بایگانیِ دستهٔ ‘واژه‌سازی’

شنبه ۸/امرداد/۱۳۹۰ – ۳۰/جولای/۲۰۱۱

مرد غرقه دست و پایی می‌زند —— دست هر دم در گیایی می‌زند (مثنوی)

پس از پایان جنگ جهانی دوم و پاگیری قدرت سیاسی و نظامی و اقتصادی امریکا، زبان انگلیسی شاهد گسترش بی‌سابقه‌ای در زمینه‌های بازرگانی و ارتباط جهانی و تبادل اندیشه شد. تا پیش از آن، زبان فرانسه جایگاهی مهمی در رابطه‌های جهانی داشت. این گسترش زبان انگلیسی نتیجه‌ی پیشرفت علمی و اقتصادی به ویژه در امریکا است و نه ابزار و عامل آن. متاسفانه عده‌ای این رابطه را اشتباه فهمیده‌اند و حاصل این برداشت غلط، رفتارهای غلط است. برای نمونه در کشور ما برخی فکر می‌کنند اگر انگلیسی یاد بگیرند خود به خود همه‌ی علم و دانش امروز را هم آموخته‌اند و کاربرد واژگان انگلیسی برایشان نشانه‌ی پیشرفته و سواد است.

چنین رفتار غلطی در کشورهای دیگر نیز دیده می‌شود. برای نمونه برخی از ترکان و پان‌ترکان گمان می‌کنند اگر زبان‌شان را با انگلیسی مقایسه کنند و بگویند زبان‌شان شبیه انگلیسی است خود این امر نشانه‌ی پیشرفته بودن آنان است. پیشتر نوشته‌ای از پان‌ترکان را آوردم که ادعا کرده بودند زبان ترکی «سومین زبان باقاعده» است اما «پارسی لهجه‌ی سی و سوم زبان عربی» است.

نمونه‌ی دیگری که به تازگی بدان برخوردم تلاش یک عرب زبان برای توجیه زبان عربی و چسباندن آن به زبان انگلیسی بود. از نظر زبان‌شناسی، زبان انگلیسی جزو خانواده‌ی زبان‌های هندواروپایی است و زبان عربی جزو زبان‌های سامی. این دو خانواده از نظر ساختاری و تاریخی بسیار با هم متفاوت اند. یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های این دو در ساختارهای دستوری و ساختارهای واژه‌سازی است. یعنی زبان‌های هندواروپایی از ساختار وندی برای واژه‌سازی استفاده می‌کنند اما زبان‌های سامی از ساختار اشتقاقی. برای نمونه، در زبان پارسی که جزو خانواده‌ی زبان‌های ایرانی از شاخه‌های مهم زبان‌های هندواروپایی است از نام «کار» با افزودن پسوند «-گر» واژه‌ی «کارگر» ساخته می‌شود. یا از مصدر نوشتن بن «نویس» ساخته می‌شود که با افزودن پسوند «-نده» می‌توان صفت «نویسنده» را ساخت. فعل‌ها و نام‌ها هیچ محدودیت طولی و تعداد نویسه (حرف) ندارند. برای نمونه فعل «شدن» دارای سه نویسه است و فعل «آغالیدن» دارای هفت نویسه و اما فعل «الفنجیدن» (گرد آوردن، اندوختن) دارای هشت نویسه است. در زبان انگلیسی نیز تعداد واژه‌های فعل هیچ محدودیتی ندارد. فعل go (رفتن) دو نویسه دارد اما فعل concentrate (تمرکز کردن) یازده نویسه. اما در زبان عربی که از خانواده‌ی زبان‌های سامی است فعل‌های پایه (مُجرد) یا سه نویسه (سه‌گانی یا ثُلاثی) دارند یا چهار نویسه (چهارگانی یا رُباعی) و دست بالا، پنج نویسه (پنجگانی یا خُماسی). اما بیشتر فعل‌های پایه سه‌نویسه‌ای اند. از این فعل‌های پایه با استفاده از «باب»ها فعل‌های جدید و درافزوده (مَزید) می‌سازند. درازترین باب «استفعال» است که هفت نویسه دارد. برای نمونه از فعل پایه‌ی «کَتَبَ» (نوشتن) در باب «مُفاعِله» مصدر «مکاتبه» (به کسی نامه نوشتن) ساخته می‌شود. کننده‌ی کار هم بر وزن «فاعل» ساخته می‌شود و بنابراین نویسنده می‌شود «کاتب».

مشخصات مقاله‌ای که خواندم چنین است:


بررسی زبان‌شناختیِ تاثیر زبان انگلیسی بر واژه‌سازیِ زبان عربی

نوشته: وجیه حَمَد عبدالرحمان

ترجمه: عباس امام

فصلنامه‌ی فرهنگستان زبان و ادب فارسی

سال دوم، شماره اول، بهار ۱۳۷۵ خ.

اصل مقاله هم به زبان انگلیسی نوشته شده با عنوان زیر:


Wajih Hamad Abderrahman. A Linguistic Study of the Impact of English on Arabic Word-formation, in Islamic Studies, 34:2 (1995), pp. 223-231

در معرفی نویسنده چیزی ننوشته بود و پس از جست‌وجو در اینترنت دریافتم که «وجیه بن حَمَد عبدالرحمان» (یا در نگارش عربی: عبدالرحمن) در سال ۱۹۵۵ م. (۱۳۳۴ خ) در فلسطین زاده شده و در سال ۱۹۷۷ م. (۱۳۵۶ خ) از دانشگاه کویت مدرک کارشناسی (لیسانس) زبان انگلیسی را گرفته و در سال ۱۹۸۱ م. (۱۳۶۰ خ.) از دانشکده‌ی مطالعات خاوری و افریقایی (SOAS) دانشگاه لندن مدرک دکتری خود را گرفته است. عنوان پایان‌نامه‌ی دکتری او چنین است:


Wajih Hamad Abderrahman, The Role of Derivation in the Process of Neologisation in Modern Literary Arabic, A Comparative Study of Neologisation in Arabic and English

نقش اشتقاق در فرایند نوواژسازی در عربی ادبی نوین (مطالعه‌ی همسنجی نوواژسازی در عربی و انگلیسی)

وی هم اینک استاد زبان انگلیسی در دانشگاه «ملک عبدالعزیز» در شهر مدینه‌ی عربستان سعودی است.

به نظر می‌رسد این مقاله بر پایه‌ی همان پایان‌نامه‌ی وی باشد. وجیه عبدالرحمان در مقاله‌ی خود چنین ادعایی می‌کند:

فرایند اشتقاق در زبان عربی با آنچه در زبان‌های هندواروپایی دیده می‌شود فرقی ندارد. برخی برداشت‌های نادرست درباره‌ی زبان عربی ناشی از کاربرد اصطلاحات فنی سنّتی است که قرن‌ها پیش وضع شده‌اند و چنانچه برای بررسی زبان عربی و ساختار آن از اصطلاحات فنّی زبان‌شناسی نوین استفاده کنیم به دریافت و فهم بهتری دست خواهیم یافت. در زمینه‌ی تحلیل تک‌واژی زبان عربی نیز غفلت از واکه‌های کوتاه در کتابت این زبان، باعث گمراهی پژوهشگران می‌شود.

گرچه شاید علت این امر تا حدی هم به این دلیل باشد که برخی مشتق‌های ساخته شده (مثل اسمِ مکان، اسم زمان، اسم آلت، مصدر مرّه، اسم حالت و اسم حرفه) در زبان‌های هندواروپایی وجود ندارند. افزون بر این، خط عربی، که فقط مصوت‌های بلند در آن نمایش داده می‌شوند، ظاهراً بر تجزیه و تحلیل واژه‌سازی این زبان تاثیر اساسی دارد.

یعنی دست کم در هزار و چهار صد سال گذشته که صرف و نحو عربی آموزش داده می‌شده و از مفهوم وزن و باب و صیغه برای توضیح واژه‌سازی عربی استفاده می‌شده است همه اشتباه و نتیجه‌ی «برداشت نادرست» بوده است! و علت این «گمراهی» هم آن است که در خط عربی واکه‌های کوتاه (یعنی زیر و زبر و پیش) نوشته نمی‌شوند. اگر واکه‌های کوتاه در خط عربی وارد شوند پژوهشگران می‌بینند که زبان عربی با زبان‌های هندواروپایی هیچ فرقی ندارد! یعنی استاد زبان‌شناسی تفاوت بین زبان و خط را نمی‌داند. خط تنها شیوه‌ای برای نمایش زبان است. مردم بی‌سواد خط نمی‌دانند اما زبان را می‌دانند و برایشان فرقی نمی‌کند که در خط عربی واکه‌های کوتاه نوشته شود یا نه. همان طور که در خود نام این نویسنده «رحمان» به صورت «رحمن» نوشته می‌شود یعنی نه تنها واکه‌ی کوتاه بلکه واکه‌ی بلند «آ» نیز نوشته نشده است و با افزودن واکه‌های کوتاه و بلند در خط، چگونگی واگویی (تلفظ) نام او تغییر نمی‌کند. البته این نگارش شاید به شیوه‌ی تلفظ عربی «رحمان» نزدیک باشد.

جالب آن که وجیه عبدالرحمان مقاله‌ای هم به همین عنوان دارد:


«Misconceptions about the Structure of Arabic in the Light of Modern Linguistics»,

International Conference on Standard Arabic in the 21st Century: Linguistic Issues and Challenges, 24-26, 1996,

International Islamic University,

Malaysia

برداشت‌های غلط درباره‌ی ساختار زبان عربی در پرتو زبان‌شناسی نوین،

همایش بین‌المللی درباره‌ی زبان عربی استانده در سده‌ی بیست و یکم: مشکل‌ها و چالش‌های زبان‌شناسی.

دانشگاه بین‌المللی اسلامی.

مالزی. سال ۱۹۹۶

عبدالرحمان با چشم‌پوشی از تفاوت‌های ساختاری دستوری زبان عربی و انگلیسی می‌نویسد:

زبان عربی اکنون این توانایی را در خود یافته است که مرزهای محدودِ زبانی خود را پشت سرگذارد و در حوزه‌ی فراخِ قرابتِ فرهنگی و زبانی با خانواده‌ی زبان‌های معاصر غرب که حکم سرمشق آن را پیدا کرده‌اند گام نهد.

البته در متن ترجمه روشن نیست که این گفته از حود عبدالرحمان است یا گفتاوردی (نقلی) از استتکویچ (Jaroslav Stetkevych) استاد زبان عربی در دانشگاه شیکاگو.

عبدالرحمان اصرار دارد که این شباهت زبان عربی به زبان‌های هندواروپایی نه به خاطر این کیب (shift) نوین بلکه در اساس همین طور بوده است و در هزار و چهار صد سال گذشته همه اشتباه می‌کرده‌اند! تازه از این موضوع گله هم می‌کند:

گویی دستگاه اصطلاحاتی و یافته‌های زبان‌شناسی معاصر در مورد ساختارِ صرفی زبان عربی مصداق ندارد و حتّی برخی زبان‌شناسان اصرار دارند تا برای توصیف ساختار زبان عربی از اصطلاحات سنّتی که قرن‌ها پیش از این ساخته و پرورده شده‌اند استفاده کنند. نتیجه این که واژه‌سازی اشتقاقی عربی با واژه‌سازی زبان‌های هندواروپایی کاملاً متفاوت شمرده می‌شود.

وی می‌پندارد اگر از اصطلاح‌های مربوط به زبان‌های هندواروپایی (که به اشتباه آن را اصطلاح زبان‌شناسی معاصر می‌داند) برای توصیف زبان سامی عربی استفاده کنیم آن گاه زبان عربی دیگر تفاوتی با زبان‌های هندواروپایی نخواهد داشت:

به نظر من، تفاوت اساسی اشتقاق در زبان عربی و در دیگر زبان‌های هندواروپایی ناشی از این است که متاسفانه در محافل زبان‌شناسی معاصر برای توصیف واژه‌سازی زبان عربی، به جای استفاده از اصطلاحات زبان‌شناسی نوین مانند base (ستاک، ماده اصلی) و affix (وند) هنوز هم کماکان از اصطلاحات زبان‌شناسی نظیر صیغه، اوزان، ابواب و اصطلاحات تک‌واژی معنایی استفاده می‌شود.

وی برای توجیه نظر عجیب خود مثال می‌زند. او می‌گوید

در واژه‌های عربی مکْتَب (دفتر کار)، مَصْنَع (کارخانه)، مَلْعَب (زمین بازی)، و مَضْوَا (نورسنج) که بر وزن «مَفعل» ساخته شده است با نگاهی به ساختار این واژه‌ها می‌فهمیم که آنها بر اساس الگوی «وند + ستاک» ساخته شده‌اند و در سه مثال اول پیشوندِ «مَـ» نام مکان می‌سازد و در مثال آخر نشانگر نام ابزار است.

باید پرسید اگر ساختار زبان عربی بر پایه‌ی «وند + ستاک» است چرا نام فاعل «تعلیم» می‌شود «مُعلِّم» (moallem) و نام مفعول آن می‌شود «مُعلَّم» (moallam)؟ اینجا از چه وندی استفاده شده است؟ چرا جمع «مکتب» می‌شود «مکاتب»؟ چرا در اینجا از وند استفاده نشده است؟ جمع‌های شکسته (مکسر) در عربی را چه می‌کند؟ آنها از چه وندی استفاده می‌کنند؟

وی از استِتکِویچ نقل می‌کند:

در حال حاضر، چارچوب نحوی زبان عربی با پویایی‌های فکری جدید و عمدتاً غیرسامی معاصر سازگار است. هم چنین به گفته‌ی وی ذهنیت عربی معاصر بیش از پیش به صورت شاخه‌ای از ذهنیت غربی معاصر در آمده به طوری که مقدار کمتر و کمتری از عادات فکری سامی و الگوهای زبانی سنتی و ویژگی‌های ساختاری این زبان را حفظ کرده است.

مثال‌هایی که از تاثیر ساختار زبان‌های هندواروپایی و به ویژه زبان انگلیسی بر زبان عربی آورده شده جالب اند:


– فکرولوجی (ideology)

– اُسطورْلوجی (mythology)

– کائن‌لوجی (ontology)

حال آن که معمولا و پیش از این، برای اصطلاح‌های انگلیسی بالا از ترکیب «علم الـ…» استفاده می‌شد. مانند «علم الاساطیر» برای mythology (استوره‌شناسی) یا «علم الوجود» برای ontology (هستی‌شناسی). نمونه‌ی دیگر «علم اللغة» به جای linguistics (زبان‌شناسی) است.

زبان عربی بر خلاف زبان‌های هندواروپایی پسوند و پیشوند ندارد. اما به نوشته‌ی استتکوویچ، که در همین مقاله آمده است، این نوآوری در استفاده از پیشوند، نخست کار لبنانی‌ها و سوری‌ها، به ویژه شاعران مهاجر این کشورها به امریکا بوده است. این هم چند نمونه از تاثیر انگلیسی بر زبان عربی در این زمینه:

افزودن پیشوند نفی به اسم‌ها و صفات:

لازمان (timeless)

لا سِلْکی (wireless)

لا اخلاقی (immoral)

لا طَبَقی (classless)

لاعروبه (the anti-Arabism)

جالب است که در زبان پارسی از همان سده‌های نخستین این گونه ترکیب‌ها ساخته شده و به کار رفته است، مانند: لاادری (agnostic)، لاادریگری (agnosticism)، لااُبالی (careless)، لاابالیگری (carelessness)، لامکان، لامذهب و … تازه در زبان پارسی از «شیء» عربی ترکیب «لاشیء» (نابود) ساخته شده و آن را در باب «تفاعل» هم صرف کرده و «تلاشی» (نابودشوندگی) و «متلاشی» (نابودشونده) را ساخته‌اند!

عبدالرحمان نمونه‌های دیگری از واژه‌های ترکیبی را می‌آورد که در زبان عربی برای کمبود ساختاری و برابرسازی برای واژه‌های انگلیسی مجبور شده‌اند محدودیت وزن و تعداد نویسه‌های فعل را نادیده بگیرند.

از بررسی دقیقِ هر یک از فرهنگ‌های جدید آشکار می‌گردد که در دو دهه‌ی اخیر صدها نوواژه از این دست ساخته شده است و این امر را تنها در پرتو توجه به تاثیر زبان انگلیسی در واژه‌سازی زبان عربی می‌توان توضیح داد. ذیلاً چند شاهد مثال یاد می‌شود:

biochemical کیمیحَیوی

electrochehmical کیمیکهرُبی

electromagnetic کَهروطیسی

thermonuclear نَووَیحَراری

وجیه عبدالرحمان که می‌گوید زبان عربی مانند زبان‌های هندواروپایی است اینجا نشان می‌دهد که چندان به سخن خود باور ندارد. باز همان ذهن سنتی و شرط زبان عربی برای شمار نویسه‌های ستاک (سه، چهار یا پنج) سبب می‌شود که عبدالرحمان پیشنهاد دیگری بدهد:

شایان ذکر است که بیشترِ این نوع ترکیب‌های مرخّم که اخیراً وضع شده‌اند از نظر ساختاری، با قواعد سنّتی واژه‌سازی در زبان عربی (صَرف) وفق ندارند؛ چون در این قواعد، محدودیت‌هایی از نظر حروف اصلی کلمه (حداکثر پنج حرف) وجود دارد. نگارنده، برای آن که پاره‌ای از این ترکیب‌ها با قواعد ساختاری واژه‌سازی عربی سازگار باشند ساخت‌های کَحَوی، کَمَری، کَهْرَسی، نَحْرَری را به ترتیب به جای biochemical و electrochemical و electromagnetic و thermonuclear پیشنهاد می‌کند.

اما وجیه عبدالرحمان در جای دیگری از مقاله‌ی خود، گویا ناخواسته، به دلیل اصلی این همه تلاش و موضوع بحث – یا به قول عرب‌ها «ما نَحنُ فیه» (واکه های کوتاه را هم افزوده‌ام!) – اشاره می‌کند:

چه بسا تاثیر شگرف انگلیسی بر عربی از این رو باشد که فرهنگ معاصر عرب هویتی است عاریتی که می‌کوشد تا خود را به اروپایی‌ها و غربی‌ها شبیه سازد.

جست‌وجو در یکی دو پایگاه بزرگ مقاله‌های دانشگاهی (مانند پرو-کوئست) اثری از این نویسنده نشان نداد. هم چنین نقدی بر این مقاله نیز پیدا نکردم. شاید بتوان نتیجه گرفت که این مقاله و نویسنده‌ی آن اثر مهمی نبوده است. بنابراین می‌توان پرسید هدف «فصلنامه‌ی فرهنگستان زبان فارسی» از ترجمه‌ی چنین مقاله‌ای چیست؟ مقاله‌ای که دارای اشکال اساسی زبان‌شناسی است و ادعا می‌کند اگر در توصیف زبان عربی به جای وزن و باب و صیغه از اصطلاح‌های وند و ستاک استفاده کنیم خواهیم دید که زبان عربی فرقی با زبان‌های هندواروپایی ندارد. ارزش علمی این مقاله چه بوده است؟ مترجم محترم نیز توضیح یا یادداشتی ننوشته که هدف از ترجمه را بیان کند. آیا هدف آشنایی با وضع زبان عربی در برخورد با دنیای علمی نوین است؟ در این صورت بهتر بود همان کتاب یاروسلاو استتکویچ را معرفی می‌کرد که نویسنده‌ی آن از استادان برجسته و سرشناس زبان عربی است و برای نوشتن کتاب خود بیش از ده سال وقت گذاشته است و هم این کتاب یکی از کتاب‌های معتبر در این زمینه است.



نام کتاب: زبان عربی ادبی نوین

نویسنده: یارسلاو استتکویچ

سال: چاپ نخست ۱۹۷۰ م./۱۳۴۹ خ.

ناشر: دانشگاه شیکاگو

(در سال ۲۰۰۷ م/ ۱۳۸۶ خ. ویراست تازه‌ای از کتاب چاپ شده است)

شاید هم هدف فرهنگستان از ترجمه و چاپ این مقاله توجیه رعایت قاعده‌های زبان عربی در زبان پارسی است؟! یا استفاده از واژه‌ها و ریشه‌ها و صرف‌های عربی برای ساخت واژه‌های نو در فرهنگستان زبان پارسی است؟ حال آن که بر پایه‌ی همین مقاله، امروزه عرب‌زبانان برای واژه‌سازی به زبان‌های هندواروپایی دست یازیده‌اند!

با این وضع، آیا توجیهی دارد که فرهنگستان زبان «پارسی» برای astronomy به جای «اخترشناسی» از «نجوم» استفاده کند که معنای آن «ستارگان» است نه ستاره‌شناسی؟ بعد برای اخترشناس از وزن مُفعّل عربی – شاید هم به قول وجیه عبدالرحمان پیشوند «مـُ» و میانوند تشدید! – برای ساختن «مُنجّم» استفاده کند؟! (نجوم در اصل «علم النجوم» بوده است یعنی «دانش ستارگان» یا همان اخترشناسی یا ستاره‌شناسی!) نمی‌دانم برابر فرهنگستان برای astrology چیست؟ حال آن که امروزه در زبان عربی برای astronomy از «علم الافلاک» و برای astrology از «علم التنجیم» استفاده می‌شود.

در شرایطی که عرب‌زبانان در «گیاه» زبان انگلیسی چنگ زده‌اند تا از این موج بیرون بجهند آیا عاقلانه است که ما به زبان عربی چنگ بزنیم؟

پی‌نوشت

باید توجه داشت که چون زبان عربی زبانی از خانواده‌ی سامی است که پایه‌ی آن بر اشتقاق استوار است افزودن ساختار وندی زبان‌های هندواروپایی در عمل می‌تواند به ساختار آن زیان برساند. که چون خود بحث جداگانه‌ای است وارد آن نشدم.

>دوشنبه ۲۵/بهمن/۱۳۸۹ – ۱۴/فوریه/۲۰۱۱

استاد احسان یارشاطر (زاده‌ی ۱۲۹۹ خ/ ۱۹۲۰ م در همدان) سهم بسیار بزرگی در ایران‌شناسی معاصر داشته و نوشتن درباره‌ی خدمات و نقش او در زمینه‌ی زبان‌شناسی (به ویژه گویش‌شناسی) و ادبیات و فرهنگ و تاریخ ایران از حد من بیرون است. دانشنامه‌ی سترگ «ایرانیکا» یکی از شناخته‌ترین و بزرگترین پروژه‌های کاری وی است. هر یک از کارهای او به تنهایی برای افتخار یک نفر پژوهشگر کافی است. زنده‌یاد استاد علیرضا شاهپور شهبازی در مقاله‌ی خود او را در کنار داریوش بزرگ هخامنشی از بزرگان ایران‌زمین می‌گذارد.


استاد احسان یارشاطر

این هم چند بیتی بداهه از من پیشکش استاد:

باز مرد دیگری از خاک ماد ——– نام ایران را شکوهی تازه داد
چون هوخشَثره که با آشور وقت ——– پنجه افکند و شکستش داد سخت
همچو کورش آن ابرمرد زمان ——— کو فروبگرفت بند از بردگان
چون نیای دیگر خود داریوش ———- کو رسیده نیزه‌اش تا خاک کوش
همچو میترادات پنجم، شاه گُرد ——— کو سلوکی را شکست و کرد خرد
همچو شاپور بزرگ و اردشیر —— قیصری را کشت و دیگر کرد اسیر
همچو خسرو آن انوشروان راد ——— کو جهان نو کرد و پس گسترد داد
همچو فردوسی خردمند بزرگ ———– پی فگنده از سخن کاخی سترگ
چون نظامی شاعر ایران زمین ——– وارث فردوسی و بزم‌آفرین
همگتانه خسروی دیگر بزاد ———– «یارشاطر» سرور مهترنژاد
من چه گویم یارشاطر را سرود ——— چون توانم کارهایش را ستود؟
پس همان بهتر که دیگر تن زنم ———– برتر است او از من و امکان من

هوَخشَثره (Huvaxshthra در انگلیسی: Cyaxares): پادشاه بزرگ ماد که با همکاری بابل دولت آشور را برچید.
کوش (Kush): ناحیه‌ای در شمال شرقی آفریقا برابر مصر و سودان امروزی. داریوش در سنگ‌نبشته خود می‌گوید به مردان این نگاره بنگر تا بدانی نیزه‌ی مرد پارسی تا کجا رسیده است.
میثراداته: مهرداد پنجم شاه بزرگ اشکانی که سلوکیان را از ایران بیرون راند و خود را به پیروی از هخامنشیان «شاهنشاه» خواند و دولت اشکانیان را به بزرگترین حد خود رساند.
هگمتانه: نام کهن همدان
تن زدن: خاموش شدن

برخی از کارهای استاد یارشاطر چنین اند:

– پژوهش زبان تاتی و گویش‌های آن در دهه‌ی ۱۳۳۰ خ/۱۹۵۰ م
– پژوهش درباره‌ی بازمانده‌های زبان مادی
– ایجاد «بنگاه ترجمه و نشر کتاب» در سال ۱۳۳۳ خ./۱۹۵۴ م.
– برپایی انجمن کتاب در سال ۱۳۳۶ خ/۱۹۵۷ م.
– ویراستاری مجموعه‌ی میراث ایران
– انتشار «مجموعه‌ی متن‌های پارسی»
– پی افکندن دانشنامه‌ی ایرانیکا در سال ۱۳۵۱ خ./۱۹۷۲ م.
– ویراستاری جلد سوم تاریخ ایران کمبریج
– ویراستاری مجموعه‌ی ادبیات ایران

امسال نودمین زادروز این استاد برجسته جشن گرفته شد. امروز می‌خواهم به معرفی کتابی بپردازم که بیست سال پیش در سال ۱۳۶۹ خ/۱۹۹۰ م. در بزرگداشت هفتادمین سال او منتشر شده است.


نام: جُنگ ایران‌شناسی: مقاله‌هایی در بزرگداشت استاد احسان یارشاطر
Iranica Varia: Papers in Honor of Professor Ehsan Yarshater
نویسنده: گروه ایران‌شناسان (ن.ک. زیر)
ناشر: انتشارات پیترز (Peeters Publishers)
سال: ژانویه ۱۹۹۰ م. / دی ۱۳۶۹ خ
صفحه: ۲۹۱

این کتاب دارای ۳۴ مقاله در زمینه‌های گوناگون ایران‌شناسی مانند گویش‌شناسی، زبان‌های کهن، فلسفه، دین، ادبیات، دین، سیاست، معماری، باستان‌شناسی است. فهرست مقاله‌های این کتاب و نویسندگان آنها چنین است:

– پیشگفتار: زندگی و کارهای احسان یارشاطر
مری بویس و گرنو ویندفوهر (Gernot Windfuhr)

– فهرست آثار احسان یارشاطر

این دو مقاله را می‌توانید در پایگاه رسمی استاد یارشاطر بخوانید.

