بایگانیِ دستهٔ ‘سعدی’

کمالیت؟

منتشرشده: مارس 11, 2009 در ادبيات, زبان, سعدی

چهارشنبه ۲۱/اسفند/۱۳۸۷ – ۱۱/مارچ/۲۰۰۹

در ادامه‌ی بحثی که درباره‌ی پسوند «-یت» داشتم، یاد غزلی در دیوان سعدی افتادم که همیشه برایم جای سوال داشت که آیا واقعا این غزل از آن ِ سعدی است. مطلع غزل چنین است:

اگر مانند رخسارت گلی در بوستانستی ————— زمین را از کمالیت شرف بر آسمانستی

تا آنجا که من می‌دانم پسوند «-یت» به اسم معنا نمی‌چسبد بلکه به اسم ذات می‌چسبد. مانند

آدم –> آدمیت = آدم بودن
اشراف –> اشرافیت = جزو اشراف بودن
فعّال –> فعالیت = فعال بودن

بنابراین اگر بخواهیم از ریشه‌ی «کَمِلَ» استفاده کنیم باید بگوییم

کامل –> کاملیت = کامل بودن

زیرا «کمال» خود اسم معنا است به معنای «کامل بودن» و «کمالیت» یعنی «کامل بودن بودن» که ترکیبی حشو و بیهوده است. بنابراین، به نظر من از سعدی – که در هر دو زبان پارسی و عربی استاد بوده و در نظامیه‌ی بغداد درس خوانده – دور است که پسوند «-یت» را به «کمال» بچسباند. دلیل دیگری که بستن این غزل را به سعدی سست می‌کند بیت پایانی آن است:

هر آن دل را که پنهانی قرینی هست روحانی —– به خلوتخانه‌ای ماند که در در بوستانستی

من معنای لنگه‌ی دوم را نمی‌فهمم و از شیوایی و فصاحت سعدی هم به دور است. اگر منظور آن است که: «به خلوتخانه‌ای می‌ماند که دری در بوستان دارد» یا «درش در بوستان است» بایستی چنین می‌شد: «به خلوتخانه‌ای ماند درش در بوستانستی» یا «به خلوتخانه‌ای ماند که درْش در بوستانستی» که در هر دو صورت سست می‌بود. در کلیات سعدی به تصحیح محمدعلی فروغی این غزل آمده و هیچ یادداشت و توضیحی در پانویس نیامده است. اما باید به نظر من در این غزل شک کرد.

حرمت واژه‌ها

منتشرشده: اکتبر 28, 2008 در ادبيات, زبان, سعدی

سه‌شنبه ۷/آبان/۱۳۸۷ – ۲۸/اکتبر/۲۰۰۸

در هر زبانی هر واژه‌ای برای خود تاریخ و شخصیت و کاربردی دارد. یکی از دلیل‌هایی که نباید در جایگزینی وام‌واژه‌ها افراط و زیاده‌روی کرد آن است که نمی‌توان هر واژه‌ای را به جای دیگری به کار برد.

در سده‌های گذشته در زبان‌های مختلف، از جمله در ادبیات پارسی، گاه مفهوم‌ها با هم اشتباه می‌شدند یا بدون توجه به جای یکدیگر به کار می‌رفتند به ویژه در زمینه‌ی دین‌ها. برای نمونه در زبان عربی به تمام زرتشتیان می‌گفتند مجوس که عربیده‌ی مگوس یونانی یا همان مغ پارسی است. انگار به همه‌ی مسلمانان بگویند آخوند! یا عطار نیشاپوری دین زرتشتی را با بت‌پرستی اشتباه می‌گیرد:

من آن گبرم در این هستی که بتخانه بنا کردم —- شدم بر بام بتخانه و گبران را صدا کردم

مورد دیگر زُنّار (zonnar) است. زنار رشته‌ای است که مهرپرستان به کمر می‌بستند و بعدها مانند بسیاری دیگر از ایده‌های مهرپرستی ایرانی وارد مسیحیت شد. و پس از آن وارد فرقه‌های فراماسون (Freemason/Masonic) شد و در انگلیسی به نام sacred Zennar خوانده می‌شود. در ادبیات پارسی زنار از نشانه‌های مسیحیان است و در عرفان معناهای گوناگونی دارد مانند رشته‌ی محبت، نشانه‌ی کفر و نامسلمانی و …. اما در برخی نوشته‌ها و شعرها و تفسیر شعرها می‌بینیم زنار – که نشان مسیحیان بوده – با کُستی یا کشتی – که از پوشاک‌های دینی زرتشتیان است – قاطی می‌شود و زرتشتیان زنار دارند! مانند این بیت خاقانی:

اربعین‌شان را ز خمسین نصارا دان مدد ——– طیلسان‌شان را ز زنار مجوسی ده نشان

در تفسیر شعر حافظ می‌نویسند: زنار یا کستی کمربندی است که زرتشتیان برای متمایز شدن از مسلمانان می‌بندند! حال آن که زرتشتیان از آغاز کستی بر میان می‌بستند و کستی ربطی به اسلام و زنار ندارد.

اما شاید مشهورترین و پراشتباه‌ترین این گونه کاربردها داستانی است که سعدی در باب هشتم بوستان از سرگذشت خود تعریف می‌کند و معلوم نیست تا چه اندازه واقعیت دارد. شاید بیشتر داستانی تخیلی باشد که سعدی برای بیان نظرهایش ساخته است. در این داستان سعدی به معبدی در سومنات هند می‌رود. سومنات (Somnath) از نام‌های «شیوا» (Shiva) خدای بزرگ هندوان است که سعدی به خاطر وزن شعر آن را به صورت سومَنات (Somanat) درآورده است. معبد سومنات از معبدهای بزرگ و ثروتمند شمال هند بود که در سده‌ی پنجم خ/دوازدهم سلطان محمود غزنوی به بهانه‌ی ترویج اسلام، اما در اصل برای غارت سیم و زر فراوان این معبد، به هند لشکر کشید و پس از کشتار هندوان بت‌ها را شکست و غنیمت فراوانی به چنگ آورد. البته سهم خلیفه‌ی عباسی در بغداد را نیز برایش فرستاد. (ن. ک. به نوشته‌ی پیشین) این معبد بعدها بازسازی شد و سعدی به معبد تازه‌ی سومنات می‌رود نه آن که محمود غزنوی ویران کرده بود.

برگردم به داستان سعدی. سعدی می‌گوید به سومنات رفتم و دیدم که مردم بتی را می‌پرستند و بر آن بوسه می‌دهند و برایش هدیه می‌آورند. به مسئولان معبد گفتم چرا صورت بی‌جان را می‌پرستید. آنان ناراحت شدند و به من حمله کردند. بعد من به فریب گفتم پس بگویید چرا این بت را می‌پرستید تا من هم پرستنده می‌شوم. گفتند شب اینجا بمان و فردا صبح ببین. فردا صبح همزمان با برآمدن آفتاب دستان بت هم به مناجات به سوی آسمان بلند می‌شود. سعدی در ظاهر پشیمان می‌شود و پوزش می‌خواهد و دست بت را می‌بوسد. سپس مدتی آنجا می‌ماند تا بدو اطمینان کنند. بعد یک روز که در معبد تنها می‌شود، می‌رود درها را می‌بندد و می‌گردد و می‌بیند که بله! شخصی در درون بت نشسته و ریسمانی به دست دارد که وقتی آن را بکشد دستان بت بلند می‌شود. سعدی که سر از راز بت و مسئولان بتخانه درآورده بود آن شخص را می‌کشد که مبادا سعدی را لو بدهد! بعد هم از راه یمن به حجاز می‌گریزد.

در این که سعدی استاد سخن است و سخن چون موم در دست اوست و به ویژه در زیبایی غزل‌هایش شکی نیست. اما در این داستان، سعدی واژه‌ها و مفهوم‌های بت‌پرست (کافر) و برهمن (دین هندو) و مغ و موبد و گبر (دین زرتشتی) و مطران و کشیش (دین مسیحی) و پیر (عرفان اسلامی) را با هم اشتباه می‌کند و در هم می‌آمیزد و همه را یکسان و به جای هم به کار می‌برد و نیز بتخانه و دیر و بقعه را. (البته شاید بتوان گفت که پیر و بقعه به معنای کلی به کار رفته‌اند.) مِهین برهمن هندو می‌شود پیر تفسیر اوستا و زند! برهمنان معبد هندو گبران پازندخوان هستند. در درون بت هندوان، مطران (اسقف مسیحی) آذرپرست (زرتشتی) برهمن نشسته است. در نظر سعدی مغان زرتشتی بدون وضوی مسلمانی نماز می‌خوانند. خلاصه همه چیز درهم ریخته است.

