بایگانیِ دستهٔ ‘هخامنشیان’

پاسخ به فیلم اسکندر

منتشرشده: نوامبر 1, 2011 در فيلم, كتاب, هخامنشیان

سه‌شنبه ۱۰/آبان/۱۳۹۰ – ۱/نوامبر/۲۰۱۱

در سال ۲۰۰۴ م./ ۱۳۸۳ خ. اولیور استون، کارگردان مشهور امریکایی، فیلمی از زندگی اسکندر مقدونی ساخت که در همان زمان هم نقدهای فراوانی به آن شد. مشاور تاریخی این فیلم فردی است به نام دکتر رابین لین فاکس (Robin Lane Fox) که از «اروپامحوران» (Eurocentricist) مشهور است و در کتاب خود درباره‌ی تاریخ یونان و روم باستان با لحن تند و بد و تحقیرآمیز از ایرانیان و هخامنشیان یاد کرده است. دکتر کاوه فرخ در همان زمان نقدی بر فیلم اولیور استون نوشت که می‌توانید آن را در وبگاه شخصی او بخوانید.

به تازگی هم به کتابی برخوردم که در سال ۲۰۱۰ م. / ۱۳۸۹ خ. در پاسخ به مضمون و ادعاهای مطرح شده در این فیلم نگاشته شده است.


نام کتاب: پاسخ‌هایی به فیلم اسکندر ساخته‌ی اولیور استون
ویراستاران: پاول کارتلج (Paul Cartledge) و فیونا رُز گرینلند (Fiona Rose Greenland)
ناشر: دانشگاه ویسکانسین
سال: ۲۰۱۰ م. / ۱۳۸۹ خ.
صفحه: ۳۷۰

این کتاب مجموعه‌ی مقاله‌هایی با مشخصات زیر:

پیشگفتار

پاره‌ی نخست: فیلم اسکندر اولیور استون
۱- اسکندر اولیور استون و تراداد [=سنت] فیلم‌های حماسی
نوشته‌ی جوآنا پاول

۲- پذیرش عمومی فیلم اسکندر
نوشته‌ی جون سولومون

پاره‌ی دوم: پیشینیان فیلم اسکندر
۳- داستان اسکندر روی صحنه: ارزیابی انتقادی «داستان ماجراجویانه» اثر رتینگن
نوشته‌ی رابین لین فاکس

۴- ظهور تاریخ: «اسکندر بزرگ» ساخته‌ی رابرت راسن
نوشته‌ی کیم شهاب‌الدین

پاره‌ی سوم: همدمان اسکندر: جنسیت و مسائل جنسی
۵- فیلم اسکندر و مسائل جنسی در یونان باستان: برخی سگالش‌های نگریک
نوشته‌ی مارلین اسکینر

۶- اولمیپاس و اولیور: رابطه‌ی جنسی، کلیشه‌سازی جنسیت، و زنان در فیلم اسکندر اولیور استون
نوشته‌ی الیزابت کارنی

۷- بخت با مردان مو بلوند است: کالین فرل در فیلم اسکندر
نوشته‌ی مونیکا سیلویرا سیرینو

۸- کیش هفایستیون
نوشته‌ی جین ریمز

پاره‌ی چهارم: رویای اسکندر: مقدونیان و بیگانگان

۹- اولیور استون، فیلم اسکندر، و اتحاد انسان‌ها
نوشته‌ی تامس هریسون

۱۰- «ای افرودیت! کمکم کن!» بازنمایش زنان شاهانه‌ی ایران در فیلم اسکندر
نوشته‌ی لوید لولین جونز

پاره‌ی پنجم: شیوه‌های نگاه به اسکندر

۱۱- نگاه به گذشته: تفسیرهای سینمایی از مغاک‌های مقدونیه
نوشته‌ی وریتی پلات

۱۲- فیلم پرفروش! پاسخ موزه‌ها به اسکندر بزرگ
نوشته‌ی جان شری

پسگفتار: اولیور استون

بخش‌های فراوانی از این کتاب را می‌توانید در این نشانی در بخش کتاب‌های گوگل بخوانید.

Advertisements

چهارشنبه ۶/مهر/۱۳۹۰ – ۲۸/سپتامبر/۲۰۱۱

می‌دانیم که هخامنشیان دستگاه اداری و دیوانی بسیار پیچیده و پیشرفته‌ای داشته‌اند و همه چیز را ثبت و بایگانی می‌کردند. برای نمونه هرودوت در بند نخست کتاب خود (دفتر ۱ بند ۱) برای اعتباربخشی به نوشتارهایش می‌گوید «بر پایه‌ی سخن ایرانیانی که بهترین آگاهی را در زمینه‌ی تاریخ دارند…» (در انگلیسی: According to the Persians best informed in history). هم چنین کتسیاس کنیدوسی (Ktesias of Knidus یا Ctesias of Cnidus) – که ادعا کرده پزشک اردشیر هخامنشی، نوه‌ی داریوش بزرگ، بوده است – در کتاب تاریخ و اطلاعات عمومی که درباره‌ی ایران نوشته و در یونانی Persika (به معنای «درباره‌ی ایران») خوانده می‌شده است می‌گوید که هر آنچه می‌نویسم بر پایه‌ی بایگانی شاهنشاهی هخامنشی است. متاسفانه بیشتر این بایگانی یا نابود شده است و یا به دست ما نرسیده است. تنها بخش کوچکی از آن در آغاز سده‌ی بیستم م. در بخش گنجینه یا خزانه‌ی دژ پارسه (تخت جمشید) یافت شد که در همان دوران به امانت به دانشگاه شیکاگو در امریکا سپرده شد تا پژوهش و خوانده شوند. و ریچارد هَلُک (Richard Hallock) در دهه‌ی ۱۳۵۰ خ./۱۹۷۰ م. بسیاری از آنها را خواند و ترجمه کرد و در کتابی منتشر کرد. دکتر عبدالمجید ارفعی نیز کتابی به نام «گل‌نبشته‌های هخامنشی» در همین زمینه منتشر کرده است. (هم چنین ن.ک. به جستار پیشین در همین باره.)

اما برگردیم به سر موضوع این جستار، یعنی شخصی به نام اسکندر مقدونی. می‌دانیم که تنها منبع همروزگار یا نزدیک به روزگار اسکندر مقدونی نوشتارهای یونانیان است و پس از آن، رومیان درباره‌اش نوشته‌اند. من فکر نکنم از دیگر ملت‌ها منبع نوشتاری همزمان با اسکندر درباره‌اش به دست آمده باشد. برای نمونه، می‌گویند اسکندر حتا به جنگ هندیان هم رفته است اما نمی‌دانم در تاریخ همان دوران هندیان چیزی در این باره آمده است یا نه. بیشتر «اسکندرنامه»ها، به ویژه آن که به «کالیستنس دروغین» (Pseudo-Callisthenes) منسوب است، چندان پایه‌ی تاریخی ندارد و به کالیستنس واقعی که از بستگان ارسطو بوده است ربطی ندارد.

و می‌دانیم که یونانیان در تاریخ‌نگاری خیلی گزافه‌گویی و غلوّ و اغراق کرده‌اند و در بسیاری جاها که مربوط به خودشان می‌شده است از کاه کوه ساخته‌اند. نمونه‌اش جریان درگیری جزیی ماراتن که ده هزار یونانی با لشکر ده هزار نفری هخامنشیان روبرو شدند و از آن ده هزار نفر لشکر هخامنشیان عده‌ی زیادی یونانیان آسیای کهتر بودند و در زمان نبرد خیانت کردند. بعد این درگیری تبدیل شد به شکست ۴۶ ملت آسیایی از مردم شهر آتن! و امروزه هم در بوق و کرنا می‌شود و آغاز پیروزی تمدن بر بربریت! یا حمله‌ی خشایارشا به یونان و افسانه‌ی ایستادگی سی صد اسپارتی در برابر یک میلیون سپاه خشیارشا! که مسخرگی آن به ویژه در فیلم هالیوودی جدی گرفته شد.

به تازگی کتاب خواندم به نام «اسکندر مقدونی: زندگینامه‌ی تاریخی» نوشته‌ی پیتر گرین، استاد بریتانیایی بازنشسته‌ی دانشگاه تگزاس امریکا.

