بایگانیِ سپتامبر, 2008

نوایی و محاکمه اللغتین

منتشرشده: سپتامبر 28, 2008 در پانترکان, زبان

یک‌شنبه ۶/مهر/۱۳۸۷ – ۲۷/سپتامبر/۲۰۰۸

نزدیک ۵۱۰ سال پیش (۸۷۸ خ/ ۱۴۹۹ م / ۹۰۵ ق) امیر نظام‌الدین علی‌شیر هروی (که در پارسی «فانی» و در ترکی «نوایی» تخلص می‌کرد)، شاعر و سخندان و وزیر معروف ترک‌تبار اهل هرات (درگذشته به سال ۹۰۷ ق/ ۸۷۹ / ۱۵۰۱ م)، در سال‌های پایانی عمر خود کتابی نوشت به زبان ترکی چَغَتایی به نام «محاکمة اللُغتَین» به معنای «داوری میان دو زبان» که در آن کوشید ثابت کند زبان ترکی بر زبان پارسی برتری دارد. متاسفانه به نظر می‌رسد برترپنداران ترک و همه‌ترک‌انگاران (pan-Turkist) در این ۵۰۰ سال هیچ پیشرفتی نکرده‌اند و هنوز همان استدلال‌های نوایی را برای برتری ترکی بر پارسی تکرار می‌کنند.

نسخه‌ای انگلیسی از این کتاب به دستم رسید به تلاش «رابرت دِوِرو» (Robert Devereux) چاپ لیدن (Leiden) در کشور هلند به سال ۱۹۶۶ م/۱۳۴۵ خ. مقدمه‌ی دورو دارای نکته‌های جالبی است که بخشی از آن را به پارسی برمی‌گردانم:

هر زبان‌شناس امروزی که مقاله‌ی نوایی را بخواند نتیجه می‌گیرد که نوایی برهان ضعیفی ارائه کرده است زیرا استدلال اصلی وی آن است که در زبان ترکی واژه‌هایی هست که معادل دقیق پارسی ندارند و بنابراین پارسی زبانان باید از همان واژه‌های ترکی استفاده کنند. این عصای نی‌ین برای تکیه کردن سست و ضعیف است زیرا در حقیقت تنها زبان‌های کمیاب هستند که وام‌واژه ندارند. به هر حال، زیبایی زبان و برتری آن به عنوان رسانه‌ی ادبی کمتر به اندازه‌ی دامنه‌ی واژگان و پاکی و خالصی واژه‌ها و ریشه‌شناسی آنها بستگی دارد. بلکه بیشتر به خوش‌نوایی، توانایی بیان و چکش‌خواری [=انعطاف] واژه‌هاست. [تاکید از شهربراز] افزون بر این، حتا اگر بخواهیم نظر نوایی را نظر معتبری بپذیریم، وی خودش با به کار بردن، بی‌شک ناآگاهانه‌ی، واژه‌های فراوان غیرترکی برای ریشخند کردن زبان پارسی و نیاز پارسی‌زبانان به وام‌گیری واژه‌های ترکی، برهان و ادعای خویش را زیر سؤال می‌برد و نابود می‌کند. نویسنده از واژه‌های به کار رفته در متن نوایی شمارشی نکرده است اما تخمین محافظه‌کارانه‌اش این است که دست کم نیمی (۵۰٪) از واژه‌هایی که نوایی [برای نگارش کتابش] به کار برده در اصل یا عربی اند یا پارسی.

استدلال جالب دیگری که نوایی برای برتری ترکی می‌کند این است که بیشتر ترکان به زبان پارسی هم صحبت می‌کند اما پارسی‌زبانان اندکی هستند که ترکی بدانند. سخت است که بفهمیم چرا این موضوع وی را تحت تاثیر قرار داده زیرا یک دلیل واضح آن است برای ترکان ضروری بود که پارسی بیاموزند – گذشته از اینها، پارسی زبان رسمی دولت بود – اما پارسی ‌زبانان دلیلی نمی‌دیدند که به خود زحمت دهند و ترکی یاد بگیرند. زبانی که در نظرشان زبان تمدن‌نیافته‌ی مردم قبیله‌ای کوچ‌نشین و تمدن‌نیافته بود.

بدین ترتیب نمی‌توان گفت این مقاله آن گونه که نوایی قصد کرده بود کاری دانشورانه و زبان‌شناسانه باشد. اما مطالعه‌ی آن خالی از لطف و کشش نیست. اهمیت آن برای ما بیشتر به خاطر آن است که این کتاب میراثی از ادبیات آغازین زبان ترکی چَغَتایی است. و نیز نمونه‌ای از ستایش‌های افراط‌آمیز – و گاه حتا زننده – از خود است که نویسندگان مسلمان سده‌ها بدان عادت کرده بودند. برای زبان‌شناسان و واژه‌شناسان این کتاب منبع ارزشمندی در زمینه‌ی نحو و واژگان و معناشناسی زبان ترکی چغتایی است. به همین دلیل، اگر نه دلیل دیگر، هر ترک‌شناس و شاید هر خاورشناسی باید با این کتاب آشنا شود.

می‌توانید این مقدمه را در این نشانی به قالب پی.دی.اف بخوانید. (اندازه: ۳۳۴ کیلوبایت)

Advertisements

پنج‌شنبه ۴/مهر/۱۳۸۷ – ۲۵/سپتامبر/۲۰۰۸

به نظر می‌رسد که پسوند پارسی «-ستان» دارد در زبان انگلیسی جای خود را باز می‌کند در این زمینه جنگ افغانستان و استقلال جمهوری‌های شوروی پیشین (تاجیکستان، ازبکستان، قزاقستان و …) تاثیر داشته است.

