بایگانیِ اکتبر, 2009

ضحاک

منتشرشده: اکتبر 29, 2009 در فردوسی, ادبيات

پنج‌شنبه ۷/آبان/۱۳۸۸ – ۲۹/اکتبر/۲۰۰۹

در بخش نظرهای مطلب شاهنامه‌ی تهماسبی دوستی پرسیده بود که آیا ضحاک عرب بوده است؟ و من قول دادم که در این باره بنویسم.

نخستین منبعی که درباره‌ی ضحاک صحبت می‌کند کتاب اوستا است. در اوستا این نام به صورت «اَژی دَهاک» و «اژی» آمده است که در واقع واژه‌ی اژدها نیز از همین نام گرفته شده است.

یشت پنجم (آبان یشت) در ستایش آناهیتا، ایزدبانوی آب‌ها، است. نام کامل این ایزدبانو در اوستا «اَرِدوی سورا اناهیتا» (Aredvi Sura Anahita) است که در پهلوی یا پارسی میانه به شکل اردویسور اناهیتا (Ardwisur Anahita) و در پارسی نو به صورت ناهید کوتاه شده است. در بندهای ۲۹ تا ۳۱ این یشت از ضحاک چنین یاد شده است:

اَژی دارای سه پوز در کشور بَوری، برای او [=اناهیتا] صد اسب و هزار گاو و هزار گوسپند قربانی کرد و از او درخواست که او را در تسلط بر هفت کشور و تهی ساختن آنها از مردمان یاری کند. ولی «اردوی سورا اناهیتا» او را یاری نکرد.

در بند ۳۴ چنین آمده است : ثَراتئون [=فریدون] پسر آثویه [=آتبین] به اناهیتا قربانی‌ها داد و از او درخواست که وی را بر اژی دهاک سه پوز و سه سر و شش چشم – دارندهء هزار گونه چالاکی دیو دروج زورمند که مایهء آسیب آدمیان است و آن دروند و نیرومندترین دروجی که اهریمن برای تباهی گیتی و جهان راستی آفریده است – چیرگی دهد.

جاهای دیگر اوستا که از اژدی دهاک یاد شده چنین است: یشت نهم (درواسپ یشت یا کوش یشت ) بند ۱۳ و ۱۴؛ یشت چهاردهم (بهرام یشت) بند ۴۰؛ یشت پانزدهم (رام یشت) بند ۱۹ تا ۲۱ و نیز ۲۳ و ۲۴؛ یشت هفدهم (ارت یشت) بند ۳۳ و ۳۴؛ یشت نوزدهم (زامیاد یشت) بندهای ۴۶ تا ۵۱
در «چهرداد نسک» – که از نسک‌های گم شده‌ی اوستای دوره‌ی ساسانی است – شرحی راجع به ضحاک آمده است. در نسک گم شده‌ی دیگری از اوستا یعنی «سوتگر نسک» – که خلاصه‌ای از آن در دینکرد آمده – با تفصیل بیشتری از ضحاک یاد شده است.

این نام از دو بخش تشکیل شده اَژی: که در اوستا به تکرار آمده و به معنی مار است و بخش دوم یعنی «دهاک» به معنای آفریده‌ی اهریمنی است. اژی دهاک به صورت حیوان اهریمنی خطرناکی توصیف شده که دارای سه پوز و سه سر و شش چشم است و مایه‌ی آسیب و فتنه و فساد خوانده شده است. از اینجا منشاء داستان ضحاک و دو ماری که بر شانه‌هایش رُسته بود آشکار می‌شود. یعنی همان سه سر و سه پوز و شش چشم.

در زبان پارسی میانه یا پهلوی این نام «دهاک» شده و پس از اسلام در زبان پارسی دری و در نوشته‌های عربی این نام به شکل ضحاک درآمد. روشن است که این ضحاک با فعل «ضَحَک» به معنای «خندید» ربطی ندارد.

در کتاب «مجمل التواریخ و القصص» درباره‌ی ضحاک چنین آمده است:

مدت پادشاهی وی هزار سال بود. او را بیوراسپ خوانند و گویند بیور [=ده هزار] اسب تازی پیش وی جنیبت کشیدندی. و اندر اصل نام او قیس لهوب [کذا] گویند. و ضحاک حمیری نیز خوانندش. و پارسیان «ده آک» گفتندی از جهت آنک ده آفت و رسم زشت در جهان آورد از عذاب و آویختن و فعلهاء پلید، و آک را معنی زشتی و آفت است.

اندر تاریخ جریر [طبری] گوید: بیوراسف دیگر بود، و ضحاک دیگر. ایزد تعالی نوح را پیش وی فرستاد و از بعد طوفان به سال‌ها ضحاک پادشاهی بگرفت.

اما نسب او چنین بود: ضحاک ابن ارونداسپ – و ارونداسف نیز گویند و او وزیر طهمورث بود – ابن ربکاون بن سادسره [کذا] ابن تاج ابن فروال ابن سیامک ابن مشی ابن کیومرث. و «تاج» جد او بود که عرب از نسل اواَند و به زمین بابل نشست.

ابن بلخی در این باره چنین می‌نویسد:

این بیوراسف ضحاک است و ضحاک در لفظ عربی چنین آمده است و اصل آن «ازدهاق» است و شرح این حال بعد از این داده شود. و در نسب او خلاف است میان نسابه و بعضی می‌گویند از نسابه که اصل او از یَمَن بوده است و نسب او ضحاک ابن علوان ابن عبید ابن عویج الیمنی است و از خواهر جمشید زاده بود، و جمشید او را به نیابت خود به یمن گذاشته بود. و نسابهء پارسیان نسب او چنین گفته‌اند: بیوراسف ابن ارونداسف ابن دینکان ابن وبهزسنگ ابن تاز ابن نوارک ابن سیامک ابن میشی ابن کیومرث. و این «تاز» که از جملهء اجداد اوست پدر جملهء عرب است و چون پدر عرب بود اصل همهء عرب با او می‌رود و این سبب است که عرب را تازیان خوانند یعنی فرزندان تاز. هرچه عجم‌اند با هوشهنگ می‌روند و عرب با این «تاز» می‌رود.

از بهر آن او را «اژدهاق» گفتندی که او جادو بود و به بابل پرورش یافته بود و جادویی بآموخته و روزی خویشتن را بر صورت اژدهائی بنمود. و گفته‌اند که به ابتدا که جادوئی می‌آموخت پدرش منع می‌کرد. پس دیوی که معلم او بود گفت اگر خواهی که ترا جادویی آموزم پدر را بکش. ضحاک پدر خویش را به تقرب دیو بکشت و سخت ظالم و بدسیرت بود و خونهاء بسیار به ناحق ریختی و باژها او نهاد در همه جهان و پیوسته به فسق و فساد و شرابخوارگی مشغول بودی با زنان و مطربان.