بتی دیدم از عاج در سومنات ———— مرصع چو در جاهلیت منات
مُغی را که با من سر و کار بود ———— نکوگوی و هم‌حجره و یار بود
به نرمی بپرسیدم ای بَرهَمن ————— عجب دارم از کار این بقعه من

مغان را خبر کرد و پیران دیر ————– ندیدم در آن انجمن روی خیر
فتادند گبران پازندخوان —————— چو سگ در من از بهر آن استخوان
مِهین بَرهَمن را ستودم بلند ———— که ای پیر تفسیر اُستا و زند
مرا نیز با نقش این بت خوش است ———— که شکلی خوش و قامتی دلکش است
چه معنی است در صورت این صنم —————– که اول پرستندگانش منم
بَرَهمَن ز شادی برافروخت روی ————- پسندید و گفت ای پسندیده گوی

شب آن جا ببودم به فرمان پیر ————— چو بیژن به چاه بلا در اسیر
شبی همچو روز قیامت دراز ———————- مغان گرد من بی‌وضو در نماز
کشیشان هرگز نیازرده آب ———————- بغلها چو مردار در آفتاب
مغان تَبه‌رای ناُشسته روی ——————- به دیر آمدند از در و دشت و کوی
کس از مرد در شهر و از زن نماند ——— در آن بتکده جای درزن نماند
….
چو بتخانه خالی شد از انجمن —————— برهمن نگه کرد خندان به من
….
پس پرده مَطرانی آذرپرست ——————- مجاور، سر ریسمانی به دست
برهمن شد از روی من شرمسار —————— که شُنعَت بود بخیه بر روی کار

درزن: سوزن

تمام داستان را می‌توانید در این نشانی بخوانید.

اما در دوران نوین (مدرن)، اهمیت خاصی به هر واژه داده می‌شود و هر واژه برای خود شخصیت و کاربرد شناخته شده و متفاوتی دارد. از نظر معناشناسی (semantics) حتا مترادف‌ها هم صددرصد هم‌معنا نیستند. بلکه کاربرد (usage) و سایه‌های معنایی (nuance) متفاوتی دارند و یا حس (sense) و هم‌بافت (context) جداگانه‌ای را می‌رسانند. ما خودمان در زبان گفتار می‌گوییم که «بفرما و بشین و بتمرگ» یک معنا دارد اما هر یک جایی دارد ولی به نظر می‌رسد که در نوشتار چندان بدین موضوع اهمیت نمی‌دهیم.

غزلی از سعدی

منتشرشده: ژوئن 16, 2008 در ادبيات, سعدی

دوشنبه ۲۷/خرداد/۱۳۸۷ – ۱۶/جون/۲۰۰۸

چند وقت است که می‌خواهم درباره‌ی غزلی از سعدی بنویسم که همیشه برایم جالب بوده است. در این غزل، سعدی هم خشم و ناراحتی‌اش را از اتفاق ناگواری نشان می‌دهد که در رابطه‌ی عاشقانه‌اش برای دلدارش افتاده، هم شرم و حُجب و حیای خود را با کنایه‌ها و در پرده سخن گفتن‌ها و در واقع نوعی دشنام دادن، و هم استادی‌اش در سخن‌سرایی را.

ای لعبت خندان! لب لعلت که مَزیده است؟ ————- وی باغ لطافت! بِهِ رویت که گَزیده است؟
زیباتر از این صید همه عمر نکرده است ————– شیرین‌تر از این خربزه هرگز نبریده است
ای خضر! حلالت نکنم چشمهء حیوان —————— دانی که سکندر به چه محنت طلبیده است؟!
آن خون کسی ریخته‌ای؟ یا می سرخ است؟ ———— یا توت سیاه است که بر جامه چکیده است؟
با جمله برآمیزی و از ما بگریزی ———– جرم از تو نباشد، گنه از بخت رمیده است
نیک است که دیوار به یک بار بیفتاد ————— تا هیچ کس این باغ نگویی که ندیده است
بسیار توقف نکند میوهء بر بار ——————- چون عام بدانست که شیرین و رسیده است
گل نیز در آن هفته دهن باز نمی‌کرد ——————- و امروز نسیم سحرش پرده دریده است
در دجله که مرغابی از اندیشه نرفتی —————- کشتی رَود اکنون که تَتَر جَسر بریده است
رفت آن که فُقاع از تو گشایند دگر بار ——— ما را بس از این کوزه که بیگانه مکیده است
سعدی در بُستان هوای دگری زن —————– و این کشته رها کن که در او گله چریده است