– سیمرغ در ترجمه‌ی یهودی-پارسی کتاب مقدس
یس آسموسن (Jes P. Asmussen)

– «کی‌ت» (Kēt پیشگو) در زبان‌های ایرانی و واژه‌های مربوط به آن
هارولد بی‌لی

– گفتار خوارزمی درباره‌ی دین‌ها و فرقه‌های ایرانی
ادموند بوزورث (C. Edmund Bosworth)
(این خوارزمی ابوعبدالله احمد خوارزمی نویسنده‌ی کتاب مفاتیح العلوم است)

– بازتاب‌ها و اندیشه‌های بیشتری درباره‌ی زروانگرایی
مری بویس

– حالت‌ها در ایران باستان و آسیای میانه، یکم: دست برافراشته
جمشید چاکسی (Jamsheed Choksy)

– داستان سام و زال
جروم کلینتون (Jerome W. Clinton)

– شخصیت‌های کلیدر: جامعه و تنهایی در ساختن شخصیت
حمید دَباشی

– واژه‌ی ارَزپَنَتَه (arazapanata) در ایرانی باستان
محمد داندامایف (Muhammad Dandamayev)

– وام‌واژه‌های تاتی در زبان خلجی
گرهارد دوئرفر (Gerhard Doerfer)

– معماری شهر در خاورمیانه‌ی دوران اسلامی، دیدگاه جغرافی‌نگار آلمانی
اکهارت اهلرز (Eckart Ehlers)

– واژه‌ی «جغد» در پارسی نو
ویلهلم آیلرز (Wilhelm Eilers)

– دو شبَح-واژه‌ی ختنی دیگر
رونالد امریک (Ronald E. Emmerick)

– درباره‌ی واژه‌ی «فرنه» (فرّه) در پارسی کهن
گراردو نیولی (Gherardo Gnoli)

– اسکندر و کیستی (هویت) ایرانی
ویلیام هاناوی (William Hanaway)

– دریافتن زرتشت: دیدگاهی فلسفی
کیخسرو ایرانی

– گویش رودباری گیلان
ژیلبر لازار (Gilbert Lazard)

– ترکیب‌های آهنجیده (انتزاعی) در زبان پهلوی
دیوید نیل مک‌کنزی

– ابویعقوب سجستانی و تناسخ
ویلفرد مادلونگ (Wilfred Madelung)

– ظرف سیمین مارلیک با لوله‌ی زرین و طراحی‌های برجسته‌ی زرین
عزت نگهبان

– داستان شُعیب پیامبر در موسانامه‌ی شاهین
آمنون نتزر (Amnon Netzer)

– داستان کمربند در تاریخ طبری
فرانتس روزنتهال (Franz Rosenthal)

– کرتیر و مانی: مدل شمنی برای همستیزی آنان
جیمز راسل (James R. Russel)

– نام داریوش
رودیگر شمیت (Rüdiger Schmitt)

– واز و براز: میهمان و پذیرایی در زبان‌های ایرانی
مارتین شوارتز (Martin Schwartz)

– درباره‌ی خدای‌نامگ
علیرضا شاهپور شهبازی

– «از آرامیان چیزی مخر!»: تکه‌ای از مثل‌های آرامی با گونه‌ی یهودی-ایرانی آن
شائول شاکد (Shaul Shaked)

– پتیشورنه (patišuvarna) یا جام در پارسی کهن
نیکولاس سیمز-ویلیامز (Nicholas Sims-Williams)

– لنور
برتولد سپولر (Bertold Spuler)

– هومبولدت (Humboldt) و زبان پارسی و واژه‌شناسی
شیگموند تلهگدی (Zsigmond Telegdi)

– تکیه‌ی آوایی در زبان اوسی کهن
فردریک توردارسن (Fridrick Thordarson)

– خوشه‌چینی از دامنه‌ی واژگان زبان زازا
فریدون وهمن و گارنیک آساتریان

– برتری نسبی در میان شاعران سنتی ایران: داوری علی دشتی
مایکل ویکنس (G. Michael Wickens)

تندرستی و شادکامی استاد را از خداوند خواستارم.

شنبه ۲۵/دی ماه/۱۳۸۹ – ۱۵/ژانویه/۲۰۱۰

همان گونه که پیشتر هم درباره‌ی ریشه‌شناسی نوشته‌ام دو گونه ریشه‌شناسی داریم: یکی عوامانه یا مردمی (folk/popular) که بر پایه‌ی شباهت آوایی و نوشتاری واژگان کار می‌کند. نمونه‌های فراوانی از این شیوه در فرهنگ‌های قدیمی زبان پارسی و در میان مردمان و نویسندگان گذشته دیده می‌شود. برای نمونه شهر سَقز را در اصل «سه قز» می‌دانستند به معنای شهری که سه دختر آن را ساخته‌اند (قز در ترکی به معنای دختر است). این کار در میان مردم امروز نیز رایج است. برای نمونه کسی در وبلاگ خود نوشته است که واژه‌ی «پسر» در اصل «پوست در» بوده است یعنی کسی که در کندن پوست گاو و گوسپند به پدر یاری می‌رسانده! یا همین شخص در وبلاگ خود نوشته که «خراسان» در اصل «خور آستان» بوده یعنی درگاه خورشید! (جالب آن که خودش را «زبان‌شناس» هم معرفی کرده است!) یا درباره‌ی نام «رفسنجان» در جای دیگری در اینترنت خواندم که نام اصلی آن سنگان یا سنجان بوده است اما چون یک بار سیل آمده و آنجا را برده به آن «رفت سنجان» گفته‌اند و کم کم «رفسنجان» شده است! یا «خسوره» به معنای پدر زن است اما امروزه در اصفهان برخی آن را «خارسو» می‌گویند و آن را «خار چشم» می‌دانند! روشن است که این گونه ریشه‌شناسی‌ها پایه‌ی علمی و زبانی ندارد زیرا بر پایه‌ی سندهای تاریخی و زبان‌شناختی نیست. باید یادآوری کنم که ریشه‌شناسی عوامانه در همه‌ی زبان‌های دنیا وجود دارد و ویژه‌ی زبان پارسی نیست. در زبان‌های انگلیسی و فرانسه و اسپانیایی و عربی و دیگر زبان‌ها نیز چنین ریشه‌شناسی‌هایی رایج بوده و هست.

اما ریشه‌شناسی علمی بر پایه‌ی دانش زبان‌شناسی تاریخی و قانون و قاعده‌های تبدیل آوایی و نیز متن‌های موجود و بازسازی واژگان در خانواده‌های زبانی است. در زمینه‌ی ریشه‌شناسی علمی و زبان‌شناختی واژگان زبان پارسی، نخستین کتاب به نام «نقشه‌ی زیربنایی ریشه‌شناسی در پارسی نو» (Grundriss der neupersischen Etymologie) اثر پاول هُرن یا هورن (Paul Horn) آلمانی است که در سال ۱۸۹۳ م./۱۲۷۲ خ. چاپ شد. پاول هرن عمر کوتاهی داشت،در سال ۱۸۶۳ زاده شد و در سال ۱۹۰۸ در سن چهل و پنج سالگی درگذشت. گرچه این کتاب را در سی سالگی خود نوشت اما تا چند سال پیش هنوز کسی بهتر از آن کاری نکرده بود. این کتاب را دکتر جلال خالقی مطلق در سال ۱۳۵۶ خ./۱۹۷۷ م. با نام «اساس اشتقاق فارسی» ترجمه کرده است. برای آگاهی بیشتر از زندگی و کارهای پاول هُرن می‌توانید به این گفتار در دانشنامه‌ی ایرانیکا نگاه کنید.

کار بعدی از آن یوهان هاینریش هوبشمان (Heinrich Hübschmann) آلمانی است با نام «مطالعه‌های ایرانی» (Persische Studien) که در سال ۱۸۹۵ م./۱۲۷۴ خ. چاپ شده است. هوبشمان در زمینه‌ی ریشه‌شناسی زبان ایرانی اوسی نیز کتابی دارد به نام «ریشه‌شناسی و آواییک زبان اوسی» (Etymologie und Lautlehre der Ossetischen Sprache) و نیز کتابی درباره‌ی دستور زبان و ریشه‌شناسی زبان ارمنی. هوبشمان در سال ۱۸۴۸ زاده شد و در سال ۱۹۰۸ در شست سالگی درگذشت.

زنده‌یاد دکتر محمد معین نیز در «فرهنگ معین» و نیز در ویرایش فرهنگ «برهان قاطع» در یادداشت‌هایش با تکیه بر دانش زبان‌شناسی نوین و دانسته‌های خویش و آنچه تا زمان وی شناخته شده بود به ریشه‌شناسی برخی واژگان پرداخت و اشتباه بودن برخی ریشه‌شناسی‌های عامیانه‌ی برهان قاطع را گوشزد کرد.

در سال ۱۳۸۴ خ. نیز کتابی با نام «فرهنگ ریشه‌شناختی زبان فارسی» به کوشش دکتر محمد حسن‌دوست و به سرپرستی دکتر بهمن سرکاراتی در پانصد منتشر شده که از «آ» تا «ت» را دربرمی‌گیرد:


نام کتاب: فرهنگ ريشه‌شناختی زبان فارسی
نویسنده: دکتر محمد حسن‌دوست، زير نظر دکتر بهمن سرکاراتی
جلد یکم: آ – ت
ناشر: فرهنگستان زبان و ادب فارسی
سال: ۱۳۸۳ خ./ ۲۰۰۴ م.
صفحه: ۵۳۰ (هشتاد + ۳۶۰ + ۹۰ صفحه نمایه)

گویا پس از این جلد نخست دیگر خبری از جلدهای سپسین نشده است.

اما خبر خوب آن که استاد ایران‌دوست و ایران‌شناس دکتر گارنیک آساتریان (Garnik Asatrian) که مدرک دکتری خود را در زمینه‌ی ایران‌شناسی در سال ۱۹۸۴ م./ ۱۳۶۳ خ. دریافت کرده است و هم اینک استاد دانشگاه ایروان ارمنستان و سردبیر مجله‌ی معتبر «ایران و قفقاز» است، فرهنگ بزرگ ریشه‌شناختی زبان پارسی را در هزار صفحه تهیه کرده که قرار بود در ماه دسامبر سال ۲۰۱۰ یعنی ماه گذشته‌ی میلادی (آذر/دی ماه سال ۱۳۸۹) به باز بیاید که هنوز نیامده است:


نام کتاب: فرهنگ ریشه‌شناختی زبان پارسی (Etymological Dictionary of Persian)
نویسنده: دکتر گارنیک آساتریان (Garnik Asatrian)
ناشر: انتشارات بریل (Brill) دانشگاه لیدن هلند
سال: ۲۰۱۰ م./۱۳۸۹ خ (هنوز منتشر نشده)
صفحه: ۱۰۰۰
بها: ۳۴۰ دلار امریکا

این فرهنگ بر پایه‌ی تازه‌ترین دستاوردهای زبان‌شناسی در زمینه‌ی زبان‌های ایرانی و به ویژه زبان پارسی است. نمونه‌ها و شاهدها از شعر پارسی، کتاب‌ها و رساله‌های پزشکی گذشته، فرهنگ‌های پارسی قدیمی و نیز زبان امروزی آورده شده‌اند. علاوه بر واژه‌های پارسی، به وام‌واژه‌هایی هم پرداخته شده که ریشه‌هایشان در زبان هندی و یونانی و دیگر زبان‌های ناحیه‌ی قفقاز برمی‌گردد. درآیه‌ها نخست با خط پارسی نوشته شده و پس از آن ترانویسی (transcription) آنها به شیوه‌ی رایج در متن‌های ایران‌شناختی آمده است و ترتیب واژگان بر پایه‌ی الفبای پارسی است.

در همین راستا، دکتر جانی چونگ (Johnny Cheung)، که در سال ۲۰۰۰ م/ ۱۳۷۹ خ. مدرک دکتری خود را در زمینه‌ی زبان‌شناسی همسنجانه (Comparative Linguistics) در زمینه‌ی زبان‌های ایرانی از دانشگاه لیدن هلند دریافت کرده و در مدرسه‌ی مطالعات خاوری و آفریقایی (SOAS = School of Oriental and African Studies) در لندن و نیز دانشگاه کمبریج کار می‌کند و در زمینه‌ی گوالش واژگان زبان ایرانی اوسی (Ossetic) مطلب‌های فراوانی منتشر کرده است، در سال ۱۳۸۵ خ. (۲۰۰۶ م.) فرهنگ ریشه‌شناختی فعل‌های ایرانی را در ۶۲۴ صفحه منتشر کرد که از کتاب‌های مهم و مرجع است:

نام کتاب: فرهنگ ریشه‌شناختی فعل ایرانی (Etymological Dictionary of the Iranian Verb)
نویسنده: جانی چونگ (Johnny Cheung)
ناشر: انتشارات بریل دانشگاه لیدن هلند
سال: ۲۰۰۶ م./۱۳۸۵ خ.
صفحه: ۶۲۴

این کتاب از گردآیه‌ی فرهنگ‌های ریشه‌شناختی زبان‌های هندواروپایی دانشگاه لیدن هلند (Leiden Indo-European Etymological Dictionary Series) است. این کتاب تنها به فعل‌ها در زبان پارسی نمی‌پردازد بلکه هر کارواژه یا فعل را در همه‌ی زبان‌های ایرانی مانند اوستایی، پارسی کهن، پارسی میانه (پهلوی)، سغدی، ختنی، و … نیز برمی‌رسد و فرگشت‌های (تحول) آنها را نشان می‌دهد.

پی‌نوشت
دوست گرامی، دکتر علی دوست‌زاده، یادآور شدند که متن آلمانی کتاب پاول هُرن به صورت پی.دی.اف در پایگاه ارزشمند آذرگشنسپ در دسترس است. می‌توانید به این صفحه نگاه کنید.

پنج‌شنبه ۸/مهرماه/۱۳۸۹ – ۳۰/سپتامبر/۲۰۱۰

گاهی درباره‌ی زبان پارسی میانه یا همان پهلوی گفته می‌شود که زبانی مرده است. به نظر من این سخن بیشتر به خاطر ناآشنایی با زبان پارسی میانه است. از این رو در این نوشتار می‌کوشم با آوردن برخی متن‌های نمونه به این پرسش پاسخ دهم.

یکی از مانع‌های آشنایی ما با زبان پهلوی خط آن است. برای نمونه به این چند جمله از آغاز کتاب «ارداویرافنامگ» نگاه کنید. داستان ارداویرافنامگ به آغاز دوران ساسانیان (نزدیک ۳۰۰ م.) بازمی‌گردد و به احتمال زیاد، متن ارداویرافنامگ در شکل کنونی خود به دوران خسرو یکم انوشیروان (۵۶۰ م.) بازمی‌گردد.

روشن است که اگر به این متن نگاه کنیم برایمان چیز غریب و «مُرده»ای خواهد بود. حال بگذارید چند بند آغاز این کتاب را با حرف‌های آشنای خودمان ترانویسی کنم:

پد نام ی یزدان

ایدون گویند کو ایو-بار اَهلَو زَردُخشت دین پذیرفت اندر گیهان رواگ بکرد تا بَوَندَگیه سه سد سال دین اندر اَبیزَگیه اُد مردم اندر اَبی‌گومانیه بودهِند.

اُد پَس گیزیستگ گُن‌ناگ مینوگ دُروَند گمان کردن مردمان پد این دین رای آن گیزیستگ اَلِکسَندَر هرومیگ موزراییگ-مانیشن ویابانَنید. اُد پَد گران سِزد اُد نبرد اُد ویشیگ اُ اِران-شهر فرستید. اوش اوی ایران-دِهی‌بَد اُزَد. اُد در اُد خوداییه ویشفت اُد اَویران کرد.

اُد این دین چیون اَبِستاگ اُد زَند اَبَر گاو پوست‌ایهای ویراستگ پَد آب ی زرّ نبشتَگ اندر ستخر ی پابگان پَد دژ ی «نبشت» نِهاد ایستاد. اوی پتیارگ وَد-بَخت اَهلومَغ دُروَند اَناگ-کردار اَلِکسَندَر هرومیگ موزراییگ-مانیشن اَبَر آورد اُد بسوخت. اُد چند دستوَران اُد دادوَران اُد هیربَدان اُد موبَدان اُد دین‌بُرداران اُد اَبزارمَندان اُد داناگان ی اِران-شهر رای بکوشت.

می‌بینید که خیلی بهتر شد. حال چند واژه در این متن را توضیح می‌دهم:
– پَد: حرف اضافه که امروزه به صورت «به» کوتاه شده است. اگر پس از آن «ا» بیاید دوباره به همان صورت قدیمی بازمی‌گردد مانند بدو=به او، بدین=به این، بدان=به آن، بدیشان=به ایشان و ..
– ی: نشان اضافه که امروزه به صورت زیر (کسره) نوشته می‌شود.
– اَبیزگیه: اَ پیشوند منفی‌ساز. بیزگ = بیخته. مخلوط شده. ایه: پسوند اسم‌ساز که امروزه به شکل «ـی» کوتاه شده.
– ابی‌گومانیه: اَبی=بی. گومان=گمان.

– اُد: حرف پیوند که امروزه به شکل ـُ کوتاه شده اما به شکل «وُ» نوشته می‌شود. گاهی برخی کسان به اشتباه و برای لفظ قلم آن را «وَ» (va) می‌خوانند و گمان می‌کنند ـُ عامیانه است! حال آن که در شاهنامه و تمام آثار ادب زبان پارسی این حرف ربط ـُ خوانده می‌شود.
به روز نبرد آن یل ارجمند ———— به تیغ و به خنجر، به گرز و کمند
بُرید و درید و شکست و ببست ——— یلان را سر و سینه و پا و دست

– موزرایه: مصر. موزراییگ-مانیشن: آن که مان یا خانه‌اش در مصر باشد=مصرنشین
– اران-شهر: کشور ایرها. ایران‌شهر. ایران
– ایر: آزاده. آریایی‌. ایرانی
– شهر: سرزمین پهناور که امروزه کشور می‌گوییم.
– دیهی‌بد: دیه‌بد = بزرگ دیه یا سرزمین
– استخر ی پابگان: استخر شهر پابک.
– ایها: نشان جمع که امروزه به شکل «ها» ساده شده است. گاو پوست‌ایها = پوست‌های گاو
– دستوَر: وزیر، موبد بزرگ
– دادوَر: آن که داد بدهد = قاضی
– دین‌بُردار: آن که برنده یا حامل دین باشد

بازنویسی این متن به پارسی نو یا زبان امروزی ما چنین است:

چنین گویند که پس از آن که زرتشت نیکوکار دین پذیرفت آن را در جهان رواج داد. تا سرآمدن سیصد سال، دین در بی‌آمیختگی (=پاکی) بود و مردمان در بی‌گمانی بودند.

پس اهریمن (انگره مینوی) گناهکار گجسته‌ی دروغگوی برای به گمان انداختن مردمان به این دین، آن اسکندر رومی مصر-نشین را از راه به در کرد. او را با وحشیگری و خشونت و هراس فراوان به سوی ایران-شهر فرستاد. او فرمانروای سرزمین آزادگان را زد (=کشت) و آن پادشاهی را آشفت و ویران کرد.

و اوستا و زند این دین را بر پوست‌های گاو پرداخته به آب زر نوشته بودند و در استخر پابگان در دژی (به نام) «نبشت» نهاده بودند. اسکندر رومی مصر-نشین بدکاره‌ی بدبخت زشتکار دروغگوی بدکردار آنها را برآورد و بسوخت. و چند دستور و دادور و هیربد و موبد و دین‌بردار و توانایان و دانایان ایران-شهر را بکشت.

نمونه‌ی دیگری از متن‌های پارسی میانه را از جلد نخست کتاب «سبک‌شناسی» نوشته‌ی استاد شادوران ملک‌الشعرا محمدتقی بهار را می‌آورم.

شعری به نام «در ستایش درخت نور» از یافته‌های تورفان (Turfan) متعلق به پیروان مانی که گویا بخشی از کتاب «شاهپورگان» مانی باشد. یعنی زمان آن به آغاز دوران ساسانیان (۲۴۰ م.) می‌رسد:

خورشیت ی روشن اُد پورماه ی بَرازاگ
روژِندا برازند از تنوار ی اوی درخت
مُروان ی بامیوان اوی وازِند شادیها
وازِند کبوتر [اُد] فرَشَه‌مُرو ی وسپ [گونگ]
سراویند اُد آواژند … کنیگان
بِستایند [هماگ] تنوار ی اوی [درخت]

– پورماه: ماه پُر. ماه کامل
– مُرو: مرغ. پرنده
– فرشه مرو: مرغ جنگلی، تاووس، قرقاول
– بامیوان: بامی. بامدادی. (صفت شهر بلخ نیز بامیان است به همین معنای روشن و بامدادی)
– وازند: واجند. از واجیدن یا واژیدن به معنای سخن گفتن. واژه از همین ریشه است. باباطاهر نیز در دوبیتی‌های خود گوید: چه واجُم؟ از چه واجُم؟ با که واجُم؟
– وسپ: کوتاه شده‌ی هرویسپ. اما ما بخش نخست آن یعنی «هر» را به کار می‌بریم. ویسپ گونگ = هر گونه.

بازنویسی به زبان امروزی:

خورشید روشن و ماه پُر برازنده
روشنی دهند و برازندگی کنند از تنه‌ی آن درخت
مرغان بامدادی سخن گویند به شادی
سخن گویند کبوتران و مرغان وحشی و همه گونه مرغان
سرود گویند و آواز برکشند … دختران
بستایند همگی تنه‌ی آن درخت را.

نمونه‌ی دیگر ترانه‌ی «درخت آسوریک» یا درخت آشوریگ است. آسوریک یا آشوریگ صفت نسبی آشور/آسور است که در زبان پهلوی به میان‌رودان و به ویژه شمال آن گفته می‌شده یعنی آنچه امروز کردستان عراق خوانده می‌شود. این منطقه بعدها در زبان پارسی «شهرآشور» و به صورت کوتاه شده «شهرَزور» درآمده که فلسفه‌دان و پزشک بزرگ ایرانی یعنی «شمس‌الدین محمد شهرَزوری» از بستگان شهاب‌الدین یحیا سهروردی از همین منطقه برخاسته است.

این هم بخشی از درخت آسوریک:

درختی رُست است تَراَو شَترو آسوریک
بُنَش خوشک است، سرش هست تر
وَرگش کنیا (نَی) مانَد، بَرَش مانَد انگور.
شیرین بار آورد.
مرتومان وینای آن ام درخت ی بولند
بوژ اَواَم نپردت کو از هچ تو اوَرتَر اَم پت وَس گونَگ هیر.

توضیح برخی واژه‌ها:
– تراو: ترا. آن سو. (شبیه پیشوند trans در لاتین) امروزه به صورت پیشوند به کار می‌رود مانند ترابری. ترادیسی
– شترو: کوتاه شده‌ی آن امروزه «شهر» است. سرزمین
– بوژ: بز
– پت: پد. به
– وس: بسی

بازنویسی به زبان امروزی:

درختی رسته است آن سوی سرزمین آشور
بن (ریشه)اش خشک است و سرش تر است.
برگش به نی می‌مانَد (شبیه است) و بر (میوه)اش به انگور.
بار شیرین می‌آورد
مردمان بینی/گویا من آن درخت بلندم
بُز با من نبرد (رقابت) کند که من از تو برترم به بسی گونه چیز.

هم چنین نگاه کنید به نوشتاری پیشین درباره‌ی کتاب «شهرستانهای ایران‌شهر» که از دوران ساسانیان به یادگار مانده است.

البته یادآور می‌شوم که زبان پارسی میانه زبانی است که به مدت هشت صد سال (از ۲۰۰ پیش از میلاد و زمان اشکانیان تا ۶۰۰ م. در پایان دوران ساسانیان) در ایران رواج داشته و در طول زمان تغییرهایی کرده است. اما همان گونه که می‌بینید این زبان بسیار به زبان امروزی ما نزدیک است. حتا برخی از ساختارهای دستوری و گونه‌های پهلوی واژه‌ها در برخی زبان‌های دیگری ایرانی (لری، کردی، گیلکی، مازندرانی و …) و گویش‌های شهرهای ایران‌زمین برجا مانده است.

نمی‌خواهم تفاوت‌های دستوری و واژگانی زبان پارسی میانه و پارسی نو را نادیده بگیرم. این گونه تغییرهای واژگانی و دستوری و تغییر معنای واژگان در هر زبانی، به ویژه در درازنای تاریخی مانند این، طبیعی و پذیرفتنی است و به گفته‌ی استاد بهار «ناموس تطوّر» (قانون فرگشت یا evolution) همواره در کار است. اما به نظر من شباهت و پیوستگی بسیار بیشتر از تفاوت و گسستگی است. به همین خاطر نیز استاد دکتر پرویز ناتل خانلری در کتاب تاریخ زبان پارسی می‌نویسد که زبان‌های پارسی کهن و پارسی میانه (پهلوی) نمرده‌اند بلکه در کالبد زبان پارسی نو به زندگی خود ادامه می‌دهند.

نکته در اینجا است که چون زبان پارسی میانه یا پهلوی با خطی متفاوت نوشته می‌شود بسیاری ما از آن بی‌خبریم و این گمان در ما پدید آمده که زبانی است بسیار متفاوت و «مُرده» که ما هیچ از آن نمی‌فهمیم. اگر متن‌های پهلوی را با حرف‌های پارسی امروزی ترانویسی کنیم، خواهیم دید که چه اندازه افسانه‌ی «مُرده بودن» این زبان بی‌پایه است. زمانی پیش از آمدن رایانگر به ایران و رواج آن در میان مردم و بسیار پیش از پدید آمدن اینترنت و مجبور شدن مردم به نوشتن زبان پارسی به خط لاتین، عده‌ای برای سر به سر گذاشتن دوستان جمله‌های پارسی را با خط انگلیسی می‌نوشتند و یکی از آنها چنین بود: zur nazan farsi neveshtam! (زور نزن! فارسی نوشتم.) حال داستان زبان پهلوی و زبان امروزی ما تا اندازه‌ای شبیه این زور زدن‌ها است! منظورم این است که خط نباید با زبان اشتباه شود و متفاوت بودن خط نباید شبهه‌ی متفاوت بودن زبان را سبب شود.

به نظر من یکی از پیامدهای مهم پذیرفتن زنده بودن زبان پهلوی، روی آوردن بیشتر مردم امروز به میراث ادبی این زبان و آشنا شدن با آن است. پیامد دیگر، باز شدن گنجینه‌ی این بخش از زبان برای کاربرد در واژه‌سازی برای زمینه‌های علمی و فنی تواند بود.

پی نوشت
دوست خواننده‌ای در بخش نظرها گفته که کاش فرهنگستان به توانایی زبان پهلوی در واژه‌سازی توجه کند. متاسفانه فرهنگستان کنونی بسیار از خود لَختی و کندی نشان می‌دهد و محافظه‌کارانه عمل می‌کند و برای زدودن برخی ساختارهای تحمیلی زبان عربی به زبان پارسی واکنشی نشان نمی‌دهد. موضوع توجه به زبان‌های ایرانیِ دیگر، به ویژه زبان پهلوی، چیزی است که نزدیک هشتاد سال پیش استاد ابراهیم پورداوود بدان اشاره کرد. حتا چهل سال پیش نیز دکتر صادق کیا و دکتر محمد مقدم در فرهنسگتان دوم همین کار را دنبال کردند. اما به کارشان انگ «باستانگرایی» زده شد. امروزه نیز همان گونه که پیشتر نوشته‌ام دکتر میرشمس‌الدین ادیب سلطانی و دکتر محمد حیدری ملایری همین روش را پی گرفته‌اند و دستاوردهای بزرگی داشته‌اند. ولی کسانی چون داریوش آشوری کار آنان را «دلیرانه» اما غیرعملی و ناکاربردی می‌داند و ترجیح می‌دهد خود به ساختن ترکیب‌های شترگاوپلنگی چون «مدرنیّت» و «سیستمانه» بپردازد. خوشبختانه نسل امروزی دانشجویان و دانشگاهیان به اهمیت دیدگاه پورداوود و کارهای دکتر ادیب سلطانی و دکتر حیدری ملایری پی برده و به پیشواز آنها رفته است.

