بایگانیِ دستهٔ ‘كتاب’

پاسخ به فیلم اسکندر

منتشرشده: نوامبر 1, 2011 در فيلم, كتاب, هخامنشیان

سه‌شنبه ۱۰/آبان/۱۳۹۰ – ۱/نوامبر/۲۰۱۱

در سال ۲۰۰۴ م./ ۱۳۸۳ خ. اولیور استون، کارگردان مشهور امریکایی، فیلمی از زندگی اسکندر مقدونی ساخت که در همان زمان هم نقدهای فراوانی به آن شد. مشاور تاریخی این فیلم فردی است به نام دکتر رابین لین فاکس (Robin Lane Fox) که از «اروپامحوران» (Eurocentricist) مشهور است و در کتاب خود درباره‌ی تاریخ یونان و روم باستان با لحن تند و بد و تحقیرآمیز از ایرانیان و هخامنشیان یاد کرده است. دکتر کاوه فرخ در همان زمان نقدی بر فیلم اولیور استون نوشت که می‌توانید آن را در وبگاه شخصی او بخوانید.

به تازگی هم به کتابی برخوردم که در سال ۲۰۱۰ م. / ۱۳۸۹ خ. در پاسخ به مضمون و ادعاهای مطرح شده در این فیلم نگاشته شده است.


نام کتاب: پاسخ‌هایی به فیلم اسکندر ساخته‌ی اولیور استون
ویراستاران: پاول کارتلج (Paul Cartledge) و فیونا رُز گرینلند (Fiona Rose Greenland)
ناشر: دانشگاه ویسکانسین
سال: ۲۰۱۰ م. / ۱۳۸۹ خ.
صفحه: ۳۷۰

این کتاب مجموعه‌ی مقاله‌هایی با مشخصات زیر:

پیشگفتار

پاره‌ی نخست: فیلم اسکندر اولیور استون
۱- اسکندر اولیور استون و تراداد [=سنت] فیلم‌های حماسی
نوشته‌ی جوآنا پاول

۲- پذیرش عمومی فیلم اسکندر
نوشته‌ی جون سولومون

پاره‌ی دوم: پیشینیان فیلم اسکندر
۳- داستان اسکندر روی صحنه: ارزیابی انتقادی «داستان ماجراجویانه» اثر رتینگن
نوشته‌ی رابین لین فاکس

۴- ظهور تاریخ: «اسکندر بزرگ» ساخته‌ی رابرت راسن
نوشته‌ی کیم شهاب‌الدین

پاره‌ی سوم: همدمان اسکندر: جنسیت و مسائل جنسی
۵- فیلم اسکندر و مسائل جنسی در یونان باستان: برخی سگالش‌های نگریک
نوشته‌ی مارلین اسکینر

۶- اولمیپاس و اولیور: رابطه‌ی جنسی، کلیشه‌سازی جنسیت، و زنان در فیلم اسکندر اولیور استون
نوشته‌ی الیزابت کارنی

۷- بخت با مردان مو بلوند است: کالین فرل در فیلم اسکندر
نوشته‌ی مونیکا سیلویرا سیرینو

۸- کیش هفایستیون
نوشته‌ی جین ریمز

پاره‌ی چهارم: رویای اسکندر: مقدونیان و بیگانگان

۹- اولیور استون، فیلم اسکندر، و اتحاد انسان‌ها
نوشته‌ی تامس هریسون

۱۰- «ای افرودیت! کمکم کن!» بازنمایش زنان شاهانه‌ی ایران در فیلم اسکندر
نوشته‌ی لوید لولین جونز

پاره‌ی پنجم: شیوه‌های نگاه به اسکندر

۱۱- نگاه به گذشته: تفسیرهای سینمایی از مغاک‌های مقدونیه
نوشته‌ی وریتی پلات

۱۲- فیلم پرفروش! پاسخ موزه‌ها به اسکندر بزرگ
نوشته‌ی جان شری

پسگفتار: اولیور استون

بخش‌های فراوانی از این کتاب را می‌توانید در این نشانی در بخش کتاب‌های گوگل بخوانید.

تنگلوشا

منتشرشده: اکتبر 22, 2011 در كتاب, تاریخ میانی, ساسانیان

شنبه ۳۰/مهر/۱۳۹۰ – ۲۲/اکتبر/۲۰۱۱

تَنگلوشا (Tangalusha) نام نویسنده‌ای یونانی بوده که در پایان سده‌ی یکم پ.د.م. (پیش از دوران مشترک) و آغاز سده‌ی یکم د.م. زندگی می‌کرده است و نام یونانی‌اش Teucros (تویکروس) بوده است. گونه‌های دیگر این نام در نوشتارهای دوران اسلامی عبارتند از: طینکروس (Tinkarus)، طینکلوس (Tinkalus)، تَنکَلوشا (Tankalusha) و تِنکِلوشا (Tenkelusha). در بیشتر نوشتارهای پارسی تنگلوشا نام کتاب دانسته شده است نه نام نویسنده. برای نمونه در فرهنگ برهان قاطع چنین آمده است:

تنگلوشا: کتاب و صفحه‌ی «لوشا»ی حکیم باشد، چه «تنگ» به معنی صفحه و «لوشا» نام حکیمی است رومی و بعضی گویند بابلی بوده و او صاحب علم کیمیا و سیمیا و اکسیر است و در صنایع و بدایع نقاشی و مصوِّری ثانی ِ مانی بوده است، چنان که کتاب مانی را «ارتنگ» می‌خوانند کتاب او را «تنگ» می‌گویند.

بعضی گفته‌اند تنگلوشا و ارتنگ نام دو کتاب است. و نام علم‌خانه‌ی رومیان هم هست در نقاشی و صورتگری، و با ثانی مثلثه هم آمده است.

یا در فرهنگ رشیدی چنین آمده است:

تنگلوشا: کتابی که «لوشا»ی حکیم صورت‌ها و نقش‌ها و اسلیمی خطایی‌ها و گره‌بندی‌ها و سایر صنایع و بدایع تصویر و نقاشی که خود اختراع کرده بود در آن ثبت نمود، و این کتاب در برابر «ارتنگ» مانی است و همچنان که مانی سرآمد نقاشان چین بوده، او سرآمد مصوِّران روم بوده و کارنامه‌ی نقاشان چین را «ارتنگ» و کارنامه‌ی نقاشان روم را «تنگ» نامند.

اما در فرهنگ انجمن آرا تنگلوشا نام نویسنده دانسته شده و زمانش هم به دوران ضحاک برده شده است!

بعضی آن را از اهل روم دانسته‌اند و چنان نیست، اصح آن که تنگ لوش از اهل بابل و معاصر ضحاک و بر ملت صابئین و صاحب کتاب «وجوه و حدود» بوده است.

دکتر حیدری ملایری یادآور شدند که کارلو آلفونسو نلّینو (Carlo Alfonso Nallino)، خاورشناس ایتالیایی (درگذشته به سال ۱۹۳۸ م./۱۳۱۷ خ.)، در کتاب خود با نام «تاریخ نجوم اسلامی» در فصل ۲۶ به بررسی این نام پرداخت. (نام اصلی این کتاب «علم الفلک: تاریخه عند العرب فی القرون الوسطی» بوده که زنده‌یاد احمد آرام در سال ۱۳۳۴ خ. آن را به زبان پارسی ترجمه کرد.)

زنده‌یاد دکتر محمد معین در یادداشت‌هایش بر برهان قاطع بر پایه‌ی کتاب گاهشماری ایرانی نوشته‌ی سیدحسن تقی‌زاده درباره‌ی تنگلوشا چنین می‌نویسد:

تنگلوشای بابلی تالیف توکروس (Teucros) یونانی بوده که ظاهراً در عهد انوشیروان از یونانی به پهلوی و کمی بعد، از پهلوی به زبان آرامی ترجمه شده و این نسخه‌ی آرامی در دست مولفان اسلامی بوده است. به قول نالینو در کتاب «علم الفلک»، این کتاب که ظاهراً در قرن دوم هجری از زبان پهلوی به عربی ترجمه شده در بین منجمان اسلامی معروف بود. قسمت‌هایی از آن در طی کتاب «المدخل الکبیر لعلم النجوم» ابومعشر بلخی، که در سال ۲۷۵ ق. تالیف شده به دست ما رسیده و آن در فصل اول از مقاله‌ی ششم آن کتاب است و عین این فصل را یعنی متن عربی آن را، «بُل» [Franz Boll] در کتاب خود درج کرده و با آنچه از اصل یونانی کتاب توکروس به دست آمده تطبیق نموده است. در نتیجه معلوم شده که این تنگلوشای بابلی مسلماً همان توکروس یونانی بوده که ظاهراً در نیمه‌ی دوم قرن اول میلادی کتاب خود را به یونانی نوشته و بعدها به پهلوی ترجمه شده بوده و حتی در کتاب «بَزیدَج » (ویزیدگ [=گزیده]) پهلوی … از آن کتاب منقولاتی بوده است.

در موقع ترجمه‌ی کتاب توکروس از پهلوی به عربی که به «کتاب الوجوه و الحدود» معروف شده، به علت اغتشاش خط – که قابل همه گونه تصحیف است – اسم مولف که به پهلوی نوشته می‌شده به تنگلوش و تنگلوشا (تینکلوش، تینکلوس، طینفروس) تبدیل شده و نسبت بابلی بدان داده شده است.

دلیل این دگرگونی به خاطر دبیره یا خط پهلوی است. اگر بخواهیم شکل پهلوی این نام را با لاتین حرف‌نویسی کنیم بدین صورت نگاشته می‌شود: ‹T?KLUS که نشان پرسش را به جای نویسه یا حرفی در دبیره‌ی پهلوی گذاشته‌ام که هم نشانگر «ا» است و هم نشانگر «ن». حرف L هم به جای نویسه‌ای که هم «ل» است و هم «ر». نویسه‌ی ‹ هم، نشانگر پایان واژه است اما گاه به «ا» هم خوانده می‌شود. بنابراین «توکروس» به صورت «تنگلوشا» درمی‌آید.

البته تویکروس در اصل اهل بابل بوده و نسبت بابلی به او درست است اما این بابل نه در میان‌رودان بلکه شهری است در ممفیس مصر.

نام کتاب تویکروس در یونانی چنین است: Paranatellonta tois dekanois به معنای: «برآمدن از کنار دهگان‌ها» و کتابی است در اخترگویی (در انگلیسی: astrology). موضوع کتاب تویکروس یا تنگلوشا فلک است که در آن ۳۶۰ درجه‌ی آسمان به سی و شش «وجه» (در یونانی: dekano در انگلیسی: decan گرفته شده از deka به معنای ده) بخش می‌شود به همین دلیل نام آن را «صُوَر دَرَج» (صورت‌های درجه‌های آسمان) گذاشته بودند.

شادروان رکن‌الدین همایون‌فرخ در سال ۲۵۳۷ شاهنشاهی (۱۳۵۷ خ./۱۹۷۸ م.) ویراستی از آن را با نام «کتاب تنگِلوشا یا صُوَر دَرَج» چاپ کرد. به تازگی نیز آقای رضازاده ملکی در سال ۱۳۸۳ کتاب یاد شده را با این نام منتشر کرده است: کتاب تنکلوشا از مولف ناشناخته به ضمیمه‌ی «مدخل منظوم» از عبدالجبار خجندی (سروده به سال ۶۱۶ ه.ق)

«کتاب المدخل الکبیر علی علم احکام النجوم» نوشته‌ی اخترشناس ایرانی ابومَشعر بلخی (درگذشته ۲۷۲ ق/۸۸۶ م.) و کتاب ابن هِبنِتا (درگذشته ۳۱۷ ق./۹۲۹ م) به نام «کتاب المُغنی فی احکام النجوم» هر دو بر پایه‌ی یک ترجمه‌ی عربی از متن پهلوی بوده‌اند. ابومشعر در «کتاب الموالید» خود نیز به این کتاب تنگلوشا اشاره کرده است.

هم اکنون کتابی از دوران شاه عباس دوم صفوی در دست است به نام «کتاب دَرَج» نوشته شده به سال ۱۰۷۴ ق/۱۱۶۳ م. که گویا بر پایه‌ی دست‌نویسی پارسی از سده‌ی ششم ق./دوازدهم م. بوده است.

دکتر معین می‌نویسد در کتاب ابومعشر این وجه‌ها بر پایه‌ی سه باور یعنی یونانی (بطلمیوسی) و هندی و ایرانی شرح داده شده‌اند و برای توصیف ایرانی از کتاب تنگلوشا نقل کرده و نام ایرانی آن وجه‌ها را آورده است. بنابراین شاید این کتاب ترجمه‌ی صِرف از یونانی نبوده بلکه کتاب یونانی در ترجمه به پهلوی تا حدی به قالب ایرانی ریخته و مطالب ایرانی در آن وارد شده بوده است.

گویا در شعرهای پارسی تنها سه مورد نام تنگلوشا به کار رفته و آن هم در شعرهای خاقانی شروانی و نظامی گنجوی است. این هم آن سه بیت:

به نام قیصران سازم تصانیف ——— بِه از ارتنگ چین و تنگلوشا (خاقانی)

قطبی از پیکر جنوب و شمال ———– تنگلوشای صدهزار خیال (نظامی)

تنگی جمله را مجال تویی ———– تنگلوشای این خیال تویی (نظامی)

به نظر می‌رسد بیت خاقانی سرچشمه‌ی ریشه‌شناسی عامیانه در برهان قاطع و فرهنگ رشیدی درباره‌ی تنگلوشا (تنگ + لوشا) و ارتباط آن با ارتنگ مانی شده است.

خاستگاه:
– فرهنگ دهخدا
– مقاله‌ای در کتاب «کلید در گنج حکیم» درباره‌ی تنگلوشا در شعرهای نظامی گنجوی

چهارشنبه ۲۷/مهر/۱۳۹۰ – ۱۹/اکتبر/۲۰۱۱

برای کسانی که در زمینه‌ی تاریخ ایران باستان پژوهش می‌کنند نوشتارهای یونانیان و رومیان در آن دوران و دوره‌های بعدی یکی از سرچشمه‌های مهم است (هرچند مانند هر متن دیگر راست‌گویی و بی‌طرفی آنان باید همواره سنجیده شود بلکه باید بیشتر دقت کرد چون این دو گروه معمولا رابطه‌ی دوستانه‌ای با ایران نداشته‌اند).

پروژه‌ای به نام «کتابخانه‌ی رقمی پرسیوس» (Perseus Digital Library) وجود دارد که در گروه «یونان و روم باستان» یا به اصطلاح «تاریخ کلاسیک» در دانشگاه تافت (Tuft) امریکا میزبانی می‌شود. این کتابخانه در دانشگاه شیکاگو و انجمن ماکس پلانک (Max Planck Society) در برلین هم آینه‌سازی شده است. این پروژه در سال ۱۹۸۷ م./ ۱۳۶۶ خ. با هدف گردآوری و بازنمایش مواد مطالعه و پژوهش در زمینه‌ی یونان باستان آغاز شد. نام آن هم از یکی از پهلوانان استوره‌ای یونانی گرفته شده است. (جالب آن که در زمان هخامنشیان برخی از یونانیان قوم «پارس» را نیز به این پهلوان یونانی نسبت می‌دادند!) در ابتدا با توجه به تشنیک‌شناسی آن دوران، دستاوردهای نخستین این پروژه روی گرده‌ی همپک یا سی.دی. منتشر شد و از سال ۱۹۹۵ م./۱۳۷۴ خ. که پدیده‌ی وب گسترش یافت این کتابخانه هم روی وب در دسترس همگان قرار گرفت.

این کتابخانه شامل گردآیه‌های زیر است:
– آثار یونانی و رومی باستان: شامل آثار نویسندگان یونان و روم باستان و نیز منبع‌های دومین (کمکی) مانند تاریخ هرودودت، تاریخ آپیان (Appian)، کتاب‌های پلوتارخ، توکیدیدس (توسیدید)، آریان (Arrian)، آتناییوس (Athenaeus)، دیودوروس سیکولوس (سیسیلی)، و دیگران. این گردآیه تنها دربرگیرنده‌ی نوشتارهای تاریخی نیست بلکه نوشتارهای دیگری نیز می‌توان در آن یافت چون ترجمه‌ی لاتین کتاب مقدس مسیحیان و یهودیان، آثار هومر به همراه توضیح پژوهشگران معاصر، ارسطو، اریستوفانس، سنت آگوستین، مارکوس اورلیوس، سزار آگوستوس، یولیوس سزار، اقلیدس، یوریپیدس (اوریپید) و بسیاری دیگر. این کتاب‌ها هم به زبان اصلی (یونانی و لاتین) هستند و هم با ترجمه‌ی انگلیسی. و می‌توان در همه‌ی آنها جست‌وجو کرد.

– گردآیه‌ای از شیءهای هنری شامل ۱۳۰۵ سکه و ۱۹۰۹ گلدان و ۲۰۰۳ مجسمه و …
– آثار به زبان‌های ژرمنیک شامل زبان های نورس کهن و ژرمنیک و گوتیک
– آثاری درباره‌ی تاریخ امریکا در سده‌ی نوزدهم م.
– ادبیات انگلیسی در دوران نوزایش (رُنسانس)
– شعرهای دوران نوزایش و انسان‌گرایی در ایتالیا از دوران دانته الیگییری () تا میانه‌ی سده‌ی شانزدهم م.
– بخشی هم به زبان عربی مربوط می‌شود که هم اکنون تنها قران با ترجمه‌های انگلیسی در آن هست.

نشانی این کتابخانه چنین است:

http://www.perseus.tufts.edu/hopper

پنج‌شنبه ۲۱/مهر/۱۳۹۰ – ۱۳/اکتبر/۲۰۱۱

امروزه به خوبی دانسته است که «فرهنگ مسیحیت» روکشی است بر تمدن روم و یونان و بسیاری از جنبه‌های این دو تمدن اروپایی به مسیحیت راه یافتند و دین سامی مسیحیت را به شکل امروزی آن درآوردند. فلسفه‌ی یونانی و باورهای و آیین‌های رومی شکل مسیحی به خود گرفتند. برای نمونه بسیاری از اصطلاح‌های کلیسایی از تمدن رومی گرفته شده است و حتا عنوان pontiff که برای بابا یا پاپ به کار می‌رود از اصطلاح‌های دینی روم پیش از مسیحیت بوده است. به همین روش آنچه به نام «فرهنگ و تمدن اسلامی» شناخته می‌شود در واقع ترادیسش (transformation) و روکشی است بر تمدن و فرهنگ ایرانی پیش از اسلام و به گفته‌ی ابن خلدون و ریچارد نلسون فرای و دیگران، ایرانیان از دین عربی اسلام، فرهنگ و دینی جهانی ساختند. بسیاری از نهادها و جنبه‌های تمدن دوران اسلامی ریشه در تمدن و فرهنگ بلند و والای ایران پیش از اسلام دارد و بر پایه‌ی دستاوردهای پیشین ایرانیان بنا شده است. پیشتر از نهاد «وقف» گفتم که تغییر یافته‌ی نهاد «پد روان» (pad ruwān «برای روان») در دوران ساسانیان است. هم چنین کار سترگ و ارزشمند شادروان دکتر محمد محمدی ملایری به نام «تاریخ و فرهنگ ایران ساسانی در عصر انتقال به دوران اسلامی» در شش جلد را هم معرفی کردم که به طور گسترده و مفصل به همه‌ی این گونه ترادیسش‌ها پرداخته است.

امروز به نهاد اجتماعی دیگری از دوران ساسانیان می‌پردازم که در دوران اسلامی به زندگی خود ادامه داد و بالید و گسترش یافت. این نهاد «جوانمردی» نام دارد که در نوشتارهای عربی به صورت «فُتوّت» درآمده است و از آنجا دوباره به زبان پارسی برگشته است. جوانمردان را با نام‌های دیگری نیز می‌خواندند از جمله «عَیّاران». عَیّاران گروهی اجتماعی بودند که برای دفاع از ستمدیدگان و زیردستان و یاری درماندگان به پا می‌خاستند و جوانمردی و رازداری و دلاوری و بی‌باکی از نشانه‌های آنان بود. بد نیست در اینجا توصیف عَیّار را از فرهنگ معین و نیز چند نمونه از کاربرد عَیّار در ادبیات پارسی را هم بیاورم:

عَیّاران: یاران یا جوانمردان یا فتیان، طبقه‌ای از طبقات اجتماعی ایران را تشکیل می‌دادند، متشکل از مردم جَلد و هوشیار از طبقه‌ی عوام الناس که رسوم و آداب و تشکیلاتی خاص داشته‌اند و در هنگامه‌ها و جنگ‌ها خودنمایی می‌کرده‌اند. این گروه بیشتر دسته‌هایی تشکیل می‌داده‌اند و گاهی به یاری اُمَرا یا دسته‌های مخالف آنان برمی‌خاسته‌اند و در زُمره‌ی لشکریان ایشان می‌جنگیده‌اند. در عهد بنی‌عباس شماره‌ی عَیّاران در بغداد و سیستان و خراسان بسیار گردید. معمولاً دسته‌های عیاران پیشوایان و رییسانی داشتند که به قول مؤلف «تاریخ سیستان» آنان را «سرهنگ» می‌نامیدند. عَیّاران مردمی جنگجو و شجاع و جوانمرد و ضعیف‌نواز بودند. عَیّاران سیستان در اغلب موارد با مخالفان حکومت عباسی همدست می‌شدند و در جزو سپاهیان آنان درمی آمدند. مثلاً در قیام «حمزه‌ی خارجی»، یکی از سرهنگان عیاران به نام «ابوالعریان» با او همراه بود. دیگر «حَرب ابن عُبَیده» بود که عامل خلیفه، اَشعَث ابن محمد ابن اشعث، را شکست داد. یعقوب ابن لیث صفّار از همین گروه بود و به یاری عَیّاران سلسله‌ی صفاری را تأسیس کرد. عَیّاران جوانمردی پیشه داشتند و به صفات عالی رازنگهداری و دستگیری بیچارگان و یاری درماندگان و امانت‌داری و وفای به عهد آراسته و در چالاکی و حیله نامبردار بودند.

این هم چند نمونه شعر:

همان نیز شاهوی عیار اوی ————- که مهتر پسر بود و سالار اوی (فردوسی توسی)
دست در هم زده چون یاران در یاران ———- پیچ درپیچ چنان زلفک عیاران (منوچهری دامغانی)
عیار دلی دارم بر تیغ نهاده سر —————– کز هیچ سر تیغی عیار نیندیشد (خاقانی شروانی)
سعدی سر سودای تو دارد نه سر جان ——— هر جامه که عیار بپوشد کفن است آن (سعدی شیرازی)
زان طره‌ی پرپیچ و خم، سهل است اگر بینم ستم / از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند؟ (حافظ شیرازی)

دکتر محسن ذاکری در این باره پژوهش مفصلی کرده و نشان داده که عَیّاران ریشه در سربازان و اسواران دوران ساسانیان داشتند. عیاران موضوع پایان‌نامه‌ی دکتری وی بوده و سپس در همین باره کتابی نوشته است با مشخصات زیر


نام کتاب: سربازان ساسانی در جامعه‌ی آغازین اسلامی: خاستگاه عَیّاران و فتوت
Sasanid Soldiers In Early Muslim Society: The Origins Of ‹Ayyārān And Futuwwa
نویسنده: محسن ذاکری
ناشر: اوتو هاراسوویتز (Harrassowitz) در ویسبادن آلمان
سال: ۱۹۹۵ م./ ۱۳۷۴ خ.
صفحه: ۳۹۱

فهرست گنجانده‌های کتاب چنین است:

فصل ۱: مقدمه

فصل ۲: جامعه‌ی ایران در دوران واپسین ساسانی
– آیا شاهنشاهی ساسانیان به صورت زمیندارانه (فئودال) بوده است؟
– زمینداران خُرد یا آزادان
– سازمان ارتش و دیوان (نظامی و اداری)
– سواره نظام و پیاده نظام
– جنگاوران نخبه: اسباران [=اسواران]
– همراهان شاه: بندگان و سرهنگان و عَیّاران
– خلاصه

فصل ۳: آزادان در جامعه‌ی نخستین اسلامی
– مقدمه
– دهگانان و فتوحات اسلامی
– اسباران در بصره و کوفه
– اسباران در سوریه (شام)
– دیوان استانی
– دهقانان و اسباران در عراق
– دهقانان و اسباران در خراسان
– فرزندان نژادگان: ابناء [الاحرار]

فصل ۴: گوالش (توسعه)های ادبی و فقهی
– آزادمردیه، شعوبیه، آزادگی و فتوت
– قَدَریه و اُسواریه

در فصل ۱ به اهمیت و جایگاه بحث جوانمردی و عَیّاری و عَیّاران پرداخته شده است. از جمله این که از سال‌های نخستین دوران اسلامی تا همین سده‌ی بیستم میلادی و ورود «نوین‌شدگی» (مدرنیته) نهاد اجتماعی «جوانمردی» با نام‌های گوناگونی چون جوانمردان، عَیّاران، فَتیان، (پس از مغولان: اَخیان، لوطیان و داش‌ها و مَشتی‌ها) در منطقه‌ی پهناوری از آسیای میانه تا مصر فعّال بوده و در زندگی مردم تاثیر بسزایی داشته است. عَیّاران هم در سیاست و برآمدن گروه‌های قدرت نقش داشتند و هم در شکل‌گیری ادبیات و داستان‌های عامیانه و فرهنگ مردم (فولکلور). مشهورترین جوانمردی که در تاریخ آغازین پس از اسلام در ایران به قدرت رسید یعقوب پسر لیث رویگر سیستانی است و مشهورترین داستان همان «سَمَک عَیّار». تا پیش از شکل‌گیری صنف‌های کاری به شکل امروزی و نوین، همه‌ی پیشه‌وران و صنعتگران در نهادهای اجتماعی‌ای گرد هم می‌آمدند که در اندیشه و فلسفه و مرام ِ سازمان عَیّاری ریشه داشت.

دکتر ذاکری سپس به پیشینه‌ی پژوهش در زمینه‌ی خاستگاه این نهاد اشاره می‌کند و می‌نویسد که نخستین بار «یوزف فُن هامر-پورگشتال» (Joseph von Hammer-Purgstall) آلمانی بود که در آغاز سده‌ی نوزدهم میلادی (درگذشته ۱۸۵۶ م.) به بحث فتوت پرداخت و از آن با نام «سلحشوری یا شوالیه‌گری اسلامی» نام برد که پیش از شوالیه‌های اروپایی وجود داشته است. پس از وی هرمان ثورنینگ (Hermann Thorning) در سال ۱۹۱۳ م. کار مهمی در زمینه‌ی فتوت منتشر کرد. در ایران معاصر نیز نخستین بار استاد ملک الشعرای بهار به ریشه‌شناسی عَیّار پرداخت و ریشه‌ی عربی آن را به پرسش کشید و گفت که «عَیّار» عربی شده‌ی «ای یار!» پارسی است و ربطی به «عَیَر» عربی (بسیار آمد و شد کردن) ندارد. پس از وی نیز استاد پرویز ناتل خانلری نمونه‌هایی از متن‌های پهلوی به دست داد که در آن «عَیّار» به کار رفته بود.

