بایگانیِ دستهٔ ‘نظامی گنجه ای’

شنبه ۱/آبان/۱۳۸۹ – ۲۳/اکتبر/۲۰۱۰

آنچه امروزه ما در ادبیات به نام سَبک می‌شناسیم در گذشته‌ها با نام «شیوه» یا «طرز» شناخته می‌شده است. برای نمونه خاقانی شروانی می‌گوید:

مرا شیوه‌ی تازه‌ای هست و داشت —————- همان شیوه‌ی باستان عنصری

یا در غزلی منسوب به حافظ شیرازی آمده:

استاد غزل (سخن) سعدی است پیش همه کس اما ———— دارد غزل حافظ طرز غزل خواجو

در کتاب‌های معتبر و نوشتار ادب‌شناسان بزرگی چون ملک‌الشعرا بهار، فروزانفر و دیگران سبک‌های شعر پارسی چنین تقسیم شده‌اند:

– سبک خراسانی: سبکی که از سده‌های سوم و چهارم اسلامی در شرق ایران آغاز شد و در دیگر جاها پیروی شد. از ویژگی‌های این سبک سادگی سخن و فراوانی واژه‌های پارسی و کم بودن ترکیب‌های عربی است. محتوای شعرها بیشتر توصیف طبیعت و مدح شاهان و داستان و حماسه و افسانه است. مانند شعرهای رودکی سمرقندی، فردوسی توسی، شهید بلخی، کسایی مروزی، ناصر خسرو و …

– سبک عراقی: از سده‌ی ششم به بعد، به ویژه به دلیل تازش ترکان غُز به خراسان (که خاقانی سوگچامه‌ای هم در این باره سروده و انوری هم قصیده‌ی معروفی در این باره دارد)، گرانیگاه شعر پارسی به سوی مرکز و غرب ایران می‌آید که در اصطلاح جغرافیایی قدیم «عراق عجم» خوانده می‌شد. شاعران از سبک ساده و روشن دور می‌شوند و به خاطر نزدیکی به مرکز خلافت اسلامی (بغداد) و گذشت زمان و چیرگی یافتن زبان عربی، ترکیب‌های عربی و قرآنی در شعرها بیشتر می‌شود. محتوای شعرها نیز بیشتر مفهوم‌های عرفانی و دینی و فلسفی است. معروف‌ترین شاعران این سبک جمال‌الدین عبدالزراق اصفهانی و پسرش کمال‌الدین اسماعیل، نظامی گنجوی، خاقانی شروانی، سعدی شیرازی، فخرالدین عراقی (همدانی)، عطار نیشاپوری، جلال‌الدین محمد بلخی (مولانا)، حافظ شیرازی، سلمان ساوجی، عبدالرحمان جامی و …

– سبک اصفهانی/هندی: پس از مرگ جامی و از زمان صفویان، یعنی سده‌ی دهم هجری شعر پارسی نیز دچار دگرگونی‌هایی شد. از آنجا که پایتخت صفویان از زمان شاه عباس به اصفهان منتقل شد و دوران شکوفایی این سبک در همین زمان است به آن سبک اصفهانی می‌گویند. ویژگی این سبک نازک‌خیالی و پیچیدگی تعبیرها و توصیف‌ها و به اصطلاح «ارسال تمثیل» است. برای نمونه:

صایب تبریزی:
دست طمع که پیش کسان می‌کنی دراز ——— پل بسته‌ای که بگذری از آبروی خویش
یا
شد از فشار گردون مویم سپید و سر زد —— شیری كه خورده بودم در روزگار طفلی
کلیم کاشانی:
بخیه‌ی کفشم اگر دندان‌نما شد عیب نیست ——— خنده می‌آید وی را بر هرزه‌گردی‌های من

عده‌ی فراوانی از شاعران ایرانی مانند صایب تبریزی، کلیم کاشانی و عرفی شیرازی در دوران صفویان به دربار گورکانیان هند (در انگلیسی: Mughal Empire) رفتند. از آنجا که برخی شاعران سرزمین هند زبان مادریشان پارسی نبود در تقلید از این سبک زیاده‌روی کردند و نازک‌خیالی‌های شعرشان گنگ و نامفهوم و بیش از حد پیچیده شد. از این رو به گونه‌ی رایج آن در هند، سبک هندی نیز گفته می‌شود.

– دوره‌ی بازگشت: در پایان دوران قاجار سبک رایج شعری به انحطاط گراییده بود و شاعران تصمیم گرفتند به سبک ساده و بی‌پیرایه‌ی خراسانی بازگردند و سخن را برای همگان فهمیدنی کنند. از این رو به این دوران بازگشت می‌گویند. شاعران این دوران سروش اصفهانی، صبوری (پدر بهار)، بهار و پروین اعتصامی و شهریار و دیگران هستند.

روشن است که این تقسیم‌بندی زمانی تنها برای آسانی کار و آموزش است. وگرنه این طور نبوده که در یک روز مشخص، مثلاً صبح سه‌شنبه سوم شوال سال ۵۴۳ قمری، شاعری در شهر اصفهان از خواب بیدار شود و بگوید خب از امروز به بعد من می‌خواهم به سبک عراقی شعر بگویم! سبک‌های شعری و تغییرهای زبانی تدریجی هستند و در منطقه‌های گوناگون رخ می‌دهد. برای نمونه شعری از سید حسن غزنوی را بخوانیم که در سده‌ی پنجم می‌زیسته اما به نازک‌خیالی شعرهای سبک اصفهانی می‌ماند:

اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن ———– تا بر لب تو بوسه دهم چون که بخوانیش!

می‌گویند وقتی ابوسعید ابوالخیر این بیت را شنید چندان بر دلش نشست که برای آفرین گفتن به سیدحسن با مریدان خود به خانه‌ی او رفت. علی دشتی نیز در کتاب «خاقانی شاعری دیرآشنا» به رگه‌های از شکل‌گیری سبک اصفهانی در شعر خاقانی اشاره می‌کند. مانند این بیت خاقانی

شده است آیینه‌ی زانو بنفش از شانه‌ی دستم ———- که دارم چون بنفشه سر به زانوی پشیمانی

که خم شدن بنفشه را حالت خود می‌داند که از پشیمانی سر به زانو نهاده است. این تعبیر را حافظ از خاقانی گرفته و در غزل خود آورده است:

بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال ———– همچون بنفشه بر سر زانو نهاده‌ایم

این تقسیم‌بندی‌ها جنبه‌ی جغرافیایی نیز ندارد. برای نمونه با این که عطار در نیشاپور یا سنایی در غزنین خراسان یا مولانا در قونیه می‌زیسته‌اند اما سبک شاعری آنها عراقی است. یا با آن که قطران تبریزی در آذربایجان می‌زیسته سبک شعری او خراسانی است.

روس‌ها کاشف سبک آذربایجانی؟
این تقسیم‌بندی در میان همه‌ی استادان و سخنوران زبان پارسی در همه جا پذیرفته بود تا این که پس از جدایی قفقاز از ایران در جنگ‌های ایران و روس و پس از امضای عهدنامه‌های گلستان و ترکمان‌چای در سده‌ی نوزدهم م.، دولت روسیه‌ی تزاری و پس از آن دولت کمونیستی شوروی برای بریدن پیوندهای این سرزمین با ایران، پروژه‌ی ملت‌سازی را آغاز کرد. پس از آن که نام آذربایجان ایران را دزدیدند و بر اران و شروان و قفقاز نهادند و نظامی گنجوی را «شاعر آذربایجانی» خواندند، ناگهان سخن از «سبک آذربایجانی» به میان آوردند. همه‌ی اینها برای ایجاد هویت جعلی برای سرزمینی بود که با نام اران و شروان و قفقاز پیوسته بخشی از ایران بود و هرگز نام آذربایجان نداشت. از این رو، خاورشناس روسی ای.یی. برتلس (Bertels) بر پایه‌ی تقسیم‌بندی‌های جغرافیایی زمان خویش و ناحیه‌های زیر نفوذ شوروی، برای شعر پارسی سبک‌ها و نام‌های تازه‌ای آفرید به نام سبک «آسیای میانه» (Central Asian)، سبک تراقفقازی (Transcaucasian)، سبک ایرانی (؟؟!!)(Persian)، سبک هندی (Indian)! مفهوم ضمنی از نامگذاری سبکی به نام «ایرانی» نیز آن است که آن سبک‌های دیگر ربطی به ایران ندارند و شاعران آن دوران نیز ایرانی نبوده‌اند یعنی مثلا رودکی ایرانی نبوده و سبک شعریش نیز خراسانی نیست بلکه «آسیای میانه» است!

آنچه برتلس سبک تراقفقازی خواند اندکی بعد نام «سبک آذربایجانی» به خود گرفت. خانم دکتر سکینه برنجیان (درگذشته تیرماه ۱۳۵۰ خ./ جولای ۱۹۷۱ م.) نیز در اثری به نام «آثار ادبی آذری و پارسی در سده‌ی بیستم در آذربایجان ایران» (Azeri and Persian literary works in twentieth century Iranian Azerbaijan) نوشت که سبک تراقفقازی برتلس در نوشته‌های رضازاده شفق (تاریخ ادبیات ایران، ص ۲۱۲)، ذبیح‌الله صفا (تاریخ ادبیات ایران، جلد ۲ ص ۳۴۱)، و فروزانفر (سخن و سخنوران، جلد ۲ ص ۱۳۴) «سبک آذربایجانی» خوانده شده است و شاعران معروف این سبک را قطران تبریزی و خاقانی شروانی و نظامی گنجوی و دیگر شاعران اران و شروان دانسته است. من به کتاب‌های اشاره شده نگاه کردم اما در هیچ یک نشانی از اصطلاح «سبک آذربایجانی» ندیدم و هر سه استاد، شاعران اران و شروان و قفقاز و آذربایجان را بخشی از سبک عراقی دانسته‌اند.

خانم برنجیان به درستی اشاره می‌کند که «آذری» نام یکی از گویش‌های ایرانی است که پیش از مغولان در آذربایجان ایران رواج داشته و در سده‌ی نوزدهم م. به اشتباه به ترکی رایج در آذربایجان داده شد. وی سپس «سبک آذربایجانی» را با سبک خراسانی می‌سنجد و بیشتر ویژگی‌های سبک عراقی را به «سبک آذربایجانی» می‌دهد مانند ورود ترکیب‌های عربی و مثال و نقل قول و …

او همچنین ویژگی دیگری برای محتوای «سبک آذربایجانی» معرفی می‌کند به نام «تصویرسازی و نمادگرایی مسیحی» (Christian imagery and symbolism) و می‌گوید بدون آشنایی داشتن با این تصویرها و نمادها نمی‌توان «سبک آذربایجانی» به ویژه شعر خاقانی و نظامی را دریافت. حال آن که این تصویرسازی و نمادگرایی مسیحی تنها در برخی از شعرهای خاقانی دیده می‌شود و علت آن نیز دو چیز است:

– یکی این که مادر خاقانی مسیحی نسطوری بوده که از روم شرقی (بیزانس، و به احتمال زیاد از گرجستان) به عنوان بَرده به شروان آورده شده و در آنجا مسلمان و آزاد شده بود. خود خاقانی در این باره می‌گوید:

نسطوری و موبدی نژادش ———- اسلامی و ایزدی نهادش
مولد بُده خاک ذوعطابش ———— فیلاقوس الکبیر بابش
پس کرده گزین به عقل و الهام ————- بر کیش کشیش دین اسلام
بگریخته از عتاب نسطور ————– آویخته در کتاب مسطور
کدبانو بوده چون زلیخا ———— بَرده شده باز یوسف‌آسا
از روم ضلالت آوریده ————— نـخّاس هُدیش پروریده
تا مصحف و «لااله» دیده ———— ز انجیل و صلیب دررمیده

– دوم این که تنها چند قصیده‌ی خاقانی پُر است از نمادهای مسیحی از جمله این قصیده:

فلک کژروتر است از خط ترسا ———– مرا دارد مسلسل راهب‌آسا

که به قصیده‌ی «ترساییه» مشهور است و در عنوان آن گفته شده «در شکایت از حبس و بند و مدح عظیم روم عزالدوله قیصر» یعنی خاقانی این قصیده را خطاب به قیصر (سزار) روم شرقی، آندرونیکوس کُمنِنوس (Andronicus Comnenus) ، سروده تا پادرمیانی کند و او را از زندان رهایی بخشد. از این رو تمام توان و دانش مسیحی خود را در این قصیده به کار برده است تا قیصر را شگفت زده کند و او را برای آزادی خویش برانگیزاند. بسیاری از شاعران مسلمان که از مفهوم‌های مسیحی چندان آگاهی نداشته‌اند در درک این قصیده نیازمند شرح و تفسیر بوده‌اند. در دوران ما نیز ایران‌شناس بزرگ روس، ولادیمیر مینورسکی مقاله‌ای در سی صفحه درباره‌ی همین قصیده و معرفی قیصر روم و شرح قصیده به زبان انگلیسی نوشته است. اما مینورسکی که از ایران‌شناسان ایران‌دوست بود به خاطر این قصیده خاقانی را شاعر «سبک آذربایجانی» معرفی نکرده است! در چند قصیده‌ی دیگر نیز خاقانی صنعت «التزام» را با «مریم» و «عیسا» به کار برده که بیشتر هدفش هنرنمایی بوده است. وگرنه خاقانی چندین قصیده‌ی بلند در وصف سفر خویش به مکه و مدینه و در ستایش پیامبر اسلام و کعبه و … دارد. آیا اینها را نباید جزو مشخصات «سبک آذربایجانی» خواند؟ یا در چند قصیده از اشتیاق به سفر به خراسان می‌گوید. یا نظامی از عشق به ایران می‌گوید. آیا اینها را هم نباید جزو «سبک آذربایجانی» شمرد؟ در شعرهای نظامی گنجوی و خاقانی شروانی توجه فراوانی به تاریخ ایران باستان به ویژه دوران ساسانیان شده است. آیا اینها را نیز نباید بخشی از «سبک آذربایجانی» دانست؟

من در شعر نظامی و مجیرالدین بیلقانی ندیده‌ام و نیز در شعر دیگر شاعران اران و شروان و قفقاز که جزو شاعران «سبک آذربایجانی» خوانده شده‌اند کسی را نشنیده‌ام که چندان تصویرسازی و نمادهای مسیحی به کار برده باشد که – آن گونه که در تعریف «سبک آذربایجانی» ادعا شده – شعرش بدون آشنایی با این تصویرسازی و نمادهای مسیحی فهمیدنی نباشد.

تا آنجا که من جست‌وجو کردم در کتاب‌های تذکره و تاریخ ادبیات ایران تا دهه‌ی ۱۳۷۰ خ. سخنی از سبک شعری جداگانه به نام «سبک آذربایجانی» ندیده‌ام. همه جا قطران را جزو سبک خراسانی و نظامی و خاقانی را جزو شاعران سبک عراقی دانسته‌اند. حتا حافظ نیز شعر خود را با نظامی گنجوی مقایسه می‌کند و از دیوان خاقانی و نظامی بسیار سود برده است:

چو سِلک دُرّ خوشاب است شعر نغز تو حافظ ———- که گاه لطف سبق می‌برد ز نظم نظامی

حافظ مثنوی «ساقی‌نامه»ی خود را نیز زیر تاثیر ساقی‌نامه‌های نظامی گنجوی در کتاب «اسکندرنامه» سروده است. حافظ نیز شعر خود را سبک عراقی می‌داند:

غزلیّات عراقی است سرود حافظ ———- که شنید این ره جانسوز که فریاد نکرد؟

با فروپاشی شوروی در سال ۱۳۷۰ خ. / ۱۹۹۱ م. و باز شدن آن به دنیای بیرون و سرازیر شدن نوشتارهای آنان به ایران، عده‌ای با «سبک آذربایجانی» بیشتر آشنا شدند و کوشیدند این کشف روس‌ها در ادبیات پارسی را به دیگر ایرانیان نیز آگاهی دهند. در سال ۱۳۷۶ خ. شخصی به نام «دکتر احمد ذاکری» عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی (کدام شهر و شعبه؟) در شماره‌ی خرداد و تیرماه کیهان فرهنگی مقاله‌ای نوشت به نام «سبک آذربایجانی در شعر فارسی». او نیز برخلاف تمام آثار ادبی گذشته و حتا بر خلاف گفته‌های خود این شاعران، سبک نظامی و خاقانی را سبک آذربایجانی می‌نامد اما به نکته‌ی جالبی اشاره می‌کند:

این سرایندگان گمان می‌کردند که موجِد [=آفریننده‌ی] سبک عراقی هستند نه سبک آذربایجانی!

یعنی خود خاقانی شروانی و نظامی گنجوی و مجیر بیلقانی و فلکی شروانی و … فکر می‌کرده‌اند که به سبک عراقی شعر می‌گویند اما ما پس از هشت صد سال به یاری روس‌ها فهمیدیم که آنها اشتباه کرده‌اند و خودشان حالی‌شان نبوده! خاقانی به روشنی خود را جانشین سنایی غزنوی می‌داند که از بزرگان سبک عراقی است و حتا نام خود را که «بدیل» بوده به همین خاطر می‌داند:

بدل من آمدم اندر جهان سنایی را ———— بدین دلیل پدر نام من «بدیل» نهاد
یا
چون زمان دور سنایی درنوشت ———- آسمان چون من سخن گستر بزاد
چون به غزنین شاعری شد زیر خاک ——– خاک شروان ساحری دیگر بزاد

جالب این که خود نویسنده (آقای احمد ذاکری) نیز از این کشفِ تازه شگفت‌زده شده و بیت‌هایی هم از این شاعران نقل می‌کند که خودشان به روشنی و صراحت سخن خود را سبک عراقی خوانده‌اند. وی در ادامه چنین می‌نویسد:

موضوع در خور مداقّه و جالب توجه در این نقد و داوری‌ها آن است که همه‌ی سرایندگان آذربایجانی طرز خود را طرز عراقی نامیده‌اند و تاکنون هیچکدام نام سبک آذری یا آذربایجانی را بر شعر خود ننهاده‌اند.