هم چنین ن.ک. «دلشوره‌های واژه‌سازی»پاسخ من به برخی نظرهای داریوش آشوری درباره‌ی کارهای دکتر ادیب سلطانی و دکتر حیدری ملایری و نیز «با خشت و کاهگل نمی‌توان آسمانخراش ساخت» نوشته‌ی دکتر حیدری ملایری در همین وبلاگ درباره‌ی واژه‌سازی.

فرهنگ فدایی

منتشرشده: مه 3, 2009 در كتاب, واژه‌سازی, زبان

یک‌شنبه ۱۳/اردیبهشت/۱۳۸۸ – ۳/می/۲۰۰۹

پس از مطلبی که درباره‌ی فرهنگ‌های زبان پارسی نوشتم کتاب جدیدی به دستم رسید به نام «فرهنگ فدایی».

نام کتاب: فرهنگ فدایی – برخی واژگان پارسی سره
نگارنده: نصرالله فدایی
ویراستار: حسن مرسلوند
ناشر: انتشارات الهام
چاپ نخست: ۱۳۷۴ خ / ۱۹۹۵ م
صفحه: ۲۴۰

این کتاب نوشته‌ی میرزا نصرالله فدایی است که نگارش آن را در سال ۱۳۰۱ ق / ۱۲۶۲ خ / ۱۸۸۴ م (زمان ناصرالدین شاه قاجار) آغاز کرده و دو سال بعد آن را به پایان رسانده است. مانند بسیاری دیگر از فرهنگ‌های زبان پارسی، این کتاب هم در هندوستان نوشته شده است. نصرالله فدایی به سال ۱۲۸۶ ق/ ۱۲۴۶ خ / ۱۸۶۷ م کتابی نوشته بود به نام «ترکتازان هند» و در آن کتاب بسیاری واژه‌های پارسی سره به کار برده بود. این کتاب از دل آن داستان درآمده است. فدایی در پیشگفتار درباره‌ی کتاب «ترکتازان ِ هند» می‌نویسد که «شاخسار ِ نهال ِ سخنانش از پیوند برگ و بار بیگانه برهنه و آزاد است». سپس به انگیزه‌هایش برای نگارش این فرهنگ می‌پردازد و دلیل سوم چنین است:

سوم این که: من این فرهنگ را – که هیچ دربا نبود – برای همین نوشتم که بر همه آشکار کنم که زبان فارسی با آنکه به گونه‌ای پایمال ِ ترکتازی ِ بیگانگان گشت که اگر هر زبان ِ دیگری شده بود هرگز از پس ِ پردهء نابودی سر برون نمی‌نمود، باز با همین اندک مایه‌ای که نزد ِ سوختگان ِ آتش ِ رشک اندک می‌نماید تا آن پایان نوامند است که از نامه‌های کامود – که در آن نوشته شده‌اند – گزشته [=گذشته]، فرهنگ‌ها نیز نگاشته توانند شد. و چون چنان کردم رشتهء سخن را در آن دانسته دراز کردم و چندانکه در سرواد ِ داستان ترکتازان ِ هند به کوتاهی سخن کوشیدم، در فرهنگ آن روده‌درازی کردم چنانکه در یک نولهء پرگار نگاشته شد که: آن برای نگارگران و پیمایندگان و اندازه‌گیران هنگام ِ چهره‌سازی و زمین‌پیمایی و خاکه‌ریزی و زمینه‌اندازی و انگاره‌گیری و گرده‌کشی به کار می‌آید.

(دربا: دربای، دروایست، ضروری و مایحتاج. چیزی را گویند که به آن احتیاج باشد و آن را دربایست نیز گویند. ضروریات. لوازم. ناگزیر. ناگذران. بایسته.
کامود: بسیط، برابر مرکب. واژه‌ی دساتیری.
نوله: گفتار. واژه‌ی دساتیری.
برای دساتیر ن.ک. مطلب پیشین)

به نوشته‌ی آقای حسن مرسلوند در پیشگفتار ویراستار، میرزا نصرالله فرزند شاعری بود با تخلص «سالک». نصرالله خود از شاعران پارسی‌گوی هند در دستگاه «میرمحبوب‌علی خان بهادر نظام‌الملک آصف جاه» بوده و فدایی تخلص شاعری او است.

شاید بر پایه‌ی این جمله در پیشگفتار فدایی بتوان گفت که وی ایرانی و ساکن هند بوده است:

از آن روی که پیکرهء بهم بستگی ِ سخنان و نهاد ِ پیوستگی سامانش بر همان سان است که دانشمندان ِ کشوران ِ اروپ برگزیده‌اند، چنانکه نامه‌نگار را در پزیرایی ِ نامهء خودش امیدی که به دانش‌پژوهان ِ فرنگستان است (اگر بیشتر نباشد) کمتر از آن نیست که به برادران ایرانی ِ خود و مردم هندوستان است.

تنها دو ایراد کوچک در این فرهنگ هست: برخی واژگان غیرپارسی به اشتباه پارسی خوانده شده‌اند (و واژه‌های دساتیری نیز در آن هست). دو دیگر این که به اشتباه حرف «ذ» را عربی دانسته و به جای آن «ز» نوشته است مانند «گزشته» در بالا به جای «گذشته» و پزیرایی به جای پذیرایی؛ یا حرف «ص» عربی را با «س» جایگزین کرده است.

آقای حسن مرسلوند با ویرایش و انتشار این فرهنگ خدمت بزرگی به زبان پارسی و بحث واژه‌سازی کرده است. بسیاری از واژه‌های در ظاهر نوساز که ما امروزه به کار می‌بریم ۱۴۰ سال پیش در این فرهنگ آمده‌اند. هم چنین کار جالبی که آقای مرسلوند کرده افزودن بخشی به پایان کتاب است که در آن واژه‌های عربی به عنوان درآیه (سرواژه) اصلی گذاشته شده و واژه‌های پارسی سره داده شده در این فرهنگ در برابر آن آمده است. مانند «حافظه: یاد، ویرایی».

دوشنبه ۷/اردیبهشت/۱۳۸۸ – ۲۷/اپریل/۲۰۰۹

چند وقتی است که فرهنگستان زبان پارسی برای واژه‌ی انگلیسی تکنولوژی معادلی پیش نهاده است که باعث سردرگمی برخی شده است. از این رو ابتدا خود واژه را برمی‌رسم.

واژه‌ی تکنولوژی از دو بخش ساخته شده است: تکنو (-techno) که خود از تخنه (tekhnē) در یونانی گرفته شده به معنای مهارت و چربدستی (skill). بخش دوم لوژی (logy-) از لوگوس (logos) یونانی به معنای واژه یا گفتن و در معنای خاص به معنای شناخت است. شاید بتوان گفت که «شناخت» عبارت است از توانایی بازگفتن چیزها از همدیگر. مولانا در مثنوی می‌گوید:

دیده‌ای خواهم که باشد شه‌شناس ———— تا شناسد شاه را در هر لباس

از لوگوس واژه‌ی دیگری ساخته شده و آن هم logic است که در زبان عربی برای آن «منطق» (اسم مصدر از «نطق» به معنای آواز دادن، سخن گفتن، باز گفتن) ساخته شده است. به نظر برخی خود واژه‌ی «لغت» در عربی نیز از همین واژه‌ی لوگوس گرفته شده است.

بد نیست یادآور شوم که در زبان پارسی نیز این پسوند «گفتن» دیده شده است. برای نمونه در مثنوی مولانا واژه‌ی «اخترگوی» را به کار برده که در انگلیسی نیز astrologer گفته می‌شود. (اخترگویی با اخترشناسی یا astronomy تفاوت دارد.)

اسپ، که‌ش گفتی سقط گردد، کجاست؟ —- کور اخترگوی و محرومی ز راست

به نوشته‌ی فرهنگ ریشه‌شناسی برخط، واژه‌ی «تکنولوژی» از سال ۱۶۱۵ م. / ۹۹۵ خ. به کار رفته و در ابتدا به معنای «دستور زبان» (grammar) بوده است اما از سال ۱۸۵۹ م. / ۱۲۳۸ خ. به معنای دانش فن و صنعت به کار رفته است.

البته ژاک بارزون، استاد بازنشسته‌ی تاریخ در دانشگاه کلمبیا، در سراسر کتاب ۸۰۰-صفحه‌ای خود به نام «از سپیده تا انحطاط: ۵۰۰ سال زندگی فرهنگی غرب» از واژه‌ی تکنه (techne) استفاده کرده و در پانویس گفته «به نظر من واژه‌ی تکنه، بر خلاف تکنولوژی، کوتاه و دقیق و رسا است». شاید این نظر هم مانند نظر برخی درباره‌ی واژه‌ی متدولوژی (شیوه‌شناسی) باشد. برای نمونه، ایان گراهام (Ian Graham) از نویسندگان برجسته در زمینه‌ی مهندسی نرم‌افزار برآخت‌گرا (یا شیءگرا: object-oriented) در کتاب خود به نام «شیوه‌های برآخت‌گرا» (Object-Oriented Methods) با کاربرد methodology به جای method مخالفت می‌کند و می‌گوید اولی به معنای دانش و شناخت شیوه‌ها اما دومی خود شیوه است.

دکتر میرشمس‌الدین ادیب سلطانی در «راهنمای آماده ساختن کتاب» (ویراست دوم ۱۳۷۴) و نیز دکتر محمد حیدری ملایری در «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک» برای «تکنولوژی» برابر «تَشنیک‌شناسی» را پیش نهاده‌اند که «تشنیک» در آن از ریشه‌ی اوستایی -tash به معنای ساختن و مهارت است.

اما فرهنگستان به تازگی برابر «فناوری» را ساخته است. نکته در نحوه‌ی نوشتن این واژه است. برخی آن را فن‌آوری می‌نویسند به گمان آن که فن را می‌آورند! برخی هم، به ویژه در وزارت علوم، بر گذاشتن تشدید بر «ن» حساسیت دارند و می‌گویند باید فنّاوری یا فنّ‌آوری نوشته شود. اما به نظر من درست همان «فناوری» است بدون تشدید و بدون آ. اگرچه فرهنگستان توضیحی درباره‌ی ساخت واژه‌های خود نمی‌دهد اما به نظر من (و امیدوارم که فرهنگستان هم این طور فکر کرده باشد!) این واژه تشکیل شده از «فن» و «-وری» و میانوند «ا» برای آسانی در خواندن مانند دلاوری و جنگاوری.

خود «فن» به نظر من واژه‌ای است که از پارسی به عربی رفته است و شکل اصلی آن «فَند» یا «پند» یا «بند» است. فند هنوز هم در زبان غیررسمی و در میان مردم جاری است. گاه حتا آن را به صورت «فِنت» هم شنیده‌ام. برای مثال: «این چه فنتی کار می‌کنه؟» یعنی به چه روشی کار می‌کند. سعدی در باب یکم گلستان حکایتی دارد که می‌گوید:

یکی در صنعت کشتی گرفتن سر آمده بود سیصد و شصت پند (در برخی نسخه‌ها: بند یا فن) فاخر بدانستی … سیصد و پنجاه و نه پندش در آموخت مگر یک پند … استاد دانست که جوان به قوت از او برتر است بدان پند غریب که از او نهان داشته بود با او درآویخت.

پند در پارسی میانه به معنای اندرز و راه است و در پارسی کهن به شکل -paθi آمده است که با path در انگلیسی همریشه و هم‌معنا است. (برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به درآیه‌ی ecliptic در فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک دکتر محمد حیدری ملایری)

پسوند «-ور» هم به معنای دارنده است مانند «تاجور» یا «خردور». «-ور» خود از «-بره» (bara-) گرفته شده به معنای برنده (حمل کننده) یا دارنده‌ی چیزی. سعدی می‌گوید:

من آنگه سر تاجور داشتم ———– که سر بر کنار پدر داشتم

درست است که فن در زبان عربی و پارسی با تشدید خوانده می‌شود (فنّ) اما علت آن که نیازی به تشدید در فناوری نیست یکی این که گفتن و نوشتن فناوری ساده‌تر از فنّاوری است. دیگر این که در ساخت واژه‌های مرکب پارسی نیازی به رعایت دستور زبان عربی نیست.
(نظامی در چندین جا برای رعایت وزن، فنّ را بدون تشدید به کار برده است مانند: در شعر مپیچ و در فن او – چون اکذب اوست احسن او. می‌دانم که این دلیل کافی نیست اما منظورم این است که لازم نیست در پارسی قاعده‌های عربی را رعایت کنیم.)

پی‌نوشت
پس از نگاه به بخش واژه‌های تصویب شده‌ی فرهنگستان زبان پارسی (http://www.persianacademy.ir/fa/words.aspx) دیدم که گویا خود فرهنگستان هم هنوز تصمیمش را نگرفته است! در برخی واژه‌های با تشدید و در برخی بدون تشدید نوشته شده اما در همه حال فناوری سرهم و به صورت یک واژه‌ی ساده نوشته شده است.

food technology: فناوری غذا
geotechnology: زمین‌فناوری
geotechnology: زمین‌فنّاوری
Information Technology: فناوری اطلاعات
information technology: فنّاوری اطلاعات

یک‌شنبه ۲۳/فروردین/۱۳۸۸ – ۱۲/اپریل/۲۰۰۹

پس از مطلب «دلشوره‌های واژه‌سازی» – که به پرسش سیدعباس سیدمحمدی و پاسخ داریوش آشوری درباره‌ی واژه‌ی «نپاهشگاه» و به طور کلی بحث واژه‌سازی می‌پرداخت – دکتر محمد حیدری ملایری یادداشتی برایم فرستاد که در پاسخ یا توضیح آن مطلب منتشر شود.

این هم نوشته‌ی دکتر محمد حیدری ملایری، اخترشناس و اخترفیزیکدان برجسته‌ی ایرانی در نپاهشگاه پاریس و داتار [=مؤلف] «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک»:

با خشت و کاهگل نمی‌توان آسمانخراش ساخت
محمد حیدری ملایری
نپاهشگاه پاریس

هدف از این یادداشت توضیح کوتاهی است درباره‌ی چرایی و چگونگی ساخت واژه‌های نپاهیدن و نپاهشگاه که «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک» پیش نهاده است. گرچه توضیح‌های لازم در آن فرهنگ زیر درآیه‌ی observe آمده‌اند [ن.ک. این صفحه]، چنین می‌نماید که برخی منتقدان رغبتی به خواندن آن توضیح‌ها ندارند. البته انتقاد لازم است و بحث سودمند. ولی انتقاد وقتی سازنده خواهد بود که انتقادگر به همه‌ی داده‌ها توجه کرده باشد. از سوی دیگر هستند کسانی که آن توضیح‌ها را دریافته‌اند و آن واژه‌های پیشنهادی را به کار می‌برند.

مسئله این است که ما در فارسی واژه‌‌ی فراگیری برای مفهوم observation نداریم. نخست این مفهوم را بازنماییم تا روشن باشد درباره‌ی چه بحث می‌کنیم. این مفهوم را می‌توان چنین تعریف کرد: «پاییدن، زیر نظر گرفتن، و توجه مرتب به منظوری خاص، بیشتر دانشی، بویژه از راه اندازه‌گیری». observation بنیادی‌ترین مفهوم دانش‌های آروینی (تجربی) است. پایه‌ی دیگر این دانش‌ها theory (نگره) است که در این مختصر به آن نمی‌پردازیم.

حال که مفهوم را شناختیم پیش از هر چیز ببینیم واژه‌ی observe از کجا آمده است. واژه‌ی observe در حوالی سال ۱۳۸۶ م. از فرانسه به انگلیسی میانه راه یافته است. فرانسه خود آن را از لاتین observare گرفته است به معنای «نگاه کردن، نگاهداشتن، پاس دادن، مراقبت کردن»، از پیشوند -ob «بر، به» و servare «پاس داشتن، نگاهداری کردن». این واژه‌ی لاتین همریشه است با اوستایی -har «نگاهداشتن، پاس داشتن، توجه کردن»، haraiti «نگاه می‌دارد»، -harətar «نگاهدارنده، پاسدار»، -harəθra «نگاهداری، پاس، مراقبت». این واژه‌ی اوستایی ریشه‌ی واژه‌ی فارسی «زنهار» است به معنای «پناه، امان». همچنین همریشه است با یونانی heros «نگاهدارنده، پهلوان، قهرمان». ریشه‌ی پوروا-هند-و-اروپایی -ser* «نگاهداری کردن».

چنانکه گفتیم، در فارسی واژه‌ی عامّی برای این مفهوم نداریم. در اخترشناسی آن را «رصد» می‌گویند، ولی بیرون از اخترشناسی برای آن واژه‌های دیگری به کار می‌برند: «مشاهده، مشاهده‌گری، ملاحظه، نگرش، و دیگرها». این وضع زاینده‌ی دست کم سه مسئله است:

۱) این برابرهای دوم هر چه باشند مفهوم observation در فارسی دستخوش بُریدگی (dichotomy) است. واژه‌های نماینده‌ی این بریدگی (از یک سو «رصد» و از سوی دیگر «مشاهده، ملاحظه، نگرش») هیچ ربط واژگانی با هم ندارند. این نکته نشان می‌دهد که نحوه‌ی رویکرد فارسی‌زبانان به مفهومهای دانشی، روش‌شناسی دانشی، و شناخت‌شناسی پیچیده و مسئله‌دار است.

به سخنی دیگر، فارسی‌زبانان خودکارانه درنمی‌یابند که پایه‌ی آنچه اخترشناس می‌کند با آنچه زیست‌شناس، جانورشناس، یا مردم‌شناس می‌کند در اصل یکی است. این چنین بریدگی مانعی است در راه ساختن اندیشه‌ی روشمندانه و دانشی. و ای کاش این تنها مورد ِ سنگ بر سر راه خود انداختن و لقمه را دور سر گرداندن در زبانی می‌بود که به دقت نیازمند است.

۲) واژه‌ی «مشاهده» به معنای observation در فارسی سابقه‌ی چندانی ندارد و از اصالتی برخوردار نیست. برابری است که برخی مترجمان بی آنکه به امکانهای زبان فارسی توجه کرده باشند با سهل‌انگاری به کار برده‌اند. این واژه در مقایسه با واژه‌هایی چون خوردن، پریدن، خواندن، دویدن، دیدن معنای دقیقی ندارد.

به فرهنگ‌ها روی آوریم: «ادراک با چشم و بینش و نگاه و نظر. معاینه کردن. نظارت. دیدار. یکدیگر را رویاروی دیدن.» مشاهده همچنین اصطلاحی است عرفانی: «نزد عرفا عبارت از حضور است». وجود این همه معنا برای «مشاهده» نشان می‌دهد که واژه‌ی دقیقی نیست. مشاهده در اصل واژه‌ای است دوطرفه، مانند مجادله (با هم جدل کردن)، مقابله (با هم روبرو شدن)، معامله، مذاکره (با هم گفتگو کردن)، مکاتبه (براى هم نوشتن)، مشاهده: یکدیگر را دیدن. اما در observation تنها یک سو، یعنی انسان، است که نگاه می‌کند و خبری از «نگاه به همدیگر» نیست.

افزون بر این کاستی‌ها، «مشاهده» واژه‌ای است چهارهجایی که فعل بسیط ندارد. بدین معنا که «مشاهده کردن» از پویایی، نرمش، و توانایی لازم برای ساختن جداشده‌ها برخوردار نیست. در زبان دانشی وجود همکردها دشواری مهمی است. برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به مقاله‌ى «بحثی درباره‌ی صرف فعل در زبان علمی فارسی» (از همین نگارنده به سال ۱۳۵۲ خ).

چنین مفهوم بنیادینی در دانش به برابر ِ فارسی ِ استوار، سنجیده، و دقیقی نیاز دارد. برای پدید آوردن راژمان (سیستم) ِ زبانی توانایی که پاسخگوی نیازهای دانشی و فنی باشد باید از چنین سهل‌انگاری‌ها و بی‌دقتی‌ها دوری گزید. گزاره‌ی شماره‌ی ۲ در پیشگفتار «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک» لازم می‌داند که مفهومهای بنیادی ِ دانشی برابر ِ فارسی ِ مناسب داشته باشند. و این وظیفه‌ی علاقه‌مندان به نگاهداشت و توانایی فارسی است که چنین برابری را بیافرینند، با یاری گرفتن از همه‌ی امکانها از جمله دستاوردهای زبانشناسی، بویژه زبانشناسی تاریخی و مقایسه‌ای.

۳) برابر ِ دیگر ِ observation واژه‌ی «رصد» است (در عربی به معنای «مواظبت، نگهبانی، مراقبت») که تنها در اخترشناسی به کار می‌رود. این واژه در پزشکی، روانشناسی، هواشناسی، جامعه‌شناسی، و دهها رشته‌ی دیگر که با observation سروکار دارند به کار نمی‌رود. مثلا گفته نمی‌شود «رصد گروههای اجتماعی»، «رصد بیمار»، «رصد رفتار جانوران». همچنین «رصدخانه» تنها در اخترشناسی کاربرد دارد و در فارسی با برابرهایی چون «رصدخانه‌ی بیماران»، «رصدخانه‌ی دانشهای انسانی و اجتماعی» و «رصدخانه‌ی حقوق بشر» روبرو نمی‌شویم مگر در کار کسانی که برای ترجمه تنها از نرم‌افزار استفاده می‌کنند.

بر پایه‌ی این تجزیه و تحلیل و به پیروی از روش‌شناسی ِ دانشی و نیاز به روشن‌اندیشی و دقت، منطقی می‌نماید که برای مفهوم بنیادین observation واژه‌ی یگانه‌ای در فارسی داشته باشیم. فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک وظیفه‌ی خود دانسته است که به این نیاز پاسخ گوید. برابر فراگیری که می‌توانست برای مفهوم observation به کار رود واژه‌ی «پاییدن» است که ابوریحان بیرونی گاه به جای «رصد» به کار برده است: «و بپای تا به دایره اندر آید» (التفهیم، ص ۶۴)، «و بپای ارتفاع آفتاب را» (التفهیم، ص ۳۱۳). شادروان جلال‌الدین همایی در واژه‌نامه‌ی «التفهیم» می‌گوید: «پاسیدن و پاییدن: رصد کردن و مراقبت کردن در احوال ستارگان».

در اینجا برای روشنی باید به کالبدشکافی این واژه بپردازیم. پاییدن از فارسی میانه -pātan/pāy می‌آید به معنای «نگاهداری کردن، مراقبت کردن»، سغدی p’y «پاییدن، مراقبت کردن»، فارسی باستان -pā «مراقبت کردن»، -patā «نگاهداشته، مراقبت شده»؛ اوستایی -pā «نگاهداری کردن»، pati «نگاه می‌دارد»؛ -(nipā(y «پاسیدن، مراقبت کردن»، -nipātar «نگاهدارنده، مراقبت‌کننده»؛ -nipāθri «زن مراقبت‌کننده»؛ بسنجید با سنسکریت -pā «نگاهداری کردن، مراقبت کردن»، tanū.pā «تن‌پا، محافظ بدن»، -paś.pā «چوپان»؛ یونانی poma «سرپوش، در، کلاهک»، poimen «چوپان»؛ لاتین pascere «چراندن»، pastor «چوپان»؛ ریشه‌ی پوروا-هند-و-اروپایی -pā* «نگاهداری کردن، خوراندن». پاییدن در فارسی به چند دیسه‌ی دیگر به کار می‌رود: پاهیدن (گویش‌های لاری و گراشی)، پاسیدن، پاستن (گیلکی). تبدیل فونم‌های h و i و s به هم در زبانهای هند-و-اروپایی فراوان است (هیدروژن/ئیدروژن، سند/هند).

اما به کار بردن پاییدن برای observe خالی از اشکال نیست، زیرا این واژه در فارسی معنای دیگری دارد که «ادامه داشتن، پایدار ماندن» است و در آن معنا بسیار به کار می‌رود: «… اما نور تنها یک لحظه پایید» (سیمین دانشور، «جزیره‌ی سرگردانی»، ص ۵). همچنین پاییدن به این معنا در زبان دانشی ِ فارسی کاربرد بسیار دارد: پایا، دماپای، پایداری، پایندگی. وجود این معنای دوم، به احتمال، به سبب بر هم افتادن -pātan/pāy بر -pattutan/pattāy «استمرار داشتن» در فارسی میانه است.

به این دلیل‌ها، برای توانا کردن زبان علمی فارسی، «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک» نپاهیدن (nepāhidan) را برابر (observe (v پیش نهاده است. این واژه از دو بخش ساخته شده است: پاهیدن که همان پاییدن است، چنانکه در بالا آمد و پیشوند -ne. این پیشوند به معنای «پایین، به سوی پایین» در فارسی در واژه‌های «نگاه، نگر، نشستن، نهفتن، نفرین» وجود دارد. ریشه‌ی آن به اوستایی/فارسی باستان -ni «پایین، در» برمی‌گردد، و همریشه است با سنسکریت -ni «پایین»، یونانی neiothen «از پایین»؛ همچنین انگلیسی nether (برای نمونه در نام انگلیسی کشور هلند: Netherlands نام آن در فرانسه: Pays-Bas)، آلمانی nieder؛ ریشه‌ی پوروا-هند-و-اروپایی *ni- «پایین، زیر».

با پذیرفتن نپاهیدن برای observe منطقی است که همه‌ی جداشده‌های این مفهوم را با آن بیان کنیم: نپاهش، نپاهیده، نپاهشگر، نپاهیدنی، و نپاهشگاه برای رصدخانه.

البته ممکن است کسانی این رویکرد را بیهوده بدانند و بپندارند به چنین کوشش‌هایی نیاز نیست. برای نمونه استاد ارجمند داریوش آشوری در پاسخ به پرسنده‌ای گفته‌اند: «باید بگویم که من هم مانند شما ضرورتی برای ساختن واژه‌ی جانشین برای رصدخانه و واژه‌هایی از این دست نمی‌بینم، آن هم با مایه‌های دوردست زبان‌های کهن ایرانی که جز گروهی کوچک از زباندانان و زبان‌شناسان با آنها آشنا نیستند.»

این سخن ایشان بدین معناست که بحث‌های بالا زائدند، یعنی نیازی به این گونه تجزیه و تحلیل روش‌شناسانه و زبانشناسانه نیست، زیرا واژه‌های مشاهده و رصد و رصدخانه نیازهایمان را برآورده می‌کنند. با توضیح‌هایی که در بالا آمدند داوری در این باره بر عهده‌ی خواننده است. در ضمن بد نیست اشاره شود که واژه‌های نپاهیدن و نپاهشگاه را کسی پیشنهاد نکرده که با اخترشناسی و دانش دقیق بیگانه است، بلکه از سوی فیزیکدان، اخترفیزیکدان و اخترشناسی است که می‌کوشد در حیطه‌ی تخصصی‌اش دشواریهای پایه‌ای فارسی را در پدید آوردن راژمان زبان علمی بشناسد و از میان بردارد. واژه‌ی نپاهیدن دستاورد چند دهه پژوهش در زبان فارسی، گویش‌های آن، پیشینیانش، ارج‌گذاری به میراث‌های کهن آن، و اعتقاد به توانایی ذاتی ِ پیوستار فارسی است که بسیاری از آنها ناآگاهند.

