بایگانیِ مارس, 2010

آدینه ۲۱/اسفند/۱۳۸۸ – ۱۲/مارچ/۲۰۱۰

در سال ۱۹۹۹ میلادی برابر ۱۳۷۸ خورشیدی یونسکو – بخش فرهنگی سازمان ملل – روز ۲۱ فوریه برابر دوم اسفند هر سال را روز «بزرگداشت زبان مادری» نامید. اما چند سالی است که این روز بهانه‌ای شده است برای مشتی تجزیه‌طلب که در قالب این روز ادعاهای بی‌پایه بکنند و برنامه‌های تجزیه‌طلبانه‌ی خود را توجیه کنند.

اگرچه احترام و بزرگداشت زبان مادری لازم است اما باید توجه داشت که همه‌ی زبان‌ها توانایی و قابلیت کاربرد در زمینه‌ی آموزش همگانی در مدرسه و دانشگاه را ندارند. اگر زبانی بخواهد برای آموزش در مرحله‌های گوناگون به کار رود باید به میزان کافی تجربه و منبع و سابقه‌ی کاربرد داشته باشد. زبانی که هنوز در مرحله‌ی گفتار روزمره قرار دارد و هیچ اثر ادبی یا تاریخی یا علمی بدان پدید نیامده است نیاز دارد که دهه‌ها و سده‌ها بر آن بگذرد تا بتواند برای آموزش به کار رود. برای نمونه سده‌ها طول کشید تا زبان‌های اروپایی مانند انگلیسی و فرانسوی و آلمانی توانستند از حالت گفتاری و روزمره خارج شوند و برای کارهای آموزشی و عمومی به کار روند. و تنها پس از نوزایش (رنسانس) و انقلاب پروتستان بود که این زبان‌ها شروع به شکل‌گیری کردند. پیشینه و قدمت زبان‌هایی مانند «انگلیسی کهن» (Old English) به سده‌ی دوازدهم میلادی می‌رسد حال آن که «پارسی کهن» (Old Persian) دست کم سده‌ی ششم پیش از میلاد است. یعنی زمانی که در سده‌ی دوازدهم م/ششم هجری زبان پارسی نو یا پارسی دری زبانی پخته شده بود و آثار فراوان و بزرگی چون دانشنامه‌ی علایی ابن‌سینا و شاهنامه‌ی فردوسی و «ذخیره‌ی خوارزمشاهی» را پدید آورده بود زبان انگلیسی تازه دوران نوپایی خود را طی می‌کرد. بسیاری از فیلسوفان و ریاضیدانان اروپایی (نیوتن، لایبنیتز و اسپینوزا و …) تا سده‌های شانزدهم و هفدهم میلادی هم چنان به زبان لاتین می‌نوشتند. برای نمونه اسحاق نیوتن (سده‌ی هفده و هژدهم م/یازدهم و دوازدهم هجری) کتاب‌های خود را به زبان لاتین می‌نوشت و سده‌ها طول کشید تا زبان انگلیسی را به مرحله‌ای برسانند که توانایی کاربرد در زمینه‌های آموزشی و علمی را پیدا کند.

چندی پیش رادیو زمانه گزارشی منتشر کرد درباره‌ی نشستی در شهر تورنتوی کانادا که به مناسبت بزرگداشت روز زبان مادری برگزار شده بود. در این گزارش آمده است:

اجرای این حق سال‏ها است که به یکی از اعتراض‏های ایرانیان متعلق به اقوام و فرهنگ‏های گوناگون ایران – که مایل‏اند به زبان مادری خود نیز آموزش ببینند و صحبت کنند – تبدیل شده است.

در همین رابطه، روز ۲۱ فوریه «بنیاد ایرانی- کانادایی زبان و فرهنگ آذربایجان» – که شش سال پیش توسط چند تن از ایرانیان ترک زبان در کانادا تأسیس شد – یک جلسه‏ی سخنرانی در باره‏ی اهمیت زبان مادری، در سالن اجتماعات یکی از کتابخانه‏های شهر تورنتو برگزار کرد.

در این برنامه که با حضور بیش از ۱۰۰ تن از ایرانیان و به زبان فارسی برگزار شد، دکتر رضا براهنی نویسنده و شاعر، دکتر رضا مریدی نماینده‏ی ایرانی‏تبار پارلمان اونتاریو، دکتر فریدون رحمانی رییس «خانه‏ی کرد» در اونتاریو و دکتر عباس آزادیان روان‏درمان‏گر شناخته شده‏ی جامعه‏ی ایرانیان کانادا سخنرانی کردند.

پرسش من این است که مشخصا کدام قوم در ایران است که به زبان مادری خود صحبت نمی‌کند که این گزارش از خواسته‌ی آنها نام برده است؟ آیا رادیو زمانه نیز بلندگویی شده است برای دروغهای پان‌ترکان مبنی بر ممنوع بودن سخن گفتن به زبان ترکی آذری در ایران؟ آیا هرگز در خیابان‌های تبریز و دیگر شهرهای آذربایجان قدم زده‌اند؟ آیا سخن گفتن به زبان ترکی ممنوع است؟ آیا در کردستان سخن گفتن به زبان کردی ممنوع است؟ آیا در گیلان سخن گفتن به زبان گیلکی ممنوع است؟ آیا در لرستان سخن گفتن به زبان لری ممنوع است؟

چرا این بنیاد «ایرانی-کانادایی» نامش «زبان و فرهنگ آذربایجان» است؟ مگر آذربایجان جدای از ایران است؟ آیا شما دیده‌اید گروهی از استان باواریای آلمان به امریکا بروند و خانه‌ی «فرهنگ باواریا» درست کنند؟ دیگر این که برگزاری سخنرانی به زبان پارسی نشان می‌دهد که وجود زبان مشترک لازم است وگرنه این گروه چه گونه می‌توانستند با مخاطبان خود ارتباط برقرار کنند؟

یکی از سخنرانان دکتر رضا مریدی بوده است:

رضا مریدی:
در تمام دنیا، کم‏تر از ۲۰۰ کشور عضو سازمان ملل متحد هستند. یعنی ما دردنیا ۲۰۰ کشور هستیم، در حالی که تقریبا ۶۰۰۰ زبان داریم. این نشان می‏دهد که هیچ کشوری در دنیا نیست که در آن فقط یک زبان صحبت بشود.

اگر مساله‏ی زبان بین ملت‏ها و ملیت‏ها حل نشود و ملیت‏ها زبان‏های هم‏دیگر را نپذیرند، این مساله تبدیل به یک تنش سیاسی در کشورهای مختلف می‏شود و صلح جهانی را به خطر می‏اندازد. در تاریخ دنیا جنگ‏های بسیاری بر مبنای همین اختلافات قومی و فرهنگی اتفاق افتاده است».

امیدوارم در وطن عزیز ما ایران هم موضوع و معضل زبان هرچه زودتر حل شود. همه‏ی زبان‏ها آزاد شوند تا مردم ما با راحتی و آسایش بتوانند با هم راحت باشند و همه بتوانند زبان‏های دیگر را یاد بگیرند.

واقعا استدلال جالبی کرده‌اند. «هیچ کشوری در دنیا نیست که در آن فقط یک زبان صحبت شود». در کشور عربستان و اردن و آلمان و فرانسه و ایتالیا و پرتغال چند زبان هست؟ شما که به قول معروف در «جهان اول» زندگی می‌کنید و «دکتر» هم هستید چرا آگاهی‌تان از جهان در این سطح است؟

چه استدلالی می‌گوید اگر مسئله‌ی زبان بین ملت‌ها حل نشود این مسئله تبدیل به یک تنش سیاسی در کشورهای مختلف می‌شود؟ من منظور ایشان را از این جمله نمی‌فهمم. در کجای تاریخ دنیا، جنگ بر سر زبان بوده است؟ می‌شود یکی دو نمونه را بفرمایید.

