بایگانیِ مه, 2010

شنبه ۸/خرداد/۱۳۸۹ – ۲۹/می/۲۰۱۰

ایرانیان میهن‌دوست در یکی دو هفته‌ی گذشته به جنبش افتاده‌اند و این بار نامه‌ی دیگری درباره‌ی نام خلیج فارس به گردش افتاده است:

رای‌گیری عرب‌ها برای تغییر نام خلیج فارس

به تازگی عرب‌ها یک نظرسنجی برای تغییر نام خلیج فارس با نام جعلی خودشان و پیشنهاد آن به گوگل راه‌اندازی کرده‌اند. به لینک زیر بروید و در این رای‌گیری شرکت کنید و به خلیج فارس رای دهید:

http://www.persianorarabiangulf.com

این ایمیل را حداقل برای ــ نفر فوروارد کنید.

در خود این سایت خبری از چنین ادعایی نیست و در هیچ جای آن گفته نشده که نتیجه‌ی این نظرسنجی به کجا خواهد رفت و چه سودی خواهد داشت یا از آن چه استفاده‌ای خواهد شد. در ضمن باید به یاد داشت که این گونه رای‌گیری‌ها و نظرسنجی‌ها و یا نظر شرکت نرم‌افزاری امریکایی گوگل هم هیچ تاثیری بر نام رسمی و بین‌المللی خلیج فارس (و دیگر نام‌های جغرافیایی) ندارند. تنها مرجعی مانند سازمان ملل است که می‌تواند درباره‌ی این گونه نام‌ها تصمیم بگیرد.

از این گذشته اگر به نشانی زیر بروید

http://whois.domaintools.com

و نام این دامنه (persianorarabiangulf.com) را وارد کنید چنین می‌بینید:

Registrant:
Homam Alghorani
C23-11, Rhythm Avenu condo
USJ19
Subang Jaya, SL 47620
Malaysia

Domain Name: PERSIANORARABIANGULF.COM
Created on: 10-May-10
Expires on: 10-May-11
Last Updated on: 25-May-10

homam.g@gmail.com

(017) 393-4084

یعنی شخصی به نام «حُمام الغُرانی» (یا هُمام القُرانی؟) با ای-میل و شماره تلفن و نشانی خانه‌ی داده شده و ساکن کشور مالزی، این دامنه را در روز ۱۰ ماه می ۲۰۱۰ م. (۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ خ.) برای خود ثبت کرده است و هیچ ربطی هم به گوگل و سازمان‌های دیگر ندارد.

جالب آن که این شخص به تازگی به دنبال منطقه‌های دیگر هم رفته است از جمله موضوع پیوستن تایوان به چین (TaiwanVsChina.com) و کشمکش پاکستان و هند بر سر کشمیر (KashmirVsPakistanVsIndia.com) که این دو را در تاریخ ۲۶/می/۲۰۱۰ را ثبت کرده و در کنار این سه پایگاه اینترنتی به تبلیغ پرداخته و به دنبال پول درآوردن برای جیب خود است.

برای همین بهتر است فریب این گونه کسان فرصت‌طلب را نخوریم و بازیچه‌ی دست هر کس و ناکسی نشویم. بار دیگر از دوستان عزیز و گرامی و ایران‌دوست خواهش می‌کنم پیش از فرستادن هر نامه و خبری دست کم تا جایی که می‌توانید درستی متن و خاستگاه آن را بررسی کنید.

Advertisements

آدینه ۷/خرداد/۱۳۸۹ – ۲۸/می/۲۰۱۰

چندی است که متنی در رایانامه (ای-میل)ها دست به دست می‌شود که نویسنده‌ی آن معلوم نیست و کسانی هم که آن را می‌فرستند امانت را رعایت نمی‌کنند و نام نویسنده‌ی اصلی را نگه نداشته‌اند. این متن نمونه‌ای از گسترش ناآگاهی و غرور بیجا است. این گونه ادعاها سبب می‌شود که وقتی کسانی از نقش و تاثیر واقعی ایران در تاریخ و فرهنگ منطقه و جهان سخن بگویند کسی بدانان گوش ندهد. ابتدا متن این نامه‌ی سرگردان و بی‌نام و نشان را می‌نویسم و سپس ایرادهای آن را برمی‌رسم:

بنای باشکوه ایرانی که جزء عجایب هفتگانه‌ی دنیا نشد

بنایی با معماری‌ خاصی در «نقش رستم» وجود دارد که از زمان حملهء اعراب به ایران به اشتباه، نام «کعبهء زرتشت» را به آن دادند، چون کاربرد واقعی آن را نمی‌دانستند. آن زمان فکر می‌کردند که هر دینی باید برای خود بُتکده یا عبادتگاهی داشته باشد، برای همین فکر کردند این بنا هم مرکزیت یا کعبه زرتشتیان است.

در دیوار داخل این ساختمان لغت «کعبه» حکاکی شده است. در کتاب‌های زرتشتی آمده است که حضرت زرتشت «زاراتشترا» در این محل، نیایش می‌کرده است. اعراب، لغت کعبه را از پارسی پهلوی گرفتند. همان‌طور که در زمان داریوش کبیر به کشور «عمان» امروزی «مکه» می‌گفتند؛ بنابراین کلمه مکه نیز فارسی است.

در محاسبه روز نوروز در کتب زرتشتی نوشته شده است که زرتشت در این رصدخانه، محل شروع نوروز را محاسبه کرد. نوروز در روز اول فروردین از محلی شروع می‌شود که اولین اشعه آفتاب در آنجا بتابد. بر اساس برآورد گاهنامه زرتشت، هر ۷۰۰ سال یک‌بار نوروز از ایران شروع می‌شود. آخرین‌باری که نوروز از ایران شروع شد، ۳۰۰ سال پیش بود. در سال ۱۳۷۸، نوروز از پاریس و بروکسل و در سال ۱۳۸۸ ار تورنتو و نیویورک شروع شد. سال آینده هم نوروز از محلی بین آلاسکا و هاوایی شروع خواهد شد.

از زمان حمله اعراب به ایران تا به امروز، یعنی قرن بیست و یکم میلادی، کاربرد و تعریف این بنا کشف نشده بود. خوشبختانه پژوهشگر ایرانی «رضا مرادی غیاث‌آبادی» که تحقیقات فراوانی در زمینه ایران باستان داشته است، نتیجه کشف خود را در کتابی به نام «نظام گاهشماری در چارطاقی‌های ایران» توسط انتشارات «نوید شیراز» به چاپ رسانده و راز این بنا را منتشر کرده است.

تا امروز حدث می‌زدند کاربرد این بنا، محل نگهداری کتاب اوستا و اسناد حکومتی یا محل گنجینه دربار و یا آتشکده معبد بوده است. اما غیاث‌آبادی با تحقیقات خود ثابت کرد این بنا با مقایسه با تمامی بناهای گاهشماری (تقویم) آفتابی در سرتاسر جهان، پیشرفته‌ترین، دقیق‌ترین، و بهترین بنای گاهشماری آفتابی جهان است. این در حالی است که تا قبل از این بنا هم «چارطاقی‌ها» در نقاط مختلف ایران احداث شده بودند و همین وظیفه را با شیوه‌ای بسیار ساده اما دقیق و حرفه‌ای بر عهده داشتند.

