بایگانیِ دستهٔ ‘فيلم’

پاسخ به فیلم اسکندر

منتشرشده: نوامبر 1, 2011 در فيلم, كتاب, هخامنشیان

سه‌شنبه ۱۰/آبان/۱۳۹۰ – ۱/نوامبر/۲۰۱۱

در سال ۲۰۰۴ م./ ۱۳۸۳ خ. اولیور استون، کارگردان مشهور امریکایی، فیلمی از زندگی اسکندر مقدونی ساخت که در همان زمان هم نقدهای فراوانی به آن شد. مشاور تاریخی این فیلم فردی است به نام دکتر رابین لین فاکس (Robin Lane Fox) که از «اروپامحوران» (Eurocentricist) مشهور است و در کتاب خود درباره‌ی تاریخ یونان و روم باستان با لحن تند و بد و تحقیرآمیز از ایرانیان و هخامنشیان یاد کرده است. دکتر کاوه فرخ در همان زمان نقدی بر فیلم اولیور استون نوشت که می‌توانید آن را در وبگاه شخصی او بخوانید.

به تازگی هم به کتابی برخوردم که در سال ۲۰۱۰ م. / ۱۳۸۹ خ. در پاسخ به مضمون و ادعاهای مطرح شده در این فیلم نگاشته شده است.


نام کتاب: پاسخ‌هایی به فیلم اسکندر ساخته‌ی اولیور استون
ویراستاران: پاول کارتلج (Paul Cartledge) و فیونا رُز گرینلند (Fiona Rose Greenland)
ناشر: دانشگاه ویسکانسین
سال: ۲۰۱۰ م. / ۱۳۸۹ خ.
صفحه: ۳۷۰

این کتاب مجموعه‌ی مقاله‌هایی با مشخصات زیر:

پیشگفتار

پاره‌ی نخست: فیلم اسکندر اولیور استون
۱- اسکندر اولیور استون و تراداد [=سنت] فیلم‌های حماسی
نوشته‌ی جوآنا پاول

۲- پذیرش عمومی فیلم اسکندر
نوشته‌ی جون سولومون

پاره‌ی دوم: پیشینیان فیلم اسکندر
۳- داستان اسکندر روی صحنه: ارزیابی انتقادی «داستان ماجراجویانه» اثر رتینگن
نوشته‌ی رابین لین فاکس

۴- ظهور تاریخ: «اسکندر بزرگ» ساخته‌ی رابرت راسن
نوشته‌ی کیم شهاب‌الدین

پاره‌ی سوم: همدمان اسکندر: جنسیت و مسائل جنسی
۵- فیلم اسکندر و مسائل جنسی در یونان باستان: برخی سگالش‌های نگریک
نوشته‌ی مارلین اسکینر

۶- اولمیپاس و اولیور: رابطه‌ی جنسی، کلیشه‌سازی جنسیت، و زنان در فیلم اسکندر اولیور استون
نوشته‌ی الیزابت کارنی

۷- بخت با مردان مو بلوند است: کالین فرل در فیلم اسکندر
نوشته‌ی مونیکا سیلویرا سیرینو

۸- کیش هفایستیون
نوشته‌ی جین ریمز

پاره‌ی چهارم: رویای اسکندر: مقدونیان و بیگانگان

۹- اولیور استون، فیلم اسکندر، و اتحاد انسان‌ها
نوشته‌ی تامس هریسون

۱۰- «ای افرودیت! کمکم کن!» بازنمایش زنان شاهانه‌ی ایران در فیلم اسکندر
نوشته‌ی لوید لولین جونز

پاره‌ی پنجم: شیوه‌های نگاه به اسکندر

۱۱- نگاه به گذشته: تفسیرهای سینمایی از مغاک‌های مقدونیه
نوشته‌ی وریتی پلات

۱۲- فیلم پرفروش! پاسخ موزه‌ها به اسکندر بزرگ
نوشته‌ی جان شری

پسگفتار: اولیور استون

بخش‌های فراوانی از این کتاب را می‌توانید در این نشانی در بخش کتاب‌های گوگل بخوانید.

Advertisements

پنج‌شنبه ۱۸/شهریور/۱۳۸۹ – ۹/سپتامبر/۲۰۱۰

در ماه‌های گذشته فیلمی در سینماهای جهان روی پرده بود به نام «شاهزاده‌ی ایران: سنگریزه‌های زمان» (Prince of Persia: The Sands of Time) به کارگردانی مایک نیول (Mike Newell) و با بازی جِیک جیلن‌هال (Jake Gyllenhaal) بازیگر جوان امریکایی و «بن کینزلی» (Ben Kingsley) بازیگر سرشناس انگلیسی.


پشت صحنه: مایک نیول و جِیک جیلن‌هال

درباره‌ی این فیلم سخن بسیار است. مانند این که نویسنده گمان کرده «دستان» نام ابَرپهلوان ایران یعنی رستم است حال آن که دستان صفت زال، پدر رستم، است. یعنی نفهمیده که «رستم دستان» به معنای «رستم پسر دستان» است نه این که دستان نام رستم باشد. البته ما ایرانیان به این نادانی و ناآگاهی دیگران – به ویژه هالیوود – درباره‌ی تاریخ و فرهنگ‌مان خو گرفته‌ایم.

دیگر این که چند نام از تاریخ ایران در دوران‌های گوناگون برداشته و همه را به هم آمیخته. برای نمونه دستان به الموت می‌رود و با نظام (شاید اشاره به خواجه نظام‌الملک توسی) مبارزه می‌کند و … از آنجا که این فیلم برپایه‌ی بازی رایانگری بوده این مشکل تا حدی به همان داستان بازی برمی‌گردد. البته شاید این را با پروانه‌ی «آفرینش هنری» بتوان نادیده گرفت.