خاقانی شروانی:
پادشاه نظم و نثرم در خراسان و عراق ——- که اهل دانش را ز هر لفظ امتحان آورده‌ام

ذوالفقار شروانی:
گرچه بر طرز عراق است ضمیرش مشعوف ———– در سخن خجلت ابنای خراسان باشد

نظامی گنجوی:
گنجه گره کرده گریبان من ————– بی گرهی گنج عراق آن من (مخزن الاسرار)
چرا گشتی در این بیغوله پابست ————- چنین نقد عراقی بر کف دست (خسرو و شیرین)

مجیرالدین بیلقانی:
داند خدایگان که سخن ختم شد به من ———– تا در عراق صنعت طبعم سخنوری است

این که شاعران مزبور هرگز نام سبک خود را آذری یا آذربایجانی ننوشته‌اند به خاطر این است که آنان می‌دانستند آذربایجان کجا است و شهر خودشان جزو آذربایجان نیست و تا زمان استالین آن منطقه هرگز آذربایجان نام نداشته و آذربایجان جنوب رود ارس بوده است. من نمی‌دانم با این همه تاکیدی که خود شاعران داشته‌اند و سبک خود را عراقی می‌دانسته‌اند و خود آقای ذاکری نیز به آن اعتراف می‌کند، چه اصراری به جعل کردن سبک تازه‌ای برای آنان دارند. البته آقای ذاکری انصاف هم دارد و «سبک آذربایجانی» را چیزی جدای از سبک عراقی نمی‌داند و می‌نویسد:

با این همه داوری‌ها [ی خود شاعران درباره‌ی عراقی بودن سبک‌شان]، عقیده‌ی شخصی نگارنده آن است که سبک آذربایجانی گوشه‌ای از سبک عراقی است که با سبک عراقی مشترکات اصولی دارد.

وی نیز مانند خانم دکتر برنجیان ویژگی‌هایی از شعر خاقانی و نظامی را برداشته و به برشماری ویژگی‌های «سبک آذربایجانی» می‌پردازد و ده ویژگی را نقل می‌کند مانند خودستایی و حکمت و واژگان و ترکیب‌های تازه و … که در دیگر سبک‌های شعری نیز هست (مانند شعرهای منوچهری و انوری و ..). و نیز چیزهایی را نقل می‌کند که آنها هم در شعر دیگر شاعران سبک عراقی دیده می‌شود مانند

– چیزی که وی به آن نام «قافیه‌های افقی» داده است و در شعرهای مولانا فراوان دیده می‌شود. نمونه از خاقانی:
صبح است گلگون تاخته، شمشیر بیرون آخته ——— بر شب شبیخون ساخته، خونش به عمدا ریخته
نمونه از مولانا:
خامُش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم ——– کاغذ بدر، بشکن قلم، ساقی درآمد، الصلا!

– «همگونی واژگان» که نویسنده تاکید می‌کند که با جناس فرق دارد. این ویژگی نیز شبیه جناس و سجع و مراعات نظیر است.

– سیاقة الاعداد یعنی پشت هم آمدن عددها که شاید بتوان آن را هم نوعی مراعات نظیر دانست.

متاسفانه در همان سال ۱۳۷۶ خ. زیر تاثیر ادبیات وارداتی از باکو و شوروی پیشین، همایشی در دانشگاه اورمیه برگزار شد به نام «کنگره‌ی بازشناخت سبک آذربایجانی» که نتوانسته‌ام به مقاله‌های آن دست یابم تا ببینم در آنها چه چیزهایی به عنوان «سبک آذربایجانی» مطرح شده است.

گذشته از این واقعیت مهم که خود این شاعران سبک خود را عراقی می‌دانسته‌اند و منطقه‌ی شمال رود ارس نیز در گذشته‌ها – به ویژه در زمان خاقانی و نظامی و مجیر و … – هرگز نام آذربایجان نداشته، به نظر من این گرایش به نامگذاری «سبک آذربایجانی» به خاطر نداشتن درک مناسب از اصطلاح‌های مربوط به سبک‌های ادبی و شعری در زبان و ادبیات پارسی و نیز زیر تاثیر «منطقه‌گرایی» و تحریک رقابت‌های بیهوده برای بازنویسی تاریخ است. لابد چند سال دیگر خواهند گفت هر شاعری به سبک شهر خود شعر می‌سروده و باید شاهد سبک ساوه‌ای، شیرازی، کرمانی، سیستانی، یزدی، هراتی، سبزواری، نشاپوری، بافقی، مشهدی، تبریزی، و مراغه‌ای و … در تاریخ ادبیات ایران باشیم.

شنبه ۱۷/مهر/۱۳۸۹ – ۹/اکتبر/۲۰۱۰

استان‌های ارّان و شروان و ایروان و تالش و گرجستان و قفقاز در طی تجاوزهای روسیه‌ی تزاری در زمان قاجار و پس از عهدنامه‌های ننگین گلستان و ترکمان‌چای (۱۲۴۳ ق. / ۱۲۰۶ خ. / ۱۸۲۸ م.) از ایران جدا شد. دولت تزاری و پس از آن دولت استالین آغاز کردند به فعالیت فرهنگی برای بریدن پیوندهای دیرینه‌ی این بخش از ایران با دیگر بخش‌های ایران. و بهترین راهی که یافتند ایجاد دشمنی بین ترک‌زبان و پارسی‌گویان بود. در آن زمان گذشته از پارسی‌گویان قفقاز حتا ترک‌زبانان قفقاز نیز برای نوشتار ادبی و علمی خویش زبان پارسی را به کار می‌بردند. کم کم زبان ترکی به عنوان زبان غالب جای زبان پارسی را گرفت و آموزش پارسی در مدرسه‌ها محدودتر و محدودتر و سپس ناپدید شد. استالین برای پروژه‌ی ملت‌سازی خود و از آنجا که به خطه‌ی شیران آذربایجان ایران چشم طمع دوخته بود، نخست نام منطقه‌ی شمال قفقاز را به «جمهوری سوسیالیستی آذربایجان» برگرداند. این کار با مخالفت ایرانیان آذری مانند احمد کسروی تبریزی روبرو شد. پس از مدتی افسانه‌ی تقسیم «آذربایجان» به دو منطقه‌ی «شمالی» و «جنوبی» در میان مردم ارّان رایج شد. در سال ۱۳۲۴ نیز نیروهای ارتش سرخ شوروی در پشتیبانی جعفر پیشه‌وری و دیگر عضوهای «فرقه‌ی دموکرات» دوباره به ایران تجاوز کردند و آذربایجان را اشغال کردند. اما با کاردانی نخست وزیر وقت، قوام، نیروهای شوروی مجبور شدند که ایران را ترک کنند.

نظامی و شعر سرودن به ترکی
یکی از کارهای ویرانگر فرهنگی استالین «دزدیدن نظامی گنجوی» و ترک اعلام کردن او بود. وی گفت «نظامی گنجوی از شخصیت‌های براداران آذربایجانی ما است و نباید به ایرانیان تسلیم شود». وی با تفسیر غلط و مغرضانه‌ی این بیت در داستان «لیلی و مجنون» نظامی

ترکی صفت وفای ما نیست ———– ترکانه سخن سزای ما نیست

این افسانه را ساخت که نظامی می‌خواسته این داستان را به زبان ترکی بگوید اما فرمانروای آن زمان او را وادار کرده است که به پارسی شعر بگوید! حال آن که «ترکانه سخن» هیچ ربطی به «شعر ترکی» یا «سخن به زبان ترکی» ندارد بلکه معنای آن «سخن پست» و شیوه‌ی سخن ترکان است که در آن زمان کوچ‌نشین و غیرشهری و بددهان بودند. زیرا بی‌درنگ در بیت بعد می‌گوید:

آن کز نسب بلند زاید ———— او را سخن بلند باید

پس از استالین پان‌ترکانی چون «دکتر جواد هیات» تا آنجا پیش رفتند که گفتند زبان مادری نظامی ترکی بوده و نظامی برخی از مثل‌های ترکی را به پارسی ترجمه کرده و در شعرهای خود آورده است مانند این مثل:

نمی‌خواهی که زیر افتی چو سایه ———– مشو بر نردبان جز پایه پایه

به گفته‌ی جواد هیات لت دوم این شعر «ترجمه‌ی پارسی» این «مثل ترکی» است: «نردبانی پیله پیله چیخارلار»! یا نظامی می‌گوید: «کس نگوید که دوغ من تُرُش است». به گفته‌ی جواد هیات این نیز «ترجمه‌ی پارسی» این مثل ترکی است «هئچ کس اوز آیرانینا تُرُش دئه مز»! البته واضح و مبرهن است که «نردبان» و «پله» و «هیچ کس» و «ترش» همه‌ی واژه‌های ناب ترکی هستند! باید از جناب دکتر پرسید «مگو حرفی که هشیاران بخندند» معادل کدام مثل ترکی بوده که نظامی به پارسی ترجمه کرده است؟

استالین بدین نیز بسنده نکرد و موضوع دیگری را نیز جعل کرد:

دیوان ترکی نظامی!
استالین هم چنین گفت «نظامی بیشتر کارهایش را به زبان پارسی نوشته است». یعنی کارهایی هم به زبانی جز پارسی دارد. اما در طول تاریخ ادبیات این پهنه‌ی گسترده از زمین، هیچ گاه نشانی از اثر دیگری از نظامی به زبان دیگری به دست نیامده بود. خود نظامی نیز در تمام شعرهای خود به همه‌ی آثار خویش اشاره کرده است و تنها از پنج گنج و یک دیوان غزل و قصیده نام برده است. برای همین گشتند و گشتند تا این که دیوان نظامی قونیوی را یافتند که چند سده پس از نظامی گنجوی در شهر قونیه زندگی کرده بود. این دیوان را به نام دیوان شعرهای ترکی نظامی گنجوی چاپ و پخش کردند! امروزه نیز هنوز برخی باور کرده‌اند که این دیوان سروده‌ی نظامی گنجوی است.

در راستای دزدیدن نظامی دروغ‌های فراوانی ساخته شد که دوست گرامی «دکتر علی دوست‌زاده» در مقاله‌ی مفصلی در پایگاه ارزشمند آذرگشنسپ به همه‌ی آنها پرداخته است. من در اینجا با کمی طنز به داستان زن نظامی می‌پردازم که شاید در آن مقاله کمتر بدان پرداخته شده باشد.

داستان زن نظامی
بر پایه‌ی پژوهش استاد سعید نفیسی و نوشته‌های خود نظامی و زمان سروده شدن کتاب‌هایش، نظامی در سال ۵۴۰ ق. / ۵۳۴ خ. / ۱۱۴۵ م. در شهر گنجه زاده شد. گویا در زمان سرودن نخستین اثر خود یعنی «مخزن‌الاسرار» (سال ۵۷۲ ق. / ۵۵۵ خ. / ۱۱۷۶ م.) پیران بر جوانی او رشک برده و او را می‌آزردند. به طوری که مجبور شد بسراید:

در کهن انصاف نَوان کم بوَد ——— پیر هواخواه جوان کم بوَد

نظامی در آثار خود چندین بار به زن و فرزند خویش اشاره کرده است. فرمانروای شهر «دربند» در ارّان دختر ترکی را به او می‌فرستد و نظامی با آن دختر ازدواج می‌کند. از این زن نخست، نظامی دارای فرزندی به نام محمد می‌شود. محمد نظامی در زمان سروده شدن کتاب سوم نظامی یعنی «لیلی و مجنون» در سال ۵۸۴ ق. / ۵۶۷ خ. / ۱۱۸۸ م. چهارده ساله بوده است (ای چارده ساله قرة العین). بنابراین زمان تولد این پسر ۵۷۰ ق. / ۵۵۳ خ. / ۱۱۷۴ م. بوده و ازدواج نظامی با این همسر باید پیش از ۵۷۰ ق. یعنی پیش از سرودن مخزن‌الاسرار بوده باشد. نظامی این زن خویش را بسیار دوست می‌داشت اما شوربختانه اما این زن جوانمرگ می‌شود و نظامی در پایان داستان دوم خود یعنی «خسرو و شیرین» در سال ۵۷۶ ق. پس از سرودن بخش جوانمرگ شدن شیرین به یاد جوانمرگ شدن همسر خویش می‌افتد و چنین می‌سراید:

در این افسانه شرط است اشک راندن ——— گلابی تلخ بر شیرین فشاندن
به حکم آن که آن کم زندگانی ———– چو گل بر باد شد روز جوانی
سبک‌رَو چون بُت قبچاق من بود ———— گمان افتاد خود کآفاق من بود
همایون پیکری نغز و خردمند ————– فرستاده به من دارای دربند
پرندش درع و از درع آهنین‌تر ———– قباش از پیرهن تنگ‌آستین‌تر
سران را گوش بر مالش نهاده ———— مرا در همسری بالش نهاده
چو ترکان گشته سوی کوچ محتاج ————— به ترکی داده رختم را به تاراج
اگر شد ترکم از خرگه نهانی ————- خدایا ترکزادم را تو دانی!

در سال‌های ۱۳۱۴ خ. / ۱۹۳۵ م. که مرحوم حسن وحید دستگردی (درگذشته 1321 خ.) نخستین چاپ ویراسته‌ی آثار نظامی را بر پایه‌ی ۳۰ دستنویس خطی منتشر کرد برداشتش از این بیت چنین بود که نام زن نظامی «آفاق» بوده است. حال آن که در گذشته بیشتر مردم و به ویژه شاعران کمتر نام همسر خویش را در نوشته‌هایشان می‌آوردند. استاد سعید نفیسی نیز همان زمان این برداشت را نادرست دانست و در دیباچه‌ی دیوان غزل‌ها و قصیده‌های نظامی که خود در سال ۱۳۳۶ خ. / ۱۹۵۷ م. منتشر کرد دوباره یادآوری کرد که

مرحوم وحید دستگردی استنباط عجیبی کرده و نام این کنیزک و همسر نظامی را «آفاق» دانسته است و متوجه نبوده که مراد وی [=نظامی] از «گمان افتاد خود کآفاق من بود» این نیست که نامش آفاق بوده بلکه مقصود این است که چنان به او دل بسته بوده است که او را همه چیز خود می‌دانسته و در نزد او جانشین همه‌ی آفاق و در برابر همه‌ی آفاق بوده است. البته در زمان ما معمول شده است که نام زنان را «آفاق» بگذارند اما در زمان نظامی این کلمه در نام زنان معمول نبوده و نظیر آن در جای دیگر دیده نشده است و بسیار بعید می‌نماید که نام این همسر نظامی آفاق بوده باشد.

نظامی باز هم زن می‌گیرد اما زن‌های دیگرش نیز پیش از خودش می‌میرند و از آنها دارای فرزندی نشد. خود وی در پایان دفتر نخست اسکندرنامه یعنی اقبالنامه چنین می‌گوید:

مرا طالعی طُرفه هست از سخن ——— که چون نو کنم داستان کهن
در آن عید کآن شکرافشان کنم ———– عروسی شکرخنده قربان کنم!
چو حلوای «شیرین» همی‌ساختم ———– ز حلواگری خانه پرداختم
چو بر گنج «لیلی» کشیدم حصار ———– دگر گوهری کردم آنجا نثار
کنون نیز چون شد عروسی به سر ———— به رضوان سپردم عروسی دگر!
ندانم که با داغ چندین عروس ————- چه گونه کنم قصه‌ی روم و روس
بِه ار نارم اندوه پیشینه پیش ————- بدین داستان خوش کنم وقت خویش

یعنی در کل نظامی سه بار زن گرفته و هر سه زن جوانمرگ شده‌اند.

عاشقان سینه‌چاک استالین یعنی پان‌ترکان نیز از برداشت اشتباه وحید دستگردی ذوق زده شدند و به اصطلاح «بُل» گرفتند. اما آفاق نام ترکی نبود. به همین خاطر برای این نام ریشه‌سازی ترکی نیز کردند! و آن را در اصل «آپ آق» (ap aq/ak) یعنی «بسیار سپید» دانستند. اما مشکل اینجا بود که نظامی مانند دیگر پارسی‌زبانان می‌توانسته راحت «آپ آق» را بگوید و نیازی به تبدیل آن به «آفاق» نداشته. همان گونه که قپچاق را نیز گفته است. از این رو در شکلی که پان‌ترکان می‌نویسند (از جمله در نوشته‌های جواد هیات) قپچاق نیز به شکل «قفچاق» نوشته شده است تا همه چیز جور درآید!!

حال اگر قرار باشد نام زن نظامی را «آفاق» بدانیم این بیت‌های نظامی را چه گونه باید تفسیر کرد؟

۱) خسرو و شیرین

ز عشق آفاق را پردود کردم ———– خرد را دیده خواب‌آلود کردم

در ماه عسل که اول عشق بوده یک بار نظامی خواب آلود بوده و در زمان آشپزی دود زیادی در چشم آفاق خانم می‌کند.

جوابش داد کای از مهتران طاق ———– ندیدم مثل تو مهمان در آفاق

آفاق خانم یکی از دوستانش را به مهمانی دعوت کرد و نظامی در زمان خداحافظی به او گفت: ما در مهمان‌های آفاق خانم تاکنون مانند شما نداشتیم.

گهی گفت: «ای سحر! منمای دندان! ———- مخند! آفاق را بر من مخندان!»

یک نفر به نام سحر (خواهر کوچک نظامی یا شاید زن مزاحم همسایه؟) دندانش را نشان می‌داده و نظامی را مسخره می‌کرده و آفاق خانم را هم به خنده می‌انداخته.

بگفت: «ار من کنم در وی نگاهی؟» ——— بگفت: «آفاق را سوزم به آهی»

خسرو پرویز از فرهاد می‌پرسد: اگر من به شیرین نگاه کنم تو چه کار می‌کنی؟ فرهاد هم می‌گوید من هم چنان آهی می‌کشم که زن راوی داستان یعنی آفاق خانم را بسوزانم! شاید اینجا نظامی می‌خواهد مردن زنش را به گردن فرهاد بیندازد!

۲) در لیلی و مجنون
نظامی دوباره یاد زنش می‌افتد و می‌گوید:

صاحب هنری به مردمی طاق ———– شایسته‌ترین جمله آفاق

آفاق خانم صاحب هنر و در مردمداری تک و شایسته‌ترین همسر بود. شاید بتوان نتیجه گرفت که آفاق خانم فارغ‌التحصیل رشته‌ی هنرهای زیبا از دانشگاه باکو بوده!

۳) در هفت پیکر
چندین سال پس از مرگ آفاق، بالاخره نظامی گنجوی در بهرام‌نامه یا هفت‌پیکر درباره‌ی چگونگی مرگ یا در واقع کشته شدن آفاق خانم در یک بیت فشرده، پرده از راز هولناکی برمی‌دارد:

از پی جان‌درازی شه شرق ———- کردم آفاق را به شادی غرق

شاه شرق – یعنی همان شاهی که نظامی را مجبور کرده بود لیلی و مجنون را به جای ترکی به زبان پارسی بسراید – بالاخره نظامی را شست‌وشوی مغزی می‌دهد و او را با ترکان بد می‌کند. نظامی هم که اینک یک «پان‌فارس شوونیست» شده بود برای جان‌درازی یا همان طول عمر پادشاه به خانه می‌آید و با شادی تمام، زن ترکش یعنی «آفاق» خانم را در وان حمام غرق یا خفه می‌کند!

