بایگانیِ ژوئیه, 2010

آدینه ٨/امرداد/١٣٨٩ – ٣٠/جولای/٢٠١٠

در دوران معاصر و با ورود خاورشناسان، زمان دقیق زندگی زرتشت، پیامبر و اندیشمند بزرگ ایران باستان، موضوع بحث و پژوهش‌های فراوانی شده است. بر پایه‌ی باورهای زرتشتیان – که بیشتر بر پایه‌ی نوشته‌های دوران ساسانیان است – زرتشت «۲۵۸ سال پیش از تباهی دین به دست اسکندر گُجستک» (مقدونی) می‌زیسته است و از آنجا که اسکندر مقدونی در سال ٣٣٣ پ.د.م (پیش از دوران مشترک، در انگلیسی BCE = Before Common Era) به ایران حمله کرده است پس زرتشت نزدیک ۶۰۰ پ.د.م و پیش از آغاز شاهنشاهی هخامنشیان زندگی می کرده است.

در نوشته‌های یونانیان و رومیان باستان – مانند زانتوس لیدیه‌ای (Xanthus of Lydia)، دیوژنس (Diogenes)، پلوتارخ (Plutarch) و پلینی مِهتر (Pliny the Elder) – زمان زندگی زرتشت ۶۰۰۰ سال پیش از افلاطون یا پیش از لشکرکشی خشیارشا به یونان (یا ۵۰۰۰ سال پیش از جنگ تروآ) یعنی ۶۵۰۰ پ.د.م دانسته شده است. یک مورخ بیزانسی به نام سودا (Suda یا Souda) در سده‌ی دهم میلادی نوشت که زرتشت پانصد سال پیش از جنگ تروا (حدود ۱۸۰۰ پ.د.م) می‌زیست.

از سوی دیگر نام پادشاه پشتیبان و حامی زرتشت در اوستا «کی گستاسپ» کیانی آمده است و از آنجا که نام پدر داریوش بزرگ هخامنشی ویشتاسپ (به خط لاتین: Hystaspes هیستاسپس) بوده است برخی از خاورشناسان (مانند هرتسفلد) نتیجه گرفته بودند که این ویشتاسپ همان گشتاسپ است و زرتشت در زمان هخامنشیان می‌زیسته و داریوش هم در واقع شاگرد زرتشت بوده است و این همه تاکید داریوش در سنگنبشته‌هایش به یاوری اهورا مزدا به خاطر آموزش‌های زرتشت است. البته آرتور کریستنسن (Christensen)، ایران‌شناس بزرگ دانمارکی، این باور را در همان دهه‌های ۱۹۳۰ م/ ۱۳۱۰ خ. با نوشتن کتاب «کیانیان» رد کرد و نشان داد که کیانیان از شاهان باستانی و محلی خاور ایران (در منطقه‌ی بلخ) بوده‌اند و ربطی به هخامنشیان ندارند. (دین هخامنشیان خود موضوعی است که شاید درباره‌ی آن جداگانه بنویسم.)

نظر سیدحسن تقی‌زاده این بود که همان زمان سنتی که زرتشتیان بدان باور دارند و در تمام تاریخ‌نگاری ایرانی – چه دوران ساسانی و چه دوران اسلامی – آمده، زمان درستی است و والتر هنینگ، ایران‌شناس آلمانی، و چند تن دیگر نیز نظر تقی‌زاده را پذیرفتند.

کریستنسن و بارتولمه (Bartholomea)، ایران‌شناس آلمانی، و پس از آنان خانم مری بویس (Mary Boyce)، ایران‌شناس بریتانیایی، بر پایه‌ی شباهت زبان اوستایی «گاهان» (گاثاهای) زرتشت با زبان سانسکریت «ریگ‌ودا»ی هندوان و نیز ساختار اجتماعی توصیف شده در گاهان به این نتیجه رسیدند که زمان زندگی زرتشت باید نزدیک ۱۳۰۰ تا ۱۴۰۰ سال پ.د.م. (زمان سرودن ریگ‌ودا) باشد.

زنده‌یاد دکتر محمد مقدم در سال ۱۳۴۰ خ در پیشگفتار ترجمه‌ی خود از کتاب «تاریخ شاهنشاهی هخامنشی» نوشته‌ی اومستد (History of Persian Empire, A. T. Olmstead, 1948) زمان چهل و دو سالگی زرتشت را ۱۷۲۵ پیش از میلاد دانست. دکتر مقدم در این پیشگفتار به نکته‌ای اشاره می‌کند که هرچند به بحث فعلی ما ربطی ندارد اما چون به گوشه‌هایی از واقعیت‌های دنیای خاورشناسی اشاره می‌کند – بخشی از آن را در اینجا می‌آورم:

در سده‌های هفدهم و هژدهم میلادی نوشته‌های کتاب مقدس زیر نکته‌سنجی و خرده‌گیری پژوهندگان و فرزانگان در اروپا قرار گرفت. در همین هنگام پاره‌ای از نویسندگان بزرگ اروپا به نوشته‌های باستانی و دین و فرهنگ ایران و هند روی آوردند. برای جلوگیری از پیشرفت و گسترش این طرز فکر، دستگاه‌های دینی و سیاسی اروپا و سپس امریکا کوشش و خرج بسیار نمودند که از راه پژوهش‌های تاریخی، بنیاد نوینی برای تاریخی وانمودن داستان‌های دینی خود استوار سازند. کاوش‌های فراوانی در سرزمین‌های کتاب مقدس پی در پی انجام گرفت. روی سرزمین‌ها و قوم‌ها و آثاری که یافت می‌شد نام‌های کتاب مقدسی گذاشته شد. آن چه بر خلاف میل پیدا می‌شد یا به دست فراموشی سپرده می‌گشت یا تعبیر دلخواهی از آن می‌شد. گزارش‌های باستان‌شناسی و بحث‌های زبان‌شناسی و تاریخ‌هایی که نوشته شده، با همه‌ی دانش و پژوهشی که برای آنها به کار رفته و زمینه‌های بزرگی که برای پژوهش‌های آینده به دست داده، هدف اصلی همه‌ی آنها جز این چیزی نبوده است. پس جای شگفت نیست که در این «تاریخ شاهنشاهی هخامنشی» نویسنده‌ی آگاه آن همین روش را به کار بسته و مواد بسیاری را برای نشان دادن درستی داستان‌های کتاب مقدس، و در درجه‌ی دوم نویسندگان یونانی، گردآوری و گزارش کرده است.

آقای رضا مرادی غیاث‌آبادی کتابی در دست چاپ دارد به نام «زمان زرتشت بر پایه‌ی گزارش‌های ایرانی». به نوشته‌ی آقای غیاث‌آبادی اختلاف بین گزارش‌ها و منبع‌های ایرانی، چه گزارش‌های پهلوی دوران ساسانیان و چه نوشته‌های دوران اسلامی، بسیار مسنجم و پیوسته و هماهنگ است و اختلاف و تشتتی که در منبع‌های غیرایرانی هست در آنها دیده نمی‌شود. و از آنجا که پیروان سنتی پیامبران تاریخ دین و پیامبر خود را دستکاری نمی‌کنند پس گزارش‌های ایرانی نمی‌توانند همگی اشتباه باشند. بنابراین زمان زرتشت همان سده‌ی هفتم/ششم پ.د.م است.

