی» را به کار برده که در انگلیسی نیز astrologer گفته می‌شود. (اخترگویی با اخترشناسی یا astronomy تفاوت دارد.)

اسپ، که‌ش گفتی سقط گردد، کجاست؟ —- کور اخترگوی و محرومی ز راست

به نوشته‌ی فرهنگ ریشه‌شناسی برخط، واژه‌ی «تکنولوژی» از سال ۱۶۱۵ م. / ۹۹۵ خ. به کار رفته و در ابتدا به معنای «دستور زبان» (grammar) بوده است اما از سال ۱۸۵۹ م. / ۱۲۳۸ خ. به معنای دانش فن و صنعت به کار رفته است.

البته ژاک بارزون، استاد بازنشسته‌ی تاریخ در دانشگاه کلمبیا، در سراسر کتاب ۸۰۰-صفحه‌ای خود به نام «از سپیده تا انحطاط: ۵۰۰ سال زندگی فرهنگی غرب» از واژه‌ی تکنه (techne) استفاده کرده و در پانویس گفته «به نظر من واژه‌ی تکنه، بر خلاف تکنولوژی، کوتاه و دقیق و رسا است». شاید این نظر هم مانند نظر برخی درباره‌ی واژه‌ی متدولوژی (شیوه‌شناسی) باشد. برای نمونه، ایان گراهام (Ian Graham) از نویسندگان برجسته در زمینه‌ی مهندسی نرم‌افزار برآخت‌گرا (یا شیءگرا: object-oriented) در کتاب خود به نام «شیوه‌های برآخت‌گرا» (Object-Oriented Methods) با کاربرد methodology به جای method مخالفت می‌کند و می‌گوید اولی به معنای دانش و شناخت شیوه‌ها اما دومی خود شیوه است.

دکتر میرشمس‌الدین ادیب سلطانی در «راهنمای آماده ساختن کتاب» (ویراست دوم ۱۳۷۴) و نیز دکتر محمد حیدری ملایری در «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک» برای «تکنولوژی» برابر «تَشنیک‌شناسی» را پیش نهاده‌اند که «تشنیک» در آن از ریشه‌ی اوستایی -tash به معنای ساختن و مهارت است.

اما فرهنگستان به تازگی برابر «فناوری» را ساخته است. نکته در نحوه‌ی نوشتن این واژه است. برخی آن را فن‌آوری می‌نویسند به گمان آن که فن را می‌آورند! برخی هم، به ویژه در وزارت علوم، بر گذاشتن تشدید بر «ن» حساسیت دارند و می‌گویند باید فنّاوری یا فنّ‌آوری نوشته شود. اما به نظر من درست همان «فناوری» است بدون تشدید و بدون آ. اگرچه فرهنگستان توضیحی درباره‌ی ساخت واژه‌های خود نمی‌دهد اما به نظر من (و امیدوارم که فرهنگستان هم این طور فکر کرده باشد!) این واژه تشکیل شده از «فن» و «-وری» و میانوند «ا» برای آسانی در خواندن مانند دلاوری و جنگاوری.

خود «فن» به نظر من واژه‌ای است که از پارسی به عربی رفته است و شکل اصلی آن «فَند» یا «پند» یا «بند» است. فند هنوز هم در زبان غیررسمی و در میان مردم جاری است. گاه حتا آن را به صورت «فِنت» هم شنیده‌ام. برای مثال: «این چه فنتی کار می‌کنه؟» یعنی به چه روشی کار می‌کند. سعدی در باب یکم گلستان حکایتی دارد که می‌گوید:

یکی در صنعت کشتی گرفتن سر آمده بود سیصد و شصت پند (در برخی نسخه‌ها: بند یا فن) فاخر بدانستی … سیصد و پنجاه و نه پندش در آموخت مگر یک پند … استاد دانست که جوان به قوت از او برتر است بدان پند غریب که از او نهان داشته بود با او درآویخت.

پند در پارسی میانه به معنای اندرز و راه است و در پارسی کهن به شکل -paθi آمده است که با path در انگلیسی همریشه و هم‌معنا است. (برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به درآیه‌ی ecliptic در فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک دکتر محمد حیدری ملایری)

پسوند «-ور» هم به معنای دارنده است مانند «تاجور» یا «خردور». «-ور» خود از «-بره» (bara-) گرفته شده به معنای برنده (حمل کننده) یا دارنده‌ی چیزی. سعدی می‌گوید:

من آنگه سر تاجور داشتم ———– که سر بر کنار پدر داشتم

درست است که فن در زبان عربی و پارسی با تشدید خوانده می‌شود (فنّ) اما علت آن که نیازی به تشدید در فناوری نیست یکی این که گفتن و نوشتن فناوری ساده‌تر از فنّاوری است. دیگر این که در ساخت واژه‌های مرکب پارسی نیازی به رعایت دستور زبان عربی نیست.
(نظامی در چندین جا برای رعایت وزن، فنّ را بدون تشدید به کار برده است مانند: در شعر مپیچ و در فن او – چون اکذب اوست احسن او. می‌دانم که این دلیل کافی نیست اما منظورم این است که لازم نیست در پارسی قاعده‌های عربی را رعایت کنیم.)

پی‌نوشت
پس از نگاه به بخش واژه‌های تصویب شده‌ی فرهنگستان زبان پارسی (http://www.persianacademy.ir/fa/words.aspx) دیدم که گویا خود فرهنگستان هم هنوز تصمیمش را نگرفته است! در برخی واژه‌های با تشدید و در برخی بدون تشدید نوشته شده اما در همه حال فناوری سرهم و به صورت یک واژه‌ی ساده نوشته شده است.

food technology: فناوری غذا
geotechnology: زمین‌فناوری
geotechnology: زمین‌فنّاوری
Information Technology: فناوری اطلاعات
information technology: فنّاوری اطلاعات

Advertisements


دوشنبه ۳۰/فروردین/۱۳۸۸ – ۲۰/اپریل/۲۰۰۹

شهر شوش از کهن‌ترین و باستانی‌ترین شهرهای ایران است. شوش در دوران ایلامیان از شهرهای مهم بود و پس از پاگیری هخامنشیان نیز شوش در کنار پارسه (تخت جمشید یا پرسپولیس)، همگتانه (اکباتان یا همدان) و بابل یکی از چند پایتخت مهم هخامنشیان شد. کاخ آپادانه یا آپادانا، کاخ معروف داریوش بزرگ، در این شهر ساخته شده بود و یونانیان در کتاب‌های خود وصف شکوه این شهر را آورده بودند.

در دوران‌های بعدی نیز شوش همواره از شهرهای مهم ایران بود. تا این که در سال ۱۸۸۰ میلادی/۱۲۵۹ خورشیدی یعنی زمان پادشاهی ناصرالدین شاه قاجار مردی فرانسوی به نام مارسل-آگوست دیولافوا (Marcel-Auguste Dieulafoy) و همسرش ژان (Jane) به ایران آمدند. این دو که وصف شکوه شوش و ثروت افسانه‌ای آن را خوانده بودند به کمک پزشک فرانسوی ناصرالدین شاه یعنی دکتر تولوزان (Tholozan) توانستند موافقت شاه را برای کاوش در شوش کسب کنند به شرط آن که به مقبره‌ی دانیال نبی آسیبی نرسانند و هرچه فلز گرانبها یافت شد از آن ِ دولت ایران باشد اما چیزهای دیگر نصف نصف بین دو دولت تقسیم شود. این زوج ابتدا به بررسی و شناخت منطقه پرداختند و کتابی به نام «هنر باستانی ایران» (L’Art antique de la Perse) را در پاریس منتشر کردند. انتشار این کتاب سبب شد بتوانند هزینه‌ی لازم برای کاوش بیشتر را از موزه‌های فرانسه به دست آورند. سپس ۴ سال بعد در سال ۱۸۸۴ دوباره به تهران بازگشتند و شروع به حفاری و جستجو کردند.


مارسل و ژان دیولافوا (Marcel-August & Jane Dieulafoy)

این گروه فرانسوی توانستند اشیا و کالاهای فراوان و بی‌بهایی را از جایگاه شوش استخراج و کشف کنند و هر چه را توانستند با خود بردند. ژان دیولافوا در کتاب خاطرات خود نقل می‌کند که

دیروز گاو سنگی بزرگی را که در روزهای اخیر پیدا شده است با تاسف تماشا می‌کردم. نزدیک دوازده هزار کیلو وزن دارد! تکان دادن چنین توده‌ی عظیمی ناممکن است. بالاخره نتوانستم به خشم خود مسلط شوم، پتکی به دست گرفتم و به جان حیوان سنگی افتادم. ضربه‌های وحشیانه به او زدم. سرستون در نتیجه‌ی ضربه‌های پتک مانند میوه‌ی رسیده از هم شکافت. یک تکه سنگ بزرگ از آن پرید و از جلوی ما رد شد، اگر با چالاکی خودمان را کنار نمی‌کشیدیم پایمان را خرد می‌کرد.

جالب آن که اینان در خاطرات خود از ناامنی و وجود دزد در منطقه‌ی شوش گله کرده‌اند! انگار که خودشان در حال پاسداری از میراث ایران بوده‌اند!