همان طور که دکتر معین گفته و در فصل ۱ کتاب دکتر ذاکری هم آمده است در زمان خلیفه‌ی عباسی «الناصر لدین الله» (۵۷۵ تا ۶۲۲ ق/ ۱۱۸۰ تا ۱۲۲۵ م.) بحث فُتوّت و عَیّاران بسیار سازماندهی شد و کتاب‌های فراوانی درباره‌ی شیوه‌های عَیّاری و اصول و مرام عَیّاران و سازمان آنها فراهم شد که امروزه جزو مهم‌ترین آثار در این زمینه است. هم چنین در کتاب «قابوس‌نامه» نوشته‌ی عنصرالمعالی کیکاووس زیاری فرمانروای گرگان و طبرستان که برای اندرز به پسرش گیلانشاه نوشته است بخش مهم و بزرگی به آیین جوانمردی پرداخته است.

فصل دوم به پرسش مهم دیگری می پردازد که در پاسخ آن میان پژوهشگران و استادان تاریخ دوران ساسانیان هنوز همدلی و همرایی وجود ندارد. بسیاری چون آرتور کریستنسن و رومن گیرشمن باور داشتند که ایران ساسانی زمیندارانه یا به اصطلاح فئوالی بوده است. اما ریچارد نلسون فرای و ان لمبتون مخالف این نظر اند و زمینداری ایرانی را با فئودالیسم اروپایی بسیار متفاوت می دانند. سپس ذاکری به طبقه های مختلف اجتماعی در دوران ساسانیان می پردازد و باور رایج به چهار طبقه بودن مردم و ناممکن بودن جابجایی میان طبقه را به پرسش می کشد.

در فصل سوم نقش اسواران (یا با نگارش او: اسباران) در جامعه ی آغازین اسلامی از جمله پاسبانی و حفظ نظم شهرهایی چون کوفه و بصره و سوریه بررسیده می شود. در سده های نخستین اسلامی دو تن از فرمانروایان ایران در منطقه ی قفقاز لقب «اسوار» داشتند یعنی «ابوالاسوار شاوور [=شاپور] پسر فضلون» (درگذشته ۴۵۹ ق.) فرمانروای گنجه و نوه اش «ابوالاسوار شاوور پسر منوچهر» (درگذشته ۵۱۸ ق.) و کیکاووس در قابوسنامه از شاوور فضلون یاد کرده است.

دکتر محسن ذاکری کارشناسی خود را در رشته‌ی ادبیات انگلیسی در سال ۱۳۵۶ خ. از دانشگاه تهران دریافت کرد و سپس به دانشگاه واشینگتن در سیاتل امریکا رفت و در رشته‌ی روان‌شناسی مدرک گرفت اما سپس تغییر مسیر داد و به سوی پژوهش‌های خاورشناسی رفت و در سال ۱۹۸۴ م. / ۱۳۶۳ خ. مدرک کارشناسی ارشد خود را در این زمینه گرفت. وی موضوع عَیّاران و جوانمردان و فتیان را به عنوان پایان‌نامه‌ی دکتری خود برگزید و به دانشگاه یوتا در شهر «سالت لیک» (دریاچه‌ی نمک) رفت و در سال ۱۹۸۷ م/ ۱۳۶۷ خ. مدرک دکتری خود را گرفت. وی برای پژوهش بیشتر در این زمینه به آلمان رفت. اما در زمان بازگشت، بی آن که توضیحی داده شود، به او روادید ورود به امریکا داده نشد و تا سال ۱۹۹۳ م. / ۱۳۷۲ خ. مجبور شد در آلمان بماند. وی پایان‌نامه‌ی خود را پس از پژوهش‌های بیشتر در سال ۱۹۹۵ م./ ۱۳۷۴ خ. در آلمان به صورت کتابی منتشر کرد که در اینجا بدان پرداختیم. از سال ۱۹۹۴ م. / 1373 خ. تا سال ۲۰۰۰ م. / ۱۳۷۹ خ. در دانشگاه «هاله و یِنا» (Halle and Jena) در آلمان به آموزش زبان و ادبیات پارسی پرداخت.

کتاب دیگری که از وی در سال ۲۰۰۷ م. / ۱۳۸۶ خ. به دست انتشارات بریل هلند منتشر شده است به انتقال دانش و حکمت ایرانی پیش از اسلام به دوران اسلامی می‌پردازد. نام این کتاب دوجلدی چنین است:

«خرد ایرانی در لباس عربی: جَواهر الکِلَم و فَرائد الحِکَم نوشته‌ی علی ابن عُبَید ریحانی»
Persian Wisdom in Arabic Garb: Ali b. Ubayda al-Rayhani’s Jawahir al-Kilam wa-Far’id al-Hikam

این کتاب دو سال بعد در سال 1388 خ./2009 م. در ایران جایزه‌ی کتاب سال را گرفت.

دکتر ذاکری هم اکنون مشغول نوشتن کتابی درباره‌ی زندگی و آثار «محمد ابن خلف مَرزُبان» (درگذشته ۳۰۲ ق/ ۹۲۱ م) است که از نویسندگان ایرانی پرکار بوده و با ترجمه‌ی بیش از پنجاه رساله از آثار پهلوی به زبان عربی، در انتقال دانش و خرد ایرانی به دوران اسلامی بسیار تاثیرگذار بوده است.

(زندگینامه دکتر ذاکری برگرفته از دو صفحه‌ی زیر است:

http://www.iranheritage.org/nasirkhusraw/biogs_full.htm

و صفحه‌ی شخصی وی در دانشگاه گوتینگن آلمان

http://www.uni-goettingen.de/de/208882.html

و نیز پیش‌سخن کتاب عَیّاران و فُتوّت)

دوشنبه ۱۸/مهر/۱۳۹۰ – ۱۰/اکتبر/۲۰۱۱

تاریخ و فرهنگ ایران به خاطر دیرینگی و گستردگی دامنه‌ی آن جای فراوانی برای پژوهش دارد. اما شوربختانه بسیاری از نسل امروز به این پیشینه‌ی خود بی‌توجهی می‌کنند و حتا در سطح کلان نیز بدان توجهی نمی‌شود و این طور می‌شود که پروژه‌ی شاهنامه را باید کسی مانند دکتر چارلز ملویل، استاد انگلیسی دانشگاه آکسفورد، آغاز و راهبری کند و فرهنگ ریشه‌شناسی زبان پارسی دری را در دانشگاه ارمنستان (البته استادی ارمنی ایرانی به نام دکتر گارنیک آساطوریان) به انجام رساند و زبان پارسی در دست رسانه‌ها بازیچه شود و آسیب ببیند در همین حال رییس محترم فرهنگستان زبان پارسی مشغول ترجمه‌ی قرآن باشد! در حالی که به نظر من ترجمه‌ی آقای بهاءالدین خرمشاهی و پاینده و دیگران بسیار مناسب است و رییس فرهنگستان باید وقتش را به کارهای دیگر بپردازد. به قول سعدی شیرازی: «آدمی‌زاده نگه دار که مصحف ببرد».

از سوی دیگر، بسیاری از رسم‌ها و سنت‌های دیرپای ما به خاطر بی‌توجهی مردم و شوق «پیشرفت» و «امروزی شدن» یا «نوین شدگی» (مدرنیته) در حال فراموشی و نابودی است. به نظر من پیشرفت و نوین‌شدگی پایدار همچون گیاهی است که باید از دل هر سرزمین ریشه بزند و برروید و بشکوفد وگرنه گیاه وارداتی ِآن، گاه خرزهره‌ای بیش نیست. گاه بناهای تاریخی را می‌بینیم که به خاطر بی‌ذوقی و بی‌سلیقگی مردم با سیم‌کشی‌ها و سیمانکاری‌ها و مانند آن زشت می‌شوند و ارزش خود را از دست می‌دهند. بگذریم که آثار باستانی و تاریخی نیز به دست مسئولان نابود می‌شوند مانند بلاهایی که در اصفهان و دیگر جاها گزارش می‌شود. با سنت‌ها نیز همین گونه بدرفتاری می‌شود.

یکی از جنبه‌های مهم زندگی اجتماعی و فرهنگی هر جامعه آرایش مردمان است و این که چه گونه و از چه موادی برای زیباسازی و آرایش خود استفاده می‌کنند. حنا یکی از قدیمی‌ترین ماده‌های آرایشی است و در ادبیات پارسی بسیار بدان اشاره شده است. این واژه در اصل عربی «حِنّاء» بوده که در پارسی به صورت «حِنّا» شده است اما به ویژه در شعرهای سده‌ی هفتم به بعد تشدید آن افتاده و به صورت «حَنا» تبدیل شده است. در اینجا به چند نمونه اشاره می‌کنم:

رودکی سمرقندی
لاله میان کشت بخندد همی ز دور ——– چون پنجه‌ی عروس به حنّا شده خضیب

فرخی سیستانی
بر دست حنا بسته، نهد پای به هر گام —– هر کس که تماشاگه او زیر چناری است

نظامی گنجوی
ز دست خاصگان پرده‌ی شاه ——- نشد رنگ عروسی تا به یک ماه
همیلا و سمن ترک و همایون —— ز حنّا دست‌ها را کرده گلگون

خاقانی
در عروسیّ گل عجب نبوَد ——- گر به حنّا کنند دست چنار

سعدی شیرازی
سرانگشتان صاحبدل فریبش —- نه در حنّا که در خون قتیل است

امیرخسرو دهلوی
عروسانی که حُسن شه پسندند ——- حنا بر دست خود زین گونه بندند

صائب تبریزی
به ذوق رنگ حنا کودکان نمی‌خسبند —- چه می‌شود، تو هم از بهر آن نگار مخسب!

محتشم کاشانی
تا دست را حنا بست، دل برد از این شکسته —– دل بردنی به این رنگ کاری است دست بسته

وحشی بافقی
همچو خرّم‌دل جوانان در شب ِ نوروز و عید —– پای‌ها اندر حنا و دست‌ها اندر نگار

امروزه در شهرهای بزرگ ایران حنا بسیار کم برای آرایش به کار می‌رود و شاید تنها به آیین «حنابندان» در برخی عروسی‌ها محدود شده باشد. حال آن که در بیرون از ایران حنابندی یکی از شیوه‌های روز و مطرح در آرایش بانوان است. به نظر من اگر فردا در یکی از شبکه‌های ماهواره‌ای (ترجیحا انگلیسی‌زبان!) برنامه‌ای درباره‌ی حنابندی نشان داده شود موج موج مردم به سوی خرید حنا و آرایش با حنا حمله می‌کنند اما اگر کسی در درون ایران به آنان پیشنهاد حنابندی کند او را عقب افتاده و قدیمی و سنتی می‌خوانند!

خود موضوع آرایش عروسان در گذشته نیز موضوع جالبی برای پژوهش تواند بود. برای نمونه چند بیت در شرح عروسان از ادبیات پارسی:

خاقانی
بختیان چون نوعروسان پای کوبان در سماع ——– اختران شب پلاس و چرخ کوهان دیده‌اند

مولانا
چه عروسی است در جان که جهان ز عکس رویش —— چو دو دست نوعروسان تر و پرنگار بادا

همه شاخه‌هاش رقصان، همه گوشه‌هاش خندان —– چو دو دست نوعروسان، همه دست‌شان نگاری

سیف فرغانی
تو مُنقش به سان دست عروس ——- از رخ چون نگار خویشتنی

خواجوی کرمانی
زان که از بهر قید داماد است ——- که گره می‌کنند زلف عروس

دوست گرامی «رفیق فردوسی» مهربانی کردند و کتاب بسیار جالبی برایم فرستادند به نام «طرح‌های ایرانی حنا» نوشته‌ی خانم کاترین کارترایت-جونز. این پژوهش در اصل به عنوان پایان‌نامه‌ی دکتری او در دانشگاه کنت انجام گرفته است.


نام کتاب: طرح‌های ایرانی حنا (The Patterns of Persian Henna)
نویسنده: کاترین کارترایت-جونز (Catherine Cartwright-Jones)
سال: ۲۰۱۰
صفحه: ۸۳

نتیجه و دستاورد این پژوهش آن است که نقش حنا بر دست و پای زنان در نگارگری ایرانی بازتابی از هنر حنابندی در روزگار نگارگر و نقاش بوده است که البته با توجه به محدودیت امکانات و فضای کوچک مینیاتور ایرانی تا جای ممکن بازنموده شده است. طرح‌های حنابندی زنان نیز از نقاشی‌ها و اسلیمی‌های مسجدها و مدرسه‌ها و حمام‌ها، نقش‌های ظرف‌های چینی و خانگی، طرح‌های فرش‌ها، و طلسم‌ها و گردن‌آویزها و مانند آن گرفته می‌شده است. وی هم چنین پیشنهاد می‌کند که نقش‌های حنا نشانگر طبقه و جایگاه اجتماعی و جنسیت شخص است و حنابندی زنان و مردان در نگاره‌ها متفاوت است.

این پژوهشگر – که خود به حنابندی و آرایش با حنا علاقه‌مند است و خود را هنرمند حناکار می‌داند – در میان ده‌ها نگاره یا مینیاتور ایرانی بازمانده از دوران سلجوقیان تا دوران قاجار (۱۰۰۰ تا ۱۹۰۰ میلادی) جست‌وجو و باریک‌بینی کرده است و هر جا روی دست نگارینی حنابندی بوده است آن را بررسیده است. وی در پیشگفتار می‌نویسد که وقتی در سال ۲۰۰۱ م./۱۳۸۰ خ. این پروژه را آغاز کرد مجبور بود با بسیاری از موزه‌ها و کتابخانه‌ها نامه‌نگاری کند و پس از تعیین وقت قبلی و با هزاران مراسم، بدان سازمان برود و برای مدت کوتاهی کتاب دست‌نویسی را در حضور مسئولان موزه یا کتابخانه ببیند و از روی نگارگری آن یادداشت بردارد و با زحمت عکس تهیه کند. اما خوشبختانه امروز بسیاری از این کتابخانه‌ها و موزه‌ها کتاب‌ها و مینیاتورهای خود را به صورت رقمی (digital) و رجروب (scanned) شده درآورده‌اند و پژوهشگران می‌توانند در هر لحظه که بخواهند از راه دور به این گنجینه‌ها دسترس پیدا کنند و در خانه یا دانشگاه خود به پژوهش بپردازند. این هم چند نمونه از نقاشی‌های ایرانی که از این کتاب برداشته‌ام:


زنان با دستان حنابسته در مجلس وعظ از کتاب مقامات حریری – دست‌نویس سال ۱۲۳۷ م. / ۶۳۵ ق.


بخشی از خسرو و شیرین نظامی، دست‌نویس سده‌ی پانزده م./نهم ق.


بانویی با گلدان – منسوب به میرسیدعلی، نگارگر دوران صفوی، دست‌نویس سال ۱۵۳۹ م. / ۹۴۶ ق.


بانوی نشسته با دست حنا بسته


نقش حنا بر دست دو مرد شمشیرزن از کتاب «صُوَر الافلاک» نوشته‌ی عبدالرحمان صوفی رازی، اخترشناس بزرگ ایرانی

چهارشنبه ۶/مهر/۱۳۹۰ – ۲۸/سپتامبر/۲۰۱۱

می‌دانیم که هخامنشیان دستگاه اداری و دیوانی بسیار پیچیده و پیشرفته‌ای داشته‌اند و همه چیز را ثبت و بایگانی می‌کردند. برای نمونه هرودوت در بند نخست کتاب خود (دفتر ۱ بند ۱) برای اعتباربخشی به نوشتارهایش می‌گوید «بر پایه‌ی سخن ایرانیانی که بهترین آگاهی را در زمینه‌ی تاریخ دارند…» (در انگلیسی: According to the Persians best informed in history). هم چنین کتسیاس کنیدوسی (Ktesias of Knidus یا Ctesias of Cnidus) – که ادعا کرده پزشک اردشیر هخامنشی، نوه‌ی داریوش بزرگ، بوده است – در کتاب تاریخ و اطلاعات عمومی که درباره‌ی ایران نوشته و در یونانی Persika (به معنای «درباره‌ی ایران») خوانده می‌شده است می‌گوید که هر آنچه می‌نویسم بر پایه‌ی بایگانی شاهنشاهی هخامنشی است. متاسفانه بیشتر این بایگانی یا نابود شده است و یا به دست ما نرسیده است. تنها بخش کوچکی از آن در آغاز سده‌ی بیستم م. در بخش گنجینه یا خزانه‌ی دژ پارسه (تخت جمشید) یافت شد که در همان دوران به امانت به دانشگاه شیکاگو در امریکا سپرده شد تا پژوهش و خوانده شوند. و ریچارد هَلُک (Richard Hallock) در دهه‌ی ۱۳۵۰ خ./۱۹۷۰ م. بسیاری از آنها را خواند و ترجمه کرد و در کتابی منتشر کرد. دکتر عبدالمجید ارفعی نیز کتابی به نام «گل‌نبشته‌های هخامنشی» در همین زمینه منتشر کرده است. (هم چنین ن.ک. به جستار پیشین در همین باره.)

اما برگردیم به سر موضوع این جستار، یعنی شخصی به نام اسکندر مقدونی. می‌دانیم که تنها منبع همروزگار یا نزدیک به روزگار اسکندر مقدونی نوشتارهای یونانیان است و پس از آن، رومیان درباره‌اش نوشته‌اند. من فکر نکنم از دیگر ملت‌ها منبع نوشتاری همزمان با اسکندر درباره‌اش به دست آمده باشد. برای نمونه، می‌گویند اسکندر حتا به جنگ هندیان هم رفته است اما نمی‌دانم در تاریخ همان دوران هندیان چیزی در این باره آمده است یا نه. بیشتر «اسکندرنامه»ها، به ویژه آن که به «کالیستنس دروغین» (Pseudo-Callisthenes) منسوب است، چندان پایه‌ی تاریخی ندارد و به کالیستنس واقعی که از بستگان ارسطو بوده است ربطی ندارد.

و می‌دانیم که یونانیان در تاریخ‌نگاری خیلی گزافه‌گویی و غلوّ و اغراق کرده‌اند و در بسیاری جاها که مربوط به خودشان می‌شده است از کاه کوه ساخته‌اند. نمونه‌اش جریان درگیری جزیی ماراتن که ده هزار یونانی با لشکر ده هزار نفری هخامنشیان روبرو شدند و از آن ده هزار نفر لشکر هخامنشیان عده‌ی زیادی یونانیان آسیای کهتر بودند و در زمان نبرد خیانت کردند. بعد این درگیری تبدیل شد به شکست ۴۶ ملت آسیایی از مردم شهر آتن! و امروزه هم در بوق و کرنا می‌شود و آغاز پیروزی تمدن بر بربریت! یا حمله‌ی خشایارشا به یونان و افسانه‌ی ایستادگی سی صد اسپارتی در برابر یک میلیون سپاه خشیارشا! که مسخرگی آن به ویژه در فیلم هالیوودی جدی گرفته شد.

به تازگی کتاب خواندم به نام «اسکندر مقدونی: زندگینامه‌ی تاریخی» نوشته‌ی پیتر گرین، استاد بریتانیایی بازنشسته‌ی دانشگاه تگزاس امریکا.

نام کتاب: اسکندر مقدونی زندگینامه‌ی تاریخی (Alexander of Macedon: A Historical Biography)
نویسنده: پیتر گرین (Peter Green)
سال: ۱۹۷۲ م. / ۱۳۵۱ خ.
ناشر:
صفحه: ۴۵۰

این کتاب در سال 1972 نوشته شده و در سال 1991 بازچاپ شده است. کتاب خیلی خوبی است و نویسنده سعی کرده است بیطرفانه بنویسد و ایرادهایی هم به روایت تاریخی گرفته است و برخی جاها را گفته که این کار ناممکن است یا گزافه‌گویی و تبلیغات است. حتا عنوان کتاب به جای «اسکندر بزرگ» تنها «اسکندر مقدونی» است و البته برخی در صفحه‌ی مربوط به این کتاب در آمازون به او ایراد گرفته‌اند که چرا نام کتاب «اسکندر بزرگ» نیست! این هم نظر چند مخالف این کتاب:

– این کتاب خیلی خوب پژوهش شده اما نویسنده خیلی جانبدارانه نوشته و انتقادهای فروانی به اسکندر کرده است.

– تاریخ‌نویس یا دادستان دادگاه حقوق بشر؟

– آقای گرین احتمالا بهترین تاریخ‌نگار در میان داستان‌پردازان و بهترین داستان‌پرداز در میان تاریخ‌نگاران است. اما کار تاریخ‌نگار داستان‌پردازی نیست. تصویری که آقای گرین از اسکندر بزرگ در پیش روی ما می‌گذارد بسیار تیره و تار است. نه این که نمی‌توان از اسکندر انتقاد کرد بلکه نباید تاریخ را تحریف کرد. بیشتر این کتاب تهمت‌ها و داوری‌های آقای گرین نسبت به اسکندر است در دادگاهی که او خودش قاضی و دادستان است و اسکندر متهم.

– این کتاب روزنامه‌ی زرد خیلی خوبی است!

– اسکندر دست کم شایسته‌ی عنوان «بزرگ» است. زیرا بیش از سه هزار سال از مرگش می‌گذرد (!) و هنوز ما درباره‌ی زندگی و میراث و شخصیت‌اش گفت‌وگو می‌کنیم.

با این که گرین کوشیده بیطرف باشد اما هنوز برخی جاهای داستان ناسازگاری دارد. برای نمونه چند مورد را یاد می‌کنم:

۱- اسکندر با ۴۷ هزار پیاده و ۴۵ هزار سواره از مقدونیه به راه می‌افتد و مدت زمان درازی هیچ پولی برای پرداخت به سپاهیان خود نداشت و تنها انگیزه‌ی ظاهری‌اش از حمله به ایران انتقام حمله‌ی خشیارشا و اهانت به خدایان یونانیان بود. سربازان معمولا در صورت پرداخت نشدن دستمزد می‌گریختند. البته گرین اشاره می‌کند که این تنها هدف تبلیغاتی داشت و هدف اصلی به دست آوردن ثروت و زمین بود. اسکندر به هر شهری در آسیای کهتر که می‌رسد گاهی مردم در برابرش مقاومت می‌کنند زیرا مقدونیان را بی‌فرهنگ و خشن می‌دانستند و گاهی برای ندادن مالیات به هخامنشیان، به اسکندر می‌پیوستند. اسکندر هم در این جاها بخشی از سپاهیان خودش را به صورت پادگان (garrison) مستقر می‌کند. بعد این شهرها دوباره به دست هخامنشیان می‌افتند یا مردم شورش می‌کنند و افراد پادگان مقدونیان را یا می‌کشند یا فراری می‌دهند. اما تعداد سپاهیان اسکندر تغییر چندانی نمی‌کند و وقتی به گرانیکوس (Granicus) می‌رسد باز هم کلی سرباز و لشکر دارد! در متن شمار سپاهیان هر پادگان داده نشده و من هم شماره‌ی این پادگان‌ها را جمع نزده‌ام که ببینم چند نفر باید به گرانیکوس برسند.

۲- در نبردی در نزدیکی رود هالیس (Halys – قزل ایرماق در ترکیه‌ی امروزی)، اسکندر با سردار بزرگ ایران «اسپیثرَه‌داتَه»ی پارسی (Spithradates – در پارسی نو: سپهرداد) نبرد می‌کند و بر اثر ضربه‌ی این سردار، اسکندر در خاک و خون می‌غلتد و اسبش کشته می‌شود و خودش هم به روی زمین می‌افتد. اما چند صفحه بعد، می‌خوانیم که اسپیتره‌داته کشته شده و اسکندر به قول معروف «سُر و مُر و گنده» سوار بر اسبش در پیشاپیش سپاه است و همه چیز رو به راه است و ایام به کام!

۳- جنگ اسکندر با مردم شهر صور (در انگلیسی: Tyre) بر لب مدیترانه و بالاخره گشودن دژهای مشهور آن هم که چندین صفحه از کتاب را به خود اختصاص داده است بیشتر حماسی به نظر می‌رسد تا واقعیت تاریخی. برای نمونه اسکندر از برج دژستانی (siege machine) به بلندای ۱۵۰ پا یعنی ۴۵ متر استفاده می‌کند! من نمی‌دانم در آن زمان برجی با بلندای ۴۵ متر را چه گونه می‌ساختند و جابجا می‌کردند.

به نظر من داستان اسکندر مقدونی و برانداختن هخامنشیان به این شدت و حماسه‌گونه نبوده است که یونانیان و پس از آنان رومیان بافته‌اند و امروزه با تکرار اروپاییان شیفته، به واقعیت انکارناپذیر تبدیل شده است. می‌دانیم که تعداد زیادی از سرداران ایرانی در شهرهای یونانی فرمانروایی می‌کردند. خود مقدونیه مدت‌های زیادی زیر فرمان هخامنشیان و متحد آنان بود. از جمله در همین کتاب گرین می‌خوانیم که چند سردار هخامنشی به مقدونیه می‌روند و اسکندر در نوجوانی با آنها گفت‌وگو می‌کند و درباره‌ی ایران پرسش می‌کند. و می‌دانیم که اوضاع سیاسی ایران در آن دوران آشفته بوده و داریوش سوم در شرایط نامناسبی به شاهنشاهی می‌رسد و مخالفان زیادی داشته است. شاید یکی از همین مخالفان داریوش سوم از اسکندر به عنوان نیروی کمکی برای رسیدن به هدف‌های خودش استفاده کرده است همان طور که کوروش جوان (Younger Cyrus) با کمک هزار مزدور یونانی (که گزنفون هم یکی از آنان بود) به جنگ برادرش اردشیر هخامنشی آمد و البته شکست خورد. داریوش سوم را شهربان (satrap) باختریش (Baxtriš و در انگلیسی Bactria) یا بلخ امروزی به نام بسوس (Bessus) می‌کشد که خود را از نسل اردشیر هخامنشی و سزوارتر از داریوش سوم برای شاهنشاهی می‌دانسته است. البته خود بسوس بعدها کشته می‌شود.

حتا در همین تاریخ‌های موجود می‌خوانیم که بردار دلیر داریوش سوم به نام «اوکستاترس» (Oxathres نامی که شاید در پارسی هوخشَثره Huxšaθra به معنای «شهریار خوب» بوده است) که برای نجات داریوش سوم جانفشانی فراوانی می‌کند و او را از میدان جنگ سالم فراری می‌دهد، در پایان به اسکندر می‌پیوندد و جزو هنگ پارسی «خشت‌داران» (در یونانی: doryphóroi در انگلیسی: Spearmen) و نگهبانان شخصی اسکندر می‌شود!

یافته‌ی تاریخی مهمی که مدت‌ها به نام «تابوت اسکندر» (در انگلیسی: Alexander Sarcophagus) خوانده می‌شد در زمان ما بر پایه‌ی پژوهش دکتر نیکولاس سکوندا و دیگران به نام «تابوت عبدالونیموس» شاه صیدون شناسایی شده است و حتا گفته می‌شود شاید این تابوت به سفارش مازیوس (Mazius) شهربان ایرانی و سردار داریوش سوم ساخته شده باشد.

بیشتر شهرهایی که با نام «اسکندریه» ساخته می‌شدند سال‌ها پس از تاریخ مرگ اسکندر بوده و هیچ ربطی به شخص اسکندر مقدونی نداشته.

