بایگانیِ دستهٔ ‘ساسانیان’

تنگلوشا

منتشرشده: اکتبر 22, 2011 در كتاب, تاریخ میانی, ساسانیان

شنبه ۳۰/مهر/۱۳۹۰ – ۲۲/اکتبر/۲۰۱۱

تَنگلوشا (Tangalusha) نام نویسنده‌ای یونانی بوده که در پایان سده‌ی یکم پ.د.م. (پیش از دوران مشترک) و آغاز سده‌ی یکم د.م. زندگی می‌کرده است و نام یونانی‌اش Teucros (تویکروس) بوده است. گونه‌های دیگر این نام در نوشتارهای دوران اسلامی عبارتند از: طینکروس (Tinkarus)، طینکلوس (Tinkalus)، تَنکَلوشا (Tankalusha) و تِنکِلوشا (Tenkelusha). در بیشتر نوشتارهای پارسی تنگلوشا نام کتاب دانسته شده است نه نام نویسنده. برای نمونه در فرهنگ برهان قاطع چنین آمده است:

تنگلوشا: کتاب و صفحه‌ی «لوشا»ی حکیم باشد، چه «تنگ» به معنی صفحه و «لوشا» نام حکیمی است رومی و بعضی گویند بابلی بوده و او صاحب علم کیمیا و سیمیا و اکسیر است و در صنایع و بدایع نقاشی و مصوِّری ثانی ِ مانی بوده است، چنان که کتاب مانی را «ارتنگ» می‌خوانند کتاب او را «تنگ» می‌گویند.

بعضی گفته‌اند تنگلوشا و ارتنگ نام دو کتاب است. و نام علم‌خانه‌ی رومیان هم هست در نقاشی و صورتگری، و با ثانی مثلثه هم آمده است.

یا در فرهنگ رشیدی چنین آمده است:

تنگلوشا: کتابی که «لوشا»ی حکیم صورت‌ها و نقش‌ها و اسلیمی خطایی‌ها و گره‌بندی‌ها و سایر صنایع و بدایع تصویر و نقاشی که خود اختراع کرده بود در آن ثبت نمود، و این کتاب در برابر «ارتنگ» مانی است و همچنان که مانی سرآمد نقاشان چین بوده، او سرآمد مصوِّران روم بوده و کارنامه‌ی نقاشان چین را «ارتنگ» و کارنامه‌ی نقاشان روم را «تنگ» نامند.

اما در فرهنگ انجمن آرا تنگلوشا نام نویسنده دانسته شده و زمانش هم به دوران ضحاک برده شده است!

بعضی آن را از اهل روم دانسته‌اند و چنان نیست، اصح آن که تنگ لوش از اهل بابل و معاصر ضحاک و بر ملت صابئین و صاحب کتاب «وجوه و حدود» بوده است.

دکتر حیدری ملایری یادآور شدند که کارلو آلفونسو نلّینو (Carlo Alfonso Nallino)، خاورشناس ایتالیایی (درگذشته به سال ۱۹۳۸ م./۱۳۱۷ خ.)، در کتاب خود با نام «تاریخ نجوم اسلامی» در فصل ۲۶ به بررسی این نام پرداخت. (نام اصلی این کتاب «علم الفلک: تاریخه عند العرب فی القرون الوسطی» بوده که زنده‌یاد احمد آرام در سال ۱۳۳۴ خ. آن را به زبان پارسی ترجمه کرد.)

زنده‌یاد دکتر محمد معین در یادداشت‌هایش بر برهان قاطع بر پایه‌ی کتاب گاهشماری ایرانی نوشته‌ی سیدحسن تقی‌زاده درباره‌ی تنگلوشا چنین می‌نویسد:

تنگلوشای بابلی تالیف توکروس (Teucros) یونانی بوده که ظاهراً در عهد انوشیروان از یونانی به پهلوی و کمی بعد، از پهلوی به زبان آرامی ترجمه شده و این نسخه‌ی آرامی در دست مولفان اسلامی بوده است. به قول نالینو در کتاب «علم الفلک»، این کتاب که ظاهراً در قرن دوم هجری از زبان پهلوی به عربی ترجمه شده در بین منجمان اسلامی معروف بود. قسمت‌هایی از آن در طی کتاب «المدخل الکبیر لعلم النجوم» ابومعشر بلخی، که در سال ۲۷۵ ق. تالیف شده به دست ما رسیده و آن در فصل اول از مقاله‌ی ششم آن کتاب است و عین این فصل را یعنی متن عربی آن را، «بُل» [Franz Boll] در کتاب خود درج کرده و با آنچه از اصل یونانی کتاب توکروس به دست آمده تطبیق نموده است. در نتیجه معلوم شده که این تنگلوشای بابلی مسلماً همان توکروس یونانی بوده که ظاهراً در نیمه‌ی دوم قرن اول میلادی کتاب خود را به یونانی نوشته و بعدها به پهلوی ترجمه شده بوده و حتی در کتاب «بَزیدَج » (ویزیدگ [=گزیده]) پهلوی … از آن کتاب منقولاتی بوده است.

در موقع ترجمه‌ی کتاب توکروس از پهلوی به عربی که به «کتاب الوجوه و الحدود» معروف شده، به علت اغتشاش خط – که قابل همه گونه تصحیف است – اسم مولف که به پهلوی نوشته می‌شده به تنگلوش و تنگلوشا (تینکلوش، تینکلوس، طینفروس) تبدیل شده و نسبت بابلی بدان داده شده است.