این هفته به کتابی برخوردم به نام «کی سخن گفت زرتشت» نوشته‌ی خانم مری سِته‌گاست:

نام کتاب: کی سخن گفت زرتشت – اصلاح فرهنگ و دین دوران نوسنگی
(When Zarathustra Spoke – The Reformation of Neolithic Culture and Religion)
نویسنده: مری سته‌گاست (Mary Settegast)
ناشر: انتشارات مزدا، کالیفرنیا
سال انتشار: ۲۰۰۵ م. / ۱۳۸۴ خ.
صفحه: ۱۶۱


خانم مری سِته‌گاست

در این کتاب مری سته‌گاست کوشیده است بر پایه‌ی یافته‌های باستان‌شناختی از دوران نوسنگی و زمان انقلاب کشاورزی و تطبیق آنها با آموزه‌های زرتشت درباره‌ی کشاورزی و آباد کردن زمین (مانند: «هر کس گندم می‌کارد راستی می‌افشاند») این نظریه را تقویت کند که زمان زرتشت در واقع همان هزاره‌ی هفتم پ.د.م (۶۵۰۰ پ.د.م) است و زرتشت در واقع یکی از عاملان و دست‌اندرکاران گسترش انقلاب کشاورزی در خاور نزدیک بوده است.

فصل‌های این کتاب چنین اند:

فصل ۱: تصویرهای نوسنگی
فصل ۲: خاور نزدیک پیش از ۶۵۰۰ پ.م.
فصل ۳: یونان در آغاز نوسنگی بین ۶۴۰۰ تا ۶۰۰۰ پ.م.
فصل ۴: رسم سفالگری رنگی خاور میانه
فصل ۵: زندگی و آموزه‌های زرتشت
فصل ۶: همگرایی ۱: باستان‌شناسی پایان نوسنگی و سنت‌های زرتشتی
فصل ۷: همگرایی ۲: نوسنگی پیش از سفالگری و سنت‌های ودایی
فصل ۸: چارچوب هندواروپایی: گریزی کوتاه
فصل ۹: میهن اصلی زرتشت و پناهگاه او
فصل ۱۰: ورود به تاریخ: مغان ماد، شاهنشاهی هخامنشی، تهاجم عرب‌های مسلمان
فصل ۱۱: پی‌گفتار: مرده‌ریگ (میراث) زرتشت

ترجمه‌ی دقیق نام این کتاب چنین است: «زمانی که زرتشت سخن گفت – …» اما از آنجا که در برگزیدن نام این کتاب خانم سته‌گاست گوشه چشمی داشته است به کتاب معروف فردریش نیتچه (Frederich Nitzsche)، فیلسوف آلمانی، به نام «چنین گفت زرتشت» (در آلمانی: Also Sprach Zarathustra در انگلیسی: Thus Spoke Zarathustra) من نیز نام این کتاب را به «کی سخن گفت زرتشت» برگرداندم. بد نیست یادآوری کنم که کتاب نیتچه و زرتشتی که در آن سخن گفته است هیچ ربطی به زرتشت ایرانی و آموزه‌های او ندارد و نیتچه در این کتاب شخصیت آرمانی خود را آفریده و خود از زبان او سخن گفته است.

سعی می‌کنم پس از خواندن کتاب خانم سته‌گاست اطلاعات بیشتری در اینجا بیاورم.

Advertisements

چهارشنبه ۶/امردادماه/۱۳۸۹ – ۲۸/جولای/۲۰۱۰

دیروز روز ۲۷ جولای بود، روزی که در تاریخ انقلاب فرانسه روز مهمی است. روزی است که روبسپیر (Robespierre) – که با شور انقلابی به قول حافظ: «سروران را بی‌سبب می‌کرد حبس / گردنان را بی‌خطر سر می‌بُرید» – خودش به دست گیوتین سپرده شد و «دوران وحشت» (la Terreur) به پایان رسید.

یکی از جنبه‌های انقلاب فرانسه شوریدن بر کلیسای کاتولیک بود که در کنار قدرت فاسد سیاسی به غارت مردم مشغول بود و ستم‌های حکومت را توجیه می‌کرد و در آن شریک بود. حتا در دوران‌های پیشتر مسئولان کلیسا به وزیران و سیاستمداران بزرگ و مقتدری تبدیل شده بودند چون مطران ریشلیو (Cardinal Richelieu – مشهور به عالیجناب سرخپوش یا The Red Eminence). پس از انقلاب در راستای همین شوریدن بر کلیسا و دوری از هرچه کلیسایی است، سران انقلاب تقویم رسمی مسیحی را نیز برانداختند و تقویم نویی به رواج آوردند که به آن تقویم انقلابی یا تقویم جمهوری می‌گویند. دو روز مهم و مشهور در این تقویم روز نهم ترمیدور برابر با روز بیست و هفتم جولای است و دیگری روز ۱۸ ماه برومر برابر نهم ماه نوامبر است که روز کودتای ناپلئون بناپارت است. نام ماه‌های این تقویم – که همگی واژه‌های ساختگی هستند – چنین اند:

پاییز:
– ماه Vendémiaire به معنای ماه انگورچینی
– ماه Brumaire به معنای ماه مِه
– ماه Frimaire به معنای ماه یخبندان

زمستان:
– ماه Nivôse به معنای ماه برفی
– ماه Pluviôse به معنای ماه بارانی
– ماه Ventôse به معنای ماه بادی

بهار:
– ماه Germinal به معنای ماه جوانه‌آوری
– ماه Floréal به معنای ماه گل‌آوری
– ماه Prairial به معنای ماه چراگاه

تابستان:
– ماه Messidor به معنای ماه خرمن‌بخش
– ماه Thermidor به معنای ماه گرمابخش
– ماه Fructidor به معنای ماه میوه‌بخش

نکته‌ی جالبی که در این تقویم توجه مرا جلب کرد شباهت فراوان آن با تقویم ایران باستان است. زیرا مانند تقویم ایران باستان این تقویم نیز با پدیده‌های طبیعی تنظیم شده و با هموگان (اعتدال) پاییزی (autumnal equinox) در ماه مهر آغاز می‌شود و بر خلاف ماه مسیحی-رومی بر پایه‌ی برج‌های فلکی است. این شباهت و تاثیر از تقویم ایرانی آنجا بیشتر نُمود پیدا می‌کند که آنان به روزهای هر ماه نامی دادند و هر ماه را سی روز کردند و پنج روز پایان سال را – مانند اندرگاه یا بهیزک یا پنجه‌ی دزدیده (در متن‌های اسلامی: خمسه‌ی مسترقه) – زمان جشن و پایکوبی اعلام کردند. این پنجه را در فرانسوی Sansculottides می‌گویند که شاید بتوان آن را «پابرهنه‌ها» ترجمه کرد. (culottes نام شلوار کوتاه و تا زانوی اشرافیان فرانسه بود. شلوار مردم عادی را pantaloons می‌گفتند. Sans-culottes به معنای «بدون شلوار اشرافی» است و منظور همان توده‌ی مردم است.)

برای اطمینان از درستی این گمان به دکتر محمد حیدری ملایری، اخترشناس و اخترفیزیکدان سرشناس ایرانی در نپاهشگاه (رصدخانه‌ی) پاریس نامه‌ای نوشتم و از ایشان پرسیدم. ایشان این را تایید کرد و یادآوری کرد که در مقاله‌ی خود درباره‌ی گاهشماری ایرانی به این موضوع اشاره کرده است. داستان از این قرار است که اندیشمندان اروپایی در دوران روشنگری متوجه خاورزمین شدند و به پژوهش در فرهنگ و تاریخ این ناحیه به ویژه تمدن ایرانی پرداختند. مردی فرانسوی به نام آبراهام آنکِتیل دوپرون (Abraham Anquetil-Duperron) به میان پارسیان (زرتشیان) هند رفت و در سال ۱۷۷۱ م. اوستا را به فرانسه برد و به زبان فرانسوی ترجمه کرد. کارهای دیگری که در این دوران منتشر شده و به تاریخ و فرهنگ ایران پرداخته و منبع الهام سران انقلاب برای ساخت این تقویم بوده چنین اند:

– Freret, De l’ancienne année des Perses, 1742, in l’Histoire de l’Académie Royale des inscriptions et belles lettres, tome 16, Paris, 1751
– Gilbert, Nouvelles observations sur l’année des anciens Perses, in l’Histoire de l’Académie Royale des inscriptions, tome 31, Paris, 1788.