نمونه‌ای از سرستون‌های شوش که خرد شده است

پس از این که میزان زیادی آثار باستانی به چنگ مارسل و ژان دیولافوا افتاد آنان به عهد و قرارداد خود نیز پایبند نبودند. آنان توانستند مظفرالملک، فرماندار خوزستان و نیز پسر بزرگ ناصرالدین شاه، ظل‌السلطان را که بر بیشتر ایران فرمان می‌راند با رشوه و تطمیع راضی کنند که از سهم ایران بگذرند. آنان فرماندار خوزستان را بر سر ۲۵۰ صندوق بزرگ بسته‌بندی شده بردند و گفتند بیا خودت بشمار و تقسیم کن و هزینه‌ی جعبه‌ها و بسته‌بندی ما را بده! فرماندار نیز پس از ناهار مفصلی منصرف شد و گفت:

من هم با شما موافقم. قطعاً اگر این پاره‌سنگ‌ها و آجرها را برای اعلیحضرت بفرستم به شدت ناراحت می‌شوند. بنابراین شما قول بدهید به محض رسیدن به فرانسه تلاش کنید تا مدال‌های دولتی باقی‌مانده‌ی اعلیحضرت در فرانسه را هر چه زودتر برای ايشان بفرستند.

دستاوردها (و غارت‌های) زوج دیولافوا از شوش آن قدر ارزشمند بود و برای فرانسه پربها بود که به خاطر آن به این زوج نشان افتخار (لژیون دونور / Légion d’honneur) داده شد!


یکی از موزاییک‌های کاخ شوش که زوج دیولافوا به فرانسه بردند و اینک در موزه‌ی لوور پاریس نگهداری می‌شود.

در سال ۱۸۸۵ بخشی از این اموال غارتی در راه فرانسه به خاک عثمانی رسید. دولت عثمانی ۵ هزار فرانک حق گمرک طلب کرد و تقی‌الدین، حاکم بغداد، گفت باید ۵۵ صندوق از این محموله به موزه‌ی استانبول داده شود. پس از این زوج خوشبخت نوبت به فرانسوی دیگری رسید به نام ژاک دو مورگان که برای غارت به شوش بیاید.


ژاک دو مورگان (Jacques de Morgan)

ژاک دو مورگان در شوش و در نزدیکی بناهای باستانی آن قلعه‌ای ساخت اما در ساخت این قلعه از آثار باستانی موجود استفاده کرد. یعنی با این که به ارزش این گونه کالاها کاملا آگاه بود به عمد سنگ‌نبشته‌ها و ستون‌ها و آثار باستانی را در ساخت این قلعه به کار گرفت!


قلعه (شاتو) ساخت دومورگان در شوش


نمونه‌ای از کاربرد سنگ‌نبشته‌های باستانی در ساخت قلعه‌ی دومورگان

فرانسویان در زمان ناصرالدین شاه توانستند امتیاز خفت‌بار دیگری نیز بگیرند. یعنی امتیاز انحصاری کاوش‌های باستان‌شناسی در سراسر ایران! خوشبختانه پس از انقلاب مشروطه مجلس ایران این انحصار را باطل کرد.

متاسفانه هنوز هستند بسیاری از ایرانیان که می‌گویند «بهتر است این میراث ما در دست دیگران باشد وگرنه خودمان که لیاقت نگهداری از آن را نداریم!»

جای آن است که خون موج زند در دل لعل …


طرحی از کاخ آپادانا در شوش (برگرفته از وبلاگ جاودانان)

خاستگاه:
۱- فیلم کوتاهی در پایگاه جدید آنلاین.

۲- هم چنین نگاه کنید به مطلب مفصلی در همین باره در پایگاه جاودانان (آذرماه سال ۱۳۸۵) در شش بخش به ویژه بخش یکم و بخش دوم.
و

۳- مطلبی در روزنامه‌ی ایران با عنوان «گنجینه‌های تاریخی ایران چگونه به فرانسه رفت» (دی ماه ۱۳۸۱)

یک‌شنبه ۲۳/فروردین/۱۳۸۸ – ۱۲/اپریل/۲۰۰۹

پس از مطلب «دلشوره‌های واژه‌سازی» – که به پرسش سیدعباس سیدمحمدی و پاسخ داریوش آشوری درباره‌ی واژه‌ی «نپاهشگاه» و به طور کلی بحث واژه‌سازی می‌پرداخت – دکتر محمد حیدری ملایری یادداشتی برایم فرستاد که در پاسخ یا توضیح آن مطلب منتشر شود.

این هم نوشته‌ی دکتر محمد حیدری ملایری، اخترشناس و اخترفیزیکدان برجسته‌ی ایرانی در نپاهشگاه پاریس و داتار [=مؤلف] «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک»:

با خشت و کاهگل نمی‌توان آسمانخراش ساخت
محمد حیدری ملایری
نپاهشگاه پاریس

هدف از این یادداشت توضیح کوتاهی است درباره‌ی چرایی و چگونگی ساخت واژه‌های نپاهیدن و نپاهشگاه که «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک» پیش نهاده است. گرچه توضیح‌های لازم در آن فرهنگ زیر درآیه‌ی observe آمده‌اند [ن.ک. این صفحه]، چنین می‌نماید که برخی منتقدان رغبتی به خواندن آن توضیح‌ها ندارند. البته انتقاد لازم است و بحث سودمند. ولی انتقاد وقتی سازنده خواهد بود که انتقادگر به همه‌ی داده‌ها توجه کرده باشد. از سوی دیگر هستند کسانی که آن توضیح‌ها را دریافته‌اند و آن واژه‌های پیشنهادی را به کار می‌برند.

مسئله این است که ما در فارسی واژه‌‌ی فراگیری برای مفهوم observation نداریم. نخست این مفهوم را بازنماییم تا روشن باشد درباره‌ی چه بحث می‌کنیم. این مفهوم را می‌توان چنین تعریف کرد: «پاییدن، زیر نظر گرفتن، و توجه مرتب به منظوری خاص، بیشتر دانشی، بویژه از راه اندازه‌گیری». observation بنیادی‌ترین مفهوم دانش‌های آروینی (تجربی) است. پایه‌ی دیگر این دانش‌ها theory (نگره) است که در این مختصر به آن نمی‌پردازیم.

حال که مفهوم را شناختیم پیش از هر چیز ببینیم واژه‌ی observe از کجا آمده است. واژه‌ی observe در حوالی سال ۱۳۸۶ م. از فرانسه به انگلیسی میانه راه یافته است. فرانسه خود آن را از لاتین observare گرفته است به معنای «نگاه کردن، نگاهداشتن، پاس دادن، مراقبت کردن»، از پیشوند -ob «بر، به» و servare «پاس داشتن، نگاهداری کردن». این واژه‌ی لاتین همریشه است با اوستایی -har «نگاهداشتن، پاس داشتن، توجه کردن»، haraiti «نگاه می‌دارد»، -harətar «نگاهدارنده، پاسدار»، -harəθra «نگاهداری، پاس، مراقبت». این واژه‌ی اوستایی ریشه‌ی واژه‌ی فارسی «زنهار» است به معنای «پناه، امان». همچنین همریشه است با یونانی heros «نگاهدارنده، پهلوان، قهرمان». ریشه‌ی پوروا-هند-و-اروپایی -ser* «نگاهداری کردن».

چنانکه گفتیم، در فارسی واژه‌ی عامّی برای این مفهوم نداریم. در اخترشناسی آن را «رصد» می‌گویند، ولی بیرون از اخترشناسی برای آن واژه‌های دیگری به کار می‌برند: «مشاهده، مشاهده‌گری، ملاحظه، نگرش، و دیگرها». این وضع زاینده‌ی دست کم سه مسئله است:

۱) این برابرهای دوم هر چه باشند مفهوم observation در فارسی دستخوش بُریدگی (dichotomy) است. واژه‌های نماینده‌ی این بریدگی (از یک سو «رصد» و از سوی دیگر «مشاهده، ملاحظه، نگرش») هیچ ربط واژگانی با هم ندارند. این نکته نشان می‌دهد که نحوه‌ی رویکرد فارسی‌زبانان به مفهومهای دانشی، روش‌شناسی دانشی، و شناخت‌شناسی پیچیده و مسئله‌دار است.

به سخنی دیگر، فارسی‌زبانان خودکارانه درنمی‌یابند که پایه‌ی آنچه اخترشناس می‌کند با آنچه زیست‌شناس، جانورشناس، یا مردم‌شناس می‌کند در اصل یکی است. این چنین بریدگی مانعی است در راه ساختن اندیشه‌ی روشمندانه و دانشی. و ای کاش این تنها مورد ِ سنگ بر سر راه خود انداختن و لقمه را دور سر گرداندن در زبانی می‌بود که به دقت نیازمند است.

۲) واژه‌ی «مشاهده» به معنای observation در فارسی سابقه‌ی چندانی ندارد و از اصالتی برخوردار نیست. برابری است که برخی مترجمان بی آنکه به امکانهای زبان فارسی توجه کرده باشند با سهل‌انگاری به کار برده‌اند. این واژه در مقایسه با واژه‌هایی چون خوردن، پریدن، خواندن، دویدن، دیدن معنای دقیقی ندارد.