دلیل این دگرگونی به خاطر دبیره یا خط پهلوی است. اگر بخواهیم شکل پهلوی این نام را با لاتین حرف‌نویسی کنیم بدین صورت نگاشته می‌شود: ‹T?KLUS که نشان پرسش را به جای نویسه یا حرفی در دبیره‌ی پهلوی گذاشته‌ام که هم نشانگر «ا» است و هم نشانگر «ن». حرف L هم به جای نویسه‌ای که هم «ل» است و هم «ر». نویسه‌ی ‹ هم، نشانگر پایان واژه است اما گاه به «ا» هم خوانده می‌شود. بنابراین «توکروس» به صورت «تنگلوشا» درمی‌آید.

البته تویکروس در اصل اهل بابل بوده و نسبت بابلی به او درست است اما این بابل نه در میان‌رودان بلکه شهری است در ممفیس مصر.

نام کتاب تویکروس در یونانی چنین است: Paranatellonta tois dekanois به معنای: «برآمدن از کنار دهگان‌ها» و کتابی است در اخترگویی (در انگلیسی: astrology). موضوع کتاب تویکروس یا تنگلوشا فلک است که در آن ۳۶۰ درجه‌ی آسمان به سی و شش «وجه» (در یونانی: dekano در انگلیسی: decan گرفته شده از deka به معنای ده) بخش می‌شود به همین دلیل نام آن را «صُوَر دَرَج» (صورت‌های درجه‌های آسمان) گذاشته بودند.

شادروان رکن‌الدین همایون‌فرخ در سال ۲۵۳۷ شاهنشاهی (۱۳۵۷ خ./۱۹۷۸ م.) ویراستی از آن را با نام «کتاب تنگِلوشا یا صُوَر دَرَج» چاپ کرد. به تازگی نیز آقای رضازاده ملکی در سال ۱۳۸۳ کتاب یاد شده را با این نام منتشر کرده است: کتاب تنکلوشا از مولف ناشناخته به ضمیمه‌ی «مدخل منظوم» از عبدالجبار خجندی (سروده به سال ۶۱۶ ه.ق)

«کتاب المدخل الکبیر علی علم احکام النجوم» نوشته‌ی اخترشناس ایرانی ابومَشعر بلخی (درگذشته ۲۷۲ ق/۸۸۶ م.) و کتاب ابن هِبنِتا (درگذشته ۳۱۷ ق./۹۲۹ م) به نام «کتاب المُغنی فی احکام النجوم» هر دو بر پایه‌ی یک ترجمه‌ی عربی از متن پهلوی بوده‌اند. ابومشعر در «کتاب الموالید» خود نیز به این کتاب تنگلوشا اشاره کرده است.

هم اکنون کتابی از دوران شاه عباس دوم صفوی در دست است به نام «کتاب دَرَج» نوشته شده به سال ۱۰۷۴ ق/۱۱۶۳ م. که گویا بر پایه‌ی دست‌نویسی پارسی از سده‌ی ششم ق./دوازدهم م. بوده است.

دکتر معین می‌نویسد در کتاب ابومعشر این وجه‌ها بر پایه‌ی سه باور یعنی یونانی (بطلمیوسی) و هندی و ایرانی شرح داده شده‌اند و برای توصیف ایرانی از کتاب تنگلوشا نقل کرده و نام ایرانی آن وجه‌ها را آورده است. بنابراین شاید این کتاب ترجمه‌ی صِرف از یونانی نبوده بلکه کتاب یونانی در ترجمه به پهلوی تا حدی به قالب ایرانی ریخته و مطالب ایرانی در آن وارد شده بوده است.

گویا در شعرهای پارسی تنها سه مورد نام تنگلوشا به کار رفته و آن هم در شعرهای خاقانی شروانی و نظامی گنجوی است. این هم آن سه بیت:

به نام قیصران سازم تصانیف ——— بِه از ارتنگ چین و تنگلوشا (خاقانی)

قطبی از پیکر جنوب و شمال ———– تنگلوشای صدهزار خیال (نظامی)

تنگی جمله را مجال تویی ———– تنگلوشای این خیال تویی (نظامی)

به نظر می‌رسد بیت خاقانی سرچشمه‌ی ریشه‌شناسی عامیانه در برهان قاطع و فرهنگ رشیدی درباره‌ی تنگلوشا (تنگ + لوشا) و ارتباط آن با ارتنگ مانی شده است.

خاستگاه:
– فرهنگ دهخدا
– مقاله‌ای در کتاب «کلید در گنج حکیم» درباره‌ی تنگلوشا در شعرهای نظامی گنجوی

پنج‌شنبه ۲۱/مهر/۱۳۹۰ – ۱۳/اکتبر/۲۰۱۱

امروزه به خوبی دانسته است که «فرهنگ مسیحیت» روکشی است بر تمدن روم و یونان و بسیاری از جنبه‌های این دو تمدن اروپایی به مسیحیت راه یافتند و دین سامی مسیحیت را به شکل امروزی آن درآوردند. فلسفه‌ی یونانی و باورهای و آیین‌های رومی شکل مسیحی به خود گرفتند. برای نمونه بسیاری از اصطلاح‌های کلیسایی از تمدن رومی گرفته شده است و حتا عنوان pontiff که برای بابا یا پاپ به کار می‌رود از اصطلاح‌های دینی روم پیش از مسیحیت بوده است. به همین روش آنچه به نام «فرهنگ و تمدن اسلامی» شناخته می‌شود در واقع ترادیسش (transformation) و روکشی است بر تمدن و فرهنگ ایرانی پیش از اسلام و به گفته‌ی ابن خلدون و ریچارد نلسون فرای و دیگران، ایرانیان از دین عربی اسلام، فرهنگ و دینی جهانی ساختند. بسیاری از نهادها و جنبه‌های تمدن دوران اسلامی ریشه در تمدن و فرهنگ بلند و والای ایران پیش از اسلام دارد و بر پایه‌ی دستاوردهای پیشین ایرانیان بنا شده است. پیشتر از نهاد «وقف» گفتم که تغییر یافته‌ی نهاد «پد روان» (pad ruwān «برای روان») در دوران ساسانیان است. هم چنین کار سترگ و ارزشمند شادروان دکتر محمد محمدی ملایری به نام «تاریخ و فرهنگ ایران ساسانی در عصر انتقال به دوران اسلامی» در شش جلد را هم معرفی کردم که به طور گسترده و مفصل به همه‌ی این گونه ترادیسش‌ها پرداخته است.

