بایگانیِ نوامبر, 2007

مولانای بلخی و صلاح الدین زرکوب

منتشرشده: نوامبر 30, 2007 در ادبيات

جمعه ٩/آذر/١٣٨۶ – ٣٠/نوامبر/٢٠٠٧

پس از ناپدید شدن «شمس‌الدین ملک‌داد پسر محمد» معروف به «شمس تبریزی»، «مولانا جلال‌الدین محمد بلخی» شخصی به نام «صلاح‌الدین یعقوب زرکوب» را به دوستی برگزید که همان طور که از نامش پیداست زرکوب یا زرگر بود. مولانا علاقه‌ی خاصی به صلاح‌الدین داشت و خاطر او را بسیار مراعات می‌کرد. مثلا چون صلاح‌الدین عامی بود سرفه را می‌گفت سلفه یا قفل را می‌گفت قلف. مولانا نیز در غزلی چنین می‌گوید:

مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی ————- خویش من و پیوندی نی همره و مهمانی
هم فرقی و هم زلفی، مفتاحی و هم قلفی ———— بی‌رنج چه می‌سلفی؟ آواز چه لرزانی؟

به نوشته‌ی «شمس‌الدین محمد افلاکی» از شاگردان مولانا در کتاب «مناقب العارفین» – که درباره‌ی مولانا و خاندان او است – روزی مولانا با مریدان از بازار زرگران می‌گذشت. گذارش به دکان صلاح‌الدین زرکوب افتاد که مانند دیگر چکش‌کاران پتک را با آهنگ می‌نواخت. مولانا چون آهنگ چکش او را بشنید، به وجد آمد. یاران را بفرمود که در گذرگاه عام دست‌ها را به هم دادند و دایره‌ای ساختند و مولانا در آن میان (به صورتی که هنوز در میان درویشان مولویه هم معمول است) به رقص سماع و چرخ زدن در آمد. صلاح‌الدین آن حالت را محافظت کرد و از اتلاف زر نیندیشید و مدام چکش زد. سپس به سبب سالخوردگی کار را به شاگردان واگذاشت و خود بیرون آمد و به شاگردان اشاره کرد که بی‌وقفه بر زر بکوبند و لحظه‌ای دست از زدن برندارند، و مولانا از نیمروز تا غروب سماع کرد و غزلی زیر را سرود:

پدید آمد یکی گنجی در آن دکان زرکوبی ——— زهی صورت! زهی معنی! زهی خوبی! زهی خوبی!
زهی بازار زرکوبان! زهی اسرار یعقوبان! ——— که جان یوسف از عشقش برآرد شور یعقوبی
ز عشق او دو صد لیلی چو مجنون بند می‌درد ———— کز این آتش زبون آید صبوری‌های ایوبی
شده زرکوب و حق مانده تنش چون زرورق مانده ——— جواهر بر طبق مانده چو زرکوبی کروبی

مولانا غزل‌های فراوانی درباره‌ی صلاح الدین یعقوب در دیوان شمس سروده است. پس از درگذشت صلاح‌الدین، مولانا بسیار غمگین شد. این یکی از غزل‌های معروف او در سوگ صلاح الدین است:

پوشیده چون جان می‌روی اندر میان جان من ————- سرو خرامان منی، ای رونق بستان من!
چون می‌روی بی من مرو! ای جان جان بی تن مرو ——— و ز چشم من بیرون مشو ای مشعل تابان من
هفت آسمان را بردرم، وز هفت دریا بگذرم ———— چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم، شد کفر و ایمان چاکرم ———— ای دیدن تو دین من، و ای روی تو ایمان من
بی پا و سر کردی مرا، بی‌خواب و خور کردی مرا ——— در پیش یعقوب اندر آ ای یوسف کنعان من
از لطف تو چون جان شدم، وز خویشتن پنهان شدم ———- ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامه‌در از دست تو، وی چشم نرگس مست تو ——– ای شاخه‌ها آبست تو، وی باغ بی‌پایان من
یک لحظه داغم می‌کشی، یک دم به باغم می‌کشی ———- پیش چراغم می‌کشی تا وا شود چشمان من
ای جان پیش از جان‌ها، وی کان پیش از کان‌ها ———— ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من
چون منزل ما خاک نیست، گر تن بریزد باک نیست ———- اندیشه‌ام افلاک نیست، ای وصل تو کیوان من
بر یاد روی ماه من، باشد فغان و آه من ———- بر بوی شاهنشاه من هر لحظه‌ای حیران من
ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا ———- بی تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من
ای شه صلاح‌الدین من، ره‌دان من ره‌بین من ——— ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