به فرهنگ‌ها روی آوریم: «ادراک با چشم و بینش و نگاه و نظر. معاینه کردن. نظارت. دیدار. یکدیگر را رویاروی دیدن.» مشاهده همچنین اصطلاحی است عرفانی: «نزد عرفا عبارت از حضور است». وجود این همه معنا برای «مشاهده» نشان می‌دهد که واژه‌ی دقیقی نیست. مشاهده در اصل واژه‌ای است دوطرفه، مانند مجادله (با هم جدل کردن)، مقابله (با هم روبرو شدن)، معامله، مذاکره (با هم گفتگو کردن)، مکاتبه (براى هم نوشتن)، مشاهده: یکدیگر را دیدن. اما در observation تنها یک سو، یعنی انسان، است که نگاه می‌کند و خبری از «نگاه به همدیگر» نیست.

افزون بر این کاستی‌ها، «مشاهده» واژه‌ای است چهارهجایی که فعل بسیط ندارد. بدین معنا که «مشاهده کردن» از پویایی، نرمش، و توانایی لازم برای ساختن جداشده‌ها برخوردار نیست. در زبان دانشی وجود همکردها دشواری مهمی است. برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به مقاله‌ى «بحثی درباره‌ی صرف فعل در زبان علمی فارسی» (از همین نگارنده به سال ۱۳۵۲ خ).

چنین مفهوم بنیادینی در دانش به برابر ِ فارسی ِ استوار، سنجیده، و دقیقی نیاز دارد. برای پدید آوردن راژمان (سیستم) ِ زبانی توانایی که پاسخگوی نیازهای دانشی و فنی باشد باید از چنین سهل‌انگاری‌ها و بی‌دقتی‌ها دوری گزید. گزاره‌ی شماره‌ی ۲ در پیشگفتار «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک» لازم می‌داند که مفهومهای بنیادی ِ دانشی برابر ِ فارسی ِ مناسب داشته باشند. و این وظیفه‌ی علاقه‌مندان به نگاهداشت و توانایی فارسی است که چنین برابری را بیافرینند، با یاری گرفتن از همه‌ی امکانها از جمله دستاوردهای زبانشناسی، بویژه زبانشناسی تاریخی و مقایسه‌ای.

۳) برابر ِ دیگر ِ observation واژه‌ی «رصد» است (در عربی به معنای «مواظبت، نگهبانی، مراقبت») که تنها در اخترشناسی به کار می‌رود. این واژه در پزشکی، روانشناسی، هواشناسی، جامعه‌شناسی، و دهها رشته‌ی دیگر که با observation سروکار دارند به کار نمی‌رود. مثلا گفته نمی‌شود «رصد گروههای اجتماعی»، «رصد بیمار»، «رصد رفتار جانوران». همچنین «رصدخانه» تنها در اخترشناسی کاربرد دارد و در فارسی با برابرهایی چون «رصدخانه‌ی بیماران»، «رصدخانه‌ی دانشهای انسانی و اجتماعی» و «رصدخانه‌ی حقوق بشر» روبرو نمی‌شویم مگر در کار کسانی که برای ترجمه تنها از نرم‌افزار استفاده می‌کنند.

بر پایه‌ی این تجزیه و تحلیل و به پیروی از روش‌شناسی ِ دانشی و نیاز به روشن‌اندیشی و دقت، منطقی می‌نماید که برای مفهوم بنیادین observation واژه‌ی یگانه‌ای در فارسی داشته باشیم. فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک وظیفه‌ی خود دانسته است که به این نیاز پاسخ گوید. برابر فراگیری که می‌توانست برای مفهوم observation به کار رود واژه‌ی «پاییدن» است که ابوریحان بیرونی گاه به جای «رصد» به کار برده است: «و بپای تا به دایره اندر آید» (التفهیم، ص ۶۴)، «و بپای ارتفاع آفتاب را» (التفهیم، ص ۳۱۳). شادروان جلال‌الدین همایی در واژه‌نامه‌ی «التفهیم» می‌گوید: «پاسیدن و پاییدن: رصد کردن و مراقبت کردن در احوال ستارگان».

در اینجا برای روشنی باید به کالبدشکافی این واژه بپردازیم. پاییدن از فارسی میانه -pātan/pāy می‌آید به معنای «نگاهداری کردن، مراقبت کردن»، سغدی p’y «پاییدن، مراقبت کردن»، فارسی باستان -pā «مراقبت کردن»، -patā «نگاهداشته، مراقبت شده»؛ اوستایی -pā «نگاهداری کردن»، pati «نگاه می‌دارد»؛ -(nipā(y «پاسیدن، مراقبت کردن»، -nipātar «نگاهدارنده، مراقبت‌کننده»؛ -nipāθri «زن مراقبت‌کننده»؛ بسنجید با سنسکریت -pā «نگاهداری کردن، مراقبت کردن»، tanū.pā «تن‌پا، محافظ بدن»، -paś.pā «چوپان»؛ یونانی poma «سرپوش، در، کلاهک»، poimen «چوپان»؛ لاتین pascere «چراندن»، pastor «چوپان»؛ ریشه‌ی پوروا-هند-و-اروپایی -pā* «نگاهداری کردن، خوراندن». پاییدن در فارسی به چند دیسه‌ی دیگر به کار می‌رود: پاهیدن (گویش‌های لاری و گراشی)، پاسیدن، پاستن (گیلکی). تبدیل فونم‌های h و i و s به هم در زبانهای هند-و-اروپایی فراوان است (هیدروژن/ئیدروژن، سند/هند).

اما به کار بردن پاییدن برای observe خالی از اشکال نیست، زیرا این واژه در فارسی معنای دیگری دارد که «ادامه داشتن، پایدار ماندن» است و در آن معنا بسیار به کار می‌رود: «… اما نور تنها یک لحظه پایید» (سیمین دانشور، «جزیره‌ی سرگردانی»، ص ۵). همچنین پاییدن به این معنا در زبان دانشی ِ فارسی کاربرد بسیار دارد: پایا، دماپای، پایداری، پایندگی. وجود این معنای دوم، به احتمال، به سبب بر هم افتادن -pātan/pāy بر -pattutan/pattāy «استمرار داشتن» در فارسی میانه است.

به این دلیل‌ها، برای توانا کردن زبان علمی فارسی، «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک» نپاهیدن (nepāhidan) را برابر (observe (v پیش نهاده است. این واژه از دو بخش ساخته شده است: پاهیدن که همان پاییدن است، چنانکه در بالا آمد و پیشوند -ne. این پیشوند به معنای «پایین، به سوی پایین» در فارسی در واژه‌های «نگاه، نگر، نشستن، نهفتن، نفرین» وجود دارد. ریشه‌ی آن به اوستایی/فارسی باستان -ni «پایین، در» برمی‌گردد، و همریشه است با سنسکریت -ni «پایین»، یونانی neiothen «از پایین»؛ همچنین انگلیسی nether (برای نمونه در نام انگلیسی کشور هلند: Netherlands نام آن در فرانسه: Pays-Bas)، آلمانی nieder؛ ریشه‌ی پوروا-هند-و-اروپایی *ni- «پایین، زیر».

با پذیرفتن نپاهیدن برای observe منطقی است که همه‌ی جداشده‌های این مفهوم را با آن بیان کنیم: نپاهش، نپاهیده، نپاهشگر، نپاهیدنی، و نپاهشگاه برای رصدخانه.

البته ممکن است کسانی این رویکرد را بیهوده بدانند و بپندارند به چنین کوشش‌هایی نیاز نیست. برای نمونه استاد ارجمند داریوش آشوری در پاسخ به پرسنده‌ای گفته‌اند: «باید بگویم که من هم مانند شما ضرورتی برای ساختن واژه‌ی جانشین برای رصدخانه و واژه‌هایی از این دست نمی‌بینم، آن هم با مایه‌های دوردست زبان‌های کهن ایرانی که جز گروهی کوچک از زباندانان و زبان‌شناسان با آنها آشنا نیستند.»

این سخن ایشان بدین معناست که بحث‌های بالا زائدند، یعنی نیازی به این گونه تجزیه و تحلیل روش‌شناسانه و زبانشناسانه نیست، زیرا واژه‌های مشاهده و رصد و رصدخانه نیازهایمان را برآورده می‌کنند. با توضیح‌هایی که در بالا آمدند داوری در این باره بر عهده‌ی خواننده است. در ضمن بد نیست اشاره شود که واژه‌های نپاهیدن و نپاهشگاه را کسی پیشنهاد نکرده که با اخترشناسی و دانش دقیق بیگانه است، بلکه از سوی فیزیکدان، اخترفیزیکدان و اخترشناسی است که می‌کوشد در حیطه‌ی تخصصی‌اش دشواریهای پایه‌ای فارسی را در پدید آوردن راژمان زبان علمی بشناسد و از میان بردارد. واژه‌ی نپاهیدن دستاورد چند دهه پژوهش در زبان فارسی، گویش‌های آن، پیشینیانش، ارج‌گذاری به میراث‌های کهن آن، و اعتقاد به توانایی ذاتی ِ پیوستار فارسی است که بسیاری از آنها ناآگاهند.