چهارشنبه ۱۴/مهرماه/۱۳۸۹ – ۶/اکتبر/۲۰۱۰

احمد ابن‌ یوسف‌ ابن‌ علی ابن ازرق‌ (شوال‌ ۵١٠ ق. / ١١١٧ – ١١١٨ م – مرگ پس از ۵٧٧ ق‌. / ‌۱۱۸۱ م.) مشهور به «ابن‌ازرق» تاریخ‌نگار و جغرافی‌دان‌ سده‌ی ۶ ق. ‌/ ۱۲ م.‌ است. او در شهر مَیّافارقین‌، از شهرهای‌ مهم‌ دیار بکر، در خانواده‌ای‌ اصیل‌ و سرشناس‌ زاده شد. دیار بکر – که امروزه بخشی از کشور ترکیه شده – از دیرباز جایگاه ایرانیان کردتبار بوده است. نیای‌ ابن‌ازرق یعنی «رییس‌ ابوالحسن‌ على‌ بن‌ ازرق»‌ یکى‌ از بزرگمردان مشهور زمان‌ خود بود و لقب‌ «رییس‌» نشان‌دهنده‌ی پایگاه‌ مهم‌ سیاسى-اجتماعى‌ او است.‌

ابن‌ازرق‌ به سرزمین‌های دیگر چون‌ روم (آناتولی)‌، ارمنستان‌، کُرج (=گرجستان)، قفقاز، تبریز، ری‌، نیشابور، حلب‌، بغداد و مداین‌ سفر کرد و درباره‌ی اوضاع‌ سیاسى‌، اجتماعى‌، رسم‌ها‌ و عادت‌های مردم آنجا‌ و رویدادهای‌ مهم رخ داده در آن منطقه‌ها در تاریخ‌ خود نوشته است.

ابن‌ازرق‌ در زمان سفر در گرجستان با پادشاه‌ آن‌ به نام‌ «دیمیتری پسر داوود» (دیوید) دیدار کرد و در همراهی او به برخی شهرهای زیر فرمان او چون ابخاز و دربند قفقاز به‌ گردش رفت. هنگام‌ اقامت‌ در تفلیس‌ (۵۴۸ ق‌ / ۱۱۵۳ م‌)، شاه‌ دیمتری‌ خودش ابن‌ازرق را به‌ محل‌ نبردی برد که‌ سی سال پیشتر در سال ۵۱۵ ق ‌/ ۱۱۲۱ م‌ میان‌ نیروهای‌ پدرش‌ داوود و سپاهیان‌ طغرل‌، نوه‌ی ملکشاه‌ سلجوقی، رخ‌ داده‌ بود و مسلمانان‌ شکست‌ سختی‌ خورده بودند. اما داوود برخوردهای‌ مردم‌نوازانه نسبت‌ به‌ مسلمانان‌ گرجستان‌ داشت و مقرراتى‌ به‌ سود آنان‌ وضع‌ کرده‌ بود. دیمتری‌ نیز شیوه‌ی مسلمان‌دوستی‌ پدرش‌ را دنبال‌ مى‌کرد. ابن‌ازرق‌ خود شاهد حضور دیمتری‌ در مسجد در نماز جمعه برای‌ شنیدن سخنان‌ خطیب‌ بوده‌ است‌.

ابن‌ازرق‌ در ۵۴۹ ق‌ / ۱۱۵۴ م‌ به‌ شهر دربند قفقاز می‌رود. دربند شهری است که خسرو یکم ساسانی (انوشیروان) آن را بر کنار دیوار بزرگ قفقاز بنا کرد، دیواری که ساسانیان ساختند تا از تازش‌های قوم‌های بیابانگرد به ایران و نیز روم پیشگیری کنند. ابن‌ازرق در حومه‌ی دربند به پسر جوانی برمی‌خورد که به زبان عربی سخن می‌گفت. شگفت زده می‌شود که چه گونه کسی در این منطقه به زبان عربی سخن می‌گوید. از وی می‌پرسد تو عربی را از کجا آموخته‌ای؟ می‌گوید از مادرم! عربی زبان مادری ما و قبیله‌ی ما است. پس از پرس‌وجوی بیشتر آشکار می‌شود که این قبیله از نوادگان بنی‌امیه هستند که پس از قیام مختار ثقفی برای خونخواهی حسین بن علی، امام سوم شیعیان، از عراق گریخته و نخست‌ به‌ خراسان‌، از آنجا به‌ اردبیل‌ و سرانجام‌ به‌ گرجستان‌ گریخته‌ و در این روستای در ده فرسنگی شهر دربند پناه گرفته‌اند. (برگرفته از درآیه‌ی «ابن‌ازرق» در «دایرت المعارف بزرگ اسلامی»)

ابن‌ازرق مسئولیت‌های مهم سیاسی و اجتماعی و اداری داشت و از این رو آگاهی‌های دقیق درباره‌ی زمانه‌ی خویش داشت. هم چنین کتاب‌های فراوانی را خوانده بود. وی در پایان عمر برای دل خویش کتابی نوشت به نام «تاریخ مَیّافارقین و آمِد» است. آمد یا آمیدا (Amida) یکی از شهرهای باستانی این منطقه است که در زمان ساسانیان مدتی در دست رومیان بود اما شاپور دوم ساسانی با رومیان جنگید و آن را گرفت. نبرد آمیدا یکی از نبردهای مشهور و مهم شاپور دوم ساسانی است. حتا بنای شهر مَیّافارفین را هم به خسرو یکم انوشیروان نسبت داده‌اند اما گویا این نسبت درست نیست. با توجه به بافت اجتماعی این منطقه در آن دوران، به گمان من ابن‌ازرق خود نیز کُرد بوده است اما گاه به اشتباه تاریخ‌نگار عرب خوانده می‌شود. از آنجا که ابن‌ازرق زاده‌ی مَیّافارقین است به او «ابن‌ازرق فارقی» نیز گفته می‌شود و کتابش نیز به نام «تاریخ فارقی» شناخته می‌شود.

از تاریخ ابن‌ازرق تاکنون دو دستنویس شناخته شده است که هر دو در بریتانیا هستند. در سال ۱۹۵۶ م. / ۱۳۳۵ خ. دکتر «بَدوی عبداللطیف عوض»، رییس دانشگاه الازهر مصر، بخشی از کتاب ابن‌ازرق را منتشر کرد که مربوط به حکومت خاندان کردتبار مروانیان می‌شود. چاپ دوم این کتاب نیز در سال ۱۹۷۴ م. / ۱۳۵۳ خ. در لبنان منتشر شد.

نام کتاب: تاریخ الفارقی: الدولة المروانیة
نویسنده: احمد بن یوسف بن علی بن الازرق الفارقی
ویراستار: دکتر بدوی عبداللطیف عوض (مدیر جامعة الازهر)
ناشر: دارالکتاب اللبنانی، بیروت.
سال: چاپ دوم ۱۹۷۴ م. / ۱۳۵۳ خ.
صفحه: ۳۵۵ ص عربی + ۶۲ ص انگلیسی

بخش ۳۵۵ صفحه‌ای عربی این کتاب شامل پیشگفتار ۴۰ صفحه‌ای دکتر عوض و ۲۴۰ صفحه متن تاریخ با پانویس و توضیح و ۷۰ صفحه نمایه‌های گوناگون (نام کسان و جاها و قبیله‌ها و …) است.

در دهه‌ی ۱۹۸۰ م. / ۱۳۶۰ خ. نیز پژوهشگری هلندی به نام خانم کارول هیلنبراند (Carole Hillenbrand) پایان‌نامه‌ی دکتری خود را درباره‌ی همین اثر انجام داد و در سال ۱۹۹۹۰ م./ ۱۳۷۱ خ. ترجمه‌ی انگلیسی آن را منتشر کرد:

نام کتاب: امیرنشین مسلمان در زمان جنگ‌های صلیبی: آغاز دولت اَرتُقیان
A Muslim Principality in Crusader Times: the Early Artuqid State
نویسنده: ابن‌ازرق فارقی
ویراستار: کارول هیلنبراند
ناشر: موسسه‌ی تاریخ و باستان‌شناسی هلند
سال: ۱۹۹۰ م. / ۱۳۷۱ خ.
صفحه: ۲۶۰

امسال نیز ترجمه‌ی پارسی کتاب ابن‌ازرق به نام «تاریخ میافارقین و دیاربکر» به دست دکتر حسین قره‌چانلو و جهاد دانشگاهی تهران در ۲۳۲ صفحه منتشر شده است.

این آشنایی را دادم تا به یکی از دروغ‌های پان‌ترکان درباره‌ی تاریخ ابن‌ازرق اشاره کنم. عادل باقراُف (Adil Baguirov)، از پان‌ترکان مشهور باکو، در نوشتاری درباره‌ی نظامی گنجوی، شاعر بزرگ ایرانی، برای این که نظامی را ترک نشان دهد به دروغ می‌نویسد: «تاریخ‌نگار عرب، ابن‌ازرق در تاریخ خود می‌نویسد که در سال ۱۰۷۰ م. شهر گنجه پایتخت ترکان بود».

از آنجا که باقراُف نام و نشان منبع خود را نمی‌گوید (چه رسد به شماره صفحه و ناشر و …) ما مجبوریم خودمان کمی جست‌وجو کنیم. بگذارید به رخدادهای سال ۱۰۷۰ م. نگاه کنیم که باقراُف نقل کرده است. این سال برابر است با سال ۴۶۳ ق. در تاریخ ابن‌ازرق تنها چیزی که در این سال یاد شده جنگ منازجرد است که از صفحه‌ی ۱۸۶ تا ۱۹۲ یعنی ۶ صفحه در شرح آن آمده است و در هیچ جای آن از گنجه و پایتخت ترکان خبری نیست. منازجرد همان ملازگرد یا منازگرد است که امروزه در انگلیسی به شکل تلفظ ترکی آن یعنی منزیکرت (Manzikert) گفته می‌شود. این نام واژه‌ای پارسی است یعنی شهری که مناز/ملاز ساخته است.

فرض کنیم که باقراُف تاریخ را اشتباه کرده است. بر پایه‌ی بررسی من در کتاب ابن‌ازرق که دکتر بدوی عوض منتشر کرده است نام گنجه دیده نشد و نام ارّان هم تنها دو بار آمده است به شرح زیر:

ص ۱۲۱) قیل: تزوج الامیر نصرالدولة بالفضلونیة بنت فضلون بن منوجهر صاحب ولایة أران و ارمینیة العلیا.

گفته می‌شود امیر نصرالدوله، «فضلونیه دخت فضلون» – پسر منوچهر فرمانروای ولایت ارّان و ارمنستان برین – را به زنی گرفت.

ص ۱۶۹) قیل: و کان تزوج اربع نساء منهم الفضلونیة بنت فضلون ابن منوجهر صاحب أران و ارمینیة، و السیدة بنت شرف الدولة و الفرجیة، و بنت سنخاریب ملک السناسنة التی کانت زوجة اخیه الامیر ابی علی.

گفته می‌شود که او چهار تن را به زنی گرفت از جمله «فضلونیه دخت فضلون» – پسر منوچهر فرمانروای ارّان و ارمنستان -، سیده دخت شرف‌الدوله و الفرجیه، و دخت سنخاریب شاه سناسنه که پیشتر زن برادرش امیر ابن علی بود.

می‌بینیم که هیچ نشانی از ترکان و پایتخت و گنجه نیست. گفتیم که کتاب عربی چاپ شده تمام تاریخ ابن‌ازرق نیست. هم چنین فکر نکنم آقای باقراُف عربی بداند. بنابراین اصلا فرض کنیم که او به ویراست عربی دسترس نداشته و از ویراست انگلیسی استفاده کرده است. متاسفانه با بررسی ویراست انگلیسی کتاب ابن‌ازرق منتشر شده به دست خانم هیلنبراند نیز ادعای باقراُف ثابت نمی‌شود.

در این کتاب نیز نام گنجه سه بار آمده اما هیچ یک سخنی از پایتخت ترکان بودن آن نمی‌گوید:

در صفحه‌ی ۳۸ چنین آمده است:
Sultan Toghril Beg, son of Sultan Muhammad, who was the ruler of Ganja and Arran and he sent a shihna to them

سلطان طغرل بیگ، پسر سلطان محمد [پسر ملکشاه سلجوقی] که فرمانروای گنجه و ارّان بود شحنه‌ای به سوی آنان فرستاد.

در صفحه ۴۳ چنین آمده است:
In the year 515 (1121-2) there was an earthquake in the city of Janza, which is Ganja.

در سال ۵۱۵ ق. / ۱۱۲۱ م. زمین‌لرزه‌ای در شهر جنزه یا همان گنجه رخ داد.

در صفحه‌ی ۵۸ چنین آمده است:
As for Sultan Toghril Beg, he sired Arsalan-Shah whose mother was the wife of the amir Eldiguz. He is now the Sultan from Isfahan, Hamadan, Azerbaijan and Arran up to the city of Ganja and Shamkur

اما طغرل‌بیگ، از او ارسلان شاه زاده شد که مادرش زن امیر ایلدگز بود. او اینک سلطان اصفهان، همدان، آذربایجان و ارّان است تا شهرهای گنجه و شمکور [شماکی؟/شماخی؟].

می‌بینیم که اینجا نیز ادعای باقراُف سندی نمی‌یابد. در ضمن توجه کنید که ابن‌ازرق آذربایجان و ارّان را جداگانه نام برده است و کسانی که می‌گویند شمال رود ارس همواره آذربایجان بوده، حرف نادرستی می‌زنند که به این موضوع پیشتر پرداخته شده و شاید دوباره بپردازم.

اما ببینیم جای دیگری از این کتاب نام ترکان آمده است یا نه. ابن‌ازرق در دو جا از ترکان زردپوست آسیای میانه چنین یاد می‌کند:

ص ۱۶۱) و کفاه الله شرهما! و کان هذا اول ظهور الترک بهذه الدیار، لم یکن رأوا صورهم!

(سال ۴۳۱ ظهور طغرل بیگ …) و خدا شر آن دو گروه را کم کناد! و این نخستین باری بود که ترکان در این دیار [=میافارقین] پیدا شدند و باشد که دیگر رویشان دیده مَشواد!

ص ۲۰۴) ذکر ولایة الامیر ناصرالدولة منصور ۴۷۶ ق
لانّه بعد موت نظام‌الدین و خروج البلاد عن ید ناصرالدولة وصلت البلاد الی الترک. و تغیّرت الولاة، و استولی علیها الظلم و الجور و الخراب، و افتقر اهلها.

همانا پس از مرگ نظام‌الدین و بیرون شدن سرزمین از دست ناصرالدین و افتادن آن به دست ترکان [سلجوقی]، شهرها و روستاها دگرگون شدند و ستم و بیداد و ویرانی بر آنها چیره شد و مردمان تهیدست شدند.

متاسفانه همان گونه که بارهای دیگر هم نشان داده‌ایم پان‌ترکان هرگز پایبند راستی و نقل وفادارانه از منبع‌های تاریخی و ادبی نیستند و یا از خودشان مطلب جعل می‌کنند و به بزرگان می‌بندند یا با بدخوانی و تفسیر به سود هدف‌های تجزیه‌طلبانه و فرموده‌های «استالین بزرگ»، سعی در به راه انداختن آشوب و از راه به در کردن بیگناهان می‌کنند.

به قول ابن‌ازرق: باشد که دیگر رویشان در این دیار دیده مَشواد! ایدون باد!

پی‌نوشت
این دروغ پان‌ترکان درباره‌ی ابن‌ازرق حتا در پایگاه مربوط به برنامه‌ی سازمان ملل برای توسعه‌ی جمهوری با-نام-دزدی-«آذربایجان» نیز راه یافته است. در اینجا نیز پان‌ترکان در صفحه‌ی مربوط به نظامی گنجوی، شاعر بزرگ ایرانی، نام او را به سبک ترکی «الیاس یوسف اوغلو»! نوشته‌اند و جمله‌ی جعلی از ابن‌ازرق را دو مرحله پیشتر برده و گنجه را نه تنها «پایتخت ترکان» بلکه «پایتخت بزرگ ترکان آذربایجانی» دانسته‌اند!

دوشنبه ۲۹/شهریور/۱۳۸۹ – ۲۰/سپتامبر/۲۰۱۰

به تازگی دوست عزیز، دکتر علی دوست‌زاده منبع مهمی درباره‌ی تاریخ ارمنستان و ارّان و شهر ایرانی گنجه در قفقاز را یافته است و از من خواست که آن را به دیگر دوستان و دوستداران تاریخ و فرهنگ ایران شناسایی کنم.

این کتاب «تاریخ ارمنیان» (History of the Armenians) نام دارد که نوشته‌ی کِراکوس گنجه‌ای (Kirakos Ganjakets’i)، تاریخ‌نگار ارمنی سده‌ی هفتم ق. / سیزدهم م. یعنی بسیار نزدیک به روزگار شاعر بزرگ ایرانی نظامی گنجه‌ای است.

کتاب کراکوس ۶۵ فصل دارد که به چند پاره بخش می‌شود. پاره‌ی نخست (فصل ۱ تا ۱۰) به تاریخ کلیسای ارمنستان از سده‌ی چهارم تا دوازدهم میلادی می‌پردازد و بر پایه‌ی سرچشمه‌های دیگر است که برخی از آنان هنوز وجود دارند. بخش بعدی به تاریخ سیاسی ارمنستان قفقاز و کلیکیه و مدیترانه می‌پردازد. فصل ۱۰ به تاریخ آلبانیا (در ارمنی: Aghbania یا همان ارّان) می‌پردازد. از فصل ۱۱ به بعد به رخدادهای مهم تاریخی روزگار خویش به ویژه تازش مغولان می‌پردازد.

کراکوس در فصل ۳۳ وقتی از رخدادی یاد می‌کند که در سال ۱۲۴۱ م. / ۶۳۸ ق. / ۶۱۹ خ. بوده می‌نویسد که من در آن زمان کم و بیش ۴۰ ساله بودم. بنابراین سال زایش او بین ۱۲۰۰ تا ۱۲۱۰ م. است. زمانی که سلطان جلال‌الدین محمد خوارزمشاه در سال ۱۲۲۵ م. / ۶۲۱ ق. / ۶۰۳ خ. به شهر خورنشات (Xoranashat) در قفقاز حمله کرد کراکوس و استادش یووهانِس واناکان (Yovhannes Vanakan) از آنجا گریختند. سپس یازده سال بعد یعنی در سال ۱۲۳۶ م. / ۶۳۳ ق. / ۶۱۴ خ. مغولان به قفقاز می‌تازند و کراکوس را به اسیری می‌برند. یووهانِس و کراکوس چند ماهی دبیری مغولان را می‌کنند. در این مدت کراکوس زبان مغولی را می‌آموزد و در تاریخ خود فهرستی از واژگان مغولی و برابرهای ارمنی آنان را آورده است. تا این که مسیحیان سَربَهای () واناکان را می‌پردازند و او را آزاد می‌کنند. در همان شب کراکوس هم از اسیری می‌گریزد. به نوشته‌ی تاریخ‌نگار دیگر ارمنی، گریگور اکنرتسی (Grigor Aknerts’i)، کراکوس در سال ۱۲۷۱ یا ۱۲۷۲ م. درگذشت.