دکتر حیدری هم چنین افزود که پیشتازی (یا به اصطلاح برخی «فضل تقدم») در اشاره به این نکته از آنِ شجاع‌الدین شفا است که در مقاله‌ای در مجله‌ی «میراث ایران» سال هشتم، شماره‌ی ۳۰، تابستان ۱۳۸۲ خ/ ۲۰۰۳ م در صفحه‌ی ۳۹ منتشر شده است. دکتر حیدری لطف کرد و این مقاله را برایم فرستاد و من در اینجا تمام این مقاله‌ی یک صفحه‌ای را بازتولید و بازنویسی می‌کنم تا در دسترس دیگران نیز باشد:

دوست ارجمند آقای احکامی، وعده کرده بودم که به مناسبت آغاز سال تازه، مقاله‌ی جالبی را حتی الامکان در همین زمینه، برای «میراث ایران» بفرستم. تصور می‌کنم مقاله‌ی کنونی بتواند واقعاً شایسته‌ی این عنوان «جالب» باشد. زیرا خوانندگان آن احتمالا برای نخستین بار با موضوعی در ارتباط با فرهنگ و تاریخ ما آشنا خواهند شد که به همان اندازه که برایشان تازگی دارد، خوشایند نیز هست.

موضوع این مقاله‌ی کوتاه، چگونگی انتخاب تقویم ایرانی به جای تقویم سنتی مسیحی در دوران انقلاب کبیر فرانسه و اعلام آن به عنوان تقویم رسمی جمهوری است که از سال ۱۷۹۲ تا پایان عصر ناپلئونی برقرار بود و تمام وقایع تاریخی این دوره‌ی بسیار پرحادثه بر مبنای همین تاریخ ثبت می‌شد که برخی از روزهای استثنایی آن از قبیل «ترمیدور» سال دوم (روز گیوتین روبسپیر) و ۱۹ برومر سال هشتم (روز کودتای ناپلئون) به صورت کلی ترمیدور و برومر وارد اصطلاحات روزمره‌ی جهان غرب شده‌اند.

گزینش تقویم ایرانی برای فرانسه‌ی عصر انقلاب کبیر، مسبوق به سابقه‌ای است که به نیمه‌ی اول قرن هجدهم اروپای مسیحی (که از آن پس قرن فروغ یا عصر روشنگری نام گرفته است) مربوط می‌شود. و اختصاصا بدین واقعیت که اندیشمندان این نهضت بزرگ روشنگری می‌کوشیدند تا از ورای افق محدود کلیسا و مذهب، نگاه گسترده‌تر و در عین حال واقع‌بین‌تری از طریق طبیعت و ویژگی‌ها و قوانین آن به زندگی و اجتماع دربسته‌ی خود داشته باشند. و یکی از جلوه‌های اساسی این، کیش طبیعت، نحوه‌ی تقسیم‌بندی زمانی یعنی تقویم و گاهنامه بود که در آن زمان نه بر اساس طبیعت و قانون آن بلکه بر مبنای صرفاً قراردادی کلیسای مسیحیت پایه‌گذاری شده بود.

درست در همین سالها بود که نخستین ترجمه‌ی اوستای زرتشت در جهان غرب توسط Anqueti-Duperron فرانسوی در سال ۱۷۸۵ در پاریس به چاپ رسید که در آن این آیین بزرگ و باستانی مشرق زمین بر اساس نقش بنیادی طبیعت و جنبه‌ی مقدس کشاورزی و باروری عرضه می‌شد. اندکی پیش از این، در فاصله‌ی کمتر از بیست سال دو اثر پژوهشی جالب به نام «گاهنامه‌ی ایرانیان باستان» و «بررسی‌های تازه درباره‌ی گاهنامه‌های باستانی ایرانیان» توسط محققی به نام Freret به فرهنگستان سلطنتی کتیبه‌ها و ادبیات فرانسه ارائه شده بود که هر دو در سال‌های ۱۷۵۱ و ۱۷۶۸ از طرف این آکادمی به چاپ رسیدند و همه‌ی این انتشارات در هنگام آغاز انقلاب کبیر فرانسه مورد استفاده‌ی وسیع بنیانگذاران انقلاب قرار گرفتند که ایدئولوژی مذهبی مسیحیت را به کلی کنار گذاشته و «کیش خردگرایی» را به عنوان آیین رسمی انقلاب در جای آن گذاشته بودند.

در چهارچوب همین ایدئولوژی خردگرایی بود که گروه پژوهشگران انقلابی، در میان کلیه‌ی سالنامه‌های تمدن خاورزمین یعنی تمدن‌هایی که با طبیعت ارتباط نزدیک داشتند سالنامه‌ی ایرانی را – که هم نزدیکترین پیوندها را با جهان طبیعت داشت و هم از نظر ریاضی از دقیق‌ترین زمان‌بندی‌های نوع خود به شمار می‌آمد – برگزیدند که در آن تقسیم‌بندی سالها و ماه‌ها در تطبیق با شرایط طبیعی، روزهای آغاز ماه‌های دوازده‌گاه‌ی سال شناخته شد که دقیقا همان روزهای آغاز ماه‌های فروردین تا اسفند است و نامگذاری همه‌ی این ماه‌ها نیز درست به شیوه‌ی نام‌های ایرانی آنها، منتها با دستکاری‌های کوچک – که به تفاوت‌های اقلیمی دو کشور مربوط می‌شد – انجام گرفت. این نامگذاری توسط شاعر معروف انقلاب Fabre d’Eglantine با ظرافتی خاص صورت پذیرفت و به همین جهت با استقبال عمومی مواجه شد. نام‌هایی که از جانب او به عنوان اسامی ایرانی ماه‌ها تعیین شد و به همان صورت نیز وارد تقویم انقلابی فرانسوی شد بدین قرار اند:
Germinal (ماه جوانه) به جای فروردین، Floral (ماه گل) به جای اردیبهشت، Prairial (ماه چمن) به جای ماه خرداد، Messidor (ماه درو) به جای تیر، Thermidor (ماه گرما) به جای مرداد، Fructidor (ماه میوه) به جای شهریور، Vendémiaire (ماه انگورچینی) به جای مهر، Brumaire (ماه مِه) به جای آبان، Frimaire (ماه سرما) به جای آذر، Nivôse (ماه برف) به جای دی، Pluviôse (ماه باران) به جای بهمن، Ventôse (ماه باد) به جای اسفند.