تمامی بناهای گاهشماری آفتابی در جهان فقط می‌توانند روزهای خاصی از سال (مانند روزهای سرفصل) را مشخص کنند و حتی با سال خورشیدی هم تنظیم نیستند. اما این بنا با دقت و علمی که در ساخت آن اجرا شده، قادر است بسیاری از جزئیات روزهای مختلف سال و ماه‌ها را مشخص کند. زرتشتیان با استفاده از این بنا می‌توانستند بسیاری از مناسبت‌ها و جشن‌های سال را روز به روز دنبال کنند و از زمان دقیق آنها آگاه شوند.

بسیاری از بناهای چارطاقی در سطح کشور (به تصور آتشکده) یا به طور کامل تخریب شده و یا تغییر کاربری داده شده است. ولی خوشبختانه تعدادی هم مانند چارطاقی «نیاسر» و چارطاقی «تفرش»، سالم مانده و برای ما و نسل‌های بعدی باقی مانده‌اند.

متأسفانه بنای «کعبه زرتشت» با آن که تقریباً سالم باقی مانده است به ثبت میراث جهانی سازمان ملل نرسیده است! حتی سازمان میراث فرهنگی هم این بنا را همراه بناهای عجایب هفتگانه جدید (که برج ایفل هم یکی از کاندیداها بود) پیشنهاد نداد! حتی با کشف راز این بنا هم هیچ‌گونه انعکاس و جنجالی به پا نشد!

این بنا، یک گاهشمار تمام سنگی ثابت در جهان است که باید سازندگان آن از بسیاری از نکات علمی جغرافیایی، نجومی، سال کبیسه، انحراف کره زمین نسبت به مدار خورشید، تفاوت قطب مغناطیسی با قطب جغرافیایی، مسیر گردش زمین به دور خورشید و… را در 2500 تا 3000 سال پیش، در دوران حکومت هخامنشیان آگاهی می‌بودند. حال آنکه خیلی از آنها را مانند کروی بودن کره زمین و گردش زمین به دور خورشید را در چهارصد سال اخیر در اروپا کشف کردند و به نام خودشان ثبت کردند!

من سال گذشته (۱۳۸۸ خ/ ۲۰۰۹ م) درباره‌ی این بنا نوشتاری منتشر کردم به نام «کعبه‌ی زرتشت» که برای آگاهی بیشتر می‌توانید به آن نگاه کنید. اما ایرادهای این نامه‌ی سرگردان و بی‌نام و نشان که دست به دست می‌شود به طور فشرده چنین است:

– همان گونه که در نوشتار پیشین خود گفته‌ام نام «کعبه‌ی زرتشت» نامی تازه است که در همین صدوچند سال گذشته به این بنا داده شده است نه از زمان حمله‌ی اعراب. که نویسنده آن را به اعتقاد عرب‌ها به داشتن بتکده برای دین‌ها ربط داده است.

– بدون هیچ مدرکی ادعا شده که لغت «کعبه» بر روی این بنا حکاکی شده است و از آن نتیجه گرفته که پس کعبه واژه‌ای پارسی است و عرب‌ها لغت کعبه را از «پارسی پهلوی» گرفته‌اند. نخست آن که پهلوی خود به معنای زبان پارسی میانه است و آوردن پارسی پیش از آن نادرست است. دوم این که واژه‌هایی که از زبان پارسی به زبان عربی رفته آن قدر هست که نیازی به این گونه سندسازی‌ها نیست.

– باز بدون نام بردن از هیچ مدرکی ادعا شده که «در کتاب‌های زرتشتی آمده است که حضرت «زاراتشترا» اینجا نیایش کرده است». در کدام کتاب چنین چیزی آمده است؟ این بنا در زمان داریوش بزرگ یا خشیارشا هخامنشی ساخته شده است یعنی نزدیک ۵۰۰ سال پیش از میلاد. حال آن که تاریخ زندگی زرتشت را بر پایه‌ی مدرک‌های زبان‌شناختی به ۱۳۰۰ تا ۱۴۰۰ سال پیش از میلاد دانسته‌اند. یعنی یک فاصله‌ی ۸۰۰ تا ۹۰۰ ساله! نام زرتشت در گاتها به صورت «زرثوشتره» (Zarathushtra) آمده است نه «زاراتشترا» (با ـَ نه آ).

– باز به اشتباه نوشته شده که در زمان داریوش به عمان «مکه» می‌گفتند. در سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ از «مَکَه» نام برده شده ولی این نام ربطی به شهر مکه در عربستان ندارد. منطقه‌ای در جنوب شرق ایران هست به نام مُکران (یا مَکران) که در گذشته‌ها بسیار پهناورتر از زمان کنونی بوده و بلوچستان امروزی – در استان سیستان و بلوچستان – بخشی از آن است (ن.ک. درآیه‌ی مربوط به مکران در فرهنگ دهخدا). دریایی که امروزه دریای عمان خوانده می‌شود در گذشته دریای مکران خوانده می‌شده است. مکران ربطی به مکه ندارد که پس از آن ادعا شود پس مکه هم نامی پارسی است. همان طور که گفتم این گونه اصرارهای بی‌پایه برای این که همه چیز پارسی است تاثیر منفی دارد.

– این گاهنامه‌ی زرتشت کجاست و کدام کتاب است که بر پایه‌ی نوشته‌ی آن هر ۷۰۰ سال یکبار نوروز از ایران شروع می‌شود؟ اصولا شروع شدن نوروز از یک شهر به چه معنایی است؟

– ادعا شده که کاربرد این بنا از زمان اعراب تا امروز کشف نشده بود. پیش از آن چه طور؟ آیا ایرانیان پیش از اسلام نیز از کاربرد این بنا خبر نداشته‌اند؟ چرا بدون پایه و بی‌مدرک و نادانسته ادعا می‌کنید؟

– افسوس خورده شده که این اثر به ثبت سازمان ملل نرسیده است. همه‌مان بهتر می‌دانیم که اثرهای تاریخی و فرهنگی بسیار فراوانی در ایران عزیز هست که نه تنها به ثبت سازمان ملل بلکه به ثبت ملی هم نرسیده است. در ضمن به ثبت رسیدن یک اثر چه گرهی گشوده است؟ آیا این همه بنای ثبت شده که داریم در حال و روز خوبی هستند؟ وقتی مشکل فرهنگی داریم و ارزش داشته‌های خود را نمی‌دانیم و روی آنها با خودکار و ماژیک و میخ یادگاری می‌نویسیم ثبت اثر چه دردی را دوا می‌کند؟ وقتی معنای اثرها را نمی‌دانیم و مطالعه هم نمی‌کنیم و ناآگاهی را گسترش می‌دهیم چه سود از داشتن آثار ثبت شده؟

– افسوس خورده شده که چرا برای این «کشف» هیچ «جنجالی» به پا نشده است. چرا باید جنجال به پا شود؟

سعدی در گلستان خود حکایت موذنی را آورده که با آوای بد اذان می‌گفت. از او پرسیدند چرا اذان می‌گویی؟ گفت برای رضای خدا. گفتند برای رضا خدا اذان مگو! حال باید به این گونه هم‌میهنان ایران‌دوست نیز گفت که ترا به خدا و به خاطر دفاع از ایران از این گونه سخنان مگویید و به گفته‌ی حافظ: یا سخن دانسته گوی ای مرد عاقل یا خموش!

پی‌نوشت
دوستان و خوانندگان گرامی توجه داشته باشید که من در نقد خود درباره‌ی نقش و کاربرد اخترشناختی این بنا چیزی نگفته‌ام و حرفی را هم به آقای رضا مرادی غیاث‌آبادی نسبت نداده‌ام. من تنها متن ای-میل مزبور را – بی هیچ کم و کاست و به همان شکلی که به دستم رسیده بود – منتشر کرده‌ام و آن را در نشان نقل قول کامل (با رنگ زمینه‌ی متفاوت و دندانه‌دار گذاشته‌ام. امیدوارم این پی‌نوشت هرگونه برداشت اشتباهی را برطرف کند.

