بایگانیِ دستهٔ ‘پانترکان’

پنج‌شنبه ۱۳/امرداد/۱۳۹۰ – ۴/آگوست/۲۰۱۱

چندی پیش یکی از خوانندگان وبلاگ درباره‌ی این جمله پرسیده بود که آیا در شاهنامه هست و در کجای آن است. بدو پاسخ دادم. اما به تازگی دیدم که در نوشته‌ی یکی از پان‌ترکان و دشمنان فردوسی حرف‌های بی‌پایه و نسنجیده‌ای درباره‌ی این بیت آمده است و خواستم توضیحی بیشتر بدهم.

شاید این لت (مصرع) شناخته‌شده‌ترین جمله‌ی شاهنامه‌ی فردوسی باشد و هر کسی آن را شنیده است. اما باید بدانیم که بر پایه‌ی ویراست مسکو و نیز ویراست دکتر جلال خالقی مطلق، گونه‌ی درست آن چنین است: هنر نیز ز ایرانیان است و بس.

به تازگی پان‌ترکان و دیگرانی که هیچ شناخت درستی از شاهنامه ندارند و سر دشمنی با فردوسی و شاهنامه و زبان پارسی و ایرانیان را دارند این جمله را نشان خودپرستی و گاه «نژادپرستی» (!) ایرانیان و فردوسی و یا «فاشیست» بودن او دانسته‌اند.


معلوم است که وقتی فردوسی به صراحت می‌گوید:

هنر نزد ایرانیان است و بس….

حالا در هر برهه‌­یی که گفته باشد، قرن چهارم یا هر گاه دیگری، به نحو روشنی اندیشه­‌یی فاشیستی را نماینده‌­گی کرده است. همان طور که ممکن است یک عضو شیرین‌عقل حزب نازی بفرماید:

هنر نزد آلمانیان است و بس….

هنر هیچ گاه نزد ملت مشخصی به کفایت «بس» نرسیده و به خصوص مردم ایران که در بسیاری از هنرها تاکنون نیز از ملت‌­های دیگر به شدت عقب مانده‌­تر بوده و هستند.

این شخص که در این بند به خیال خود فردوسی را با عضوی از حزب نازی مقایسه کرده است نشان داده است که هیچ شناختی از شاهنامه ندارد. (بگذریم از این که به اشتباه «نمایندگی» را هم «نماینده‌گی» نوشته است و نمی‌داند که «ه» در «نماینده» همان «گ» است…). این اعتراض‌های بی‌پایه، چند ایراد دارد:

– ایرانی «نژاد» به معنای race انگلیسی نیست که دشمنان فردوسی این جمله‌ی شاهنامه را نشان نژادپرستی (racism) فردوسی یا ایرانیان می‌دانند. هم چنین این شخص با فلسفه‌ی سیاسی «فاشیسم» هم آشنایی کافی ندارد و آن را به عنوان دشنام به کار برده است. همان طور که برخی «لیبرال» را به عنوان دشنام به کار می‌برند.

– هر قومی در دنیا به داشته‌های خود افتخار می‌کند و ایرانیان در این میانه استثنا نیستند. رجزهای موجود در شعرهای عربی (منسوب به) دوران پیش از اسلام و شعرهای دوران اسلامی نیز چنین اند. ملت‌های دیگر (مثلا امریکا و …) نیز در ادبیات و نوشتارشان خود را بهترین می‌دانند.

– اما مهم‌ترین ایراد استدلال این کسان آن است که این جمله را بیرون از داستان و بافت (context) آن می‌خوانند و گمان می‌کنند که فردوسی از خودش در ستایش ایرانیان چنین سخنی گفته است. حال آن که فردوسی بیشتر شاهنامه، به جز آغاز و پند داستان‌ها، را از روی منبع‌های نوشتاری خود به شعر درآورده است. از همسنجی و برابرنهی شاهنامه با متن‌های باقی مانده از زمان ساسانیان و نیز دیگر متن‌های تاریخی مانند ثعالبی و … می‌توان نتیجه گرفت که شاهنامه نیز مانند این کتاب‌ها بر پایه‌ی متن‌های مشترکی است و به میزان وفاداری فردوسی به متن‌های منبع پی می‌بریم.

اما برگردیم به جمله‌ی مورد نظر. این جمله نه از زبان فردوسی، بلکه از زبان بهرام گور، شاهنشاه ساسانی، در پاسخ به فغفور (بغ‌پور) چین است. بخش‌هایی از داستان را می‌آورم:


گفتار اندر کشتن بهرام گور کرگ را در هندوستان

یکی کرگ بود اندر آن شهر شاه ——————— ز بالای او بسته بر باد راه

از آن بیشه بگریختی شیر نر ——————— همان ز آسمان کرگس تیزپر

یکایک همه هند زو پر خروش ——————— از آواز او کر شدی تیزگوش

به بهرام گفت: «ای پسندیده مرد! ——————— برآید به دست تو این کارکرد

به نزدیک این کرگ باید شدن ——————— همی چرم او را به تیر آزدن

اگر زو تهی گردد این بوم و بر ——————— به فرّ تو ای مرد پیروزگر،

یکی دست باشدت نزدیک من ——————— چه نزدیک این نامدار انجمن

که جاوید در کشور هند و چین ——————— کند هر کسی بر تو بر آفرین»

بدو گفت بهرام پاکیزه‌رای ——————— «که با من بباید یکی رهنمای

چو بینم به نیروی یزدان تنش ——————— ببینی به خون غرقه پیراهنش»

بدو داد شَنگُل یکی رهنمای ——————— که او را نشیمن بدانست و جای

همی رفت با نیک‌دل رهنمون ——————— بدان بیشه‌ی کرگ ریزنده خون

همی گفت چندی ز آرام اوی ——————— ز بالا و پهنا و اندام اوی

چو بنمود، برگشت و بهرام رفت ——————— خرامان بدان بیشه‌ی کرگ تفت

پس پشت او چند از ایرانیان ——————— به پیگار آن کرگ بسته میان

چُن از دور دیدند خرطوم اوی ——————— ز هنگش همی پست شد بوم اوی

بدو هر کسی گفت: «شاها! مکن! ——————— ز مردی همی بگذرانی سخن

نکرده است کس جنگ با کوه سنگ ——————— وگر چه دلیرند شاهان به چنگ

به شنگل چنین گوی کاین راه نیست ——————— بدین جنگ دستوری شاه نیست

به فرمان کنم جنگ تا شاه من ——————- اگر بشنود نسپرد گاه من»

چنین داد پاسخ که «یزدان پاک ——————— مرا گر به هندوستان داد خاک

به جای دگر مرگ من چون بوَد؟ ——————— کز انداز اندیشه بیرون بوَد»

کمان را به زه کرد مرد جوان ——————— تو گفتی همی خوار گیرد روان

بیامد دمان تا به نزدیک کرگ ——————— پر از خشم سر، دل نهاده به مرگ

کمان کیانی گرفته به چنگ ——————— ز ترکش برآورده تیر خدنگ

همی تیر بارید همچون تگرگ ——————— برین همنشان تا غمی گشت کرگ

چو دانست کاو را سرآمد زمان ——————— برآهیخت خنجر به جای کمان

سر کرگ را پست ببرید و گفت: ——————— «به نام خداوند بی‌یار و جفت!

که او داد چندین مرا فرّ و زور ——————— به فرمان او تابد از چرخ هور»

بفرمود تا گاو و گردون برند ——————— سر کرگ از آن بیشه بیرون برند

ببردند و چون دید شنگل ز دور ——————— به دیبا بیاراست ایوان سور

چو بر تخت بنشست پرمایه شاه ——————— نشاندند بهرام را پیش گاه

همی کرد هر کس برو آفرین ——————— بزرگان هند و سواران چین

برفتند هر مهتری با نثار ——————— به بهرام گفتند کـ: «ای نامدار!

کسی را سزای تو کردار نیست ——————— به کردار تو راه دیدار نیست



چو زین آگهی شد به فغفور چین ————— که با فرّ مردی ز ایران‌زمین،

به نزدیک شنگل فرستاده بود ————— همانا کز ایران نه همزاده بود!

بدو داد شنگل یکی دخترش ————– که بر ماه ساید همی افسرش!

یکی نامه نزدیک بهرام‌شاه ————- نبشت آن جهاندار بادستگاه

به عنوان بر: از شهریار جهان ——— سرنامداران و تاج مهان

به نزد فرستاده‌ی پارسی ———— که آمد به قَنّوج با یار سی

….

چو نامه بیامد به بهرام گور ——— به دلش اندر افتاد از آن نامه شور

نبیسنده را خواند و پاسخ نبشت ———– به پالیز کین بر درختی بکشت!

سرنامه گفت: آنچ گفتی رسید ———— دو چشمت جز از کشور چین ندید!

به عنوان بر: «از پادشاه جهان» ——— نبشتی «سرافراز و تاج مهان»

جز آن بُد که گفتی سراسر سَخُن ———— بزرگیّ نو را نخواهم کَهُن!

شهنشاه بهرام گور است و بس ————- جز او در زمانه ندانیم کس

به مردی و دانش به فر و نژاد ————- چن او پادشا کس ندارد به یاد



هنر نیز ز ایرانیان است و بس ————- ندارند کرگ ژیان را به کس

همه یکدلان اند و یزدانشناس ———– به نیکی ندارند ز اختر سپاس»

کرگ: کرگدن

آزدن: آژدن. سوراخ کردن

همان گونه که می‌بینیم این بیت در پایان داستانی است که بهرام گور به درخواست شاه هند کرگدنی را می‌کشد که آرام و امنیت شهر را بر هم زده بود. سپس فغفور چین به بهرام نامه می‌نویسد و خود را شاه جهان می‌خواند و نمی‌داند که او خود بهرام گور است و گمان می‌کند که او تنها فرستاده‌ی بهرام است. بهرام گور هم در پاسخ به او می‌گوید که شاه جهان بهرام است و هنر و دلاوری ایرانیان را ستایش می‌کنند زیرا کرگدن خشمگین را چیزی نمی‌دانند و با او به جنگ رفته و او را می‌کشند. موضوع ستایش هنر رزمی و دلاوری ایرانیان است. این جمله به سده‌ی چهارم ق/دهم م. نه، بلکه به سده‌ی پنجم م. و پانصد پیش از فردوسی متعلق است و در زمان بهرام گور ایرانیان ساسانی قدرت جهانی بودند و «هنر» هم داشته‌اند. اگر بخواهیم بگوییم معنای لت عنوان این جستار این است که به جز ایرانیان کسی در جهان هنر ندارد، باید گفت بر پایه‌ی بیت دیگر، لابد به جز بهرام گور هم کسی در جهان شاهنشاه نیست و می‌دانیم که جز بهرام ده‌ها شاهنشاه دیگر داشته‌ایم. و این «بس» به معنای «تنها» نیست.

هم چنین باید توجه داشت که در این جمله «هنر» به معنای امروزی یعنی نقاشی و طراحی و بازیگری و … و برابر arts در زبان‌های اروپایی نیست که پان‌ترک در اعتراض خود می‌گوید ایرانیان در زمینه‌ی هنر از دیگر کشورها عقب مانده‌اند. اگر او کمی با ادبیات پارسی آشنایی داشت می‌دانست که هنر در بیشتر ادبیات کلاسیک زبان پارسی به معنای توانایی و مهارت و دانش است. در فرهنگ دهخدا چنین آمده است:

هنر: علم و معرفت و دانش و فضل و فضیلت و کمال. کیاست. فراست. زیرکی. این کلمه در واقع به معنی آن درجه از کمال آدمی است که هشیاری و فراست و فضل و دانش را در بر دارد.

برای نمونه نظامی در اسکندرنامه می‌گوید:

که بود از ندیمان خسرو خرام ————– هنرپیشه‌ای ارشَمیدُس به نام

و می‌دانیم ارشمیدس یونانی هنرپیشه نبود! یا حافظ می گوید:

عشق می‌ورزم و امید که این فن شریف ———- چو هنرهای دگر موجب حرمان نشود

هنر مخالف «آهو» یا «عیب» است. ناصر خسرو گوید:

با هزاران بدی و عیب یکی‌شان هنر است ———— گرچه ایشان چو خر از عیب و هنر بی‌خبرند

فخرالدین اسعد گرگانی در داستان «ویس و رامین»:

هنر را بازدانستم ز آهو ———— همیدون نغز را از زشت و نیکو

چند نمونه‌ی دیگر از نظامی گنجوی:

زَهر تو را دوست چه خوانَد؟ شکَر —— عیب تو را دوست چه داند؟ هنر

گردن عقل از هنر آزاد نیست — هیچ هنر خوبتر از داد نیست

ای هنر از مردی تو شرمسار —- از هنر بیوه زنی شرم دار

سعدی در گلستان می‌گوید:


تا مرد سخن نگفته باشد ————- عیب و هنرش نهفته باشد

زبان در دهان ای خردمند چیست؟ ————- کلید در گنج صاحب هنر

چو در بسته باشد چه داند کسی؟ —————— که گوهرفروش است یا پیله‌ور

و این همان است که در تعریف (بانوان و دختران) گفته می‌شود: از هر انگشتش یک هنر می‌بارد.

اما نویسنده‌ی یاد شده در مقاله‌ی خود ایراد دیگری نیز به فردوسی گرفته و نوشته است:

زمانی که فردوسی می گوید:

بسی رنج بردم در این سال سی ———– عجم زنده کردم بدین پارسی

واقعیت این است که از نوعی نارسیسم سخن می‌­گوید. چرا که ما در حال حاضر با ده‌­ها زبان و فرهنگ آشنا هستیم که نه شاه­نامه داشته‌­اند و نه حضرت فردوسی به آنان افتخار داده است؛ اما با این همه زنده و پویا هستند. مضاف بر این که شاه­نامه به علت فقدان صنعت چاپ در نسخه‌­های محدود و معدودی آن هم میان اهل دربار رایج بوده و زنده ماندن زبان فارسی ربطی به فردوسی ندارد.

اینجا نیز با بیسوادی و نقد کینه‌ورزانه روبرو ایم.

نخست آن که در ویراست مسکو و نیز در ویراست دکتر خالقی مطلق این بیت اصلی دانسته نشده است و گویا شکل دیگری از این بیت در آغاز پادشاهی گشتاسپ است:

من این نامه فرخ گرفتم به فال ———– بسی رنج بردم به بسیار سال

یعنی وی بر پایه‌ی بیتی که از آن فردوسی نیست به نقد (بخوانید: دشنام و توهین به) فردوسی پرداخته است.

دوم آن که «عجم» به معنای «ناعرب» و به ویژه «ایرانی» است نه به معنای «زبان پارسی». در هیچ فرهنگی، «عجم» به معنای زبان نیامده است که وی معنای این بیت را زنده کردن زبان پارسی دانسته است.

سوم آن که اگر این شخص زحمت می‌کشید و به همان شاهنامه‌هایی که این بیت آمده یکی دو بیت پس و پیش این بیت را هم می‌خواند می‌فهمید که «راه به ترکستان» برده است:

بسی رنج بردم در این سال سی ———— عجم زنده کردم بدین پارسی

چون عیسا من این مردگان را تمام ——— چنین زنده کردم سراسر به نام

یعنی منظور سراینده‌ی این بیت‌ها زنده کردن «عجم» و نام و یاد شاهان ایران پیش از اسلام است که پیش از شاهنامه‌ی فردوسی بدین شکل کامل و شعری در جایی گرد نیامده است. البته پیش از فردوسی شاعران دیگری «شاهنامه» سروده بودند اما متاسفانه آنها بر جای نیامده‌اند. برجا ماندن یاد و نام شاهان در میان مردم عامی و عادی از راه همین شاهنامه و نقّالی و شاهنامه‌خوانی بوده است.

هم چنین نگاه کنید به این نوشته‌ی آقای ابوالفضل خطیبی از دو سال پیش که به اعتراض‌های مشابهی پاسخ داده و از جمله درباره‌ی ادعای محدود بودن شاهنامه به درباره چنین آورده است:


محمد بن الرضا بن محمد العلوی الطوسی، معروف به «دفترخان عادلی» مؤلف معجم شاهنامه (کهن‌ترین فرهنگ شاهنامه در قرن ششم هجری قمری) درباره‌ی سبب تألیف کتاب می‌نویسد:

«چون به جانب عراق افتادم، به شهر اصفهان رسیدم، در کوچه‌ها و مدرسه‌ها و بازارها می‌گشتم تا به مدرسهء تاج‌الدین رسیدم. چون در رفتم، جماعتی دیدم نشسته و در کتاب‌خانه باز نهاده و هر کسی چیزی می‌نوشت و چون آن جمعیت دیدم، پیش رفتم و سلام كردم و نشستم و گفتم: در این خزانه شهنامهء فردوسی هست؟ صاحب فرزانه گفت: هست. برخاست و مجلد اول از شهنامه به من داد. گفتم: چند مجلد است؟ گفت چهار جلد است … چون آن را می‌خواندم و در دل تأمل می‌کردم، هر بیتی که در او لفظ مشکل بود، از زبان دری و پهلوی، معنی آن برخی در زیر نوشته بود. با خود گفتم که مثل این نسخه کس ندیده است و این الفاظ را جمع باید کرد که بسیار خوانندگان هستند که این شعر می‌خوانند و معنی این الفاظ نمی‌دانند… »

در قرون ششم که سلجوقیان ترک بر ایران سیطره داشتند، استنساخ و خواندن شاهنامه به هیچ روی محدود به دربارها نبوده، بلکه شاهنامه‌خوانی در مدارس و بین تحصیل‌کردگان سخت رواج داشته‌است.

گذشته از این، باقی ماندن بیش از هزار نسخهء خطی از شاهنامه که در کتاب‌خانه‌های مختلف کشورهای جهان نگه‌داری می‌شود، گواه آن است که نه تنها درباریان، بلکه بسیاری از خانواده‌های ایرانی که توان مالی داشتند، نسخه‌ای از شاهنامه برای خود فراهم می‌کردند.

پی‌نوشت

جالب آن که دکتر شاهین سپنتا هم در جستار روز شانزدهم امرداد در وبلاگ خود به همین موضوع پرداخته است.

پی‌نوشت ۲:

در آغاز به اشتباه این طور خوانده بودم که مردی از هندوستان بهرام و ایرانیان را ستوده است. اما پس از نامه‌ی یکی از خوانندگان وبلاگ، دوباره به شاهنامه نگاه کردم و داستان را خواندم و متن بالا را ویراستم و نوشتم که در واقع این سخن از زبان خود بهرام گور به فغفور چین است بی آن که بگوید که خود او کیست.

پنج‌شنبه ۲۳/تیر/۱۳۹۰ – ۱۴/جولای/۲۰۱۱

دو روز پیش رادیو اروپای آزاد در بخش انگلیسی خود خبری منتشر کرد که ترجمه‌ی کامل پارسی آن چنین است:

دولت آذربایجان دست‌نویس‌های باستانی را از کتابخانه‌ی واتیکان می‌گیرد.

دولت آذربایجان نسخه‌هایی از شصت دست‌نویس کمیاب دوران میانه را از بایگانی اسرارآمیز واتیکان دریافت می‌کند.

فرید الاکبرلی [فرید علی‌اکبری؟]، مدیر «موسسه‌ی دست‌نویس‌های باکو» به خبرگزاری رادیو اروپای آزاد گفت که این سندها که دو ماه پیش به دست دانشوران آذربایجانی کشف شده‌اند شامل کارهای دانشمندان و شاعرانی چون نظامی و فضولی و نسیمی و مراغه‌ای و نصیرالدین توسی می‌شود.

او گفت واتیکان این دست‌نویس‌ها را رجروب (اسکن) کرده و روی دیسک همپک (سی.دی) به مسئولان دولت آذربایجان خواهد داد. آنهایی که به عربی و پارسی نوشته شده‌اند با خط لاتینی ترانویسی خواهند شد.

الاکبرلی گفت که دست‌نویس‌های اصلی در انباره‌های ایرانی و ترکی بایگانی واتیکان نگهداری می‌شوند زیرا هیچ بخشی مخصوص دولت آذربایجان وجود ندارد.

وی به رادیو اروپای آزاد گفت که این دست‌نویس‌ها به تاریخدانان امکان می‌دهد که تاریخ و فرهنگ آذربایجان را با عمق بیشتری مطالعه کنند.

این دست‌نویس‌ها شامل کتابی از داستان‌های ترکی می‌شود که به سده‌ی پانزدهم میلادی برمی‌گردد.

الاکبرلی گفت که این کتاب شامل فولکور است و شبیه کتاب دده قورقود است که از سده‌ی یازدهم و دوازدهم م. است. وی افزود که این سندهای ارزشمند شامل دست‌نویس جداگانه‌ای از کتاب دده قورقود هم هست که داستان حماسی از باورهای ترکان اوغوز است.

این دست‌نویس‌های بایگانی واتیکان هم چنین شامل چند مکاتبه‌ی نوشتاری بین پاپ‌های واتیکان و فرمانروایان سرزمین‌هایی است که امروزه بخشی از آذربایجان اند.

الاکبرلی گفت: «این سندها شامل اطلاعات سیاسی‌ای است که پیشتر شناخته شده نبودند. مطالعه‌ی این سندها ممکن است دانش ما را از تاریخ آذربایجان افزایش دهد.

الاکبرلی گفت که در دوران میانه پاپ‌ها به نویسندگان غیرمسیحی علاقه‌مند شدند زیرا می‌کوشیدند که غیرمسیحیان را مسیحی کنند. این علاقه منجر شد که کتاب‌هایی درباره‌ی شرق مسلمان را گردآوری کنند.

عنوان خبر چنین می‌نماید که واتیکان خود دست‌نویس‌های اصلی را به دولت باکو می‌دهد اما با خواندن بند دوم روشن می‌شود که تنها تصویر دیجیتال و رجروب شده‌ی آنها را به باکو می‌دهد. شاید این را به حساب روزنامه‌نگاری و کشاندن خوانندگان بگذاریم نه دروغگویی.

اما بند سوم جالب است: دست‌نویس‌هایی که به زبان عربی و پارسی هستند با خط لاتین ترانویسی می‌شوند. باید پرسید چه کسی این کار را می‌کند؟ واتیکان یا باکو؟ چرا باید این دست‌نویس‌ها به خط لاتین ترانویسی شوند؟ این دانشوران «آذربایجانی» چه گونه کسانی اند که توانایی خواندن عربی و پارسی را ندارند؟ چه گونه کسی می‌تواند دانشور تاریخ و فرهنگ باشد اما توانایی خواندن خط و زبان را نداشته باشد و مجبور باشند برایش به خط لاتین ترانویسی کنند؟! خود همین موضوع نشان می‌دهد که چه اندازه فرهنگ «جمهوری آذربایجان» به زبان‌های عربی و پارسی وابسته است و بدون دانستن این دو زبان، به ویژه زبان پارسی، کارشان خراب است. به فرض هم که به خط لاتینی ترانویسی شوند، چه فایده دارد اگر زبان عربی و پارسی را بلد نباشند و چه گونه کسی می‌تواند زبان عربی و پارسی را در حدی بداند که بخواهد روی آثار نظامی گنجوی و خواجه نصیرالدین توسی مطالعه کند اما بلد نباشد خط این دو زبان را بخواند؟!

مگر این دانشمندان و شاعران به خط و زبان دیگری هم چیزی نوشته‌اند که تنها نوشته‌های پارسی و عربی‌شان به خط لاتین ترانویسی می‌شود؟

دانشمندان و شاعران مزبور به ویژه نظامی گنجوی و زین‌العابدین مراغه‌ای و خواجه نصیرالدین توسی همگی ایرانی اند و آثار آنها تنها به پارسی و عربی است. اصلا نظامی و خواجه نصیرالدین توسی و مراغه‌ای چه ربطی به تاریخ و فرهنگ «جمهوری ارّان» (با نام دزدی آذربایجان) دارند؟ خود این واقعیت که این‌ها در بخش ایرانی واتیکان نگهداری می‌شوند نشان می‌دهد که «آذربایجان و سرزمین‌هایی که امروز بخشی از آذربایجان اند» بخشی از ایران بوده است. شرم و حیا هم چیز خوبی است.

اشتباه یا دروغ دیگر این خبر تاریخ کتاب دده قورقود است که متعلق به سده‌ی پانزدهم میلادی است نه سده‌ی یازدهم و دوازدهم و تا سده‌ی هژدهم و نوزدهم میلادی که یک خاورشناس آن را پیدا و ترجمه کسی از آن خبری نداشت. این نظر کارشناسان برجسته‌ی تاریخ زبان ترکی مانند واسیلی بارتولد (Vassily Barthold) روس و جفری لوییس (Geoffrey Lewis) انگلیسی است. اما مسئولان دولت باکو با تکرار تاریخ سده‌ی یازدهم و دوازدهم می‌خواهند برای ادبیات ترکی سابقه‌تراشی کنند.

من نمی‌دانم گردآوری کتاب‌های شعر نظامی گنجوی و موسیقی مراغه‌ای و کتاب‌های علمی خواجه نصیرالدین توسی چه ربطی به مسیحی کردن غیرمسیحیان دارد؟ اگر این مسئول محترم کمی آگاهی تاریخی داشت می‌دانست که تا سده‌ی بیستم میلادی تبلیغ برای مسیحی کردن مسلمانان در ایران و عثمانی جرم بود و تبلیغ‌گران مسیحی غربی تنها اجازه داشتند در میان مسیحیان ایران و عثمانی تبلیغ کنند که مسیحی ارتاکیش (ارتدکس) بودند و غربیان می‌توانستند آنها را به مذهب کاتولیک یا پروتستان درآورند. نمونه‌اش هم این که مرکزهای تبلیغ غربیان در جاهایی مانند اورمیه و جلفای اصفهان و … قرار داشتند.

جالب آن که در پایگاه رسمی دولت باکو سخن از «انتقال» این دست‌نویس‌ها به باکو بوده است و نام مسئول مربوط هم – در خبری که از متن روسی به طور خودکار و ماشینی به انگلیسی ترجمه شده است – «الاکپراف» (Alakperov) نوشته شده است.

اما مسخره آن است که «خبرگزاری دانشجویان ایران» (ایسنا) خبر تحریف شده‌ی زیر را منتشر کرده است:

نسخه‌های تاریخی جمهوری «آذربایجان» به کشورشان بازگشتند
سرویس: میراث فرهنگی
۱۳۹۰/۰۴/۲۲

خبرگزاری دانشجویان ایران – تهران
سرویس: میراث فرهنگی

نسخه‌های تاریخی جمهوری «آذربایجان» از «واتیکان» به کشورشان بازگشتند.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، روز گذشته دولت جمهوری «آذربایجان» از بازگشت ۶۰ نسخهء تاریخی این کشور که از سال‌ها قبل در آرشیو مخفی «واتیکان» نگهداری می‌شدند، خبر داد.

به گزارش آنس پرس، این نسخه‌های تاریخی در حدود دو ماه پیش توسط محققان آذری در آرشیو مخفی کتابخانه «آپوستلیک» واتیکان شناسایی شده و قرار است نسخهء دیجیتالی آنها در آیندهء نزدیک از طریق شبکهء اینترنت در اختیار علاقه‌مندان قرار گیرد.

به قول معروف مارادونا را ول کنید و یکی بیاید این غضنفر را بگیرد! نخست این که کشور نظامی و نصیرالدین توسی و زین العابدین مراغه‌ای «جمهوری آذربایجان» نیست که آثار این بزرگان «به کشورشان» برگردند! دوم این که قرار نیست چیزی به جمهوری آذربایجان بازگردد بلکه تنها قرار است نسخه‌ی دیجیتال و رجروب شده‌ی این آثار به باکو داده شوند. که چون «دانشوران» عزیز این جمهوری توانایی خواندن زبان عربی و پارسی را ندارند قرار است برایشان با خط لاتین ترانویسی شود تا دست کم بتوانند آنها را از رو بخوانند. حالا فهمیدن این زبان‌ها و درک مطلب پیشکش!

چهارشنبه ۱۸/خرداد/۱۳۹۰ – ۸/جون/۲۰۱۱

از آنجا که زبان پارسی یکی از عامل‌های پیونددهنده‌ی ایرانیان در طول تاریخ – به ویژه پس از اسلام – بوده است تجزیه‌طلبان و دشمنان ایران به تازگی برای رسیدن به هدف‌های شوم خود نوک حمله را به سوی زبان پارسی گرفته‌اند و در این راستا ادعاهای بی‌پایه و مسخره‌ای می‌کنند که به چند مورد آنها می‌پردازم.

نخست باید تاکید و تکرار کنم که من به هر دو زبان ترکی و پارسی و سخنگویان این دو زبان احترام می‌گذارم. روشن است آنچه در زیر می‌آید تنها بررسی و روشنگری درباره‌ی نظرهای بی‌پایه و دروغ‌های گروه اندک و اقلیت و افراطی و تجزیه‌طلب پان‌ترک است. ایرانیان آذربایجانی ترک نیستند زیرا فرهنگ ایرانی دارند. حتا اگر بخواهیم مانند برخی به تبار و ویژگی‌های بدنی و زیست‌شناختی تاکید کنیم پژوهش‌های ژنتیکی ایرانیان آذربایجانی نشان داده است که این گروه ترک‌زبان نیز با دیگر ایرانیان مانند کردها و لران و اصفهانیان و تهرانیان و … پیوسته‌اند.

مقایسه و رتبه‌بندی زبان پارسی و ترکی
چند سال پیش یکی از مجله‌های پان‌ترک درون ایران به نام «امید زنجان» ادعای ابلهانه و بی‌پایه‌ای را مطرح کرد و بدون دادن سند و مدرکی نوشت که طبق اعلامیه‌ی سازمان یونسکو «زبان فارسی لهجه‌ی سی و سوم زبان عربی» است. این سخن آن قدر بی‌معنا و بی‌پایه است که نیازی به توضیح ندارد و به قول معروف مرغ پخته را هم به خنده می‌اندازد. کسی که اندکی درک و شعور زبانی و زبان‌شناسی داشته باشد و فرق زبان و لهجه را بداند می‌فهمد که زبان پارسی و زبان عربی دو زبان بسیار متفاوت و متمایز اند. زیرا مهم‌ترین عنصر و استخوان‌بندی هر زبان دستور زبان آن است و دستور زبان پارسی با صرف و نحو عربی بسیار فرق دارد. این ادعا نشان می‌دهد که گوینده‌ی آن نه زبان پارسی را می‌فهمد و نه شناختی از زبان عربی دارد.

حتا به فرض محال هم زبان پارسی به قول اینان «لهجه»ی زبان عربی باشد. معنای «لهجه‌ی سی و سوم» چیست؟ رتبه‌بندی لهجه‌ها بر چه پایه‌ای انجام می‌شود؟ آن سی و دو لهجه‌ی دیگر زبان عربی کدام اند؟ چرا برای نمونه زبان پارسی لهجه‌ی سی و چهارم یا حتا لهجه‌ی هفتاد و نهم نشده است؟ شاید نویسنده بیشتر از عدد سی و سه را بلد نبوده است؟ مانند برخی قبیله‌های بومیان که در دستگاه شمارش خود بالاتر از سه یا هفت یا ده ندارند؟

جالب آن که از سوی دیگر در همین اعلامیه، «زبان ترکی سومین زبان باقاعده‌ی دنیا» معرفی شده است! باز باید پرسید رتبه‌بندی زبان‌ها بر چه پایه‌ای انجام می‌شود؟ معیارها و ملاک‌های این رتبه‌بندی چیست؟ دو زبان باقاعده‌ی دیگر دنیا کدام اند؟ زبان چهارم و پنجم باقاعده کدام است؟ منظور از زبان باقاعده چیست؟ کلاً چند زبان باقاعده در جهان وجود دارد؟

یا گروه دیگری نوشتند که

موسسه‌ی ائی.ام. تی و آ.ام.تی – که در اروپا و آمریکا واقع شده و تحت مدیریت برجسته‌ترین زبان‌شناسان اداره می‌شود و همه ساله گزارش‌های زیادی را درباره‌ی زبان‌ها منتشر می‌کنند و کلیه‌ی استانداردهای زبان‌شناسی از این ادارات که دولتی هستند، اعلام می‌شود – چنین اعلام کرده‌اند:

– ۹۲ درصد کلمات فارسی از عربی و ترکی گرفته شده و مابقی بدون هیچ فرمولی تولید شده‌اند.
– در هیچ یک از زبان‌های بین‌المللی لغتی از زبان فارسی وجود ندارد.
– جملات فارسی ۶۷ درصد ابهام تولید می‌کنند (یعنی یک خارجی که فارسی را یاد گرفته، به سختی می‌تواند در ایران صحبت کرده و یا جملات فارسی را درک کند مگر آن که مدت زیادی در همان جامعه مانده و به صورت تجربی یاد بگیرد) که این برای یک زبان ضعف نسبتا بزرگی است.

اما از سوی دیگر:
– ۱۰۰ درصد کلمات ترکی ریشه‌ی اصلی دارند.
– ۲ درصد کلمات ترکی از ایتالیایی، فرانسوی و انگلیسی گرفته شده است.
– ۱۹ درصد کلمات انگلیسی از زبان ترکی گرفته شده است.
– ۳۹ درصد کلمات ایتالیایی، ۱۷ درصد کلمات آلمانی و ۹ درصد کلمات فرانسوی از زبان ترکی گرفته شده است.
– ۱۰۰ درصد کلمات انگلیسی، آلمانی، فرانسوی و ترکی دارای عمق ریخت‌شناسی هستند.
– ۸۳ درصد کلمات انگلیسی ریشه‌ی اصلی دارند.
– جملات ترکی ۲ درصد ابهام جمله‌ای ایجاد می‌کنند (یعنی اگر یک خارجی زبان ترکی را از روی کتاب یاد بگیرد، پس از ورود به یک کشور ترک زبان مشکلی نخواهد داشت)
– جملات انگلیسی نیم درصد و جملات فرانسوی تقریبا ۱ درصد ابهام تولید می‌کنند.

معنای این ادعاها آن است که از هر ۱۰ واژه در زبان انگلیسی دو تای آنها ترکی است و از هر ۱۰ واژه در زبان ایتالیایی ۴ تای آنها ترکی است! این که کلمه‌ای ریشه‌ی اصلی دارد یعنی چه؟ نویسنده حتا حساب ساده هم بلد نیست. اگر ۸۳ درصد واژه‌های انگلیسی ریشه‌ی اصلی دارند و ۱۹ درصد آنها از زبان ترکی گرفته شده‌اند آنگاه جمع این دو می‌شود ۱۰۲ درصد!

این ادعاهای احمقانه و مسخره تنها نشان‌دهنده‌ی عمق بی‌سوادی و درماندگی نویسندگان آن و شدت دشمنی هیستیریک و روان‌پریشانه‌ی آنان نسبت به زبان پارسی است. این ادعاها درباره‌ی زبان ترکی تا آنجا پیش می‌رود که می‌نویسد:

[این موسسه‌ها] زبان ترکی را شاهکار زبان معرفی کرده‌اند که برای ساخت آن از فرمول‌های بسیار پیچیده‌ای استفاده شده است. خانم «نیکیتا هایدن» متخصص و زبان‌شناس مشهور آلمانی در موسسه‌ی اروپایی «یوروتوم» گفته است: «انسان در آن زمان قادر به تولید این زبان نبوده و موجودات فضایی این زبان را خلق کرده و یا خداوند به پیامبران خود عالی‌ترین کلام ارتباطی را داده است».

انگار زبان ماده‌ی شیمیایی است که برای ساختن آن از فرمول‌های پیچیده استفاده شود!

تحمیلی بودن زبان پارسی در ایران
ادعای دیگر پان‌ترکان این است که زبان پارسی در ایران از زمان رضا شاه پهلوی رسمی شده است و پیش از آن کسی زبان پارسی را نمی‌دانسته و از زمان رضا شاه مردم مجبور شدند که پارسی یاد بگیرند. این افراد که نیازی به سند و مدرک و تاریخ معتبر ندارند و هرگاه که سند بخواهند خودشان جعل می‌کنند یا اگر سندی تاریخ مخالف آنان باشند آن را تحریف می‌کنند این اندازه بی‌سوادند که نمی‌دانند «رسمی شدن» زبان پارسی به صورت قانونی در قانون اساسی مشروطه در زمان مظفرالدین شاه قاجار بوده است. وگرنه رایج بودن زبان پارسی به عنوان زبان ملی و مشترک همه‌ی ساکنان ایران‌زمین در طول تاریخ از انبوه کتاب‌ها و رساله‌ها و نوشتارهای تولید شده در گوشه گوشه‌ی ایران‌زمین از میان‌رودان تا مرزهای هندوچین روشن و دانسته است.

این پان‌ترکان که حافظه‌ی خوبی هم ندارند از سوی دیگر وقتی نیاز به افتخار به ترکان باشد فرمانروایان ترک را رواج‌دهندگان زبان پارسی در همه‌ی ایران می‌دانند!

در کنار این ادعای تحمیلی بودن زبان پارسی از زمان رضا شاه، پان‌ترکان ادعا می‌کنند که زبان ترکی در سراسر ایران از گذشته‌های بسیار دور رواج داشته و در آذربایجان به چند هزار سال پیش از میلاد هم می‌رسد! حتا برخی از باکونشینان می‌گویند که اوستا به زبان ترکی باستان نوشته شده است! این ادعای مضحک هم نشان می‌دهد که این افراد هیچ شناخت و درکی از مبحث و مقوله‌ی زبان و زبان‌شناسی و تاریخ ندارند.