نام کتاب: اسکندر مقدونی زندگینامه‌ی تاریخی (Alexander of Macedon: A Historical Biography)
نویسنده: پیتر گرین (Peter Green)
سال: ۱۹۷۲ م. / ۱۳۵۱ خ.
ناشر:
صفحه: ۴۵۰

این کتاب در سال 1972 نوشته شده و در سال 1991 بازچاپ شده است. کتاب خیلی خوبی است و نویسنده سعی کرده است بیطرفانه بنویسد و ایرادهایی هم به روایت تاریخی گرفته است و برخی جاها را گفته که این کار ناممکن است یا گزافه‌گویی و تبلیغات است. حتا عنوان کتاب به جای «اسکندر بزرگ» تنها «اسکندر مقدونی» است و البته برخی در صفحه‌ی مربوط به این کتاب در آمازون به او ایراد گرفته‌اند که چرا نام کتاب «اسکندر بزرگ» نیست! این هم نظر چند مخالف این کتاب:

– این کتاب خیلی خوب پژوهش شده اما نویسنده خیلی جانبدارانه نوشته و انتقادهای فروانی به اسکندر کرده است.

– تاریخ‌نویس یا دادستان دادگاه حقوق بشر؟

– آقای گرین احتمالا بهترین تاریخ‌نگار در میان داستان‌پردازان و بهترین داستان‌پرداز در میان تاریخ‌نگاران است. اما کار تاریخ‌نگار داستان‌پردازی نیست. تصویری که آقای گرین از اسکندر بزرگ در پیش روی ما می‌گذارد بسیار تیره و تار است. نه این که نمی‌توان از اسکندر انتقاد کرد بلکه نباید تاریخ را تحریف کرد. بیشتر این کتاب تهمت‌ها و داوری‌های آقای گرین نسبت به اسکندر است در دادگاهی که او خودش قاضی و دادستان است و اسکندر متهم.

– این کتاب روزنامه‌ی زرد خیلی خوبی است!

– اسکندر دست کم شایسته‌ی عنوان «بزرگ» است. زیرا بیش از سه هزار سال از مرگش می‌گذرد (!) و هنوز ما درباره‌ی زندگی و میراث و شخصیت‌اش گفت‌وگو می‌کنیم.

با این که گرین کوشیده بیطرف باشد اما هنوز برخی جاهای داستان ناسازگاری دارد. برای نمونه چند مورد را یاد می‌کنم:

۱- اسکندر با ۴۷ هزار پیاده و ۴۵ هزار سواره از مقدونیه به راه می‌افتد و مدت زمان درازی هیچ پولی برای پرداخت به سپاهیان خود نداشت و تنها انگیزه‌ی ظاهری‌اش از حمله به ایران انتقام حمله‌ی خشیارشا و اهانت به خدایان یونانیان بود. سربازان معمولا در صورت پرداخت نشدن دستمزد می‌گریختند. البته گرین اشاره می‌کند که این تنها هدف تبلیغاتی داشت و هدف اصلی به دست آوردن ثروت و زمین بود. اسکندر به هر شهری در آسیای کهتر که می‌رسد گاهی مردم در برابرش مقاومت می‌کنند زیرا مقدونیان را بی‌فرهنگ و خشن می‌دانستند و گاهی برای ندادن مالیات به هخامنشیان، به اسکندر می‌پیوستند. اسکندر هم در این جاها بخشی از سپاهیان خودش را به صورت پادگان (garrison) مستقر می‌کند. بعد این شهرها دوباره به دست هخامنشیان می‌افتند یا مردم شورش می‌کنند و افراد پادگان مقدونیان را یا می‌کشند یا فراری می‌دهند. اما تعداد سپاهیان اسکندر تغییر چندانی نمی‌کند و وقتی به گرانیکوس (Granicus) می‌رسد باز هم کلی سرباز و لشکر دارد! در متن شمار سپاهیان هر پادگان داده نشده و من هم شماره‌ی این پادگان‌ها را جمع نزده‌ام که ببینم چند نفر باید به گرانیکوس برسند.

۲- در نبردی در نزدیکی رود هالیس (Halys – قزل ایرماق در ترکیه‌ی امروزی)، اسکندر با سردار بزرگ ایران «اسپیثرَه‌داتَه»ی پارسی (Spithradates – در پارسی نو: سپهرداد) نبرد می‌کند و بر اثر ضربه‌ی این سردار، اسکندر در خاک و خون می‌غلتد و اسبش کشته می‌شود و خودش هم به روی زمین می‌افتد. اما چند صفحه بعد، می‌خوانیم که اسپیتره‌داته کشته شده و اسکندر به قول معروف «سُر و مُر و گنده» سوار بر اسبش در پیشاپیش سپاه است و همه چیز رو به راه است و ایام به کام!

۳- جنگ اسکندر با مردم شهر صور (در انگلیسی: Tyre) بر لب مدیترانه و بالاخره گشودن دژهای مشهور آن هم که چندین صفحه از کتاب را به خود اختصاص داده است بیشتر حماسی به نظر می‌رسد تا واقعیت تاریخی. برای نمونه اسکندر از برج دژستانی (siege machine) به بلندای ۱۵۰ پا یعنی ۴۵ متر استفاده می‌کند! من نمی‌دانم در آن زمان برجی با بلندای ۴۵ متر را چه گونه می‌ساختند و جابجا می‌کردند.

به نظر من داستان اسکندر مقدونی و برانداختن هخامنشیان به این شدت و حماسه‌گونه نبوده است که یونانیان و پس از آنان رومیان بافته‌اند و امروزه با تکرار اروپاییان شیفته، به واقعیت انکارناپذیر تبدیل شده است. می‌دانیم که تعداد زیادی از سرداران ایرانی در شهرهای یونانی فرمانروایی می‌کردند. خود مقدونیه مدت‌های زیادی زیر فرمان هخامنشیان و متحد آنان بود. از جمله در همین کتاب گرین می‌خوانیم که چند سردار هخامنشی به مقدونیه می‌روند و اسکندر در نوجوانی با آنها گفت‌وگو می‌کند و درباره‌ی ایران پرسش می‌کند. و می‌دانیم که اوضاع سیاسی ایران در آن دوران آشفته بوده و داریوش سوم در شرایط نامناسبی به شاهنشاهی می‌رسد و مخالفان زیادی داشته است. شاید یکی از همین مخالفان داریوش سوم از اسکندر به عنوان نیروی کمکی برای رسیدن به هدف‌های خودش استفاده کرده است همان طور که کوروش جوان (Younger Cyrus) با کمک هزار مزدور یونانی (که گزنفون هم یکی از آنان بود) به جنگ برادرش اردشیر هخامنشی آمد و البته شکست خورد. داریوش سوم را شهربان (satrap) باختریش (Baxtriš و در انگلیسی Bactria) یا بلخ امروزی به نام بسوس (Bessus) می‌کشد که خود را از نسل اردشیر هخامنشی و سزوارتر از داریوش سوم برای شاهنشاهی می‌دانسته است. البته خود بسوس بعدها کشته می‌شود.

حتا در همین تاریخ‌های موجود می‌خوانیم که بردار دلیر داریوش سوم به نام «اوکستاترس» (Oxathres نامی که شاید در پارسی هوخشَثره Huxšaθra به معنای «شهریار خوب» بوده است) که برای نجات داریوش سوم جانفشانی فراوانی می‌کند و او را از میدان جنگ سالم فراری می‌دهد، در پایان به اسکندر می‌پیوندد و جزو هنگ پارسی «خشت‌داران» (در یونانی: doryphóroi در انگلیسی: Spearmen) و نگهبانان شخصی اسکندر می‌شود!

یافته‌ی تاریخی مهمی که مدت‌ها به نام «تابوت اسکندر» (در انگلیسی: Alexander Sarcophagus) خوانده می‌شد در زمان ما بر پایه‌ی پژوهش دکتر نیکولاس سکوندا و دیگران به نام «تابوت عبدالونیموس» شاه صیدون شناسایی شده است و حتا گفته می‌شود شاید این تابوت به سفارش مازیوس (Mazius) شهربان ایرانی و سردار داریوش سوم ساخته شده باشد.

