بایگانیِ مه, 2011

یک‌شنبه ۸/خرداد/۱۳۹۰ – ۲۹/می/۲۰۱۱

خواجه رشیدالدین فضل‌اﷲ همدانی، پسر عمادالدوله ابی‌الخیر و نوه‌ی موفق‌الدوله‌ی همدانی، یکی از ایرانیان بزرگ و تاثیرگذار در تاریخ ایران در دوران مغولان بوده است. پدربزرگش موفق‌الدوله با خواجه نصیرالدین توسی در قلعه‌ی اسماعیلیان الموت بود و پس از تسلیم شدن آن قلعه، او نیز مانند خواجه نصیر به خدمت مغولان درآمد.

رشیدالدین در سال ۶۴۵ ق. در همدان زاده شد. ایام جوانی را در همدان به تحصیل علوم گوناگون به ویژه پزشکی گذراند و توانست به عنوان پزشک (طبیب) وارد دستگاه اباقاخان شد و تا رسیدن به وزارت غازان خان و اولجایتو و ابوسعید پیشرفت کرد. خواجه افزون بر زبان پارسی و عربی، زبان‌های ترکی و مغولی را هم می‌دانست. غازان خان (که پس از مسلمان شدن نام خود را محمود گذاشت) فردی تاریخ دوست و آشنا به تاریخ نیاکان مغول خود بود. از این رو خواجه رشیدالدین را مامور کرد که تاریخ مغولان را بنویسد. خواجه این ماموریت را پذیرفت و پس از مطالعه‌ی اسناد مغولی و مذاکره با آگاهان تاتار، اساس کتاب خود – مشهور به «تاریخ غازانی» – را ریخت. اما پیش از پایان کتاب، غازان درگذشت و برادرش اولجایتو (با نام مسلمانی: محمد) خواجه را به ادامه‌ی کار واداشت و درخواست کرد که افزون بر تاریخ اقوام مغول، تاریخ جامعی بنویسد که شامل همه‌ی اقوام دیگر باشد و جلدی هم درباره‌ی جغرافی و راه‌ها و شهرها (به اصطلاح قدیم: مسالک و ممالک) به تاریخ غازانی بیافزاید. رشیدالدین با همه‌ی سنگینی وظیفه‌ی وزارت و گرفتاری‌های گوناگون به انجام آن همت گماشت و در سال ۷۱۰ ق. نگارش «جامع التواریخ » را به پایان رسانید.

خواجه بر اثر دسیسه‌های دشمنان در سال ۷۱۷ ق. از وزارت برکنار شد و از شهر سلطانیه (پایتخت اولجایتو) به تبریز رفت و سرانجام بر اثر تحریک مخالفان به دستور ابوسعید در سال ۷۱۸ ق. در سن ۷۳ سالگی او را در نزدیکی تبریز دو نیم کردند و به زندگی یکی از بزرگ‌ترین فرزانگان و پزشکان و نویسندگان و تاریخ‌نگاران و وزیران ایرانی پایان بخشیدند.

آثار خواجه رشیدالدین
خواجه رشیدالدین مردی فاضل و دانشمند بود و اوقات فراغت را به مطالعه یا نگارش می‌گذراند. آثار خواجه رشیدالدین عبارتند از:

۱- کتاب الاخبار و الاَّثار: در بیان سرما و گرما و فصل‌ها و کشاورزی و آبیاری و بیماری‌های گیاهان و شناخت کانی‌ها. اصل این کتاب در دست نیست اما برگزیده‌هایی از آن موجود است

۲- مفتاح التفاسیر: در بیان شیوایی قرآن و ترجمه‌ی مفسران و بیان خیر و شر و قَدَر و ابطال تناسخ

۳- رساله‌ی سلطانیه: کتاب در تفسیر و کلام برپایه‌ی بحث‌هایی که در شهر سلطانیه (پایتخت اولجایتو) و در حضور سطان الجایتو میان عالمان دینی روی داده است.

۴- لطایف الحقایق:

۵- بیان الحقایق:

۶- توضیحات: شامل ۱۹ نامه در مسائل کلامی و دینی و عرفانی

۷- مجموعه‌ی مکاتبات رشیدی که حاوی بسیاری نکات ادبی و تاریخی است. امروزه برخی در درستی نسبت دادن این مجموعه به خواجه تردید کرده‌اند. ن.ک. پایین‌تر.

خواجه افزون بر این که خود به کار نگارش می‌پرداخت دیگر دانشمندان را نیز بدین کار تشویق می‌کرد و حتا کارهای دانشمندان دیگر از جمله ابوریحان بیرونی را بازنویسی و ترجمه کرده است.

خواجه علاوه بر منصب وزارت و مقام علمی و پزشکی و تاریخ‌نویسی، طبع شعر نیز داشته و گاهی برای تفنن شعر هم می‌گفته است. از اشعار خواجه دو بیت زیر در برخی از تذکره‌ها آمده است:

پیریم ولی چو بخت دمسازآید ———– هنگام نشاط و طرب و ناز آید
از زلف دراز تو کمندی فکنیم ——– بر گردن عمر رفته تا باز آید

اما یکی از مهم‌ترین کارهای خواجه در گسترش دانش و فرهنگ پی افکندن و پدید آوردن مجموعه‌ی دانشگاهی و علمی است به نام «رَبع رشیدی».

رَبع رشیدی
رَبع در زبان عربی به معنای محله است و نباید با رُبع به معنای چارک اشتباه شود. امیر معزی (شاعر معروف سده‌های پنجم و ششم هجری) غزلی دارد با این مطلع:

ای ساربان منزل مکن جز در دیار یار من ————— تا یک زمان زاری کنم بر ربع و اطلال و دمن
ربع از دلم پرخون کنم خاک دمن گلگون کنم ———– اطلال را جیحون کنم از آب چشم خویشتن

که حافظ بیت دوم را در غزل خویش تضمین کرده است:

ای نسیم منزل لیلی خدا را تا به کی —————— رَبع را بر هم زنم اَطلال را جیحون کنم؟

ربع رشیدی نام منطقه‌ای بود که با طرح و فرمان خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی در شهر تبریز بر پا شد. به نوشته‌ی مورخان و جهانگردان، ربع رشیدی شهرکی (یا به قول حمدالله مستوفی، «شهرچه»ای) بود دارای وسعت و عظمت زمین با بناهای بی‌شمار مانند مسجد، مدرسه، بیمارستان، کتابخانه، حمام، مهمانسرا، کارگاه‌های کتاب‌سازی. از جمله گنبدی هم داشت که آرامگاه خواجه رشیدالدین در آنجا است. این بنا مانند بیشتر شهرهای قدیم دارای حصار و بارویی بزرگی بود است و کتابخانه‌ی آن از بزرگ‌ترین کتابخانه‌های دوران خود به شمار می‌رفته و مدرسه‌ی آن مرکز بزرگ تحصیلات دانش‌پژوهان بوده است.

اوحدی مراغه‌ای در مثنوی «جام جم» خود – که آن را به تشویق خواجه غیاث‌الدین محمد فرزند خواجه رشیدالدین فضل‌اﷲ سروده – و عمارت رَبع رشیدی را به چشم خود دیده شعرهایی چند در توصیف آن سروده است از جمله:

در صفت سرای معمور
ای همایون سرای فرخنده ———— که شد از رونقت طرب زنده
طاق کسری ز دفترت کسری ست ———- هشت جنت ز گلشنت قصری ست
خاکت از مشک و سنگت از مرمر ————- بادت از خلد و آبت از کوثر
کوه پیموده سنگ و برسخته —————- بهر فرش تو تخته بر تخته
با زر شمسه‌ی تو در یاری —————— لاجورد سپهر زنگاری
کاشی و آجرت به هر خرده ————— مال قارون به دم فرو برده
گچ بام تو نُه سپهر به دور —————– از ره کهکشان کشیده به ثور
کرده با شاخ گلبنت ز فلک ———— شاخ طوبی خطاب «طوبی لک»
نقشبندان کن به کنده‌گری ———- بر درت کرده عمر خود سپری
در تک این رواق بالنده ————– پشت ماهی به گاو نالنده
ماه از این طارم زمین مرکز ————– در دم آفتابت آجرپز
صحن معمورت آستان سپهر ————– سقف مرفوعت آشیانه‌ی مهر
چون ز سرخاب روی شاهد شنگ ————– داده سرخاب را جمال تو رنگ
کار سنگ از تو چون نگار شده —————- جام با سنگ سازگار شده

در صفت مسجد
ای گرامی بهشت مسجد نام ————– خلد خاصی ز روح جنت عام
شاه دیوارت، ای عمارت خیر ————— بن و بیخ کنشت کنده و دیر
از تو دین را نظام خواهد بود —————- در تو مهدی امام خواهد بود
نیم شب دیده‌ی موذن بام ————— دیده زین سوت صبح و زان سو شام
از ستون‌هات بیستون سنگی ————– وز طبق‌هات آسمان رنگی
به مسافر در این سرای سرور ————– منبرت سدره را نموده ز دور
به تو گردون ارادت آورده ——————— در تو گبران شهادت آورده
کرده هر شب ز گنبد نیلی —————- در هوای تو ماه قندیلی
زیر این قبه‌های خرگاهی —————— در عرق رفته گاو با ماهی
ز اوج مقصوره‌ی تو پیش ملک —————- اعتراف قصور کرده فلک
از شعاع تو در شب تیره ———————- مسجد بصره را بصر خیره
طور در طورهای بام تو درج ————– قاف در گاف گنبدت شده خرج
ماه نو مرغ وقت ساعت تو —————- جمع کروبیان جماعت تو
دین به پشتی روی دیوارت ————- کرده اسباب شرک را غارت