برایم جالب بود که به تازگی سه کتاب به انگلیسی نوشته شده که در نام هر سه‌شان از پسوند پارسی «-ستان» استفاده شده و به این دو مورد که گفتم مربوط هستند. البته گویا موضوع این سه کتاب هیچ ربطی به کشور ایران و ایرانیان ندارند.

– کتاب داستانی به نام «پوچستان» (Absurdistan) درباره‌ی کشوری فرضی و خیالی مشابه بسیاری از جمهوری‌های شوروی پیشین. این کتاب به وضعیت اقتصادی و اجتماعی روسیه پس از فروپاشی شوروی می‌پردازد. نویسنده‌ی آن پیشتر نیز کتاب داستان دیگری در همین زمینه نوشته است.

– فیلمی هم به نام «پوچستان» ساخته شده که ربطی بدین کتاب ندارد.

– کتاب مستندی به نام «لندنستان» (Londonistan) درباره‌ی گسترش و رشد بنیادگرایی اسلامی در انگلستان و لندن

– کتاب مستند دیگری به نام «ثروتمندستان» (Richistan) درباره‌ی طبقه‌ی نوثروتمند امریکا

یادآوری می‌کنم که من نه آن فیلم را دیده‌ام و نه این کتاب‌ها را خوانده‌ام. بنابراین درباره‌ی محتوای آنها نمی‌توانم نظری بدهم. همان طور که گفتم تنها نام آنها برای من جالب بود.

در حالی که نویسندگان انگلیسی‌زبان از پسوند پارسی «-ستان» استفاده می‌کنند جالب است که گروهی از ایرانیان به جای اوس‌ستان و ابخازستان – که سرزمین‌هایی با پیشینه‌ی ایرانی نیز هستند – می‌گویند اوستیا و ابخازیا! (ن. ک. درباره‌ی نام «اوستیا»)

پی‌نوشت:
دوستی دارم اهل ترکیه که گفت ما در زبان خودمان (ترکی استانبولی) به کشور یونان می‌گوییم «یونانستان»! گفتم ما نیز درباره‌ی نام برخی از کشورهای اروپایی همین کار را می‌کنیم یعنی می‌گوییم:
– مجارستان (Hungary که مردم آن Magyar خوانده می‌شوند)
– بلغارستان (Bulgaria)
– لهستان (Poland)
– انگلستان (England. در فرانسه: Angle-terre یعنی سرزمین Angle ها، قوم اصلی در ترکیب Anglo-Saxon)

شاید بد نباشد نام‌های زیر را نیز به کار بریم:
– اسکاتلند (Scotland): اسکاتستان!
– ایرلند (Ireland): آیرستان
– ایسلند (Iceland): آیس‌ستان
– فنلاند (Finland): فین‌ستان
– هلند (Holland یا The Netherlands): فرودستان (در فرانسه می‌گویند: Les Pays-Bas)

پی‌نوشت ۲:
– در ویکی‌پدیا خواندم که پوچستان (Absurdistan) را نخستین بار واتسلاف هاول (Václav Havel) شاعر و نویسنده و سیاستمدار و رییس جمهور پیشین چک پس از اصلاحات اقتصادی (perestroika) در اتحاد شوروی سابق به کار برده است.

– در ویکی‌پدیا به نمونه‌های دیگری از این پسوند برخوردم که گروهی نام جاهای واقعی است و گروهی هم نام‌های ساختگی و داستانی است. این صفحه هم چنین ریشه‌ی این پسوند را بررسی می‌کند و معادل‌های آن را در دیگر زبان‌های هندواروپایی داده است. مانند شتات (Stadt)‌ در آلمانی و stead- در انگلیسی.

پی‌نوشت ۳:
به نوشته‌ی فرهنگ وبستر این کاربرد طنزآمیز پسوند «-ستان» در زبان انگلیسی به معنای جاهای خیالی و داستانی از سال ۱۹۹۰ م/۱۳۶۹ خ (همزمان با فروپاشی شوروی) در زبان انگلیسی رایج شده است و شاید تاییدی باشد بر نظر من.

در ضمن دکتر محمد حیدری ملایری، اخترشناس و اخترفیزیکدان سرشناس ایرانی در نپاهشگاه (رصدخانه‌ی) پاریس و نگارنده‌ی «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک»، یادداشت زیر را درباره‌ی ریشه‌شناسی پسوند «-ستان» فرستادند که از ایشان سپاسگزارم.

Suffix of «place, land, country» and in rare cases «time;» examples: لرستان «Lorestân;» کردستان «Kurdestân;» افغانستان «Afghanistan;» ترکستان «Turkistan;» پاکستان «Pakistan;» انگلستان «England;» لهستان «Poland;» کوهستان «kuhestân = mountaneous region, highland;» تابستان «summer;» زمستان «winter.»

From Mid.Pers. -stân, -istân. Examples: gôstân (گاوستان) «cowshed;» šapistân (شبستان) «dormitory;» tâpistân «summer;» zamistân «winter.»

From O.Pers. stāna- «place;» Av. stāna-, as in gaostāna- (Mid.Pers. gôstân, as above) «cowshed;» from Proto-Iranian *stāna-.

This suffix is related to O.Pers./Av. base sta- «to stand;» Mod.Pers. istâdan (ایستادن) «to stand;» cf. Skt. sthā- «to stand,» sthāna- «standing;» Gk. histemi «to put, place,» stasis «standing still;» L. stare «to stand;» Goth. standan; O.H.G. stantan; O.E. standan; E. stand; PIE base *sta- «to stand.»