بیشتر شهرهایی که با نام «اسکندریه» ساخته می‌شدند سال‌ها پس از تاریخ مرگ اسکندر بوده و هیچ ربطی به شخص اسکندر مقدونی نداشته.

پس از مرگ اسکندر مقدونی هم «امپراتوری» او که در واقع همان شاهنشاهی هخامنشی بود از هم می‌پاشد و سرزمین‌های آن میان سردارانش بخش می‌شود و آسیا سهم سلوکوس می‌شود. اما ایرانیان پارتی (پهلوی/پهلوان) از نسا و خوارزم سربرمی‌دارند و پس از مدت هشتاد سال یونانیان را از ایران بیرون می‌کنند و دوباره شاهنشاهی ایرانیان را برپا می‌کنند و شکست‌های سنگین به یونانیان و رومیان وارد می‌کنند. در واقع اسکندر تغییر چندانی در شاهنشاهی هخامنشیان پدید نیاورد و به همین دلیل است که پی‌یر بریان ()، استاد دانشسرای فرانسه (College de France) عنوان کتاب خود را «از کوروش تا اسکندر: تاریخ شاهنشاهی هخامنشیان» (From Cyrus to Alexander: A History of the Persian Empire) گذاشته و اسکندر را نیز بخشی از هخامنشیان می‌داند.

بسیاری از سرداران و امپراتوران رومی خودشان را «اسکندر دوم»ی می‌دانستند که باید بیاید و دوباره ایران اشکانی یا ساسانی را شکست دهد. اما جالب این که هیچ کدامشان موفق نشدند. یا مانند مارکوس کراسوس در جنگ با رستم سورن پهلو (سورنا) ایران-اسپهبد اشکانی در کارای (حرّان) کشته شدند یا مانند مارکوس آنتونیوس (مارک آنتونی معروف و همسر کلئوپاترا) در ماد و آذربایجان شکست خوردند و پس از تلفات سنگین گریختند. یا مانند یولیانوس مرتد (Julian the Apostate) در جنگ با شاپور دوم ساسانی کشته شدند. جنگجویان صلیبی هم شاید انگیزه‌ی مشابهی برای «فتح شرق» داشتند. حتا ناپلئون بناپارت هم در سودای اسکندر شدن به مصر حمله کرد و می‌خواست «شرق» را فتح کند. اما انگلیسی‌ها نگذاشتند. در روزگار ما هم جورج بوش با سودای جنگجویان صلیبی می‌خواست شرق را فتح کند و …. پیشتر درباره‌ی این داستان اسکندر شدن مطلبی نوشته‌ام. بگذریم.

نظر ایرانیان
گذشته از نوشته‌های یونانیان و رومیان – که البته همیشه دشمنان ایران بوده‌اند – در نوشته‌های خود ایرانیان در دوران‌های بعدی نشانی از این داستان هست. برای نمونه در نوشته‌های پهلوی و باورهای زرتشتیان که می‌گفتند اسکندر گجستگ اوستا را سوزانده است. در آغاز داستان «ارتا ویراز نامگ» هم به این موضوع اشاره شده است.

در شاهنامه‌ی فردوسی اشاره‌ای به اسکندر شده که در ویراست دکتر خالقی مطلق جزو بخش‌های الحاقی دانسته شده است. پس از فردوسی نیز نظامی گنجوی دیگر شاعر بزرگ ایرانی کتابی درباره‌ی اسکندر سروده است که البته بر پایه‌ی «اسکندرنامه»ی کالیستنس دروغین است که در بالا یاد شد و از اسکندر چهره‌ی آرمانی و گاه پیامبرانه و بر پایه‌ی آرمان‌ها و ویژگی‌های ایرانی شاهان ساخته شده است و ربط چندان به اسکندر مقدونی تاریخی ندارد.

فکر کنم در روزگار ما نخستین بار ذبیح بهروز و مهندس احمد حامی در واقعیت تاریخی داستان اسکندر مقدونی شک کردند و آن را خیالی دانستند. سپس دکتر محمد مقدم نیز در واقعی بودن داستان اسکندر تردید کرد و آن را به پرسش کشید. به تازگی نیز خانم پوران فرخ‌زاد کتابی نوشته است به نام «کارنامه‌ی بدروغ». من هنوز این کتاب را نخوانده‌ام و نمی‌توانم نظری بدهم. آن طور که شنیده‌ام و در چند صفحه در اینترنت خوانده‌ام گویا خانم فرخزاد می‌گوید دو شخصیت وجود داشته به نام اسکندر مغانی و الکساندر مقدونی که فرد نخست ایرانی و مهرپرست بوده و داستان جست‌وجوی آب زندگی (آب حیوان یا آب حیات) و سوزاندن اوستا به دست او بوده و در طول زمان با الکساندر مقدونی اشتباه شده است.

همان طور که گفتم کتاب را نخوانده‌ام و نمی‌دانم سند وجود اسکندر مغانی از کجا است. اما بد نیست به نکته‌ای زبانی اشاره کنم که شاید مایه‌ی ریشه‌شناسی عامیانه قرار گرفته باشد. نام اسکندر ماکِدونی است (Makedoni) که از نام ماکِدونیا (Makedonia) می‌آید. این نام یونانی است اما چون زبان‌های امروزی اروپایی بر پایه‌ی خط لاتین هستند و در لاتین صدای «ک» با حرف c نوشته می‌شود، این نام امروزه در انگلیسی و دیگر زبان‌های اروپایی Macedonia نوشته می‌شود و ماسدونیا خوانده می‌شود. به خاطر همین کاف بوده که در عربی (و پارسی دری) این نام «مقدونی» شده است.

(بد نیست یادآور شوم آنچه امروزه به نام کشور «مقدونیه» شناخته می‌شود با مقدونیه‌ی تاریخی ربطی ندارد. چیزی شبیه داستان تغییر نام ارّان به آذربایجان. مردم یونان هم از دست این نوکشور شاکی اند. اما رسانه‌ها توانستند صدای یونانیان را خفه کنند. چندی پیش مردم کشور مقدونیه – که یونانی نیستند بلکه اسلاو هستند – مجسمه‌ی اسکندر مقدونی را ساختند و در شهر خود نصب کردند. هرچه مردم یونان هم اعتراض کردند کسی گوش نکرد. باز مانند کار دولت باکو که مجسمه‌ی نظامی گنجوی ایرانی را می‌سازد و او را شاعر آذربایجانی می‌خواند.)

مغانی اگر مربوط به مغ و موبد باشد باز تبدیل مغانی به مقدونی خیلی دور از ذهن است و با الگوهای تغییر صدا در گذشته نمی‌خواند. اگر هم مربوط به دشت مغان باشد که باید توجه داشت که این دشت در گذشته موغان یا موقان نوشته می‌شده است. باز هم ربط موغان به مقدونی دور از ذهن است.

در نوشتارهای پهلوی (پارسی میانه) نام اسکندر مقدونی را «الکساندر هرومیگ» نوشته‌اند یعنی رومی. چون در زمان ساسانیان یونان بخشی از امپراتوری روم شرقی شده بود. حال برخی این نام را به ارومیه ربط داده‌اند که این هم باز ریشه‌شناسی عامیانه است. نام درست این شهر «اورمیه» است که واژه‌ای آشوری است و تشکیل شده از اور = شهر + میه = آب. بنابراین Urmia و Hromeg در خط پهلوی هیچ شباهتی با هم نداشته‌اند که به هم تبدیل شوند. در ضمن باید دید که آیا این شهر در زمان ساسانیان هم اورمیه خوانده می‌شده یا نه.

به نظر من تاریخ‌نگاران و پژوهشگران ایرانی باید به طور مستند و با توجه به یافته‌های جدید باستان‌شناسی و تاریخی مربوط به هخامنشیان به ویژه دستاوردهای سی چهل سال گذشته داستان اسکندر مقدونی و حمله‌اش به ایران هخامنشی را بازبینی کنند و واقعیت را روشن‌تر کنند.

چهارشنبه ۳۱/فروردین/۱۳۹۰ – ۲۰/اپریل/۲۰۱۱

در آغاز فروردین امسال، خبرگزاری مهر خبر کوتاهی داشت درباره‌ی سنگ‌نبشته‌ی بیستون در کرمانشاه که چندین غلط و اشتباه مهم در آن بود و من به آنها اشاره می‌کنم.