نکته‌ای که برای بسیاری از ایرانیان جالب بود این که هالیوود این بار بر خلاف همه‌ی فیلم‌های پیشین خود، نگاهی «به نسبت مثبت» به ایران و تاریخ و فرهنگ ایران داشته است. یعنی همین که ما را به صورت جانوران درنده و هیولا و آدمکش و هراس‌افکن (تروریست) و سیاه‌پوست نشان نداده برای بسیار جای شکر است. حتا برخی از ایرانیان ذوق کردند که در این فیلم «شاهزاده‌ی ایران» نه به شکل عربان و سیاهان بلکه شبیه دیگر ایرانیان امروزه است. برای همین تمام اشتباه‌های تاریخی و زبانی و زمانی آن را می‌بخشند.

نمایش ایرانیان هخامنشی در فیلم دشنام‌آمیز «۳۰۰» ساخته‌ی هالیوود سال ۲۰۰۷


دو نمونه از سپاه جاويدان پارسيان (The Immortals) در فیلم سیصد.


خشايارشا بر تخت در پارسه (پرسپوليس يا تخت جمشيد)

خشايارشا در فيلم ٣٠٠
خشیارشا در فیلم ۳۰۰

نمایش ایرانیان اشکانی در فیلم «داستان زایش عیسا» ساخته‌ی هالیوود

سه مغ «ایرانی» (!!!) در فیلم «داستان زایش عیسا».

سه مغ ایرانی در موزاییک رَوِنّا (Ravenna) – ایتالیا.

اما گویا آقایی ایرانی به نام رضا ضیاابراهیمی در لندن از این که ایرانیان را به شکلی نزدیکتر به خودشان نشان داده‌اند راضی نیست و این موضوع را دستاویز کرده و مطلبی نوشته‌است به نام «هویت ایرانی و نژاد آریایی و جِیک جیلن‌هال». در معرفی او در پایان مقاله نوشته شده که او در دانشگاه آکسفورد تاریخ و سیاست درس می‌دهد.


رضا ضیاابراهیمی

او می‌نویسد:

برخی روشن‌اندیشان باور دارند که هالیوود این بخت را از دست داد که از نمایش کتره‌ای (کلیشه‌ای) غیراروپاییان، به ویژه مردم خاورمیانه، دوری کند و نقش شاهزاده‌ی ایرانی را به قهرمانی «سبزه‌رو» بدهد. البته بسیاری از ایرانیان – که همیشه خود را با شتاب «آریایی» معرفی می‌کنند – در گفت‌وگوهای خصوصی همدلی می‌کنند که جِیک جیلن‌هال به خوبی نشان می‌دهد که نیاکان آنان چه گونه ظاهری داشته‌اند پیش از آن که عربان حمله کنند و دین و صورت خود را به زور شمشیر بر ایرانیان تحمیل کنند.

رنگ و ظاهر افراد اهمیتی ندارد بلکه مهم اندیشه و کردار آنان است. رنگ پوست و مو و چشم نیز هیچ اهمیت یا مزیت و برتری‌ای به کسی نمی‌بخشد و در میان ایرانیان امروزی افرادی با رنگ پوست و چشم و موی روشن و تیره دیده می‌شود. اما این هم درست نیست که در هالیوود پیوسته ایرانیان را با لباس عربی و با رنگ سیاه و بسیار متفاوت از چیزی نشان بدهند که واقعا هستند. گویا این نویسنده‌ی ایرانی نیز باورش شده که تمام ایرانیان «سبزه‌رو» هستند.

پیوند واژگانی «ایران» و «آریایی» و تاریخ قوم‌های آریایی و زبان‌های آریایی به خوبی شناخته شده و در کتاب‌های فراوانی بدان پرداخته شده است. پیشتر نیز مطلبی درباره‌ی خاستگاه آریاییان نوشتم. اما این نویسنده بدون توجه به پژوهش‌های فراوان تاریخی و زبانی (و شاید بدون آگاهی از آنها) و با اشتباه گرفتن آریایی بودن (Aryanness) ایرانیان و جنبش سیاسی و نژادپرستانه‌ی آلمانی در آغاز سده‌ی بیستم به نام «آریایی‌گرایی» (Aryanism) چنین به ریشه‌ی توجه ایرانیان به قوم آریایی می‌پردازد:

چرا آریایی‌گرایی در ایران این اندازه ماندگار است؟ چرا هرگز کسی آن را به پرسش نکشیده؟ نقد نکرده؟ یا ارزیابی نکرده است؟ به نظر من، ایران در پایان سده‌ی نوزدهم محیطی بود پذیرای آریایی‌گرایی، باوری که نقش مهمی در تعریف هویت نوین ایرانیان بازی کرد. در سده‌ی نوزدهم میلادی ایران قاجاری با اروپا تماس یافت و این تماس چندان هم برخورد آرامی نبود. بلکه در آغاز به صورت شکست در جنگ‌های ایران و روس بود. نخبگان قاجار با کشف پیشرفت اروپا و عقب افتادگی ایران دچار تکان عاطفی ژرفی شدند. اندیشمندان ایرانی دهه‌هایی را صرف آن کردند که فساد و انحطاط کشور خود را درک کنند.

وی تفاوت آریایی بودن ایرانیان را با گروه‌های سفیدپوست نژادپرست اروپایی و امریکایی درک نمی‌کند یا آن را به عمد نادیده می‌گیرد.