نه تنها زمان‌بندی و نامگذاری ماه‌ها در این تقویم بر اساس ضوابط معمول در ایران انجام گرفت بلکه تقسیم‌بندی روزهای هر ماه نیز به همین صورت بر الگوی گاهنامه‌ی ایرانی ترتیب داده شد. یعنی به پیروی از روش ایران باستان که روزهای ماه بر حسب هفته تقسیم نمی‌شد بلکه هر روز از روزهای سی‌گانه‌ی ماه نام خاص خودش را داشت در تقویم انقلابی فرانسه نیز تقسیم‌بندی «هفته» ملغی شد و به جای آن ماه به سه بخش مساوی ده روزه تقسیم شد. این بار نام‌های هر روز از آنها به پیروی از روش معمول امروزی ایران به صورت عددی نهاده شده بود. مثلا Primidi (روز اول) به جای یک‌شنبه، Duodi (روز دوم) به جای دوشنبه، Tridi (روز سوم) به جای سه‌شنبه، Quartidi (روز چهارم) به جای چهارشنبه، Quintidi (روز پنجم) به جای پنج‌شنبه و بعد از آن روز ششم، روز هفتم، روز هشتم، روز نهم، روز دهم. پنج روز آخر هر سال را که در تقویم ایرانی «فروردگان» نامیده می‌شد و اضافه بر ماه‌های دوازده‌گانه بود در تقویم انقلابی sans-culoutides می‌نامیدند که از عنوان «… برهنه‌ها» – که در آن زمان به توده‌های انقلابی داده بودند – مایه گرفته است.

اعلام رسمی تبدیل تقویم سنتی مسیحی به تقویم انقلابی جمهوری درست در روز و ساعت و دقیقه‌ای صورت گرفت که طبق محاسبه‌ی رصدخانه‌ی پاریس خورشید در روز ۲۲ سپتامبر ۱۷۹۲ در ساعت ۹ و ۱۸ دقیقه و ۳۰ ثانیه‌ی بامداد وارد «اعتدال پاییزی» خود شده بود و روزی بود که در آن روز و شب هر کدام دقیقاً ۱۲ ساعت داشتند. چون اعلام این تقویم تازه (که با سال اول تاریخ جدید آغاز شد) با اعلام رسمیت خود جمهوری نیز همراه بود در اعلامیه‌ی حکومت انقلابی این برابری [شب و روز] با شعار معروف انقلاب کبیر فرانسه، و منشور حقوق بشر آن «آزادی، برابری، برادری» هماهنگ شناخته شد.

شاید یادآوری این واقعیت نیز بی‌مورد نباشد که درست در هنگامی که این گاهشماری ایرانی در فرانسه‌ی انقلابی رسمیت می‌یافت و همراه با پیروزی‌های ناپلئون در سراسر اروپا نیز شناخته می‌شد، در خود ایران در نخستین سال‌های سلطنت خاقان مغفور فتحعلیشاه قاجار، تنها تاریخ رسمی تاریخ قمری عربی بود و از تاریخ شمسی جلالی تا زمان انقلاب مشروطیت نه نامی برده می‌شد و نه اساساً اکثریت نزدیک به اتفاق ایرانیان از وجود آن خبری داشتند.

توضیح: در نوشته‌ی شجاع‌الدین شفا روز کودتای ناپلئون ۱۹ برومر نوشته شده حال آن که روز درست ۱۸ برومر است.

سه‌شنبه ۲۹/تیرماه/۱۳۸۹ – ۲۰/جولای/۲۰۱۰

یکی از کتاب‌های اوستا به نام «هوسپارم نسک» دارای اطلاعات و آگاهی‌هایی درباره‌ی پزشکی و پزشکان در زمان ساسانیان است. برای نمونه در این کتاب آمده است که اهورا مزدا برای «خواباندن» هر درد دست کم یک گیاه آفریده است.

به نوشته‌ی «دینکرد»، پزشک دانا کسی است که بتواند به دقت بیماری را بررسی و معاینه کند و کتاب‌های فراوانی خوانده باشد. باید اندام‌ها و عضوهای بدن و مفصل‌ها و پیوندها را به خوبی بشناسد و درباره‌ی داروها و گیاهان آگاهی داشته باشد. محبوب و شیرین سخن باشد و با بیماران با شکیبایی و مهربانی رفتار کند. پزشکان را به دو دسته تقسیم می‌کردند: پزشک بدن و پزشک روان. هر دو گروه باید آزمون‌های لازم را در مهارت و زبردستی گذرانده باشند. پزشک بدن باید نخست در درمان یک نفر کافر کامیاب شده باشد تا اجازه پیدا کند که مومنان را هم درمان کند. در «وندیداد» شرط این کار، عمل موفقیت‌آمیز روی سه کافر است. به پزشکان گواهی‌نامه و اجازه‌ی پزشکی داده می‌شد. اگر پزشکی سه نفر را عمل می‌کرد و هر سه می‌مُردند دیگر تا پایان عمر اجازه‌ی پزشکی به او داده نمی‌شد.

در «نکادوم نسک» آمده است که می‌توانند «مرگ‌ارزانیان» (مجرمان و جنایتکاران مستحق اعدام) را برای آموزش و آزمون‌های پزشکی زنده نگاه دارند.

اگر پزشک در بازدید از بیماران رنجور درنگ و تعلل می‌کرد او را جنایتکار می‌دانستند. پزشک مجبور بود در صورت نیاز هر روز به بازدید از بیماران خود برود. در عوض باید به او خوراک خوب می‌دادند و اسبی تندرو می‌بخشیدند و خانه‌ای در بخش مرکزی شهر داده می‌شد تا بتواند به آسانی به همه‌ی بیماران خود سر بزند.

دستمزد پزشکان شامل غله‌های نیکو و جامه‌های زیبا و اسب تندرو بود. بخشی از دستمزد پزشکان را باید رییس روستا یا استان یا کشور می‌پرداخت و پزشک حق نداشت بیش از مبلغ معینی از فقیران و تنگدستان دستمزد بخواهد. بستگی به حوزه‌ی کار پزشک دستمزد او فرق می‌کرد. اگر همه‌ی بدن را درمان می‌کرد یک میزان دستمزد داشت و اگر تنها عضو یا اندامی را درمان می‌کرد مزد دیگری.

پزشک نباید پول را بسیار دوست داشته باشد. بهترین پزشک کسی است که این کار را تنها برای خدا و ثواب آن پیش گرفته باشد. پس از او پزشکی است که هم به مال دلبستگی دارد و هم به ثواب اما به شرط آن که دلبستگی او به مال کمتر از دلبستگی به کار نیک باشد. پست‌ترین پزشک کسی بود که تنها به مال دنیا دلبستگی دارد.

اگر به جست‌وجوی پزشک ایرانی می‌رفتند و یافت نمی‌شد مجاز بودند به پزشک خارجی بروند. اما اگر پزشک ایرانی در دسترس بود و به پزشک خارجی می‌رفتند گناهی مرتکب شده بودند. (البته، گاهی شاهان ساسانی خود از این قاعده برکنار بودند و پزشکان یونانی یا سریانی را برتری می‌دادند.)

کتاب‌های پزشکی هندی و یونانی به پارسی میانه (پهلوی) ترجمه شده بود اما در برخی موارد آموزه‌های پزشکی یونانی تغییر داده شده بودند تا با باورهای دین زرتشتی ساسانی همخوانی داشته باشند. این ترجمه‌ها (و نیز ترجمه در دیگر زمینه‌ها) باعث پدید آمدن «زبان علمی» پهلوی شده بود که خود این زبان بعدها در ترجمه از پهلوی به عربی بر شکل‌گیری زبان علمی عربی و اسلامی تاثیرگذار بود (ن.ک. فصل سوم در جلد سوم کتاب «تاریخ تمدن‌های آسیای میانه» با عنوان «زندگی اندیشه در ایران ساسانی» نوشته‌ی زنده‌یاد احمد تفضلی و ا. ل. خرومُف).