کتیبه بیستون که به لوح روزتای آسیا و ملکه کتیبه‌های شرقی باستان شناخته شده، قدیمی‌ترین متن شناخته شده ادبیات ایرانی و مهمترین اثر تاریخی، ادبی و هنری زمان هخامنشیان است.

این کتیبه که به خط میخی و سه زبان فارسی باستان، ایلامی و اکدی یا بابلی نو نگاشته شده 22 متر طول و 7.8 متر عرض دارد. این کتیبه، کتیبه‌ای است که به زبان فارسی باستان که در زمان داریوش اختراع شد، نوشته شده است و ایرانیان تا قبل از آن متون خود را به زبان‌های ایلامی، آرامی و بابلی می‌نوشتند.

نخست آن که «لوح روزتا» ترجمه‌ی اشتباهی برای Rosetta Stone است. معنای پارسی این عبارت می‌شود «سنگ رشید» زیرا این سنگ در روستای «رشید» در شمال مصر کشف شده است اما اروپاییان نام این روستا را Rosetta می‌گویند.

دیگر این که اگر سخن از ادبیات ایرانی باشد اوستا از سنگ‌نبشته‌ی داریوش بسیار کهن‌تر است زیرا زمان زرتشت را دست کم 700 سال پیش از هخامنشیان می‌دانند. اما اگر سخن از ادبیات زبان پارسی باشد این گفته درست است.

سوم آن که «زبان پارسی باستان» را داریوش اختراع نکرده! کدام خجسته‌ای چنین ادعایی می‌کند که داریوش زبان اختراع کرد!! مگر زبان اسپرانتو یا زبان برنامه‌نویسی است که کسی آن را اختراع کرده باشد؟ گفته می‌شود که داریوش خط میخی پارسی کهن را اختراع کرد. تازه شادروان استاد ملک‌الشعرای بهار (در جلد یکم کتاب سبک‌شناسی) نوشته است که خط میخی پارسی کهن بر پایه‌ی خط مادها بوده است. یعنی این خط در دوران داریوش بزرگ شناخته شده بوده است.

در ابتدای کتیبه داریوش، ابتدا به معرفی خود و خاندانش می‌پردازد و می‌گوید: «منم داریوش شاه، پسر ویشتاسپ، یک هخامنشی، شاه شاهان، من اکنون شاهم در پارس».

داریوش شاه می‌گوید: «پدرم ویشتاسپ بود که پدر ویشتاسپ، آرشام است، پدر آرشام آریارمنه بود، پدر آریارمنه چیش پیش بود، پدر چیش پیش هخامنش بود».

داریوش شاه می‌گوید: «از این روی ما خود را هخامنشی می‌نامیم که ما از دیرباز نژاده بودیم، از دیرباز خاندان ما شاهی بود» و می گوید: «هشت تن از خاندان ما پیش از ما شاه بودند، من نهمین شاه هستم. ما از دو تیره شاه بودیم.»

این جمله هیچ معنایی ندارد: «از این رو ما خود را هخامنشی می‌گوییم که ما از دیرباز نژاده بوده‌ایم»! آخر چه ربطی دارد. در واقع «که» اضافی است و جمله‌ی نخست بند دوم دنباله‌ی جمله‌ی پایانی بند نخست است. یعنی: «پدر چیش پیش هخامنش است. از این روی ما هخامنشی خوانده می‌شویم.»

من نمی‌دانم چرا برخی این قدر بی‌دقت اند و به معنای نوشته‌های خودشان دقت نمی‌کنند.

در پشت سر داریوش، «وینده فره نه» کماندار و «گئوبروه» نیزه‌دار مخصوص پادشاه و دو تن از کسانی که شاه را در قتل گئومات یاری کرده‌اند، ایستاده‌اند.

این اسیران به روایت کتیبه، کسانی هستند که به دروغ خود را شاه نامیده و عبارتند از؛ گئومات مغ، آسینه خوزی، ندیت بئیر بابلی، مرتیه پارسی، فرورتی مادی، چیسمه تخمه اسگرتی، فراد مروزی، هیزاد پارسی و ارخ ارمنی.

گونه‌ی درست نام‌ها به ترتیب چنین اند:
ستون یکم سنگ‌نبشته: گئوماته مغ (بند ۱۱)، آثرینه (Āθrina) خوزی (بند ۱۶)، ندینتو بعل (Nidintu-Bēl، در پارسی کهن: ندینته‌بیره Nadinta-Baira) بابلی (بند ۱۶)
ستون دوم: مَرتیه‌ی (Martiya) پارسی (بند ۳)، فرورتیش (Fravartiš) مادی (بند ۵)، چیثره تَخمه (Ciθrataxma) اسَگرتی (Asagarti)
ستون سوم: فرادَه (Frāda) مروزی (نام مرو در پارسی کهن: مرگوش Marguš بند ۳)، وهیَزاته (Vahyazdāta) پارسی (بند ۵)، ارخه (Arxa) ارمنی در بابل (بند ۱۴)
ستون چهارم بند ۱۸: وینده‌فرنا (Vindafarnā)، گئوبرووه (Gaubruva)

سرچشمه برای نام‌های بالا کتاب زیر است درباره‌ی سنگ‌نبشته‌های هخامنشیان (داریوش بزرگ و خشیارشا و اردشیر و …) شامل ترانویسی متن‌های پارسی کهن و ترجمه‌ی انگلیسی آنها:

Ancient Persian Lexicon and Texts
Herbert Cushing Tolman
Vanderbilt University, Nashville, 1908

منبع دیگر کتاب زیر است:

Old Persian Grammar, Texts, Lexicon
Ronald Kent, 1953

اثر کنت (از جمله متن کامل سنگ‌نبشته‌ی بیستون به صورت ترانویسی و ترجمه‌ی انگلیسی) را می‌توانید در نشانی زیر در پایگاه اوستا بخوانید:

http://www.avesta.org/op/op.htm

چهارشنبه ۳/شهریور/۱۳۸۹ – ۲۵/آگوست/۲۰۱۰

چند روز پیش کتابی را معرفی کردم درباره‌ی شاهنشاهی هخامنشیان که در آن نویسنده برای پاسخ به مشکل شکنجه در امریکا به جای رفتن به سراغ امپراتوری روم – که قبله‌گاه غربیان است و در آن برده‌داری و کشتن وحشیانه‌ی انسان‌ها به عنوان تفریح در استادیوم گلادیاتورها برای همگان شناخته شده است – این بار به سراغ شاهنشاهی هخامنشیان و داریوش و کورش رفته بود.

به نظر می‌رسد هرگاه در غرب رسوایی به بار می‌آید برای تقویت روحیه سری به تاریخ یونان باستان و شاهنشاهی هخامنشیان زده می‌شود. به تازگی نیز در بریتانیا به سراغ نمایشنامه‌ای از اسخیلوس (Aeschylus ائسخُلوس، تلفظ انگلیسی: اسکیلس، تلفظ فرانسه: اِشیل) رفته‌اند. به گزارش روزنامه‌ی گاردین، تئاتر ملی ولز از میانه‌ی ماه آگوست ۲۰۱۰ / امرداد ۱۳۸۹ نمایشنامه‌ی «ایرانیان» را به صحنه برده است. این نمایشنامه را کیت اوریلی (Kaite O’Reilly) بازنویسی و مایک پیرسون (Mike Pearson) کارگردانی کرده است.

داستان در دهکده‌ی سیلینی (Cilieni) در استان برکن بیکنز ( Brecon Beacons) در ولز اجرا می‌شود. این روستا را در دوران جنگ سرد برای تمرین نظامی سربازان بریتانیا در صورت حمله‌ی شوروی به آلمان غربی ساخته بودند و هنوز تانک و دیگر تجهیزات نظامی در آن دیده می‌شود. صحنه‌ی اصلی نمایش در خانه‌ای است که دیوار جلویی ندارد.