پس از مرگ اسکندر مقدونی هم «امپراتوری» او که در واقع همان شاهنشاهی هخامنشی بود از هم می‌پاشد و سرزمین‌های آن میان سردارانش بخش می‌شود و آسیا سهم سلوکوس می‌شود. اما ایرانیان پارتی (پهلوی/پهلوان) از نسا و خوارزم سربرمی‌دارند و پس از مدت هشتاد سال یونانیان را از ایران بیرون می‌کنند و دوباره شاهنشاهی ایرانیان را برپا می‌کنند و شکست‌های سنگین به یونانیان و رومیان وارد می‌کنند. در واقع اسکندر تغییر چندانی در شاهنشاهی هخامنشیان پدید نیاورد و به همین دلیل است که پی‌یر بریان ()، استاد دانشسرای فرانسه (College de France) عنوان کتاب خود را «از کوروش تا اسکندر: تاریخ شاهنشاهی هخامنشیان» (From Cyrus to Alexander: A History of the Persian Empire) گذاشته و اسکندر را نیز بخشی از هخامنشیان می‌داند.

بسیاری از سرداران و امپراتوران رومی خودشان را «اسکندر دوم»ی می‌دانستند که باید بیاید و دوباره ایران اشکانی یا ساسانی را شکست دهد. اما جالب این که هیچ کدامشان موفق نشدند. یا مانند مارکوس کراسوس در جنگ با رستم سورن پهلو (سورنا) ایران-اسپهبد اشکانی در کارای (حرّان) کشته شدند یا مانند مارکوس آنتونیوس (مارک آنتونی معروف و همسر کلئوپاترا) در ماد و آذربایجان شکست خوردند و پس از تلفات سنگین گریختند. یا مانند یولیانوس مرتد (Julian the Apostate) در جنگ با شاپور دوم ساسانی کشته شدند. جنگجویان صلیبی هم شاید انگیزه‌ی مشابهی برای «فتح شرق» داشتند. حتا ناپلئون بناپارت هم در سودای اسکندر شدن به مصر حمله کرد و می‌خواست «شرق» را فتح کند. اما انگلیسی‌ها نگذاشتند. در روزگار ما هم جورج بوش با سودای جنگجویان صلیبی می‌خواست شرق را فتح کند و …. پیشتر درباره‌ی این داستان اسکندر شدن مطلبی نوشته‌ام. بگذریم.

نظر ایرانیان
گذشته از نوشته‌های یونانیان و رومیان – که البته همیشه دشمنان ایران بوده‌اند – در نوشته‌های خود ایرانیان در دوران‌های بعدی نشانی از این داستان هست. برای نمونه در نوشته‌های پهلوی و باورهای زرتشتیان که می‌گفتند اسکندر گجستگ اوستا را سوزانده است. در آغاز داستان «ارتا ویراز نامگ» هم به این موضوع اشاره شده است.

در شاهنامه‌ی فردوسی اشاره‌ای به اسکندر شده که در ویراست دکتر خالقی مطلق جزو بخش‌های الحاقی دانسته شده است. پس از فردوسی نیز نظامی گنجوی دیگر شاعر بزرگ ایرانی کتابی درباره‌ی اسکندر سروده است که البته بر پایه‌ی «اسکندرنامه»ی کالیستنس دروغین است که در بالا یاد شد و از اسکندر چهره‌ی آرمانی و گاه پیامبرانه و بر پایه‌ی آرمان‌ها و ویژگی‌های ایرانی شاهان ساخته شده است و ربط چندان به اسکندر مقدونی تاریخی ندارد.

فکر کنم در روزگار ما نخستین بار ذبیح بهروز و مهندس احمد حامی در واقعیت تاریخی داستان اسکندر مقدونی شک کردند و آن را خیالی دانستند. سپس دکتر محمد مقدم نیز در واقعی بودن داستان اسکندر تردید کرد و آن را به پرسش کشید. به تازگی نیز خانم پوران فرخ‌زاد کتابی نوشته است به نام «کارنامه‌ی بدروغ». من هنوز این کتاب را نخوانده‌ام و نمی‌توانم نظری بدهم. آن طور که شنیده‌ام و در چند صفحه در اینترنت خوانده‌ام گویا خانم فرخزاد می‌گوید دو شخصیت وجود داشته به نام اسکندر مغانی و الکساندر مقدونی که فرد نخست ایرانی و مهرپرست بوده و داستان جست‌وجوی آب زندگی (آب حیوان یا آب حیات) و سوزاندن اوستا به دست او بوده و در طول زمان با الکساندر مقدونی اشتباه شده است.

همان طور که گفتم کتاب را نخوانده‌ام و نمی‌دانم سند وجود اسکندر مغانی از کجا است. اما بد نیست به نکته‌ای زبانی اشاره کنم که شاید مایه‌ی ریشه‌شناسی عامیانه قرار گرفته باشد. نام اسکندر ماکِدونی است (Makedoni) که از نام ماکِدونیا (Makedonia) می‌آید. این نام یونانی است اما چون زبان‌های امروزی اروپایی بر پایه‌ی خط لاتین هستند و در لاتین صدای «ک» با حرف c نوشته می‌شود، این نام امروزه در انگلیسی و دیگر زبان‌های اروپایی Macedonia نوشته می‌شود و ماسدونیا خوانده می‌شود. به خاطر همین کاف بوده که در عربی (و پارسی دری) این نام «مقدونی» شده است.

(بد نیست یادآور شوم آنچه امروزه به نام کشور «مقدونیه» شناخته می‌شود با مقدونیه‌ی تاریخی ربطی ندارد. چیزی شبیه داستان تغییر نام ارّان به آذربایجان. مردم یونان هم از دست این نوکشور شاکی اند. اما رسانه‌ها توانستند صدای یونانیان را خفه کنند. چندی پیش مردم کشور مقدونیه – که یونانی نیستند بلکه اسلاو هستند – مجسمه‌ی اسکندر مقدونی را ساختند و در شهر خود نصب کردند. هرچه مردم یونان هم اعتراض کردند کسی گوش نکرد. باز مانند کار دولت باکو که مجسمه‌ی نظامی گنجوی ایرانی را می‌سازد و او را شاعر آذربایجانی می‌خواند.)

مغانی اگر مربوط به مغ و موبد باشد باز تبدیل مغانی به مقدونی خیلی دور از ذهن است و با الگوهای تغییر صدا در گذشته نمی‌خواند. اگر هم مربوط به دشت مغان باشد که باید توجه داشت که این دشت در گذشته موغان یا موقان نوشته می‌شده است. باز هم ربط موغان به مقدونی دور از ذهن است.

در نوشتارهای پهلوی (پارسی میانه) نام اسکندر مقدونی را «الکساندر هرومیگ» نوشته‌اند یعنی رومی. چون در زمان ساسانیان یونان بخشی از امپراتوری روم شرقی شده بود. حال برخی این نام را به ارومیه ربط داده‌اند که این هم باز ریشه‌شناسی عامیانه است. نام درست این شهر «اورمیه» است که واژه‌ای آشوری است و تشکیل شده از اور = شهر + میه = آب. بنابراین Urmia و Hromeg در خط پهلوی هیچ شباهتی با هم نداشته‌اند که به هم تبدیل شوند. در ضمن باید دید که آیا این شهر در زمان ساسانیان هم اورمیه خوانده می‌شده یا نه.

به نظر من تاریخ‌نگاران و پژوهشگران ایرانی باید به طور مستند و با توجه به یافته‌های جدید باستان‌شناسی و تاریخی مربوط به هخامنشیان به ویژه دستاوردهای سی چهل سال گذشته داستان اسکندر مقدونی و حمله‌اش به ایران هخامنشی را بازبینی کنند و واقعیت را روشن‌تر کنند.

آدینه ۲۱/امرداد/۱۳۹۰ – ۱۲/آگوست/۲۰۱۱

سیروس غنی فرزند دکتر قاسم غنی است. وی در آبان سال ۱۳۰۸ خ./۱۹۲۹ م. در سبزوار زاده شده است. پس از آن که پدرش نماینده‌ی مجلس شد به مشهد رفتند. برای ادامه‌ی تحصیل به بیروت لبنان رفت و پس از مدت کوتاهی برای دوران دبیرستان به انگلستان رفت و دیپلم خود را از آنجا گرفت. سپس به نیویورک در امریکا رفت و نخست درجه‌ی کارشناسی (لیسانس) در ادبیات انگلیسی گرفت و پس از آن در دانشگاه نیویورک کارشناسی ارشد (فوق‌لیسانس) و دکتری حقوق گرفت. وی در سال ۱۳۳۷ خ. به ایران بازگشت. اما پس از انقلاب از ایران رفت و در انگلستان ساکن شد.



سیروس غنی

شرح زندگی و کارنامه‌ی سیروس غنی را می‌توانید در این نشانی در قالب پی.دی.اف بخوانید.

سیروس غنی مجموعه‌ی کم نظیری از کتاب‌ها و اثرهای منتشر شده در غرب مربوط به ایران گرد آورده بود که طی جابجایی از تهران به لندن نزدیک ۲۵۰۰ عنوان از آنها را از دست داد. وی توضیح کتاب‌نامه‌ای ۴۰۰۰ عنوان کتاب و مجله و … در گردآیه‌ی خود را در کتابی به نام «ایران و غرب: کتاب‌شناسی انتقادی» منتشر کرده است:





نام کتاب: ایران و غرب: کتاب‌شناسی انتقادی (Iran and the West: a critical bibliography)

نویسنده: سیروس غنی

ناشر: کگان پاول لندن

سال: ۱۹۸۷ م/ ۱۳۶۶ خ.

این کتاب در سال ۲۰۰۶ م/ ۱۳۸۵ خ. به دست انتشارات میج [=مُغ] (Mage Publishers) در ایالت مریلند امریکا بازچاپ شده است.

سیروس غنی این چهار هزار عنوان منبع را در چهار گروه کلی تقسیم کرده است:

گروه الف: تاریخ، سیاست، سفرنامه‌ها

گروه ب: ادبیات، دین، دانش، زبان، و داستان‌های غربی با محیط شرقی

گروه پ: هنر، معماری، کتاب‌های تصویری، آلبوم‌های عکس، و کاتالوگ‌های حراج آثار هنری

گروه ت: جزوه‌ها، مقاله‌ها، مجله‌ها، کاتالوگ موزه‌ها، مقاله‌های روزنامه‌ها و مجله‌های خبری

این کتاب برای همه‌ی کسانی که در زمینه‌ی فرهنگ و تاریخ و ایران‌پژوهی کار می‌کنند سرچشمه‌ی بسیار خوب و سودمندی است. زنده‌یاد ایرج افشار هم کار مشابهی در زمینه‌ی ایران‌شناسی دارد که به زودی آن را هم معرفی خواهم کرد.

می‌توانید بخش‌هایی این کتاب سیروس غنی را این نشانی در بخش کتاب‌های گوگل بخوانید.

سه‌شنبه ۲۸/تیر/۱۳۹۰ – ۱۹/جولای/۲۰۱۱

امروزه بسیاری از مردم ما گمان می‌کنند که قهوه نوشیدنی‌ای فرنگی است و چای نوشیدنی ایرانی. حال آن که اروپاییان تا سده‌ی هفدهم م./یازدهم هیچ یک از این دو را نمی‌شناختند و با هر دوی آنها در خاور زمین آشنا شدند. تازه برخی ایرانیان برای «پُز» به جای قهوه «کافی» می‌گویند و نمی‌دانند که کافی شکل خراب شده و اروپایی همان «قهوه» است.

محمد پسر زکریای رازی و ابن سینا در کتاب‌های پزشکی خود (به ترتیب: الحاوی و قانون) درباره‌ی دانه‌ای به نام «بون» (bunn) و نوشیدنی ساخته شده از آن و کاربردهای پزشکی آن و آرام‌بخشی آن برای معده و گوارش نوشته‌اند. ابن سینا درباره‌ی بون چنین می‌نویسد:

برای گزینش آن دانه‌هایی بهترین اند که سبُک باشند و رنگ لیمویی و بوی خوشی دارند. دانه‌های سنگین و سپید خوب نیستند. طبع آن در درجه‌ی نخست گرم و خشک است و به باور برخی سرد است. به اندام‌ها نیرو می‌بخشد و پوست را پاکیزه می‌کند و رطوبت زیر آن را خشک می‌کند و بوی خوشی به تن آدمی می‌بخشد.

فیلیپ سیلوستر دوفور (Philippe Sylvestre Dufour) نویسنده‌ی فرانسوی که در سال ۱۶۹۳ م. درباره‌ی قهوه و چای و شکلات کتابی نوشته است به نام «رساله‌ای نو و پرسشگرانه درباره‌ی قهوه و چای و شکلات« (Traitez nouveaux & curieux du café, du thé et du chocolate) در فصل یکم کتاب خود (صفحه‌های ۲۱ و ۲۲) درباره‌ی نام قهوه می‌نویسد قهوه همان بونخوم (bunchum) لاتین است. بونخوم واژه‌ای است که پس از ترجمه‌ی کتاب رازی و ابن سینا از همان واژه‌ی «بون» وارد لاتین شده است. دوفور اشتباه جالبی کرده است و می‌گوید:

Le mot de Cahuéh, vient de Cohuet, qui signifie force & vigueur: & on appelle ainsi cette fève, parce que son effet le plus ordinaire, est de fortifier, & de corroborer

واژه‌ی «قهوه» از «قوّت» به معنای نیرو و توان می‌آید و از آن رو این دانه را بدین نام می‌خوانند که عادی‌ترین اثر آن نیرومندسازی و تقویت [اندام‌ها] است.

دوفور گونه‌های دیگر نگارش واژه‌ی قهوه در فرانسه را چنین آورده است:

Café, Cophé, Cave, Cavét, Cahué, Caveah, Chaube, Choana, Cbaoua, Cahuch

اما در واقع واژه‌ی «قهوه» در زبان عربی به معنای «شراب» است و مولانا در یکی از غزل‌های سه زبانه‌ی خود (به یونانی و پارسی و عربی) چنین گفته است:

یا سَیدتی! هاتی! مِن قهوة کاساتی ———– مَن زارَک مِن صَحو، ایّاک و ایّاهُ

(ای بانوی من! چند جام باده برایم بیاور. هر که از روی هشیاری پیش تو آمد هان تو و هان او [یعنی او را راه مده])

برخی می‌گویند علت نامگذاری این نوشیدنی به «قهوه» آن است که در اصل «قهوة البون» یعنی «نوشیدنی بون» بوده است.

گویا نخستین کاربرد غیرپزشکی قهوه در میان درویشان بوده است که برای بیدار ماندن در شب‌ها و ذکرگویی قهوه می‌نوشیدند. بعدها این نوشیدنی به میان مردم راه یافت. به زودی قهوه‌خانه‌ها بر پا شدند.

در سال ۱۵۱۱ م./ ۹۱۷ ق. (در زمان شاه اسماعیل صفوی) در شهر مکه موضوع قهوه‌نوشی باعث پدید آمدن مشکل فقهی شد: از آنجا که نوشیدن قهوه بدن را از حالت عادی خارج می‌کند و نوعی سرمستی در انسان پدید می‌آورد آیا مانند باده یا شراب نیست؟ و آیا نباید آن را حرام کرد؟ خائربیگ (Kha’ir Beg) محتسب شهر مکه – که آن زمان در زیر فرمان مملوکان مصر بود – موضوع را با فقیهان شهر در میان گذاشت و مدتی بر سر بحث و جدل گذشت و در دادگاه (محکمه) از پزشکان و دانشمندان و دیگران نظرخواهی شد. البته شاید انگیزه‌ی اصلی این بحث مسئله‌های اجتماعی و کارهایی بود که در قهوه‌خانه‌ها روی می‌دهد مانند قماربازی و شاهدبازی و مانند آن. درباره‌ی این دادگاه و داستان قهوه و قهوه‌خانه در سال ۱۹۸۵ م./۱۳۶۴ خ. آقای رالف هتاکس کتابی نوشته است که به تفصیل آن را بررسی کرده است:


نام کتاب: قهوه و قهوه‌خانه‌ها
نویسنده: رالف هتاکس (Ralph Hattox)
ناشر: انتشارات دانشگاه واشنگتن
سال: ۱۹۸۵ م./ ۱۳۶۴ خ.
صفحه: ۱۸۰

این کتاب در اصل پژوهش و سمینار او بوده است اما بعدها با گسترش و تکمیل آن، به صورت کتاب منتشر شده است. هتاکس در پیشگفتار هشدار می‌دهد که شاید در نظر ما و امروز پس از گذشت پانصد سال این موضوع مسخره بیاید اما باید در شرایط تاریخی قرار داشت و بیشتر به جنبه‌های اجتماعی آن پرداخت. هدف اصلی او نیز نشان دادن سازوکار و واکنش فقه و حقوق اسلامی در برابر مسئله‌های نو و مشکل‌های اجتماعی است. جالب است که در این جریان، مانند دادگاه‌های امروزی از پزشکان و شاهدان و دیگران دعوت می‌شود تا نظر کارشناسی بدهند. دو پزشکی که در این دادگاه شهادت کارشناسانه می‌دهند دو برادر ایرانی اند به نام‌های نورالدین احمد و علاالدین کازرونی که در آن زمان در مکه زندگی می‌کردند.

اگرچه در این داستان قهوه ممنوع می‌شود اما پس از آن دوباره بررسی می‌شود و حرام بودن قهوه منتفی می‌شود و پس از آن قهوه‌خانه‌ها همچنان گسترش یافتند و برقرار ماندند. به ویژه در دولت عثمانی که از نظر دینی تعصب زیادی داشت. البته در خود عثمانی هم رخدادها و درگیری‌هایی میان ساکنان و مشتریان قهوه‌خانه‌ها و مسلمانان متعصب پیش آمد و حتا برخی از واعظان با جمعیت پامنبری خود به قهوه‌خانه‌ها حمله کردند. در کتاب اورخان پاموق (اورهان پاموک) به نام «نام من سرخ است» به این موضوع اشاره شده است. اما قهوه‌خانه به زندگی خود ادامه داد.

به نوشته‌ی دانشنامه‌ی ایرانیکا، قهوه‌خانه در ایران بایستی از زمان شاه تهماسب صفوی رایج شده باشد. اما مشهورترین آنها در زمان نوه‌ی شاه تهماسب یعنی شاه عباس بزرگ دیده شده است. در زمان شاه عباس قهوه‌خانه‌های فراوانی در شهر سپاهان (اصفهان) به ویژه در نزدیکی چارباغ وجود داشتند و بزرگانی چون میرداماد و شیخ بهایی و دیگران بدانجا رفت و آمد می‌کردند. قهوه‌خانه‌ها مرکزی برای تفریح و سرگرمی و البته گفت‌وگوهای علمی و ادبی و فرهنگی بود. شاعران غروب‌ها در قهوه‌خانه‌ها جمع می‌شدند و شعرهای تازه‌ی خود را می‌خواندند. حتا در تذکره‌های دوران صفوی آمده است که بسیاری از این شاعران پیشه‌ورانی بودند چون نانوا و درزی (خیاط) و مانند آن که پس از پایان کار روزانه برای استراحت به قهوه‌خانه آمده و شعرهای دیگران را می‌شنیدند و شعرهای خود را هم می‌خواندند. برخی از ادیبان یکی از دلیل‌های «انحطاط» سبک اصفهانی در شعر پارسی را همین وارد شدن پیشه‌وران کم سواد و کسانی می‌دانند که با علم و صنعت و پیشه‌ی شاعری به طور حرفه‌ای آشنا نبودند و شعرهایشان «طبیعی» و «عامیانه» بود و نکته‌های فنی و ادبی و زیباشناسی را رعایت نمی‌کرد. در همین قهوه‌خانه‌ها بود که پرده‌خوانی و شاهنامه‌خوانی و قصه‌ی «سَمَک عیار» و مانند آن برای مردم خوانده می‌شد و راهی بودند برای حفظ و گسترش فرهنگ و ادبیات. نقاشی قهوه‌خانه‌ای نیز یادگاری از همان دوران است که نوع مردمی و ساده‌تر نگارگری شاهانه و حرفه‌ای است و موضوع‌های آن نیز به خاطر همین محیط قهوه‌خانه بیشتر نبرد رستم و سهراب و جنگ اسفندیار و داستان عاشورا و کربلا یا دیگر داستان‌های ایرانی است.

خود شاه عباس نیز گاه و بیگاه به طور سرزده به این قهوه‌خانه‌ها می‌رفت. حتا در چند مورد شاه عباس سفیران کشورهای اروپایی را برای پذیرایی به قهوه‌خانه‌ها می‌برد. این قهوه‌خانه‌ها مرکزهای باشکوه و زیبا و بزرگی بودند که در میان آنها حوزه و فواره و آب روان جاری بود و کارگران و استادان قهوه‌خانه گرم در پذیرایی مشتریان بودند. مسافران اروپایی با دیدن این گونه مرکزهای فرهنگی و اجتماعی انگیزه یافتند که در کشورهای خود چنین جاهای را پدید بیاورند.

از جمله جهانگرد ایتالیایی پیترو دلّا والّه (Pietro della Valle) که در زمان شاه عباس به ایران سفر کرده است در صفحه‌ی ۷۵ سفرنامه‌ی خود به عثمانی و ایران و هند می‌نویسد:

پس از آن که آب به خوبی جوش آمد به آن مقداری از گردی به نام قهوه (cahue) به میزان مناسب افزوده می‌شود و باز می‌گذارند به خوبی بجوشد تا همه‌ی تلخی ناگوار آن برود. و اگر به خوبی آماده نشود این تلخی همچنان در آن می‌ماند. سپس این آب جوش را می‌گذارند تا اندازه‌ای سرد شود که بشود داغی آن را تحمل کرد و آن را در ظرف چینی کوچکی می‌ریزند و اندک اندک و جرعه جرعه آن را می‌نوشند. این آب دیگر رنگ و طعم آن گرد را به خود گرفته است و خود گرد را – که اینک در ظرف ته نشین شده است – نمی‌خورید. هر که می‌خواهد این نوشیدنی خوشمزه‌تر شود می‌تواند همراه گرد قهوه، شکر و دارچین و میخک هم در ظرف آب جوش بریزد تا مزه‌ی بهتری بدهد. یک نکته: حتا بی این مزه‌ها و با همان گرد قهوه‌ی تنها هم باز این نوشیدنی خوشمزه است و می‌گویند که فایده‌های زیادی برای تندرستی دارد به ویژه برای گوارش و نیرومند کردن معده و پیشگیری از ترش کردن که همه‌ی اینها چیزهای خوبی است. تنها می‌گویند که اگر پس از شام قهوه خورده شود کمی خواب را از سر می‌برد. به همین خاطر کسانی که می‌خواهند شب‌ها مطالعه کنند آن را می‌نوشند. امیدوارم وقتی به شهر رُم برمی‌گردم این را با خودم بیاورم شاید تا آن موقع هنوز چیز تازه‌ای باشد.

هم چنین پس از وی، آدام اولیاریوس آلمانی که در زمان پسر شاه عباس یعنی شاه صفی به اصفهان سفر کرده است در رخدادهای سال ۱۶۳۷ م. (در صفحه‌ی ۲۲۲ ترجمه‌ی انگلیسی) سفرنامه‌ی خود از قهوه و قهوه‌خانه چنین یاد می‌کند.

قهوه‌خانه (cahwa chane) جایی که است که در آن تنباکو مصرف می‌کنند و آب سیاهی را می‌نوشیدند که بدان «قهوه» می‌گویند. در صفحه‌های بعدی همین سفرنامه آنجا که درباره‌ی زندگی اجتماعی ایرانیان خواهم نوشت دوباره بدان خواهم پرداخت. شاعران و تاریخ‌دانان ایرانیان از مشتریان دائم این جاها هستند و بدین ترتیب در سرگرم کردن جمع نقش دارند.

در ترجمه‌ی انگلیسی در کنار صفحه واژه‌ی coffee هم نوشته شده است و این نشان می‌دهد که در زمان ترجمه‌ی انگلیسی (سال ۱۶۶۹ م) این واژه وارد زبان انگلیسی شده است.

اولیاریوس درباره‌ی چایخانه در همان صفحه نیز چنین می‌نویسد

در «چای خَتایی خانه» ایرانیان چای می‌نوشند (the یا tea که ایرانیان بدان چای tzai می‌گویند) اگرچه «چای» (tzai یا chai) نوع خاصی از the است و خَتایی هم بدان علت است که آن را از شهر خَتا می‌آورند. بعدها فرصت خواهد بود که بیشتر درباره‌ی این موضوع سخن بگوییم. تنها افراد خاص و شهرتمند چای می‌نوشند و به این خانه‌ها می‌روند. در میان نوشیدن چای به بازی‌ای مشغول می‌شوند که کمی شبیه tick-tack ما [منظور دوزبازی] است. البته بیشتر وقت‌ها به شترنج‌بازی می‌پردازند و در این بازی بسیار عالی هستند و از مردم مسکو خیلی بالاتر اند. درباره‌ی مردم مسکو به جرات می‌گویم که در بازی با شترنج از هر کسی در اروپا بهتر اند.

(اولیاریوس نام پارسی شترنج را «صد رنج» sedrentz شنیده و ترجمه‌ی آن را hundred cares نوشته و این گونه تفسیر کرده که باید در زمان بازی بسیار رنج برد و خیلی توجه و دقت کرد!)

گویا نخستین قهوه‌خانه در شهر استانبول در سال ۹۶۲ ق. / ۱۵۵۵ م. (زمان شاه تهماسب صفوی) باز شد. گفتیم که اروپاییانی چون «دلا واله» و اولیاریوس در سفر به ایران قهوه‌خانه را دیده و در سفرنامه‌هایشان آن را برای هموطنان خود تعریف کردند. اما استانبول نزدیک‌ترین شهری بود که دریانوردان و مسافران اروپایی می‌توانستند با قهوه‌خانه آشنا شوند. و از همانجا آن را به اروپا بردند. نخستین قهوه‌خانه‌ی اروپایی در سال ۱۶۵۰ م. در شهر آکسفورد انگلستان ساخته شد. پس از آن در دیگر شهرها مانند لندن و کمبریج و لاهه و آمستردام و پاریس و مارسی و … هم قهوه‌خانه باز شد. نخستین قهوه‌خانه در نیویورک در سال ۱۶۹۶ م. / ۱۰۷۵ خ. (زمان سلطان حسین صفوی) باز شد. (نیویورک در اصل به دست هلندی‌ها ساخته شده بود و نامش آمستردام نو بود. در سال ۱۶۶۴ م. پس از جنگی شهر به دست انگلیسی‌ها افتاد و نامش را به یورک نو یا نیویورک تغییر دادند.)

امروزه نام قهوه در برخی زبان‌های اروپایی چنین شد:
– ایتالیایی: caffee
– فرانسوی: café
– انگلیسی: coffee
– هلندی koffie
– آلمانی: kaffee

پس از آغاز دوران استعمار اروپایی، تجارت قهوه و چای هم یکی از کارهایی بود که آنان کنترل آن را به دست گرفتند. از این رو هلندی‌ها از پایان سده‌ی هفدهم در جزیره‌ی جاوه در اندونزی – که بخشی از مستعمره‌های آنان شده بود – دست به کار کشت و تجارت جهانی قهوه زدند و این قهوه همان است که امروزه در انگلیسی به نام «جاوا» شناخته می‌شود و زبان برنامه‌نویسی جاوا نیز به نام همین قهوه است. نام این جزیره از ریشه‌ی سانسکریت Yavadvipa آمده که بخش نخست آن همان «جو»ی پارسی است و معنای کل آن «جزیره‌ی جو» است. گویا میرجاوه در شهرستان زاهدان نیز به همین معنا باشد. نخستین قهوه‌کاری در برزیل، مستعمره‌ی پرتغالیان، در سال 1727 م. انجام شد.