در وطن عزیز ما – که آقای مریدی احتمالا سال‌های فراوانی از آن دور بوده‌اند – کدام زبان آزاد نیست؟ اگر کسانی که از کشور ایران آگاهی ندارند درباره‌ی ایران اظهار نظر نابجا نفرمایند و خدای ناکرده قصد دروغگویی نداشته باشند مردم ایران سده‌های فراوانی است که «با راحتی و آسایش با هم راحت هستند».

البته همان طور که همواره گفته‌ام من با آموزش زبان‌های محلی ایران هیچ مشکلی ندارم و خودم خیلی علاقه دارم که این زبان‌ها را بیاموزم. اما آنچه این افراد به دنبال آن هستند تنها آموزش زبان‌های محلی در کنار زبان پارسی نیست. بلکه داستان طولانی‌تر است و بیشتر دشمنی با زبان پارسی است.

سخنران بعدی آقای فریدون رحمانی بوده که چند جمله‌ی ایشان نیز تامل‌برانگیز است:

فریدون رحمانی:
اکثر حقوق‏دانان، جامعه‏شناسان و محققین معتقدند برای بالا بردن سطح دموکراسی باید سطح مشارکت سیاسی اجتماعی سیاسی را به طور آزاد و آگاهانه بالا ببریم، بنابراین این‏جا است که رابطه‏ی دموکراسی و زبان مادری مشخص می‏شود… یعنی برای این که بتوانیم در جامعه‏ای مانند ایران، تمام آحاد ملی را در تعیین سرنوشت خودشان، در تصمیم‏‏گیری‏های سیاسی و آگاهی بخشی در مسائل سیاسی‏شان امکان‏پذیر کنیم، تنها راهش این است که امکان بحث‏های سیاسی اجتماعی مردم را به زبان اصلی و اولیه‏ای که راحت‏تر می‏توانند به آن تکلم کنند، فراهم کنیم».

از جمله‌ی نخست ایشان درباره‌ی رابطه‌ی زبان مادری و دموکراسی من چیزی نفهمیدم. ایشان معتقدند اگر بخواهیم اشتراک مردم را در سرنوشت سیاسی‌شان بالا ببریم باید همه به زبان اصلی و اولیه‌ای که راحت‌تر هستند صحبت کنند. خب اگر هر کسی به زبانی صحبت کند که خودش راحت‌تر است و لابد دیگران کمتر می‌فهمند به گفته‌ی سخنران دیگر – یعنی آقای دکتر رضا مریدی – امکان دارد که زبان همدیگر را نفهمند و نپذیرند و خدای ناکرده باعث اختلاف و تنش شود. آن وقت چه طور می‌شود به تفاهم رسید؟ مگر نه آن است که نیاز به زبان مشترک است؟

سخنران بعدی نیز سخنان جالبی فرمودند:

عباس آزادیان:
وقتی تاثیر زبان‏ها را بر هم‏دیگر بررسی کردند، زبان انگلیسی به عنوان جانی و مقصر اصلی در نظر گرفته شد. ۹۰درصد زبان‏هایی که زبان انگلیسی در ارتباط با آن‏ها قرار می‏گیرد، در نهایت از بین می‏روند. زبان فرانسه زبان بسیار بهتر و ملایم‏تری از این لحاظ است. حدود ۵۰درصد زبان‏هایی که در ارتباط با زبان فرانسه قرار می‏گیرند، از بین می‏روند. در مورد زبان فارسی، آماری نداریم.

ایشان زبان انگلیسی را به عنوان جانی اصلی در نظر گرفته و بعد زبان فرانسه را نشانده. ناگهان در این میان پای زبان پارسی را هم به وسط می‌کشد و می‌گوید در باره‌ی این زبان آماری نداریم. بفرمایید زبان پارسی کدام زبان را از بین برده است و چه ربطی بین زبان پارسی و زبان انگلیسی است؟

و اما می‌رسیم به آقای رضا براهنی:

دکتر براهنی در ادامه‏ی بحث خود، با اشاره به داستان رستم و سهراب شاهنامه‏ی فردوسی، نبرد میان ایرانیان و تورانیان، زبان‏های متفاوت مردمان این دو کشور، رابطه‏ی رستم و تهمینه، به وجود آمدن سهراب و انتقال هویت و شخصیت رستم به فرزند او توسط مادرش با زبانی غیر از زبان فارسی، به اهمیت زبان مادری قهرمانان داستان رستم و سهراب اشاره کرد:

قصه به رغم غم‏انگیز بودن‏اش بسیار لذت‏بخش است. یک چیز بزرگ‏تر، یک روایت به‏مراتب مهم‏تر از خود رستم و سهراب بر آن حاکم است. ما از آن زبان، صرف زبان – تورانی و ایرانی‏اش فرقی نمی‌کند − لذت می‏بریم. در پشت سر این زبان و قصه‏ای که در این زبان روایت می‏شود، جدا از این که زبان متعلق به کدام قوم است، یک نفر دیگر هم ایستاده و او عبارت از آن کسی است که هم مادر رستم است و هم مادر سهراب.

ایشان از کجا و بر پایه‌ی کدام مدرک تاریخی یا باستان‌شناختی به این نتیجه رسیده که زبان سهراب و مادرش «غیر از زبان فارسی» بوده است؟ نکند کشته شدن سهراب به دست رستم به همین خاطر بوده است که سهراب به زبانی «غیر از فارسی» صحبت می‌کرده؟ حتما به قول ایشان تورانی و منظورش هم لابد ترکی است! پس از ترک شدن شخصیت‌های واقعی فرهنگ ایران مانند فارابی و ابوریحان چشم‌مان به ترک شدن پهلوانان حماسی ایران هم روشن شد. (راستی چه کسی است که هم مادر رستم است و هم مادر سهراب؟ تا آنجا که من می‌دانم و در شاهنامه آمده مادر سهراب تهمینه بود و مادر رستم رودابه.)

دکتر براهنی در باره ابداع دو واژه‏ی «زبانیت» و «اُمییت» توسط خود او و مفاهیمی که این دو کلمه در شناخت ادبی و اهمیت زبان ایفا می‏کنند بحث کرد

درباره‌ی «ابداع» واژه‌ی چندش‌آور «زبانیّت» هم پیشتر نوشته‌ام.

آقای براهنی، پس از سهراب به سراغ مولانا می‌رود:

تصور کنید که پدر مولانای بزرگ او را از بلخ با عبور از سراسر ایران آن زمان و بخش اعظم کشورهای عربی و ترکیه‏ی آن زمان عبور نمی‏داد و نهایتاً مولوی در قونیه رحل اقامت نمی‏افکند و در محلی که همه ترک‏نشین و ترک بودند، زبان فارسی قدغن می‏شد.