امروز به نهاد اجتماعی دیگری از دوران ساسانیان می‌پردازم که در دوران اسلامی به زندگی خود ادامه داد و بالید و گسترش یافت. این نهاد «جوانمردی» نام دارد که در نوشتارهای عربی به صورت «فُتوّت» درآمده است و از آنجا دوباره به زبان پارسی برگشته است. جوانمردان را با نام‌های دیگری نیز می‌خواندند از جمله «عَیّاران». عَیّاران گروهی اجتماعی بودند که برای دفاع از ستمدیدگان و زیردستان و یاری درماندگان به پا می‌خاستند و جوانمردی و رازداری و دلاوری و بی‌باکی از نشانه‌های آنان بود. بد نیست در اینجا توصیف عَیّار را از فرهنگ معین و نیز چند نمونه از کاربرد عَیّار در ادبیات پارسی را هم بیاورم:

عَیّاران: یاران یا جوانمردان یا فتیان، طبقه‌ای از طبقات اجتماعی ایران را تشکیل می‌دادند، متشکل از مردم جَلد و هوشیار از طبقه‌ی عوام الناس که رسوم و آداب و تشکیلاتی خاص داشته‌اند و در هنگامه‌ها و جنگ‌ها خودنمایی می‌کرده‌اند. این گروه بیشتر دسته‌هایی تشکیل می‌داده‌اند و گاهی به یاری اُمَرا یا دسته‌های مخالف آنان برمی‌خاسته‌اند و در زُمره‌ی لشکریان ایشان می‌جنگیده‌اند. در عهد بنی‌عباس شماره‌ی عَیّاران در بغداد و سیستان و خراسان بسیار گردید. معمولاً دسته‌های عیاران پیشوایان و رییسانی داشتند که به قول مؤلف «تاریخ سیستان» آنان را «سرهنگ» می‌نامیدند. عَیّاران مردمی جنگجو و شجاع و جوانمرد و ضعیف‌نواز بودند. عَیّاران سیستان در اغلب موارد با مخالفان حکومت عباسی همدست می‌شدند و در جزو سپاهیان آنان درمی آمدند. مثلاً در قیام «حمزه‌ی خارجی»، یکی از سرهنگان عیاران به نام «ابوالعریان» با او همراه بود. دیگر «حَرب ابن عُبَیده» بود که عامل خلیفه، اَشعَث ابن محمد ابن اشعث، را شکست داد. یعقوب ابن لیث صفّار از همین گروه بود و به یاری عَیّاران سلسله‌ی صفاری را تأسیس کرد. عَیّاران جوانمردی پیشه داشتند و به صفات عالی رازنگهداری و دستگیری بیچارگان و یاری درماندگان و امانت‌داری و وفای به عهد آراسته و در چالاکی و حیله نامبردار بودند.

این هم چند نمونه شعر:

همان نیز شاهوی عیار اوی ————- که مهتر پسر بود و سالار اوی (فردوسی توسی)
دست در هم زده چون یاران در یاران ———- پیچ درپیچ چنان زلفک عیاران (منوچهری دامغانی)
عیار دلی دارم بر تیغ نهاده سر —————– کز هیچ سر تیغی عیار نیندیشد (خاقانی شروانی)
سعدی سر سودای تو دارد نه سر جان ——— هر جامه که عیار بپوشد کفن است آن (سعدی شیرازی)
زان طره‌ی پرپیچ و خم، سهل است اگر بینم ستم / از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند؟ (حافظ شیرازی)

دکتر محسن ذاکری در این باره پژوهش مفصلی کرده و نشان داده که عَیّاران ریشه در سربازان و اسواران دوران ساسانیان داشتند. عیاران موضوع پایان‌نامه‌ی دکتری وی بوده و سپس در همین باره کتابی نوشته است با مشخصات زیر


نام کتاب: سربازان ساسانی در جامعه‌ی آغازین اسلامی: خاستگاه عَیّاران و فتوت
Sasanid Soldiers In Early Muslim Society: The Origins Of ‹Ayyārān And Futuwwa
نویسنده: محسن ذاکری
ناشر: اوتو هاراسوویتز (Harrassowitz) در ویسبادن آلمان
سال: ۱۹۹۵ م./ ۱۳۷۴ خ.
صفحه: ۳۹۱

فهرست گنجانده‌های کتاب چنین است:

فصل ۱: مقدمه

فصل ۲: جامعه‌ی ایران در دوران واپسین ساسانی
– آیا شاهنشاهی ساسانیان به صورت زمیندارانه (فئودال) بوده است؟
– زمینداران خُرد یا آزادان
– سازمان ارتش و دیوان (نظامی و اداری)
– سواره نظام و پیاده نظام
– جنگاوران نخبه: اسباران [=اسواران]
– همراهان شاه: بندگان و سرهنگان و عَیّاران
– خلاصه