ایرانیان چندی در پای نوشتار او پیغام گذاشته و با یادآوری متن سنگنبشته‌ی داریوش بزرگ که خود را آریایی خوانده و دیگر سندهای مشابه به او ایراد گرفته‌اند.

نژاد خالص و ناب و بدون آمیختگی در میان کشورهایی با سابقه‌های چندهزارساله بی‌معنا است. ایرانی بودن ما و آریایی بودن ما به رنگ و قدوبالایمان نیست بلکه به باورهای دیرینه و زبان کهن و فرهنگ دیرپایمان است. آریایی بودن، همان گونه که دکتر جهانشاه درخشانی نیز گفته است، فرهنگ است نه نژاد و رنگ.

ایرانیانی هستند که تاریخ خود را در برابر تاریخ یونان و روم هیچ می‌دانند یا یونان و روم را مرکز تمدن بشری می‌دانند. به نظر من این هم نمونه‌ی دیگری است از نفوذ و درونی‌شدگی (internalization) باورهای خاورشناسانه‌ی سده‌ی نوزدهمی اروپاییان (Orientalism) در میان خود ایرانیان. دیگر نیازی نیست که اروپاییان و فرنگیان مستقیم به ما حمله کنند و تاریخ و فرهنگ‌مان را خوار بدارند تا به نژادپرستی متهم شوند. امروزه دیگر کسانی از میان خود ما ایرانیان هستند که این «وظیفه‌ی خطیر» را برای دوستانشان انجام دهند و تازه لقب «روشنفکر» و «اوپن مایند» (نه open-minded) هم می‌گیرند.

سه‌شنبه ۱۹/آذر/۱۳۸۷ – ۹/دسامبر/۲۰۰۸

سرزمین ارمنستان از زمان هخامنشیان بخشی از ایران بود و در سنگ‌نبشته‌های داریوش بزرگ «ارمینیه» در میان بیست و چند ساتراپی (satrap یونانیده‌ی خشثره‌پَوان khshathrapavan=شهربان=نگهبان کشور) نام برده شده است. در زمان اشکانیان نیز ارمنستان بخشی از ایران بود و شاه آن از خاندان‌های اشکانی بود، از جمله تیگران دوم مشهور به تیگران بزرگ. مردم ارمنستان نیز مانند دیگر ایرانیان زرتشتی بودند.

تا این که در سال ۲۲۳ میلادی اردشیر پاپکان (اردشیر پسر بابک) بر اردوان پنجم شاهنشاه اشکانی شورید و او را شکست داد و سلسله‌ی اشکانیان را برانداخت و پس از مطیع کردن دیگر شاهان ایران خود را شاهنشاه نامید. خسرو، شاه ارمنستان که از نسل اشکانیان بود، در برابر اردشیر مقاومتی کرد اما او نیز مطیع شد. در کتاب «شهرستان‌های ایران‌شهر» نیز – که در پایان دوران ساسانیان نوشته شده و مربوط به جغرافیایی ایران آن زمان است – ارمنستان بخشی از خاک ایران شمرده شده است. در سال ۳۱۰ م. تیرداد، شاه اشکانی ارمنستان، به دست گریگوری مسیحی شده و ارمنیان را نیز به دین مسیحی گرداند. این مسیحی شدن و سودای جداسری و استقلال شاه اشکانی-تبار ارمنستان باعث شروع درگیری بین ایران و ارمنستان شد. در این میان رقیب دیرینه‌ی ایران یعنی امپراتوری روم از این موقعیت بهره گرفتند و به بهانه‌ی هم‌دینی با ارمنیان باز با ایران درگیر شدند. رومیان در حمایت از تیرداد، از استقلال ارمنستان حمایت کردند. زمانی سازشی بین ایران و روم صورت گرفت و ارمنستان بین ایران و روم تقسیم شد و شاه ارمنستان را امپراتور روم از خاندانی ایران تعیین می‌کرد. گاه نیز مانند زمان خسرو یکم، انوشیروان، ارمنستان به کلی در اختیار ایران بود. (برگرفته از تاریخ ساسانیان، نوشته‌ی جورج راولینسون)

پس از فروپاشی ساسانیان در ۶۵۰ م.، ارمنستان مدتی از نظر سیاسی از ایران مستقل بود. تا این که دوباره در زمان صفویان به طور رسمی دوباره بخشی از ایران شد. البته بخشی از ارمنستان در اختیار عثمانیان بود. در زمان قاجار دوباره ارمنستان از ایران جدا شد و جزوی از امپراتوری تزاری روسیه و سپس یکی از جمهوری‌های شوروی شد.

در تمام این دوران سه هزار ساله ارمنستان از نظر فرهنگی و سیاسی بخشی از سپهر ایرانی بوده است. می‌بینید که نام شاهان آن همه ایرانی و به ویژه از خاندان اشکانی بوده است. حتا به خاطر نفوذ فراوان زبان پهلوی اشکانی – از خانواده‌ی زبان‌های ایرانی – در ارمنستان، عده‌ای زبان ارمنی را شکل دیگری از پهلوی اشکانی می‌دانستند. هم چنین بسیاری از واژه‌های ارمنی و دستور زبان ارمنی بسیار به زبان‌های ایرانی نزدیک است. از این رو برخی معتقدند که ارمنی جزو خانواده‌ی زبان‌های ایرانی است. اما به تازگی نظر بر این شده که ارمنی زبانی جدای از زبان‌های ایرانی است.