دوم آن که آقای رضا مرادی غیاث‌آبادی در نامه‌ای یادآوری کرده است که در وبلاگ خود یادداشت تکذبیه‌ای در این باره منتشر کرده است. این یادداشت را می‌توانید در این نشانی بخوانید:
http://ghiasabadi.com/blog/index.php/1389/02/26/1441/

چهارشنبه ۵/خرداد/۱۳۸۹ – ۲۶/می/۲۰۱۰

چند سال پیش نوشته‌ی کوتاهی در این وبلاگ منتشر کردم به نام دریای کاسپین که در آن به کوتاهی بر پایه‌ی چند منبع که داشتم به بررسی نام دریای شمال ایران پرداخته بودم. خوشبختانه به تازگی استاد عنایت‌الله رضا کتاب پژوهشی مهمی در این باره منتشر کرده است به نام «نام دریای شمال ایران».


نام کتاب: نام دریای شمال ایران
نویسنده: دکتر عنایت‌الله رضا
ناشر: مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی
سال: ۱۳۸۷
صفحه: ۱۸۰

این کتاب نه تنها ارزش تاریخی و زبانی دارد بلکه برای یکپارچگی کشورمان ایران نیز اهمیت دارد. در بخش نخست استاد رضا نشان داده است که نام «دریای مازندران» در هیچ یک از متن‌های تاریخ‌نگاران و جغرافی‌دانان به کار نرفته است و تنها خود ایرانیان و آن هم به تازگی این نام را رایج کرده‌اند. نام‌های تاریخی این دریا عبارتند از دریا هیرکان، دریای گرگان، دریای قزوین، دریای گیلان، دریای تالش، دریای دیلم، آبسکون و دریای خزر.

در بخش دوم و سوم استاد رضا تاریخ قوم خزران را بررسی می‌کند و نشان می‌دهد که نام دریای خزر در هیچ یک از منبع‌های پیش از اسلام دیده نمی‌شود و تنها در برخی متن‌های دوره‌ی اسلامی این نام به کار رفته است.

در بخش چهارم دو نام ایرانی این دریا – که با قوم‌های کهن ایرانی پیوند دارند – بررسی شده‌اند یعنی دریای هیرکان و دریای کاسپی. هکاتیوس میلتی (Hecataeus of Miletus)، درگذشته به سال ۴۸۰ پیش از میلاد (دوران خشیارشا هخامنشی) از دریای شمال ایران با «دریای هیرکان» و «دریای کاسپی» نام برده است. هرودوت هم از دریای کاسپی نام برده است. نظر استاد بر این است که هیرکانیان در شرق و جنوب این دریا و کاسپی‌ها در غرب و جنوب این دریا می‌زیسته‌اند. وی هم چنین ارتباط قزوین و کاسپین را تایید نمی‌کند.

در فصل پنجم بررسی می‌شود که چه گونه نام خزر بر این دریا نهاده شد. در دوران اسلامی و پس از حمله‌ی عرب‌ها به قفقاز بود که آنان با قوم خزران روبرو شدند و نام خزر را عرب‌ها به این دریا دادند وگرنه در نوشته‌های قوم‌های غیرعرب چه ایرانی و چه انیرانی این دریا «خزر» خوانده نشده است. (ص ۱۰۲)

(خوشبختانه برای من)، همان گونه که من در آن نوشته‌ی کوتاه گفته بودم، استاد عنایت‌الله رضا نیز بر این باور است که

خزران قومی بیگانه بودند که پیش از کوچ به نواحی غرب آسیا هیچ رابطه‌ای با دریای شمال ایران نداشتند، ولی کاسپی نامی ایرانی است و کاس‌ها از هزاره‌ی دوم پیش از میلاد تا روزگار ساسانیان در سرزمین ایران جنوب و غرب دریای شمال ایران زندگی می‌کرده‌اند.

آیا بهتر نیست به پیروی از اکثریت قاطع مردم جهان نام مشهور و پذیرفته‌ شده‌ی کاسپی برگزیده شود؟ همان گونه که نام «خلیج فارس» حقانیت تاریخی خود را کسب کرد و با وجود تطاول بیگانگان به عنوان نام رسمی خود به رسمیت شناخته شده نام ایرانی کاسپی نیز در دانش جغرافیای جهانی به عنوان نام اصلی و اشهر دریای شمال ایران شناخته شود.

نویسنده‌ی سطور از صدور حکم در این باره پرهیز دارد. ولی گمان می‌رود گزیدن نام کاسپی – که نامی ایرانی و باستانی است – به مراتب خردپذیرتر از نام خزر است. خزران نه تنها ایرانی و یا از مردم بومی اطراف دریای شمال ایران نبودند بلکه کوچندگانی بودند که در تاریخ جهان نیز هیچ اثر فرهنگی و سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و حتا زبانی برجا نگذاشته‌اند. (ص ۱۲۰)

(در این نوشتار، بخش‌های نقل شده از کتاب، در اصل از مجله‌ی بخارا نقل شده‌اند. شماره ۷۴، بهمن و اسفند ۱۳۸۸، ص ۴۵۶ تا ۴۵۸)

دوشنبه ۳/خرداد/۱۳۸۹ – ۲۴/می/۲۰۱۰

چندی است که نمادها و میراث تاریخی و فرهنگی ایرانیان در معرض تاراج و دست‌درازای کشورهایی است که تازه به وجود آمده‌اند و یا به تازگی «استقلال» یافته‌اند. نمونه‌های بارز این وضع دولت باکو و تاراج نظامی گنجوی به عنوان «شاعر ملی آذربایجانی»، دولت ترکیه و ترک خواندن مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، «کشور»های نوکیسه‌ی عربی حاشیه‌ی خلیج فارس و عرب خواندن تمام دانشوران و شخصیت‌های مسلمان و گاه غیرمسلمان! ایرانی مانند ابن‌سینا و زکریای رازی و دیگران است. داستان نام جعلی برای خلیج فارس هم که برای همه شناخته شده است. در نوشتار پیشین هم از گستاخی شیخ عرب نوشتم که گفته بود «کشور»های عربی سه هزار سال سابقه دارند اما حضور ایران از زمان صفویان ثبت شده است!

مسلم است که وضعیت سیاسی و اقتصادی کنونی ایران در پدید آمدن چنین شرایطی بی‌تاثیر نیست. و از سوی دیگر کاسبکاری بیگانگان و کشورهای غربی و ولخرجی‌های نودولتان بی‌هویت برای هویت‌تراشی مزید بر علت شده است. در موزه‌ی بریتانیا تنها اتاق کوچکی به تاریخ ایران باستان (تنها هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان) تخصیص داده شده که آن هم مدیون یک زوج ایرانی است. جالب آن که اتاقی به نام «ترکیه‌ی باستانی» در آنجا دیده می‌شود حال آن که ترکیه کشوری است که پس از جنگ جهانی اول پدید آمده است و پیش از آن به عنوان عثمانی و برای مدت بسیار درازی از تاریخ به نام آناتولی یا آسیای کهتر خوانده می‌شد. باقی میراث ایران به ویژه اثرها و یافته‌های مربوط به دوران پس از اسلام در بخش «تمدن اسلامی» نگه داشته می‌شود. یعنی آثار تاریخی و باستانی ایران در بخش‌های دیگر موزه پخش و پلا شده تا حضور چشمگیر و تاثیرگذار ایران در این منطقه به چشم بازدیدکنندگان نیاید.