مزیدن: مزه کردن. مکیدن
گزیدن: گاز زدن
چشمه‌ی حیوان: چشمه‌ی آب زندگی/حیات
تتر: تاتار، مغول
جَسر: پُل
جسر بریدن: اشاره به گشودن بغداد به دست مغولان و ویران کردن برخی پل‌های رودخانه‌ی دجله
فُقاع: (عربیده‌ی فوگان پارسی) آب جو. بوزه.
فقاع گشادن: نازیدن و لافیدن و بالیدن. (شاید «برای کسی نوشابه باز کردن» در زبان گفتار شکل امروزی آن باشد!)

شنبه ۲۶/آبان/۱۳۸۶ – ۱۷/نوامبر/۲۰۰۷

باب دوم: در اخلاق درويشان
محتسب را درون خانه چه كار؟ (ص ٥٣)
ظاهرا قدیم امر به معروف و نهی از منکر به زندگی خصوصی مردم کار نداشته.

کاری به نام آینه‌داری
در جامع بلعبک وقتی کلمه‏ای همی گفتم به طریق وعظ. آینه داری در محله کوران. (ص ٥٩)

مجازات دزدی:
درویشی را ضرورتی پیش آمد. گلیمی از خانه‏ی یاری بدزدید. حاکم فرمود که دستش به در کنند (ص ٦٠)

نظر برخی درباره‌ی حکومت:
پادشاهی پارسایی را دید. گفت هیچت از ما یاد آید؟ گفت بلی. وقتی که خدا را فراموش می‏کنم. (ص ٦١)

پادشاه به ارادت درویشان به بهشت اندر است. و این پارسا به تقرب پادشاهان در دوزخ (ص ٦١)

باب سوم: در فضیلت قناعت
دیانت و حکومت:
فقیه به امیر گفت: نعمت خدا بر من افزون تر است که من میراث پیغمبران یافتم و تو میراث فرعون و هامان. (ص ٨٦)

یکی از ملوک عجم طبیبی حاذق به خدمت مصطفی صلی الله علیه و سلم فرستاد (ص ٨٦)
در زمان پیامبر این ملوک عجم چه کارها کردند!؟

در سیرت اردشیر بابکان آمده است که حکیم عرب را پرسید که روزی چه مایه طعام باید خوردن؟ گفت صد درم سنگ کفایت است. ( ص ٨٧)

روش‌های قدیمی وزارت اطلاعات:
دو تن به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند. هر دو را در خانه‏ای کردند و در به گل گرفتند. (ص ٨٨)

به حاجتی که روی تازه روی و خندان رو (ص ٩١)

در اسکندریه خشکسالی شد. مخنثی تنگدستان را سیم و زر دادی و مسافران را سفره نهادی. سعدی در وصف مخنت گوید:
گر تتر بکشد این مخنت را ———- تتری را دگر نباید کشت
چند باشد چو جسر بغدادش ——- آب در زیر و آدمی در پشت (ص ٩٢)

وام گرفتن شاه از مردم:
گدایی مال وافر اندوخته بود. پادشاهی گفتش ما را مهمی هست به برخی از آن دستگیری کن که چون ارتفاع رسد وفا کرده شود.
بفرمود تا مضمون خطاب از او به زجر و توبیخ مخلص کنند. (ص ٩٧)

اقلیت‌های دینی:
گر آب چاه نصرانی نه پاک است ———- جهود مرده می‏شویی چه باک است؟

کالاها و بازارهای تجاری:
گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد. کاسه‏ی چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه‏ی حلبی به یمن و برد یمانی به پارس (ص ٩٨)

کمان کیانی:
در آن دم که دشمن پیاپی رسید ——– کمانی کیانی نشاید کشید (ص ١٠١)