این کتاب را آقای رابرت بِدروسیان (Robert Bedrosian، بدروس گونه‌ی ارمنی پتروس یا پیتر است) به زبان انگلیسی برگردانده است و می‌توانید تمام متن کتاب را در پایگاه اینترنی آقای بدروسیان بخوانید. رابرت بدروسیان این کتاب را در سال ۱۹۸۶ م. / ۱۳۶۵ خ. در نیویورک به زبان انگلیسی برگردانده است.

کتاب کراکوس گنجه‌ای دربرگیرنده‌ی آگاهی‌ها و اطلاعات بسیار مهمی درباره‌ی تاریخ ارمنستان و ارتباط آن با ایران در دوران ساسانیان و پس از اسلام نیز هست. از جمله در فصل ۲۱ می‌نویسد که شهر گنجه به طور انبوهی پر از ایرانیان است و اقلیت کوچک مسیحی نیز در آن زندگی می‌کند. و این یکی از بی‌شمار مدرک‌هایی است که دروغ‌های پان‌ترکان را درباره‌ی ترک بودن نظامی گنجوی باطل می‌سازد. باید توجه داشت که کراکوس بین ایرانی و عربی و ترک و مسلمان تفاوت می‌گذاشته است و وقتی در متن خود ساکنان شهر گنجه را ایرانی می‌خواند منظورش ایرانی است نه نام عمومی برای تمام مسلمانان. او برای مسلمان از واژه‌ی «تاچیک» (Tachik همان تاجیک یا تازیک = تازی = عرب = مسلمان) استفاده می‌کند و گاه عربان را نیز تاچیک می‌خواند. او ترکان را تئورک (T’urk) می‌نویسد. برای نمونه در فصل ۱۸ می‌نویسد که «جلال‌الدین محمد خوارزمشاه سپاهیان خود را از میان ایرانیان و تاچیکان و تئورکان گرد آورد.»

کراکوس می‌نویسد که وقتی مغولان شهر گنجه را گرفتند مردم برای این که به دست آنان نیفتند در خانه می‌ماندند و خانه‌ی خود را آتش می‌زدند! وقتی مغولان این را دیدند از خشم بسیاری از مردم را از دم تیغ گذراندند. و به گرد آوردن سیم و زر و دیگر چیزهای گرانبهای شهر پرداختند.

سه‌شنبه ۱۸/اسفند/۱۳۸۸ – ۹/مارچ/۲۰۱۰

یکی از رسم‌های ترکان در روزگار صلح و آشتی یغما بوده که در ادبیات پارسی به صورت «خوان یغما» هم بدان اشاره شده است. در این رسم، وقتی ترکان بر سر سفره‌ی میزبان (معمولان خان یا فرمانروا) می‌نشستند پس از خوردن و نوشیدن ظرف‌ها و باقی‌مانده‌ی سفره را نیز غارت کرده و با خود می‌بردند. سعدی و حافظ در غزل‌های خود به این رسم ترکان اشاره کرده‌اند از جمله:

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب —- چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
(حافظ)

دل سعدی و جهانی به دمی غارت کرد ——- همچو نوروز که بر خوان ملک یغما بود

این رسم زمان صلح بوده حالا خود ببینید در زمان جنگ و حمله‌شان به دیگران چه می‌کرده‌اند.

به نظر می‌رسد پس از سده‌ها هنوز این رسم در برخی از ترکان و بازماندگان‌شان همچنان برجا مانده است. این ترکان که سده‌ها بر خوان پرنعمت فرهنگ ایران و زبان پارسی نشسته‌اند اکنون که دیگر دوران راهزنی و غارت به روش قدیمی گذشته آغاز کرده‌اند به غارت و یغمای خوان فرهنگی ایران و ایرانیان. پس از وبلاگ‌های رنگاوارنگی که هر روز مانند قارچ سمی سبز می‌شوند و آرمان‌های نژادپرستی و دروغ‌های پان‌ترکان را منتشر می‌کنند چشم‌مان به جمال بخش پارسی سایت رادیو و تلویزیون ترکیه روشن شده که همان دروغ‌ها را به صورت رسمی منتشر می‌کند و از خدا و خلق و تاریخ شرم نمی‌کنند.

برای نمونه در این مطلب که درباره‌ی نظامی گنجوی و فارابی نوشته است به دروغ ادعا کرده که نظامی گنجوی ترک بوده و همه جا ترکان را ستوده است. نویسنده‌ی این مطلب که محمدرضا هیئت نام دارد (شاید با «پروفسور هیئت» پان‌ترک نسبت داشته باشد) به صورت بسیار گزینشی بیت‌هایی از نظامی نقل کرده و هیچ یک از بیت‌های نظامی درباره‌ی اصل و نسب خودش و نیز شعرهای درباره‌ی عشق و علاقه‌اش به ایران و ستایش آن و سرزنش ترکان نیاورده است. نظامی درباره‌ی اصل و نسب خود می‌گوید:

گر شد پدرم به سنت جد ———- یوسف پسر زکی مؤید
ور مادر من رییسه‌ی کُرد ——– مادرصفتانه پیش من مُرد
گر خواجه عمر که خال من بود ——– خالی شدنش وبال من بود

می‌بینیم که از سوی مادر ایرانی کُرد بوده و خالو (دایی)‌اش او را بزرگ کرده است. نظامی درباره‌ی ایران سروده است:

همه عالم تن است و ایران دل ———— نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد ———- دل ز تن بِه بُوَد، یقین باشد

حال پان‌ترکان به پیروی از رهبرشان «رفیق استالین» ادعا می‌کنند که نظامی ترک بوده و مجبور شده به زبان پارسی شعر بگوید. یا این که می‌گویند در آن زمان پارسی زبان ادبی بوده و برای همین نظامی شعرهایش را به پارسی سروده است. برای تایید این ادعای پوچ یک بیتی هم در سال ۱۹۸۰ م. ساختند که بله نظامی گفته است:

پدر بر پدر مر مرا ترک بود ———– به فرزانگی هر یکی گرگ بود!

خود این بیت نشان می‌دهد که سراینده‌اش هیچ آشنایی‌ای با ادب پارسی به ویژه سخن بلند نظامی نداشته است. پیشتر درباره‌ی این ادعاها نوشته‌ام و به ویژه درباره‌ی این بیت سست و بی‌معنا نگاه کنید به نوشته‌ی استاد جلال متینی در سال چهارم مجله‌ی ایران‌شناسی.

همچنین این پان‌ترکان به خاطر ناآشنایی با صنعت «استعاره» و بیان نمادین و ادبی و شعری، همه جا ترک را به معنای لفظی گرفته‌اند و نظامی را به خیال خودشان به نفع ترکان مصادره کرده‌اند. مانند این بیت در بهرام‌نامه (هفت‌پیکر):

ترکی‌ام را در این حبش نخرند ——— لاجرم دوغ‌بای خوش نخورند

که از این بیت نتیجه گرفته‌اند نظامی می‌خواسته به ترکی شعر بگوید اما حرفش خریدار نداشته. با این استدلال لابد نظامی در حبشه این شعر را سروده و در حال فروش دوغ‌با (آش کشک) بوده است!

داستان ترک بودن نظامی را استالین به راه انداخت و گفت «نظامی بیشتر شعرهایش را به پارسی سروده و نباید این شاعر برادران خلق آذربایجان را به ایران تسلیم کنیم» !!!! در حالی که در همان زمان دیاکونف، خاورشناس بزرگ روس، می‌گوید نظامی گنجوی ترک نبوده است و ترک خواندن نظامی گنجوی را سیاسی و غیرعلمی می‌داند.

نظامی خود را جانشین فردوسی می‌دانست و تمام عمر خود را صرف داستان‌سرایی درباره‌ی تاریخ ایران باستان کرد مانند خسرو و شیرین، بهرام‌نامه (هفت‌پیکر) و اسکندرنامه (اقبال‌نامه و شرف‌نامه).

برای پاسخ مفصل و کامل به ادعاهای پان‌ترکان درباره‌ی نظامی گنجوی به مقاله‌ی دوست گرامی دکتر علی دوست‌زاده به نشانی زیر نگاه کنید.

Politicization of the background of Nizami Ganjavi: Attempted de-Iranization of a historical Iranian figure by the USSR, June 2008.

اما درباره‌ی فارابی:
در مقدمه‌ی رساله‌ی «ما یصح و ما لایصح من احکام النجوم» – که از نوشته‌های فارابی است – نام او بدین شیوه آمده است: محمد بن محمد الفارابی الطرخانی. کهنترین سند در مورد فارابی به قلم «ابن ابی اصیبیعه» – که به زمان فارابی نزدیک‌تر بوده است – او را ایرانی (فارسی) می‌خواند: «و اصله فارسی». پان‌ترکان به نوشته‌ی ابن‌خلکان استناد می‌کنند که سی‌صد سال پس از فارابی بوده و برای نخستین بار نام «اوزلغ» را در نسب‌نامه به نام فارابی چسبانده است. اما شمس‌الدین محمد شَهرَزوری – که خود از ایرانیان کُرد بوده و نزدیک زمان ابن‌خلکان می‌زیسته – می‌گوید که ابونصر فارابی از نژاد ایرانی بوده است: «و کان من سلالة فارسیة». هم چنین نام «ترخان» یا «طرخان» در نسب فارابی نیز از نام‌های رایج در میان ایرانیان سغدی بوده است.

این مقاله همه‌ی اسناد در مورد فارابی را بررسی کرده و نشان داده که باید فارابی را به یقین ایرانی‌تبار سغدی دانست. فارابی حرف‌های مخصوص برای نوشتن واژگان سغدی به کار برده که کاری است بی‌نظیر.

همین محمدرضا هیئت در مطلب دیگری به نام سه آرامگاه معروف جهان ترک با بی‌شرمی تمام «مقبرةالشعرا»ی تبریز را از آثار فرهنگی «جهان ترک» خوانده است. حال آن که آذربایجان بخشی از ایران است و مردم آن نیز ایرانیان ترک‌زبان هستند و هیچ یک از شاعرانی که سنگ یادبود آنان در این مقبره است ترک نبوده‌اند بلکه همه ایرانی بوده‌اند، شاعرانی چون اسدی توسی، خاقانی شروانی، قطران تبریزی، همام تبریزی و …

در این خبر هم با عنوان مولانا از دیروز تا فردا هیچ یادی از این نکرده که «رهبر بزرگ» و پدر ترکان، مصطفا کمال پاشا (آتاترک) هرگونه فعالیت فرقه‌ی مولویه را ممنوع کرد و مولوی‌خانه‌ها را بست. این مقاله هم پاسخی است مفصل و مستند به ادعاهای بی‌پایه‌ی پان‌ترکان درباره‌ی مولانای بلخی.

در این خبر هم درباره‌ی ثبت نوروز به عنوان روزی جهانی، نوروز را عید باستانی ترک‌ها و مردم منطقه!!! معرفی کرده است و ثبت آن را مدیون همت ترکیه دانسته است. به گفته‌ی سعدی: نیاید همی شرمت از خویشتن؟ و یا با اندکی تغییر در شعر خاقانی شروانی: نی ز ایزد شرم و نی از مردم آزرم ای دریغ!

هم چنین نگاه کنید به:

مولانا و پان‌ترکان

اردوغان و تاراج فرهنگی

گزارش هم‌نشستی در آنکارا

دسته‌های مربوط:

نوشته‌های مربوط به پان‌ترکان

نوشته‌های مربوط به نظامی گنجوی

دیوان نظامی گنجوی

منتشرشده: سپتامبر 29, 2009 در نظامی گنجه ای, ادبيات

سه‌شنبه ۷/مهر/۱۳۸۸ – ۲۹/سپتامبر/۲۰۰۹

روزی به مبارکی و شادی ———– بودم به نشاط کی‌قبادی
ابروی هلالی‌ام گشاده ———– دیوان نظامی‌ام نهاده

این بیت را نظامی در آغاز «سبب نظم کتاب» در داستان لیلی و مجنون آورده آنجا که دارد شرح می‌دهد چه گونه شد که داستان لیلی و مجنون را به درخواست اخستان شاه شروان سرود. شاید از این بیت بتوان استدلال کرد که نظامی ابروهای هلالی داشته و البته این که دیوان شعرهایش را در زمان خود گردآوری کرده بوده است. از آنجا که پیش از «لیلی و مجنون»، نظامی دو کتاب دیگر یعنی «مخزن الاسرار» و «خسرو و شیرین» را سروده که نمی‌توان به آنها نام «دیوان» را داد به گمان من این بیت اشاره به دیوان جداگانه‌ای از غزل و قصیده می‌کند. اما عده‌ی کمی با این دیوان آشنا هستند و چاپ آن هم بسیار اندک بوده است. این دیوان به کوشش زنده‌یاد استاد سعید نفیسی در ایران منتشر شده است:


نام کتاب: دیوان قصاید و غزلیات نظامی گنجوی
به کوشش: استاد سعید نفیسی
سال انتشار: ۱۳۳۷ خ. / ۱۹۵۸ م. چاپ پنجم ۱۳۶۲ خ. / ۱۹۸۳ م.
ناشر: انتشارات فروغی
صفحه: ۳۹۵

از این ۳۹۵ صفحه، بخش کلان و عمده‌ی آن یعنی ۲۱۰ صفحه به احوال و آثار نظامی می‌پردازد. این قسمت از دو بخش تشکیل شده است. در بخش نخست سعید نفیسی درباره‌ی نام و نسب، زادگاه، زن و فرزند، بازماندگان، اخلاق و افکار، عصر زندگی، طول عمر، مرگ و آرامگاه نظامی بر پایه‌ی نوشته‌های خود نظامی و نیز دیگران سخن می‌گوید. بخش دوم به آثار نظامی می‌پردازد و درباره‌ی تاریخ سروده شدن و شرایط و مشخصات هر یک از مثنوی‌های نظامی بحث می‌کند. هم چنین به پیروان سبک نظامی و شرح‌هایی که بر آثارش نوشته شده می‌پردازد. تعداد شاعران سرشناسی که یک یا چند مثنوی نظامی را تقلید کرده‌اند آن چنان زیاد است که به گفته‌ی نفیسی خود کتابی جداگانه می‌طلبد و در این کتاب تنها نام ۸۰ نفر آنان آورده شده است.

خود دیوان نظامی ۱۴۰ صفحه است که شامل بخش‌های زیر است:
– ۱۷ قصیده (۶۰۳ بیت)
– ۱۹۹ غزل ۱۲۰۴ بیت
– چند قطعه و بیت پراکنده ۵۵ بیت
– ۶۸ رباعی (ترانه)

در زیر، به قول قدیمی‌ها، چند شعر «تیمناً و تبرکاً» آورده می‌شود.

دلبر صنمی شیرین، شیرین صنمی دلبر —— آذر به دلم بر زد، برزد به دلم آذر
بستد دل و دین از من، از من دل و دین بستد ——— کافر نکند چندین، چندین نکند کافر
دو رخ چو قمر دارد دارد چو قمر دو رخ ——— عنبر ز قمر رسته، رسته ز قمر عنبر
چوگان سر زلفش زلفش ز سر چوگان ———— چنبر همه در جوشن، جوشن همه در چنبر
هرگز به صفت چون او، چون او به صفت هرگز ———- آزر نکند نقشی، نقشی نکند آزر
چشمش ببرد دلها، دلها ببرد چشمش ———– باور نکند خلق آن، خلق آن نکند باور
حیران شده و عاجز، عاجز شده و حیران —— بتگر ز رخش چون بت، چون بت ز رخش بتگر
عاشق شده‌ام بر وی، بر وی شده‌ام عاشق ———— یکسر دل من او برد، برد او دل من یکسر
نالم ز رخش دایم، دایم ز رخش نالم ———– داور ندهم دادم، دادم ندهد داور
گریان من و او خندان، خندان من و او گریان ——- لاغر من و او فربه، فربه من و او لاغر
مسته صنما چندین، چندین صنما مسته ———- می خور به طرب با من، با من به طرب می خور
منت به سرم بر نه، بر نه به سرم منت ——— ساغر به کفم بر نه، بر نه به کفم ساغر
ازرق شده بین گردون، گردن شده ازرق بین ——– اخضر شده بین هامون، هامون شده بین اخضر
بستان به فلک ماند، ماند به فلک بستان ———— عبهر چو قمر بر وی، بر وی چو قمر عبهر
گلبن به سرش دارد دارد به سرش گلبن ———– بر سر زوشی معجر، معجر زوشی بر سر
سوسن به طرب برزد، برزد به طرب سوسن ——– زیور ز خط گل گل، گل گل ز خط زیور
ژاله همه شب بارد بارد همه شب ژاله ——— بی مر به جهان لولو، لولو به جهان بی مر
بلبل به فغان آمد آمد به فغان بلبل —— از بر شده بین ناله‌اش، ناله‌اش شده بین از بر
رفته به سفر یارم، یارم به سفر رفته ———— ایدر چه کنم تنها؟ تنها چه کنم ایدر؟

غزل

جوانی بر سر کوچ است دریاب این جوانی را —— که شهری باز کی بیند غریب کاروانی را؟
خمیده پشت از آن گشتند پیران جهان دیده ——- که اندر خاک می‌جویند دوران جوانی را
ز نقد و نسیه‌ی عالم همین عمر است سرمایه ——- حقش بگذار در طاعت، بیاموزش معانی را
چو می‌دانی که باید رفت از این هشیاردل‌تر شو —- نباید برد چون مستان به غفلت زندگانی را
به هرزه می‌دهی بر باد عمر نازنین کز وی ———- به حاصل می‌توان کردن حیات جاودانی را
به زر نخریده‌ای جان را، از آن قدرش نمی‌دانی ———- که هندو قدر نشناسد متاع رایگانی را
اگر تو شادمان باشی، چه معزولی رسد غم را؟ —— وگر خود را کشی در غم، چه نقصان شادمانی را؟
نظامی گر دلی داری نوای عاشقی برکش ————- سماع ارغنونی را، شراب ارغوانی را

غزلی دیگر

مرا ز درد تو خوشتر دوا نمی‌آید ———— ترا به خاطر من خود حیا نمی‌آید
همه جهان ز تو در عافیت، گناهم چیست؟ ——– که از تو بر سر من جز بلا نمی‌آید
تو از وفا و هم از صبر سخت محرومی ———- مرا چه صبر؟ که ترک وفا نمی‌آید
همه خطا ز من آید، در این سخن سحری است ——— جز آن که از تو به معنا خطا نمی‌آید
مرا غلط مکن ار تو ز شهر ارانی ————- نظامی ای صنم از روستا نمی‌آید!