آموزش تنها به زبان ترکی
موضوع دیگری که پان‌ترکان از روی دشمنی با زبان پارسی – به ویژه همزمان با «روز جهانی زبان مادری» – مطرح می‌کنند موضوع آموزش تنها به زبان ترکی است. پیشتر و به ویژه چند ماه پیش همزمان با این مناسبت جستاری نوشتم و در اینجا تکرار نمی‌کنم. اما موضوع این است که آنها می‌خواهند تنها به زبان ترکی آموزش ببینند و زبان پارسی را به کلی کنار بگذارند. حال آن که در هر کشوری در دنیا آموزش به زبان مادری در کنار زبان ملی و رسمی آن کشور است نه جایگزین آن.

ادعاهای بیشتر و پاسخ آنها را می‌توانید در پایگاه آذرگشنسپ بخوانید.

اما بگذارید به موردی بپردازم که یکی از خوانندگان برایم فرستاده و به تازگی آن را دیدم و به گمانم در آذرگشنسپ نباشد.

– و حالا: بیگانه بودن زبان پارسی دری در ایران!
اما جالب‌تر آن که یکی از این پان‌ترکان با به هم بافتن خشک و تر و تحریف و بدفهمی برخی داده‌های زبان‌شناسی و تاریخی، ادعا کرده است که زبان پارسی ریشه در ایران نداشته است و از بیرون وارد ایران شده و کلاً زبانی بیگانه و مهاجر است.

نوشتار او آن قدر طولانی و پر از یاوه و سخنان باطل است که تنها به چند مورد آن اشاره می‌کنم.

اگر فارسی دری در تداوم زبان پهلوی بود چرا تا قرن هفتم هجری حتی یک بیت شعر در منطقه‌ی استان فارس – که مسکن اصلی فارس‌زبانان است – به فارسی دری سروده نشده است و یک سطر نثر به زبان دری تا قرن هفتم هجری در این مناطق نوشته نشده است؟! در حالی که در مناطق دیگر بخصوص مناطقی که سلاطین، مراکز حکومتی خود را در آن قرار داده بودند آثار فراوان به زبان دری (فارسی) می‌بینیم؛ مثل مناطق تاجیکستان و افغانستان که مرکز حکومت‌های سامانی و غزنوی بوده و عراق عجم (مناطق مرکزی ایران چون شهر ری، قم، کاشان، اراک، اصفهان) که مرکز حکومت سلجوقیان بوده است!

من نمی‌دانم چه گونه این شخص می‌تواند در یک بند این همه دروغ و یاوه سر هم کند!

۱- تاجیکستان و افغانستان مرزهای امروزی هستند و در گذشته بخشی از ایران بزرگ بوده‌اند.

۲- فارس نام استانی است و نام زبان پارسی یا فارسی است. پس باید گفت «فارسی‌زبان» نه فارس‌زبان. چه کسی گفته استان فارس مسکن اصلی فارس‌زبانان است؟ آیا منظور این جمله آن است که همه‌ی کسانی که در ایران به زبان پارسی سخن می‌گویند اصل‌شان از استان فارس است؟

۳- دولت‌های سامانی و غزنوی و سلجوقی در دنباله‌ی هم بودند نه همزمان. قلمرو سامانیان شامل تاجیکستان و افغانستان امروزی و بخش‌هایی از شرق ایران امروزی بود. سپس بخش‌هایی از این سرزمین‌ها به دست غزنویان افتاد و پس از آن سلجوقیان بر آن حاکم شدند. سلجوقیان غرب ایران (عراق عجم) را هم به قلمرو خود افزودند.

۴- باید به این نویسنده یادآوری کرد که پیش از سده‌ی هفتم هجری نه چاپخانه وجود داشته و نه اینترنت که نویسندگان آثار خود را منتشر کنند و به دست همه برسانند! در گذشته به خاطر شرایط اجتماعی اگر کتابی نوشته می‌شد و به فرمانروایی و مرکز حکومتی تقدیم نمی‌شد احتمال از میان رفتن آن بسیار بود. مانند امروز نبود که ناشران مستقلی باشند و ده هزار جلد از هر کتاب چاپ و منتشر کنند! حتا اگر کتابی در کتابخانه‌ها نگهداری می‌شد همان ترکانی که پان‌ترکان بدانان می‌نازند در تاخت و تاز و هجوم‌های خود آنها را نابود می‌کردند.

۵- استان فارس مدتی مرکز حکومت آل بویه بود. این دولت به ویژه در دوران پناه خسرو (فناخسرو) عضدالدوله در آبادانی فارس بسیار کوشید و دربار آنان مرکز دانشمندان و نویسندگان بزرگ بود. به طوری که ابوحیان توحیدی که خود تبار شیرازی داشت و در بغداد زاده شده بود در زمان عضدالدوله به شیراز بازگشت و در آنجا چند کتاب به زبان عربی نوشت. هم چنین دولت آل بویه‌ی فارس برای رقابت با بغداد بیشتر از نویسندگان عربی‌نویس پشتیبانی می‌کرد.

۶- پان‌ترکان که سواد ادبی و تاریخی ندارند از استان فارس تنها نام سعدی و حافظ را شنیده‌اند. حال آن که پیش از سعدی در استان فارس نویسندگان و شاعران فراوانی بوده‌اند. برای نمونه می‌توان از کتاب تاریخ «فارسنامه»ی ابن‌بلخی نام برد که تبارش از بلخ بودند اما خودش در فارس زاده شده است. وی این کتاب ۱۸۰ صفحه‌ای را در حدود ۵۰۰ ق. به زبان پارسی نگاشته است. یا می‌توان از شیخ روزبهان بَقلی نام برد که از عارفان بزرگ و مشهور ایرانی است و در سال ۵۵۲ ق. زاده شده و مزارش در شهر شیراز زیارتگاه مردم است. شیخ روزبهان کتاب‌های فراوانی به عربی و پارسی نوشته است. از جمله کتاب‌های پارسی او می‌توان از رساله‌ی قدس، غلطات السالکین، و شرح شحطیات نام برد. این هم یک رباعی از شیخ روزبهان:

دل داغ تو دارد، ار نه بفروختمی ————– در دیده تویی، وگرنه بردوختمی
جان منزل توست، ور نه روزی صدبار ———- در پیش تو چون سپند برسوختمی

(برخی از کتاب‌های شیخ روزبهان را می‌توانید در «کتابخانه‌ی تصوف» بخوانید)

بنابراین می‌بینیم بیش از یک سطر نثر پارسی دری از استان فارس متعلق به پیش از سعدی و سده‌ی هفتم برجا مانده است. نویسنده‌ی پان‌ترک ناآگاهی خود را به نبودن اثر تعبیر کرده است.

اما پیدایش و ظهور این دو ستاره‌ی بزرگ زبان پارسی یعنی سعدی و حافظ شیرازی باعث فراموشی نام دیگر شاعران و نویسندگان استان فارس در میان مردم شده است. حتا نام معاصران این دو نیز در میان مردم عادی فراموش شده است. اما در کتاب‌های تذکره و در میان کارشناسان ادبیات پارسی به خوبی شناخته شده‌اند مانند مجد همگر و امامی شیرازی که با سعدی رقابت داشتند. حتا هُمام تبریزی (همزمان با سعدی) نیز مدتی در دربار حاکمان فارس در شیراز به سر می‌برده است و شاید در همین دوران سروده است:

هُمام را نیز سخنان دلفریب هست ———– ولی چه سود که بیچاره نیست شیرازی

این نویسنده اگر از بحث‌های زبان‌شناسی آگاهی می‌داشت می‌دانست که کسی پارسی دری را فرزند مستقیم و جایگزین زبان پهلوی ساسانی و در ادامه‌ی آن نمی‌داند. زبان پارسی دری همان گونه که از نامش برمی‌آید زبان درباری بوده است یعنی زبان رسمی و نگارشی. همان گونه که زبان نگارشی امروز با زبان گفتاری مردم تهران و اصفهان و کرمان و مشهد و تبریز تفاوت دارد. حتا در فرهنگ دهخدا – که متن زبان‌شناسی نیست – در درآیه‌ی «دری» چنین آمده است:

لهجه‌ی ادبی ایران را – که از اواسط قرن سوم هجری به بعد رواج یافته و به دری یا فارسی دری یا فارسی مشهور است – نمی‌توان فقط از اصل فارسی میانه (پهلوی ساسانی) دانست بلکه در اساس یک لهجه‌ی عمومی ادبی است که در اواخر عهد ساسانی و قرن‌های اولیه‌ی اسلامی در ایران شیوع داشت و تحت تاثیر و تاثر متقابل لهجه‌های رسمی دوره‌ی اشکانی (پارتی) و ساسانی (پارسی) در یکدیگر و در لهجه‌های محلی به تدریج متداول شده و تقریباً وضع ثابتی گرفته و هیئت زبان کتابت حاصل کرده بود. … این زبان به نحو خالص نزدیک با پهلوی جنوبی (پارسی میانه) نبود زیرا نفوذ فراوانی از لهجه‌های خراسان قدیم و بعضی از لهجه‌های مشرق در آن مشهود است، و نیز لهجه‌ی شرقی محض نیز شمرده نمی‌شد زیرا تاثیر و نفوذ پهلوی جنوبی (پارسی میانه) و لهجه‌های غربی هم در آن ملاحظه می‌شود. … این زبان عمومی را از آن جهت دری می‌گفتند که «لانها اللسان الذی تکتب به رسائل السلطان و ترفع بها الیه القصص، و اشتقاقه من الدر و هو الباب، یعنی انه الکلام الذی یتکلم به علی الباب» [=همانا این زبانی است که نامه‌های شاهان را بدان می‌نوشتند و بدان داستان‌ها می‌پرداختند و ریشه‌ی آن از «در» به معنای دربار است یعنی سخنی که در دربار به کار می‌رود.]

پس نویسنده‌ی پان‌ترک کشف جدیدی نکرده است و پرده از راز پنهانی برنداشته است که جلوی ادعای خود نشان تعجب بگذارد. کسی هم این موضوع را پنهان نکرده بود.

این پان‌ترک مانند دیگر دوستان و شریکانش تحریف سند هم می‌کند:

ابن ندیم در کتاب «الفهرست» خود با اتکا به عبدالله ابن مقفع، دری را زبان درباریان و زبان اهل خراسان و مشرق و اهل بلخ … دانسته است.

اینجا نیز با نقل نصف و نیمه‌ی سخن ابن ندیم تنها به دنبال هدف خاص خود بوده است. آیا اهل خراسان ایرانی نیستند و نبودند که ایشان زبان اهل خراسان را از زبان ایران جدا می‌داند؟ حال آن که سخن ابن مقفع که ابن‌ندیم نقل کرده است چنین است:

ابن مقفع گفته است: زبان‌های ایران عبارتند از پهلوی، دری، فارسی، خوزی و سریانی. پهلوی منسوب است به پهله (فهله) و آن اسمی است که بر پنج شهر اطلاق شود از این قرار: اصفهان، ری، همدان، ماه نهاوند و آذربایجان. اما دری زبان شهرهای مداین است و کسانی که در دربار شاه مقیم اند بدان سخن می‌گویند و آن منسوب به پایتخت [=دربار] است و از زبان اهل خراسان و مشرق، زبان اهل بلخ در آن غلبه دارد، و اما فارسی مورد تکلم موبدان و علما و مانند ایشان است، و آن زبان مردم فارس است. خوزی زبان مردم خوزستان است …»

روشن است که از نظر زبان‌شناسی، زبان سریانی از خانواده‌ی زبان‌های ایرانی نیست اما منظور ابن مقفع زبان‌هایی است که در ایران بدانها سخن گفته می‌شده است و برخی از مردم استان آشورستان یا میان‌رودان به زبان سریانی سخن می‌گفتند.

هم چنین از این سخن آشکارا برمی‌آید که دری و پهلوی از زمان ساسانیان در کنار هم بوده‌اند نه در دنباله‌ی هم. ابن مقفع زبان دری را زبان مردم مداین و دربار (زبان رسمی) گفته است که زبان اهل خراسان در آن غلبه دارد نه این که زبان اهل خراسان باشد. زبان دری هیچ ربطی به سلاطین ترک سلجوقی و «مرکز حکومت سلجوقیان» ندارد.

جالب آن که در این میان نامی از ترکی نیست و زبان مردم آذربایجان را فهلوی/پهلوی دانسته است و از سخن ابن مقفع روشن می‌شود که اگر قرار است در ایران زبانی بیگانه و مهاجر باشد این زبان ترکی است که زبانی مهاجر و بیگانه است نه زبان پارسی دری. اما نویسنده‌ی پان‌ترک این بخش‌ها را حذف کرده است.

پس از این همه دروغ و یاوه و به خیال خودش کوبیدن زبان پارسی دری، در راستای برنامه‌ی بخش‌های پیشین، اکنون نوبت به تعریف و تمجید از زبان ترکی می‌رسد:

اگر ما می‌گوییم زبان ترکی امروز آذربایجان ادامه‌ی زبان ترکی هزار سال پیش و در تداوم زبان کتاب «دده قورقود» است غیرممکن است استاد شهریار در کنار اثر معروف «حیدربابایه سلام» – که به زبان ترکی امروز است – به زبان هزار سال پیش ترکی، یعنی به زبان دده قورقود هم منظومه‌ای بسراید و دیوانی به این زبان داشته باشد!

اما استاد شهریار علاوه بر زبان ترکی، به زبان فارسی – که زبان جداگانه و متفاوت از ترکی است – نیز شعری سروده و دیوانی تنظیم کرده است، همان طوری که سعدی شیرازی هم به دو زبان جداگانه فارسی دری (زبان مرسوم دربار) و پهلوی (زبان بومی و اصلی مردم فارس) دیوان تنظیم کرده است!

اگر زبان دری ادامه‌ی زبان پهلوی یا فهلوی مردم شیراز و دیگر شهرهای استان فارس بوده، چرا سعدی شیرازی در قرن هفتم هجری همزمان با زبان دری، به فهلوی یا پهلوی که صدها سال هم تحت تأثیر زبان دری بوده شعر سروده است؟

زبان ترکی نیز شاخه‌های مختلفی دارد مانند زبان ترکی اوغوز و قبچاق و اویغور. زبان چَغَتایی (chaghatai) که امیر علی‌شیر نوایی (درگذشته ۹۰۰ ق. / ۱۵۰۱ م.) بدان سخن می‌گفت امروزه از میان رفته است. زبان ترکی رایج در آذربایجان ایران و در قفقاز و آناتولی از گروه اوغوز است اما زبان ازبکان از شاخه‌ی اویغور است. گروه قبچاق نیز در قیرقیزستان و کازاخستان رواج دارد. بنابراین معلوم نیست منظور او از «ترکی هزار سال پیش» کدام ترکی است. تاریخ نگارش زبان ترکی به هزار سال نمی‌رسد. مطمئن ام که نه تنها استاد شهریار ایرانی ترک‌زبان، که دیگر نویسندگان ترک ترک‌تبار نیز – حتا اگر بخواهند – نمی‌توانند به زبان ترکی هزار سال پیش چیزی بسرایند چه برسد به این که دیوانی هم ترتیب دهند.

تفاوت زبان پهلوی و دری هرگز مانند تفاوت ترکی و پارسی نیست. ضمن آن که سعدی تنها یک بیت در گلستان و نزدیک بیست بیت در یک قطعه‌ی مُلمّع (چندرنگ) به پارسی و عربی و پهلوی لهجه‌ی شیرازی دارد نه این که یک دیوان به دری و یک دیوان به پهلوی داشته باشد.

او سواد تاریخی مناسبی ندارد و نمی‌داند که مرزهای سیاسی امروز جدید اند و تا سده‌ی نوزدهم یا حتا بیستم میلادی وجود نداشتند:

دری و یا فارسی دری زبانی است متفاوت از پهلوی و متعلق به تاجیک‌ها و افغان‌ها که به وسیله‌ی سلاطین ترک وارد ایران و سایر مناطق تحت حاکمیت آنان از جمله هندوستان و پاکستان و حتی ترکیه عثمانی شده است؛ لاکن زبان ترکی و بعضی از زبان‌های دیگر در مقابل آن مقاومت نشان داده و بر حیات خود ادامه داده‌اند ولی زبان پهلوی پارسیان نتوانسته در مقابل آن ایستادگی کند و در داخل آن مستحیل شده و از بین رفته است که آثار آن هنوز هم در بعضی شهرها و روستاهای دور افتاده‌ی مناطق فارس‌نشین باقی مانده است.

او مرزهای سیاسی امروز را به زمان سلجوقیان می‌برد و می‌خواهد مردم تاجیکستان و افغانستان را از مردم ایران جدا کند اما ایرانیان آذربایجان را به ترکان ترکیه و قفقاز بچسباند. او نمی‌داند که پاکستان به عنوان موجود سیاسی کشوری است که از سال ۱۹۴۸ م./ ۱۳۲۷ خ. پدید آمده و پیش از آن بخشی از هندوستان بوده است. بنابراین «سلاطین ترک» نمی‌توانستند زبان دری را به پاکستان ببرند!

نویسنده با این جمله می‌خواهد تکلیف زبان ترکی را هم روشن کند که زبان ترکی از قدیم در ایران بوده و در برابر گسترش زبان فارسی دری – که آن هم از تاجیکستان و افغانستان و به دست سلاطین ترک وارد ایران شده! – مقاومت کرد اما زبان پهلوی – که زبان پارسیان بوده – مقاومت نکرد و مستحیل شد! در بالا نشان دادیم که تمام این ادعا بی‌پایه است. ابن مقفع گفته بود که پهلوی زبان اصفهان و آذربایجان و ری و همدان و نهاوند است. زبان مردم استان فارس را فارسی می‌گفتند و زبان مداین و رسمی کشور را «دری».

باید پرسید چه طور زبان ترکی در دربار سلجوقیان روم و دربار عثمانیان مقاومت نکرد و مدت‌ها زبان پارسی دری زبان دربار و اداری آنان بود؟ البته پاسخ ایشان در همین جمله آمده است: این زبان را سلاطین ترک وارد کردند! اما باید پرسید چه طور این سلاطین ترک علاقه یا غیرتی یا حساسیتی درباره‌ی گسترش زبان مادری خود نداشتند و زبان «تاجیک‌ها و افغان‌ها» را در ایران و هندوستان (و پاکستان!) و حتا ترکیه‌ی عثمانی گسترش دادند؟! جالب آن که همفکران ایشان در زمان استالین در تاجیکستان ادعا می‌کردند «تاجیکان ازبکانی هستند که به خاطر رابطه با ایران و زبان پارسی زبان اصلی خودشان را فراموش کرده‌اند»!

اگر زبان فارسی دری ادامه‌ی زبان پهلوی ساسانی می‌بود، فارسی‌زبانان و فارسی‌دانان امروز نباید زحمت زیادی در خواندن و فهمیدن معنا و مفهوم زبان پهلوی دوران ساسانی و بعد آن داشته باشند. همچنان که ترک‌زبانان آذربایجانی و ترکیه‌ای در خواندن و فهمیدن زبان کتاب «دده قورقود» – که مربوط به هزار تا هزار و دویست سال پیش است و ترکی امروز آذربایجان و ترکیه ادامه‌ی این زبان است – با مشکل زیادی روبرو نیستند و معنی و مفهوم کتاب برای آنها کاملاً آشکار است.

ایشان به خیال خود آب را گل‌آلود می‌کند که ماهی هم بگیرد. کتاب دده قورقود کتابی است که به گفته‌ی ترک‌شناسان بزرگی چون واسیلی بارتولد روس و جفری لوییس انگلیسی در سده‌ی پانزدهم میلادی و در زمان حکومت آق‌قویون‌لو یعنی تنها پانصد سال پیش نوشته شده است و تا سده‌ی نوزدهم میلادی کسی از این کتاب خبر نداشت تا این که یک خاورشناس آن را در کتابخانه‌ای پیدا کرد و به زبان‌های اروپایی ترجمه کرد. همین امروز هم مردم ترکیه و مردم آذربایجان ایرانی – به ویژه به دلیل «اصلاحات زبان ترکی» در زمان آتاترک – می‌گویند که حرف‌های همدیگر را به خوبی نمی‌فهمند (البته کسانی که با پول رایگان ترکیه در آنجا درس خوانده‌اند و می‌خواهند آذربایجان را از ایران جدا کنند به این چیزها کار ندارند. امروزه به نعمت ماهواره‌های ترکی و باکویی برخی از جوانان نسل جدید آذربایجان زبان ترکی قفقازی و استانبولی را هم می‌فهمند). حتا نام همین کتاب را در ترکی ایران «دده قورقود» و در ترکی استانبولی «دده کورکوت» می‌گویند!

اگر زبان پهلوی مادر زبان فارسی دری به حساب می‌آمد دیگر نیازی نبود از زبان پهلوی همطراز و برابر با زبان فارسی و موازی با آن نامی برده شود و نام این دو زبان در کنار هم بیاید!

گفتیم که این ادعا هیچ پایه‌ای ندارد و این دو زبان در کنار هم بودند. اما اگر هم زبان پهلوی مادر زبان دری باشد این چه استدلالی است؟ اگر پهلوی را مادر دری بدانیم و دری را دختر پهلوی، باید پرسید مگر وقتی دختری به دنیا بیاید مادرش می‌میرد و دختر و مادر نمی‌توانند همزمان با هم زندگی کنند؟

نمونه‌ی دیگری از تحریف را می‌توان در نقل سخن استاد سعید نفیسی دید:

مرحوم سعید نفیسی هم در مورد خاستگاه زبان فارسی دری می‌گوید: «نظم و نثر زبان دری را باید زاده‌ی ماورالنهر و دربار سامانیان دانست»

اینجا سخن از نظم و نثر دری یعنی ادبیات است نه این که خود زبان دری را در فرارود «اختراع» کرده باشند و به جاهای دیگر «صادر» کرده باشند.

وی هم چنین با نقل اشتباه و ترجمه‌ی ناقص بیتی از حافظ – که به گویش شیرازی است – سعی می‌کند خواننده را گمراه کند:

و بیتی از حافظ:
«به پی ما جان غرامت بسپریمن ————– عزت یک وی روشتی از امادی»
یعنی: غرامت خواهیم گرفت – بی‌روشی از ما دیدی.

حال آن که شکل درست این بیت چنین است:

به پی‌ماچان غرامت بسپریمن ———— غَرَت یک وی رَوشتی از اَما دی

یعنی اگر تو یک بی‌روشی (بی‌ادبی) از ما دیدی با پای‌ماچان غرامت و جریمه خواهیم پرداخت.
غَرَت همان گرَت است یعنی اگر تو. رَوشت هم همان روش است. همان گونه که خورشت همان خورش است. در یکی از شعرهای فولکلور می‌شنویم:
خیاط که می‌بینی خوش بُرشت اه ————- البته روی پلو خورشت اه

فرهنگ دهخدا درباره‌ی پای‌ماچان چنین می‌گوید:

پای‌ماچان: پای‌ماچو. پی‌ماچان. کفش‌کن. صفّ نعال. درگاه.
«به اصطلاح صوفیان و درویشان صفّ نعال باشد که کفش‌کن است و رسم این جماعت چنان است که اگر یکی از ایشان گناهی و تقصیری کند او را در صفّ نعال – که مقام غرامت است – به یک پای بازدارند و او هر دو گوش خود را چپ و راست بر دست گیرد یعنی گوش چپ را به دست راست و گوش راست را به دست چپ گرفته چندان بر یک پای بایستد که پیر و مرشد عذر او را بپذیرد و از گناهش درگذرد» (برهان قاطع)
هوا می‌خواست تا در صفّ بالا همسری جوید ——- گرفتم دست و افکندم به صف پای‌ماچانش (خاقانی)

البته این ها تنها چند بند از نوشتار طولانی و بخش نخست افاضات این نویسنده‌ی پان‌ترک است و لابد در بخش بعدی می‌خواهد بگوید که مردم تاجیکستان و افغانستان «تورک» اند و زبان دری در واقع یکی از شاخه‌های زبان «تورکی» است و برای همین زبان ترکی در ایران توانست مقاومت کند و در زبان پهلوی مستحیل نشود.

با پوزش از سلطان ولد پسر مولانای بلخی باید گفت:
دیوانگان جوشیده‌اند از خم نفت نوشیده‌اند —- از عقل کناره کرده و پان‌ترک نابی گشته‌اند

پی‌نوشت
به خوانندگان پان‌ترک و طرفداران پان‌ترکان و تجزیه‌طلبان یادآوری می‌کنم پیغام‌های دارای دشنام و ناسزا و سخنان بی‌سند و مدرک منتشر نمی‌شوند.

آدینه ۶/خرداد/۱۳۹۰ – ۲۷/می/۲۰۱۱

روشن است که سخن گفتن به زبان و گویشی خاص نه موجب افتخار است و نه سبب سرافکندگی. هم چنین است تعلق به قومی خاصی. زیرا ملاک و ارزش هر شخص به کرده‌های خود اوست و به قول سلطان ولد پسر مولانای بلخی «هر چیز که می‌ورزی می‌دان به همان ارزی».

متاسفانه برخی از ایرانیان آذربایجانی زیر تاثیر تبلیغات زهرآگین بیگانگان و دشمنان ایران، یعنی پان‌ترکان، خود را نه ایرانی ترک‌زبان که «تورک» می‌دانند و نمی‌دانند که دولت‌های باکو و استانبول دایه‌ی مهربان‌تر از مادر نیستند و دلسوزی‌هایشان برای این ایرانیان و دادن امکان تحصیل رایگان در دانشگاه‌های باکو و استانبول و آنکارا در راستای چیزی است که نظریه‌پرداز پان‌ترک به نام «بدرالدین» آن را استراتژی یا «اصل ختنه» (Principle of Circumcision) نامیده است. یعنی همان گونه که برای ختنه‌ی پسربچگان نخست سر آنان را با اسباب بازی و نقل و شیرینی گرم می‌کنند و در لحظه‌ی موعود تا کودک بخواهد بفهمد چه شده است دیگر کار از کار گذشته است پان‌ترکان نیز با این گونه پشتیبانی‌ها و «دلسوزی»ها به دنبال برنامه‌های توسعه‌طلبانه‌ی خود هستند.

وی یک استراتژی سه مرحله‌ای را برای رسیدن به آن‌چه که ایجاد «فدراسیون ترک‌ها» می‌‌خواند پیشنهاد می‌کنند:
۱- در مرحله‌ی نخست پان‌ترکیست‌ها بر ایجاد روابط فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی میان ترک‌ها تاکید می‌کنند.
۲- در مرحله‌ی دوم استحکام سیاسی در اولویت قرار خواهد گرفت، اما این استحکام سیاسی به شش کشور مستقل ترک روسیه سابق محدود خواهد بود.
۳- مرحله‌ی سوم زمانی است که حرکت این کشورها به رهبری جنبش پان‌ترکیستی، برای «آزادسازی خلق‌های ترک» و اتحاد سیاسی آنها از قید استعمار در روسیه (تاتارها، یاقوت‌ها و …)، چین (اویغورها)، ایران (آذربایجانی‌ها)، و غیره آغاز خواهد شد.

بدرالدین به دلیل حساس بودن دنیای غرب، روسیه و کشورهای منطقه به اقدامات ترکیه، تاکید می‌کند در عین این که ترکیه یک نقش محوری و رهبری کننده را در جریان پان‌ترکی به عهده دارد اما در مراحل اولیه‌ی ادغام و اتحاد ترک‌ها، باید با احتیاط تنها بر جنبه‌ی فرهنگی رهبری ترکیه تاکید کرد.

شرح بیشتر این جریان را در نوشته‌ی دکتر حمید احمدی در این نشانی در پایگاه آذرگشنسپ بخوانید.

بد نیست در همین رابطه ببنیم تا پیش از شکل‌گیری «پان‌ترکیسم» در سده‌ی نوزدهم و بیستم میلادی، نظر نویسندگان ترک و ترک‌زبانان در دولت عثمانی نسبت به «ترک» و «زبان ترکی» چه بوده است. در اینجا بخش‌هایی از فصل ۳۷ کتاب دکتر منصور فیروزی با نام «مطالعاتی درباره‌ی تاریخ، زبان و فرهنگ آذربایجان» را می‌آورم:

نظریات عثمانیان درباره‌ی ترک و زبان ترکی

عثمانی‌ها – که نژاد و تبار ترک داشته و دارند و زبان نیاکان و رسمی‌شان ترکی بوده – از زمان تشکیل دولت سلجوقیان روم در آناطولی [=سده‌ی پنجم ق/یازدهم م.] تا اوایل قرن حاضر، بدترین تحقیرها و تعبیرهای ناسزا را درباره‌ی ترک و ترکان و زبان آنان به کار برده و تاریخ و ادبیات قدیمی خودشان را مالامال کرده‌اند. فقط از روی کار آمدن آتاتورک و تشکیل فرقه‌های پان‌ترکیست، کلمه‌ی «ترک» در کشور عثمانی حرمت پیدا کرده و به ملت و دولت آن کشور اطلاق گردیده است. ولی، تعصب آن برای جوانان آذربایجانی وسیله‌ی تحریک اعصاب و برای دشمنان وحدت ملی ایران ابزار جنجال و فتنه‌انگیزی شده است.

برای این که آذربایجانیان گرامی و سایر هم‌میهنان عزیز از پیدایش این تعابیر ناروا و تفاخر بی‌جای عثمانیان به اتراک آگاهی یابند و به سیر و سابقه‌ی قضیه احاطه داشته باشند و با سروده‌های ایران بسنجند در این بخش قسمتی از آنها را از تاریخ و ادبیات عثمانیان استخراج و عرضه می‌دارد. پیشاپیش از هم‌میهنان ترک‌زبان به واسطه‌ی زیاده‌گویی منابع عثمانی عذر خواسته و عرض می‌نماییم که ذکر این موارد برای شناساندن جایگاه زبان ترکی در نزد کسانی است که امروزه با مقاصد سیاسی مروّج پان‌ترکیسم می‌باشند.

فواد کوپرولوزاده در کتاب «ترک ادبیاتندا ایلک متصوفلر»:
پس از تشکیل و استقرار دولت سلجوقی در آناطولی [۱۰۷۷ م./۴۷۰ ق.] معلوم نیست زبان ترکی از چه زمانی «لسان تحریر» بوده است ولی محقق است که نوشته‌های ترکی آن دوره بی‌نهایت محدود و ابتدایی بوده و اگر چیزی هم وجود داشته به دست ما نرسیده است و در این باره نمی‌توان نظر واضح ابراز کرد. … نه تنها فرمانروایان و درباریان حاکم و روسای مستقر در مسند قدرت … بلکه صنف‌های منور [=روشنفکر] و برگزیده هم ضمن سرودن مثنوی و مُلمّعات و بسط و ترویج ادبیات و عرفان ایران در آناطولی، زبان ترکی را از سرای‌ها [=کاخ‌ها] و مراکز قدرت دور ساختند و در نتیجه به زبان و کتاب ترکی با نظر حقارت و استخفاف نگریستند.

عثمان توران در مقدمه‌اش بر کتاب «تاریخ آق‌سرایی» نوشته‌ی محمود پسر محمد آق‌سرایی چنین می‌گوید:
قبایل ترک اکثراً در ییلاق‌ها و مرزها زندگی می‌کردند. ترکان کوچ‌وَر و روستانشین دوست داشتند آداب و رسوم عشیره‌ای، سُنن آباء و اجدادی و زبان «ملی» [!] خود را حفظ نمایند. از این رو همیشه با شهرنشینان – که شیفته‌ی فرهنگ ایرانی بودند – تضاد و تصادم داشتند. بدین جهت شهرنشینان ترکان را به بدی یاد می‌کردند.

در زمان اورخان غازی [Orkhan Gazi یا اورخان یکم، از نخستین فرمانروایان عثمانی و درگذشته به سال ۱۳۶۱ م./ ۷۶۲ ق.، زمان حافظ شیرازی]، مسعود پسر احمد در کتاب «سهیل و نوبهار» دشواری و رنج‌آور بودن نظم ترکی را چنین بیان کرده است: [به وزن فعولن فعولن فعولن فعول]
بو آراده عذرم همین ننگ درر ——- که تورکن دیلی گن دگل تنگ درر
عربچه و یا پارسی اوله لفظ ——- که نظم اولجیق ترکیا گلسه لفظ
بو برنیچا بیتی دوزنجا بنوم ——- خجالتدن اریدی یارو تنیم

ترجمه: در این میان عذرم همین ننگ است که زبان ترکی فراخنای ندارد و تنگ است. لفظ ترکی همانند عربی و پارسی به نظم نمی‌آید. این چند بیتی را که به نظم درآوردم از خجالت نصف تنم آب شد.

[نقل چندین صفحه مثال‌هایی به زبان ترکی از آثار نویسندگان عثمانی تا سده‌ی نوزدهم در نکوهش و خوارسازی «ترک» و زبان ترکی مانند:

[وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل]
ندر بلدنمی‌سن عالم‌دَه تُرکی؟ ——– اولا اگنن‌ده کورکی، باش‌دَه بورکی
نه مذهب بیله، نه دین و دیانت ——— یومز یوزین، نه آبدست و طهارت
مثل دربونی دیرلر اهل مذهب: ——— عوان چوپان شرن‌دَن صاقلا! یارب
ترجمه:
می‌دانید در عالم چه کسی تُرک است؟ آن که پوستین به تن دارد و کلاه بر سر. نه مذهب می‌شناسد و نه دین و دیانت و نه صورتش را می‌شوید و نه آبدست و طهارت می‌گیرد. اهل مذهب چنین مثل می‌زنند که: خداوندا ما را از شرّ چوپان ظالم مصون دار!

تورک دانشمند اولور، آدام اولماز! = ترک دانشمند می‌شود اما آدم نمی‌شود.
]

رواج این گونه امثال ناروا، تلقین و تبلیغ عثمانیان حاکم، چنان تاثیر بخشیده بود که کلمه‌ی «ترک» مترادف با دشنام و ناسزاگویی تلقی می‌شد و عارف و عامی چنان بدین لغت حساسیت پیدا کرده و بیزاری می‌جستند که از انتساب آن به خود پرهیز می‌کردند.

«حالت افندی»، سفیر عثمانی، هنگامی که در سال ۱۸۰۳ م. در پاریس رسید از این که او را «سفیر ترک» نامیدند سخت برآشفت.

نامِق کمال (Namik Kemal)، روشنفکر سده‌ی نوزدهم عثمانی، توضیح می‌دهد که کسانی را که اروپاییان «ترک» می‌خوانند همان «عثمانیان»اند یعنی مسلمان سنی حنفی که به زبان عثمانی (ترکی آمیخته با فارسی و عربی) سخن می‌گویند.

تمام متن این فصل را هم می‌توانید از پایگاه آذرگشنسپ در این نشانی در قالب پی.دی.اف بخوانید.

در همین راستا، برنارد لوییس هم در کتاب «از بابل تا ترجمان» (سال ۱۹۵۳ م. بازچاپ ۲۰۰۴ م) در فصل «تاریخ‌نویسی و زنده‌سازی ملی در ترکیه» در ص ۴۲۳ می‌نویسد:

تا میانه‌ی سده‌ی نوزدهم در عثمانی از نام «ترکیه» استفاده نمی‌شد. این نامی بود که کشورهای غربی برای نامیدن آنجا به کار می‌بردند…. در واقع واژه‌ی «ترک» استفاده می‌شد اما بسیار شبیه واژه‌ی «فلاح» [=کشاورز] در زبان عربی امروزی یعنی برای نامیدن روستاییان نادان. اگر به آقای محترم عثمانی در شهر استانبول «ترک» خطاب می‌شد این را توهینی به خود می‌دانست.

سه‌شنبه ۲۷/اردیبهشت/۱۳۹۰ – ۱۷/می/۲۰۱۱

مقاله‌ها و پژوهش‌های احمد کسروی تبریزی – یکی از بزرگان آذربایجان و فرزندان ایران – در نشان دادن تاریخی واقعی آذربایجان و ایرانی بودن ساکنان این بخش از ایران و پیوستگی آنان با دیگر ایرانیان، به ویژه پژوهش «آذری یا زبان باستان آذربادگان» برای ایران‌ستیزان و پان‌ترکان که ادعا می‌کنند مردم آذربایجان «تورک» اند و هیچ پیوندی با ایران و ایرانیان ندارند بسیار گران و سنگین تمام شده است. کسروی در این پژوهش نشان داده است که زبان ترکی امروزی در آذربایجان پیشینه‌ی درازی ندارد و زبانی تحمیلی است که از زمان صفویان به بعد در میان مردم رایج شده است.

از این رو پان‌ترکان یا به کسروی دشنام می‌دهند یا می‌کوشند چهره و کارهای او را خراب کنند و گاه این هر دو با هم یک کاسه می‌شود. برای نمونه در برخی از سایت‌های پان‌ترکان ادعای دروغ زیر مطرح شده است:

اقرارنامه‌ای از احمد کسروی
در مورد باطل بودن نظریه «زبان آذری» مورد ادعای خودش در مجله عرب زبان «العرفان»

تاریخنگار برجسته، احمد کسروی – یکی از ترک‌گریزان و آذربایجان‌ستیزان مشهور ایرانی که خود آذربایجانی بوده و ملیت ترک داشته است … هر چند آثار این محقق آماتور و بی‌باک در عرصه‌های مختلف علمی مانند زبانشناسی، ریشه شناسی، تبارشناسی و … به طور کلی چندان دارای ارزش علمی و قابل اعتناء شمرده نمی‌شوند…

هر چند مانند تمام پژوهش‌های تحقیقی کسروی در این نوشته نیز تناقض‌گویی، ضعف استدلال، آشفتگی در تعاریف و طبقه‌بندی‌ها و کاستی‌های دیگر بسیاری وجود دارند … در مجموع این نوشته هم به عنوان بررسی‌ای که به اکثریت بودن ترک‌های ایران در آغاز قرن بیستم اشاره می‌نماید و هم به جهت آشنایی با روی دیگر و ناشناخته‌ کسروی – یعنی فردی علاقه‌مند و دلبسته به زبان مادریش – نوشته‌ای در خور دقت می‌باشد.