بگذریم. با واژه‌های بی‌بندوبار نمی‌توان زبان دانشی داشت، و این گونه تجزیه و تحلیل که برای «نپاهیدن» آمد، بی‌شک لازم و سودمند است. این کار نقطه‌های ضعف اصطلاح‌های فارسی را آشکار می‌کند و سبب بهتر شناختن و فهمیدن مفهوم‌ها می‌شود. در فراروند این سبُک سنگین کردنها مفهوم زبان اروپایی (در اینجا observation) کالبدشکافی می‌شود. همچنین توضیح ِ روش ِ یافتن ِ برابر فارسی آگاهی‌های فراوان درباره‌ی جنبه‌های گوناگون زبان فارسی به خواننده می‌دهد و توانایی‌های ناشناخته‌ی زبان فارسی را از تاریکی به روشنایی می‌کشاند.

اعتقاد به این که این بحث‌ها ضرورت ندارند به معنای محروم ساختن خود و فارسی‌زبانان از آموختن و شناختن و آموزشگری است. «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک» برابرهایی را که پیش می‌نهد به همین روش تجزیه و تحلیل می‌کند تا خواننده با بیشترین داده‌ها درباره‌ی آنها داوری کند. این گونه هشدار درباره‌ی بی‌ضرورت بودن شامل حال واژه‌هایی چون شهرداری، شهربانی، دادگستری، واژه، و دهها نمونه‌ی دیگر هم می‌شده، که به جای بلدیه، نظمیه، عدلیه، لغت، و دیگرها نشسته‌اند. ولی نباید به هیچ روی از رها کردن این واژه‌ها تاسف خورد. فزون آنکه هر واژه‌ی نو با خود امکانهای تازه‌ای برای ساخت واژه‌های دیگر می‌آورد.

روش مقابل عبارت است از پذیرفتن واژه‌های نامناسب یا معادلهای اروپایی آنها بی آنکه کوشش لازم برای یافتن برابر فارسی آنها بشود. برای روشن شدن مثالی بزنیم. فرض کنیم که با مفهومهای object و subject روبرو باشیم. چنانکه در بالا دیدیم جستجوی برابر فارسی برای این مفهومها بسیاری آگاهی‌ها درباره‌ی خاستگاه این واژه‌ها به دست می‌دهد. این کار همچنین انگیزه‌ای خواهد بود برای پژوهش درباره‌ی راههای تازه در حلّ دشواریهای واژگان دانشی فارسی. میرشمس‌الدین ادیب سلطانی در ترجمه‌ی «سنجش خرد ناب» کانت واژه‌های «برون‌آخته» و «درون‌آخته» را برای آن مفهومها به کار می‌برد. فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک «برآخت» و «درآخت» را ترجیح داده است. برای آگاهی بیشتر درباره‌ی چرایی و چگونگی این واژه‌ها به آن اثر رجوع کنید.

در مقابل، پذیرفتن واژه‌های فرانسه‌ی «ابژه» و «سوژه» آفرینندگی چندانی ندارد، از ابتکار تهی است، و هیچ کمکی به حل دشواریهای پیش روی اصطلاح‌شناسی فارسی نمی‌کند. همچنین اگر بخواهیم از استدلال «مانوس بودن» ِ واژه‌ها برای مردم استفاده کنیم (که این هم داستان دیگری است) باید گفت ایرانیانی که با فرانسه آشنایی دارند بسیار در اقلیت اند. همه در مدرسه انگلیسی یاد می‌گیرند، انگلیسی زبان بین‌المللی ِ چیره است، و بنابراین «آبجکت» و «سابجکت» برتری‌های خود را دارند و نباید آنها را دست کم گرفت.

نکته‌ی دیگری که در گفته‌ی استاد آشوری نیاز به باز کردن دارد «مسئله»ی مایه‌های دوردستی است که گروه کوچکی آنها را می‌شناسند. در کجای نپاهیدن چنین چیزی هست؟ چنانکه آمد، نپاهیدن همان پاییدن، پاهیدن، پاسیدن است که در فارسی کنونی به کار می‌رود. پیشوند -ne هم چنانکه دیدیم در فارسی وجود دارد. کسی که نمی‌داند، به آسانی می‌تواند بیاموزد. در فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک توضیح‌ها آمده‌اند. البته این فرهنگ همچنین واژه‌هایی را پیش می‌نهد که ناشناسند. چرایی این در پیشگفتار آن اثر به گستردگی بازنموده شده است. این خرده‌گیری موقعی می‌توانست بجا باشد که آن واژه‌های نو توضیح و تشریح لازم را به همراه نمی‌داشتند. فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک به روشنی و به شیوه‌ای آموزشگرانه ناشناخته‌ها را بازنموده است.

چرا باید اصل را بر نافهمی و ناتوانی مردم گذاشت و بدین وسیله دست و پا را بست و پیشرفت را مانع شد؟ چرا نباید اصل بر این باشد که فارسی‌زبان هوشمند است و توانایی فهمیدن دارد؟ جوانان تشنه‌ی آموختن اند، درمی‌یابند و دانسته‌ها را به دورتر می‌برند. کسی که می‌داند سزاست که آموزشگری کند و به دیگران آزادی گزینش دهد. این که ما برای دیگران تصمیم بگیریم که آنان نخواهند فهمید، و در نتیجه خود را سانسور کنیم، به داستان رقت‌انگیزی می‌ماند که بازنمودنش فرصت دیگری می‌خواهد.

چیزی که محافظه‌کاران را می‌آزارد به کار گرفتن الگوهایی است که در محدوده‌ی سنتی نمی‌بینند. «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک» به پیروی از ابراهیم پورداود، بهرام فره‌وشی، محمود حسابی، و میر شمس‌الدین ادیب سلطانی بر این باور است که امکانهای زبانی ما به فارسی دری کران‌مند نمی‌شوند و باید از همه‌ی منبع‌های پیشینه‌ی فارسی و گویش‌های آن بهره گرفت. تنها از این راه است که می‌توان به فارسی توانایی لازم را برای بیان مفهومهای دانشی و فلسفی نوین داد. این تصور که تنها با فارسی ادبی پس از اسلام می‌توان از پس ِ نیازهای روزافزون اصطلاح‌شناسی امروزین برآمد سرابی بیش نیست. روش سنتی، که خود را به زیرمجموعه‌ی کوچکی از کل زبان فارسی مقید می‌کند، خرده‌کاری ساده‌انگارانه است. تنها با یاری گرفتن از زبانهای مادر فارسی دری و امکان‌هایی که گویش‌ها فرامی‌نهند می‌توان راژمان واژگانی ِ دقیق و پویا پدید آورد.

کار سنت‌گرایان را می‌توان به کوشش برای ساخت آسمانخراش با خشت و گل همانند کرد. این کار نشدنی است، همچنان که رفتن به ماه با نردبان. برای بر پا کردن آسمانخراش باید از تکنیک‌ها، روش‌ها و مصالحی استفاده کرد که معمار سنتی با آنها ناآشناست.

دروغ سیزده!

منتشرشده: آوریل 9, 2009 در فرهنگ, روزانه

پنج‌شنبه ۲۰/فروردین/۱۳۸۸ – ۹/اپریل/۲۰۰۹

تا آنجا که من می‌دانم در فرهنگ پیشااسلامی ما دروغ یکی از زشت‌ترین کارها بوده است. دروغ (در پهلوی: دروج drug/druj) نام دیوی است از یاران اهریمن و هر انسانی باید با اهریمن و دوستان و یارانش پیکار کند و با گفتار نیک و کردار نیک و اندیشه‌ی نیک اهورا مزدا را یاری کند. این باور هنوز نیز در میان ما رایج است که «دروغگو دشمن خدا است!».

در فرهنگ اسلامی نیز دروغ از زشت‌ترین کارها است و همواره بر گفتن حق و راستی تاکید شده است. به طوری که حدیثی می‌گوید «والاترین جهاد گفتن سخن حق در برابر فرمانروای ستمگر است.» (افضل الجهاد کلمة الحق عند الحاکم الجائر). یا «راستگویی نیمی از ایمان است» و مانند آن.

البته واقعیت جامعه چیز دیگری است و همیشه به تمامی با دستورهای دینی سازگار نیست. گاه دروغ گفتن به راست گفتن برتری دارد. بیشتر ما این جمله را شنیده‌ایم که «دروغ مصلحت‌آمیز به از راست فتنه‌انگیز». این جمله از حکایتی در باب نخست گلستان سعدی است در رفتار پادشاهان:

پادشاهی به کشتن اسیری اشارت کرد. بیچاره در آن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت، چرا که هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید.

ملک پرسید: چه می گوید؟

یکی از وزرای نیک محضر گفت: ای خداوند! همی‌گوید «و الکاظمین الغیظ، و العافین عن الناس» [آیه‌ای از قرآن: فروخورندگان خشم و بخشندگان بر مردم]. ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت.

وزیر دیگر که بر ضد او بود گفت: «ما را نشاید در حضرت پادشاهان سخن جز به راستی گفتن. این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت.»

ملک روی از این سخن در هم آورد که «مرا آن دروغ پسندیده‌تر آمد از این راست، که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثتی. خردمندان گفته‌اند: دروغ مصلحت‌آمیز به از راست فتنه‌انگیز.»