ابوریحان بیرونی در التفهیم به مناسبت جشن مهرگان گوید:

مهرگان چیست ؟ شانزدهم روز است از مهرماه و نامش مهر. و اندر این روز افریدون ظفر یافت بر بیوراسب جادو، آنک معروف است به ضحاک و به کوه دماوند بازداشت …

اما سبب آتش کردن و برداشتن [در جشن سده] آن است که بیوراسب توزیع کرده بود بر مملکت خویش دو مرد هر روزی، تا مغزشان بر آن دو ریش نهادندی که بر کتف‌های او برآمده بود. و او را وزیری بود ارمائیل نیکدل، نیک کردار. از آن دو تن یکی را زنده یله کردی و پنهان او را به دماوند فرستادی. چون افریدون او را بگرفت سرزنش کرد. و این ارمائیل گفت: توانائی من آن بود که از دو کشتنی یکی را برهانیدمی و جملهء ایشان از پس کوه اند. پس با وی استواران فرستاد تا به دعوی او نگرند و او کسی را پیش فرستاد و بفرمود تا هر کسی بر بام خانهء خویش آتش افروختند زیراک شب بود و خواست تا بسیاری ِ ایشان پدید آید. پس آن نزدیک افریدون به موقع افتاد و او را آزاد کرد و بر تخت زرین نشاند و «مَسمُغان» نام کرد، ایّ [=یعنی] مه مغان.

در شاهنامه نیز ضحاک با لقب «بیوراسپ» یاد شده است که به معنای دارنده‌ی ده هزار اسب است. نام پدر ضحاک در شاهنامه «مرداس» گفته شده است.

یکی مرد بود اندر آن روزگار —————- ز دشت سواران نیزه گذار
گرانمایه هم شاه و هم نیکمرد ————- ز ترس جهاندار با باد سرد
که مرداس نام گرانمایه بود —————– بداد و دهش برترین پایه بود
مر او را ز دوشیدنی چارپای ————— ز هر یک هزار آمدندی به جای
پسر بُد مر آن پاکدین را یکی ————— کَش از مِهر بهره نَبُد اندکی
جهانجوی را نام ضحاک بود —————- دلیر و سبکسار و ناپاک بود
همان بیوراسپش همی خواندند —————– چنین نام بر پهلوی راندند
کجا بیور از پهلوانی شمار —————— بوددر زبان دری ده هزار
از اسپان تازی به زرّین ستام ————– ورا بود بیور که بردند نام

فردوسی در داستان ضحاک چند بار او را «اژدها» خوانده است:

فریدون چنین پاسخ آورد باز ———– که گر چرخ دادم دهد از فراز
ببرّم پی اژدها را به خاک —————– بشویم جهان را ز ناپاک پاک
که گر اژدها را کنم زیر خاک ———— بشویم شما را سر از گرد پاک
بدان تا جهان از بد اژدها ————- به فرّ من آید شما را رها

تفسیر دیگری درباره‌ی بیوراسپ هست که آن را شکل ایرانی شده‌ی نامی بیگانه می‌داند. از آنجا که «بودا» در پارسی میانه «بوداسپ» یا «بوداسف» شده است، جیمز دارمسستر (James Darmesteter)، خاورشناس فرانسوی، بر این باور است که بیوراسپ هم در اصل بیور بوده که شکل دیگری از بابل است. زیرا اژی دهاک در کشور بوری شوکت و قدرت و مکنتی داشت. کشور بوری همان سرزمین بابل است و تلفظ این نام در پارسی هخامنشی بابیرو (Babiru) بود.

دیدیم که در نوشته‌های تاریخ‌نگاران دوران اسلامی نیز همواره نام ضحاک با سرزمین بابل پیوند یافته به ویژه به خاطر جادوگری آموختن او. بنابراین احتمال دارد مانند همه‌ی شخصیت‌های اسطوره‌ای شاید این شخص نیز وجود خارجی داشته و به خاطر خونخواری و آزار و آسیب فراوان وی، در اوستا و داستان‌های بسیار کهن ملی ما به صورت مار یا موجودی اهریمنی و خطرناک درآمده و اژی دهاک نام یافته باشد. شاید اژی دهاک یکی از شاهان کشورهای همسایه‌ی غربی ایران بوده یعنی آشور یا کلده که روزگاری بر ایران تاخته است. می‌دانیم که پیش از تشکیل دولت‌های ماد و هخامنشی، چندین بار لشکرکشان کلدانی و آشوری – که در خونریزی شهرتی داشتند – به سرزمین ایران تجاوز کردند و خاطره‌ی این خونریزی‌ها به صورت شخصیت اژدی دهاک در ذهن ایرانیان باقی مانده و به شکل اسطوره در آمده است. بعدها که ایرانیان کلده و آشور را فراموش کردند، ضحاک را به نژاد عرب نسبت دادند که البته از قوم سامی بودند و با آشوریان و کلدانیان از یک اصل.

هم چنین نام پدر ضحاک را ارونداسپ گفته‌اند. ارونداسپ به معنای دارنده‌ی اسب تندرو است و باید به یاد داشت که رودی که از سرزمین بابل (عراق امروزی) به خلیج پارس می‌ریزد در زبان پارسی رود اروند خوانده می‌شود. شاید این نیز نشان دیگری باشد از این که اژی دهاک از سرزمین بابل بوده است.

خاستگاه:
– شاهنامه‌ی فردوسی
– درآیه‌ی «ضحاک» در فرهنگ دهخدا

پی‌نوشت:
این هم مقاله‌ای از دکتر تورج دریایی منتشر شده در مجله‌ی ایران‌شناسی با عنوان سهم منابع هندواروپایی در شناخت شاهنامه: هویت کاوه‌ی آهنگر درباره‌ی ردگیری هویت کاوه‌ی آهنگر در اسطوره‌های هندوایرانی (قالب: پی.دی.اف، ۶ صفحه، ۴۶۰ کیلوبایت)

Advertisements

تمرین دموکراسی

منتشرشده: اکتبر 28, 2009 در زبان

چهارشنبه ۶/آبان/۱۳۸۸ – ۲۸/اکتبر/۲۰۰۹

داشتم به عبارت «تمرین مردم‌سالاری [=دموکراسی]» فکر می‌کردم که این روزها چپ و راست از دهان برخی ایرانیان شنیده می‌شود. با خود گفتم نکند اینجا هم باز در ترجمه‌ی مفهومی اشتباه شده باشد. زیرا واژه‌ی practice تنها معنای تمرین نمی‌دهد بلکه انجام و اجرا نیز هست. یعنی to practice democracy نه به معنای تمرین مردم‌سالاری بلکه اجرای و برقرار کردن مردم‌سالاری است.