پس از مرگ صلاح‌الدین، مولانا «حسام‌الدین چلبی» را به همدمی برگزید. حسام‌الدین چلبی دختر خود را به زنی به سلطان ولد، پسر بزرگ مولانا، داد و پیوندها محکم‌تر شد. حسام‌الدین همان کسی است که مولانا به درخواست وی کتاب پربار «مثنوی معنوی» را سرود (که گاه «مثنوی مولوی» نیز گفته می‌شود).

ای ضیاءالحق حسام‌الدین تویی ———- که گذشت از مه به نورت مثنوی
ای ضیاءالحق حسام‌الدین بیا ———- که نروید بی تو از شوره گیا
ای ضیاءالحق حسام‌الدین بگیر ———- یک دو کاغذ برفزا در وصف پیر

در واقع نحوه‌ی سرودن مثنوی این طور بود که مولانا شروع به رقص و سماع می‌کرد و چون به جذبه می‌رسید شروع به سرودن می‌کرد. آنگاه حسام الدین و دیگر شاگردان مولانا شروع به نوشتن می‌کردند. در شروع دفتر دوم مثنوی می‌خوانیم:

مدتی این مثنوی تاخیر شد ——— مهلتی بایست تا خون شیر شد
تا نزاید بخت تو فرزند نو ——— خون نگردد شیر شیرین خوش شنو
چون ضیاء الحق حسام الدین عنان ——- باز گردانید ز اوج آسمان
چون به معراج حقایق رفته بود ——— بی‌بهارش غنچه‌ها ناکفته بود
چون ز دریا سوی ساحل بازگشت ——— چنگ شعر مثنوی با ساز گشت
مثنوی که صیقل ارواح بود ——— باز گشتش روز استفتاح بود
مطلع تاریخ این سودا و سود ——— سال اندر ششصد و شصت و دو بود

و یا در آغاز دفتر پنجم مثنوی می‌خوانیم:
شه حسام‌الدین که نور انجم است ——— طالب آغاز سِفر پنجم است

در دیوان شمس نیز غزل‌های فراوانی به نام حسام‌الدین چلبی سروده شده است از جمله غزل معروف «مستان سلامت می‌کنند»:

رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند——— مستی ز جامت می‌کنند مستان سلامت می‌کنند
ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا ——– وی شاه طراران بیا مستان سلامت می‌کنند
آن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو —- وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو — وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت می‌کنند
ای شه حسام‌الدین ما ای فخر جمله اولیا —- ای از تو جان‌ها آشنا مستان سلامت می‌کنند

درباره‌ی مولانا بسیار باید نوشت……..