فصل ۳: آزادان در جامعه‌ی نخستین اسلامی
– مقدمه
– دهگانان و فتوحات اسلامی
– اسباران در بصره و کوفه
– اسباران در سوریه (شام)
– دیوان استانی
– دهقانان و اسباران در عراق
– دهقانان و اسباران در خراسان
– فرزندان نژادگان: ابناء [الاحرار]

فصل ۴: گوالش (توسعه)های ادبی و فقهی
– آزادمردیه، شعوبیه، آزادگی و فتوت
– قَدَریه و اُسواریه

در فصل ۱ به اهمیت و جایگاه بحث جوانمردی و عَیّاری و عَیّاران پرداخته شده است. از جمله این که از سال‌های نخستین دوران اسلامی تا همین سده‌ی بیستم میلادی و ورود «نوین‌شدگی» (مدرنیته) نهاد اجتماعی «جوانمردی» با نام‌های گوناگونی چون جوانمردان، عَیّاران، فَتیان، (پس از مغولان: اَخیان، لوطیان و داش‌ها و مَشتی‌ها) در منطقه‌ی پهناوری از آسیای میانه تا مصر فعّال بوده و در زندگی مردم تاثیر بسزایی داشته است. عَیّاران هم در سیاست و برآمدن گروه‌های قدرت نقش داشتند و هم در شکل‌گیری ادبیات و داستان‌های عامیانه و فرهنگ مردم (فولکلور). مشهورترین جوانمردی که در تاریخ آغازین پس از اسلام در ایران به قدرت رسید یعقوب پسر لیث رویگر سیستانی است و مشهورترین داستان همان «سَمَک عَیّار». تا پیش از شکل‌گیری صنف‌های کاری به شکل امروزی و نوین، همه‌ی پیشه‌وران و صنعتگران در نهادهای اجتماعی‌ای گرد هم می‌آمدند که در اندیشه و فلسفه و مرام ِ سازمان عَیّاری ریشه داشت.

دکتر ذاکری سپس به پیشینه‌ی پژوهش در زمینه‌ی خاستگاه این نهاد اشاره می‌کند و می‌نویسد که نخستین بار «یوزف فُن هامر-پورگشتال» (Joseph von Hammer-Purgstall) آلمانی بود که در آغاز سده‌ی نوزدهم میلادی (درگذشته ۱۸۵۶ م.) به بحث فتوت پرداخت و از آن با نام «سلحشوری یا شوالیه‌گری اسلامی» نام برد که پیش از شوالیه‌های اروپایی وجود داشته است. پس از وی هرمان ثورنینگ (Hermann Thorning) در سال ۱۹۱۳ م. کار مهمی در زمینه‌ی فتوت منتشر کرد. در ایران معاصر نیز نخستین بار استاد ملک الشعرای بهار به ریشه‌شناسی عَیّار پرداخت و ریشه‌ی عربی آن را به پرسش کشید و گفت که «عَیّار» عربی شده‌ی «ای یار!» پارسی است و ربطی به «عَیَر» عربی (بسیار آمد و شد کردن) ندارد. پس از وی نیز استاد پرویز ناتل خانلری نمونه‌هایی از متن‌های پهلوی به دست داد که در آن «عَیّار» به کار رفته بود.

همان طور که دکتر معین گفته و در فصل ۱ کتاب دکتر ذاکری هم آمده است در زمان خلیفه‌ی عباسی «الناصر لدین الله» (۵۷۵ تا ۶۲۲ ق/ ۱۱۸۰ تا ۱۲۲۵ م.) بحث فُتوّت و عَیّاران بسیار سازماندهی شد و کتاب‌های فراوانی درباره‌ی شیوه‌های عَیّاری و اصول و مرام عَیّاران و سازمان آنها فراهم شد که امروزه جزو مهم‌ترین آثار در این زمینه است. هم چنین در کتاب «قابوس‌نامه» نوشته‌ی عنصرالمعالی کیکاووس زیاری فرمانروای گرگان و طبرستان که برای اندرز به پسرش گیلانشاه نوشته است بخش مهم و بزرگی به آیین جوانمردی پرداخته است.

فصل دوم به پرسش مهم دیگری می پردازد که در پاسخ آن میان پژوهشگران و استادان تاریخ دوران ساسانیان هنوز همدلی و همرایی وجود ندارد. بسیاری چون آرتور کریستنسن و رومن گیرشمن باور داشتند که ایران ساسانی زمیندارانه یا به اصطلاح فئوالی بوده است. اما ریچارد نلسون فرای و ان لمبتون مخالف این نظر اند و زمینداری ایرانی را با فئودالیسم اروپایی بسیار متفاوت می دانند. سپس ذاکری به طبقه های مختلف اجتماعی در دوران ساسانیان می پردازد و باور رایج به چهار طبقه بودن مردم و ناممکن بودن جابجایی میان طبقه را به پرسش می کشد.

در فصل سوم نقش اسواران (یا با نگارش او: اسباران) در جامعه ی آغازین اسلامی از جمله پاسبانی و حفظ نظم شهرهایی چون کوفه و بصره و سوریه بررسیده می شود. در سده های نخستین اسلامی دو تن از فرمانروایان ایران در منطقه ی قفقاز لقب «اسوار» داشتند یعنی «ابوالاسوار شاوور [=شاپور] پسر فضلون» (درگذشته ۴۵۹ ق.) فرمانروای گنجه و نوه اش «ابوالاسوار شاوور پسر منوچهر» (درگذشته ۵۱۸ ق.) و کیکاووس در قابوسنامه از شاوور فضلون یاد کرده است.