درباره‌ی این فعل در زبان انگلیسی لطیفه یا جوکی نیز وجود دارد. به دفتر پزشک و وکیل در زبان انگلیسی practice گفته می‌شود. برای کار پزشکی و وکالت هم از این فعل استفاده می‌شود یعنی to practice law (وکالت کردن) و to practice medicine (پزشکی یا طبابت کردن). لطیفه از این قرار است که می‌پرسد چرا برای کار پزشکان و وکیلان از فعل practice استفاده می‌شود؟ و جواب می‌گوید که زیرا این دو دسته هیچ گاه کار واقعی نمی‌کنند بلکه با زندگی و جان مردم تمرین می‌کنند تا کار یاد بگیرند! 🙂

شاهنامه تهماسبی

منتشرشده: اکتبر 27, 2009 در فرهنگ, تاريخ معاصر

سه‌شنبه ۵/آبان/۱۳۸۸ – ۲۷/اکتبر/۲۰۰۹

یکی از اثرهای مهم هنری و ادبی ایران در زمان صفویان شاهنامه‌ای است که در زمان شاه تهماسب، دومین شاه صفوی، ساخته شد و به شاهنامه‌ی تهماسبی مشهور است. در زیر بخشی از نوشته‌ی زنده یاد کریم امامی را می‌آورم درباره‌ی شاهنامه‌ی تهماسبی، با اندکی خلاصه‌سازی و ویرایش:

شاهنامه‌ی تهماسبی در حقیقت حاصل تلاش جمع کثیری از هنرمندان نظیر میرمصور، میر سیدعلی (پسر میرمصور)، آقامیرک، میرزا علی (پسر سلطان محمد)، دوست محمد، مظفرعلی و… است. سرپرستی این کار در ابتدا با «سلطان محمد»، نگارگر برجسته و استاد همان دوران، بود.

تاریخ آغاز شاهنامه‌ی تهماسبی به دوره‌ی سلطنت شاه اسماعیل صفوی، احتمالا به سال ٩٢٨ هـ.ق – یعنی دو سال قبل از فوت شاه اسماعیل صفوی (٩٣٠ هـ.ق) – باز می‌گردد. پس از شاه اسماعیل، پسرش تهماسب اول (٩١٩ تا ٩٨۴ هـ.ق، که در زمان شاه شدن ١١ سال سن داشت) کار را دنبال کرد. کار تصویرسازی شاهنامه احتمالا ٢ سال به طول انجامید. در شمسه‌ی کتاب می‌خوانیم:

بسمه سبحانه و تعالی
کتاب سلطان الاعظم و الخاقان العدل الاکرم، السلطان ابن السلطان ابن السلطان ابوالمظفر السلطان شاه طهماسب الحسینی الصفوی بهادر خان خَلّدَ الله تعالی مُلکِه و سلطانِه.

شروع کار شاهنامه‌ی تهماسبی ٩٢٨ هـ.ق و پایان آن به احتمال زیاد ٩۴۶ هـ.ق است. شکل‌گیری آن سه مرحله را پشت سر گذاشته است:
مرحله‌ی اول: به سرپرستی سلطان محمد نقاش
مرحله‌ی دوم: به سرپرستی میر مصور
مرحله‌ی سوم: به سرپرستی آقا میرک

اندازه‌ی این شاهنامه ٣٢٠ × ۴٧٠ م.م (قطع سلطانی بزرگ) است و ٧٨۵ برگ دارد که به خط نستعلیق نگارش شده است. تعداد مجلس‌ها (نقاشی‌ها)ی آن ٢۵٨ است.

این شاهنامه پس از تکمیل، مدت حدود چهل سال (از ٩۴۶، سال احتمالی تکمیل شاهنامه تا ٩٨٢ هـ.ق سال خروج آن از ایران) در دربار صفوی باقی ماند. در سال ٩٨٣ هـ.ق سلطان سلیم دوم در دربار عثمانی زمام امور را به دست گرفت. در همین سال شاه تهماسب صفوی به منظور تحکیم روابط و حفظ مناسبات سیاسی و نیز به منظور تبریک ِ به تخت نشستن سلطان سلیم دوم، هیأتی به دربار عثمانی اعزام داشت. به گفته‌ی بوداغ قزوینی در «جواهر الاخبار» این هیأت به سرپرستی شاه‌قلی، حاکم ایروان، مرکب از ٣٢٠ نفر از مقامات دربار و ۴٠ نفر بازرگان بوده است که هدایایی با تعداد اغراق‌آمیز ١٩ هزار شتر با خود حمل می‌نموده‌اند. این هدایا شامل قرآن‌های تذهیب شده، دیوان‌های مُصوَّر، قالی، جواهرات و پارچه‌ی زربفت بوده است. به احتمال زیاد این شاهنامه‌ی نفیس در همین سال (٩٨٣ هـ.ق) از کتابخانه‌[ی شاهی صفویان] خارج و به همراه سایر هدایا به دربار عثمانی اهدا شده است.

این اثر نفیس تا اوایل قرن نوزدهم در دربار عثمانی بوده و دیگر خبری از آن به دست نیامده تا این که در سال ١٩٠٣ م./ ۱۲۸۲ خ. در نمایشگاه آثار هنر اسلامی در موزه‌ی هنرهای تزیینی پاریس به نمایش گذاشته می‌شود. صاحب آن در این زمان «بارون دو روچیلد» (Baron Maurice de Rotschield) است.

در سال ١٩۵٩ م. آقای «آرتور هوتن پسر» (.Arthur Houghton, Jr)، صاحب کارخانه‌ی معروف بلورسازی کورنینگ (Corning Glass Works)، آن را از نوه‌ی «بارون دو روچیلد» خریداری می‌کند. باتوجه به روحیه‌ی انحصارپسند و تفاخرطلب غربی‌ها، نام شاهنامه‌ی تهماسبی از روی آن برداشته شده و به عوض، نام خریدار آن (هوتن) جایگزین نام شاهنامه‌ی تهماسبی می‌شود.

آقای هوتن به هنگام تصاحب شاهنامه‌ی شاه تهماسبی، دست به یک جنایت بی‌سابقه‌ی فرهنگی می‌زند: او ابتدا به بهانه‌ی عکس‌برداری از نگاره‌ها و نیز به نمایش گذاشتن آن، شیرازه‌ی شاهنامه را باز نموده و بخش‌هایی از آن را برگ برگ می‌نماید. آقای هوتن – که از ثروتمندان آمریکایی به شمار می‌آید و در عین حال اکنون رییس هیأت مدیره‌ی موزه‌ی متروپولیتن نیویورک است – برای فرار از مالیات‌های سنگین، تعداد ٧٨ عدد از این نگاره‌ها را به موزه‌ی متروپولیتن اهدا می‌کند. آقای هوتن بی‌توجه به اعتراضات و واکنش‌های بین‌المللی همچنان به مثله کردن شاهنامه و فروختن نگاره‌ها ادامه می‌دهد و تعداد ۶١ نگاره را به موزه‌ها و مجموعه‌داران بین‌المللی می‌فروشد.