معجزه‌های تازه

منتشرشده: نوامبر 28, 2007 در فرهنگ, روزانه

چهارشنبه ٧/آذر/١٣٨۶ – ٢٨/نوامبر/٢٠٠٧

خب بالاخره بعد از ٨٠٠ سال از تولد «جلال‌الدین محمد بلخی» معلوم شد که وی شاعری ترک بوده است که با تخفیف در افغانستان زاده شده است. و این یکی از معجزات حضرت مولانا است که ٨٠٠ سال پیش در کشورهایی به دنیا آمده و زندگی کرده که ٧٠٠ بعد از مرگش به وجود آمده‌اند. اما باید به یاد داشت که مولانا، که نام درستش مِولانا (Mevlana) است، از ترکان خراسان بوده است. اما چون در آن زمان بازار کار در افغانستان چندان پررونق و جالب نبوده و مولانا بعد از ١٨ سالگی (که گویا دیپلمش را گرفته و برای فرار از خدمت مقدس سربازی) همراه خانواده‌اش به ترکیه کوچ می‌کند. زیرا از همان موقع صحبت بر این بود که قرار است ترکیه با التماس فراوان به عضویت اتحادیه‌ی اروپا پذیرفته شود و وضعیت اقتصادی‌شان خیلی بهتر از اینها بشود. در سر راه به دیدار شاعر ترک دیگری به نام عطار نیشابوری نیز می‌رود و او راهنمایی‌هایی به مولانا و پدرش می‌کند.

یکی دیگر از معجزات مولانا آن است که با این ترک خراسان بود و زبان مادریش هم ترکی بود و در تمام عمرش هم در ترکیه زندگی کرد اما در حال گذر از ایران چنان به زبان پارسی مسلط شد که تا آخر عمر تمامی شعرها و نوشته‌هایش به زبان پارسی بود. حال یا این توطئه‌ی ”فارس“ها است که او را شستشوی مغزی دادند یا اصلا به قول یک نفر دیگر این شعرها به زبان ترکی خراسانی است. اما یک نفر دیگر می‌گفت در ترکیه‌ی آن زمان سلجوقیان ترک حکومت می‌کردند و زبان دربار پارسی بوده است. از این رو مولانا شعرهایش را برای مردم عادی و مریدان ترک خود به زبان درباری می‌سرود.

یکی دیگر از نشانه‌های این توطئه و شستشوی مغزی این است که مولانا در شعرهای خود چندان از ترک‌ها تعریف نکرده است. گویا از خودبیگانه شده یا خودفروخته بوده است.

دفتر دوم مثنوی: قصد کردن غزان بکشتن یک مردی تا آن دگر بترسد
آن غُزان ترک خون‌ریز آمدند ——- بهر یغما بر دهی ناگه زدند
دو کس از اعیان آن ده یافتند ——– در هلاک آن یکی بشتافتند

دفتر چهارم مثنوی: رد کردن معشوقه عذر عاشق را و تلبیس او را در روی او مالیدن
آن ابوجهل از پیمبر معجزی ———— خواست هم‌چون کینه‌ور ترکی غُزی

غُز کوتاه شده‌ی اوغوز (Oghuz یا Oğuz) است که نام گروه بزرگی از ترکان فرارود بوده است. اوغوز به صورت اوز درآمده و همان است که در اوزبک (Uzbek یا O‘zbek به معنای اوز بزرگ) دیده می‌شود.

دیوان شمس
در این بیت که اصلا ترک بودن خود را انکار می‌کند:
تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم — دانم من این قدر که به ترکی است آب ”سو“

آب حیات تو گر از این بنده تیره شد — ترکی مکن به کشتنم ای ترک ترک خو

شیخ هندو به خانقاه آمد ——— نی تو ترکی؟ درافکن از بامش

البته این نظر نسبت به ترکان در دیگر شاعران ترک یعنی نظامی گنجوی و خاقانی شروانی نیز نمونه دارد:

نظامی گنجوی در مقدمه‌ی «لیلی و مجنون»:

در زیور پارسی و تازی ——– این تازه عروس را طرازی
دانی که من آن سخن شناسم ——- کابیات نو از کهن شناسم
ترکی صفت وفای ما نیست ——— ترکانه سخن سزای ما نیست
آن کز نسب بلند زاید ——– او را سخن بلند باید

خاقانی شروانی: در مرثیه‌ی امام محمد یحیی و خفه شدن او به دست غزان
های خاقانی تو را جای شِکرریز است و شُکر ——— گر دهانت را به آب زهرناک آکنده‌اند
محیی‌الدین کو دهان دین به دُر آکنده بود ———- کافران غز دهانش را به خاک آکنده‌اند