جالب آن که در همین گلستان و همین باب حکایت دیگری است برخلاف همین:

وزرای نوشیروان در مهمی از مصالح مملکت اندیشه همی‌کردند و هر یکی از ایشان دگرگونه رای همی‌زدند و ملک همچنین تدبیری اندیشه کرد. بزرجمهر را رای ملک اختیار آمد. وزیران در نهانش گفتند رای ملک را جه مزیّت دیدی بر فکر چندین حکیم؟ گفت به موجب آن که انجام کارها معلوم نیست و رای همگان در مشیت است که صواب آید یا خطا. پس موافقت رای ملک اولی‌تر است تا اگر خلاف صواب آید، به علت متابعت از معاتبت ایمن باشم.

خلاف رای سلطان رای جستن ———— به خون خویش باشد دست شستن
وگر خود روز را گوید شب است این ——— بباید گفت آنک ماه و پروین

بگذریم.

موضوع اصلی این نوشتار کوتاه پدیده‌ای است که به تازگی در چند سال اخیر به تقلید از فرنگیان در مملکت ما به ویژه در رسانه‌های نوشتاری رایج شده است و آن هم چیزی است به نام بدشگون و نامیمون «دروغ سیزده»! من نمی‌دانم چرا این رسانه‌ها (و به گمانم نسل جدید روزنامه‌نگاران) به این پدیده‌ی خنک و بی‌مزه – که هیچ پایه‌ای در فرهنگ ما ندارد و تنها تقلیدی است از رسانه‌های غربی – روی آورده‌اند. به گمانم نخستین یا معروف‌ترین نمونه‌ی این «نوآوری» خبر روزنامه‌ی شرق درباره‌ی احتمال سقوط «برج میلاد» در تهران بود. تقلید کارهای مثبت و تاثیرگذار خوب است اما تقلید از چیزی که هیچ فایده‌ای ندارد برای چه؟ آخر کجای رسانه‌های ما به رسانه‌های غربی می‌ماند که این یکی کارمان بماند؟ پس از تقلید در لایه‌های رویی فرهنگ – مانند سبک لباس پوشیدن کنونی و آرایش مو و ریش و … – نوبت به لایه‌های زیرتر رسیده است. ابتدا که سبک جمله‌بندی و نگارشی زبان پارسی را به ویژه به خاطر ترجمه‌ای شدن فرهنگ به زبان انگلیسی نزدیک می‌کنند و حالا نیز محتوای آن را.

پس از تقلید «روز عاشقان» (به قول برخی والانتاین!) نوبت تقلید از «روز گول‌ها» است. دلیل روشن بر تقلید بودن این دو روز، به ویژه دروغ سیزده، نزدیکی آنها به روز تقویم فرنگی است. حالا اگر هم تقلید می‌کنید انصاف داشته باشید و دست کم تقلیدتان را بومی کنید. یعنی پیش از این ما دروغ هم نمی‌گفتیم که روز دروغ‌مان باید همان روز «گول اپریل» (April’s Fool) فرنگی باشد؟ از عشق و عاشقی هم خبری نداشتیم که روز عاشقان‌مان باید روز والنتاین فرنگی باشد؟ لای هر دیوان و کتاب شعری سنتی را باز کنید در هر صفحه دست کم ۲-۳ بار واژه‌های عشق و مهر و محبت را می‌بینید. واقعا دارم باور می‌کنم که نسل امروزی نسلی بی‌ریشه است و از پیشینه و تاریخ و فرهنگ خودی آن قدر بیگانه است که نه تنها زبانش بلکه مناسبت‌های تقویمی‌اش هم فرنگی شده است.

مولانای بلخی می‌گوید:

خلق را تقلیدشان بر باد داد ———– ای دو صد لعنت بر این تقلید باد!

پی‌نوشت:
با کمی جستجو در اینترنت به نظر می‌رسد که نخستین بار در سال ۱۳۲۲ خورشیدی بود که روزنامه‌ی «نبرد» دروغ سیزده را به کار برد و در گرماگرم جنگ جهانی دوم نطقی از هیتلر درباره‌ی آتش بس به چاپ رساند. اما این پدیده در چند سال اخیر به ویژه به خاطر ارتباط مستقیم و بیشتر ایرانیان با جامعه‌ی فرنگی (از راه ماهواره و اینترنت و مهاجرت) باز داغ شده است.

جالب آن که برخی از ایرانیان بدون داشتن هیچ سندی در ویکی‌پدیا افزوده‌اند که سیزده به در – که از ۵۳۶ سال پیش از میلاد برگزار می‌شده – روز دروغگویی و شوخی در ایران بوده است و بدین ترتیب کهن‌ترین سنت در این زمینه در جهان است! و شاید روز «گول آوریل» تقلیدی از دروغ سیزده به در باشد! (البته ویکی‌پدیا به خاطر آزاد بودنش چندان معتبر نیست ولی جالب است که برخی ایرانیان چه قدر با فرهنگ خود آشنایند!)

هم چنین به قول ابراهیم نبوی تفاوت دروغ سیزده ما با دروغ اول آوریل در این است که چون ما همیشه دروغ می‌گوییم باید اصرار کنیم که این یکی دروغ سیزده است!


دوشنبه ۱۷/فروردین/۱۳۸۸ – ۶/اپریل/۲۰۰۹

آنچه در زیر می‌آید قمست اصلی مقاله‌ای است به نام «نامه‌ی نوه‌ی چنگيز مغول به پاپ به زبان فارسی: سند مهمی از وسعت عملکرد زبان فارسی در قرن سيزدهم ميلادی» نوشته‌ی ضيا فتح راضی، پژوهشگر تاريخ ايران که در پایگاه «کمیته‌ی بین‌المللی نجات پاسارگاد» منتشر شده است. به خاطر اهمیت این مقاله، در اینجا با کمی تغییر در رسم خط بازنویسی می‌شود.

در اهمیت زبان و ادبیات فارسی که مانند زرهی تا به حال یکپارچگی و همبستگی ایرانیان را حفظ کرده است، نمی‌شود به اندازه‌ی کافی سخن گفت.

یکی از مدارکی که وسعت دایره‌ی عملکرد زبان فارسی را به صورت جالبی نشان می‌دهد، نامه‌ی گویوک (Guyuk) خان، نوه‌ی چنگیز خان مغول، است که در جواب نامه‌ی پاپ «اینوسنت چهارم» (Innocent IV) در سال ۱۲۴۶ میلادی نوشته شده است. این جواب ابتدا در دو نسخه به زبان‌های مغولی و اویغور نوشته شده بود ولی خان مغول اصرار داشت آن را به زبانی هم بنویسند که در دربار پاپ قابل خواندن و فهم باشد. پس از مذاکره با فرستادگان پاپ، به این نتیجه رسیدند که افرادی در هر دو دربار به زبان فارسی آشنایی دارند. بنابراین، نسخه‌ی سوم به زبان فارسی نوشته و مُهر شد و آن را به نمایندگان پاپ دادند.


گویوک خان – نوه‌ی چنگیز (تصویر از مرکز اسناد میراث فرهنگی)

این نسخه‌ی فارسی که به عرض ۲۰ سانتی‌متر و به طول ۱۱۲ سانتی‌متر است خوشبختانه هنوز هم به صورت سالم در بایگانی مخفی واتیکان نگهداری می‌شود و ماخذ اغلب ترجمه‌هایی است که از آن نامه در کتاب‌ها پیدا می‌شود از جمله در کتاب کریستوفر داسون به نام «ماموریت در آسیا»
(Christopher Dawson – Mission to Asia).

این نامه همچون سنگ‌نبشته‌های باستانی دارای مقداری «هُزوارش» است. علت هم شاید آن باشد که دبیر از طایفه‌ی اویغور بوده و با وجود آشنایی به فارسی آن را به سبک اویغور با حذف نقطه‌ها نوشته است. علاوه بر آغاز نامه – که به زبان ترکی است – در آن چند لغت اویغور-ترکی هم به چشم می‌خورد. در متن به جای کلمه‌ی ترکی–مغولی «آسمان ابدی» کلمه‌ی «خدا» به کار رفته است. تاریخ نامه در پایان به هجری قمری و به عربی است.

سابقه‌ی تاریخی
در سال ۱۲۴۵ میلادی پاپ «اینوسنت چهارم» عده‌ای را برای تحقیق از اوضاع و احوال مغولان به مغولستان فرستاد. دو نفر آز آنان به نام‌های Giovanni da Pian del Carpine و Lawrence of Portugal در ۲۴ آگوست سال ۱۲۴۶ م. هنگامی به قراقوروم، پایتخت مغولستان، رسیدند و پیغام پاپ را تسلیم کردند که گویوک خان در حضور عده‌ی زیادی از شاهان و سران کشورهای مختلف به عنوان خان بزرگ بر تخت می‌نشست.

گویوک خان، همان طور که در جوابیه‌اش به دو نوشته‌ی پاپ ذکر می‌کند، تصور می‌کرد ارسال این نمایندگان از طرف پاپ برای اعلام تسلیم و بندگی است و در ضمن جواب به پرسش‌های پاپ، از او خواست که به اتفاق تمام شاهان اروپایی به دربار او بیاید و شخصا اعلام بندگی کنند و گرنه او آنان را به عنوان دشمن خود تلقی خواهد کرد.