یا در فارس که مدت‏ها ترکان بر آن حکومت کردند، زبان فارسی را قدغن می‏کردند، آیا سعدی و حافظی در کار می‏بود؟ و اگر سلطان محمود می‏خواست زبان مادری خود را در سراسر خطه‏ی ایران حاکم کند، شما شعر خراسانی داشتید؟

ایشان به جای این که بگوید «ترکیه‌ی امروزی» می‌گوید «ترکیه‌ی آن زمان». آن زمان نام این منطقه روم و آناتولی بوده است. نام ترکیه نام جدیدی است. قونیه در زمان مولانا ساکنان ایرانی داشته مانند صلاح‌الدین زرکوب و حسام چلبی (کُرد اورمیه) و بیشتر ساکنان آن زبان پارسی را می‌فهمیدند. شاهدش هم تمام کتاب «فیه مافیه» مولانا که سخنرانی‌های او پای منبر است و نشان می‌دهد که عوام و پامنبری‌های مولانا هم پارسی را به راحتی می‌فهمیدند. اگر هم مدرک باید گفته‌ی یک فرنگی باشد که باورتان شود به مقاله‌ی آقای «اسپیروس وریونیس» نگاه کنید با مشخصات زیر:

The Economic and Social Worlds of Anatolia in the Writings of the Mawlawi Dervish Eflaki, by Speros Vryonis, Jr.

Cultural Horizons, A Festschrift in Honor of Talat S. Halman, edited by Jayne L. Warner, Syracuse University Press, 2001

در صفحه‌ی ۱۹۲ این مقاله آمده که زبان گفتاری و نوشتاری قونیه و بیشتر شهرهای آناتولی در این زمان پارسی بوده است. و زبان مادری سلطان العلما (پدر مولانا) و شخص مولانا و سلطان ولد (پسر مولانا) و امیرعارف (نوه‌ی مولانا) پارسی بوده و از راه آموزش عربی نیز می‌دانستند.

شما که این همه دم از حکومت هزاران ساله‌ی ترکان بر ایران می‌زنید چرا در این دوران ترکان زبان خودشان را در ایران رسمی نکردند و تمام تاریخ‌ها و آثار به زبان پارسی بود؟ آیا آن موقع هم «پان‌فارس»ها و «فارس‌های شوونیست» مانع این کار بودند؟ آیا آن موقع هم رضا شاه زبان پارسی را رسمی کرده بود؟ اگر ترکان زبان پارسی را قدغن می‌کردند چه طور می‌خواستند بر این سرزمین فرمان برانند؟ ترکان تنها فاتحان بودند و فرمانروایی آنان بدون کمک ایرانیان و زبان و فرهنگ ایرانی یک سال هم دوام نمی‌آورد. همان طور که می‌بینیم سلجوقیان روم بر خود نام‌های ایرانی هم چون «سلطان کی‌قباد» و مانند آن گذاشتند. اینها چه طور می‌توانستند زبان پارسی را قدغن کنند؟ شاید مشاورانی هوشمندی چون شما و دکتر ضیا صدرالاشرافی نداشتند! در دوران سلطان محمود غزنوی زبان ترکی در سطحی نبود که بتواند برای کارهای اداری و کشورداری به کار رود. زبان ترکی نه تنها در سراسر خطه‌ی ایران که حتا در همان دربار و گروه اندک درباریان نیز کاربرد نداشت و دور و بر محمود پر بود از پارسی‌زبانان. چرا تاریخ تخیلی می‌سازید؟

اگر سلطان محمود نبود ابن سینا مجبور نمی‌شد از شهر و دیار خود بگریزد و به جرم قرمطی بودن آواره‌ی کوه و بیابان نمی‌شد. اگر سلطان محمود نبود ابوریحان در دربار مامونیان خوارزم به پژوهش و زندگی آرام می‌پرداخت. اگر سلطان محمود نبود کتابخانه‌ی بزرگ ری و نیشاپور در آتش نمی‌سوخت. همان سلطان محمودی که «از بهر قدر عباسیان انگشت در­کرده در همه‌ی جهان و قرمطی می‌جست».

در اینجا دو نمونه از نظرهای خوانندگان رادیو زمانه و پرسش‌های بجایشان از رضا براهنی را هم می‌آورم:

رضا براهنی گمان نکنم از این که فرزند یا فرزندانش در کانادا و در تاروپود زبان انگلیسی یا فرانسوی پرورش می‌یابند ناخرسند باشد، که هیچ، بسیار هم خرسند است که آنها با زبانهایی جهانی با جهان رویارو می‌شوند. به ادبیات و هنر علم و دانش جهان سرراست دسترسی دارند و البته در خانه هم برای خالی نبودن عریضه شاید با پدرومادر گپی هم به ترکی می‌زنند.

چرا ایرانیانی که در جهان به اصطلاح آزاد و دموکراتیک زنده‌گی می‌کنند از حکومت‌های این کشورها نمی‌خواهند فرزندان‌شان به زبان ترکی، کردی، بلوچی، ترکمنی، لری، گیلکی، طبری، طالشی، و از این هم پیش تر برویم، گنبدی، بیرجندی، یزدی، کرمانی، جهرمی،وووووو درس بخوانند؟! و چرایش را لابد نمی‌دانیم که می‌گوییم «شما زبان زن را تعطیل کرده‌اید یعنی دو سوم زنان کشور میزبان مادری‌شان فارسی نیست و شما مجبور می‌کنید که فرزندانتان پس از درس خواندن با آن بیگانه شوند». چرا که این نکته در مورد مادرانی که در کانادا و آمریکا ووووو زنده‌گی می‌کنند هم صادق است!! پس چرا برای زبان این مادران دل نمی‌سوزانید و با آغوش باز فرزندان خود را دو دستی تقدیم فرهنگ و زبان این کشورها می‌کنید تا هر جور می‌خواهند پرورششان بدهند؟!

تازه نمی‌دانم چرا رضا براهنی در این سالها به ترکی چیز ننوشته و نمی‌نویسد؟ مگر در کانادا هم فارسی زبانان مجبورش می کنند به فارسی بنویسد؟

اگر زبان پارسی نبود رضا براهنی چه می‌کرد؟ آیا رضا براهنی شاعری و نویسندگی خود را به زبان پارسی مدیون است یا زبان ترکی آذری؟ چند اثر به زبان ترکی آذری آفریده است؟ این پرسشی است که خواننده‌ی دیگری از براهنی کرده است:

هیچکس هم نیست بپرسد: سید! تو خودت در این چند دهه «شوپنیدن» چقدر به ترکی آذری نوشتی؟ هیچ از ادبیات غنی آذربایجان ترجمه کردی؟

درباره‌ی سینه چاک دادن‌های برخی که دلبستگی‌های سیاسی به ترکیه و باکو دارند نیز چند پرسش آمده است:

در این جمهوری جعلی که در آن قومیتهای مختلف یعنی تاتی – تالشی- ارمنی – گرجی و روسی زندگی می‌کنند امکان تحصیل به زبان مادری خویش را دارند؟

لابد می‌دانید در قیام مردم تالش برای ایفای حقوق قومی که در دهه نود رخ داد هزاران تن کشته
و بسیاری توسط همانانی که ایشان به حالشان قبطه می‌خورد به دریای مازندران افکنده شدند. برای نمونهء دیگر شما را ارجاع می‌دهم به وضعیت کردها در ترکیه (ترک‌های کوهستانی!!!)
چرا این قدر اینان مغلطه می‌کنند؟ آیا مرگ تنها برای همسایه خوب است؟

در همین زمینه اما چند ماه پیشتر، ایرانی میهن‌دوستی به نام علی تیزقدم در اعتراض به گفته‌های رضا براهنی نامه‌ای به مجله‌ی شهروند در همان شهر تورنتو در کانادا نوشت. اما شخصی به نام آقای علی قره‌چه‌لو با پرخاش به او پاسخ داد و از رضا براهنی و دیگر پان‌ترکان تجزیه‌طلب چنین دفاع کرد. بدون این که بخواهم وارد بحث‌های سیاسی بشوم این بخش را از سخنان آقای علی قره‌چه‌لو نقل می‌کنم:

میرحسین موسوی اهل تبریز، یعنی ترک تبریزاند. صحبت کردن ایشان به ترکی، به زبان مادری خود، و با مردم خود و در شهر خود، طبیعی‌ترین انتظاری است که می‌شد از ایشان در جریان فعالیت‌های «انتخاباتی»شان داشت. مسلماً اگر ایشان گیلک و یا کُرد بودند و قرار می‌شد در شهر رشت و یا سنندج سخنرانی انتخاباتی کنند، طبیعی‌ترین انتظار این می‌بود که ایشان به گیلکی و یا کردی صحبت می‌کردند. البته سخنرانی ایشان نیز می‌توانست به فارسی ترجمه و از طریق رسانه‌ها در اختیار فارسی زبانان قرار بگیرد.