همان طور که آدام اولیاریوس گفته بود در زمان صفویان چایخانه و قهوه‌خانه هر دو در ایران بوده و ایرانیان هم چای می‌نوشیدند و هم قهوه. اما نخستین چایکاری در خاک ایران در سال ۱۳۱۹ ق. / ۱۸۹۹ م. در زمان ناصرالدین شاه قاجار و در شهر لاهیجان به کوشش شاهزاده محمد میرزا معروف به کاشف السلطنه انجام شد. از پایان دوران قاجار اندک اندک نقش اجتماعی و فرهنگی قهوه‌خانه‌ها در ایران کمتر شد و بیشتر چایخانه شدند تا قهوه‌خانه. البته هنوز هم به آنها قهوه‌خانه گفته می‌شود. جریان جایگزین شدن قهوه با چای به عنوان نوشیدنی رایج در ایران و ارتباط آن با سیاست بریتانیا و تجارت جهانی خود نیازمند پژوهشی جداگانه است.

با سفر ایرانیان به اروپا و به ویژه به فرانسه و با دیدن قهوه‌خانه‌های پاریس که در زبان فرانسه به آنها café گفته می‌شد (زیرا در زبان فرانسوی واژه‌ی «قهوه‌خانه» نداشتند!) ایرانیان در بازگشت خود به ایران مرکزهای فرهنگی تازه‌ای را راه انداختند که به آنها «کافه» گفتند و در آنجا کافه (همان قهوه‌ی خودمان) و کافه گلاسه (قهوه بستنی) و کافه اُ له (café au lait قهوه با شیر) و … فروخته می‌شد! مشهورترین این کافه‌ها در شهر تهران «کافه نادری» در خیابان نادری (جمهوری امروزی) بود که مرکز گردهمایی شاعران و هنرمندان و اندیشمندان شده بود.

با گذشت زمان باز «کافه» موقعیت فرهنگی خود را از دست داد و از دهه‌ی ۱۳۷۰ خ./ ۱۹۹۰ م. با گسترش فرهنگ امریکایی و ارتباط ایرانیان با غرب، این بار زبان انگلیسی جای زبان فرانسه را گرفت و مردم به جای این که به «قهوه‌خانه»ی ایرانی یا «کافه»ی فرانسوی بروند دیگر به «کافی شاپ» (coffee-shop) انگلیسی می‌روند! شاید به زودی شاهد گشایش فضاهایی باشیم که نام چینی دارند و معنای نامشان همان «چای‌خانه»ی خودمان خواهد بود!

یک‌شنبه ۲۶/تیر/۱۳۹۰ – ۱۷/جولای/۲۰۱۱

این مطلب شاید به طور مستقیم به تاریخ و فرهنگ ایران ربط نداشته باشد اما در یکی دو نوشته دیدم که اشاره‌ای به این شخصیت شده است. از این رو خواستم این جستار را بنویسم.

ایلهویین (Ealhowine) یا الکویین (Alcuin) که با نام‌های آلبینوس (Albinus سپیدرو/سپیدمو) و فلاکوس (Flaccus) هم شناخته می‌شده در حدود ۷۳۰ م. در منطقه‌ی یورک در انگلستان زاده شد و در سال ۸۰۴ م. درگذشت. وی اسقف کنتربری (Canterbury) در انگلستان بود. زمانی هم وزیر و مشاور کارل بزرگ (در لاتین: Carlos Magnus) یا به فرانسه «شارلمان/شارلمانی» (Charlemagne) امپراتور مقدس روم (همدوران هارون الرشید عباسی) بود.

در سال ۱۸۲۹ م. / ۱۲۰۸ خ. کتابی در شهر بریستول انگلستان چاپ شده است که ترجمه‌ی کامل مقدمه‌ی آن در زیر می‌آید. کوشیده‌ام کمی از کهنگی لحن متن انگلیسی را بنمایانم.

من، الکویین اهل بریتانیا، در نظر داشتم که به سرزمین مقدس سفری کنم و در بلاد ایران به جست‌وجوی چیزهای مقدس بروم و شگفتی‌های خاور را ببینم. و من همراه خود دو همدم را بردم که با من زیر نظر آموزگاران و استادن توانا، همه‌ی آن زبان‌هایی را آموختیم که مردمان خاور بدانها سخن می‌گویند. اینان توماس اهل مامزبری (Thomas of Malmsbury) و جان اهل هانتینگتدون (John of Huntingdon) بودند. و اگرچه ما به عنوان زائر رفتیم اما با خودمان سیم و زر و خواسته ببردیم. و چون به بندر بریستول درآمدیم بر کشتی‌ای نشستیم که عزم رُم داشت. و در آنجا شش ماه ببودیم و زبان کهن پارسی (Parsic) را نیکوتر آموختیم. در اینجا پاپ ما را برکت داد و به ما گفت: عزم راسخ کنید چون امری که شما به دوش گرفته‌اید از سوی خداوند است. از رُم به ناپل رفتیم و در آنجا سه روز ببودیم. و از آنجا به سالِرمو و از سالِرمو به پالِرمو برفتیم. از سیسیلی گذشتیم و در راه خود به ملیتا (Melita) رفتیم و در آنجا سه روز مسکن کردیم. از آنجا با کشتی به موریا (Morea) رفتیم و از آتن، تسالونیا، کنستانتین‌آباد [قسطنطنیه=استانبول]، فیلادلفیه، پرگاموس، سمیرنه [Smyrna=نام باستانی و اصلی ازمیر]، اِفِسوس، انطاکیه، کولوس، کاپادوکیه، اسکندریه، دمشق، سامریه، بتل و اورشلیم بازدید کردیم. در اینجا شش هفته بماندیم و بُطریق یوحنا (Patriarch John) با مهربانی از ما پذیرایی کرد.

پس از آن که بخشی از سرزمین مقدس، به ویژه بیت لحم، حِبرون، کوه سینا و مانند آن را دیدیم، از شاخه‌ای از خلیج پارس (Persic Gulph) در نزدیکی بصره (Basora) گذشتیم و در کشتی به شهر بغداد درآمدیم و از آنجا به اردبیل (Ardavil) و سپس به قزوین (Kasbin) شدیم. در اینجا از راهبی دانستیم که در دورترین جای ایران، در شهر غزنین دست‌نویسی هست که به خط عبری نوشته به نام کتاب جَشیر (Jasher). او ما را برانگیخت تا این وظیفه را بر دوش گیریم و به ما گفت که نام کتاب جشیر دو بار در کتاب مقدس آمده است و دو بار بدان به عنوان کتاب گواهی توسل شده است. این کتاب پیش از نوشتارهایی که امروزه به نام کتاب‌های موسا خوانده می‌شوند وجود داشته است.

بی‌درنگ عزم سفر کردیم. از راه سپاهان (Ispahan) رفتیم. در آنجا سه هفته ببودیم. عاقبت به غزنین رسیدیم. در اینجا لباس زائری را کنار گذاشتیم و من خانه‌ای کرایه کردم که در طول اقامت در این شهر – که نزدیک سه سال بود – در آنجا می‌زیستیم.

من به زودی با نگهدارنده‌ی کتابخانه‌ای – که به مردم شهر تعلق داشت – دوست شدم و درباره‌ی کتاب جشیر – که راهب قزوینی گفته بود – از او پرس‌وجو نمودم. او به من گفت که درباره‌ی چنین دست‌نویسی در فهرست کتابخانه چیزی خوانده است واگرچه او چهل و پنج سال نگهبان کتابخانه (کتابدار) بوده است اما خودش هرگز آن را ندیده است. این کتاب در صندوقی قفل شده است و در کنار چیزهای عتیقه در بخش جدایی از کتابخانه نگهداری می‌شود. از آنجا که من در نزدیکی کتابدار زندگی می‌کردم به زودی با خانواده‌اش هم دوست شدم. بدین ترتیب روزی فرصت یافتم تا به کتابدار بگویم به خاطر معرفتی که در حق من کرده است بسیار بدو مدیون ام و به ویژه به خاطر این که اجازه داده بود آزادانه به کتابخانه دسترس داشته باشم. همان موقع تکه‌ای زر به ارزش پنجاه پاوند بدو تحفه کردم و او زود پذیرفت. نوبت بعد که به کتابخانه شدم از او تمنا کردم که بگذار کتاب جشیر را ببینم. او سپس بی‌درنگ به فهرست کتابخانه نگاه کرد که در آن نوشته بود کتاب جشیر. او مرا به اتاق درازی رهنمون شد و در آنجا بر من صندوقی را عیان کرد. سپس مرا آگاه کرد که کلید این صندوق در دست خزانه‌دار شهر است و در صورت درخواست مناسب، من می‌توانم کتاب را ببینم.

کتابدار مرا با خزانه‌دار شهر آشنا کرد و جریان درخواست مرا بدو گفت. او لبخندی زد و گفت که اکنون فراغتی ندارد اما در این نظر خواهد کرد. صبح روز بعد، من جان اهل هانتینگدون را با تکه‌ای زر به ارزش صد پاوند به عنوان هدیه به نزد خزانه‌دار فرستادم. خزانه‌دار از راه جان به من پیغام رساند که در ساعت ۹ مرا در کتابخانه خواهد دید.

چون زمان فرارسید خزانه‌دار و کتابدار و من در کتابخانه همدیگر را ملاقات کردیم. چون خزانه‌دار قفل صندوق را برداشت، کتابی را به من نُمود که بدان کتاب جشیر می‌گفت. سپس او صندوق را دوباره قفل کرد و کلید را به کتابدار سپرد و بدو گفت اجازه داده می‌شود که من هر گاه که خواستم کتاب را در کتابخانه در حضور کتابدار بخوانم.

کتاب جشیر تومار بزرگی است که پهنای آن دو پا و سه اینچ است و درازای آن نزدیک نُه پا است. با حرف‌های بزرگ نوشته شده و بسیار زیبا است. کاغذی که روی آن نوشته شده است از کلفتی یک هشتم اینچ است. در زیر دست مانند مخمل است و در چشم مانند برف سپید است.

صندوق آن کار دوران موسا است و با ظرافت و دقت کنده‌کاری شده است اما دست زمانه و حادثه آزین بیرونی آن را بسیار خراشیده است.

پس از آن، من به کتاب جشیر آزادانه دسترس داشتم. نخستین چیزی که توجه مرا به خود جلب کرد تومار کوچکی بود که روی آن نوشته بود «داستان کتاب جشیر». این تومار مرا آگاه کرد که جشیر در شهر گوشن (Goshen) در سرزمین مصر زاده شد و او پسر کیلب (Caleb) توانمند بود و او هم سردار عبریان بود در زمانی که موسا با شُعیب (Jethro) در مدین بود. و این که در زمان رفتن به حضور فرعون جشیر به عنوان درفش‌دار آن دو بود تا عصا را در پیش آنان ببرد. از این که جشیر همواره در کنار موسا بود بزرگ‌ترین فرصت‌ها را داشته است و حقیقت‌هایی را که ثبت کرده است خود می‌دانسته است. به خاطر پیوند محکم خود با حقیقت و راستی، او نام خود را یافت. در میان بنی‌اسراییل درباره‌ی او می‌گفتند: «به مرد راست کردار بنگر». کتابی که به نام او است نوشته‌ی خود او است. این صندوق در زمان عُمر خود جشیر ساخته شده است. او کتاب را با دست خود در این صندوق گذاشته است. جزیر بزرگترین پسر جشیر در زمان عمر خود از آن نگهداری کرد. و شاهزادگان یهودیه پس از آن نگهبان آن بودند. این کتاب و صندوق در زمان آخرین اسارت در بابل از دست یهودان گرفته شد و به دست شاهان ایران افتاد. و شهر غزنه چند صد سال مسکن این صندوق و کتاب بوده است.

اینها در من شوق فراوانی انگیخت که خود کتاب را بخوانم. کتاب به سی و هفت بخش یا پاره بود. یک بخش را همان روز خواندم و پس از آن هر روز دو بخش از سی و شش بخش مانده را می‌خواندم تا این که همه‌ی کتاب را خواندم. کتابدار سپس مرا آگاه کرد که در دو جعبه در کنارهای صندوق یادداشت‌ها و نظرهایی هست که برخی از پیشینیان بر بخش‌هایی از کتاب جشیر نوشته‌اند. من اینها را نیز خواندم.

در این زمان، بسیار شوق داشتم که با ترانوشتی از کتاب و یادداشت‌هایش به انگلستان برگردم. بدین ترتیب، من و همراهان به مردم شهر عریضه‌ای نوشتیم که از کتابخانه بخواهیم ترانوشتی از اینها به ما بدهند. در این موقع خزانه‌دار با ما مخالفت کرد و عریضه‌مان رد شد. چند ماه پس از آن به ذهن من رسید که التماس کنیم و اجازه بگیریم که ترجمه‌ای انگلیسی از کتاب و یادداشت‌ها انجام دهیم. بدین ترتیب یک روز صبح که عریضه را نوشته بودم جان اهل هانتینگدون را به همراه آن و تکه‌ای زر به سوی خزانه‌دار فرستادم و با نامه‌ای نظرش را آروزمند شدم. پس از چند روز پاسخی دریافت کردم که او درخواست مرا در نظر گرفته و به زودی این موضوع را با قاضی شهر در میان خواهد گذاشت و نظر او را جویا خواهد شد. بر این پایه، جان اهل مامزبری را با تکه‌ای زر به عنوان هدیه به قاضی شهر فرستادم به همران رونوشتی از نامه‌ای که به خزانه‌دار فرستاده بودم. چند روز پس از این ماجرا، دستوری از قاضی رسید که روز بعد در دادگاه شهر حاضر شوم و به عریضه‌مان پاسخ دهد. حکم دادگاه چنین بود: «ما به الکویین و به دو دستیارش اختیار و آزادی کامل می‌دهیم که متن اصلی عبری کتاب جشیر و یادداشت‌های مربوط بدان را که اینک در صندوقی در کتابخانه‌ی عمومی شهر غزنین نگهداری می‌شود به زبان انگلیسی ترجمه کنند نه هیچ زبان دیگری. و همین طور دستور می‌دهیم که ترجمه‌ی انگلیسی گفته شده در کتابخانه و در حضور کتابدار در ساعت‌هایی از روز انجام شود که برای کتابدار مناسب‌ترین ساعت باشد.»

به زودی ترجمه را بدین صورت آغاز کردیم: دست‌نویس را روی یک میزی می‌گذاشتیم که کتابدار و ما دور آن می‌نشستیم. کتابدار کتاب را باز می‌کرد و ما بخش نخست را می‌خواندیم و اجازه داشتیم آن را به زبان اصلی بنویسیم. و از روی آن بازنویسی هر کدام‌مان ترجمه می‌کردیم. سپس کتابدار بخشی را که ما ترانویسی کرده بودیم می‌سوزاند [تا رونوشتی از کتاب برجا نماند]. و این روشی بود که ما بدان عمل کردیم. اما کتابدار به ما اجازه نمی‌داد که کاغذهای خودمان را به خانه ببریم.

در پایان، پس از زحمتی نزدیک یک سال و شش ماه ما کار ترجمه‌ی کتاب و یادداشت‌ها را تمام کردیم که در ادامه‌ی این پیشگفتار می‌آید. کتابدار و خزانه‌دار هر کاغذ دیگری که ما نوشته بودیم سوزاندند و ترجمه‌ای را که کرده بودیم از ما گرفتند.

در این بی‌تکلیفی مدتی ماندیم و با درخواست مناسب و با عریضه‌نویسی برای بار دوم به دادگاه و پس از آن که سوگند موکد خوردیم که هیچ رونوشتی از کتاب برنداشته‌ایم و هیچ کاغذ دیگری به جز ترجمه‌ی کتاب جشیر نداریم در دادگاه ترجمه‌مان را به ما پس دادند با این دستور که نباید از هر کجا که در مسیر بازگذشت‌مان به انگلستان از آنجا می‌گذریم به هیچ کسی اجازه بدهیم که از آن رونوشتی بردارد. و ما سوگند موکد خوردیم. سپس به ما اجازه دادند که برویم و برگه‌های لازم برای عبور از ایران را نیز به ما دادند.

سپس دوباره لباس‌های زائری‌مان را بر تن کردیم و پس از اقامتی تقریبا سه ساله غزنین را ترک گفتیم و به اسپاهان و از آنجا به قزوین و سپس به رُم بازگشتیم. در رم مدتی ماندیم و به حضور پاپ رسیدیم و برای حضرتش روایت کردم که کتاب جشیر را دیدم که در کتاب یشوعا (Joshua) و کتاب دوم سموعیل (Samuel II) از آن سخن رفته است. پدر روحانی که آن زمان نود و پنج سال داشت به جاهایی که من در کتاب مقدس اشاره کرده بودم نگاه کرد و سپس فریاد زد: همانا من به روزگار پیری و فراموشی رسیده‌ام!

پس از مدتی کوتاه در رُم، با کشتی به سوی انگلستان آمدیم و در بریستول فرود آمدیم پس از آن که هفت سال از آنجا غایب بودیم.

البته «جشیر» تلفظ انگلیسی این نام است و نام اصلی و عبری آن «یاشار» است و همان طور که در بالا گفته شده که با «اشاره» و «مشار» (اشاره شده، کسی که بدو اشاره کنند) پیوند دارد.

اما نکته‌ی مهم و جالب در این میانه آن است که این مقدمه و تمام ترجمه‌ی کتاب جشیر که در سال ۱۸۲۹ در انگلستان چاپ شده جعلی است! البته کتاب اصلی جشیر واقعی بوده اما در همان زمان باستان از میان رفته است. الکویین هرگز به ایران و آناتولی سفری نکرد!

اساسا در زمان الکویین مردم به زبان انگلیسی کهن (Old English) سخن می‌گفتند حال آن که این متن به انگلیسی نو و امروزی نوشته شده است. البته برای گول‌زنک در آن چند فعل کهن‌تر و برخی سبک‌های قدیمی نگارش انگلیسی هم به کار رفته است.

در زمان الکویین زبان انگلیسی تنها زبانی گفتاری بوده و برای نوشتار تنها از زبان لاتین استفاده می‌کردند. اصولا باسوادن آن روزگار (یعنی بیشتر کشیشان و کلیساییان) نوشتن به زبانی به جز لاتین را کسر شأن می‌دانستند! چه رسد به ترجمه از عبری به انگلیسی را! زبان انگلیسی در زبان الکویین در سطحی نبوده که بتوان با آن کتاب نوشت.

این کتاب پس از چاپ توقیف و گردآوری شد و ناشر آن به خاطر جعل تاریخی جریمه شد. اما برخی فرقه‌های کوچک مسیحی آن را کتابی راستین گرفتند و گردآوری آن را نشانی از درستی و راستی آن می‌دانند. هرچند به نظر می‌رسد از نظر محتوایی هیچ مشکلی با دیگر کتاب‌های انجیل مسیحیان نداشته باشد. این کتاب در سال‌های اخیر نیز بازچاپ شده و در کتاب‌فروشی‌های برخط (online) و اینترنتی خریدنی است. ویراست سال ۱۸۲۹ م. آن در بخش کتاب‌های گوگل در دسترس است.

جالب آن که نویسنده‌ی سرشناس افغان «عبدالحی حبیبی» در دهه‌ی ۱۳۴۰ خ. یعنی نزدیک صد سال پس از ماجرای این کتاب جعلی، بر پایه‌ی این پیشگفتار الکویین درباره‌ی کتابخانه‌ی شهر غزنه استدلال‌هایی کرده است. البته در آن دوران جابجایی اطلاعات به سرعت امروز نبوده ولی صد سال هم زمان کمی نیست.

آدینه ۲۴/تیر/۱۳۹۰ – ۱۵/جولای/۲۰۱۱

یکی از جهانگردان اروپایی که در دوران صفویان به ایران سفر کرده است مردی آلمانی است به نام «آدام اولیاریوس» (Adam Olearius) (زاده: ۱۶۰۳ م. درگذشته: ۱۶۷۱ م.)


عکس آدام اولیاریوس از روی سفرنامه‌اش


نقاشی آدام اولیاریوس اثر یورگن اوونس (Jurgen Ovens)

آدام اولیاریوس در سن سی سالگی (سال ۱۶۳۳ م.) به عنوان دبیر/منشی فردریک سوم دوک هولشتاین مشغول به کار شد و دو سال بعد یعنی در سال ۱۶۳۵ م. به همراهی هیاتی راهی ایران شد. وی نیز مانند کورنلیس دی بروین از راه روسیه و رود ولگا و پس از گذشتن از استان‌های ایران در قفقاز و از راه شماخی و اردبیل و سلطانیه و قزوین به شهر سپاهان (اصفهان) پایتخت ایران در دوران صفویان درآمد. این ورود در ماه آگوست سال ۱۶۳۷ م. / امرداد ماه ۱۰۱۶ خ. و دوران شاه صفی (پسر شاه عباس بزرگ) بود. اولیاریوس و هیات همراه پس از گفت‌وگوهای تجاری در ماه دسامبر همان سال از راه رشت و لنکران و آستراخان و مسکو به اروپا برگشتند.

اولیاریوس سفرنامه‌ی خود به مسکو و ایران را در دو جلد در سال ۱۶۴۷ م. به زبان آلمانی منتشر کرد. ترجمه‌ی فرانسوی این سفرنامه در سال ۱۶۵۶ م. و ترجمه‌ی انگلیسی آن به سال ۱۶۶۹ م. منتشر شد. ترجمه‌ی انگلیسی بخش مربوط به ایران آن را می‌توانید در این نشانی در کتاب‌های گوگل بخوانید و بارگیری کنید.

http://books.google.com/books?id=UPS_NYFKTzwC&source=gbs_navlinks_s

اولیاریوس بر خلاف دی بروین هلندی که چند دهه پس از وی به ایران آمد، زبان پارسی را به خوبی می‌دانست و به عنوان کتابدار فردریک هم کار می‌کرد. وی پس از بازگشت از ایران، کتاب «گلستان سعدی» را به زبان آلمانی برگرداند و در سال ۱۶۵۴ م. آن را با نام Persianisches Rosenthal (گلستان ایرانی) منتشر کرد و بدین ترتیب باعث آشنایی اروپاییان با گلستان شد.

هنوز همه‌ی سفرنامه را نخوانده‌ام اما بخش زیر در آغاز دفتر مربوط به سفرش به ایران برایم جالب بود:

اران و شروان و آذربایجان در سفرنامه‌ی اولیاریوس
در این کتاب هم می‌بینیم که اولیاریوس از ایرانی بودن فرهنگ قفقاز و مردم آن یاد می‌کند. در دفتر پنجم کتاب دوم (ص ۱۴۶) اولیاریوس نام استان‌های ایران را چنین یاد می کند:

نام استان‌های ایران چنین است: عراق/اراک (Erak)، فارس (Fars)، شروان (Schirwan)، آذربایجان (Adirbeitzan)، گیلان (Kilan)، طبرستان (Thabristan)، مازندران (Mesenderan)، اران یا قره‌باغ (Iran or Karabag)، خراسان (Cherasan)، سیستان (Sitzestan)، زابلستان (Sablustan)، کرمان (Kirman)، خوزستان (Chusistan)، جزیره (Tzisire) یا دیار بَکر (Diarbeck).

استان شروان در نقشه‌ها[ی اروپایی؟] با نام «سِروان» شناخته می‌شود و شکی نیست که همان است که در دوران باستان «آتورپاتکان ماد» (Media Acropatia) خوانده می‌شده است اگرچه جنکینسون (Jenkinson) در مسیرنامه‌اش تایید می‌کند که شروان همان هیرکانیا [گرگان] است. شروان در واقع شمالی‌ترین بخش ماد باستان است که هرودوت و استرابون گفته‌اند کوهستانی و سرد است. از اینجا ما تجربه‌ی کافی درباره‌ی سفرمان داشتیم و پس از خروج‌مان از شماخی (Schamachie) همان گونه که در جای خودش دیده خواهد شد شماخی مادرشهر این استان است و در آن افزون بر این، شهر باکویه (Bakuje) قرار دارد که در دامنه‌ی کوهی و بر لب دریای کاسپین است. این بخش از دریا به نام «دریای باکو» خوانده می‌شود. سپس شهر «دربند» قرار دارد که مردم باستان تنگه‌ی کاسپین (Pyla Caspia) خوانده‌اند. شهر شابَران در شهرستان مسقط (Muskur) نزدیک جایی است که ما به ساحل پیاده شدیم. شهر اِرس (Eres) یا اَرس (Aras) نابود شده است اما ویرانه‌های آن در کنار رود ارس – که امروزه «ارسبار» خوانده می‌شود – دیده می‌شود.

استان اران که ساکنان آن به طور عمومی و در بیشتر جاها آن را «قره‌باغ» می‌گویند بین دو رود مشهور اَراکسس (Araxes) و کورش (Cyrus) قرار دارد که امروزه آنها را رود ارس (Aras) و رود کور (Kur) می‌نامند و شامل بخش‌هایی از دو استان دیگری یعنی ارمنستان و گرجستان نیز می‌شود که ایرانیان آنها را ارمنی (Armenich) و گورج (Gurtz) می‌نامند. اران یکی از ثروتمندترین و بهترین استان‌های ایران است و این به ویژه به خاطر آن است که بیش از هر جای دیگر ابریشم تولید می‌کند. …

آذربایجان که اروپاییان آن را آدِرباجون (Aderbajon) یا آدَربیگیان (Adarbigian) می‌نامند بخش جنوبی‌تر ماد باستان است یا همان بخشی که مردم باستان ماد بزرگ (Media Major) می‌خواندند. و همان گونه که همه می‌پذیرند استان کردستان همان است که مردم باستان آشور می‌گفتند … این استان با دشت موقان (Mokan) از شروان جدا می‌شود و با رود ارس از از استان قره‌باغ [و اران] و در دست راست آن استان گیلان است.

چند نکته:
همان گونه که دیده می‌شود اروپاییان در نوشتن نام‌های غیراروپایی مشکل فراوان داشتند و نام‌ها را به طرز خراب و بدی می‌نوشتند.

روشن است که شروان با گرگان دو منطقه‌ی کاملا جدا هستند و یکی در خاور و دیگر در باختر دریای کاسپین است.

جزیره: نامی است که در دوران پس از اسلام به استان آشورستان ایران ساسانی داده شد و شمال عراق امروزی است و همان طور که اولیاریوس گفته دیار بکر هم گفته می‌شده است. البته امروزه دیار بکر در کشور ترکیه قرار گرفته و بزرگترین بخش کردنشین این کشور است.

شهر شابران در اصل شاپوران بوده است و در شهرستان مسقط قرار دارد که بخشی از شروان بودند.

ارسبار: یعنی کنار رود ارس. پسوند «بار» به معنای ساحل است. مانند رودبار و دریابار و … امروزه ارسباران گفته می‌شود.

در اینجا ارمنستان و گرجستان را جزو استان ارّان در دوران صفویان دانسته است. ثروتمندی ارّان به خاطر تولید ابریشم در ارمنستان و ایروان و جلفا بوده است و شاه عباس به همین خاطر بسیاری از ارمنیان را به اصفهان کوچاند و در «جلفای نو» در اصفهان ساکن کرد.