دکتر محسن ذاکری کارشناسی خود را در رشته‌ی ادبیات انگلیسی در سال ۱۳۵۶ خ. از دانشگاه تهران دریافت کرد و سپس به دانشگاه واشینگتن در سیاتل امریکا رفت و در رشته‌ی روان‌شناسی مدرک گرفت اما سپس تغییر مسیر داد و به سوی پژوهش‌های خاورشناسی رفت و در سال ۱۹۸۴ م. / ۱۳۶۳ خ. مدرک کارشناسی ارشد خود را در این زمینه گرفت. وی موضوع عَیّاران و جوانمردان و فتیان را به عنوان پایان‌نامه‌ی دکتری خود برگزید و به دانشگاه یوتا در شهر «سالت لیک» (دریاچه‌ی نمک) رفت و در سال ۱۹۸۷ م/ ۱۳۶۷ خ. مدرک دکتری خود را گرفت. وی برای پژوهش بیشتر در این زمینه به آلمان رفت. اما در زمان بازگشت، بی آن که توضیحی داده شود، به او روادید ورود به امریکا داده نشد و تا سال ۱۹۹۳ م. / ۱۳۷۲ خ. مجبور شد در آلمان بماند. وی پایان‌نامه‌ی خود را پس از پژوهش‌های بیشتر در سال ۱۹۹۵ م./ ۱۳۷۴ خ. در آلمان به صورت کتابی منتشر کرد که در اینجا بدان پرداختیم. از سال ۱۹۹۴ م. / 1373 خ. تا سال ۲۰۰۰ م. / ۱۳۷۹ خ. در دانشگاه «هاله و یِنا» (Halle and Jena) در آلمان به آموزش زبان و ادبیات پارسی پرداخت.

کتاب دیگری که از وی در سال ۲۰۰۷ م. / ۱۳۸۶ خ. به دست انتشارات بریل هلند منتشر شده است به انتقال دانش و حکمت ایرانی پیش از اسلام به دوران اسلامی می‌پردازد. نام این کتاب دوجلدی چنین است:

«خرد ایرانی در لباس عربی: جَواهر الکِلَم و فَرائد الحِکَم نوشته‌ی علی ابن عُبَید ریحانی»
Persian Wisdom in Arabic Garb: Ali b. Ubayda al-Rayhani’s Jawahir al-Kilam wa-Far’id al-Hikam

این کتاب دو سال بعد در سال 1388 خ./2009 م. در ایران جایزه‌ی کتاب سال را گرفت.

دکتر ذاکری هم اکنون مشغول نوشتن کتابی درباره‌ی زندگی و آثار «محمد ابن خلف مَرزُبان» (درگذشته ۳۰۲ ق/ ۹۲۱ م) است که از نویسندگان ایرانی پرکار بوده و با ترجمه‌ی بیش از پنجاه رساله از آثار پهلوی به زبان عربی، در انتقال دانش و خرد ایرانی به دوران اسلامی بسیار تاثیرگذار بوده است.

(زندگینامه دکتر ذاکری برگرفته از دو صفحه‌ی زیر است:

http://www.iranheritage.org/nasirkhusraw/biogs_full.htm

و صفحه‌ی شخصی وی در دانشگاه گوتینگن آلمان

http://www.uni-goettingen.de/de/208882.html

و نیز پیش‌سخن کتاب عَیّاران و فُتوّت)

آدینه ۲۸/آبان/۱۳۸۹ – ۱۹/نوامبر/۲۰۱۰

در سال ۲۰۰۴ م./۱۳۸۳ خ. دکتر جاناتان لی (Jonathan Lee)، تاریخ‌دان بریتانیایی، سفری به شمال افغانستان کرد و اهالی روستای شامرق (Shāmarq) او را به کوه‌نگاره‌ای (rock relief) راهنمایی کردند که در اصطلاح محلی بدانجا «رگِ بی‌بی» (Rag-i Bibi) گفته می‌شد. اهالی آنجا به یاد داشتند که گروه دیوانه و افراطی طالبان در سال ۲۰۰۱ م./ ۱۳۸۰ خ. چه گونه «خنگ بت و سرخ بت» یا همان دو بودای شهر بامیان را – که از آثار باستانی گرانبها و ارزشمند فرهنگ ایرانی بود – با بمب‌های کینه و نادانی خویش نابود کردند. از این رو برای حفظ این اثر باستانی شامرق از دستبرد و نابودی، دانشمند بریتانیایی را بدانجا راهنمایی کردند. جاناتان لی نیز در بازگشت خود به لندن با باستان‌شناس فرانسوی فرانتس گرِنِه (Frantz Grenet) روبرو شد. فرانتس گرنه رهبری تیم باستان‌شناسی را به دوش گرفت و در سال ۲۰۰۷ م./۱۳۸۶ خ. گزارش مفصلی در ۲۱ صفحه با عکس در این باره منتشر ساخت که من در این نوشتار از آن سود برده‌ام.

«رگ بی‌بی» در چند کیلومتری جنوب پُل خُمری، مرکز ولایت [=استان] بَغلان در شمال شرق کشور افغانستان امروزی است. این اثر تاریخی در مسیر بلخ یا در پارسی کهن و سنگ‌نبشته‌های داریوش بزرگ هخامنشی باختریش (Baxtris در انگلیسی Bactria) به سوی کابل و در ۲۵ کیلومتری سرخ کُتَل، پایتخت شاهان کوشانی قرار دارد.