برخی غزل‌های نظامی را حافظ و مولانا و دیگران استقبال کرده‌اند. مانند مطلع‌های زیر:

– آبادترین خانه که در کوی نیاز است ——— شور دل محمود و سر زلف ایاز است
– دوش می‌گویند پیری در خرابات آمده است ——— آب چشمش با صراحی در مناجات آمده است
– ره میخانه و مسجد کدام است؟ ———— که هر دو بر من مسکین حرام است
– بنمای رخ که دیدن گلزارم آرزوست ———– در من نگر که نرگس خونخوارم آرزوست
– گفتم مگر دلدار من با من وفاداری کند —- کی بود کس را این گمان کاو این جفاکاری کند
– عمری ز جهان قسمت ما بیخبری بود ———– وین آرزوی عشق توام خیره‌سری بود

حکایت پیرزن و سنجر

منتشرشده: ژوئیه 6, 2009 در نظامی گنجه ای, ادبيات

دوشنبه ۱۵/تیر/۱۳۸۸ – ۶/جولای/۲۰۰۹

نخستین مثنوی از کتاب «پنج گنج» نظامی گنجوی مجموعه‌ای اخلاقی است به نام «مخزن الاسرار» که نظامی در حدود ۳۰ سالگی خود سرودن آن را به پایان رساند. در زیر یکی از حکایت‌های مشهور و همیشگی و جاودانی این کتاب را می‌آورم که زمانی شکل کوتاه‌شده‌ی آن در کتاب فارسی مدرسه‌ها بود.

پیرزنی را ستمی درگرفت ——— دست زد و دامن سنجر گرفت
کـ:«ای ملک! آزرم تو کم دیده‌ام ————- وز تو همه ساله ستم دیده‌ام
شحنه‌ی مست آمده در کوی من ————– زد لگدی چند فرا روی من
بیگنه از خانه به رویم کشید ————— موی کشان بر سر کویم کشید
در ستم‌آباد زبانم نهاد ————— مهر ستم بر در خانَم نهاد
گفت: «فلان نیم‌شب ای کوژپشت —————- بر سر کوی تو فلان را که کشت؟»
خانه‌ی من جُست که «خونی کجاست؟» ————– ای شه ازین بیش زبونی کجاست؟
شحنه بود مست که آن خون کند —————- عربده با پیرزنی چون کند؟
رطل‌زنان دخل ِ ولایت برند —————- پیره‌زنان را به جنایت برند؟
آن که در این ظلم نظر داشته است ———— ستر من و عدل تو برداشته است
کوفته شد سینه‌ی مجروح من ————– هیچ نماند از من و از روح من
گر ندهی داد من ای شهریار ———— با تو رود روز شمار این شمار
داوری و داد نمی‌بینمت —————- وز ستم آزاد نمی‌بینمت
از ملکان قوت و یاری رسد ————— از تو به ما بین که چه خواری رسد
مال یتیمان ستدن ساز نیست ————— بگذر از این، غارت ابخاز نیست
بر پَله‌ی پیره‌زنان ره مزن ————– شرم بدار از پَله‌ی پیره‌زن
بنده‌ای و دعوی شاهی کنی ————— شاه نه‌ای چون که تباهی کنی
شاه که ترتیب ولایت کند ——————- حکم رعیت به رعایت کند
تا همه سر بر خط فرمان نهند ————— دوستی‌اش در دل و در جان نهند
عالم را زیر و زبر کرده‌ای ————— تا تویی آخر چه هنر کرده‌ای؟
مسکن شهری ز تو ویرانه شد —————— خرمن دهقان ز تو بیدانه شد
ز آمدن مرگ شماری بکن ————— می‌رسدت دست، حصاری بکن
عدل تو قندیل شب افروز توست ————- مونس فردای تو امروز توست
پیرزنان را به سخن شاد دار ———– و این سخن از پیرزنی یاد دار
دست بدار از سر بیچارگان ————— تا نخوری پاسخ غمخوارگان
چند زنی تیر به هر گوشه‌ای؟ ———– غافلی از توشه‌ی بی‌توشه‌ای
فتح جهان را تو کلید آمدی —————— نز پی بیداد پدید آمدی
شاه بدانی که جفا کم کنی ——————– گر دگران ریش، تو مرهم کنی
رسم ضعیفان به تو نازش بوَد —————– رسم تو باید که نوازش بوَد
گوش به دریوزه‌ی انفاس دار ————— گوشه نشینی دو سه را پاس دار
داد در این دور برانداخته است ———— در بر ِ سیمرغ وطن ساخته است
شرم در این طارم ازرق نماند —————– آب در این خاک معلق نماند
خیز نظامی ز حد افزون گِری ————— بر دل خوناب شده خون گِری

سنجر: معزالدین سنجر (درگذشته ۵۵۲ هجری قمری/ ۵۳۵ خ. / ۱۱۵۷ م.) آخرین سلطان سلجوقیان شرق ایران بود. این سلسله به دست خوارزمشاهیان برافتاد. پدر سنجر سلطان جلال‌الدین ملکشاه سلجوقی بود که در زمان او خیام نیشابوری تقویم را اصلاح کرد و این تقویم به نام تقویم جلالی شناخته می‌شود.
رطل‌زنان: مستان. آنان که رطل (پیمانه‌ی بزرگ شراب) زده‌اند. رطل عربیده‌ی «لیترا»ی لاتین است به معنای پیمانه. واژه‌ی لیتر هم از همین واژه‌ی لاتین گرفته شده است.
دخل ولایت: درآمد مملکت
روز شمار: روز داوری و حساب
ابخاز: ناحیه‌ای در گرجستان
پَله: کالای نقد. مقابل پول
ترتیب ولایت کردن: به کارهای کشور رسیدن
قندیل: چراغ آویزان
طارم ازرق: مهتابی نیلگون (کنایه از آسمان)
آب: آبرو
گری: بگری، گریه کن

سه‌شنبه ۲۷/اسفند/۱۳۸۷ – ۱۷/مارچ/۲۰۰۹

فردوسی توسی بی‌گمان چکاد ادبیات رزمی و حماسی ایران است. نظامی گنجوی نیز چکاد ادبیات بزمی و عشقی ما است. نظامی در تمام کتاب‌های خود به فردوسی توجه فراوانی داشته و پیوسته او را پیش چشم داشته است. به ویژه آن که آخرین کار خویش یعنی اسکندرنامه را در همان بحر متقارب (بحر شاهنامه) – یعنی بر وزن فعولن فعولن فعولن فعول – سروده است. در زیر کتاب‌هایش را به ترتیب سرودن برمی‌رسم:

– کتاب یکم: مخزن الاسرار
این کتاب بیشتر در حکمت و حکایت و نکته‌های اخلاقی است و نظامی آن را در جوانی سروده است. هنوز آن را به منظور اشاره‌ی مستقیم به فردوسی برنرسیده‌ام. اما در آن حکایت‌هایی از جمشید (در نکوهش دورویی)، فریدون (در فضیلت آدمی)، و نوشیروان (در باب عدل) هست که نشان از توجه نظامی به تاریخ و نیز استوره‌های پیشااسلامی ایران دارد.

– کتاب دوم: خسرو و شیرین
در بخش «سابقه‌ی نظم کتاب» نظامی به داستان محمود و فردوسی اشاره می‌کند و می‌گوید شاه به من گفت: اگر مانند محمود با تو ناساز باشیم و مزدت را ندهیم تو هم می‌توانی مانند فردوسی دستمزد ما را برای خرید فُقاعی [=آبجو] بدهی.

چنین فرمود شاهنشاه عالم ———- که عشقی نو برآر از راه عالم
گرت خواهیم کردن حق‌شناسی —————- نخواهی کردن آخر ناسپاسی
و گر با تو دم ناساز گیریم ————– چو فردوسی ز مزدت باز گیریم
توانی مُهر یخ بر زر نهادن —————– فقاعی را توانی سر گشادن

(مهر یخ بر زر نهادن: زر را بخشیدن)

– کتاب سوم: لیلی و مجنون
نظامی در دیباچه‌ی این کتاب آرزو و دعا می‌کند که پسرش بدان حد از رشد و هوشیاری برسد که سعادت بیابد و شاهنامه‌خوانی کند:

دارم به خدا امیدواری ———— کز غایت ذهن و هوشیاری
آنجات رساند از عنایت ————— کآماده شوی به هر کفایت
هم «نامه‌ی خسروان» بخوانی ————— هم گفته‌ی بخردان بدانی

(نامه‌ی خسروان: شاهنامه)

– کتاب چهارم: هفت پیکر
در بخش «سبب نظم کتاب» این داستان – که داستان بهرام گور ساسانی است – نظامی دوباره به داستان محمود و فردوسی اشاره می‌کند و خود را به جای فردوسی می‌گذارد:

در سخا و سخن چه می‌پیچم ——— کار بر طالع است و من هیچم
نسبت عقربی است با قوسی ———– بُخل محمود و بذل فردوسی

(عقرب و قوس: کژدم و کمان دو صورت فلکی)

– کتاب پنجم: اسکندرنامه
اسکندرنامه دو بخش دارد: یکی اقبال‌نامه است که مربوط است به بخش اول زندگی اسکندر که بخت و اقبال یاور او می‌شود و همه جا را می‌گشاید. بخش دوم را شرف‌نامه یا خردنامه خوانده‌اند زیرا اسکندر به خرد و افتخار و شرف دست می‌یابد.

در آغاز اقبال‌نامه – بخش اول اسکندرنامه – در داستان سرودن کتاب می‌گوید خضر پیامبر را دیدم که به من گفت: شنیده‌ام می‌خواهی داستان خسروان را بگویی. دانای پیشینه، که منظور فردوسی توسی است، دُر این کار را سُفته است. تو همان حرف‌های او را مزن که در یک دُر شایسته نیست دو سوراخ باشد.

شنیدم که در نامه‌ی خسروان ————– سخن راند خواهی چو آب روان
مگوی آنچه دانای پیشینه گفت ————– که دَر دُر نشاید دو سوراخ سفت

بالاخره آن که نظامی در خردنامه – بخش دوم اسکندرنامه – که آخرین کتاب شعر اوست دوباره به داستان فردوسی اشاره می‌کند و این بار آشکارا خود را وارث فردوسی می‌داند. در «خطاب زمین‌بوس» می‌گوید تو در سخا و بخشش وارث محمود غزنوی هستی و من در سخن وارث فردوسی‌ام. محمود مدیون و وامدار فردوسی بود. امیدوارم که تو – که وارث محمودی – وام او را به من – که وارث فردوسی ام – بدهی.

ز کاس نظامی یکی طاس می —————- خوری هم به آیین کاوس کی
ستانی بدان طاس طوسی نواز ————— حق شاهنامه ز محمود باز
دو وارث شمار از دو کان کهن ————— تو را در سخا و مرا در سخن
به وامی که ناداده باشد نخست —————- حق وارث از وارث آید درست

(طاس: کاسه)

بنابراین کسانی که می‌کوشند نظامی را غیرایرانی بدانند و بخوانند و وانمود کنند که به زور به زبان پارسی می‌سرود همان اندازه کار بیهوده و عبثی می‌کنند که بخواهند بگویند فردوسی غیرایرانی بوده و به زور شاهنامه را به زبان پارسی سروده است.

آدینه ۲۳/اسفند/۱۳۸۷ – ۱۳/مارچ/۲۰۰۹

ناآگاهان و راحت‌طلبان و نیز سودجویان و بی‌فرهنگان برای این که زحمتی برای مطالعه به خود ندهند برای تعیین هویت شخصیت‌های تاریخی از زبان نوشته‌ها یا محل دفن و مرگ‌شان استفاده یا در واقع سوءاستفاده می‌کنند و به خیال خودشان از «آزادی بیان و عقیده» استفاده می‌کنند که «بله. شما این طور می‌گویید. ما هم حق داریم این طور بگوییم». انگار حقیقت‌های تاریخی را هم می‌شود پیچاند.

چشم‌مان به جمال رادیوی آلمان (دویچه وله) روشن شد که به جای طرفداری از حقیقت ایرانی بودن نظامی، آن را «محل کمکش» بین ایران و «جمهوری آذربایجان» دانسته است. درست است که نظامی و دیگر بزرگان ما به فرهنگ بشری تعلق دارند اما دلیل نمی‌شود که هر کسی ادعا کند که این بزرگان به «کشور» آنان تعلق دارند (کشوری که ۱۰-۲۰ سال از «استقلال» آن نمی‌گذرد و پیش از قرارداد گلستان و ترکمانچای نیز بخشی از خاک ایران بوده است). امروزه اینان بر اثر شستشوی مغزی آن قدر جسور و گستاخ شده‌اند که وقتی در ایران می‌گویند که نظامی شاعر ایرانی بوده به ایران اعتراض می‌کنند!!! حتا همان طور که سال پیش نیز خبرش را نوشتم اینان کار را به جایی رسانده‌اند که وقتی فرد تالشی – که استاد زبان‌شناسی نیز هست – در این کشور گفت بابک خرمدین و نظامی گنجوی ترک نبودند به اتهام «خیانت به کشور»! او را به زندان محکوم کردند.

امروز هم از دوستی شنیدم که سازمان میراث فرهنگی در پاسخ به آنان دست به اقدام نابخردانه‌ای زده است مبنی بر موزه ساختن خانه‌ای در تفرش با این ادعا که اینجا خانه‌ی نظامی گنجوی بوده است. این کار بسیار اشتباه است و دست کمی از ادعاهای همه‌ترک‌انگاران (pan-Turkist) ندارد. راه پاسخ ادعاهای یاوه‌ی همه‌ترک‌انگاران و برخی بیسوادان جمهوری الهامستان (با نام دزدی «جمهوری آذربایجان») عمل کردن مانند آنان نیست. راه درست دادن پاسخ مستند و مستدل و نگاه به حرف‌ها و محتوای کارهای خود نظامی گنجوی است و این که ببینیم خودش چه گفته است.

کسانی که سواد خواندن شعرهای نظامی گنجوی را ندارند تنها به خاطر این که نظامی در شهر گنجه زندگی می‌کرده و امروز گنجه در جمهوری الهامستان است ادعا می‌کنند که نظامی آذربایجانی و ترک بوده است! کل افسانه‌ی ترک و آذربایجانی بودن نظامی از زمان استالین (۱۹۴۷ م/ ۱۳۲۶ خ) شروع شد که می‌خواست برای جمهوری‌های تازه تاسیس اتحاد شوروی هویت‌تراشی کند. ن.ک نوشته‌ی سرگئی آقاجانیان درباره‌ی این داستان. (قالب پی.دی.اف. اندازه: ۱.۸ مگابایت)

اینان با تحریف و بدخوانی بیت‌هایی از نظامی یا حتا با جعل بیت‌هایی بی‌معنا و سست و بستن آن به نظامی گنجوی می‌خواهند او را ترک نشان دهند. برای نمونه این بیت سراپا هجو را ساخته‌اند و به نظامی می‌بندند!

پدر بر پدر مر مرا ترک بود ————- به فرزانگی هر یکی گرگ بود

گذشته از قافیه کردن کاف و گاف در ترک و گرگ، و نبودن این بیت در هیچ یک از نسخه‌های دست‌نویس و چاپی پیش از سال ۱۹۸۰ م / ۱۳۵۹ خ، لنگه (مصرع) دوم اصلا در ادبیات پارسی معنایی ندارد. شما هیچ شاعر پارسی‌گویی را نمی‌بینید که گرگ را به فرزانگی ستوده یا توصیف کرده باشد و از آن بدتر، خود و نیاکانش را هم به گرگ منسوب کرده باشد! تنها همه‌ترک‌انگاران و پیروان داستان «گرگ خاکستری» (بوز قورت) چنین حرف‌های بی‌پایه‌ای می‌گویند. برای اطلاع بیشتر ن.ک. نوشته‌ی استاد دکتر جلال متینی درباره‌ی همین بیت.

این افراد تمام محتوای پنج گنج یا خمسه‌ی نظامی را رها کرده‌اند و به این بیت جعلی چسبیده‌اند و یا حتا بیت‌های دیگر را بد معنا می‌کنند. مثلا نظامی در «هفت پیکر» گفته:

ترکی‌ام را در این حَبَش نخرند ———- لاجرم دوغ‌بای خوش نخورند

می‌گویند «ایناهاش! نظامی گفته من ترکم و شعرهای ترکی‌ام را کسی نمی‌خرد! برای همین شعر پارسی گفته!» با این استدلال پس نظامی این شعر را در حبشه گفته و در حال فروش دوغ‌با هم آن را سروده است!

سازمان میراث فرهنگی هم به همین گونه استدلال‌های بی‌پایه دست یازیده است. آخر این چه شیوه‌ای است؟ به جای استدلال و نشان دادن ایرانی بودن نظامی چسبیده‌اند به بازی با خاک و نقشه‌های امروز. بیت مورد نظر برای تفرشی بودن نظامی چنین است:

به تفرشی دهی هست «تا» نام اوی ———— نظامی از آنجا شده نامجوی

زنده‌یاد سعید نفیسی چند ده سال پیش گفته که چنین دهی در تفرش وجود ندارد یا دست کم در زمان نظامی نیز وجود نداشته و این بیت مشکوک است.