صحنه‌ای از اجرای تازه‌ی نمایش «ایرانیان» در ولز


شیان تامس (Sian Thomas) در نقش آتوسا، همسر داریوش بزرگ و مادر خشیارشا

درباره‌ی اسخیلوس
اسخیلوس (۵۳۵ تا ۴۵۶ پ.م.) شاعر و نمایشنامه‌نویس یونان باستان است که گفته می‌شود در نبرد ماراتن و نیز نبرد سالامیس شرکت داشته است. این نمایشنامه که در اصل یونانی Persai و در انگلیسی The Persians خوانده می‌شود بیشتر اثری شاعرانه و تخیلی است اما برای بسیاری (از جمله غربیان) رنگ واقعیت و تاریخی به خود گرفته است. البته مانند بسیاری آثار ادبی می‌توان از آن اطلاعات تاریخی به دست آورد اما خود آن اثری تاریخ‌نگارانه نیست. اسخیلوس بیشتر به خاطر دیگر نمایشنامه‌های خود مانند «پرومته در زنجیر» و «اورستیا» مشهور است.

ترجمه‌ی نمایشنامه به زبان پارسی
بر پایه‌ی اطلاعات کتابخانه‌ی ملی ایران، این نمایشنامه تاکنون چند بار به زبان پارسی برگردانده شده است:

۱- قدیمی‌ترین ترجمه را علی‌اصغر شمیم همدانی (۱۲۸۳ تا ۱۳۴۵ خ) در سال ۱۳۰۸ در ۶۱ صفحه انجام داده است.

۲- پس از وی کامیاب خلیلی در سال ۲۵۳۶ ش/ ۱۳۵۶ خ. از اصل یونانی در ۷۲ صفحه انجام داده و انتشارات سروش (رادیو تلویزیون ملی ایران) آن را منتشر کرد.

۳- ترجمه‌ی بعدی اثر عطاءالله دیهیمی است که اطلاعات بیشتری درباره‌ی آن پیدا نکردم.

۴- تازه‌ترین ترجمه را سهیل افنان در سال ۱۳۸۲ از اصل یونانی انجام داده و نشر اساطیر تهران آن را در ۱۱۲ صفحه منتشر کرده است.

محتوای نمایشنامه
این نمایشنامه نزدیک ۱۰۸۰ بند دارد که در ترجمه‌ی انگلیسی هربرت اسمیت (Herbert Weir Smyth) در سال ۱۹۲۲ م. نزدیک ۱۰ هزار واژه (۲۵ صفحه) است.

در آغاز نمایش چند تن از بزرگان هخامنشی بر صحنه می‌آیند که نگهبانان شاهنشاهی خوانده می‌شوند. از زبان این بزرگان گفته می‌شود که تمام آسیا برای جنگ با یونانیان بسیج شده‌اند و خشیارشا با پل بستن بر تنگه‌ی هلسپُنت [=داردانل امروزی] می‌خواهد یوغ بندگی را بر گردن یونانیان بیفکند.

سپس آتوسا – همسر داریوش بزرگ و مادر خشیارشا – به صحنه می‌آید و می‌گوید دیشبی خوابی دیده‌ام. در خواب آتوسا دو دختر زیبا یکی با پوشاک ایرانی و یکی با پوشاک یونانی به گردونه‌ی خشیارشا بسته شده‌اند. دختر ایرانی رام و رهوار است اما دختر یونانی سرکشی می‌کند و یوغ و لگام را پاره می‌کند و گردونه‌ی خشیارشا را واژگون می‌کند. سپس آتوسا از این بزرگان می‌خواهد که برایش خوابگزاری (تعبیر خواب) کنند.

آتوسا از نگهبانان شاهنشاهی می‌پرسد که آتن کجاست؟ در پاسخ بدو می‌گویند آتن دورترین جایی است که خدای ما خورشید بر آن پرتو می‌افکند. آتوسا می‌پرسد چرا پسر من می‌خواهد این شهر را بگیرد؟ پاسخ می‌دهند در آن صورت تمام یونان زیر فرمان او خواهد آمد. آتوسا می‌پرسد: شبان این رمه و سرور لشکرشان کیست؟ در پاسخ می‌شود آتنیان برده و زیرفرمان کسی نیستند. آتوسا می‌گوید پس چه گونه در برابر حمله‌ی دشمنان مقاومت می‌کنند؟ می‌گویند همان گونه که لشکر دلیر داریوش شاه را تارومار کردند.

سپس پیکی از صحنه‌ی نبرد از راه می‌رسد و خبر می‌دهد که تمام مردان آسیا کشته شده‌اند و خشیارشا باعث سرافکندگی و شرمساری همگان شده است.

پس از آن روان داریوش بزرگ از دنیای مردگان فراخوانده می‌شود و به او گفته می‌شود که خشیارشا برای تلافی شکست تو در ماراتن به آتن لشکر کشید اما شکست افتضاح‌آوری خورده است. در پایان نیز خود خشیارشا خسته و درهم شکسته وارد می‌شود و نمایش به پایان می‌رسد.

تمام این نمایشنامه پر است از ستایش از آتن و یونان و ترحم و افسوس خوردن بر حال مردم آسیا که ناشایستگی و بی‌کفایتی خشیارشا سبب سرافکندگی آنان شده است. تمام زنان و نوعروسان در شهرهای شوش و هگمتانه (دو پایتخت مهم هخامنشیان) ماتمدار همسران و پسران خود هستند و نسل ایرانیان از میان رفته است!

برای اسخیلوس این نبردها نه میان شهر آتن و نیروی اعزامی از ایران هخامنشی بلکه نبرد میان اروپا و آسیا است. ایرانیان در این نمایشنامه بیشتر «یونانی» اند تا ایرانی. اسخیلوس می‌گوید که خشیارشا (مانند دیگر پارسیان) از نسل پرسیوس (Perseus) خدای یونانی است. در جای دیگر نیز نسل مادها را به مدیوس () دیگر خدای یونانی می‌رساند. جالب آن که در این نمایشنامه آتوسا و بزرگان پارسی و دیگران خود را «بربر» می‌خوانند (!) حتا روان داریوش در سرزمین مردگان (هادس) است و برای فراخوانی روان او آتوسا مانند یونانیان قربانی می‌کند. داریوش هخامنشی به زئوس سوگند می‌خورد و از درست بودن سخن وخشور (oracle) دلفی می‌گوید.

به باور اسخیلوس چون خشیارشا بر تنگه‌ی هلسپُنت پل زده است – یعنی کاری که خدایان به عمد برای جدا کردن آسیا از اروپا انجام داده بودند – سزاوار شکست و سرافکندگی جاودانی است. این باور را پس از وی در نوشته‌های هرودوت نیز می‌بینیم.

واقعیت تاریخی آن است که در ماراتن (۴۹۰ پ.م) تنها نیروی ده-بیست هزار نفره به فرماندهی داتس (Datis) به سوی آتن رفت تا هیپ‌پیاس (Hippias) – فرمانروای سابق آتن را که به هخامنشیان پناهنده شده بود و در شهر ساردیس می‌زیست – به قدرت برگرداند زیرا هیپ‌پیاس قول داده بود که آتن را باجگزار ایران کند (هرودوت دفتر ششم). و در این ماجرا سخن از داریوش و شکست او بی‌معنا است. همین طور لشکرکشی خشیارشا (سال ۴۸۰ پ.م) را به انتقام و تلافی شکست داریوش در ماراتن دانستن دروغی گزاف و بی‌پایه است.

با این همه دروغ‌ها و خیال‌پردازی‌ها و لاف‌های اسخیلوس و ستایش از آتن جالب است که نویسنده‌ی روزنامه‌ی تلگراف لندن می‌نویسد که

در چنین شرایطی آدم انتظار دارد شاهد غلیان احساسات میهن‌پرستانه در نمایشنامه باشد، اما اسخیلوس با ترحم خارق‌العاده‌ای بر ایرانیان شکست خورده‌ای تمرکز کرده است که در خانه منتظر خبری هستند و بالاخره با این واقعیت تلخ روبرو می‌شوند که خشیارشای جوان آنان را به شکستی شرم‌آور راهنمون شده است.

«ایرانیان» اسخیلوس نمایشی بی‌زمان و نوین است و قدرتی بکر دارد و سفری هیجان‌انگیز و مرموز برای بینندگانش به حساب می‌آید.