موقعیت استان بغلان در افغانستان


موقعیت کوه نگاره نسبت به جاده

متاسفانه به خاطر دستبرد زمانه و به احتمال زیاد زمین لرزه و دخالت دست انسان بخش هایی از این اثر از میان رفته است. این نگاره ۶.۵ متر درازا و ۴.۹ متر بلندا دارد. در این نگاره یک سوارکار شاهانه با آرایش ساسانی و دو نژاده با پوشاک کوشانی دیده می‌شوند.


کوه‌نگاره‌ی رگ بی‌بی

با توجه به آرایش مو و صحنه‌آرایی و آذین‌های لگام اسب، نظر فرانتس گرنه آن است که سوارکار شاهانه همانا شاپور یکم ساسانی است. و می‌دانیم که شاپور یکم در سال‌های ۲۶۰ م. پادشاهی کوشان را زیردست خود کرد و یک شاهزاده‌ی ساسانی را فرمانروای آنجا کرد و بدین ترتیب پادشاهی کوشان را بخشی از شاهنشاهی ایران ساسانی ساخت.

کوشان‌ها خود قومی ایرانی بودند که در شرق ایران بزرگ و در مرز میان دنیای ایرانی و هندی و چینی قرار داشتند. از کوشان‌ها در شاهنامه به صورت کُشانی نام برده شده است و اشکبوس و کاموس کُشانی از پهلوانان آنان بوده‌اند.

در این کوه‌نگاره کرگدن تک‌شاخی نیز دیده می‌شود که از جانوران هندوستان است و در واقع شاپور یکم ساسانی با این کرگدن به گونه‌ای نمادین چیرگی خود بر سرزمین هندوستان را نشان داده است. باید به یاد داشت که تا سال ۱۹۴۷ م./۱۳۲۶ خ. پیشاور و لاهور و کراچی و … همه بخشی از هندوستان بودند و کشور پاکستان وجود خارجی نداشت و تنها پس از اِفراز و بخش‌بندی هندوستان (Partition of India) پدید آمد.


سر کرگدن در زیر پای اسب


همبری (مقایسه‌ی) کوه‌نگاره‌ی رگ بی‌بی و شاپور یکم در نقش رستم

شاپور در سنگنبشته‌ی روی «دژ نپشت» یا به اصطلاح «کعبه‌ی زرتشت» – که به سال ۲۶۲ م. نویسانده است – می‌گوید که «کوشان‌شهر تا فراز پشکابور = پیشاور» (Kušānšahr tā frāz ō Pašākbûr) را گرفته است و پسرش نرسه را شاه سند و سیستان و توران می‌خواند.

عکس‌های بیشتری از کوه‌نگاره‌ی رگ بی‌بی را می‌توانید در وبگاه شخصی فرانتس گرنه در نشانی زیر ببینید:

http://frantz.grenet.free.fr/2bgal/disp_serie.php?id_album=6

گزارش فرانتس گرنه (به زبان فرانسه) نیز در نشانی زیر در دسترس است:

http://www.persee.fr/web/revues/home/prescript/article/crai_0065-0536_2005_num_149_1_22838

درباره‌ی نام «رگِ بی‌بی» فرانتس گرنه آن را به معنای «رگ بی‌بی فاطمه» (la veine de la Dame [Fatima]) دختر پیامبر اسلام دانسته است. درباره‌ی بخش «بی‌بی» در این نام به نظر من شاید در اصل این نگاره تصویری از اناهیتا وجود داشته است. می‌دانیم که ایرانیان باستان اناهیتا را گرامی می‌داشتند و پرستشگاه‌های اناهیتا در سراسر ایران فراوان بوده است و سرشناس‌ترین آنها در کنگاور بوده است. نامجاهایی که در آنها دختر و بی‌بی دیده می‌شود به اناهیتا مربوط اند مانند کوه بی‌بی شهربانو در نزدیکی تهران یا «پُل دختر» در ایلام و «قلعه‌ی دختر» در نزدیکی شهر باکو در ارّان. پس از اسلام ایرانیان برای حفظ آثار گذشتگان خود از نابودی، آنها را به شخصیت‌های اسلامی نسبت می‌دادند. برای نمونه، قبر کورش بزرگ هخامنشی به نام «مشهد مادر سلیمان» شناخته می‌شد. یا باور به پاکیزه نگه داشتن آب – که اناهیتا ایزد نگهبان آن بود – به شکل این مَثَل رایج درآمد که «آب مهریه‌ی فاطمه زهرا است» (البته این مَثَل برای آسان‌گیری در کار آغاز زناشویی نیز به کار می‌رود یعنی مهریه باید سبک و در دسترس باشد مانند آب).


آناهیتا و بهرام در نقش رستم

درباره‌ی بخش رگ به نظر من باید جست‌وجوی بیشتری کرد. چون رگ به معنای رایج آن یعنی «راهی در تن جانوران برای خون» در این ترکیب معنایی ندارد. البته در فرهنگ دهخدا یکی از معناهای رگ را «شهر» دانسته است و همان واژه‌ای است که در نام شهر ری (شکل باستانی: رگا یا رغا) و در مراغه (مَه رگا/رغا = شهر بزرگ) دیده می‌شود. باید دید که در گویش‌های محلی بغلان آیا رگ معنای خاصی دیگری دارد.