در صفت خانقاه و مدرسه
ای در علم و خانه‌ی دستور ——————- چشم بد باد از آستان تو دور
رفته بر خط استوار عرشت ————– همدم خطه‌ی بقا فرشت
کوه پیش درت کمر بسته —————– زیر بارت زمین جگر خسته
برده ابداعیان کن فیکون —————– چارحدت ز شش جهت بیرون
در حصار تو گنبد گردان —————— کوتوال تو همت مردان
شد سعادت طلایه بر تبریز ————– تا فگندی تو سایه بر تبریز
از پی ضبط سفره و خوانت —————- تا مهیا شود سبک نانت
آسمان گشت و کوکبی انبوه —————– آسیابان بر آب بلیان کوه
مال تبریز خرج خوان تو نیست ————– بال سرخاب را توان تو نیست
هر که رخ در رخ سپاس نهد ————- در جهان این چنین اساس نهد

همان گونه که از شعر اوحدی دیده می‌شود ربع رشیدی در کنار بلیان کوه (ولیان کوه، بعدها ویلان کوه یا لیلان کوه) و در دامنه‌ی کوه سرخاب تبریز بوده است.

پس از قتل خواجه، مغولان ربع رشیدی را نیز غارت و ویران کردند. اما دوباره این منطقه بازسازی شد. ژان شاردن، جهانگرد معروف فرانسوی که در زمان صفویان و در سال ۱۰۸۴ ق. به ایران آمده، در ضمن شرح و تعریف این قلعه می‌گوید: «صد سال پیش شاه عباس بزرگ دستور به تعمیر آن داد ولی شاهان دیگر صفوی توجهی بدان نکردند و دوباره ویران شد». امروزه از رَبع رشیدی تنها ویرانه‌ای برجا مانده است. در یکی دو سال گذشته پایگاهی اینترنتی هم برای ربع رشیدی ساخته شده که نشانی آن http://rab-e-rashidi.ir است.

وقف‌نامه‌ی رشیدی
برای تکمیل کتابخانه و مدرسه و نشر کتاب و تامین هزینه‌ی زندگی و تحصیل دانشجویان علوم مختلف سرمایه و هزینه‌ی جداگانه‌ای تعیین شده بود. هم چنین برای دانشمندان و استادان ربع رشیدی درآمد آبرومندی تعیین شده بود. خواجه رشیدالدین برای تامین این هزینه‌ها بسیاری از دارایی و ملک‌های خویش را که در زمان وزارت به دست آورده بود وقف کرده بود. شرح این ملک‌های وقفی در سندی آمده است که «وقفیّه‌ی رشیدیّه» خوانده شد و امروزه به نام «وقف‌نامه‌ی رشیدی» شناخته می‌شود.

خوشبختانه یک نسخه از این سند تاریخی مهم برجا مانده است که تا سال ۱۳۴۸ خ/۱۹۶۹ م. در دست بازماندگان حاجی ذکاءالدوله سراج‌میر، ساکن تبریز بود. انجمن آثار ملی در همان سال آن را از خانواده‌ی ذکاءالدوله خرید و این سند اینک در کتابخانه‌ی مرکزی تبریز قرار دارد. وقف‌نامه‌ی رشیدی در خرداد ماه ۱۳۸۶ خ./ ژوئن ۲۰۰۷ م. از سوی سازمان کتابخانه‌ی ملی ایران به یونسکو معرفی شد و در نشستی که از ۲۱ تا ۲۵ خرداد همان سال در یونسکو برگزار شد، به همراه شاهنامه‌ی بای‌سُنقُری در فهرست میراث مستند این سازمان ثبت شد. در نشست کمیسیون ملی یونسکو، سی و هشت اثر از کشورهای جهان در فهرست آثار مستند یونسکو ثبت شد.

در کتاب «مکاتبات» نامه‌ی ۵۲ درباره‌ی ربع رشیدی است و در آن چنین آمده است:

در او [ربع رشیدی] بیست و چهار کاروانسرای رفیع که چون «قصر خورنق» منیع است و هزار و پانصد دکان … و سی هزار خانه‌ی دلکش در او بنا کردیم و حمامات خوش هوا و حوانيت، طواحین [=آسیاب] و کارخانه‌های شَعربافی و کاغذسازی و رنگرزخانه و دارالضرب و غیره احداث و انشاء رفته و از هر شهری و ثغری جماعتی آوردیم و در رَبع مذکور ساکن گردانیدیم.

اما در سال ۲۰۰۱ م. / ۱۳۸۰ خورشیدی کتابی منتشر شد به نام «امپراتوری مغول و میراث آن»:


نام کتاب: امپراتوری مغول و میراث آن (The Mongol Empire and Its Legacy)
ویراستاران: روون آمیتای-پریس (Reuven Amitai-Preiss) و دیوید مورگن (David O. Morgan)
ناشر: انتشارات بریل (Brill)
سال: فوریه ۲۰۰۱ م/ بهمن ۱۳۸۰ خ
صفحه: ۳۶۱

«آ. مورتون» (A. Morton) در کتاب فصلی دارد با عنوان «نامه‌های رشیدالدین». وی با مقایسه‌ی این نامه با وقف‌نامه و نیز لحن پرطمطراق نویسنده با سبک خواجه در کتاب جامع‌التواریخ و نیز مقایسه‌ی عددهای ربع رشیدی با مدرسه‌ی سلطانیه که به فرمان اولجایتو ساخته شده بود می‌گوید که این نامه‌ها از خواجه نیست و سال‌ها پس از مرگش نگاشته شده و عددهای آن بسیار گزافه است. برای نمونه:

مدرس و مُعید [کمک استاد]: وقف‌نامه ۳ تن / نامه‌: ۴۰۰ تن / سلطانیه: ۳۰ تن
طلاب دینی: وقف‌نامه: ۱۲ تن / نامه: ۷۰۰۰ تن / سلطانیه: ۱۰۰ تن
قاریان قرآن: وقف‌نامه: ۲۴ تن / نامه: ۲۰۰ تن / سلطانیه: ۱۲ تن
پزشک: وقف‌نامه: ۱ تن / نامه: ۵۰ تن
دانشجویان پزشکی: وقف‌نامه: ۲ تن / نامه: ۵۰۰ تن

هم چنین در نامه‌ی ۵۲ از جزیه‌ی قسطنطنیه و هند برای پرداخت حقوق و هزینه‌های مدرسه‌ی ربع رشیدی یاد شده است حال آن که هندوستان به ایلخانان و به ویژه اولجایتو «جزیه» پرداخت نمی‌کرد!

پی‌نوشت:
آقای ابوالعلا سودآور در همان سال ۲۰۰۲ م/ ۱۳۸۱ خ. نقدی بر این فصل مورتون نوشته است که می‌توانید آن را در این نشانی بخوانید (قالب پی.دی.اف، ۳۹ صفحه). سودآور جریان اشاره‌ی خواجه به جزیه و خراج هند و آناتولی و قسطنطنیه به اولجایتو را بخشی از دستگاه تبلیغاتی ایلخانان می‌داند.

Advertisements

آدینه ۶/خرداد/۱۳۹۰ – ۲۷/می/۲۰۱۱

روشن است که سخن گفتن به زبان و گویشی خاص نه موجب افتخار است و نه سبب سرافکندگی. هم چنین است تعلق به قومی خاصی. زیرا ملاک و ارزش هر شخص به کرده‌های خود اوست و به قول سلطان ولد پسر مولانای بلخی «هر چیز که می‌ورزی می‌دان به همان ارزی».

متاسفانه برخی از ایرانیان آذربایجانی زیر تاثیر تبلیغات زهرآگین بیگانگان و دشمنان ایران، یعنی پان‌ترکان، خود را نه ایرانی ترک‌زبان که «تورک» می‌دانند و نمی‌دانند که دولت‌های باکو و استانبول دایه‌ی مهربان‌تر از مادر نیستند و دلسوزی‌هایشان برای این ایرانیان و دادن امکان تحصیل رایگان در دانشگاه‌های باکو و استانبول و آنکارا در راستای چیزی است که نظریه‌پرداز پان‌ترک به نام «بدرالدین» آن را استراتژی یا «اصل ختنه» (Principle of Circumcision) نامیده است. یعنی همان گونه که برای ختنه‌ی پسربچگان نخست سر آنان را با اسباب بازی و نقل و شیرینی گرم می‌کنند و در لحظه‌ی موعود تا کودک بخواهد بفهمد چه شده است دیگر کار از کار گذشته است پان‌ترکان نیز با این گونه پشتیبانی‌ها و «دلسوزی»ها به دنبال برنامه‌های توسعه‌طلبانه‌ی خود هستند.