لطیف پدرام

منتشرشده: سپتامبر 24, 2008 در تاريخ معاصر

چهارشنبه ۳/مهر/۱۳۸۷ – ۲۴/سپتامبر/۲۰۰۸

عبداللطیف (لطیف) پدرام شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار و استاد زبان پارسی و از فعالان سیاسی افعانستان است. وی به سال ۱۳۴۲ خ/۱۹۶۳ م در بدخشان زاده شد. پدرام رهبر کنگره‌ی ملی افغانستان نیز هست و در انتخابات رییس جمهوری در سال ۱۳۸۳ خ/۲۰۰۴ م از نامزدها بود.

برای آگاهی بیشتر می‌توانید به صفحه‌ی وی در ویکی‌پدیای انگلیسی نگاه کنید و نیز به این گفتگو گوش کنید.

لطیف پدرام از مخالفان بنیادگرایی اسلامی و اشغال نظامی افغانستان به دست نیروهای امریکایی است. وی هم چنین طرفدار ایجاد حکومتی عرف‌گرا (یا گیتیانه = secular) در افغانستان است. افزون بر این وی بر این باور است که مردم شمال و جنوب افغانستان (پشتون‌ها و غیرپشتون‌ها) در دو سده‌ی جداگانه زندگی می‌کنند! برای همین اگر حکومت فدرال برپا شود دیگر پشتون‌ها نمی‌توانند نظرهای عقب‌مانده‌ی خود را بر دیگران تحمیل کنند.

وی به درستی یادآور می‌شود که افغان مترادف پشتون است و نامیدن این کشور به نام «افغانستان» نادیده گرفتن غیرپشتون‌هاست. می‌دانیم که پشتون‌ها با حمایت بریتانیا به قدرت رسیدند و در زمان ناصرالدین شاه هرات را از ایران جدا کردند و کشور «افغانستان» را شکل دادند. پس از آن نیز سیاست‌های پشتون‌سازی را به کار بستند تا فرهنگ و زبان خود را بر دیگران تحمیل کنند. برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به مقاله‌ی «کیستی تبرخورده‌ی زبان پارسی».

اما آنچه من می‌خواهم بدان بپردازم و به ایران بیشتر مربوط می‌شود پیشنهاد وی برای تغییر نام کشور افغانستان است. وی می‌گوید برای درست کردن این اشتباه بهتر است که نام کشور را به نام قدیمی آن یعنی «خراسان» یا «آریانه» برگردانیم.

درست است که نام قدیمی این منطقه خراسان بوده است اما خراسان تاریخی تنها دربرگیرنده‌ی شمال افغانستان نبود بلکه خراسان ایران و بخش‌هایی از ازبکستان و تاجیکستان امروزی نیز جزوی از خراسان تاریخی اند. باید هوشیار باشیم که اگر نام خراسان بر کشور افعانستان نهاده شود آن وقت مشکلی که امروز با جمهوری حاکم بر منطقه‌ی تاریخی اران/شیروان داریم – که خود تا زمان جنگ‌های ایران و روس بخشی از خاک ایران بود و از سال ۱۳۰۷ خ/۱۹۲۸ م در پی سیاست‌های استعماری روسیه نام آذربایجان واقعی یعنی استان ایران را دزدیده – با کشور افغانستان نیز به وجود می‌آید.

نام دوم نیز مشکل دارد. درست است که امروزه خط هوایی و خبرگزاری افغانستان «آریانه» یا «آریانا» نامیده می‌شود اما از نظر تاریخی و به ویژه در نوشته‌های پارسی کهن – یعنی زمان هخامنشیان – آریانه همان ایران است به معنای سرزمین آریاییان. پس این پیشنهاد نیز اشکال تاریخی دارد.

به نظر من با توجه به پیشینه‌ی تاریخی این منطقه بهتر است از نام «بختریش» (Bakhtrish) یا بختریه» (Bactria) استفاده کنند که نام شهربانی (ساتراپی) هخامنشیان بود و پس از فروپاشی هخامنشیان و ورود یونیان حکومتی به نام «پادشاهی یونانی-بختریایی» (Greco-Bactrian Kingdom) در آنجا شکل گرفت. نام بختریه در پارسی میانه یا پهلوی به صورت بخل (Baxl) کوتاه شد و پس از اسلام، در پارسی نو به شکل «بلخ» درآمد. (همان طور که «مزغ» پهلوی در پارسی نو به شکل «مغز» درآمده است.)

پی‌نوشت:
این هم گفتگوی لطیف پدرام با روزنامه‌ی ایرانی نیمروز در سال ۱۳۷۹ خ/۲۰۰۰ م. برای تصویر با واگشود (resolution) بهتر روی آن کلیک کنید:

پی‌نوشت ۲:
شنیده‌ام که لطیف پدرام معتقد به وجود «استعمار فرهنگی ایران» در افغانستان (!) است و مردم افغانستان باید هویت جداگانه‌ای برای خودشان بسازند جدای از ایران. حال آن که افغانستان بخشی از ایران بزرگ است و با ایران پیشینه‌ی مشترک دارد و این حرفها شایسته نیست. دلسردکننده و جای تاسف است که به جای همگرایی، جداسری و خدشه‌دار کردن تاریخ را ساز کنیم.

یک‌شنبه ۳۱/شهریور/۱۳۸۷ – ۲۱/سپتامبر/۲۰۰۸

در این که محمدحسین بهجت تبریزی (زاده: ۱۲۸۵ خ/۱۹۰۶ م- درگذشت: ۲۷ شهریور ۱۳۶۷ خ/۱۸ سپتامبر ۱۹۸۸ م) مشهور به شهریار از شاعران بزرگ معاصر ایران است حرفی نیست. وی شاعر ایران‌دوستی بود که به زبان ملی (پارسی) و محلی (ترکی آذری) شعر می‌سرود و طرفداران فراوانی داشت و شعر «حیدربابایه سلام» (سلام حیدربابا!) وی به زبان ترکی آذری بسیار زیبا و دلنشین است.