به نظر من این کار میراث فرهنگی هیچ فرقی با کار همه‌ترک‌انگاران ظاهربین ندارد که با چشم بستن بر تمام شعرهای نظامی و افتخارش به ایرانی بودنش به یک بیت مشکوک یا تفسیر غلط آن متوسل می‌شوند. از پنج کتاب نظامی سه تای آن به تاریخ ایران پیشااسلامی مربوط است یعنی «خسرو و شیرین» (خسرو دوم ساسانی)، «هفت پیکر» (بهرام گور ساسانی)، و اسکندرنامه (اسکندر و داریوش سوم هخامنشی). دو کتاب دیگر نیز یکی مجموعه‌ی از داستان‌های حکمت‌آمیز و اخلاقی است («مخزن الاسرار») و دیگری داستان «لیلی و مجنون». نظامی در دیباچه‌ی «هفت پیکر» می‌گوید:

همه عالم تن است و ایران دل ———– نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد ———– دل ز تن به بود، یقین باشد
زان ولایت که مهتران دارند —————– بهترین جای بهتران دارند

نظامی در تمام شعرهای خود از فردوسی به نیکی یاد می‌کند و در دیباچه‌ی لیلی و مجنون به فرزندش و دیگران توصیه می‌کند که همواره شاهنامه بخوانید:

دارم به خدا امیدواری ———- کز غایت ذهن و هوشیاری
آنجات رساند از عنایت ———– که آماده شوی به هر کفایت
هم «نامه‌ی خسروان» بخوانی ———– هم گفته‌ی بخردان بدانی

همه‌ترک‌انگاران بدون در نظر گرفتن دیباچه‌ی «لیلی و مجنون» و ستایش‌های نظامی از شروانشاه و سپردن فرزندش به شروانشاه، می‌گویند او می‌خواسته لیلی و مجنون را به ترکی بسراید اما شروانشاه گفته مبادا به ترکی بگویی! او هم دل آزرده شد و به پارسی گفت. یعنی تنها این بیت را چسبیده‌اند و آن را بد می‌خوانند:

ترکی صفت وفای ما نیست ———- ترکانه سخن سزای ما نیست
آن کز نسب بلند زاید ———- او را سخن بلند باید

حال آن که «ترکانه سخن» به معنای شعر ترکی نیست. بلکه به نوشته‌ی وحید دستگردی، این بیت اشاره به داستان بی‌وفایی مسعود غزنوی ترک به فردوسی است (که بیشتر افسانه است. اما در آن زمان رایج بوده است). یعنی شروانشاه می‌گوید «من از نسب بلندم و سزای من سخنی والا و شیوا است. از این رو از تو، جادوسخن جهان، نظامی می‌خواهم که با فصاحتی که داری برایم داستان لیلی و مجنون را به شعر پارسی درآوری و آن را چون تاج افتخار بر سر من گذاری». بیت‌های نظامی چنین است:

در خاطرم این که وقت کار است ——– که اقبال رفیق و بخت یار است
تا کی نفس تهی گزینم ———— وز شغل جهان تهی نشینم
هان دولت اگر بزرگواری ———— کردی ز من التماس کاری
در حال رسید قاصد از راه ———- آورد مثال حضرت شاه
بنوشته به خط خوب خویشم ———– ده پانزده سطر نغز بیشم
هر حرفی از او شکفته باغی ———— افروخته‌تر ز شب چراغی
کـ:«ای محرم حلقه‌ی غلامی! ——— جادوسخن جهان، نظامی!
از چاشنی دم سحرخیز —————– سحری دگر از سخن برانگیز
در لافگه شگفت‌کاری —————– بنمای فصاحتی که داری
خواهم که به یاد عشق مجنون ————- رانی سخنی چو در مکنون
چون لیلی بکر اگر توانی ————– بکری دو سه در سخن نشانی
تا خوانم و گویم این شکر بین! ———- جنبانم سر، که تاج سر بین!»

مثال: فرمان (مثال حضرت شاه: فرمان شاهانه)

نظامی در بیت‌های بعدی می‌گوید که فضای داستان لیلی و مجنون اندوهبار است و سخن از جنون و دیوانگی مجنون و بیابان خشک امکان تصویرسازی و سخن‌پردازی چندانی ندارد. به همین خاطر تاکنون کسی گرد این داستان نگشته. اما پسرش او را تشویق می‌کند و نظامی در کمتر از چهار ماه داستان را تمام می‌کند و می‌گوید اگر کارهای دیگری نداشتم در ۱۴ روز تمام می‌شد! کاری که نظامی در ۴ ماه انجام داد چنان ارزش این داستان را بالا برد که پس از وی هر شاعری برای نشان دادن سخندانی خویش به تقلید از پنج گنج نظامی و از جمله لیلی و مجنون او پرداخت. به گمانم تعداد شاعرانی که به پیروی از نظامی «خمسه‌سرایی» کرده‌اند بیش از ۳۰ تن باشد مانند امیرخسرو دهلوی، عبدالرحمان جامی، هاتفی (خواهرزاده‌ی جامی)، خواجوی کرمانی، وحشی بافقی، مکتبی شیرازی، بیدل دهلوی و … علاوه بر شاعران پارسی‌گو در زبان‌های دیگر از جمله در زبان اردو و ترکی نیز از نظامی تقلید کردند.

برای بحث مفصل و پاسخ مستند به تمام ادعاهای بی‌پایه‌ی همه‌ترک‌انگاران درباره‌ی نظامی نگاه کنید به مقاله/کتاب دوست خوبم دکتر علی دوست‌زاده به نام «سیاسی‌سازی پیشینه‌ی نظامی گنجوی و تلاش اتحاد شوروی برای ایرانی‌زدایی این شخصیت فرهنگی» . البته دکتر دوست‌زاده به زودی اطلاعات بیشتری در این مقاله خواهد گنجاند: یعنی پاسخ‌های تازه به ادعاهای تازه و نیز مدرک‌های تازه و بیشتر در زمینه‌ی دستکاری و جعل و دروغ اتحاد شوروی درباره‌ی تغییر هویت نظامی گنجوی از ایرانی به «ترک آذربایجانی».

دوشنبه ۵/اسفند/۱۳۸۷ – ۲۳/فوریه/۲۰۰۹

در زمان خلافت امویان ستم فراوانی بر بیشتر مردم زیر فرمانشان به ویژه ایرانیان می‌شد. از این رو مردم بشوریدند. سردار بزرگ ایرانی «بهزادان پسر وندادهرمز» مشهور به ابومسلم خراسانی به یاری دیگران خلافت امویان را برانداخت و سفاح از نوادگان عباس پسر عبدالمطلب را به خلافت نشاند (عباس عموی پیامبر اسلام بود) و بدین ترتیب خلافت عباسیان در نزدیک سال ۱۲۸ خ/ ۷۵۰ م. آغاز شد. اما پس از مدتی چون ابومسلم محبوبیت و قدرت فراوانی یافته بود خلیفه طرحی ریخت و ناجوانمردانه او را کشت.

یکی از سرهنگان ابومسلم خراسانی مردی ایرانی بود از شهر مرو که نام او را هاشم یا هشام یا عطاء نوشته‌اند و نام پدرش را حکم یا حکیم. در «تاریخ بخارا» آمده که پدر وی از سرهنگان امیر خراسان بود. هاشم در آغاز عمر به شغل گازُری (رختشویی) روزگار می‌گذراند. چون عباسیان پس از به قدرت رسیدن همچنان ستم بر مردم را ادامه دادند شورش‌ها نیز ادامه یافت. از جمله هاشم نیز از سرداران شورشی بود. پس از قتل ابومسلم، هاشم ادعا کرد که روح ابومسلم در تن او آمده است و او را مامور مبارزه کرده است. روح ابومسلم نیز از علی بدو رسیده و آن هم از پیامبر اسلام. برای همین می‌گویند هاشم ادعای پیامبری و سپس خدایی کرد.

هاشم بر روی خود نقابی از پرند (دیبای) سبز می‌انداخت که سر و دوشش را نیز می‌پوشاند. از این رو بدو لقب «المُقَنّع» (نقاب یا مقنعه‌زده) داده بودند. طرفدارانش می‌گفتند نقاب برای آن است که شدت درخشش پرتوی خدایی‌اش را بپوشاند. اما دشمنانش می‌گفتند که به خاطر زشتی روی و کوری یک چشم و دیگر عیب‌هایی است که بر وی می‌نهادند. روشن است که گفته‌های دشمنانش برای از بین بردن محبوبیت و وجهه‌ی وی بوده است. کار مقنع بالا گرفت و از آنجا که رنگ رسمی پوشش و سپاه عباسیان سیاه بود مقنع و پیروانش جامه‌ی سپید بر تن کردند و به سپیدجامگان معروف شدند. ابوبکر نرشخی، نویسنده‌ی «تاریخ بخارا»، نیز در چندین نوبت وی و پیروانش را «سپیدجامه» خوانده است. شهرستانی نیز گاه آنان را اسپیدجامکیه و گاه «مُبیّضه» می‏خواند. اشپولر نیز سپیدجامگان را بقایای مزدکیانی می‏داند که در بخارا بودند. به نوشته‌ی «تاریخ بخارا»، کار مقنع چنان بالا گرفت که پادشاه بخارا نیز مسلمانی از دست نهاد و دین مقنع را گرفت. خلیفه‌ی عباسی در آن زمان مهدی نام داشت (پدربزرگ هارون الرشید). چندین بار لشکر به شکستن سپیدجامگان و کشتن مقنع فرستاد اما هر بار لشکر خلیفه شکست خورد. می‌گویند مهدی از دست او به ستوه آمد و به گریه افتاد. مقنع به دژی پناه برده بود که سخت نفوذناپذیر بود. تا آن که بالاخره پس از ۴ سال (به نوشته‌ی ابوریحان بیرونی: ۱۴ سال) مقاومت در برابر خلیفه، سپاه مقنع شکست خورد. وقتی مقنع دید نزدیک است به دست دشمن بیفتد خود را در تنور افکند تا بدنش نابود شود اما سربازان خلیفه سررسیدند و سر از تن مرده‌اش جدا کرده و برای خلیفه فرستادند.

ماه نخشب

نرشخی می‌نویسد که مقنع پس از گازُری به علم آموختن مشغول شد و

«از هر جنسی علم حاصل کرد و علم نیرنجات [=نیرنگ ها] و طلسمات بیاموخت و شعبده نیک دانسته… در سنه صد و شصت و هفت از هجرت، نیرنجات بیاموخت و به غایت زیرک بود و کتاب‌های بسیار از علم پیشینیان خوانده بود و در جادوی به غایت استاد شده بود.»

در فاصله‌ی سه روزه راه از سمرقند شهری بود به نام نخشب. در ۲ فرسنگی نخشب چاهی بود که مقنع به شعبده از آن ماه بیرون می‌آورد! هشت سده پس از وی، قزوینی در «آثار البلاد» در این باره می‌نویسد: «عوام آن را سحر می‏شمردند و آن خود عمل هندسه [=مهندسی(؟)] بود که شعاع قمر منعکس می‏شد در قعر چاه بر طاسی [=تشت] کلان پر از سیماب. و به هر تقدیر امر عجیب را اختراع کرده بود». خواجه نظام‏الملک توسی نیز در سیاستنامه می‌نویسد: «مقنع مَروزی در ماوراءالنهر طلسمی بساخت و از کوهی بر مثال ماه چیزی برآورد هر روز هم بر آن وقت که ماه برآمدی…»

مقنع در زبان پارسی به شعبده مشهور شد و انوری ابیوردی نامش را در کنار سامری برده است: «در سخن خواهی مقنع باش و خواهی سامری». هم چنین ماه نخشب به فراوانی در شعر و ادبیات پارسی تکرار شده است. از جمله نظامی گنجوی در صحنه‌ی مشهور داستان خسرو و شیرین یعنی جایی که خسرو شیرین را در حال آبتنی می‌بیند، با اشاره به ترفند مقنع در استفاده از سیماب، چنین می‌نویسد:

نه ماه، آیینه‌ی سیماب داده ————– چو ماه نخشب از سیماب زاده

نظامی بار دیگر در پایان داستان خسرو و شیرین (در انجام کار خسرو و پادشاهی شیرویه) به فن مقنع اشاره می‌کند:

اگر جای تو را بگرفت بدخواه ————— مقنع نیز داند ساختن ماه
ولی چون چاه نخشب آب گیرد ————— جهان از آهنی کی تاب گیرد

به نظر من در واقع مقنع به علم ریاضی و فیزیک آشنا بود. وی با ریختن سیماب (ژیوه یا جیوه) و دیگر مواد در آن چاه توانسته بود آینه‌ای کاو (=مقعر) بسازد. بر اساس فیزیک نور و آینه‌ها می‌دانیم که در آینه‌های کاو تصویر مجازی در بیرون آینه تشکیل می‌شود. برای همین وقتی ماه برمی‌آمد تصویر مجازی آن در بالای چاه پدید می‌آمد و مردم گمان می‌کردند که مقنع از چاه به شعبده ماه درمی‌آورد!

مقنع در غرب

مقنع و ماه نخشب نه تنها الهام‌بخش شاعران ایرانی بود بلکه در سده‌ی نوزدهم م / سیزدهم خ. نیز شاعری ایرلندی به نام تامس مور (Thomas Moore درگذشته ۱۸۵۲ م/۱۲۳۱ خ) در سال ۱۸۱۷ م/ ۱۱۹۶ خ کتابی نوشت به نام «لاله رخ» (Lalla Rookh) و در آن داستان مقنع را در کنار چند داستان دیگر شرقی نقل کرد. وی مقنع را «پیامبر نقابدار خراسانی» (The Veiled Prophet of Khorasan) ترجمه کرد و در واقع وی را الگویی برای مبارزه‌ی ایرلندیان در برابر نفوذ انگلیسی‌ها قرار داد. برای آگاهی بیشتر روی تصویر زیر کلیک کنید که صفحه‌ی اول این کتاب است.


متن کامل کتاب «لاله رخ» در این نشانی به شکل آراسته همراه با تصویر تامس مور و دیگر نقاشی‌های کتاب در دسترس است.

با الهام از کتاب مور گروهی نیز در امریکا هر ساله نمایشگاهی به نام «پیامبر نقابدار» برپا می‌کنند و به جشن و پایکوبی و راهپیمایی می‌پردازند. از جمله در شهر سن لوییس که می‌توانید در اینجا ببینید.

خاستگاه:
– «دو قرن سکوت» نوشته‌ی عبدالحسین زرین‌کوب
– فرهنگ دهخدا درآیه‌های مقنع و ماه نخشب
– «المقنع: نقابدار نخشب» نوشته‌ی حبیب نیکخواه بهرامی در كیهان فرهنگی دی ۱۳۸۳ خ/ ۲۰۰۴ م
– تاریخ بخارا، ابوبکر نرشخی

پی‌نوشت:

در این نشانی در پایگاه ارزشمند آذرگشنسپ هم پژوهشی است درباره‌ی مقنع و سپیدجامگان. (در قالب پی.دی.اف. اندازه: ۱۵ صفحه / ۱.۵ مگابایت)

Wed 19/Nov/2008 – 29/Aban/1387

The Politicization of Nizami Ganjavi

In recent years, there have been active efforts at re-defining Iranian cultural and historical icons as non-Iranian mainly to fit into the ideological parameters of recent nation-building efforts.

One such figure to fall prey to politicization and nation building is the Iranian great and famous poet Nizami Ganjavi. This was initiated during the tenure of Soviet leader Joseph Stalin (1878-1953). This was part of the overall process of nation-building in which Soviet ethnic engineers began to lump all historical figures and references from Albania/Arran (renamed Republic of Azarbaijan in 1918) and the historical Azarbaijan in Iran as Azerbaijanis, pretending that these were never distinct provinces of Iran, and that neither had any cultural, linguistic or historical association with Iran.

Stalin specifically worked at removing pre-communist (Tsarist) archives that referred to the historical designations of the Republic of Azarbaijan. This included the Russian language ‹Russian Encyclopedia› (printed in 1890, St. Petersburg & Leipzig, Imperial Germany (Matini, 1989, p.455) which clearly distinguished Albania/Arran from Azerbaijan in Iran.

Stalin deliberately and repeatedly referred to many famous Iranian literary figures (such as Nizami Ganjavi as ‹great national Azarbaijani literary figures›, with no mention of their association and origins in Persia. Stalin is on record for having stated with respect to Nizami Ganjavi that:

… [Nizami] must not be surrendered to Iranian literature, despite having written most of his poems in Persian. (Kolarz, 1952).

However, Nizami Ganjavi wrote all of his works in Persian and he doesn’t have any non-Persian writing at all! The statement was clearly aimed at rewriting history in the name of Soviet ethnic engineering. It was meant to convey the impression that (a) Nizami Ganjavi was Turkic in origin and (b) wrote his ‹other› poems in Turkish. Russian historians however have acknowledged that Nizami Ganjavi was:

one of the famous Persian poets … wrote exclusively in Persian.… (From the Brockhaus and Efrona Encyclopedia, as cited by HOEB article of Moscow, Russia).

Historical documents were deliberately falsified by the Soviets (Tiwali, 1984) to portray Nizami as being of “Caucasian nationality” and that his original poetry was composed in Turkish and followed later by “Farsi [Persian] translation“.

Few are aware that long before Soviet Russia, Czarist Russia promoted pan-Turkism to destroy the Persian literary, cultural and historical legacy in the Caucasus. As you may know, Iran was forced to cede her possessions in the Caucasus (everything above the Araxes River just above Azarbaijan) to Russia. Hostler noted that the Russians, despite their victory in the Caucasus, were very concerned with the power, depth and hold of the Persian language and culture of Iran over Arran (present-day Republic of Azerbaijan):

This cultural link between the newly conquered country [modern-day Republic of Azerbaijan, historically known as Arran until May 1918] and its still strong Persian neighbor annoyed Russia who tried to destroy it by supporting local Turkish cultural developments” (Hostler, 1957, p.22).

Indeed, the local authorities in the khanates were either Persian-speaking or of aristocracies who spoke Persian. The Shiite clergy who held considerable influence over the local courts and schools, helped maintain the influence of Iranian culture in the Caucasus. Professor Swietochowski notes that:

The hold of Persian as the chief literary language in [the current Republic of ] Azerbaijan was broken, followed by the rejection of classical Azerbaijani, an artificial, heavily Iranized idiom that had long been in use along with Persian, though in a secondary position. This process of cultural change was initially supported by the Tsarist authorities, who were anxious to neutralize the still-widespread Azerbaijani identification with Persia.” (Swietochowski, 1995, p.29).

This policy was consistent with Czarist policies with respect to other recently conquered non-Russian nationalities of the empire (1995, p.29). However it is important to realize that de-Iranianization by Russia goes further back prior to the Soviet era. As noted previously, the greatest fraud was in re-naming the former Iranian province of Arran in the Transcaucasus as “Azerbaijan” when in fact no such appellation existed prior to 1918. The “name-change” occurred only when the pan-Turkist Musavat regime named it as much in late May of that year. Many of the members of Musavat government were former pan-Turk Ottoman officers who had supported the Musavat takeover of Baku in 1918:

Professor Nazrin Mehdiyova, herself a historian from the modern Republic of Azerbaijan has noted that:

… the myth [of a North versus South Azerbaijan] was invented under the Soviets for the purpose of breaking Azerbaijan’s historical links with Iran. To make this historical revisionism more acceptable, the Soviet authorities falsified documents and re-wrote history books. As a result, the myth became deeply ingrained in the population [modern-day Republic of Azerbaijan, historically known as Arran until May 1918] and was adopted by the PFA [Popular Front of Azerbaijan] as part of the rhetoric. (Mehdiyova, 2003, p.280).