بعد از این که پس از ٨٠٠ سال تکلیف مولانای بلخی روشن شد، حالا تکلیف «ابونصر محمد فارابی» هم بعد از ١١٠٠ سال روشن شد. این جناب فیلسوفی که تا حالا خودش و همه گمان می‌کردند ایرانی بوده بدون این که خودش و دوستان نزدیک و شاگردانش بدانند ترک قزاقی بوده است که در سال ٢۵٧ ق/٢۵٠ خ. در فاراب خراسان به دنیا آمد و در سوریه زندگی می‌کرده است. گویا فارابی هم در معجزه دست داشته است. به همین خاطر دولت قزاقستان و سوریه برای او آرامگاه مشترکی می‌خواهند بسازند.
خدا را شکر که این بزرگان بعد از سده‌های بسیار از بلاتکلیفی و بحران هویت رها شدند و سروسامان گرفتند.

این هم خبر فارابی:
سوریه و قزاقستان برای فارابی آرامگاه می‌سازند

واژه‌هایی از شاهنامه

منتشرشده: نوامبر 25, 2007 در فردوسی, ادبيات, زبان

یک‌شنبه ۴/آذر/١٣٨۶ – ۲۵/نوامبر/٢٠٠٧

اسپریس: میدان اسب تاختن و مسابقه.
ز تختی که خوانی ورا طاق‌دیس ——– که بنهاد پرویز در اسپ‌ریس
نشانی نهادند بر اسپ‌ریس ———- سیاوش نکرد ایچ با کس مکیس

ایرمان: مهمان ناخوانده
اگر کشته آید به دست تو گرگ —————- تو باشی به روم ایرمانی بزرگ

خاقانی گوید:
در ایرمان سرای جهان نیست جای دل ———- دیر از کجا و خلعت بیت الله از کجا

بادسر: متکبر
مرا پیش کاووس بردی دوان ————- یکی بادسر نامور پهلوان

باورد: ابیورد. ساخته‏ی باورد پور گودرز. سردار کیکاووس
میان سرخس است نزدیک طوس ————– ز باورد برخاست آوای کوس

تیزمغز: زود فهم
ور ایدون که حاکم بود تیزمغز ———– نیاید ز گفتار او کار نغز

بدرگ: بد ذات
ز پور سیاوش برآشفت سخت ———– بدو گفت کای بدرگ شوربخت
چنین گفت پس با زواره به راز ——— که مردی است این بدرگ دیوساز

بدساز: بدخلق
جهانجوی را نام شاهوی بود ————— یکی مرد بدساز و بدگوی بود

باژگاه: جای گرفتن باژ. گمرک
چو آمد به نزدیکی باژگاه ———— هم آنگه ز توران بیامد سپاه

دٌژهوخت گَنگ (dozh-hookht gang): بیت المقدس
کنون سلم را رای جنگ آمده است —- که یارش ز دژهوخت گنگ آمده است

اسدی توسی گوید:
به دژهوخت گنگ آمد از راه شام — که خوانیش بیت‏المقدس به نام

بیکند: پایتخت افراسیاب (پکینگ، پکن، بیجینگ؟)
سپهدار ترکان به بیکند بود ————– بسی گرد او خویش و پیوند بود
سپه را ز بیکند بیرون کشید ————— دمان تالب رود جیحون کشید

بُطریق: تازی شده‌ی پتریارک (patriarch). سرمطران.
جاثلیق: تازی شده‌ی کاتولیک
ز بطریق و ز جاثلیقان شهر —————- هر آن کس کش از مردمی بود بهر