اینها را گفتم تا اشاره کنم به برخی گرایش‌های «استقلال»‌خواهانه در میان ارمنیان که سعی دارند با انکار ارتباط تاریخی و فرهنگی خودشان با ایران، این جدایی امروزی را به تمام تاریخ چندهزار ساله گسترش دهند و جنگ‌های سیاسی بین شاه ارمنستان و شاهنشاه ایران را به شکل جنگ‌های استقلال‌خواهانه و «قومی» بین «ارمنی» و «ایرانی» قلمداد کنند. حال آن که شاه ارمنستان ایرانی اشکانی بود و زیر دست شاهنشاه ایرانی پارسی.

نمونه‌ای از این «تحریف» و وارونه‌نمایی تاریخ – یا شاید برداشت و درک اشتباه از تاریخ – را چند روز پیش به صورت اشاره‌ای کوتاه در فیلم «آرارات» ساخته‌ی کارگردان مشهور ارمنی «اتوم اگویان» (Atom Egoyan) دیدم.


پوستر فیلم «آرارات» (ساخته‌ی ۲۰۰۲ م/۱۳۸۱ خ)

آرارات فیلم جالبی است که جایزه‌های فراوانی به دست آورد. آرارات به صورت فیلم در فیلم به فاجعه‌ی نسل‌کشی ارمنیان به دست ترکان عثمانی («جوانان ترک» یا Jeunturk=Young Turks) در سال ۱۹۱۵ م/۱۲۹۴ خ می‌پردازد. جمهوری ترکیه (تاسیس شده به دست مصطفا کمال پاشا، آتاترک، که خود از «جوانان ترک» بود) همواره آن رخداد را تکذیب می‌کند. اورهان پاموک به خاطر تایید آن چندین بار تهدید شده و به خاطر تاکید بر آن در داستان «برف» جایزه‌ی ادبیات نوبل را گرفت. (همان طور که پیشتر گفته‌ام به نظر من از دید ادبی، کتاب «نام من سرخ است» بیشتر سزاوار نوبل بود تا کتاب «برف»).

این فیلم با ترجمه‌ی ارمنی بیت‌های آخر شعر معروف ایرج میرزا به نام «مادر» شروع می‌شود:

دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌ ——— آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ‌:
آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌ ———– وای پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌

و در جایی از فیلم نیز وقتی پسر ارمنی-کانادایی (رافی) با مامور گمرک کانادا (دیوید) صحبت از نسل‌کشی ارمنیان و دفاع ارمنیان در برابر عثمانیان تعریف می‌کند و می‌گوید پس از دفاع در برابر ایرانیان، این نخستین باری بود که ما از استقلال خود دفاع کردیم (!). مامور می‌پرسد کی در برابر ایرانیان مقاومت کردید؟ می‌گوید سال ۴۸۱ م!

پی‌نوشت
این را هم یادآوری کنم که در زمان هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان، ارمنیان مانند دیگر قوم‌های ساکن در شاهنشاهی ایران بخشی از سپاه ایران بودند. اسواران ارمنی با دیگر اسواران شاهنشاهی ساسانی فرقی نداشتند و همان لباس‌ها را می‌پوشیدند و همان سلاح‌ها را داشتند. حتا یکی از سرداران ارمنی به نام «سمبات بگراتونی» (Smbat Bagratuni) به سال ۶۱۹ م. در زمان خسرو دوم پرویز، با نیروهای متجاوز ترکان آسیای میانه – که از شرق به ایران حمله کرده بودند – در نزدیکی شهر توس جنگید و آنان را شکست سختی داد. سمبات به خاطر این دلیری و کاردانی منصب بالایی در دربار خسرو یافت. به خاطر پیروزی سمبات و نیز پیروزی بهرام چوبین در نبرد با ترکان آسیای میانه و شکست ترکان، مرزهای شرقی ایران تا دویست سال پس از اسلام نیز آرامش داشت. (ن.ک. «ایران در زمان ساسانیان» آرتور کریستنسن و نیز «سواره نظام نخبه‌ی ساسانیان» دکتر کاوه فرخ).

شنبه ۱۶/آذر/۱۳۸۷ – ۶/دسامبر/۲۰۰۸

نزدیک کریسمس است و فیلم‌ها و نمایش‌های زیادی با عنوان «داستان زایش عیسا» (Nativity Story) نمایش داده می‌شود که من آن را «زایش‌نامه» ترجمه می‌کنم. با جنبه‌های دینی و اعتقادی زایش‌نامه کاری ندارم. تنها می‌خواهم به یک نکته‌ی تاریخی اشاره کنم. به نوشته‌ی انجیل در زمانی که قرار بود عیسا زاده شود سه تن از شرق به دیدار او آمدند. این هم متن اصلی از انجیل متا باب دوم بند یکم:

و چون عیسی در ایام هیرودیس پادشاه در بیت لحم یهودیه تولد یافت ناگاه مجوسی چند از مشرق به اورشلیم آمده گفتند: کجاست آن مولود که پادشاه یهود است زیرا که ستاره او را در مشرق دیده‌ایم و برای پرستش او آمده‌ایم.

یا در ترجمه‏ی دیگر:

عیسی در زمان سلطنت هیرودیس در بیت لحم در یهودیه به دنیا آمد. در آن هنگام چند مجوس ستاره‏شناس از مشرق زمین به اورشلیم آمده پرسیدند: کجاست آن کودکی که باید پادشاه یهود گردد؟ ما ستاره او را در سرزمین‏های دوردست شرق دیده‏ایم و آمده‏ایم تا او را پرستش کنیم.