دشت موقان امروزه بیشتر به صورت دشت مغان نوشته می‌شود اما در کتاب حدود العام و معجم البلدان و شعرهای نظامی گنجوی به همین صورت موقان آمده است.

به فصل گل به موقان است جایش ———– که تا سرسبز باشد خاک پایش (نظامی)

اما در تاریخ جهانگشای جوینی یعنی پس از مغول به صورت موغان نوشته شده و بعدها به خاطر آشناتر بودن مغان نام این دشت هم به گونه‌ی مغان نوشته شده است. سلمان ساوجی (همدوره‌ی حافظ) هم در بیت زیر با این نام بازی کرده است:

بهارخانه‌ی چین عرصه‌ی گلستان است ——– بخوان بهار مغانش که دشت موغان است

نکته:
– البته برای نشان دادن این که نام «آذربایجان» بر آن سوی ارس دزدی است و از سال ۱۹۱۸ م. و به خاطر اشغال و جداسازی آذربایجان واقعی صورت گرفته است نیازی به نویسندگان بیگانه نیست. علت این که من این بخش از سفرنامه‌ی اولیاریوس را آوردم آن بود که دیدم برخی پان‌ترکان به سفرنامه‌ی او به سود خود اشاره می‌کنند و از آن سوءاستفاده می‌کنند.

– در دوران صفویان و در زمان سفر آدام اولیاریوس و کورنلیس دی بروین هنوز واحد سیاسی به نام «روسیه» وجود نداشته و تنها شاه‌نشین مسکو (در انگلیسیMuskovy) وجود داشته است.

– آدام اولیاریوس و کورنلیس دی بروین ترکان قفقاز را با نام تاتار (Tartar) خوانده است. و این نامی است تا سده‌ی بیستم در همه‌ی سندها به کار می‌رفت. اما دولت روسیه‌ی تزاری و شوروی برای جلوگیری از نفوذ پان‌ترکیسم در قفقاز و ادعای ترکان عثمانی بر قفقاز و نیز برای تجزیه‌ی ایران نام آذربایجان را بر قفقاز گذاشت و ترکان آنجا را آذربایجانی خواند.

پی‌نوشت
بر پایه‌ی کتابخانه‌ی ملی ایران، سفرنامه‌ی آدام اولیاریوس در سال ۱۳۶۷ در دو جلد به نام‌های «سرزمین تزارهای مخوف» و «اصفهان خونین شاه صفی» به دست حسین کردبچه (گویا از متن فرانسه یا انگلیسی) به پارسی ترجمه شده است. هم چنین در سال ۱۳۸۵ خ./ ۲۰۰۶ م. احمد بهپور این سفرنامه را از متن آلمانی با نام «س‍ف‍رن‍ام‍ه‌ی‌ آدام‌ اول‍ئ‍اری‍وس‌: ایران عصر صفوی از نگاه یک آلمانی» (ت‍ه‍ران‌: اب‍ت‍ک‍ار ن‍و، ۱۳۸۵) به پارسی برگردانده است.

پنج‌شنبه ۲۳/تیر/۱۳۹۰ – ۱۴/جولای/۲۰۱۱

دو روز پیش رادیو اروپای آزاد در بخش انگلیسی خود خبری منتشر کرد که ترجمه‌ی کامل پارسی آن چنین است:

دولت آذربایجان دست‌نویس‌های باستانی را از کتابخانه‌ی واتیکان می‌گیرد.

دولت آذربایجان نسخه‌هایی از شصت دست‌نویس کمیاب دوران میانه را از بایگانی اسرارآمیز واتیکان دریافت می‌کند.

فرید الاکبرلی [فرید علی‌اکبری؟]، مدیر «موسسه‌ی دست‌نویس‌های باکو» به خبرگزاری رادیو اروپای آزاد گفت که این سندها که دو ماه پیش به دست دانشوران آذربایجانی کشف شده‌اند شامل کارهای دانشمندان و شاعرانی چون نظامی و فضولی و نسیمی و مراغه‌ای و نصیرالدین توسی می‌شود.

او گفت واتیکان این دست‌نویس‌ها را رجروب (اسکن) کرده و روی دیسک همپک (سی.دی) به مسئولان دولت آذربایجان خواهد داد. آنهایی که به عربی و پارسی نوشته شده‌اند با خط لاتینی ترانویسی خواهند شد.

الاکبرلی گفت که دست‌نویس‌های اصلی در انباره‌های ایرانی و ترکی بایگانی واتیکان نگهداری می‌شوند زیرا هیچ بخشی مخصوص دولت آذربایجان وجود ندارد.

وی به رادیو اروپای آزاد گفت که این دست‌نویس‌ها به تاریخدانان امکان می‌دهد که تاریخ و فرهنگ آذربایجان را با عمق بیشتری مطالعه کنند.

این دست‌نویس‌ها شامل کتابی از داستان‌های ترکی می‌شود که به سده‌ی پانزدهم میلادی برمی‌گردد.

الاکبرلی گفت که این کتاب شامل فولکور است و شبیه کتاب دده قورقود است که از سده‌ی یازدهم و دوازدهم م. است. وی افزود که این سندهای ارزشمند شامل دست‌نویس جداگانه‌ای از کتاب دده قورقود هم هست که داستان حماسی از باورهای ترکان اوغوز است.

این دست‌نویس‌های بایگانی واتیکان هم چنین شامل چند مکاتبه‌ی نوشتاری بین پاپ‌های واتیکان و فرمانروایان سرزمین‌هایی است که امروزه بخشی از آذربایجان اند.

الاکبرلی گفت: «این سندها شامل اطلاعات سیاسی‌ای است که پیشتر شناخته شده نبودند. مطالعه‌ی این سندها ممکن است دانش ما را از تاریخ آذربایجان افزایش دهد.

الاکبرلی گفت که در دوران میانه پاپ‌ها به نویسندگان غیرمسیحی علاقه‌مند شدند زیرا می‌کوشیدند که غیرمسیحیان را مسیحی کنند. این علاقه منجر شد که کتاب‌هایی درباره‌ی شرق مسلمان را گردآوری کنند.

عنوان خبر چنین می‌نماید که واتیکان خود دست‌نویس‌های اصلی را به دولت باکو می‌دهد اما با خواندن بند دوم روشن می‌شود که تنها تصویر دیجیتال و رجروب شده‌ی آنها را به باکو می‌دهد. شاید این را به حساب روزنامه‌نگاری و کشاندن خوانندگان بگذاریم نه دروغگویی.

اما بند سوم جالب است: دست‌نویس‌هایی که به زبان عربی و پارسی هستند با خط لاتین ترانویسی می‌شوند. باید پرسید چه کسی این کار را می‌کند؟ واتیکان یا باکو؟ چرا باید این دست‌نویس‌ها به خط لاتین ترانویسی شوند؟ این دانشوران «آذربایجانی» چه گونه کسانی اند که توانایی خواندن عربی و پارسی را ندارند؟ چه گونه کسی می‌تواند دانشور تاریخ و فرهنگ باشد اما توانایی خواندن خط و زبان را نداشته باشد و مجبور باشند برایش به خط لاتین ترانویسی کنند؟! خود همین موضوع نشان می‌دهد که چه اندازه فرهنگ «جمهوری آذربایجان» به زبان‌های عربی و پارسی وابسته است و بدون دانستن این دو زبان، به ویژه زبان پارسی، کارشان خراب است. به فرض هم که به خط لاتینی ترانویسی شوند، چه فایده دارد اگر زبان عربی و پارسی را بلد نباشند و چه گونه کسی می‌تواند زبان عربی و پارسی را در حدی بداند که بخواهد روی آثار نظامی گنجوی و خواجه نصیرالدین توسی مطالعه کند اما بلد نباشد خط این دو زبان را بخواند؟!

مگر این دانشمندان و شاعران به خط و زبان دیگری هم چیزی نوشته‌اند که تنها نوشته‌های پارسی و عربی‌شان به خط لاتین ترانویسی می‌شود؟

دانشمندان و شاعران مزبور به ویژه نظامی گنجوی و زین‌العابدین مراغه‌ای و خواجه نصیرالدین توسی همگی ایرانی اند و آثار آنها تنها به پارسی و عربی است. اصلا نظامی و خواجه نصیرالدین توسی و مراغه‌ای چه ربطی به تاریخ و فرهنگ «جمهوری ارّان» (با نام دزدی آذربایجان) دارند؟ خود این واقعیت که این‌ها در بخش ایرانی واتیکان نگهداری می‌شوند نشان می‌دهد که «آذربایجان و سرزمین‌هایی که امروز بخشی از آذربایجان اند» بخشی از ایران بوده است. شرم و حیا هم چیز خوبی است.

اشتباه یا دروغ دیگر این خبر تاریخ کتاب دده قورقود است که متعلق به سده‌ی پانزدهم میلادی است نه سده‌ی یازدهم و دوازدهم و تا سده‌ی هژدهم و نوزدهم میلادی که یک خاورشناس آن را پیدا و ترجمه کسی از آن خبری نداشت. این نظر کارشناسان برجسته‌ی تاریخ زبان ترکی مانند واسیلی بارتولد (Vassily Barthold) روس و جفری لوییس (Geoffrey Lewis) انگلیسی است. اما مسئولان دولت باکو با تکرار تاریخ سده‌ی یازدهم و دوازدهم می‌خواهند برای ادبیات ترکی سابقه‌تراشی کنند.

من نمی‌دانم گردآوری کتاب‌های شعر نظامی گنجوی و موسیقی مراغه‌ای و کتاب‌های علمی خواجه نصیرالدین توسی چه ربطی به مسیحی کردن غیرمسیحیان دارد؟ اگر این مسئول محترم کمی آگاهی تاریخی داشت می‌دانست که تا سده‌ی بیستم میلادی تبلیغ برای مسیحی کردن مسلمانان در ایران و عثمانی جرم بود و تبلیغ‌گران مسیحی غربی تنها اجازه داشتند در میان مسیحیان ایران و عثمانی تبلیغ کنند که مسیحی ارتاکیش (ارتدکس) بودند و غربیان می‌توانستند آنها را به مذهب کاتولیک یا پروتستان درآورند. نمونه‌اش هم این که مرکزهای تبلیغ غربیان در جاهایی مانند اورمیه و جلفای اصفهان و … قرار داشتند.

جالب آن که در پایگاه رسمی دولت باکو سخن از «انتقال» این دست‌نویس‌ها به باکو بوده است و نام مسئول مربوط هم – در خبری که از متن روسی به طور خودکار و ماشینی به انگلیسی ترجمه شده است – «الاکپراف» (Alakperov) نوشته شده است.

اما مسخره آن است که «خبرگزاری دانشجویان ایران» (ایسنا) خبر تحریف شده‌ی زیر را منتشر کرده است:

نسخه‌های تاریخی جمهوری «آذربایجان» به کشورشان بازگشتند
سرویس: میراث فرهنگی
۱۳۹۰/۰۴/۲۲

خبرگزاری دانشجویان ایران – تهران
سرویس: میراث فرهنگی

نسخه‌های تاریخی جمهوری «آذربایجان» از «واتیکان» به کشورشان بازگشتند.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، روز گذشته دولت جمهوری «آذربایجان» از بازگشت ۶۰ نسخهء تاریخی این کشور که از سال‌ها قبل در آرشیو مخفی «واتیکان» نگهداری می‌شدند، خبر داد.

به گزارش آنس پرس، این نسخه‌های تاریخی در حدود دو ماه پیش توسط محققان آذری در آرشیو مخفی کتابخانه «آپوستلیک» واتیکان شناسایی شده و قرار است نسخهء دیجیتالی آنها در آیندهء نزدیک از طریق شبکهء اینترنت در اختیار علاقه‌مندان قرار گیرد.

به قول معروف مارادونا را ول کنید و یکی بیاید این غضنفر را بگیرد! نخست این که کشور نظامی و نصیرالدین توسی و زین العابدین مراغه‌ای «جمهوری آذربایجان» نیست که آثار این بزرگان «به کشورشان» برگردند! دوم این که قرار نیست چیزی به جمهوری آذربایجان بازگردد بلکه تنها قرار است نسخه‌ی دیجیتال و رجروب شده‌ی این آثار به باکو داده شوند. که چون «دانشوران» عزیز این جمهوری توانایی خواندن زبان عربی و پارسی را ندارند قرار است برایشان با خط لاتین ترانویسی شود تا دست کم بتوانند آنها را از رو بخوانند. حالا فهمیدن این زبان‌ها و درک مطلب پیشکش!

دوشنبه ۲۰/تیر/۱۳۹۰ – ۱۱/جولای/۲۰۱۱

کورنلیس دی بروین (Cornelis de Bruijn یا در نگارش قدیم‌تر Cornelius de Bruyn، در فرانسه Corneille le Bruyn) نام جهانگرد و نقاشی هلندی است که در دوران صفویان به ایران سفر کرده است.


تصویر کورنلیس دی بروین – از روی کتاب خودش

دی بروین در سال ۱۶۵۲ م. در شهر لاهه (در فرانسه: La Haye و در انگلیسی: The Hague) زاده شد. برای آموزش نقاشی به ایتالیا رفت و پس از پایان آموزش به جای برگشتن به هلند، تصمیم به سفر به خاور زمین گرفت. نخست از شهر رُم به مصر رفت و از آنجا به اورشلیم و سرزمین‌های مقدس مسیحیان رفت که آن زمان در زیر فرمان عثمانیان بود. پس از آن به شهر پالمیرا (Palmyra یا در عربی: تَدمُر) رفت. پس از آن به قبرس و چند جزیره ی یونانی دیگر رفت و از آنجا به ازمیر و استانبول رفت. در هر شهر و جزیره که می‌رفت از آنجا نقاشی می‌کرد و نمای شهرها برایش جذابیت داشت. البته عثمانیان به خاطر جنگ با اروپاییان به هر اروپایی را به چشم جاسوس می‌نگریستند و دی بروین مجبور بود نقاشی‌های خود را مخفیانه بکشد. دی بروین طرح‌های فراوانی کشید و وقتی در سال ۱۶۹۸ م. کتاب سفرنامه‌ی خود را در لاهه با نام «سفرهای کورنلیس دی بروین به بخش‌های مشهور آسیای کهتر» (در هلندی: Reizen van Cornelis de Bruyn door de vermaardste Deelen van Klein Asia) منتشر کرد این طرح‌ها را در آن چاپ کرد. از برخی نوشته‌های دی بروین می‌توان نتیجه گرفت که عثمانیان چندان هم اشتباه نمی‌کردند زیرا در سفرنامه‌ی دی بروین در برخی موردها، اطلاعات جزیی مانند وضعیت دژها و تعداد توپ‌های جنگی و سربازان نیز نوشته شده است. جالب آن که وقتی سفرنامه‌ی وی در هلند چاپ شد مرکزهای نظامی چندین نسخه از آن را خریدند. از کتاب او استقبال خیلی خوبی شد و کتابش جزو کتاب‌های پرفروش هلند شد. کتاب او دو سال بعد یعنی در سال ۱۷۰۰ م. با عنوان Voyage au Levant (سفرهایی به شامات) به زبان فرانسه ترجمه و چاپ شد. دو سال پس از آن نیز ترجمه‌ی انگلیسی از روی ترجمه‌ی فرانسوی با نام A Voyage to the Levant: or Travels in the Principal Parts of Asia Minor (سفری به شامات یا سفرهایی در بخش‌های اصلی آسیای کهتر) منتشر شد.

وی که در سال ۱۶۹۳ م. به لاهه برگشته بود هشت سال بعد یعنی در سال ۱۷۰۱ م. دوباره به خاور زمین سفر کرد. این بار وی از هلند به مسکو رفت. در آنجا به دربار تزار روسیه پتر بزرگ رفت. سپس از راه رودخانه‌ی ولگا به سوی جنوب سرازیر شد و به ایران آمد. وی از قفقاز و دربند گذشت و وارد گیلان شد. سپس از راه قم و کاشان به سپاهان (اصفهان) پایتخت صفویان درآمد. این به سال ۱۷۰۳ م. و زمان سلطان حسین آخرین شاه صفوی بود. دی بروین می‌نویسد که ایرانیان نسبت به عثمانیان بیشتر به هنر و نقاشی علاقه دارند و دیوارهای خانه‌های آنان با نقاشی آراسته شده است. وی حتا نوشته است که به شاه صفوی نقاشی کردن آموخته است. دی بروین نقاشی‌های جالبی از ایران دوران صفوی به ویژه از میدان نقش جهان و پل الله‌وردی خان و دیگر منطقه‌های شهر اصفهان کشیده است که در زیر چند تای آنها را می‌آورم:


نقاشی از شهر قم


نقاشی از کاروان‌سرای


نقاشی از چهارباغ اصفهان


میدان نقش جهان


پل الله‌وردی خان (سی و سه پل)


بانوی ایرانی


سلطان حسین صفوی

سال بعد دی بروین به سوی پارسه (در انگلیسی: Persepolis) رفت. وی در نوامبر ۱۷۰۴ م. به پارسه رسید و مدتی در آنجا ماند. وی نام خود را بر «دروازه‌ی ملت‌ها» (Gate of All Nations و در پارسی کهن: vispazana) کنده است!


یادگاری دی بروین بر پارسه (CD Bruyn 1704)

افزون بر این، وی تکه‌ای از بنای پارسه را نیز با زحمت فراوان کنده و با خود به هلند برد و فروخت! به گفته‌ی برخی، نقاشی وی از نمای کلی و به ویژه از کاخ صد ستون پارسه تا پیش از پیدایش دوربین عکاسی دقیق‌ترین تصویر اروپاییان از پارسه بوده است.


نمای کلی پارسه

دی بروین سپس از راه هرمز به بنگال و باتاویا (Batavia یا جاکارتای امروزی) رفت که در آن زمان جزو مستعمره‌های هلند بود. سپس به ایران آمد و از همان راهی که آمده بود به هلند برگشت. وی سفرنامه‌ی خود به مسکو و ایران و هند را در سال ۱۷۱۱ م. با نام «سفرنامه‌ی مسکو و ایران و هند» (در هلندی: Reizen over Moskovie, door Persie en Indie) در هلند چاپ و منتشر کرد. با توجه به استقبالی که از کتاب نخست او شده بود این بار سفارش چاپ هزار نسخه را به چاپخانه داد اما شرایط اقتصادی دیگرگون شده بود و به خاطر از سر گیری جنگ در اروپا، دیگر کسی توانایی و حوصله‌ی خریدن کتاب‌های سفرنامه را نداشت. از این رو کتاب دوم وی فروش چندانی نداشت. ترجمه‌ی فرانسوی کتاب دوم وی با عنوان Voyages de Corneille le Brun par la Moscovie, en Perse, et aux Indes Occidentales (سفرهای کورنلیس دی بروین به مسکو و ایران و هند غربی) در سال ۱۷۱۱ م. منتشر شد و ترجمه‌ی انگلیسی آن با عنوان Travels into Moscovy, Persia, and the East Indies (سفرهایی به مسکو و ایران و هند شرقی) در سال ۱۷۲۰ م. منتشر شد.

باید توجه داشت که بیشتر این گونه مسافران برای کسب درآمد و شهرت به خاور زمین سفر می‌کردند و برایشان فرق نمی‌کرد که تکه‌ای از پارسه را با خود ببرند و بفروشند یا نقاشی از شاه ایران را. اینان هیچ یک از زبان‌های پارسی و عربی و ترکی را نمی‌دانستند و توانایی برقرار کردن ارتباط با مردم محلی را نداشتند. بیشتر دانسته‌هایشان از روی کتاب‌های دیگری بود که پیش از آنان نوشته شده بود و آنان در اروپا خوانده بودند. برای همین تفاوت و نقطه‌ی قوت و امتیاز مسافری مانند دی بروین و سفرنامه‌اش در عمل در نقاشی‌های دقیق او از شهرهای خاور زمین بود. جالب آن که در همان سال‌ها ژان شاردن (Jean Chardin) فرانسوی نیز سفرنامه‌اش به ایران دوران صفوی را منتشر کرده بود و نقاشی‌های کتاب او با دی بروین تفاوت داشت. از این رو به دی بروین ایراد گرفته شد و او در پاسخ کتابچه‌ای منتشر کرد به نام «توضیحی درباره‌ی تصویرهای ویرانه‌های پارسه» (Remarks about the Illustrations of the Ruins of Ancient Persepolis) تا نشان دهد که تصویرهای خودش دقیق‌تر از تصویرهای کتاب شاردن است زیرا او نقاش حرفه‌ای بود و شاردن چنین نبود.

ترجمه‌ی فرانسوی سفرنامه‌ی دی بروین به مسکو و ایران و هند در دو جلد است که جلد نخست آن را می‌توانید در بخش کتاب‌های گوگل به طور کامل بخوانید یا بارگیری کنید. نشانی آن چنین است:

http://books.google.com/books?id=UflAAAAAcAAJ&source=gbs_navlinks_s

متن کامل کتاب به زبان هلندی در این نشانی در دانشگاه اوترخت هلند در دسترس است

http://digbijzcoll.library.uu.nl/lees_gfx.php?W=On&BoekID=015709

خاستگاه:
فصلی به نام «کورنلیس دی بروین نقاشی هلندی در شرق»
Cornelis de Bruijn (1652-1726/27), A Dutch Painter in the East.
نوشته‌ی یان دی هوند (Jan de Hond)
در کتاب زیر:



Eastward Bound: Dutch Ventures and Adventures in the Middle East
G.J. van Gelder, E. de Moor
Orientations 2
London/Atlanta
1994

چهارشنبه ۱۵/تیر/۱۳۹۰ – ۶/جولای/۲۰۱۱

می‌دانیم که پس از اسلام شاهنامه‌های فراوانی سروده یا نگاشته شده است مانند شاهنامه‌ی ابوشکور بلخی و شاهنامه‌ی نثر ابومنصوری. اما بزرگ‌ترین شاهکار در زمینه‌ی شاهنامه‌سرایی همانا کار استاد سخن فردوسی توسی است. پس از فردوسی نیز شاعران و نویسندگان فراوانی به تقلید از شاهنامه‌ی فردوسی پرداختند که خود مبحث جداگانه‌ای است. اما مشهورترین این تقلیدها از فردوسی کتاب «گرشاسپ‌نامه» سروده‌ی همشهری فردوسی یعنی اسدی توسی است که چند سال پس از شاهنامه سروده شده است.

شاهنامه‌ی فردوسی اندک زمانی پس از سروده شدن در میان ایرانیان محبوب شد و به طوری که دکتر سجاد آیدنلو در مقاله‌ای نشان داده است در همان دوران با وجود سختی ارتباط و دوری راه، شاهنامه‌ی فردوسی تا تبریز و آذربایجان هم رسیده و در شعرهای قطران تبریزی نشانه‌های از آشنایی با متن شاهنامه‌ی فردوسی دیده می‌شود.

ایرانیان در دوره‌های گوناگون تاریخی همواره شاهنامه را گرامی و عزیز می‌داشتند و برای نمونه در گلستان سعدی می‌بینیم که در دربار پادشاهان ایران شاهنامه می‌خواندند:

یکی را از ملوک عجم حکایت کنند … باری به مجلس او در، کتاب شاهنامه همی‌خواندند در زوال مملکت ضحّاک و عهد فریدون… (باب اول: در سیرت پادشاهان – حکایت ششم)

متاسفانه خاک ایران در زیر سُم غارتگران غزان ترک و مغولان و تاتاران لگدکوب شده است و کتابخانه‌های بزرگ و زیادی نابود شده‌اند و آنچه از کتاب‌های ما بر جا مانده در سده‌های بعد به دست اروپاییان از کشور خارج شد و اکنون بیشتر کتاب‌های مهم و تاریخی و علمی و ادبی ما در کتابخانه‌های پاریس و واتیکان و انگلستان و دیگر کشورهای اروپایی است. البته در این میان، نباید نقش سوداگران و پول‌پرستان آزمند داخلی را هم فراموش کرد که یوسف کنعان را «به زر ناسره» به غلامی می‌فروختند. (حافظ: یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد – آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود)

در هر دوره‌ی تاریخی مهم، شاهان ایران در ساختن و آرایش و تزیین شاهنامه با پیشینیان خود رقابت می‌کردند. از این رو چند شاهنامه‌ی بسیار بزرگ پدید آمد که در زیر به سه مورد آنها و سرگذشت دردآورشان می‌پردازم:

دوران ایلخانی مغول و شاهنامه‌ی ایلخانی/ابوسعیدی
در دوران ایلخانان مغول و به احتمال فراوان در دوران سلطان ابوسعید بهادرخان شاهنامه‌ای تهیه شد که گویا غیاث‌الدین پسر خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی بر آن نظارت کرده بود. این شاهنامه در ۲۸۰ برگه (۵۶۰ صفحه) و قطع بزرگ و دو جلد بود و بیش از ۱۹۰ نگاره (مینیاتور) داشت و در تبریز نگهداری می‌شد. در زمان ناصرالدین شاه قاجار این شاهنامه در تهران بوده است. پس از گذشت شش صد سال آن را مرمت کرده و به صورت یک جلدی در آورده بودند. از این شاهنامه‌ی یک جلدی عکسی به دست آمده که در همان زمان به دست عکاس روسی آنتوان سوروگویین (Antoine Sevruguin) گرفته شده است. این عکس در موزه‌ی اسمیثونین (Smithsonian) شهر واشنگتن نگهداری می‌شود.

در دوران آشوب استبداد صغیر محمدعلی‌شاهی، این شاهنامه از تهران خارج شد و به اروپا رسید. در سال ۱۹۰۷ م. یعنی پس از انقلاب مشروطه، این کتاب به دست مردی بلژیکی به نام ژرژ دموت (Georges Demotte) افتاد که در پاریس به کار دلالی آثار هنری مشغول بود. وی می‌خواست این کتاب را یکجا بفروشد اما چون کسی توانایی خرید آن را نداشت، دموت دست به جنایت بزرگی زد: یعنی شاهنامه‌ی هفت صد ساله را برگ برگ کرد و هر نگاره‌ی آن را جداگانه به مبلغ گزافی فروخت. اگر برگه‌ای دارای نگاره در هر دو رو بود، دموت آن برگه را شکافته و هر نگاره را بر روی برگه‌ای چسبانده و جداگانه فروخت. و باقی برگ‌های بدون نگاره و شعرهای شاهنامه را هم سر به نیست کرد!!! اهانت‌آمیز آن که این شاهنامه مدت‌ها به نام ویرانگر آن خوانده می‌شد یعنی «شاهنامه‌ی دموت»! کسی که نه تنها در پدید آمدن و نگهداری آن نقشی نداشته است بلکه بزرگ‌ترین بلا و آسیب را بدان رسانده است. اکنون از ۱۹۰ نگاره‌ی این شاهنامه تنها ۵۷ تای آنها شناخته شده است که در دست موسسه‌ها و گردایه‌داران (collection) شخصی و نمایشگاهی است.