بگذریم. با واژه‌های بی‌بندوبار نمی‌توان زبان دانشی داشت، و این گونه تجزیه و تحلیل که برای «نپاهیدن» آمد، بی‌شک لازم و سودمند است. این کار نقطه‌های ضعف اصطلاح‌های فارسی را آشکار می‌کند و سبب بهتر شناختن و فهمیدن مفهوم‌ها می‌شود. در فراروند این سبُک سنگین کردنها مفهوم زبان اروپایی (در اینجا observation) کالبدشکافی می‌شود. همچنین توضیح ِ روش ِ یافتن ِ برابر فارسی آگاهی‌های فراوان درباره‌ی جنبه‌های گوناگون زبان فارسی به خواننده می‌دهد و توانایی‌های ناشناخته‌ی زبان فارسی را از تاریکی به روشنایی می‌کشاند.

اعتقاد به این که این بحث‌ها ضرورت ندارند به معنای محروم ساختن خود و فارسی‌زبانان از آموختن و شناختن و آموزشگری است. «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک» برابرهایی را که پیش می‌نهد به همین روش تجزیه و تحلیل می‌کند تا خواننده با بیشترین داده‌ها درباره‌ی آنها داوری کند. این گونه هشدار درباره‌ی بی‌ضرورت بودن شامل حال واژه‌هایی چون شهرداری، شهربانی، دادگستری، واژه، و دهها نمونه‌ی دیگر هم می‌شده، که به جای بلدیه، نظمیه، عدلیه، لغت، و دیگرها نشسته‌اند. ولی نباید به هیچ روی از رها کردن این واژه‌ها تاسف خورد. فزون آنکه هر واژه‌ی نو با خود امکانهای تازه‌ای برای ساخت واژه‌های دیگر می‌آورد.

روش مقابل عبارت است از پذیرفتن واژه‌های نامناسب یا معادلهای اروپایی آنها بی آنکه کوشش لازم برای یافتن برابر فارسی آنها بشود. برای روشن شدن مثالی بزنیم. فرض کنیم که با مفهومهای object و subject روبرو باشیم. چنانکه در بالا دیدیم جستجوی برابر فارسی برای این مفهومها بسیاری آگاهی‌ها درباره‌ی خاستگاه این واژه‌ها به دست می‌دهد. این کار همچنین انگیزه‌ای خواهد بود برای پژوهش درباره‌ی راههای تازه در حلّ دشواریهای واژگان دانشی فارسی. میرشمس‌الدین ادیب سلطانی در ترجمه‌ی «سنجش خرد ناب» کانت واژه‌های «برون‌آخته» و «درون‌آخته» را برای آن مفهومها به کار می‌برد. فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک «برآخت» و «درآخت» را ترجیح داده است. برای آگاهی بیشتر درباره‌ی چرایی و چگونگی این واژه‌ها به آن اثر رجوع کنید.

در مقابل، پذیرفتن واژه‌های فرانسه‌ی «ابژه» و «سوژه» آفرینندگی چندانی ندارد، از ابتکار تهی است، و هیچ کمکی به حل دشواریهای پیش روی اصطلاح‌شناسی فارسی نمی‌کند. همچنین اگر بخواهیم از استدلال «مانوس بودن» ِ واژه‌ها برای مردم استفاده کنیم (که این هم داستان دیگری است) باید گفت ایرانیانی که با فرانسه آشنایی دارند بسیار در اقلیت اند. همه در مدرسه انگلیسی یاد می‌گیرند، انگلیسی زبان بین‌المللی ِ چیره است، و بنابراین «آبجکت» و «سابجکت» برتری‌های خود را دارند و نباید آنها را دست کم گرفت.

نکته‌ی دیگری که در گفته‌ی استاد آشوری نیاز به باز کردن دارد «مسئله»ی مایه‌های دوردستی است که گروه کوچکی آنها را می‌شناسند. در کجای نپاهیدن چنین چیزی هست؟ چنانکه آمد، نپاهیدن همان پاییدن، پاهیدن، پاسیدن است که در فارسی کنونی به کار می‌رود. پیشوند -ne هم چنانکه دیدیم در فارسی وجود دارد. کسی که نمی‌داند، به آسانی می‌تواند بیاموزد. در فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک توضیح‌ها آمده‌اند. البته این فرهنگ همچنین واژه‌هایی را پیش می‌نهد که ناشناسند. چرایی این در پیشگفتار آن اثر به گستردگی بازنموده شده است. این خرده‌گیری موقعی می‌توانست بجا باشد که آن واژه‌های نو توضیح و تشریح لازم را به همراه نمی‌داشتند. فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک به روشنی و به شیوه‌ای آموزشگرانه ناشناخته‌ها را بازنموده است.

چرا باید اصل را بر نافهمی و ناتوانی مردم گذاشت و بدین وسیله دست و پا را بست و پیشرفت را مانع شد؟ چرا نباید اصل بر این باشد که فارسی‌زبان هوشمند است و توانایی فهمیدن دارد؟ جوانان تشنه‌ی آموختن اند، درمی‌یابند و دانسته‌ها را به دورتر می‌برند. کسی که می‌داند سزاست که آموزشگری کند و به دیگران آزادی گزینش دهد. این که ما برای دیگران تصمیم بگیریم که آنان نخواهند فهمید، و در نتیجه خود را سانسور کنیم، به داستان رقت‌انگیزی می‌ماند که بازنمودنش فرصت دیگری می‌خواهد.

چیزی که محافظه‌کاران را می‌آزارد به کار گرفتن الگوهایی است که در محدوده‌ی سنتی نمی‌بینند. «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک» به پیروی از ابراهیم پورداود، بهرام فره‌وشی، محمود حسابی، و میر شمس‌الدین ادیب سلطانی بر این باور است که امکانهای زبانی ما به فارسی دری کران‌مند نمی‌شوند و باید از همه‌ی منبع‌های پیشینه‌ی فارسی و گویش‌های آن بهره گرفت. تنها از این راه است که می‌توان به فارسی توانایی لازم را برای بیان مفهومهای دانشی و فلسفی نوین داد. این تصور که تنها با فارسی ادبی پس از اسلام می‌توان از پس ِ نیازهای روزافزون اصطلاح‌شناسی امروزین برآمد سرابی بیش نیست. روش سنتی، که خود را به زیرمجموعه‌ی کوچکی از کل زبان فارسی مقید می‌کند، خرده‌کاری ساده‌انگارانه است. تنها با یاری گرفتن از زبانهای مادر فارسی دری و امکان‌هایی که گویش‌ها فرامی‌نهند می‌توان راژمان واژگانی ِ دقیق و پویا پدید آورد.

کار سنت‌گرایان را می‌توان به کوشش برای ساخت آسمانخراش با خشت و گل همانند کرد. این کار نشدنی است، همچنان که رفتن به ماه با نردبان. برای بر پا کردن آسمانخراش باید از تکنیک‌ها، روش‌ها و مصالحی استفاده کرد که معمار سنتی با آنها ناآشناست.

شنبه ۱۵/فروردین/۱۳۸۸ – ۴/اپریل/۲۰۰۹

سیدعباس سیدمحمدی در مطلبی خواسته است که درباره‌ی واژه‌سازی بحث کنیم. متاسفانه سرم خیلی شلوغ است و نمی‌رسم وارد بحث مفصل بشوم. دو سه روز پیش هم سیدمحمدی در نظری که پای نوشته‌ی پیشین من درباره‌ی ریشه‌شناسی عامیانه گذاشته، نظر داریوش آشوری را درباره‌ی کارهای دکتر حیدری ملایری نقل کرده است. از این رو می‌خواهم کمی به این دو مطلب بپردازم.

ابتدا سخن سیدمحمدی را که در وبلاگش نوشته نقل می‌کنم:

ممکن است آن استاد در زمینه‌ی ساختارهای زبانی بسیار کار کند و اطلاعات واژگانی و ریشه‌شناسی و دیگر اطلاعات زبانی‌اش از زبانهای ایران باستان قابل توجه باشد ولی واژه‌سازی‌اش غیرشفاف و بدون بخت قبول باشد، مانند استاد دکتر محمد حیدری ی ملایری، که واژه‌ی دیسول در برابر فرمول می‌سازد، و واژه‌ی نپاهشگاه در برابر رصدخانه می‌سازد (به راستی، چه ضرورت ادبی یا زبانی یا علمی برای برساختن واژه‌ای به جای «رصدخانه» هست؟) و واژه‌ی هموگش در برابر equation / معادله می‌سازد. …

واقعاً وقتی دکتر محمد حیدری ی ملایری ی عزیز واژه‌ی دیسول را در برابر فرمول می‌سازد، و توضیح می‌دهد که دیسول از دیس به معنای صورت و شکل است و پسوند اول آن است که در زنگوله و کوتوله و مشکوله و تُنگوله (تُنگ کوچک) و گلوله و گوله و جاشوله (در کُردی = خَر ِ کوچک) است، آیا واقعاً مخاطبان خود را ایرانیان فعلی می‌داند، یا مخاطبان خود را قومی می‌داند بازمانده از زمان هخامنشان یا اشکانیان یا ساسانیان، که هنوز سخن گفتنشان این گونه است:
او م دیبریه اُوُن کو خوب نیبـِگ اود رَگ نیبـِگ باریک دانیشن کاماگ کار انگوست اود فرزانیگ ساخوان هِم.

بنده قبلاً هم به جناب عالی عرض کردم، آیا دانستن زبانهای اوستائی و پهلوی و مانند آنها، باید به ما سعه‌ی صدر و دید ِ وسیع تر بدهد، یا هول هولکی هرچی از اوستائی و پهلوی بلد شده‌ایم بیائیم وارد فارسی ی نوین کنیم؟

به نظر من یکی از ویژگی‌های مهم کار دکتر حیدری که سبب شد توجهم به کار او جلب شود همین توضیح و ریشه‌شناسی واژه‌های پارسی پیشنهادی است. من با خواندن این ریشه‌شناسی‌ها به میزان زیادی با زبان خودم بیشتر آشنا شدم. درباره‌ی ضرورت ساخت واژه‌ها نیز در پیشگفتار فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک به قدر کافی توضیح داده شده است و من قصد تکرار آن را ندارم. می‌توانید آن را دوباره در این نشانی بخوانید.


دکتر محمد حیدری ملایری – اخترشناس و اخترفیزیکدان

نکته‌ی مهم دیگر در کار دکتر حیدری یاری گرفتن از زبان‌های دیگر ایرانی مانند کردی و لری و گیلکی و گویش‌های محلی است، کاری که دکتر صادق کیا در دهه‌ی ۱۳۴۰ آغاز کرد. من نمی‌دانم «سعه‌ی صدر و دید وسیع» چه طور در واژه‌سازی بازتابیده می‌شود؟ با سری به تایید تکان دادن و ادامه‌ی همان راهی که پیشتر می‌رفتیم؟ آیا جز این که از دانسته‌هایمان برای ساختن واژه‌های جدید کمک بگیریم؟ یعنی همین کاری که دکتر حیدری ملایری می‌کند؟ دکتر حیدری ملایری با دادن نمونه‌های کاربردهای پسوندها و پیشوندهای فراموش شده در زبان شناخته شده و امروزی (برای نمونه «-اول/-اوله» در کوتوله و زنگوله) دارد به ما نشان می‌دهد که ما این پسوندها و پیشوندها را در زبان امروزی‌مان هم داریم. پس می‌توانیم آن را در ساختن واژه‌های نو مانند «دیسول» به کار ببریم. و این صحبت کردن به زبان اوستایی و پهلوی نیست!

من مطمئنم که دکتر حیدری مخاطب خود را مردم زمان هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان نمی‌داند. مخاطبش من و شماییم که در دنیای امروزی زندگی می‌کنیم و برای زبان‌مان دل می‌سوزانیم و می‌خواهیم در زمینه‌ی علمی واژه‌سازی کنیم. (شاید اگر مخاطبش آنان بودند کمتر مشکل داشت! نمی‌دانم.) کسی نیز نمی‌خواهد ما به زبان‌های کهن سخن بگوییم. مگر وقتی در زبان‌های اروپایی از لاتین و یونانی کمک می‌گیرند می‌خواهند مردم به زبان رومیان و یونانیان باستان سخن بگویند؟ نمونه‌ای از زبان‌های کهن ایرانی نوشته‌اید. کاش نمونه‌ای هم از حرف زدن ارسطو و امپراتوران روم می‌نوشتید و نشان می‌دادید چه قدر زبان آنان با زبان گفتار روزانه‌ی مردم در امریکا و اروپا نزدیک است. برایتان چند خط اول داستان بوولف (Beowulf) را نقل می‌کنم که به زبان انگلیسی کهن است یعنی زبان سده‌ی ۱۱ میلادی (یعنی ۱۵ سده پس از ارسطو. یعنی همان زمانی که فردوسی شاهنامه را سرود):

Hwæt! We Gardena in geardagum,
þeodcyninga, þrym gefrunon,
hu ða æþelingas ellen fremedon.
Oft Scyld Scefing sceaþena þreatum,

این هم متن انگلیسی امروزی آن:

LO, praise of the prowess of people-kings
of spear-armed Danes, in days long sped,
we have heard, and what honor the athelings won!
Oft Scyld the Scefing from squadroned foes,

شادروان دکتر غلامحسین مصاحب در دهه‌ی ۱۳۴۰ شجاعانه ساختن فعل بسیط (مانند یونیدن و قطبیدن) را در واژه‌سازی علمی به کار برد و دکتر حیدری ملایری هم در دهه‌ی ۱۳۵۰ مقاله‌ای در همین زمینه نوشت. اما من وقتی می‌بینم پس از ۳۰-۴۰ سال هنوز هستند کسانی که این کار برایشان سنگین است تعجب می‌کنم و آن وقت است که می‌فهمم چرا پیشرفت ما این قدر کند است. این همه دست‌انداز و تلف کردن انرژی برای چه؟ چرا ما هنوز باید سر این قابلیت‌های طبیعی زبان‌مان برای هم استدلال کنیم؟

اما پاسخ داریوش آشوری به پرسش سیدمحمدی درباره‌ی کارهای دکتر حیدری ملایری:

در مورد کار واژه‌سازی آقای حیدری ملایری پرسیده بودید. باید بگویم که من هم مانند شما ضرورتی برای ساختن واژه‌ی جانشین برای رصدخانه و واژه‌هایی از این دست نمی‌بینم، آن هم با مایه‌های دوردست زبان‌های کهن ایرانی که جز گروهی کوچک از زباندانان و زبان‌شناسان با آن‌ها آشنا نیستند. آقای ملایری از مکتب آقای شمس الدین ادیب سلطانی ست. در این مکتب توجه بیشتر به مرفولوژی لغت است و به زمینه‌ی فرهنگی و تاریخی زبان توجهی، یا توجه چندانی، نمی‌شود.

البته این نکته را نیز باید گفت که کارِ گرانِ آقای ملایری در زمینه‌ی ترم‌شناسی اخترفیزیک، از نظر به دست دادن مایه‌های واژگانی برای توسعه‌ی زبان علمیِ فارسی در خور قدردانی ست و در همه‌ی زمینه‌های علوم طبیعی می‌توان از آن بهره‌مند شد . همچنین از نظر ریشه‌شناسی واژگان فارسی بسیار مایه‌ور است و برای واژه‌شناسان کارامد. اما این که واژگان پیشنهادی ایشان با این روش تا چه اندازه شانس رواج در آن حوزه‌ی علمی را دارد، مسأله‌ای ست که آینده باید داوری کند.

من در مورد این روش حرفهایی دارم که این جا مجال بازگفتن آنها نیست و در ویرایش دوم کتاب «زبان باز» طرح خواهم کرد.

داریوش آشوری از یک سو می‌گوید نباید دنبال «زبان راحت‌الحلقوم» بود و نیاز به مایه‌های زبانی تازه داریم. می‌گوید باید زبان را کارآمد کرد و واژه‌سازی را «سیستمانه» کرد. اما از سوی دیگر درباره‌ی کارهای دکتر ادیب سلطانی و دکتر حیدری ملایری معیارهای خود را به کار نمی‌برد و به نوعی محافظه‌کاری متوسل می‌شود. آیا این که دکتر حیدری در فرهنگ خود (و نیز ادیب سلطانی در معادل‌های خود) به ریشه‌شناسی و کاربرد واژه‌ها در زبان توجه می‌کنند و نمونه‌هایی از ریشه‌ها و پسوندها در همین زبان پارسی دری و گویش‌ها و دیگر زبان‌های رایج ایرانی نشان می‌دهند بی‌توجهی یا کم‌توجهی به زمینه‌ی فرهنگی و تاریخی زبان است؟! یا شاید منطور آشوری از «جنبه‌های فرهنگی زبان» تن دادن به «تنبلی زبانی» مردم و نوواژترسی آنان است که پیشتر درباره‌ی آن نوشته‌ام؟

آیا فعل پاییدن و پاستن و پاسبان و … – که ما در زبان روزمره و گفتار هم به کار می‌بریم – «مایه‌های دور زبانی» است؟ فعل نپاهیدن و واژه‌های نپاهشگر و نپاهشگاه چه اندازه دورند؟ آیا نمایشگر و نمایشگاه نیز زمانی «مایه‌های دور» نبودند؟ ارتش به جای قشون، دادگستری به جای عدلیه، شهرداری به جای بلدیه، چگالی به جای «دانسیته» و … نیز زمانی «مایه‌های دور زبانی» بودند. آیا وقتی در زبان‌های اروپایی از «مایه‌های دور زبانی» لاتین و یونانی باستان برای ساختن واژه‌ها یاری می‌گیرند کسی چیزی می‌گوید؟ یا در زبان‌های اروپایی این نیاز را پذیرفته‌اند که برای واژه‌سازی به این مایه‌ها نیاز داریم؟ قبلا هم مثال زدم که آیا پیشوند -acro (سر) – که در ساختن واژه‌ی acronym به کار رفته – از مایه‌های نزدیک زبانی مردم انگلیسی‌زبان است؟

البته من نمی‌گویم هر واژه‌ای را که ساخته می‌شود باید پذیرفت. اما باید معیارهایمان روشن و علمی و یکنواخت باشد. متاسفانه مشکل ما در واژه‌سازی بیشتر وقت‌ها مشکل فرهنگی است تا زبانی. اگر یک واژه‌ی عجیب و غریب فرنگی را بشنویم بی هیچ درنگی آن را به کار می‌بریم و گاه مایه‌ی پُز دادن و فخرمان هم می‌شود که مثلا «بله! من کتابی درباره‌ی هرمنوتیک خوانده‌ام» و هیچ وقت هم نمی‌رویم ببینیم این «هرمنوتیک» از کجا آمده است. لابد چون فرنگی است پس درست است. برای بسیاری پراندن واژه‌های فرنگی نشان شخصیت و پیشرفته بودن و … است. مثالی را خواننده‌ای در همان مطلب پیشین نوشته که در ایران گروهی دانشجو نام تیم ورزشی خود را wavelet (موجک) گذاشته‌اند! اما وقتی به یک واژه‌ی پارسی برمی‌خوریم می‌خواهیم مو را از ماست بکشیم. ناگهان دلشوره‌های زبانی‌مان گل می‌کند و می‌شویم نگاهبان خستگی‌ناپذیر زبان، زبانی که بیشترمان به خاطر مطالعه نکردن یا بی‌توجهی به تاریخ و ادبیات و نوشتار آن، تنها با زیرمجموعه‌ی بسیار کوچکی از توانایی‌ها و مایه‌ها و ذخیره‌ی واژگانی آن آشنا هستیم. بگذریم….

من که پس از خواندن کتاب «زبان ِ باز» و در نقدی که بر آن نوشتم گفتم منتظر ویراست تازه‌ی آن خواهم ماند. این پاسخ آشوری انگیزه‌ی بیشتری برای انتظار من خواهد بود.

پی‌نوشت:
دکتر محمد حیدری ملایری یادداشتی در این زمینه فرستاده است که به زودی منتشر می‌شود.

در این نشانی منتشر شد.

پی‌نوشت ۲:
دکتر جلیل دوستخواه یادداشتی فرستاده‌اند که هم در بخش نظر منتشر شده و هم در اینجا به صورت پی‌نوشت منتشر می‌کنم:

دوست گرامی،
درود.
برداشت من این است:

به باور من، در گفتمان ِ واژه‌سازی ی فارسی، بیشتر دوستانی که به ساختار ِ واژه‌های نوپیشنهاده، انتقاد می‌کنند و آنها را به دور از پسند و پذیرش ِ مردم می‌شمارند، به رده‌بندی ی ِ کاربُردی ی ِ واژگان، رویکردی ندارند.

آشکارست که یکایک ِ واژگان یا همکردهای (ترکیب‌های) نوپیشنهاده، از سوی ِ همه‌ی فارسی زبانان به کار برده نمی‌شود و — به دیگر سخن — در گستره‌ی نیازهای ِ زبانی ی آنان جایی ندارد و هر کس، به دلیل‌های گوناگون، با شماری از آنها سر و کار پیدا می‌کند. تنها بخشی از این واژه‌ها بسامد ِ بالا و همگانی دارند و نه همه‌ی آنها.

هنگامی که فرهنگستان یکم، واژه‌های پذیرفته و پیشنهادی‌اش را نشر داد، با واکنش ِ منفی ی بسیاری از کسان که این تَرک ِ عادت و نوآوری ی ناگهانی را برنمی‌تافتند، رو به رو گردید و حتا نویسنده‌ی پیشروی همچون صادق هدایت، در نوشته‌ای طنزآمیز به ریشخند آنها پرداخت و نقیضه‌هایی خندستانی برای شماری از آنها ساخت. ( نگا. نوشته‌های پراکنده‌ی صادق هدایت). امّا دیری نگذشت که بیشتر واژه‌های ِ نوپیشنهاده از سوی ِ بیشترین ِ فارسی زبانان پذیرفته شد و کاربردهایی پربسامد در زندگی ی روزمرّه ی آنان یافت و برابرهای پیشین ِ آنها از یادها رفت و در بایگانی ی ِ تاریخ ِ زبان ماند.

در همان حال، برخی از واژه‌های ِ نوپیشنهاده، مانند ِ دورگو (به جای تلفن) و خودرَو (به جای ِ اتومبیل/ ماشین)، پذیرفته نشد و به زبان مردم، راه نیافت.

واژه‌های ِ نوپیشنهاده ی ِ امروز هم (خواه از سوی ِ فرهنگستان ِ محافظه کار ِ کنونی، خواه از جانب ِ پژوهندگان ِ پویا و پیشرو ِ ناوابسته)، همین فرارَوَند را از سر خواهند گذراند و سامان ِ گسترش و گزینش بر آنها فرمان خواهدراند

بیشتر واژه‌های ِ نوپیشنهاده ی ِ کسانی مانند ِ زنده‌یادان دکتر امیرحسین آریان پور و دکتر غلامحسین مصاحب و نیز آقایان دکتر ادیب سلطانی، دکتر آشوری، دکتر حیدری ملایری و هم‌تراران‌شان، در زمره ی واژگان ِ ناهمگانی و دارای کاربردهای ویژه در گستره‌های ِ دانشی و پژوهشی و فرهنگی، رده‌بندی می‌شوند و هرگاه عموم فارسی زبانان، آنها را نپسندند، حرَجی بر این استادان فرهیخته و دل‌سوز نیست و چیزی از ارج ِ کوشش و کنش ایشان، کاسته نمی‌شود. پس باید پذیرفت که «هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.» به برکت دست آوردهای ارزنده ی این جویندگان ِ پوینده، زبان فارسی ی امروز بسیار سرشارتر و کارآمدتر از زبان ِ تنگ مایه ی ِ یک سده (و حتا پنجاه سال) پیش ازین است.

«باش تا صبح ِ دولتش بدمد.»

پس بر ماست که در این گستره، مانند ِ همه ی عرصه‌های فرهنگی، شتاب‌زده و کم‌حوصله و نزدیک‌بین نباشیم و افق ِ فراخ ِ زبان ِ ارجمندمان را چشم‌انداز ِ خود گردانیم و با سینه ی ِ گشاده (یا — به تعبیر ِ پیشینیان — «سعه ی صدر») بدین منظر بنگریم. چُنین باد!

بدرود.

ج. دوستخواه

سه‌شنبه ۱۱/فروردین/۱۳۸۸ – ۳۱/مارچ/۲۰۰۹

یکی از دانش‌های مهم برای شناخت بهتر زبان دانش ریشه‌شناسی است. ریشه‌شناسی درک ما را از زبان بهتر و دقیق‌تر می‌کند و حتا بخشی از تاریخ و فرهنگ را آشکار می‌کند. برای نمونه ریشه‌شناسی واژه‌ی «سیستان» (سکاستان – سگستان – سیستان) به ما می‌گوید که قوم ایرانی سکا در این منطقه زندگی می‌کردند. دکتر حیدری ملایری در پیشگفتار فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک مثال جالبی می‌زند:

واژه‌ی interdict به معنای «ممنوع کردن، مانع شدن، جریمه‌ی مذهبی یا قانونی کردن»، گرفته شده از لاتین inter-dicere از -inter «اندر، میان، درون» و dicere «سخن گفتن». در اوستایی دقیقا همین ساختار را داریم: antarê-mruyê به همان معنای «ممنوع کردن» تشکیل شده از -antare (پارسی باستان: -antar، سانسکریت: -antar، بالاژرمنیک کهن: -untar، پوروا-هند-و-اروپایی: enter* به معنای «اندر، میان») + mruyê «سخن گفتن» از ریشه‌ی -mrû «گفتن». پیشوند -antare با فعل دیگری در اوستایی به معنای «گفتن» همین مفهوم را ساخته است: antare-uxti «ممنوع کردن»، که تشکیل شده است از -antare و uxti. امیل بنونیست (Emile Benveniste) پژوهش جالبی (۱۹۷۵ م/۱۳۵۴ خ) در زمینه‌ی ریشه‌ی «در درون سخن گفتن» برای مفهوم «ممنوع کردن» انجام داده است. بنا بر استدلال وی، پیشوند -inter در واقع از پوروا-هند-و-اروپایی en-ter* می‌آید که جزء دومش در عین این که شکل تفضیلی است (همان «-تر» در پارسی) مفهوم جداسازی را نیز می‌رساند. در نتیجه antarê-mruyê یا inter-dicere یعنی «در درون (گروه) گفتن به منظور جدا کردن (یا منزوی کردن کسی)». به نظر بنونیست، این دو واژه‌ی اوستایی کهن‌ترین دیسه‌های زبان‌های هند-و-اروپایی هستند که اطلاع مهمی را درباره‌ی سنت یا زندگی هند-و-اروپاییان در زمان‌های پیش‌تاریخی به ما می‌دهد.

شاید در فرهنگ‌نویسی زبان پارسی نخستین بار شادروان دکتر محمد معین بود که در فرهنگ خود به طور علمی به ریشه‌شناسی واژه‌ها پرداخت و برای درآیه یا سرواژه‌های فراوانی در فرهنگ معین ریشه‌شناسی علمی بیان کرد. یکی از کمبودهای فرهنگ معین برای کاربردهای امروزی آن است که این ریشه‌شناسی‌ها در دهه‌ی ۱۳۴۰ خورشیدی انجام شده و دانش زبان‌شناسی و ریشه‌شناسی از آن زمان تاکنون بسیار پیشرفت کرده است. البته پیش از دکتر معین، احمد کسروی تبریزی توجه را به این موضوع جلب کرد و خود در زمینه‌ی ریشه‌شناسی کار کرد.