وی یک استراتژی سه مرحله‌ای را برای رسیدن به آن‌چه که ایجاد «فدراسیون ترک‌ها» می‌‌خواند پیشنهاد می‌کنند:
۱- در مرحله‌ی نخست پان‌ترکیست‌ها بر ایجاد روابط فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی میان ترک‌ها تاکید می‌کنند.
۲- در مرحله‌ی دوم استحکام سیاسی در اولویت قرار خواهد گرفت، اما این استحکام سیاسی به شش کشور مستقل ترک روسیه سابق محدود خواهد بود.
۳- مرحله‌ی سوم زمانی است که حرکت این کشورها به رهبری جنبش پان‌ترکیستی، برای «آزادسازی خلق‌های ترک» و اتحاد سیاسی آنها از قید استعمار در روسیه (تاتارها، یاقوت‌ها و …)، چین (اویغورها)، ایران (آذربایجانی‌ها)، و غیره آغاز خواهد شد.

بدرالدین به دلیل حساس بودن دنیای غرب، روسیه و کشورهای منطقه به اقدامات ترکیه، تاکید می‌کند در عین این که ترکیه یک نقش محوری و رهبری کننده را در جریان پان‌ترکی به عهده دارد اما در مراحل اولیه‌ی ادغام و اتحاد ترک‌ها، باید با احتیاط تنها بر جنبه‌ی فرهنگی رهبری ترکیه تاکید کرد.

شرح بیشتر این جریان را در نوشته‌ی دکتر حمید احمدی در این نشانی در پایگاه آذرگشنسپ بخوانید.

بد نیست در همین رابطه ببنیم تا پیش از شکل‌گیری «پان‌ترکیسم» در سده‌ی نوزدهم و بیستم میلادی، نظر نویسندگان ترک و ترک‌زبانان در دولت عثمانی نسبت به «ترک» و «زبان ترکی» چه بوده است. در اینجا بخش‌هایی از فصل ۳۷ کتاب دکتر منصور فیروزی با نام «مطالعاتی درباره‌ی تاریخ، زبان و فرهنگ آذربایجان» را می‌آورم:

نظریات عثمانیان درباره‌ی ترک و زبان ترکی

عثمانی‌ها – که نژاد و تبار ترک داشته و دارند و زبان نیاکان و رسمی‌شان ترکی بوده – از زمان تشکیل دولت سلجوقیان روم در آناطولی [=سده‌ی پنجم ق/یازدهم م.] تا اوایل قرن حاضر، بدترین تحقیرها و تعبیرهای ناسزا را درباره‌ی ترک و ترکان و زبان آنان به کار برده و تاریخ و ادبیات قدیمی خودشان را مالامال کرده‌اند. فقط از روی کار آمدن آتاتورک و تشکیل فرقه‌های پان‌ترکیست، کلمه‌ی «ترک» در کشور عثمانی حرمت پیدا کرده و به ملت و دولت آن کشور اطلاق گردیده است. ولی، تعصب آن برای جوانان آذربایجانی وسیله‌ی تحریک اعصاب و برای دشمنان وحدت ملی ایران ابزار جنجال و فتنه‌انگیزی شده است.

برای این که آذربایجانیان گرامی و سایر هم‌میهنان عزیز از پیدایش این تعابیر ناروا و تفاخر بی‌جای عثمانیان به اتراک آگاهی یابند و به سیر و سابقه‌ی قضیه احاطه داشته باشند و با سروده‌های ایران بسنجند در این بخش قسمتی از آنها را از تاریخ و ادبیات عثمانیان استخراج و عرضه می‌دارد. پیشاپیش از هم‌میهنان ترک‌زبان به واسطه‌ی زیاده‌گویی منابع عثمانی عذر خواسته و عرض می‌نماییم که ذکر این موارد برای شناساندن جایگاه زبان ترکی در نزد کسانی است که امروزه با مقاصد سیاسی مروّج پان‌ترکیسم می‌باشند.

فواد کوپرولوزاده در کتاب «ترک ادبیاتندا ایلک متصوفلر»:
پس از تشکیل و استقرار دولت سلجوقی در آناطولی [۱۰۷۷ م./۴۷۰ ق.] معلوم نیست زبان ترکی از چه زمانی «لسان تحریر» بوده است ولی محقق است که نوشته‌های ترکی آن دوره بی‌نهایت محدود و ابتدایی بوده و اگر چیزی هم وجود داشته به دست ما نرسیده است و در این باره نمی‌توان نظر واضح ابراز کرد. … نه تنها فرمانروایان و درباریان حاکم و روسای مستقر در مسند قدرت … بلکه صنف‌های منور [=روشنفکر] و برگزیده هم ضمن سرودن مثنوی و مُلمّعات و بسط و ترویج ادبیات و عرفان ایران در آناطولی، زبان ترکی را از سرای‌ها [=کاخ‌ها] و مراکز قدرت دور ساختند و در نتیجه به زبان و کتاب ترکی با نظر حقارت و استخفاف نگریستند.

عثمان توران در مقدمه‌اش بر کتاب «تاریخ آق‌سرایی» نوشته‌ی محمود پسر محمد آق‌سرایی چنین می‌گوید:
قبایل ترک اکثراً در ییلاق‌ها و مرزها زندگی می‌کردند. ترکان کوچ‌وَر و روستانشین دوست داشتند آداب و رسوم عشیره‌ای، سُنن آباء و اجدادی و زبان «ملی» [!] خود را حفظ نمایند. از این رو همیشه با شهرنشینان – که شیفته‌ی فرهنگ ایرانی بودند – تضاد و تصادم داشتند. بدین جهت شهرنشینان ترکان را به بدی یاد می‌کردند.

در زمان اورخان غازی [Orkhan Gazi یا اورخان یکم، از نخستین فرمانروایان عثمانی و درگذشته به سال ۱۳۶۱ م./ ۷۶۲ ق.، زمان حافظ شیرازی]، مسعود پسر احمد در کتاب «سهیل و نوبهار» دشواری و رنج‌آور بودن نظم ترکی را چنین بیان کرده است: [به وزن فعولن فعولن فعولن فعول]
بو آراده عذرم همین ننگ درر ——- که تورکن دیلی گن دگل تنگ درر
عربچه و یا پارسی اوله لفظ ——- که نظم اولجیق ترکیا گلسه لفظ
بو برنیچا بیتی دوزنجا بنوم ——- خجالتدن اریدی یارو تنیم

ترجمه: در این میان عذرم همین ننگ است که زبان ترکی فراخنای ندارد و تنگ است. لفظ ترکی همانند عربی و پارسی به نظم نمی‌آید. این چند بیتی را که به نظم درآوردم از خجالت نصف تنم آب شد.

[نقل چندین صفحه مثال‌هایی به زبان ترکی از آثار نویسندگان عثمانی تا سده‌ی نوزدهم در نکوهش و خوارسازی «ترک» و زبان ترکی مانند:

[وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل]
ندر بلدنمی‌سن عالم‌دَه تُرکی؟ ——– اولا اگنن‌ده کورکی، باش‌دَه بورکی
نه مذهب بیله، نه دین و دیانت ——— یومز یوزین، نه آبدست و طهارت
مثل دربونی دیرلر اهل مذهب: ——— عوان چوپان شرن‌دَن صاقلا! یارب
ترجمه:
می‌دانید در عالم چه کسی تُرک است؟ آن که پوستین به تن دارد و کلاه بر سر. نه مذهب می‌شناسد و نه دین و دیانت و نه صورتش را می‌شوید و نه آبدست و طهارت می‌گیرد. اهل مذهب چنین مثل می‌زنند که: خداوندا ما را از شرّ چوپان ظالم مصون دار!

تورک دانشمند اولور، آدام اولماز! = ترک دانشمند می‌شود اما آدم نمی‌شود.
]

رواج این گونه امثال ناروا، تلقین و تبلیغ عثمانیان حاکم، چنان تاثیر بخشیده بود که کلمه‌ی «ترک» مترادف با دشنام و ناسزاگویی تلقی می‌شد و عارف و عامی چنان بدین لغت حساسیت پیدا کرده و بیزاری می‌جستند که از انتساب آن به خود پرهیز می‌کردند.

«حالت افندی»، سفیر عثمانی، هنگامی که در سال ۱۸۰۳ م. در پاریس رسید از این که او را «سفیر ترک» نامیدند سخت برآشفت.

نامِق کمال (Namik Kemal)، روشنفکر سده‌ی نوزدهم عثمانی، توضیح می‌دهد که کسانی را که اروپاییان «ترک» می‌خوانند همان «عثمانیان»اند یعنی مسلمان سنی حنفی که به زبان عثمانی (ترکی آمیخته با فارسی و عربی) سخن می‌گویند.

تمام متن این فصل را هم می‌توانید از پایگاه آذرگشنسپ در این نشانی در قالب پی.دی.اف بخوانید.

در همین راستا، برنارد لوییس هم در کتاب «از بابل تا ترجمان» (سال ۱۹۵۳ م. بازچاپ ۲۰۰۴ م) در فصل «تاریخ‌نویسی و زنده‌سازی ملی در ترکیه» در ص ۴۲۳ می‌نویسد:

تا میانه‌ی سده‌ی نوزدهم در عثمانی از نام «ترکیه» استفاده نمی‌شد. این نامی بود که کشورهای غربی برای نامیدن آنجا به کار می‌بردند…. در واقع واژه‌ی «ترک» استفاده می‌شد اما بسیار شبیه واژه‌ی «فلاح» [=کشاورز] در زبان عربی امروزی یعنی برای نامیدن روستاییان نادان. اگر به آقای محترم عثمانی در شهر استانبول «ترک» خطاب می‌شد این را توهینی به خود می‌دانست.