ایشان می‌گوید میرحسین موسوی با «مردم خود» باید به زبان مادری خود صحبت کند. آیا مردم ایران «مردم» آقای موسوی نیستند؟ حق باقی ایرانیان چه می‌شود؟ آیا قرار بود آقای موسوی تنها رییس جمهور استان آذربایجان یا شهر تبریز شود؟ یعنی زبان پارسی را – که همه‌ی مردم ایران متوجه می‌شوند – کنار بگذارند و به زبان ترکی آذری صحبت کنند آن وقت این گفته را به زبان پارسی ترجمه کنند که دیگران هم بفهمند.

ایشان نظرات مشعشع دیگری نیز ابراز کرده‌اند:

آیا می‌دانید که رسمی بودن زبان پارسی (فارسی) در ایران (که زبان رسمی است) و نیز رسمی بودن مذهب شیعه، به معنای غیررسمی بودن و بیشتر از آن ممنوع بودن زبان‌های غیرفارسی و مذاهب غیرشیعی در ایران است؟

آیا می‌دانید زبان ترکی در ایران در نزد دولت‌های ایران زبانی بیگانه تلقی شده و می‌شود؟ آیا می‌دانید که صدا و سیمای استان‌های آذربایجان و ترک‌نشین ایران را با بخشنامه وادار می‌کنند که ۵۰% لغات مورد استفاده خود را از فارسی انتخاب کنند؟ آیا می‌دانید در سراسر آذربایجان و دیگر مناطق ترک نشین ایران (از جمله تهران) حتی یک مهد کودک به زبان ترکی آذربایجانی نیست؟

درباره‌ی اجبار به پارسی بودن ۵۰٪ واژه‌های به کار رفته در صداوسیما مدرک معتبری نیاورده‌اند. اما پرسش من از ایشان این است که آیا در زمان حکومت ترکان سلجوقی و دیگر ترکان نیز بخشنامه باعث می‌شده که شعر «حسن اوغلو» – که نخستین شعر ثبت شده‌ی ترکی است – این گونه باشد:

من اؤلسم سن بت-ى شنگول، صوراحى ائیله مه غولغول!
نه غولغول!؟ غولغول-ى باده. نه باده!؟ باده-یى احمر

باشیمدان گئچمه دى هرگیز، سنینله ایچدیییم باده
نه باده!؟ باده-یى مستی. نه مستی!؟ مستی-یى ساغر!

شها! شیرین سؤزون قیلیر، میصیرده هر زامان کاسید
نه کاسید!؟ کاسید-ى قیمت. نه قیمت!؟ قیمت-ى شکر!

(برای متن کامل این شعر به پایگاه ارزشمند آذرگشنسپ نگاه کنید.)

ایشان تهران را جزو «مناطق ترک‌نشین ایران» می‌داند و طبق آماری – که احتمالا خاله‌ی همسایه‌شان در تورنتو از «سراسر ایران» گرفته است – اعلام کرده است که حتا یک مهد کودک نیز به زبان ترکی آذری وجود ندارد.

اگر این اظهار نظر را بتوان به حساب دوری ایشان از وطن و دلتنگی و دسترس نداشتن به آمار گذاشت نظر بعدی ایشان درباره‌ی کانادا را – که محل زندگی‌شان است – باید به چه حسابی گذاشت؟

لابد می‌دانید زبان کوچکترین قبائل بومی کانادا که تعدادشان به چند صد نفر هم نمی‌رسد، زبان رسمی تلقی شده و تحت حمایت قانونی و مالی دولت فدرال کاناداست. و مسلماً می‌دانید که اگر شما یک دوجین خانواده را از هر ملیتی دور هم جمع کنید، می‌توانید از دولت ایالتی بخواهید که وسایل تحصیل به زبان مادری‌تان را برای فرزندان‌تان فراهم کند.

من هر چه جست وجو کردم که ببینم این زبان‌های قبیله‌های بومی که زبان رسمی کانادا هم هستند کدامند چیزی پیدا نکردم. تا آنجا که من فهمیدم زبان‌های «رسمی» در کانادا – که به گفته‌ی ایشان به معنای غیررسمی بودن دیگر زبان‌ها است – تنها زبان‌های انگلیسی و فرانسوی است و این دو هم زبان قبیله‌های بومی کانادا نیستند. گویا ایشان هنوز معنای «زبان رسمی» را نمی‌فهمد. در ضمن به قول همان خواننده‌ی رادیو زمانه، چند نفر از شما از همین امکان دولت کانادا استفاده کرده‌اید و برای فرزندان خود با پول دولت فدرال کانادا مدرسه به زبان ترکی آذری ایجاد کرده‌اید؟

ایشان نه تنها در درک اصطلاح «زبان رسمی» دچار مشکل هستند بلکه مفهوم‌های دیگر را نیز غلط فهمیده‌اند. برای نمونه این بند را بخوانید:

مگر نه این است که ما طرفدار آزادی بیان، آزادی اندیشه و وجدان، آزادی تجمع و آزادی تشکل هستیم؟ پس فکر و اندیشهء تجزیه نیز به عنوان یک باور سیاسی مشمول آزادی‌های دموکراتیک و آزادی‌های بنیادین است

ربط دادن تجزیه‌طلبی به آزادی بیان و آزادی تجمع و تشکل تنها به ذهن‌های پریشان و آشفته‌ای مانند ایشان می‌رسد. انگار بگوییم مگر نه این که آزادی تجمع داریم پس جمع بشویم و برویم چند نفر را دار بزنیم یا شیشه‌ی مغازه‌ها را بشکنیم. شما چرا از این آزادی تشکل بنیادین خودتان در همان کانادا استفاده نمی‌کنید و شهر تورنتو را تجزیه نمی‌کنید و یک دولت ترک‌زبان تشکیل نمی‌دهید؟ بالاخره هر چه باشد کشور کانادا کشوری است دموکراتیک و پیشرفته و جهان اولی و با ایران استبدادزده‌ی عقب مانده و جهان سومی خیلی فرق دارد؟

راستی اصلا شما و دوستان عزیزتان به این کشور غیردموکراتیک ایران چه کار دارید؟ در همان کانادای دموکراتیک با کمک‌های دولت فدرال زندگی خوشتان را بکنید و بگذارید ما هم در ایران با نداشتن «آزادی تجزیه‌طلبی» در کنار دیگر هم‌وطنانمان – مانند سده‌های گذشته – در آرامش و دوستی زندگی‌مان را بکنیم.

مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان!

Advertisements

سه‌شنبه ۱۸/اسفند/۱۳۸۸ – ۹/مارچ/۲۰۱۰

یکی از رسم‌های ترکان در روزگار صلح و آشتی یغما بوده که در ادبیات پارسی به صورت «خوان یغما» هم بدان اشاره شده است. در این رسم، وقتی ترکان بر سر سفره‌ی میزبان (معمولان خان یا فرمانروا) می‌نشستند پس از خوردن و نوشیدن ظرف‌ها و باقی‌مانده‌ی سفره را نیز غارت کرده و با خود می‌بردند. سعدی و حافظ در غزل‌های خود به این رسم ترکان اشاره کرده‌اند از جمله:

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب —- چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
(حافظ)

دل سعدی و جهانی به دمی غارت کرد ——- همچو نوروز که بر خوان ملک یغما بود

این رسم زمان صلح بوده حالا خود ببینید در زمان جنگ و حمله‌شان به دیگران چه می‌کرده‌اند.

به نظر می‌رسد پس از سده‌ها هنوز این رسم در برخی از ترکان و بازماندگان‌شان همچنان برجا مانده است. این ترکان که سده‌ها بر خوان پرنعمت فرهنگ ایران و زبان پارسی نشسته‌اند اکنون که دیگر دوران راهزنی و غارت به روش قدیمی گذشته آغاز کرده‌اند به غارت و یغمای خوان فرهنگی ایران و ایرانیان. پس از وبلاگ‌های رنگاوارنگی که هر روز مانند قارچ سمی سبز می‌شوند و آرمان‌های نژادپرستی و دروغ‌های پان‌ترکان را منتشر می‌کنند چشم‌مان به جمال بخش پارسی سایت رادیو و تلویزیون ترکیه روشن شده که همان دروغ‌ها را به صورت رسمی منتشر می‌کند و از خدا و خلق و تاریخ شرم نمی‌کنند.

برای نمونه در این مطلب که درباره‌ی نظامی گنجوی و فارابی نوشته است به دروغ ادعا کرده که نظامی گنجوی ترک بوده و همه جا ترکان را ستوده است. نویسنده‌ی این مطلب که محمدرضا هیئت نام دارد (شاید با «پروفسور هیئت» پان‌ترک نسبت داشته باشد) به صورت بسیار گزینشی بیت‌هایی از نظامی نقل کرده و هیچ یک از بیت‌های نظامی درباره‌ی اصل و نسب خودش و نیز شعرهای درباره‌ی عشق و علاقه‌اش به ایران و ستایش آن و سرزنش ترکان نیاورده است. نظامی درباره‌ی اصل و نسب خود می‌گوید:

گر شد پدرم به سنت جد ———- یوسف پسر زکی مؤید
ور مادر من رییسه‌ی کُرد ——– مادرصفتانه پیش من مُرد
گر خواجه عمر که خال من بود ——– خالی شدنش وبال من بود

می‌بینیم که از سوی مادر ایرانی کُرد بوده و خالو (دایی)‌اش او را بزرگ کرده است. نظامی درباره‌ی ایران سروده است:

همه عالم تن است و ایران دل ———— نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد ———- دل ز تن بِه بُوَد، یقین باشد

حال پان‌ترکان به پیروی از رهبرشان «رفیق استالین» ادعا می‌کنند که نظامی ترک بوده و مجبور شده به زبان پارسی شعر بگوید. یا این که می‌گویند در آن زمان پارسی زبان ادبی بوده و برای همین نظامی شعرهایش را به پارسی سروده است. برای تایید این ادعای پوچ یک بیتی هم در سال ۱۹۸۰ م. ساختند که بله نظامی گفته است:

پدر بر پدر مر مرا ترک بود ———– به فرزانگی هر یکی گرگ بود!

خود این بیت نشان می‌دهد که سراینده‌اش هیچ آشنایی‌ای با ادب پارسی به ویژه سخن بلند نظامی نداشته است. پیشتر درباره‌ی این ادعاها نوشته‌ام و به ویژه درباره‌ی این بیت سست و بی‌معنا نگاه کنید به نوشته‌ی استاد جلال متینی در سال چهارم مجله‌ی ایران‌شناسی.

همچنین این پان‌ترکان به خاطر ناآشنایی با صنعت «استعاره» و بیان نمادین و ادبی و شعری، همه جا ترک را به معنای لفظی گرفته‌اند و نظامی را به خیال خودشان به نفع ترکان مصادره کرده‌اند. مانند این بیت در بهرام‌نامه (هفت‌پیکر):

ترکی‌ام را در این حبش نخرند ——— لاجرم دوغ‌بای خوش نخورند

که از این بیت نتیجه گرفته‌اند نظامی می‌خواسته به ترکی شعر بگوید اما حرفش خریدار نداشته. با این استدلال لابد نظامی در حبشه این شعر را سروده و در حال فروش دوغ‌با (آش کشک) بوده است!

داستان ترک بودن نظامی را استالین به راه انداخت و گفت «نظامی بیشتر شعرهایش را به پارسی سروده و نباید این شاعر برادران خلق آذربایجان را به ایران تسلیم کنیم» !!!! در حالی که در همان زمان دیاکونف، خاورشناس بزرگ روس، می‌گوید نظامی گنجوی ترک نبوده است و ترک خواندن نظامی گنجوی را سیاسی و غیرعلمی می‌داند.

نظامی خود را جانشین فردوسی می‌دانست و تمام عمر خود را صرف داستان‌سرایی درباره‌ی تاریخ ایران باستان کرد مانند خسرو و شیرین، بهرام‌نامه (هفت‌پیکر) و اسکندرنامه (اقبال‌نامه و شرف‌نامه).

برای پاسخ مفصل و کامل به ادعاهای پان‌ترکان درباره‌ی نظامی گنجوی به مقاله‌ی دوست گرامی دکتر علی دوست‌زاده به نشانی زیر نگاه کنید.

Politicization of the background of Nizami Ganjavi: Attempted de-Iranization of a historical Iranian figure by the USSR, June 2008.

اما درباره‌ی فارابی:
در مقدمه‌ی رساله‌ی «ما یصح و ما لایصح من احکام النجوم» – که از نوشته‌های فارابی است – نام او بدین شیوه آمده است: محمد بن محمد الفارابی الطرخانی. کهنترین سند در مورد فارابی به قلم «ابن ابی اصیبیعه» – که به زمان فارابی نزدیک‌تر بوده است – او را ایرانی (فارسی) می‌خواند: «و اصله فارسی». پان‌ترکان به نوشته‌ی ابن‌خلکان استناد می‌کنند که سی‌صد سال پس از فارابی بوده و برای نخستین بار نام «اوزلغ» را در نسب‌نامه به نام فارابی چسبانده است. اما شمس‌الدین محمد شَهرَزوری – که خود از ایرانیان کُرد بوده و نزدیک زمان ابن‌خلکان می‌زیسته – می‌گوید که ابونصر فارابی از نژاد ایرانی بوده است: «و کان من سلالة فارسیة». هم چنین نام «ترخان» یا «طرخان» در نسب فارابی نیز از نام‌های رایج در میان ایرانیان سغدی بوده است.

این مقاله همه‌ی اسناد در مورد فارابی را بررسی کرده و نشان داده که باید فارابی را به یقین ایرانی‌تبار سغدی دانست. فارابی حرف‌های مخصوص برای نوشتن واژگان سغدی به کار برده که کاری است بی‌نظیر.