تولد عیسا همزمان بود با شاهنشاهی پارتیان (اشکانیان) در ایران. آن زمان ایران و امپراتوری روم دو ابرقدرت جهان بودند و یهودیه زیر فرمان روم بود. یونانیان و رومیان به خاطر ارتباط با ایران معنای مغ را می‏دانستند. مُغ در لاتین به شکل مگوس (magus) و جمع آن به صورت مجای (magi) است. اما چون این اصطلاح برای اروپاییان سده‏های بعد ناآشنا بوده در ترجمه‏هایی که از انجیل یونانی و لاتین به زبان‏های اروپایی شد به جای آن عبارت توضیحی آمده است. در ترجمه‏های انگلیسی گاه همین «مغ» و بیشتر «خردمندان شرقی» (Wise Men from the East) آمده است. در ترجمه‌ی انتشارات گیدیونز (Gideons) واژه‏ی magi آمده و در پانوشت توضیح آمده «طبقه‏ای از خردمندان ویژه‏کار در اخترشناسی، اخترگویی (طالع‏بینی) و علوم طبیعی» (a caste of wise men specializing in astronomy, astrology and natural sciences) بدون هیچ گونه اشاره به ایران. در ترجمه‏ی جیمز شاه (King James Version=KJV) نیز Wise Men from the East آمده است. در ترجمه‏ی فرانسه نیز «مغان خاوری» (les mages de l’orient) آمده است و یا «پادشاهان مغ» (les rois mages).

طبق باور عامیانه این مغان سه تن بودند به نام‌های مَلکیور، بالتازار و گاسپر/جاسپر. این نام‌ها تلفظ‌های لاتینیده‌ی نام‌هایی ایرانی است که درست آنها را نمی‌دانیم. شاید گاسپر در اصل گشتاسپ بوده. این سه تن در موزاییکی در شهر رَو ِنّا (Ravenna) در ایتالیا چنین تصویر شده‌اند:


سه مغ ایرانی در موزاییک رونا – ایتالیا (برای تصویر با واگشود بهتر روی اینجا کلیک کنید)

همان طور که می‌بینید هر سه سپیدروی و بلند قامت و با لباس‌های ایرانی هستند. اما امروز داشتم فیلمی به همین نام (Nativity Story) را می‌دیدم که دو سال پیش (۲۰۰۶ م/ ۱۳۸۵ خ) در هالیوود ساخته شده و اتفاقا خانم شهره آغداشلو نیز در آن نقش الیزابت، زن زکریا و مادر یحیا، را داشت. در این فیلم این سه مغ ایرانی چنین تصویر شده‌اند:


سه مغ «ایرانی» (!!!) در فیلم «داستان زایش عیسا» (برای تصویر با واگشود بهتر روی اینجا کلیک کنید.)

تفاوت این سه نفر و لباس‌های عربی/افریقایی‌شان با موزاییک ایتالیایی از زمین تا آسمان است.


اریک ابوآنی (Eriq Ebouaney) بازیگر نقش مغ ایرانی به نام بالتازار

جالب آن که بالتازار این فیلم (سیاه پوست) در دوری شتر خود بی‌تابی می‌کرد و وقتی می‌خواستند به سوی اورشلیم راه بیفتند گفت به شرطی می‌آیم که شترم هم بیاید! سپس این هر سه در فیلم سوار بر شتر و از بیابان‌هایی مانند عربستان با موسیقی متن عربی به اورشلیم رفتند!!! حالا خوب است خود شهره آغداشلو جلوی چشم آنهاست تا ببینند ایرانیان چه رنگی هستند. درست است که گویا دیگر نباید از فیلم‌ها انتظار دقت تاریخی داشت اما آزادی هنری دیگر تا این حد؟!؟ البته همه‌ی این گونه فیلم‌ها ادعای داشتن مشاور تاریخی و چه و چه نیز دارند. من نمی‌دانم این نیت بد یا برداشت بد هالیوود و فرنگیان نسبت به ایران از کجا می‌آید. هیچ ایرانی‌ای هم به این فیلم اعتراضی نکرده است. آخر ایرانیان از کی سیاه پوست شده‌اند؟ در فیلم مزخرف ۳۰۰ نیز ایرانیان را سیاه پوست نشان دادند که دکتر کاوه فرخ نقد کامل و مفصلی از آن را در وبگاه رسمی خود منتشر کرده است.

درباره‌ی این سه مغ هم چنین نگاه کنید به نوشته‌ی پیشین به نام «مغان و تولد مسیح».

کوروش و چنگیز

منتشرشده: ژوئیه 25, 2008 در فيلم, فرهنگ, پانترکان

آدینه ۴/امرداد/۱۳۸۷ – ۲۵/جولای/۲۰۰۸

دشمنان ایران امروزه از هر فرصتی برای ضربه زدن به تاریخ و فرهنگ ایران بهره می‌گیرند. انگار تمام تاریخ ایران به دست رهبران و حکومت امروزی ایران ساخته شده است. به راستی که دنیای عجیب و مسخره‌ای شده است.

با وجود منبع‌ها و نوشته‌های فراوان دست اول تاریخی – که نویسندگان آن بابلیان، یونانیان و دیگر ملت‌های مغلوب یا مخالف ایرانیان هخامنشی بوده‌اند – و نیز نوشته‌های دوهزاروپانسد سال گذشته (مانند نوشته‌های منتسکیو و دیگران) و هماهنگی و همنوایی آنان درباره‌ی رفتار بزرگ‌منشانه، مداراگر و روادارانه‌ی کوروش بزرگ به ویژه پس از گشودن سرزمین بابل، ناگهان مجله‌ی اشپیگل مقاله‌ای منتشر می‌کند که کوروش را ستمگر و خودکامه‌ای می‌نامد که به مکان‌های مذهبی حمله می‌کرده و گوش و بینی مخالفانش را می‌بریده. کسی که بنیانگذار شاهنشاهی بزرگ و تمدن‌سازی چون شاهنشاهی هخامنشی می‌شود و بر گستره‌ی پهناوری از جهان متمدن فرمان می‌راند و در آبادی و آبادانی می‌کوشد.