در این میان یک نگاره هم نصیب موزه‌ی «رضا عباسی» تهران می‌شود. تا اینجا ١۴٠ تصویر از مجموعه‌ی ٢٨۵ تصویر شاهنامه تهماسبی به فروش رسیده و یا اهداء شده‌اند:
ـ ٧٨ عدد اهدایی به موزه مترو پولیتن، نیو یورک
ـ ۶١ عدد فروخته شده به مجموعه داران و موزه های بین المللی
ـ ١ عدد خریداری شده توسط موزه ی رضا عباسی

ـ ١١٨ عدد بازگردانده شده به ایران در سال ١٣٧٢ خ.

دولت ایران این ١١٨ برگ نگاره‌های شاهنامه‌ی شاه تهماسبی را با پرده‌ی «زن شماره‌ی ٣» اثر ویلیام دکونینگ معاوضه کرد.

خاستگاه:
کریم امامی، «داستان بازگشت یک شاهنامه‌ی نفیس»، فصلنامه‌ی هنر (۱۳۷۴ خ./۱۹۹۵ م.) شماره ۲۹ ص ۱۷ تا ۲۶

گفتنی است که آرتور هوتن بین سال‌های ۱۹۵۲ تا ۱۹۷۴ م. (۱۳۳۱ تا ۱۳۵۲ خ.) در هیات مدیران موزه‌ی متروپولیتن نیویورک بود و بین سال‌های ۱۹۶۴ تا ۱۹۶۹ م. (۱۳۴۳ تا ۱۳۴۸ خ.) رییس موزه بود. هوتن در سال ۱۹۹۰ م./۱۳۶۹ خ. در سن ۸۳ سالگی در امریکا درگذشت. به نظر می‌رسد که شادروان امامی در زمان نوشتن این مقاله از مرگ هوتن آگاهی نداشته است.

جالب است که این آقای هوتن به عنوان شخصی «هنردوست و حامی هنر» شناخته می‌شد اما به خود اجازه می‌داد برای کسب سود بیشتر و گریز از مالیات، یک اثر بی‌مانند هنری را تکه تکه کند!

به نوشته‌ی این صفحه از سایت «کتاب‌ها و گردایه‌های نفیس» (Fine Books & Collections) در سال ۲۰۰۶ م./۱۳۸۵ خ. یک برگ از این شاهنامه به قیمت ۱.۷ میلیون دلار فروخته شد.


نمونه‌ای از مجلس‌های شاهنامه‌ی تهماسبی

این هم دو نمونه‌ی دیگر از مجلس‌های این شاهنامه‌ی نفیس:


آوردن کلیله و دمنه به نزد خسرو انوشیروان


خواب دیدن ضحاک

برای دیدن تصویر با واگشود (resolution) بالاتر روی آنها کلیک کنید.

نمونه‌های دیگر از مجلس‌های این شاهنامه را می‌توانید در این صفحه در موزه‌ی متروپولیتن نیویورک مشاهده کنید.

هم چنین ن.ک. جستاری درباره‌ی فرش بوستون از دیگر اثرهای هنری دوران صفویان.

آدینه ۱/آبان/۱۳۸۸ – ۲۳/اکتبر/۲۰۰۹

بارون سیلوستر دو ساسی (Baron Silvestre de Sacy) که نام کوچکش آنتوان ایزاک (Antoine Isaac) بود یکی از برجسته‌ترین خاورشناسان فرانسوی است. وی در سال ۱۷۵۸ م./۱۱۳۷ خ. (دوران کریم خان زند) در شهر پاریس زاده شد. پدرش آبراهام سیلوستر کارمند ثبت بود و زمانی که آنتوان هفت ساله بود درگذشت. مادر آنتوان کار تعلیم او را بر عهده گرفت. بارون دو ساسی در سی سالگی زبان‌های سامی (عربی و عبری و …) را به خوبی می‌دانست و خاورشناس مشهوری شد. سپس به مطالعه‌ی زبان پهلوی و بررسی سنگ‌نبشته‌ی شاهان ساسانی پرداخت. در سال ۱۷۹۵ م. استاد کرسی زبان عربی در دانشگاه پاریس شد و در سال ۱۸۰۶ م. استادی زبان پارسی را نیز برعهده گرفت. وی در سال ۱۸۳۸ م./۱۲۱۷ خ. (اوایل دوران ناصرالدین شاه قاجار) در سن هشتاد سالگی درگذشت.


بارون آنتوان ایزاک سیلوستر دو ساسی

از آثار وی می‌توان به کتاب‌های زیر اشاره کرد:
– یادداشت‌هایی درباره‌ی تاریخ عرب پیش از محمد (Mémoires sur l’histoire des Arabes avant Mahomet)
– جُنگ خودآموز زبان عربی یا گزیده‌هایی از نویسندگان گوناگون عرب (Chrestomathie arabe, ou extraits de divers écrivains arabes )
– دستور زبان عربی (Grammaire arabe) در دو جلد
– یادداشت‌هایی درباره‌ی عتیقه‌های گوناگون از ایران (Mémoires sur diverses antiquites de la Perse)
– یادداشت‌هایی درباره‌ی یادمان‌های تاریخی کرمانشاه یا بیستون (Mémoire sur les monuments de Kirmanshah ou Bisutun)

یکی دیگر از آثار او تصحیح «پندنامه‌ی عطار نیشابوری» است که در سال ۱۸۱۹ م./۱۱۹۸ خ. (زمان فتح علی شاه قاجار) در شهر پاریس منتشر شد. در زیر برای نشان دادن توانایی او در نگارش نثر مسجع در دو زبان عربی و پارسی و سرودن شعر پارسی بخش‌هایی از پیشگفتار وی بر پندنامه‌ی عطار را می‌آورم:

الحمد لله الاحد الصمد، الجلیل الحمید العزیز المجید الحکیم القدیر السمیع البصیر الجبار القهار الکریم الرحیم. المقدس فی ذاته، المنزه عن سمات النقص فی صفاته، مبدع المخلوقات و محدث المصنوعات، الذی لم تخرج شیء من القوه الی الفعل الا بقدرته، و لایهبط هباء من اعلی العالم الوجود الی اسفل هاویة العدم الا بارادته. عالم الشهادة و الغیب، مالک الیوم الذی لیس فیه شک و لاریب، الخالق الذی زیّن حدائق الافلاک بازهار النجوم و انوار الکواکب الثوابت السیار، و نوّر افلاک الحدائق بنجوم الازهار و کواکب الانوار من الریاحین و الاشجار. ….