برای نمونه در پاسخ به تجزیه‌طلبان و همه‌ترک‌انگاران (pan-Turkist) شهریار چنین می‌گوید:

اختلاف لهجه ملیت نزاید بهر کس ——— ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان
گر بدین منطق ترا گفتند ایرانی نه‌ای ——– صبح را خواندند شام و آسمان را ریسمان
……..
این قصیدت را که جوش خون ایرانیت است ——– گوهرافشان خواستم در پای ايران جوان

شهريارا! تا بود از آب، آتش را گزند ——— باد خاک پاک ایران جوان مهد امان

یا درباره‌ی فردوسی چنین می‌گوید:

توفنده از او حمیّت و احساسات ——– دانندهء راز انفجار کلمات
افتاده به روی نقشه‌های جنگی ——– فرمانده جنگهای فرهنگی ماست
خلاق غرور قومیت ما ———- او شاعر ايده‌آل ما فردوسی است

دنیا همه یک دهن به پهنای فلک ———- بگشوده به اعجاب و به تحسین تمام
با هر چه زبان و ترجمان دل و جان ———— در گوش تو با دهان پر می‌گویند:
فردوسی و شاهنامه جاویدانند

از اردیبهشت ۱۳۸۷ خ/می ۲۰۰۸ نیز مجموعه‌ای (سریالی) تلویزیونی از زندگی شهریار ساخته‌ی کمال تبریزی، کارگردان مشهور ایرانی، نمایش داده می‌شود که می‌توانید در بی.بی.سی پارسی درباره‌ی آن بخوانید.

چهار سال پیش یعنی سال ۱۳۸۳ خ/ ۲۰۰۴ م، به پیشنهاد آقای علی اصغر شعردوست، نماینده‌ی تبریز در مجلس شورای اسلامی ایران، روز درگذشت وی یعنی ۲۷ شهریور به عنوان «روز ملی شعر و ادب» شناخته شد. (این مراسم امسال روز ۲ مهرماه برگزار می‌شود.)

آقای سیدعباس سیدمحمدی که به این تارنوشت لطف دارد با نقل گفته‌ی دو تن از شاعران و کارشناسان ادبی یعنی خانم دکتر طاهره صفارزاده و یدالله امینی با تخلص «مفتون» (اهل تبریز) در خبری از خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) خواسته است نظرم را در این باره بگویم.

دکتر طاهره صفارزاده: … در مملکتی که مملکت ادبیات است، می آیند شهریار را نماد ادبیات ایران می کنند. درست است که او چند شعر خوب هم دارد؛ اما این بی انصافی است.

یدالله امینی (مفتون): این که یک روز به اسم شهریار باشد، موافق ام؛ اما روز ملی شعر و ادب نه. به نظر من فردوسی از همه شایسته‌تر است.

من هم موافقم که روزی برای بزرگداشت شهریار اعلام شود اما نه روز ملی شعر و ادب. به نظر من این کار بیشتر محلی‌گرایی و سیاست‌زدگی است تا ارزشیابی واقعی و کارشناسانه.

همان طور که در خبر ایسنا آمده و خانم صفارزاده و آقای مفتون گفته‌اند شعرهای برجسته‌ی شهریار اندک اند. تا وقتی ستون‌های شعر و ادب پارسی یعنی رودکی سمرقندی، فردوسی توسی، سعدی شیرازی، مولانای بلخی، حافظ شیرازی و نظامی گنجه‌ای هستند نامیدن روز ملی شعر و ادب به نام شهریار بی‌انصافی است و مطمئنم که خود شهریار نیز راضی نمی‌شد تا وقتی عشق و مرادش – حافظ شیرازی – هست و یا فردوسی که در بالا دیدیم درباره‌اش چه گفته، روز شعر و ادب به نام خودش باشد. این حرف من هرگز به معنای انکار زیبایی و روانی شعر شهریار نیست. اتفاقا شهریار با نزدیک کردن زبان شعر و زبان گفتار کار مهمی کرد. ولی نه تا آن حد که «روز ملی شعر و ادب» در کشوری با دست کم ۱۲۰۰ سال شعر و ادب پارسی به نام او باشد. همان طور که آقای مفتون گفته‌اند به نظر من فردوسی و پس از وی سعدی بیشتر شایسته‌ای این روز است. البته نه زادروز یا مرگ‌روز آنان زیرا گذشته از این که این روزها به دقت دانسته نیست بلکه زایش و مرگ آنان کار مهمی نبوده است. بهتر است روزی مانند پایان سرایش شاهنامه (و برای سعدی بوستان یا گلستان) برگزیده شود. به نوشته‌ی خود فردوسی توسی پایان شاهنامه چنین است:

سرآمد کنون قصه‌ی یزدگرد ———– به ماه سفندارمذ روز ارد
ز هجرت شده پنج هشتادبار ——— به نام جهان‌داور کردگار
چواین نامور نامه آمد به بُن ——– ز من روی کشور شود پرسخن
از آن پس نمیرم که من زنده‌ام ——— که تخم سخن من پراگنده‌ام
هر آن کس که دارد هُش و رای و دین ——– پس از مرگ بر من کند آفرین

روز ارد ماه سپندارمذ یعنی ۲۵ اسفند. (روز ۲۵ اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی است.)