ـ
بازنویسی متن نامه‌ی گویوک خان
منکو تنکری کو چندا
کورالغ اولوس ننگ تالوی نونک
خان یرلغمز

سطر ۰۱: این مثالیست بنزدیک پاپاء کلان فرستاده شد
سطر ۰۲: بداند و معلوم کند ما نبشت دو زفان
سطر ۰۳: ولایتهاء کرل َکنکاش کردست اوتک ایلی بندگی
سطر ۰۴: فرستاده از ایلچیان شما شنوده آمد
سطر ۰۵: و اگر سخن خویش برسید تو کی پاپاء کلان با کرللان جمله بنفس خویش
سطر ۰۶: بخدمت ما بیایید هر فرمان یاساء کی باشد آن وقت بشنوانیم.
سطر ۰۷: دیگر گفته‌اید کی مرا در شیلم درآی نیکو باشد خویشتن مرا
سطر ۰۸: دانا کردی اوتک فرستادی این اوتک ترا معلوم نکردیم
سطر ۰۹: دیگر سخن فرستادیت «ولایتهاء ماجر و کرستان را جمله
سطر ۱۰: گرفتیت. مرا عجب می‌آید ایشان را گناه چیست. ما را بگوید» این
سطر ۱۱: سخن ترا هم معلوم نکردیم – فرمان خدای را
سطر ۱۲: چنگیز خان و قاآن هر دو شنوانیدن را فرستاد – فرمان
سطر ۱۳: خدای را اعتماد نکرده‌اند هم چنان که سخون تو ایشان
سطر ۱۴: نیز دل کلان داشته‌اند – گردن‌کشی کرده‌اند – رسولان
سطر ۱۵: ایلچیان ما را کوشتند – آن ولایتها مردمان را خدای
سطر ۱۶: قدیم کوشت و نیست گردانید – جز از فرمان خدای کسی از
سطر ۱۷: قوت خویش چگونه کوشد چگونه گیرد – مگر تو همچنان
سطر ۱۸: می‌گویی که من ترسایم. خدای را می‌پرستم. زاری می‌کنم
سطر ۱۹: می‌پاسم – تو چی دانی که خدای که را می‌آمورزد، در
سطر ۲۰: حق کی مرحمت می‌فرماید – تو چگونه دانی که همچنان سخن
سطر ۲۱: می‌گویی – بقوت خدای [از] آفتاب برآمدن و تا فرو رفتن جمله
سطر ۲۲: ولایتها را ما را مسلم کرد است. می‌داریم جز از فرمان
سطر ۲۳: خدای کسی چگونه تواند کرد – اکنون شما بدل راستی بگوییت کی
سطر ۲۴: ایل شویم کوچ دهیم – تو بنفس خویش بر سر کرل لان
سطر ۲۵: همه جمله یک جای به خدمت و بندگی ما بیایید – ایلی شما را آن وقت معلوم
سطر ۲۶: کنیم و اگر فرمان خدای نگیرید و فرمان ما را دیگر کنید شما را ما یاغی
سطر ۲۷: دانیم همچنان شما را معلوم می‌گردانیم و اگر دیگر کند آن را ما می‌دانیم
سطر ۲۸: خدای داند – فی اواخر جمادی الاخر سنه اربعه اربعین و سته میه (۶۴۴)

بازنویسی به فارسی امروزی

(با استفاده از مقاله‌ی «مغولها و پاپها» نوشته Paul Pelliot 1922/23)

(سه سطر نخست ترکی است. معنای پارسی چنین است:)
به نیروی آسمان ابدی
و کل مردم بزرگ (طوایف مغول)
فرمان خان

(متن نامه)
این فرمانی است که به پاپ بزرگ فرستاده شد. برای این که بداند و بفهمد به دو زبان نوشته شد.
پیغام ایلی (بیعت) و بندگی شما به دست نمایندگانـتان در مجلس شاهان شنیده شد. هنگامی که این پیغام ما رسید خود تو پاپ بزرگ شخصا به همراه همه‌ی شاهان (اروپایی) به خدمت ما بیایید. آنگاه تمام فرمان‌ها (یاسای چنگیزی) را به شما می‌شنوانیم. دیگر این که گفته‌اید تعمید برای من آینده‌ی نیکی خواهد آورد. این مطلب را فهمیدیم. تقاضایی (دعایی) فرستادی – این تقاضا (دعای) ترا نفهمیدیم. سخن دیگری فرستادی که «ولایت‌های مجارستان و کشورهای مسیحی را گرفتید.
تعجب می‌کنم که گناه ایشان چیست – به ما بگویید.» این سخن ترا هم نفهمیدیم. چنگیزخان و قاآن هر دو فرمان خدا را برای اطلاع آنان فرستادند. ولی آنان به فرمان خدا اعتنا نکردند (وقعی ننهادند). همچون سخن تو ایشان نیز متکبر بوده‌اند، گردنکشی کرده‌اند. رسولان و نمایندگان ما را کشتند. مردمان آن ولایت‌ها را خدای ابدی کشت و نیست گردانید. وگرنه جز از فرمان خدا کسی چگونه تواند با قوت خویش بکشد و بگیرد؟
تو که همچنان می‌گویی «من مسیحی هستم، خدارا می‌پرستم و زاری می‌کنم.» مگر تو چه دانی که خدای که را می‌آمرزد و در حق که مرحمت می‌فرماید؟ تو چگونه دانی که این گونه سخن می‌گویی؟ ما می‌دانیم که خدا به قوت خود، اختیار تمام ولایت‌ها را از مشرق تا مغرب به ما مسلم کرده است. جز از فرمان خدا چگونه کسی می‌تواند این کار را بکند؟ اکنون شما به راستی بگویید که ایل شویم (بیعت کنیم) و به شما خدمت کنیم، تو شخصا به اتفاق همه‌ی شاهان با هم به خدمت و بندگی ما بیایید – ایلی (بیعت) شما آن وقت معلوم خواهد شد. و اگر فرمان خدا را قبول نکنید و فرمان ما را انجام ندهید ما شما را یاغی خواهیم دانست و با شما همان گونه رفتار خواهیم کرد. اگر دستور ما را انجام ندهید ما آن را می‌دانیم. خدا داند.

پایان جمادی الاخر سال ششصد و چهل و چهار (مطابق با یازده نوامبر ۱۲۴۶ میلادی)

خاستگاه:
– برگرفته از پایگاه نجات پاسارگاد، با اندکی ویرایش

– توضیح بیشتر در مقاله‌ای از مسعود رجب‌نیا در مرکز اسناد و مدارک فرهنگی ایران – سازمان میراث فرهنگی

کشورهای باستانی نوساز

منتشرشده: آوریل 5, 2009 در فرهنگ, روزانه

یک‌شنبه ۱۶/فروردین/۱۳۸۸ – ۵/اپریل/۲۰۰۹

هفته‌ی پیش سه‌شنبه ۳۱ مارچ ۲۰۰۹ برابر ۱۱ فروردین ۱۳۸۸ خانم هیلاری کلینتون، وزیر امور خارجه‌ی امریکا، در سخنان خود در همایش جهانی افغانستان کشف جالبی فرمودند. ایشان گفت که

بگذارید یک ضرب المثل باستانی افغانی راهنمای ما باشد که می‌گوید «صبر تلخ است اما میوه‌اش شیرین است.»

این هم جمله‌ی انگلیسی ایشان:

Let us be guided by an ancient Afghan proverb, «patience is bitter, but its fruit is sweet.»

منبع خبر: بی.بی.سی انگلیسی

به گمان من ضرب‌المثل مورد نظر باید این باشد: «گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی».

این اظهار نظر کلینتون نشان‌دهنده‌ی سطح آگاهی و آشنایی دولتمردان و دولت‌زنان امریکایی است. اینان گمان می‌کنند چون منطقه‌ی غرب آسیا (که به اشتباه و با دید اروپامحور «خاورمیانه» گفته می‌شود. ن.ک. نوشته‌ی پیشین در همین باره) منطقه‌ای باستانی است، پس تمام کشورهای آن هم باستانی هستند! آدم یاد پروژه‌ی ساخت آثار باستانی می‌افتد.

اگر در جای دیگری این حرف زده می‌شد شاید چندان به چشم نمی‌آمد اما این که در همایش مربوط به افغانستان، کسی از افغانستان «باستانی» صحبت کند می‌تواند نشانه‌ی جهل و ناآگاهی او باشد. شاید هم نشانه‌ی غرض یا دلیل دیگری که من نمی‌دانم. حتا اگر می‌گفت «ضرب المثل افغانی» باز هم چیزی، آدم می‌گفت عده‌ای پشتون افراطی مشاور او بوده‌اند و مثل فارسی را به نام «افغانی» جا زده‌اند و به او خورانده‌اند. اما اصطلاح «افغانستان باستانی» پرسش‌انگیز است. فرهنگ افغانستان فرهنگ ایرانی است و زبان فرهنگی افغانستان نیز زبان پارسی است. تنها اندکی پشتون افراطی (مانند عبدالکریم خرم، وزیر «کالچر» و معارف دولت حامد کرزی) هستند که سعی دارند زبان پارسی را در این منطقه ضعیف کنند (ن.ک. خبری مرتبط) و آن را با زبان پشتو جایگزین کنند. موجود سیاسی‌ای به نام «افغانستان» کمتر از ۲۰۰ سال پیش به دست بریتانیا ساخته شد تا جلوی پیشروی روسیه به سوی هندوستان (که در آن زمان پاکستان امروزی هم بخشی از آن بود) گرفته شود. هرات و شمال افغانستان کنونی در زمان ناصرالدین شاه با تهدید نیروی دریایی بریتانیا از ایران جدا شد. حال هیلاری کلینتون و مشاورانش «افغانستان باستانی» را کشف می‌کنند. جالب است.