تموچین در تمام منبع‌ها و نوشته‌های تاریخی دست اول – حتا کتاب‌هایی که ایرانیان شاغل در دربار مغولان و نوه‌های چنگیز نوشته‌اند – و تمام نوشته‌های هفت سد سال گذشته فرد خونخوار و ویرانگر و ددمنشی بوده است و باعث کشتار و ویرانی فراوان در تمام سرزمین‌هایی شد که آنها را گشود و حتا به سگ و گربه‌های شهرها نیز رحم می‌کرد اما در همین روزگار، ناگهان گروهی بر اساس یک کتاب شعر مغولی که در سده‌ی نوزدهم میلادی کشف شده او را به عنوان مرد روادار و آینده‌بین و سازنده معرفی می‌کنند. قومی که همواره نامشان برای کشورهای فراوانی در طول تاریخ مترادف وحشی‌گری و ویرانی و تجاوز بوده است و در طول تاریخ خود چیزی نساخته‌اند. بعد فیلمی درباره‌ی او می‌سازند تا او را از کارهایش پاک کنند و تاریخ را بازنویسی کنند. متاسفانه برخی ایرانیان نیز به تعریف از این فیلم می‌پردازند. به نظر من این فیلم بیشتر جنبه‌ی تبلیغاتی دارد و ارزش نقد سینمایی ندارد دست کم برای ما ایرانیان که تموچین یا چنگیزخان مغول را به خوبی می‌شناسیم.

نقد سینمایی پرویز جاهد درباره‌ی فیلم «مغول» چنین می‌نویسد:

بر این اساس از پیش می‌پذیریم که فیلم «مغول» ساخته‌ی سرگئی بودور نمی‌تواند سند تاریخی قطعی و بی‌چون و چرایی درباره‌ی این شخصیت بزرگ و مقتدر تاریخی باشد و بسیاری از مورخان و پژوهشگران، احتمالاً اعتبار تاریخی آن را زیر سؤال خواهند برد.

با این استدلال که «من به جنبه‌های سینمایی فیلم کار دارم نه محتوای تاریخی». غافل از این که امروزه روز رسانه‌ها – به ویژه رسانه‌های تصویری مانند سینما – در شکل‌دهی نظر و نگاه مردم بسیار تاثیرگذارند. به خاطر شلوغی و درگیری‌های زندگی امروزی، دیگر کمتر کسی از مردم عادی به سراغ مطالعه‌ی تاریخ و منبع‌های پژوهیده می‌رود. بسیاری از مردم بر این باورند که لابد نویسنده و کارگردان فیلم در این باره تحقیق و جستجو کرده‌اند و اگر چیزی می‌گویند حساب شده است. بسیاری از مردم آگاهی‌های خود را از فیلم‌ها و سریال‌ها می‌گیرند. بنابراین وقتی می‌بینند که در فیلمی «تاریخی» می‌گوید که ۳۰۰ نفر اسپارتی جلوی یک میلیون ایرانی ایستاد باورشان می‌شود. یا اگر فیلمی گفت که تموچین آدم مهربانی بود باورشان می‌شود.

مطالعات اخیر درباره‌ی چنگیز، خصوصاً دستاوردهای نمایشگاه چنگیزخان و میراث او در موزه‌ی استانبول به مناسبت هشتصدمین سالگرد تأسیس امپراتوری مغول، نشان می‌دهد که چنگیزخان، بر خلاف تصاویری که از او در ذهن‌ها وجود دارد، مردی خون‌آشام و دیوسیرت نبود؛ بلکه رهبری نرم‌خو و اهل مدارا و پای‌بند قانون بود که به زنان احترام می‌گذاشت و ارزش‌های اخلاقی و خانوادگی را ارج می‌نهاده است.

چنان از پایبندی تموچین به قانون صحبت می‌شود که انگار پایه‌گذار حقوق بین‌الملل بوده است. حال آن که پایین‌تر به این «قانون» اشاره می‌شود:

بعد از رسیدن به قدرت، قانونی را تصویب می‌کند که در آن کشتن زنان و کودکان در جنگ، خیانت به خان قبیله و تسلیم شدن در برابر دشمن، منع شده است.

این که خیانت به خان قبیله منع شود چه قدر پیشرفت بوده است؟ در بیشتر قبیله‌ها نیز این «قانون» وجود دارد. حتا در میان درندگان نیز این «قانون» وجود دارد. اینها پیش‌پاافتاده‌ترین قراردادهای قبیله‌ای است. حال ما چه کنیم اگر مغولان پیش از تموچین از این سطح «قانون» هم برخوردار نبودند.

در زمان مائو و انقلاب فرهنگی چین، نام چنگیز به عنوان بنیان‌گذار کشور متحد چین از کتاب‌های درسی و تاریخی حذف شده بود.

من نمی‌دانم تموچین مغول از کجا متحدکننده‌ی چین بوده است. اگر وی متحدکننده بود چرا چینیان دیوار بزرگ چین را برای جلوگیری از حمله‌های بیابانگردانی چون او ساختند؟ چینیان هزار سال پیش از تموچین کشور متحدی داشتند.

جان مان، مورخ بریتانیایی کسی که کتاب «زندگی، مرگ و رستاخیز چنگیزخان» او از منابع مورد استفاده بودورف در ساختن این فیلم بوده، معتقد است که بیشتر منابع تاریخی موجود درباره‌ی چنگیزخان، منابع کشورهای مغلوب مثل ایران و روسیه بوده که قربانی هجوم مغول‌ها بوده‌‌اند.