پیش از دکتر معین بیشتر ریشه‌شناسی‌های فرهنگ‌های زبان پارسی ریشه‌شناسی غیرعلمی است. برای نمونه تبریز را نوشته‌اند «جایی که تب زن هارون الرشید ریخت» یا «شیر» در نام اردشیر را به همان معنای شیر جانور گرفته‌اند و نوشته‌اند «چون دلیر بود پدرش گشتاسپ این نام را به وی داد». یا فرهنگ «ناظم الاطباء» درباره‌ی «نوشین‌روان» – که شکل اشتباهی از انوشیروان است – چنین نوشته است: «در القاب مردگان مانند لفظ مرحوم و یا مغفور، این کلمه رااستعمال کنند» و فرهنگ «برهان قاطع» نوشته: «به معنی جان شیرین است، چه روان به معنی جان و نوشین به معنی شیرین باشد». حال آن که انوشیروان در اصل «انوشگ روان» یا «انوشه روان» بوده است به معنای دارای روان جاودان. نمونه‌ی دیگر «سگزی» به معنای سیستانی (به قیاس مروزی) است که از همان شکل قدیمی یعنی سگستان گرفته شده. درباره‌ی آن نوشته‌اند که دشنام است یعنی کسی که مانند سگ زندگی کند! البته نویسندگان فرهنگ‌های قدیمی تقصیری هم نداشتند زیرا در آن زمان دانش زبان‌شناسی و ریشه‌شناسی اصلا وجود نداشته و کسی به طور علمی به بررسی تاریخ زبان نمی‌پرداخته است. امروزه این گونه ریشه‌شناسی‌ها را ریشه‌شناسی عامیانه (popular/folk etymology) می‌گویند که ارزش علمی هم ندارند. در کار واژه‌سازی و ریشه‌شناسی باید بدین مسئله بسیار توجه داشت و به دام چنین لغزش‌هایی نیفتاد. هم چنین باید دقت داشت که شباهت آوایی و تلفظی واژه‌ها دلیلی بر ارتباط ریشه‌شناختی نیست. برای مثال در زبان پارسی واژه‌ی «ماز» را دایم به معنای پیچ در پیچ. برای نمونه منوچهری دامغانی گوید:

برآمد یکی ابر مازندران ——– چو مار شکنجی و ماز اندر آن

اما این واژه‌ی پارسی هیچ ربط معنایی و ریشه‌شناختی به maze در زبان انگلیسی ندارد. ولی به خاطر شباهت معنایی (به ویژه در دانش رایانگر) می‌توانیم این واژه‌ی پارسی را به عنوان برابر واژه‌ی انگلیسی مزبور بگذاریم. هم چنین است شباهت واژه‌های «بد» و «بهتر» در زبان پارسی و معادل آنها در انگلیسی یعنی bad و better که تنها شباهت تصادفی و آوایی است و از دید ریشه‌شناختی ربطی ندارند.

متاسفانه ریشه‌شناسی یکی از زمینه‌هایی در زبان‌شناسی زبان پارسی است که کمتر روی آن کار شده است. یعنی فرهنگ جامع ریشه‌شناسی نداریم. شاید جسته گریخته تلاش‌هایی شده باشد اما هنوز سازمان یافته نیست و برای شمار اندکی از واژه‌ها چنین شده است. پنج سال پیش نیز کتابی منتشر شد به نام «فرهنگ ریشه‌شناختی زبان فارسی» که تنها شامل برخی واژه‌ها از حرف آ تا ت است و همه‌ی واژه‌ها را نیز شامل نشده است. من هنوز خودم کتاب را ندیده‌ام اما کارشناسان می‌گویند که این کتاب چیز تازه‌ای عرضه نکرده و بیشتر گردآوری یافته‌های دیگران است.


نام کتاب: فرهنگ ريشه‌شناختی زبان فارسی
دکتر محمد حسن دوست، زير نظر دکتر بهمن سرکاراتی
جلد اول: آ – ت
ناشر: فرهنگستان زبان و ادب فارسی، ۱۳۸۳

ساختارهای وندی

منتشرشده: مارس 21, 2009 در كتاب, واژه‌سازی, زبان

شنبه ۱/فروردین/۱۳۸۸ – ۲۱/مارچ/۲۰۰۹

این هفته کتاب جالب و مهمی به دستم رسید نوشته‌ی محسن حافظیان، دکتر زبان‌شناسی از دانشگاه سوربن و پژوهشگر زبان. مشخصات کتاب چنین است:

نام کتاب: ساختارهای وندی مشتق‌های فعلی
نویسنده: دکتر محسن حافظیان (Mohsen Hafezian)
ناشر: نشر گل آفتاب، مشهد و انتشارات مولتی‌ساژ کانادا
سال: بهار ۱۳۸۸
صفحه: ۲۰۳

از دکتر حافظیان پیشتر کتاب «ساختارشناسی فعل‌های زبان پارسی» را معرفی کرده‌ام. گفتم دکتر حافظیان بیشتر در زمینه‌ی ساختارهای زبانی کار می‌کند، زمینه‌ای که به ویژه در کار واژه‌سازی علمی اهمیت خاصی دارد. زیرا اگر از ساختارهای درست زبانی آگاه نباشیم ممکن است بدانها آسیب برسانیم و نیز واژه‌های نوساخته از نظر ساختاری و زبانی نادرست باشند.

در پیشگفتار کتاب حاضر چنین می‌خوانیم:

از توانایی‌های واژگان‌سازی زبان فارسی بسیار شنیده و خوانده‌ایم. در نوشته‌ای که پیش رو دارید، تلاش کرده‌ام توانایی‌های زبان فارسی را در لایه‌ای از لایه‌های زبانی بازنمایانم. در نخستین کتابم در این مجموعه، از فعل‌های ساده[ی] زبان فارسی و ساختارهای آن نوشتم. در این نوشته، ساختارها، گونه‌های وندی و بسامد این وندها را، در واژگانی که از فعل‌های ساده[ی] فارسی به دست آمده‌اند، بررسی کرده‌ام. امیدوارم که داده‌های این پژوهش راه را بر پشتیبانان سخت‌کوش زبان فارسی هموارتر کند.

همان طور که گفته شده این کتاب شامل فعل‌های بسیط یا ساده‌ی زبان پارسی به همراه واژگان ساخته شده بر اساس آنها است که از فرهنگ دهخدا بیرون کشیده (استخراج) شده‌اند. کتاب از سه بخش عمده تشکیل شده است:

– بخش نخست به تعریف‌ها و بیان ساختارهای وندی در زبان پارسی می‌پردازد و بنیان‌های نظری ساختارشناسانه‌ی اثر توضیح داده شده‌اند. بن‌های و وندها و گونه‌های وندی (پسوند، پیشوند، میانوند) تعریف شده‌اند. فعل‌های ساده به سه گروه تقسیم شده‌اند: گروه آ که بن۲ آنها نتیجه‌ی حذف چند نویسه از بن۱ است مانند آوردن: بن۱= آورد، بن۲=آور. گروه ب که بن۲ آنها نتیجه‌ی تبدیل چند نویسه‌ی پایانی بن۱ به گروه نویسه‌ای دیگر است مانند زدن: بن۱=زد بن۲: زن. گروه ج که بن۲ آنها نخست با حذف و سپس تبدیل گروه نویسه‌های پایانی بن۱ به دست می‌آید مانند مُردن: بن۱=مُرد بن۲=میر. سپس گروه‌های مختلف اشتقاقی و نیز ساختارهای گوناگون اشتقاقی توضیح داده شده‌اند مانند فعل‌های مشتق میانوندی و پیشوندی و پسوندی. برای هر گروه نمودار توزیع فراوانی آن نیز رسم شده است. سپس به سنجه‌های گزینش واژه‌ها از فرهنگ دهخدا پرداخته شده است. این بخش ۳۷ صفحه است.

– بخش دوم شامل فهرست ۵٨۶ فعل ساده است که از آنها مشتق‌هایی در زبان پارسی وجود دارد. فعل‌هایی که مشتقی از آنها دیده نشده در این مجموعه نیامده‌اند. جالب است که یادآور شویم زنده‌یاد دکتر پرویز ناتل خانلری گفته بود در زبان پارسی تنها صدوچند فعل بسیط داریم. به گمانم دکتر خانلری تنها فعل‌های رایج را شمرده بود. برای نمونه در این کتاب فعل آژدن/آجیدن نیز گزیده شده است زیرا از آن جداشده‌ی آجین (مانند شمع‌آجین یا بلورآجین) را در زبان داریم. این بخش نیز ۳۷ صفحه است.

– بخش سوم که مهم‌ترین و عمده‌ترین بخش کتاب (نزدیک ۱۳۰ صفحه) است تشکیل شده از فعل‌های ساده به همراه تمام جداشده‌های آنها و ساختار به کار رفته. برای نمونه یک درآیه (سرواژه) را در اینجا می‌آورم:

آغِشتَن [āgheštan]: ج. گذ. بن۱: آغشت بن۲: آغار -> آغاریدن
◊ آگَشتَن
– آغشتن نا. ۱ | آغشتنی ص. ۱ | نیاغشتن نا. ۱
– آغشته ص. ۲-۱ | آغشتگی نا. ۳-۱ | نیاغشته ص. ۶-۱
– آغار نا. ۱-۲ | آغارش نا. ۲-۲ | آغاره نا. ۲-۲

نشان‌های اختصاری:
ج = گروه فعلی ج
گذ. = فعل گذرا
نا. = نام
ص. = صفت
◊ = گونه‌ی دیگر فعل
عدد جلوی هر مشتق نشان‌دهنده‌ی شماره‌ی ساختار به کار رفته برای ساخت آن است که در بخش نخست کتاب توضیح داده شده است.

روشنفکر و مشکل آن

منتشرشده: فوریه 5, 2009 در واژه‌سازی, زبان

پنج‌شنبه ۱۷/بهمن/۱۳۸۷ – ۵/فوریه/۲۰۰۹

ترجمه امر مهم و حساسی است به ویژه وقتی کار ترجمه با حوزه‌ی اندیشه و فرهنگ سروکار دارد. گاه برگردان اشتباه یک واژه هم می‌تواند پیامدهای فرهنگی و اجتماعی زیانباری داشته باشد.

چند ماه پیش با دوست گرامی زبان‌شناسی درباره‌ی اشتباهی صحبت می‌کردیم که در ترجمه‌ی واژه‌ی فرنگی intellectual به زبان پارسی شده است. این واژه‌ی انگلیسی در سده‌ی نوزدهم رایج شد و به کسانی گفته می‌شد که از راه اندیشه و نوشتن روزگار می‌گذراندند. به گمانم ایرانیان نخستین بار در زمان مشروطه با این واژه روبرو شدند و برای آن «منورالفکر» را برگزیدند. پس از آن و در سال‌های اول سده‌ی حاضر خورشیدی (۱۳۳۰ به بعد) «منورالفکر» به «روشنفکر» تبدیل شد. (در تاجیکستان به جای «روشن‌فکر» از اصطلاح «ضیایی» (روشن شده) استفاده می‌کنند.)

اما این واژه‌ی «منورالفکر» یا «روشنفکر» بار معنایی سنگینی دارد. یعنی دیگران «تاریک‌فکر» و تاریک‌اندیش هستند اما این شخص روشنفکر است. در حالی که به نوشته‌ی فرهنگ‌های انگلیسی و فرانسه چنین بار معنایی مثبتی در این واژه نیست. این واژه تنها به معنای کسی است که با اندیشه سروکار دارد. به نظر می‌رسد که بار معنایی «مبارزاتی» و «دشمن تحجر» از نوشته‌های کمونیست‌ها و مارکسیست‌ها در زبان پارسی بدان افزوده شده باشد.

نتیجه‌ی گفتگوی من با دوست گرامی چنین شد که از واژه‌ی پارسی و بی‌سویه‌ی «اندیشه‌گر» استفاده کنیم یعنی کسی که با اندیشه سروکار دارد. به قیاس زرگر، آهنگر، رویگر، و شیشه‌گر. تنها با این تفاوت که اسباب و ابزار کار این کس به جای زر و شیشه و آهن و روی، اندیشه است.

امروز در نامه‌ای البرز گرامی دوباره موضوع این ترجمه‌ی اشتباه را پیش کشید و وقتی من پیشنهاد کردم از «اندیشه‌گر» استفاده کنیم پرسید چرا از «متفکر» استفاده نکنیم؟ پاسخ من چنین است:

۱- در زبان پارسی تفکر و متفکر معمولا بار احساسی/معنایی منفی دارند. یعنی حالت اضطراب و دلنگرانی در آنها هست. برای مثال می‌گوییم فلان رویداد مرا به تفکر واداشت. واژه‌ی پارسی برابر آنها اندیشناکی و اندیشناک (اندیشه‌ناک) است. خود پسوند «-ناک» نشان می‌دهد که حسی منفی در آن وجود دارد مانند ترسناک، وحشتناک، غمناک و ….

در فرهنگ دهخدا برای متفکر چنین آمده است:

متفکر: اندیشنده، اندیشه کننده و فکرکننده و تامل کننده و باتدبیر و اندیشناک و در اندیشه. آن که بیندیشد. مردم موقر و باثبات و سنگین. مردم سراسیمه. حیران و آشفته. اندیشه‌ناک و آشفته و غمگین.

عاقل متفکر بود و مصلحت اندیش / در مذهب عشق آی و زین جمله برستی
سعدی

می‌بینیم که صفت متفکر در کنار مصلحت‌اندیش آمده و گفته شده که عاقلان متفکرند. یعنی همیشه سراسیمه و دلنگرانند.

۲- اگر بگوییم که معنای رایج فعلی در زبان پارسی برای «متفکر» این حس را ندارد، باز هم به نظر من متفکر/اندیشمند می‌تواند برابر واژه‌ی thinker انگلیسی باشد و اندیشه‌گر برای intellectual در انگلیسی.

۳- گرچه زیاد به بحث ما مربوط نمی‌شود و اهمیت هم ندارد اما به گمانم واژه‌ی متفکر از ساخته‌های ایرانیان باشند و در زبان عربی به کار نرود. در عربی از «مُفکّـِر» (فکرکننده/اندیشه‌کننده) استفاده می‌شود. در این بیت ناصر خسرو قبادیانی به این واژه برمی‌خوریم به علاوه‌ی تفکر و مُفکّـَر (به معنای فکرشده، اندیشیده، آنچه بدان فکر شود)

ز اندیشه غمی گشت مرا جان به تفکر / پرسنده شد این نفس مفکـِر ز مفکـَر

شنبه ۵/بهمن/۱۳۸۷ – ۲۴/ژانویه/۲۰۰۸

بریتانیا از همان آغاز ورود به آسیا در سده‌ی هژدهم م./دوازدهم خ به نفوذ زبان پارسی در فرهنگ غرب آسیا آگاهی داشت. از این رو ابتدا زبان پارسی را در هندوستان با زبان انگلیسی جایگزین کرد. بریتانیا سپس برای برای جلوگیری از دستیابی روسیه به هند، کشور افغانستان را به عنوان «ضربه‌گیر» (buffer) به وجود آورد و در این کشور نوپا قدرت را به قبیله‌ی پشتون‌ها داد که از نظر فرهنگی و تاریخی و اجتماعی بسیار کم‌تجربه‌تر و توسعه‌نیافته‌تر از ایرانیان پارسی‌زبان این منطقه بودند. یکی از برنامه‌های فرهنگی پشتون‌ها از زمان امان‌الله خان ضعیف کردن زبان پارسی و جایگزین کردن آن با زبان قبیله‌ای، سست و توسعه نیافته‌ی پشتو بوده است. این حرکت پشتون‌ها هنوز هم در جریان است و به یاد داریم که سال گذشته عبدالکریم خرم، وزیر فرهنگ دولت حامد کرزی، خبرنگاری را به خاطر کاربرد واژه‌ی پارسی «دانشگاه» توبیخ و مجازات کرد و واژه‌های پارسی را «غیراسلامی» خواند. جالب آن که نام وزارتخانه‌ی خود را «کالچر» گذاشته که گویا واژه‌ای بسیار اسلامی است! (ن.ک. مقاله‌ی «کیستی تبرخورده‌ی زبان پارسی»)

توطئه و دشمنی سردمداران بریتانیا با زبان پارسی در سال گذشته نمود دیگری یافت و آن انتشار چند مقاله در بخش پارسی بی.بی.سی بود. یکی از آنها مقاله‌ای بود قدیمی – متعلق به ۱۹ سال پیش – از دکتر محمدرضا باطنی با عنوان جنجالی «فارسی: زبانی عقیم». در این مقاله‌ی قدیمی، دکتر باطنی ایرادهایی را به زبان پارسی وارد کرده بود که در همان زمان نوشتن مقاله نیز قدیمی شده بودند و دکتر غلامحسین مصاحب و گروه همکارانش سال‌ها پیش در دهه‌ی ۱۳۴۰ خ آنها را حل کرده بودند. در این گفتگو دکتر باطنی هم چنین واژه‌سازی و نقش فرهنگستان زبان را بیهوده دانسته بود. (ن.ک. نوشته‌ی پیشین در این باره.)

پس از این حمله‌ی بی‌نتیجه به زبان پارسی، نوبت به حمله به خط پارسی شد. این بار نیز در گفتگویی با دکتر محمدرضا باطنی، ایشان فرمودند که من به این نتیجه رسیده‌ام که خط پارسی اصلاح‌شدنی نیست و باید از خیر آن گذشت و منتظر شد تا فرصتی فراهم آید و کلا خط را عوض کرد. دورویی و بی‌ثباتی جالب آن که دکتر باطنی در همین گفتگو می‌گوید اسراییل توانست خط و زبان مرده‌ی عبری را زنده کند و برای خود هویت بسازد. اما گویا ایشان به این نتیجه رسیده بود که باید خط و زبان زنده‌ی پارسی را کُشت تا برای مردم ایران هویت جدید و بی‌ریشه‌ای تراشید! (ن.ک. نوشته‌ی پیشین در این باره)

البته دکتر محمدرضا باطنی پس از این به رادیوی امریکا هم دعوت شد تا دوباره همین حرف‌های کهنه و بی‌پایه را تکرار کند و اشتباه‌های بیشتری بر آن بیفزاید. (ن.ک. نوشته‌ای در همین باره.)

به نظر می‌رسد تازه‌ترین نقشه‌ی بی.بی.سی و بریتانیا برای حمله به زبان پارسی – که نماینده و بُردار فرهنگ غنی ایرانی در طول زمان و عامل همبستگی ایرانیان در گستره‌ی وسیعی از مرز چین تا آناتولی بوده و امروزه عامل همبستگی ما در سراسر جهان است – از راه تلویزیون پارسی زبان بی.بی.سی باشد. این تلویزیون که به تازگی راه افتاده گویا عنایتی به تاجیکستان ندارد و آنان را به حساب نیاورده است. (ن.ک. نوشته‌ی داریوش در همین باره.)

به مناسبت راه افتادن تلویزیون بی.بی.سی بخش جدیدی در وبگاه بی.بی.سی پارسی افزوده شده است به نام «مدرسه‌ی روزنامه‌نگاری». گفته شده که محتوای این بخش بر اساس آموزش‌های علیزاده طوسی تهیه شده و عنایت فانی در فیلم‌های کوتاهی درباره‌ی آنها توضیح می‌دهد. اما درباره‌ی تخصص آقای علیزاده‌ی طوسی چیزی گفته نشده است.

در این راهنما و این فیلم که «راهنمای کامل کلمه‌سازی بی‌ضرورت» گفته شده است می‌بینیم که به بسیاری از واژه‌های نوساز و اتفاقا جاافتاده‌ی پارسی حمله شده و کاربرد آنها بی‌فایده دانسته شده است.

کلمه‌هایی مثل «گمانه زنی کردن»، «رهیافت»، «رویکرد»، «گزینه»، «راهکار»، «فرافکنی کردن» و مانند اینها را از چنته‌های خود درمی‌آورند و جانشین کلمه‌های رایج و متداول و همه‌فهم می‌کنند؟

یکی از این دست واژه‌ها «فرافکنی» است که از جمله دقیق‌ترین برابرهای پارسی ساخته شده است (برابر projection در انگلیسی) و در تمام روزنامه‌ها و رسانه‌های درون ایران به کار می‌رود و مردم نیز بدان عادت کرده‌اند. اما این آقا ادعا می‌کند که «مردم» آن را نمی‌فهمند. معلوم نیست معیارشان کدام مردم است؟ باید گفت: «کار پاکان را قیاس از خود مگیر!»
باید پرسید «کلمه‌ی متداول و رایج و جاافتاده» برای «فرافکنی» چه بوده است؟ آن طور که آقای عنایت فانی می‌گوید «از سر خود باز کردن» است؟ کدام برابر کوتاه‌تر و کارآمدتر است؟ به اصطلاح «اقتصاد کلام» کدام بهتر است؟ (البته به نظر من این اصطلاح نیز اشتباه است زیرا در اینجا «اقتصاد» به معنای صرفه‌جویی است!)

نمونه‌ای از سواد و نگارش استادان و زبان‌دانان این رسانه بند زیر است که دارای جمله‌ای است با ۱۰-۱۱ خط و من پس از چند بار خواندن هم منظور و هدف نویسنده را نفهمیدم:

مفهومهای غیرعلمی چیزهایی نیست که ما در هزار و چند صد سالِ گذشته که با همین زبان فارسیِ معروف به دری، یا فارسی جدید در برابر فارسی باستان، گفت و گو می کرده ایم و می نوشته ایم، از آن مفهومهای ساده بی خبر بوده ایم، چنانکه انگار مردمی بدوی بوده ایم و این مفهومها در زبان ما کلمه نداشته است، چون هنوز در فکر و فرهنگ ما وجود نداشته است و حالا که اندک آشنایی ای مثلاً با زبان انگلیسی پیدا کرده ایم و می توانیم به «دیکسیونر» یا «دیکشنری» مراجعه کنیم، به نداشتنِ کلمه برای آن مفهومها، و البتـّه به نداشتنِ آن مفهومها در فکر و فرهنگِ خود پی برده ایم و کسانی آمده اند و همّت کرده اند و با توجّه به جزءهای آن کلمه های خارجی، کلمه های فارسی جدید ساخته اند، یا بعضی از آنها یک کتاب لغت انگلیسی به عربی را باز کرده اند، و مثلاً برای کلمۀ انگلیسی «consequences» کلمۀ عربی و فارسی نشدۀ «تبعات» را به کار می برند، حال آنکه همیشه در برابرِ آن از کلمۀ «عواقب» عربی و «پیامدها»ی فارسی استفاده می شده است.

ایراد دیگری که در این «راهنما» [یا به قول یکی از استادان: چاه‌نما!] هست و از کسان دیگری هم شنیده‌ام چنین است:

ساختن یا پیدا کردنِ اسم برای دستگاهها و وسیله های خارجی هم باید برای خود قاعده و منطقی داشته باشد. مثلاً وقتی که کلمۀ «کامپیوتر» یا «فکس» وارد زبان فارسی شد و همۀ مردم با آنها آشنا شدند، دیگر منطقی نیست که بعد از سالها بیایند «خارجی زدایی» کنند و جای آنها را به کلمه های «رایانه» و «نمابر» یا «دوربر» بدهند.

در پاسخ باید گفت که این واژه‌های انگلیسی بیش از ۱۰-۲۰ سالی نیست که وارد زبان ما شده‌اند و در عادت‌های زبانی ۱۰-۲۰ سال چیزی نیست. قرن‌ها بود مردم می‌گفتند احصاء و احصاییه. اما از هشتاد سال پیش واژه‌ی پارسی میانه (پهلوی) «آمار» به راحتی دوباره به زبان ما بازگشت و امروز کسی معنای احصاء را نمی‌داند. (حتا در زبان روزمره جوانان از اصطلاح «آمار کسی را گرفتن» استفاده می‌کنند به معنای «کسی را زیر نظر داشتن».) همین طور درباره‌ی اطفاییه و آتش‌نشانی. اگر می‌خواستیم به پیشنهاد این افراد عمل کنیم هنوز باید می‌گفتیم احصاییه و اطفاییه. زیرا آن زمان نیز این واژه‌های عربی برای مردم جاافتاده بودند.

علت دیگر برای جایگزینی واژه‌هایی مانند «کامپیوتر» با «رایانگر» نیاز به ساختن دیگر مشتق‌های آسان و کارآمد و انعطاف‌پذیر مربوط به این مفهوم است مانند رایانش (computation)، رایانشی (computational)، رایانیده (computed)، و مانند آن.

نتیجه‌ی این دیدگاه و رویکرد بی.بی.سی پارسی در واقع محدود کردن دامنه‌ی واژگان مردم پارسی‌زبان است. به جای آن که سعی شود از راه این رسانه به مردم آموزش بدهند و واژه‌های تازه به کار ببرند تصمیم بر آن شده که سطح سواد و دانش مردم را کاهش دهند. در رسانه‌ها همیشه این بحث مطرح است که پیام باید رسا و گویا و شیوا باشد اما این نباید مانع از کاربرد واژگان جدید باشد. نیاز به گفتن نیست که کاربرد بیش از حد واژه‌های ناآشنا مانع انتقال پیام می‌شود. اما اگر واژه‌ها خوش‌ساخت و بامعنا و فشرده و رسا باشند چه ایرادی دارد که آنها را به کار ببریم؟ رد کردن هر گونه واژه‌ی نوساز کار اشتباهی است که یا از سر ناآگاهی و بی‌سوادی است و یا از روی قصد و غرض. آیا بخش انگلیسی بی.بی.سی نیز همین سیاست را دارد که واژه‌هایی را که «مردم» (؟) نمی‌فهمند به کار نبرد؟ آیا تمام انگلیسی‌زبانان تمام واژه‌های به کار رفته در رسانه‌های انگلیسی‌زبان را می‌فهمند؟ آیا باور مسئولان بی.بی.سی پارسی بر این است که انگلیسی زبانان جزو «از ما بهتران» هستند و توانایی یادگیری دارند اما پارسی‌زبانان «کشش» ندارند و برای همین نباید به آنان واژه‌های تازه گفت؟ آیا هدف از بودجه‌ی چندمیلیون دلاری تلویزیون بی.بی.سی اهانت به پارسی زبانان است یا ارتقاء فرهنگ و ایجاد ارتباط بیشتر؟

پی‌نوشت:
پس از پیام مسعود لقمان گرامی، به نظرم رسید که چند مورد را روشن‌تر بازگو کنم:

همان طور که در نوشته‌هایم درباره‌ی دکتر باطنی گفته‌ام، من به کارهای ایشان برای زبان پارسی (مانند فرهنگ سخن و …) احترام قائلم اما نظرهایش را درباره‌ی واژه‌سازی و تغییر خط قبول ندارم و رویکرد و لحنش به جای آن که نشان‌دهنده‌ی ایمان به توانایی زبان پارسی باشد بیشتر در راستای سرکوب یا ناتوان نشان دادن زبان پارسی است. چه طور می‌شود عمری برای زبانی زحمت کشید و در پایان گفت که زبانی است عقیم و خطش هم به درد نمی‌خورد؟ آدم یاد بلعم باعورا می‌افتد.