همین محمدرضا هیئت در مطلب دیگری به نام سه آرامگاه معروف جهان ترک با بی‌شرمی تمام «مقبرةالشعرا»ی تبریز را از آثار فرهنگی «جهان ترک» خوانده است. حال آن که آذربایجان بخشی از ایران است و مردم آن نیز ایرانیان ترک‌زبان هستند و هیچ یک از شاعرانی که سنگ یادبود آنان در این مقبره است ترک نبوده‌اند بلکه همه ایرانی بوده‌اند، شاعرانی چون اسدی توسی، خاقانی شروانی، قطران تبریزی، همام تبریزی و …

در این خبر هم با عنوان مولانا از دیروز تا فردا هیچ یادی از این نکرده که «رهبر بزرگ» و پدر ترکان، مصطفا کمال پاشا (آتاترک) هرگونه فعالیت فرقه‌ی مولویه را ممنوع کرد و مولوی‌خانه‌ها را بست. این مقاله هم پاسخی است مفصل و مستند به ادعاهای بی‌پایه‌ی پان‌ترکان درباره‌ی مولانای بلخی.

در این خبر هم درباره‌ی ثبت نوروز به عنوان روزی جهانی، نوروز را عید باستانی ترک‌ها و مردم منطقه!!! معرفی کرده است و ثبت آن را مدیون همت ترکیه دانسته است. به گفته‌ی سعدی: نیاید همی شرمت از خویشتن؟ و یا با اندکی تغییر در شعر خاقانی شروانی: نی ز ایزد شرم و نی از مردم آزرم ای دریغ!

هم چنین نگاه کنید به:

مولانا و پان‌ترکان

اردوغان و تاراج فرهنگی

گزارش هم‌نشستی در آنکارا

دسته‌های مربوط:

نوشته‌های مربوط به پان‌ترکان

نوشته‌های مربوط به نظامی گنجوی

آدینه ۱۴/اسفند/۱۳۸۸ – ۵/مارس/۲۰۱۰

چندی پیش یکی از خوانندگان در پیامی از ضیاء صدرالاشرافی نقل قول کرده بود که «رضا شاه نام ممالک محروسه‌ی ایران را تغییر داد به مملکت ایران و بلایی بر سر ملت‌های مختلف ایران (بلوچ و کُرد و آذربایجان و …) آورد که هنوز دست به گریبانیم».

تصمیم گرفتم این مطلب را به بررسی برخی از ادعاهای آقای صدرالاشرافی بپردازم، هرچند پیشتر در مطلبی به نام زبان‌کُشی به اصطلاح بی‌معنای «پانیسم» پرداختم که او با افتخار می‌گوید که خودم ساخته‌ام.

آقای ضیاء صدرالاشرافی در گفت‌وگویی با روزنامه‌ی شهروند در شهر تورنتوی کانادا به سال ۲۰۰۷ م. / ۱۳۸۶ خ. همان ادعاهای بی‌پایه‌ی پان‌ترکان را تکرار کرده است. بسیاری از این سخنان از شدت بی‌معنا بودن و بی‌پایه بودن نیازی به پاسخ ندارند. برخی دیگر نیز در جاهای دیگر به تفصیل پاسخ داده شده‌اند. من تنها برای یادآوری این مطلب را می‌نویسم.

جوک گویی به «تجزیه‌طلبی» دامن می‌زند و هر نوع رابطه عاطفی و مهر انسانی را می‌سوزاند و خاکسترش را هم به باد حماقت می‌دهد.

یکی از بهانه‌هایی که تجزیه‌طلبان می‌گیرند وجود «جوک‌های قومی» است. من هرگز و به هیچ گونه این جوک‌ها را تایید نمی‌کنم و ریشخند و مسخره کردن دیگران را زشت و نادرست می‌دانم. اما واقعیت آن است که در تمام کشورهای دنیا مردم هر شهری برای شهر دیگر جوک و لطیفه می‌سازند. مردم نیویورک برای واشینگتن و نیوجرسی جوک می‌سازند، مردم نیوجرسی برای نیویورک و بوستون، مردم کالیفرنیا برای مردم آریزونا، مردم تورنتو برای مردم ونکوور، مردم پاریس برای شهرهای دیگر فرانسه، مردم هامبورگ برای مردم باواریا، مردم لندن برای شهرهای دیگر انگلستان، مردم بمبی برای مردم دهلی و دیگر شهرهای هندوستان، و … در خود ایران مردم تبریز برای مردم اورمیه، مردم بروجرد برای خرم‌آباد، مردم خرم‌آباد برای بروجرد، مردم مشهد برای بیرجند، شیراز برای کازرون و … لطیفه می‌سازند.

خلاصه در همه جا و در همه زمان‌ها مردم لطیفه ساخته‌اند و می‌سازند. این که چنین لطیفه‌هایی را بهانه کنیم و آن را ریشه‌ی تجزیه‌طلبی بدانیم بسیار کودکانه و غیرعقلی است. ضمن آن که زندگی در کشور که بازی فوتبال کودکان نیست که وقتی توپ را به ما ندهند قهر کنیم و دروازه را برداریم با خودمان ببریم خانه‌مان! با توجیه ایشان باید رابطه‌ی عاطفی تمام مردم دنیا سوخته باشد و خاکستر شده باشد و پس از این تمام شهرهای دنیا باید از هم مستقل شوند و هر یک کشوری جداگانه بشوند تا دیگر کسی برایشان جوک نسازد و بتوانند «هویت»شان را حفظ کنند.

باید برای برافتادن این ملی‌گرایی قومی و استقرار ملی‌گرایی مدرن بکوشند، که در درجه اول به نفع خودشان است. دمکراسی استثنا برنمی‌دارد. اگر در مقابل این سیل هویت‌خواهی فرهنگ‌های محکوم دیر به خود بجنبند، نه «شاید و محتملا» که حتما دیر خواهد شد.

جالب است که ایشان ملی‌گرایی موجود در ایران را (که تاریخی چندهزار ساله دارد) ملی‌گرایی قومی می‌داند و خواستار ملی‌گرایی مدرن است. اما این ملی‌گرایی مدرن مورد نظرشان بر پایه‌ی هویت‌های قومی است یعنی به قول خودشان قوم ترک و قوم کرد و قوم بلوچ و …!

«هویت‌خواهی» که نام بزک کرده‌ی «تجزیه‌طلبی» است سیل نیست بلکه جویبار بی‌رمقی است که با پول بیگانگان و و بیل همفکران آقای صدرالاشرافی ادعای بنیان‌کن بودن دارد. ضمن آن که فرهنگ محکوم کدام است؟ فرهنگ محکوم در شرایط امروز ایران، همانا فرهنگ ایرانی است که از در و دیوار برایش می‌بارد.

به طور خلاصه شرایط لازم ملت بودن عبارتند از: پول، پرچم، و دولت مستقل داشتن که در پایتخت از مرزهایش با گمرک و نیروهای انتظامی و ارتش دفاع می‌کند و در سازمان ملل متحد برای دولت آن ملت یک کرسی با رای برابر اعطا می‌شود. اما شرط کافی و ماهوی ملت شدن که یک روند و پروسه است طولانی است.