احمد کسروی تبریزی در مقاله‌ی «اللغة التركیة فی ایران» به معنای «زبان ترکی در ایران» – که در چهار قسمت مجزا در مجله‌ی «العرفان» سوریه به زبان عربی منتشر کرده است – با صراحت بر خلاف نظریه‌ی «زبان آذری» خود اظهار نظر می‌کند و می‌گوید: «آیا مردم آذربایجان، خمسه و دیگر ترک‌زبانان ایران از نسل ترک هستند كه از تركستان مهاجرت كرده‌اند یا آنها فارس بودند كه بعد از غلبه‌ی چنگیزخان ناگزیر شده‌اند جهت حفظ زمین‌هایشان زبان اصلی خود فارسی را فراموش كنند و زبان تركی را انتخاب كنند؟»

پانویس: کسروى در سال‌هاى واپسین زندگى خود، از آذربایجان‌ستیزى و ترک‌گریزى دست كشیده و حتی ابراز پشیمانی نموده است.

یعنی مترجم پان‌ترک از یک سو کسروی را تاریخ‌نگار برجسته دانسته و از سوی دیگر او را محقق آماتور و بی‌باکی خوانده که نوشته‌هایش پر از تناقض و آشفتگی است و ترک‌گریز و آذربایجان‌ستیز است اما به زبان مادریش علاقه‌مند است و در پایان عمر ابراز پشیمانی کرده است. می‌بینیم که تناقض‌گویی بیشتر سزاوار نویسنده‌ی پان‌ترک است تا احمد کسروی!

این نشانی کتاب احمد کسروی است به نام «زبان آذری یا زبان باستان آذربایگان» است.
http://www.kasravi.info/ketabs/azari-zabane-bastan.pdf

پیش از بررسی ادعاهای پان‌ترکان درباره‌ی این مقاله‌ی کسروی یادآوری می‌کنم:

۱- پان‌ترکان نشان داده‌اند از هیچ دروغ خودداری نمی‌کنند و هر اثری به هر زبانی را تحریف می‌کنند. آنان در خواندن و فهم متن‌های به زبان پارسی – که زبان رسمی و مشترک همه‌ی ایرانیان است و از آغاز دوران دبستان تا پایان دوران دانشگاه بدان آموزش داده می‌شود – مشکل دارند. حالا چه طور می‌توان انتظار داشت که متن به زبان عربی را درست فهمیده باشند؟

2- اگر فرض کنیم که به ادعای آنان کسروی در این مقاله‌ی «لغت الترکیة فی ایران» نظرش را عوض کرده باشد باید پرسید: چه گونه می‌شود که احمد کسروی پژوهش اصلی خود درباره‌ی زبان باستان آذربایگان را به زبان پارسی بنویسد و در ایران انتشار بدهد و همه از او استقبال کنند و این پژوهش به انگلیسی و روسی و دیگر زبان‌ها ترجمه شود. بعد به ادعای این پان‌ترکان نظرش عوض شود و در رد پژوهش اصلی خود این بار تنها به زبان عربی بنویسد و آن را در سوریه منتشر کند و هیچ اثری از چنین مقاله در زبان‌های پارسی و انگلیسی و روسی و … نباشد؟؟! آیا آدم سالم این ادعا را می‌پذیرد؟

۳- واقعیت آن است که این مقاله به زبان عربی در سوریه به سال ۱۹۲۲ م./۱۳۰۱ خ. منتشر شده است. حال آن که کتاب «آذری یا زبان باستان آذربادگان» به زبان پارسی سه سال پس از این مقاله‌ی عربی در سال ۱۳۰۴ خ./ ۱۹۲۵ م. منتشر شده است. یعنی نخست آن که پان‌ترکان دروغ می‌گویند که کسروی نظرش را تغییر داده چون این مقاله پیش از کتاب «آذری» چاپ شده است. دوم آن که حتا اگر در مقاله به زبان عربی نظری داده باشد کتاب پارسی چون پس از آن مقاله چاپ شده نظر تازه‌تری و نهایی‌تر است.

اما همان گونه که در زیر نشان خواهم داد پان‌ترکان این بار هم تحریف کرده‌اند و دروغ می‌گویند. کسروی در این مقاله نیز همان نظر خود درباره‌ی تحمیلی بودن زبان ترکی در آذربایجان را بیان کرده است. در ضمن پرسشی که پان‌ترکان از مقاله‌ی عربی آورده‌اند همان است که کسروی در دیباچه‌ی کتاب خود به زبان پارسی هم آورده و پاسخ داده است که آذربایجان همواره بخشی از ایران بوده و زبانش فارسی آذری بوده است.

اما بگذارید به چند تحریف پان‌ترکان درباره‌ی این مقاله‌ی کسروی اشاره کنم:

۱- در ترجمه‌ی پان‌ترکان از مقاله چنین آمده است:

در میان روستاهایی كه عادتاً فارسی صحبت می‌کنند، اکثر شهرها مانند تهران، شیراز، قزوین و همدان با روستاها یا ایلات تركی زبان احاطه شده‌اند. مردم دو شهر اخیر هر دو زبان ترکی و فارسی را می‌فهمند.

نوشته‌ی کسروی به عربی چنین است:

و رُبّ مدینة فارسیة اُحیطت من کل جهاتها بالقریٰ او العشائر الترکیة مثل طهران و شیراز و قزوین و همدان و فی الاخیرتین یفهم اهلوهما کلتا اللغتین و یتحاور بکلتیهما.
ترجمه:
و چه بسا شهری فارسی‌زبان مانند تهران و شیراز و قزوین و همدان از هر سو با روستاها یا کوچ‌نشینان ترک‌زبان احاطه شده باشد. و در این دو شهر آخر [=قزوین و همدان] مردم آن هر دو زبان را می‌فهمند و به هر دو زبان سخن می‌گویند.

می‌بینیم که کسروی تاکید کرده است قزوین و همدان جزو شهرهای فارسی‌زبان اند و مردمش به هر دو زبان سخن می‌گویند. اما مترجم پان‌ترک این بخش را به کلی حذف کرده و به جای شهرهای فارسی‌زبان نوشته «اکثر شهرها».

۲- مترجم پان‌ترک چنین آورده است

من تا به حال ندیده‌ام، یا در میان ایرانیان یا در میان خارجی‌ها، که در مورد ایران و مسائل اجتماعی آن صحبت می‌کنند، کسی در رابطه این موضوع اطلاعات صحیح داشته باشد … [حذف از مترجم پان‌ترک] به ویژه در کتاب‌های خارجی، مستشرقین که در مورد زبان ترکی و مردم ترکی زبان تحقیق کرده‌اند

اما متن عربی کسروی چنین است:

و لم ار لا من الایرانیین انفسهم و لا من الاجانب الذین بحثوا عن ایران و شئوونها من و فی البحث فی هذا الموضوع حقه. اما الایرانیون فلانهم حتی المتکلمین منهم بالترکیة یعدونها لغة اجنبیة قد دخلت بلادهم من جرا تسلط الاتراک و المغول و انتشرت و همت بالاسنة و السیوف فماانفکوا یزدرونها و یحقتونها و یودون لواتیح لهم طردها من بلادهم و استبدالها بالفارسیة الغذبه و اما کتاب الاجانب االمستشرقون منهم فالذین بحثو عن الترکیة و الامم التی تتکلم بها
ترجمه:
و من ندیده‌ام در میان خود ایرانیان و در میان بیگانگانی که درباره‌ی ایران و آداب و رسوم آن پژوهش می‌کنند کسی این موضوع را آن گونه که حق آن است بداند. اما همانا خود ایرانیان و حتا کسانی از آنان که به ترکی سخن می‌گویند آن را زبانی بیگانه می‌شمارند که پس از چیرگی ترکان و مغولان وارد سرزمین‌شان شده است و با زور نیزه و شمشیر گسترش یافته است و پیوسته از آن نفرت و کینه دارند و می‌خواهند آن را از سرزمین‌شان بیرون کنند و آن را با زبان پارسی شیرین و شیوا جایگزین کنند. و اما کتاب‌های بیگانگان خاورشناسی که درباره‌ی زبان ترکی و مردمی که بدین زبان سخن می‌گویند…

می‌بینیم که مترجم پان‌ترک بخشی مهمی از این بند را حذف کرده است که به تمامی با ادعاهای پان‌ترکان ناسازگار است.

۳- یا کسروی در بخشی از مقاله می‌نویسد:

و هکذا لاندعی ان اذربایجان کانت من قدیم الازمنة مهداً للترکیة و ان المادیین سکنوا اذربایجان و همدان و العراق قبل ذالک بالفی سنة ما کانوا الا اترکاً کما یزعمه بعض المفرطین من زعماء الترکیة.
یعنی
و بدین ترتیب ما ادعا نمی‌کنیم که آذربایجان از دوران قدیم گاهواره‌ی زبان ترکی بوده و این که مادهایی که دو هزار سال پیش در آذربایجان و همدان و عراق [=غرب ایران] ساکن بودند به جز ترکان نبودند. این گونه چیزها را برخی از افراطیانی در میان رهبران ترکیه ادعا می‌کنند.

اما مترجم پان‌ترک لازم ندیده این بخش را هم ترجمه کند.

در پایگاه آذرگشنسپ نیز مطلبی در همین باره آمده است. بدین نشانی:
http://azargoshnasp.net/Pasokhbehanirani/tahrifehdarmoredkasravi.htm

چهارشنبه ۱۱/اسفند/۱۳۸۹ – ۲/مارچ/۲۰۱۱

در زمان حکومت بریتانیا بر هندوستان و استعمار این کشور، زبان رسمی و اداری هندوستان زبان انگلیسی شد. پیش از آن در زمان حکومت گورکانیان هند – که در انگلیسی به آن امپراتوری مغولان (Mughal Empire) گفته می‌شود – زبان پارسی دست کم در شمال هند زبان درباری بود و همایون و اکبرشاه و جهانگیر و اورنگ‌زیب هم نام‌های پارسی داشتند و هم خودشان شعرهای پارسی می‌سرودند. هنوز چیزی از کسب استقلال در سال ۱۹۴۷ م./ ۱۳۲۶ خ. نگذشته بود که به اصرار محمدعلی جناح، رهبر مسلمانان هند و همراه گاندی و نهرو، با وجود اصرار گاندی بر همبستگی، هندوستان بر پایه‌ی دین تجزیه شد و کشور «پاکستان» پدید آمد که همه‌ی ساکنان آن هندیان مسلمان بودند. در آن زمان سرزمین بنگال نیز به خاطر مسلمان بودن بخشی از کشور پاکستان شده بود. در آن بلوا و آشوب، هنوز بسیاری از مردم در گیجی و آشفتگی‌های حاصل از تقسیم کشورشان سردرگم بودند و چه خانواده‌ها که از هم پاشیده نشده بودند (برای نمونه می‌توانید به فیلم‌های فراوانی نگاه کنید که در همین زمینه ساخته شده است مانند «بخش‌بندی» یا Partition ساخته‌ی سال ۲۰۰۷ م.). محمدعلی جناح، قائد اعظم پاکستان، برای ایجاد هویت ملی در میان کسانی که خود را در کشور جدیدی می‌دیدند تصمیم گرفت زبان رسمی پاکستان را هم اردو اعلام کند تا شاید این زبان عامل همبستگی شود. اما مردم بنگال که زبان و ادبیات مستقل خود را داشتند زیر بار نرفتند و دست به اعتراض زدند. این جنبش به نام «جنبش زبان بنگالی» نامیده شود و منجر به جدایی بنگال از پاکستان و پدید آمدن کشور بنگلادش شد.

سال‌ها بعد در سال ۱۹۹۹ م./۱۳۷۸ خ. سازمان ملل برای یادبود این جنبش و نیز برای جلب توجه به زبان‌هایی که به خاطر استعمار و سرکوب در خطر نابودی اند و نیز برای توجه به زبان‌های رو به فراموشی روز ۲۱ فوریه / دوم اسفندماه را روز جهانی زبان مادری نامیده است. در «اعلامیه‌ی جهانی حقوق زبانی» سازمان ملل در این باره چنین آمده است:

با توجه به این که بیشتر زبان‌های در خطر متعلق به مردمانی است که حکومت مستقل ندارند …
و با توجه به این که تجاوز، استعمار، اشغال، و دیگر نمونه‌های زیردست‌سازی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی اغلب شامل تحمیل زبان خارجی است …
و با توجه به این که برای همزیستی آشتی‌آمیز میان جامعه‌های زبانی باید رشته‌ای اصل پیدا شود که گسترش و احترام همه‌ی زبان‌ها و کاربرد فردی و عمومی آنها را تضمین کند…

با آن که هیچ یک از این موردها برای مردم ایران و زبان پارسی و وضعیت ایران امروزی کاربرد ندارد (و حتا از نظر تاریخی، تجاوزگران ترک آسیای میانه زبان خود را بر مردم استان آذربایجان تحمیل کرده‌اند. در آناتولی نیز مردم یونانی‌تبار زبانشان به ترکی برگردانده شد و پس از جدایی قفقاز از ایران در زمان قاجار، زبان ترکی به زور و با پشتیبانی روسیه بر مردم تحمیل شد) و با این که در این اعلامیه بر همزیستی آشتی‌آمیز زبان‌ها تاکید شده است اما چند سالی است که در ماه اسفند/فوریه گروه ضدایرانی و تجزیه‌طلب پان‌ترک به بهانه‌ی «روز جهانی زبان مادری» هیاهو به پا می‌کند و معرکه می‌گیرد و رسانه‌هایی چون تلویزیون صدای امریکا و رادیو زمانه و … هم تیغ در کف زنگی مست می‌دهند. (مانند این مورد در صدای امریکا که در سال گذشته بدان پرداختم.)

این گروه که یا داستان و توجیه روز جهانی زبان مادری را نمی‌دانند یا خودشان را به نادانی می‌زنند ادعاهای بی‌پایه‌ی فراوانی درباره‌ی زبان پارسی و سخنگویان دیگر زبان‌ها و گویش‌ها در ایران منتشر می‌کنند. از جمله آقای ضیا صدرالاشرافی که دو سه سال پیش نیز به سخنانش با عنوان اختراعی «زبان‌کشی» پاسخ دادم. امسال نیز باز در رادیو زمانه خشک و تر را به هم بافته است و شکل مار کشیده است و معرکه به راه انداخته و زنجیر پاره کرده است. در اینجا به برخی از یاوه‌های او می‌پردازم:

مسلماً احیا و استقرار آزادی ۷۰ زبان‌های مادری محکوم از تحصیل در ایران همانند سایر آزادی‌های بشری نظیر آزادی (وجدان، اندیشه، بیان، دین، عقیده‌ی سیاسی و …) تنها به همت زنان و مردان و به آگاهی، فعالیت، اراده، موقع‌شناسی و خرد آنها بستگی دارد.

معلوم نیست ایشان ۷۰ زبان مادری در ایران را از کجا آورده است؟ البته به عنوان منبع از سایت اتنولوگ یاد کرده است. اما در سایت اتنولوگ بسیاری از گویش‌ها نیز جزو زبان شمرده شده‌اند مانند دزفولی، آشتیانی، الویری، خویینی و مانند آن. باید توجه داشت که بیشتر این گویش‌ها از بازمانده‌های پارسی میانه (پهلوی) هستند و با پارسی دری رسمی خواهر و برادر هستند. هم چنین بیشتر این گویش‌ها خط و زبان و ادبیات نوشتاری ندارند و «تحصیل» به این گویش‌ها نه پیشینه‌ی تاریخی دارد و نه معنا؛ از نظر اقتصادی و مالی هم امکان‌پذیر نیست.

در ایران از سال ۱۳۰۴ شمسی (۱۹۲۵ میلادی) یعنی درست ۸۶ سال پیش زبان‌های مادری «اکثریت» اهالی این کشور، محکوم و ممنوع شده و آزادی و رسمیت خود را از دست داده است.

کدام یک از به قول ایشان «۷۰ زبان مادری» – که در بالا گفتم چه اندازه نادرست و دروغ است – تا سال ۱۳۰۴ دارای «رسمیت» بوده است که پس از آن سال رسمیت خود را از دست داده است؟ طبق کدام قانون و در کدام تاریخ، زبانی در ایران محکوم و ممنوع شده و آزادی خود را از دست داده است؟ آیا سندی قانونی و تاریخی در این زمینه در دست دارد؟ یا از روی صندلی اتاقش در کنار پنجره در رویاهایش به این نتیجه رسیده است؟

ممنوعیت تحصیل به زبان مادری برای اکثریت ایرانیان غیرفارسی زبان، به وسیله‌ی هیئت حاکمه‌ای که خود را تا به امروز وکیل سرخود و نماینده‌ی اقلیت ۲۲ میلیون نفری ملیت فارسی‌زبان و نیز سمبل به اصطلاح «ملی‌گرایی مثبت» ایرانی قلمداد می‌کرده و می‌کند، صورت تحقق یافته است تا خود ملت فارس. امروز صاحبان زبان‌های محکوم در ایرانِ که نزدیک به ۸۰ میلیون نفر جمعیت دارد، حدود ۵۵ میلیون نفر می‌شود. هشت زبان زیر حداقل بیش از دو ملیون نفرند: بلوچی، ترکی آذربایجانی، ترکی قشقایی، ترکمنی، عربی، کردی، گیلکی، طالشی، لری-لکی، مازندرانی.

باز هم بدون منبع و مرجع و دادن قانون و تاریخ ادعا کرده‌اند که تحصیل به زبان مادری در ایران ممنوع است. حال آن که درست ۱۰۰٪ وارون حرف او در اصل پانزدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی آمده است که

استفاده از زبان‌های محلی و قومی در مطبوعات و رسانه‌های گروهی و تدریس ادبیات آنها در مدارس‌، در کنار زبان فارسی آزاد است‌.

هم اکنون نیز در استان آذربایجان و دیگر استان‌ها نشریه‌هایی به گویش و زبان محلی به آزادی منتشر می‌شود و خواننده دارد. نه تنها در استان‌های مربوط، بلکه در همین تهران هم نشریه‌هایی به زبان‌ها و گویش‌های قومی ایرانیان چاپ و منتشر می‌شود.

هم چنین بد نیست ایشان یادی هم از وضعیت زبان‌های تالشی و تاتی و کردی و زازا و لزگی در آن سوی رود ارس و سیاست‌های دولت باکو و ترکیه در زمینه‌ی زبان‌های غیرترکی بکنند و وضعیت را در این دو کشور مورد علاقه‌شان نیز بررسی کنند.

پان‌ترکان همواره نشان داده‌اند که از آمارسازی هیچ ابایی ندارند. اینجا هم نخست جمعیت ایران را ۸۰ میلیون نفر کرده است! حال آن که آمار رسمی ایران ۷۴ میلیون نفر است. بعد هم «ملیت فارسی‌زبان» در ایران نداریم. در ایران یک ملت زندگی می‌کند و آن هم ملت ایران است که از قوم‌های گوناگون تشکیل شده است. تا آنجا که من می‌دانم در ایران سرشماری زبانی نشده است اما حتا اگر آمار همان اتنولوگ را هم بپذیریم، جمعیت ایرانیانی که زبان مادریشان آذری است ۱۱ میلیون نفر است یعنی نزدیک ۱۵ درصد از ۷۴ میلیون. اگر جمعیت را ۸۰ میلیون حساب کنیم این عدد به ۱۳ درصد می‌رسد! تازه بیشتر این ایرانیان زبان پارسی را هم می‌دانند. بسیاری از استادان زبان پارسی از همین سرزمین پاک آذربایجان بوده‌اند مانند استاد عباس زریاب خویی، استاد محمدامین ریاحی خویی، و … که از عاشقان ایران و زبان و ادبیات پارسی بودند. زبان پارسی از زمان‌های دور، دست کم از زمان اشکانیان و ساسانیان، زبان مشترک همه‌ی مردم ایران بوده است و امروزه نیز هنوز زبان مشترک همه است. قانونی شدن وضع رسمی زبان پارسی به دوران مشروطه و نخستین قانون اساسی ایران برمی‌گردد.

درباره‌ی آمارسازی پان‌ترکان و بازی با آمار ایران پیشتر به درازا در آذرگشنسپ نوشته شده است و می‌توانید به آنجا نگاه کنید.

نمونه‌ی دیگر از آمارسازی این پان‌ترک چنین است:

در حالی که بنا به نشریه‌ی شماره‌ی یک «فرهنگ ایران» در فروردین ۱۳۳۲ در کشور ایران ۲۰۰ زبان و لهجه وجود داشته است. در عرض ۶۰ سال، از حکومت سلطنتی محمدرضاشاه تا به امروز حدود ۱۳۰ زبان و لهجه در ایران قربانی سیاست تک‌زبانی و تک فرهنگی دولتی یعنی پان فارسیسم شده است: بیش از دو زبان در هر سال!

باید از وی پرسید می‌شود فهرست این ۲۰۰ زبان و لهجه را به ما نشان دهید و بگویید این ۱۳۰ زبان و لهجه که قربانی شده‌اند متعلق به کدام گروه زبانی بوده‌اند و چه آثار علمی و ادبی نوشتاری داشته‌اند؟ در کدام تاریخ و چه کسانی به این زبان‌ها چیزی نوشته‌اند و الفبای آنها چه گونه بوده است؟ در همه‌ی دنیا هر روزه چندین زبان به دلیل‌های گوناگون از میان می‌روند. آیا همه‌ی آنها به دلیل زبان پارسی است؟ در همان کانادایی که آقای صدرالاشرافی زندگی می‌کند در ۶۰ سال گذشته چند زبان بومی از میان رفته است؟ چند لهجه‌ی انگلیسی کانادایی از میان رفته است؟ در امریکا چند زبان بومی از میان رفته است؟

صدرالاشرافی برای رسیدن به هدف خود هر وسیله‌ای را موجه می‌داند مانند تفسیر غیرتاریخی و سوءاستفاده از شاهنامه و ادبیات پارسی:

در آمار نسل‌کشی انجام دادند که یادآور بلوچ‌کشی خسرو اول انوشیروان دادگر، درشاهنامه‌ی ابوالقاسم فردوسی است.

نخست آن که روشن نیست که بلوچ در شاهنامه با بلوچ‌های امروز یکی باشد زیرا در شاهنامه همواره بلوچ با کوچ (در اصل: کوفچ، کوف در پهلوی همان کوه است، کوفچ =؟ کوهی) آمده است و گمان نکنم در نزدیکی بلوچان کوهی بوده است.

دودیگر این که حتا اگر بلوچ شاهنامه همان بلوچان امروزی باشند، در بخش پادشاهی انوشیروان در شاهنامه جایی که سخن از بلوچ آمده چنین آمده است

یکی بارگه ساخت روزی به دشت ———– ز گرد سواران هوا تیره گشت
همه مرزبانان زرین کمر ————- بلوچی و گیلی به زرین سپر
سراسر بدان بارگاه آمدند ———– پرستنده نزدیک شاه آمدند

در باقی این گفتار نیز سخنی از «بلوچ‌کشی» نیست بلکه فرستادگان خاقان چین در بازگشت به او چنین می‌گویند:

همه شهر ایران سپاه وی اند ———— پرستندگان کلاه وی اند
چو سازد به دشت اندرون بارگاه ——– نگنجد همی در جهان آن سپاه
همه گرزداران با زیب و فر ———– همه پیشکاران به زرین کمر
ز پیل و ز بالا و از تخت عاج ———- ز اورنگ و ز یاره و طوق و تاج

و این تاکیدی است بر آشتی و فرمانبرداری همه‌ی مردم ایران‌شهر از خسرو انوشیروان.

صدرالاشرافی «کشف» تاریخی دیگر هم کرده است که مانند دیگر ادعاهایش نیازی به نشان دادن منبع و مرجع و سند تاریخی نمی‌بیند:

همواره از آغاز تمدن ایلامی در این سرزمین (۲۸۵۰ قبل از میلاد) تا حکومت پهلوی دارای سه زبان اداری بوده بی آن‌که کسی به زبان مادری فرد یا قوم و ملتی کاری داشته باشد: در دوره‌ی ایلام زبان‌های سومری، ایلامی و اکدی و در دوره‌ی هخامنشی باز سه زبان: ایلامی (دولتی)/ بابلی (بین‌المللی) و پارسی باستان (سلطنت و قشون) رایج بود. بعد از اسلام نیز این سنت متکی بر خرد سنتی جهت تفکیک قوا، همچنان ادامه یافت و از قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری باز سه زبان عربی (زبان دین، علم، فلسفه و تجارت)، فارسی (زبان دولت و دیوان و شاعران) و ترکی (زبان قوم غالب، اشرافیت و قشون) در کنار هم وجود داشتند.

مفهوم «تفکیک قوا» پدیده‌ی تازه‌ای است و باید کشف آن در دوران هخامنشی و نیز سده‌ی چهارم هجری را به صدرالاشرافی شادباش گفت! بعد دوستان پان‌ترک ایشان به دیگر ایرانیانی که به حق به دوران هخامنشی افتخار می‌کنند دشنام می‌دهند و می‌گویند «پان‌فارسیسم»! اگر کس دیگری چنین ادعایی کرده بود تاکنون تمام وبلاگ‌های قارچی و زنجیره‌ای پان‌ترک و فرزندان گرگ خاکستری مانند نیاکان بیابانگرد و ویرانگر خودشان روزگارش را سیاه کرده بودند.

بر پایه‌ی کدام سند، در ایران زبان عربی زبان تجارت بوده است؟ شاید عقدنامه‌ها و سندهای معامله را گاهی به عربی می‌نوشتند اما زبان تجارت پارسی بوده است. زیرا زبان عربی زبان اهل مدرسه و علوم دینی بوده است نه زبان مردم کوچه و بازار و بازرگانان. اگرچه کشورگشایان ترک و لشکریان آنان به زبان ترکی سخن می‌گفتند اما نسل‌های بعدی آنان که شهری و دولتی می‌شدند به همان زبان پارسی سخن می‌گفتند و حتا برخی از این شاهزادگان و شاهان ترک‌تبار به زبان پارسی شعر می‌سرودند. نزدیکترین این شاهان ترک‌تبار خاندان قاجار بود که از ناصرالدین شاه شعرهایی به پارسی مانده است.

صدرالاشرافی از یک سو ملی‌گرایی آغاز شده در دوران نوین ایران را ملی‌گرایی قومی می‌داند و خواهان «ملی‌گرایی مدرن» در ایران است اما «ملی‌گرایی مدرن» او بر پایه‌ی قومی است! حتا تا آنجا پیش می‌رود که تهدید هم می‌کند:

اگر نتواند از مسیر همبستگی آزاد یعنی فدرالیسم – که مورد نظر من فدرالیست است – بگذرد، متاسفانه از راه جدایی فرهنگی و سیاسی یعنی «تجزیه» یا «استقلال» خواهد گذشت.

و سپس برای رسیدن به این هدف شیوه هم پیشنهاد می‌کند:

لذا بر انسان‌های صاحب اراده و آگاه بر حقوق بشری خویش، واجب است که برای آزادی زبان مادری و برابری و شکوفایی فرهنگ‌ها در ایران کوشا باشند و با ملی‌گرایی قومی حاکم که متکی به زبان انحصاری فارسی و مذهب انحصاری شیعه‌ی سیاسی شده است مبارزه کنند:

الف – خودمان باید زبان مادری خویش را پاس بداریم و به فرزندان خود صحبت کردن، خواندن و نوشتن آن را یاد دهیم.

در همان کانادا که شما زندگی می‌کنید آیا زبان مادریتان را پاس می‌دارید و به فرزندانتان صحبت کردن و خواندن و نوشتن زبان مادریشان را می‌آموزید؟ یا همان زبان انگلیسی برایشان کافی است؟ آیا برای دولت کانادا هم خط و نشان و شاخ و شانه می‌کشید که در آنجا هم فدرالیسم قومی مورد نظرتان را پیاده کنند وگرنه کانادا را تجزیه می‌کنید؟ البته گویا افراد مشابه شما در استان کبک کانادا هم از این معرکه‌ها می‌گیرند و کانادا را تهدید به تجزیه می‌کنند. آن طور که خوانده‌ام در این استان نیز همه مجبورند به زبان فرانسوی آموزش ببینند و برای کسانی که فرانسوی نمی‌دانند امکان کار کم است حال آن که در کانادا زبان انگلیسی زبان رسمی است! معلوم نیست چرا آقای صدرالاشرافی از حقوق زبان مادری مردم کانادا دفاع نمی‌کند؟

صدرالاشرافی از ادبیات پارسی هم استفاده‌ی ابزاری می‌کند:

در حالی که زبان فارسی در ادبیات خود دارای پیام‌های انسانی به بشریت است:

یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ
حدیث عشق بیان کن به هر زبان که تو دانی

در نقل این همه پیام باید بیتی از حافظ انتخاب شود که در آن ترکی و تازی آمده است. حافظ در غزل‌های دیگری نیز می‌گوید:

شکرشکن شوند همه طوطیان هند ——— زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود

یا رب! این نودولتان را بر خر خودشان نشان! ——- که‌ین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند

نقدها بود آیا که عیاری گیرند ———– تا همه صومعه‌داران پی کاری گیرند؟
یا رب این بچه ترکان چه دلیرند به خون ——– که به تیر مژه هر لحظه شکاری گیرند

یک‌شنبه ۸/اسفند/۱۳۸۹ – ۲۷/فوریه/۲۰۱۱

دو هفته‌ی پیش در استانبول جشنواره‌ی فرهنگی برگزار شده بود و در آن حمید بقایی، معاون احمدی‌نژاد، هم سخنرانی کرد. روزنامه‌ی حرّیت چاپ ترکیه نوشت که بقایی مولانا را شاعر بزرگ ترک دانسته است. خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا) اعلام کرد که بقایی مولانا را شاعر بزرگ ایرانی خوانده است ولی حرّیت سخن او را تحریف کرده است. حریت در مطلبی با عنوان «ملی کردن هویت مولانا اشتباه است» با چند تن از دانشگاهیان ترکیه در همین باره گفت‌وگو کرد. از جمله از قول نوری شیمشکلر (Nuri Şimşekler) چنین نوشت:

اگرچه مولانا بدون شک تُرک است اما ما معتقدیم ملی کردن هویت این فیلسوف و شاعر سرشناس اشتباه است. مولانا به جای این که فیلسوف ایرانی یا ترک باشد فیلسوفی جهانی است.

این شخص مدیر پژوهشکده‌ی مولاناشناسی دانشگاه سلجوق ترکیه معرفی شده است. واقعا آدم حیران می‌ماند از این همه گستاخی و بیشرمی! یعنی آقایان ترک طلبکار هم شده‌اند و به ما اندرز هم می‌دهند! این ترک ثابت کرد که وارث برحق نیاکان خویش در غارتگری است. این مغز متفکر در ادامه چنین گفته است:

این که ایران به تازگی وانمود می‌کند مولانا ایرانی است بدان علت است که در ۱۰۰-۱۵۰ سال اخیر مولانا خیلی در کشورهای غربی مشهور شده است.

در واقع با جابجا کردن نام ایران و ترکیه در این جمله، به اصل ماجرا می‌رسیم. این شخص نیز با تکرار استدلال پوشالی پان‌ترکان درباره‌ی علت پارسی بودن شعرهای مولانا می‌گوید:

نمی‌توان تنها بر پایه‌ی زبان نوشته‌های کسی در سده‌ی سیزدهم م. ملیت او را تعیین کرد. مانند زبان انگلیسی امروز، در سده‌ی سیزدهم نیز زبان پارسی زبان مشترک شاعران آناتولی و ایران بوده است.

در این جمله دو نکته هست:
– نخست این که وی اقرار کرده است زبان پارسی از سده‌ی سیزدهم زبان مشترک شاعران و نویسندگان ایران و آناتولی بوده است. و این بر خلاف ادعای پان‌ترکان است که می‌گویند زبان پارسی از زمان رضا شاه بر ایرانیان به زور تحمیل شده است!
– دوم این که جناب مدیر سفسطه کرده و وانمود می‌کند که ایرانیان به تازگی مولانا را ایرانی می‌دانند و علتش هم توجه غربیان به مولانا است. از طرف ما هم وکیل شده و اعلام کرده‌اند که ما بدین خاطر می‌گوییم مولانا ایرانی است که زبان شعرهایش پارسی است. حال آن که ایرانی بودن مولانا از محتوای شعرها و سخنرانی‌ها و زندگی و اندیشه و سخنانش پیدا است. مولانا خودش به صراحت در غزلی می‌گوید که من ترک نیستم!

تو ماه تُرکی و من اگرچه تُرک نیستم ——- دانم من این قدر که به ترکی است آب «سو»

این مدعی مولاناشناسی اگر سواد خواندن پارسی داشته باشد همین بیت باید برایش کافی باشد. انگار من به انگلیسی بگویم I am Iranian بعد یک نفر که سواد انگلیسی ندارد سوگند بخورد که من انگلیسی ام! این استدلال شما پان‌ترکان است که صرف نظر از سخنان مولانا تنها به خاطر این که بیشتر عمرش را در قونیه گذرانده یا آرامگاهش در قونیه است می‌خواهید او را ترک معرفی کنید! تازه قونیه در دوران مولانا جمعیت ایرانی قابل توجهی داشته است. تقریبا همه‌ی شاگردان مولانا ایرانی بودند مانند حسام‌الدین چلبی ارموی (کُرد اورمیه‌ای)، صلاح‌الدین فریدون زرکوب، شمس‌الدین احمد افلاکی، و … منبرها و موعظه‌ها و سخنرانی‌های مولانا به زبان پارسی بوده است. اگر در شهری مردم پارسی ندانند چرا مولانا برایشان به پارسی سخنرانی کند؟

سپس این «مولاناشناس» ادعا کرده است که مولانا در یکی از شعرهایش به صراحت گفته است که اصل من ترک است. چندی پیش که جستاری درباره‌ی این رباعی نوشتم باور نمی‌کردم کسی ادعای مولاناشناسی کند و این رباعی را نفهمد. من نمی‌دانم این شخص در کجا درس خوانده است و چه کسی او را «مولاناشناس» اعلام کرده است که سواد و شعور درک یک رباعی مولانا را هم ندارد. استدلال‌های مطلب پیشین را اینجا تکرار نمی‌کنم علاقه‌مندان می‌توانند آن جستار را در این نشانی بخوانند.

سپس نویسنده‌ی حرّیت می‌افزاید:

بیشتر دانشوران بر این باورند که مولانا در بلخ زاده شده که در تاجیکستان امروزی است.

نخست آن که تقریبا همه‌ی کارشناسان معتقدند که مولانا در بلخ زاده شده است نه بیشترشان. مگر آن که کسانی چون شیمشکلر را هم کارشناس به حساب بیاوریم. دوم این که نویسنده‌ی حریت نشان داده که سواد جغرافیایی درست و حسابی هم ندارد و نمی‌داند که بلخ امروز در افغانستان است. نکته‌ی جالب دیگر این که باز به طور ضمنی نشان می‌دهند که دارند مرزهای سیاسی امروزی را به دوران مولانا اعمال می‌کنند که کاری است اشتباه.

اما این دو را باید رها کرد و به اصطلاح به «شیرین عقل» بعدی توجه کرد به نام «عدنان قره اسماعیل اوغلو» (Adnan Karaismailoğlu) که سمتش را معاون دانشگاه قیریق قلعه و رییس و بنیانگذار انجمن مولانا نوشته‌اند. این شخص بر خلاف همه‌ی سندهای تاریخی چنین ادعا می‌کند:

مردم ترکیه می‌توانند مولانا را ترک بدانند زیرا زادگاه مولانا در ترکیه است! اما منبع‌های تاریخی شجره‌نامه‌ی مولانا را با قطعیت بیان نکرده‌اند. در درازای تاریخ هزاران تکه به زبان پارسی منتشر شده است و مردم ترک هرگز این نوشته‌ها را به چشم زبانی بیگانه نمی‌دانستند. در واقع ما به دنبال همبستگی فرهنگی هستیم و به همین خاطر مولانا را یکی از خودمان می‌دانیم.

مولانا در نوجوانی مجبور شد با خانواده‌اش از بلخ بیرون برود و در راه در نیشاپور با عطار دیدار کرد و با خانواده‌اش به حج رفتند و وقتی از راه شام به قونیه رسیدند هژده ساله بود و در شهر لارنده با گوهر خاتون دختر خواجه شرف‌الدین لالای سمرقندی ازدواج کرد. سپس در بیست و دوسالگی به خواهش سلطان سلجوقی روم به قونیه رفتند. حال ایشان ادعا کرده است که مولانا در قرامان زاده شده است! نه تنها مولانا ترک نبود و چندان ترکی نمی‌دانست بلکه حتا پسر بزرگش سلطان ولد هم که در قونیه زاده شد و رشد کرد چون در میان ایرانیان بزرگ شد چندان ترکی نمی‌دانست و در غزلی چنین می‌گوید:

ترکچه اگر بیلیدم، بیر سوزی بیک ایدیم —— تاتچه اگر دیلیر سیز، گویم اسرار اولی
ترجمه:
اگر ترکی می‌دانستم یک سخن را به هزار می‌رساندم. اما اگر شما به زبان تات [=پارسی] گوش فرا دهید، برایتان اسرار سزاوارتری می‌گویم.