اما به نوشته‌ی امیر آروند در مجله‌ی بخارا (شماره ۷۴، بهمن و اسفند ۱۳۸۸، ص ۲۳۳ تا ۲۳۹) به تازگی شاهد حذف نام ایران از شناسنامه‌ی هنری آثار تاریخی هستیم. بخش‌هایی از این گزارش را نقل می‌کنم:

در سفر اخیرم به امارات عربی برای دیدن نمایشگاه موقت موزه‌ی لوور شعبه‌ی ابوظبی در هتل قصر به آنجا رفتم. گالری برکت که یکی از فروشندگان بنام آثار هنری عتیقه و قدیمی است در طبقه‌ی اول این هتل شعبه‌ای برپا نموده و ویترین‌های متعددی مملو از اشیاء عتیقه‌ی سراسر دنیا را در جای جای آن قرار داده بود. … چند ویترین از این مجموعه به آثار تاریخی ایران اختصاص داشت. با دقت و علاقه به این ویترین‌ها نزدیک شدم و شروع به خواندن توضیحات درج شده بر روی شناسنامه‌ی اشیاء کردم که مربوط به قرون پنجم تا سیزدهم هجری بود. چند نمونه‌ی بسیار عالی از سفال‌های نیشابور توجهم را جلب کرد. در کنار آن نوشته شده بود: ظرف سفالین لعابدار نیشابور، قرن سوم تا چهارم هجری، خاستگاه: آسیای مرکزی!! به ظرف کناری آن نگاهی انداختم. بشقاب سفال زرین‌فام کاشان، قرن نهم یا دهم هجری، خاستگاه: آسیای مرکزی!! عجب هیچ نمی‌دانستم کاشان در کشوری به نام ایران قرار ندارد و متعلق به آسیای مرکزی است. با دقت تمام توضیحات اشیا را خواندم و در کمال شگفتی در هیچ یک نامی از ایران ندیدم. باقی توضیحات تخصصی کنار اشیاء کاملا درست بود و تنها نکته‌ی عجیب جایگزینی نام ایران با انواع محدوده‌های جغرافیایی مانند آسیای مرکزی، بین‌النهرین، و غیره بود. احساس تلخی وجودم را فراگرفت. اندیشیدم نه تنها به غارت آثار تاریخی میهنمان و فروش آن در سراسر دنیا خو کرده‌ایم بلکه دیگر گستاخی به جایی رسیده است که حتا نام کشورمان را نیز حذف می‌کنند.

با مراجعه به سایت وب «گالری برکت» (www.barakatgallery.com) نمونه‌های دیگری از این ایران‌زدایی را مشاهده کردم: آثار برنز لرستان متعلق به هزاره‌ی اول پیش از میلاد، آثار عیلامی، هخامنشی، اشکانی، ساسانی، سامانی، سلجوقی، غزنوی، صفوی و قاجاری همه و همه به آسیای مرکزی نسبت داده شده بودند. مثلا: مجسمه‌ی برنزی لرستان، ۸۰۰ تا ۶۰۰ پیش از میلاد، آسیای مرکزی!! انگشتر پیش از عیلامی برنزی، ۹۰۰ تا ۶۰۰ پیش از میلاد، آسیای مرکزی، مهر ساسانی با نقش گراز و نوشته در اطراف آن، ۲۰۰ تا ۷۰۰ پیش از میلاد، آسیای مرکزی!

هر ساله حد اقل شش حراج بزرگ هنرهای [دوران] اسلامی فقط توسط سه موسسه‌ی کریستی (Christie’s) و ساتبیز (Sotheby’s) و بونامز (Bonhams) برگزار می‌شود و آثار متعلق به ایران آن قدر هست که بتوان با آن موزه‌ای ایجاد کرد. پس این سهم عمده‌ی فرهنگ ایران – حتا با احتساب محدوده‌ی جغرافیایی فعلی ایران و بدون توجه به حیطه‌ی تاریخی فرهنگی ایران بزرگ – به چه علتی حذف می‌شود؟ آیا این حذف نرم و آهسته که بر خلاف کلیه‌ی شواهد علمی و تاریخی صورت می‌گیرد به دلیل کشفیات تازه در باستان‌شناسی است؟ یا دشمنی‌های سیاسی؟ یا سودجویی‌های مالی و اقتصادی؟

با نگاهی به خریدارانی که این فروشندگان سعی در فروش اشیا به آنان دارند شاید جوابی برای این پرسش بیابیم. اما خریداران و مشتریان این بازار کیستند؟ چند سالی است که کشورهای عربی حاشیه‌ی خلیج فارس علاقه‌ی ویژه‌ای به جمع‌آوری آثار هنری قدیمی به خصوص آثار دوره‌ی اسلامی نشان می‌دهند. این خریداران روی خوشی به اقلامی که نام ایران را بر خود دارند نشان نمی‌دهند و معمولا قیمت‌های نجومی بیشتر برای آثاری پرداخت می‌شود که اسلامی و عربی است. طبیعی است که فروشندگان آثار هنری قبل از هر چیز به دنبال فروش اثر با قیمت بالاتر هستند… این فروشندگان با توجه به سلیقه‌ی حاکم بر بازار و به خصوص کشورهای حوزه‌ی خلیج فارس – که علاقه‌ی خاصی به حذف هر گونه عنوان ایرانی از شناسنامه‌ی آثار و به طور کلی تاریخ پیدا کرده‌اند – آرام آرام به حذف نام ایران دست می‌زنند. متاسفانه اوج این حرکت در گالری برکت دیده می‌شود که حتا آثار پیش از اسلام دوره‌های عیلامی و هخامنشی و اشکانی و ساسانی را نیز تحت عنوان آسیای مرکزی طبقه‌بندی کرده است. شاید عمدی در این کار نباشد… اما با کاویدن بیشتر دیدم هر جا به اثری از مصر و سوریه و عراق اشاره می‌شود دیگر از بین‌النهرین یا آسیای میانه خبری نیست و دقیقا نام کشور ذکر می‌شود.

در حقیقت علت اصلی این جایگزینی اقتصادی است و فروشندگان برای اقناع سلیقه‌ی خریداران ثروتمند عرب حکم کاسه‌ی داغ‌تر از آش را پیدا کرده و نام ایران را با نام‌های دیگر جایگزین می‌کنند.

سه‌شنبه ۲۱/اردیبهشت/۱۳۸۹ – ۱۱/می/۲۰۱۰

وقتی نشریه‌ی آلمانی اشپیگل در ویژه‌نامه‌ی خود «مفهوم‌های کلیشه‌ای» مانند تاریخ ایران و هویت ایرانی را انکار می‌کند و می‌گوید ایران از زمان ایلخانان مغول ایران شد و دیگر مرکزهای «پژوهشی» هم درباره‌ی زبان و تاریخ ایران حرف‌های بی‌پایه‌ی مشابهی را تکرار می‌کنند نتیجه‌ای ندارد جز گستاخ شدن برخی از نوکیسگان و نودولتان و تازه به دوران رسیدگانی که بیست سی سال از به اصطلاح «استقلال»شان نمی‌گذرد.