از دهه‌ی ۱۹۷۰ م./ ۱۳۵۰ خ. خانم شیلا بلر (Sheila Blair) پژوهش‌های فراوانی درباره‌ی این شاهنامه کرده است. به نظر بلر این شاهنامه بین ۱۸۰ تا ۲۰۰ نگاره داشته است. اما متاسفانه ایشان نام زشت‌تری به این شاهنامه داده است و اکنون شاهنامه‌ی ایلخانی به نام «شاهنامه‌ی بزرگ مغولی» (Great Mongol Shahnama) شناخته می‌شود. شاید این نامگذاری زشت و غلط‌انداز باعث شد که در سال ۲۰۰۳ که موزه‌ی متروپولیتن (Metropolitan Museum به معنای مادرشهری) در نیویورک نمایشگاهی برگزار کرد، شاهنامه را جزو میراث چنگیز خان مغول بداند!!!

با خواندن این صفحه هم، خوانندگان ناآگاه به تاریخ ایران و شاهنامه گمان خواهند کرد که شاهنامه کتابی است که درباره‌ی شاهان مغول و به فرمان مغولان سروده شده است.

واقعا که شرم‌آور است مردک حریص اروپایی شاهنامه را نابود می‌کند و شاهنامه را به نام او «شاهنامه‌ی دموت» می‌خوانند. بعد آن را «شاهنامه‌ی بزرگ مغولی» می‌خوانند و حالا هم با این گونه متن‌های ابلهانه، شاهنامه و هنر ایرانی را میراث چنگیز خونخوار ویرانگر بخوانند.

شاهنامه‌ی دیگری از دوران ایلخانی در دست است که آن هم به نام شاهنامه‌ی گوتمان (Gutman Shahnama) خوانده می‌شود و در موزه‌ی متروپولیتن نیویورک نگهداری می‌شود! اطلاعات بیشتری درباره‌ی این شاهنامه ندارم.

پژوهشگر تاریخ و هنر ایران، ابوالعلا سودآور در سال ۱۹۹۳ م.
مقاله‌ای ۹۰ صفحه‌ای منتشر کرد که در آن پیشنهاد کرد کتاب «ابوسعیدنامه» در واقع همین شاهنامه‌ی دوران ایلخانی است. البته شیلا بلر در مقاله‌ای در سال ۲۰۰۳ م. این پیشنهاد را رد کرده است.
(ن.ک. کتاب زبان تصویری شاهنامه فصل سوم)

دوران تیموری و شاهنامه‌ی بای‌سُنقُری
شاهنامه‌ی بای‌سُنقُری مربوط به دوران تیموریان است و به فرمان «بای سُنقُر» فراهم شده است. (معنای این نام ترکی «شهباز» است. بای همان بغ ایرانی است که گویا از راه سغدی وارد زبان ترکی شده است و بک و بیک و بیگ و بی هم شکل‌های دیگر آن اند. سُنقُر هم باز شکاری است). بای‌سنقر (زاده: ۸۰۲ ق. / ۱۳۹۹ م. درگذشته: ۸۳۷ ق./ ۱۴۳۳ م.) پسر شاهرخ و نوه‌ی تیمور لنگ بود و به نوشته‌ی دولتشاه سمرقندی «جمالی داشت با کمال … و از سلاطین روزگار، بعد از خسرو پرویز چون بای‌سنقر سلطان کسی به عشرت و تجمل معاش نکرد. شعر ترکی و فارسی را نیکو گفتی و فهمیدی، به شش قلم خط نوشتی. شبی از فرط شراب به فرمان رب الارباب به خواب گران فنا گرفتار شد و سکنهء هرات سبب آن وفات سکته پنداشتند و وقوع این واقعه در دارالسلطنهء هرات در «باغ سپید» بود در سنهء سبع و ثلاثین و ثمان مائه (۸۳۷ ق.) و عمر او سی و پنج سال بوده» تاریخ دقیق مرگ او را صبح شنبه هفتم جمادی الاول ۸۳۷ ق. برابر ۲۰ دسامبر ۱۴۳۳ یولی (۲۹ دسامبر ۱۴۳۳ گریگوری) نوشته‌اند.

بای‌سنقر بانی زیباترین کتاب‌نویسی در ایران است و در پشتیبانی او چهل نفر کاتب و خطاط به راهنمایی مولانا جعفر تبریزی (مشهور به جعفر بای‌سنقری که خود شاگرد عبدالله پسر میرعلی بود) به رونویسی و ساخت کتاب مشغول بودند. بای‌سنقر با پرداخت دستمزدهای گزاف و پاداش‌های شاهانه هنرمندترین استادان خط و تذهیب و نگارگری را نزد خود نگاه می‌داشت و آنان هم برای وی ظریف‌ترین آثار هنری را در خط و تذهیب و جلدبندی و صحافی پدید آوردند. کتاب‌های کتابخانه‌ی بزرگ این شاهزاده هم اکنون در همه‌ی گیتی پخش شده است و هرجا که هست در کمال حرمت و دقت نگاهداری می‌شوند.

خوشبختانه شاهنامه‌ی بای‌سنقری هنوز در ایران (در موزه‌ی کاخ گلستان تهران) است.

دوران صفوی و شاهنامه‌ی تهماسبی
شاه تهماسب پسر شاه اسماعیل دومین پادشاه صفوی است که در سال ۹۱۹ ق. زاده شد و زمانی که پدرش در سال ۹۳۰ ق. درگذشت در سن یازده سالگی به شاهی رسید. شاه تهماسب در سال ۹۸۴ ق. در سن شصت و چهار سالگی درگذشت. به نوشته‌ی اسکندربیک منشی در «تاریخ عالم‌آرای عباسی» شاه تهماسب در سال ۹۱۹ ق. در قریه‌ی شاه‌آباد اصفهان زاده شد و در روز دوشنبه پانزدهم ماه صفر سال ۹۸۴ ق/ ۱۴ می ۱۵۷۶ م. یولی در پایتخت خود شهر قزوین درگذشت. بدین ترتیب شصت و چهار سال زیست و مدت پادشاهی او ۵۳ سال بود. فرستاده‌ی جمهوری ونیز «وینچنتزو دلی الساندری» (Vincenzo degli Alessandri) شاه تهماسب را چنین توصیف کرده است: «قدش میانه و خوش ترکیب است. چهره‌اش پسندیده و قدری مایل به تیرگی است. لبانی ضخیم و ریشی خاکستری رنگ دارد.»
(آگاهی بیشتر درباره‌ی الساندری در این مقاله‌یدانشنامه‌ی ایرانیکا آمده است. جلد دوم گزارش الساندری به زبان ایتالیایی چاپ سال ۱۸۴۴ م. فلورانس را می‌توانید در این نشانی ببینید.)

شاه اسماعیل در سال‌های پایانی عمر خود فرمان ساختن شاهنامه‌ای را داد که از شاهنامه‌ی پیشین بزرگ‌تر و زیباتر باشد. استاد کمال‌الدین بهزاد از هرات به تبریز آورده شده بود. در کارگاه شاهانه‌ی تبریز کار ساخت شاهنامه آغاز شد. پس از مرگ شاه اسماعیل، شاه تهماسب این کار را ادامه داد. شاهنامه‌ی تهماسبی که دستاورد و حاصل رنج سال‌های عمر گران‌بهای استادان نگارگری ایرانی در دوران صفوی است. این شاهنامه‌ی بزرگ و نفیس دارای ۲۵۸ نگاره اثر بزرگ‌ترین نقاشان و نگارگران ایران در دوران شاه اسماعیل و شاه تهماسب است. این شاهنامه پس از صلح با عثمانی به عنوان هدیه به سلطان عثمانی فرستاده شد.

شاهنامه‌ی تهماسبی در سده‌ی نوزدهم م. به دست خاندان فرانسوی بارون دو رُتشیلد (de Rothschild) افتاد. سپس در سال ۱۹۵۹ م./ ۱۳۲۸ خ. سرمایه‌داری امریکایی به نام آرتور هوتون (Arthur Houghton) صاحب کارخانه‌ی بلور و شیشه‌سازی کورنینگ (Corning Glass) آن را از خانواده‌ی دو رتشیلد خرید. پس از آن شاهنامه‌ی تهماسبی به نام دارنده‌ی امریکایی آن «شاهنامه‌ی هوتون» خوانده شد! هوتون امریکایی نیز همان جنایت ژرژ دموت بلژیکی را تکرار کرد: هوتون شاهنامه‌ی تهماسبی را برگ برگ کرد و هر برگه را جداگانه را فروخت. در طی سی و پنج سالی که شاهنامه‌ی تهماسبی در دست آرتور هوتون بود تعداد نگاره‌های آن از ۲۵۸ به ۱۱۸ رسید یعنی ۱۴۰ نگاره را فروخت. سپس برای فرار از پرداخت مالیاتی که دولت امریکا از وی طلب می‌کرد، تعداد ۸۸ نگاره را به موزه‌ی متروپولیتن نیویورک هدیه داد! مدتی بعد نیز خودش رییس موزه‌ی متروپولیتن نیویورک شد و جدایی‌اش از شاهنامه دیری نپایید!

هوتون در سال ۱۹۷۶ م. / ۱۳۵۵ خ. به شاه ایران پیشنهاد کرد که شاهنامه‌ی تهماسبی را به مبلغ ۲۰ میلیون دلار از وی بخرد. اما شاه این مبلغ را نپذیرفت و هوتون هم شاهنامه را برای فروش در حراج کریستی لندن گذاشت! هوتون در سال ۱۹۹۰ م./ ۱۳۶۹ خ. درگذشت و «بنیاد هوتون» تصمیم گرفت باقی مانده‌ی شاهنامه‌ی تهماسبی را به مبلغ ۱۳ میلیون دلار بفروشد اما کسی توانایی خرید آن را نداشت. اولیور هوار (Oliver Hoare) پیشنهاد کرد که ایران این شاهنامه را با نقاشی «بانوی شماره ۳» (Lady No. 3) اثر ویلم دو کونینگ (Willem de Kooning) نقاش هلندی/امریکایی سده‌ی بیستم تاخت بزند. این نقاشی در زمان شاه برای موزه‌ی هنرهای معاصر خریده شده بود اما پس از انقلاب به دلیل مخالفت با شئون اسلامی از نمایش آن خودداری می‌شد. یکی دیگر از نقاشی‌های دو کونینگ در همان سال‌ها به مبلغ ۱۸ میلیون دلار فروخته شده بود. دیوید سیلوستر (David Sylvester) گفته بود که بنیاد هوتون در این معامله ضرر کرده است زیرا شاهنامه‌ی تهماسبی دست کم به بیست نقاشی دو کونینگ می‌ارزید! (آگاهی بیشتر دراین صفحه آمده است.)

این آزمندان و حریصان، شاهنامه‌های نفیس و گران‌قدر ایرانی را که از سده‌های هشتم و دهم هجری بوده برگ برگ کرده و هر تصویر را جداگانه فروخته‌اند! باقی کتاب هم برایشان مهم نبوده است. بعد زیرسیگاری فلان نویسنده‌ی پنجاه سال پیش خودشان را به همان صورت در موزه نگه می‌دارند. این هم یکی دیگر از تبعیض‌های آشکار و خوارشماری دیگران است.

انگار این سرمایه‌داران با دستان خودشان این شاهنامه‌ها را ساخته‌اند و نقاشی پدر و مادرشان و آلبوم خانوادگی بوده است. میراث فرهنگی ما ایرانیان است که به خاطر بی‌لیاقتی و بی‌کفایتی برخی افراد بازیچه‌ی دست پولداران نوکیسه‌ی غربی شده است. حالا هم که نوبت نوکیسگان عرب است که میراث فرهنگی ما را بخرند و به نام جد و آبای خودشان تمام کنند.

سه‌شنبه ۷/تیر/۱۳۹۰ – ۲۸/جون/۲۰۱۱

دکتر سیروس علایی مدرک دکتری خود در رشته‌ی مهندسی را از دانشگاه صنعتی برلین دریافت کرد و در طی بیست سال چندین شرکت مهندسی به راه انداخت و مدیریت کرد و مدت هشت سال هم در دانشگاه تهران درس داده است. پس از انقلاب به انگلستان رفت و سال‌هایی است که در همانجا زندگی می‌کند و در کنار کار به عنوان مهندس مشاور، به پژوهش‌های تاریخی به ویژه در زمینه‌ی تاریخ نقشه‌نگاری (cartography) در ایران و گردآوری نقشه‌های قدیمی ایران نیز مشغول است. یکی از دستاوردهای این مطالعه‌ها مقاله‌ی «نقشه‌نگاری ایران» در دانشنامه‌ی ایرانیکا است.

دکتر علایی در سال ۲۰۰۵ م./۱۳۸۴ خ. از راه انتشارات دانشگاهی بریل (Brill) کتابی به نام «نقشه‌های عمومی ایران» را منتشر کرده است.



نقشه‌های عمومی ایران از سال ۱۴۷۷ تا ۱۹۲۵ م. (General Maps of Persia)
نویسنده: سیروس علایی
ناشر: بریل
سال: ۲۰۰۵ م. / ۱۳۸۴ خ.
صفحه: ۳۲۴

این کتاب از دو فصل عمده تشکیل شده است: فصل ۱: نقشه‌های بطلمیوسی که در آن به زندگی و کارهای بطلمیوس پرداخته شده است. فصل ۲: نقشه‌های عمومی و منطقه‌ای ایران که به نقشه‌های ایران تولید شده در کشورهای گوناگون مانند ایتالیا، اسپانیا، پرتغال، فرانسه، آلمان، بریتانیا، عثمانی و خود ایران می‌پردازد. سپس خود نقشه‌ها ارائه شده‌اند. سال ۱۴۷۷ م. (۲۳ سال پیش از آغاز صفویان) تاریخ نخستین نقشه‌های به سبک نوین است که اروپاییان از ایران تهیه کرده‌اند و سال ۱۹۲۵ م. سالی است که سازمان نقشه‌برداری ایران به طور رسمی در زمان رضا شاه آغاز به کار کرد.

سال گذشته (۲۰۱۰ م./۱۳۸۹ خ.) نیز دکتر علایی کتاب مهم دیگری در همین زمینه منتشر کرد به نام «نقشه‌های ویژه‌ی ایران: از سال ۱۴۷۷ تا ۱۹۲۵ م.» که تکمیل‌کننده‌ی جلد پیشین است.


نقشه‌های ویژه‌ی ایران از سال ۱۴۷۷ تا ۱۹۲۵ م.
نویسنده: دکتر سیروس علایی
ناشر: انتشارات بریل
سال: ۲۰۱۰ م. / ۱۳۸۹ خ.
صفحه: ۴۶۶

فصل‌های این کتاب نیز عبارتند از:

فصل ۱: نقشه‌های تاریخی ایران
– نقشه‌های پیشااسلامی
– دوران مادها
– دوران هخامنشیان
– دوران جنگ‌های اسکندر و سلوکیان
– دوران اشکانیان و ساسانیان
– دوران اسلامی تا پیش از صفویان

فصل ۲: نقشه‌های ناحیه‌ای
– آذربایجان و شمال غرب ایران
– سیستان و بلوچستان و جنوب شرق ایران
– فارس و جنوب ایران
– گیلان و شمال ایران
– خراسان و شرق ایران
– جنوب غرب ایران: کردستان، کوه‌های بختیاری، لرستان، خوزستان و جنوب غرب ایران

فصل ۳: دریای کاسپین و ساحل ایران

فصل ۴: خلیج فارس و ساحل و جزیره‌های ایرانی

فصل ۵: نقشه‌های مرزی
– مرزهای غربی
– مرزهای شمالی
– مرزهای شرقی

فصل ۶: نقشه‌ی راه‌ها

فصل ۷: نقشه‌ی شهرها و منطقه‌های تاریخی
شامل شهرهای: اردبیل، اصفهان (شهر اصفهان و میدان شاه/نقش جهان و دیگر بناهای مهم)، ایزدخواست، بمپور ()، بندر عباس، بوشهر، بیستون، پارسه (Persepolis)، تبریز، تهران، جلفا، ری، سرخس، سرپل ذهاب، ساوه، شیراز، سلطانیه، قزوین، قم، قمشه، کاشان، کرمان، کرمانشاه، مشهد، هرمز، همدان، یزد

فصل ۸: نقشه‌های سیاسی، ترابری و قومی
– نقشه‌های سیاسی و نظامی
– نقشه‌های ترابری و اقتصادی
– نقشه‌های پراکندگی قومی

فصل ۹: نقشه‌های طبیعی، مکان‌نگاری (Topographical)، و زمین‌شناسی
– رودخانه‌ها
– دریاچه‌ها و نمکزارها
– کوه‌ها و برش عرضی
– نقشه‌های زمین‌شناسی

بهای دوره‌ی دوجلدی ۴۵۰ یورو برابر ۶۳۹ دلار امریکا است.

دکتر سیروس علایی به همین مناسبت گفت‌وگویی هم کرده است که می‌توانید در این نشانی بخوانید.

یک‌شنبه ۲۹/خرداد/۱۳۹۰ – ۱۹/جون/۲۰۱۱

برخی نادانسته تاریخ و گنجینه‌ی زبان پارسی را تنها به شعر و ادبیات و عرفان محدود می‌کنند اما تاریخ زبان پارسی نشان می‌دهد که هر گاه حاکمان محلی از زبان پارسی پشتیبانی کرده‌اند سیلی از کتاب‌ها در زمینه‌های گوناگون به ویژه زمینه‌های علمی و دانشی بدین زبان تولید و نوشته شده است. برای نمونه ابوریحان بیرونی در کنار بیشتر کتاب‌های خود که به زبان مشترک علمی آن روز یعنی زبان عربی نوشته است کتاب‌ها و نوشته‌هایی هم به زبان پارسی نوشته است و در این زمینه گاه خود واژه‌سازی علمی هم کرده است. همین گونه است شیخ الرییس ابن‌سینا که دانشنامه‌ی علایی را به زبان پارسی نوشت و شاگردش جوزجانی نیز واژه‌های علمی فراوانی در زبان پارسی ساخته است. برای آگاهی بیشتر می‌توانید به مقاله‌ی استاد زنده‌یاد دکتر محمد معین در همین موضوع نگاه کنید. همین گونه است کتاب پزشکی «ذخیره‌ی خوارزمشاهی» که اسماعیل جرجانی (گرگانی) در سده‌ی ششم هجری نوشته است.

اما یکی از پزشکان ایرانی در سده‌ی چهارم هجری/دهم میلادی حکیم مَیسَری نام داشته است که افزون بر پزشکی طبع شعر هم داشته و یکی از کتاب‌های خود در دانش پزشکی را به صورت شعر و در قالب مثنوی سروده است.

دانشنامه‌ی میسری
وی کتاب خود را «دانشنامه» خوانده است. این کتاب شامل نزدیک پنج هزار بیت در بحر هزج ششگانه (مسدس) محذوف است یعنی مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل/فعولن. و این همان وزن مشهور و دلخواه ایرانیان است که دوبیتی‌های فراوانی در گویش‌های مختلف به ویژه فهلویات بدان سروده شده است. مثنوی «ویس و رامین» فخرالدین اسعد گرگانی و پس از وی «خسر و شیرین» نظامی گنجوی نیز به همین وزن است.

حکیم میسری درباره‌ی علت گزینش زبان پارسی برای این اثر چنین می‌نویسد:

چو بر پیوستنش من دل نهاذم ————- فراوان رای‌ها بر دل گشاذم
که چون گویمش من تا دیر مانَذ؟ ———— وُ هر کس دانش او را بدانذ؟
بگویم تازی؟ ار نه، پارسی نغز؟ ———— ز هر در من بگویم مایه و مغز
وُ پس گفتم زمین ما است ایران ———— که بیش از مردمانش پارسی‌دان
وُگر تازی کنم نیکو نباشذ ———– که هر کس را از او نیرو نباشذ
دری گویمش تا هر کس بدانذ ———— وُ هر کس بر زبانش بر برانذ

ار: یا
ذ: در پایان واژه‌ها امروزه به صورت د نوشته می‌شود.

از آنجا که وی پس از نیایش خداوند و ستایش پیامبر اسلام، خاندان او را هم ستوده نتیجه گرفته‌اند که شیعه بوده است. پس از آن هم بخشی در ستایش دانش دارد.

همان گونه که حکیم میسری در دانشنامه آورده است سرایش کتاب را در سال ۳۶۷ ق. آغاز کرده

من این گفتار را اندام داذم ———- وُ «دانشنامه» اول نام داذم
من این را گفتم اندر ماه شوّال ——— به شصت و سی صذ و هفت آمذه سال

دانشنامه سه سال بعد در سال ۳۷۰ ق. به پایان رسانده و در این زمان وی ۴۶ سال داشته است.

بینجامیذ دانش‌نامهء من ———– برآمذ زو مراد و کامهء من
به سال سی صذ و هفتاذ بوذیم ———– کز این نامه همه پردخته شوذیم
من از دو بیست و دو سه برگذشتم ———- وُ دیوان جوانی برنوشتم

بدین ترتیب زمان زادن او نزدیک ۳۲۴ ق. بوده است. هم چنین این کتاب از شاهنامه‌ی فردوسی نیز کهن‌تر است.

محتوای کتاب چنین است:
– ستایش خدا
– ستایش پیغمبر و آل او
– در دانش
– در تالیف کتاب
– در ستایش شاه
– در ترکیب مردم
– در پند و نصیحت

سپس به بیماری‌ها می‌پردازد و برای هر بیماری نخست شرحی از نشانه‌های بیماری و دلیل آن می‌دهد و پس از آن راه درمان را می‌نماید. در پایان هم بخش خاتمه‌ی کتاب است.

نمونه‌ای از شرح یک بیماری و درمان آن:

در خُنّاق

کسی کو را گلو بر هم ببندذ ——— چنان کآبی فرو رفتن نگنجذ
نه آواز از گلوی وی برآیذ ———- خَیو را خوذ فروبردن نیارذ
خُناق است، اندر این غفلت نبایذ ——— که غفلت کردنش علت فزایذ

گر از خون باشذ و یابی نشانش ———— دو چشمش سرخ باشذ یا رخانش
ز اوّل گو رگ قیفال بگشای ———– گلاب و سرکه آنگه بر سر اندای
ز آب توت او را غرغره ساز ———- وُ نوشاذر بذو در نیز بگذاز
گر از گشنیز تر آبی برون آر ——— بآبش غرغره فرمای بسیار
طبیعت نرم دارش بآب آلو ———— به مغز لکور و خرمای هندو
وگرنه شیشه‌ای بر گردنش نه ———- گلو از هم برانگیزذ شوذ به
پس آنگه لختکی کشکاب بایذ ———- به کشکابش گلو از هم برآیذ
وگرنه تخم حرمل در گلو دم ——— ز تخم ترب این دردش شوذ کم

گر از بلغم بوذ وی را نشان است ——— لعابش از دهن دایم روان است
علاجش غرغره بایذ به خردل ———— بآب انگوین هر روز ز اوّل
ز هر لونی کش این علت بیابی ———— ز نوشاذر نگر تو برنتابی

چه از خون و چه از صفرا چه بلغم ——— ز نوشاذر نگر در حلق وی دم

خیو: آب دهان
خرمای هندو: آنچه امروز تمر هندی می‌گویند. (تمر به عربی یعنی خرما)
انگوین: انگبین، عسل

کتاب دانشنامه به «ناصرالدین سپهسالار» پیشکش شده است.

فراوان با دلم اندیشه کردم ———– خرذمندی و دانش پیشه کردم
که بگزینم شهی دانا و بیذار ———– که هست این خوب دانش را خریذار
نَبُذ این جز سپهسالار ایران ————- کز او آباذ شذ ایران بیران
بذو مر شاهیان را عز و کام است ———- ببینی ناصر دولتش نام است

بیران: ویران

با توجه به دوران تاریخی ۳۶۷ و ۳۷۰ ق. دکتر جلال متینی معتقد است که این فرمانروا، ناصرالدین ابوالحسن محمد بن ابراهیم بن سیمجور است و حکیم میسری در دوران سامانیان و در دستگاه سیمجوریان به سر می‌برده است. اما برات زنجانی عقیده دارد چون ابوالحسن سیمجور به نوشته‌ی «حبیب السیَر» در سال 388 ق. لقب ناصرالدوله گرفته اما دانشنامه در ۳۷۰ به پایان رسیده پس به احتمال زیاد این فرمانروا امیر سبکتگین پدر سلطان محمود غزنوی است.

دست‌نویس و چاپ
تنها دست‌نویس شناخته شده‌ی این کتاب در کتابخانه‌ی ملی پاریس نگهداری می‌شود که دارای ۱۶۴ برگه به اندازه‌ی ۱۳ × ۱۸ سانتیمتر است و در تاریخ چهارشنبه سوم ماه ربیع الاخر سال ۸۵۲ ق. به خط نستعلیق به دست محمود تبریزی شاهنامه‌خوان نوشته شده است.

نخستین بار بلوشه (Blochet) خاورشناس فرانسوی آن را پیدا کرد و میکروفیلمی از این کتاب برای کتابخانه‌ی مرکزی دانشگاه تهران فراهم شد. دکتر جلال متینی در سومین کنگره‌ی تحقیقات ایرانی در سال ۱۳۵۲ خ. مقاله‌ای با عنوان «درباره‌ی دانشنامه‌ی میسری» عرضه کرد که بسیار خواندنی و علمی است. دکتر متینی در این مقاله به ایرادهای دیگران پاسخ داده و بحث مفصلی درباره‌ی زندگی حکیم میسری و دانشنامه کرده است.

در سال ۱۹۵۸ م./ ۱۳۲۷ خ. ژیلبر لازار (Gilbert Lazard) مقاله‌ای درباره‌ی آن نوشت. لازار در سال ۱۹۶۴ م./۱۳۴۳ خ. در کتاب «اشعار پراکنده‌ی قدیمترین شعرای فارسی زبان» در کنار شعرهای پراکنده‌ی دقیقی و ابوشکور بلخی و شهید بلخی و دیگران نمونه‌هایی از کتاب دانشنامه‌ی میسری را نیز به همراه ترجمه‌ی فرانسوی آن منتشر کرد.

دکتر برات زنجانی از روی همین میکروفیلم ویراستی از این کتاب را در سال ۱۳۶۶ خ. منتشر کرد.

در پایان همان گونه که خود حکیم میسری خواسته است برای روانش درودی می‌فرستم:

مگر این نامهء من دیر مانذ ——— پس از من تا کسی این را بخوانذ
مرا یاذ آورذ ز ایزذ بخواهذ ——— ز درد و محنت و رنجم بکاهذ
هر آن کز نامهء من شاذ گردذ ——– نباید کاین بر او چون باذ گردذ
بر او واجب که ما را یاذ دارذ ——— روان ما زمانی شاذ دارذ
نیاز آرذ بگویذ از دل پاک ———– که: یا رب! میسری بذ بوذ و ناپاک
الهی رحم تو بیش از گناهش ———- من او را آمذم پیشت به خواهش
بیامرزی گناهش را به رحمت ———– بر او بر گستران جاویذ نعمت
پذر با ماذر و با دوذمانش ——— بیامرز و همه اهل زمانش
و نیز آن را که این نامه بخوانذ ——- دعایی زی نویسنده رسانذ

برای بحثی درباره‌ی ویژگی‌های زبانی و ادبی این کتاب به این صفحه هم نگاه کنید.