می‌بینیم که در همین بیت هم تقریبا نیمی از ۱۴ واژه به زبان پارسی است! در دیوان غزل و قصیده و رباعی سلطان ولد که پیشتر معرفی کرده‌ام در میان سیزده هزار بیت تنها ۱۳۵ بیت یعنی ۱٪ به ترکی است.

اعجوبه‌ی بعدی «اسماعیل یاکیت» (İsmail Yakıt)، رییس گروه فلسفه و علوم دینی دانشگاه سلیمان دمیرل، است که چنین گفته است:

من چندین بار با سند ثابت کرده‌ام که مولانا ترک کاشغری بوده است و خانواده‌اش به گویش حاکانی(؟ حقانی؟ Hakani) سخن می‌گفتند که از زبان‌های آسیای میانه است. یکی از سندهای محکم این موضوع هم پسر مولانا یعنی سلطان ولد است که پس از جابجایی خانواده‌ی مولانا به قرامان زاده شد. مولانا پس از انتقال خانواده‌اش به قارامان زاده شد. در زمانی که همه‌ی آسیای میانه به گویش آناتولی سخن می‌گفتند مولانا به گویش حقانی می‌نوشت. زبان پارسی‌ای که مولانا به کار برده است در واقع پارسی آناتولیایی است!

من نمی‌دانم چه گونه مردم آسیای میانه به گویش آناتولی سخن می‌گفتند. گویش حاکانی را هم نمی‌شناسم. اما می‌دانم پارسی مولانا فرقی با پارسی عطار و سنایی و سعدی و حافظ و دیگر شاعران ایرانی ندارد. نورالدین عبدالرحمان جامی درباره‌ی مثنوی مولوی چنین گفته است:

مثنوی معنوی مولوی ——— هست قرآن در زبان پهلوی

جالب این که این همه دروغ و تحریف ترکیه کافی نبود و سایت‌های پان‌ترک با ترجمه‌ی نادقیق این متن و افزودن گزافه‌گویی‌های خاص خودشان نوشتند:

– «به ادعای ایران تمام شعرهای مولانا فارسی هستند». مولانا غزل‌هایی هم به زبان عربی دارد اما اگر منظور پان‌ترکان شعر ترکی باشد باید گفت که بیت‌های ترکی مولانا در میان غزل‌های پارسی او آمده است و متعلق به دوران پایان عمر او است که کمی ترکی آموخته بوده است. شمار بیت‌های ترکی مولانا به یک دهم درصد تمام شعرهایش هم نمی‌رسد. بیت‌های عربی مولانا بسیار بیشتر ار بیت‌های ترکی او است. در ضمن مولانا بیت‌هایی هم به یونانی دارد. آیا با استدلال پان‌ترکان باید او را عرب یا یونانی هم دانست؟

– از قول نوری شیمشکلر نوشته‌اند «زبان فارسی در آن دوران به عنوان زبان ادبی استفاده می‌شد ولی مولانا شعرهای ترکی نیز اگرچه تعدادشان کم باشد دارد». در خبر حریت از قول شیمشکلر هیچ سخنی درباره‌ی شعرهای ترکی مولانا نیامده است. یعنی پان‌ترکان حتا سخنان ترکان ترکیه را هم در روز روشن تحریف می‌کنند تا ادعاهای احمقانه‌ی خود را توجیه کنند.

– باز از قول شیمشکلر نوشته‌اند: «با توجه به گفته‌ی خود مولانا در یکی از رباعیاتش که در ایران هم به چاپ رسیده در ترک بودن وی هیچ شک و شبهه‌ای وجود ندارد. … ایران می‌خواهد این افتخار را به کشور خود نسبت دهد. این در حالی است که شاعرهای بزرگ زیادی مانند فضولی و شهریار در ایران بوده‌اند که به زبان ترکی شعر گفته‌اند که در این صورت هم باید آنها را دارای ملیت غیرایرانی معرفی کنیم.» این جمله‌ها نیز در خبر حریت نیست و پان‌ترکان برای محکم‌کاری از قول شیمشکلر ادعای غیرایرانی بودن شهریار و فضولی را افزوده‌اند.

– با آن که قره‌اسماعیل اوغلو گفته بود که ترکان نوشته‌های پارسی را به زبان بیگانه نمی‌دانستند پان‌ترکان سخن او را ۱۰۰٪ وارونه کرده و چنین نوشته‌اند: «فارسی به عنوان یک زبان خارجی در بین ترکها بوده و اثرهای زیادی هم به فارسی در طول قرنها بوده است».

– از قول اسماعیل یاکیت افزوده‌اند: «گویش هاکانی که یکی از گویش های آسیای مرکزی است … این همان گویش محمود کاشغری و احمد یسوی است».

– سخن اسماعیل یاکیت را هم به گونه‌ی دیگری ترجمه کرده‌اند: «با این که در آنادولی همه با لهجه آنادولی حرف می‌زدند ولی مولانا در خانه‌شان به لهجه هاکانی شعر می‌گفت».

سایت پان‌ترک که سواد پارسی ندارند و با آثار مولانا هیچ آشنایی ندارند ادعا کرده‌اند که «تقریبا در همه‌ی نسخه‌های خطی مولانا این رباعی آمده است که:
من را به عنوان یک خارجی نشناسید من هم از ایل و تبار شما هستم
— در خاک شما دنبال وطن خود هستم
هر چقدر هم مثل یک دشمن دیده شوم ولی دشمن نیستم
هر چقدر به زبان فارسی شعر بگویم باز اصل من ترک است»
روشن است که این متن ترجمه از متن ترکی است و نتوانسته‌اند اصل رباعی را پیدا کنند. شکل اصلی رباعی چنین است:

بیگانه مدانید مرا، زین کوی ام ———– در کوی شما خانه‌ی خود می‌جویم
دشمن نی‌ام ار چند که دشمن‌روی ام ———– اصلم ترک است اگرچه هندی‌گوی ام

دروغ و نادرست و نادقیق بودن ترجمه به آسانی دیده می‌شود. در جستار مربوط به این رباعی مفصل توضیح داده‌ام و «مکرر نمی‌کنم».

در پایان برای توجیه این رفتار تاریخی قوم ترک و وارثان امروزیشان یعنی پان‌ترکان دو بیت از بهارستان جامی را می‌آورم:

این شنیدستی که ترکی وصف جنت چون شنید ——– گفت با واعظ که: «آنجا غارت و تاراج هست؟»
گفت: «نی!»، گفتا: «بتر باشد ز دوزخ آن بهشت ——– کاندرو کوته بود از غارت و تاراج دست»

البته در اینجا منظور از ترک، ترکان تنگ چشم آسیای میانه است که برای ایرانیان تنها خونریزی و غارت و کشتار آوردند.

>پنج‌شنبه ۳۰/دی ماه/۱۳۸۹ – ۲۰/ژانویه/۲۰۱۰

خواننده‌ای نوشته است که برخی از ازبکان در کشور افغانستان از این رباعی مولانا جلال‌الدین بلخی نتیجه گرفته‌اند که مولانا ترک بوده است و نظر مرا پرسیده است:

بیگانه مگیرید مرا، زین کوی ام —– در کوی شما خانه‌ی خود می‌جویم
دشمن نی‌ام ار چند که دشمن‌روی ام ——- اصلم ترک است اگر چه هندی‌گوی ام

شوربختانه بیشتر پان‌ترکان شست‌وشوی مغزی شده‌اند و استدلال بر آن کارگر نیست. در نبود منبع رسمی و دولتی توانمند در پاسداری و نگهبانی از میراث فرهنگی ایران، چنین کار سنگینی بر دوش ایران‌دوستان است.

مشکل پان‌ترکان و ناآگاهان، همان گونه که پیشتر نیز گفته‌ام، این است که سفسطه می‌کنند و چون با ادب پارسی و صنعت‌های ادبی مانند مجاز و کنایه و استعاره آشنا نیستند و نمی‌فهمند، هر لفظی را در همه جا به همان معنای ظاهریش می‌گیرند و از هر چه به سودشان نباشد چشم می‌پوشند یا آن را تحریف می‌کنند. برخی دیگرشان نیز مرزها و شرایط جغرافیای انسانی امروزی را ملاک گذشته می‌گیرند و می‌گویند چون امروز مردم قونیه ترک اند یا در شهر بلخ گروهی ازبک و ترکزبانان هم زندگی می‌کنند پس مولانا هم ترک و ترکزبان بوده است! البته بیشینه‌ی مردم بلخ هنوز هم ایرانی و پارسی زبان اند. در واقع ازبکی از ساکنان شهر بلخ این پیغام را برایم گذاشته بود که «من ترکم و در بلخ زندگی می‌کنم و نیاکانم هم در همین شهر بوده‌اند. پس مولانا هم ترک است»! این گونه سخن‌ها نشان از ناآشنایی با تاریخ و تغییرها و دگرگونی‌های جغرافیایی و جمعیتی و مهاجرت‌های انسانی دارد. انگار اگر امروز در شهری در مرکز کشور امریکا مردی آلمانی زندگی کند ادعا کند که بومیان امریکایی (مانند آپاچی‌ها) هم آلمانی بوده‌اند!!

مولانا (و دیگر بزرگان ایرانی مانند ابن‌سینا و فارابی و نظامی و فردوسی و …) میراث فرهنگی همه‌ی انسان‌ها هستند اما ایرانی بودن مولانا (و آن دیگر بزرگان) بر اهل خرد و بی‌غرضان و آشنایان با ادب پارسی و تاریخ زمان مولانا چون روز آشکار است. و باز روشن است که منظورمان از ایرانی بودن مولانا این نیست که در مرزهای ایران سیاسی امروزی به دنیا آمده و شناسنامه و گذرنامه‌ی حکومت ایران را در جیب داشته است بلکه منظورمان ایران تاریخی و فرهنگی و سرزمینی است که در گذشته با نام ایران یا ملک عجم شناخته می‌شده است (و ایرانیان را گاه تاجیک هم می‌گفتد در برابر ترک). با این حال کسانی را که دنبال سند و مدرک برای ایرانی بودن مولانا جلال‌الدین بلخی می‌گردند به دو نشانی زیر راهنمایی می‌کنم:

مولانا و ادعاهای پان‌ترکان در پایگاه آذرگشنسپ
و
«غرض‌ها تیره دارد دوستی را». در پایگاه سالگرد مولانا

چند نکته‌ی مهم این دو نوشته را در اینجا بازمی‌نویسم:

۱- در واقع یکی از مهم‌ترین دلیل‌های مهاجرت مولانا و خاندانش و بسیاری از دیگر ایرانیان از شرق ایران به سوی غرب، حمله‌ی ترکان آسیای میانه و مغولان بوده است. خاطرات مولانا و دیگر شاعران ایرانی از ترکان و مغولان به صورت حمله و کشتار و ویرانی بوده است. اصطلاح «تُرک‌تازی» هنوز در زبان پارسی رایج است. باز باید یادآوری کنم منظور ترکان آسیای میانه در سده‌های گذشته است و ترکزبانان و ترکان امروزی نباید به خودشان بگیرند. خود مولانا نیز درباره‌ی ترکان، در کاربرد قومی و لفظی، نظر مثبتی ندارد:

آن ابوجهل از پیمبر معجزی ——– خواست همچون کینه‌ور ترک غُزی (مثنوی)

آن غزان تُرک خونریز آمدند ——– بهر یغما بر دهی ناگه زدند

آب حیات تو گر از این بنده تیره شد ———– ترکی مکن به کشتنم ای ترک ترک خو

شیخ هندو به خانقاه آمد ———- نی تو تُرکی؟‌ درافکن از بامش!

این بیت آخر، گذشته از استعاره‌ای که برای شب و روز (هندو و ترک) در آن هست اشاره‌ای نیز دارد به خاطرات مولانا از برخورد و رفتار ترکان و مغولان با شیخ‌های خانقاه‌ها و عارفان ایرانی در خراسان – زادگاه مولانا – که در برابر تجاوز و غارت بیگانگان مقاومت کردند و کشته شدند. در این بیت از پرتاب کردن شیخ خانقاه از بالای بام یاد کرده است.

۲- شمس‌الدین احمد افلاکی در کتاب «مناقب العارفین» – که شرح زندگی مولانا و خاندان او است – چنین می‌نویسد:

حکایت مشهور است که روزی حضرت شیخ صلاح‌الدین [منظور صلاح‌الدین فریدون زرکوب، شاگرد و دوست مولانا است] جهت عمارت باغ خود مَشّاقان ترکی به مزدوری گرفته بود. حضرت مولانا فرمود که افندی [وام‌واژه‌ای یونانی به معنای سرور]! در وقت عمارتی که باشد مَشّاقان رومی باید گرفتن و در وقت خراب کردن چیزی مزدوران ترک؛ چه عمارت [=آباد کردن] عالم مخصوص است به رومیان و خرابی جهان مقصود است به ترکان؛ و حق – سبحانه و تعالی – چون ایجاد عالم ملک فرمود … گروه ترکان آفرید تا بی محابا و شفقت هر عمارتی که دیدند خراب کردند و منهدم گردانیدند، و هنوز می‌کنند و همچنان یوماًبیوم [=روز به روز] تا قیامت خراب خواهند کردن» (ص ۷۲۱، چاپ یزیچی، ترکیه)

۳- مولانا خود در بیتی به روشنی گفته است که ترک نیست و ترکی نمی‌داند:

تو ماه تُرکی و من اگر ترک نیستم —— دانم من این قدر که به ترکی است آب «سو»

پان‌ترکان آن قدر دروغ ترک زبان بودن مولانا را تکرار کرده‌اند که برای این واقعیت که زبان مادری مولانا پارسی بوده هم باید دلیل آورد! زنده‌یاد خانم دکتر آنه-ماری شیمل (Annemarie Schimmel)، ایران‌شناس آلمانی و کارشناس مولانا، در کتاب «آفتاب پیروزمند: بررسی آثار جلال‌الدین رومی» (The Triumphal Sun: A Study of the Works of Jalaloddin Rumi) چاپ دانشگاه ایالتی نیویورک در سال ۱۹۹۳ م./۱۳۷۲ خ. هم چنین می‌گوید:

Rumi’s mother tongue was Persian, but he had learned during his stay in Konya, enough Turkish and Greek to use it, now and then, in his verse.

یعنی
زبان مادری مولانا پارسی بود ولی در دوران سکونتش در قونیه، آن اندازه ترکی و یونانی فراگرفت که بتواند گهگاهی در شعرهایش از این دو زبان استفاده کند.

این هم برای کسانی که تنها سخن فرنگیان برایشان سند است.

۴- «مجالس سبعه» مجموعه‌ای است از هفت مجلس که سخنرانی‌های مولانا بر سر منبر است برای همگان که مریدان و شاگردان او نوشته‌اند. به گفته‌ی استاد فروزانفر: «دارای عباراتی شیوا و ساده همراه با آیات و احادیث و اشعار فارسی و عربی است» و این خود نشان روشنی است از این که زبان گفتار روزمره‌ی مولانا و بیشتر ساکنان قونیه در آن زمان زبان پارسی بوده است و مولانا شاگردانش را به زبان پارسی ارشاد می‌کرده است. و نیز پاسخی است برای کسانی که ادعا می‌کنند مولانا تنها به خاطر ادبی بودن زبان پارسی بدین زبان شعر سروده است.

۵- هیچ یک از آثار نثر مولانا به زبان ترکی نیست. در میان شعرهایش نیز هم هفتاد هزار بیت پارسی و نزدیک ۱۰۰ بیت ترکی/یونانی(رومی) است. این ۱۰۰ بیت کمتر از یک دهم درصد شعرهای مولانا است و بیشترشان هم به طور ملمع هستند یعنی بیت‌های ترکی یا یونانی در میان بیت‌های پارسی آمده‌اند. میزان شعرهای عربی مولانا از شعرهای ترکی‌اش به مراتب بیشتر است. با این استدلال اگر مولانا پارسی زبان نبوده باید گفت که عرب‌زبان بوده نه ترک!

حتا اگر به فرض محال مولانا ترک بوده، اصلا اگر هندی یا رومی یا سیاه افریقایی بوده باشد، تمدن و فرهنگی که او در آن زیسته و آثار خود را بدان پدید آورده است زبان پارسی و تمدن ایرانی است. مولانا خود می‌گوید:

عطار روح بود و سنایی دو چشم جان – ما از پی سنایی و عطار آمدیم

بدون عطار و سنایی مولوی هم نمی‌بود. و همه‌ی اینان جزو جدایی‌ناپریر تمدن ایرانی اند.

اما برگردیم به رباعی بالا:
با توجه به پیشینه‌ی پان‌ترکان و تحریفگری آنان، درباره‌ی هر شعری و متنی که آنان رو می‌کنند، نخست باید درستی آن نوشته در کتاب‌های معتبر و اصلی بررسی شود. برای این رباعی، من در کلیات شمس به کوشش استاد زنده‌یاد بدیع‌الزمان فروزان‌فر نگاه کردم و این رباعی در آنجا هست. اما تنها در چهار منبع از ده منبع آمده است. در ضمن استاد فروزان‌فر در مقدمه‌ی جلد هفتم که شامل رباعی‌ها است نوشته که «لزوماً همه‌ی این رباعی‌ها از آن مولانا نیست. من تنها اینها را گردآوری می‌کنم که در فرصت بعدی بررسی شود و روشن شود که کدامشان به راستی از مولانا است».

فرض کنیم این رباعی به راستی از آن مولانا باشد. اصلا ببینیم در این رباعی چه چیزی گفته شده است. باید توجه داشت که در چنین موردهایی با توجه به بافت سخن و فضای شعر کاربرد صفت یا نام ترک و هندو/هندی صرفاً ادبی و استعاری و نمادین است نه لفظی و قومی. والا اگر بخواهیم معنای لفظی لت پایانی این رباعی را در نظر بگیریم و استدلال کنیم که مولانا اینجا خودش گفته است که «اصلم ترک است» پس باید بپذیریم که مولانا «هندی‌گوی» هم بوده یعنی به هندی سخن می‌گفته است!! حال آن که هرگز چنین نبوده است و هیچ گواهی‌ای در دست نیست که مولانا زبان هندی می‌دانسته است. به همین دلیل برخی از پان‌ترکان و طرفداران ترک بودن مولانا لت آخر رباعی را چنین کرده‌اند:

اصلم ترک است اگر چه دری گویم!

روشن است که واژه‌ی «دری» در این رباعی جای نمی‌گیرد و وزن را بر هم می‌زند اما کسی که سواد ادبیات پارسی ندارد و استعاره و کنایه و مَجاز و صنعت‌های ادبی را نمی‌شناسد معمولا وزن را هم چندان نمی‌شناسد و برایش مهم نیست که وزن به هم بریزد. مانند شاهکار آقای جواد هیات که در این بیت از نظامی گنجوی:

بیدار شهی به کامرانی ——– بیدارترک شو ار توانی

بیدارتَرَک (یعنی اندکی بیدارتر) را «بیدار تُرک» (تُرک ِ بیدار!) خوانده و استدلال‌های شیرینی کرده است!

حتا اگر پان‌ترکان این استدلال عجیب و غریب و شگفت را بیاورند که «هندی‌گو یعنی کسی که به دری سخن می‌گوید» باید شاهدهای معتبری از زبان پارسی بیاورند که ادعایشان را پشتیبانی کند.

لت چهارم رباعی بالا تنها تکراری از مضمون لت نخست و لت سوم است یعنی مرا بیگانه مپندارید که اهل همین کوی ام و اگر چه ظاهرم به دشمنان می‌ماند اما دشمن شما نیستم و اگر برای مثال به هندی سخن بگویم اصل و نسبم ترک است یعنی دو چیز متضاد. صنعت تضاد یعنی آوردن دو چیز که از نظر معنا و کاربرد با هم ضد باشند.

در ادب پارسی هندو به خاطر رنگ تیره‌اش در برابر ترک قرار داده می‌شود به خاطر رنگ روشن‌ترش. یا رومی (اهل روم شرقی = یونانی) در برابر زنگی (اهل زنگبار در افریقا) به کار می‌رفته است. باز به خاطر رنگ، شب را به هندو تشبیه می‌کنند و روز را به ترک. حتا خاقانی شروانی در قصیده‌ای که در زندان سروده است مردمک چشم را هم به خاطر سیاهی به هندو تشبیه کرده است.

تا نترسند این دو طفل هندو اندر مهد چشم ——– زیر دامن پوشم اژدرهای جانفرسای من

در گذشته پسران و دختران ترک به عنوان غلام و کنیز و معشوق خرید و فروش می‌شدند. به همین دلیل «ترک» معنای معشوق نیز یافته است. انوری ابیوردی در قصیده‌ی شیوای خود درباره‌ی ویرانی‌های ترکان غز در خراسان و کشتن و آزار ایرانیان به همین نکته اشاره می‌کند که ایرانیان پیش از این ترکان غُز را صد بار می‌خریدند و می‌فروختند اما امروزه ترکان غز با ایرانیان مانند بندگان زرخرید خود رفتار می‌کنند:

آن که را صد ره غُز زر ستد و باز فروخت ——– دارد آن جنس که گوییش خریده است به زر

از آنجا که غلامان و کنیزان ترک رفتار شهری نداشتند و سرکش بودند به دلبران بی‌وفا و سرکش نیز تُرک می‌گفتند. اگر بخواهیم ترک و هندو را در معنای لفظی بفهمیم در این بیت نیز سعدی به ترک خود می‌گوید من برای تو هندو/هندی شده‌ام!

سعدی از پرده‌ی عشاق چه خوش می‌نالید ———– ترک من پرده برانداز که هندوی توام

شنبه ۱/آبان/۱۳۸۹ – ۲۳/اکتبر/۲۰۱۰

آنچه امروزه ما در ادبیات به نام سَبک می‌شناسیم در گذشته‌ها با نام «شیوه» یا «طرز» شناخته می‌شده است. برای نمونه خاقانی شروانی می‌گوید:

مرا شیوه‌ی تازه‌ای هست و داشت —————- همان شیوه‌ی باستان عنصری

یا در غزلی منسوب به حافظ شیرازی آمده:

استاد غزل (سخن) سعدی است پیش همه کس اما ———— دارد غزل حافظ طرز غزل خواجو

در کتاب‌های معتبر و نوشتار ادب‌شناسان بزرگی چون ملک‌الشعرا بهار، فروزانفر و دیگران سبک‌های شعر پارسی چنین تقسیم شده‌اند:

– سبک خراسانی: سبکی که از سده‌های سوم و چهارم اسلامی در شرق ایران آغاز شد و در دیگر جاها پیروی شد. از ویژگی‌های این سبک سادگی سخن و فراوانی واژه‌های پارسی و کم بودن ترکیب‌های عربی است. محتوای شعرها بیشتر توصیف طبیعت و مدح شاهان و داستان و حماسه و افسانه است. مانند شعرهای رودکی سمرقندی، فردوسی توسی، شهید بلخی، کسایی مروزی، ناصر خسرو و …

– سبک عراقی: از سده‌ی ششم به بعد، به ویژه به دلیل تازش ترکان غُز به خراسان (که خاقانی سوگچامه‌ای هم در این باره سروده و انوری هم قصیده‌ی معروفی در این باره دارد)، گرانیگاه شعر پارسی به سوی مرکز و غرب ایران می‌آید که در اصطلاح جغرافیایی قدیم «عراق عجم» خوانده می‌شد. شاعران از سبک ساده و روشن دور می‌شوند و به خاطر نزدیکی به مرکز خلافت اسلامی (بغداد) و گذشت زمان و چیرگی یافتن زبان عربی، ترکیب‌های عربی و قرآنی در شعرها بیشتر می‌شود. محتوای شعرها نیز بیشتر مفهوم‌های عرفانی و دینی و فلسفی است. معروف‌ترین شاعران این سبک جمال‌الدین عبدالزراق اصفهانی و پسرش کمال‌الدین اسماعیل، نظامی گنجوی، خاقانی شروانی، سعدی شیرازی، فخرالدین عراقی (همدانی)، عطار نیشاپوری، جلال‌الدین محمد بلخی (مولانا)، حافظ شیرازی، سلمان ساوجی، عبدالرحمان جامی و …

– سبک اصفهانی/هندی: پس از مرگ جامی و از زمان صفویان، یعنی سده‌ی دهم هجری شعر پارسی نیز دچار دگرگونی‌هایی شد. از آنجا که پایتخت صفویان از زمان شاه عباس به اصفهان منتقل شد و دوران شکوفایی این سبک در همین زمان است به آن سبک اصفهانی می‌گویند. ویژگی این سبک نازک‌خیالی و پیچیدگی تعبیرها و توصیف‌ها و به اصطلاح «ارسال تمثیل» است. برای نمونه:

صایب تبریزی:
دست طمع که پیش کسان می‌کنی دراز ——— پل بسته‌ای که بگذری از آبروی خویش
یا
شد از فشار گردون مویم سپید و سر زد —— شیری كه خورده بودم در روزگار طفلی
کلیم کاشانی:
بخیه‌ی کفشم اگر دندان‌نما شد عیب نیست ——— خنده می‌آید وی را بر هرزه‌گردی‌های من

عده‌ی فراوانی از شاعران ایرانی مانند صایب تبریزی، کلیم کاشانی و عرفی شیرازی در دوران صفویان به دربار گورکانیان هند (در انگلیسی: Mughal Empire) رفتند. از آنجا که برخی شاعران سرزمین هند زبان مادریشان پارسی نبود در تقلید از این سبک زیاده‌روی کردند و نازک‌خیالی‌های شعرشان گنگ و نامفهوم و بیش از حد پیچیده شد. از این رو به گونه‌ی رایج آن در هند، سبک هندی نیز گفته می‌شود.

– دوره‌ی بازگشت: در پایان دوران قاجار سبک رایج شعری به انحطاط گراییده بود و شاعران تصمیم گرفتند به سبک ساده و بی‌پیرایه‌ی خراسانی بازگردند و سخن را برای همگان فهمیدنی کنند. از این رو به این دوران بازگشت می‌گویند. شاعران این دوران سروش اصفهانی، صبوری (پدر بهار)، بهار و پروین اعتصامی و شهریار و دیگران هستند.

روشن است که این تقسیم‌بندی زمانی تنها برای آسانی کار و آموزش است. وگرنه این طور نبوده که در یک روز مشخص، مثلاً صبح سه‌شنبه سوم شوال سال ۵۴۳ قمری، شاعری در شهر اصفهان از خواب بیدار شود و بگوید خب از امروز به بعد من می‌خواهم به سبک عراقی شعر بگویم! سبک‌های شعری و تغییرهای زبانی تدریجی هستند و در منطقه‌های گوناگون رخ می‌دهد. برای نمونه شعری از سید حسن غزنوی را بخوانیم که در سده‌ی پنجم می‌زیسته اما به نازک‌خیالی شعرهای سبک اصفهانی می‌ماند:

اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن ———– تا بر لب تو بوسه دهم چون که بخوانیش!

می‌گویند وقتی ابوسعید ابوالخیر این بیت را شنید چندان بر دلش نشست که برای آفرین گفتن به سیدحسن با مریدان خود به خانه‌ی او رفت. علی دشتی نیز در کتاب «خاقانی شاعری دیرآشنا» به رگه‌های از شکل‌گیری سبک اصفهانی در شعر خاقانی اشاره می‌کند. مانند این بیت خاقانی

شده است آیینه‌ی زانو بنفش از شانه‌ی دستم ———- که دارم چون بنفشه سر به زانوی پشیمانی

که خم شدن بنفشه را حالت خود می‌داند که از پشیمانی سر به زانو نهاده است. این تعبیر را حافظ از خاقانی گرفته و در غزل خود آورده است:

بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال ———– همچون بنفشه بر سر زانو نهاده‌ایم

این تقسیم‌بندی‌ها جنبه‌ی جغرافیایی نیز ندارد. برای نمونه با این که عطار در نیشاپور یا سنایی در غزنین خراسان یا مولانا در قونیه می‌زیسته‌اند اما سبک شاعری آنها عراقی است. یا با آن که قطران تبریزی در آذربایجان می‌زیسته سبک شعری او خراسانی است.

روس‌ها کاشف سبک آذربایجانی؟
این تقسیم‌بندی در میان همه‌ی استادان و سخنوران زبان پارسی در همه جا پذیرفته بود تا این که پس از جدایی قفقاز از ایران در جنگ‌های ایران و روس و پس از امضای عهدنامه‌های گلستان و ترکمان‌چای در سده‌ی نوزدهم م.، دولت روسیه‌ی تزاری و پس از آن دولت کمونیستی شوروی برای بریدن پیوندهای این سرزمین با ایران، پروژه‌ی ملت‌سازی را آغاز کرد. پس از آن که نام آذربایجان ایران را دزدیدند و بر اران و شروان و قفقاز نهادند و نظامی گنجوی را «شاعر آذربایجانی» خواندند، ناگهان سخن از «سبک آذربایجانی» به میان آوردند. همه‌ی اینها برای ایجاد هویت جعلی برای سرزمینی بود که با نام اران و شروان و قفقاز پیوسته بخشی از ایران بود و هرگز نام آذربایجان نداشت. از این رو، خاورشناس روسی ای.یی. برتلس (Bertels) بر پایه‌ی تقسیم‌بندی‌های جغرافیایی زمان خویش و ناحیه‌های زیر نفوذ شوروی، برای شعر پارسی سبک‌ها و نام‌های تازه‌ای آفرید به نام سبک «آسیای میانه» (Central Asian)، سبک تراقفقازی (Transcaucasian)، سبک ایرانی (؟؟!!)(Persian)، سبک هندی (Indian)! مفهوم ضمنی از نامگذاری سبکی به نام «ایرانی» نیز آن است که آن سبک‌های دیگر ربطی به ایران ندارند و شاعران آن دوران نیز ایرانی نبوده‌اند یعنی مثلا رودکی ایرانی نبوده و سبک شعریش نیز خراسانی نیست بلکه «آسیای میانه» است!

آنچه برتلس سبک تراقفقازی خواند اندکی بعد نام «سبک آذربایجانی» به خود گرفت. خانم دکتر سکینه برنجیان (درگذشته تیرماه ۱۳۵۰ خ./ جولای ۱۹۷۱ م.) نیز در اثری به نام «آثار ادبی آذری و پارسی در سده‌ی بیستم در آذربایجان ایران» (Azeri and Persian literary works in twentieth century Iranian Azerbaijan) نوشت که سبک تراقفقازی برتلس در نوشته‌های رضازاده شفق (تاریخ ادبیات ایران، ص ۲۱۲)، ذبیح‌الله صفا (تاریخ ادبیات ایران، جلد ۲ ص ۳۴۱)، و فروزانفر (سخن و سخنوران، جلد ۲ ص ۱۳۴) «سبک آذربایجانی» خوانده شده است و شاعران معروف این سبک را قطران تبریزی و خاقانی شروانی و نظامی گنجوی و دیگر شاعران اران و شروان دانسته است. من به کتاب‌های اشاره شده نگاه کردم اما در هیچ یک نشانی از اصطلاح «سبک آذربایجانی» ندیدم و هر سه استاد، شاعران اران و شروان و قفقاز و آذربایجان را بخشی از سبک عراقی دانسته‌اند.

خانم برنجیان به درستی اشاره می‌کند که «آذری» نام یکی از گویش‌های ایرانی است که پیش از مغولان در آذربایجان ایران رواج داشته و در سده‌ی نوزدهم م. به اشتباه به ترکی رایج در آذربایجان داده شد. وی سپس «سبک آذربایجانی» را با سبک خراسانی می‌سنجد و بیشتر ویژگی‌های سبک عراقی را به «سبک آذربایجانی» می‌دهد مانند ورود ترکیب‌های عربی و مثال و نقل قول و …

او همچنین ویژگی دیگری برای محتوای «سبک آذربایجانی» معرفی می‌کند به نام «تصویرسازی و نمادگرایی مسیحی» (Christian imagery and symbolism) و می‌گوید بدون آشنایی داشتن با این تصویرها و نمادها نمی‌توان «سبک آذربایجانی» به ویژه شعر خاقانی و نظامی را دریافت. حال آن که این تصویرسازی و نمادگرایی مسیحی تنها در برخی از شعرهای خاقانی دیده می‌شود و علت آن نیز دو چیز است:

– یکی این که مادر خاقانی مسیحی نسطوری بوده که از روم شرقی (بیزانس، و به احتمال زیاد از گرجستان) به عنوان بَرده به شروان آورده شده و در آنجا مسلمان و آزاد شده بود. خود خاقانی در این باره می‌گوید:

نسطوری و موبدی نژادش ———- اسلامی و ایزدی نهادش
مولد بُده خاک ذوعطابش ———— فیلاقوس الکبیر بابش
پس کرده گزین به عقل و الهام ————- بر کیش کشیش دین اسلام
بگریخته از عتاب نسطور ————– آویخته در کتاب مسطور
کدبانو بوده چون زلیخا ———— بَرده شده باز یوسف‌آسا
از روم ضلالت آوریده ————— نـخّاس هُدیش پروریده
تا مصحف و «لااله» دیده ———— ز انجیل و صلیب دررمیده

– دوم این که تنها چند قصیده‌ی خاقانی پُر است از نمادهای مسیحی از جمله این قصیده:

فلک کژروتر است از خط ترسا ———– مرا دارد مسلسل راهب‌آسا

که به قصیده‌ی «ترساییه» مشهور است و در عنوان آن گفته شده «در شکایت از حبس و بند و مدح عظیم روم عزالدوله قیصر» یعنی خاقانی این قصیده را خطاب به قیصر (سزار) روم شرقی، آندرونیکوس کُمنِنوس (Andronicus Comnenus) ، سروده تا پادرمیانی کند و او را از زندان رهایی بخشد. از این رو تمام توان و دانش مسیحی خود را در این قصیده به کار برده است تا قیصر را شگفت زده کند و او را برای آزادی خویش برانگیزاند. بسیاری از شاعران مسلمان که از مفهوم‌های مسیحی چندان آگاهی نداشته‌اند در درک این قصیده نیازمند شرح و تفسیر بوده‌اند. در دوران ما نیز ایران‌شناس بزرگ روس، ولادیمیر مینورسکی مقاله‌ای در سی صفحه درباره‌ی همین قصیده و معرفی قیصر روم و شرح قصیده به زبان انگلیسی نوشته است. اما مینورسکی که از ایران‌شناسان ایران‌دوست بود به خاطر این قصیده خاقانی را شاعر «سبک آذربایجانی» معرفی نکرده است! در چند قصیده‌ی دیگر نیز خاقانی صنعت «التزام» را با «مریم» و «عیسا» به کار برده که بیشتر هدفش هنرنمایی بوده است. وگرنه خاقانی چندین قصیده‌ی بلند در وصف سفر خویش به مکه و مدینه و در ستایش پیامبر اسلام و کعبه و … دارد. آیا اینها را نباید جزو مشخصات «سبک آذربایجانی» خواند؟ یا در چند قصیده از اشتیاق به سفر به خراسان می‌گوید. یا نظامی از عشق به ایران می‌گوید. آیا اینها را هم نباید جزو «سبک آذربایجانی» شمرد؟ در شعرهای نظامی گنجوی و خاقانی شروانی توجه فراوانی به تاریخ ایران باستان به ویژه دوران ساسانیان شده است. آیا اینها را نیز نباید بخشی از «سبک آذربایجانی» دانست؟

من در شعر نظامی و مجیرالدین بیلقانی ندیده‌ام و نیز در شعر دیگر شاعران اران و شروان و قفقاز که جزو شاعران «سبک آذربایجانی» خوانده شده‌اند کسی را نشنیده‌ام که چندان تصویرسازی و نمادهای مسیحی به کار برده باشد که – آن گونه که در تعریف «سبک آذربایجانی» ادعا شده – شعرش بدون آشنایی با این تصویرسازی و نمادهای مسیحی فهمیدنی نباشد.

تا آنجا که من جست‌وجو کردم در کتاب‌های تذکره و تاریخ ادبیات ایران تا دهه‌ی ۱۳۷۰ خ. سخنی از سبک شعری جداگانه به نام «سبک آذربایجانی» ندیده‌ام. همه جا قطران را جزو سبک خراسانی و نظامی و خاقانی را جزو شاعران سبک عراقی دانسته‌اند. حتا حافظ نیز شعر خود را با نظامی گنجوی مقایسه می‌کند و از دیوان خاقانی و نظامی بسیار سود برده است:

چو سِلک دُرّ خوشاب است شعر نغز تو حافظ ———- که گاه لطف سبق می‌برد ز نظم نظامی

حافظ مثنوی «ساقی‌نامه»ی خود را نیز زیر تاثیر ساقی‌نامه‌های نظامی گنجوی در کتاب «اسکندرنامه» سروده است. حافظ نیز شعر خود را سبک عراقی می‌داند:

غزلیّات عراقی است سرود حافظ ———- که شنید این ره جانسوز که فریاد نکرد؟

با فروپاشی شوروی در سال ۱۳۷۰ خ. / ۱۹۹۱ م. و باز شدن آن به دنیای بیرون و سرازیر شدن نوشتارهای آنان به ایران، عده‌ای با «سبک آذربایجانی» بیشتر آشنا شدند و کوشیدند این کشف روس‌ها در ادبیات پارسی را به دیگر ایرانیان نیز آگاهی دهند. در سال ۱۳۷۶ خ. شخصی به نام «دکتر احمد ذاکری» عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی (کدام شهر و شعبه؟) در شماره‌ی خرداد و تیرماه کیهان فرهنگی مقاله‌ای نوشت به نام «سبک آذربایجانی در شعر فارسی». او نیز برخلاف تمام آثار ادبی گذشته و حتا بر خلاف گفته‌های خود این شاعران، سبک نظامی و خاقانی را سبک آذربایجانی می‌نامد اما به نکته‌ی جالبی اشاره می‌کند:

این سرایندگان گمان می‌کردند که موجِد [=آفریننده‌ی] سبک عراقی هستند نه سبک آذربایجانی!