یا نویسنده‌ی تلگراف نمایشنامه‌ی اسخیلوس و لاف‌هایش درباره‌ی آتن را نخوانده یا آنها برایش واقعیت است. و مدرن بودن نمایش هم به خاطر تفسیرهای امروزی از آن است. حتا نویسنده‌ی تلگراف اشاره هم می‌کند این نمایش به دغدغه‌های امروزی ما درباره‌ی جنگ در عراق و افغانستان هم می‌خورد!

متاسفانه برخی از پایگاه‌های اینترنتی ایرانی (مانند این) نیز گویا بی‌خبر از محتوای دروغ و اهانت‌آمیز این نمایشنامه درباره‌ی ایران هخامنشی، خبر اجرای این نمایش را با خوشحالی و بدون نقد و نظری منتشر کرده‌اند.

نمایش «ایرانیان» اسخیلوس شکل باستانی فیلم «۳۰۰» است. و جالب آن که در نشست نقدی که سه سال پیش (خرداد ۱۳۸۶ خ) در دانشگاه تهران درباره‌ی این فیلم هالیوودی برگزار شد استاد جلال‌الدین کزّازی و دکتر رضا داوری اردکانی نیز بدین موضوع اشاره کرده اند و نقدی از این نمایشنامه هم شده است که خواندن آن سودمند است.

دوشنبه ۱/شهریور/۱۳۸۹ – ۲۳/آگوست/۲۰۱۰

یکی از ایران شناسان بزرگ معاصر که سهم بزرگی در بازشناسی تاریخ واقعی هخامنشیان داشت خانمی هلندی است به نام هلِین سانسیسی-ویردنبورخ (Heleen Sancisi-Weerdenburg). بخش نخست نام خانوادگی او در اصل ایتالیایی است و بایستی بر پایه‌ی قانون تلفظ ایتالیایی «سانچیزی» خوانده شود اما در هلندی و انگلیسی و فرانسوی آن را سانسیسی می‌گویند. بخش دوم نیز گاه ویردنبورگ خوانده می‌شود اما بر پایه‌ی تلفظ هلندی ویردنبورخ درست‌تر است.


هلِین سانسیسی-ویردنبورخ (Heleen Sancisi-Weerdenburg)

هلِین سانسیسی-ویردنبورخ در روز چهارشنبه ۲۴ ماه می سال ۱۹۴۴ خ/ ۴ خرداد ۱۳۲۳ در شهر هارلم (Haarlem) در هلند زاده شد و در سال ۱۹۸۰ م./۱۳۵۹ خ در سن ۳۶ سالگی مدرک دکتری خود را در زمینه‌ی تاریخ ایران هخامنشی دریافت کرد. عنوان پایان‌نامه‌ی دکتری او «یونانیان و ایرانیان: یونانیان و ایرانیان از دیدگاهی دیگر» (Yauna en Persai: Grieken en Perzen in een ander perspectief) بود. کنایه‌آمیز آن که وی زمانی مدرک دکتری خود را گرفت که ایران در سیاست جهانی اوضاع خوبی نداشت (جریان گروگان‌گیری سفارت امریکا و ایران‌ستیزی در سطح جهانی که یکی از نمودها و پیامدهای آن جنگ تحمیلی شد). واژه‌ی Yauna نامی است که در نوشته‌های هخامنشیان برای «یونانیان» به کار می‌رفته (و واژه‌ی یونان در زبان پارسی از همین واژه گرفته شده) و واژه‌ی Persai در یونانی به معنای «ایرانیان» است.

(درباره‌ی شهر زادگاه سانسیسی بد نیست اشاره کنم که شهر نیویورک امریکا در آغاز در دست هلندیان بود و به یاد پایتخت خود نامش را نیوآمستردام – آمستردام نو – گذشته بودند. محله‌ی هارلم نیز به نام همین شهر هلندی نامگذاری شده بود. پس از آن که شهر به دست بریتانیایی‌ها افتاد نام آن را به نیویورک – یورک نو – برگرداندند.)

سانسیسی در سال 198۱ ابتکاری به خرج داد و بنیانگزار مجموعه‌ی سخنرانی و همایش‌هایی شد به نام «کارگاه تاریخ هخامنشی» که بسیار سودمند و تاثیرگذار بود. وی به درستی نشان داد از آنجا که شاهنشاهی هخامنشیان بسیار گسترده بود و مدرک‌های به جا مانده از آنان به زبان‌های گوناگونی مانند عیلامی، بابلی، مصری، یونانی، و… است و آثار باستانی آنان امروزه در کشورهای گوناگون جهان است برای شناخت و درک بهتر این شاهنشاهی گسترده نیاز به همکاری و کار گروهی بسیار گسترده در میان باستان‌شناسان و زبان‌شناسان باستانی و تاریخ‌شناسان در رشته‌های گوناگون است. در دو سال نخست، این کارگاه در دانشگاه خرونینگن (Groningen) هلند و تنها با شرکت کارشناسان هلندی برگزار می‌شد. اما از سال سوم کارشناسان از کشورهای دیگر نیز فراخوانده شدند از جمله‌ی این کارشناسان خانم دکتر آمیلی کوهرت (Amelie Kuhrt) انگلیسی و دکتر پی‌یر بریان (Pierre Briant) فرانسوی و دکتر نیکولاس سکوندا (Nicholas Sekunda) لهستانی بودند. که پژوهش‌های این سه تن جداگانه امروز جایگاه مهمی در بازشناسی تاریخ هخامنشیان دارد. کتاب «تاریخ هخامنشیان: از کوروش بزرگ تا اسکندر» پی‌یر بریان شناخته شده است و پیشتر به «شبکه‌ی هخامنشی» او در کولژ دو فرانس هم اشاره کرده‌ام.

سانسیسی این پرسش مهم را مطرح کرد که چرا و چه گونه در تاریخ هخامنشیان دوران پس از خشیارشا را دوران انحطاط می‌خوانند حال آن که پس از خشیارشا (درگذشته ۴۶۵ پ.د.م.) نزدیک ۱۳۰ سال دیگر شاهنشاهی هخامنشیان پابرجا بود (حمله‌ی اسکندر: ۳۳۳ پ.د.م). این چه گونه انحطاطی است که ۱۳۰ سال طول کشید و از دوران شکوه هم طولانی‌تر بود؟ نتیجه این که انحطاط بیشتر در منبع‌های یونانی است تا در واقعیت شاهنشاهی هخامنشیان. تاکید و تکیه‌ی بیش از حد بر منبع‌های یونانی سبب شده است که شناخت ما از تاریخ هخامنشیان یک‌سویه و نادرست باشد. با ورود آمیلی کوهرت و همکاری نزدیک او با سانسیسی این کار رونق بیشتری گرفت و تا سال ۱۹۹۰ این کارگاه‌ها برگزار شدند.


آمیلی کوهرت (Amelie Kuhrt)

نتیجه و دستاوردهای این کارگاه‌ها یک مجموعه‌ی نُه جلدی از مقالاتی است که خود سانسیسی و کوهرت ویراستار آن بودند. عنوان این نُه جلد به شرح زیر است:

1- Sources, Structures & Synthesis: Proceedings of the Groningen 1983 Achaemenid History Workshop (Achaemenid History Series Vol 1) by Heleen Sancisi-Weerdenburg (Hardcover – Dec. 1, 1987)

2- The Greek Sources: Proceedings of the Groningen 1984 Achaemenid History Workshop (Achaemenid History Series Vol 2) by Heleen Sancisi-Weerdenburg, et al. (Hardcover – Dec. 1987)

3- Method and Theory: Proceedings of the London 1985 Achaemeniel History Workshop (Achaemenid History Workshop Series, Vol 3) by Amelie Kuhrt, et al. (Hardcover – Dec. 1, 1988)

4- Centre and Periphery: Proceedings of the Groningen 1986 Achaemenid History Workshop (Achaemenid History Workshop Series Vol 4) by Heleen Sancisi-Weerdenburg, et al. (Hardcover – Dec. 1990)

5- The Roots of the European Tradition: Proceedings of the Groningen 1987 Achaemenid History Workshop (Achaemenid History Series Vol 5) by Heleen Sancisi-Weerdenburg (Hardcover – Dec. 1990)

6- Asia Minor & Egypt: Old Cultures in a New Empire (Achaemenid History Workshop Vol 6) by Heleen Sancisi-Weerdenburg, et al. (Hardcover – Dec. 1991)