دیروز (دوشنبه ۲۰/اردیبهشت/۱۳۸۹ برابر ۱۰/می/۲۰۱۰) «عبدالرحمان بن ‌حمد العطیه»، دبیر کل شورای همکاری کشورهای خلیج فارس، در سخنان گستاخانه و احمقانه‌ای در گفت‌وگو با روزنامه‌ی عربی الحیات (چاپ لندن) گفت که

حضور فارس‌ها در اطراف خلیج فارس ‌تنها از زمان دولت صفویان یعنی نزدیک به پنج قرن آغاز شده است اما «کشورهای»(!) عربی از بیش سه هزار سال پیش در کنار خلیج فارس حضور داشتند!! بنابراین گفتن واژه‌ی خلیج فارس «ریشخند کردن تاریخ» است.

(خبر در سایت تابناک و نیز متن اصلی خبر به زبان عربی در الحیات.)

درباره‌ی دیرینگی نام خلیج فارس آن قدر منبع هست که برشمردن آن خود کتابی جداگانه است. اما تنها توجه این عرب بی‌سواد و ناآگاه را به کتاب «مقدمه» ابن خلدون، دانشمند تونسی (اندلسی تبار) سده‌ی هشتم ق./ چهاردهم م. جلب می‌کنم که به زبان عربی هم نوشته شده: (ترجمه‌ی محمد پروین گنابادی، چاپ نخست ۱۳۳۶ خ/ چاپ دهم زمستان ۱۳۸۲ خ/ ۲۰۰۳ م. انتشارات علمی و فرهنگی):

باب یکم، مقدمه‌ی دوم
این را دریای فارس می‌نامند و از سوی خاور سواحل هند و مُکران و کرمان و فارس بر آن واقع است و از سوی باختر سواحل یمن و عمان. … در میان دریای فارس و قُلزُم [=دریای سرخ] جزیرة العرب واقع است. (جلد ۱ ص ۸۶)

منبع رود دجله نیز از چشمه‌ای است که در بلاد خِلاط ارمنستان واقع است و در سمت جنوب از موصل و آذربایجان و بغداد تا واسط می‌گذرد و سپس به شاخه‌های گوناگونی منشعب می‌شود که همه‌ی آنها در دریاچه‌ی بصره می‌ریزند و سرانجام به دریای فارس منتهی می‌گردد. (ص ۸۷)

واقعیت و ریشه‌ی داستان تلاش برای تحریف نام خلیج فارس به دهه‌ی ۱۹۶۰ م/ ۱۳۴۰ خ. برمی‌گردد. ابن خلدون در همان باب دوم کتاب «مقدمه» چنین می‌نویسد:

فصل ۲۵: در این که قوم عرب تنها بر سرزمین‌های همواره و جلگه‌های غیرکوهستانی دست می‌باید.
زیرا این قوم بر حسب طبیعت وحشیگری که دارند به غارتگری و خرابکاری عادت گرفته‌اند و بی آن که آهنگ غلبه و جهانگیری داشته باشند یا به کارهای پرمخاطره‌ای دست یازند به آنچه دسترسی پیدا کنند آن را به غارت می‌برند و به بیابان‌های خشکی که جایگاه‌های چادرنشینی آنان است می‌گریزند. هم چنین آنان به لشکرکشی و جنگ اقدام نمی‌روزند مگر هنگامی که ناچار شوند از خود دفاع کنند. چنان که هر دژ تسخیرناپذیری را که مانع آنان باشد رها می‌کنند و به تسخیر ده‌هایی می‌پردازند که استحکامی ندارند. و با کارهای دشوار روبرو نمی‌شوند و اقوام و قبایلی که در منطقه‌های کوهستانی به سر می‌برند و رفتن بادیه‌نشینان به مساکن آنان دشوار است از دستبرد خرابکاری و غارت اعراب بادیه‌نشین در امان اند زیرا ایشان از کوه‌ها و ارتفاعات بالا نمی‌روند و به کارهای پرمشقت و دشوار اقدام نمی‌کنند و با مخاطرات روبرو نمی‌شود. (جلد ۱ ص ۲۸۵)

داستان از این قرار بود که در دهه‌ی ۱۹۶۰ م./۱۳۴۰ خ. جنبش «پان‌عربی» پا گرفت و در همان دهه در تابستان سال ۱۹۶۷ م/ ۱۳۴۶ خ. سه قدرت نظامی عرب آن زمان یعنی مصر و سوریه و اردن تصمیم گرفتند دولت اسراییل را نابود کنند و فلسطین را پس بگیرند. اما در این جنگ که شش روز بیشتر به درازا نکشید و از همین روی به «جنگ شش روزه» مشهور است این کشورهای عربی – که از پشتیبانی عراق و عربستان سعودی و سودان و تونس و مغرب (مراکش) و دیگران – بهره‌مند بودند چنان شکستی از اسراییل خوردند که آثار روانی آن هنوز نیز برجاست.


جمال عبدالناصر – رهبر پان‌عرب مصر و از گسترش‌دهندگان نام جعلی برای خلیج فارس

جمال عبدالناصر، رییس کشور مصر، برای جبران این شکست و برای گمراه کردن توجه عرب‌ها از این آبروریزی و برای تقویت روحیه‌ی همدلی در میان کشورهای عربی تصمیم گرفت داستان نام جعلی برای خلیج فارس را گسترش داد. حتا در نقشه‌ای که پانزده سال پیش از این جریان در عربستان سعودی در سال ۱۹۵۲ م. منتشر شده است نام این خلیج به درستی خلیج فارس آمده است:


خلیج فارس در نقشه‌ی چاپ عربستان سعودی – سال ۱۹۵۲ م.

هم چنین ن. ک. مطلبی در وبگاه دکتر کاوه فرخ درباره‌ی همین داستان.

از آن زمان به بعد عرب‌های نوکیسه که از ثروت بادآورده‌ی نفت پولی به دستشان رسیده شروع کردند به خرج هزینه‌های هنگفت برای تغییر نام این خلیج. کسی نیست به آنها بگوید شما اگر خیلی زورتان می‌رسد بروید فلسطین را از دست اسراییل پس بگیرید. طی هشت سال جنگ تحمیلی و تجاوز عراق که تمام کشورهای عربی – حتا یاسر عرفات و دیگران – از او پشتیبانی می‌کردند صدام نتوانست یک وجب از خاک پاک ایران را بگیرد و ملت دلیر ایران از هر قوم و زبان و به ویژه ساکنان خوزستان (لرهای بختیاری و عرب‌های ایرانی) به آنها ثابت کردند که «هر بیشه گمان مبر نهالی است – شاید که پلنگ خفته باشد».

اگر ایران و ایرانیان نبودند آنچه این عرب‌ها امروزه به نام «تمدن اسلامی» (یا بدتر: تمدن عربی!) لاف آن را می‌زنند کجا بود. در این باره هم باز توجه ایشان را به بخش دیگری از نوشته‌های ابن خلدون در کتاب «مقدمه» جلب می‌کنم:

باب دوم فصل ۲۶: در این که هر گاه قوم عرب بر کشورهایی دست یابد به سرعت آن ممالک رو به ویرانی می‌روند
زیرا تازیان ملتی وحشی اند و عادت و موجبات وحشیگری چنان در میان آنان استوار است که همچون خوی و سرشت ایشان شده است. و این خوی برای ایشان لذت‌بخش است زیرا در پرتو آن از قیود فرمانبری حکام و قوانین سرباز می‌زنند و نسبت به سیاست کشورداری نافرمانی می‌کنند و پیداست که چنین خوی و سرشتی با عمران و تمدن منافات دارد. … اگر از آغاز خلقت به کشورهایی نگاه کنیم که تازیان آنها را با جهانگشایی و زور متصرف شده‌اند خواهیم دید چه گونه عمران و تمدن از آن ممالک رخت بربسته … کلیه‌ی عمران و تمدن عراق عرب – که ایرانیان به وجود آورده بودند – تازیان از میان بردند. (جلد ۱ ص ۲۸۵)