یعنی خود خاقانی شروانی و نظامی گنجوی و مجیر بیلقانی و فلکی شروانی و … فکر می‌کرده‌اند که به سبک عراقی شعر می‌گویند اما ما پس از هشت صد سال به یاری روس‌ها فهمیدیم که آنها اشتباه کرده‌اند و خودشان حالی‌شان نبوده! خاقانی به روشنی خود را جانشین سنایی غزنوی می‌داند که از بزرگان سبک عراقی است و حتا نام خود را که «بدیل» بوده به همین خاطر می‌داند:

بدل من آمدم اندر جهان سنایی را ———— بدین دلیل پدر نام من «بدیل» نهاد
یا
چون زمان دور سنایی درنوشت ———- آسمان چون من سخن گستر بزاد
چون به غزنین شاعری شد زیر خاک ——– خاک شروان ساحری دیگر بزاد

جالب این که خود نویسنده (آقای احمد ذاکری) نیز از این کشفِ تازه شگفت‌زده شده و بیت‌هایی هم از این شاعران نقل می‌کند که خودشان به روشنی و صراحت سخن خود را سبک عراقی خوانده‌اند. وی در ادامه چنین می‌نویسد:

موضوع در خور مداقّه و جالب توجه در این نقد و داوری‌ها آن است که همه‌ی سرایندگان آذربایجانی طرز خود را طرز عراقی نامیده‌اند و تاکنون هیچکدام نام سبک آذری یا آذربایجانی را بر شعر خود ننهاده‌اند.

خاقانی شروانی:
پادشاه نظم و نثرم در خراسان و عراق ——- که اهل دانش را ز هر لفظ امتحان آورده‌ام

ذوالفقار شروانی:
گرچه بر طرز عراق است ضمیرش مشعوف ———– در سخن خجلت ابنای خراسان باشد

نظامی گنجوی:
گنجه گره کرده گریبان من ————– بی گرهی گنج عراق آن من (مخزن الاسرار)
چرا گشتی در این بیغوله پابست ————- چنین نقد عراقی بر کف دست (خسرو و شیرین)

مجیرالدین بیلقانی:
داند خدایگان که سخن ختم شد به من ———– تا در عراق صنعت طبعم سخنوری است

این که شاعران مزبور هرگز نام سبک خود را آذری یا آذربایجانی ننوشته‌اند به خاطر این است که آنان می‌دانستند آذربایجان کجا است و شهر خودشان جزو آذربایجان نیست و تا زمان استالین آن منطقه هرگز آذربایجان نام نداشته و آذربایجان جنوب رود ارس بوده است. من نمی‌دانم با این همه تاکیدی که خود شاعران داشته‌اند و سبک خود را عراقی می‌دانسته‌اند و خود آقای ذاکری نیز به آن اعتراف می‌کند، چه اصراری به جعل کردن سبک تازه‌ای برای آنان دارند. البته آقای ذاکری انصاف هم دارد و «سبک آذربایجانی» را چیزی جدای از سبک عراقی نمی‌داند و می‌نویسد:

با این همه داوری‌ها [ی خود شاعران درباره‌ی عراقی بودن سبک‌شان]، عقیده‌ی شخصی نگارنده آن است که سبک آذربایجانی گوشه‌ای از سبک عراقی است که با سبک عراقی مشترکات اصولی دارد.

وی نیز مانند خانم دکتر برنجیان ویژگی‌هایی از شعر خاقانی و نظامی را برداشته و به برشماری ویژگی‌های «سبک آذربایجانی» می‌پردازد و ده ویژگی را نقل می‌کند مانند خودستایی و حکمت و واژگان و ترکیب‌های تازه و … که در دیگر سبک‌های شعری نیز هست (مانند شعرهای منوچهری و انوری و ..). و نیز چیزهایی را نقل می‌کند که آنها هم در شعر دیگر شاعران سبک عراقی دیده می‌شود مانند

– چیزی که وی به آن نام «قافیه‌های افقی» داده است و در شعرهای مولانا فراوان دیده می‌شود. نمونه از خاقانی:
صبح است گلگون تاخته، شمشیر بیرون آخته ——— بر شب شبیخون ساخته، خونش به عمدا ریخته
نمونه از مولانا:
خامُش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم ——– کاغذ بدر، بشکن قلم، ساقی درآمد، الصلا!

– «همگونی واژگان» که نویسنده تاکید می‌کند که با جناس فرق دارد. این ویژگی نیز شبیه جناس و سجع و مراعات نظیر است.

– سیاقة الاعداد یعنی پشت هم آمدن عددها که شاید بتوان آن را هم نوعی مراعات نظیر دانست.

متاسفانه در همان سال ۱۳۷۶ خ. زیر تاثیر ادبیات وارداتی از باکو و شوروی پیشین، همایشی در دانشگاه اورمیه برگزار شد به نام «کنگره‌ی بازشناخت سبک آذربایجانی» که نتوانسته‌ام به مقاله‌های آن دست یابم تا ببینم در آنها چه چیزهایی به عنوان «سبک آذربایجانی» مطرح شده است.

گذشته از این واقعیت مهم که خود این شاعران سبک خود را عراقی می‌دانسته‌اند و منطقه‌ی شمال رود ارس نیز در گذشته‌ها – به ویژه در زمان خاقانی و نظامی و مجیر و … – هرگز نام آذربایجان نداشته، به نظر من این گرایش به نامگذاری «سبک آذربایجانی» به خاطر نداشتن درک مناسب از اصطلاح‌های مربوط به سبک‌های ادبی و شعری در زبان و ادبیات پارسی و نیز زیر تاثیر «منطقه‌گرایی» و تحریک رقابت‌های بیهوده برای بازنویسی تاریخ است. لابد چند سال دیگر خواهند گفت هر شاعری به سبک شهر خود شعر می‌سروده و باید شاهد سبک ساوه‌ای، شیرازی، کرمانی، سیستانی، یزدی، هراتی، سبزواری، نشاپوری، بافقی، مشهدی، تبریزی، و مراغه‌ای و … در تاریخ ادبیات ایران باشیم.

شنبه ۱۷/مهر/۱۳۸۹ – ۹/اکتبر/۲۰۱۰

استان‌های ارّان و شروان و ایروان و تالش و گرجستان و قفقاز در طی تجاوزهای روسیه‌ی تزاری در زمان قاجار و پس از عهدنامه‌های ننگین گلستان و ترکمان‌چای (۱۲۴۳ ق. / ۱۲۰۶ خ. / ۱۸۲۸ م.) از ایران جدا شد. دولت تزاری و پس از آن دولت استالین آغاز کردند به فعالیت فرهنگی برای بریدن پیوندهای دیرینه‌ی این بخش از ایران با دیگر بخش‌های ایران. و بهترین راهی که یافتند ایجاد دشمنی بین ترک‌زبان و پارسی‌گویان بود. در آن زمان گذشته از پارسی‌گویان قفقاز حتا ترک‌زبانان قفقاز نیز برای نوشتار ادبی و علمی خویش زبان پارسی را به کار می‌بردند. کم کم زبان ترکی به عنوان زبان غالب جای زبان پارسی را گرفت و آموزش پارسی در مدرسه‌ها محدودتر و محدودتر و سپس ناپدید شد. استالین برای پروژه‌ی ملت‌سازی خود و از آنجا که به خطه‌ی شیران آذربایجان ایران چشم طمع دوخته بود، نخست نام منطقه‌ی شمال قفقاز را به «جمهوری سوسیالیستی آذربایجان» برگرداند. این کار با مخالفت ایرانیان آذری مانند احمد کسروی تبریزی روبرو شد. پس از مدتی افسانه‌ی تقسیم «آذربایجان» به دو منطقه‌ی «شمالی» و «جنوبی» در میان مردم ارّان رایج شد. در سال ۱۳۲۴ نیز نیروهای ارتش سرخ شوروی در پشتیبانی جعفر پیشه‌وری و دیگر عضوهای «فرقه‌ی دموکرات» دوباره به ایران تجاوز کردند و آذربایجان را اشغال کردند. اما با کاردانی نخست وزیر وقت، قوام، نیروهای شوروی مجبور شدند که ایران را ترک کنند.

نظامی و شعر سرودن به ترکی
یکی از کارهای ویرانگر فرهنگی استالین «دزدیدن نظامی گنجوی» و ترک اعلام کردن او بود. وی گفت «نظامی گنجوی از شخصیت‌های براداران آذربایجانی ما است و نباید به ایرانیان تسلیم شود». وی با تفسیر غلط و مغرضانه‌ی این بیت در داستان «لیلی و مجنون» نظامی

ترکی صفت وفای ما نیست ———– ترکانه سخن سزای ما نیست

این افسانه را ساخت که نظامی می‌خواسته این داستان را به زبان ترکی بگوید اما فرمانروای آن زمان او را وادار کرده است که به پارسی شعر بگوید! حال آن که «ترکانه سخن» هیچ ربطی به «شعر ترکی» یا «سخن به زبان ترکی» ندارد بلکه معنای آن «سخن پست» و شیوه‌ی سخن ترکان است که در آن زمان کوچ‌نشین و غیرشهری و بددهان بودند. زیرا بی‌درنگ در بیت بعد می‌گوید:

آن کز نسب بلند زاید ———— او را سخن بلند باید

پس از استالین پان‌ترکانی چون «دکتر جواد هیات» تا آنجا پیش رفتند که گفتند زبان مادری نظامی ترکی بوده و نظامی برخی از مثل‌های ترکی را به پارسی ترجمه کرده و در شعرهای خود آورده است مانند این مثل:

نمی‌خواهی که زیر افتی چو سایه ———– مشو بر نردبان جز پایه پایه

به گفته‌ی جواد هیات لت دوم این شعر «ترجمه‌ی پارسی» این «مثل ترکی» است: «نردبانی پیله پیله چیخارلار»! یا نظامی می‌گوید: «کس نگوید که دوغ من تُرُش است». به گفته‌ی جواد هیات این نیز «ترجمه‌ی پارسی» این مثل ترکی است «هئچ کس اوز آیرانینا تُرُش دئه مز»! البته واضح و مبرهن است که «نردبان» و «پله» و «هیچ کس» و «ترش» همه‌ی واژه‌های ناب ترکی هستند! باید از جناب دکتر پرسید «مگو حرفی که هشیاران بخندند» معادل کدام مثل ترکی بوده که نظامی به پارسی ترجمه کرده است؟

استالین بدین نیز بسنده نکرد و موضوع دیگری را نیز جعل کرد:

دیوان ترکی نظامی!
استالین هم چنین گفت «نظامی بیشتر کارهایش را به زبان پارسی نوشته است». یعنی کارهایی هم به زبانی جز پارسی دارد. اما در طول تاریخ ادبیات این پهنه‌ی گسترده از زمین، هیچ گاه نشانی از اثر دیگری از نظامی به زبان دیگری به دست نیامده بود. خود نظامی نیز در تمام شعرهای خود به همه‌ی آثار خویش اشاره کرده است و تنها از پنج گنج و یک دیوان غزل و قصیده نام برده است. برای همین گشتند و گشتند تا این که دیوان نظامی قونیوی را یافتند که چند سده پس از نظامی گنجوی در شهر قونیه زندگی کرده بود. این دیوان را به نام دیوان شعرهای ترکی نظامی گنجوی چاپ و پخش کردند! امروزه نیز هنوز برخی باور کرده‌اند که این دیوان سروده‌ی نظامی گنجوی است.

در راستای دزدیدن نظامی دروغ‌های فراوانی ساخته شد که دوست گرامی «دکتر علی دوست‌زاده» در مقاله‌ی مفصلی در پایگاه ارزشمند آذرگشنسپ به همه‌ی آنها پرداخته است. من در اینجا با کمی طنز به داستان زن نظامی می‌پردازم که شاید در آن مقاله کمتر بدان پرداخته شده باشد.

داستان زن نظامی
بر پایه‌ی پژوهش استاد سعید نفیسی و نوشته‌های خود نظامی و زمان سروده شدن کتاب‌هایش، نظامی در سال ۵۴۰ ق. / ۵۳۴ خ. / ۱۱۴۵ م. در شهر گنجه زاده شد. گویا در زمان سرودن نخستین اثر خود یعنی «مخزن‌الاسرار» (سال ۵۷۲ ق. / ۵۵۵ خ. / ۱۱۷۶ م.) پیران بر جوانی او رشک برده و او را می‌آزردند. به طوری که مجبور شد بسراید:

در کهن انصاف نَوان کم بوَد ——— پیر هواخواه جوان کم بوَد

نظامی در آثار خود چندین بار به زن و فرزند خویش اشاره کرده است. فرمانروای شهر «دربند» در ارّان دختر ترکی را به او می‌فرستد و نظامی با آن دختر ازدواج می‌کند. از این زن نخست، نظامی دارای فرزندی به نام محمد می‌شود. محمد نظامی در زمان سروده شدن کتاب سوم نظامی یعنی «لیلی و مجنون» در سال ۵۸۴ ق. / ۵۶۷ خ. / ۱۱۸۸ م. چهارده ساله بوده است (ای چارده ساله قرة العین). بنابراین زمان تولد این پسر ۵۷۰ ق. / ۵۵۳ خ. / ۱۱۷۴ م. بوده و ازدواج نظامی با این همسر باید پیش از ۵۷۰ ق. یعنی پیش از سرودن مخزن‌الاسرار بوده باشد. نظامی این زن خویش را بسیار دوست می‌داشت اما شوربختانه اما این زن جوانمرگ می‌شود و نظامی در پایان داستان دوم خود یعنی «خسرو و شیرین» در سال ۵۷۶ ق. پس از سرودن بخش جوانمرگ شدن شیرین به یاد جوانمرگ شدن همسر خویش می‌افتد و چنین می‌سراید:

در این افسانه شرط است اشک راندن ——— گلابی تلخ بر شیرین فشاندن
به حکم آن که آن کم زندگانی ———– چو گل بر باد شد روز جوانی
سبک‌رَو چون بُت قبچاق من بود ———— گمان افتاد خود کآفاق من بود
همایون پیکری نغز و خردمند ————– فرستاده به من دارای دربند
پرندش درع و از درع آهنین‌تر ———– قباش از پیرهن تنگ‌آستین‌تر
سران را گوش بر مالش نهاده ———— مرا در همسری بالش نهاده
چو ترکان گشته سوی کوچ محتاج ————— به ترکی داده رختم را به تاراج
اگر شد ترکم از خرگه نهانی ————- خدایا ترکزادم را تو دانی!

در سال‌های ۱۳۱۴ خ. / ۱۹۳۵ م. که مرحوم حسن وحید دستگردی (درگذشته 1321 خ.) نخستین چاپ ویراسته‌ی آثار نظامی را بر پایه‌ی ۳۰ دستنویس خطی منتشر کرد برداشتش از این بیت چنین بود که نام زن نظامی «آفاق» بوده است. حال آن که در گذشته بیشتر مردم و به ویژه شاعران کمتر نام همسر خویش را در نوشته‌هایشان می‌آوردند. استاد سعید نفیسی نیز همان زمان این برداشت را نادرست دانست و در دیباچه‌ی دیوان غزل‌ها و قصیده‌های نظامی که خود در سال ۱۳۳۶ خ. / ۱۹۵۷ م. منتشر کرد دوباره یادآوری کرد که

مرحوم وحید دستگردی استنباط عجیبی کرده و نام این کنیزک و همسر نظامی را «آفاق» دانسته است و متوجه نبوده که مراد وی [=نظامی] از «گمان افتاد خود کآفاق من بود» این نیست که نامش آفاق بوده بلکه مقصود این است که چنان به او دل بسته بوده است که او را همه چیز خود می‌دانسته و در نزد او جانشین همه‌ی آفاق و در برابر همه‌ی آفاق بوده است. البته در زمان ما معمول شده است که نام زنان را «آفاق» بگذارند اما در زمان نظامی این کلمه در نام زنان معمول نبوده و نظیر آن در جای دیگر دیده نشده است و بسیار بعید می‌نماید که نام این همسر نظامی آفاق بوده باشد.

نظامی باز هم زن می‌گیرد اما زن‌های دیگرش نیز پیش از خودش می‌میرند و از آنها دارای فرزندی نشد. خود وی در پایان دفتر نخست اسکندرنامه یعنی اقبالنامه چنین می‌گوید:

مرا طالعی طُرفه هست از سخن ——— که چون نو کنم داستان کهن
در آن عید کآن شکرافشان کنم ———– عروسی شکرخنده قربان کنم!
چو حلوای «شیرین» همی‌ساختم ———– ز حلواگری خانه پرداختم
چو بر گنج «لیلی» کشیدم حصار ———– دگر گوهری کردم آنجا نثار
کنون نیز چون شد عروسی به سر ———— به رضوان سپردم عروسی دگر!
ندانم که با داغ چندین عروس ————- چه گونه کنم قصه‌ی روم و روس
بِه ار نارم اندوه پیشینه پیش ————- بدین داستان خوش کنم وقت خویش

یعنی در کل نظامی سه بار زن گرفته و هر سه زن جوانمرگ شده‌اند.

عاشقان سینه‌چاک استالین یعنی پان‌ترکان نیز از برداشت اشتباه وحید دستگردی ذوق زده شدند و به اصطلاح «بُل» گرفتند. اما آفاق نام ترکی نبود. به همین خاطر برای این نام ریشه‌سازی ترکی نیز کردند! و آن را در اصل «آپ آق» (ap aq/ak) یعنی «بسیار سپید» دانستند. اما مشکل اینجا بود که نظامی مانند دیگر پارسی‌زبانان می‌توانسته راحت «آپ آق» را بگوید و نیازی به تبدیل آن به «آفاق» نداشته. همان گونه که قپچاق را نیز گفته است. از این رو در شکلی که پان‌ترکان می‌نویسند (از جمله در نوشته‌های جواد هیات) قپچاق نیز به شکل «قفچاق» نوشته شده است تا همه چیز جور درآید!!

حال اگر قرار باشد نام زن نظامی را «آفاق» بدانیم این بیت‌های نظامی را چه گونه باید تفسیر کرد؟

۱) خسرو و شیرین

ز عشق آفاق را پردود کردم ———– خرد را دیده خواب‌آلود کردم

در ماه عسل که اول عشق بوده یک بار نظامی خواب آلود بوده و در زمان آشپزی دود زیادی در چشم آفاق خانم می‌کند.

جوابش داد کای از مهتران طاق ———– ندیدم مثل تو مهمان در آفاق

آفاق خانم یکی از دوستانش را به مهمانی دعوت کرد و نظامی در زمان خداحافظی به او گفت: ما در مهمان‌های آفاق خانم تاکنون مانند شما نداشتیم.

گهی گفت: «ای سحر! منمای دندان! ———- مخند! آفاق را بر من مخندان!»

یک نفر به نام سحر (خواهر کوچک نظامی یا شاید زن مزاحم همسایه؟) دندانش را نشان می‌داده و نظامی را مسخره می‌کرده و آفاق خانم را هم به خنده می‌انداخته.

بگفت: «ار من کنم در وی نگاهی؟» ——— بگفت: «آفاق را سوزم به آهی»

خسرو پرویز از فرهاد می‌پرسد: اگر من به شیرین نگاه کنم تو چه کار می‌کنی؟ فرهاد هم می‌گوید من هم چنان آهی می‌کشم که زن راوی داستان یعنی آفاق خانم را بسوزانم! شاید اینجا نظامی می‌خواهد مردن زنش را به گردن فرهاد بیندازد!

۲) در لیلی و مجنون
نظامی دوباره یاد زنش می‌افتد و می‌گوید:

صاحب هنری به مردمی طاق ———– شایسته‌ترین جمله آفاق

آفاق خانم صاحب هنر و در مردمداری تک و شایسته‌ترین همسر بود. شاید بتوان نتیجه گرفت که آفاق خانم فارغ‌التحصیل رشته‌ی هنرهای زیبا از دانشگاه باکو بوده!

۳) در هفت پیکر
چندین سال پس از مرگ آفاق، بالاخره نظامی گنجوی در بهرام‌نامه یا هفت‌پیکر درباره‌ی چگونگی مرگ یا در واقع کشته شدن آفاق خانم در یک بیت فشرده، پرده از راز هولناکی برمی‌دارد:

از پی جان‌درازی شه شرق ———- کردم آفاق را به شادی غرق

شاه شرق – یعنی همان شاهی که نظامی را مجبور کرده بود لیلی و مجنون را به جای ترکی به زبان پارسی بسراید – بالاخره نظامی را شست‌وشوی مغزی می‌دهد و او را با ترکان بد می‌کند. نظامی هم که اینک یک «پان‌فارس شوونیست» شده بود برای جان‌درازی یا همان طول عمر پادشاه به خانه می‌آید و با شادی تمام، زن ترکش یعنی «آفاق» خانم را در وان حمام غرق یا خفه می‌کند!

چهارشنبه ۱۴/مهرماه/۱۳۸۹ – ۶/اکتبر/۲۰۱۰

احمد ابن‌ یوسف‌ ابن‌ علی ابن ازرق‌ (شوال‌ ۵١٠ ق. / ١١١٧ – ١١١٨ م – مرگ پس از ۵٧٧ ق‌. / ‌۱۱۸۱ م.) مشهور به «ابن‌ازرق» تاریخ‌نگار و جغرافی‌دان‌ سده‌ی ۶ ق. ‌/ ۱۲ م.‌ است. او در شهر مَیّافارقین‌، از شهرهای‌ مهم‌ دیار بکر، در خانواده‌ای‌ اصیل‌ و سرشناس‌ زاده شد. دیار بکر – که امروزه بخشی از کشور ترکیه شده – از دیرباز جایگاه ایرانیان کردتبار بوده است. نیای‌ ابن‌ازرق یعنی «رییس‌ ابوالحسن‌ على‌ بن‌ ازرق»‌ یکى‌ از بزرگمردان مشهور زمان‌ خود بود و لقب‌ «رییس‌» نشان‌دهنده‌ی پایگاه‌ مهم‌ سیاسى-اجتماعى‌ او است.‌

ابن‌ازرق‌ به سرزمین‌های دیگر چون‌ روم (آناتولی)‌، ارمنستان‌، کُرج (=گرجستان)، قفقاز، تبریز، ری‌، نیشابور، حلب‌، بغداد و مداین‌ سفر کرد و درباره‌ی اوضاع‌ سیاسى‌، اجتماعى‌، رسم‌ها‌ و عادت‌های مردم آنجا‌ و رویدادهای‌ مهم رخ داده در آن منطقه‌ها در تاریخ‌ خود نوشته است.

ابن‌ازرق‌ در زمان سفر در گرجستان با پادشاه‌ آن‌ به نام‌ «دیمیتری پسر داوود» (دیوید) دیدار کرد و در همراهی او به برخی شهرهای زیر فرمان او چون ابخاز و دربند قفقاز به‌ گردش رفت. هنگام‌ اقامت‌ در تفلیس‌ (۵۴۸ ق‌ / ۱۱۵۳ م‌)، شاه‌ دیمتری‌ خودش ابن‌ازرق را به‌ محل‌ نبردی برد که‌ سی سال پیشتر در سال ۵۱۵ ق ‌/ ۱۱۲۱ م‌ میان‌ نیروهای‌ پدرش‌ داوود و سپاهیان‌ طغرل‌، نوه‌ی ملکشاه‌ سلجوقی، رخ‌ داده‌ بود و مسلمانان‌ شکست‌ سختی‌ خورده بودند. اما داوود برخوردهای‌ مردم‌نوازانه نسبت‌ به‌ مسلمانان‌ گرجستان‌ داشت و مقرراتى‌ به‌ سود آنان‌ وضع‌ کرده‌ بود. دیمتری‌ نیز شیوه‌ی مسلمان‌دوستی‌ پدرش‌ را دنبال‌ مى‌کرد. ابن‌ازرق‌ خود شاهد حضور دیمتری‌ در مسجد در نماز جمعه برای‌ شنیدن سخنان‌ خطیب‌ بوده‌ است‌.

ابن‌ازرق‌ در ۵۴۹ ق‌ / ۱۱۵۴ م‌ به‌ شهر دربند قفقاز می‌رود. دربند شهری است که خسرو یکم ساسانی (انوشیروان) آن را بر کنار دیوار بزرگ قفقاز بنا کرد، دیواری که ساسانیان ساختند تا از تازش‌های قوم‌های بیابانگرد به ایران و نیز روم پیشگیری کنند. ابن‌ازرق در حومه‌ی دربند به پسر جوانی برمی‌خورد که به زبان عربی سخن می‌گفت. شگفت زده می‌شود که چه گونه کسی در این منطقه به زبان عربی سخن می‌گوید. از وی می‌پرسد تو عربی را از کجا آموخته‌ای؟ می‌گوید از مادرم! عربی زبان مادری ما و قبیله‌ی ما است. پس از پرس‌وجوی بیشتر آشکار می‌شود که این قبیله از نوادگان بنی‌امیه هستند که پس از قیام مختار ثقفی برای خونخواهی حسین بن علی، امام سوم شیعیان، از عراق گریخته و نخست‌ به‌ خراسان‌، از آنجا به‌ اردبیل‌ و سرانجام‌ به‌ گرجستان‌ گریخته‌ و در این روستای در ده فرسنگی شهر دربند پناه گرفته‌اند. (برگرفته از درآیه‌ی «ابن‌ازرق» در «دایرت المعارف بزرگ اسلامی»)

ابن‌ازرق مسئولیت‌های مهم سیاسی و اجتماعی و اداری داشت و از این رو آگاهی‌های دقیق درباره‌ی زمانه‌ی خویش داشت. هم چنین کتاب‌های فراوانی را خوانده بود. وی در پایان عمر برای دل خویش کتابی نوشت به نام «تاریخ مَیّافارقین و آمِد» است. آمد یا آمیدا (Amida) یکی از شهرهای باستانی این منطقه است که در زمان ساسانیان مدتی در دست رومیان بود اما شاپور دوم ساسانی با رومیان جنگید و آن را گرفت. نبرد آمیدا یکی از نبردهای مشهور و مهم شاپور دوم ساسانی است. حتا بنای شهر مَیّافارفین را هم به خسرو یکم انوشیروان نسبت داده‌اند اما گویا این نسبت درست نیست. با توجه به بافت اجتماعی این منطقه در آن دوران، به گمان من ابن‌ازرق خود نیز کُرد بوده است اما گاه به اشتباه تاریخ‌نگار عرب خوانده می‌شود. از آنجا که ابن‌ازرق زاده‌ی مَیّافارقین است به او «ابن‌ازرق فارقی» نیز گفته می‌شود و کتابش نیز به نام «تاریخ فارقی» شناخته می‌شود.

از تاریخ ابن‌ازرق تاکنون دو دستنویس شناخته شده است که هر دو در بریتانیا هستند. در سال ۱۹۵۶ م. / ۱۳۳۵ خ. دکتر «بَدوی عبداللطیف عوض»، رییس دانشگاه الازهر مصر، بخشی از کتاب ابن‌ازرق را منتشر کرد که مربوط به حکومت خاندان کردتبار مروانیان می‌شود. چاپ دوم این کتاب نیز در سال ۱۹۷۴ م. / ۱۳۵۳ خ. در لبنان منتشر شد.

نام کتاب: تاریخ الفارقی: الدولة المروانیة
نویسنده: احمد بن یوسف بن علی بن الازرق الفارقی
ویراستار: دکتر بدوی عبداللطیف عوض (مدیر جامعة الازهر)
ناشر: دارالکتاب اللبنانی، بیروت.
سال: چاپ دوم ۱۹۷۴ م. / ۱۳۵۳ خ.
صفحه: ۳۵۵ ص عربی + ۶۲ ص انگلیسی

بخش ۳۵۵ صفحه‌ای عربی این کتاب شامل پیشگفتار ۴۰ صفحه‌ای دکتر عوض و ۲۴۰ صفحه متن تاریخ با پانویس و توضیح و ۷۰ صفحه نمایه‌های گوناگون (نام کسان و جاها و قبیله‌ها و …) است.

در دهه‌ی ۱۹۸۰ م. / ۱۳۶۰ خ. نیز پژوهشگری هلندی به نام خانم کارول هیلنبراند (Carole Hillenbrand) پایان‌نامه‌ی دکتری خود را درباره‌ی همین اثر انجام داد و در سال ۱۹۹۹۰ م./ ۱۳۷۱ خ. ترجمه‌ی انگلیسی آن را منتشر کرد:

نام کتاب: امیرنشین مسلمان در زمان جنگ‌های صلیبی: آغاز دولت اَرتُقیان
A Muslim Principality in Crusader Times: the Early Artuqid State
نویسنده: ابن‌ازرق فارقی
ویراستار: کارول هیلنبراند
ناشر: موسسه‌ی تاریخ و باستان‌شناسی هلند
سال: ۱۹۹۰ م. / ۱۳۷۱ خ.
صفحه: ۲۶۰

امسال نیز ترجمه‌ی پارسی کتاب ابن‌ازرق به نام «تاریخ میافارقین و دیاربکر» به دست دکتر حسین قره‌چانلو و جهاد دانشگاهی تهران در ۲۳۲ صفحه منتشر شده است.

این آشنایی را دادم تا به یکی از دروغ‌های پان‌ترکان درباره‌ی تاریخ ابن‌ازرق اشاره کنم. عادل باقراُف (Adil Baguirov)، از پان‌ترکان مشهور باکو، در نوشتاری درباره‌ی نظامی گنجوی، شاعر بزرگ ایرانی، برای این که نظامی را ترک نشان دهد به دروغ می‌نویسد: «تاریخ‌نگار عرب، ابن‌ازرق در تاریخ خود می‌نویسد که در سال ۱۰۷۰ م. شهر گنجه پایتخت ترکان بود».

از آنجا که باقراُف نام و نشان منبع خود را نمی‌گوید (چه رسد به شماره صفحه و ناشر و …) ما مجبوریم خودمان کمی جست‌وجو کنیم. بگذارید به رخدادهای سال ۱۰۷۰ م. نگاه کنیم که باقراُف نقل کرده است. این سال برابر است با سال ۴۶۳ ق. در تاریخ ابن‌ازرق تنها چیزی که در این سال یاد شده جنگ منازجرد است که از صفحه‌ی ۱۸۶ تا ۱۹۲ یعنی ۶ صفحه در شرح آن آمده است و در هیچ جای آن از گنجه و پایتخت ترکان خبری نیست. منازجرد همان ملازگرد یا منازگرد است که امروزه در انگلیسی به شکل تلفظ ترکی آن یعنی منزیکرت (Manzikert) گفته می‌شود. این نام واژه‌ای پارسی است یعنی شهری که مناز/ملاز ساخته است.

فرض کنیم که باقراُف تاریخ را اشتباه کرده است. بر پایه‌ی بررسی من در کتاب ابن‌ازرق که دکتر بدوی عوض منتشر کرده است نام گنجه دیده نشد و نام ارّان هم تنها دو بار آمده است به شرح زیر:

ص ۱۲۱) قیل: تزوج الامیر نصرالدولة بالفضلونیة بنت فضلون بن منوجهر صاحب ولایة أران و ارمینیة العلیا.

گفته می‌شود امیر نصرالدوله، «فضلونیه دخت فضلون» – پسر منوچهر فرمانروای ولایت ارّان و ارمنستان برین – را به زنی گرفت.

ص ۱۶۹) قیل: و کان تزوج اربع نساء منهم الفضلونیة بنت فضلون ابن منوجهر صاحب أران و ارمینیة، و السیدة بنت شرف الدولة و الفرجیة، و بنت سنخاریب ملک السناسنة التی کانت زوجة اخیه الامیر ابی علی.

گفته می‌شود که او چهار تن را به زنی گرفت از جمله «فضلونیه دخت فضلون» – پسر منوچهر فرمانروای ارّان و ارمنستان -، سیده دخت شرف‌الدوله و الفرجیه، و دخت سنخاریب شاه سناسنه که پیشتر زن برادرش امیر ابن علی بود.

می‌بینیم که هیچ نشانی از ترکان و پایتخت و گنجه نیست. گفتیم که کتاب عربی چاپ شده تمام تاریخ ابن‌ازرق نیست. هم چنین فکر نکنم آقای باقراُف عربی بداند. بنابراین اصلا فرض کنیم که او به ویراست عربی دسترس نداشته و از ویراست انگلیسی استفاده کرده است. متاسفانه با بررسی ویراست انگلیسی کتاب ابن‌ازرق منتشر شده به دست خانم هیلنبراند نیز ادعای باقراُف ثابت نمی‌شود.

در این کتاب نیز نام گنجه سه بار آمده اما هیچ یک سخنی از پایتخت ترکان بودن آن نمی‌گوید:

در صفحه‌ی ۳۸ چنین آمده است:
Sultan Toghril Beg, son of Sultan Muhammad, who was the ruler of Ganja and Arran and he sent a shihna to them

سلطان طغرل بیگ، پسر سلطان محمد [پسر ملکشاه سلجوقی] که فرمانروای گنجه و ارّان بود شحنه‌ای به سوی آنان فرستاد.

در صفحه ۴۳ چنین آمده است:
In the year 515 (1121-2) there was an earthquake in the city of Janza, which is Ganja.

در سال ۵۱۵ ق. / ۱۱۲۱ م. زمین‌لرزه‌ای در شهر جنزه یا همان گنجه رخ داد.

در صفحه‌ی ۵۸ چنین آمده است:
As for Sultan Toghril Beg, he sired Arsalan-Shah whose mother was the wife of the amir Eldiguz. He is now the Sultan from Isfahan, Hamadan, Azerbaijan and Arran up to the city of Ganja and Shamkur

اما طغرل‌بیگ، از او ارسلان شاه زاده شد که مادرش زن امیر ایلدگز بود. او اینک سلطان اصفهان، همدان، آذربایجان و ارّان است تا شهرهای گنجه و شمکور [شماکی؟/شماخی؟].

می‌بینیم که اینجا نیز ادعای باقراُف سندی نمی‌یابد. در ضمن توجه کنید که ابن‌ازرق آذربایجان و ارّان را جداگانه نام برده است و کسانی که می‌گویند شمال رود ارس همواره آذربایجان بوده، حرف نادرستی می‌زنند که به این موضوع پیشتر پرداخته شده و شاید دوباره بپردازم.

اما ببینیم جای دیگری از این کتاب نام ترکان آمده است یا نه. ابن‌ازرق در دو جا از ترکان زردپوست آسیای میانه چنین یاد می‌کند:

ص ۱۶۱) و کفاه الله شرهما! و کان هذا اول ظهور الترک بهذه الدیار، لم یکن رأوا صورهم!

(سال ۴۳۱ ظهور طغرل بیگ …) و خدا شر آن دو گروه را کم کناد! و این نخستین باری بود که ترکان در این دیار [=میافارقین] پیدا شدند و باشد که دیگر رویشان دیده مَشواد!

ص ۲۰۴) ذکر ولایة الامیر ناصرالدولة منصور ۴۷۶ ق
لانّه بعد موت نظام‌الدین و خروج البلاد عن ید ناصرالدولة وصلت البلاد الی الترک. و تغیّرت الولاة، و استولی علیها الظلم و الجور و الخراب، و افتقر اهلها.

همانا پس از مرگ نظام‌الدین و بیرون شدن سرزمین از دست ناصرالدین و افتادن آن به دست ترکان [سلجوقی]، شهرها و روستاها دگرگون شدند و ستم و بیداد و ویرانی بر آنها چیره شد و مردمان تهیدست شدند.

متاسفانه همان گونه که بارهای دیگر هم نشان داده‌ایم پان‌ترکان هرگز پایبند راستی و نقل وفادارانه از منبع‌های تاریخی و ادبی نیستند و یا از خودشان مطلب جعل می‌کنند و به بزرگان می‌بندند یا با بدخوانی و تفسیر به سود هدف‌های تجزیه‌طلبانه و فرموده‌های «استالین بزرگ»، سعی در به راه انداختن آشوب و از راه به در کردن بیگناهان می‌کنند.

به قول ابن‌ازرق: باشد که دیگر رویشان در این دیار دیده مَشواد! ایدون باد!

پی‌نوشت
این دروغ پان‌ترکان درباره‌ی ابن‌ازرق حتا در پایگاه مربوط به برنامه‌ی سازمان ملل برای توسعه‌ی جمهوری با-نام-دزدی-«آذربایجان» نیز راه یافته است. در اینجا نیز پان‌ترکان در صفحه‌ی مربوط به نظامی گنجوی، شاعر بزرگ ایرانی، نام او را به سبک ترکی «الیاس یوسف اوغلو»! نوشته‌اند و جمله‌ی جعلی از ابن‌ازرق را دو مرحله پیشتر برده و گنجه را نه تنها «پایتخت ترکان» بلکه «پایتخت بزرگ ترکان آذربایجانی» دانسته‌اند!