7- Through Travellers› Eyes: European Travellers on the Iranian Monuments (Achaemenid History Worhsop Series Vol 7) by Heleen Sancisi-Weerdenburg, et al. (Hardcover – Dec. 1991)

8- Continuity & Change: Proceedings of the Last Achaemenid History Workshop 1990 (Achaemenid History Workshop Vol 8) by Heleen Sancisi-Weerdenburg, Amelie Kuhrt, and Margaret Cool Root (Hardcover – Dec. 1994)

9- Persepolis Seal Studies: An Introduction With Provisional Concordances of Seal Numbers & Associated Documents on Fortification Tablets I-2087 (Achaemenid … (Achaemenid History Workshop Series Vol 9) Eisenbrauns (December 1, 1996)

خوشبختانه هفت جلد این مجموعه را استاد مرتضا ثاقب‌فر به زبان پارسی برگردانده و در سال ۱۳۸۸ خ. در ایران منتشر شده است. عنوان این هفت جلد چنین است:

۱- تاریخ هخامنشی: منابع، ساختار و نتیجه گیری
۲- تاریخ هخامنشی: منابع یونانی
۳- تاریخ هخامنشی: روش و نظریه
۴- تاریخ هخامنشی: مرکز و پیرامون
۵- تاریخ هخامنشی: ریشه‌های سُنت اروپایی
۶- تاریخ هخامنشی: آسیای صغیر و مصر (فرهنگ‌های کهن در یک شاهنشاهی نوین)
۷- تاریخ هخامنشی: از نگاه مسافران

(آقای ثاقب‌فر نام او را هلن سانسیسی-وردنبورخ نوشته است. تلفظ من بر پایه‌ی پرسش از دکتر بابک رضوانی است که پژوهشگر دانشگاه آمستردام هلند است).

هلِین سانسیسی-ویردنبورخ تنها به کار و کوشش در فضاهای دانشگاهی بسنده نمی‌کرد بلکه همان گونه که خانم آمیلی کوهرت نوشته است در آگاهی‌رسانی به همگان و عموم مردم نیز بسیار کوشا بود و با برگزاری نشست‌های آموزشی برای بچه‌های مدرسه‌ای و سخنرانی در نشست‌های همگانی می‌کوشید که مردم را با تاریخ آشتی دهد و آگاهی آنان را افزایش دهد. سانسیسی در سال ۱۹۸۹ و ۱۹۹۰ در بخش تاریخ دانشگاه میشیگان-ان اربور (University of Michigan-Ann Arbor) استاد میهمان بود.

متاسفانه خانم هلِین سانسیسی-ویردنبورخ در روز آدینه ۲۶ ماه می سال ۲۰۰۰ م./ ۶ خرداد ۱۳۷۹ خ. در شهر اوترخت هلند پس از مدتی مبارزه با سرطان (دو روز پس از زادروز خود) در سن ۵۶ سالگی جان خویش را از دست داد. اما کوشش مهم و پربار او در برگزاری کارگاه تاریخ هخامنشی و دستاوردهای این کارگاه یادگار او است که نور تازه‌ای بر تاریخ هخامنشیان تاباند.

بد نیست در اینجا یادی هم از زنده‌یاد امیرمهدی بدیع کنیم که شاید نخستین بار در دوران معاصر درستی و صداقت و اعتبار منبع‌های یونانی در زمینه‌ی تاریخ هخامنشی را به چالش کشید و در دهه‌ی ۱۹۶۰ م./۱۳۴۰ خ. کتاب «یونانیان و بربرها» را در شش جلد نگاشت که چند سال پیش به زبان پارسی ترجمه شد.

آدینه ۲۹/امرداد/۱۳۸۹ – ۲۰/آگوست/۲۰۱۰

در نگاه به گذشته باید توجه داشت که برداشت‌های امروزی و به ویژه مشکل‌های امروز و دیروز را یکی نگیریم. به نظر من نمونه‌ای از این اشتباه و برداشت کتابی است که امروز به معرفی آن می‌پردازم:


نام کتاب: دین، امپراتوری و شکنجه: مورد ایران هخامنشی
با پی‌نوشت درباره‌ی زندان ابوغُرَیب
(Religion, Empire, and Torture: The Case of Achaemenian Persia,
with a Postscript on Abu Ghraib)
نویسنده: بروس لینکولن (Bruce Lincoln)
سال انتشار: جولای ۲۰۰۷ م./تیرماه ۱۳۸۶ خ
ناشر: انتشارات دانشگاه شیکاگو
صفحه: ۱۹۲

از همان عنوان کتاب روشن است که نویسنده مشکل امروز امریکا را با تاریخ اشتباه گرفته و تفسیر غیرواقعی از تاریخ هخامنشیان دارد. امریکاییان همواره مدل خود را جمهوری یا امپراتوری روم باستان می‌دانند. اما نمی‌دانم چرا نویسنده‌ی این کتاب در مورد مشکل‌های امروزی امریکا به سراغ هخامنشیان رفته است. به ویژه وقتی سخن از شکنجه و دین در امپراتوری پیش می‌آید و رسوایی شکنجه در زندان ابوغریب عراق دامنگیر امریکا شد.

نویسنده به مشکل‌های روز امریکا اشاره می‌کند و می‌گوید
۱) آیا امریکا از جمهوری به امپراتوری تبدیل شده است؟ یا در حال چنین ترادیسی‌ای است؟ تا کامل شدن این ترادیسی چه گام‌های دیگری لازم است؟
۲) آیا دین امریکا یا نقشی که دین در امریکا بازی می‌کرد هم تغییر کرده است؟
۳) آیا تغییر در سیاست باعث تغییر در دین شده است یا وارون آن؟
وی سپس برای پاسخ به این پرسش‌ها می‌گوید تا کنون چنین پرسش‌هایی درباره‌ی امپراتوری بریتانیا، روم، عثمانی، و ژاپن بررسی شده‌اند اما کسی به تاریخ هخامنشیان نپرداخته است. وی می‌نویسد از ۱۴۲۹۵ درآیه در کتاب‌شناسی امپراتوری هخامنشیان – که یوزف ویسهوفر و اورسولا وبر در سال ۱۹۹۶ م./۱۳۷۵ خ. گردآوری کرده‌اند – تنها ۳۳ مورد به دین شاهنشاهی هخامنشیان و ۲۸ مورد به سیاست دینی آن پرداخته‌اند.

وی به مقاله‌ی خانم کلاریس هرن‌شمیدت (Clarisse Herrenschmidt) در سال ۱۹۷۷ اشاره می‌کند که به نقش استوره‌ی آفرینش در سنگ‌نبشته‌های داریوش بزرگ پرداخته است. هم چنین از پایان‌نامه‌ی دکتری آقای ماریژن موله (Marijan Molé) یاد می‌کند که در سال ۱۹۶۳ با عنوان «کیش، استوره، و کیهان‌شناسی در ایران باستان» (Culte, mythe, et cosmologie dans l’Iran ancien) به نقش دین در کشورگشایی و سیاست هخامنشیان پرداخته بود. وی می‌نویسد که ایران‌شناس بزرگ، امیل بنونیست (Emile Benveniste)، این پایان‌نامه را بی‌ارزش خواند و آن را در خور مدرک دکتری ندانست و همین سبب شد که موله خودکشی کند.

فصل‌های این کتاب چنین اند:

۱- مقدمه
۲- مرکز و پیرامون
۳- برگزیده‌ی خدا
۴- آفرینش
۵- خُردجهان‌ها، شگفتی‌ها، بهشت
۶- سوی تاریک بهشت
۷- پی‌نوشت: درباره‌ی ابوغُرَیب و چند موضوع مربوط معاصر

امیدوارم کارشناسان این رشته و ایران‌شناسان این کتاب را بررسی کنند و اگر لازم می‌دانند پاسخ مناسبی بدان بدهند.

شنبه ۵/تیر/۱۳۸۹ – ۲۶/جون/۲۰۱۰

دکتر جلال خالقی مطلق نیاز به معرفی من ندارد. او افزون بر کار سترگ ویرایش شاهنامه‌ی فردوسی
کارهای فراوان دیگری کرده است که در اینجا به یکی از آنها اشاره می‌کنم.