It is a tragedy to see so many of the citizens of the Republic of Azarbaijan today who are acutely unaware of their proud Iranian legacy, these being victims of close to 2 centuries of Russian and pan-Turkist political and ideological manipulation.

Interestingly, many of the educated Arranis fully acknowledge that their region was known as Arran. They also acknowledge their strong bonds to Iran. Unfortunately however, the first president of the Republic of Azarbaijan, Abulfazl Elchibey (1938-2000), was extremely anti-Iranian and a fanatic pan-Turkist:

Elchibey
Abul-Fazl Elchibey

Showing a total lack of diplomatic protocol, Elchibey declared in a state visit to Turkey that he viewed Iran as a “doomed state“. His dislike of Iran was to continue to his final years, as indicated by his writings calling for the partition of Iran.

Elchibey’s ideology did much harm to the newly founded republic; it led to the loss of much territory to the Armenians and he certainly failed to win friends in Iran. This is indeed tragic as Elchibey was often described as a pious and humble man. The tragedy with Elchibey is that he is one of the many people of the former Soviet Union who has been manipulated by Russian (Czarist and Soviet) ethno-engineering methods, not to mention pan-Turkism.

For further reading on the subject I recommend consulting the following excellent article:

Doostzadeh, Ali. Politicization of the background of Nizami Ganjavi: Attempted de-Iranization of a historical Iranian figure by the USSR, June 2008.
URL: http://sites.google.com/site/rakhshesh/articles-related-to-iranian-history

Also Dr. Dariush Rajabian has an excellent article in three parts on de-Persianization of the Caucasus, Central Asia and Afghanistan: The Axed Persian Identity
Part I
Part II
Part III

[the complete Persian translation by Shahrbaraz of this second article is available on Azargoshnasp. ]

Nizami Ganjavi
The statue of Nizami Ganjavi in Tabriz, Iran

Further readings:

Hostler, C.W. (1957). Turkism and the Soviets. London: George Allen Unwin Ltd.

Kolarz., W. (1952). Russia and her Colonies. London: George Philip.

Matini, Jalal. (1989). Azerbaijan Koja Ast? [Where is Azarbaijan?]. Iranshenasi: A Journal of Iranian Studies, I (3), p.443-462.

Swietochowski, T. (1995). Russia and Azerbaijan: A Borderland in Transition. New York: Columbia University Press.

(taken from the website of Dr. Kaveh Farrokh with some minor modifications).

سه‌شنبه ۲۸/آبان/۱۳۸۷ – ۱۸/نوامبر/۲۰۰۸

شروان منطقه‌ای است در بالای رود ارس که خاقانی و چند شاعر دیگر معروف ایرانی اهل آنجا هستند. بر اساس شعرهای خاقانی تلفظ درست این شهر شَروان است. (ن.ک. نوشته‌ی پیشین) به نوشته‌ی جغرافی‌نگاران ایرانی و مسلمان این شهر را انوشیروان خسرو یکم ساسانی ساخت و از این رو نام آن شروان است. اما این بیشتر شباهت کلمه است. زیرا می‌دانیم که نام انوشیروان در اصل انوشه (انوشگ) روان (دارای روان بیمرگ یا جاوید) است. بنابراین احتمال ارتباط شروان با نام انوشیروان چندان قوی نیست.

به نوشته‌ی ابوریحان بیرونی در «آثار الباقیه» پیش از اسلام شاهان این منطقه نیز به سبک دیگر شاهان شاهنشاهی ایران ساسانی، شروانشاه گفته می‌شدند. (مانند سکانشاه و کرمانشاه و الانشاه. خسرو دوم مشهور به پرویز پیش از شاهنشاه شدن «الانشاه» بود یعنی شاه سرزمین الانیان. الان‌ها (Alan) از قوم‌های ایرانی ساکن قفقاز بودند که اوس‌های امروزی در اوسستان (Ossetia) خود را بازماندگان آنان می‌دانند. ن.ک.اوستیا و نیز سارماتیان) حاکمان این سرزمین پس از اسلام نیز هم چنان شروانشاه خوانده می‌شدند و پس از اسلام نیز نام‌های ایرانی بر خود می‌گذاشتند و مانند بسیاری از حاکمان جای جای ایران پس از اسلام، نسب خود را به ساسانیان می‌رساندند.

شروانشاهی که خاقانی در زمانش بوده منوچهر پسر کیقباد نام داشت. پسر منوچهر، که میانه‌ی خوشی با خاقانی نداشت و یکی دو بار خاقانی را به زندان انداخت، «اخستان» (Akhsatan) نام داشت. شکل دیگری از نام او را، «اختسان» نوشته‌اند که باید اشتباه کاتبان باشد. خاقانی در این باره به منوچهر گله کرده و گفته است:
خَلَفت – را که چشم بد مرساد- ———- حرمت من نکو نمی‌دارد
آب رویم ببرد بر سر زخم ————— زخمه‌ی کین فرو نمی‌دارد
جامه‌ی جاه من درید چنانک ———— دل امید رفو نمی‌دارد
حرمت بیست ساله خدمت من ————— تو نگهدار کو نمی‌دارد

نظامی گنجوی نیز که دوست و همزمان خاقانی بوده کتاب «لیلی و مجنون» خود را به اخستان پسر منوچهر پیشکش کرده است.

درباره‌ی معنای نام اخستان، ولادیمیر مینورسکی (Vladimir Minorsky)، خاورشناس مشهور روسی، معتقد است که این واژه شاید از زبان اوسی (از زبان‌های ایرانی) باشد و در گرجی «آقسرتان» (Aghsartan) گفته شده است.

در فرهنگ اعلام [=نام‌های خاص] معین چنین آمده است:

اخستان (در کتیبه‌ی ترجمه مورخ ۵۸۳ ق/ ۱۱۸۷ م. آقسرتان، در گرجی آیسرتان، در اُستی axsar اخسر و axsart اخسرت = قدرت؟) ابن منوچهر ملقب به جلال‌الدین و مکنی به ابوالمظفر شروانشاه از سلسله‌ی شروانشاهان (ه.م.) سلطنت وی ظاهراً در ۵۶۰ ق. آغاز شده. نظامی لیلی و مجنون را به نام وی سروده است.

دکتر برات زنجانی درباره‌ی این نام چنین می‌نویسد:

فرهنگ معین معنی آن را «قدرت» گمان برده است. اما خود نظامی در لیلی و مجنون به گونه‌ای آن را معنی کرده است و «آب خوش و گوارا» گفته است. و «دریای خوش آب» نامیده است:

دریای خوش آب نام دارد ———— زو آب حیات وام دارد (بیت ۴۳۲ لیلی و مجنون)

و جای دیگر او را به دریای روان و فرات ساکن تشبیه کرده است.

دریا و فرات شد ولیکن ———— دریای روان، فرات ساکن (بیت ۴۸۸)

در برخی نسخه‌ها «خوش آب» به صورت «خوشاب» نوشته شده که شاید درست‌تر باشد. در فرهنگ دهخدا درآیه‌ی خوشاب چنین است:

خوشاب: آبی که در آن انگور و انجیر و آلوبالو و گوجه و زردآلوی پخته باشند و با کمی قند شیرین کرده بنوشند (ناظم الاطباء). کمپوت (یادداشت مولف). افشره. مربای رقیق از میوه‌های تازه چون: خوشاب گوجه || مروارید. گوهر. (ناظم الاطباء). نوعی مروارید که سفید و صافی و براق و آبدار باشد (بیرونی) || تر. تازه. سیراب. آبدار. پر از آب || روشن. صاف. و در وصف دُرّ و مروارید آید.

با توجه به دهخدا خوشاب در این بیت نظامی تنها به معنای گوهر و مروارید می‌تواند باشد. زیرا صفت آبدار و سیراب برای دریا چندان شاعرانه و بامفهوم نیست. به گمان من نظامی در اینجا منظورش از «دریای خوشاب» در درجه‌ی اول «دریای آب روان و شیرین» نبوده است. بلکه یعنی دریایی که پُر است از مرواریدهای روشن و صاف. و اشاره‌ای است به بخشندگی و سخاوت شاه. و منظورش از «نام دارد» معنای توصیفی است نه ترجمه‌ی معنای نام شاه (اخستان). مصرع دوم نیز تاکیدی است بر بخشندگی و کرامت شاه که می‌گوید حتا آب نیز زندگی و شادابی و تری و حیات خود را از شاه وام دارد.

این واژه‌ی «اخستان» خیلی به واژه‌ی ایرانی دیگری شبیه است. حدس من ، که نیاز به بررسی و پژوهش دارد، آن است که شاید «اخستان» شکل دیگری از «اخشیدان» باشد. اخشید نیز واژه‌ای ایرانی (احتمالا سغدی) است و لقب شاهان اُشروسنه یا استروشن در فرارود (ماوراءالنهر) بود. یکی از مشهورترین اخشیدها «خِیدار پسر کاووس» نام داشت که امروزه بیشتر با لقبش به نام «افشین» شناخته می‌شود. «افشین» شکل دیگری از «اخشید» است. خیدار کاووس (در نوشته‌های اسلامی به شکل «حیدر بن قابوس») همان سردار ایرانی است که به عنوان سردار خلیفه‌ی عباسی با مبارز دیگر ایرانی، یعنی بابک خرمدین، جنگید و او را شکست داد و به خلیفه‌ی عباسی سپرد. اخشید خود شکل دیگری است از «خشثره» یا «خسرو» که با خشیارشا و شهریار نیز مرتبط است. یعنی فرمانروا. این واژه در نام ماه «شهریور» (Khshathra Vairya) به معنای فرمانروایی یا شهریاری دلخواه نیز دیده می‌شود. «ان» پایانی «اخست» (=اخشید) نیز مانند روزبهان است که شکلی از روزبه است.

در زبان‌های ایرانی تبدیل «س» و «ش» به یکدیگر فراوان است مانند فریسته (فرستاده) و فریشته (فرشته). گرسنه و گشنه. وَست و وَشت (از یکان‌های نظامی اشکانیان و ساسانیان). هم چنین تبدیل «د» به «ت» نیز فراوان است. حتا در مثنوی مولوی نیز برخی «د»ها به «ت» تبدیل یافته مانند «کُنیت» به جای «کنید». «رَویت» به جای «رَوید» (بروید) که در بیشتر نسخه‌های چاپی مثنوی این شکل‌ها به کنید و روید تغییر داده شده‌اند.

سه‌شنبه ۱۴/خرداد/۱۳۸۷ – ۳/جون/۲۰۰۸

یکی از ادعاهای مسخره‌ی همه‌ترک‌انگاران (pan-Turkist) درباره‌ی نظامی گنجوی، شاعر بزرگ ایرانی، آن است که وی ترک (یا به قول خودشان: تورک) بوده و می‌خواسته داستان «لیلی و مجنون» را نیز به ترکی بسراید اما پادشاه (لابد شوونیست فارس!) او را مجبور کرد که آن را به پارسی بنویسد. این گونه ادعاها پیشتر به تمامی در کتاب/مقاله‌ی دوست گرامی دکتر «علی دوست‌زاده» با عنوان سیاسی‌سازی پیشینه‌ی نظامی گنجوی: تلاش اتحاد شوروی در ایرانی‌زدایی یک شخصیت تاریخی ایرانی به تمامی پاسخ داده شده و بنیاد آنها بر باد است.

اما آنچه برای من جالب بود این که این افراد هرجا سه حرف ت-ر-ک را ببینند از دانش بی‌کران خود آن را «تُرک» می‌خوانند. در همین داستان «لیلی و مجنون»، نظامی در پایان کتاب برای دعا و اندرز پادشاه چند بیتی سروده بدین ترتیب:

زین ناصح نصرت الهی —————– بشنو دو سه حرف صبحگاهی:
داد و دهشت کران ندارد —————– گر بیش کنی زیان ندارد
قادر شو و بردبار می‌باش —————– می می‌خور و هوشیار می‌باش
بیدار شهی به کاردانی ———– بیدارتَرَک شو ار توانی

این دانشمندان – که سطح دانش تاریخ و جغرافی و … خود را پیشتر نشان داده‌اند – این بار نیز دانش و سطح آشنایی خود با ادبیات پارسی و به ویژه آثار نظامی گنجوی را نیز نشان دادند. اینان لت (مصرع) دوم را به این صورت می‌خوانند:
بیدار تُرک شو ار توانی
تفسیر آن را باید از خودشان پرسید. تُرک بیدار چه صیغه‌ای است، من نمی‌دانم. تازه نظامی می‌گوید اگر می‌توایی. پس لابد «تُرک بیدار شدن» کار سختی است! باید به این بی‌سوادان گفت: نخست این که بیدارتُرک در وزن بیت «سکته» ایجاد می‌کند. بعد هم بابا جان! نظامی به پادشاه می‌گوید تو در کاردانی پادشاه بیداری هستی. اگر می‌توانی اندکی بیدارتر شو.

آدم نمی‌داند یاد کدام داستان مثنوی مولانا بیفتد: «کنیزک و خر خاتون» یا کری که به بازدید همسایه‌ی بیمارش رفت.
علم دیگ و آتش ار نبود ترا ————- از شرر نه دیگ ماند نه ابا
چون ندانی دانش آهنگری —————– ریش و مو سوزد چو آنجا بگذری
[ابا: با، آش]

لابد اگر این بیت نظامی را می‌دیدند که می‌گوید

به تَرک عاشقان گفتن دلت داد؟ ———– چه دل داری؟ که رحمت بر دلت باد!

به این نتیجه می‌رسیدند که نظامی بر دل ترکان رحمت فرستاده است!

پنج‌شنبه ۱۲/اردیبهشت/۱۳۸۷ – ۱/می/۲۰۰۷

نظام‌الدین الیاس پسر یوسف پسر زکی پسر موید مشهور به نظامی گنجوی از بزرگ‌ترین شاعران داستان‌سرای زبان پارسی و از افتخارهای ایرانیان است. مهم‌ترین اثر وی پنج منظومه‌ی داستانی است مشهور به «پنج گنج» یا خمسه‌ی نظامی با نام‌های «مخزن الاسرار»، «خسرو و شیرین»، «لیلی و مجنون»، «هفت پیکر»، و «اسکندرنامه». اسکندرنامه خود از دو بخش تشکیل شده است شرف‌نامه و اقبال‌نامه. از وی دیوان کوچکی شامل غزل و قصیده و قطعه و رباعی نیز وجود دارد که زنده‌یاد سعید نفیسی آن را تصحیح و منتشر کرده است.

نظامی در سده‌ی ششم قمری (زاده شده حدود سال‌های ۵۳۵ ق) در شهر گنجه در منطقه‌ی اران (جمهوری آذربایجان امروزی) زندگی می‌کرد. درباره‌ی نسب خود چنین می‌گوید:

گر شد پدرم به نسبت جد ——– یوسف پسر زکی موید
گر مادر من رییسه‌ی کُرد ——— مادرصفتانه پیش مرد
گر خواجه عمر که خال من بود ———– خالی شدنش وبال من بود

نظامی از چکادهای بلند فرهنگ و ادب ایرانی و پارسی است. وی خود تحت تاثیر فردوسی توسی بود و مانند فردوسی اثر بزرگ وی پس از مرگش پیروان و مقلدان فراوانی یافت. از جمله کسانی که در تقلید از وی خمسه یا داستان‌سرایی کردند می‌توان از خمسه‌ی امیرخسرو دهلوی، هفت اورنگ عبدالرحمان جامی، و خمسه‌ی وحشی بافقی نام برد.

نظامی به ایرانی بودن خود افتخار می‌کرد آنجا که در دیباچه‌ی هفت پیکر می‌سراید:
همه عالم تن است و ایران دل ———– نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد ——– دل ز تن به بود یقین باشد!

نظامی گنجوی نیز مانند عمادالدین نسیمی به تازگی و از آغاز سده‌ی بیستم م/سیزدهم خ در پروژه‌ی ملت‌سازی اتحاد شوروی جزو شاعران ترک و اهل جمهوری آذربایجان شده است! دلیل ترک بودن وی نیز بیت سست و بی‌پایه و مسخره‌ای است که چند دهه پس از آن که استالین او را ترک اعلام کرد در سال ۱۹۸۰ م/۱۳۵۹ خ «کشف شد»:
پدر بر پدر مر مرا ترک بود ———- ز فرزانگی هر یکی گرگ بود!

دوست گرامی «دکتر علی دوست‌زاده» تحقیق مفصل (حدود ۲۷۰ صفحه) و مستندی در پاسخ به تمام ادعاهای همه‌ترک‌انگاران (pan-Turkist) در این زمینه و رد آنها نوشته است که خواندن آن را به همه پبشنهاد می‌کنم.

کار مهم دکتر دوست‌زاده را می‌توانید در این نشانی بخوانید:
سیاسی‌سازی پیشینه‌ی نظامی گنجوی: تلاش اتحاد شوروی در ایرانی‌زدایی شخصیتی تاریخی ایرانی

می‌توانید تمام مقاله را همراه با چند عکس در قالب پی.دی.اف از این نشانی یا این نشانی دریافت کنید.

عنوان انگلیسی تحقیق:

Politicization of the background of Nizami Ganjavi: Attempted de-Iranization of a historical Iranian figure by the USSR

پنج‌شنبه ١٣/دى/١٣٨٦ – ٣/ژانويه/٢٠٠٨

هر دم از این باغ بری می‌رسد ——– نغزتر از نغزتری می‌رسد.