دوشنبه ۲۹/شهریور/۱۳۸۹ – ۲۰/سپتامبر/۲۰۱۰

به تازگی دوست عزیز، دکتر علی دوست‌زاده منبع مهمی درباره‌ی تاریخ ارمنستان و ارّان و شهر ایرانی گنجه در قفقاز را یافته است و از من خواست که آن را به دیگر دوستان و دوستداران تاریخ و فرهنگ ایران شناسایی کنم.

این کتاب «تاریخ ارمنیان» (History of the Armenians) نام دارد که نوشته‌ی کِراکوس گنجه‌ای (Kirakos Ganjakets’i)، تاریخ‌نگار ارمنی سده‌ی هفتم ق. / سیزدهم م. یعنی بسیار نزدیک به روزگار شاعر بزرگ ایرانی نظامی گنجه‌ای است.

کتاب کراکوس ۶۵ فصل دارد که به چند پاره بخش می‌شود. پاره‌ی نخست (فصل ۱ تا ۱۰) به تاریخ کلیسای ارمنستان از سده‌ی چهارم تا دوازدهم میلادی می‌پردازد و بر پایه‌ی سرچشمه‌های دیگر است که برخی از آنان هنوز وجود دارند. بخش بعدی به تاریخ سیاسی ارمنستان قفقاز و کلیکیه و مدیترانه می‌پردازد. فصل ۱۰ به تاریخ آلبانیا (در ارمنی: Aghbania یا همان ارّان) می‌پردازد. از فصل ۱۱ به بعد به رخدادهای مهم تاریخی روزگار خویش به ویژه تازش مغولان می‌پردازد.

کراکوس در فصل ۳۳ وقتی از رخدادی یاد می‌کند که در سال ۱۲۴۱ م. / ۶۳۸ ق. / ۶۱۹ خ. بوده می‌نویسد که من در آن زمان کم و بیش ۴۰ ساله بودم. بنابراین سال زایش او بین ۱۲۰۰ تا ۱۲۱۰ م. است. زمانی که سلطان جلال‌الدین محمد خوارزمشاه در سال ۱۲۲۵ م. / ۶۲۱ ق. / ۶۰۳ خ. به شهر خورنشات (Xoranashat) در قفقاز حمله کرد کراکوس و استادش یووهانِس واناکان (Yovhannes Vanakan) از آنجا گریختند. سپس یازده سال بعد یعنی در سال ۱۲۳۶ م. / ۶۳۳ ق. / ۶۱۴ خ. مغولان به قفقاز می‌تازند و کراکوس را به اسیری می‌برند. یووهانِس و کراکوس چند ماهی دبیری مغولان را می‌کنند. در این مدت کراکوس زبان مغولی را می‌آموزد و در تاریخ خود فهرستی از واژگان مغولی و برابرهای ارمنی آنان را آورده است. تا این که مسیحیان سَربَهای () واناکان را می‌پردازند و او را آزاد می‌کنند. در همان شب کراکوس هم از اسیری می‌گریزد. به نوشته‌ی تاریخ‌نگار دیگر ارمنی، گریگور اکنرتسی (Grigor Aknerts’i)، کراکوس در سال ۱۲۷۱ یا ۱۲۷۲ م. درگذشت.

این کتاب را آقای رابرت بِدروسیان (Robert Bedrosian، بدروس گونه‌ی ارمنی پتروس یا پیتر است) به زبان انگلیسی برگردانده است و می‌توانید تمام متن کتاب را در پایگاه اینترنی آقای بدروسیان بخوانید. رابرت بدروسیان این کتاب را در سال ۱۹۸۶ م. / ۱۳۶۵ خ. در نیویورک به زبان انگلیسی برگردانده است.

کتاب کراکوس گنجه‌ای دربرگیرنده‌ی آگاهی‌ها و اطلاعات بسیار مهمی درباره‌ی تاریخ ارمنستان و ارتباط آن با ایران در دوران ساسانیان و پس از اسلام نیز هست. از جمله در فصل ۲۱ می‌نویسد که شهر گنجه به طور انبوهی پر از ایرانیان است و اقلیت کوچک مسیحی نیز در آن زندگی می‌کند. و این یکی از بی‌شمار مدرک‌هایی است که دروغ‌های پان‌ترکان را درباره‌ی ترک بودن نظامی گنجوی باطل می‌سازد. باید توجه داشت که کراکوس بین ایرانی و عربی و ترک و مسلمان تفاوت می‌گذاشته است و وقتی در متن خود ساکنان شهر گنجه را ایرانی می‌خواند منظورش ایرانی است نه نام عمومی برای تمام مسلمانان. او برای مسلمان از واژه‌ی «تاچیک» (Tachik همان تاجیک یا تازیک = تازی = عرب = مسلمان) استفاده می‌کند و گاه عربان را نیز تاچیک می‌خواند. او ترکان را تئورک (T’urk) می‌نویسد. برای نمونه در فصل ۱۸ می‌نویسد که «جلال‌الدین محمد خوارزمشاه سپاهیان خود را از میان ایرانیان و تاچیکان و تئورکان گرد آورد.»

کراکوس می‌نویسد که وقتی مغولان شهر گنجه را گرفتند مردم برای این که به دست آنان نیفتند در خانه می‌ماندند و خانه‌ی خود را آتش می‌زدند! وقتی مغولان این را دیدند از خشم بسیاری از مردم را از دم تیغ گذراندند. و به گرد آوردن سیم و زر و دیگر چیزهای گرانبهای شهر پرداختند.

دوشنبه ۲۲/شهریور/۱۳۸۹ – ۱۳/سپتامبر/۲۰۱۰

دکتر پرویز ورجاوند در سال ۱۳۷۹ خ./ ۲۰۰۰ م. در نامه‌ای به آقای سیدمحمد خاتمی، رییس جمهور وقت ایران، درباره‌ی فعالیت‌های تجزیه‌طلبان و پان‌ترکان نوشت و هشدارهایی داد. به تازگی گروهی به نام «کانون دموکراسی آزربایجان» (به همین گونه!) در پاسخ به این نامه، به شیوه‌ی همیشگی پان‌ترکان دست به جعل و دروغ و بدخوانی و بدفهمی متن‌های تاریخی زده است. این بار به سراغ تاریخ طبری رفته‌اند و چنین نوشته‌اند:

طبری در وقایع سال ۱۰۴ هجری می‌نویسد: «و فی هذه السنه غزا الجراح بن عبدالله الحکمی و هو امیر علی ارمینیه و آزربایجان ارض الترک ففتح علی یدیه بلنجرم و هزم الترک: و در این سال جراح بن عبدالله الحکمی جنگ کرد. او امیر ارمنستان و آزربایجان سرزمین ترکان بود. وی بلنجرم را با دستان خویش فتح کرد و ترکان را شکست داد.» (طبری ج ۵ ص ۳۶۸)

نخست متن کامل عربی این بخش را از روی نسخه‌ی اس. گیارد و م. ژ. دوگوژه (S. Guyard et M. J. De Goeje) چاپ سال ۱۸۸۱ م. می‌نویسم:

و فی هذه السنة غزا الجرّاح بن عبدالله الحكمی – و هو أمیر على أرمینیة و أذربیجان – أرض الترك، ففتح على یدیه بلنجر، و هزم الترك و غرقهم و عامة ذراریهم فی الماء، و سبوا ما شاءوا، و فتح الحصون التی تلی بلنجر و جلا عامة أهلها.

زنده‌یاد ابوالقاسم پاینده (تاریخ طبری، ۱۳۵۳ خ.) این جمله را چنین ترجمه کرده است:

در این سال جراح بن عبدالله حکمی – که امیر ارمینیه و آذربیجان بود – به غزای سرزمین ترکان رفت که بلنجر به دست وی گشوده شد و ترکان را هزیمت کرد و آنها را با همه‌ی فرزندانشان در آب غرق کرد و هرچه خواستند اسیر گرفتند و قلعه‌های مجاور بلنجر را گشود و همه‌ی مردم آن را برون راند. (جلد نهم، ص ۴۰۴۴)

نویسنده‌ی پان‌ترک که چندان هم با زبان عربی و صرف و نحو آشنا نیست چند اشتباه کرده است:
– بلنجر را بلنجرم نوشته است.
– جمله‌ی معترضه یا بدل جراح پسر عبدالله حکمی را یک جمله‌ی مستقل گرفته و آن را به مفعول جمله‌ی اصلی چسبانده است و در نتیجه آذربایجان سرزمین ترکان شده است!
– «ارض الترک» قید مکان یا به اصطلاح «مفعولْ فیه» فعل «غزا» است. یعنی در سرزمین ترکان جنگید یا به سرزمین ترکان حمله کرد.
– اگر قرار بود «ارض الترک» بدل آذربایجان باشد می‌بایستی می‌گفت: اذربیجان و هی ارض الترک. همان گونه که در توضیح جراح گفته است «و هو امیر علی ارمینیه و اذربیجان».
از همه‌ی اینها گذشته اگر آذربایجان سرزمین ترکان بود و جراح امیر آذربایجان بود پس دیگر شکست دادن ترکان به دست جراح چه معنایی دارد؟ به همین خاطر است که جمله را به تمامی نقل نکرده است یعنی غرق کردن و اسیر گرفتن و … را حذف کرده است.

جالب آن که از این همه مقدمه‌ی اشتباه نتیجه گرفته است:

بنا بر سخن طبری اولا نام این زبان و مردمان ترکی و ترک است و آذری لغتی نامربوط در این مورد است. در ثانی حداقل در سال ۱۰۴ هجری ترکها ساکن این مناطق بوده‌اند.

من نمی‌دانم در کجای سخن طبری گفته شده که زبان مردم آذربایجان ترکی است و آذری لغتی نامربوط است.

اما سند دوم ایشان برای ترک بودن آذربایجان

همچنین طبری در باب وقایع سال نود هجری می‌نویسد: «و فیها غزا مسلمه بن عبدالملک الترک حتی بلغ الباب من ناحیه آزربیجان ففتح حصونا و مدائن هنالک: در این سال (۹۰ هجری) مسلمه بن عبدالملک با ترکان جنگید و تا منطقه باب الابواب (دربند) آزربایجان رسید و در آنجا شهرها و قلعه ها را فتح کرد.». (طبری ۵ ص ۲۲۶)
از این سند نیز به وضوح مستفاد میشود که حداقل تا شهر دربند آزربایجان خوانده میشده است و جعل کلمه آران که منطقه ای در داخل آزربایجان است تنها ناشی از فوبیای ذوات عالی پان آریانیست است.

باز هم جمله‌ی کامل عربی را می‌آورم:

ففیها غزا – فیما ذكر محمد بن عمر و غیره – الصائفة عبد العزیز بن الولید، و كان على الجیش مسلمة بن عبدالملك. و فیها غزا أیضًا مسلمة الترک؛ حتى بلغ الباب من ناحیة أذربیجان، ففتح على یدیه مدائن و حصون.

ترجمه‌ی پاینده از متن چنین است:

در این سال، چنانکه محمد بن عمر و دیگران گفته‌اند، عبدالعزیز بن ولید به غزای تابستانی رفت و مسلمة بن عبدالملک سالار سپاه بود. و هم در این سال مسلمه به غزای ترکان رفت و در ناحیه‌ی آذربیجان به باب رسید و شهرها و قلعه‌هایی به دست وی گشوده شد. (جلد نهم، ص ۳۸۳۵)

– در اینجا نیز نویسنده‌ی پان‌ترک به خیال خود با افزودن «هنالک» – که در متن عربی نیست – خواسته محکم‌کاری کند.
– جمله‌ی پایانی را به اشتباه نقل کرده است. به جای «ففتح علی یده مدائن و حصون» نوشته است: «ففتح حصونا و مدائن هنالک». اگر حصونا آمده مدائن هم بایستی مدائنا باشد که غلط است.
– در متن عربی و نیز در ترجمه‌ی پاینده بین جمله‌ی جنگ مسلمه با ترکان و رسیدن به شهر باب فاصله است یعنی این دو ربطی به هم ندارند.
– دربند شهر است نه ناحیه. در ضمن شهر دربند را در عربی «باب الابواب» می‌گویند نه «باب» تنها.
– اگر منظور از «باب» شهر دربند بود چه گونه در این شهر «شهرها و دژهایی را گشوده است»؟

می‌بینیم که این بار پان‌ترکان – که سواد عربی چندانی هم ندارند – دوباره مار کشیده‌اند و معرکه به راه انداخته‌اند و با تحریف یک جمله از کتاب سترگ طبری خواسته‌اند برای دروغ‌های استالین-ساخته‌ی خود مدرک تاریخی بتراشند.

خداوند این سرزمین را از دشمن و دروغ و خشکسالی بپایاد!
ایدون باد!

پنج‌شنبه ۱۶/اردیبهشت/۱۳۸۹ – ۶/می/۲۰۱۰

یکی از دروغ‌ها و ناراستی‌های پان‌ترکان و دورویی و به اصطلاح «دودوزه بازی» کردن آنان در این است که از یک سو از «ستم ملی فارس»ها فریادشان بلند می‌شود و از سوی دیگر به «حکومت هزار ساله‌ی ترکان» در ایران می‌نازند و افتخار می‌کنند. باید پرسید اگر ترکان هزارسال بر ایران حکومت کردند چه طور است که ترکان ادعای ستمدیدگی می‌کنند؟ اگر قرار است کسی از ستم دیگری بنالد ایرانیان حق بیشتری دارند زیرا ترکان در مسند قدرت بوده‌اند و توانایی ستم کردن داشته‌اند. بگذریم. آن قدر در این باره دروغ گفته‌اند و به آنان پاسخ داده شده که من دیگر وارد این بحث نمی‌شود. تنها خواستم یک نکته‌ای را به اشاره بگویم و آن این که «حکومت هزار ساله‌ی ترکان» تعبیر نادرستی است و واقعیت‌های تاریخی را نادیده می‌گیرد.

اگر تاریخ ایران پس از اسلام را بررسی کنیم می‌بینیم که ترکان از زمان غزنویان به حکومت رسیدند. یعنی آلپ تگین در سال ۳۴۴ ق/۹۷۵ م. حاکم شهر غزنه شد و قلمرو بسیار کوچکی داشت. پس از او سبکتگین و سپس پسرش محمود غزنوی در سال ۳۸۹ ق/ ۹۷۱ م. به حکومت رسید. از اینجا بود که حکومت ترکان غزنوی گسترش می‌یابد و تا برافتادن آنان در سال ۵۸۳ ق/ ۱۱۸۷ م. ادامه پیدا می‌کند. باید به یاد داشت که همزمان با غزنویان، حکومت‌های محلی ایرانی دیگری مانند زیاریان و دیگران در گوشه کنار ایران فرمان می‌راندند.

همزمان با پایان دوران غزنویان ترک‌تبار، سلجوقیان به قدرت رسیدند. طغرل نوه‌ی سلجوق در سال ۴۲۹ ق/ ۱۰۳۷ م در نیشاپور فرمانروا شد. آخرین شاه سلجوقی سنجر بود که در سال ۵۵۱ ق/ ۱۱۵۷ م. درگذشت.

پس از سلجوقیان ترک‌تبار خوارزمشاهیان ترک‌تبار بودند که همزمان با سلجوقیان از ۴۹۰ ق/ ۱۰۹۸ م. تا ۶۱۶ ق/ ۱۲۱۹ م. فرمانروایی کردند.

پس از خوارزمشاهیان بلای ویرانگر مغول و چنگیز بر سر ایران فرود آمد و پس از چنگیز و فرزندانش، ایلخانان مغول آمدند که اینها ترک نبودند. پس از مغولان مدتی سربداران ایرانی بر بخش‌هایی از این سرزمین فرمان راندند تا دوباره بلای تیمور بر این خاک نازل شد. تیمور نیز تاتار بود و ترک نبود.

پس از تیموریان، ترکمانان آق قویونلو و قراقویونلو آمدند. آق قویونلوها از ۷۷۹ ق/ ۱۳۷۸ م تا ۹۱۳ ق/ ۱۵۰۸ م بر غرب و شمال ایران فرمان راندند. قراقویونلوها هم از ۷۸۱ ق/۱۳۸۰ م تا ۸۷۱ ق / ۱۴۶۷ م بر خوزستان و کرمان و هرات فرمان راندند.

پس از اینان سلسله‌ی ایرانی صفویان بر سر کار آمدند که از ۹۰۷ ق/ ۱۵۰۱ م تا ۱۱۳۵ ق. /۱۷۲۲ م بر ایران فرمانروایی کردند. پس از صفویان، خاندان افشاریان و زندیان بودند که اینان نیز ترک نبودند.

قاجاریان که ترکمان بودند از حدود سال ۱۲۰۸ ق/۱۷۹۴ م. تا ۱۳۰۴ خ/۱۹۲۵ م. بر ایران حکومت کردند.

بنابراین در مجموع زمانی که خاندان‌های ترک و ترک‌تبار بر ایران فرمان رانده‌اند عبارت است از: ۹۷۱ تا ۱۲۱۹ م + ۱۳۷۸ تا ۱۵۰۸ م. + ۱۷۹۴ تا ۱۹۲۵ م = ۲۴۸ + ۱۳۰ سال + ۱۳۱ سال = جمع کل ۵۰۹ سال. حتا اگر دوران مغولان و ایلخانان و تیموریان (۱۵۹ سال) را هم جزو حکومت ترکان به حساب بیاوریم این عدد به ۶۶۸ سال می‌رسد. حتا اگر ۶۰ سال افشاریان را نیز به این زمان بیافزایم به عدد هزار نمی‌رسیم بلکه به عدد تقریبی ۷۳۰ سال می‌رسیم.

بزرگترین اشکال این است که صفویان را به اشتباه ترک می‌دانند. حال آن که شاه اسماعیل از سوی پدر کردتبار بود و دوران خردسالی خود را در گیلان گذرانده بود. شاه تهماسب صفوی نیز در تبریز زاده و در هرات بزرگ شد. از دوره‌های بعدی است که شاهان صفوی به ترکی هم سخن می‌گویند و این دلیلی بر ترک بودن آنان نمی‌شود. شاه اسماعیل خود را از نسل ساسانیان می‌دانست. شاه عباس صفوی شیوه‌های هنری و شهرسازی ایران را زنده کرد و گسترش داد.

اما به نظر من این گونه بحث‌ها – که فلان شاه ترک بود یا نبود – بیشتر جنبه‌های نژادپرستانه دارد. مهم‌ترین نکته در اینجا است که در طی این سال‌های طولانی، همواره فرهنگ ایرانی حاکم بوده است و تقریبا تمام این شاهان ترک، وزیران و درباریان ایرانی داشته‌اند. یعنی شاید «حاکم» ترک بوده اما «حکومت» در دست ایرانیان بوده است و دبیران و منشیان و مستوفیان و کارگزاران و محتسبان و … همه ایرانی بوده‌اند. این فاتحان ترک وقتی پس از کشورگشایی نوبت به کشورداری می‌رسید هیچ هنر و تجربه‌ای نداشتند و به همین دلیل مجبور می‌شدند برای برپا نگه داشتن فرمانروایی خود دست به دامان همان ایرانیانی شوند که در زمان جنگ و قدرت‌گیری، آنان را از دم تیغ بی‌دریغ گذرانده بودند و شهرها و خانه‌ها و مسجدها و مدرسه‌ها و کتابخانه‌هاشان را سوزانده و ویران کرده بودند. وزیران و کارگزاران ایرانی برایشان حکومت را بگردانند. حتا نسل دوم یا سوم بیشتر این حاکمان ترک با فرهنگ ایرانی بزرگ می‌شدند. این فرزندان نام‌های ایرانی و اسلامی داشتند و به زبان پارسی سخن می‌گفتند و آموزگاران ایرانی آن را تربیت می‌کردند. آنگاه پس از مدتی شهرنشینی همان حاکمان ویرانگران و فرزندانشان می‌شدند حامیان هنر و ادب و کتابخانه و مدرسه می‌ساختند و … کسانی مانند سلطان مسعود غزنوی پسر محمود، ملکشاه سلجوقی، شاهرخ پسر تیمور نمونه‌های بسیار معروف این وضع هستند. باید پرسید اگر خواجه بونصرمشکان و ابوالفضل بیهقی و خواجه نظام‌الملک توسی و خیام نیشاپوری و دیگران نبودند این حکومت ترکان چند سال دوام می‌آورد؟ حتا سلجوقیان روم (آناتولی) هم – که در ظاهر از ایران جدا بودند – زیر نفوذ فرهنگ ایران بودند و نام‌های شاهان کیانی را برخود می‌نهادند مانند سلطان کیقباد! و وزیران ایرانی داشتند مانند معین‌الدین پروانه که همزمان با مولانا جلال‌الدین بلخی در قونیه بر سر کار بود. (البته حضور ایرانیان در آن زمان در قونیه و دیاربکر و شهرهای دیگر آناتولی را نباید فراموش کرد.)

برای بحث دامنه‌دارتر نگاه کنید به نوشته‌های مزدک بامدادان در وبلاگ همستگان به ویژه مطلبی که در پاسخ رضا براهنی درباره‌ی همین ادعا نوشته است با عنوان آقای براهنی ارجمند! لطفا شما دیگر کوتاه بیائید!

سه‌شنبه ۱۴/اردیبهشت/۱۳۸۹ – ۴/می/۲۰۱۰

همان طور که می‌دانیم منطقه‌ی قفقاز و اران و شروان از زمان‌های دور و دوران پیش از اسلام بخش مهمی از سرزمین ایران بوده و فرهنگ ایرانی در آن گسترش داشته است. بسیاری از شخصیت‌های بزرگی فرهنگ ایران مانند نظامی گنجوی و خاقانی شروانی و مجیر بیلقانی و دیگران از این منطقه برخاسته‌اند. قوم کهن ایرانی سرمت و الان (که «اران» شکل دیگری از این نام است) در همین منطقه زندگی می‌کردند و بازماندگان آنان امروزه در جمهوری اوستیا به زبان «ایرون» سخن می‌گویند و سرزمین خود را «ایرستون» می‌نامند. شوربختانه در سده‌ی نوزدهم م. در طی تجاوزهای روسیه‌ی تزاری این منطقه طی قراردادهای ننگین گلستان و ترکمان‌چای از ایران جدا شد و از زمان استالین با برنامه‌های حساب شده نام این منطقه را به دروغ به «آذربایجان» تغییر دادند و دستگاه تبلیغات تزاری و استالینی و شوروی در پاک کردن تاریخ این منطقه و بریدن پیوندهای آن با سرزمین اصلی ایران بسیار کوشیدند. از جمله زبان رسمی را از پارسی به ترکی برگرداندند و تاریخ را بازنویسی کردند و افسانه‌ی آذربایجان شمالی و جنوبی را رایج کردند. امروزه گستاخی دولت باکو به جایی رسیده که به ایرانی خواندن نظامی گنجوی اعتراض می‌کند. یکی از استدلال‌های پوچ آنان این است که نظامی ترکی بوده و زبان پارسی را در مدرسه آموخته و حتا می‌خواسته به ترکی شعر بسراید اما نگذاشته‌اند. وگرنه از قدیم در این خطه مردم به زبان ترکی سخن می‌گفته‌اند و زبان پارسی تنها برای شعر گفتن به کار می‌رفته است.

معرفی کتاب و پدیدآورندگان
یکی از سندهای بسیار معتبر و ارزشمند برای نشان دادن این که زبان اصلی و روزمره‌ی مردم این منطقه از دیرباز پارسی بوده کتاب نویافته‌ای است به نام «نزهة المجالس» که یک جُنگ ادبی است که کسی به نام «جمال خلیل شروانی» در میان سال‏های ۶۲۲ تا ۶۸۳ ق. آن را در ۱۷ فصل گردآوری کرده‌است. کتاب شامل بیش از ۴۰۰۰ رباعی از نزدیک سی صد شاعری است که بسیاری از آنان از مردم دو سوی رود ارس بوده‌اند و هیچ اثر دیگری از آنان برجا نمانده است. این کتاب گنجینه ارزشمندی است از آداب و رسوم و زبان کوچه و بازار مردمان اران و آذربایجان. این کتاب ارزشمند، که از این کانون پررونق فرهنگ ایرانی گردآوری شده، تاکیدی است بر این واقعیت که در اران و آذربایجان، زبان و ادب فارسی، زبان مردم کوچه و بازار و دربار بوده است. وجود این همه شاعر که در قرن ششم و هفتم و هشتم در شمال‏غرب ایران شعر می‌سروده‌اند و بسیاری از آنان صنعتگر و بازاری و پیشه‌ور بوده‌اند مانند شیخ حسین سقا (آب فروش)، شهاب کاغذی (کاغذساز یا کاغذفروش)، نجم سیمگر (نقره‌ساز/نقره‌فروش)، زکی اکاف (پالان‌دوز)، جمال عصفوری (گنجشک‌باز) خود دلیل روشنی است که زبان مشترک و همگانی ایرانیان زبان پارسی بوده و مردم این خطه نیز در زندگی روزمره بدان سخن می‌گفته‌اند و از راه آموزش در مدرسه و مکتب فراگرفته نمی‌شده است.

تنها نسخه‌ی خطی شناخته شده از این کتاب در کتابخانه‌ی استانبول بود و در سال ۱۳۴۲ خ/ ۱۹۶۳ م. زمانی که زنده‌یاد دکتر محمدامین ریاحی خویی رایزن فرهنگی ایران در ترکیه بود با این کتاب آشنا شد و تصمیم گرفت آن را منتشر کند. ویراست نخست چاپی این کتاب در سال ۱۳۶۴ خ/ ۱۹۸۵ م. در تهران منتشر شد و ویراست دوم آن در سال ۱۳۷۵ خ./۱۹۹۶ م. به دست انتشارات علمی منتشر شده است. کتاب کامل را می‌توانید از هر یک از نشانی‌های زیر به دست آوردید:
«نزهة المجالس: چهار هزار رباعی از سی صد شاعر» در پایگاه ارزشمند آذرگشنسپ. یا «نزهة المجالس: چهار هزار رباعی از سی صد شاعر» در کتابخانه‌ی سایت «تارنما». (۸۸۸ صفحه. اندازه‌ی پرونده‌ی پی.دی.اف: نزدیک ۱۶ مگابایت)

خود دکتر ریاحی خویی در پیشگفتار چاپ دوم (فروردین ۱۳۷۵) درباره‌ی این کار چنین می‌نویسد:

از نخستین روزی که تنها دستنویس موجود «نزهةالمجالس» را در کتابخانه‌ی سلیمانیه‌ی استانبول دیدم و آن را سرشار از نوادر و نفایس سروده‌های کهن فارسی یافتم، تصمیم به تصحیح و نشر آن گرفتم و عکسی از آن را به دست آوردم و بررسی و تصحیح آن را آغاز کردم. ولی اشتغالات گوناگون انجام پذیرفتن کار را سالها به تاخیر انداخت تا این که احساس خطری برای ایران انگیزه‌ی تعجیل در اجرای تصمیم شد.

ماجرا این بود که در تابستان ۱۳۶۱ [خ/ ۱۹۸۲ م.] در روزنامه‌ها اظهاراتی از حیدر علی‌اوف معاون کاسیگین، نخست وزیر شوروی سابق، را خواندم که بوی دشمنی با ایران و آزمندی‌های روسیه‌ی تزاری و تحریکات ضدایرانی می‌داد و به قصد ایجاد تزلزل در همبستگی ملت ایران و دامن زدن به پندارهای تنوع قومیتها در ایران بیان شده بود. آن روز احساس کردم که هر ایرانی باید در برابر آن گونه فتنه‌انگیزی‌ها به قدر توانایی خود قدمی بردارد. به نظرم رسید آنچه از دست من برمی‌آید اقدام به چاپ همین «نزهةالمجالس» است که جواب علمی دندان‌شکنی است به یاوه‌پردازی‌ها و سند انکارناپدیری بر دیرینگی فرهنگ ایرانی در گوشه و کنار کشور و مناطقی که از یک قرن و نیم پیش با هجوم دشمن از ایران جدا شده و در خارج از مرزهای کنونی کشور قرار گرفته است. چنین بود که همه کارها را کنار گذاشتم و این کتاب را برای چاپ آماده کردم.

اهمیت کتاب
شادروان دکتر ریاحی در اهمیت کتاب چنین می‌نویسد:

جنبه‌ی مهمتر این که چون این کتاب در هفت قرن و نیم پیش در شروان تالیف شده ترانه‌های فراوانی از شاعران کهن از یاد رفته‌ی شمال غرب ایران از دو سوی ارس در سینه دارد که از نظر شناخت دیرینگی فرهنگ ایرانی در آن سامان و آشنایی ما با زبان و سبک سرایندگان آن دیار نظیری برای آن نمی‌توان یافت.

ترانه‌های زیبای این همه شاعران اران و آذربایجان در آن روزگاران کهن، جواب تازه‌ای است به آنهایی که در هفتاد سال اخیر، از جنگ جهانی اول به این طرف، هرگاه که آسمان این سرزمین ایزدی را ابرآگین دیده و ایران و ایرانیت را زبون و ناتوان پنداشته‌اند خیال‌های خام در سر پرورانیده و از دو سوی نغمه‌های دل‌آزاری سر داده‌اند.

این کتاب برای نزهت (=رامش و خوشی وقت) مجلس شروانشان در ۱۷ باب تنظیم شده که هر باب به چندین نمط (زمینه) تقسیم می‌شود و همه‌ی آن ۹۶ موضوع است. فراموش نکنیم که هدف مولف نزهت خاطر خوانندگان بوده است. کتاب علمی و درسی ننوشته که شعرهایی را به شاهد صنعت‌های بدیعی بیاورد. مولفِ این کتاب زبده‌ی رباعیهایی را که مردم زمان او در شهر او می‌خواندند و می‌شنیدند و می‌پسندیدند گرد آورده است.

هم چنین دکتر ریاحی بخشی را به معرفی گویندگان نزهة المجالس پرداخته که این بخش در واقع نوعی تذکره یا شرح حال شاعران این مجموعه است. در بخش دیگری از مقدمه درباره‌ی شاعران این جُنگ چنین آمده است:

از همان نخستین روزهایی که با سخن نظامی و خاقانی آشنا شدم در این فکر بودم که چگونه ممکن است در دیاری دور از زبان و فرهنگ ایرانی چنین شاعران بزرگی پدید آیند و شعرهایی با این بیان لطیف و اندیشه های ژرف و مضمونهای باریک بسرایند. زیرا به همان سان که زمین شوره سنبل برنیارد و گل و درخت شاداب و برومند جز در زمین مساعد نمی‌روید و بار نمی‌دهد، تا در شهر و دیاری شعر و ادب و دانش و فرهنگ ریشه نداشته باشد و همگانی نباشد و جامعه خریدار کالای هنر نباشد محال است که ناگهانی و به تصادف شاعر یا نویسنده‌ای بزرگ به وجود آید. بلکه باید در جایی صدها شاعر و نویسنده به کار باشند و فن شاعری ارزش و اعتبار و احترام داشته باشد و صدها تن ذوق و طبع و اندیشه‌ی خود را در این راه به کار اندازند تا از میان آنها سخن‌آفرینان بلندپایه‌ی پرآوازه‌ای چون خاقانی و نظامی سربرآرند.

این را خوب می‌دانیم که شمال غرب ایران از آغاز همیشه پایگاه فرهنگ والای ایرانی بوده است و پیش از آن که «محمد بن وصیف سگزی« (نخستین شاعر شناخته‌ی ایران در زمان یعقوب لیث) در سیستان سرودن قصیده را آغاز کند به گفته‌ی طبری، پیران مراغه اشعار فارسی (یعنی فهلوی) «محمد بن بعیث» فرمانروای مرند (متوفی ۲۳۵ ق) را می‌خوانده‌اند.

شاعران کتاب
دکتر ریاحی شاعرانی را که در این کتاب از آنان شعر آمده به صورت زیر دسته‌بندی می‌کند:

این طبیعی است که سروده‌های شاعران نزدیک به محیط تالیف و شهر مولف از دو سوی ارس بیشتر در این کتاب جا داشته باشند: از گنجه ۲۴ تن، از شروان ۱۸ تن، از هر یک از دو شهر تفلیس و بیلقان: ۵ تن. از باکو و دربند و نخجوان هر یک 1 تن. از یازده شهر آذربایجان و زنجان هم نام و شعر شاعرانی به این تعداد آمده است: مراغه: ۷ تن. تبریز: ۵ تن. ابهر: ۳ تن. خوی و زنجان و اهر: هر یک ۲ تن. اردبیل و اشنو و سُجاس و خونج و خلاط و موصل: هر یک ۱ تن. شعر دو تن از شاعران گیلان نیز آمده است.

نام برخی از شاعران این کتاب چنین است: ابوعلا شاپور، ابوالفضل تبریزی، ابوالقاسم، اسمعیل فارسی، اطلسی، بختیار شروانی، بدر تفلیسی، بدرالدین محمود، بدیع بیلقانی، برهان گنجه‏ای، بهاء شروانی، پسر خطیب گنجه، پسر سله گنجه، پسر قاضی دربند، تفلیسی شروانی، جمال خلیل شروانی، جمال حاجی شروانی، جمال عصفوری، جمال عمر، جمال گنجه‏ای، جهان گشته، شیخ حسین سقا، حسین هزارمرد، حمید تبریزی، حمید شروانی، حمید گنجه‏ای، خاقانی شروانی، دختر حکیم گاو، دختر خطیب گنجه، دختر سالار، دختر ستی، رشید بیلقانی، رشید شروانی، رشید گنجه‏ای، حسین گنجه‏ای، رضیه گنجه‏ای، رفیع بکرانی ابهری، رکن خویی، زاهد، زکی اکاف (پالاندوز)، زکی مراغه‌ای، سجاسی، سعد صفار، سعد گنجه‏ای، سعید شروانی، سید شیرانی، سیف تفلیسی، شرف شفروه، شرف صالح بیلقانی، شرف مراغی، شرف‏الدین مرتضی، شروانشاه، شمس‏الدین اسعد گنجه‏ای، شمس اقطع بیلقانی، شمس الیاس گنجه‏ای، شمس اهری، شمس تبریزی (به غیر از شمس تبریزی معروف است)، شمس عمر گنجه، شهاب کاغذی، شهاب گنجه‏ای، صاین مراغی، صدر زنگانی، صفی بیلقانی، صفی شروانی، طهیر خونجی، ظهیر شفروه، ظهرالدین مراغه‏ای، عبدالعزیز گنجه‏ای، عثمان مراغه‏ای، عز ابوالبقا، عز شروانی، عزیز شروانی، عزیز کمال، عماد شروانی، عیانی گنجه‏ای، فخرالدین ابوبکر ابهری، فخر گنجه‏ای، فخر مراغه‏ای، فخر نقاش، فلکی شروانی، قاضی، قاضی تفلیس، قطب اهری، قطب عتیقی تبریزی، قوامی گنجه‏ای، کمال ابن‏العزیز، کمال ابوعمر ابهری، کمال تفلیسی، لطیف تفلیسی، مجیرالدین بیلقانی، محمد طبیب اردبیلی، مختصر گنجه‏ای، مظفر تبریزی، مقرب باکویی، مهذب‏الدین دبیر شروانی، مهستی گنجه‌ای، موفق سراج، نجم سیمگر، نجم گنجه‏ای، نجیب گنجه‏ای، نصیر گنجه‏ای، نظامی گنجه‏ای، نفیس شروانی، یحیی تبریزی.

نکته‌ای که درباره‌ی نام شاعران قابل توجه است حضور زنان شاعر است که به جز مهستی گنجوی بیشترشان به نام پدرشان شناخته شده‌اند مانند دختر خطیب یا دختر سالار. البته حتا برخی شاعران مرد نیز تنها به نام پدرشان یاد شده‌اند مانند پسر قاضی دربند یا پسر خطیب گنجه.

ساختار کتاب
دکتر ریاحی خویی مقدمه و پیشگفتار مفصلی بر این کتاب نوشته است شامل ۱۳۵ صفحه با مطلب‌هایی مهم و سودمند و تازه‌ای مانند: آشنایی با نزهه المجالس / آیینه‌ای از اران قرن هفتم / اران، پایگاه فرهنگ ایرانی / سبک ارانی / فارسی ارانی / چند نمونه از تعبیرات ارانی / سه گونه شعر و ادب ایران / رباعی (ترانه) / زبان عامه در رباعی / عصر رباعی / رباعی‌های سرگردان. در هر یک از این بخش‌های موضوع‌های تازه‌ای مطرح می‌شود که همان طور که خود دکتر ریاحی گفته هر یک می‌تواند موضوع پژوهشی یا پایان‌نامه‌ای دانشگاهی باشد.

اما بخش اصلی کتاب (از ص ۱۴۰ تا ۶۹۰) متن نزهة المجالس است که همان گونه که نوشتم هفده فصل است با عنوان‌های زیر:

باب اول: توحید و عرفان
باب دوم: در مدح و دعا
باب سوم: در صفت شمع و شاهد
باب چهارم: در خمریات
باب پنجم: در سماع
باب ششم: در فصلها
باب هفتم: در ترانه‌ها که در ترسلات به کار آید
باب هشتم: در عشق و صفت عشق و احوال آن
باب نهم: در دل و احوال آن
باب دهم: در غم و شکر و شکایت از غم
باب یازدهم: در اوصاف و افعال معشوق
باب دوازدهم: در عشق
باب سیزدهم: در وصال
باب چهاردهم: در فراق
باب پانزدهم: در معانی حکیم عمر خیام
باب شانزدهم: در بیان احوال سالکان طریقت
باب هفدهم: در شکایت از افلاک و نامساعدی او

شاید جالب‌ترین بخش باب یازدهم باشد در اوصاف و افعال معشوق که دارای چهل و یک زیربخش یا نمط است. عنوان برخی از نمط ها عبارتند از: در تشبیهات طره، در تشبیهات زلف، در تشبیهات ابرو و پیشانی و بناگوش، در تشبیهات چشم، در تشبیهات قد و بالا، در تشبیهات لب، در بوسه دادن و نادادن، در تشبیهات دهان و دندان و زنخدان، در تشبیهات کمر و میان، در لباسهای او، در آمدوشد او، در نشست و برخاست او، در خنده و شادی او ….