چهارشنبه ۴/خرداد/۱۳۹۰ – ۲۵/می/۲۰۱۱

رکن‌الدین همایون فرخ، در مهرسال ۱۲۹۷ خورشیدی در تهران زاده شد. پدرش ع‍ب‍دال‍رح‍ی‍م‌ ه‍م‍ای‍ون‍ف‍رخ‌ (زاده: ۱۲۶۹ خ. درگذشته: ۱۳۳۸ خ.) نیز از نویسندگان و پژوهشگران فرهنگ ایران بود و از وی کتاب‌هایی برجا مانده است:
– داستان تاریخی بابک، افشین و مازیار
– ن‍م‍ای‍ش‍ن‍ام‍ه‌ ع‍م‍رو ل‍ی‍ث‌ و س‍ه‍ل‌
– ات‍م‌: ک‍ش‍ف‍ی‍ات‌ ب‍زرگ‌ دان‍ش‍م‍ن‍د ای‍ران‍ی‌، اخگر، ۱۳۲۴ خ.
– دس‍ت‍ور ج‍ام‍ع‌ زب‍ان‌ ف‍ارس‍ی‌ (دستور فرخ)، ۱۳۳۷ خ.

رکن‌الدین همایون‌فرخ پس از دوران دبستان در تهران، دوران دبیرستان را در ارومیه به پایان برد. پس از آموختن رشته‌های مختلف هنری، برای ادامه‌ی تحصیل به کالیفرنیا رفت و در دانشگاه نیوپورت در رشته‌ی ایران‌شناسی درجه‌ی دکتری گرفت و سپس دکتری ادبیات را در ایران دریافت کرد. دکتر همایون‌فرخ در ایجاد و برپایی کتابخانه‌های عمومی به سبک و روش کتابخانه‌های عمومی کشورهای پیشرفته در تهران و ایران همت گماشت و با کوشش او قانون کتابخانه‌های عمومی از تصویب مجلس سنا و شورای ملی گذشت. دکتر همایون‌فرخ در بهمن ماه سال ۱۳۷۹ خ. درگذشت.

از دکتر همایون‌فرخ آثاری ماندگار به جا مانده است از جمله:

نام کتاب: تاریخ کتاب و کتابخانه‌های ایران
جلد یکم: از دوران هخامنشیان تا حمله‌ی عرب
جلد دوم: از حمله‌ی عرب تا عصر کنونی
نویسنده: دکتر رکن‌الدین همایون‌فرخ
سال: ۱۳۴۵ خ. / ۱۹۹۶ م.

این کتاب در سال ۱۳۴۷ خ. / ۱۹۶۸ م. به دست ابوطالب صارمی به زبان انگلیسی ترجمه و به دست وزارت فرهنگ و هنر ایران منتشر شده است:
History of Books and the Imperial Libraries of Iran

نام: تاریخچه‌ی کتابخانه‌های ایران و کتابخانه‌های عمومی
ناشر: اتحاد
سال: ۱۳۴۵ خ.
صفحه: ۱۸۴

سه کتاب مهم دیگر از زنده‌یاد دکتر همایون‌فرخ عبارتند از:

– سهم ایرانیان در آفرینش و پیدایش خط در جهان
ناشر: هیات اُمنای کتابخانه‌های عمومی کشور
سال: ۱۳۵۰ خ.
صفحه: ۸۳۹
این کتاب در سال ۱۳۸۴ خ. به دست انتشارات اساطیر در ۹۰۰ صفحه بازچاپ شده است.

– سیر تحول و تکامل خط فارسی دری

– م‍ه‍ره‍ا و ن‍ش‍ان‍ه‍ای‌ اس‍ت‍وان‍ه‌ای‌ ای‍ران‌ ب‍اس‍ت‍ان‌

در اینجا بخش‌هایی از جستار دکتر همایون‌فرخ درباره‌ی کتابخانه‌های ایران در دوران پس از اسلام را می‌آورم:

– کتابخانه‌ی خاندان بلعمی: خاندان بلعمی اکثرشان از وزرای سامانیان بودند و بیشتر افراد این خانواده از دانشمندان و دانش‌پژوهان ایران اند. آنان در خراسان کتابخانه‌ی عظیمی داشته‌اند که مورد استفاده و استافضه‌ی اهل علم و ادب قرار می‌گرفته است.

– کتابخانه‌ی تورانشاهی کرمان: تورانشاه از پادشاهان سلجوقی کرمان است که از ۴۷۷ تا ۴۹۷ ق. در کرمان پادشاهی می‌کرده است. و از پادشاهان شعر‌دوست و دانش‌پرور سلجوقیان کرمان است. در کرمان مدرسه بزرگی بنا کرد که به نام «مدرسه‌ی ملک» نام‌آور بوده است و در تاریخ کرمان از این مدرسه و کتابخانه یاد شده است. شماره‌ی کتاب‌های این مدرسه را پنج هزار مجلد ثبت کرده‌اند.

– کتابخانه‌ی نظامیه‌ی بغداد: خواجه نظام‌الملک در سال ۴۵۹ ق. دانشگاه نظامیه‌ی بغداد را بنیاد نهاد و کتابخانه‌ی بزرگی برای آن فراهم آورد که نوشته‌اند نزدیک به هفت هزار مجلد کتاب داشته است.

– کتابخانه‌ی نظامیه‌ی نیشابور و نظامیه‌ی اصفهان: ابن اثیر در «کامل التواریخ» درباره‌ی کتابخانه نظامیه بغداد شرحی مستوفی دارد. و بنابر نوشته او چون دانشگاه نظامیه نیشابور و اصفهان بر اساس دانشگاه نظامیه بغداد تأسیس یافته بوده است مسلم است که این دو دانشگاه نیز کتابخانه‌های معظمی داشته‌اند.

– کتابخانه‌ی مدرسه‌ی سعدیه‌ی نیشابور: این کتابخانه و مدرسه آن از بناهای حکمران نیشابور ابونصر بن سبکتکین برادر سلطان محمود غزنوی بوده است.

– کتابخانه‌ی ابوسعید نیشابور: ابوسعید اسماعیل بن علی بن منشی استرآبادی عارف و واعظ شهیر مدرسه و کتابخانه بزرگی در نیشابور بنیاد نهاده بود.

– کتابخانه‌ی اسفراینی نیشابور: این کتابخانه از بناهای ابواسحاق اسفراینی بوده است.

– کتابخانه‌ی مدرسه‌ی بیهقیه‌ی نیشابور: سال‌ها پیش از این که مدرسه‌ی نظامیه در نیشابور ساخته شود این مدرسه و کتابخانه‌ی آن وجود داشته و مرجع دانشمندان و محققان بوده است. متأسفانه نام و نشانی بانی آن را نتوانستم بشناسم.

– کتابخانه‌های مرو: یاقوت حموی در سال ۶۱۶ ق. به علت هجوم مغول از فرارود (ماوراءالنهر) گریخت. یاقوت در کتاب «مُعجم البُلدان» در معرفی شهر مرو می‌نویسد در مرو ده کتابخانه وجود داشت که مانند آنها را از لحاظ داشتن تعداد کتاب و نفاست و ارزش در جهان ندیده‌ام». درباره‌ی چگونگی وام گرفتن از کتابخانه‌های مرو چنین می‌نویسد: «وام گرفتن کتاب از کتابخانه‌های دهگانه‌ی مرو بسیار آسان و بدون تشریفات بود. کتاب‌های آنها در دسترس همگان قرار داشتند. من، همه وقت در خانه‌ام دویست جلد از کتاب‌های این کتابخانه‌ها به ارزش ۲۰۰ دینار را به امانت در خانه داشتم و بیشتر کتاب‌هایی که برای مطالعه می‌خواستم بدون سپردن گرو در اختیارم می‌گذاشتند.

– کتابخانه‌ی عزیزیه‌ی مرو: این کتابخانه در کنار مسجد جامع مرو قرار داشته و آن را عزیزالدین ابوبکر زنجانی شرابدار سلطان سنجر سلجوقی ساخته و وقف عام کرده بود. عزیزالدین ابوبکر زنجانی در بازار مرو میوه‌فروشی می‌کرده و سپس به مقام ساقی‌گری سلطان سنجر رسیده و از درایت و کفایتی که از خود نشان داد بسیار مورد تقرب سلطان سنجر قرار گرفته بوده‌است. و بهترین نشان از لیاقت و درایت او اینکه دست به احداث و ایجاد کتابخانه‌ای عمومی برای استفاده اهل علم و دانش زده بوده و با این ابتکار و دور اندیشی نامش را نزد دانشمندان و دانش‌پژوهان تا به امروز جاودان ساخته است. همان گونه که یاقوت گفته است کتابخانه‌ی عزیزیه دوازده هزار جلد کتاب داشته است.

بد نیست برای مقایسه بگوییم که نزدیک صد سال پس از این جریان، بر پایه‌ی کتاب «تاریخ فلسفه‌ی نوزایش کمبریج» (The Cambridge History of Renaissance Philosophy, 1988) ص ۱۵ و ۱۶:

در دوران «نوزایش» اروپا، دانشگاه سوربن فرانسه در میانه‌ی سده‌ی چهاردهم م. تنها دو هزار جلد کتاب داشت و کتاب‌ها با زنجیر در کتابخانه بسته شده بودند و برای گرفتن باید گرویی داده می‌شد. کتابخانه‌ی واتیکان هم در سال ۱۴۷۵ م. تنها ۲۲۵۷ جلد داشت.