درباره‌ی شیوه‌ی نگارش بی.بی.سی هم چند اشکال هست: اگر آن را آیین‌نامه‌ی داخلی بدانیم، نیازی به انتشار آن بر روی اینترنت نیست. اما آقای عنایت فانی چنان در فیلم صحبت می‌کند که انگار هر گونه واژه‌سازی کاری احمقانه است. درست است که هر واژه‌ی نوسازی درست نیست اما مثال‌هایشان بسیار نابجا بود. ضمن آن که هیچ معیار منطقی و پذیرفته‌ای برای رد کردن واژه‌ها ارائه نکردند. این که واژه‌های متداول و رایج و همه‌فهم وجود دارد پس نیازی به واژه‌های جدید نیست دلیل و معیار مناسبی نیست. معیارشان برای همه‌فهم چیست؟ اصلا معیاری هست؟ ضمن این که اگر نیاز نبود واژه‌های نوساز گزینه، فرافکنی و مانند آن ساخته نمی‌شد.

زبان علمی اروپا

منتشرشده: ژانویه 7, 2009 در فرهنگ, واژه‌سازی, زبان

چهارشنبه ۱۸/دی/۱۳۸۷ – ۷/ژانویه/۲۰۰۹

باز هم در راستای بحث واژه‌سازی علمی، مقاله‌ی بسیار جالبی خواندم درباره‌ی چگونگی شکل‌گیری زبان علمی در اروپا به ویژه پس از انقلاب فرانسه. البته در تمام این نوشته منظورمان از «زبان علمی» زبان نوشتار علمی است که خود زیرمجموعه‌ای از زبان طبیعی است. «زبان علمی» به اصطلاح «سهوالقلم» است!

این مقاله «پس از انقلاب: زبان علمی و سیاست در فرانسه ۱۷۹۵ تا ۱۸۰۲ م» نام دارد و نوشته‌ی پی‌یترو کُرسی (Pietro Corsi) است. نویسنده می‌گوید که وقتی لاوازیه برای نامگذاری عنصرهای شیمی پیشنهاد کرد که از زبان یونانی استفاده کنیم (مانند ساختن «هیدروژن» به معنای عنصر «آب‌ساز»)، بیشتر دانشوران آن زمان او را مسخره کردند و به کار او اعتراض کردند. آنان به طعنه لاوازیه و پیروانش را «واژه‌سازان» یا «نامگذاران» (nomenclateurs یا nomenclators) می‌خواندند.

یکی دیگر از دلیل‌های اعتراض به لاوازیه این بود که در اروپا لاتین برای مدت سده‌های طولانی به زبان نوشتارهای علمی (و زبان ارتباطی) تبدیل شده بود اما یونانی دیگر فراموش شده بود و افراد کمی بدان آشنایی داشتند. اما دلیل لاوازیه برای برگزیدن یونانی توانایی ترکیب‌سازی این زبان بود که در مقایسه با زبان‌های اروپایی (که تحلیلی شده بودند) و لاتین در این زمینه به مراتب قوی‌تر و نیرومندتر بود و نیز ریشه‌ها و بن‌واژه‌های فراوانی در اختیار دانشوران و واژه‌سازان می‌گذاشت.

هم چنین وقتی کوویه (Cuvier) در علوم طبیعی برای دسته‌بندی گیاهان و جانوران از اصطلاح‌هایflora (گیا) و fauna (زیا) استفاده کرد به او اعتراض کردند که چرا برای چیزهای که مردم سده‌ها با آن آشنا هستند نام‌ها و اصطلاح‌های جدید یونانی می‌سازید. اما امروزه در علوم این نام‌ها کاملا جاافتاده است و اهمیت نامگذاری و واژه‌سازی علمی برای تمایز مفهوم‌های علمی از زبان روزمره پذیرفته شده است.

البته همان طور که می‌دانیم و در این مقاله نیز دیده می‌شود تغییر عادت‌های زبانی طول می‌کشد و زمان می‌برد. باید امیدوار بود که در دهه‌های آینده فارسی‌زبانان نیز اهمیت این موضوع را درک کنند و همان طور که ما امروزه به واژه‌های فرهنگستان اول و نیز تلاش‌های زنده‌یاد دکتر غلامحسین مصاحب عادت کرده‌ایم این بحث واژه‌سازی علمی در زبان فارسی نیز عادی و پذیرفته شود.

خواندن تمام مقاله را به علاقه‌مندان بحث پیشنهاد می‌کنم.

مقاله‌ی «پس از انقلاب» (قالب پی.دی.اف. اندازه: ۱۰۵ کیلوبایت. ۲۳ صفحه)

سه‌شنبه ۱۷/دی/۱۳۸۷ – ۶/ژانویه/۲۰۰۹

در ادامه‌ی نقدی که بر کتاب داریوش آشوری نوشتم و نیز به عنوان تاکیدی دوباره بر نیاز ما برای به کارگیری زبان‌های باستانی ایرانی در زمینه‌ی واژه‌سازی علمی (یعنی زبان‌های اوستایی، پارسی باستان، و پهلوی یا پارسی میانه و نیز زبان‌ها و گویش‌های گوناگون ایرانی) بد نیست نگاهی کنیم به پیشگفتار استاد ابراهیم پورداود بر کتاب «فرهنگ پهلوی-فارسی» نوشته‌ی دکتر بهرام فره‌وشی به تاریخ تیرماه ۱۳۴۶ خ / ۱۹۶۷ م:

در آغاز فروردین بسال ۱۳۰۸ خورشیدی، در گزارش اوستای خود، جلد یکم یشتها نوشته‌ام: «.. بجاست که در مدارس عالی ما تدریس فُرس [=پارسی باستان] و اوستا و پهلوی معمول گردد، همانطوری که در مدارس بزرگ اروپا تدریس زبانهای یونانی و لاتینی که ریشهء السنهء مغربی است، معمول است. امید است بزودی دولت ما چند تن از پارسیان دانشمند اوستا و پهلوی‌دان را به تهران جلب نموده، تحصیل این دو زبان را برقرار سازد و به ملیت ما روح تازه‌ای بدمد…»

دیگر بار در برلن در دیباچهء جلد دوم یشتها در تاریخ یکم فروردین ماه ۱۳۱۰ نوشته‌ام: «سزاوار است دولت ایران در میان شاگردانی که هر ساله از برای تحصیل به اروپا می‌فرستد، چند نفر را از برای تحصیل اوستا و پهلوی تخصیص دهد یا چند تن از دانشمندان اوستا و پهلوی‌دان پارسی را از برای تدریس به تهران بخواهد…»

نیازمندیهای پارسی نو باید به دستیاری پارسی میانه (پهلوی) برکنار شود، اگر نشد، به پارسی باستان روی آوریم هرچند که از این زبان بیش از پانصد ششصد واژه در سنگنبشتهای پادشاهان هخامنشی بجای نمانده است.

از این دو زبان باستانی گذشته، زبان اوستایی که یکی از زبانهای دیرین کشور ماست بسیاری از نیازمندیهای ما را برکنار خواهد کرد. اگر از هیچیک از این زبانها واژه‌ای را که جویا هستیم، نیافتیم، سانسکریت که یکی از زبانهای کهنسال برادران آریایی ماست، بداد ما خواهد رسید. سانسکریت به ما بیگانه نیست، آن را خواهر زبانهای اوستایی و پارسی باستان خوانده‌اند. شک نیست که روزی ایرانیان و هندوان با هم می‌زیستند و از یک زبان و آیین برخوردار بودند.

پیش از هرچیز باید به زبانی بپردازیم که پیش از پارسی نو، زبان نیاکان ما بوده و آن پارسی میانه است. پارسی نو فرزند پارسی میانه است و پارسی میانه فرزند پارسی باستان است.

جالب است که با گذشت بیش از ۴۰ سال از این نوشته‌ی پورداود هنوز باید به بسیاری یادآوری کرد که همان طور که اروپاییان با تکیه بر لاتین و یونانی توانستند دستگاه واژه‌سازی خود را نیرومند کنند ما هم باید با تکیه بر داشته‌های زبانی خود به قول معروف «دست روی زانوی خود بگذاریم و از جایمان بلند شویم». به گفته‌ی سعدی:

کهن جامه‌ی خویش پیراستن ——— به از جامه‌ی عاریت خواستن

در واقع کار دکتر میرشمس‌الدین ادیب سلطانی و دکتر محمد حیدری ملایری حرکتی است در همین راستا و شایان ارجدانی و ارجگذاری.

در ضمن، در پاسخ به کسانی – مانند دکتر محمدرضا باطنی – که این زبان‌ها را «مُرده» می‌خوانند باید سخن استاد پرویز ناتل خانلری (در مقاله‌ی «زبان سه هزار ساله» منتشر شده در مجله‌ی سخن) را یادآوری کنم که نوشت «مرده دانستن زبان‌های پارسی باستان و میانه به کلی نادرست است. این دو زبان در فارسی امروزی به زندگی خود ادامه می‌دهند.»

آدینه ۲۹/آذر/۱۳۸۷ – ۱۹/دسامبر/۲۰۰۸

متن زیر نقدی است بر کتاب «زبان ِ باز» نوشته‌ی داریوش آشوری. این نقد نوشته‌ی دکتر محسن حافظیان است، زبان‌شناس دانش‌آموخته از دانشگاه سوربن فرانسه که برای انتشار در اختیار این وبلاگ قرار داده شده است.

به گمانم نیاز به یادآوری نباشد که این مطلب نظر دکتر حافظیان است و انتشار آن به معنای موافقت تمام و کمال من [شهربراز] با محتوای آن نیست. هدف تنها انتشار نظر کارشناسان و رعایت آزادی بیان است.

زبان دیوزدگی

دکتر محسن حافظیان
گروه ایران‌شناسی، دانشکدۀ پژوهش‌های ادیان، دانشگاه کنکوردیا- کانادا

کتاب «زبان باز، پژوهشی در باره‌ی زبان و مدرنیّت» نوشتۀ پژوهشگر نام آشنای ایرانی آقای داریوش آشوری است که نشر مرکز همین امسال در تهران به چاپ رسانده است. این کتاب بسیار خواندنی است و برانگیزاننده؛ خواندنی است چرا که برخی از رایج‌ترین کج‌فهمی‌ها از مقولۀ زبان را با نثر بسیار شیوایی بر آفتاب انداخته است؛ و برانگیزاننده است چرا که به مانند بیشینۀ نوشته‌های ایشان از زبان، این شاکلۀ بنیادین هویت فردی و ملی، گفته به میان آمده است. در آن چه در پی می‌آید، به نکاتی چند از درونمایۀ این کتاب می‌پردازم، هم برای ادای دین به آنانی که آموزگارم بوده‌اند و هم به پاسداشت زبانی که دل در گرو آن داریم.

۱. سامانۀ زبان
زبان سامانه‌ای است اجتماعی و پویا که هم ریشه در تجربه‌های تاریخی و فرهنگی گویندگانش دارد و هم دریافت‌های برآمده از این تجربه‌ها را سامان می‌بخشد و در دادوستدهای انسانی در دسترس همگان می‌گذارد. به مانند هر سامانه‌ای، بر کارکرد و دگرگونی‌های تدریجی زبان بایسته‌ها و نابایسته‌هایی چیرگی دارند که کشف و دریافت و آموختنشان را نزد دستورنویسان، واژه‌شناسان، آواشناسان و … می‌شود سراغ گرفت. از سویی، بر مبنای همین دانسته‌هاست که می‌توان آگاهانه این یا آن فرآوردۀ زبانی را پذیرفت، ساخت یا کنار گذاشت و از دیگر سو، این ناخودآگاه اجتماعی زبانی است که برآمد و ماندگاری و یا حذف فرآورده‌ای از فرآورده‌های زبانی را در درازای زمان باعث است. آرایش و پیرایش داده‌های زبانی تنها و تنها در درون امکانات و بایسته و نبایسته‌های سامانۀ یادشده شدنی است و با پذیرش آنها در زندگی هرروزه و یا در زمینه‌های تخصصی ماندگار. آن «تولید مکانیکی واژگان» که نویسنده به تکرار می‌گوید، هیچ گونه خویشاوندی با نگاه زبان‌شناسانه به زبان ندارد.

اندیشه‌ای که نویسنده در سراسر کتاب دربارۀ پیوند «انسانِ مدرن» و «زبان» به قلم می‌آورد، از دو سو ناروا است. از سویی، پای در گلِ میراث قرن ۱۸ باختریان، زبان را هم به مانند طبیعت میدان تاخت و تاز انسان «مدرن» می‌بیند و می‌خواهد: «کاری که ذهنیت مدرن با زبان کرده است می‌توان بنا کردن یک شاهراه زبانی نامید. شاهراه‌های مدرن همه‌ی راه‌بندهای طبیعی را از سر راه برمی‌دارند و زمین را هموار و آسفالت می‌کنند تا رانندگان بتوانند از سرراست‌ترین مسیر با بیشترین سرعت به سوی سرمنزلی که می‌خواهند روانه شوند. شاهراه در مسیر خود اگر به رودخانه و دره بربخورد روی آن پل می‌زند؛ اگر به کوه بربخورد زیر آن تونل می‌زند؛ اگر به جنگل بر بخورد آن را می‌برد؛ یا آن را دور می‌زند و از کنارشان می‌گذرد.» [۱] آرزوی این که دست این «ذهنیتِ مدرن» را از زبان طبیعی کوتاه خواهیم، تا با زبان همانی نکند که با محیط زیست، در پی خراشیدن‌ها، تراشیدن‌ها و بریدن‌ها، در این سده‌های «مدرن» کرده است، آرزویی انسانی است.[۲] از دیگر سو، زبان نه در زایشش پدیده‌ای بیرون از انسان و از ذهن اوست، نه در بالیدنش و نه در کاربری‌اش. فهم انسانی در درون سامانه‌ای زبانی جوانه می‌زند، می‌بالد، شکل می‌گیرد و به زبان می‌آید. [۳] فروکاهیدن زبان به دستگاهی که تنها به کار واژگان چسبانی به مفاهیم می‌آید، برآیند همان دید مکانیکی است که از توضیح ساده‌ترین نمودهای سامانۀ زبان وامی‌ماند.

۲. زبان طبیعی و زبان «علمی»
همچنان که از نام کتاب برمی‌آید و به تکرار، و به صد زبان، در درون کتاب هم خوانده می‌شود، نویسندۀ کتاب به گسستی ژرف میان دو بستر زبانی زبان طبیعی و «زبان علمی» باورمند است. این کژبینی آشکارا بر زمینه‌های نظری و پیش‌فرضهای نادرستی استوار است که به آن می‌پردازم:

الف. زبان در سامانۀ خویش از لایه‌های گوناگونی شکل گرفته است که در سازوکار آن عهده‌دار نقش‌های گوناگونی در پیوند با یکدیگرند. در سراسر کتاب هر گاه که نویسنده از «زبان علمی» گفته است نمونه از واژه‌ها آورده است. اگر ایشان می‌توانستند دستکاریِ «زبان علوم و فنون مدرن» را که «زبانی ست، یا بهتر است بگوییم، زبانمایه‌ایست که انسان در آن مانع‌های طبیعی زبان و محدودیت‌های آن را از میان برمی‌دارد یا آن‌ها را دور می‌زند و …» [۴] در دیگر لایه‌های زبانی چون گزاره‌ها، آواها و … هم نشان می‌دادند، کار به فرجام می‌رسید و گره بر زبان طاعنان فرو بسته می‌شد.

ب. پیش فرض وجود زبانی به نام «زبان علمی» از بیخ و بن نادرست است و تبیین‌ناپذیر. آن چه را که ایشان «زبان علمی» می‌خوانند، در واقع، گروهی از واژه‌های ساده و ترکیبیِ فنی و تخصصی اند که برای نامیدن مفاهیم و پدیده‌های حوزه‌های دانش بشری برساخته شده‌اند و یا از دیگر زبانها به وام گرفته شده‌اند. در تاریخ انسانی ساختن واژه‌های نو برای مفاهیم و تجربیات تازه در درون و بر پایۀ داده‌های زبان طبیعی جاری پدیده‌ای نو نیست. واژگان تخصصی هر حوزۀ علمی (ستاره‌شناسی، فلزشناسی، …) هم بنا به نزدیکی یا دوری به زندگی روزمره وارد زبان طبیعی گویندگانش شده‌اند یا در حاشیه مانده‌اند. زبان طبیعی بستری است که بر آن واژگان و گفتار تخصصی پدید می‌آیند و می بالند؛ پیچیده‌ترین فرمولهای ریاضیات نیز به زبان طبیعی فهم می‌شوند و به گفته می‌آیند. ناگفته نگذارم که وجود عبارت نادرست «واژۀ دانشورانه» (Mot savant) در واژگان‌نامه‌ها به جای عبارت‌هایی چون «واژۀ فنی» (Mot technique) و «واژۀ حرفه‌ای» (Jargon) خطایی آشکار است و رنگ و بوی فرادست‌خواهی فرهنگی سیاست‌گزاران فرآورده‌هایی مهم و تاثیرگذار از این دست است. گفتن بدین سیاق از «زبان علمی» پی‌‌آمدهای دیگری هم دارد.

ج. گفتن از «زبان علمی» برای اشاره به محتوای گفتار یا نوشتاری، در زبانی طبیعی، دریافتنی و پذیرفتنی است. گزافه‌گویی آنجاست که نویسنده از «شأن علمی» واژۀ یونانی -Dermo می‌گوید. [۵] از سویی، با چنین گفتی نویسنده به ماهیتی در این واژه، و در دیگر واژه‌های «علمی»، اشاره می‌کند که گویی در درون ناپیدای آن لانه کرده است. این همان باور ناسالمی است که نویسنده در سراسر کتاب، با عبارت‌هایی چون «دو زبان کهن مادر علم و فرهنگ اروپایی، یعنی یونانی و لاتینی،…» [۶] و «… زبان‌های مادر اندیشه و علوم و تکنولوژی مدرن…»[۷] می‌پراکند و از ریشه با نظریۀ قراردادی بودن داده‌های زبانی در تناقض است. از دیگر سو، اگر نویسنده مرادش از علمی بودن این دست واژه‌ها، کاربردشان در درون حوزه‌های تخصصی است که می‌بایستی بپذیرد که واژه‌هایی چون «داء» عربی در «داءالاسد»، «داء الثعلب»، «داء الخنازیر» و «میز» فارسی در «میزاب»، «میزک»، «میزراه» و «میزش» را هم واژه‌های علمی بداند که با دریافتهای ایشان البته بعید می‌دانم چرا که این واژه‌ها از زبانی اند که، به زعم نویسنده، به «… زبان‌های پیشرو اندیشه و علم مدرن، یعنی انگلیسی و فرانسه و آلمانی…» [۸] تعلق ندارند.

د. باید از نویسندۀ کتاب «زبان باز» پرسید که این کتاب را به «زبان علمی» نوشته است یا به زبان طبیعی. اگر به زبان نخست نوشته است که باید بدانیم که آیا علمی بودن آن را باید در حوزۀ مورد گفتگو و محتوایش جستجو کنیم یا در بکارگیری پاره‌هایی از «زبان‌های پیشرو» در واژه‌های برساختۀ ایشان چون «ناسیستمانه» و «مدرنگری». اگر هم می‌پذیرند که کتاب را به «زبان طبیعی» نوشته‌اند به معنایی که برای آن برشمرده‌اند؛ «… «زبان طبیعی» چیزی جز همان زبان آشنا و عادی نیست که در هر حوزه‌ای بی اندیشه و زحمت به کار می‌رود»[۹] ، خوانندۀ مکتوب ایشان را جز تسلیم و رضا کو چاره‌ای.

۳. سامانۀ واژه سازی زبان
نویسنده با نوشتن «با پیدایش زبان‌های باز دست انسان برای دستکاری در زبان گشوده می‌شود»،[‍۱۰] «زبانمایه‌ی علمی و فنی و نظری، […] نیازمند دستگاه واژگانی آزاد از محدودیت‌های زبان طبیعی و ادبی ست» [۱۱] و «به عبارت دیگر، زبان علمی یک منطقۀ «آزاد زبانی» در اندرون زبان طبیعی پدید می‌آورد که از پیروی از حکم‌های دستوری و معنایی زبان طبیعی آزاد است و از حکم‌های خود – که مکانیکی به کار بسته می‌شود – پی‌روی می‌کند؛ یعنی کاربرد یکدست و بدون استثنای آن حکم‌ها.»، [۱۲] چشم بر سامانمند بودن زبان بسته و محدودیتهایی چون محدودیتهای ساختاری و معنایی ناشی از آن را هم از یاد برده است. به چند نکته در این زمینه اشاره می‌کنم:

الف. نمونه‌های برآمد محدودیتهای یاد شده در ساختن واژه‌ها بسیارند. برای نمونه می‌توان از پسوند لاتینی Ablilis گفت که در گونه‌های able و ible تنها به پایان فعلهایِ گذرایِ زبان فرانسه درمی‌آید که به er و ir ختم می‌شوند، و از وند ure، که تنها به فعلهایی در زبان فرانسه افزوده می‌شود که به کاری محسوس اشاره دارند (Casser → Cassure (شکستن)) و در نتیجه، نمی‌توان آن را به فعلی مانند Concevoir (درک کردن،…) افزود. بر همین سیاق، هیچ سوادداری وند «ناک» را به واژۀ «جالب» نمی‌چسباند و نمی‌گوید که «کتاب جالبناکِ زبان باز».

ب. نظریۀ «واژه‌سازی مکانیکیِ» نویسندۀ کتاب بر این توهم استوار است که شماری واژۀ پایه پیشوند و پسوند تک معنایی وجود دارد و هر کس می‌تواند مکانیک‌وار این‌ها را به هم بچسباند و واژۀ جدیدی با معنایی «سرراست» برای مفاهیم جدید بسازد. در کتاب می‌خوانیم « پیشوندهای وام گرفته از یونانی و لاتینی آن چنان از آن سرمایه‌ی واژگانی این زبان شده است که به آسانی هر کسی می‌تواند آن‌ها را بر سر هر واژه‌ای از هر سرچشمه‌ی زبانی که آمده باشد بنشاند.» [۱۳] در این سطح گفتار اصلاً نیازی نیست که از بار معنایی انضمامی واژه‌ها و تاًثیر متن بر برآمد معنا و پیوندهای معنایی سازه‌های شاکلۀ واژۀ مرکب بگویم. با اراده‌ای معطوف به راستی، ایشان هم می‌توانند در واژگان‌نامه‌های در دسترسشان ببینند که واژه‌های «علمی» ایشان هم می‌توانند به دام چندمعنایی در آیند؛ Astrolabe با دو معنی، Astronomique با سه معنی و Atome با سه معنی در «فرهنگ کوچک روبر» آمده‌اند. فراتر از آن وندهای اشتقاقی هستند که بیش از یک معنا دارند. برای نمونه، وند یونانی تبار ana در واژه‌ها فرانسوی که در پی می‌آید به ترتیب دارای معناهای «از پایین به بالا»، «در پشت»، «در حاشیه» و «نو» می‌باشد: Anachorète و Anaglyphe و Anaphylaxie و Anabaptiste. وندهای یونانی cata) cat) و وندهای لاتینی (dé (dés و dis هم نمونه‌های دیگری از وندهای چندمعنایی یاد شده‌اند.

ج. واژه‌های موجود یک زبان، همۀ واژه‌های ممکنی نیست که در سازوکار سامانۀ زبان می‌توانسته‌اند پدید آیند؛ واژه‌های Acception و Aspiration و Nomination به ترتیب بر مبنای واژه‌های لاتین Acceptio و Aspiratio و Nominatio در روند واژه‌سازی زبان فرانسه ساخته شده‌اند و واژه‌های همگن دیگری چون Effectio و Offentio و Scriptio تا امروز از این روند اشتقاقی برکنار مانده‌اند. همۀ زبانهای طبیعی توان بهره‌وری از امکانات به کار گرفته‌نشده‌شان را در واژه‌سازی دارند. با توجه به پیوند تنگاتنگ زبان و اندیشه، هر واژه و پدیده‌ای که از زبان و فرهنگ بیگانه فهم شود و به اندیشه آید می‌تواند به زبان ملتی دیگر برگردان شود و یا توضیح داده شود و اگر نیازش باشد به آفرینش واژگانی نو در همان زبان بیانجامد. زمزمۀ «میدان تنگ زبانهای طبیعی» [۱۴] زمزمۀ ناخجستۀ اندیشه‌ای است که زبان خودی را فرودست می‌بیند و می‌خواهد.

د. در داده‌های زبانی همۀ زبانها، از جمله واژگان، شمار اندکی از سازه‌های استثنایی هم وجود دارند. برای نمونه، می‌توان از واژۀ Futurible (شدنی در آینده) گفت که از واژۀ لاتینی Futur (آینده) و وند ible- ( شدنی) ترکیب شده است و این در حالی است که وند لاتینی ible تنها به بن فعلی افزوده می‌شود. این استثناها، که در زبان فارسی هم هست و نویسندۀ کتاب به چند نمونه از آنها اشاره کرده است (ص. ۲۹)، نه دلیلی بر ناکارآمدی زبانهای طبیعی اند و نه حجتی بر فرا و فرودست بودن این یا آن زبان.

هـ. نوشته‌اند که زبان‌های انگلیسی و فرانسوی «با بهره‌گیری از سرچشمۀ زبان‌های کلاسیک» شش معادل برای پیشوند «هم» فارسی دارند. پیشوندهای ششگانۀ را هم نوشته‌اند: co ،con ،com و نیز sym ،syn و syl. نخست این که وندهای cor و col را از قلم انداخته‌اند. سپس این که ایشان باید بدانند که این وندها گونه‌های دو وند پایه اند (-Co و -Sy) که بنا به متن آوا-نوشتاری نویسه‌هایی به خود می‌گیرند، به همان گونه که «گی» در واژۀ «خانگی» گونه‌ای از وندپایۀ «ی» است. سوم آن که همیشه این وندها به معنای «هم» نیستند؛ Sy در واژه‌های synarchie و synclinal و Co در واژه‌های coefficient و cofacteur به ترتیب به معنی «باهم»، «دارای»، «شمار، درصد» و «شریک» هستند.

پشتِ صحنۀ نمایش شعبدۀ زبان مدرنی که نویسندۀ کتاب سخت شیفته‌اش شده است، همین قانون‌های وزن و رنگ و جابجایی زندگی هرروزۀ زبان جاری است.