مجازات دزدی:
دست دراز از پی یک حبه سیم ———– به که ببرند به دانگی و نیم (ص ١٠٢)

باب چهارم: در فواید خاموشی
مناظره:
عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده. گفت علم من قرآن است و حدیث و گفتار مشایخ. و او بدینها معتقد نیست. (ص ١١٦)

اقلیت‌های دینی:
در خرید خانه‌ای مردد بودم. جهودی گفت من از کدخدایان این محلت ام. بخر که هیچ عیبی ندارد. گفتم به جز آن که تو همسایه‏ی منی (ص ١١٩)

پنج‎شنبه ٢۶/مهر/١٣٨۶ – ١٨/اکتبر/٢٠٠٧

باب پنجم: در عشق و جوانی

چون عاشقی و معشوقی در میان آمد مالک و مملوک برخاست (ص ١٢۴)
پسر پادشاه و جوان عاشق او (ص ١٢۶)
معلم از آنجا که حس بشریت است عاشق دانش آموز پسر می‏شود. (ص ١٢٧)
در عنفوان جوانی، چنان که افتد و دانی، با شاهدی سر و سری داشتم. (ص ١٣٠)

این چه بخت نگون است و طالع دون و ایام بوقلمون (ص ١٣۴)

یکی را زن صاحب جمال جوان درگذشت و مادر زن فرتوت به علت کابین در خانه متمکن بماند (ص ١٣۶)

سالی که محمد خوارزمشاه با ختا صلح کرد سعدی به جامع کاشغر درآمد. (ص ١٣٧)
پسر نحوی مقدمه‏ی نحو زمخشری می‏خواند.
سعدی شعر عربی می‏خواند. جوان نحوی گفت: غالب اشعار او در این زمین به زبان پارسی است (ص ١٣٨)

قاضی همدان با نعل‏بند پسری سرخوش داشت و دل در آتش (ص ١۴٢)

خطا بر بزرگان گرفتن خطاست (ص ١۴٣) مصلحتی که ببینند و اعلام نکنند نوعی از خیانت باشد.

هر که را زر در ترازو است زور در بازو است و آن که بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد. (ص ١۴۴)
هر که زر دید سر فرود آورد ——— ور ترازوی آهنین دوش است

– مجازات همچنس گرایان
مصلحت آن بینم که ترا از قلعه به زیر اندازم تا دیگران نصیحت پذیرند و عبرت گیرند. قاضی گفت این گناه نه تنها من کردم. (ص ١۴٧)

که سعدی راه و رسم عشق بازی ——– چنان داند که در بغداد تازی (ص ١۴٨)
استفاده از «تازی» به معنای عربی بی‏ادبی نیست.

باب ششم: در ضعف و پیری

سعدی در مسجد جامع دمشق مشغول بحث بوده است. پیرمردی در حال مرگ به زبان پارسی چیزی می‏گوید. پیر ١۵٠ ساله! (ص ١۴٩)

– وضعیت قران در جامعه
ختم قرآن کنی یا بذل قربانی؟ گفت مصحف مهجور اولی تر است که گله‏ی دور (ص ١۵۵)

– جوانان و پیران:
پیرمردی دختر خواسته بود.
پیرمرد = پخته، پرورده، جهان دیده، آرمیده، گرم و سرد چشیده، نیک و بد آزموده.
جوان= معجب، خیره رای، سرتیز (سرکش)، سبک پای، هر شب جایی خسبد، هر روز یاری گیرد. (ص ١۵٠)

زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری
زن کز بر مرد بی رضا برخیزد ——— بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد
پیری که ز جای خویش نتواند خاست —– الا به عصا، کی اش عصا برخیزد؟ (ص ١۵١)

زور باید نه زر که بانو را ———- گزری دوست تر که ده من گوشت (ص ١۵٦)

چنان که رسم عروسی بود تماشا بود ——– ولی به حمله‏ی اول عصای شیخ بخفت
کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان دوخت ———- مگر به خامه‏ی فولادی جامه‏ی هنگفت
پس از خلافت و شنعت گناه دختر نیست ———- ترا که دست بلرزد گهر چه دانی سفت؟ (ص ١۵۶)


در دیار بکر درختی در این وادی زیارتگاه است.
تو به جای پدر چه کردی خیر؟ ———- تا همان چشم داری از پسرت (ص ١۵٢)

چهارشنبه ٢۵/مهر/١٣٨۶ -١٧/اکتبر/٢٠٠٧

بخش یکم

این هم بخش دوم از یادداشت‏هایم از گلستان سعدی.
شماره‏ی صفحه مربوط به نسخه‏ی زنده یاد محمدعلی فروغی است.