آدینه ۲۰/خرداد/۱۳۹۰ – ۱۰/جون/۲۰۱۱

معمولا در توضیح «افول» تمدن خاورمیانه و در اصل تمدن «ایران‌شهری» دلیل‌های گوناگونی ارائه می‌شود. برخی، گاه از روی بی‌دانشی تاریخی و بی‌توجه به رخدادها و شکوفایی پس از اسلام، تقصیر این «افول» را به گردن دین اسلام می‌اندازند. برخی دیگر نیز، با بی‌دانش تاریخی و از روی تقلید و بازگویی شنیده‌هایشان، گاه با پُز «روشنفکری» ریشه را در «استبداد شرقی» می‌دانند. گروهی دیگر از اینان هم با تکرار نظریه‌ی مارکس، «شیوه‌ی تولید آسیایی» را مقصر می‌دانند. خلاصه «هر کسی از ظن خود» در این میدان اسبی یا استری می‌راند. به تازگی به کتابی برخوردم که خیلی برایم جالب بود:


نام کتاب: افول ایران‌شهر: آبیاری و محیط زیست در تاریخ خاورمیانه از ۵۰۰ پ.م. تا ۱۵۰۰ م.
The Decline of Iranshahr: Irrigation and Environments in the History of the Middle East, 500 B.C. to A.D. 1500
نویسنده: پیتر کریستنسن (Peter Christensen)
برگردان به انگلیسی: استیون سمپسون (Steven Sampson)
ناشر: انتشارات موزه‌ی توسکولانوم (Museum Tusculanum) دانشگاه کپنهاگ
سال: ۱۹۹۳ م. / ۱۳۷۲ خ.
صفحه: ۳۵۲

این کتاب در اصل پایان‌نامه‌ی دکتری پیتر کریستنسن (زاده‌ی ۱۹۴۷ م./۱۳۲۶ خ. دانمارک) در سال ۱۹۹۱ م. / ۱۳۶۹ خ. بوده است که دو سال بعد پس از برگردان به انگلیسی به صورت کتابی منتشر شده است.

فهرست گنجانده‌های کتاب چنین است:

پیشگفتار: تاریخ جامع، خاورمیانه و دیدگاه زیست محیطی

پاره‌ی ۱: نقطه‌های آغاز: بُن‌مایه‌ها و سرچشمه‌ها

فصل ۱: «دورنمایی اندوه‌انگیز»: بیابانگردان، اسلام و استبداد شرقی

فصل ۲: خاورمیانه، ایران‌شهر و شاهنشاهی‌های ایران

فصل ۳: سرچشمه‌ها
۱- تصویر ایران در سرچشمه‌های کلاسیک (یونانی)
۲- «خداینامه»: «شاه خوب» به عنوان بُن‌مایه‌ای در تراداد (سنت) ایرانی
۳- ایران‌شهر در سده‌ی دهم میلادی / چهارم هجری
۴- ارزیابی مالیاتی ایران‌شهر: خلاصه‌ای از آگاهی‌های چندایی (کمّی)

پاره‌ی ۲: دل ایران‌شهر: میان‌رودان و خوزستان

دیباچه

فصل ۴: رودهای همزاد

فصل ۵: ساخت کندال (کانال)های سراسری
– کندال شاهانه
– خاورزمین «یونانی شده» ۱: بنیادهای یونانی و اشکانی در میان‌رودان

فصل ۶: اوج آبیاری: میان‌رودان در زمان فرمانروایی ساسانیان

فصل ۷: بحران سده‌ی هفتم میلادی: دُژاختری (فاجعه‌)های زیست محیطی و مردم‌نگاری
۱- میان‌رودان انباره‌ی بیماری‌ها
۲- نخستین واگیر طاعون

فصل ۸: از بحران تا افول پیوسته: میان‌رودان میان دو واگیر طاعون
۱- بازسازی و پایایی در جنوب: بصره و واسط
۲- بیماری در منطقه‌ی اروند (دجله): بغداد و نهروان
۳- فروریزی کندال‌های سراسری
۴- افول میان‌رودان: یک برنهاده (فرضیه)

فصل ۹: خوزستان
۱- خوزستان در تصویرهای کلاسیک (یونانی) از ایران
۲- خوزستان در تراداد خداینامه
۳- افول خوزستان

پاره‌ی ۳: واحه‌هایی در پشته (فلات) ایران

فصل ۱۰: محیط زیست و تشنیک‌شناسی (تکنولوژی) آبیاری

فصل ۱۱: الگوهای نشیم‌های (settlement) نخستین
۱- انقلاب تشنیک‌شناسی: معرفی قنات
۲- توصیف یونانیان از پشته‌ی ایران در نزدیک ۳۰۰ پ.م.
۳- خاور زمین یونانی شده ۲: بنیادهای یونانی

فصل ۱۲: رشد و پایاسازی الگوهای نشیم‌های نو در جبال
۱- سپاهان (اصفهان)
۲- ری
۳- قنات-واحه‌های جبال
۴- واحه‌های آبیاری شده با رودخانه در جبال
خلاصه
یادداشت: کومس و گرگان

فصل ۱۳: فارس
۱- شیراز و مرودشت
۲- فیروزآباد
۳- دارابگرد و فسا: شهرزدایی و افول در شرق فارس
۴- وه‌شاپور (بیشاپور) و آرّادجان: شهرزدایی و افول در غرب فارس
۵- سیراف و بندرهای خلیج فارس
خلاصه

فصل ۱۴: کرمان
۱- مهاجرنشینی در شمال کرمان
۲- تُرنجش (انقباض) در جنوب کرمان
۳- پایایی در شمال کرمان

فصل ۱۵: خراسان
۱- مرو
۲- نیشاپور
۳- هرات
خلاصه
یادداشت: کُهستان

فصل ۱۶: آذربایجان
۱- در حاشیه‌های شاهنشاهی: آذربایجان در دوران ساسانی و عباسیان
۲- تبریز: پیدایش مرکز سیاسی نو

فصل ۱۷: خلاصه‌سازی و همسنجی: تفاوت منطقه‌های کوهستانی و دشت سیلابی

پاره‌ی ۴: سیستان

فصل ۱۸: محیط فیزیکی و نخستین نشیم‌‌ها
۱- از زرنکا تا سکاستان: سیستان در دوران هخامنشیان و اشکانیان

فصل ۱۹: اوج سیستان
۱- بافتار سیاسی
۲- گوالش شبکه‌های آبیاری کلان-مقیاس: ساخت نهر الطعام

فصل ۲۰: افول سیستان
خلاصه

نتیجه‌گیری

فصل ۲۱: افول و برگشت‌پذیری: الگوهایی در تاریخ ایران‌شهر

کتاب بسیار جالبی به نظر می‌رسد به ویژه پس از انتشار آن چندین نقد در مجله‌های مهم ایران‌شناسی انگلیسی‌زبان درباره‌ی آن نوشته شد. من تاکنون ۷ نقد را پیدا کرده‌ام.

هنوز همه‌ی کتاب را نخوانده‌ام اما در نگاه نخست هم عنوان کتاب و هم آغاز فصل یک برایم جالب بود:

– عنوان کتاب: نویسنده می‌گوید بهتر است در این بحث به جای خاورمیانه از «ایران‌شهر» استفاده کنیم که از میان‌رودان (بین‌النهرین) – که در زبان پارسی «دل ایران‌شهر» خوانده می‌شده – تا فرارود (ماوراءالنهر) را می‌پوشاند. وی داستان مصر و دیگر بخش‌ها را از بحث خود بیرون می‌گذارد. سپس همان گونه که از عنوان کتاب برمی‌آید از زمان هخامنشیان تا آغاز دوران صفویان را برمی‌رسد و تکیه‌ی بحث را بر موضوع آبیاری و تغییرهای محیط زیستی و کشاورزی و تاثیر آنها بر تمدن متمرکز می‌کند.

– آغاز فصل ۱: نویسنده در این فصل به همان موضوع بند نخست این جستار اشاره می‌کند و همه‌ی این گونه نظریه‌ها را رد می‌کند و آنها را نابسنده و ناسنجیده و قدیمی می‌داند. مانند جهل، خرافه، استبداد، نبود امنیت سرمایه و … اتفاقاً وی نیز می‌گوید از زمان هرودوت و افلاطون اصطلاح «استبداد شرقی» رایج شد و بدون دانش کافی درباره‌ی شیوه‌های کشورداری و زندگی مردم خاورزمین این اصطلاح تکرار شد و «خاورشناسان» نیز آن را تکرار کردند.

وی درباره‌ی اسلام می‌نویسد: از زمانی که در سده‌ی دوازدهم میلادی (دوران جنگ‌های صلیبی) دستگاه تبلیغاتی کلیسا همه‌ی خاورمیانه را به عنوان «جامعه‌ی مسلمانان» معرفی کرد تصور بر آن بوده است که در این منطقه همه مسلمان اند و همه‌ی جنبه‌های زندگی زیر سلطه‌ی کامل دین اسلام است. بدین ترتیب اسلام جای مهمی در نگاه خاورشناسان پیدا کرد. وی سپس نظر گوستاو فُن گرونه‌باوم (Gustav von Gronebaum) را مطرح می‌کند که بنیانگذار خاورشناسی در امریکای پس از جنگ جهانی دوم شد.

فن گرونه‌باوم معتقد بود که اسلام میان آنچه از آن خدا است و آنچه از آن قیصر است تفاوتی نمی‌گذارد [اشاره به سخن عیسا در انجیل که آن را به جدایی نهاد دین از نهاد سیاست تفسیر می‌کنند. شهربراز]. بنابراین اسلام بر همه‌ی جنبه‌های زندگی سیطره پیدا کرد. متاسفانه اسلام پس از مدتی جبرگرا و غیرعقلانی و همه‌ی چیزهای بد دیگر شد. و چون اسلام «میراث یونانی» را رد کرد مانع گسترش و گوالش (توسعه) اقتصادی شد و در شکل‌گیری خشونت سیاسی و دولت‌های تمام‌خواه و رژیم‌های ارتجاعی نقش مهمی بازی کرد!

می‌بینیم که این دید کلیسای دوران تاریک و برداشت غلط خاورشناسان همچنان در میان مردم غربی رایج است و دانشوران کمی توانسته‌اند این برداشت را تغییر دهند. زیرا رسانه‌ها بدین گونه دانشوران مجالی نمی‌دهند و به قول سعدی «قلم در کف دشمن است».

کریستنسن سپس موضوع شبکه‌های پیچیده و پیشرفته‌ی آبیاری ایران‌شهر را معرفی می‌کند که از زمان هخامنشیان و به ویژه اشکانیان پیدا شدند و در زمان ساسانیان به اوج خود رسیدند. اتفاقا این موضوعی است که زنده‌یاد دکتر محمد محمدی ملایری نیز در کتاب ارزشمند خود به نام «فرهنگ ایران در زمان انتقال از عصر ساسانی به دوران اسلامی» نیز بدان اشاره کرده است.

پس خواندن بیشتر کتاب این جستار را روزآمد خواهم کرد.

یک‌شنبه ۱۵/خرداد/۱۳۹۰ – ۵/جون/۲۰۱۱

ابوالعباس احمد ابن محمد ابن کثیر فرغانی معروف به ابن کثیر از اخترشناسان و ریاضیدانان مشهور ایرانی (از سرزمین‌های فرارود یا ماوراءالنهر) بود. او در حدود سال ۲۴۷ ق. معاصر با مأمون و متوکل، خلفیگان مشهور عباسی، می‌زیست. ابن کثیر به فرمان مامون عباسی در تصحیح زیج بطلمیوس شرکت کرد و در زمان متوکل عباسی به عنوان مهندس، سرپرستی ساختمان نیل‌سنج نو (Nilometer ابزاری برای اندازه‌گیری رفتار رود نیل – در متن‌های عربی: المقیاس الجدید) را در شهر فُسطاط (مصر) بر عهده گرفت. نزدیک بود به خاطر دسیسه‌ی برخی دشمنانش به دست متوکل کشته شود اما همان گونه که خودش پیش بینی کرده بود متوکل پیش از زمان مُرد و از این دسیسه جان به در بُرد.

از آثار عمده‌ی ابن کثیر فرغانی می‌توان کتاب‌های زیر را نام برد:
– الفصول اختیار المجسطی: این کتاب فصل‌های برگزیده‌ای از المجسطی (Almagest) بطلمیوس است.

– کتاب العمل الرخامات: رخام نام نوعی سنگ مرمر در مصر است و منظور از رخام در اینجا ساعت آفتابی (sundial) است که با این نوع سنگ ساخته می‌شده است.

– الکامل فی الاسطرلاب (یا فی صناعه الاسطرلاب): همان گونه که از نامش برمی‌آید کتابی درباره‌ی ساخت اُسطُرلاب (در انگلیسی: astrolabe) است.

– کتاب فی جوامع علم النجوم: این کتاب مهم‌ترین کتاب فرغانی است که در زیر بیشتر بدان خواهیم پرداخت.

فرغانی کتابی نیز درباره‌ی زیج خوارزمی دارد که ابوریحان بیرونی بعدها از همه‌ی این کتاب‌ها استفاده کرده است.

جوامع علم النجوم (دانشنامه‌ی اخترشناسی)
این کتاب گویا به نام‌های دیگری چون «اصول الحرکات سماویه» یا «علل الافلاک» یا «اصول الفلک» یا «المدخل الی علم هیئیه الافلاک» (درآمدی بر دانش هیات فلکی) یا «کتاب الفصول الثلاثین» (کتابی با ۳۰ فصل) نیز شناخته می‌شده است.

این کتاب گزارش غیرریاضی جامعی از اصول اخترشناسی بطلمیوس است. فرغانی با این کتاب مرحله‌ی تازه‌ای را در اخترشناسی دوران اسلامی آغاز کرد. برای مثال در این کتاب محیط و قطر زمین را به ترتیب برابر با ۳۲۸۳۰ کیلومتر و ۱۰۴۶۰ کیلومتر داده است و در مورد حجم ستارگان نسبت به حجم زمین رقم‌های زیر را داده است:

ماه: ۳۹ / ۱
ناهید (زهره): ۳۷ / ۱
بهرام (مریخ): ۱۵ / ۸
خورشید: ۱۶۶ برابر حجم زمین
کیوان (زحل) ۹۰ برابر
مشتری: ۹۵ برابر

این کتاب فرغانی نخستین کتاب جامع در دوران اسلامی درباره‌ی اخترشناسی است و بر دانش اخترشناسی در دوران اسلامی تأثیری بسزا داشت.

فرغانی در اروپا
گراردوس کرمونایی (در انگلیسی و لاتین: Gerard of Cremona / Gerardus Cremonensis / Gherardo Cremonese) و یوحنای اُسبیلی (Johannes Hispalensis در انگلیسی: John of Seville یا جان اهل سویل در اسپانیا) کتاب «الجوامع علم النجوم» را در قرن دوازدهم میلادی به لاتین با نام «The Elements of Astronomy» ترجمه کردند. ترجمه‌ی یوحنا در سال ۱۴۹۳ م. در فرارا (Ferrara)، در سال ۱۵۳۷ م. در نورمبورگ، در سال ۱۵۴۶ م. در پاریس چاپ شد. ترجمه‌ی اُسبیلی در سال ۱۹۴۳ م. در برکلی بازچاپ شد. رومئو کامپانی (Romeo Campani) هم ترجمه‌ی گراردوس را در سال ۱۹۱۰ م. در ایتالیا برای نخستین بار چاپ کرد. در این ترجمه‌ها نام فرغانی به صورت «الفرگانوس» (Alfraganus) درآمده است و تا زمان معاصر او را تنها به همین نام اشتباه می‌شناختند. جالب آن که در کتابی به زبان انگلیسی چاپ شده در سال ۱۸۱۲ نام او را بن کُثیر (Ben-Cothair) یا بن کتیر (Ben Katir) هم نوشته است!


عکس صفحه‌ی عنوان کتاب فرغانی – ترجمه‌ی یوحنا اُسبیلی –
چاپ پاریس ۱۵۴۶ (به عدد لاتین: M D XL VI)

کتاب فرغانی در اروپای دوران تاریک و نوزایش (رُنسانس) تا زمان دانشمندی آلمانی به نام رگیومونتانوس کتاب آموزشی و درسی رشته‌ی هیات و اخترشناسی در همه‌ی اروپا بود. ترجمه و چاپ‌های فراوان این کتاب خود گواهی بر این است. یوهان مولر اهل کونیگزبرگ (Johannes Müller von Königsberg – کونیگزبرگ در آلمانی به معنای «دژ شاهان» است) در سال ۱۴۳۶ م. زاده شد و در سال ۱۴۷۶ در سن چهل سالگی درگذشت. وی با نام یوهان اهل مونته رگیو (Joannes de Monte Regio) می‌نوشت و بعدها نام او را به صورت رگیومونتانوس (Regiomontanus) درآوردند.

اما بهترین ترجمه‌ی کتاب فرغانی به زبان لاتین در سال ۱۶۶۹ م. در آمستردام به دست یاکوبوس گولیوس (Jacobus Golius یا James Golius – جیمز گونه‌ی دیگری از یاکوب است.) هلندی انجام گرفت که استاد زبان پارسی و عربی در دانشگاه لایدن (Leyden) بود. وی فرهنگ پارسی به لاتینی هم نوشته است. وی در سال ۱۵۹۶ در شهر لاهه (در فرانسه: La Haye و انگلیسی: The Hague) زاده شد و در سال ۱۶۶۷ درگذشت و این ترجمه پس از مرگش منتشر شد.


عکس صفحه‌ی عنوان کتاب فرغانی – ترجمه‌ی گولیوس

محتوای کتاب جوامع علم النجوم
شادروان احمد آرام در سال ۱۳۴۶ خ. در شماره‌ی چهارم مجله‌ی «معارف اسلامی» در تهران ترجمه‌ی پارسی این کتاب را منتشر کرد. فهرست فصل‌های این ترجمه چنین است:

– فصل اوّل: درباره‌ی سال‌های عرب و عجم و نام‌های ماه‌ها و روزهای ایشان و اختلافی که میان بعضی از آنها با بعضی دیگر است.

– فصل دوم: در این که آسمان به شکل کُره است و گردش آن با ستارگانش همچون گردش کُره است.

– فصل سوم: در این که زمین با همه اجزای آن از خشکی و دریا به صورت کُره است.

– فصل چهارم: در این که کُره‌ی زمین در وسط کُره‌ی آسمان ثابت است و حکم مرکز دارد و اندازه‌ی آن در مقابل بزرگی آسمان از حیث کوچکی، حکم نقطه‌ای را نسبت به دایره دارد.

– فصل پنجم: در دو حرکت اولی از حرکات آسمان، یکی از آنها حرکت کلی از مشرق به مغرب است که سبب پیدا شدن روز و شب می‌شود و دیگری حرکت ستارگان بر فلک البروج از مغرب به مشرق است.

– فصل ششم: در وصف رُبع مسکون زمین و آنچه در آن از گردش فلک و اختلاف شب و روز حاصل می‌شود.

– فصل هفتم: درباره‌ی ویژگی‌های قسمت‌های مختلف رُبع مسکون و ذکر مواضعی که خورشید ماه‌ها در آنها غروب نمی‌کند یا ماه‌ها طلوع نمی‌کند.

– فصل هشتم: در مساحت زمین و اقلیم‌های هفتگانه‌ی آباد آن.

– فصل نهم: در نام‌های بلاد و شهرهای معروف زمین و این که هر کدام در چه اقلیمی واقع است.

– فصل دهم: درباره‌ی مطالعه بروج و اختلاف آنها در فلک‌های مستقیم و فلک‌های مایل.

– فصل یازدهم: در مقدار زمان‌های روز و شب و اختلاف ساعت معتدل با ساعت زمانی.

– فصل دوازدهم: در بیان شکل افلاک کواکب و ترکیب آنها و ترتیب هدی آنها از زمین.

– فصل سیزدهم: در تغییر حرکات خورشید و ماه و ستارگان ثابت از افلاکشان در دو جهت مغرب و مشرق که حرکت در طول نامیده می‌شود.

– فصل چهاردهم: در تقسیم‌بندی حرکات ستارگان پنج‌گانه سرگردان در افلاک خود در طول

– فصل پانزدهم: وجوهی که برای پنج ستاره‌ی سرگردان در مسیر آنها در فلک البروج حاصل می‌شود.

– فصل شانزدهم: در اندازه‌های افلاک کواکب که افلاک تدویر خام دارد نسبت به افلاک خارج مرکز، و ابعاد مراکز افلاک خارج مرکز از زمین.

– فصل هفدهم: در دوره‌های گردش کواکب در افلاک خود و در فلک البروج.

– فصل هجدهم: درباره‌ی تقسیم‌بندی حرکات ستارگان ایستاده و رونده در دو جهت شمال و جنوب.

– فصل نوزدهم: در شماره‌ی ستارگان ثابت و طبقه‌بندی آنها بر حسب بزرگی و بیان محل پانزده ستاره‌ی بزرگ در آسمان.

– فصل بیستم: در بیان کواکبی که منزل‌های ماه خوانده می‌شود و شماره‌ی این منزل‌ها بیست و هشت است.

– فصل بیست و یکم: در فاصله‌ی ستارگان ثابت و رونده از زمین.

– فصل بیست و دوم: در مساحت کواکب و اندازه‌ی مساحت زمین نسبت به هر یک از آنها.

– فصل بیست و سوم: در بیان اختلافی که میان ستاره و درجه‌اش از منطقه‌ی فلک البروج در طلوع و غروب و در رسیدن به وسط آسمان پیش می‌آید.

– فصل بیست و چهارم: در تشریق و تغریب ستارگان و پنهان شدن آنها در شعاع خورشید.

– فصل بیست و پنجم: در طلوع اهله و افزودن و کاستن نور ماه.

– فصل بیست و ششم: در بیرون آمدن کواکب پنج‌گانه از شعاع خورشید.

– فصل بیست و هفتم: در اختلاف منظری که برای ماه و ستارگان نزدیک به زمین ایجاد می‌شود.

– فصل بیست و هشتم: در خسوف ماه.

– فصل بیست و نهم: در کسوف خورشید.

– فصل سی‌ام: در فاصله‌ی زمانی میان خسوف‌های ماه و کسوف‌های خورشید.

آگاهی بیشتر درباره‌ی فرغانی را می‌توانید در این نشانی به زبان انگلیسی بخوانید.

با تشکر از «رفیق فردوسی» برای فرستادن عکس‌ها.

چهارشنبه ۱۱/خرداد/۱۳۹۰ – ۱/جون/۲۰۱۱

همه می‌دانیم که ایران یکی از کشورها پر زمین‌لرزه است و زمین‌لرزه‌های فراوانی در تاریخ ایران روی داده و بسیاری از شهرهای ایران در طول تاریخ شاهد زمین‌لرزه‌های ویرانگر بوده‌اند. برای نمونه نظامی گنجوی از زمین‌لرزه‌ای یاد می‌کند که در زمان عمرش رخ داده و شاهد آن بوده و در چند بیت آن را شرح داده است:

از آن زلزله کآسمان را درید ———- شد آن شهرها در زمین ناپدید
چنان لرزه افتاد بر کوه و دشت ————- که گرد از گریبان گردون گذشت
زمین گشته چون آسمان بیقرار ———- معلق زن از بازی روزگار
برآمد یکی صدمه از نفخ سور ————- که ماهی شد از کوهه‌ی گاو دور
فلک را سلاسل زهم بر گسست ———— زمین را مفاصل به هم در شکست
در اعضای خاک آب را بسته کرد ———– ز بس کوفتن کوه را خسته کرد
رخ یوسفان را برآمود میل ———— در مصریان را براندود نیل
نمانده یکی دیده بر جای خویش ————– جهان در جهان سرمه ز اندازه بیش
زمین را چنان درهم افشرد سخت ————- کز افشردگی کوه شد لخت لخت
نه یک رشته را مهره بر کار ماند ————– نه یک مهره در هیچ دیوار ماند
ز بس گنج که آن روز بر باد رفت ———– شب شنبه را گنجه از یاد رفت
ز چندان زن و مرد و برنا و پیر ———- برون نامد آوازه‌ای جز نفیر

هم چنین قطران تبریزی در شرح زمین‌لرزه‌ی تبریز قصیده‌ی جانگذار و معروفی دارد که چند بیت آن چنین است:

بود محال مرا داشتن امید محال ———– به عالمی که نباشد هگرز بر یک حال
از آن زمان که جهان بود حال زینسان بود ——– جهان بگردد لیکن نگرددش احوال
دگر شوی تو ولیکن همان بود شب و روز ——– دگر شوی تو ولیکن همان بود مه و سال

نبود شهر در آفاق خوشتر از تبریز ———— به ایمنی و به مال و به نیکویی و جمال
ز ناز و نوش همه خلق بود نوشانوش ————- ز خلق و مال همه شهر بود مالامال
در او به کام دل خویش هر کسی مشغول ———- امیر و بنده و سالار و فاضل و مفضال

یکی به خواستن جام بر سماع غزل ——————– یکی به تاختن یوز بر شکار غزال

به کار خویش همی کرد هر کسی تدبیر ————- به مال خویش همی داشت هر کسی آمال

خدا به مردم تبریز برفکند فنا ————- فلک به مردم تبریز بر گماشت زوال
فراز گشت نشیب و نشیب گشت فراز ———– رمال گشت جبال و جبال گشت رمال
دریده گشت زمین و خمیده گشت نبات ———– دمنده گشت بحار و رونده گشت جبال
بسا سرای که بامش همی بسود فلک ———— بسا درخت که شاخش همی بسود هلال
کز آن درخت نمانده کنون مگر آثار ————– وز آن سرای نمانده کنون مگر اطلال

یکی نبود که گوید به دیگری که مموی ———- یکی نبود که گوید به دیگری که منال

امروز به طور تصادفی به کتابی برخوردم با مشخصات زیر:

نام کتاب: تاریخ زمین‌لرزه‌های ایران (A History of Persian Earthquakes)
نویسنده: ن.ن. امبراسیس (N. N. Ambraseys) و چ.پ. ملویل (C. P. Melville)
ناشر: انتشارات دانشگاه کمبریج انگلستان
سال: ۲۰۰۵ م. / ۱۳۸۴ خ.
صفحه: ۲۴۰

امبراسیس استاد مهندسی زلزله در «دانشسرای سلطنتی علوم و تشنیک‌شناسی لندن» (Imperial College of Science and Technology) است و ملویل پژوهشگر گروه مهندسی شهرسازی این دانشسرا است. این دو پیشتر نیز مقاله‌هایی درباره‌ی زمین‌لرزه در بخش‌های گوناگون ایران از جمله در کُهستان (قُهستان در خراسان) منتشر کرده‌اند.

فهرست این کتاب چنین است:

فصل ۱: داده‌های کلان‌لرزه‌ای (Macroseismic) از منبع‌های تاریخی
– دوران خلافت اسلامی، دوران مغول، دوران صفویان، دوران قاجار، دوران معاصر

فصل ۲: داده‌های کلان‌لرزه‌ای از بررسی‌های میدانی

فصل ۳: پیشینه‌ی موردها
– دوران پیشااسلامی، دوران اسلامی

فصل ۴: داده‌های ابزاری

فصل ۵: تاریخ زمین‌لرزه‌های ایران

– یادداشت‌ها

– خاستگاه‌ها (خاستگاه‌های خاوری و خاستگاه‌های باختری)

بر پایه‌ی فهرست این کتاب، نویسنده با تکیه بر منبع‌های موجود، چه پارسی و عربی و چه کتاب‌های اروپاییان و جهانگردان اروپایی، به بررسی زمین لرزه‌های معروف و شناخته‌ی ایران در دوران گوناگون به ویژه پس از اسلام پرداخته است.