باب ششم فصل ۱۳
ایرانیان بر شیوه‌ای بودند که به علوم عقلی اهمیتی عظیم می‌دادند و دایره‌ی آن علوم در کشور ایشان توسعه یافته بود زیرا دولت‌های ایشان در منتهای پهناوری و عظمت بودند. و هم گویند این علوم پس از آن که اسکندر دارا [=داریوش سوم هخامنشی] را کشت و بر کشور کیانیان غلبه یافت از ایرانیان به یونانیان رسید. (جلد ۲، ص ۱۰۰۲)

باب ششم فصل ۳۶: در این که بیشتر دانشوران اسلام ایرانیان بودند.
از شگفتی‌هایی که واقعیت دارد این است که بیشتر دانشوران ملت اسلام خواه در علوم شرعی و چه در دانش‌های عقلی، به جز موارد نادری، عجم [=ایرانی] بودند. اگر کسانی از آنان هم یافت شوند که از حیث نژاد عرب اند از لحاظ زبان و مهد تربیت و مشایخ و استادان، عجمی [=ایرانی] هستند. (جلد ۲، ص ۱۱۴۸)

باب پنجم فصل ۲۱: در این که تازیان از همه‌ی مردم از صنایع دورتر اند.
در صنایع (فنون) شهرنشینان ممارست می‌کنند و عرب از همه‌ی مردم دورتر از صنایع است. علوم هم از آیین‌های شهریان به شمار می‌رفت و عرب هم از آن‌ها و بازار رایج آن‌ها دور بود و در آن عهد مردم شهری عبارت بودند از عجمان [=ایرانیان] یا کسانی که مشابه آنان بودند از قبیل موالی و اهالی شهرهای بزرگی که در آن روزگار در تمدن و کیفیات آن مانند صنایع و پیشه‌ها از ایرانیان تبعیت می‌کردند. چه ایرانیان به سبب تمدن راسخی که از آغاز تشکیل دولت فارس [پیش از زمان اسکندر=هخامنشیان] داشته‌اند بر این امور استوارتر و تواناتر بودند.

ترجمه‌ی انگلیسی کتاب «مقدمه»ی ابن خلدون را می‌توانید در این نشانی بخوانید.

این دشمنی و کینه‌ی برخی از عرب‌ها با ایران و فرهنگ ایرانی پیشینه‌ی تاریخی دارد. برای نمونه پس از آن که عباسیان توانستند با یاری ایرانیان دولت نژادپرست اموی را براندازند و برای خودشان دولت تازه‌ای برپا کنند، منصور عباسی با خدعه و نیرنگ سردار ایرانی ابومسلم خراسانی را کشت. دوران طلایی عباسیان دوران هارون الرشید بود و هارون نیز دولت خود را مدیون خاندان ایرانی برمکیان بود. اما هارون که از قدرت گرفتن خاندان ایرانی برمکیان ترسیده بود جعفر برمکی را با حیله و بهانه‌ای واهی (داستان ازدواج جعفر و عباسه) به کشتن داد و برادرش را از کار برکنار کرد. این کینه را حتا پس از گذشت هزار سال هنوز هم در کارتون «علاءالدین» ساخته‌ی کارخانه‌ی امریکایی والت دیزنی هم می‌توان دید که در آن جعفر برمکی به صورت مرد پلیدی تصویر شده که با جادو به دنبال قدرت گرفتن است!

پس از هارون نوه‌اش معتصم (فرزند مامون)، برای این که نفوذ ایرانیان را در دستگاه خلافت خویش کم کند دست به دامان غلامان ترک شد و پس از چندی به خاطر این بی‌تدبیری، دولت عباسی بازیچه‌ی دست غلامان ترک شد. نمونه‌ی دیگر از این بی‌تدبیری عرب‌ها در مصر تکرار شد که نخست غلامان ترک را در سپاه خود پذیرفتند. اندک اندک این غلامان (بردگان خریده یا در عربی: مملوک) قدرت گرفتند و دولت «ممالیک» یا مملوکان را پدید آوردند. پس از آن هم مملوکان را ترکان عثمانی برانداختند و سرزمین‌های عربی زیر دست ترکان عثمانی افتاد. اگر تامس ادوارد لورنس، افسر انگلیسی، و نقشه‌های بریتانیا و دیگر قدرت‌های اروپایی برای فروپاشی و تجزیه‌ی دولت عثمانی نبود هنوز هم این عرب‌ها در بیابان‌هایشان زندگی می‌کردند و نمی‌دانستند کشور چیست که بخواهند پز کشور داشتن را به ما بدهند. بد نیست نگاهی به تاریخ «استقلال» این «کشورهای» عربی کنار خلیج پارس بیاندازیم:

عربستان سعودی: ژانویه ۱۹۲۶ م. (از بریتانیا)
عراق: اکتبر ۱۹۳۲ م. (از بریتانیا)
کویت: ژوئن ۱۹۶۱ م. (از بریتانیا)
قطر: سپتامبر ۱۹۷۱ م. (از بریتانیا)
بحرین: دسامبر ۱۹۷۱ م. (جدایی از ایران)
امارات عربی: دسامبر ۱۹۷۱ م. (از بریتانیا)

باید پرسید کدام سخن ریشخند تاریخ است؟

جالب آن که با این همه ادعا، به خصوص در همین کشور عربستان، هنوز زنان شناسنامه و کارت هویت مستقل ندارند بلکه در شناسنامه‌ی پدر یا همسر خود به ثبت می‌رسند. تازه همین هشت سال پیش (دسامبر ۲۰۰۱) بود که به زنان خود حق شناسنامه داشتن دادند آن هم به زنانی که ۲۲ سال سن داشته باشند و پدر یا قیّم قانونی‌شان رضایت کتبی داده باشد. این هم متن خبر در بی.بی.سی انگلیسی. و باز همین سال گذشته بود که با هزاران فشار پذیرفتند که زنان حق رانندگی داشته باشند آن هم به شرط این که شوهر یا برادر یا مرد دیگری از بستگان درجه یک همراه او باشد و تنها بین ساعت‌های خاصی از روز اجازه‌ی رانندگی در خیابان‌های شهر (و نه بزرگراه و بیرون شهر) را دارند و هزار شرط و اما و اگر.

زبونی و بیچارگی و تهیدستی فرهنگی و تاریخی این «کشورهای» عربی به حدی است که در موزه‌ی شهر دوبی جنازه‌ای را که معلوم نیست به چه زمانی تعلق دارد و در کدام بیابان یافت شده به نمایش گذاشته‌اند و زیر آن نوشته‌اند متعلق به ۳۰۰۰ سال پیش!!! بلکه بدین ترتیب برای خود سابقه‌ای درست کنند.


اسکلتی سه هزار ساله (!) در موزه‌ی شهر دوبی در «کشور» امارات عربی

از سوی دیگر، بادگیرهای ایرانی را که ایرانیان ساکن محله‌ی بَستَکی‌های دوبی (بستک از شهرهای استان هرمزگان است) به یاد میهن خود برای خانه‌هایشان ساخته‌اند با زبان الکن خود «برجیل» نامیده‌اند و می‌خواهند آن را به نام معماری دوبی به دیگران قالب کنند.