در پزشکی این دوران، مانند پزشکی بقراطی، درمان سه مرحله داشت: نخست می‌کوشیدند درد را با دارو درمان کنند. اگر با دارو درمان نمی‌شد با آهن (یعنی کارد و جراحی) آن را درمان می‌کردند. پس از آهن، درمان با آتش بود. اگر با آتش هم خوب نمی‌شد دیگر آن درد را درمان‌ناپذیر می‌دانستند. این نکته‌ای است که در دوران‌های بعدی نیز رایج بوده است. شاهد آن بیتی از حافظ است که می‌گوید:

به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می ———— علاج کی کُنَمَت؟ «آخِر الدواء اَلکَی»

یعنی درمان پایانی سوزاندن و داغ آتش است. پس از آن دیگر درمانی نیست. در وندیداد درمان از سه راه دانسته شده است: گیاهان، کارد، کلام مقدس. اهمیت کلام مقدس از دو درمان دیگر بیشتر بود. یعنی باور داشتند که اگر روان بیمار درمان شود تن او نیز بهبود خواهد یافت.

رییس و مِهتر همه‌ی پزشکان کشور را «دُرُست‌بَد» یا «ایران دُرُست‌بَد» می‌خواندند که رییس پزشکان بدن بود (پسوند «بَد» به معنای بزرگ است مانند اسپهبَد به معنای بزرگ سپاه. این پسوند در پارسی نو یا دری به صورت بُد تلفظ می‌شود). رییس پزشکان روان همان «موبَدان موبَد» بود. نامدارترین درست‌بَد ایران در زمان خسرو یکم انوشه‌روان (انوشیروان) برزویه نام داشت که کتاب «کلیله و دمنه» (کلیلگ و دمنگ) را از هند آورد و به زبان پارسی میانه (پهلوی) برگرداند.

مشهورترین مرکز آموزش پزشکی نیز مدرسه‌ی «گُندی شاپور» (جندی‌شاپور) در خوزستان بود که در زمان شاپور یکم ساسانی پی افکنده شده بود اما در زمان خسرو یکم انوشیروان به اوج شهرت رسید. گفتیم که یکی از نوآوری‌های ساسانیان سازمانی بود به نام «بیمارستان». مار نشان تندرستی بود و «بیمار» یعنی کسی که تندرست نیست. بیمارستان در دوران اسلامی نیز برقرار بود و پس از جنگ‌های صلیبی به اروپا راه یافت. گندی‌شاپور یکی از بیمارستان‌های مشهور ایران بود که پس از اسلام نیز برقرار بود و پزشکان سرشناسی از آن بیرون آمدند. در دوران خلیفه‌های عباسی نیز پزشکان خلیفه از دانش آموختگان گندی‌شاپور برگزیده می‌شدند. مشهورترین این پزشکان در دوران اسلامی یک ایرانی مسیحی به گیورگیس (جورجیس) و پسرش به نام بُختیشوع [به معنای نجات یافته‌ی به دست ایشوع=عیسا] بودند.

منصور دوانیقی در سال ۱۴۸ ق. به بیماری معده گرفتار شد و پزشکان دربار در درمان وی فروماندند. و وی را به رییس بیمارستان گندی شاپور یعنی جورجیس راهبری کردند. جورجیس با واگذاشتن ریاست بیمارستان به پسر خود بختیشوع به خدمت خلیفه درآمد و به اصرار خلیفه چندی در بغداد بماند. جورجیس در ۱۵۲ ق. بیمار شد و به گندی شاپور بازگشت. در این هنگام منصور از او خواست که پسر خود بختیشوع را به جای خویش به بغداد فرستد، اما جورجیس رضایت نداد و شاگرد خویش «عیسی بن شهلانی» را فرستاد. بختیشوع یک بار در دوره‌ی مهدی و پس از آن در زمان هارون الرشید در سال ۱۷۱ ق. به بغداد رفت و به درمان خلیفگان عباسی پرداخت.

– خاستگاه:
فصل هشتم کتاب «ایران در زمان ساسانیان» نوشته‌ی آرتور کریستنسن، ترجمه‌ی رشید یاسمی.
فرهنگ دهخدا، درآیه‌ی بختیشوع

آدینه ۲۵/تیرماه/۱۳۸۹ – ۱۶/جولای/۲۰۱۰

یکی از سندهای بازمانده از دوران ساسانیان رساله یا نوشتار کوتاهی است به نام «خسرو کواذان و ریذگی». گونه‌های دیگر این نام چنین اند: «خسروِ کواذان و ریذکی»، «خسروِ کواتان و ریدک»، «هوسروی کواذان ود ریذگی» (Husrau i Kavadhan ud Ridhagi)، «هوسروی کواتان و ریتکی» (Husrau i Kavatan o Ritaki).

توضیح نام
این نام از دو بخش تشکیل شده است:

– خسروِ کواذان: ترکیب فرزندی در زبان پهلوی است به معنای خسرو فرزند کواذ یا کوات. کواذ یا کوات همان است که در پارسی نو به شکل قُباد درآمده است. خسرو فرزند قباد همان خسرو یکم است که با لقب انوشه‌روان (دارای روان جاوید) یا انوشیروان شناخته می‌شود.

– ریذگ یا ریذک یا ریدک یا ریتک: این واژه در زبان پهلوی به معنای پسر نوجوان است. ریدک در زبان پارسی با «رود» به معنای پسر و با «ری» و «ریکا» در زبان‌های گیلکی و مازندرانی مربوط است. خود ریدک در شاهنامه و شعرهای رودکی و اسدی توسی و دیگر شاعران خراسانی به کار رفته است. در برخی فرهنگ‌های قدیمی آن را «زیدک» نوشته‌اند که غلط است.

پرستنده با ریدک ماهروی ———— بخندید و گفتش که چونین مگوی! (فردوسی)

دیدی تو ریژ و کام بدو اندرون بسی ——- با ریدکان مطرب بودی به فر و زیب (رودکی)

ریدکان خواب نادیده مصاف اندر مصاف ——– مَرکبان داغ ناکرده قطار اندر قطار (فرخی سیستانی)

حافظ در غزل معروفی در سوگ پسر خویش می‌گوید:

از آن زمان که ز چشمم برفت رود عزیز ———— کنار دامن من همچو رود جیجون است

در ترجمه‌های عربی این واژه را به «غلام» ترجمه کرده‌اند که به همان معنای پسر نوجوان است. اما در برخی نوشته‌های پارسی دوران ما «غلام» را به اشتباه «بنده» فهمیده‌اند و نام کتاب را «خسرو قبادان و بنده‌اش» نوشته‌اند که غلط است. در انگلیسی این واژه را به boy (پسر) و page (نوچه یا دستیار سلحشور یا شوالیه) برگردانده‌اند. در متن داستان دو بار از ریدک با صفت «خوش آروز» یاد شده است و برخی به اشتباه این را نام وی پنداشته‌اند.

کتاب‌شناسی
اصل پهلوی این داستان نزدیک ۱۷۷۰ واژه دارد و نویسنده‌ی آن ناشناس است.

علامه ابومنصور عبدالملک پسر محمد پسر اسماعیل نیشاپوری مشهور به «ثَعالِبی» (۳۵۰ تا ۴۲۹ ق.) در کتاب خود به نام «غُرَر اخبار ملوک الفرس و سِیَرهم» (برگزیده‌ی خبرهای پادشاهان ایران و کردار آنان) متن پهلوی را به عربی برگردانده است.