به اعتقاد جان مان، مغول‌ها از نظر تاریخ‌نگاری بسیار ضعیف بوده و تنها کتابی که درباره‌ی چنگیز در این سرزمین وجود دارد، کتاب شعری است به نام «تاریخ پنهان مغول» که در قرن نوزدهم در چین کشف شده است.

مغولان اصلا فرهنگ به ویژه سواد خواندن نوشتن نداشتند چه رسد به این که در تاریخ‌نگاری ضعیف باشند. این که تاریخ مغولان به دست کشورهای مغلوب نوشته شده دلیل کافی برای نادرست بودن آن نیست. بابلیان و دیگر ملت‌ها نیز مغلوب کوروش شدند اما همه از آبادگری و مهربانی و گذشت او نوشته‌اند. از یک سو می‌گویند تاریخ به دست برنده نوشته می‌شود از سوی دیگر می‌گویند چون این تاریخ را مردمی نوشته‌اند که مغولان به آنها هجوم آورده‌اند بنابراین درست نیست. لابد باید انگلیسی‌ها تاریخ مغولان را می‌نوشتند؟

این هم از سطح فرهنگ مغولان در سده‌های سیزده و چهارده میلادی/هفتم و هشتم خورشیدی:

فيلم‌ساز نشان می‌دهد اين ترس مغول‌ها از رعد و برق بوده که آن‌ها را زمين‌گير کرده و عامل شکست‌شان در برابر چنگيز شده است.

جالب آن که آقای پرویز جاهد چنان از این فیلم سخن گفته که مجبور شده در بخش نظرها پیوندی به نوشته‌ی پیشین خود با عنوان «اعاده‌ی حیثیت چنگیزخان» را اضافه کند درباره‌ی نمایشگاهی که دو سال پیش در ترکیه درباره‌ی چنگیزخان برپا شده بود.

مرتبط:
نوشته‌ی پیشین درباره‌ی فیلم «مغول»

تموچین مغول

منتشرشده: ژوئن 8, 2008 در فيلم, تاریخ میانی, روزانه

یک‌شنبه ۱۹/خرداد/۱۳۸۷ – ۸/جون/۲۰۰۸

برای ما ایرانیان و بسیاری مردم دیگر در جهان، مغولان و به خصوص شخص «تموچین» (گویا شکل مغولی «دمیرچی» در ترکی به معنای آهنگر) معروف به «چنگیزخان مغول» نماینده و مظهر و نماد وحشی‌گری و ویران‌گری است. در تمام کتاب‌های تاریخ ما که از زمان حمله‌ی مغولان تا همین امروز نوشته شده همواره از مغولان به نام «فتنه‌ی مغول» و با صفت خونخوار و ویرانگر و … یاد شده است، کسانی که آمدند و کشتند و ویران کردند و به هیچ کس و هیج چیز رحم نکردند. حتا در کتاب‌های تاریخی که در زمان حکمرانی جانشینان چنگیز در ایران به دست تاریخ‌نگاران ایرانی نوشته شده که خود در دربار مغولان کار می‌کردند همواره از ویران‌گری و خونخواری و آدمکشی مغولان و چنگیز یاد شده است. برای نمونه نگاه کنید به این صفحه در «آذرگشنسپ».

حمدالله مستوفی، مورخ نام‌دار سده‌ی هشتم قمری، در منظومه‌ی خود به نام «ظفرنامه» توصیفی گويا از جنایت‌ها و ویران‌گری‌های مغول در زادگاه خود، شهر «قزوین» ارائه كرده است:

مغول اندر آمد به قزوین دلیر ——— سر همگنان آوریدند زیر
ندادند كس را به قزوين امان ———— سرآمد سران را سراسر زمان
هر آن کس كه بود اندر آن شهر پاک ————- همه کشته افکنده بُد در مغاک
ز خرد و بزرگ و ز پیر و جوان ———— نماندند كس را به تن در روان
زن و مرد هر جا بسی کشته شد ————– همه شهر را بخت برگشته شد
بسی خوب‌رویان ز بیم سپاه —————- بکردند خود را به تیره تباه
ز تخم نبی بی‌کران دختران ——————– فروزنده چون بر فلک اختران
ز بیم بد لشکر رزم‌خواه —————— نگون درفکندند خود را به چاه
به هم برفکنده به هر جايگاه ————– تن کشتگان را به بی‌راه و راه
نماند اندر آن شهر جای گذر —————– ز بس کشته افکنده بی‌حد و مر
ز بيم سپاه مغول هر كسی —————- گريزان برفتند هر جا بسی
برفتند چندی به جامع درون —————– پر اندوه جان و به دل پر ز خون
چو بودند از آن دشمن انديشه‌ناک —————- فراز مقرنس نهان گشت پاک
به مسجد، مغول اندر آتش فکند ——————- زمانه برآمد به چرخ بلند
به آتش سقوف مقرنس بسوخت ——————— وز آن کار کفر و ستم برفروخت

در فرهنگ دهخدا درآیه‌ی «چنگیز» چنین می‌گوید:

مغولان در تاریخ چهارم ذی الحجه به بخارا ریختند و هستی اهل شهر را غارت کردند. بعد از فتح بخارا مغولان به طرف سمرقند تاختند و آن شهر را در ۶۱۷ ه.ق بگشودند و اهالی را از دم تیغ گذراندند. عدهء کشته شدگان بخارا را از ۵۰۰/۰۰۰ تا ۷۰۰/۰۰۰ نفر گفته‌اند. … در سال ۶۱۸ ه.ق. شهر مرو را پس از پنج روز محاصره گشودند. و نیشابور را که در ردیف مرو و بلخ و هرات بود و یکی از چهار شهر بزرگ خراسان محسوب می‌شد در دهم صفر ۶۱۸ فتح کردند. مردان را کشتند و زنان را به اسیری بردند. بعد از قتل عام نیشابور طوس را ویران کردند و شهر مشهد را به باد غارت دادند… چنگیز در سال ۶۱۹ ه.ق. بعد از فرار سلطان جلال‌الدین و کشتار وحشت انگیزی که در سراسر ایران کرد، برای فرونشاندن شورشی که در چین شمالی و تبت به ظهور رسیده بود به مغولستان برگشت و در آنجا بر اثر بیماری مرد.