به نظر من کارشناسان آن رشته‌ی علمی که پیشینه‌ی دیرینه دارند مانند ریاضی و شیمی و زمین‌شناسی و اخترشناسی و جغرافی و پزشکی و … باید تلاش کنند تاریخ رشته‌ی خود را در تاریخ بلند ایران بررسی کنند و چه خوب بود اگر کتاب‌هایی مانند این کتاب به دست زمین‌شناسان ایرانی نگاشته می‌شد.

پی‌نوشت:

بر پایه‌ی اطلاعات کتابخانه‌ی ملی ایران:
۱- ویراست پیشین این کتاب در سال ۱۳۷۰ خ. به دست ابوالحسین رده در ۶۷۴ صفحه به پارسی برگردانده شده و نشر آگاه در تهران آن را چاپ کرده است.

۲- زنده‌یاد یحیا زُکا نیز کتابی نوشته است به نام «زمین‌لرزه‌های تبریز» در ۲۱۶ صفحه که در سال ۱۳۶۸ خ. در تهران انتشارات کتابسرا آن را چاپ کرده است. بخش‌هایی از این کتاب را می‌توانید در این نشانی بخوانید.

۳- در سال ۱۳۸۸ خ. نیز حمیدرضا عزالدین کتابی با نام «تاریخ زمین‌لرزه‌ها و لرزه‌خیزی استان سمنان» در ۱۵۲ صفحه نوشته نشر آبرخ‏‫ سمنان آن را منتشر کرده است.

یک‌شنبه ۸/خرداد/۱۳۹۰ – ۲۹/می/۲۰۱۱

خواجه رشیدالدین فضل‌اﷲ همدانی، پسر عمادالدوله ابی‌الخیر و نوه‌ی موفق‌الدوله‌ی همدانی، یکی از ایرانیان بزرگ و تاثیرگذار در تاریخ ایران در دوران مغولان بوده است. پدربزرگش موفق‌الدوله با خواجه نصیرالدین توسی در قلعه‌ی اسماعیلیان الموت بود و پس از تسلیم شدن آن قلعه، او نیز مانند خواجه نصیر به خدمت مغولان درآمد.

رشیدالدین در سال ۶۴۵ ق. در همدان زاده شد. ایام جوانی را در همدان به تحصیل علوم گوناگون به ویژه پزشکی گذراند و توانست به عنوان پزشک (طبیب) وارد دستگاه اباقاخان شد و تا رسیدن به وزارت غازان خان و اولجایتو و ابوسعید پیشرفت کرد. خواجه افزون بر زبان پارسی و عربی، زبان‌های ترکی و مغولی را هم می‌دانست. غازان خان (که پس از مسلمان شدن نام خود را محمود گذاشت) فردی تاریخ دوست و آشنا به تاریخ نیاکان مغول خود بود. از این رو خواجه رشیدالدین را مامور کرد که تاریخ مغولان را بنویسد. خواجه این ماموریت را پذیرفت و پس از مطالعه‌ی اسناد مغولی و مذاکره با آگاهان تاتار، اساس کتاب خود – مشهور به «تاریخ غازانی» – را ریخت. اما پیش از پایان کتاب، غازان درگذشت و برادرش اولجایتو (با نام مسلمانی: محمد) خواجه را به ادامه‌ی کار واداشت و درخواست کرد که افزون بر تاریخ اقوام مغول، تاریخ جامعی بنویسد که شامل همه‌ی اقوام دیگر باشد و جلدی هم درباره‌ی جغرافی و راه‌ها و شهرها (به اصطلاح قدیم: مسالک و ممالک) به تاریخ غازانی بیافزاید. رشیدالدین با همه‌ی سنگینی وظیفه‌ی وزارت و گرفتاری‌های گوناگون به انجام آن همت گماشت و در سال ۷۱۰ ق. نگارش «جامع التواریخ » را به پایان رسانید.

خواجه بر اثر دسیسه‌های دشمنان در سال ۷۱۷ ق. از وزارت برکنار شد و از شهر سلطانیه (پایتخت اولجایتو) به تبریز رفت و سرانجام بر اثر تحریک مخالفان به دستور ابوسعید در سال ۷۱۸ ق. در سن ۷۳ سالگی او را در نزدیکی تبریز دو نیم کردند و به زندگی یکی از بزرگ‌ترین فرزانگان و پزشکان و نویسندگان و تاریخ‌نگاران و وزیران ایرانی پایان بخشیدند.

آثار خواجه رشیدالدین
خواجه رشیدالدین مردی فاضل و دانشمند بود و اوقات فراغت را به مطالعه یا نگارش می‌گذراند. آثار خواجه رشیدالدین عبارتند از:

۱- کتاب الاخبار و الاَّثار: در بیان سرما و گرما و فصل‌ها و کشاورزی و آبیاری و بیماری‌های گیاهان و شناخت کانی‌ها. اصل این کتاب در دست نیست اما برگزیده‌هایی از آن موجود است

۲- مفتاح التفاسیر: در بیان شیوایی قرآن و ترجمه‌ی مفسران و بیان خیر و شر و قَدَر و ابطال تناسخ

۳- رساله‌ی سلطانیه: کتاب در تفسیر و کلام برپایه‌ی بحث‌هایی که در شهر سلطانیه (پایتخت اولجایتو) و در حضور سطان الجایتو میان عالمان دینی روی داده است.

۴- لطایف الحقایق:

۵- بیان الحقایق:

۶- توضیحات: شامل ۱۹ نامه در مسائل کلامی و دینی و عرفانی

۷- مجموعه‌ی مکاتبات رشیدی که حاوی بسیاری نکات ادبی و تاریخی است. امروزه برخی در درستی نسبت دادن این مجموعه به خواجه تردید کرده‌اند. ن.ک. پایین‌تر.

خواجه افزون بر این که خود به کار نگارش می‌پرداخت دیگر دانشمندان را نیز بدین کار تشویق می‌کرد و حتا کارهای دانشمندان دیگر از جمله ابوریحان بیرونی را بازنویسی و ترجمه کرده است.

خواجه علاوه بر منصب وزارت و مقام علمی و پزشکی و تاریخ‌نویسی، طبع شعر نیز داشته و گاهی برای تفنن شعر هم می‌گفته است. از اشعار خواجه دو بیت زیر در برخی از تذکره‌ها آمده است:

پیریم ولی چو بخت دمسازآید ———– هنگام نشاط و طرب و ناز آید
از زلف دراز تو کمندی فکنیم ——– بر گردن عمر رفته تا باز آید

اما یکی از مهم‌ترین کارهای خواجه در گسترش دانش و فرهنگ پی افکندن و پدید آوردن مجموعه‌ی دانشگاهی و علمی است به نام «رَبع رشیدی».

رَبع رشیدی
رَبع در زبان عربی به معنای محله است و نباید با رُبع به معنای چارک اشتباه شود. امیر معزی (شاعر معروف سده‌های پنجم و ششم هجری) غزلی دارد با این مطلع:

ای ساربان منزل مکن جز در دیار یار من ————— تا یک زمان زاری کنم بر ربع و اطلال و دمن
ربع از دلم پرخون کنم خاک دمن گلگون کنم ———– اطلال را جیحون کنم از آب چشم خویشتن

که حافظ بیت دوم را در غزل خویش تضمین کرده است:

ای نسیم منزل لیلی خدا را تا به کی —————— رَبع را بر هم زنم اَطلال را جیحون کنم؟

ربع رشیدی نام منطقه‌ای بود که با طرح و فرمان خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی در شهر تبریز بر پا شد. به نوشته‌ی مورخان و جهانگردان، ربع رشیدی شهرکی (یا به قول حمدالله مستوفی، «شهرچه»ای) بود دارای وسعت و عظمت زمین با بناهای بی‌شمار مانند مسجد، مدرسه، بیمارستان، کتابخانه، حمام، مهمانسرا، کارگاه‌های کتاب‌سازی. از جمله گنبدی هم داشت که آرامگاه خواجه رشیدالدین در آنجا است. این بنا مانند بیشتر شهرهای قدیم دارای حصار و بارویی بزرگی بود است و کتابخانه‌ی آن از بزرگ‌ترین کتابخانه‌های دوران خود به شمار می‌رفته و مدرسه‌ی آن مرکز بزرگ تحصیلات دانش‌پژوهان بوده است.

اوحدی مراغه‌ای در مثنوی «جام جم» خود – که آن را به تشویق خواجه غیاث‌الدین محمد فرزند خواجه رشیدالدین فضل‌اﷲ سروده – و عمارت رَبع رشیدی را به چشم خود دیده شعرهایی چند در توصیف آن سروده است از جمله:

در صفت سرای معمور
ای همایون سرای فرخنده ———— که شد از رونقت طرب زنده
طاق کسری ز دفترت کسری ست ———- هشت جنت ز گلشنت قصری ست
خاکت از مشک و سنگت از مرمر ————- بادت از خلد و آبت از کوثر
کوه پیموده سنگ و برسخته —————- بهر فرش تو تخته بر تخته
با زر شمسه‌ی تو در یاری —————— لاجورد سپهر زنگاری
کاشی و آجرت به هر خرده ————— مال قارون به دم فرو برده
گچ بام تو نُه سپهر به دور —————– از ره کهکشان کشیده به ثور
کرده با شاخ گلبنت ز فلک ———— شاخ طوبی خطاب «طوبی لک»
نقشبندان کن به کنده‌گری ———- بر درت کرده عمر خود سپری
در تک این رواق بالنده ————– پشت ماهی به گاو نالنده
ماه از این طارم زمین مرکز ————– در دم آفتابت آجرپز
صحن معمورت آستان سپهر ————– سقف مرفوعت آشیانه‌ی مهر
چون ز سرخاب روی شاهد شنگ ————– داده سرخاب را جمال تو رنگ
کار سنگ از تو چون نگار شده —————- جام با سنگ سازگار شده

در صفت مسجد
ای گرامی بهشت مسجد نام ————– خلد خاصی ز روح جنت عام
شاه دیوارت، ای عمارت خیر ————— بن و بیخ کنشت کنده و دیر
از تو دین را نظام خواهد بود —————- در تو مهدی امام خواهد بود
نیم شب دیده‌ی موذن بام ————— دیده زین سوت صبح و زان سو شام
از ستون‌هات بیستون سنگی ————– وز طبق‌هات آسمان رنگی
به مسافر در این سرای سرور ————– منبرت سدره را نموده ز دور
به تو گردون ارادت آورده ——————— در تو گبران شهادت آورده
کرده هر شب ز گنبد نیلی —————- در هوای تو ماه قندیلی
زیر این قبه‌های خرگاهی —————— در عرق رفته گاو با ماهی
ز اوج مقصوره‌ی تو پیش ملک —————- اعتراف قصور کرده فلک
از شعاع تو در شب تیره ———————- مسجد بصره را بصر خیره
طور در طورهای بام تو درج ————– قاف در گاف گنبدت شده خرج
ماه نو مرغ وقت ساعت تو —————- جمع کروبیان جماعت تو
دین به پشتی روی دیوارت ————- کرده اسباب شرک را غارت

در صفت خانقاه و مدرسه
ای در علم و خانه‌ی دستور ——————- چشم بد باد از آستان تو دور
رفته بر خط استوار عرشت ————– همدم خطه‌ی بقا فرشت
کوه پیش درت کمر بسته —————– زیر بارت زمین جگر خسته
برده ابداعیان کن فیکون —————– چارحدت ز شش جهت بیرون
در حصار تو گنبد گردان —————— کوتوال تو همت مردان
شد سعادت طلایه بر تبریز ————– تا فگندی تو سایه بر تبریز
از پی ضبط سفره و خوانت —————- تا مهیا شود سبک نانت
آسمان گشت و کوکبی انبوه —————– آسیابان بر آب بلیان کوه
مال تبریز خرج خوان تو نیست ————– بال سرخاب را توان تو نیست
هر که رخ در رخ سپاس نهد ————- در جهان این چنین اساس نهد

همان گونه که از شعر اوحدی دیده می‌شود ربع رشیدی در کنار بلیان کوه (ولیان کوه، بعدها ویلان کوه یا لیلان کوه) و در دامنه‌ی کوه سرخاب تبریز بوده است.

پس از قتل خواجه، مغولان ربع رشیدی را نیز غارت و ویران کردند. اما دوباره این منطقه بازسازی شد. ژان شاردن، جهانگرد معروف فرانسوی که در زمان صفویان و در سال ۱۰۸۴ ق. به ایران آمده، در ضمن شرح و تعریف این قلعه می‌گوید: «صد سال پیش شاه عباس بزرگ دستور به تعمیر آن داد ولی شاهان دیگر صفوی توجهی بدان نکردند و دوباره ویران شد». امروزه از رَبع رشیدی تنها ویرانه‌ای برجا مانده است. در یکی دو سال گذشته پایگاهی اینترنتی هم برای ربع رشیدی ساخته شده که نشانی آن http://rab-e-rashidi.ir است.

وقف‌نامه‌ی رشیدی
برای تکمیل کتابخانه و مدرسه و نشر کتاب و تامین هزینه‌ی زندگی و تحصیل دانشجویان علوم مختلف سرمایه و هزینه‌ی جداگانه‌ای تعیین شده بود. هم چنین برای دانشمندان و استادان ربع رشیدی درآمد آبرومندی تعیین شده بود. خواجه رشیدالدین برای تامین این هزینه‌ها بسیاری از دارایی و ملک‌های خویش را که در زمان وزارت به دست آورده بود وقف کرده بود. شرح این ملک‌های وقفی در سندی آمده است که «وقفیّه‌ی رشیدیّه» خوانده شد و امروزه به نام «وقف‌نامه‌ی رشیدی» شناخته می‌شود.

خوشبختانه یک نسخه از این سند تاریخی مهم برجا مانده است که تا سال ۱۳۴۸ خ/۱۹۶۹ م. در دست بازماندگان حاجی ذکاءالدوله سراج‌میر، ساکن تبریز بود. انجمن آثار ملی در همان سال آن را از خانواده‌ی ذکاءالدوله خرید و این سند اینک در کتابخانه‌ی مرکزی تبریز قرار دارد. وقف‌نامه‌ی رشیدی در خرداد ماه ۱۳۸۶ خ./ ژوئن ۲۰۰۷ م. از سوی سازمان کتابخانه‌ی ملی ایران به یونسکو معرفی شد و در نشستی که از ۲۱ تا ۲۵ خرداد همان سال در یونسکو برگزار شد، به همراه شاهنامه‌ی بای‌سُنقُری در فهرست میراث مستند این سازمان ثبت شد. در نشست کمیسیون ملی یونسکو، سی و هشت اثر از کشورهای جهان در فهرست آثار مستند یونسکو ثبت شد.

در کتاب «مکاتبات» نامه‌ی ۵۲ درباره‌ی ربع رشیدی است و در آن چنین آمده است:

در او [ربع رشیدی] بیست و چهار کاروانسرای رفیع که چون «قصر خورنق» منیع است و هزار و پانصد دکان … و سی هزار خانه‌ی دلکش در او بنا کردیم و حمامات خوش هوا و حوانيت، طواحین [=آسیاب] و کارخانه‌های شَعربافی و کاغذسازی و رنگرزخانه و دارالضرب و غیره احداث و انشاء رفته و از هر شهری و ثغری جماعتی آوردیم و در رَبع مذکور ساکن گردانیدیم.

اما در سال ۲۰۰۱ م. / ۱۳۸۰ خورشیدی کتابی منتشر شد به نام «امپراتوری مغول و میراث آن»:


نام کتاب: امپراتوری مغول و میراث آن (The Mongol Empire and Its Legacy)
ویراستاران: روون آمیتای-پریس (Reuven Amitai-Preiss) و دیوید مورگن (David O. Morgan)
ناشر: انتشارات بریل (Brill)
سال: فوریه ۲۰۰۱ م/ بهمن ۱۳۸۰ خ
صفحه: ۳۶۱

«آ. مورتون» (A. Morton) در کتاب فصلی دارد با عنوان «نامه‌های رشیدالدین». وی با مقایسه‌ی این نامه با وقف‌نامه و نیز لحن پرطمطراق نویسنده با سبک خواجه در کتاب جامع‌التواریخ و نیز مقایسه‌ی عددهای ربع رشیدی با مدرسه‌ی سلطانیه که به فرمان اولجایتو ساخته شده بود می‌گوید که این نامه‌ها از خواجه نیست و سال‌ها پس از مرگش نگاشته شده و عددهای آن بسیار گزافه است. برای نمونه:

مدرس و مُعید [کمک استاد]: وقف‌نامه ۳ تن / نامه‌: ۴۰۰ تن / سلطانیه: ۳۰ تن
طلاب دینی: وقف‌نامه: ۱۲ تن / نامه: ۷۰۰۰ تن / سلطانیه: ۱۰۰ تن
قاریان قرآن: وقف‌نامه: ۲۴ تن / نامه: ۲۰۰ تن / سلطانیه: ۱۲ تن
پزشک: وقف‌نامه: ۱ تن / نامه: ۵۰ تن
دانشجویان پزشکی: وقف‌نامه: ۲ تن / نامه: ۵۰۰ تن

هم چنین در نامه‌ی ۵۲ از جزیه‌ی قسطنطنیه و هند برای پرداخت حقوق و هزینه‌های مدرسه‌ی ربع رشیدی یاد شده است حال آن که هندوستان به ایلخانان و به ویژه اولجایتو «جزیه» پرداخت نمی‌کرد!

پی‌نوشت:
آقای ابوالعلا سودآور در همان سال ۲۰۰۲ م/ ۱۳۸۱ خ. نقدی بر این فصل مورتون نوشته است که می‌توانید آن را در این نشانی بخوانید (قالب پی.دی.اف، ۳۹ صفحه). سودآور جریان اشاره‌ی خواجه به جزیه و خراج هند و آناتولی و قسطنطنیه به اولجایتو را بخشی از دستگاه تبلیغاتی ایلخانان می‌داند.

چهارشنبه ۴/خرداد/۱۳۹۰ – ۲۵/می/۲۰۱۱

رکن‌الدین همایون فرخ، در مهرسال ۱۲۹۷ خورشیدی در تهران زاده شد. پدرش ع‍ب‍دال‍رح‍ی‍م‌ ه‍م‍ای‍ون‍ف‍رخ‌ (زاده: ۱۲۶۹ خ. درگذشته: ۱۳۳۸ خ.) نیز از نویسندگان و پژوهشگران فرهنگ ایران بود و از وی کتاب‌هایی برجا مانده است:
– داستان تاریخی بابک، افشین و مازیار
– ن‍م‍ای‍ش‍ن‍ام‍ه‌ ع‍م‍رو ل‍ی‍ث‌ و س‍ه‍ل‌
– ات‍م‌: ک‍ش‍ف‍ی‍ات‌ ب‍زرگ‌ دان‍ش‍م‍ن‍د ای‍ران‍ی‌، اخگر، ۱۳۲۴ خ.
– دس‍ت‍ور ج‍ام‍ع‌ زب‍ان‌ ف‍ارس‍ی‌ (دستور فرخ)، ۱۳۳۷ خ.

رکن‌الدین همایون‌فرخ پس از دوران دبستان در تهران، دوران دبیرستان را در ارومیه به پایان برد. پس از آموختن رشته‌های مختلف هنری، برای ادامه‌ی تحصیل به کالیفرنیا رفت و در دانشگاه نیوپورت در رشته‌ی ایران‌شناسی درجه‌ی دکتری گرفت و سپس دکتری ادبیات را در ایران دریافت کرد. دکتر همایون‌فرخ در ایجاد و برپایی کتابخانه‌های عمومی به سبک و روش کتابخانه‌های عمومی کشورهای پیشرفته در تهران و ایران همت گماشت و با کوشش او قانون کتابخانه‌های عمومی از تصویب مجلس سنا و شورای ملی گذشت. دکتر همایون‌فرخ در بهمن ماه سال ۱۳۷۹ خ. درگذشت.

از دکتر همایون‌فرخ آثاری ماندگار به جا مانده است از جمله:

نام کتاب: تاریخ کتاب و کتابخانه‌های ایران
جلد یکم: از دوران هخامنشیان تا حمله‌ی عرب
جلد دوم: از حمله‌ی عرب تا عصر کنونی
نویسنده: دکتر رکن‌الدین همایون‌فرخ
سال: ۱۳۴۵ خ. / ۱۹۹۶ م.

این کتاب در سال ۱۳۴۷ خ. / ۱۹۶۸ م. به دست ابوطالب صارمی به زبان انگلیسی ترجمه و به دست وزارت فرهنگ و هنر ایران منتشر شده است:
History of Books and the Imperial Libraries of Iran

نام: تاریخچه‌ی کتابخانه‌های ایران و کتابخانه‌های عمومی
ناشر: اتحاد
سال: ۱۳۴۵ خ.
صفحه: ۱۸۴

سه کتاب مهم دیگر از زنده‌یاد دکتر همایون‌فرخ عبارتند از:

– سهم ایرانیان در آفرینش و پیدایش خط در جهان
ناشر: هیات اُمنای کتابخانه‌های عمومی کشور
سال: ۱۳۵۰ خ.
صفحه: ۸۳۹
این کتاب در سال ۱۳۸۴ خ. به دست انتشارات اساطیر در ۹۰۰ صفحه بازچاپ شده است.

– سیر تحول و تکامل خط فارسی دری

– م‍ه‍ره‍ا و ن‍ش‍ان‍ه‍ای‌ اس‍ت‍وان‍ه‌ای‌ ای‍ران‌ ب‍اس‍ت‍ان‌

در اینجا بخش‌هایی از جستار دکتر همایون‌فرخ درباره‌ی کتابخانه‌های ایران در دوران پس از اسلام را می‌آورم:

– کتابخانه‌ی خاندان بلعمی: خاندان بلعمی اکثرشان از وزرای سامانیان بودند و بیشتر افراد این خانواده از دانشمندان و دانش‌پژوهان ایران اند. آنان در خراسان کتابخانه‌ی عظیمی داشته‌اند که مورد استفاده و استافضه‌ی اهل علم و ادب قرار می‌گرفته است.

– کتابخانه‌ی تورانشاهی کرمان: تورانشاه از پادشاهان سلجوقی کرمان است که از ۴۷۷ تا ۴۹۷ ق. در کرمان پادشاهی می‌کرده است. و از پادشاهان شعر‌دوست و دانش‌پرور سلجوقیان کرمان است. در کرمان مدرسه بزرگی بنا کرد که به نام «مدرسه‌ی ملک» نام‌آور بوده است و در تاریخ کرمان از این مدرسه و کتابخانه یاد شده است. شماره‌ی کتاب‌های این مدرسه را پنج هزار مجلد ثبت کرده‌اند.

– کتابخانه‌ی نظامیه‌ی بغداد: خواجه نظام‌الملک در سال ۴۵۹ ق. دانشگاه نظامیه‌ی بغداد را بنیاد نهاد و کتابخانه‌ی بزرگی برای آن فراهم آورد که نوشته‌اند نزدیک به هفت هزار مجلد کتاب داشته است.

– کتابخانه‌ی نظامیه‌ی نیشابور و نظامیه‌ی اصفهان: ابن اثیر در «کامل التواریخ» درباره‌ی کتابخانه نظامیه بغداد شرحی مستوفی دارد. و بنابر نوشته او چون دانشگاه نظامیه نیشابور و اصفهان بر اساس دانشگاه نظامیه بغداد تأسیس یافته بوده است مسلم است که این دو دانشگاه نیز کتابخانه‌های معظمی داشته‌اند.

– کتابخانه‌ی مدرسه‌ی سعدیه‌ی نیشابور: این کتابخانه و مدرسه آن از بناهای حکمران نیشابور ابونصر بن سبکتکین برادر سلطان محمود غزنوی بوده است.

– کتابخانه‌ی ابوسعید نیشابور: ابوسعید اسماعیل بن علی بن منشی استرآبادی عارف و واعظ شهیر مدرسه و کتابخانه بزرگی در نیشابور بنیاد نهاده بود.

– کتابخانه‌ی اسفراینی نیشابور: این کتابخانه از بناهای ابواسحاق اسفراینی بوده است.

– کتابخانه‌ی مدرسه‌ی بیهقیه‌ی نیشابور: سال‌ها پیش از این که مدرسه‌ی نظامیه در نیشابور ساخته شود این مدرسه و کتابخانه‌ی آن وجود داشته و مرجع دانشمندان و محققان بوده است. متأسفانه نام و نشانی بانی آن را نتوانستم بشناسم.

– کتابخانه‌های مرو: یاقوت حموی در سال ۶۱۶ ق. به علت هجوم مغول از فرارود (ماوراءالنهر) گریخت. یاقوت در کتاب «مُعجم البُلدان» در معرفی شهر مرو می‌نویسد در مرو ده کتابخانه وجود داشت که مانند آنها را از لحاظ داشتن تعداد کتاب و نفاست و ارزش در جهان ندیده‌ام». درباره‌ی چگونگی وام گرفتن از کتابخانه‌های مرو چنین می‌نویسد: «وام گرفتن کتاب از کتابخانه‌های دهگانه‌ی مرو بسیار آسان و بدون تشریفات بود. کتاب‌های آنها در دسترس همگان قرار داشتند. من، همه وقت در خانه‌ام دویست جلد از کتاب‌های این کتابخانه‌ها به ارزش ۲۰۰ دینار را به امانت در خانه داشتم و بیشتر کتاب‌هایی که برای مطالعه می‌خواستم بدون سپردن گرو در اختیارم می‌گذاشتند.

– کتابخانه‌ی عزیزیه‌ی مرو: این کتابخانه در کنار مسجد جامع مرو قرار داشته و آن را عزیزالدین ابوبکر زنجانی شرابدار سلطان سنجر سلجوقی ساخته و وقف عام کرده بود. عزیزالدین ابوبکر زنجانی در بازار مرو میوه‌فروشی می‌کرده و سپس به مقام ساقی‌گری سلطان سنجر رسیده و از درایت و کفایتی که از خود نشان داد بسیار مورد تقرب سلطان سنجر قرار گرفته بوده‌است. و بهترین نشان از لیاقت و درایت او اینکه دست به احداث و ایجاد کتابخانه‌ای عمومی برای استفاده اهل علم و دانش زده بوده و با این ابتکار و دور اندیشی نامش را نزد دانشمندان و دانش‌پژوهان تا به امروز جاودان ساخته است. همان گونه که یاقوت گفته است کتابخانه‌ی عزیزیه دوازده هزار جلد کتاب داشته است.

بد نیست برای مقایسه بگوییم که نزدیک صد سال پس از این جریان، بر پایه‌ی کتاب «تاریخ فلسفه‌ی نوزایش کمبریج» (The Cambridge History of Renaissance Philosophy, 1988) ص ۱۵ و ۱۶:

در دوران «نوزایش» اروپا، دانشگاه سوربن فرانسه در میانه‌ی سده‌ی چهاردهم م. تنها دو هزار جلد کتاب داشت و کتاب‌ها با زنجیر در کتابخانه بسته شده بودند و برای گرفتن باید گرویی داده می‌شد. کتابخانه‌ی واتیکان هم در سال ۱۴۷۵ م. تنها ۲۲۵۷ جلد داشت.

امروزه جایگاه این دو گروه وارونه شده است و بسیاری از دست‌نویس‌های پارسی در کتابخانه‌های اروپایی است و در ایران اثری از آنها نیست!