اما بعد، چنین می‌گوید ضعیف‌ترین بندگان رحمن و کمترین خدمتکاران مستعان، فقیر حقیر و مسکین بی‌تمکین، مطموره‌نشین نادانی و ناتوانی، بارون سیلوستر دو ساسی، مرید طریق حق‌شناسی، که از خزینهء الطاف خفیه التماس راهنمایی می‌کند، و با خضوع هرچه تمامتر اعتراف می‌ورزد که کشتی جد و جهد خویش را از امواج دریای خطایا و اهوال گرداب گناه نه رجاء ساحل سلامت است و نه امید پناه، مگر به ریاح لطف نامتناهی خدای آمرزگار، و باد عنایت ربانی خداوند پروردگار. که آن بندهء کمینه در زمان جوانی و عنفوان زندگانی از اکتساب نعمتهای بی‌بقای این زمان ناامان و از التذاذ به لذات ناثبات این جهان سراب‌نشان اعراض تمام و اجتناب مالاکلام نموده است. و در حاصل کردن اموال بی‌زوال دانش جان‌پرور و به دست آوردن رغائب خزائن و غرائب دفائن ادب و هنر جهد کامل و سعی شامل فرموده و چون بیشتر همت آن ضعیف بر تعلّم لغت عرب و تلقّن زبان عجم مصروف شده، روز و شب در مطالعت کتب عربیه می‌کوشید و در تصفح نامه‌های فارسیه روزگار می‌گذرانیده و با وجود آن که بر مجموعات بسیار و رسالات بی‌شمار اطلاع یافته است و در فنون متفرقه و تصانیف متنوعه خوض کرده، به قبضهء معرفت این کمینه هیچ کتابی نرسیده و در تصرف ضمیر پرتقصیر این خاطر خسته هیچ رسالتی نیامده که در او چنین وصایای عزیز و چندین پندهای منفعت‌آمیز موضوع شده باشد که در پندنامهء شیخ فریدالدین عطار…

حال چنین دست داد که: مصراع «پلنگان رها کرده خوی پلنگی»، این ضعیف بشتافت که تا پیش از نزول قضای آسمانی و غروب آفتاب زندگانی، که مثنوی:
عمر برف است و آفتاب تموز / اندکی ماند و خواجه غره هنوز
آنچه مقصود او بود به کار آورد و از عهدهء عهد که می‌داشت بیرون آید که حکما گفته‌اند «الوعد علی الحر دِین». پس می‌باید دانست که در پندنامهء شیخ فریدالدین عطار به مرور ایام و اللیالی و گردش فلک شعبده‌باز لاابالی فساد چنان از زیاده و نقصان افتاده است که در بعضی از نسخ بیتی چند نوشته شده که در نسخه‌های دیگر موجود نباشد….

«والله اعلم و هو یحکم بینهم فیما کانوا فیه یختلفون». و اگر معاذالله سهوی افتاد امید است از کرم خوانندگان و شنوندگان که این بنده را معذور خواهند داشت که «لا یکلف الله نفسا الا وسعها» و تمام شد طبع این پندنامه در ایام پادشاه جهان‌پناه، سایهء کردگار و پرتو لطف پروردگار، عالی‌نژاد، فرخ نهاد، مُطاع عالَم، اکرم اولاد آدم، جهاندار نیک نام، تاجدار سعادت فرجام، خردمند عدل گستر، و دانشمند دین پرور، رود علم و طود حلم، فریدون شوکت، و سلیمان حکمت، سالک مسالک کرم و عطا، مالک ممالک عزّ و علا، مکرم درگاه ملیک صمد، مورد مراحم دادار احد، موسس اساس انصاف و داد، ممهد قواعد صلاح و سداد، سلطان همایون و سرافراز، و خاقان فرانسانواز، مصطفای خداوند گردون، مفخر دودمان بوربون، لوییس هشتدهم که تخت او باد بر سر چرخ نهم!

بناز ای فرانسا به دورش چنان ———– که ایران به دوران نوشیروان
جهانبان دین پرور دادگر ————– نیامد چو لوییس والاگهر
سر سرفرازان و تاج مهان ———— سُرور فرانسا و فرّ جهان
گر از فتنه آید کسی در پناه ——— نیابد جز این کشور آرامگاه
ندیدم چنین گنج و مُلک و سریر ——— که وقف است بر طفل و برنا و پیر
…….
کس این رسم و ترتیب و آیین ندید ——— فریدون ابا این شکوه این ندید
……….

چندین سخن بس و در اطناب کلام هیچ فایده نیست که حکما گفته‌اند: «ایاک و فضول الکلام، فانها یظهر من عیوبک ما بطن، و تحرک من عدوک ما سکن». پس بدین بیت حافظ اکتفا می‌کنیم، بیت:
ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی ————- تا ببوسم همچو گردون خاک ایوان شما

سه شعر از ناصر خسرو

منتشرشده: اکتبر 17, 2009 در ادبيات

شنبه ۲۵/مهر/۱۳۸۸ – ۱۷/اکتبر/۲۰۰۹

حکیم ابومعین ناصر پور خسرو قبادیانی بلخی مروزی یمگانی – که به طور کوتاه ناصر ِ خسرو خوانده می‌شود – از بزرگان فرهنگ و ادب ایران‌زمین و زبان پارسی است.

به گفته‌ی خودش در کتاب سفرنامه، تا چهل سالگی کارمند دولت بوده و پس از دیدن خوابی، از کار دولتی کناره می‌گیرد و به سفر حج و مصر می‌رود. در مصر با رهبران اسماعیلیان و خلیفه‌ی فاطمی دیدار می‌کند و به عنوان داعی [=دعوت کننده] یا تبلیغ‌کننده‌ی آنان به ایران برمی‌گردد. به خاطر دیدگاه‌ها و فعالیت‌های مذهبی‌اش به دره‌ی یمگان تبعید می‌شود. در زیر چند بیت از قصیده‌ی زیبا و بلندی است که در همین باره سروده است:

بگذر ای باد دل‌افروز خراسانی ————- بر یکی مانده به یمگان دره زندانی
اندر این تنگی بی‌راحت بنشسته ————- خالی از نعمت وز ضیعت و دهقانی
برده این چرخ جفا پیشه به بیدادی ———- از دلش راحت وز تنش تن آسانی
دل پراندوه‌تر از نار پر از دانه ————– تن گدازنده‌تر از نال زمستانی
داده آن صورت و آن هیکل آبادان ————— روی زی زشتی و آشفتن و ویرانی
گشته چون برگ خزانی ز غم غربت ————– آن رخ روشن چون لاله‌ی نعمانی
روی بر تافته زو خویش چو بیگانه ————— دستگیریش نه جز رحمت یزدانی
بی‌گناهی شده همواره برو دشمن ————— ترک و تازی و عراقی و خراسانی
بَهنه جویان و جز این هیچ بهانه نه ————— که تو بدمذهبی و دشمن یارانی
چه سخن گویم من با سپه دیوان؟ —————– نه مرا داد خداوند سلیمانی
پیش نایند همی هیچ مگر کز دور —————- بانگ دارند همی چون سگ کهدانی
از چنین خصم یکی دشت نیندیشم —————- به گه حجت، یارب تو همی دانی
لیکن از عقل روا نیست که از دیوان ————- خویشتن را نکند مرد نگه‌بانی
مرد هشیار سخن‌دان چه سخن گوید ————– با گروهی همه چون غول بیابانی؟
که بود حجت بیهوده سوی جاهل ————– پیش گوساله نشاید که قران خوانی
نکند با سفها مرد سخن ضایع —————- نان جو را که دهد زیره‌ی کرمانی؟