در پایان نیز بخش فهرستها است که از ص ۷۲۰ تا ۸۸۰ را دربردارد. زنده‌یاد دکتر ریاحی خویی فهرستهای مفصلی برای کتاب تهیه کرده است مانند فهرست اصطلاحات تاریخی، فهرست اصطلاحات موسیقی، فهرست مثلها، فهرست ترانه ها، فهرست نامهای کسان و فهرست نامهای جاها و …

چرا رباعی؟
دکتر ریاحی درباره‌ی این که چرا «نزهة المجالس» از انواع شعر فارسی فقط به رباعی اختصاص داده شده در مقدمه بحث مفصلی کرده و به این نتیجه رسیده که رباعی شعر ناب و اصیل ایرانی است و در آن روزگاران، شعرِ همگانی مردم ایران و به اعتباری مشابه تصنیف در قرون اخیر بوده و به زبان محاوره‌ی مردم سروده می‌شده است. فهرستی هم که در پایان کتاب آمده و مجموعه‌ای از رایج‌ترین لغات فارسی در قرن ششم و هفتم است ارتباط زبان رباعی‌ها را حتا با زبان محاوره‌ی امروز نشان می‌دهد.

از نمونه‌ی ارتباط زبان محاوره‌ای گذشته با امروز شاید اصطلاح «شکوفه کردن» باشد به معنای «بالا آوردن چیزی که خورده شده است». به این رباعی زیبا نگاه کنید:

مست است بهار از آنکه از می خوردن ———– می‌آوردش باد صبا بر گردن
هر برف که در خمار خورده است درخت ———– روزی دو دگر شکوفه خواهد کردن!

می‌گوید بهار مانند مستی است که باد صبا او را بر گردن یا دوش خود می‌کشد و می‌آورد. و درخت هم مانند مستی است که دانه‌های برفی را که در زمستان خورده در بهار به شکل شکوفه بالا می‌آورد!

نمونه‌ی دیگر «در روی کسی برآمدن» است که امروزه می‌گوییم «جلوی کسی درآمدن یا در روی کسی وایستادن»:

در روی تو از کجا نظر می‌آید؟ ————- از مُشک خطت بوی جگر می‌آید
مویت که ز شرم برنیاوردی روی ————– امروز ترا به روی در می‌آید

چهارشنبه ۱۸/فروردین/۱۳۸۹ – ۷/اپریل/۲۰۱۰

همان طور که پیشتر در نوشتار «فرهنگ‌های زبان پارسی» نوشته‌ام، شمس‌الدین محمد پسر هندوشاه نخجوانی مشهور به «شمس منشی» در سال ۷۲۸ ق / ۷۰۷ ش / ۱۳۲۸ م. فرهنگ یا واژه‌نامه‌ای پارسی به پارسی نوشت به نام «صحاح الفُرس» که به غیاث‌الدین محمد، وزیر اتابکان لر، تقدیم شده است. غیاث‌الدین محمد پسر خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی، وزیر دانشمند ایرانی دولت ایلخانان بود. شمس منشی کتاب دیگری دارد به نام «دستور الکاتب فی تعیین المراتب» که به نثر اداری و نگارش‌های دیوانی پرداخته است.

شمس منشی به سبک اضافه‌ی فرزندی در زبان پارسی گاهی «محمد ِ هندوشاه نخجوانی» نیز گفته شده و چون پدرش «هندوشاه نخجوانی» بوده گاهی با پدرش اشتباه شده است. پدر شمس منشی، یعنی فخرالدین هندوشاه پسر سنجر نخجوانی، نیز خود از نویسندگان و شاعران برجسته‌ی ایرانی بود که اثر مشهور وی به نام «تجارب السلف» [=تجربه‌های گذشتگان] در زمینه‌ی تاریخ نشانه‌ای از شیوایی نثر و نگارش او است. تاریخ دقیق درگذشت هندوشاه نخجوانی روشن نیست اما چون پسرش در پیشگفتار «صحاح الفرس» از پدرش با عنوان مرحوم نام می‌برد آشکار می‌شود که در سال ۷۲۸ ق. درگذشته بوده است. هندوشاه (پدر) شعر نیز می‌گفته و پسرش محمد در کتاب «صحاح الفرس» نمونه‌هایی از شعرهای پدرش را به عنوان شاهد مثال آورده است. هم چنین جویا جهان‌بخش در مقاله‌ای در فصل‌نامه‌ی «آینه‌ی میراث» (دوره‌ی جدید، سال ۴ شماره ۳۳ و ۳۴، تابستان و پاییز ۱۳۸۵ خ./ ۲۰۰۶ م.) به بررسی سروده‌های بازیافته‌ی هندوشاه (پدر) پرداخت.

در کتاب‌های گذشتگان از اثر دیگری به نام «صحاح العجم» اثر هندوشاه نخجوانی نیز نام برده شده است. استاد شادروان عباس اقبال آشتیانی بر این باور بود که این «صحاح العجم» نام دیگری برای همان «صحاح الفرس» است. اما شادروان علامه دهخدا در دیباچه‌ی فرهنگ خود می‌گوید که «صحاح العجم» اثر هندوشاه (پدر) بوده است و پسرش به تقلید از پدر فرهنگی نوشته و نام آن را «صحاح الفرس» گذاشته است. دکتر عبدالعلی طاعتی ویرایش صحاح الفرس را به عنوان پایان‌نامه‌ی دکتری خود در ادبیات پارسی برگزید و در سال ۱۳۴۱ ش./ ۱۹۶۲ م. آن را از راه بنگاه نشر و ترجمه‌ی کتاب در تهران منتشر کرد و در پیشگفتار خود به تفصیل به موضوع تفاوت «صحاح العجم» و «صحاح الفرس» پرداخت.

از کتاب صحاح العجم نسخه‌ای در دست نبود و باور بر آن بود که این کتاب نیز واژه‌نامه‌ی پارسی به پارسی است. تا این که در سال ۱۳۶۱ خ./۱۹۸۳ م. دکتر غلامحسین بیگدلی تبریزی از راه مرکز نشر دانشگاهی نسخه‌ای از این کتاب را منتشر کرد که خود به خط نسخ و نستعلیق آن را نوشته بود. دکتر بیگدلی نیز در پیشگفتار کتاب «صحاح العجم» به بررسی تفاوت این دو کتاب پرداخت. جالب این که در این چاپ، صحاح العجم به صورت واژه‌نامه‌ای پارسی-ترکی ارائه شده است و بخش دوم کتاب عبارت است از شرح دستور زبان پارسی نگاشته شده به زبان ترکی. دکتر بیگدلی می‌نویسد که نخستین بار «حسن زرینه زاده‌ی تبریزی» در «مجله‌ی باکی» – چاپ باکو – از وجود نسخه‌ای از این کتاب در کتابخانه‌ی براتیسلاوا (در چکسلواکی آن زمان) خبر داد. گویا دکتر بیگدلی نیز ویراست خود را بر پایه‌ی همان نسخه تهیه کرده است. دکتر بیگدلی نسخه‌ی دیگری از کتاب «صحاح العجم» را در سال ۱۳۶۶ خ./ ۱۹۸۷ م. از راه انتشارات وحید منتشر کرد با عنوان «صحاح العجم: نسخه‌ی غازان» که از روی نسخه‌ی یافت شده در کتابخانه‌ی فرهنگستان علوم شهر غازان (در جنوب شرقی سن پیترزبورگ روسیه) است.

در پیشگفتار کتاب اول دکتر بیگدلی (سال ۱۳۶۱ خ.) آمده است که هندوشاه (پدر) زبان‌های پارسی و عربی و پهلوی و ترکی را به خوبی می‌دانسته است و واژه‌های پهلوی را نیز در فرهنگ خود گنجانده است. اما اشتباه بیگدلی در این است که این پهلوی را همان پهلوی ساسانی دانسته و در کمانک جلوی آن نوشته «پارسی میانه». حال آن که در تاریخ و جغرافیای زمان هندوشاه نخجوانی – همان طور که حمدالله مستوفی نیز در کتاب «نزهة القلوب» خود نوشته است – منظور از پهلوی در واقع زبان مردم اران و شروان و آذربایجان و همدان و زنجان است و نمونه‌های آن دوبیتی‌ها و ترانه‌های بابا طاهر عریان است که در اصطلاح ادبیات به آنها «پهلویات» یا «فهلویات» می‌گویند. در زمان هندوشاه هنوز مردم اران و شروان و آذربایجان و همدان و زنجان به زبان پهلوی صحبت می‌کردند و زبان ترکی را نمی‌دانستند. پیش از آن که در دوران صفویان زبان مردم این منطقه به ترکی تغییر کند آنان به زبان پهلوی سخن می‌گفتند. این پهلوی به زبان گیلکی و لری نزدیک است و امروزه «تاتی» نیز خوانده می‌شود و هنوز در برخی از روستاهای آذربایجان و زنجان و همدان بدان سخن می‌گویند. احمد کسروی در مقاله‌ی «آذری یا زبان باستانی آذرپادگان» به معرفی ویژگی‌های آن پرداخت و استاد احسان یارشاطر نیز به صورت مفصل‌تری بدان پرداخته است. در کتاب تازه یافته‌ی «سفینه‌ی تبریز» نمونه‌های بیشتری از این زبان به دست آمده است. و دیوان «بدر شروانی» نیز بیت‌هایی از این گویش در خود دارد.

در دانشنامه‌ی ایرانیکا آمده است که کتاب «صحاح العجم» نوشته‌ی فخرالدین هندوشاه نخجوانی (درگذشته نزدیک ۷۳۰ ق./ ۱۳۳۰ م.) است. اما در دوران عثمانیان نوشتن فرهنگ‌های پارسی-ترکی گسترش یافت و یکی از این‌ها کتابی است به نام «صحاح العجمیه» نوشته‌ی تقی‌الدین محمد ابن پیرعلی بَرگوی(درگذشته به سال ۹۸۱ ق/ ۱۵۷۳ م.) یعنی نزدیک ۲۵۰ سال فاصله بین این دو نفر بوده است. صحاح العجمیه در اصل واژه‌نامه‌ی پارسی-عربی بوده و در میان خط‌ها ترجمه‌ی ترکی نیز افزوده شده بوده و در برخی نسخه‌ها ترجمه‌های عربی نیست و تنها واژه‌های پارسی با نوشته‌های ترکی آمده است. (نام برگوی یا برگیلی با الفبای لاتین به شیوه‌های گوناگون نوشته می‌شود:Birgavi / Birkawi / Birgivi / Birgili برای آگاهی بیشتر درباره‌ی او به درآیه‌ی مربوط به او در دانشنامه‌ی جهان اسلام نگاه کنید)

اتفاقا در «کتابخانه‌ی دیجیتال جهان» به کتابی برمی‌خوریم که از دانشگاه بوسنی-هرزه‌گوین به دست آمده و نام آن به اشتباه «صحاح العجم» اثر هندوشاه نخجوانی نوشته شده است. اما با نگاه به صفحه‌ی ۱۴ این دستنوشته می‌بینیم که نویسنده نام آن را «صحاح العجمیه» گذاشته است و در صفحه‌ی ۱۱۵ نیز تاریخ پایان نگارش آن ۹۷۱ قمری (سنه احدی و ستین و سبعمائه) نوشته شده است. این همان کتابی است که دکتر بیگدلی در سال ۱۳۶۱ خ. به اشتباه به نام «صحاح العجم» اثر هندوشاه نخجوانی منتشر کرده است.

در واقع مجله‌ی باکی – چاپ باکو – در راستای برنامه‌ی استالین برای بازنویسی تاریخ قفقاز و حذف فرهنگ ایرانی آن منطقه، از شباهت نامی «صحاح العجم»، اثر هندوشاه نخجوانی (درگذشته ۷۳۰ ق)، و «صحاح العجمیه»، اثر محمد ابن پیرعلی برگیلی (درگذشته ۹۸۰ ق.)، سوءاستفاده کرده و سعی کرده کتابی را که در عثمانی و ۲۵۰ سال پس از مرگ هندوشاه نحجوانی نوشته شده به هندوشاه نخجوانی نسبت دهد و بگوید که از قدیم در منطقه‌ی قفقاز و نخجوان زبان ترکی نگارشی رایج بوده است. گویا دکتر بیگدلی نیز در دام این دروغ افتاده است. این دروغگویی و جعل تاریخ و سوءاستفاده از شباهت‌های نامی نمونه‌ی دیگری دارد و آن انتشار دیوان شعرهای ترکی نظامی قونیه‌ای (قونوی) است به نام دیوان شعرهای ترکی نظامی گنجه‌ای (گنجوی). یعنی باز یک اثر ترکی در سده‌های دیرتر در سرزمین عثمانی را به شاعری ایرانی در قفقاز نسبت داده‌اند تا برای زبان ترکی در قفقاز تاریخ جعلی بسازند.

جالب آن که در «بنیاد دست‌نوشته‌های خاوری» روسیه (Institute of Oriental Manuscripts (IOM وابسته به فرهنگستان علوم روسیه در دانشگاه سن پیترزبورگ، همین ادعای دروغ و اشتباه تکرار شده است و واژه‌نامه‌ی پارسی-ترکی «صحاح العجمیه» نوشته‌ی محمد ابن پیرعلی برقوی به هندوشاه نخجوانی نسبت داده شده است و آن را «قدیمی‌ترین اثر به زبان اوغوزی (آذربایجانی)» خوانده است.

در کتاب «فرهنگ‌های آغازین زبان پارسی: از سده‌ی یازدهم تا پانزدهم» (Early Persian Lexicography: Farhangs of the Eleventh to the Fifteenth Centuries)، نوشته‌ی سولومان بایوسکی (Solomon Baevskii)، استاد بازنشسته‌ی دانشگاه سن پیترزبورگ تنها به کتاب صحاح الفرس شمس منشی پرداخته است و نامی از فرهنگ پارسی-ترکی هندوشاه نخجوانی نیامده است.

آدینه ۲۱/اسفند/۱۳۸۸ – ۱۲/مارچ/۲۰۱۰

در سال ۱۹۹۹ میلادی برابر ۱۳۷۸ خورشیدی یونسکو – بخش فرهنگی سازمان ملل – روز ۲۱ فوریه برابر دوم اسفند هر سال را روز «بزرگداشت زبان مادری» نامید. اما چند سالی است که این روز بهانه‌ای شده است برای مشتی تجزیه‌طلب که در قالب این روز ادعاهای بی‌پایه بکنند و برنامه‌های تجزیه‌طلبانه‌ی خود را توجیه کنند.

اگرچه احترام و بزرگداشت زبان مادری لازم است اما باید توجه داشت که همه‌ی زبان‌ها توانایی و قابلیت کاربرد در زمینه‌ی آموزش همگانی در مدرسه و دانشگاه را ندارند. اگر زبانی بخواهد برای آموزش در مرحله‌های گوناگون به کار رود باید به میزان کافی تجربه و منبع و سابقه‌ی کاربرد داشته باشد. زبانی که هنوز در مرحله‌ی گفتار روزمره قرار دارد و هیچ اثر ادبی یا تاریخی یا علمی بدان پدید نیامده است نیاز دارد که دهه‌ها و سده‌ها بر آن بگذرد تا بتواند برای آموزش به کار رود. برای نمونه سده‌ها طول کشید تا زبان‌های اروپایی مانند انگلیسی و فرانسوی و آلمانی توانستند از حالت گفتاری و روزمره خارج شوند و برای کارهای آموزشی و عمومی به کار روند. و تنها پس از نوزایش (رنسانس) و انقلاب پروتستان بود که این زبان‌ها شروع به شکل‌گیری کردند. پیشینه و قدمت زبان‌هایی مانند «انگلیسی کهن» (Old English) به سده‌ی دوازدهم میلادی می‌رسد حال آن که «پارسی کهن» (Old Persian) دست کم سده‌ی ششم پیش از میلاد است. یعنی زمانی که در سده‌ی دوازدهم م/ششم هجری زبان پارسی نو یا پارسی دری زبانی پخته شده بود و آثار فراوان و بزرگی چون دانشنامه‌ی علایی ابن‌سینا و شاهنامه‌ی فردوسی و «ذخیره‌ی خوارزمشاهی» را پدید آورده بود زبان انگلیسی تازه دوران نوپایی خود را طی می‌کرد. بسیاری از فیلسوفان و ریاضیدانان اروپایی (نیوتن، لایبنیتز و اسپینوزا و …) تا سده‌های شانزدهم و هفدهم میلادی هم چنان به زبان لاتین می‌نوشتند. برای نمونه اسحاق نیوتن (سده‌ی هفده و هژدهم م/یازدهم و دوازدهم هجری) کتاب‌های خود را به زبان لاتین می‌نوشت و سده‌ها طول کشید تا زبان انگلیسی را به مرحله‌ای برسانند که توانایی کاربرد در زمینه‌های آموزشی و علمی را پیدا کند.

چندی پیش رادیو زمانه گزارشی منتشر کرد درباره‌ی نشستی در شهر تورنتوی کانادا که به مناسبت بزرگداشت روز زبان مادری برگزار شده بود. در این گزارش آمده است:

اجرای این حق سال‏ها است که به یکی از اعتراض‏های ایرانیان متعلق به اقوام و فرهنگ‏های گوناگون ایران – که مایل‏اند به زبان مادری خود نیز آموزش ببینند و صحبت کنند – تبدیل شده است.

در همین رابطه، روز ۲۱ فوریه «بنیاد ایرانی- کانادایی زبان و فرهنگ آذربایجان» – که شش سال پیش توسط چند تن از ایرانیان ترک زبان در کانادا تأسیس شد – یک جلسه‏ی سخنرانی در باره‏ی اهمیت زبان مادری، در سالن اجتماعات یکی از کتابخانه‏های شهر تورنتو برگزار کرد.

در این برنامه که با حضور بیش از ۱۰۰ تن از ایرانیان و به زبان فارسی برگزار شد، دکتر رضا براهنی نویسنده و شاعر، دکتر رضا مریدی نماینده‏ی ایرانی‏تبار پارلمان اونتاریو، دکتر فریدون رحمانی رییس «خانه‏ی کرد» در اونتاریو و دکتر عباس آزادیان روان‏درمان‏گر شناخته شده‏ی جامعه‏ی ایرانیان کانادا سخنرانی کردند.

پرسش من این است که مشخصا کدام قوم در ایران است که به زبان مادری خود صحبت نمی‌کند که این گزارش از خواسته‌ی آنها نام برده است؟ آیا رادیو زمانه نیز بلندگویی شده است برای دروغهای پان‌ترکان مبنی بر ممنوع بودن سخن گفتن به زبان ترکی آذری در ایران؟ آیا هرگز در خیابان‌های تبریز و دیگر شهرهای آذربایجان قدم زده‌اند؟ آیا سخن گفتن به زبان ترکی ممنوع است؟ آیا در کردستان سخن گفتن به زبان کردی ممنوع است؟ آیا در گیلان سخن گفتن به زبان گیلکی ممنوع است؟ آیا در لرستان سخن گفتن به زبان لری ممنوع است؟

چرا این بنیاد «ایرانی-کانادایی» نامش «زبان و فرهنگ آذربایجان» است؟ مگر آذربایجان جدای از ایران است؟ آیا شما دیده‌اید گروهی از استان باواریای آلمان به امریکا بروند و خانه‌ی «فرهنگ باواریا» درست کنند؟ دیگر این که برگزاری سخنرانی به زبان پارسی نشان می‌دهد که وجود زبان مشترک لازم است وگرنه این گروه چه گونه می‌توانستند با مخاطبان خود ارتباط برقرار کنند؟

یکی از سخنرانان دکتر رضا مریدی بوده است:

رضا مریدی:
در تمام دنیا، کم‏تر از ۲۰۰ کشور عضو سازمان ملل متحد هستند. یعنی ما دردنیا ۲۰۰ کشور هستیم، در حالی که تقریبا ۶۰۰۰ زبان داریم. این نشان می‏دهد که هیچ کشوری در دنیا نیست که در آن فقط یک زبان صحبت بشود.

اگر مساله‏ی زبان بین ملت‏ها و ملیت‏ها حل نشود و ملیت‏ها زبان‏های هم‏دیگر را نپذیرند، این مساله تبدیل به یک تنش سیاسی در کشورهای مختلف می‏شود و صلح جهانی را به خطر می‏اندازد. در تاریخ دنیا جنگ‏های بسیاری بر مبنای همین اختلافات قومی و فرهنگی اتفاق افتاده است».

امیدوارم در وطن عزیز ما ایران هم موضوع و معضل زبان هرچه زودتر حل شود. همه‏ی زبان‏ها آزاد شوند تا مردم ما با راحتی و آسایش بتوانند با هم راحت باشند و همه بتوانند زبان‏های دیگر را یاد بگیرند.

واقعا استدلال جالبی کرده‌اند. «هیچ کشوری در دنیا نیست که در آن فقط یک زبان صحبت شود». در کشور عربستان و اردن و آلمان و فرانسه و ایتالیا و پرتغال چند زبان هست؟ شما که به قول معروف در «جهان اول» زندگی می‌کنید و «دکتر» هم هستید چرا آگاهی‌تان از جهان در این سطح است؟

چه استدلالی می‌گوید اگر مسئله‌ی زبان بین ملت‌ها حل نشود این مسئله تبدیل به یک تنش سیاسی در کشورهای مختلف می‌شود؟ من منظور ایشان را از این جمله نمی‌فهمم. در کجای تاریخ دنیا، جنگ بر سر زبان بوده است؟ می‌شود یکی دو نمونه را بفرمایید.

در وطن عزیز ما – که آقای مریدی احتمالا سال‌های فراوانی از آن دور بوده‌اند – کدام زبان آزاد نیست؟ اگر کسانی که از کشور ایران آگاهی ندارند درباره‌ی ایران اظهار نظر نابجا نفرمایند و خدای ناکرده قصد دروغگویی نداشته باشند مردم ایران سده‌های فراوانی است که «با راحتی و آسایش با هم راحت هستند».

البته همان طور که همواره گفته‌ام من با آموزش زبان‌های محلی ایران هیچ مشکلی ندارم و خودم خیلی علاقه دارم که این زبان‌ها را بیاموزم. اما آنچه این افراد به دنبال آن هستند تنها آموزش زبان‌های محلی در کنار زبان پارسی نیست. بلکه داستان طولانی‌تر است و بیشتر دشمنی با زبان پارسی است.

سخنران بعدی آقای فریدون رحمانی بوده که چند جمله‌ی ایشان نیز تامل‌برانگیز است:

فریدون رحمانی:
اکثر حقوق‏دانان، جامعه‏شناسان و محققین معتقدند برای بالا بردن سطح دموکراسی باید سطح مشارکت سیاسی اجتماعی سیاسی را به طور آزاد و آگاهانه بالا ببریم، بنابراین این‏جا است که رابطه‏ی دموکراسی و زبان مادری مشخص می‏شود… یعنی برای این که بتوانیم در جامعه‏ای مانند ایران، تمام آحاد ملی را در تعیین سرنوشت خودشان، در تصمیم‏‏گیری‏های سیاسی و آگاهی بخشی در مسائل سیاسی‏شان امکان‏پذیر کنیم، تنها راهش این است که امکان بحث‏های سیاسی اجتماعی مردم را به زبان اصلی و اولیه‏ای که راحت‏تر می‏توانند به آن تکلم کنند، فراهم کنیم».

از جمله‌ی نخست ایشان درباره‌ی رابطه‌ی زبان مادری و دموکراسی من چیزی نفهمیدم. ایشان معتقدند اگر بخواهیم اشتراک مردم را در سرنوشت سیاسی‌شان بالا ببریم باید همه به زبان اصلی و اولیه‌ای که راحت‌تر هستند صحبت کنند. خب اگر هر کسی به زبانی صحبت کند که خودش راحت‌تر است و لابد دیگران کمتر می‌فهمند به گفته‌ی سخنران دیگر – یعنی آقای دکتر رضا مریدی – امکان دارد که زبان همدیگر را نفهمند و نپذیرند و خدای ناکرده باعث اختلاف و تنش شود. آن وقت چه طور می‌شود به تفاهم رسید؟ مگر نه آن است که نیاز به زبان مشترک است؟

سخنران بعدی نیز سخنان جالبی فرمودند:

عباس آزادیان:
وقتی تاثیر زبان‏ها را بر هم‏دیگر بررسی کردند، زبان انگلیسی به عنوان جانی و مقصر اصلی در نظر گرفته شد. ۹۰درصد زبان‏هایی که زبان انگلیسی در ارتباط با آن‏ها قرار می‏گیرد، در نهایت از بین می‏روند. زبان فرانسه زبان بسیار بهتر و ملایم‏تری از این لحاظ است. حدود ۵۰درصد زبان‏هایی که در ارتباط با زبان فرانسه قرار می‏گیرند، از بین می‏روند. در مورد زبان فارسی، آماری نداریم.

ایشان زبان انگلیسی را به عنوان جانی اصلی در نظر گرفته و بعد زبان فرانسه را نشانده. ناگهان در این میان پای زبان پارسی را هم به وسط می‌کشد و می‌گوید در باره‌ی این زبان آماری نداریم. بفرمایید زبان پارسی کدام زبان را از بین برده است و چه ربطی بین زبان پارسی و زبان انگلیسی است؟

و اما می‌رسیم به آقای رضا براهنی:

دکتر براهنی در ادامه‏ی بحث خود، با اشاره به داستان رستم و سهراب شاهنامه‏ی فردوسی، نبرد میان ایرانیان و تورانیان، زبان‏های متفاوت مردمان این دو کشور، رابطه‏ی رستم و تهمینه، به وجود آمدن سهراب و انتقال هویت و شخصیت رستم به فرزند او توسط مادرش با زبانی غیر از زبان فارسی، به اهمیت زبان مادری قهرمانان داستان رستم و سهراب اشاره کرد:

قصه به رغم غم‏انگیز بودن‏اش بسیار لذت‏بخش است. یک چیز بزرگ‏تر، یک روایت به‏مراتب مهم‏تر از خود رستم و سهراب بر آن حاکم است. ما از آن زبان، صرف زبان – تورانی و ایرانی‏اش فرقی نمی‌کند − لذت می‏بریم. در پشت سر این زبان و قصه‏ای که در این زبان روایت می‏شود، جدا از این که زبان متعلق به کدام قوم است، یک نفر دیگر هم ایستاده و او عبارت از آن کسی است که هم مادر رستم است و هم مادر سهراب.

ایشان از کجا و بر پایه‌ی کدام مدرک تاریخی یا باستان‌شناختی به این نتیجه رسیده که زبان سهراب و مادرش «غیر از زبان فارسی» بوده است؟ نکند کشته شدن سهراب به دست رستم به همین خاطر بوده است که سهراب به زبانی «غیر از فارسی» صحبت می‌کرده؟ حتما به قول ایشان تورانی و منظورش هم لابد ترکی است! پس از ترک شدن شخصیت‌های واقعی فرهنگ ایران مانند فارابی و ابوریحان چشم‌مان به ترک شدن پهلوانان حماسی ایران هم روشن شد. (راستی چه کسی است که هم مادر رستم است و هم مادر سهراب؟ تا آنجا که من می‌دانم و در شاهنامه آمده مادر سهراب تهمینه بود و مادر رستم رودابه.)

دکتر براهنی در باره ابداع دو واژه‏ی «زبانیت» و «اُمییت» توسط خود او و مفاهیمی که این دو کلمه در شناخت ادبی و اهمیت زبان ایفا می‏کنند بحث کرد

درباره‌ی «ابداع» واژه‌ی چندش‌آور «زبانیّت» هم پیشتر نوشته‌ام.

آقای براهنی، پس از سهراب به سراغ مولانا می‌رود:

تصور کنید که پدر مولانای بزرگ او را از بلخ با عبور از سراسر ایران آن زمان و بخش اعظم کشورهای عربی و ترکیه‏ی آن زمان عبور نمی‏داد و نهایتاً مولوی در قونیه رحل اقامت نمی‏افکند و در محلی که همه ترک‏نشین و ترک بودند، زبان فارسی قدغن می‏شد.

یا در فارس که مدت‏ها ترکان بر آن حکومت کردند، زبان فارسی را قدغن می‏کردند، آیا سعدی و حافظی در کار می‏بود؟ و اگر سلطان محمود می‏خواست زبان مادری خود را در سراسر خطه‏ی ایران حاکم کند، شما شعر خراسانی داشتید؟

ایشان به جای این که بگوید «ترکیه‌ی امروزی» می‌گوید «ترکیه‌ی آن زمان». آن زمان نام این منطقه روم و آناتولی بوده است. نام ترکیه نام جدیدی است. قونیه در زمان مولانا ساکنان ایرانی داشته مانند صلاح‌الدین زرکوب و حسام چلبی (کُرد اورمیه) و بیشتر ساکنان آن زبان پارسی را می‌فهمیدند. شاهدش هم تمام کتاب «فیه مافیه» مولانا که سخنرانی‌های او پای منبر است و نشان می‌دهد که عوام و پامنبری‌های مولانا هم پارسی را به راحتی می‌فهمیدند. اگر هم مدرک باید گفته‌ی یک فرنگی باشد که باورتان شود به مقاله‌ی آقای «اسپیروس وریونیس» نگاه کنید با مشخصات زیر:

The Economic and Social Worlds of Anatolia in the Writings of the Mawlawi Dervish Eflaki, by Speros Vryonis, Jr.

Cultural Horizons, A Festschrift in Honor of Talat S. Halman, edited by Jayne L. Warner, Syracuse University Press, 2001

در صفحه‌ی ۱۹۲ این مقاله آمده که زبان گفتاری و نوشتاری قونیه و بیشتر شهرهای آناتولی در این زمان پارسی بوده است. و زبان مادری سلطان العلما (پدر مولانا) و شخص مولانا و سلطان ولد (پسر مولانا) و امیرعارف (نوه‌ی مولانا) پارسی بوده و از راه آموزش عربی نیز می‌دانستند.

شما که این همه دم از حکومت هزاران ساله‌ی ترکان بر ایران می‌زنید چرا در این دوران ترکان زبان خودشان را در ایران رسمی نکردند و تمام تاریخ‌ها و آثار به زبان پارسی بود؟ آیا آن موقع هم «پان‌فارس»ها و «فارس‌های شوونیست» مانع این کار بودند؟ آیا آن موقع هم رضا شاه زبان پارسی را رسمی کرده بود؟ اگر ترکان زبان پارسی را قدغن می‌کردند چه طور می‌خواستند بر این سرزمین فرمان برانند؟ ترکان تنها فاتحان بودند و فرمانروایی آنان بدون کمک ایرانیان و زبان و فرهنگ ایرانی یک سال هم دوام نمی‌آورد. همان طور که می‌بینیم سلجوقیان روم بر خود نام‌های ایرانی هم چون «سلطان کی‌قباد» و مانند آن گذاشتند. اینها چه طور می‌توانستند زبان پارسی را قدغن کنند؟ شاید مشاورانی هوشمندی چون شما و دکتر ضیا صدرالاشرافی نداشتند! در دوران سلطان محمود غزنوی زبان ترکی در سطحی نبود که بتواند برای کارهای اداری و کشورداری به کار رود. زبان ترکی نه تنها در سراسر خطه‌ی ایران که حتا در همان دربار و گروه اندک درباریان نیز کاربرد نداشت و دور و بر محمود پر بود از پارسی‌زبانان. چرا تاریخ تخیلی می‌سازید؟

اگر سلطان محمود نبود ابن سینا مجبور نمی‌شد از شهر و دیار خود بگریزد و به جرم قرمطی بودن آواره‌ی کوه و بیابان نمی‌شد. اگر سلطان محمود نبود ابوریحان در دربار مامونیان خوارزم به پژوهش و زندگی آرام می‌پرداخت. اگر سلطان محمود نبود کتابخانه‌ی بزرگ ری و نیشاپور در آتش نمی‌سوخت. همان سلطان محمودی که «از بهر قدر عباسیان انگشت در­کرده در همه‌ی جهان و قرمطی می‌جست».

در اینجا دو نمونه از نظرهای خوانندگان رادیو زمانه و پرسش‌های بجایشان از رضا براهنی را هم می‌آورم:

رضا براهنی گمان نکنم از این که فرزند یا فرزندانش در کانادا و در تاروپود زبان انگلیسی یا فرانسوی پرورش می‌یابند ناخرسند باشد، که هیچ، بسیار هم خرسند است که آنها با زبانهایی جهانی با جهان رویارو می‌شوند. به ادبیات و هنر علم و دانش جهان سرراست دسترسی دارند و البته در خانه هم برای خالی نبودن عریضه شاید با پدرومادر گپی هم به ترکی می‌زنند.

چرا ایرانیانی که در جهان به اصطلاح آزاد و دموکراتیک زنده‌گی می‌کنند از حکومت‌های این کشورها نمی‌خواهند فرزندان‌شان به زبان ترکی، کردی، بلوچی، ترکمنی، لری، گیلکی، طبری، طالشی، و از این هم پیش تر برویم، گنبدی، بیرجندی، یزدی، کرمانی، جهرمی،وووووو درس بخوانند؟! و چرایش را لابد نمی‌دانیم که می‌گوییم «شما زبان زن را تعطیل کرده‌اید یعنی دو سوم زنان کشور میزبان مادری‌شان فارسی نیست و شما مجبور می‌کنید که فرزندانتان پس از درس خواندن با آن بیگانه شوند». چرا که این نکته در مورد مادرانی که در کانادا و آمریکا ووووو زنده‌گی می‌کنند هم صادق است!! پس چرا برای زبان این مادران دل نمی‌سوزانید و با آغوش باز فرزندان خود را دو دستی تقدیم فرهنگ و زبان این کشورها می‌کنید تا هر جور می‌خواهند پرورششان بدهند؟!

تازه نمی‌دانم چرا رضا براهنی در این سالها به ترکی چیز ننوشته و نمی‌نویسد؟ مگر در کانادا هم فارسی زبانان مجبورش می کنند به فارسی بنویسد؟

اگر زبان پارسی نبود رضا براهنی چه می‌کرد؟ آیا رضا براهنی شاعری و نویسندگی خود را به زبان پارسی مدیون است یا زبان ترکی آذری؟ چند اثر به زبان ترکی آذری آفریده است؟ این پرسشی است که خواننده‌ی دیگری از براهنی کرده است:

هیچکس هم نیست بپرسد: سید! تو خودت در این چند دهه «شوپنیدن» چقدر به ترکی آذری نوشتی؟ هیچ از ادبیات غنی آذربایجان ترجمه کردی؟

درباره‌ی سینه چاک دادن‌های برخی که دلبستگی‌های سیاسی به ترکیه و باکو دارند نیز چند پرسش آمده است:

در این جمهوری جعلی که در آن قومیتهای مختلف یعنی تاتی – تالشی- ارمنی – گرجی و روسی زندگی می‌کنند امکان تحصیل به زبان مادری خویش را دارند؟

لابد می‌دانید در قیام مردم تالش برای ایفای حقوق قومی که در دهه نود رخ داد هزاران تن کشته
و بسیاری توسط همانانی که ایشان به حالشان قبطه می‌خورد به دریای مازندران افکنده شدند. برای نمونهء دیگر شما را ارجاع می‌دهم به وضعیت کردها در ترکیه (ترک‌های کوهستانی!!!)
چرا این قدر اینان مغلطه می‌کنند؟ آیا مرگ تنها برای همسایه خوب است؟

در همین زمینه اما چند ماه پیشتر، ایرانی میهن‌دوستی به نام علی تیزقدم در اعتراض به گفته‌های رضا براهنی نامه‌ای به مجله‌ی شهروند در همان شهر تورنتو در کانادا نوشت. اما شخصی به نام آقای علی قره‌چه‌لو با پرخاش به او پاسخ داد و از رضا براهنی و دیگر پان‌ترکان تجزیه‌طلب چنین دفاع کرد. بدون این که بخواهم وارد بحث‌های سیاسی بشوم این بخش را از سخنان آقای علی قره‌چه‌لو نقل می‌کنم:

میرحسین موسوی اهل تبریز، یعنی ترک تبریزاند. صحبت کردن ایشان به ترکی، به زبان مادری خود، و با مردم خود و در شهر خود، طبیعی‌ترین انتظاری است که می‌شد از ایشان در جریان فعالیت‌های «انتخاباتی»شان داشت. مسلماً اگر ایشان گیلک و یا کُرد بودند و قرار می‌شد در شهر رشت و یا سنندج سخنرانی انتخاباتی کنند، طبیعی‌ترین انتظار این می‌بود که ایشان به گیلکی و یا کردی صحبت می‌کردند. البته سخنرانی ایشان نیز می‌توانست به فارسی ترجمه و از طریق رسانه‌ها در اختیار فارسی زبانان قرار بگیرد.

ایشان می‌گوید میرحسین موسوی با «مردم خود» باید به زبان مادری خود صحبت کند. آیا مردم ایران «مردم» آقای موسوی نیستند؟ حق باقی ایرانیان چه می‌شود؟ آیا قرار بود آقای موسوی تنها رییس جمهور استان آذربایجان یا شهر تبریز شود؟ یعنی زبان پارسی را – که همه‌ی مردم ایران متوجه می‌شوند – کنار بگذارند و به زبان ترکی آذری صحبت کنند آن وقت این گفته را به زبان پارسی ترجمه کنند که دیگران هم بفهمند.