۴. زبان و «مدرنیت»
در چند و چون «مدرنیت» و پیوندش با «زبان باز» نویسنده با گشاده دستی و کرنشی از سر ارادت مکرر اشاره به زبان و فرهنگ یونانی-لاتینی دارد؛ «به کار گرفتن سرمایه‌ی واژگانی زبان‌های کلاسیک به صورت اصلی یا با بهره‌گیری از تکنیک‌های توسعه‌ی واژگان سبب شده است که زبان‌های مادر اندیشه و علوم و تکنولوژی مدرن از توانایی بی‌مانندی برخوردار شوند و زبان‌های دیگر را نیز بارور کنند.» [۱۵] «زبان یونانی حامل میراث پرارج و خیره‌کننده‌ی علم و فلسفه و فرهنگ یونان باستان، و لاتینی زبان نوشتاری کلیسا و علم و فرهنگ اروپای غربی از روزگار باستان تا سده‌ی هجدهم بود.» [۱۶] و … باید از نویسندۀ کتاب باز هم پرسید که آنچه از زبان یونانی یا لاتینی زبان «علمی» ساخته است چیست؟ اگر این زبانها در ماهیت و ذات خویش چیزی از «علمی» بودن دارند چگونه می‌تواند لاتین حامل اندیشه‌های کلیسا باشد؟ همان کلیسایی که، به گفتۀ نویسنده، حدود یک هزاره فرهنگ محمول این زبانها را به نام فرهنگ کفر سرکوب کرده بودند. [۱۷] اگر هم این زبانها به مانند دیگر زبانهای طبیعی حامل و شکل‌دهنده و از شاکله‌های اندیشه و فرهنگ دوره‌های مختلف بوده است که این دستک زدنهای «واژگان زبان‌های پیشاهنگ مدرنیت» و «ارزش والا و کشش بسیار نیرومند علم و فلسفه و هنر و ادبیات یونانی-رومی» برای چیست؟ در خط‌کشی‌های عالمانه‌ای که نویسنده میان «زبان‌های مدرن» و «زبان‌های پیشامدرن» ترسیم می‌کند، در هیچ کجای این افسانه از دورانی که زبان و فرهنگ یونان و رم به دوران پیش از دوران درخشان «مدرنیت» تعلق داشته‌اند نشانی نیست. گویی یونانیان و رومیان از همان غارهای پیش از تاریخشان منقل «مدرنیت» را می‌گیرانده‌اند.

۵. زبان ما
کژنگری نویسنده به پدیدۀ زبان البته دامنه‌دار است و به تفسیر نادرست این یا آن دادۀ زبانی بسنده نمی‌کند. ایشان می‌نویسند که «زبان در جامعه‌های بسته، همچون همه‌ی وجه‌های زندگی در آن‌ها، وابسته به عادات و سنت‌هایی ست که در نظر مردمان تقدس یافته‌اند. در نتیجه، صورت‌های کنونی نهادها و سنت‌ها، از جمله زبان، همخوان با یک صورت ازلی انگاشته می‌شود که سرپیچی از آن گناهی ست که سبب کیفر الهی یا اجتماعی می‌شود». [۱۹] این که زبان طبیعی در کدام «جامعۀ بسته» همخوان با یک صورت ازلی انگاشته شده است یک پرسش است و این که نویسنده با استناد به کدام سند و مشاهده‌ای از کیفر الهی برای سرپیچی از نهاد زبان در جوامع یاد شده خبر می‌آورد پرسشی دیگر. این اندیشۀ بیگانه‌باور پیش از این هم به خوار شمردن زبان خودی رسیده است و هموست که از «واپس‌ماندگی زبان فارسی»[۲۰] از «زبان فارسی نمونه‌ای از همۀ زبان‌های جهان سوم» [۲۱] و «کاستی‌ها و لنگی‌ها و گنگی‌هایش» [۲۲] می‌گوید و هم نظر می‌دهد که زبانهای علم و عالمیان ریزه‌خوار و جیره‌خوار «زبان‌های پیشرو اندیشه و علم مدرن یعنی انگلیسی و فرانسه و آلمانی» [۲۳] اند. اما چاره چیست؟ نویسنده به اشاره‌ای می‌نویسد که «یکی از راه‌های مهم توسعه‌ی واژگان همیشه وام‌گیری زبان‌ها از یکدیگر، به ویژه، از زبان‌های فرادست از نظر اقتصادی و سیاسی و فرهنگی بوده است». [۲۴] چه شده است که نویسندۀ کتاب این بار به ما آن چه را تجویز نمی‌کنند که غربیان، به گفتۀ ایشان، دربارۀ سرمایه‌های واژگان سده‌ها و هزاره‌های گذشته‌شان کرده‌اند؟ از نگریستن و کاوش در سرمایه‌های واژگانی و فرهنگی خویش [۲۵] تا دریوزگی از آستان «زبان‌های فرادست» فاصله بسیار است و در این راه‌ها هر کسی بر طینت خود می‌تند.

زبان و اندیشۀ بکار رفته در این کتاب را به سان آن زنده یاد «غرب زده» نمی‌گویم، چرا که این عبارت در گذر زمان چالش‌های بسیار از سر گذرانده است و توانش هم در این باره اندک و نارساست. زبان و اندیشۀ این کتاب زبانِ آشفتۀ دیوزدگی است، همین.

پانویس‌ها

۱: نک. ص. ۴۸ کتاب «زبان باز».
۲: ظاهراً گرد و غبار شوق و ذوق ساختن شاهراه‌های آسفالتۀ «مدرن» راه بر پرسشی را که از سمت و سوی این شاهراه می‌پرسد بر ذهن نویسندۀ کتاب بسته است.
۳: تمثیل مولوی خواندنی است: «با زبان سبز و با دست دراز / از ضمیر خاک می‌گویند راز»
۴: نک. ص. ۴۹ کتاب یاد شده.
۵: نک. ص. ۶۴ کتاب.
۶: نک. ص. ۵۳ کتاب.
۷: نک. ص. ۷۱ کتاب.
۸: نک. ص. ۱۸ کتاب.
۹: نک. ص. ۵۷ کتاب.
۱۰: نک. ص. ۲۷ کتاب
۱۱: نک. ص. ۶۸ کتاب
۱۲: نک. ص. ۴۹ کتاب و همچنین صفحات ۲۸، ۴۹، ۵۰ و ۶۹ کتاب یاد شده.
۱۳: نک. ص. ۷۲ کتاب
۱۴: نک. ص. ۵۲ کتاب
۱۵: نک. ص. ۷۱ کتاب
۱۶: نک. ص. ۵۴ کتاب
۱۷: نک. ص. ۵۵ کتاب
۱۸: پرسش از این را که چگونه می‌شود در این والگی نقش دیگر تمدنها و فرهنگها و زبانها را در رشد دانش بشری نادیده گرفت و از نقبی چنین مستقیم از امروزۀ خویش به دوران باستانی رومی-یونانی زد می‌گذارم برای دیگران.
۱۹: نک. ص. ۲۱ کتاب
۲۰: نک. ص. ۱۸ کتاب
۲۱: نک. ص. ۸ کتاب
۲۲: نک. ص. ۸ کتاب
۲۳: نک. ص. ۱۸ کتاب. در ادبیات ویژه‌ای از «سیاستمدار» و «روزنامه‌نگار» و … جیره‌خوار خوانده و شنیده‌ایم. افتخار اختراع عبارت «زبان جیره‌خوار» البته کسی را جز نویسندۀ کتاب یاد شده نزیبد.
۲۴: نک. ص. ۲۵ کتاب
۲۵: از پاک‌نهادانی می‌گویم که آستین بالا زده‌اند و با بهره‌گیری از توان و سرمایه‌های واژگانی زبان ملی خویش خشت بر خشت بنای اندیشه‌های نو می‌گذارند. در حوزۀ زبان فارسی، ارج ِ باشندگان فرهنگستان‌های ایران در دوره‌های گوناگون، و نیز فرهیختگانی چون دکتر محمود حسابی، دکتر محمد حیدری ملایری و دکتر میر شمس‌الدین ادیب سلطانی هر آن افزون باد!

پنج‌شنبه ۲۸/آذر/۱۳۸۷ – ۱۸/دسامبر/۲۰۰۸

نزدیک سه ماه پیش مطلبی نوشتم در معرفی کتاب «زبان ِ باز» آخرین اثر داریوش آشوری درباره‌ی زبان فارسی و زبان علمی اروپایی. در این ماه فرصت شد و توانستم کتاب را بخوانم و اینک می‌توانم بهتر درباره‌ی آن نظر بدهم.


نام کتاب: زبان ِ باز – پژوهشی درباره‌ی زبان و مدرنیت
نویسنده: داریوش آشوری
ناشر: نشر مرکز
صفحه: ۱۱۲
سال نشر: شهریور ۱۳۸۷ خ / سپتامبر ۲۰۰۸ م

نکته‌ی اصلی در این کتاب جلب توجه ایرانیان به رشد زبان‌های اروپایی و چه گونگی و دلیل شکل‌گیری زبان علمی اروپایی (انگلیسی، فرانسوی و آلمانی) است. و تکیه بر این که این زبان‌ها به طور طبیعی پدید نیامده‌اند. بلکه دانشوران اروپایی این زبان‌های علمی را به طور ساختگی و با استفاده از زبان‌های لاتین و یونانی برساخته‌اند و به تدریج مردم آن را پذیرفته‌اند و بخشی از زبان طبیعی‌شان شده به طوری که امروزه مثلا در داروخانه‌های فرانسه نیز اصطلاح‌های علمی در کنار اصطلاح‌های فرانسوی برای تبلیغ و فروش کالاها به کار می‌روند. و پرسش این است که ما برای داشتن زبان علمی فارسی باید چه کنیم؟

من «آقا» و «استاد» را در این نوشته به کار نمی‌برم و امیدوارم این کار نشان بی‌ادبی و بی‌احترامی دانسته نشود.

همان طور که پیشتر هم گفته‌ام و نیاز به گفتن ندارد و همه می‌دانیم: داریوش آشوری برای توانمندسازی زبان فارسی کارهای فراوانی کرده است از جمله ترجمه‌های عالی و تهیه‌ی فرهنگ‌ها و واژه‌نامه‌ها و مقاله‌هایی در همین زمینه مانند کتاب «بازاندیشی زبان فارسی». اما کتاب «زبان ِ باز» از برخی لحاظ انتظار مرا از داریوش آشوری برنیاورد و گاه باعث دلسردی نیز شد. به خصوص که خود درباره‌ی کتاب گفته است که حاصل سی چهل سال کار و پژوهش من است. اما در گفتگو با مسعود لقمان بسیاری جاها خواننده را به نوشته‌های دیگرش ارجاع می‌دهد. یعنی به نظر من در این کتاب، شاید به خاطر شتاب در انتشار، برخی نکته‌ها مبهم است یا به خوبی بدانها پرداخته نشده است. بهتر بود برخی نکته‌های پردامنه به خاطر فشرده بودن کتاب اصلا مطرح نمی‌شد مانند داستان روشنفکری ایرانی و یا افتخار به زبان فارسی و زیبایی‌های آن.

چون معمولا نوشته‌های من در این وبلاگ کوتاه هستند از این رو بحث مفصل را به فرصتی دیگر می‌گذارم. اما ایرادهای من به کتاب به دو دسته‌ی کلی تقسیم می‌شود: یکی ایرادهایم به برخی واژه‌های به کار رفته؛ دوم ایراد به برخی مفهوم‌های مطرح شده. از هر دسته مهم‌ترین‌شان را در زیر می‌آورم:

ایراد به واژه‌ها:
– از روی جلد شروع می‌کنم! درباره‌ی ایرادم به اصطلاح «مدرنیّت» به عنوان برابر modernity در همان مطلب پیشین نوشته‌ام که ترکیب واژه‌ی لاتین و پسوند عربی/ترکی با ماهیت هدف آشوری – که توانمندسازی زبان فارسی بر اساس ساختارها و امکان‌های طبیعی آن است – تناقض دارد.

در زبان پارسی پسوند اسم‌ساز «-ی» را داریم که به ضمیر، صفت یا اسم می‌چسبد و اسم ذات یا معنا می‌سازد. مانند من –> منی / ما –> مایی / خوب –> خوبی / راست –> راستی / خر –> خری / مرد –> مردی. متاسفانه بی‌سوادی یا بی‌دقتی و شاید تاثیر نثر قاجاری بر برخی باعث شده که امروزه در مورد واژه‌های بالا به جای «ی» از پسوند عربی/ترکی «-یت» استفاده شود و شاهد منیّت، خوبیّت، راستیّت، و خریّت باشیم. زشتی این واژه‌ها مانند افزودن تنوین به واژه‌های پارسی یا انگلیسی است که آن هم به طور چندش‌آوری رایج شده است: دوماً، زباناً، خواهشاً، گاهاً، تلفناً و …

برای من جای تعجب داشت وقتی دیدم داریوش آشوری – که خود از پیشگامان و طرفداران برنامه‌ی توان‌بخشی دستگاه واژه‌سازی پارسی است – در وبلاگ خود در برابر modernity با استفاده از پسوند ترکی/عربی «-یت» واژه‌ی «مدرنیّت» را ساخته و در پاسخ ایراد بدان گفته بود «امروزه مردم می‌گویند خریّت و زنیّت! پس این هم درست است». متاسفانه اکنون این اصطلاح زشت به کتاب وی نیز راه یافته است! پیشنهاد من برای این اصطلاح «نوینی» یا «نوینگی» است. (توضیح بیشتر در نوشته‌ی پیشین درباره‌ی پسوند «-یت»)

– در ص ۲۱ واژه‌ی «بودش» را داریم. در زبان فارسی پسوند اسم مصدرساز «-ش» به بُن امر (مضارع) می‌چسبد نه بُن گذشته (ماضی) مانند روش و گویش. داریوش آشوری در جایی گفته که «بودش» را در نوشته‌های ناصر خسرو دیده و خود نیز افزوده «اگر اشتباه نسخه‌نویسان نباشد». به نظر من بودش اشتباه نسخه‌نویسان است. البته باید افزود که «بُوِش» به معنای هستی (existence) و به عنوان اسم مصدر «بودن» در شاهنامه به کار رفته است. برای نمونه در داستان پادشاهی منوچهر:

هر آن چیز کو ساخت اندر بُوش ————— بر آن است چرخ روان را روش

– در ص ۲۹ که صحبت از بی‌قاعدگی زبان‌های طبیعی است، نوشته شده که در زبان فارسی جمع قانون می‌شود قوانین اما جمع کانون نمی‌شود کوانین! این جمله دو ایراد دارد یکی این که قوانین جمع فارسی نیست بلکه جمع شکسته (مکسر) عربی است. دیگر این که زبان عربی به خصوص جمع‌های آن به کلی شنیداری (سماعی) است نه دستوری (قیاسی).

– در ص ۳۰ در ادامه‌ی همان بی‌قاعدگی‌های زبان‌های طبیعی گفته شده که در زبان انگلیسی فعل soft می‌شود to soften و فعل large می‌شود enlarge اما فعل sharp می‌شود to sharp. اما در زبان انگلیسی فعل درست to sharpen است. (البته فعل to sharp هم داریم ولی کاربرد موسیقیک دارد و ربطی به تیز کردن ندارد).

– در ص ۳۴ «حسانیّت» دیده می‌شود که چندان فارسی و رسا نیست. این هم مانند «مدرنیّت» است که با هدف توانمندسازی فارسی مشکل دارد. دکتر ادیب سلطانی حسیک و زیباحسیک را برای aesthetics به کار می‌برد که به نظر من رساتر است. البته معادل دیگر زیباشناسی و زیباییک است.

– در ص ۳۵ «راززدایی» برای demystify آمده که تکرار دو «ز» دلنشین و آسان نیست. شاید «رازبَرداری» ماننده پرده‌برداری بهتر باشد.

– در ص ۴۵ لاتینی‌گری (Latinization) نوشته شده است. پسوند «-گری» بیشتر به معنای مرام و گرایش است مانند لوطی‌گری و لاادری‌گری. بهتر است به جای لاتینیگری بگوییم لاتین‌سازی یا لاتینی‌سازی. همین طور است در ص ۹۱ «مدرنگری» که بهتر است «مدرن‌سازی» یا «نوین‌سازی» گفته شود. ضمن آن که در نگاه اول شاید «نگری» به معنای نگرش به ذهن برسد.

– داریوش آشوری برای واژه‌سازی دستوری و قاعده‌مند اصطلاح «مکانیکی» را به کار می‌برد که من نمی‌پسندم. این واژه نیز مانند «جعلی» (مصدر جعلی) دارای بار منفی است. وقتی می‌گوییم به روش مکانیکی واژه‌سازی می‌شود یعنی هیچ داوری و ذوق و سنجش زبانیکی در کار نیست. حال آن که روش واژه‌سازی قیاسی یا دستوری بر اساس ذهنیت و معیارهای زبانی است نه روش خشن و کورکورانه‌ی مکانیکی و ماشینی.

اما ایراد به مفهوم‌ها:

– شاید مهم‌ترین ایراد به کار آشوری آن باشد که بحث زبان «علمی» را مطرح می‌کند اما خود در زمینه‌ی علمی (منظور مهندسی و فناوری و علوم طبیعی) کارشناس نیست و در زمینه‌ی واژه‌سازی علمی کاری نکرده است. زمینه‌ی کاری وی علوم انسانی است و در آن زمینه نیز گاه با دست باز وام‌واژه‌هایی را به کار می‌برد. مانند همین کتاب که به تکرار از «اوبژه» و دیگر اصطلاح‌های فرنگی استفاده کرده است. یعنی مانند مورد «مدرنیّت»، خود به گفته‌های خویش عمل نمی‌کند (البته منظورم سره‌نویسی نیست).


دکتر میرشمس‌الدین ادیب سلطانی
(برای اطلاع بیشتر روی عکس کلیک کنید)

آشوری از سویی کار دکتر ادیب سلطانی را در روی آورن به زبان‌های گذشته – مانند پارسی باستان و میانه و سانسکریت و اوستایی – «دلیرانه» می‌خواند اما از سوی دیگر، بازگشت به زبان پهلوی و اوستایی و سانسکریت را بی‌فایده می‌داند. یا می‌گوید شاید این کار در زمینه‌ی علوم پایه و مهندسی جواب بدهد و به کار دکتر محمد حیدری ملایری اشاره می‌کند [منظور «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک» است. نگاه کنید به معرفی این فرهنگ در همین وبلاگ]. اما باز می‌گوید این کار در علوم انسانی جواب نمی‌دهد. حال آن که کار ادیب سلطانی در زمینه‌ی فلسفه و علوم انسانی نیز بوده است. آشوری حتا می‌گوید این زبان‌ها «مُرده»اند و ما با آنها ارتباطی نداریم. در حالی که شادروان پرویز ناتل خانلری در «تاریخ زبان فارسی» این گونه گفته‌ها را «به کلی نادرست» می‌داند و می‌نویسد که اینها زبان‌های مرده نیستند زیرا ما هنوز ارتباط زبانی خود را با آنها حفظ کرده‌ایم.

آشوری از سویی می‌گوید فارسی رسمی امروزی جوابگو نیست. از سوی دیگر روی آوردن به زبان‌های کهن ایرانی را نیز رد می‌کند. پس راه حل چیست؟ آیا باید زبان انگلیسی را انتخاب کرد؟ که این با ماهیت کار و تلاش وی ناسازگار است. یا باید واژه‌های علمی اروپایی را به تمامی وارد فارسی کرد؟ من به عنوان کسی که دانش‌آموخته‌ و حرفه‌ور (practitioner) مهندسی و فناوری است و دل و دستی در ترجمه و نگارش کتاب‌ها و متن‌های علمی/فنی و واژه‌سازی علمی دارد، خیلی مشتاقم که بدانم راه حل داریوش آشوری در این زمینه چیست. باید دانست که پیوند انداموار (organic) زبان فارسی امروزی با فارسی میانه و کهن و نیز گویش‌ها و زبان‌های دیگر ایرانی (مانند اوستایی، لری و کردی و گیلکی و طبری و …) بسیار طبیعی‌تر و آشناتر از ارتباط زبان‌های کنونی اروپایی با زبان لاتین و یونانی است. هم چنین زبان فارسی هنوز خاصیت ترکیبی و ترکیب‌سازی خود را حفظ کرده است، برخلاف زبان‌های انگلیسی و فرانسوی که در همین کتاب گفته شده زبان‌هایی تحلیلی شده‌اند و برای داشتن خاصیت ترکیبی دست به دامان لاتین و یونانی شده‌اند.

– در ص ۲۸ گفته شده که زبان‌های باز و نوین (مدرن) همه‌ی بایست و نبایست‌های دستوری و ساختاری را کنار گذاشته‌اند! این حرف اشتباه است یعنی از آن می‌توان چنین برداشت کرد که این زبان‌ها هیج دستوری ندارند و در این زبان‌ها هر کسی هر چیزی با هر شکلی بگوید درست است. حال آن که احتمالا منظور وی ساده‌سازی دستور و واژه‌سازی و حذف مانع‌های دست‌وپاگیر بوده است.

– در ص ۲۷ جمله‌ای گفته شده که باز بدین معنا تواند بود که همه‌ی مردم سخنگو به زبان باز دارای فرهنگ باز هستند. و می‌دانیم که این ادعا درست نیست نمونه‌ی آن هم مردم در ایالت‌های مرکزی امریکا یا روستاهای انگلستان هستند. البته داریوش آشوری در گفتگویی در تارنمای «روزنامک» در این باره توضیح داده است ولی منظور ما آن چیزی است که در کتاب آمده است. اگر کسی از آن گفتگو خبر نداشته باشد می‌تواند این برداشت را بکند.

– در ص ۳۱ و ۳۴ زبان اسپرانتو را به عنوان الگوی موفق مطرح می‌کند در حالی که در عمل همه موافقند که اسپرانتو به عنوان زبان مشترک شکست خورده است. تنها عده‌ی اندکی از آن استفاده می‌کنند و کاربرد عمده‌ی آن در سازمان ملل است اما در زمینه‌ی علمی هرگز موفقیتی نداشت. یک دلیل شکست اسپرانتو آن است که به تمامی ساختگی است و سخنگویان و فرهنگی در پشت آن نیست. در این باره چندی پیش به مناسبت سالگرد اختراع زبان اسپرانتو برنامه‌های فراوانی بود و در برنامه‌ای رادیویی یکی از حامیان این زبان به شکست و همه‌گیر نشدن اسپرانتو اعتراف کرد.

– اصلا آیا رازبرداری از طبیعت (اگر به کلی ممکن باشد) پذیرفته شده است یا نه؟ این خود بحثی جداست که به پسانوین‌گرایی (post-modernism) و اعتراض به نوین‌گرایی و ماشینی‌شدگی مربوط می‌شود. من هم وارد آن نمی‌شوم.

– در ص ۴۳ گفته شده که جهانی‌شدگی یا «کره‌گیرشدن» زبان انگلیسی به خاطر ساختار باز آن است. به نظر من جهان‌شدگی زبان انگلیسی به ویژه پس از جنگ جهانی دوم و قدرت‌گیری سیاسی و اقتصادی امریکا عملی شد. امپراتوری بریتانیا در مدت عمر خود با آن که به قول معروف «خورشید در آن هرگز غروب نمی‌کرد» نتوانست انگلیسی را زبانی جهانی کند و تنها در مستعمره‌هایش زبان انگلیسی زبان رایج بود. نیز می‌دانیم که زبان بین‌المللی و آشنا در بیشتر کشورهای دنیا، از جمله کشور خودمان ایران، تا زمان جنگ جهانی زبان فرانسوی بود. یعنی جهانی‌شدگی زبان انگلیسی ربط زیادی به برتری زبانی آن ندارد و بیشتر به دلیل سیاسی و اقتصادی است. و از دهه‌ی ۱۹۹۰ م/ ۱۳۷۰ خ نیز گسترش ماهواره‌ها و کالاهای سینمایی هالیوود به این موضوع کمک کرده است. امروزه نیز برای گسترش زبان انگلیسی سالیانه مبلغ هنگفتی پول خرج می‌شود هم از سوی حامیان آن و هم از سوی دیگران که نیاز به آموختن این زبان را حس کرده‌اند. همچنین برای جهانی‌سازی زبان انگلیسی ساده‌سازی‌های فراوانی در دستور و خط و نگارش آن صورت گرفته است.

– در ص ۵۴ و ۵۶ گفته شده که رستاخیز فرهنگی اروپا یا نوزایش (رنسانس) تنها مدیون زنده شدن فرهنگ یونانی و رومی و اومانیست‌ها بود. نوزایش اروپایی شاید از نظر زبانی تنها بر اساس زبان‌های لاتین و یونانی بود اما از نظر مفهومی و علمی و فرهنگی، آشنایی با دانش شرق نیز تاثیر فراوانی در آن داشت. یعنی دانش هند و چین و ایران که در میان مسلمانان اندوخته شد. پس از اسلام نیز کسانی چون ابوریحان بیرونی و زکریای رازی و بوعلی سینا و عمر خیام و ابن نفس و دیگران بر این اندوخته افزودند. این اندوخته به ویژه پس از جنگ‌های صلیبی و نیز پس گرفتن اندلس به دست اروپاییان افتاد و پایه‌ی کار آنان شد. حتا اروپاییان با برخی آثار یونانی از راه ترجمه‌ی عربی آنها آشنا شدند. آثاری که در دوران هزار ساله‌ی نفوذ کلیسا، همان طور که خود آشوری نیز می‌گوید، تکفیر شده بودند. این دید غیرواقعی که تنها بازگشت به یونان و روم باعث نوزایش شد دید تبیلغاتی اروپای غربی است.

– در ص ۹۹: ایده‌ی ملت ایرانی را به زمان پهلوی و زمان مشروطیت نسبت داده است. درست است که ایده‌ی ملت-دولت به این شکل امروزی در اروپا پدید آمد اما ایده‌ی «ملت ایرانی» شاید از زمان هخامنشیان وجود داشته و زبان فارسی نیز دست کم از زمان ساسانیان و به ویژه پس از اسلام، زبان مشترک ایرانیان بوده است. یعنی ایرانیان در تمام گوشه و کنار ایران‌زمین و دنیای فرهنگی ایران، بدون وجود دولت مرکزی و «اعلام حکومتی»، در مدت ۱۱۰۰ سال (از زمان صفاریان و سامانیان تا همین امروز) در کنار زبان محلی خود با فارسی آشنا بوده‌اند و آثار خود را بدان می‌آفریده‌اند. حتا دربار گورکانیان هند و عثمانیان نیز مدتها از حامیان زبان فارسی بودند در حالی که با پادشاهی صفویان در ایران دشمن بودند! در زمان پهلوی و در قانون‌های اساسی امروزی این موضوع مشترک بودن زبان فارسی صرفا بیان قانونی و رسمی یافت. این «اعلام» رسمی شدن زبان فارسی در زمان پهلوی، بهانه‌ای شده است در دست گروه‌های کوچک و دروغگوی قوم‌گرا و تجزیه‌طلب که واقعیت رسمی و مشترک بودن زبان فارسی در ۱۱۰۰ سال گذشته را پنهان می‌کنند یا نادیده می‌گیرند. متاسفانه بیان این جمله که «فارسی در زمان حکومت پهلوی زبان رسمی ایران شد» در کتاب داریوش آشوری می‌تواند تاییدی باشد بر این برداشت غلط. به نظر من اینجا نیز آشوری در دام دید «اروپا-مرکز» یا «اروپا-محور» (Euro-centric) افتاده که بر اساس آن منشاء همه چیز در فرهنگ و تمدن یونان و روم باستان یا اروپای امروز است و همه‌ی جهان از آنان تقلید کرده یا می‌کنند.

در پایان امیدوارم داریوش آشوری – همان طور که گفته – به زودی ویراست جدیدی از این کتاب را پدید آورد و در آن به پرسش‌های این چنین پاسخ بدهد.

هم چنین نگاه کنید به متن گفتگوی مسعود لقمان با داریوش آشوری در وبلاگ «روزنامک» درباره‌ی همین کتاب.

پی‌نوشت:
دکتر محسن حافظیان (کارشناس زبان‌شناسی و به ویژه ساختار زبان فارسی) قرار است نقدی بر این کتاب را برایم بفرستد که به زودی آن را منتشر خواهم کرد.