پس از آن که یکی از فرماندهان نیروی انتظامی ايران در اخبار سراسری «سیمای جمهوری اسلامی ایران» بدون هیچ شرمی «خلیج پارس» را به سبک پان‌عرب‌گرایان «خلیج عربی» خواند (فیلم گزارش)، حالا نوبت روزنامه‌ی «جام جم» است که به عنوان بخشی از همان «رسانه‌ی ملی» و با پول مردم (بیت‌المال) چاپ می‌شود و بی‌پروا به سبک پان‌ترک‌گرایان آذربایجان را هدف قرار دهد. این هم بخش‌هایی از نوشته‌ای در این روزنامه به تاریخ پنج‌شنبه ۶/دی/۱۳۸۶ برابر ۲۷/دسامبر/۲۰۰۷:

۱) «تخت سلیمان» امروزی باقی مانده‌ی قلعه و آثار بزرگ و عمارات مخصوص برای سکونت موبدان بوده است که در زمان اشکانیان در نهایت آبادی و اوج قدرت بوده و در نتیجه‌ی حمله‌ی رومیان و تاخت و تاز اقوام وحشی پارس و عرب ویران شده و آثار تمدن آن به میزان زیادی از بین رفته است …

۲) … «تخت سلیمان» به عنوان نماد وحدت کشور آذربایجان، از احترام بالایی برخوردار بوده است …

۳) این ایوان بلند برای اقامت پادشاهان و آتابیگان آذربایجان در زمانی اجرای مراسم زیارت آتشکده‌ی سلیمان و بار عام احداث شده است …

۴) بقایای این مجموعه بر روی جبهه‌ای از سنگ در ٤٨ کیلومتری شمال شرق تیکان تپه (تکاب) در آذربایجان جنوبی قرار گرفته …

۵) قلعه‌ی باعظمت تیکاب در سال ٦٢٤ میلادی به واسطه‌ی حمله‌ی ارتش روم و شکست سپاهیان آذربایجان مورد غارت و تخریب و بی‌حرمتی و از اعتبار آن کاسته شد …

۶) … در جغرافیای تاریخی آذربایجان، شهر شیز از پایتخت‌های بزرگ آذربایجان است که بعدها مرکز بزرگ آتشکده‌ی عظیم آتابیگان آذربایجان شد …

این نوشته پر است از دروغ و هرزه‌درایی و بی‌سوادی.
تخت سلیمان نامی است که پس از اسلام به آتشکده‌ی آذرگشنسب داده شد. این آتشکده در زمان ساسانیان یکی از معتبرترین و محترم‌ترین مکان‌های مذهبی بوده و پارس‌ها آن را زنده نگه می‌داشتند.
در زمانی که «آتابیگان» ترک و مغول در آذربایجان حکمران بودند و بار عام می‌دادند دست کم ۶۰۰ سال از ورود اسلام به ایران می‌گذشت و دیگر آتشی در این آتشکده نبود.
حمله‌ی رومیان به شهر شیز و محل آتشکده‌ی آذرگشنسب در زمان خسرو پرویز بود که نزدیک ۴۰۰ سال از براندازی اشکانیان می‌گذشت.

گفت‌آوردی از وبلاگ روزنامک درباره‌ی این مقاله‌ی روزنامه‌ی جام جم به همراه عکسی از این صفحه‌ی روزنامه.

نوشته‌ی پیشین درباره‌ی آتشکده‌های ایران (از جمله «آذرگشنسب» یا همان تخت سلیمان)

نوشته‌ای از وبلاگ روزنامک درباره‌ی آتشکده‌ی آذرگشنسب

پی‌نوشت:
سه هفته پیش (۱۹/دسامبر/۲۰۰۷ = ۲۸/آذر/۱۳۸۶) در کشوری که «جمهوری آذربایجان» خوانده می‌شود یک نفر زبان‌شناس و یکی از مسئولان دپارتمان زبان‌شناسی به خاطر نوشتن این حقیقت که نظامی گنجوی و بابک خرمدین ایرانی/تالشی بوده‌اند نه ترک و ترکان بعدها به این منطقه آمده‌اند به جرم خیانت به کشور دادگاهی شدند! همچنین «اقرار کردند» که ماهیانه از ایران ۱۰۰۰ دلار گرفته‌اند!
متن خبر.

شنبه ١٩/آبان/۱۳۸۶ – ١٠/نوامبر/٢٠٠٧

برخلاف تصور بسیاری که مفهوم کشور و ملت را مفهومی جدید و اروپایی می‌دانند، ایرانیان حتا پس از اسلام نیز همواره در هر کجای این گستره‌ی پهناور می‌زیستند خود را ایرانی می‌دانستند و شکوه ایران را زنده می‌داشتند. نباید تصور کرد که ایران مفهومی متعلق به سده‌ی نوزدهم یا بیستم میلادی و پس از انقلاب مشروطه است. و نباید ایران را با ایران سیاسی/جغرافی امروز یکی دانست. برای نمونه، در وبلاگ یک افغان خواندم که «چرا ناصر خسرو و مولوی را ایرانی می‌دانید؟ بلخ شهری در افغانستان است!» اما افغانستان یک کشور و موجودیت سیاسی جدید است.

با یک جستجوی ساده در دیوان شاعران بزرگ پارسی‌گو، می‌بینیم که ایران همواره وجود داشته و متفکران و دانشوران فراوانی خود را ایرانی می‌دانسته‌اند. حتا شاهان و فرمانروایان کوچک محلی وقتی قدرتی به هم می‏زدند خود را «شاه ایران» یا «خسرو ایران» می‌خواندند.

گذشته از شاهنامه، شاهکار سترگ استاد سخن فردوسی توسی، که به تمامی درباره‌ی ایران و شکوه ایران از نظر رزمی و حماسی است، و نیز سه کتاب «خسرو و شیرین»، «هفت پیکر» و «اسکندرنامه»ی نظامی گنجوی که دربار‌ه‌ی جنبه‌ی بزمی و هنری ایران پیش از اسلام است، شاعران دیگری نیز از ایران به معنای کشور واقعی و نه مفهومی شعری/تمثیلی یا حماسی یاد کرده‌اند.

پیشتر قصیده‌ی شیوای انوری ابیوردی را در همین وبلاگ آورده‌ام. و نیز از نظامی گنجوی که می‌گوید:
همه عالم تن است و ایران دل ——– نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد ——– دل ز تن به بود، یقین باشد

این هم چند نمونه‌ی دیگر از شاعران سرشناس به ترتیب تاریخی از سده‌ی چهارم خ. تا سده‌ی یازدهم خ.

رودکی سمرقندی (سده‌ی ۴):
شادی بوجعفر احمد بن محمد ———— آن مَه آزادگان و مَفخَر ایران

سنایی غزنوی (سده‌ی ۵):
تا در ایران خواجه باید، خواجه «ایران شاه» باد ———– حکم او چون آسمان بر اهل ایران، شاه باد!
ناصح ملک شه ایران، «ایران شاه»، آن ——— کز نژاد از نجبا دهر چون او منتجبی
آن که تا چون دست موسا طبع را پر نور کرد ———- ملک ایران را چو هنگام تجلی طور کرد

ناصر خسرو قبادیانی (سده‌ی ۵):
برون کرده است از ایران دیو، دین را ——— ز بی‌دینی چنین ویران شد ایران

فرخی سیستانی (سده‌ی ۵):
سر شهریاران ایران زمین ———— که ایران بدو گشت تازه جوان
شاه ایران از آن کریم‌تر است ———- که دل چو منی کند بخسان
هستند ز نیمروز تا شب ———— در خدمت او مهتران ایران
میر آزاده سیر، یوسف بن ناصر دین ——— پشت اسلام، و هم از پشت پدر ایران شاه

منوچهری دامغانی (سده‌ی ۵):
زود شود چون بهشت، گیتی ِ ویران ———— بگذرد این روزگار سختی از ایران

نظامی گنجوی (سده‌ی ۶):
خاصه مَلَکی چو شاه شِروان ———- شروان چه، که شهریار ایران

خاقانی شروانی (سده‌ی ۶):
چون غلام تو است خاقانی، تو نیز ———— جز غلام خسرو ایران مشو
من شکسته خاطر از شروانیان، وز لفظ من ——— خاک شروان مومیایی بخش ایران آمده
از هند رفته در عجم، ایران زمین کرده ارم ——– بر عاد ظلم از باد غم، گرد معادا ریخته
ای برید صبح سوی شام و ایران بر خبر ———– زین شرف کامسال اهل شام و ایران دیده‌اند
شاه ایران مظفرالدین آن ———- کز سر کسرا افسر اندازد
دل که از درگاه تو محروم شد، محروم‌وار ——— رفت و راه آستان صدر ایران برگرفت

عطار نیشابوری (سده‌ی ٧):
چو یکسان است آنجا ترک و تاجیک ———– هم از ایران هم از توران دریغا
(تاجیک =ایرانی)

خواجوی کرمانی (سده‌ی ٨):
اگر تو داد دل مستمند من ندهی ———- به پیش خسرو ایران برم ز دست تو داد

عبید زاکانی (سده‌ی ٨):
ز بامداد ازل تا به انقراض ازل ———- زمام ملک به فرمان شاه ایران کرد

محتشم کاشانی (سده‌ی ١١):
که چون مرغان بی بال و پر از بار دل ویران ——– ز ایران نیستش جنبش میسر، گر برآرد پر
قصه کوته، ماه ایران، میر میران، کایزدش ———- کرد از بس سربلندی، سرور جن و بشر
سپهر مرتبه، سلطان محمد صفوی ———— خدایگان، ملوک ممالک ایران

فروغی بسطامی (سده‌ی ١٢):
آفتاب فلک فتح، ملک ناصر دین ———- که به همدستی شمشیر گرفت ایران را

يك‌شنبه ١٣/آبان/١٣٨٦-٤/نوامبر/٢٠٠٧

در ادبیات پارسی با جفت‌های عاشق فراوانی سروکار داریم که مشهورترین آنها عبارتند از:

۱) خسرو و شیرین: خسرو دوم شاه ساسانی مشهور به «اپرویز» یا پرویز (به معنای شکست ناپذیر یا همیشه پیروز) و همسر ارمنی‌اش شیرین. بهترین داستان را نظامی گنجوی سروده است.
مي‌توانيد اينجا داستان را بخوانيد.

۲) شیرین و فرهاد: شیرین همسر خسرو و فرهاد هنرمند سنگ‌تراش. در کتاب «خسرو و شیرین» نظامی به این رابطه برمی‌خوریم. اما وحشی بافقی کتابی برای این جفت سروده است.
مي‌توانيد اينجا داستان را بخوانيد.

۳) ویس و رامین: داستانی که گویا از زمان اشکانیان بوده و فخرالدین اسعد گرگانی آن را در سده‌ی پنجم خ/یازدهم م. از پارسی پهلوی به نظم پارسی درآورده. ویس دختر شاه سرزمین ماه (ماد) بود و رامین برادر موبد مونیکان پادشاه مرو.
خلاصه‌ی آن را پيشتر به انگلیسی در ویکی‌پدیا نوشته‌ام. قصد دارم متن کامل داستان به شعر پارسي را نیز در کالبد (قالب) پی.دی.اف در همین وبلاگ بگذارم.
و در اینجا نیز می‌توانید خلاصه‌ي داستان را به صورت کتاب آوایی (صوتی) با صدای احمد کریمی حکاک بشنوید.

۴) لیلی و مجنون: نام اصلی مجنون (به معنای جن زده یا دیوانه)٬ قیس از قبیله‌ی بنی عامر بود. بهترین داستان را نظامی گنجوی سروده است.
مي‌توانيد اينجا داستان را بخوانيد.

۵) یوسف و زلیخا: یوسف از شاه-پیامبران یهود شد و زلیخا گويا زن پوتیفار (Potiphar) بود. نورالدین عبدالرحمان جامی داستان آنان را به صورت اورنگ پنجم در هفت اورنگ خود سروده است.
مي‌توانيد در اينجا داستان را بخوانيد.

۶) وامق و عذرا: این دو نیز از عاشقان عرب بوده‌اند. عنصري، شاعر سده‌ي چهارم خ. و مداح سلطان محمود غزنوي، داستان آنها را به شعر درآورده است. سعدی می‌گوید:
وامقی بود که دیوانه‌ی عذرایی بود ———— منم امروز و تویی وامق و عذرای دگر

۷) اورنگ و گلچهر: این زوج را در این بیت حافظ دیده‌ام:
اورنگ کو؟ گلچهر کو؟ نقش وفا و مهر کو؟ ——– حالی من اندر عاشقی داو تمامی می‌زنم

داو= مبلغ شرط در بازی نرد. داو تمامی= شرط بستن بر هر چه داری. داوطلب از همین واژه ساخته شده است.

گویا اورنگ و گلچهر نیز از زمان اشکانیان و مهرپرستی ایرانیان بودند. زیرا خواجوی کرمانی از گلچهر «خورآیین» یاد می‌کند:
خبر انُده اورنگ جدا گشته ز تخت ———- به سراپرده‌ي گلچهر خورآیين كه بَرد؟

۸) گل و نوروز: خواجوی کرمانی داستان این دو را سروده است.

٩) هماي و همايون: اين دو نيز داستان كتاب ديگري از خواجوي كرماني هستند.

١٠) سلامان و ابسال: اورنگ دوم از كتاب هفت اورنگ جامي به داستان اين دو تعلق دارد. مي‌توانيد در اينجا داستان را بخوانيد.

١١) بيژن و منيژه: بيژن پهلوان ايران و منيژه دختر افراسياب بود. داستان اين دو در شاهنامه‌ي فردوسي آمده است. بخش گشايش اين داستان جزو زيباترين و عاشقانه‌ترين بخش‌هاي شاهنامه است.
مي‌توانيد در اينجا داستان را بخوانيد.

١٢) سلما و ؟: حافظ در دو غزل مي‌گويد:
بسا كه گفته‌ام از شوق با دو ديده خود ——– ايا منازل سلمي فاين سلماك؟
سُليَمي مُنذُ حِلّت بالعراق ————– اُلاقي مِن نواها ما اُلاقي

مصرع دوم بیت اول= ای منزلگاه‌های سلما٬ پس سلمای تو کجاست؟
بیت دوم: از وقتی سلماي عزيز به عراق کوچ کرده است از دوری‌اش چه ها که نمی‌بینم.

گفتگوی خسرو و فرهاد

منتشرشده: اکتبر 24, 2007 در نظامی گنجه ای, ادبيات

چهارشنبه ٢/آبان/١٣٨۶ – ٢۴/اکتبر/٢٠٠٧

نظام الدین الیاس پسر یوسف پسر زکی پسر موید مشهور به نظامی گنجوی از بزرگترین فرزانگان، شاعران، سخنوران و داستان‏سرایان زبان پارسی است. زادگاه وی شهر گنجه بود که در اران از بخش‌های قدیمی ایران قرار داشت و امروزه بخشی از جمهوری آذربایجان است. شاهکار او به نام «پنج گنج» یا خمسه شناخته می‏شود و تشکیل شده از پنج کتاب به نام‏های مخزن الاسرار، خسرو و شیرین، لیلی و مجنون، هفت پیکر، و اسکندرنامه. اسکندرنامه خود از دو بخش به نام‏های اقبال‏نامه و شرف‌نامه تشکیل شده است. شاعران بزرگ دیگری به تقلید وی به داستان‏سرایی پرداختند از جمله نورالدین عبدالرحمان جامی (هفت اورنگ) و امیر خسرو دهلوی.

جوزف استالین، دیکتاتور مشهور گرجی‏تبار شوروی، در اقدامی در راستای سیاست‏های استعماری و تفرقه‏اندازانه، هزار سال پس از مرگ نظامی، او را شاعری ترک خواند! و امروزه نیز پان‏ترک‏گرایان پس از سال‏ها جستجو بالاخره یک بیت مسخره به او نسبت داده‏اند تا به خیال خود او را ترک سازند:

پدر بر پدر مر مرا ترک بود ———— ز فرزانگی هر یکی گرگ بود!

اما نظامی خود در دیباچه‏ی کتاب «لیلی و مجنون» چنین از نسب خود یاد می‏کند:

گر شد پدرم به سنت جد ———– یوسف پسر زکی موید
گر مادر من «رئیسه» کرد ———– مادر صفتانه پیش من مُرد
گر «خواجه عمر» که خال من بود —— خالی شدنش وبال من بود

و در دیباچه‏ی کتاب «هفت پیکر» با افتخار می‏سراید:

همه عالم تن است و ایران دل ——– نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد ——– دل ز تن به بود، یقین باشد

بگذریم……

یکی از زیباترین نمونه‏های صنعت گفتگو در شعر پارسی از نظامی گنجوی در کتاب خسرو و شیرین است که در آن خسرو و فرهاد به گفتگو می‏پردازند.

نخستین بار گفتش کز کجایی؟ —————- بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟ ———- بگفت انُده خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست ———— بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟ ———- بگفت از دل تو می‌گویی، من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟ ———- بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟ ————- بگفت آری چو خواب آید، کجا خواب؟
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟ ————- بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش؟ ————— بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟ ———— بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ؟ ————- بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
بگفتا گر نیابی سوی او راه؟ ————- بگفت از دور شاید دید در ماه
بگفتا دوری از مه نیست در خور ———– بگفت آشفته از مه دور بهتر
بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟ ————- بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفتا گر به سر یابیش خوشنود؟ ———– بگفت از گردن این وام افکنم زود
بگفتا دوستیش از طبع بگذار ————– بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفت آسوده شو که این کار خام است ——- بگفت آسودگی بر من حرام است
بگفتا رو صبوری کن درین درد ————- بگفت از جان صبوری چون توان کرد؟
بگفت از صبر کردن کس خجل نیست ———— بگفت این دل تواند کرد، دل نیست
بگفت از عشق کارت سخت زار است ———– بگفت از عاشقی خوشتر چه کار است؟
بگفتا جان مده، بس دل که با اوست ——– بگفتا دشمنند این هر دو بی دوست
بگفتا در غمش می‌ترسی از کس؟ ————- بگفت از محنت هجران او بس
بگفتا هیچ هم خوابیت باید؟ ————– بگفت ار من نباشم نیز شاید
بگفتا چونی از عشق جمالش؟ ————– بگفت آن کس نداند جز خیالش
بگفت از دل جدا کن عشق شیرین ———— بگفتا چون زیم بی جان شیرین؟
بگفت او آن من شد، زو مکن یاد ———- بگفت این کی کند بیچاره فرهاد؟
بگفت ار من کنم در وی نگاهی؟ ———– بگفت آفاق را سوزم به آهی
چو عاجز گشت خسرو در جوابش ————- نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی ———— ندیدم کس بدین حاضر جوابی
به زر دیدم که با او بر نیایم ———– چو زرش نیز بر سنگ آزمایم
گشاد آنگه زبان چون تیغ پولاد ———– فکند الماس را بر سنگ بنیاد
که ما را هست کوهی بر گذرگاه ———– که مشکل می‌توان کردن بدو راه
میان کوه راهی کند باید ————— چنانک آمد شد ما را بشاید
بدین تدبیر کس را دسترس نیست ———— که کار تست و کار هیچ کس نیست
به حق حرمت شیرین دلبند —————- کز این بهتر ندانم خورد سوگند
که با من سر بدین حاجت در آری ——— چو حاجتمندم این حاجت برآری
جوابش داد مرد آهنین چنگ ————— که بردارم ز راه خسرو این سنگ
به شرط آن که خدمت کرده باشم ———- چنین شرطی به جای آورده باشم
دل خسرو رضای من بجوید —————- به ترک شکر شیرین بگوید
چنان در خشم شد خسرو ز فرهاد ——— که حلقش خواست آزردن به پولاد