خستو: معترف
بزرگان دانا به یک سو شدند ———— به نادانی خویش خستو شدند

اسدی توسی

منتشرشده: نوامبر 20, 2007 در ادبيات

سه‌شنبه ٢٩/آبان/١٣٨۶ – ٢٠/نوامبر/٢٠٠٧

«ابومنصور احمد پسر علی» معروف به «اسدی توسی» از شاعران و ادیبان ایرانی سده‌ی پنجم است. وی در شهر توس زاده و بزرگ شد. در سال ۴۵۸ ق/ ۴۴۵ خ. کتاب «گرشاسپ‌نامه» را سرود که داستان گرشاسپ از پهلوانان ایران باستان است. وی سپس به سمت غرب کوچید و به آذربایگان رفت و در آنجا ماندگار شد. وی در سال ۴۶۵ ق / ۴۵۲ خ. در تبریز درگذشت و آرامگاهش در مقبره الشعرای تبریز است.

می‌دانیم که زبان پدیده‌ای پویا و وابسته به محیط است. حتا در محله‌های مختلف یک شهر نیز اصطلاح‌های متفاوتی به کار می‌رود که همه‌ی مردم آن شهر با آن آشنا نیستند. از این رو طبیعی است که در سده‌ی پنجم شاعران و سخنوران شرق و خراسان واژه‌هایی داشتند که در غرب ایران و آذربایگان شناخته نبود. نمونه‌ی این داستان را در سفرنامه‌ی «ناصر خسرو بلخی» می‌بینیم وقتی می‌گوید در تبریز شاعری به نام «قطران تبریزی» کتاب شاعران خراسان را پیش او می‌آورد و واژه‌های ناشناخته را از او می‌پرسد. برخی (به ویژه پان‌ترک‌گرایان) این موضوع ساده را به این صورت تفسیر کرده‌اند که قطران شاعری «تورک» بوده و پارسی نمی‌دانسته است. بگذریم.

به همین خاطر «اسدی توسی» در حدود ٤٥٨ ه.ق./٤٤٥ خ. فرهنگ یا واژه‌نامه‌ای نوشت به نام «لغت فُرس» تا چامه‌سرایان غرب ایران در آذربایگان و اران (جمهوری آذربایجان امروز) بتوانند معنای برخی واژه‌های پارسی دری و گویش‌های دیگر خراسان و فرارود (ماوراءالنهر) مانند سُغدی و خوارزمی را که در زبان شعر و ادب ایران به کار می‌رفت، دریابند.

اسدی در تألیف این کتاب خدمتی شایانی به زبان پارسی کرده و علاوه بر ضبط و تعریف واژه‌ها، به ذکر نام و شعرهای پیش‌گامانی مانند «ابوشکور بلخی»، «شهید بلخی» و «رودکی سمرقندی» نیز پرداخته است. واژه‌نامه‌ی اسدی به جهت دقت و صحت تفسیر، بهترین واژه‌نامه و نیز قدیمی‌ترین فرهنگ موجود در زبان پارسی است.

نیز نگاه کنید به گردشی در گرشاسپ‌نامه نوشته‌ی دکتر جلال خالقی مطلق.

بدون شرح – شکلات

منتشرشده: نوامبر 18, 2007 در تفریح

یک‌شنبه ۲٧/آبان/۱۳۸۶-۱۸/نوامبر/۲۰۰۷

به یاد شعبان جعفری و دوستان:

بادبادک باز

منتشرشده: نوامبر 18, 2007 در كتاب, تاريخ معاصر

یک‌شنبه ۲٧/آبان/۱۳۸۶-۱۸/نوامبر/۲۰۰۷

خواندن کتاب «بادبادک باز» نوشته‌ی خالد حسینی٬ نویسنده‌ی افغان ساکن امریکا٬ را تمام کردم.