نال: نی میان تهی. سنایی غزنوی می‌گوید: از ناله که می‌نالم ماننده‌ی نالم.
ضیعت: زمین کشت، زمین پردرآمد
دهقان: دهگان، بزرگ یا دارنده‌ی ده

همان طور که در بالا آمده، در شعرهای ناصر خسرو روح بلند و حماسی و توانگرش به روشنی دیده می‌شود. شعر او بسیار نغز و بلند و پرمعنا و به اصطلاح «استخواندار» است. شعرهای او پر از اندرز و حکمت و نکته‌های اخلاقی است. در زیر دو شعر معروف او را می‌آورم که با فصل پاییز و دانش آموختن و ماه مهر ربط دارد:

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را ————- برون کن ز سر باد خیره‌سری را
چو تو خود کنی اختر خویش را بد ———- مدار از فلک چشم نیک اختری را
اگر تو از آموختن سر بتابی ————— نجوید سر تو همی سروری را
بسوزند چوب درختان بی‌بر —————- سزا خود همین است مر بی‌بری را
درخت تو گر بار دانش بگیرد ————– به زیر آوری چرخ نیلوفری را
پسنده است با زهد عمار و بوذر ———– کند مدح محمود مر عنصری را؟
من آنم که در پای خوگان نریزم ————– مر این قیمتی دُرّ لفظ دَری را

نکته‌ی جالبی در بیت آخر به نظر من رسید. ناصر خسرو می‌گوید آیا برای عنصری پسندیده است که در مدح محمود غزنوی او را با زهد عمار و ابوذر توصیف کند؟ من این گوهر و مروارید گرانبهای سخن پارسی را در زیر پای خوکان [=حاکمانی چون محمود غزنوی] نمی‌ریزم. در زبان انگلیسی نیز همین اصطلاح وجود دارد یعنی cast pearls before swine (پیش خوک مروارید ریختن). حال نمی‌دانم آیا این جزو فرهنگ مشترک بوده یا از زبان پارسی به زبان انگلیسی راه یافته است.

این هم قطعه‌ی دیگری که با ماه مهر و فصل پاییز مربوط است:

نشنیده‌ای که زیر چناری کدو بُنی ———– بررُست و بردَوید برو بر، به روز بیست؟
پرسید از آن چنار که: «تو چند ساله‌ای؟» ——— گفتا «دویست باشد و اکنون زیادتی است»
خندید ازو کدو که: «من از تو به بیست روز —— برتر شدم، بگو تو که این کاهلی ز چیست؟»
او را چنار گفت که: «امروز ای کدو ————- با تو مرا هنوز نه هنگام داوری است
فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان ————– آنگه شود پدید که از ما دو، مرد کیست»

البته این قطعه به شکل دیگری در دیوان انوری نیز آمده است:

نشنیده‌ای که زیر چناری کدو بُنی ———- برجست و بر دوید برو بر به روز بیست
پرسید از چنار که: «تو چند روزه‌ای؟» ——— گفتا چنار: «عمر من افزون‌تر از دویست»
گفتا: «به بیست روز من از تو فزون شدم ———— این کاهلی بگوی که آخر ز بهر چیست؟»
گفتا چنار: «نیست مرا با تو هیچ جنگ ———– کاکنون نه روز جنگ و نه هنگام داوریست
فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان ————- آنگه شود پدید که نامرد و مرد کیست»

ویرانگری مغولان

منتشرشده: اکتبر 14, 2009 در كتاب, تاریخ میانی

چهارشنبه ۲۲/مهر/۱۳۸۸ – ۱۴/اکتبر/۲۰۰۹

دکتر محمدرضا فَشاهی در سال ۱۳۲۴ خ. / ۱۹۴۵ م. در تهران زاده شد و درجه‌ی دکتری خود را در جامعه‌شناسی جهان اسلام از دانشگاه پاریس ۲ (سوربن نوول) دریافت کرده است. وی از سال ۱۳۶۶ خ. / ۱۹۸۷ م. در دانشگاه پاریس ۸ (سن دنی) در گروه فلسفه مشغول پژوهش و تدریس است.


دکتر محمدرضا فشاهی

برای آگاهی بیشتر درباره‌ی وی و آثارش به این صفحه نگاه کنید.

دکتر فشاهی در سال ۱۳۵۵ خ. / ۱۹۷۶ م. پژوهشی را در ایران منتشر کرد با مشخصات زیر:

نام کتاب: واپسین جنبش قرون وسطایی (اخباری و اصولی، شیخی و بابی)
نویسنده: محمدرضا فشاهی
سال انتشار: ۱۳۵۵ خ./۱۹۷۶ م.
ناشر: انتشارات جاویدان
صفحه: ۲۱۹

در این کتاب جنبش شیخیه و بابیان در زمان قاجار بررسی شده است و به ریشه‌های فکری و اعتقادی و اقتصادی و اجتماعی آن پرداخته شده است. این کتاب شامل بخش‌های زیر است:

پیشگفتار
فصل ۱: زمینه (مناسبات تولیدی در ایران، سیر تفکر در ایران)
فصل ۲: موقعیت اقتصادی و گروه‌بندی اجتماعی در نیمه‌ی اول قرن نوزدهم م.
فصل ۳: ایدئولوژی مخالفان یا ایدئولوژی شیخیه
فصل ۴: ایدئولوژی مخالفان: آیین باب
فصل ۵: جنبش‌های سیاسی-اجتماعی بابیان
فصل ۶: علل شکست جنبش بابیان
فصل ۷: سرانجام بابیگری
نتیجه و پایان

دکتر فشاهی در بخش پیشگفتار چنین می‌نویسد:

حقیقت آن است که تاکنون با مکتب شیخیه بویژه با جنبش بابیان همچون یک حرامی رفتار شده و چنین وانمود شده است که گویا این مکتب و سپس آن جنبش از بطن تاریخ و فرهنگ ایرانی و اسلامی بیرون نیامده و دنباله و نتیجه‌ی منطقی تحولات اجتماعی و فکری ایران نبوده است. …. وظیفه‌ی من ارائه‌ی یک رساله‌ی جامع درباره‌ی این مکتب و این جنبش بر مبنای اصول علمی بود. ناگفته نماند که فضل تقدم و تقدم فضل با م.س. ایوانف و م.ب. مومنی و یک نویسنده‌ی بزرگ دیگر ایرانی است. حاصل پژوهشهای من رساله‌ی کنونی است که برای دانشگاه پاریس بخش مطالعات عالیه در علوم اقتصادی و اجتماعی تنظیم شد.