ایشان نظرات مشعشع دیگری نیز ابراز کرده‌اند:

آیا می‌دانید که رسمی بودن زبان پارسی (فارسی) در ایران (که زبان رسمی است) و نیز رسمی بودن مذهب شیعه، به معنای غیررسمی بودن و بیشتر از آن ممنوع بودن زبان‌های غیرفارسی و مذاهب غیرشیعی در ایران است؟

آیا می‌دانید زبان ترکی در ایران در نزد دولت‌های ایران زبانی بیگانه تلقی شده و می‌شود؟ آیا می‌دانید که صدا و سیمای استان‌های آذربایجان و ترک‌نشین ایران را با بخشنامه وادار می‌کنند که ۵۰% لغات مورد استفاده خود را از فارسی انتخاب کنند؟ آیا می‌دانید در سراسر آذربایجان و دیگر مناطق ترک نشین ایران (از جمله تهران) حتی یک مهد کودک به زبان ترکی آذربایجانی نیست؟

درباره‌ی اجبار به پارسی بودن ۵۰٪ واژه‌های به کار رفته در صداوسیما مدرک معتبری نیاورده‌اند. اما پرسش من از ایشان این است که آیا در زمان حکومت ترکان سلجوقی و دیگر ترکان نیز بخشنامه باعث می‌شده که شعر «حسن اوغلو» – که نخستین شعر ثبت شده‌ی ترکی است – این گونه باشد:

من اؤلسم سن بت-ى شنگول، صوراحى ائیله مه غولغول!
نه غولغول!؟ غولغول-ى باده. نه باده!؟ باده-یى احمر

باشیمدان گئچمه دى هرگیز، سنینله ایچدیییم باده
نه باده!؟ باده-یى مستی. نه مستی!؟ مستی-یى ساغر!

شها! شیرین سؤزون قیلیر، میصیرده هر زامان کاسید
نه کاسید!؟ کاسید-ى قیمت. نه قیمت!؟ قیمت-ى شکر!

(برای متن کامل این شعر به پایگاه ارزشمند آذرگشنسپ نگاه کنید.)

ایشان تهران را جزو «مناطق ترک‌نشین ایران» می‌داند و طبق آماری – که احتمالا خاله‌ی همسایه‌شان در تورنتو از «سراسر ایران» گرفته است – اعلام کرده است که حتا یک مهد کودک نیز به زبان ترکی آذری وجود ندارد.

اگر این اظهار نظر را بتوان به حساب دوری ایشان از وطن و دلتنگی و دسترس نداشتن به آمار گذاشت نظر بعدی ایشان درباره‌ی کانادا را – که محل زندگی‌شان است – باید به چه حسابی گذاشت؟

لابد می‌دانید زبان کوچکترین قبائل بومی کانادا که تعدادشان به چند صد نفر هم نمی‌رسد، زبان رسمی تلقی شده و تحت حمایت قانونی و مالی دولت فدرال کاناداست. و مسلماً می‌دانید که اگر شما یک دوجین خانواده را از هر ملیتی دور هم جمع کنید، می‌توانید از دولت ایالتی بخواهید که وسایل تحصیل به زبان مادری‌تان را برای فرزندان‌تان فراهم کند.

من هر چه جست وجو کردم که ببینم این زبان‌های قبیله‌های بومی که زبان رسمی کانادا هم هستند کدامند چیزی پیدا نکردم. تا آنجا که من فهمیدم زبان‌های «رسمی» در کانادا – که به گفته‌ی ایشان به معنای غیررسمی بودن دیگر زبان‌ها است – تنها زبان‌های انگلیسی و فرانسوی است و این دو هم زبان قبیله‌های بومی کانادا نیستند. گویا ایشان هنوز معنای «زبان رسمی» را نمی‌فهمد. در ضمن به قول همان خواننده‌ی رادیو زمانه، چند نفر از شما از همین امکان دولت کانادا استفاده کرده‌اید و برای فرزندان خود با پول دولت فدرال کانادا مدرسه به زبان ترکی آذری ایجاد کرده‌اید؟

ایشان نه تنها در درک اصطلاح «زبان رسمی» دچار مشکل هستند بلکه مفهوم‌های دیگر را نیز غلط فهمیده‌اند. برای نمونه این بند را بخوانید:

مگر نه این است که ما طرفدار آزادی بیان، آزادی اندیشه و وجدان، آزادی تجمع و آزادی تشکل هستیم؟ پس فکر و اندیشهء تجزیه نیز به عنوان یک باور سیاسی مشمول آزادی‌های دموکراتیک و آزادی‌های بنیادین است

ربط دادن تجزیه‌طلبی به آزادی بیان و آزادی تجمع و تشکل تنها به ذهن‌های پریشان و آشفته‌ای مانند ایشان می‌رسد. انگار بگوییم مگر نه این که آزادی تجمع داریم پس جمع بشویم و برویم چند نفر را دار بزنیم یا شیشه‌ی مغازه‌ها را بشکنیم. شما چرا از این آزادی تشکل بنیادین خودتان در همان کانادا استفاده نمی‌کنید و شهر تورنتو را تجزیه نمی‌کنید و یک دولت ترک‌زبان تشکیل نمی‌دهید؟ بالاخره هر چه باشد کشور کانادا کشوری است دموکراتیک و پیشرفته و جهان اولی و با ایران استبدادزده‌ی عقب مانده و جهان سومی خیلی فرق دارد؟

راستی اصلا شما و دوستان عزیزتان به این کشور غیردموکراتیک ایران چه کار دارید؟ در همان کانادای دموکراتیک با کمک‌های دولت فدرال زندگی خوشتان را بکنید و بگذارید ما هم در ایران با نداشتن «آزادی تجزیه‌طلبی» در کنار دیگر هم‌وطنانمان – مانند سده‌های گذشته – در آرامش و دوستی زندگی‌مان را بکنیم.

مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان!

سه‌شنبه ۱۸/اسفند/۱۳۸۸ – ۹/مارچ/۲۰۱۰

یکی از رسم‌های ترکان در روزگار صلح و آشتی یغما بوده که در ادبیات پارسی به صورت «خوان یغما» هم بدان اشاره شده است. در این رسم، وقتی ترکان بر سر سفره‌ی میزبان (معمولان خان یا فرمانروا) می‌نشستند پس از خوردن و نوشیدن ظرف‌ها و باقی‌مانده‌ی سفره را نیز غارت کرده و با خود می‌بردند. سعدی و حافظ در غزل‌های خود به این رسم ترکان اشاره کرده‌اند از جمله:

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب —- چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
(حافظ)

دل سعدی و جهانی به دمی غارت کرد ——- همچو نوروز که بر خوان ملک یغما بود

این رسم زمان صلح بوده حالا خود ببینید در زمان جنگ و حمله‌شان به دیگران چه می‌کرده‌اند.

به نظر می‌رسد پس از سده‌ها هنوز این رسم در برخی از ترکان و بازماندگان‌شان همچنان برجا مانده است. این ترکان که سده‌ها بر خوان پرنعمت فرهنگ ایران و زبان پارسی نشسته‌اند اکنون که دیگر دوران راهزنی و غارت به روش قدیمی گذشته آغاز کرده‌اند به غارت و یغمای خوان فرهنگی ایران و ایرانیان. پس از وبلاگ‌های رنگاوارنگی که هر روز مانند قارچ سمی سبز می‌شوند و آرمان‌های نژادپرستی و دروغ‌های پان‌ترکان را منتشر می‌کنند چشم‌مان به جمال بخش پارسی سایت رادیو و تلویزیون ترکیه روشن شده که همان دروغ‌ها را به صورت رسمی منتشر می‌کند و از خدا و خلق و تاریخ شرم نمی‌کنند.

برای نمونه در این مطلب که درباره‌ی نظامی گنجوی و فارابی نوشته است به دروغ ادعا کرده که نظامی گنجوی ترک بوده و همه جا ترکان را ستوده است. نویسنده‌ی این مطلب که محمدرضا هیئت نام دارد (شاید با «پروفسور هیئت» پان‌ترک نسبت داشته باشد) به صورت بسیار گزینشی بیت‌هایی از نظامی نقل کرده و هیچ یک از بیت‌های نظامی درباره‌ی اصل و نسب خودش و نیز شعرهای درباره‌ی عشق و علاقه‌اش به ایران و ستایش آن و سرزنش ترکان نیاورده است. نظامی درباره‌ی اصل و نسب خود می‌گوید:

گر شد پدرم به سنت جد ———- یوسف پسر زکی مؤید
ور مادر من رییسه‌ی کُرد ——– مادرصفتانه پیش من مُرد
گر خواجه عمر که خال من بود ——– خالی شدنش وبال من بود

می‌بینیم که از سوی مادر ایرانی کُرد بوده و خالو (دایی)‌اش او را بزرگ کرده است. نظامی درباره‌ی ایران سروده است:

همه عالم تن است و ایران دل ———— نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد ———- دل ز تن بِه بُوَد، یقین باشد

حال پان‌ترکان به پیروی از رهبرشان «رفیق استالین» ادعا می‌کنند که نظامی ترک بوده و مجبور شده به زبان پارسی شعر بگوید. یا این که می‌گویند در آن زمان پارسی زبان ادبی بوده و برای همین نظامی شعرهایش را به پارسی سروده است. برای تایید این ادعای پوچ یک بیتی هم در سال ۱۹۸۰ م. ساختند که بله نظامی گفته است:

پدر بر پدر مر مرا ترک بود ———– به فرزانگی هر یکی گرگ بود!

خود این بیت نشان می‌دهد که سراینده‌اش هیچ آشنایی‌ای با ادب پارسی به ویژه سخن بلند نظامی نداشته است. پیشتر درباره‌ی این ادعاها نوشته‌ام و به ویژه درباره‌ی این بیت سست و بی‌معنا نگاه کنید به نوشته‌ی استاد جلال متینی در سال چهارم مجله‌ی ایران‌شناسی.

همچنین این پان‌ترکان به خاطر ناآشنایی با صنعت «استعاره» و بیان نمادین و ادبی و شعری، همه جا ترک را به معنای لفظی گرفته‌اند و نظامی را به خیال خودشان به نفع ترکان مصادره کرده‌اند. مانند این بیت در بهرام‌نامه (هفت‌پیکر):

ترکی‌ام را در این حبش نخرند ——— لاجرم دوغ‌بای خوش نخورند

که از این بیت نتیجه گرفته‌اند نظامی می‌خواسته به ترکی شعر بگوید اما حرفش خریدار نداشته. با این استدلال لابد نظامی در حبشه این شعر را سروده و در حال فروش دوغ‌با (آش کشک) بوده است!

داستان ترک بودن نظامی را استالین به راه انداخت و گفت «نظامی بیشتر شعرهایش را به پارسی سروده و نباید این شاعر برادران خلق آذربایجان را به ایران تسلیم کنیم» !!!! در حالی که در همان زمان دیاکونف، خاورشناس بزرگ روس، می‌گوید نظامی گنجوی ترک نبوده است و ترک خواندن نظامی گنجوی را سیاسی و غیرعلمی می‌داند.

نظامی خود را جانشین فردوسی می‌دانست و تمام عمر خود را صرف داستان‌سرایی درباره‌ی تاریخ ایران باستان کرد مانند خسرو و شیرین، بهرام‌نامه (هفت‌پیکر) و اسکندرنامه (اقبال‌نامه و شرف‌نامه).

برای پاسخ مفصل و کامل به ادعاهای پان‌ترکان درباره‌ی نظامی گنجوی به مقاله‌ی دوست گرامی دکتر علی دوست‌زاده به نشانی زیر نگاه کنید.

Politicization of the background of Nizami Ganjavi: Attempted de-Iranization of a historical Iranian figure by the USSR, June 2008.

اما درباره‌ی فارابی:
در مقدمه‌ی رساله‌ی «ما یصح و ما لایصح من احکام النجوم» – که از نوشته‌های فارابی است – نام او بدین شیوه آمده است: محمد بن محمد الفارابی الطرخانی. کهنترین سند در مورد فارابی به قلم «ابن ابی اصیبیعه» – که به زمان فارابی نزدیک‌تر بوده است – او را ایرانی (فارسی) می‌خواند: «و اصله فارسی». پان‌ترکان به نوشته‌ی ابن‌خلکان استناد می‌کنند که سی‌صد سال پس از فارابی بوده و برای نخستین بار نام «اوزلغ» را در نسب‌نامه به نام فارابی چسبانده است. اما شمس‌الدین محمد شَهرَزوری – که خود از ایرانیان کُرد بوده و نزدیک زمان ابن‌خلکان می‌زیسته – می‌گوید که ابونصر فارابی از نژاد ایرانی بوده است: «و کان من سلالة فارسیة». هم چنین نام «ترخان» یا «طرخان» در نسب فارابی نیز از نام‌های رایج در میان ایرانیان سغدی بوده است.

این مقاله همه‌ی اسناد در مورد فارابی را بررسی کرده و نشان داده که باید فارابی را به یقین ایرانی‌تبار سغدی دانست. فارابی حرف‌های مخصوص برای نوشتن واژگان سغدی به کار برده که کاری است بی‌نظیر.

همین محمدرضا هیئت در مطلب دیگری به نام سه آرامگاه معروف جهان ترک با بی‌شرمی تمام «مقبرةالشعرا»ی تبریز را از آثار فرهنگی «جهان ترک» خوانده است. حال آن که آذربایجان بخشی از ایران است و مردم آن نیز ایرانیان ترک‌زبان هستند و هیچ یک از شاعرانی که سنگ یادبود آنان در این مقبره است ترک نبوده‌اند بلکه همه ایرانی بوده‌اند، شاعرانی چون اسدی توسی، خاقانی شروانی، قطران تبریزی، همام تبریزی و …

در این خبر هم با عنوان مولانا از دیروز تا فردا هیچ یادی از این نکرده که «رهبر بزرگ» و پدر ترکان، مصطفا کمال پاشا (آتاترک) هرگونه فعالیت فرقه‌ی مولویه را ممنوع کرد و مولوی‌خانه‌ها را بست. این مقاله هم پاسخی است مفصل و مستند به ادعاهای بی‌پایه‌ی پان‌ترکان درباره‌ی مولانای بلخی.

در این خبر هم درباره‌ی ثبت نوروز به عنوان روزی جهانی، نوروز را عید باستانی ترک‌ها و مردم منطقه!!! معرفی کرده است و ثبت آن را مدیون همت ترکیه دانسته است. به گفته‌ی سعدی: نیاید همی شرمت از خویشتن؟ و یا با اندکی تغییر در شعر خاقانی شروانی: نی ز ایزد شرم و نی از مردم آزرم ای دریغ!

هم چنین نگاه کنید به:

مولانا و پان‌ترکان

اردوغان و تاراج فرهنگی

گزارش هم‌نشستی در آنکارا

دسته‌های مربوط:

نوشته‌های مربوط به پان‌ترکان

نوشته‌های مربوط به نظامی گنجوی

آدینه ۱۴/اسفند/۱۳۸۸ – ۵/مارس/۲۰۱۰

چندی پیش یکی از خوانندگان در پیامی از ضیاء صدرالاشرافی نقل قول کرده بود که «رضا شاه نام ممالک محروسه‌ی ایران را تغییر داد به مملکت ایران و بلایی بر سر ملت‌های مختلف ایران (بلوچ و کُرد و آذربایجان و …) آورد که هنوز دست به گریبانیم».

تصمیم گرفتم این مطلب را به بررسی برخی از ادعاهای آقای صدرالاشرافی بپردازم، هرچند پیشتر در مطلبی به نام زبان‌کُشی به اصطلاح بی‌معنای «پانیسم» پرداختم که او با افتخار می‌گوید که خودم ساخته‌ام.

آقای ضیاء صدرالاشرافی در گفت‌وگویی با روزنامه‌ی شهروند در شهر تورنتوی کانادا به سال ۲۰۰۷ م. / ۱۳۸۶ خ. همان ادعاهای بی‌پایه‌ی پان‌ترکان را تکرار کرده است. بسیاری از این سخنان از شدت بی‌معنا بودن و بی‌پایه بودن نیازی به پاسخ ندارند. برخی دیگر نیز در جاهای دیگر به تفصیل پاسخ داده شده‌اند. من تنها برای یادآوری این مطلب را می‌نویسم.

جوک گویی به «تجزیه‌طلبی» دامن می‌زند و هر نوع رابطه عاطفی و مهر انسانی را می‌سوزاند و خاکسترش را هم به باد حماقت می‌دهد.

یکی از بهانه‌هایی که تجزیه‌طلبان می‌گیرند وجود «جوک‌های قومی» است. من هرگز و به هیچ گونه این جوک‌ها را تایید نمی‌کنم و ریشخند و مسخره کردن دیگران را زشت و نادرست می‌دانم. اما واقعیت آن است که در تمام کشورهای دنیا مردم هر شهری برای شهر دیگر جوک و لطیفه می‌سازند. مردم نیویورک برای واشینگتن و نیوجرسی جوک می‌سازند، مردم نیوجرسی برای نیویورک و بوستون، مردم کالیفرنیا برای مردم آریزونا، مردم تورنتو برای مردم ونکوور، مردم پاریس برای شهرهای دیگر فرانسه، مردم هامبورگ برای مردم باواریا، مردم لندن برای شهرهای دیگر انگلستان، مردم بمبی برای مردم دهلی و دیگر شهرهای هندوستان، و … در خود ایران مردم تبریز برای مردم اورمیه، مردم بروجرد برای خرم‌آباد، مردم خرم‌آباد برای بروجرد، مردم مشهد برای بیرجند، شیراز برای کازرون و … لطیفه می‌سازند.

خلاصه در همه جا و در همه زمان‌ها مردم لطیفه ساخته‌اند و می‌سازند. این که چنین لطیفه‌هایی را بهانه کنیم و آن را ریشه‌ی تجزیه‌طلبی بدانیم بسیار کودکانه و غیرعقلی است. ضمن آن که زندگی در کشور که بازی فوتبال کودکان نیست که وقتی توپ را به ما ندهند قهر کنیم و دروازه را برداریم با خودمان ببریم خانه‌مان! با توجیه ایشان باید رابطه‌ی عاطفی تمام مردم دنیا سوخته باشد و خاکستر شده باشد و پس از این تمام شهرهای دنیا باید از هم مستقل شوند و هر یک کشوری جداگانه بشوند تا دیگر کسی برایشان جوک نسازد و بتوانند «هویت»شان را حفظ کنند.

باید برای برافتادن این ملی‌گرایی قومی و استقرار ملی‌گرایی مدرن بکوشند، که در درجه اول به نفع خودشان است. دمکراسی استثنا برنمی‌دارد. اگر در مقابل این سیل هویت‌خواهی فرهنگ‌های محکوم دیر به خود بجنبند، نه «شاید و محتملا» که حتما دیر خواهد شد.

جالب است که ایشان ملی‌گرایی موجود در ایران را (که تاریخی چندهزار ساله دارد) ملی‌گرایی قومی می‌داند و خواستار ملی‌گرایی مدرن است. اما این ملی‌گرایی مدرن مورد نظرشان بر پایه‌ی هویت‌های قومی است یعنی به قول خودشان قوم ترک و قوم کرد و قوم بلوچ و …!

«هویت‌خواهی» که نام بزک کرده‌ی «تجزیه‌طلبی» است سیل نیست بلکه جویبار بی‌رمقی است که با پول بیگانگان و و بیل همفکران آقای صدرالاشرافی ادعای بنیان‌کن بودن دارد. ضمن آن که فرهنگ محکوم کدام است؟ فرهنگ محکوم در شرایط امروز ایران، همانا فرهنگ ایرانی است که از در و دیوار برایش می‌بارد.

به طور خلاصه شرایط لازم ملت بودن عبارتند از: پول، پرچم، و دولت مستقل داشتن که در پایتخت از مرزهایش با گمرک و نیروهای انتظامی و ارتش دفاع می‌کند و در سازمان ملل متحد برای دولت آن ملت یک کرسی با رای برابر اعطا می‌شود. اما شرط کافی و ماهوی ملت شدن که یک روند و پروسه است طولانی است.

به قول معروف: ایشان که به این خوبی لالایی بلدند چرا خوابشان نمی‌رود. مردم ایران هزاران سال است این فرایند یا به قول شما پروسه‌ی طولانی را طی کرده‌اند. پرسش من از او این است که در کشور ایران چند پول و چند پرچم و چند دولت مستقل وجود دارد که ایشان و همفکرانشان به پیروی از «رفیق استالین» ایران را کشور «کثیرالمله» می‌خواندند؟

اصل برابری:
ـ برابری تباری-نژادی (در معنی رنگ پوست و فنوتیپ آن)
ـ برابری دینی-عقیدتی که از آن به سکولاریسم وشکل کامل آن لائیسیته می توان نام برد.
ـ برابری جنسی: زن با مرد در احراز مقامهای اجتماعی.
ـ برابری سیاسی و حقوقی شهروندان.

عدم برابری حقوقی بخشی از شهروندان به دلیل تبار و نژاد، رنگ پوست (آپارتاید افریقای جنوبی قبل از ماندلا) و نیز به سبب دین (که از ۱۳۵۷ تاکنون در ایران شاهدش هستیم) و یا زبان (که از ۱۳۰۴ یعنی شاه شدن رضاخان پهلوی تا امروز) و بالاخره به سبب جنسیت (زن بودن) بیانگر آن است که ما با دولت و ملت مدرن سروکار نداریم.

من وجود نابرابری‌ها را در ایران انکار نمی‌کنم. اما ایشان را به خواندن تاریخ دعوت می‌کنم (البته تاریخ واقعی، نه آنها که دولت باکو منتشر می‌کند یا «پروفسور زهتابی»ها و «پروفسور هیئت»ها می‌نویسند). اگر شرط دولت مدرن تمام این برابری‌ها باشد کشور امریکا تا دهه‌ی ۱۹۶۰ م. کشور مدرنی نبود زیرا زنان تا دهه‌ی ۱۹۲۰ حق رای نداشتند و سیاهان تا دهه‌ی ۱۹۶۰ م. از نظر حقوقی حق برابر نداشتند (گرچه هنوز نیز در برخی ایالت‌های امریکا به شدت در حق سیاهان تبعیض می‌شود). هنوز هم در امریکا برابری دستمزد بین زن و مرد وجود ندارد.

از زمان رضا شاه چه رخداد زبانی بوده که ایشان آن را در فهرست آورده است. لابد پیش از رضا شاه مردم ایران به زبان قبیله‌ی «بالابومبا» سخن می‌گفتند و امروزه فراموش شده است؟ پان‌ترکان در تاریخ تخیلی و جعلی خویش زمان رضاشاه را زمان رسمی شدن زبان پارسی می‌دانند، حال آن که زبان پارسی دست کم از زمان ساسانیان زبان مشترک مردم ایران بوده است. در زمان انقلاب مشروطه هم که خواستند قانون اساسی بنویسند این مشترک بودن را به صورت رسمی در قانون اساسی گنجاندند. پان‌ترکان همواره اصرار دارند که بگویند ایران هزار سال زیر فرمان ترکان بوده است اما در همان هزار سال هم زبان اداری و رسمی و مشترک ایران زبان پارسی بود نه زبان ترکی. در دوران قاجارهای ترک‌زبان نیز زبان رسمی ایران زبان شیرین پارسی بود. آمدن رضاشاه هیج تغییری در این وضعیت زبانی ایجاد نکرد.

وقتی زبان مادری دو سوم اهالی کشور از نظر آموزش ابتدایی در مدارس ممنوع است امکان ندارد که ملت مدرن ظهور کند. زبان رسمی یعنی بقیه غیررسمی هستند…

اینجا می‌بینیم که باز به آمارهای دروغ و نادرست درباره‌ی بافت جمعیتی مردم ایران (به ویژه آمار اتنولوگ) اشاره شده که پیشتر بدان پرداخته‌ام (برای نمونه: رضا براهنی و آمار یا به صورت مفصل در پایگاه آذرگشنسپ: متن پارسی و متن انگلیسی) و تکرار نمی‌کنم.

ادعای بی‌پایه‌ی دیگر در این بند «ممنوع بودن» زبان مادری است. شما قانونی را نشان بدهید که بر اساس آن آموزش زبان مادری در ایران ممنوع باشد. در قانون اساسی ایران آمده است که زبان رسمی ایران زبان پارسی است و آموزش زبان‌های قومی و محلی در کنار آن آزاد است. مشکل این است که پان‌ترکان می‌خواهند زبان پارسی را بردارند و تنها زبان ترکی را با آموزه‌های پان‌ترکی و باکویی و ضدایرانی در مدرسه‌ها آموزش دهند.

وجود زبان رسمی برای آسان‌سازی کارها است نه برای «غیررسمی» کردن دیگر زبان‌ها. شما فکرش را بکنید که زبان رسمی وجود نمی‌داشت. آن گاه هر کس مجبور می‌شد تنها در همان استان یا شهر یا روستای خودش زندگی کند و در هیج جای دیگر نمی‌توانست کار پیدا کند یا درس بخواند. مثالی می‌زنم هرچند نادقیق است: همین امروز در سطح جهانی زبان انگلیسی خود را به عنوان زبان رسمی تحمیل کرده است و هر کسی که انگلیسی بداند امکان کاریابی در سطح جهانی برای او بیشتر است. زبان رسمی نیز همین حالت را در سطح کشور دارد. کسی درباره‌ی زبان انگلیسی چیزی نمی‌گوید چون باور کرده‌اند که دانستن زبان انگلیسی باعث می‌شود موقعیت کاری و زندگی بهتری در جهان داشته باشید (راست یا دروغ به بحث فعلی ما ربطی ندارد). اما زبان پارسی که از زمان پس از اسلام یعنی دست کم نزدیک ۱۲۰۰ سال در سراسر ایران به عنوان زبان مشترک استفاده می‌شود و همه با جان و دل آن را پذیرفته‌اند و آثار ادبی و هنری خود را به آن پدید آورده‌اند ناگهان هدف حمله می‌شود.

ولی به قول معروف «تمام این حرف‌ها بهانه است…» یا به قول کمی قدیمی ترها: «پَری‌رو تاب مستوری ندارد». آقای صدرالاشرافی بالاخره طاقت نمی‌آورد و رو راست حرف دلش را می‌زند:

وقتی ژئوپلتیک منطقه و جهان تغییر کرده است (پایان کمونیسم شوروی)، ما نمی‌توانیم به قول دهخدا با گفتن «انشالله گربه است» خود را به بی‌اعتنایی بزنیم.

وقتی هفت میلیون نفر از همزبانان و هم‌تباران منِ آذربایجانی تبدیل به ملت-دولت جمهوری آذربایجان شده و در سازمان ملل متحد عضو گردیده و تمام شرایط ظاهری ملت را مثل کشور و ملت ایران و سایر ممالک منطقه دارا می‌باشند، مگر می‌شود به مردمان پیشرفته آذربایجان قوم و تیره و… گفت.

وقتی جلال طالبانی (کُرد عراقی)، رئیس جمهور کشور عراق شده است «قوم و تیره» نامیدن کردان مانند ترکان آذربایجانی، دشمن‌تراشی است. زیرا اغلب گویندگان فارسی‌زبان متوجه نیستند که دارند به مخاطبشان اهانت می‌کنند.

وقتی اعراب ساکن خوزستان – که خود آنجا را «اهواز» می‌نامند – می‌بینند که ۸۰ درصد ثروت کشور از سرزمین آنها درمی‌آید و حتی مجلس «دکتر احمدی‌نژاد» بودجه ۵/۱ درصد را هم تصویب نمی‌کند و در آن سو، در دوبی، امارات، کویت و . . . می‌بینند همزبانان و هم‌تباران آنها در چه وضعی زندگی می‌کنند، انتظار دارید به خاطر لفظ «ایران، یا زبان فارسی و مذهب شیعه» به قول سعدی: بنشینند و صبر پیش گیرند!

یعنی ایشان بوی پول و کباب به مشامشان خورده است و دامن از کف داده‌اند بلکه از این نمد کلاهی گیرشان بیاید.

ما کردها را قومی ایرانی می‌شناسیم. چرا وقتی آتاتورک محبوب شما آنان را «ترک کوه‌نشین» نامید و دولت‌های ترکیه نیز همین اصطلاح را حفظ کردند صدایتان در حمایت از کردها درنیامد؟ اما وقتی برای تجزیه‌طلبی‌تان می‌شود بهانه پیدا کرد، ناگهان یاد کردها می‌افتید؟

تجزیه‌طلبان استان خوزستان ایران را کشور الاحواز می‌نامند. دست کم با ادبیات دیگر تجزیه‌طلبان همپالگی‌تان آشناتر باشید. نخست آن که اهواز شهری از خوزستان است و این دو با هم فرق دارند. انگار بگویید کشور تورنتو. دیگر آن که در استان خوزستان – که به اشتباه یا از روی غرض استان عرب‌زبان خوانده می‌شود – درصد لرهای بختیاری و دیگر غیرعرب‌زبانان بسیار بیشتر از عرب‌ها است و عرب‌ها بیشتر در روستاها زندگی می‌کنند. خوزستان فقط سرزمین مردم ساکن در آنجا نیست بلکه بخشی از سرزمین ایران است و به تمام مردم ایران تعلق دارد. همان طور که تهران و تبریز و مشهد و اصفهان و شیراز و … به همه‌ی مردم ایران تعلق دارد.

شما اصلا معنا و اهمیت «لفظ ایران» و «زبان پارسی» را در تاریخ و تمدن و فرهنگ جهان نمی‌فهمید. هیج از خودتان پرسیده‌اید چرا همان «هم‌زبانان و هم‌تباران» شما در آن سوی ارس این گونه به دست و پا افتاده‌اند و برای خودشان تاریخ و فرهنگ جعل می‌کنند و از تاریخ ایران دزدی می‌کنند و هر شخصیتی را به خودشان وصل می‌کنند؟ به جای این که پول نفت کشورشان را صرف بهبود زندگی مردم آنجا کنند به یک مشت بیسواد پول می‌دهند که برایشان «هویت‌»تراشی کنند. همه‌ی اینها برای اهمیت همان لفظ است که به نظر شما نمی‌شود به خاطرش بنشست و صبر پیش گرفت. خوب است که خودتان می‌گویید جمهوری [جعلی] آذربایجان (در اصل: اَران) «شرایط ظاهری» ملت را دارد.

به راستی بایستی طرحی نو دراندازیم وگرنه زمین ما شکافته و تکه تکه خواهد شد. این پیش‌بینی را من آرزو نمی‌کنم، اما همبستگی ما (اقوام، ملیت‌ها یا ملل) محکوم در ایران، با ملت، ملیت یا قوم فارس بیش از همبستگی یک زن و مرد در موقع ازدواج عاشقانه (و نه سوداگرانه) شان نیست. همچنان که هر انسان خانواده دوست و عاقلی، با طلاق مخالفت می‌کند، اما طرفدار حق طلاق است، من نیز به عنوان یک فدرالیست طرفدار استقلال ملت یا ملیت یا اقوام محکوم در ایران نیستم، اما از حق استقلال طرفداری می‌کنم. چنان که جهان متمدن طرفدار آن است. آنها خود را استقلال‌طلب می‌نامند که یک انتخاب سیاسی است و شما آنها را تجزیه‌طلب می‌نامید.

مقایسه‌ی تجزیه‌ی کشور با طلاق جالب است. شما به بچه‌های این طلاق فکر کرده‌اید؟ شما اگر هوس همسایه را کرده‌اید چرا می‌خواهید زندگی دیگران را به هم بریزید. خیلی راحت به همان کشور دوست‌داشتنی‌تان بروید و در کنار «هم‌تبارانتان» زندگی کنید که «شرایط ظاهری» ملت شدن را دارند اما هنوز تاریخ و فرهنگی از خودشان ندارند و مانند نیاکان غارتگرشان تاریخ دیگران را غارت می‌کنند.

باز به این دوستان یادآوری می‌کنم امروز چیزی به نام «قوم فارس» در ایران وجود ندارد. قوم باستانی پارس پس از اسلام کم کم با دیگر قوم‌ها و مردمان این سرزمین در هم آمیخته است. امروز ما مردم پارسی‌زبان داریم نه قوم فارس.

تاکید می‌کنم فارس‌ها باید خود را تعریف کرده و بنا به اصل برابری شهروندان، همان تعریف را به بقیه هم جاری بسازند. اگر ملت فارس هستند ما هم ملت ترک و کرد و عرب و بلوچ و ترکمن و لر . . .هستیم. و اگر قوم و تیره و ملیت اند ما نیز همانیم. با نام ایران (که نام سرزمینی است و به یکسان به عنوان ملک مشاع به همهء ساکنان آن تعلق دارد) نمی‌شود اکثریت ساکنان را بی‌هویت کرد! آنها می‌گویند ما پاسپورت ایرانی داریم، اما ملتی به نام ایران وجود خارجی ندارد، بلکه به طور مشخص ترک و فارس و کرد و عرب و لر و بلوچ و ترکمن و مازندرانی و گیلانی و … وجود دارد.

ایشان خودشان مسئله طرح می‌کنند و خودشان هم حل می‌کنند. ما می‌گوییم قوم فارس وجود ندارد. اما ایشان می‌فرماید قوم فارس خودش را تعریف کند. اگر ملت است ما هم ملت ایم.

شگفتا! ایشان می‌گوید ملتی به نام ایران وجود خارجی ندارد؟؟؟؟؟ بلکه به طور مشخص ترک و کرد و عرب و لر و مازندرانی و گیلانی وجود دارد. با این حساب ملتی به نام امریکا هم وجود خارجی ندارد بلکه نیویورکی و واشنگتنی و لس آنجلسی و تگزاسی وجود دارد. پریشان ذهنی و پریشان حالی تا کجا؟

یا مرجوع به نژاد موهوم آریائی می‌باشیم، در این صورت به آنها به چشم شیادان سیاسی نگاه می‌کنیم که بازگوکننده‌ی عقایدی هستند که امتحان جنایت و جهالت خود را به نام «نازیسم» نیم قرنی است داده و اینان هنوز در خواب احیاء آن، نه در کشور تک زبانی آلمان، که در کشور ایران هستند که جزو ده کشور کثیرالملله جهان در سازمان ملل متحد است.

آریایی بودن ایرانیان از واقعیت‌های تاریخی است و ربطی به نازیسم و فاشیسم آلمانی ندارد. درباره‌ی آریایی و ربط آن به نازیسم می‌توانید به وبلاگ روزنامک نگاه کنید از جمله: آریایی: تعیین تکلیف با یک واژه.

اما از ایشان می‌خواهم از آن ده کشور «کثیرالمله»ی جهان که عضو سازمان ملل هستند چند تا را نام ببرد و به خود سازمان ملل هم خبر بدهد که سر سازمان ملل کلاه نرود زیرا کشوری که چند ملت در آن هستند نمی‌تواند به عنوان یک کشور در سازمان «ملل» ثبت شده باشد.

رضا براهنی و آمار

منتشرشده: نوامبر 21, 2009 در پانترکان, روزانه

شنبه ۳۰/آبان/۱۳۸۸ – ۲۱/نوامبر/۲۰۰۹

یکی از پایگاه‌های اینترنتی که مدتی مرجع پان‌ترکان برای ترویج آمار دروغشان شده بود سایت اتنولوگ بود. اتنولوگ در زمینه‌ی آمار مرجع نیست بلکه خود از آمارهای دیگران استفاده می‌کند. این سایت به موسسه‌ی اس.آی.ال (SIL) وابسته است که موسسه‌ای مذهبی است. یکی از هدف‌های اصلی اتنولوگ گردآوری اطلاعات برای ترجمه‌ی کتاب مقدس (Bible) به زبان‌های زنده‌ی دنیا است.

جالب است که در سال ۲۰۰۵ م./۱۳۸۴ خ. فاخته زمانی نامه‌ی سرگشاده‌ای به سردبیر سایت اتنولوگ نوشته و رضا بَراهِنی و چند تن دیگر (از جمله علیرضا اصغرزاده و ضیاء صدرالاشرافی) آن را امضاء کرده‌اند از اتنولوگ می‌خواهد به درخواست‌های «اولتراناسیونالیستهای فارس» (؟!) وقعی ننهند و در آمار خود تغییری ندهند. آمار ترک‌زبانان ایران که در آن زمان در اتنولوگ موجود بود به دست منبع ناشناسی – احتمالا خود پان‌ترکان! – به اتنولوگ داده شده بود (به پیوند یادشده مربوط به نامه‌ی سرگشاده نگاه کنید).

از سوی دیگر رضا بَراهِنی به بی.بی.سی هم اعتراض می‌کند که چرا در نقشه‌ی زبانی خود آمار ترک‌زبانان ایران را «درست» منتشر نکرده است و بی.بی.سی را به «سایت‌های معتبری چون اتنولوگ» ارجاع می‌دهد! یعنی همانجایی که خود به آن نامه نوشته که آمارتان را آن طور نگه دارید که مطابق میل ما است.

البته اتنولوگ آمار خود برای ترک‌زبانان ایران را با آمار رسمی اداره‌ی آمار ایران منطبق کرد و بازار پان‌ترکان کساد شد. ولی اتنولوگ هنوز اشکال‌هایی دارد مانند استفاده از Farsi به جای Persian و یا تقسیم زبان پارسی به پارسی غربی و شرقی (؟) و نیز اشتباه در آمارهای دیگر.