نام کتاب: بادبادک باز (The Kite Runner)
نویسنده: خالد حسینی
زبان: انگلیسی
سال انتشار: ۲۰۰۳ م./۱۳۸۲ خ
تعداد صفحه: ۳۹۷

بر اساس وبگاه رسمی نویسنده (www.KhaledHosseini.com)٬ خود وی افغان و زاده‌ی سال ۱۹۶۵ م/۱۳۴۴ خ. در کابل است. پدرش سفیر افغانستان در پاریس بود و بعد از کودتا و سرنگونی پادشاهی در افغانستان و تجاوز شوروی به افغانستان خانواده‌ی نیز به امریکا رفت و از سال ۱۹۸۰ م./۱۳۵۹ خ. در امریکا زندگی می‌کند. وی تحصیلات خود را در رشته‌ی پزشکی ادامه داد و از سال ۱۹۹۶ م/۱۳۷۵ خ. تا ۲۰۰۴ م./۱۳۸۳ خ. به عنوان پزشک مشغول به کار بود. در سال ۲۰۰۳ م./۱۳۸۲ خ. این کتاب را که نخستین اثرش بود به زبان انگلیسی منتشر کرد.
داستان کتاب نیز شباهت‌هایی به این زندگی دارد که شاید زندگی افراد زیادی در افغانستان باشد.

داستان جذاب و تاثیرگذاری بود. دلم نمی‌خواست آن را زمین بگذارم. آنچه برای من جالب بود شباهت زندگی ما و افغان‌هاست. کودکی من نیز با این بادباک بازی‌ها و تیله‌بازی‌ها و سایر بازی‌های این کتاب گذشت. آشنایی با شاهنامه و دیگر آثار زبان پارسی. بعد انقلاب و جنگ و طالبان و …

یک بخش بامزه این بود: وقتی امیر (گوینده‌ی داستان) کودک بود به بابایش می‌گوید می‌شود برویم تهران. من دوست دارم «جان وین» را ببینم. بابا می‌خندد و می‌گوید که جان وین تهرانی نیست. بلکه این فیلم‌های وسترن در ایران دوبله شده‌اند و بعد برایش دوبله را توضیح می‌دهد.

سیروس علی‌نژاد از بی.بی.سی خلاصه و نقد جالبی از کتاب نوشته که پیوند آن را در زیر آورده‌ام.

این کتاب به زبان پارسی نیز برگردانده شده و در ایران منتشر شده است. کتاب در سطح جهانی با استقبال فراوانی روبرو شد و بسیار فروش داشته است.

به تازگی نیز فیلمی در هالیوود از روی آن ساخته شده که نزدیک به تمامی بازیگران آن افغان هستند. همایون ارشادی٬ بازیگر ایرانی و هنرپیشه‌ی فیلم «طعم گیلاس»٬ نیز در آن بازی کرده است.
پیوند در پایگاه اینترنتی فیلم.

ایرانی‌ها باید یاد بگیرند که پس از ۳۰ سال زندگی در امریکا و بیرون از ایران هنوز نتوانسته‌اند کاری برای مملکت‌‌شان بکنند. تا اوضاع واقعی فرهنگ و مملکت‌شان را نشان بدهند. هنوز تصور خیلی‌ها از ایران بر اساس کتاب و فیلم «بدون دخترم هرگز» است.
هنوز باید تومار امضا کنیم که فلان فیلم بد است. ما این طور نیستیم. ما خوبیم. ما نازیم….

این هم پیوندهایی که به بررسی‌ها٬ گفتگوها و خبرهای گوناگون درباره‌ی این کتاب.

نگاهی به کتاب کاغذپران باز
اسدالله شفايی
دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۲ – 13 اکتبر 2003

نگاهی به رمان بادبادک باز نوشته خالد حسينی
سيروس علی نژاد
پنج شنبه 21 ژوئيه 2005 – ۱ تیر ۱۳۸۴

گفتگو با خالد حسینی نویسنده افغان تبار
دوشنبه 18 ژوئن 2007 – 28 خرداد 1386

دردسر برای بازیگر نوجوان فیلم بادبادک باز
مريم زمانی
دوشنبه 2 مهر 1386 – 24 سپتامبر 2007

نویسنده رمان بادبادک باز به افغانستان رفت
رامین انوری
جمعه 14 سپتامبر 2007 – 23 شهریور 1386

‹کاغذپران باز› در افغانستان نمایش داده نمی شود
چارلز هاویلند
چهارشنبه 19 سپتامبر 2007 – 28 شهریور 1386

هزار خورشیدرو؛ رمانی از خالد حسینی
اسدالله شفایی
جمعه 15 ژوئن 2007 – 25 خرداد 1386

شنبه ۲۶/آبان/۱۳۸۶ – ۱۷/نوامبر/۲۰۰۷

باب دوم: در اخلاق درويشان
محتسب را درون خانه چه كار؟ (ص ٥٣)
ظاهرا قدیم امر به معروف و نهی از منکر به زندگی خصوصی مردم کار نداشته.