به قول معروف: ایشان که به این خوبی لالایی بلدند چرا خوابشان نمی‌رود. مردم ایران هزاران سال است این فرایند یا به قول شما پروسه‌ی طولانی را طی کرده‌اند. پرسش من از او این است که در کشور ایران چند پول و چند پرچم و چند دولت مستقل وجود دارد که ایشان و همفکرانشان به پیروی از «رفیق استالین» ایران را کشور «کثیرالمله» می‌خواندند؟

اصل برابری:
ـ برابری تباری-نژادی (در معنی رنگ پوست و فنوتیپ آن)
ـ برابری دینی-عقیدتی که از آن به سکولاریسم وشکل کامل آن لائیسیته می توان نام برد.
ـ برابری جنسی: زن با مرد در احراز مقامهای اجتماعی.
ـ برابری سیاسی و حقوقی شهروندان.

عدم برابری حقوقی بخشی از شهروندان به دلیل تبار و نژاد، رنگ پوست (آپارتاید افریقای جنوبی قبل از ماندلا) و نیز به سبب دین (که از ۱۳۵۷ تاکنون در ایران شاهدش هستیم) و یا زبان (که از ۱۳۰۴ یعنی شاه شدن رضاخان پهلوی تا امروز) و بالاخره به سبب جنسیت (زن بودن) بیانگر آن است که ما با دولت و ملت مدرن سروکار نداریم.

من وجود نابرابری‌ها را در ایران انکار نمی‌کنم. اما ایشان را به خواندن تاریخ دعوت می‌کنم (البته تاریخ واقعی، نه آنها که دولت باکو منتشر می‌کند یا «پروفسور زهتابی»ها و «پروفسور هیئت»ها می‌نویسند). اگر شرط دولت مدرن تمام این برابری‌ها باشد کشور امریکا تا دهه‌ی ۱۹۶۰ م. کشور مدرنی نبود زیرا زنان تا دهه‌ی ۱۹۲۰ حق رای نداشتند و سیاهان تا دهه‌ی ۱۹۶۰ م. از نظر حقوقی حق برابر نداشتند (گرچه هنوز نیز در برخی ایالت‌های امریکا به شدت در حق سیاهان تبعیض می‌شود). هنوز هم در امریکا برابری دستمزد بین زن و مرد وجود ندارد.

از زمان رضا شاه چه رخداد زبانی بوده که ایشان آن را در فهرست آورده است. لابد پیش از رضا شاه مردم ایران به زبان قبیله‌ی «بالابومبا» سخن می‌گفتند و امروزه فراموش شده است؟ پان‌ترکان در تاریخ تخیلی و جعلی خویش زمان رضاشاه را زمان رسمی شدن زبان پارسی می‌دانند، حال آن که زبان پارسی دست کم از زمان ساسانیان زبان مشترک مردم ایران بوده است. در زمان انقلاب مشروطه هم که خواستند قانون اساسی بنویسند این مشترک بودن را به صورت رسمی در قانون اساسی گنجاندند. پان‌ترکان همواره اصرار دارند که بگویند ایران هزار سال زیر فرمان ترکان بوده است اما در همان هزار سال هم زبان اداری و رسمی و مشترک ایران زبان پارسی بود نه زبان ترکی. در دوران قاجارهای ترک‌زبان نیز زبان رسمی ایران زبان شیرین پارسی بود. آمدن رضاشاه هیج تغییری در این وضعیت زبانی ایجاد نکرد.

وقتی زبان مادری دو سوم اهالی کشور از نظر آموزش ابتدایی در مدارس ممنوع است امکان ندارد که ملت مدرن ظهور کند. زبان رسمی یعنی بقیه غیررسمی هستند…

اینجا می‌بینیم که باز به آمارهای دروغ و نادرست درباره‌ی بافت جمعیتی مردم ایران (به ویژه آمار اتنولوگ) اشاره شده که پیشتر بدان پرداخته‌ام (برای نمونه: رضا براهنی و آمار یا به صورت مفصل در پایگاه آذرگشنسپ: متن پارسی و متن انگلیسی) و تکرار نمی‌کنم.

ادعای بی‌پایه‌ی دیگر در این بند «ممنوع بودن» زبان مادری است. شما قانونی را نشان بدهید که بر اساس آن آموزش زبان مادری در ایران ممنوع باشد. در قانون اساسی ایران آمده است که زبان رسمی ایران زبان پارسی است و آموزش زبان‌های قومی و محلی در کنار آن آزاد است. مشکل این است که پان‌ترکان می‌خواهند زبان پارسی را بردارند و تنها زبان ترکی را با آموزه‌های پان‌ترکی و باکویی و ضدایرانی در مدرسه‌ها آموزش دهند.

وجود زبان رسمی برای آسان‌سازی کارها است نه برای «غیررسمی» کردن دیگر زبان‌ها. شما فکرش را بکنید که زبان رسمی وجود نمی‌داشت. آن گاه هر کس مجبور می‌شد تنها در همان استان یا شهر یا روستای خودش زندگی کند و در هیج جای دیگر نمی‌توانست کار پیدا کند یا درس بخواند. مثالی می‌زنم هرچند نادقیق است: همین امروز در سطح جهانی زبان انگلیسی خود را به عنوان زبان رسمی تحمیل کرده است و هر کسی که انگلیسی بداند امکان کاریابی در سطح جهانی برای او بیشتر است. زبان رسمی نیز همین حالت را در سطح کشور دارد. کسی درباره‌ی زبان انگلیسی چیزی نمی‌گوید چون باور کرده‌اند که دانستن زبان انگلیسی باعث می‌شود موقعیت کاری و زندگی بهتری در جهان داشته باشید (راست یا دروغ به بحث فعلی ما ربطی ندارد). اما زبان پارسی که از زمان پس از اسلام یعنی دست کم نزدیک ۱۲۰۰ سال در سراسر ایران به عنوان زبان مشترک استفاده می‌شود و همه با جان و دل آن را پذیرفته‌اند و آثار ادبی و هنری خود را به آن پدید آورده‌اند ناگهان هدف حمله می‌شود.

ولی به قول معروف «تمام این حرف‌ها بهانه است…» یا به قول کمی قدیمی ترها: «پَری‌رو تاب مستوری ندارد». آقای صدرالاشرافی بالاخره طاقت نمی‌آورد و رو راست حرف دلش را می‌زند:

وقتی ژئوپلتیک منطقه و جهان تغییر کرده است (پایان کمونیسم شوروی)، ما نمی‌توانیم به قول دهخدا با گفتن «انشالله گربه است» خود را به بی‌اعتنایی بزنیم.

وقتی هفت میلیون نفر از همزبانان و هم‌تباران منِ آذربایجانی تبدیل به ملت-دولت جمهوری آذربایجان شده و در سازمان ملل متحد عضو گردیده و تمام شرایط ظاهری ملت را مثل کشور و ملت ایران و سایر ممالک منطقه دارا می‌باشند، مگر می‌شود به مردمان پیشرفته آذربایجان قوم و تیره و… گفت.

وقتی جلال طالبانی (کُرد عراقی)، رئیس جمهور کشور عراق شده است «قوم و تیره» نامیدن کردان مانند ترکان آذربایجانی، دشمن‌تراشی است. زیرا اغلب گویندگان فارسی‌زبان متوجه نیستند که دارند به مخاطبشان اهانت می‌کنند.

وقتی اعراب ساکن خوزستان – که خود آنجا را «اهواز» می‌نامند – می‌بینند که ۸۰ درصد ثروت کشور از سرزمین آنها درمی‌آید و حتی مجلس «دکتر احمدی‌نژاد» بودجه ۵/۱ درصد را هم تصویب نمی‌کند و در آن سو، در دوبی، امارات، کویت و . . . می‌بینند همزبانان و هم‌تباران آنها در چه وضعی زندگی می‌کنند، انتظار دارید به خاطر لفظ «ایران، یا زبان فارسی و مذهب شیعه» به قول سعدی: بنشینند و صبر پیش گیرند!