زبان ِ باز

منتشرشده: سپتامبر 19, 2008 در كتاب, واژه‌سازی, زبان

شنبه ۳۰/شهریور/۱۳۸۷ – ۲۰/سپتامبر/۲۰۰۸

داریوش آشوری به تازگی کتاب جالب و مهمی منتشر کرده است به نام «زبان ِ باز»:


نام کتاب: زبان ِ باز – پژوهشی درباره‌ی زبان و مدرنیت
نویسنده: داریوش آشوری
ناشر: نشر مرکز
صفحه: ۱۱۲
سال نشر: شهریور ۱۳۸۷ خ / سپتامبر ۲۰۰۸ م

بحث اصلی کتاب بررسی بحران زبان پارسی در زمینه‌ی برخورد با دنیای علم و فناوری و فلسفه‌ی نوین (مدرن) است. و این که چه طور می‌تواند دستگاه واژه‌سازی علمی و فلسفی زبان پارسی را تقویت و برومند کرد.

(البته در کمانک بگویم که به نظر من بهتر است برابر modernity در پارسی بگوییم «نوینگی» (اسم از صفت نوین) نه مدرنیّت. زیرا «مدرنیت» ترکیب واژه‌ی «مدرن» فرنگی با پسوند «-یت» عربی است. نگاه کنید به نوشته‌ی پیشین به نام پسوند «-یت» در همین تارنوشت)

گفتگوی صدای آلمان (یا دویچه وله) با داریوش آشوری درباره‌ی این کتاب.

زبان فارسی، هم‌چون دیگر جنبه‌های زندگی ایرانی، در کل، تا حدودی خود را با خواسته‌های زندگانی مدرن سازگار کرده است. زبان ملی ما، آینه‌ای است که بیش از هر عامل دیگر، ‌آشوب ذهنی جامعه‌ی ایرانی را در برخورد با مدرنیت باز می‌تاباند.

شمس‌الدین ادیب سلطانی، کوششِ شگفتی کرد تا روش واژه‌سازی مکانیکی [=قیاسی و قانون‌مند] را، با کاربرد لغتمایه‌ی زبان‌های ایرانی باستان (پیشوندها، پسوندها، ستاک‌ها)، در قلمرو فلسفه در زبان فارسی جا بیندازد، اما این کار با ایستادگی‌های سخت و پرخاش‌جویانه رو به رو شده است. اما آقای حیدری ملایری در قلمرو شاخه‌‌ای از علوم طبیعی، یعنی اخترفیزیک، همین روش را با کاربرد همان لغتمایه‌ دنبال می‌کند. بخش عمده‌ی این کار سترگ به انجام رسیده (برروی اینترنت می‌شود دید [شهربراز: فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک دکتر حیدری ملایری]). چه بسا این روش در این زمینه آینده‌ای داشته باشد و به دیگر زمینه‌های علوم طبیعی نیز یاری رساند.

این را هم ناگفته نگذارم که زبانِ «راحت‌الحلقومی» که همه در هر زمینه‌ای بتوانند بخوانند و بفهمند، زبان تخصصی علم و فلسفه نمی‌تواند باشد. اما این نگرش برآمده از استبداد ذهن عوامانه در فضای ما حاکم است که زبان همه‌ی زمینه‌ها، باید راحت‌الحلقومی باشد و هیچ کوششی از سوی خواننده برای فهم نطلبد.

پس از پخش این کتاب، در «شهر کتاب» تهران جلسه‌ی نقد و بررسی آن برگزار شد که در آن علی‌محمد حق‌شناس، کامران فانی، و علی صلح‌جو شرکت داشتند و داریوش آشوری پیامی برای آن جلسه فرستاد. بخشی از پیام داریوش آشوری به جلسه‌ی نقد:

طرحِ مساله‌ی تنگناهای زبانِ فارسی در روزگار کنونی و کوشش برای پاسخ‌گویی به نیازهای این زبان در کار تالیف و ترجمه‌ی متن‌های فلسفی و علمی و فنی نشانه‌ی نیکی‌ست از آن‌که ما در این دهه به صورت جدی‌تری با مساله‌ی علم و توسعه‌ی زبان در رابطه با آن رویارو شده‌ایم. به عبارت دیگر، جدی گرفتنِ مساله‌ی زبان و اندیشیدن به آن نشانه‌ی جدی‌تر شدنِ ذهنیّتِ علمی در میان ماست.
آنان [=غربیان] پا به پای رشد علوم و تکنولوژی، و در کل تمامی شکل زندگانی انسان در جهان مدرن، با تکیه بر زمینه‌ی تاریخی زبان‌هاشان در بستر فرهنگِ اروپایی به مطالعه‌ی زبان و نیز توسعه دادنِ آن دست زده‌اند و در این راه رابطه‌ی هرگز‌ نبُریده‌ی زبان‌های مدرن با زبان‌های کلاسیک یاورشان بوده است.

سپس داریوش آشوری در مقاله‌ی دیگری به نقدها پاسخ داد از جمله گفت:

باز بودن، به‌خلافِ آنچه حق‌شناس از آن برداشت کرده است، به معنای بی‌درـ‌وـ‌پیکر بودن نیست. همچنان که ذهنِ باز (در برابرِ ذهنِ بسته) به معنای ذهنِ پاشیده یا بی‌درـوـپیکر نیست، بلکه ذهنِ گشوده به‌روی ذهن‌های دیگر و فهم‌های دیگر است.

آقایِ صلح‌جو .. هم گمان می‌کند که من حرفِ تازه‌ای در این کتاب نزده‌ام. زیرا همه‌ی آشنایان با زبان‌های اروپایی کم‌ـ‌و‌ـبیش می‌دانند که آن‌ها واژگانِ علمی را بر پایه‌ی زبان‌های ِ یونانی و لاتینی می‌سازند. البته که چنین است و این حرفی ست بدیهی. امّا تازگی حرفِ من، از دیدگاهِ «ما»، در این پرسش است که، چرا این کار را کرده اند و همچنان می‌کنند؟

چرا مانندِ ما به سرمایه‌ی زبانی بوم‌گویشی خود بسنده نکرده اند؟ با این کار چه می‌خواسته‌اند بکنند و به کدام نیازِ زبانی پاسخ گفته اند؟ و، سرانجام، این رفتار چه اثری بر ساختارِ زبان‌هاشان داشته است؟ اگر این نکته‌ها فهمیده و روشن شود، آنگاه خواهیم فهمید که هنگامی که شمس‌الدینِ ادیب‌سلطانی، به تقلید از آن زبان‌ها به سراغِ زبان‌های پهلوی و فارسی باستان می‌رود و می‌خواهد با این سازمایه‌های زبانی از واژه‌سازی مدرنِ اروپایی گرده‌برداری کند، چرا چنان جنجالی به راه می‌افتد.

اگر چنان کاری نمی شود کرد یا نباید کرد، پس چه باید کرد؟ برای این «چه باید کرد» است که باید پژوهش و اندیشه‌ورزی کرد. باید پرسید که ما چرا آن زبان‌ها را الگو قرار می‌دهیم و چرا مانندِ آن‌ها نمی‌توانیم تولیدِ صنعتی واژگان داشته باشیم.

امیدوارم به زودی بتوانم این کتاب جالب را بخوانم و بیشتر درباره‌ی آن بنویسم.

پی‌نوشت (آذر/دسامبر)
نگاه کنید به نوشته‌ای جدید درباره‌ی این کتاب.

قبول عامه

منتشرشده: اوت 28, 2008 در فرهنگ, واژه‌سازی, زبان

پنج‌شنبه ۷/شهریور/۱۳۸۷ – ۲۸/آگوست/۲۰۰۸

فرزانه‌ی ایرانی «اوحدالدین علی پور محمد خاورانی» مشهور به انوری ابیوردی شاعر و فلسفه‌دان سده‌ی ششم خ/دوازدهم م در قطعه‌ای می‌گوید:
انوری بهر قبول عامه چند از ننگ شعر ————– راه حکمت رو! قبول عامه گو هرگز مباش!

(البته برای سخنوری و شاعری قبول عامه شرط مهمی است و به همین خاطر است که می‌بینیم انوری چندان برای عامه‌ی پارسی‌زبانان شناخته نیست. هر چند در این شعر انوری خود را نه شاعر که حکیم و فیلسوف می‌داند و به پیروی بوعلی سینا بیشتر افتخار می‌کند تا فردوسی:
در کمال «بوعلی» نقصان فردوسی نگر ———— هر کجا آمد «شفا»، شهنامه گو هرگز مباش!)

این را گفتم تا اشاره کنم در زبان علم و دانش، قبول عامه شرط نیست. زیرا دانش به خاطر طبیعت خود زمینه‌ای تخصصی و کارشناسی است. البته گسترش دانش بین مردم و عامه بسیار لازم و نشانه‌ی پیشرفت جامعه است و دانشوران نباید خود را از مردم جدا بدانند. اما باید در نظر داشت که در زمینه‌ی دانش، مردم باید دنباله‌رو دانشمندان و دانشوران و دانشکاران باشند نه برعکس. یکی از مهم‌ترین جنبه‌های دانش همان زبان فنی و علمی است. دانشکاران نمی‌توانند به بهانه‌ی این که مردم عادی واژه‌ای یا نوشته‌ای را نمی‌فهمند از آن استفاده نکنند. هر زمینه‌ی دانشی پر است از مفهوم‌هایی که برای مردم عادی شناخته نیست و هر مفهوم نیز با واژه‌ای یا اصطلاحی بیان می‌شود. بنابراین نباید انتظار داشت که هر واژه یا اصطلاح علمی برای مردم شناخته شده باشد. آیا کسی پایان‌نامه (تز) دکتری خود – برای مثال در مهندسی برق – را چنان می‌نویسد که برای سبزی‌فروش محله فهمیدنی باشد؟ اگر چنین باشد باید به تخصصی و نو بودن موضوع آن پایان‌نامه شک کرد! (البته به شرط این که سبزی فروش مزبور دکتر برقی نباشد که به خاطر وضعیت سیاسی/اقتصادی بدین کار روی آورده باشد!)

در زبان‌های اروپایی این نکته پذیرفته شده است که اگر کسی متنی در زمینه‌ای علمی می‌خواند باید انتظار داشته باشد که واژه‌ها و اصطلاح‌های تازه ببیند یا واژه‌های آشنا در مفهوم‌ها و کاربردهای تازه به کار رفته باشند. اما در زبان پارسی همه انتظار دارند که وقتی مطلبی علمی یا فنی می‌خوانند تمام واژه‌ها و معناها برایشان آشنا باشند. نمی‌خواهند برای درک مطلبی علمی زحمت زبانی بکشند. به قول داریوش آشوری انتظار دارند زبان «راحت الحلقوم» باشد! نه تنها مردم عادی، حتا کارشناسان نیز چنین اند. یعنی در برابر واژه‌سازی برای مفهوم‌های تازه مقاومت می‌کنند و یا می‌گویند باید واژه آشنا باشد. آخر وقتی مفهوم تازه است و برای کارشناسان، چه رسد به مردم عادی، آشنا نیست چرا باید واژه‌اش آشنا باشد؟

بسیاری از کسانی که این شرط را می‌گذارند یا مطرح می‌کنند، گمان می‌کنند که اصطلاح‌های علمی انگلیسی برای تمام انگلیسی‌زبانان و مردم عادی آن کشورها فهمیدنی است. اما چنین نیست. گروهی از اینان در محیط انگلیسی‌زبان (یا فرانسه‌زبان) در خارج از ایران زندگی نکرده‌اند و اگر هم زندگی کرده‌اند بدین موضوع توجه نکرده‌اند. گروهی نیز مانند برخی از استادان ما در دانشگاه صنعتی شریف با این که در امریکا و فرانسه درس خوانده بودند این مطلب را درک نکرده بودند. برای نمونه، دوستی در پیش‌نویس پایان‌نامه‌اش نوشته بود «ماشین‌بسته» و «ماشین‌نابسته» (برابر machine-dependent و machine-independent). استادی زیر آن خط کشیده بود که اینها پارسی نیست! باید بنویسید «وابسته به ماشین» و «مستقل از ماشین/غیروابسته به ماشین» یعنی ترکیب وارون (مقلوب) را نمی‌شناخت. یا استاد دیگری در زمینه‌ی شبکه‌های پتری (Petri nets) به جمله‌ی «تراگذار شلیک می‌شود» (transition fires) ایراد می‌گرفت که اگر شما این جمله را برای هر پارسی‌زبانی بخوانید به شما نگاه می‌کند. گفتیم یکی این که شبکه‌ی پتری چیزی نیست که هر پارسی زبانی آن را بشناسد. این موضوعی تخصصی است. دوم این که خود جمله‌ی انگلیسی نیز دست کمی از این ندارد. شما که در محیط انگلیسی‌زبان بوده‌اید چرا چنین گمان می‌کنید؟

پس سخن من با نویسندگان فنی و کسانی که در کار واژه‌سازی هستند این است که مردم باید از شما پیروی کنند و واژه‌های تازه یاد بگیرند نه این که شما منتظر باشید یا هراس داشته باشید که مردم این را قبول نمی‌کنند. دانشوران باید به مردم آموزش بدهند. دنیای نوین (مدرن) دنیای علم است نه دنیای عام! پذیرش مردم نباید شرط اصلی و نخست واژه‌سازی باشد. مردم ما باید بیاموزند و بفهمند که هزاران مفهوم تازه در دنیا وجود دارد که آنان نمی‌دانند و باید برای بیان این مفهوم‌ها واژه‌های تازه بیاموزند و به کار گیرند. نباید انتظار داشته باشند که با ۳-۴ هزار واژه‌ی روزمره تمام علم و دانش جهان نوین را درک و بیان کرد. تنبلی بس است! متاسفانه بسیاری از همین کسانی که در برابر واژه‌های نوساز پارسی واکنش منفی نشان می‌دهند در کاربرد واژه‌های انگلیسی و فرانسوی – حتا در گفتگوی روزمره و به جای واژه‌های عادی زبان مانند اعصاب و حوصله و … – هیچ تردیدی نمی‌کنند و آن را نشانه‌ی شخصیت و سواد می‌دانند.

خواننده‌ای گفته بود چرا می‌گویی مردم «باید» عادت کنند و قبول کنند؟ می‌گویم برای این که مردم در زمینه‌های علمی صاحب‌نظر نیستند. مردم باید در زمینه‌ی دانش پیرو کارشناسان باشند چون کار تخصصی است. شما در زبان انگلیسی نمی‌بینید که پژوهشگری در بند آن باشد که اگر من این واژه را بسازم مردم آن را قبول نمی‌کنند یا نمی‌فهمند. یا این که مردم بگویند این واژه سخت است یا آشنا نیست. آنان پذیرفته‌اند و مردم ما نیز باید بپذیرند که در زمینه‌ی علمی مجبورند واژه‌ی علمی و ناآشنا ببینند و یاد بگیرند. اگر «کارشناس» دیگری – و نه مردم عادی – آن واژه را نپسندید برای خودش واژه‌ی جدیدی می‌سازد. البته برای درک مردم عادی توضیح یا عبارت انگلیسی معادلی نیز می‌گویند اما در زبان فنی همان واژه‌ی اصلی را به کار می‌برند.

ما باید برای زبان پارسی زبان علمی و دستگاه واژه‌سازی فنی بسازیم و کارشناسان و دانشوران ما (در زمان آموزش دانشگاهی) با این دستگاه آشنا شوند تا اگر روزی خواستند در زمینه‌ی کاری خود واژه‌سازی کنند توان علمی و زبانی داشته باشند. یعنی همان کاری که در زبان انگلیسی می‌شود.

با کمی تغییر در شعر انوری، می‌گویم: راه دانش رو، قبول عامه گو «چندان» مباش!

سه‌شنبه ۵/شهریور/۱۳۸۷ – ۲۶/آگوست/۲۰۰۸

دکتر محمدرضا باطنی روز یک‌شنبه ۴/شهریور/۱۳۸۷ برابر ۲۴/آگوست/۲۰۰۸ در برنامه‌ی «دو روز اول» صدای امریکا حضور یافت و درباره‌ی نظرهایش در زمینه‌ی زبان و خط پارسی صحبت کرد.

نخست بگویم که من به ایشان و کارهایشان در زمینه‌ی زبان‌شناسی احترام کامل می‌گذارم و از تلاش‌شان در «فرهنگ دوزبانه‌ی انگلیسی-فارسی سخن» سپاسگزارم. ایشان به عنوان کارشناس حق دارد نظر خودش را داشته باشد و آن را بیان کند اما در این گفتگو چند نکته نظر مرا جلب کرد:

۱) ایشان گفتند دلیل رد شدن واژه‌ی «چرخ‌بال» یا «بال‌گرد/بال‌گردان» این بود که این واژه مال تاجیکان است. به نظر من این گفته کوچک‌شماری تاجیکان را در خود دارد. افزون بر آن، به نظر من در این زمینه باید دلیل زبانی ارائه کرد نه دلیل جغرافیایی. آیا همه واژه‌ها باید در تهران ساخته و استفاده شوند تا درست باشند؟ ضمن این که واژه‌ی بال‌گرد یا بال‌گردان در ارتش ایران نیز فراوان به کار می‌رود. هم چنین «بال‌ثابت» که به هواپیماهای معمولی گفته می‌شود.

۲) ایشان از یک سو می‌گوید «فضلا» مخالف ساخت فعل قیاسی هستند و آنان را سرزنش می‌کند. اما بعد خودش در نقش همان «فضلا» ظاهر می‌شود و می‌گوید کاربرد واژه‌های زبان‌های باستانی مانند پارسی میانه و پارسی کهن و اوستایی «نبش قبر» است. آیا ایشان نمی‌دانند که تمام زبان‌های اروپایی که اکنون به عنوان زبان‌های علمی به کار می‌روند برای بالندگی خود به قول ایشان «نبش قبر» کرده‌اند و از زبان‌های مرده‌ی یونانی باستان و لاتین استفاده می‌کنند. آن هم نه نبش قبر یک مرده بلکه نبش قبر دسته‌جمعی! ایشان می‌گوید برای واژه‌سازی باید همین واژه‌های معمولی را به کار برد. باید پرسید برای نمونه همین واژه‌ی سرنام در انگلیسی یعنی acronym؟ آیا پیشوندacro در کوچه‌های شرق لندن رایج است یا در محله‌ی هارلم نیویورک؟ یا از زبان‌های مرده‌ی اروپایی گرفته شده؟ این دید منفی نسبت به واژه‌سازی علمی برازنده نیست و مانع پیشرفت است.

۳) در توضیح همین «نبش قبر» به «ترابری» اشاره کردند و گفتند این واژه به درد نمی‌خورد و مردم آن را نپذیرفته‌اند. زیرا از پیشوند مرده‌ی «ترا» و فعل «بردن» استفاده شده است. ایشان حمل و نقل را ترجیح می‌دهد. نمی‌دانم چه طور می‌شود در حرف از ساخت فعل قیاسی پشتیبانی کرد اما در عمل آن را مسخره کرد؟ پیشوند به قول ایشان مرده‌ی «ترا» در علوم بسیار کاربرد دارد. برای نمونه در ریاضیات «رابطه‌ی تراگذاری» (transitive relation)، «ماتریس ترانهاده» (transposed matrix)، «تراگسیل» (transmission)، ترادیسنده (transformer) و … را داریم. یا به «بَس‌پار» (برابر پلیمر در شیمی) اشاره کردند و گفتند این واژه به درد نمی‌خورد. زیرا من ابتدا گمان کردم از فعل سپردن است. بعد فهمیدم یعنی پلیمر. می‌شود پرسید آیا بار اول که «اَبَرقدرت» را دیدید فکر نکردید «اَبر ِ قدرت» است؟ زیرا این واژه نیز از پیشوند مرده‌ی «اَبَر» استفاده می‌کند.

۴) نکته‌ای که ایشان یا نمی‌دانند یا فراموش می‌کنند این است که در زبان علمی و فنی نمی‌توان تنها بر اساس زبان رسمی و اداری و بدون یاری از زبان‌های باستانی واژه‌سازی کرد. زبان پارسی از آنجا که زبانی هندواروپایی است می‌تواند از الگوی زبان‌های اروپایی پیروی کند و دستگاه واژه‌سازی علمی خود را توانمند کند. جالب آن که وقتی مجری از وی پرسید: وقتی شما در ترجمه از انگلیسی به پارسی واژه‌ای را ببینید که برابر پارسی ندارد چه می‌کنید؟ دکتر باطنی گفت: من سعی می‌کنم روح مطلب را بیان کنم و چندان به ترجمه‌ی واژه به واژه معتقد نیستم.
در ترجمه‌ی علمی و فنی نمی‌توان تنها به بیان روح مطلب بسنده کرد. باید واژه‌سازی کرد. فلسفه‌ی «بیان روح مطلب» در ترجمه‌ی علمی و فنی منجر شده است به درازنویسی و خودداری از واژه‌سازی. انگار اگر واژه‌ی گوش را در پارسی نداشتیم برای بیان روح مطلب بگوییم «عضوی چسبیده به سر برای شنیدن». این همان کاری است که در گذشته شده است. برای نمونه به جای ساختن معادل برای pediatrician گفته‌اند «متخصص بیماری‌های اطفال» یا برای gynecologist گفته‌اند «متخصص بیماری‌های زنان و زایمان»! مهم روح مطلب است!

۵) دیگر این که هم ایشان و هم مجری برنامه پارسی‌نویسی را با سره‌نویسی یکی گرفتند. وقتی می‌گوییم از واژه‌های پارسی استفاده کنیم سریع موضع می‌گیرند که «هیچ زبان خالصی وجود ندارد. زبان انگلیسی این همه واژه از دیگر زبان‌های وام گرفته است و هم چنان قوی است». اما نمی‌گویند که در انگلیسی وقتی واژه‌ای را وام می‌گیرند آن را با دستور زبان انگلیسی صرف می‌کنند نه این برای نمونه «فکر» عربی را بگیریم و همراه آن تفکر، متفکر، فکور، افکار، و صدها مشتق دیگر را هم بیاوریم. آن وقت انتظار داشته باشیم دستگاه نحوی زبان سالم بماند. آن طور که دکتر باطنی گفت «وام‌واژه‌ها مسافرند. می‌آیند و می‌روند. مهم دستگاه نحوی زبان است.» (در ضمن به نظر من، مجری برنامه آگاهی لازم در این زمینه نیز نداشت)

۶) دکتر باطنی نکته‌ای هم درباره‌ی تغییر خط گفت که باز به نظر من قانع‌کننده نبود. ایشان گفت من ابتدا فکر می‌کردم می‌شود خط پارسی را اصلاح کرد. اما بعد با مطالعات بیشتر فهمیدم که امکان ندارد. برای مثال اگر حرف‌های صدادار را به خط پارسی اضافه کنیم چون دال و ذال و را به حرف بعدی نمی‌چسبند فایده ندارد. پس بهتر است کل خط را عوض کنیم! من این استدلال را نفهمیدم و به نظرم بی‌پایه بود.

۷) در ضمن ایشان یک اشتباه تاریخی نیز کرد و گفت: پس از اسلام، به جز ایران و ترکیه(!) زبان باقی کشورهای منطقه عربی شد. اول این که ترکیه کشوری است که از سال ۱۹۲۱ به وجود آمده. اگر منظورشان آناتولی یا آسیای کهتر باشد، در زمان اسلام این منطقه بخشی از امپراتوری روم شرقی بود و سده‌ها پس از اسلام نیز به نام روم شناخته می‌شد و ترکان ۳۰۰-۴۰۰ سال پس از اسلام به این منطقه آمدند و به تدریج زبان مردم این منطقه ترکی شد. بنابراین حرف ایشان بی‌معنا است.

۸) نکته‌ی جالبی هم در این گفتگو مطرح شد. خانمی از اصفهان تلفن کرد و به مطلبی اشاره کرد که کمتر بدان توجه می‌شود. ایشان گفت در زبان پارسی من به بچه‌ام می‌گویم جارو را از گوشه‌ی اتاق بردار. اما وقتی وی به مدرسه می‌رود در کتاب ریاضی اصطلاح‌های عربی «قائم الزاویه» و زاویه‌ی حاده و منفرجه و «متساوی الاضلاع» و «متساوی الساقین» و … را می‌شنود که برایش نامفهوم است و یکی از دلیل‌های ضعف ریاضی برخی دانش‌آموزان همین عربی بودن اصطلاح‌هاست.

این هم پیوند به گفتگوی دکتر باطنی در صدای امریکا (نزدیک ۱ ساعت)

هم چنین ن.ک نوشته‌های پیشین: زبانی پربار و خط پارسی – ۲

شنبه ۲/شهریور/۱۳۸۷ – ۲۳/آگوست/۲۰۰۸

مشغول خواندن کتابی هستم به نام «ساختارشناسی و شکل‌های تصریفی فعل‌های فارسی».

نام کتاب: «ساختارشناسی و شکل‌های تصریفی فعل‌های فارسی»
نویسنده: دکتر محسن حافظیان
تعداد صفحه: ۳۳۶
ناشر: گل آفتاب، مشهد، ایران
سال انتشار: 1383 خ/۲۰۰۴ م

دکتر محسن حافظیان، که از خاک سخن‌پرور خراسان برخاسته، دکتری زبان‌شناسی خود را از دانشگاه سوربن در پاریس گرفته است. این کتاب نخست به زبان فرانسه و با مشخصات زیر چاپ شده است:

Les verbes persans. morphologie et conjugaisons
Author: Dr. Mohsen Hafezian
Publisher: L’Harmattan
Date: 2001
Language: French

دکتر حافظیان در این کتاب نشان داده است که فعل‌های زبان پارسی از نظر صرفی بسیار قاعده‌مند هستند و می‌توان آنها را از نظر ساختاری به سه گروه تقسیم کرد که فعل‌های هر گروه به شیوه‌ی یکسان صرف می‌شوند. کتاب نخست به زبان فرانسه منتشر شده و سپس دکتر حافظیان آن را به زبان پارسی در شهر مشهد چاپ کرده است.

در پشت جلد نسخه‌ی پارسی چنین آمده است:

کتابی که در دست دارید فهرستی کم و بیش کامل از فعل‌های فارسی، ساختار آنها و شکل‌های تصریفی‌شان می‌باشد و شاید برای نخستین بار است که یک الگوی ساختاری فراگیر برای کلیهء فعل‌های فارسی معرفی می‌شود.
این کتاب برای نخستین بار در پاریس توسط انتشارات L’Harmattan در سال ۲۰۰۱ میلادی (۱۳۸۰ خورشیدی) منتشر گردید و در همان سال مورد تایید دانشکدهء زبان‌های شرقی پاریس و دانشگاه سوربن قرار گرفت. سپس به عنوان کتاب مرجع فعل‌های فارسی در دانشگاه‌های سراسر فرانسه معرفی و در سال ۲۰۰۳ میلادی [۱۳۸۲ خ] به تجدید چاپ رسید.
چاپ نخست این کتاب به زبان فارسی در سال ۲۰۰۴ میلادی (۱۳۸۳ خورشیدی) یعنی سه سال پس از نخستین چاپ آن در فرانسه شاید نشانه‌ای از کم‌توجهی ما به زبان مادری است.
به هر حال امید است که انتشار این کتاب گامی هر چند کوچک در اعتلای زبان مادری و آشنایی جوانان و محققان ما با ساختار و شکل‌های تصریفی فعل‌های زبان فارسی باشد.

با تشکر از دکتر حافظیان که با تلاش خود این کتاب را برای همه‌ی پارسی زبانان و پارسی‌نویسان فراهم کرده است. به زودی بیشتر درباره‌ی آن خواهم نوشت.