امروزه جایگاه این دو گروه وارونه شده است و بسیاری از دست‌نویس‌های پارسی در کتابخانه‌های اروپایی است و در ایران اثری از آنها نیست!

دوشنبه ۲/خرداد/۱۳۹۰ – ۲۳/می/۲۰۱۱

امروزه شاهد بروز پدیده‌ای اجتماعی هستیم که ناشی از آشوب و هرج و مرج فکری و فرهنگی است و هر کسی به خود اجازه می‌دهد در هر زمینه‌ای بدون داشتن مطالعه‌ی کافی و آگاهی اظهار نظر کند و تاریخ و فرهنگ و زبان و ادبیات را تفسیر کند. هر کسی بدون سند و مدرک برای خودش ریشه‌شناسی می‌کند و زبان‌شناس شده است. هر کسی بدون دانش کافی در زبان انگلیسی و پارسی برای خودش کتاب و داستان و شعر ترجمه کند. از صدقه سر اینترنت، پخش این گونه فرآورده‌ها نیز بسیار آسان شده است. از جمله‌ی این فرآورده‌ها «نقدهای اجتماعی» و تفسیرهای آنچنانی است. در نبود خرد سنجنده و کم‌حوصلگی و شتابزدگی، این گونه نوشته‌ها از راه رایانامه (ای-میل) هم بسیار سریع پخش می‌شود و هر گیرنده بدون اندکی تامل، همین که از یک جمله‌ی آن خوشش بیاید آن را برای همه‌ی دوستان و آشنایانش می‌فرستد.

پیشتر درباره‌ی چند نمونه نوشته‌ام مانند «داستان بیل گیتس و روزنامه‌فروش» یا «شعر فردوسی» یا «شعر سیمین بهبهانی» و … این هم نمونه‌ی دیگری که تا کنون چند بار به دستم رسیده است و دیدم در چندین وبلاگ هم گذاشته شده است:

یکی بود یکی نبود.
عاشقش بودم عاشقم نبود.
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود.
حالا می‌فهمم که چرا اول قصه‌ها میگن:
یکی بود یکی نبود.
یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.
همیشه همین بوده: یکی بود یکی نبود.
در اذهان شرقی‌مان نمی‌گنجد با هم بودن.
با هم ساختن. برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه‌گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود:
که یکی بود، دیگری هم بود. همه با هم بودند.
و ما اسیر این قصه‌ی کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می‌کنیم.
از دارایی، از آبرو، از هستی.
انگار که بودنمان وابسته‌ی نبودن دیگری است.
هیچ کس نمی‌داند، جز ما. هیچ کس نمی‌فهمد جز ما.
و آن کس که نمی‌داند و نمی‌فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.
و این هنری است که آن را خوب آموخته‌ایم: هنر نبودن دیگری.

این نوشته شاید از سر افسردگی و افسوس و دلزدگی و سرخوردگی کسی برای مصرف شخصی خودش نوشته شده باشد. نویسنده بدون فهمیدن و پژوهش درباره‌ی «یکی بود یکی نبود» هر چه را به ذهنش رسیده سر هم کرده است. زمانی در برنامه‌ای تلویزیونی مجری برای شوخی و خوشمزگی می‌گفت: «یکی بود دوتا نبود غیر از خدا سه تا نبود.» باید از نویسنده‌ی این مطلب پرسید تفسیر «روشنفکرانه»اش درباره‌ی این جمله چیست.

نویسنده‌ی «روشنفکر» در نظر نگرفته است شاید در عبارت «یکی بود» منظور از «یکی» همان یکتا و احد و واحد یعنی خداوند مورد نظر باشد و در «یکی نبود» منظور از «یکی» همان «هیچ کس» باشد. و این چیزی است که در جمله‌ی بعدی به بیان دیگری تکرار و تاکید شده است: «زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود». یعنی داستان ما از زمان‌های بی‌آغاز می‌آید که در زیر گنبد کبود آسمان هیچ کسی نبوده است. طبیعی است وقتی معنای این عبارت گشایش داستان‌ها را نفهمیم یا خوب درباره‌اش فکر نکنیم تفسیرها و تعبیرها و نتیجه‌گیری‌هایمان هم غلط می‌شود.

اما مشکل در اینجا است که در این میان زیر تاثیر از کلیشه‌های غربی، برداشت کژومژ و حال خراب خود را به «ذهن شرقی» نسبت داده است بدون این که در این جمله درنگی کرده باشد و آن را سبک و سنگین کرده باشد. یعنی به همین سادگی برای نزدیک ۳ میلیارد انسان دیگر در دنیای امروز و چند صد میلیون انسان در طول چند هزار سال تمدن در طول تاریخ بشر تعیین تکلیف کرده است. اگر خودش یا طرفی که دلش را شکسته نمی‌فهمد یا دچار خودبینی است و دیگران برایش ارزشی ندارند، این پدیده در «ذهن شرقی» ریشه دارد. این همان پدیده‌ی ویرانگر خودکم‌بینی است که در اصطلاح انگلیسی بدان self-orientalization گفته می‌شود. یعنی یک شرقی از دریچه‌ی دید خاورشناسان نژادپرست غربی به خود نگاه می‌کند و خود و تمدن و تاریخ و گذشته و حال خود و تمام مردم خاورزمین را چیز بی‌ارزش و چندش‌آوری می‌داند که هیچ سودی در آن نیست و هیچ هنری ندارد جز نابودی و ارزش با دیگری بودن را نمی‌داند. در چنین فضای زهرآگین و مسموم فکری، نتیجه آن می‌شود که تنها «ذهن غربی» است که سازنده است و همواره با هم است و برای هستی دیگران ارزش قائل است.

پی‌نوشت
دوست گرامی «رفیق فردوسی» در تاکید بر برداشت من از «یکی بود، یکی نبود» متن زیر را از کتاب تأثیرگذار «معصومیت و تجربه: درآمدی بر فلسفه‌ی ادبیات کودک» نوشته‌ی مرتضا خسرونژاد
فرستاده است. با سپاس از ایشان:

لازم به ذکر است که عبارت تکرارشونده‌ی آغاز اغلب افسانه­‌های ایرانی «یکی بود، یکی نبود» که – نه در اکثر موارد – با عبارت «غیر از خدا هیچ کس نبود» دنبال می‌شود با تعبیری عرفانی می­‌تواند اشاره بر وحدت و یگانگی آغاز هستی قصه نیز داشته باشد. اگر هر قصه را تمثیلی بدانیم از همه‌ی زندگی که در آغاز در همه‌ی وجود و بطن مبدأ هستی پنهان است و سپس به آرامی از وحدت می­‌گسلد و بعد در یک سیر پیشرونده به سوی کثرت، گسترش می‌یابد، آن گاه تمام به هست­‌آمدگان، از آدم به این سو، کسانی­ اند که در آغاز در بهشت، در وحدت، در معصومیت صِرف زاده­‌اند و سپس به دنیای کثرت فرافکنده شده‌اند. با این تمثیل، موجودات هر قصه نیز که نخست در ناخودآگاه نویسنده و یا راوی خویش مکتوم اند، در فرآیند آفرینش داستان، از آن ناخودآگاه – وحدت – می­‌گسلند و در دنیای کثرت – دنیای تضاد – جاری می‌گردند. از شادی می‌گسلند و به اندوه می‌پیوندند. از معصومیت فاصله می‌گیرند و در فضای تجربه رها می‌گردند. اینک، آنان، در همان حال که هر یک موجودی یگانه­ اند، همه با هم نیز یگانه­ اند. در موجودیت یکه و در وجود، واحدند. آن پیرزن و دخترانش و دامادهایش، آن کدو و گرگ و پلنگ و شیر، آن خانه و آن جاده اگرچه همه هستند، وجود دارند و به یک معنا یکه و منحصر به فردند، اما آنچه همه را به هم پیوند داده ذهن خالق خلاق افسانه است که در پس پرده، عروسک­‌هایش را به بازی گرفته است. پس به این معنا به جز ذهن خالق هیچ نیست و غیر از نویسنده و راوی هیچ کس وجود ندارد. اگر ذهن خالق – خلاق – یک آن از پس این کثرت کنار رود بر صفحه‌ی روزگار قصه هیچ نمی‌ماند و اگر این صفحه دوباره در مقابل ذهن خلاقی دیگر – خواننده – ورق نخورد و دوباره آن کثرت به قدرت خداوندی دیگر و به شیوه­‌ای کاملاً یکه، وحدت نیابد هیچ نشانی از آن باقی نخواهد ماند. با چنین تعبیری نیز حالت معصومیت آغازین افسانه­‌ها قابل تبیین است. (1382، رویه‌های ۱۲۵ و ۱۲۶)

خسرونژاد، مرتضا (۱۳۸۲). «معصومیت و تجربه: درآمدی بر فلسفه‌ی ادبیات کودک». تهران: نشر مرکز.