حتا اگر معیارمان این باشد که شاعر معاصری را برگزینیم، باز به نظر من نباید نیما یوشیج و مهدی اخوان ثالث و احمد شاملو و سهراب سپهری و فروغ فرخزاد را فراموش کرد. زیرا اینان افزون بر نوآوری در سبک و زبان شعر پارسی، تحولی پدید آوردند که نسل نویی در شعر و شاعری پیرو آنان شدند. امروزه هزاران شاعر پیر و جوان به سبک نیما و شاملو و سهراب و فروغ شعر می‌سرایند و شعرهای بی‌شماری از این بزرگان را از بر دارند. اما چند تن به سبک و پیروی از شهریار شعر می‌گویند و شعرهایش را از بر هستند؟

پی‌نوشت:
در همان خبر ایسنا، احمد پوری، مترجم، نیز حرف جالبی زده است: بهتر است در جنبه‌های دیگر توجه ‌شود؛ مثلا حمایت از شاعران جوان برای انتشار آثارشان و یا این که کتاب‌های‌شان کم‌تر منتظر مجوز بمانند؛ وگرنه فقط یک اسم گذاشتن هیچ دردی را دوا نمی‌کند.

زبان ِ باز

منتشرشده: سپتامبر 19, 2008 در كتاب, واژه‌سازی, زبان

شنبه ۳۰/شهریور/۱۳۸۷ – ۲۰/سپتامبر/۲۰۰۸

داریوش آشوری به تازگی کتاب جالب و مهمی منتشر کرده است به نام «زبان ِ باز»:


نام کتاب: زبان ِ باز – پژوهشی درباره‌ی زبان و مدرنیت
نویسنده: داریوش آشوری
ناشر: نشر مرکز
صفحه: ۱۱۲
سال نشر: شهریور ۱۳۸۷ خ / سپتامبر ۲۰۰۸ م

بحث اصلی کتاب بررسی بحران زبان پارسی در زمینه‌ی برخورد با دنیای علم و فناوری و فلسفه‌ی نوین (مدرن) است. و این که چه طور می‌تواند دستگاه واژه‌سازی علمی و فلسفی زبان پارسی را تقویت و برومند کرد.

(البته در کمانک بگویم که به نظر من بهتر است برابر modernity در پارسی بگوییم «نوینگی» (اسم از صفت نوین) نه مدرنیّت. زیرا «مدرنیت» ترکیب واژه‌ی «مدرن» فرنگی با پسوند «-یت» عربی است. نگاه کنید به نوشته‌ی پیشین به نام پسوند «-یت» در همین تارنوشت)

گفتگوی صدای آلمان (یا دویچه وله) با داریوش آشوری درباره‌ی این کتاب.

زبان فارسی، هم‌چون دیگر جنبه‌های زندگی ایرانی، در کل، تا حدودی خود را با خواسته‌های زندگانی مدرن سازگار کرده است. زبان ملی ما، آینه‌ای است که بیش از هر عامل دیگر، ‌آشوب ذهنی جامعه‌ی ایرانی را در برخورد با مدرنیت باز می‌تاباند.

شمس‌الدین ادیب سلطانی، کوششِ شگفتی کرد تا روش واژه‌سازی مکانیکی [=قیاسی و قانون‌مند] را، با کاربرد لغتمایه‌ی زبان‌های ایرانی باستان (پیشوندها، پسوندها، ستاک‌ها)، در قلمرو فلسفه در زبان فارسی جا بیندازد، اما این کار با ایستادگی‌های سخت و پرخاش‌جویانه رو به رو شده است. اما آقای حیدری ملایری در قلمرو شاخه‌‌ای از علوم طبیعی، یعنی اخترفیزیک، همین روش را با کاربرد همان لغتمایه‌ دنبال می‌کند. بخش عمده‌ی این کار سترگ به انجام رسیده (برروی اینترنت می‌شود دید [شهربراز: فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک دکتر حیدری ملایری]). چه بسا این روش در این زمینه آینده‌ای داشته باشد و به دیگر زمینه‌های علوم طبیعی نیز یاری رساند.

این را هم ناگفته نگذارم که زبانِ «راحت‌الحلقومی» که همه در هر زمینه‌ای بتوانند بخوانند و بفهمند، زبان تخصصی علم و فلسفه نمی‌تواند باشد. اما این نگرش برآمده از استبداد ذهن عوامانه در فضای ما حاکم است که زبان همه‌ی زمینه‌ها، باید راحت‌الحلقومی باشد و هیچ کوششی از سوی خواننده برای فهم نطلبد.

پس از پخش این کتاب، در «شهر کتاب» تهران جلسه‌ی نقد و بررسی آن برگزار شد که در آن علی‌محمد حق‌شناس، کامران فانی، و علی صلح‌جو شرکت داشتند و داریوش آشوری پیامی برای آن جلسه فرستاد. بخشی از پیام داریوش آشوری به جلسه‌ی نقد:

طرحِ مساله‌ی تنگناهای زبانِ فارسی در روزگار کنونی و کوشش برای پاسخ‌گویی به نیازهای این زبان در کار تالیف و ترجمه‌ی متن‌های فلسفی و علمی و فنی نشانه‌ی نیکی‌ست از آن‌که ما در این دهه به صورت جدی‌تری با مساله‌ی علم و توسعه‌ی زبان در رابطه با آن رویارو شده‌ایم. به عبارت دیگر، جدی گرفتنِ مساله‌ی زبان و اندیشیدن به آن نشانه‌ی جدی‌تر شدنِ ذهنیّتِ علمی در میان ماست.
آنان [=غربیان] پا به پای رشد علوم و تکنولوژی، و در کل تمامی شکل زندگانی انسان در جهان مدرن، با تکیه بر زمینه‌ی تاریخی زبان‌هاشان در بستر فرهنگِ اروپایی به مطالعه‌ی زبان و نیز توسعه دادنِ آن دست زده‌اند و در این راه رابطه‌ی هرگز‌ نبُریده‌ی زبان‌های مدرن با زبان‌های کلاسیک یاورشان بوده است.