تاراج و غارت فرهنگ ایران کار روزمره‌ی «کشورهای» عربی شده است. نمونه‌ی دیگر آن باز در همین شهرک نوکیسه‌ی ابوظبی در «کشور» امارات روی داده است. شیخ‌های بینوای امارات به موزه‌ی لوور پاریس چندین میلیارد دلار پول داده‌اند تا در این بیابان شعبه‌ای از موزه‌ی لوور برپا شود. دولت‌ها و موسسه‌های کاسبکار اروپایی نیز که برایشان پول بیش از هرچیز دیگر اهمیت دارد به ویژه وقتی مربوط به تاریخ و سرزمین خودشان نباشد و بتوانند آتش نفاق و کینه را در این منطقه روشن کنند و با توجه به اوضاع خراب مالی و اقتصادی کشورهای غربی از خداخواسته پذیرفتند. خدا می‌داند در این موزه قرار است چه چیزهایی از تاریخ جهان به نام عرب‌ها ثبت شود.

دوشنبه ۲۰/اردیبهشت/۱۳۸۸ – ۱۰/می/۲۰۱۰

سیدحسن تقی‌زاده (زاده: شهریور ۱۲۵۷ خ/ سپتامبر ۱۸۷۸ م. تبریز، مرگ: دی ۱۳۴۸ خ/ ژانویه ۱۹۷۰ م. تهران) از روشن‌اندیشان و روشنگران مهم تاریخ معاصر ایران است که از نظر سیاسی جزو رهبران انقلاب مشروطه بود و از نظر فرهنگی نیز در زمینه‌های مربوط به ایران‌شناسی پژوهش‌های مهمی کرده و بر سیر اندیشه‌ی معاصر ایران بسیار تاثیرگذار بوده است. اما متاسفانه بیشتر ما به خاطر «مطالعه‌ی فراوان» چیزی از او نمی‌دانیم و شاید تنها یک جمله از او به گوشمان خورده باشد و آن این که گفت: «باید از فرق سر تا ناخن پا فرنگی شویم». اما از عمر پربار او و سال‌های فراوانی که پس از گفتن این جمله بر او گذشت چیز زیادی نمی‌دانیم.


سیدحسن تقی‌زاده

در مجله‌ی بخارا (شماره ۷۱، خرداد-شهریور ۱۳۸۸ ص ۲۱۵) یکی از نامه‌های سیدحسن تقی‌زاده به ابوالحسن ابتهاج، رییس بانک ملی، به تاریخ دی ماه ۱۳۲۶ خ/ژانویه ۱۹۴۸ م. آمده است که انگار همین امروز نوشته شده به گفته‌ی مولانا جلال‌الدین بلخی «خود حقیقت شرح حال ماست آن». بخش‌هایی از این نامه را در اینجا می‌آورم.

در این مملکت بدترین انواع متصور بدبختی‌ها و فلاکت و ذلت و بی‌خانمانی و آوارگی و گرسنگی و برهنگی و ناخوشی و بی‌سوادی و کثافت ناشی از فقر و اطفال علیل گرسنه – که رنگ میوه و شیرینی نمی‌بینند – و نهایت پستی در معاش به طوری خارج از حد تصور است و به قدری عام است که بیش از نُه عُشر [=نه دهم] هموطنان من و شما بهتر از حیوانات باربر و بعضی حتا بهتر از حشرات زندگی نمی‌کنند.

پس در چنین مملکتی مخارج پراسراف و برافراشتن عمارات شدّادی و پاریسی اعظم گناهان کبیره و کفر است و اگر موردی نمایان برای حدیث «مَن تَشَبّه بقومٍ فَهوَ مِنهُم» باشد همین تقلید از فرنگی‌های مُتموّل است در این امور. در صورتی که آنها صدها سال به تدریج در این کار ترقی کرده‌اند و ما که لولهء آب خوردنی در پایتخت و دارالخلافهء ممالک محروسه نداریم باید عمارتی داشته باشیم معادل عصری که در پاریس و لندن هم لولهء آب نبوده است.

اگر، چنانکه اشاره فرموده‌اید، من مردم را بیست و هفت سال قبل به اخذ «تمدن فرنگی» از ظاهر و باطن و جسمانی و روحانی تشویق کرده‌ام هیچ وقت قصدم این گونه تقلید مجنونانه و سفیهانهء تجملی نبوده، بلکه قصد از تمدن ظاهری فرنگ پاکیزگی لباس و مسکن و امور صحی [=بهداشتی] و تمیزی معابر و آب توی لوله و آداب پسندیدهء ظاهری و ترک فحش قبیح در معابر و تف انداختن به زمین و تقید به آمدن سر وقت و اجتناب از پرحرفی بی‌معنی و بی‌قیمتی وقت و هزاران اصول و آداب که می‌توانم ده صفحه در شرح آنها بنویسم بوده و مراد از تمدن روحانی میل به علوم و مطالعه و بنای دارالعلوم‌ها و طبع کتب و اصلاح حال زنان و احتراز از تعدد زوجات و طلاق بی‌جهت و زناشویی ده‌ ساله و پاکی زبان و قلم و احترام و درستکاری و دفع فساد و رشوه و مداخل و باز هزاران (به معنی حقیقی کلمه) امور معنوی و حقوقی و اخلاقی و آدابی دیگر بوده که تعداد آنها هم ده صفحهء دیگر می‌شود.

اگر جوانان ما مخیر باشند در اخذ ظواهر بی‌معنی یا کم‌معنی «تمدن فرنگی» و یا اخذ معنویات و ترک ظواهر، من بدون یک ثانیه تردید ترجیح می‌دهم که وکلای مجلس قبای قدک و لباس گشاد هفتاد سال قبل را بپوشند و ریش داشته باشند ولی اگر جلسه ساعت سه و نیم اعلان می‌شود ساعت پنج نیایند …

بدبختانه ما نه تمدن ظاهری فرنگستان را گرفتیم نه تمدن معنوی آن را. از تمدن ظاهری جز فحشاء و قمار و لباس میمون صفت و خودآرایی با وسایل وارده از خارجه، و از تمدن باطنی آنها نیز هیچ نیاموختیم جز آنکه انکار ادیان را بدون ایمان به یک اصل و یک عقیده‌ء معنوی دیگر، فرنگی‌مآبان ما آموختند. در این باب سخن آنقدر زیاد است که در پنجاه صفحه هم نگنجد.

(تاکیدها از شهربراز است)امیدوارم بتوانم به زودی مطلبی درباره‌ی تقی‌زاده و کارهایش بنویسم.

پنج‌شنبه ۱۶/اردیبهشت/۱۳۸۹ – ۶/می/۲۰۱۰

یکی از دروغ‌ها و ناراستی‌های پان‌ترکان و دورویی و به اصطلاح «دودوزه بازی» کردن آنان در این است که از یک سو از «ستم ملی فارس»ها فریادشان بلند می‌شود و از سوی دیگر به «حکومت هزار ساله‌ی ترکان» در ایران می‌نازند و افتخار می‌کنند. باید پرسید اگر ترکان هزارسال بر ایران حکومت کردند چه طور است که ترکان ادعای ستمدیدگی می‌کنند؟ اگر قرار است کسی از ستم دیگری بنالد ایرانیان حق بیشتری دارند زیرا ترکان در مسند قدرت بوده‌اند و توانایی ستم کردن داشته‌اند. بگذریم. آن قدر در این باره دروغ گفته‌اند و به آنان پاسخ داده شده که من دیگر وارد این بحث نمی‌شود. تنها خواستم یک نکته‌ای را به اشاره بگویم و آن این که «حکومت هزار ساله‌ی ترکان» تعبیر نادرستی است و واقعیت‌های تاریخی را نادیده می‌گیرد.