متاسفانه به نظر می‌رسد این اثر مهم باستانی ساسانیان در میان ایرانیان امروز زیاد شناخته نشده است و جست‌وجوی من در صفحه‌های پارسی اینترنت تنها یک صفحه‌ی اصلی (در وبلاگ «باستان‌شناسی ایران» و چند صفحه‌ی رونویس یا کُپی آن) را نشان داد که در همان سال ۲۰۰۷ م/ ۱۳۸۶ خ. به صورت ترجمه‌ای از خبر سپاخ (SPACH = انجمن پاسداری میراث فرهنگی افغانستان) را ترجمه کرده بود و این اثر را تنها برای «تاریخ افغانستان» مهم دانسته بود و از گسترش نفوذ ساسانیان در «افغانستان» در دوران شاپور سخن گفته بود!

با سپاس از دکتر حیدری ملایری که مرا با این نگاره و گزارش فرانتس گرنه آشنا کرد.

پی‌نوشت
درباره‌ی بخش «رگ» دکتر حافظیان گفته است که شاید «رگ» شکل دیگری از «رج» باشد. به نظرم پیشنهاد خوبی است چون رج به همان معنای رده و رسته و رشته و ردیف است و منظور کسانی است که کنار هم صف کشیده‌اند و در این کوه‌نگاره نیز گفتیم که نژادگانی در کنار شاپور صف کشیده‌اند. در فرهنگ دهخدا، درآیه‌ی رج چنین آمده است:

رج: صف. رسته. رده. رجه. قطار (ناظم الاطباء). ردیف. راسته. رگه. مردف. (یادداشت مرحوم دهخدا). رژه
رج بستن: رده بستن، صف زدن، صف بستن.

در عکس زیر هم که در سایت فرانتس گرنه آمده، دست کم از این زاویه‌ی دید، تصویر بانویی به چشم می‌رسد که گویا شرم‌آلود سر به زیر افکنده است که شاید در چشم مردم منطقه «بی‌بی» باشد.

پنج‌شنبه ۸/مهرماه/۱۳۸۹ – ۳۰/سپتامبر/۲۰۱۰

گاهی درباره‌ی زبان پارسی میانه یا همان پهلوی گفته می‌شود که زبانی مرده است. به نظر من این سخن بیشتر به خاطر ناآشنایی با زبان پارسی میانه است. از این رو در این نوشتار می‌کوشم با آوردن برخی متن‌های نمونه به این پرسش پاسخ دهم.

یکی از مانع‌های آشنایی ما با زبان پهلوی خط آن است. برای نمونه به این چند جمله از آغاز کتاب «ارداویرافنامگ» نگاه کنید. داستان ارداویرافنامگ به آغاز دوران ساسانیان (نزدیک ۳۰۰ م.) بازمی‌گردد و به احتمال زیاد، متن ارداویرافنامگ در شکل کنونی خود به دوران خسرو یکم انوشیروان (۵۶۰ م.) بازمی‌گردد.

روشن است که اگر به این متن نگاه کنیم برایمان چیز غریب و «مُرده»ای خواهد بود. حال بگذارید چند بند آغاز این کتاب را با حرف‌های آشنای خودمان ترانویسی کنم:

پد نام ی یزدان

ایدون گویند کو ایو-بار اَهلَو زَردُخشت دین پذیرفت اندر گیهان رواگ بکرد تا بَوَندَگیه سه سد سال دین اندر اَبیزَگیه اُد مردم اندر اَبی‌گومانیه بودهِند.

اُد پَس گیزیستگ گُن‌ناگ مینوگ دُروَند گمان کردن مردمان پد این دین رای آن گیزیستگ اَلِکسَندَر هرومیگ موزراییگ-مانیشن ویابانَنید. اُد پَد گران سِزد اُد نبرد اُد ویشیگ اُ اِران-شهر فرستید. اوش اوی ایران-دِهی‌بَد اُزَد. اُد در اُد خوداییه ویشفت اُد اَویران کرد.

اُد این دین چیون اَبِستاگ اُد زَند اَبَر گاو پوست‌ایهای ویراستگ پَد آب ی زرّ نبشتَگ اندر ستخر ی پابگان پَد دژ ی «نبشت» نِهاد ایستاد. اوی پتیارگ وَد-بَخت اَهلومَغ دُروَند اَناگ-کردار اَلِکسَندَر هرومیگ موزراییگ-مانیشن اَبَر آورد اُد بسوخت. اُد چند دستوَران اُد دادوَران اُد هیربَدان اُد موبَدان اُد دین‌بُرداران اُد اَبزارمَندان اُد داناگان ی اِران-شهر رای بکوشت.

می‌بینید که خیلی بهتر شد. حال چند واژه در این متن را توضیح می‌دهم:
– پَد: حرف اضافه که امروزه به صورت «به» کوتاه شده است. اگر پس از آن «ا» بیاید دوباره به همان صورت قدیمی بازمی‌گردد مانند بدو=به او، بدین=به این، بدان=به آن، بدیشان=به ایشان و ..
– ی: نشان اضافه که امروزه به صورت زیر (کسره) نوشته می‌شود.
– اَبیزگیه: اَ پیشوند منفی‌ساز. بیزگ = بیخته. مخلوط شده. ایه: پسوند اسم‌ساز که امروزه به شکل «ـی» کوتاه شده.
– ابی‌گومانیه: اَبی=بی. گومان=گمان.