سپس داریوش آشوری در مقاله‌ی دیگری به نقدها پاسخ داد از جمله گفت:

باز بودن، به‌خلافِ آنچه حق‌شناس از آن برداشت کرده است، به معنای بی‌درـ‌وـ‌پیکر بودن نیست. همچنان که ذهنِ باز (در برابرِ ذهنِ بسته) به معنای ذهنِ پاشیده یا بی‌درـوـپیکر نیست، بلکه ذهنِ گشوده به‌روی ذهن‌های دیگر و فهم‌های دیگر است.

آقایِ صلح‌جو .. هم گمان می‌کند که من حرفِ تازه‌ای در این کتاب نزده‌ام. زیرا همه‌ی آشنایان با زبان‌های اروپایی کم‌ـ‌و‌ـبیش می‌دانند که آن‌ها واژگانِ علمی را بر پایه‌ی زبان‌های ِ یونانی و لاتینی می‌سازند. البته که چنین است و این حرفی ست بدیهی. امّا تازگی حرفِ من، از دیدگاهِ «ما»، در این پرسش است که، چرا این کار را کرده اند و همچنان می‌کنند؟

چرا مانندِ ما به سرمایه‌ی زبانی بوم‌گویشی خود بسنده نکرده اند؟ با این کار چه می‌خواسته‌اند بکنند و به کدام نیازِ زبانی پاسخ گفته اند؟ و، سرانجام، این رفتار چه اثری بر ساختارِ زبان‌هاشان داشته است؟ اگر این نکته‌ها فهمیده و روشن شود، آنگاه خواهیم فهمید که هنگامی که شمس‌الدینِ ادیب‌سلطانی، به تقلید از آن زبان‌ها به سراغِ زبان‌های پهلوی و فارسی باستان می‌رود و می‌خواهد با این سازمایه‌های زبانی از واژه‌سازی مدرنِ اروپایی گرده‌برداری کند، چرا چنان جنجالی به راه می‌افتد.

اگر چنان کاری نمی شود کرد یا نباید کرد، پس چه باید کرد؟ برای این «چه باید کرد» است که باید پژوهش و اندیشه‌ورزی کرد. باید پرسید که ما چرا آن زبان‌ها را الگو قرار می‌دهیم و چرا مانندِ آن‌ها نمی‌توانیم تولیدِ صنعتی واژگان داشته باشیم.

امیدوارم به زودی بتوانم این کتاب جالب را بخوانم و بیشتر درباره‌ی آن بنویسم.

پی‌نوشت (آذر/دسامبر)
نگاه کنید به نوشته‌ای جدید درباره‌ی این کتاب.

پارسی بگو

منتشرشده: سپتامبر 19, 2008 در زبان

آدینه ۲۹/شهریور/۱۳۸۷ – ۱۹/سپتامبر/۲۰۰۸

گروهی به نام «ایرانیان بلژیک» کار جالبی کرده‌اند به نام «پارسی بگو» و کوشیده‌اند گردآیه‌ای فراهم کنند که در آن برای واژه‌های غیرپارسی (خواه عربی خواه غربی) که در زبان امروز ما به کار می‌رود برابرهای پارسی پیشنهاد کنند. این کار به خودی خود خیلی خوب و ستودنی است. برای نمونه درست‌تر است که به جای «نجوم» بگوییم «اخترشناسی» و به جای «منشا» بگوییم «سرآغاز» و به جای «انتصاب» بگوییم «گمارش» (از نمونه‌های خوب این کار). می‌توانید این کار را در این نشانی ببینید که به صورت پرونده‌ای با قالب پی.دی.اف در دسترس است. (اندازه: ۲۳۹ کیلوبایت / ۲۲ صفحه)

در برگه‌ی نخست آن چنین می‌خوانیم:

به کوشش پایگاه اینترنتی ایرانیان بلژیک. حسین اقوامی (آزاد). سپاس ویژه به دکتر خسرو خزاعی (پردیس) دبیر کانون اروپایی برای آموزش جهانبینی زرتشت که راهنمای خردپژوهان است.

هم میهن! آنچه فرهنگ ما را زنده نگاه داشت، زبان مادری‌مان است پس تلاش کنیم زبان مادری خود را پاس داریم و تا می‌توانیم از واژه‌های زبان خودمان بهره ببریم و با آنها گفتگو کنیم و بنویسیم.

چرا از بکار بردن واژه‌های زبان خود که سرمایه‌های فرهنگی ما هستند سربلند نباشیم؟ آیا زبان پارسی مایه‌ی شرمساری ایرانیان است یا دست‌آویز سربلندی ما؟

ای ایرانی، پارسی بگو و پارسی را پاس بدار!