در فصل ۱ در بخش مناسبات تولیدی به گوشه‌هایی از تاریخ ایران اشاره می‌کند که این چند بند برای من جالب بود:

در قرن‌های سوم و چهارم هجری (نه و ده میلادی) شهرنشینی در امپراتوری اسلامی رو به پیشرفت نهاد و صدها شهر بزرگ که حتا برخی از آنها بیش از یک میلیون نفر جمعیت داشتند به وجود آمد. این شهرها مرکز تجارت با تمام نقاط جهان بود و کالاهایی از اکثر نقاط عالم در آن به چشم می‌خورد. طبق تصویری که یعقوبی در «البلدان» به دست می‌دهد می‌توان دریافت که بغداد در آن زمان در حدود یک و نیم میلیون نفر جمعیت داشته است و این در هنگامی بود که جمعیت بزرگترین شهرهای اروپا به زحمت به چندین هزار تن می‌رسید. .. طبق گفته‌ی یعقوبی در «البلدان» بازار بزرگ بغداد دو فرسنگ طول و یک فرسنگ عرض داشت. ….

درست در هنگامی که در اروپا شهرها به سرعت به سوی پیشرفت صنعتی و مالی می‌رفتند و لحظه به لحظه بیشتر قدرت فئودالها را ضعیف می‌کردند شهرهای ایران و پیشه‌وران ایرانی با هجوم مغولان روبرو شدند. مغولان تمام شهرهای بزرگ را با خاک یکسان کردند. طبق آمار مورخان کلاسیک، مغولان هنگام تصرف شهر نیشابور در ۱۲۲۰ میلادی (۶۱۷ هجری) یک میلیون و هفتصد و چهل و هشت هزار نفر را قتل عام کردند. طبق گفته‌ی ابن الاثیر هنگام سقوط شهر مرو به دست مغولان در سال ۱۲۲۱ میلادی (۶۱۸ هجری) هفتصد هزار نفر به قتل رسیدند. عطاملک جوینی تعداد این کشتگان را یک میلیون و سیصد هزار نفر نوشته است. در هرات در سال ۱۲۲۲ میلادی (۶۱۹ هجری) یک میلیون و ششصد هزار نفر و طبق گفته‌ی بهاءالدین ولد [=پدر مولانا]، در بلخ هشتصد هزار نفر و در سبزوار هفتصد هزار نفر و طبق گفته‌ی نسوی در شهر نسا هفتاد هزار نفر به دست مغولان قتل عام شدند.

نخستین نتیجه‌ی حمله‌ی مغولان به ایران، کاهش شدید نفوس شهری و روستایی بود. مغولان اهالی شهرها و صنعتگران را قتل عام و یک تمدن شهری پررونق را نابود کردند. این ضربت آن چنان سنگین بود و انحطاطی که در سیستم کشاورزی و صنایع شهری روی داد آن چنان عواقب وحشتناکی داشت که ایران هرگز نتوانست از فشار آن قد راست کند. مغولان علاوه بر نابود کردن شهرها و صنعتگران، تاسیسات آبیاری روی‌زمینی و زیرزمینی را نیز نابود کردند و بدین ترتیب کشاورزی نیز اهمیت خود را از دست داد و زندگی کوچ‌نشینی و ایلیاتی و قبیله‌یی اوج گرفت. بدین ترتیب زندگی کوچ‌نشینی و نظام عشیره‌یی در ایران، نتیجه‌ی جبر عوامل جغرافیایی و طبیعی نبود بلکه چیرگی مغولان باعث آن گردید.

هنوز باقی کتاب را نخوانده‌ام. دیرتر درباره‌ی آن بیشتر خواهم نوشت.

سه‌شنبه ۱۴/مهر/۱۳۸۸ – ۶/اکتبر/۲۰۰۹

آرتور جان آربری (Arthur John Arberry، زاده: ۱۹۰۵ م./۱۲۸۴ خ مرگ: ۱۹۶۹ م./ ۱۳۴۸ خ.) دانشور و پژوهشگر سرشناس انگلیسی در زبان‌های عربی و پارسی استاد بود. وی سال‌ها در دانشگاه قاهره در مصر استاد بود و ترجمه‌ی انگلیسی و آهنگین وی از قرآن (با عنوان The Koran Interpreted: A Translation) که در سال ۱۹۵۵ م. / ۱۳۳۴ خ. منتشر شد هنوز جزو بهترین ترجمه‌های قرآن است. وی هم چنین بین سال‌های ۱۹۴۴ تا ۱۹۴۷ م./ ۱۳۲۳ تا ۱۳۲۶ خ. صاحب کرسی زبان پارسی در «مدرسه‌ی مطالعات خاوری و آفریقایی» (School of Oriental and African Studies = SOAS) در لندن بود. آربری در زبان پارسی نیز استاد بود و با ترجمه‌ی کتاب «فیه مافیه» (با عنوان Rumi’s Discourses) در معرفی مولانا به انگلیسی‌زبانان نقش مهمی داشت.


آرتور جان آربری (سمت چپ)

حسین قدس نخعی (زاده: ۱۲۷۳ خ./ ۱۸۹۴ م. در شیراز، مرگ: ۱۳۵۶ خ./ ۱۹۷۷ م.) شاعر و نویسنده و سیاستمدار ایرانی بود. به نوشته‌ی شورای گسترس زبان پارسی، او از انگشت‌شمار شاعران معاصر ایرانی است که شعرهایش (رباعی) به زبان عربی ترجمه شده‌اند. وی هم چنین رباعی‌های خیام را به زبان فرانسه و انگلیسی ترجمه کرده است. وی در سال ۱۳۲۹ خ. در کابینه‌ی سپهبد رزم‌آرا به وزارت خارجه رسید. قدس نخعی سفیر ایران در بغداد (۱۳۳۰ تا ۱۳۳۱ و ۱۳۳۱ تا ۱۳۳۵)، توکیو (۱۳۳۵ تا ۱۳۳۶)، لندن (۱۳۳۸)، واشینگتن (۱۳۴۰)، و واتیکان (۱۳۴۵) بود. در سال ۱۳۳۹ خ. / ۱۹۶۰ م. در کابینه‌ی جعفر شریف امامی و در سال بعد یعنی ۱۳۴۰ خ. /۱۹۶۱ م. در کابینه‌ی دکتر علی امینی وزیر امور خارجه شد. پس از آن که اسدالله علم در سال ۱۳۴۵ جای وی را به عنوان وزیر دربار گرفت حسین قدس نخعی سفیر ایران در واتیکان شد.