باب هفتم

سگ به دریای هفتگانه مشوی ——– که چو تر شد پلیدتر باشد
خر عیسی گرش به مکه برند ———- چون بیاید هنوز خر باشد (ص ١۵٩)

– امنیت اقتصادی:
سیم و زر … یا دزد به یکبار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد (ص ١۶٠)

– مردم و شاهان
سخنی که بر دست و زبان پادشاهان رود هر آینه به افواه گویند … قول و فعل عوام الناس را چندان اعتباری نباشد (ص ١۶١)

– آموزش و تنبیه
معلم ملک زاده را ضرب بی محابا زدی (ص ١۶١)
حکایت معلم کتابی در مغرب – پسران و دختران در کنار هم درس می‏خواندند – شاگردان نه زهره‏ی خنده داشتند و نه یارای گفتار.
عارض سیمین را تپنچه زدی و ساق بلورین را شکنجه کردی.
طرفی از خباثت نفس او معلوم کردند، او را بزدند و براندند.
کودکان را هیبت استاد از سر برفت. یک یک دیو شدند. اغلب اوقات به بازیچه فراهم نشستندی لوح درست ناکرده در سر هم شکستندی.
استاد معلم چو بود بی‌آزار ———- خرسک بازند کودکان در بازار
(ص ١۶١)

– وضعیت جوانان:
نماند از سایر معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد …….. پسر از از لذت نای و نوش این سخن در گوش نیاورد.

می‌بینیم که آن موقع نیز با وجود اسلامی بودن جامعه هر گونه مسکری [=شرابی] خورده می‏شده و لذت نای [=موسیقی] و نوش برقرار بوده است.

– وضعیت اقتصادی
پارسازاده‏ای را نعمت بیکران از ترکه عمان به دست افتاد (ص ١۶٢)
خرج فراوان کردن کسی را مسلم باشد که دخل معین دارد (ص ١۶٣)

– زیست شناسی
کژدم را ولادت معهود نیست چنانکه دیگر حیوانان را. بل احشای مادر را بخورد و شکمش را بدرد و راه صحرا گیرد و آن پوستها که در خانه کژدم است اثر آن است (ص ١۶۶)

نشان بلوغ: یکی پانزده سالگی، دیگر احتلام، و سیم برآمدن موی پیش. اما یک نشان دارد: در بند رضای حق بیش از آن باشی که در بند حظ نفس
به صورت آدمی شد قطره‏ای آب ———- که چل روزش قرار اندر رحم ماند (ص ١۶٧)
هنر باید که صورت می‏توان کرد ——— به ایوان ها در از شنگرف و زنگار (ص ١۶٨)

– شطرنج
پیاده‏ی عاج چون عرصه‏ی شطرنج به سر می‏برد فرزین شود. (ص ١۶٨)
هر بیدقی که براندی به دفع آن بکوشیدمی و هر شاهی که بخواندی به فرزین بپوشیدمی.

– نفت:
هندو نفط‏اندازی همی‏آموخت. گفتم تو را که خانه نیین است بازی نه این است. (ص ١۶٩)

– وضعیت گورستان:
بر صندوق گورش چه نویسیم؟ آیات قرآن به روزگار سوده گردد و خلایق بر بگذرند و سگان بر او شاشند. (ص ١٧٠)
صندوق تربت سنگین، کتابه رنگین، فرش رخام انداخته، خشت پیروزه به کار برده. (ص ١٧٣)

– قمیت برده:
او را تو به ده درم خریدی ——– آخر نه به قدرت آفریدی (ص ١٧٠)