شنبه ۱۵/فروردین/۱۳۸۸ – ۴/اپریل/۲۰۰۹

سیدعباس سیدمحمدی در مطلبی خواسته است که درباره‌ی واژه‌سازی بحث کنیم. متاسفانه سرم خیلی شلوغ است و نمی‌رسم وارد بحث مفصل بشوم. دو سه روز پیش هم سیدمحمدی در نظری که پای نوشته‌ی پیشین من درباره‌ی ریشه‌شناسی عامیانه گذاشته، نظر داریوش آشوری را درباره‌ی کارهای دکتر حیدری ملایری نقل کرده است. از این رو می‌خواهم کمی به این دو مطلب بپردازم.

ابتدا سخن سیدمحمدی را که در وبلاگش نوشته نقل می‌کنم:

ممکن است آن استاد در زمینه‌ی ساختارهای زبانی بسیار کار کند و اطلاعات واژگانی و ریشه‌شناسی و دیگر اطلاعات زبانی‌اش از زبانهای ایران باستان قابل توجه باشد ولی واژه‌سازی‌اش غیرشفاف و بدون بخت قبول باشد، مانند استاد دکتر محمد حیدری ی ملایری، که واژه‌ی دیسول در برابر فرمول می‌سازد، و واژه‌ی نپاهشگاه در برابر رصدخانه می‌سازد (به راستی، چه ضرورت ادبی یا زبانی یا علمی برای برساختن واژه‌ای به جای «رصدخانه» هست؟) و واژه‌ی هموگش در برابر equation / معادله می‌سازد. …

واقعاً وقتی دکتر محمد حیدری ی ملایری ی عزیز واژه‌ی دیسول را در برابر فرمول می‌سازد، و توضیح می‌دهد که دیسول از دیس به معنای صورت و شکل است و پسوند اول آن است که در زنگوله و کوتوله و مشکوله و تُنگوله (تُنگ کوچک) و گلوله و گوله و جاشوله (در کُردی = خَر ِ کوچک) است، آیا واقعاً مخاطبان خود را ایرانیان فعلی می‌داند، یا مخاطبان خود را قومی می‌داند بازمانده از زمان هخامنشان یا اشکانیان یا ساسانیان، که هنوز سخن گفتنشان این گونه است:
او م دیبریه اُوُن کو خوب نیبـِگ اود رَگ نیبـِگ باریک دانیشن کاماگ کار انگوست اود فرزانیگ ساخوان هِم.

بنده قبلاً هم به جناب عالی عرض کردم، آیا دانستن زبانهای اوستائی و پهلوی و مانند آنها، باید به ما سعه‌ی صدر و دید ِ وسیع تر بدهد، یا هول هولکی هرچی از اوستائی و پهلوی بلد شده‌ایم بیائیم وارد فارسی ی نوین کنیم؟

به نظر من یکی از ویژگی‌های مهم کار دکتر حیدری که سبب شد توجهم به کار او جلب شود همین توضیح و ریشه‌شناسی واژه‌های پارسی پیشنهادی است. من با خواندن این ریشه‌شناسی‌ها به میزان زیادی با زبان خودم بیشتر آشنا شدم. درباره‌ی ضرورت ساخت واژه‌ها نیز در پیشگفتار فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک به قدر کافی توضیح داده شده است و من قصد تکرار آن را ندارم. می‌توانید آن را دوباره در این نشانی بخوانید.


دکتر محمد حیدری ملایری – اخترشناس و اخترفیزیکدان

نکته‌ی مهم دیگر در کار دکتر حیدری یاری گرفتن از زبان‌های دیگر ایرانی مانند کردی و لری و گیلکی و گویش‌های محلی است، کاری که دکتر صادق کیا در دهه‌ی ۱۳۴۰ آغاز کرد. من نمی‌دانم «سعه‌ی صدر و دید وسیع» چه طور در واژه‌سازی بازتابیده می‌شود؟ با سری به تایید تکان دادن و ادامه‌ی همان راهی که پیشتر می‌رفتیم؟ آیا جز این که از دانسته‌هایمان برای ساختن واژه‌های جدید کمک بگیریم؟ یعنی همین کاری که دکتر حیدری ملایری می‌کند؟ دکتر حیدری ملایری با دادن نمونه‌های کاربردهای پسوندها و پیشوندهای فراموش شده در زبان شناخته شده و امروزی (برای نمونه «-اول/-اوله» در کوتوله و زنگوله) دارد به ما نشان می‌دهد که ما این پسوندها و پیشوندها را در زبان امروزی‌مان هم داریم. پس می‌توانیم آن را در ساختن واژه‌های نو مانند «دیسول» به کار ببریم. و این صحبت کردن به زبان اوستایی و پهلوی نیست!

من مطمئنم که دکتر حیدری مخاطب خود را مردم زمان هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان نمی‌داند. مخاطبش من و شماییم که در دنیای امروزی زندگی می‌کنیم و برای زبان‌مان دل می‌سوزانیم و می‌خواهیم در زمینه‌ی علمی واژه‌سازی کنیم. (شاید اگر مخاطبش آنان بودند کمتر مشکل داشت! نمی‌دانم.) کسی نیز نمی‌خواهد ما به زبان‌های کهن سخن بگوییم. مگر وقتی در زبان‌های اروپایی از لاتین و یونانی کمک می‌گیرند می‌خواهند مردم به زبان رومیان و یونانیان باستان سخن بگویند؟ نمونه‌ای از زبان‌های کهن ایرانی نوشته‌اید. کاش نمونه‌ای هم از حرف زدن ارسطو و امپراتوران روم می‌نوشتید و نشان می‌دادید چه قدر زبان آنان با زبان گفتار روزانه‌ی مردم در امریکا و اروپا نزدیک است. برایتان چند خط اول داستان بوولف (Beowulf) را نقل می‌کنم که به زبان انگلیسی کهن است یعنی زبان سده‌ی ۱۱ میلادی (یعنی ۱۵ سده پس از ارسطو. یعنی همان زمانی که فردوسی شاهنامه را سرود):

Hwæt! We Gardena in geardagum,
þeodcyninga, þrym gefrunon,
hu ða æþelingas ellen fremedon.
Oft Scyld Scefing sceaþena þreatum,

این هم متن انگلیسی امروزی آن:

LO, praise of the prowess of people-kings
of spear-armed Danes, in days long sped,
we have heard, and what honor the athelings won!
Oft Scyld the Scefing from squadroned foes,

شادروان دکتر غلامحسین مصاحب در دهه‌ی ۱۳۴۰ شجاعانه ساختن فعل بسیط (مانند یونیدن و قطبیدن) را در واژه‌سازی علمی به کار برد و دکتر حیدری ملایری هم در دهه‌ی ۱۳۵۰ مقاله‌ای در همین زمینه نوشت. اما من وقتی می‌بینم پس از ۳۰-۴۰ سال هنوز هستند کسانی که این کار برایشان سنگین است تعجب می‌کنم و آن وقت است که می‌فهمم چرا پیشرفت ما این قدر کند است. این همه دست‌انداز و تلف کردن انرژی برای چه؟ چرا ما هنوز باید سر این قابلیت‌های طبیعی زبان‌مان برای هم استدلال کنیم؟

اما پاسخ داریوش آشوری به پرسش سیدمحمدی درباره‌ی کارهای دکتر حیدری ملایری:

در مورد کار واژه‌سازی آقای حیدری ملایری پرسیده بودید. باید بگویم که من هم مانند شما ضرورتی برای ساختن واژه‌ی جانشین برای رصدخانه و واژه‌هایی از این دست نمی‌بینم، آن هم با مایه‌های دوردست زبان‌های کهن ایرانی که جز گروهی کوچک از زباندانان و زبان‌شناسان با آن‌ها آشنا نیستند. آقای ملایری از مکتب آقای شمس الدین ادیب سلطانی ست. در این مکتب توجه بیشتر به مرفولوژی لغت است و به زمینه‌ی فرهنگی و تاریخی زبان توجهی، یا توجه چندانی، نمی‌شود.

البته این نکته را نیز باید گفت که کارِ گرانِ آقای ملایری در زمینه‌ی ترم‌شناسی اخترفیزیک، از نظر به دست دادن مایه‌های واژگانی برای توسعه‌ی زبان علمیِ فارسی در خور قدردانی ست و در همه‌ی زمینه‌های علوم طبیعی می‌توان از آن بهره‌مند شد . همچنین از نظر ریشه‌شناسی واژگان فارسی بسیار مایه‌ور است و برای واژه‌شناسان کارامد. اما این که واژگان پیشنهادی ایشان با این روش تا چه اندازه شانس رواج در آن حوزه‌ی علمی را دارد، مسأله‌ای ست که آینده باید داوری کند.