کاری به نام آینه‌داری
در جامع بلعبک وقتی کلمه‏ای همی گفتم به طریق وعظ. آینه داری در محله کوران. (ص ٥٩)

مجازات دزدی:
درویشی را ضرورتی پیش آمد. گلیمی از خانه‏ی یاری بدزدید. حاکم فرمود که دستش به در کنند (ص ٦٠)

نظر برخی درباره‌ی حکومت:
پادشاهی پارسایی را دید. گفت هیچت از ما یاد آید؟ گفت بلی. وقتی که خدا را فراموش می‏کنم. (ص ٦١)

پادشاه به ارادت درویشان به بهشت اندر است. و این پارسا به تقرب پادشاهان در دوزخ (ص ٦١)

باب سوم: در فضیلت قناعت
دیانت و حکومت:
فقیه به امیر گفت: نعمت خدا بر من افزون تر است که من میراث پیغمبران یافتم و تو میراث فرعون و هامان. (ص ٨٦)

یکی از ملوک عجم طبیبی حاذق به خدمت مصطفی صلی الله علیه و سلم فرستاد (ص ٨٦)
در زمان پیامبر این ملوک عجم چه کارها کردند!؟

در سیرت اردشیر بابکان آمده است که حکیم عرب را پرسید که روزی چه مایه طعام باید خوردن؟ گفت صد درم سنگ کفایت است. ( ص ٨٧)

روش‌های قدیمی وزارت اطلاعات:
دو تن به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند. هر دو را در خانه‏ای کردند و در به گل گرفتند. (ص ٨٨)

به حاجتی که روی تازه روی و خندان رو (ص ٩١)

در اسکندریه خشکسالی شد. مخنثی تنگدستان را سیم و زر دادی و مسافران را سفره نهادی. سعدی در وصف مخنت گوید:
گر تتر بکشد این مخنت را ———- تتری را دگر نباید کشت
چند باشد چو جسر بغدادش ——- آب در زیر و آدمی در پشت (ص ٩٢)

وام گرفتن شاه از مردم:
گدایی مال وافر اندوخته بود. پادشاهی گفتش ما را مهمی هست به برخی از آن دستگیری کن که چون ارتفاع رسد وفا کرده شود.
بفرمود تا مضمون خطاب از او به زجر و توبیخ مخلص کنند. (ص ٩٧)

اقلیت‌های دینی:
گر آب چاه نصرانی نه پاک است ———- جهود مرده می‏شویی چه باک است؟

کالاها و بازارهای تجاری:
گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد. کاسه‏ی چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه‏ی حلبی به یمن و برد یمانی به پارس (ص ٩٨)

کمان کیانی:
در آن دم که دشمن پیاپی رسید ——– کمانی کیانی نشاید کشید (ص ١٠١)

مجازات دزدی:
دست دراز از پی یک حبه سیم ———– به که ببرند به دانگی و نیم (ص ١٠٢)

باب چهارم: در فواید خاموشی
مناظره:
عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده. گفت علم من قرآن است و حدیث و گفتار مشایخ. و او بدینها معتقد نیست. (ص ١١٦)

اقلیت‌های دینی:
در خرید خانه‌ای مردد بودم. جهودی گفت من از کدخدایان این محلت ام. بخر که هیچ عیبی ندارد. گفتم به جز آن که تو همسایه‏ی منی (ص ١١٩)