اگر تاریخ ایران پس از اسلام را بررسی کنیم می‌بینیم که ترکان از زمان غزنویان به حکومت رسیدند. یعنی آلپ تگین در سال ۳۴۴ ق/۹۷۵ م. حاکم شهر غزنه شد و قلمرو بسیار کوچکی داشت. پس از او سبکتگین و سپس پسرش محمود غزنوی در سال ۳۸۹ ق/ ۹۷۱ م. به حکومت رسید. از اینجا بود که حکومت ترکان غزنوی گسترش می‌یابد و تا برافتادن آنان در سال ۵۸۳ ق/ ۱۱۸۷ م. ادامه پیدا می‌کند. باید به یاد داشت که همزمان با غزنویان، حکومت‌های محلی ایرانی دیگری مانند زیاریان و دیگران در گوشه کنار ایران فرمان می‌راندند.

همزمان با پایان دوران غزنویان ترک‌تبار، سلجوقیان به قدرت رسیدند. طغرل نوه‌ی سلجوق در سال ۴۲۹ ق/ ۱۰۳۷ م در نیشاپور فرمانروا شد. آخرین شاه سلجوقی سنجر بود که در سال ۵۵۱ ق/ ۱۱۵۷ م. درگذشت.

پس از سلجوقیان ترک‌تبار خوارزمشاهیان ترک‌تبار بودند که همزمان با سلجوقیان از ۴۹۰ ق/ ۱۰۹۸ م. تا ۶۱۶ ق/ ۱۲۱۹ م. فرمانروایی کردند.

پس از خوارزمشاهیان بلای ویرانگر مغول و چنگیز بر سر ایران فرود آمد و پس از چنگیز و فرزندانش، ایلخانان مغول آمدند که اینها ترک نبودند. پس از مغولان مدتی سربداران ایرانی بر بخش‌هایی از این سرزمین فرمان راندند تا دوباره بلای تیمور بر این خاک نازل شد. تیمور نیز تاتار بود و ترک نبود.

پس از تیموریان، ترکمانان آق قویونلو و قراقویونلو آمدند. آق قویونلوها از ۷۷۹ ق/ ۱۳۷۸ م تا ۹۱۳ ق/ ۱۵۰۸ م بر غرب و شمال ایران فرمان راندند. قراقویونلوها هم از ۷۸۱ ق/۱۳۸۰ م تا ۸۷۱ ق / ۱۴۶۷ م بر خوزستان و کرمان و هرات فرمان راندند.

پس از اینان سلسله‌ی ایرانی صفویان بر سر کار آمدند که از ۹۰۷ ق/ ۱۵۰۱ م تا ۱۱۳۵ ق. /۱۷۲۲ م بر ایران فرمانروایی کردند. پس از صفویان، خاندان افشاریان و زندیان بودند که اینان نیز ترک نبودند.

قاجاریان که ترکمان بودند از حدود سال ۱۲۰۸ ق/۱۷۹۴ م. تا ۱۳۰۴ خ/۱۹۲۵ م. بر ایران حکومت کردند.

بنابراین در مجموع زمانی که خاندان‌های ترک و ترک‌تبار بر ایران فرمان رانده‌اند عبارت است از: ۹۷۱ تا ۱۲۱۹ م + ۱۳۷۸ تا ۱۵۰۸ م. + ۱۷۹۴ تا ۱۹۲۵ م = ۲۴۸ + ۱۳۰ سال + ۱۳۱ سال = جمع کل ۵۰۹ سال. حتا اگر دوران مغولان و ایلخانان و تیموریان (۱۵۹ سال) را هم جزو حکومت ترکان به حساب بیاوریم این عدد به ۶۶۸ سال می‌رسد. حتا اگر ۶۰ سال افشاریان را نیز به این زمان بیافزایم به عدد هزار نمی‌رسیم بلکه به عدد تقریبی ۷۳۰ سال می‌رسیم.

بزرگترین اشکال این است که صفویان را به اشتباه ترک می‌دانند. حال آن که شاه اسماعیل از سوی پدر کردتبار بود و دوران خردسالی خود را در گیلان گذرانده بود. شاه تهماسب صفوی نیز در تبریز زاده و در هرات بزرگ شد. از دوره‌های بعدی است که شاهان صفوی به ترکی هم سخن می‌گویند و این دلیلی بر ترک بودن آنان نمی‌شود. شاه اسماعیل خود را از نسل ساسانیان می‌دانست. شاه عباس صفوی شیوه‌های هنری و شهرسازی ایران را زنده کرد و گسترش داد.

اما به نظر من این گونه بحث‌ها – که فلان شاه ترک بود یا نبود – بیشتر جنبه‌های نژادپرستانه دارد. مهم‌ترین نکته در اینجا است که در طی این سال‌های طولانی، همواره فرهنگ ایرانی حاکم بوده است و تقریبا تمام این شاهان ترک، وزیران و درباریان ایرانی داشته‌اند. یعنی شاید «حاکم» ترک بوده اما «حکومت» در دست ایرانیان بوده است و دبیران و منشیان و مستوفیان و کارگزاران و محتسبان و … همه ایرانی بوده‌اند. این فاتحان ترک وقتی پس از کشورگشایی نوبت به کشورداری می‌رسید هیچ هنر و تجربه‌ای نداشتند و به همین دلیل مجبور می‌شدند برای برپا نگه داشتن فرمانروایی خود دست به دامان همان ایرانیانی شوند که در زمان جنگ و قدرت‌گیری، آنان را از دم تیغ بی‌دریغ گذرانده بودند و شهرها و خانه‌ها و مسجدها و مدرسه‌ها و کتابخانه‌هاشان را سوزانده و ویران کرده بودند. وزیران و کارگزاران ایرانی برایشان حکومت را بگردانند. حتا نسل دوم یا سوم بیشتر این حاکمان ترک با فرهنگ ایرانی بزرگ می‌شدند. این فرزندان نام‌های ایرانی و اسلامی داشتند و به زبان پارسی سخن می‌گفتند و آموزگاران ایرانی آن را تربیت می‌کردند. آنگاه پس از مدتی شهرنشینی همان حاکمان ویرانگران و فرزندانشان می‌شدند حامیان هنر و ادب و کتابخانه و مدرسه می‌ساختند و … کسانی مانند سلطان مسعود غزنوی پسر محمود، ملکشاه سلجوقی، شاهرخ پسر تیمور نمونه‌های بسیار معروف این وضع هستند. باید پرسید اگر خواجه بونصرمشکان و ابوالفضل بیهقی و خواجه نظام‌الملک توسی و خیام نیشاپوری و دیگران نبودند این حکومت ترکان چند سال دوام می‌آورد؟ حتا سلجوقیان روم (آناتولی) هم – که در ظاهر از ایران جدا بودند – زیر نفوذ فرهنگ ایران بودند و نام‌های شاهان کیانی را برخود می‌نهادند مانند سلطان کیقباد! و وزیران ایرانی داشتند مانند معین‌الدین پروانه که همزمان با مولانا جلال‌الدین بلخی در قونیه بر سر کار بود. (البته حضور ایرانیان در آن زمان در قونیه و دیاربکر و شهرهای دیگر آناتولی را نباید فراموش کرد.)

برای بحث دامنه‌دارتر نگاه کنید به نوشته‌های مزدک بامدادان در وبلاگ همستگان به ویژه مطلبی که در پاسخ رضا براهنی درباره‌ی همین ادعا نوشته است با عنوان آقای براهنی ارجمند! لطفا شما دیگر کوتاه بیائید!