– توانگران و درویشان
توانگران را وقف است و نذر و مهمانی. زکات و فطره و اعتاق و هدی و قربانی (ص ١٧۴ تا ١٨٠)
خرقه‏ی ابرار پوشند و لقمه‏ی ادرار فروشند.
تسبیح هزاردانه بر دست مپیچ.
خداوندان نعمت متعلقان بر در بدارند و غلیظان شدید برگمارند تا بار عزیزان ندهند و دست بر سینه‏ی صاحب تمیزان نهند و گویند کسی اینجا در نیست.
دست دغایی بر کتف بسته، بینوایی به زندان در نشسته، پرده‏ی معصومی دریده، کفی از معصم بریده الا به علت درویشی. [اشاره به مجازات بریدن دست به خاطر دزدی]
[توانگر] هر شب صنمی در بر گیرد که هر روز بدو جوانی از سر گیرد. محال است که با حسن طلعت او گرد مناهی گردد یا قصد تباهی کند.

– همجنس گرایی و مجازات سنگسار:
درویشی را با حدثی [مخنثی] بر خبثی گرفتند. با آن که شرمساری برد بیم سنگساری بود. گفت ای مسلمانان قوت ندارم که زن کنم و طاقت نه که صبر کنم.

حاتم طایی اگر شهری بودی از جوش گدایان بیچاره شدی.

شنبه ١/اردیبهشت/١٣٨۶ – ٢١/اپریل/٢٠٠٧

ما آثار شاعران و نویسندگان قدیمی‏مان را بیشتر به صورت آثاری صرفا ادبی می‏بینیم و کمتر به محتوای اجتماعی و تاریخی آنها توجه می‏کنیم.

من در یک بازخوانی از گلستان سعدی کوشیده‏ام یادداشت‏هایی بردارم که به نظرم جالب بودند و می‏شد از آنها نکته‏هایی فهمید. قصد دارم آنها را به تدریج در اینجا منتشر کنم.

باب هشتم: این باب شامل حکمت‏ها و گفته‏های کوتاه است.

١) سه چیز پایدار نماند: … و علم بی‏بحث.

٢) ارتباط مسلمان و یهود:
به طیره گفت مسلمان: گر این قباله‏ی من ——– درست نیست، خدایا یهود میرانم!
یهود گفت: به تورات می‏خورم سوگند ———— وگر خلاف کنم همچو تو مسلمانم!
(طیره: خشم)

٣)
خاک مشرق شنیده‏ام که کنند ——- به چهل سال کاسه‏ای چینی
صد به روزی کنند در مردشت ———- لاجرم قیمت‏اش همی‏بینی

ظاهرا قدیم جنس‏های چینی کمتر بنجل بودند و کیفیت داشته‏اند!
مردشت= همان مرودشت در نزدیکی شیراز

۴) آبگینه همه جا یابی، از آن قدرش نیست.
تولید آیینه فراوان بوده و همه داشته‏اند.

۵) بس قامت خوش که زیر چادر باشد ——– چون باز کنی مادر مادر باشد!
ظاهرا مادر بزرگ‏های آن موقع تندرست بوده و به سلامت خود توجه داشته‏اند و به باشگاه تناسب اندام (fitness club) می‏رفتند.

۶) عادت غذاخوری مردم
حکیمان دیر دیر خوردند، عابدان نیم‏سیر، زاهدان سد رمق برگیرند، جوانان تا طبق برگیرند و پیران تا عرق کنند. قلندران چندان که در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس.

٧) مشورت با زنان تباه است.

٨) عقل در دست نفس مانند مرد عاجز است با زن گُربُز.
آن موقع هم مردان زن ذلیل بودند!

٩) شرط وام گرفتن:
وامش مده آن که بی‏نماز است ——— گرچه دهنش ز فاقه باز است
کاو فرض خدا نمی‏گذارد ———— از قرض تو نیز غم ندارد

١٠) مرد ِ بی‏مروت زن است.

١١) اذل موجودات سگ است.

١٢) مُقامر را سه شش می‏باید ولیکن سه یک می‏آید.
ظاهرا اشاره به قماربازی با سه تاس است. زیرا تخته نرد دو تاس دارد.

١٣) اول کسی که علم بر جامه کرد و انگشتری در دست، جمشید بود.

۱۴) علم بهتر است یا ثروت؟
اهل فضیلت همیشه محروم باشند.

١۵) قدرت رشوه:
قاضی چو به رشوت بخورد پنج خیار ——— ثابت کند از بهر تو ده خربزه‏زار