حسین قدس نخعی در زمان سفارت در توکیو

در سال ۱۹۵۹ م. / ۱۳۳۸ خ. که حسین قدس نخعی سفیر ایران در بریتانیا بود، آربری در دیداری با او پیشنهاد کرد که تاریخی نگاشته شود در خور تمدن و فرهنگ ایران و در آن نه تنها به جنبه‌های سیاسی بلکه به جنبه‌های دیگر تمدن ایران از روزگار کهن تا دوران معاصر پرداخته شود. حسین قدس نخعی هم از این پیشنهاد استقبال کرد و هزینه‌ی تهیه و تولید این کتاب از راه بخشی از درآمد شرکت ملی نفت ایران تعیین شد. در ابتدا قرار بود که این کتاب در هشت جلد تهیه شود که فهرست آنها چنین بود:

جلد ۱: سرزمین ایران شامل زمین‌شناسی، مردم‌شناسی و مردم‌نگاری، گیا و زیا (flora & fauna)
جلد ۲: دوران پیشاتاریخی، باستان‌شناختی و ارتباط ایران با جهان باستان
جلد ۳: دوران سلوکیان و اشکانیان و ساسانیان
جلد ۴: از یورش تازیان تا دوران سلجوقیان
جلد ۵: دوران سلجوقیان و مغولان
جلد ۶: دوران تیموریان و صفویان
جلد ۷: از سده‌ی هژده میلادی تا دوران معاصر
جلد ۸: کتاب‌شناسی، یادداشت‌هایی درباره‌ی فرهنگ عامه یا فولکلور ایران، و نمایه (index)ها

برای هر جلد ویراستاری برگزیده شد و از دانشوران و پژوهشگران سرشناس در دوره‌ی تاریخی مورد نظر دعوت به همکاری شد. خود آربری هم مدیر کل پروژه بود. جلد نخست و نیز جلد پنجم هر دو در سال ۱۹۶۸ م / ۱۳۴۷ خ. منتشر شدند و آربری در پیشگفتار جلد یک آرزو کرد که این هشت جلد در دوران شاهنشاهی محمدرضا پهلوی و ملکه الیزابت دوم به پایان برسد. اما متاسفانه خود آربری سال بعد (۱۹۶۹ م. / ۱۳۴۸ خ.) در ۶۴ سالگی درگذشت و بخت آن را نیافت که کار پایان یافته را ببیند. پس از مرگ آربری، مدیریت پروژه به سر هارولد بیلی (Sir Harold Bailey) واگذار شد. جلد چهارم در سال ۱۹۷۵ م. / ۱۳۵۴ خ. منتشر شد. کار روی این تاریخ پس از انقلاب نیز ادامه یافت. در این فاصله تغییر کوچکی در ساختار کتاب داده شد. یعنی به جای هشت جلد، کتاب به هفت جلد کاهش یافت و جلد هفتم «از دوران نادر تا انقلاب اسلامی» نامیده شد. جلد دوم نیز تنها به دوران ماد و هخامنشیان و حمله‌ی اسکندر پرداخت.

در زیر فهرست و مشخصات کامل هر یک از این جلدها آمده است.

جلد یک: سرزمین ایران (The Land of Iran)
ویراستار: ویلیام بین فیشر (W. B. Fisher)
سال انتشار: ۱۹۶۸ م. / ۱۳۴۷ خ.
۲۲ فصل، ۸۰۰ صفحه

جلد دوم: دوران مادها و هخامنشیان (The Median and Achaemenian Periods)
ویراستار: ایلیا گرشه‌ویچ (I. Gershevitch)
سال انتشار: ۱۹۸۵ م. / ۱۳۶۴ خ.
۲۱ فصل، ۹۴۶ صفحه

جلد سوم: دوران سلوکیان، اشکانیان و ساسانیان (The Seleucid, Parthian and Sasanid Periods)
ویراستار: احسان یارشاطر
سال انتشار: ۱۹۸۳ م. / ۱۳۶۲ خ.
۳۷ فصل، ۱۴۸۸ صفحه. این کتاب در دو دفتر یا دو پاره منتشر شد: پاره‌ی نخست شامل ۱۷ فصل و ۸۶۰ صفحه، پاره‌ی دوم شامل ۲۰ فصل و ۶۲۰ صفحه.

جلد چهارم: از یورش تازیان تا دوران سلجوقیان (From the Arab Invasion to the Saljuqs)
ویراستار: ریچارد نلسون فرای (Richard Nelson Frye)
سال انتشار: ۱۹۷۵ م. / ۱۳۵۴ خ.
۲۰ فصل، ۷۱۰ صفحه

جلد پنجم: دوران سلجوقیان و مغولان (Saljuq and Mongol Periods)
ویراستار: ج. آ. بویل (J. A. Boyle)
سال انتشار: ۱۹۶۸ م. / ۱۳۴۷ خ.
۱۰ فصل، ۷۳۶ صفحه

جلد ششم: دوران تیموریان و صفویان (The Timurid and Safavid Periods)
ویراستار: پیتر جکسون و لورنس لاکهارت (Peter Jackson, Lawrence Lockhart)
سال انتشار: ۱۹۸۶ م. / ۱۳۶۵ خ.
۱۸ فصل، ۱۱۵۰ صفحه

جلد هفتم: از نادر شاه تا انقلاب اسلامی (From Nadir Shah to the Islamic Republic)
ویراستار: پ. اوری، همبلی و ملویل (P. Avery, G. R. G. Hambly, C. Melville)
سال انتشار: ۱۹۹۱ م. / ۱۳۷۰ خ.
۲۴ فصل، ۱۱۶۷ صفحه

پس ترتیب تاریخی انتشار چنین است:
۱۹۶۸ م. / ۱۳۴۷ خ.: جلد یکم و جلد پنجم
۱۹۷۵ م. / ۱۳۵۴ خ.: جلد چهارم
۱۹۸۳ م. / ۱۳۶۲ خ.: جلد سوم
۱۹۸۵ م. / ۱۳۶۴ خ.: جلد دوم
۱۹۸۶ م. / ۱۳۶۵ خ.: جلد ششم
۱۹۹۱ م. / ۱۳۷۰ خ.: جلد هفتم

جلدهایی از این کتاب مهم در ایران به زبان پارسی ترجمه شده است. از جمله:

– تاریخ ایران کمبریج: سرزمین ایران. مترجم: تیمور قادری، ناشر: امیرکبیر (ترجمه‌ی جلد یکم)
همین کتاب را نشر مهتاب در دو جلد منتشر کرده است: قسمت اول: سرزمین ایران. قسمت دوم: مردم ایران

– تاریخ ایران کمبریج: دوره‌های ماد و هخامنشی. مترجم: تیمور قادری. نشر مهتاب آن را در دو جلد منتشر کرده است.


– تاریخ ایران: از فروپاشی دولت ساسانیان تا آمدن سلجوقیان. مترجم: حسن انوشه، ناشر: امیرکبیر (ترجمه‌ی جلد چهارم)