چند وقتی بود که می‌خواستم در این باره بنویسم اما وقت نمی‌شد. من با هدف و نظر و آرمان‌شان موافق و همدلم. بسیار درست است که اگر می‌توانیم در جایی پارسی بنویسیم و پارسی بگوییم چنین کنیم. اما جایگزینی واژه‌ها باید آگاهانه و بررسیده و پژوهیده باشد نه از روی میل و خواهش. کارهای این چنین پیش‌نیازها و خبرگی و کارشناسی و زبان‌دانی می‌خواهد و نمی‌شود هر واژه‌ای را به دلخواه و بدون دقت و ارزیابی با واژه‌ی دیگری جایگزین کرد. هر واژه‌ای در طول تاریخ و زمان برای خود بار معنایی و سایه‌های معنایی (sense یا nuance) خاصی پیدا می‌کند که با دیگر واژه‌ها جایگزین شدنی نیست. در هیچ زبانی دو واژه به طور ۱۰۰٪ با هم مترادف و هم‌معنا نیستند. برای نمونه چند مورد از این گردآیه چنین است:

به جای منظومه‌ی شمسی بگو کهکشان خورشیدی
به جای منسجم بگو هماهنگ
به جای منکر شد بگو زیرش زد
به جای موازنه‌ی قدرت بگو برابری نیروها
به جای منتقد بگو خرده‌گیر
به جای منطقه‌ی آزاد بگو آزادگاه
به جای موزه بگو دیرینکده
و مانند آن

این چند مورد را آوردم برای بررسی دسته‌ی اشتباه‌های این کار:

صفر) در نمونه‌ی پیشین که من دیده بودم هیچ ترتیب الفبایی یا موضوعی در کار نبود و واژه‌ها بدون هیچ نظم خاصی پشت سر هم آمده بودند. انگار گروهی نشسته بودند و هر واژه‌ای که در روزنامه‌ها یا حرف‌های روزمره بود پشت سر هم کرده و برای آن برابر تعیین کرده بودند. اما آنچه امروز بر تارنمای «ایرانیان بلژیک» هست و نگارش ۱.۳ خوانده شده ترتیب الفبایی را رعایت کرده است.

۱) برابرهای غلط و رعایت نکردن درستی علمی: مورد اول که آشکارا غلط است. در اخترشناسی «منظومه» با «کهکشان» بسیار بسیار بسیار متفاوت است. این را در کتاب علوم دبستان نیز باید آموخته باشند. غلط‌هایی این چنین باعث می‌شود که سطح علمی و دقت و درستی این کار زیر سوال برود و اگر برابرهای درست دیگری هم داده شده باشد با دید منفی نگریسته شوند.

۲) رعایت نکردن دقت و کاربرد: «منسجم» با «هماهنگ» فرق معنایی دارد. برای مثال می‌گوییم «این سخنرانی یا این کتاب ساختار منسجمی ندارد». در این جمله اصلا «هماهنگ» معنا ندارد. یا «موازنه»ی نیرو با «برابری» نیرو فرق دارد. موازنه می‌تواند این باشد که برای مثال یک طرف ۱۰۰ سرباز و ۴ نفربر دارد اما طرف دیگر ۱۰ سرباز و ۱۵ تانک داشته باشد. البته من کارشناس نظامی نیستم ولی منظورم این بود که موازنه با برابری فرق دارد. «منتقد» با «خرده‌گیر» فرق معنایی دارد. خرده‌گیر همان طور که از ظاهرش پیداست ایرادهای خرد و ریز می‌گیرد اما منتقد می‌تواند تمام هستی چیزی را زیر سوال ببرد. به جای «منتقد سینمایی» نمی‌توان گفت «خرده‌گیر سینمایی»! خرده‌گیر بار معنایی اندکی منفی هم دارد که در منتقد چنین نیست.

۳) رعایت نکردن لحن و کاربرد: در خبر سیاسی شاید بخوانید که «فلان سخنگو بهمان چیز را انکار کرد». خب به جای آن نمی‌توان گفت «فلان سخنگو زیر بهمان چیز زد». این برابر را در گفتگوی روزمره می‌توان به کار برد اما در زبان رسمی و نگارشی نمی‌شود.

۴) برابرسازی‌های نادرست و بی‌سلیقه یا بدون آگاهی: «منطقه‌ی آزاد» (free zone) را نمی‌توان «آزادگاه» گفت. به نظر من و از روی تجربه پسوند «گاه» برای جاهای پهناور به کار نمی‌رود. «منطقه» از «گاه» خیلی بزرگ‌تر می‌تواند باشد. یا «موزه» را نمی‌توان «دیرینکده» گفت. برای مثال «موزه‌ی هنرهای معاصر» را چه بگوییم؟ «دیرینکده‌ی هنرهای همروزگار»؟ این که تضاد و تناقض معنایی دارد! موزه حتما جایی نیست که چیزهای دیرینه در آن باشد. موزه‌ی هنرهای زیبا کار نقاشان امروز را نمایش می‌دهد.

بنابراین به نظر من این کار، با وجود اهمیت و تلاشی که در آن شده، نیاز به بررسی و ارزیابی اساسی دارد.

پرچم ایران

منتشرشده: سپتامبر 14, 2008 در فرهنگ

یک‌شنبه ۲۴/شهریور/۱۳۸۷ – ۱۴/سپتامبر/۲۰۰۸

همان طور که پیشتر نیز در نوشته‌ی درفش‌های ایرانیان، با آوردن بیت‌هایی از شاهنامه‌ی فردوسی گفتم، از دوران باستان روی درفش‌های ایرانیان نشان ماه و خورشید و شاهین و شیر و پلنگ و ببر و پیل و …. بوده است. پس از اسلام، به خاطر دوری از اتهام آتش‌پرستی و خورشیدپرستی و … برای مدتی نشانی از خورشید نبود. بلکه گه گاهی هلال ماه دیده می‌شود. نشان‌های خورشید و شیر پیوستگی و ارتباط تنگاتنگی با فرهنگ و تاریخ کهن ایرانی ما دارد. برای نمونه بیت مشهوری نیز از مولانای بلخی به حضور شیر بر پرچم‌های ایران اشاره دارد:

ما همه شیران ولی شیر علم ——– حمله‌مان از باد باشد دم به دم

در زمان صفویان، که می‌خواستند به شکوه گذشته بازگردند، شاه اسماعیل نسل خود را از یک سو به شاهان ساسانی و از سوی دیگر به امام موسای کاظم می‌رساند. در دوران صفویان نشان شیروخورشید به طور رسمی و مشخص و نزدیک به شکل امروزی آن بر درفش (پرچم)های ایرانیان بازمی‌گردد. در زمان ناصرالدین شاه قاجار شمشیری نیز به دست شیر داده شد. که به نظر نالازم می‌آید. شیر چه نیازی به شمشیر دارد؟! شیر به خود سپه‌شکن است همان طور که نظامی می‌گوید:

چون شیر به خود سپه‌شکن باش ———– فرزند خصال خویشتن باش


پرچم ایران تا پیش از انقلاب

این نشان تا سال ۱۳۵۷ خ/۱۹۷۹ م نیز برجا بود. هم چنین به جای صلیب سرخ، ایران از شیروخورشید سرخ استفاده می‌کرد. تا این که پس از انقلاب، با این تصور که این نشان به پادشاهی و سلطنت‌طلبان مربوط است، آن را از روی پرچم رسمی ایران برداشتند و نام الله را به روشی بر پرچم ایران نشاندند که به اعتقاد برخی شباهت فراوانی به نشان سیک‌های هندی دارد. پرچم شیروخورشید سرخ نیز به هلال احمر (نوماه سرخ) تبدیل شد.


پرچم جمهوری اسلامی ایران

این هم نشان سیک‌ها که بدان خندا (khanda واژه‌ای سانسکریت به معنای شمشیر و شاید همریشه با خنجر در پارسی) می‌گویند:

این تصمیم «انقلابی» باعث شده که امروز بین ایرانیان بر سر پرچم واقعی ایران اختلاف بیفتد. گروهی معتقدند ما باید از پرچم رسمی استفاده کنیم. اما گروهی که به هویت و فرهنگ ایرانی خود اهمیت بیشتری می‌دهند و می‌دانند که شیروخورشید ربطی به نظام شاهنشاهی ندارد ترجیح می‌دهند نشانی کهن‌تر و باسابقه‌تر بر پرچم‌مان باشد. اما خوشمزه‌تر و بی‌پایه‌تر آن که گروهی (به ویژه در خارج از ایران) هیچ نشانی بر میان پرچم نمی‌گذارند و نام ایران را به انگلیسی یا پارسی بر روی نوار سپید پرچم می‌نویسند!! این نه نشان بی‌طرفی بلکه به نظر من نشان بی‌هویتی است و مفهوم نمادین پرچم را زیر سؤال می‌برد. آخر کدام پرچم را دیده‌اید که نام کشور نیز بر آن نوشته شده باشد؟

زنده‌یاد احمد کسروی تبریزی درباره‌ی تاریخ نشان شیروخورشید کتاب کوتاه ۳۴ صفحه‌ای نوشته که می‌توانید آن را در این نشانی بخوانید. (پرونده در قالب پی.دی.اف اندازه ۱ مگابایت)

در این زمینه هم چنین نگاه کنید به نوشته‌ای از مزدک بامدادان در تارنمای ایران امروز.


خشایارشا (اردشیر دوم؟) در حال نیایش اناهیتا
سده‌ی چهارم پیش از میلاد – موزه‌ی آرمیتاژ روسیه
(عکس برگرفته از تارنوشت روزنامک)

پی‌نوشت:
این هم گفتگویی با دکتر حمید ندیمی استاد دانشکده‌ی معماری دانشگاه شهید بهشتی (ملی) درباره‌ی چگونگی شکل‌گیری طرح پرچم ایران پس از انقلاب.

– قبل از انقلاب در جلسات دکتر شریعتی شرکت می‌کردم. ایدهء چنین کاری را در این جلسات و زمانی که تفسیر سورهء حدید مطرح بود به دست آوردم. علاقه داشتم برای جهان اسلام یک نشان درست کنم. در آن جلسات دریافتم که حکومت اسلامی سه اصل اساسی دارد: «کتاب، میزان، حدید» یا «کتاب، ترازو و آهن»، یعنی اگر جامعه‌ای یکی از این سه اصل را نداشته باشد به سوی رستگاری نمی‌رود.

– آیا درست است این آرم برگرفته از آرم گروه خاصی در هندوستان است؟

– هلال‌های تعبیه‌شده در این آرم از نقش مبارکی ریشه می‌گیرد که حضرت رسول (ص) بارها با شمشیر مبارکشان به عنوان امضا بر روی شن‌ها ترسیم کرده‌اند. این طرح پنج بخش دارد که نشان‌دهندهء پنج اصل دین است. اصل توحید را در حکم عمود دو ساقهء اصلی در میان خود دارد. علاوه بر کلمهء الله که در ترکیب اصلی آن دیده می‌شود، لااله‌الاالله نیز در آن مستتر است. جزء قائم میانی در ترکیب با شکل تشدید ( ّ ) که در خط فارسی و عربی نشانهء شدت است، شمشیر را تداعی می‌کند؛ این همان تعبیر کلمهء «حدید» است. تقارن‌های این آرم هم نشانهء تعادل و توازن است؛ این همان میزان است. بزرگ‌ترین و اصلی‌ترین ویژگی این آرم همان بیان کلمهء الله است که قالب و محتوا را در خود جای داده است. آرم به صورت کروی طراحی شد تا نشان‌دهندهء پیام جهانی آن باشد.

پی‌نوشت ۲:
این هم تصویری از فرستادگان دربار صفویان به کاخ ورسای فرانسه در سال ۱۷۱۵ م/۱۰۹۴ خ که در آن به خوبی شیروخورشید دیده می‌شود.

عکس برگرفته از دانشنامه‌ی ایرانیکا بخش صفویان از درآیه‌ی پرچم