پنج‌شنبه ۲۹/اردیبهشت/۱۳۹۰ – ۱۹/می/۲۰۱۱

هفته‌ی پیش پرونده‌ای در قالب پی.دی.اف به دستم رسید با این مشخصات:


نام: فرهنگ روس: ویژه‌نامه‌ی معرفی ایران‌شناسان روس – بخش اول – از قرن ۱۷ تا ۱۹
سال: شماره ۳۴، فروردین ۱۳۹۰
ناشر: رایزنی فرهنگی سفارت ج.ا. ایران در فدراسیون روسیه
مدیر مسئول و سردبیر: ابوذر ابراهیمی ترکمان
ترجمه و تدوین: فرزانه شفیعی، مهدیه تاری

این ویژه‌نامه تشکیل شده است از:

– سخن نخست
– تاریخچه‌ی ایران‌شناسی
– اولین سفر ثبت شده‌ی روسها به سرزمین ایران باستان
– معرفی ایران‌شناسان روس (۳۰ تن)
– مصاحبه با گرانت آوانس واسکانیان

این کوشش می‌توانست سودمندتر باشد اگر دقت بیشتری در تهیه‌ی آن می‌شد. چند ایراد مهمی که در این کار وجود دارد عبارتند از:

– ایران‌شناسی محدوده‌ی جغرافیایی کشورهای امروزی ایران و افغانستان و تاجیکستان را شامل می‌شود (ص۶).

– طبق آیین‌نامه‌ی سال ۱۸۳۶ کلاس‌های زبان‌های شرقی به سه گروه تقسیم شده بودند: زبان‌های عربی-فارسی، ترکی-تاتاری-فارسی، و مغولی-ترکی-تاتاری (ص ۱۲).

– طبق آیین‌نامه‌ی سال ۱۸۳۵، بخش زبان‌های شرقی در دانشگاه کازان به سه گروه تقسیم شد: گروه عربی-فارسی، عربی-ترکی، و مغولی-سانسکریت (ص ۱۵).

– ایلیا نیکولاویچ برزین، ترک‌شناس و ایران‌شناس روس، یکی از مهم‌ترین تالیفات تاریخی زبان فارسی را تحت عنوان «سالنامه تاریخی» رشیدالدین فضل الله همدانی را به زبان روسی برگرداند (ص ۲۱).

– می‌بینیم که خود سردبیر به خوبی نمی‌داند که حوزه‌ی ایران‌شناسی کجا است! یعنی دست کم آسیای میانه و قفقاز را از این حوزه خارج کرده است و تنها کشورهایی را در نظر داشته که زبان رسمی‌شان پارسی است.

– با آن که همه‌ی این مطلب‌ها ترجمه‌اند اما در هیچ جا نشانی از متن اصلی و نام نویسنده یا نویسندگان آنها داده نشده است.

– در میان ۳۰ ایران‌شناس روس نام «واسیلی بارتولد» را ندیدم در حالی که بارتولد از دانشمندان بزرگ روس و استاد ولادیمیر مینورسکی بوده است.

– مترجمانی که این مقاله‌ها را ترجمه کرده‌اند گویا هیچ شناخت ادبی و تاریخی و فرهنگی نداشته‌اند. زبان عربی-فارسی یا ترکی-تاتاری-فارسی چه زبانی است؟ یا زبان عربی-ترکی؟ زبان مغولی-سانسکریت؟! مترجم حتا زحمت نکشیده است که نام اصلی کتاب خواجه رشیدالدین فضل الله را هم پیدا کند و به جای «جامع التواریخ» نام کتاب خواجه را «سالنامه‌ی تاریخی» گذاشته است!

شاید اینها زیاد مهم نباشد اما در بخش «نخستین سفرهای روس‌ها به ایران باستان» می‌بینیم که نخستین سفر ثبت شده را یک روس در سال ۱۴۶۶ م. انجام داده که «ایران باستان» نیست بلکه سال ۸۷۰ ق. است یعنی زمان پیری عبدالرحمان جامی! همه جا هم «سرزمین پارس» نوشته شده که ترجمه‌ی اشتباه Persia است و بایستی به جای آن می‌نوشتند ایران.

اشتباه مهم دیگر در این ویژه‌نامه آن که: در صفحه‌ی 79 در معرفی برتلس (Bertels) بی هیچ توضیحی یکی از کتاب‌های او را چنین نام برده است: «شاعر بزرگ آذربایجانی: نظامی». آخر سواد و درک ادبی و تاریخی اینها کجا رفته است؟ نظامی گنجوی شاعری ایرانی است نه آذربایجانی (جمهوری موسوم به آذربایجان). کشور آذربایجان از سده‌ی بیستم به وجود آمده حال آن که نظامی ۸۰۰ سال پیش از این می‌زیسته است. آیا مترجم نباید در زمینه‌ای که ترجمه می‌کند هیچ آگاهی و شناختی داشته باشد؟

هم چنین کتاب دیگر برتلس را «اصطلاحات نظمی صوفیان» ترجمه کرده است که معنا ندارد. به گمانم باید «اصطلاحات فرقه‌های صوفیان» باشد. در انگلیسی فرقه‌های صوفیان را Sufi Orders می‌گویند. شاید هم در روسی همین را بگویند.

سه‌شنبه ۲۷/اردیبهشت/۱۳۹۰ – ۱۷/می/۲۰۱۱

مقاله‌ها و پژوهش‌های احمد کسروی تبریزی – یکی از بزرگان آذربایجان و فرزندان ایران – در نشان دادن تاریخی واقعی آذربایجان و ایرانی بودن ساکنان این بخش از ایران و پیوستگی آنان با دیگر ایرانیان، به ویژه پژوهش «آذری یا زبان باستان آذربادگان» برای ایران‌ستیزان و پان‌ترکان که ادعا می‌کنند مردم آذربایجان «تورک» اند و هیچ پیوندی با ایران و ایرانیان ندارند بسیار گران و سنگین تمام شده است. کسروی در این پژوهش نشان داده است که زبان ترکی امروزی در آذربایجان پیشینه‌ی درازی ندارد و زبانی تحمیلی است که از زمان صفویان به بعد در میان مردم رایج شده است.

از این رو پان‌ترکان یا به کسروی دشنام می‌دهند یا می‌کوشند چهره و کارهای او را خراب کنند و گاه این هر دو با هم یک کاسه می‌شود. برای نمونه در برخی از سایت‌های پان‌ترکان ادعای دروغ زیر مطرح شده است:

اقرارنامه‌ای از احمد کسروی
در مورد باطل بودن نظریه «زبان آذری» مورد ادعای خودش در مجله عرب زبان «العرفان»

تاریخنگار برجسته، احمد کسروی – یکی از ترک‌گریزان و آذربایجان‌ستیزان مشهور ایرانی که خود آذربایجانی بوده و ملیت ترک داشته است … هر چند آثار این محقق آماتور و بی‌باک در عرصه‌های مختلف علمی مانند زبانشناسی، ریشه شناسی، تبارشناسی و … به طور کلی چندان دارای ارزش علمی و قابل اعتناء شمرده نمی‌شوند…

هر چند مانند تمام پژوهش‌های تحقیقی کسروی در این نوشته نیز تناقض‌گویی، ضعف استدلال، آشفتگی در تعاریف و طبقه‌بندی‌ها و کاستی‌های دیگر بسیاری وجود دارند … در مجموع این نوشته هم به عنوان بررسی‌ای که به اکثریت بودن ترک‌های ایران در آغاز قرن بیستم اشاره می‌نماید و هم به جهت آشنایی با روی دیگر و ناشناخته‌ کسروی – یعنی فردی علاقه‌مند و دلبسته به زبان مادریش – نوشته‌ای در خور دقت می‌باشد.

احمد کسروی تبریزی در مقاله‌ی «اللغة التركیة فی ایران» به معنای «زبان ترکی در ایران» – که در چهار قسمت مجزا در مجله‌ی «العرفان» سوریه به زبان عربی منتشر کرده است – با صراحت بر خلاف نظریه‌ی «زبان آذری» خود اظهار نظر می‌کند و می‌گوید: «آیا مردم آذربایجان، خمسه و دیگر ترک‌زبانان ایران از نسل ترک هستند كه از تركستان مهاجرت كرده‌اند یا آنها فارس بودند كه بعد از غلبه‌ی چنگیزخان ناگزیر شده‌اند جهت حفظ زمین‌هایشان زبان اصلی خود فارسی را فراموش كنند و زبان تركی را انتخاب كنند؟»

پانویس: کسروى در سال‌هاى واپسین زندگى خود، از آذربایجان‌ستیزى و ترک‌گریزى دست كشیده و حتی ابراز پشیمانی نموده است.

یعنی مترجم پان‌ترک از یک سو کسروی را تاریخ‌نگار برجسته دانسته و از سوی دیگر او را محقق آماتور و بی‌باکی خوانده که نوشته‌هایش پر از تناقض و آشفتگی است و ترک‌گریز و آذربایجان‌ستیز است اما به زبان مادریش علاقه‌مند است و در پایان عمر ابراز پشیمانی کرده است. می‌بینیم که تناقض‌گویی بیشتر سزاوار نویسنده‌ی پان‌ترک است تا احمد کسروی!