من در مورد این روش حرفهایی دارم که این جا مجال بازگفتن آنها نیست و در ویرایش دوم کتاب «زبان باز» طرح خواهم کرد.

داریوش آشوری از یک سو می‌گوید نباید دنبال «زبان راحت‌الحلقوم» بود و نیاز به مایه‌های زبانی تازه داریم. می‌گوید باید زبان را کارآمد کرد و واژه‌سازی را «سیستمانه» کرد. اما از سوی دیگر درباره‌ی کارهای دکتر ادیب سلطانی و دکتر حیدری ملایری معیارهای خود را به کار نمی‌برد و به نوعی محافظه‌کاری متوسل می‌شود. آیا این که دکتر حیدری در فرهنگ خود (و نیز ادیب سلطانی در معادل‌های خود) به ریشه‌شناسی و کاربرد واژه‌ها در زبان توجه می‌کنند و نمونه‌هایی از ریشه‌ها و پسوندها در همین زبان پارسی دری و گویش‌ها و دیگر زبان‌های رایج ایرانی نشان می‌دهند بی‌توجهی یا کم‌توجهی به زمینه‌ی فرهنگی و تاریخی زبان است؟! یا شاید منطور آشوری از «جنبه‌های فرهنگی زبان» تن دادن به «تنبلی زبانی» مردم و نوواژترسی آنان است که پیشتر درباره‌ی آن نوشته‌ام؟

آیا فعل پاییدن و پاستن و پاسبان و … – که ما در زبان روزمره و گفتار هم به کار می‌بریم – «مایه‌های دور زبانی» است؟ فعل نپاهیدن و واژه‌های نپاهشگر و نپاهشگاه چه اندازه دورند؟ آیا نمایشگر و نمایشگاه نیز زمانی «مایه‌های دور» نبودند؟ ارتش به جای قشون، دادگستری به جای عدلیه، شهرداری به جای بلدیه، چگالی به جای «دانسیته» و … نیز زمانی «مایه‌های دور زبانی» بودند. آیا وقتی در زبان‌های اروپایی از «مایه‌های دور زبانی» لاتین و یونانی باستان برای ساختن واژه‌ها یاری می‌گیرند کسی چیزی می‌گوید؟ یا در زبان‌های اروپایی این نیاز را پذیرفته‌اند که برای واژه‌سازی به این مایه‌ها نیاز داریم؟ قبلا هم مثال زدم که آیا پیشوند -acro (سر) – که در ساختن واژه‌ی acronym به کار رفته – از مایه‌های نزدیک زبانی مردم انگلیسی‌زبان است؟

البته من نمی‌گویم هر واژه‌ای را که ساخته می‌شود باید پذیرفت. اما باید معیارهایمان روشن و علمی و یکنواخت باشد. متاسفانه مشکل ما در واژه‌سازی بیشتر وقت‌ها مشکل فرهنگی است تا زبانی. اگر یک واژه‌ی عجیب و غریب فرنگی را بشنویم بی هیچ درنگی آن را به کار می‌بریم و گاه مایه‌ی پُز دادن و فخرمان هم می‌شود که مثلا «بله! من کتابی درباره‌ی هرمنوتیک خوانده‌ام» و هیچ وقت هم نمی‌رویم ببینیم این «هرمنوتیک» از کجا آمده است. لابد چون فرنگی است پس درست است. برای بسیاری پراندن واژه‌های فرنگی نشان شخصیت و پیشرفته بودن و … است. مثالی را خواننده‌ای در همان مطلب پیشین نوشته که در ایران گروهی دانشجو نام تیم ورزشی خود را wavelet (موجک) گذاشته‌اند! اما وقتی به یک واژه‌ی پارسی برمی‌خوریم می‌خواهیم مو را از ماست بکشیم. ناگهان دلشوره‌های زبانی‌مان گل می‌کند و می‌شویم نگاهبان خستگی‌ناپذیر زبان، زبانی که بیشترمان به خاطر مطالعه نکردن یا بی‌توجهی به تاریخ و ادبیات و نوشتار آن، تنها با زیرمجموعه‌ی بسیار کوچکی از توانایی‌ها و مایه‌ها و ذخیره‌ی واژگانی آن آشنا هستیم. بگذریم….

من که پس از خواندن کتاب «زبان ِ باز» و در نقدی که بر آن نوشتم گفتم منتظر ویراست تازه‌ی آن خواهم ماند. این پاسخ آشوری انگیزه‌ی بیشتری برای انتظار من خواهد بود.

پی‌نوشت:
دکتر محمد حیدری ملایری یادداشتی در این زمینه فرستاده است که به زودی منتشر می‌شود.

در این نشانی منتشر شد.

پی‌نوشت ۲:
دکتر جلیل دوستخواه یادداشتی فرستاده‌اند که هم در بخش نظر منتشر شده و هم در اینجا به صورت پی‌نوشت منتشر می‌کنم:

دوست گرامی،
درود.
برداشت من این است:

به باور من، در گفتمان ِ واژه‌سازی ی فارسی، بیشتر دوستانی که به ساختار ِ واژه‌های نوپیشنهاده، انتقاد می‌کنند و آنها را به دور از پسند و پذیرش ِ مردم می‌شمارند، به رده‌بندی ی ِ کاربُردی ی ِ واژگان، رویکردی ندارند.

آشکارست که یکایک ِ واژگان یا همکردهای (ترکیب‌های) نوپیشنهاده، از سوی ِ همه‌ی فارسی زبانان به کار برده نمی‌شود و — به دیگر سخن — در گستره‌ی نیازهای ِ زبانی ی آنان جایی ندارد و هر کس، به دلیل‌های گوناگون، با شماری از آنها سر و کار پیدا می‌کند. تنها بخشی از این واژه‌ها بسامد ِ بالا و همگانی دارند و نه همه‌ی آنها.

هنگامی که فرهنگستان یکم، واژه‌های پذیرفته و پیشنهادی‌اش را نشر داد، با واکنش ِ منفی ی بسیاری از کسان که این تَرک ِ عادت و نوآوری ی ناگهانی را برنمی‌تافتند، رو به رو گردید و حتا نویسنده‌ی پیشروی همچون صادق هدایت، در نوشته‌ای طنزآمیز به ریشخند آنها پرداخت و نقیضه‌هایی خندستانی برای شماری از آنها ساخت. ( نگا. نوشته‌های پراکنده‌ی صادق هدایت). امّا دیری نگذشت که بیشتر واژه‌های ِ نوپیشنهاده از سوی ِ بیشترین ِ فارسی زبانان پذیرفته شد و کاربردهایی پربسامد در زندگی ی روزمرّه ی آنان یافت و برابرهای پیشین ِ آنها از یادها رفت و در بایگانی ی ِ تاریخ ِ زبان ماند.

در همان حال، برخی از واژه‌های ِ نوپیشنهاده، مانند ِ دورگو (به جای تلفن) و خودرَو (به جای ِ اتومبیل/ ماشین)، پذیرفته نشد و به زبان مردم، راه نیافت.

واژه‌های ِ نوپیشنهاده ی ِ امروز هم (خواه از سوی ِ فرهنگستان ِ محافظه کار ِ کنونی، خواه از جانب ِ پژوهندگان ِ پویا و پیشرو ِ ناوابسته)، همین فرارَوَند را از سر خواهند گذراند و سامان ِ گسترش و گزینش بر آنها فرمان خواهدراند

بیشتر واژه‌های ِ نوپیشنهاده ی ِ کسانی مانند ِ زنده‌یادان دکتر امیرحسین آریان پور و دکتر غلامحسین مصاحب و نیز آقایان دکتر ادیب سلطانی، دکتر آشوری، دکتر حیدری ملایری و هم‌تراران‌شان، در زمره ی واژگان ِ ناهمگانی و دارای کاربردهای ویژه در گستره‌های ِ دانشی و پژوهشی و فرهنگی، رده‌بندی می‌شوند و هرگاه عموم فارسی زبانان، آنها را نپسندند، حرَجی بر این استادان فرهیخته و دل‌سوز نیست و چیزی از ارج ِ کوشش و کنش ایشان، کاسته نمی‌شود. پس باید پذیرفت که «هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.» به برکت دست آوردهای ارزنده ی این جویندگان ِ پوینده، زبان فارسی ی امروز بسیار سرشارتر و کارآمدتر از زبان ِ تنگ مایه ی ِ یک سده (و حتا پنجاه سال) پیش ازین است.

«باش تا صبح ِ دولتش بدمد.»

پس بر ماست که در این گستره، مانند ِ همه ی عرصه‌های فرهنگی، شتاب‌زده و کم‌حوصله و نزدیک‌بین نباشیم و افق ِ فراخ ِ زبان ِ ارجمندمان را چشم‌انداز ِ خود گردانیم و با سینه ی ِ گشاده (یا — به تعبیر ِ پیشینیان — «سعه ی صدر») بدین منظر بنگریم. چُنین باد!

بدرود.

ج. دوستخواه