یعنی ایشان بوی پول و کباب به مشامشان خورده است و دامن از کف داده‌اند بلکه از این نمد کلاهی گیرشان بیاید.

ما کردها را قومی ایرانی می‌شناسیم. چرا وقتی آتاتورک محبوب شما آنان را «ترک کوه‌نشین» نامید و دولت‌های ترکیه نیز همین اصطلاح را حفظ کردند صدایتان در حمایت از کردها درنیامد؟ اما وقتی برای تجزیه‌طلبی‌تان می‌شود بهانه پیدا کرد، ناگهان یاد کردها می‌افتید؟

تجزیه‌طلبان استان خوزستان ایران را کشور الاحواز می‌نامند. دست کم با ادبیات دیگر تجزیه‌طلبان همپالگی‌تان آشناتر باشید. نخست آن که اهواز شهری از خوزستان است و این دو با هم فرق دارند. انگار بگویید کشور تورنتو. دیگر آن که در استان خوزستان – که به اشتباه یا از روی غرض استان عرب‌زبان خوانده می‌شود – درصد لرهای بختیاری و دیگر غیرعرب‌زبانان بسیار بیشتر از عرب‌ها است و عرب‌ها بیشتر در روستاها زندگی می‌کنند. خوزستان فقط سرزمین مردم ساکن در آنجا نیست بلکه بخشی از سرزمین ایران است و به تمام مردم ایران تعلق دارد. همان طور که تهران و تبریز و مشهد و اصفهان و شیراز و … به همه‌ی مردم ایران تعلق دارد.

شما اصلا معنا و اهمیت «لفظ ایران» و «زبان پارسی» را در تاریخ و تمدن و فرهنگ جهان نمی‌فهمید. هیج از خودتان پرسیده‌اید چرا همان «هم‌زبانان و هم‌تباران» شما در آن سوی ارس این گونه به دست و پا افتاده‌اند و برای خودشان تاریخ و فرهنگ جعل می‌کنند و از تاریخ ایران دزدی می‌کنند و هر شخصیتی را به خودشان وصل می‌کنند؟ به جای این که پول نفت کشورشان را صرف بهبود زندگی مردم آنجا کنند به یک مشت بیسواد پول می‌دهند که برایشان «هویت‌»تراشی کنند. همه‌ی اینها برای اهمیت همان لفظ است که به نظر شما نمی‌شود به خاطرش بنشست و صبر پیش گرفت. خوب است که خودتان می‌گویید جمهوری [جعلی] آذربایجان (در اصل: اَران) «شرایط ظاهری» ملت را دارد.

به راستی بایستی طرحی نو دراندازیم وگرنه زمین ما شکافته و تکه تکه خواهد شد. این پیش‌بینی را من آرزو نمی‌کنم، اما همبستگی ما (اقوام، ملیت‌ها یا ملل) محکوم در ایران، با ملت، ملیت یا قوم فارس بیش از همبستگی یک زن و مرد در موقع ازدواج عاشقانه (و نه سوداگرانه) شان نیست. همچنان که هر انسان خانواده دوست و عاقلی، با طلاق مخالفت می‌کند، اما طرفدار حق طلاق است، من نیز به عنوان یک فدرالیست طرفدار استقلال ملت یا ملیت یا اقوام محکوم در ایران نیستم، اما از حق استقلال طرفداری می‌کنم. چنان که جهان متمدن طرفدار آن است. آنها خود را استقلال‌طلب می‌نامند که یک انتخاب سیاسی است و شما آنها را تجزیه‌طلب می‌نامید.

مقایسه‌ی تجزیه‌ی کشور با طلاق جالب است. شما به بچه‌های این طلاق فکر کرده‌اید؟ شما اگر هوس همسایه را کرده‌اید چرا می‌خواهید زندگی دیگران را به هم بریزید. خیلی راحت به همان کشور دوست‌داشتنی‌تان بروید و در کنار «هم‌تبارانتان» زندگی کنید که «شرایط ظاهری» ملت شدن را دارند اما هنوز تاریخ و فرهنگی از خودشان ندارند و مانند نیاکان غارتگرشان تاریخ دیگران را غارت می‌کنند.

باز به این دوستان یادآوری می‌کنم امروز چیزی به نام «قوم فارس» در ایران وجود ندارد. قوم باستانی پارس پس از اسلام کم کم با دیگر قوم‌ها و مردمان این سرزمین در هم آمیخته است. امروز ما مردم پارسی‌زبان داریم نه قوم فارس.

تاکید می‌کنم فارس‌ها باید خود را تعریف کرده و بنا به اصل برابری شهروندان، همان تعریف را به بقیه هم جاری بسازند. اگر ملت فارس هستند ما هم ملت ترک و کرد و عرب و بلوچ و ترکمن و لر . . .هستیم. و اگر قوم و تیره و ملیت اند ما نیز همانیم. با نام ایران (که نام سرزمینی است و به یکسان به عنوان ملک مشاع به همهء ساکنان آن تعلق دارد) نمی‌شود اکثریت ساکنان را بی‌هویت کرد! آنها می‌گویند ما پاسپورت ایرانی داریم، اما ملتی به نام ایران وجود خارجی ندارد، بلکه به طور مشخص ترک و فارس و کرد و عرب و لر و بلوچ و ترکمن و مازندرانی و گیلانی و … وجود دارد.

ایشان خودشان مسئله طرح می‌کنند و خودشان هم حل می‌کنند. ما می‌گوییم قوم فارس وجود ندارد. اما ایشان می‌فرماید قوم فارس خودش را تعریف کند. اگر ملت است ما هم ملت ایم.

شگفتا! ایشان می‌گوید ملتی به نام ایران وجود خارجی ندارد؟؟؟؟؟ بلکه به طور مشخص ترک و کرد و عرب و لر و مازندرانی و گیلانی وجود دارد. با این حساب ملتی به نام امریکا هم وجود خارجی ندارد بلکه نیویورکی و واشنگتنی و لس آنجلسی و تگزاسی وجود دارد. پریشان ذهنی و پریشان حالی تا کجا؟

یا مرجوع به نژاد موهوم آریائی می‌باشیم، در این صورت به آنها به چشم شیادان سیاسی نگاه می‌کنیم که بازگوکننده‌ی عقایدی هستند که امتحان جنایت و جهالت خود را به نام «نازیسم» نیم قرنی است داده و اینان هنوز در خواب احیاء آن، نه در کشور تک زبانی آلمان، که در کشور ایران هستند که جزو ده کشور کثیرالملله جهان در سازمان ملل متحد است.

آریایی بودن ایرانیان از واقعیت‌های تاریخی است و ربطی به نازیسم و فاشیسم آلمانی ندارد. درباره‌ی آریایی و ربط آن به نازیسم می‌توانید به وبلاگ روزنامک نگاه کنید از جمله: آریایی: تعیین تکلیف با یک واژه.

اما از ایشان می‌خواهم از آن ده کشور «کثیرالمله»ی جهان که عضو سازمان ملل هستند چند تا را نام ببرد و به خود سازمان ملل هم خبر بدهد که سر سازمان ملل کلاه نرود زیرا کشوری که چند ملت در آن هستند نمی‌تواند به عنوان یک کشور در سازمان «ملل» ثبت شده باشد.