این نشانی کتاب احمد کسروی است به نام «زبان آذری یا زبان باستان آذربایگان» است.
http://www.kasravi.info/ketabs/azari-zabane-bastan.pdf

پیش از بررسی ادعاهای پان‌ترکان درباره‌ی این مقاله‌ی کسروی یادآوری می‌کنم:

۱- پان‌ترکان نشان داده‌اند از هیچ دروغ خودداری نمی‌کنند و هر اثری به هر زبانی را تحریف می‌کنند. آنان در خواندن و فهم متن‌های به زبان پارسی – که زبان رسمی و مشترک همه‌ی ایرانیان است و از آغاز دوران دبستان تا پایان دوران دانشگاه بدان آموزش داده می‌شود – مشکل دارند. حالا چه طور می‌توان انتظار داشت که متن به زبان عربی را درست فهمیده باشند؟

2- اگر فرض کنیم که به ادعای آنان کسروی در این مقاله‌ی «لغت الترکیة فی ایران» نظرش را عوض کرده باشد باید پرسید: چه گونه می‌شود که احمد کسروی پژوهش اصلی خود درباره‌ی زبان باستان آذربایگان را به زبان پارسی بنویسد و در ایران انتشار بدهد و همه از او استقبال کنند و این پژوهش به انگلیسی و روسی و دیگر زبان‌ها ترجمه شود. بعد به ادعای این پان‌ترکان نظرش عوض شود و در رد پژوهش اصلی خود این بار تنها به زبان عربی بنویسد و آن را در سوریه منتشر کند و هیچ اثری از چنین مقاله در زبان‌های پارسی و انگلیسی و روسی و … نباشد؟؟! آیا آدم سالم این ادعا را می‌پذیرد؟

۳- واقعیت آن است که این مقاله به زبان عربی در سوریه به سال ۱۹۲۲ م./۱۳۰۱ خ. منتشر شده است. حال آن که کتاب «آذری یا زبان باستان آذربادگان» به زبان پارسی سه سال پس از این مقاله‌ی عربی در سال ۱۳۰۴ خ./ ۱۹۲۵ م. منتشر شده است. یعنی نخست آن که پان‌ترکان دروغ می‌گویند که کسروی نظرش را تغییر داده چون این مقاله پیش از کتاب «آذری» چاپ شده است. دوم آن که حتا اگر در مقاله به زبان عربی نظری داده باشد کتاب پارسی چون پس از آن مقاله چاپ شده نظر تازه‌تری و نهایی‌تر است.

اما همان گونه که در زیر نشان خواهم داد پان‌ترکان این بار هم تحریف کرده‌اند و دروغ می‌گویند. کسروی در این مقاله نیز همان نظر خود درباره‌ی تحمیلی بودن زبان ترکی در آذربایجان را بیان کرده است. در ضمن پرسشی که پان‌ترکان از مقاله‌ی عربی آورده‌اند همان است که کسروی در دیباچه‌ی کتاب خود به زبان پارسی هم آورده و پاسخ داده است که آذربایجان همواره بخشی از ایران بوده و زبانش فارسی آذری بوده است.

اما بگذارید به چند تحریف پان‌ترکان درباره‌ی این مقاله‌ی کسروی اشاره کنم:

۱- در ترجمه‌ی پان‌ترکان از مقاله چنین آمده است:

در میان روستاهایی كه عادتاً فارسی صحبت می‌کنند، اکثر شهرها مانند تهران، شیراز، قزوین و همدان با روستاها یا ایلات تركی زبان احاطه شده‌اند. مردم دو شهر اخیر هر دو زبان ترکی و فارسی را می‌فهمند.

نوشته‌ی کسروی به عربی چنین است:

و رُبّ مدینة فارسیة اُحیطت من کل جهاتها بالقریٰ او العشائر الترکیة مثل طهران و شیراز و قزوین و همدان و فی الاخیرتین یفهم اهلوهما کلتا اللغتین و یتحاور بکلتیهما.
ترجمه:
و چه بسا شهری فارسی‌زبان مانند تهران و شیراز و قزوین و همدان از هر سو با روستاها یا کوچ‌نشینان ترک‌زبان احاطه شده باشد. و در این دو شهر آخر [=قزوین و همدان] مردم آن هر دو زبان را می‌فهمند و به هر دو زبان سخن می‌گویند.

می‌بینیم که کسروی تاکید کرده است قزوین و همدان جزو شهرهای فارسی‌زبان اند و مردمش به هر دو زبان سخن می‌گویند. اما مترجم پان‌ترک این بخش را به کلی حذف کرده و به جای شهرهای فارسی‌زبان نوشته «اکثر شهرها».

۲- مترجم پان‌ترک چنین آورده است

من تا به حال ندیده‌ام، یا در میان ایرانیان یا در میان خارجی‌ها، که در مورد ایران و مسائل اجتماعی آن صحبت می‌کنند، کسی در رابطه این موضوع اطلاعات صحیح داشته باشد … [حذف از مترجم پان‌ترک] به ویژه در کتاب‌های خارجی، مستشرقین که در مورد زبان ترکی و مردم ترکی زبان تحقیق کرده‌اند

اما متن عربی کسروی چنین است:

و لم ار لا من الایرانیین انفسهم و لا من الاجانب الذین بحثوا عن ایران و شئوونها من و فی البحث فی هذا الموضوع حقه. اما الایرانیون فلانهم حتی المتکلمین منهم بالترکیة یعدونها لغة اجنبیة قد دخلت بلادهم من جرا تسلط الاتراک و المغول و انتشرت و همت بالاسنة و السیوف فماانفکوا یزدرونها و یحقتونها و یودون لواتیح لهم طردها من بلادهم و استبدالها بالفارسیة الغذبه و اما کتاب الاجانب االمستشرقون منهم فالذین بحثو عن الترکیة و الامم التی تتکلم بها
ترجمه:
و من ندیده‌ام در میان خود ایرانیان و در میان بیگانگانی که درباره‌ی ایران و آداب و رسوم آن پژوهش می‌کنند کسی این موضوع را آن گونه که حق آن است بداند. اما همانا خود ایرانیان و حتا کسانی از آنان که به ترکی سخن می‌گویند آن را زبانی بیگانه می‌شمارند که پس از چیرگی ترکان و مغولان وارد سرزمین‌شان شده است و با زور نیزه و شمشیر گسترش یافته است و پیوسته از آن نفرت و کینه دارند و می‌خواهند آن را از سرزمین‌شان بیرون کنند و آن را با زبان پارسی شیرین و شیوا جایگزین کنند. و اما کتاب‌های بیگانگان خاورشناسی که درباره‌ی زبان ترکی و مردمی که بدین زبان سخن می‌گویند…

می‌بینیم که مترجم پان‌ترک بخشی مهمی از این بند را حذف کرده است که به تمامی با ادعاهای پان‌ترکان ناسازگار است.

۳- یا کسروی در بخشی از مقاله می‌نویسد:

و هکذا لاندعی ان اذربایجان کانت من قدیم الازمنة مهداً للترکیة و ان المادیین سکنوا اذربایجان و همدان و العراق قبل ذالک بالفی سنة ما کانوا الا اترکاً کما یزعمه بعض المفرطین من زعماء الترکیة.
یعنی
و بدین ترتیب ما ادعا نمی‌کنیم که آذربایجان از دوران قدیم گاهواره‌ی زبان ترکی بوده و این که مادهایی که دو هزار سال پیش در آذربایجان و همدان و عراق [=غرب ایران] ساکن بودند به جز ترکان نبودند. این گونه چیزها را برخی از افراطیانی در میان رهبران ترکیه ادعا می‌کنند.

اما مترجم پان‌ترک لازم ندیده این بخش را هم ترجمه کند.

در پایگاه آذرگشنسپ نیز مطلبی در همین باره آمده است. بدین نشانی:
http://azargoshnasp.net/Pasokhbehanirani/tahrifehdarmoredkasravi.htm

شنبه ۲۴/اردیبهشت/۱۳۹۰ – ۱۴/می/۲۰۱۱

اسفندماه گذشته (به ماه سپندارمذ روز ارد) هزارمین سالگرد پایان سرایش شاهنامه‌ی فردوسی بود و مراسم بزرگداشت این هزاره در این ماه اردیبهشت برگزار شده است. بدین مناسبت می‌خواستم به چند مورد ستمی که به فردوسی و شاهنامه می‌شود اشاره کنم که هر کدام خود مجالی جداگانه می‌خواهد.

شاهنامه‌نخوانی
شاید بزرگ‌ترین ستمی که این روزها به فردوسی می‌شود نخواندن شاهنامه است. منظورم از شاهنامه‌خوانی نه تنها خوانده شدن داستان‌ها و استوره‌های شاهنامه در دبستان و دبیرستان و مرکزهای آموزشی است بلکه باید یک گام پیشتر رفت و به تحلیل و واکاوی داستان‌ها و شخصیت‌ها نیز پرداخت. در زبان انگلیسی مجله‌ها و گزارش‌ها و پژوهش‌های فراوانی درباره‌ی زندگی و آثار شاعران انگلیسی مانند میلتون و شکسپیر و دیگران می‌شود و دانش‌آموزان و دانشجویان در دبیرستان و دانشگاه به عنوان تکلیف باید درباره‌ی شاعران و نویسندگان خود مقاله بنویسند. اما چنین کارهایی در ایران برای شاهنامه و فردوسی (و دیگر شاعران و نویسندگان) انجام نمی‌شود.