عظمت و شکوه ایران باستان به ویژه در زمان شاهنشاهی گسترده‌ی هخامنشیان چندان بود که در میان دیگر ملت‌ها از جمله یونانیان کتاب‌های فراوانی درباره‌ی ایرانیان و رسم‌ها و آیین‌های آنان نگاشته شده است. در یونان به چند کتاب برمی‌خوریم که Persica نام دارند که به معنای «همه چیز درباره‌ی ایران» است. ترجمه و بازشناسی و گزارش این گونه کتاب‌ها برای پژوهش و شناخت ایران باستان بسیار سودمند و بایسته است. متاسفانه از اثرهای یونانیان درباره‌ی ایران تاکنون گویا تنها «تاریخ» هرودوت و «تربیت کورش» (کورش‌نامه) گزنفون به پارسی برگردانده شده است.

در آغاز سده‌ی سوم میلادی یعنی نزدیک پانصد سال پس از برافتادن هخامنشیان یک یونانی‌تبار به نام آثنایوس (نگارش رومی: Athenaeus یونانی: Athenaios) که در مصر زندگی می‌کرد و در شهر نائوکراتیس (Naukratis یا Naucratis) در نزدیکی اسکندریه زاده شده بود کتابی نوشت به نام Deipnosophistae که آن را «شام فیلسوفان» یا «بزم فرزانگان» ترجمه می‌کنند. در این کتاب، آثنایوس بزمی تخیلی برپا کرده و گلچینی از کتاب‌هایی که خوانده در زمینه‌های مختلف را از زبان بیست و نه فرزانه‌ی حاضر در این بزم بازگو کرده است. موضوع سخن‌ها نیز بسیار گوناگون است و به جنبه‌های گوناگون فرهنگ رومی و یونانی پرداخته است. کتاب بزم فرزانگان در پانزده دفتر بوده که امروز بخش‌هایی از آن از میان رفته است. بر پایه‌ی برخی شمارش‌ها در این کتاب از ۹۰۰ اثر یونانی نام برده شده است. در لا به لای این گفت‌وگوها اشاره‌هایی هم به کتاب‌هایی است که درباره‌ی رسم‌ها و آیین‌های ایرانیان هخامنشی و مادها و نیز اشکانیان (پارت‌ها) بوده است و از آنها هم تکه‌هایی آورده است.

دکتر جلال خالقی مطلق ۷۰ بند از این اشاره‌ها را در کتابی گرد آورده و ترجمه کرده و در پایان کتاب نیز یادداشت‌های سودمند فراوانی به گزارش خود افزوده است که برای پژوهشگران در زمینه‌ی تاریخ ایران باستان بسیار سودمند است.


نام کتاب: ایرانیّات در بزم فرزانگان (از سده دوم میلادی)
نویسنده: آثنایوس ناوکراتیس
برگردان و یادداشت‌ها: جلال خالقی مطلق
ناشر: مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی
چاپ نخست: تهران، ۱۳۸۶ خ. / ۲۰۰۷ م.
صفحه: 122

این کتاب شامل ۷ صفحه پیشگفتار، ۵۴ صفحه گزارش، ۴۳ صفحه یادداشت و ۱۶ صفحه نمایه است. اینک بخشی از پیشگفتار دکتر خالقی بر این اثر:

با بررسی این هفتاد گزارش آگاهی‌های گوناگونی از زندگی مادی و معنوی ایرانیان همچون تاریخ، افسانه و اسطوره، زبان، آیین‌ها، محصولات، واردات، صادرات، تشکیلات اداری و درباری و غیره به دست می‌آید که بیشتر آنها حکایت از نفوذ مادی و معنوی ایران در کشورهای دیگر دارد. برای مثال بر خوانندگان روشن می‌شود که ایرانیان مخترع نوعی نیمکت راحتی بودند که امروز کاناپه گفته می‌شود و سپس ساخت آن از ایران به کشورهای دیگر رفته است. فرش ایران از همان زمان ماد و هخامنشیان شهرت داشته و صادر می‌شد. یا در دربار ایران از اتباع بیگانه از جمله یونانیان می‌خواستند که در ایران آداب ایرانی را رعایت کنند و حتا جامه‌ی ایرانی بپوشند. از سوی دیگر، ورود کالاهای بیگانه خوشایند آنان نبود.

نکته‌ی دیگری که در این کتاب و اصولا در بسیاری دیگر از آثار یونانی جلب توجه می‌کند این است که ایران و دربار و مردم آن همیشه حضور دارند. این حضور همیشگی را به ویژه در تالیفاتی می‌بینیم که تنها و یا بیشتر به ایران پرداخته بودند. ….

به هر روی، در یونان همیشه گروهی از دانشمندان و فرمانروایان بودند که برای آنها زندگی ایرانی شیوه‌ی دلخواه‌تری به شمار می‌رفت. البته این گروه همیشه در اقلیت بودند. ولی میان آنان همیشه در این باره گفت‌وگو و بحث بود و گاه کار بدانجا می‌کشید که پیروان ایران میهن خود را ترک می‌کردند یا رانده می‌شدند و گاه به ایران پناه می‌آوردند. گاه نیز به جرم خیانت محکوم و کشته می‌شدند.

یکی دیگر از رسم‌های ایرانیان که امروزه در جهان رایج شده است خوراک‌های چندبخشی (multi-course meal) است یعنی پیش‌خوراک، خوراک، پس‌خوراک و نوشیدنی و … این هم یکی دو نمونه از متن کتاب:

چنانکه هرودوت در کتاب نخستین اثر خود می‌نویسد، آب آشامیدنی پادشاه ایران را از رود خواسپ (Choaspes) که در نزدیکی شوش جریان دارد می‌آوردند. پس از آن که آب را می‌جوشاندند آن را در کوزه‌های نقره‌ای می‌ریختند و کوزه‌ها را بر گاری‌های استری حمل می‌کردند. کتزیاس (Ktesias) نیز گزارش کرده است که این آب جوشانده که آن را در کوزه‌های نقره‌ای برای شاه بزرگ می‌برند روشن‌ترین و خوشگوارترین آبها است. (ص ۱۰)

دوریس (Duris) در کتاب [=دفتر] هفتم تاریخ می‌نویسد: «تنها در یکی از جشنهای ایرانیان، یعنی جشن میترا، پادشاه مست می‌کند و رقص ایرانی می‌کند. ولی در سراسر آسیای کوچک هیچ کس در آن روز نمی‌رقصد. ایرانیان رقص را مانند اسب‌سواری می‌آموزند و معتقدند که این جنبش تمرین خوبی برای پرورش تن است.» (ص ۳۱)

دینُن در کتاب پرسیکا می‌نویسد: «هر میوه‌ای که در قلمرو شاه بزرگ به دست می‌آید نوبر آن روی میز پادشاه دیده می‌شود. خشیارشا معتقد بود که شاهان ایران هیچ خوردنی و نوشیدنی غیرایرانی را نباید بخورند و این دستور او پس از او نیز عملا گونه‌ای قانون شده بود. یک بار که یکی از خواجگان برای پس‌خوراک (دسر) پادشاه در خوان او انجیرِ خشکِ آتیکا (Attica) را گذاشته بود پادشاه از او پرسید که آن انجیر از کجا آمده است. و چون شنید که میوه‌ی آتن است ورود آن را به بازار قدغن کرد تا خود او امکان کشت آن را در خود کشور پیدا کند.» (ص ۶۰)

نگاهی به امروز خود بیاندازیم که مصرف کالاهای ایرانی برایمان عار است و به داشتن فرآورده‌های بیگانگان در خانه‌هایمان به هم فخر می‌فروشیم و بازارهایمان پر شده است از کالاهای بنجل و مرغوب دیگران و به دست خود تولیدکنندگان زحمت‌کش کشورمان را به ورشکستگی و نابودی می‌کشانیم. مسئولان کشور نیز آیا این گونه رفتار می‌کنند؟ به این نوشته‌ی آقای رضا مرادی غیاث‌آبادی نگاه کنید و ببینید چه گونه این رفتارهای فاسد شهرنشینان روستاها را نیز آلوده کرده است و «می‌کُشد هر چه اصالت باقی است».