جاماسبجی منوچهرجی اسانا، از پارسیان هند، متن پهلوی و ترجمه‌ی انگلیسی آن را در سال ۱۸۹۶ در بمبی منتشر کرد (Pahlavi Texts, by Jamaspji Minochehrji J. Asana). چاپ دوم آن در سال ۱۹۱۳ م. منتشر شده است.

هم چنین بهرام گور تهمورس انکلساریا (Bahramgor Tahmoras Anklesaria) از دیگر پارسیان هند نیز ترجمه‌ی انگلیسی آن را منتشر کرده است.

پس از وی نیز جمشیدجی مانِکجی اونوالا متن پهلوی و ترجمه‌ی انگلیسی آن را در ۹۵ صفحه منتشر کرده است.
The Palavi Text: King Husrau and His Boy, Jamshedji Maneckji Unvala, Guethner, Paris

آرتور کریستنسن، ایران‌شناس بزرگ دانمارکی، نیز در فصل نهم کتاب «ایران در زمان ساسانیان» (ترجمه‌ی رشید یاسمی، ۱۳۱۷ خ که در سال ۱۳۸۴ با ویرایش دکتر حسن رضایی باغ‌بیدی منتشر شده) به این داستان پرداخته است. کریستنسن می‌گوید با توجه به تجمل و خوشگذرانی و دیگر آگاهی‌هایی که در این داستان آمده باید در اصل مربوط به زمان خسرو دوم اپرویژ (پرویز) باشد که بعدها به خسرو یکم انوشیروان نسبت داده شده است.

ملک‌الشعرا محمدتقی بهار نیز در کتاب «سبک‌شناسی» با نقل گوشه‌هایی از متن پهلوی این کتاب به شیوه‌ی نگارش و سبک دوران ساسانی پرداخته است.

اما متن کامل این اثر به زبان پارسی نو (دری) را زنده‌یاد دکتر محمد معین با عنوان «خسرو کواتان و ریدک وی، ترجمه از پهلوی» در سال ۱۳۲۳ خ. در مجله‌ی «آموزش و پرورش» در چند بخش (شماره‌های اردیبهشت، خرداد، مرداد، آبان و دی) منتشر کرد. ترجمه‌ی دکتر معین بر پایه‌ی اثر ثعالبی و کتاب اونوالا است. و هر جا دو متن پهلوی و عربی با هم اختلاف داشته‌اند دکتر معین این اختلاف را بیان کرده است. این اثر دکتر معین در صفحه‌های ۸۰ تا ۱۰۲ در کتاب «مجموعه مقالات دکتر معین» به کوشش دختر وی، خانم مهدخت معین، منتشر شده است. کتاب «مجموعه مقالات دکتر معین» نخست در سال ۱۳۶۴ منتشر شد و چاپ سوم آن در اسفندماه ۱۳۸۷ منتشر شده است.

محتوای داستان
این داستان به صورت گفت‌وگویی بین خسرو و ریدک است. ریدک نخست خود را معرفی می‌کند و می‌گوید که پدرم در برنایی [اَپورناکی = پیش از بلوغ] من درگذشت و مادرم جز من پور دیگری نداشت. با پول بسیاری که پدرم برایم گذاشته بود مرا بهنگام به آموزشگاه سپردند. ریدک درباره‌ی آموزش خود چنین می‌گوید:

در فرهنگ آموختن سخت به شتاب بودم. و من «یشت»، و «هادخت»، و «یسنا» و «وندیداد» را مانند یک هیربَد از بر داشتم و گزارش [=تفسیر] آن را جابجا آموختم.

و دبیری‌ام آن گونه است که از خوب نویسی و رازنویسی [راژ دپیره=خط رمزی] بهره‌مندم و خواستار دانش و دوستار تاریخ و فرزانه سخنم.

چابکی‌ام در سواری و کمانداری آن گونه است که دیگری را باید خوش بخت دانست اگر بتواند تیر مرا در پشت اسبش از خود بگذراند.

نیزه‌بازی‌ام آن گونه است که بدبخت باید دانست آن سواری را که سواره با نیزه و شمشیر به همرانی [=مبارزه] و هم‌نبردی [=مصاف] من آید.

و در اَسپریس [=میدان اسب] نیکو چوگان بازی کنم و در مدتی کوتاه شانه‌ی رقیب را در زیر خود جا دهم.

و در انداختن سرانگیز [=گرز] چنان مهارت دارم که روی راک آن و چکش و پیکان من همه در یک جا هدف پیدا آیند [=همه به هدف می‌خورند].

نیز در چنگ، بربط، تنبور، سنتور، و هر سرود و چکامه و هم چنین در پاسخ گفتن و پرسش کردن استاد مَردَم.

در آنچه مربوط به ستارگان و اختران است چنان ژرف شده‌ام که آنان که در این پیشه‌اند نزد من خوار اند.

در بازی شترنج و نرد و هشت‌پای از همگنان برترم.

در بازی زُمب از دو راه زیر سر «وینداد گشنسپ» می‌نشینم.

سپس ریدک می‌گوید که خاندانش ورشکست شده و از خسرو می‌خواهد که او را به کاری بگمارد. خسرو نیز با سیزده پرسش در زمینه‌های گوناگون دانش‌های او را می‌آزماید و در پایان او را می‌پذیرد و می‌سپارد که به ریدک دوازده هزار درم درست بدهند. سپس به یکی از درباریان به نام «ماه خسرو» پسر «انوش خسرو» می‌سپارد که همه‌ی پاسخ‌های ریدک را بیازمایند و هر روز یکی از خوراک‌ها را به روشی که ریدک گفته آماده سازند و بیارایند و برای خسرو ببرند تا او بررسد.

موضوع سیزده پرسش خسرو چنین است:

پرسش نخست: کدام خوراک خوشتر و بامزه‌تر است؟
پرسش دوم: کدام مرغ [=پرنده] خوشتر و بامزه‌تر است؟
پرسش سوم: از گوشت‌ها که در یخ گذارند [=غذاهای گوشتی سرد] کدام خوش‌تر است؟
پرسش چهارم: گدام گوشت آمیخته [=در فرانسه راگو Ragout] خوش‌تر است؟
پرسش پنجم: کدام شیرینی [=حلوا یا دسر] بهتر و خوش‌تر است؟
پرسش ششم: کدام میوه‌ی خوردنی خوش‌تر است؟
پرسش هفتم: از مغز میوه‌ها کدام خوش‌تر است؟
پرسش هشتم: کدام مَی خوش‌تر است؟
پرسش نهم: کدام خُنیاگر خوش‌تر است؟
پرسش دهم: نخستین می و دومین و سومین و چهارمین و پنجمین و ششمین و هفتمین چه گویی؟
پرسش یازدهم: کدام گل خوشبوتر است؟
پرسش دوازدهم: کدام زن بهتر است؟
پرسش سیزدهم: کدام باره [=جانور سواری] بهتر است؟

اهمیت داستان
این کتاب گذشته از اهمیت زبانی و زبان‌شناختی، گوشه‌هایی از آموزش‌های فرزندان بزرگان و نَژادِگان ایرانی، و نیز گوشه‌هایی از زندگی اشرافی و تجملی پایان دوران ساسانیان و شیوه‌ی آماده‌سازی برخی خوراک‌ها را بازتاب می‌دهد و از روی آن می‌توان نام بسیاری از گل‌ها و خوردنی‌ها و نوشیدنی‌ها و سازهای موسیقی و بازی‌های گوناگون و نیز فرآورده‌های شهرهای گوناگون ایران در دوران ساسانی را دریافت. برای نمونه «پسته‌ی گرگانی که در تابه برشته کنند»، «شاهدانه‌ی نیشاپوری که در پیه بز کوهی برشته کنند»، «خرمای حیره که با گردو آگنده کنند» (گذاشتن مغز گردو در خرما که هنوز هم ما انجام می‌دهیم)، شفتالوی ارمنی، گل سرخ پارس، شاه اسپرغم سمرقندی، بنفشه‌ی سپاهانی (اصفهان)، زعفران قمی، مشک تبتی، و مانند آن. هم چنین می‌فهمیم که در کدام شهرها باده‌ها و شراب‌های مرغوب ساخته می‌شده و هر یک چه گونه مزه و طعمی داشته و پسند چه کسانی بوده است.