تَوَند (پُتانسیل) نمایشی شاهنامه، به ویژه بخش استوره‌ای و حماسی آن بسیار زیاد است. اما در این زمینه هیچ کار بزرگ و مهمی نشده است. همه‌ی کارهای مهم شکسپیر چندین و چند بار به صورت فیلم سینمایی و تلویزیونی بازسازی شده‌اند. اجراهای فراوانی از آثار شکسپیر در تئاترهای کشورهای انگلیسی زبان و حتا در تئاترهای خودمان صورت گرفته است و از دیدگاه‌های مختلفی بازسازی و اجرا شده‌اند. اما متاسفانه هیچ یک از داستان‌های شاهنامه به صورتی شایسته و آبرومندانه نه فیلم شده‌اند و نه نمایشنامه. تنها در دهه‌ی ۱۳۵۰ خ/۱۹۷۰ م. در تاجیکستان دو فیلم به نام‌های «رستم و سهراب» و «داستان سیاوش» به کوشش «تاجیک فیلم» ساخته شد که فیلم داستان سیاوش در سینماهای ایران نیز روی پرده رفت. یک بار هم که سه چهار سال پیش در تلویزیون ایران خواستند کاری بکنند که نتیجه‌اش سریال «چهل سرباز» بود و بهتر است درباره‌اش سخنی نگوییم!

کتاب‌هایی با عنوان داستان‌های شاهنامه برای کودکان و نوجوانان اندک اند. کیفیت برخی از آنها نیز چندان بالا نیست. متن برخی از آنها پر است از واژه‌های نالازم عربی که اگر همان شعر فردوسی را می‌نوشتند برای کودکان بسیار خواناتر از نثر «ساده‌شده»ی این کتاب‌ها بود.

حاصل این همه بی‌توجهی، ناآگاهی مردم و تحصیل‌کردگان از شاهنامه و فردوسی است و می‌بینیم حتا کسانی که با نیت خوب و مثبت درباره‌ی شاهنامه چیزی می‌نویسند آن را تنها استوره و افسانه می‌دانند و بیشتر مردم هم از شاهنامه تنها رستم و سهراب را می‌شناسند.

زندگی فردوسی
پس از گذشت هزار سال از زمان فردوسی و شاهنامه، هنوز یک کتاب مستقل (چه مستند چه داستانی) درباره‌ی زندگی فردوسی وجود ندارد. زندگینامه‌ی فردوسی و زمان فردوسی به اندازه‌ی کافی پژوهش نشده است و تعداد کارهایی که در این زمینه شده است کافی نیست. بنابراین طبیعی است که هیچ فیلمی هم از زندگی فردوسی ساخته نشده است.

فردوسی و محمود غزنوی
چون زندگی فردوسی مستند و پژوهش نشده است، ستم بزرگ دیگری که بر فردوسی و شاهنامه می‌رود مربوط به داستان فردوسی و محمود غزنوی است. متاسفانه افسانه‌ی سفارش دادن محمود به فردوسی برای سرایش شاهنامه همچنان برای بسیاری واقعی است. حال آن که با یک شمارش ساده می‌توان دید که چنین کاری ناممکن است. با محاسبه‌ی نادقیق می‌بینیم که: فردوسی شاهنامه را در سال ۴۰۰ قمری به پایان رساند («ز هجرت شده پنج هشتاد بار») و دست کم ۳۰ سال روی آن کار کرد. یعنی شاهنامه را در سال ۳۷۰ آغاز کرده است. محمود غزنوی در سال ۳۶۰ ق. زاده شده است! به همین سادگی می‌توان دید که تمام دیدار محمود و فردوسی و مسابقه میان شاعران و برگزیده شدن فردوسی و سفارش شاهنامه و … افسانه‌ای بیش نیست.

البته، امروزه می‌دانیم که شاهنامه دو ویراست داشته است و فردوسی بیش از ۳۰ سال روی آنها کار کرده است و موضوع پیچیده‌تر است. در راستای همان افسانه‌ی محمود، موضوع «هجونامه» و ستایش‌های فردوسی از محمود در شاهنامه مطرح می‌شود. کتاب «سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی» زنده‌یاد استاد دکتر محمدامین ریاحی خویی را به علاقه‌مندان پیشنهاد می‌کنم.

در کتاب «حماسه‌ی شاهان ایرانی: شاهنامه‌ی فردوسی» (Epic of the Persian Kings: The Shahnameh of Ferdowsi) به ویراستاری باربارا برند (Barbara Brend) و چارلز ملویل (Charles Melville)، چاپ سال ۲۰۱۰ م/ ۱۳۸۹ خ. در صفحه‌ی ۱۱ مقاله‌ی «شاهنامه در بافت تاریخی» (The ‹Shahnameh› in Historical Context) نوشته‌ی چارلز ملویل چنین آمده است:

In Mahmud of Ghazni, moreover, to whom he dedicated the final versions of the poem, Ferdowsi seems to have hoped for a military champion who would rekindle ancient glories, a ‹second Faridoun›. As we know, in this he was disappointed.

ترجمه:
افزون بر این، گویا فردوسی امید داشت محمود غزنوی، که ویراست‌های نهایی شاهنامه را بدو پیشکش کرده است، قهرمان نظامی‌ای باشد که شکوه باستانی (ایران) را از نو برافروزد و «فریدون دومی» شود. همان گونه که می‌دانیم فردوسی از این باره نومید شد.

نمی‌دانم این سخن تا چه اندازه واقعیت دارد اما تا آنجا که من می‌دانم و در تاریخ خوانده‌ام محمود غزنوی خشکه مقدس و خشک‌اندیشی بود که تنها در اندیشه‌ی غارت ثروت هندوستان و جلب رضایت خلیفه‌ی عباسی از راه کشتن دشمنان خودش و خلیفه به بهانه‌ی «قرمطی‌گری» بود.

دکتر فریدون جنیدی معتقد است بیت‌های ستایشی پراکنده در شاهنامه احتمالاً در زمان نوه‌ی محمود غزنوی به دستور او و با استخدام شاعران به شاهنامه افزوده شده است.

دین و مذهب فردوسی
موضوع مهم و حساس دیگری که هست دین و مذهب فردوسی است. با نگاه به ویراست دکتر خالقی مطلق از شاهنامه، به ویژه در بخش دیباچه‌ی شاهنامه می‌بینیم که از همان زمان‌های قدیم «هر کسی از ظن خود» برای فردوسی دین و مذهبی تراشیده است. اگر کاتب سُنی بوده چندین بیت در مدح سه خلیفه‌ی نخست اسلام (ابوبکر و عمر و عثمان) به شاهنامه افزوده و درباره‌ی شیعیان («رافضیان») چنین گفته:

کرانه بگیری ز بغض صحاب ——— که هستند همچون نجوم و سحاب
تو بر خارجی لعنتی کن مدام ——- ابَر رافضی هم چنین کن دوام
ابوبکر و حیدر چو بر کوثرند ——– کجا خارجی رافضی در خورند؟
تو سُنی بِزی تا بوَد هر دو دوست ——– ره رستگاری از این و ازوست

اگر کاتب شیعه بود پس از بیت: «چنان دان که خاک پی حیدرم» چنین افزوده است:

نباشد به جز بی‌پدر دشمنش ———- که یزدان به آتش بسوزد تنش
هر آن کس که در دلش بغض علی است ——- ازو زارتر در جهان زار کیست؟

نظامی عروضی هم می‌نویسد وقتی فردوسی درگذشت واعظی گفت چون او «مدح گبرکان» کرده است نباید در گورستان مسلمانان خاک شود.

این مورد هم نیاز به پژوهش فراوان و مستند دارد و البته نخستین گام داشتن ویراست علمی و دقیقی از شاهنامه است که خوشبختانه دکتر خالقی مطلق گام مهمی در این راه برداشته است و باید به دنبال دست‌نویس‌های کهن‌تر بود و هم چنان به پژوهش درباره‌ی فردوسی ادامه داد.

کژفهمی شاهنامه و فردوسی
ستم دیگری که به فردوسی و شاهنامه می‌شود دادن تصویر کژومژ از فردوسی و شاهنامه است. امروزه گروهی ضدایرانی با تحریک دشمنان ایران در راستای دشمنی با زبان پارسی، به تحریف فردوسی و شاهنامه می‌پردازند و فردوسی را «نژادپرست» و «زن‌ستیز» و «ضدعرب» و … می‌دانند. مشکل اینان آن است که از ۵۰-۶۰ هزار بیت شاهنامه تنها سه چهار بیت را آن هم بدون دانستن بافت و مضمون سخن شنیده‌اند و تکرار می‌کنند. تازه بسیاری از این بیت‌ها هم جعلی است و در دست‌نویس‌ها و نسخه‌های چاپی معتبر نیامده است. مانند «زن و اژدها هر دو در خاک به» یا «ز شیر شتر خوردن و سوسمار». در این زمینه «دوستداران» افراطی شاهنامه نیز به همان اندازه‌ی «دشمنان» شاهنامه نقش دارند. یعنی هر دو گروه بدون داشتن شناخت کافی و درست از فردوسی و شاهنامه، آنها را ابزار غرض‌های سیاسی خود می‌کنند.

پی‌نوشت:
دریافتم که زنده‌یاد استاد علیرضا شاهپور شهبازی در سال ۱۹۹۱ م./۱۳۷۰ خورشیدی درباره‌ی زندگی فردوسی کتاب پژوهش و مستندی نوشته‌است با مشخصات زیر:


نام کتاب: فردوسی: زندگی نقدگرانه (Ferdowsi: A Critical Biography)
نویسنده: علیرضا شاهپور شهبازی
سال: ۱۹۹۱ م./ ۱۳۷۰ خ.
ناشر: مرکز پژوهش‌های خاورمیانه‌ی دانشگاه هاروارد
صفحه: ۱۹۴

این کتاب سال گذشته (۲۰۱۰ م/ ۱۳۸۹) نیز به دست انتشارات مزدا در کالیفرنیا بازچاپ شده است.