و یا این نقل قول در صفحه‌ی چنگیزخان در ویکی‌پدیای پارسی از کتاب «ایرانیان: ایران، اسلام و روح یک ملت» (The Iranians: Persia, Islam and the Soul of a Nation) نوشته‌ی ساندرا مک‌کی (Sandra MacKey) درباره‌ی حمله‌ی مغولان به نیشاپور:

حملهء چنگیزخان مغول چنان دهشتناک و بیرحمانه بود که خیابان‌های نیشابور «که مهد علم و دانش و نوآوری آن زمان بود، تبدیل به جویبارهای خون گردید، و از سر مردان و زنان و کودکان هرم‌هایی ساخته شد، و حتی به سگ‌ها و گربه‌های شهر نیز رحم نکردند.»

دیروز در یک مجله‌ی سینمایی خواندم که در سال گذشته (۲۰۰۷ م/۱۳۸۶ خ) فیلمی به نام «مغول» در روسیه ساخته شده درباره‌ی زندگی تموچین به نویسندگی عارف علی‌اف و سرگئی بُدروف. این فیلم قرار است بخش یکم از یک سه‌گانه (trilogy) باشد که به تمام زندگی تموچین می‌پردازد. این فیلم پیش‌تر در جشنواره‌های مختلف به نمایش درآمده و از این ماه (جون/خرداد-تیر) در سینماهای امریکای شمالی به نمایش عمومی درمی‌آید.

من هنوز فیلم را ندیده‌ام و نقد آن را نیز نخوانده‌ام اما از نظرها و نوشته‌های اینترنتی به نظر می‌رسد از نظر فیلم‌سازی و فیلم‌برداری، طبیعت زیبا و تکنیک بالایی در آن دیده می‌شود اما گویا از نظر محتوا تلاشی است برای بازنویسی تاریخ. زیرا در معرفی فیلم در پایگاه اینترنتی فیلم (IMDB=Internet Movie Database) نوشته شده که در این فیلم شخصیت چندبعدی چنگیزخان نشان داده می‌شود نه به صورت یک شرور خونخوار و وحشی بلکه به عنوان رهبری الهام‌بخش، بی‌پروا و ژرف‌بین (visionary)!

نمی‌دانم اگر چنگیزخان مغول، وحشی و ویرانگر و خونخوار نباشد دیگر چه کسی در این جهان برازنده‌ی چنین صفت‌هایی است؟ لابد باید منتظر پروژه‌های بعدی ماند درباره‌ی «تیمور لنگ» و بصیرت و رهبری او و نیز «آتیلای هون» و رحم و شفقت او. آیا اگر کسی فیلمی بسازد و به نبوغ و بی‌پروایی و الهام‌بخشی و ژرف‌بینی «آدولف هیتلر» بپردازد با همین واکنش و تحسین‌ها مواجه می‌شود؟

یاد خبری از «نیویورک تایمز» به سال ۱۹۳۶ م/۱۳۱۵ خ افتادم که آن را هم در پایگاه «آذرگشنسپ» دیدم با عنوان «ترکان نظریه‌های تازه می‌آموزند» و در آن آتاترک ادعا کرده بود که ترکان آسیای میانه مردمی بودند که به فرهنگ بسیار درخشان و بالایی دست یافته بودند و در «مهاجرت‌»شان به کشورهای همسایه – که عقب‌مانده‌تر (!!!) بودند – آنان را با فرهنگ والای خود آشنا کردند (!) این همان ادعا است که می‌گوید سومریان و فنیقیان و … ترک بودند و ترکان بنیانگذار فرهنگ و تمدن در سراسر دنیا بوده‌اند.

وحشیان خوش فکر!

منتشرشده: سپتامبر 18, 2007 در فيلم, اشکانیان, تاريخ باستان

سه‏شنبه ٢٧/شهريور/١٣٨۶ – ١٨/سپتامبر/٢٠٠٧

یک مستند جالب پیدا کردم در سایت گوگل درباره‏ی رابطه‏ی ایران و روم.
می‏دانیم که رومیان به جز خود هر تمدن دیگری را وحشی یا بربری می‏گفتند. این مستند چند قسمت دارد و در هر قسمت به یکی از «وحشیان» می‏پردازد. بخش سوم درباره‌ی اشکانیان (پارتیان) و ساسانیان است.

«تری جونز» به داستان کشته شدن کراسوس سردار معروف رومی به دست ایران-اسپهبد «رستم سورن-پهلو» (Suren-Pahlav) یا سورنا می‏پردازد که در جنگ حران سپاه ۴۰ هزار نفره‏ی رومیان را تارومار کرد. و نیز به شکست ٣ امپراتور روم به دست شاپور دوم ساسانی.

مستند وحشیان خوش فکر (Brainy Barbarian).

این قسمت حدود ١ ساعت است که از دقیقه‏ی ١۴ تا ۴۴ آن درباره‏ی ایران است و باقی آن درباره‏ی یونان.