پنج‌شنبه ۲۴/تیرماه/۱۳۸۹ – ۱۵/جولای/۲۰۱۰

یکی از دوستان پرسیده بود که چرا درباره‌ی سخن پادشاه عربستان سعودی درباره‌ی ایران چیزی ننوشته‌ام. راستش من همواره گفته‌ام که از وارد شدن به بحث‌ها و جنجال‌های سیاسی و مانند آن خودداری و پرهیز می‌کنم زیرا تخصص و کارشناسی و آگاهی لازم را ندارم. اما چون به او قول داده بودم که چیزی بنویسم کمی در این باره جست‌وجو کردم و در اینجا نتیجه‌ی آن را می‌نویسم. آنچه در زیر می‌آید تنها برداشتی ساده و غیرکارشناسی است.

گفته شد که در ۵ ماه جون/ژوئن/۲۰۱۰ ملک عبدالله پادشاه عربستان سعودی در دیداری خصوصی در شهر جده با «اروه مورَن» (Hervé Morin)، وزیر دفاع فرانسه، گفته است که «در جهان دو کشور هستند که شایستگی وجود ندارند: ایران و اسراییل».

به نوشته‌ی نشریه‌ی فرانسوی فیگارو، این خبر را دو منبع سیاسی و نظامی فرانسوی تایید کردند اما فیگارو از این دو منبع نامی نمی‌برد. در ایران نیز پایگاه خبری تابناک در روز ۹ تیرماه ۱۳۸۹ برابر ۳۰/جون/۲۰۱۰ آن را منتشر کرد و مردم ایران در بخش نظرها واکنش‌های تندی به این سخن نشان دادند. در برخی از پایگاه‌های اینترنتی تندروی امریکایی/صهیونیستی نیز این خبر بازتاب گسترده‌ای یافت.

این خبر در اینترنت می‌گشت تا این که ملک عبدالله در دیدرای در ماه جولای با باراک اوباما این خبر را دروغ دانست و به اصطلاح آن را تکذیب کرد. وبلاگ نشریه‌ی فرانسوی فیگارو مطلبی در همین باره منتشر کرد نوشته‌ی ژرژ مالبرونو (Georges Malbrunot) که نوشت پیشتر دو منبع فرانسوی حرف ملک عبدالله درباره‌ی ایران را تایید کرده‌اند. این خبر تکذیب در روز دوم جولای ۲۰۱۰ در روزنامه‌ی واشینگتن تایمز هم منتشر شد. حتا ملک عبدالله مجبور شد که در پایگاه‌های عربی‌زبان نیز این تکذیب را منتشر کند. از جمله در پایگاه عربی سی.ان.ان. و چند پایگاه دیگر.

به نظر من با توجه به موردهای زیر دور نیست که ملک عبدالله این حرف را زده باشد:
– پیشینه‌ی مقام‌های عربستانی مانند عبدالرحمان العطیه که چندی پیش ایران را با اسراییل مقایسه کرده بود و ایران را «اشغالگر» جزیره‌های تنب کوچک و بزرگ و ابوموسا دانسته بود!!
– سخن عبدالرحمان عطیه که گفته بود ایران کشوری است که از زمان صفویان به وجود آمده است!!
– دشمنی وهابیان با شیعیان و به طور کلی با ایرانیان
– فعالیت‌های وهابیان برای نفوذ در تاجیکستان و قفقاز و پاک کردن پیشینه‌ی ایرانی این منطقه‌ها و دشمنی آنان با نوروز به عنوان یکی از نمادهای فرهنگ ایرانی
– نگرانی عربستان از این که ایران در کشورهای اسلامی تاثیرگذار شود
– شایعه‌ی این که عربستان می‌خواهد به اسراییل اجازه‌ی استفاده از حریم هوایی خود برای حمله به ایران را بدهد

اما از سوی دیگر دلیل‌هایی هم هست که گفتن چنین سخنی را در شرایط کنونی دور از ذهن می‌سازد:
– میانه‌رو بودن ملک عبدالله نسبت به دیگر سران عربستان
– سیاست ملک عبدالله برای حل مشکل فلسطین و کنار آمدن با اسراییل
– فیگارو از دو منبع خود نامی نمی‌برد
– گسترش و پخش کردن این خبر و استقبال از آن در رسانه‌های وابسته به جریان‌های تندروی امریکایی و مسیحیان تندرو و صهیونیستی و سکوت دیگر رسانه‌های خبری مانند بی.بی.سی و نیویورک تایمز و دیگران در برابر آن

بنابراین شاید این ترفندی رسانه‌ای باشد برای ایجاد التهاب و تنش بیشتر در منطقه‌ی غرب آسیا (یا به اصطلاح نادرست: «خاور میانه») و فشار بیشتر بر حکومت ایران. اما اگر ملک عبدالله به راستی چنین سخنان گستاخانه و یاوه‌ای را درباره‌ی ایران گفته باشد حق هر ایرانی است که به گستاخی و یاوه‌های او واکنش و پاسخ بدهد و دستگاه امور خارجه نیز باید برخورد مناسبی بکند.

دوشنبه ۱۴/تیرماه/۱۳۸۹ – ۵/جولای/۲۰۱۰

با این همه سهمی که فردوسی بزرگ در زبان و فرهنگ ایران داشته است متاسفانه هنوز به خوبی او را نمی‌شناسیم و بیشتر مردم ما هنوز افسانه‌ی امیر محمود غزنوی و فردوسی را باور دارند و فکر می‌کنند که محمود غزنوی به فردوسی سفارش کرد یا دستور داد که شاهنامه را بسراید و قول داد در برابر هر بیت به او یک دینار زر بدهد. اما در آخر زیر قولش زد و به جای سکه‌ی زر سکه‌ی نقره داد و باقی داستان. در حالی که وقتی فردوسی سرایش شاهنامه را آغاز کرد محمود غزنوی کودکی ۱۰ ساله یا کمتر بود.

حتا بسیاری از ما نمی‌دانیم که فردوسی دو ویراست از شاهنامه داشته است. به این معنا که ابتدا طی بیست و پنج سال شاهنامه را می‌سراید و در سال ۳۸۴ آن را به پایان می‌رساند. سپس دوباره آن را ویرایش می‌کند و بخش‌هایی به آن می‌افزاید و ویراست دوم را در سال ۴۰۰ ق. به پایان می‌رساند. یکی از دلیل‌های اختلاف برخی نسخه‌ها نیز همین است که برخی از نسخه‌نویسان در گذشته از ویراست‌های مختلف استفاده می‌کرده‌اند.

زنده‌یاد استاد دکتر محمدامین ریاحی خویی کار پژوهشی مهمی درباره‌ی فردوسی دارد به نام سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی:


نام کتاب: سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی
نویسنده: دکتر محمدامین ریاحی خویی
سال انتشار: چاپ یکم ۱۳۷۲ خ/۱۹۹۳ م.
ناشر: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
صفحه: ۴۱۴

چاپ دوم این کتاب در سال ۱۳۸۲ خ/۲۰۰۳ م. منتشر شده است.

دکتر ریاحی در بخش نخست این کتاب با نام «رنج و روزگار فردوسی» بر پایه‌ی منبع‌های گوناگون، تصویری کلی از زندگی و روزگار فردوسی پیش چشم ما می‌آورد. این بخش نزدیک ۱۰۰ صفحه است. در بخش دوم کتاب از نوشته‌های کهن هر جا نشانی از فردوسی و شاهنامه یافته است آن را نقل کرده است. یعنی از خود شاهنامه آغاز کرده و هرجا فردوسی از خود و زندگی و روزگارش سخن گفته آنها را برای ما یک جا گرد آورده است. سپس از همان دوران فردوسی تا روزگار خود ما هر کتاب و نویسنده‌ای که درباره‌ی فردوسی و شاهنامه چیزی حتا یک بیت شعر گفته آن را برای پژوهش بیشتر در اختیار ما گذاشته است. این کتاب همان طور که از نامش برمی‌آید سرچشمه‌‌هایی برای فردوسی‌شناسی است. یعنی ماده‌ی لازم برای پژوهش بیشتر درباره‌ی فرودسی و شاهنامه است.

یکی از بیت‌های اندوه‌آور و تاثیرگذار فردوسی درباره‌ی زندگی خودش این بخش از آغاز داستان رستم و اسفندیار است:

کنون خورد باید می خوشگوار ——— که می بوی مشک آید از کوهسار
هوا پر خروش و زمین پر ز جوش ——— خنک آنک دل شاد دارد به نوش
درم دارد و نام و نقل و نبید ———- سر گوسپندی تواند برید
مرا نیست این، خرّم آن را که هست ——– ببخشای بر مردم تنگدست

یا آنجا که از زدن تگرگ و از دست رفتن کشت خود یاد می‌کند:

مرا دخل و خرج ار برابر بُدی ——— زمانه مرا چون برادر بُدی!
تگرگ آمد امسال بر سان مرگ ———- مرا مرگ بهتر بُدی زین تگرگ
در هیزم و گندم و گوسپند ———— ببست این برآورده چرخ بلند

با این همه سختی و رنجی که فردوسی برای سرودن شاهنامه و زنده نگاه داشتن میراث ایرانیان بر خویش هموار کرده بود متاسفانه مردم روزگار از او قدردانی نکردند و حتا بدون پرداخت هزینه کتاب شاهنامه را رونویسی می‌کردند. فردوسی در جای دیگری به این موضوع اشاره می‌کند:

بزرگان و بادانش آزادگان ———- نبشتند یکسر همه رایگان
نشسته نظاره من از دورشان ——— تو گفتی بُدَم پیش مزدورشان!
جز احسنت‌گویی نَبُد بهره‌ام ———- به کَفت اندر احسنت‌شان زهره‌ام
سر بدره‌های درم بسته شد ——— وزان بند، روشن دلم خسته شد

نمونه‌هایی از دشمنی با شاهنامه
در بخش نخست دکتر ریاحی به تفصیل و به صورت مستند افسانه‌ی محمود غزنوی و فردوسی را می‌شکافد و آن را رد می‌کند. و با آوردن نمونه‌هایی از قصیده‌های شاعران مدیحه‌سرای دربار محمود نشان می‌دهد که محمود نمی‌توانسته شاهنامه را بپذیرد. این که فردوسی در پایان عمر تصمیم می‌گیرد شاهنامه را به دربار محمود بفرستد بیشتر به پشتیبانی وزیر ایران‌دوست و فرهنگ‌پرور وی «فضل بن احمد اسفراینی» است که باعث شده بود زبان درباری غزنویان از تازی به پارسی برگردانده شود. اما متاسفانه اسفراینی مدت کوتاهی در مقام خود می‌ماند و سپس به دلیل بدگویی و بدخواهی دیگران از کار برکنار می‌شود و به زندان می‌افتد و در زندان کشته می‌شود. زبان دربار هم از پارسی به تازی برگردانده می‌شود.

این که گفته می‌شود مخالفت محمود غزنوی با فردوسی به خاطر مذهب شیعه و سنی است پایه‌ای ندارد. زیرا محمود غزنوی به شاعران شیعه‌ی اهل ری صله‌های فراوان می‌داد تا او را مدح کنند. محمود دوست داشت شاعران لشکرکشی‌ها و خونریزی‌های او را ستایش کنند. اما فردوسی در جاهایی در شاهنامه که نامی از محمود برده است زبان به اندرز و راهنمایی محمود گشوده است. برای نمونه:

ستم نامه‌ی عزل شاهان بُوَد ———- چو درد دل بیگناهان بود
ستایش نبُرد آن که بی‌داد بود ——— به گنج و به تخت مِهی شاد بود
گسسته شود در جهان کام اوی ——- نخواند به گیتی کسی نام اوی
یا
تن خویش را شاه بیدادگر ——— نیارد جز از گور و نفرین به بر

حال این را مقایسه کنید با ستایش‌های فرخی سیستانی شاعر دربار محمود:

بُتان شکسته و بتخانه‌ها فکنده ز پای ——— حصارهای قوی برگشاده لاد از لاد
هزار بتکده کند قوی‌تر از هرمان ———– دویست شهر تهی کرده خوش‌تر از نوشاد
کنون دو چشم نهاده است روز و شب گویی ——– به فتح‌نامه‌ی خسرو خلیفه‌ی بغداد!

شجاعت تو همی‌بستُرَد ز دفترها ———— حدیث رستم دستان و نام سام سوار

تا جنگ بندگانش بدیدند مردمان ————– کس در جهان همی نَبَرد نام روستم

گرد آمده بر درگه او از پی خدمت ———– صد شاه چو کی‌خسرو صد شیر چون رستم

نام تو نام همه شاهان بسترد و ببرد ————- شاهنامه پس از این هیچ ندارد مقدار

همه حدیث ز «محمودنامه» خواند و بس ———- همان که قصه‌ی شهنامه خواندی هموار

عنصری از این هم بالاتر می‌رود و می‌گوید مخالف محمود کافر و مخالف ایزد است و اگر کافری با محمود موافق باشد مومن است:

ایا مخالف شاهِ عجم بترس از کفر! ———– خلاف او را چونان خلاف ایزد دان!

کافری را که موافق شد به دل، مومن بُوَد ———- مومنی را کو مخالف شد به دل، کافر شود!

هر که تو را عصیان آرد پدید ———– کافر گردد اگر از اولیا است!

البته شاهنامه در میان مردم عادی بسیار طرفدار داشته و این گونه مقایسه‌ها خود نشانی از استقبال مردم از شاهنامه و نیز محبوبیت این اثر گران‌سنگ است. این گونه دشمنی‌ها تنها در دربارهای طرفدار خلیفگان عباسی دیده می‌شود. خاقانی شروانی در شروان قفقاز که دور از نفوذ بغداد بود شاهنامه را بسیار ستایش نموده و در جای جای شعرهای خود به ایران باستان و میراث آن نازیده است. خوشبختانه پس از فروپاشی خلافت بغداد این جوّ دشمنی رسمی و دولتی با شاهنامه هم از بین رفت و می‌بینیم که نفیس‌ترین نسخه‌های شاهنامه که امروزه برای ما باقی مانده از همین دوران است مانند شاهنامه‌ی بایسُنغُری و شاهنامه‌ی شاه تهماسپ صفوی. و این خود نمونه‌ی دیگری است از پیروزی راستی و درستی و نیکویی بر زشتی و پلیدی و دروغ.