– اُد: حرف پیوند که امروزه به شکل ـُ کوتاه شده اما به شکل «وُ» نوشته می‌شود. گاهی برخی کسان به اشتباه و برای لفظ قلم آن را «وَ» (va) می‌خوانند و گمان می‌کنند ـُ عامیانه است! حال آن که در شاهنامه و تمام آثار ادب زبان پارسی این حرف ربط ـُ خوانده می‌شود.
به روز نبرد آن یل ارجمند ———— به تیغ و به خنجر، به گرز و کمند
بُرید و درید و شکست و ببست ——— یلان را سر و سینه و پا و دست

– موزرایه: مصر. موزراییگ-مانیشن: آن که مان یا خانه‌اش در مصر باشد=مصرنشین
– اران-شهر: کشور ایرها. ایران‌شهر. ایران
– ایر: آزاده. آریایی‌. ایرانی
– شهر: سرزمین پهناور که امروزه کشور می‌گوییم.
– دیهی‌بد: دیه‌بد = بزرگ دیه یا سرزمین
– استخر ی پابگان: استخر شهر پابک.
– ایها: نشان جمع که امروزه به شکل «ها» ساده شده است. گاو پوست‌ایها = پوست‌های گاو
– دستوَر: وزیر، موبد بزرگ
– دادوَر: آن که داد بدهد = قاضی
– دین‌بُردار: آن که برنده یا حامل دین باشد

بازنویسی این متن به پارسی نو یا زبان امروزی ما چنین است:

چنین گویند که پس از آن که زرتشت نیکوکار دین پذیرفت آن را در جهان رواج داد. تا سرآمدن سیصد سال، دین در بی‌آمیختگی (=پاکی) بود و مردمان در بی‌گمانی بودند.

پس اهریمن (انگره مینوی) گناهکار گجسته‌ی دروغگوی برای به گمان انداختن مردمان به این دین، آن اسکندر رومی مصر-نشین را از راه به در کرد. او را با وحشیگری و خشونت و هراس فراوان به سوی ایران-شهر فرستاد. او فرمانروای سرزمین آزادگان را زد (=کشت) و آن پادشاهی را آشفت و ویران کرد.

و اوستا و زند این دین را بر پوست‌های گاو پرداخته به آب زر نوشته بودند و در استخر پابگان در دژی (به نام) «نبشت» نهاده بودند. اسکندر رومی مصر-نشین بدکاره‌ی بدبخت زشتکار دروغگوی بدکردار آنها را برآورد و بسوخت. و چند دستور و دادور و هیربد و موبد و دین‌بردار و توانایان و دانایان ایران-شهر را بکشت.

نمونه‌ی دیگری از متن‌های پارسی میانه را از جلد نخست کتاب «سبک‌شناسی» نوشته‌ی استاد شادوران ملک‌الشعرا محمدتقی بهار را می‌آورم.

شعری به نام «در ستایش درخت نور» از یافته‌های تورفان (Turfan) متعلق به پیروان مانی که گویا بخشی از کتاب «شاهپورگان» مانی باشد. یعنی زمان آن به آغاز دوران ساسانیان (۲۴۰ م.) می‌رسد:

خورشیت ی روشن اُد پورماه ی بَرازاگ
روژِندا برازند از تنوار ی اوی درخت
مُروان ی بامیوان اوی وازِند شادیها
وازِند کبوتر [اُد] فرَشَه‌مُرو ی وسپ [گونگ]
سراویند اُد آواژند … کنیگان
بِستایند [هماگ] تنوار ی اوی [درخت]

– پورماه: ماه پُر. ماه کامل
– مُرو: مرغ. پرنده
– فرشه مرو: مرغ جنگلی، تاووس، قرقاول
– بامیوان: بامی. بامدادی. (صفت شهر بلخ نیز بامیان است به همین معنای روشن و بامدادی)
– وازند: واجند. از واجیدن یا واژیدن به معنای سخن گفتن. واژه از همین ریشه است. باباطاهر نیز در دوبیتی‌های خود گوید: چه واجُم؟ از چه واجُم؟ با که واجُم؟
– وسپ: کوتاه شده‌ی هرویسپ. اما ما بخش نخست آن یعنی «هر» را به کار می‌بریم. ویسپ گونگ = هر گونه.

بازنویسی به زبان امروزی:

خورشید روشن و ماه پُر برازنده
روشنی دهند و برازندگی کنند از تنه‌ی آن درخت
مرغان بامدادی سخن گویند به شادی
سخن گویند کبوتران و مرغان وحشی و همه گونه مرغان
سرود گویند و آواز برکشند … دختران
بستایند همگی تنه‌ی آن درخت را.

نمونه‌ی دیگر ترانه‌ی «درخت آسوریک» یا درخت آشوریگ است. آسوریک یا آشوریگ صفت نسبی آشور/آسور است که در زبان پهلوی به میان‌رودان و به ویژه شمال آن گفته می‌شده یعنی آنچه امروز کردستان عراق خوانده می‌شود. این منطقه بعدها در زبان پارسی «شهرآشور» و به صورت کوتاه شده «شهرَزور» درآمده که فلسفه‌دان و پزشک بزرگ ایرانی یعنی «شمس‌الدین محمد شهرَزوری» از بستگان شهاب‌الدین یحیا سهروردی از همین منطقه برخاسته است.

این هم بخشی از درخت آسوریک:

درختی رُست است تَراَو شَترو آسوریک
بُنَش خوشک است، سرش هست تر
وَرگش کنیا (نَی) مانَد، بَرَش مانَد انگور.
شیرین بار آورد.
مرتومان وینای آن ام درخت ی بولند
بوژ اَواَم نپردت کو از هچ تو اوَرتَر اَم پت وَس گونَگ هیر.

توضیح برخی واژه‌ها:
– تراو: ترا. آن سو. (شبیه پیشوند trans در لاتین) امروزه به صورت پیشوند به کار می‌رود مانند ترابری. ترادیسی
– شترو: کوتاه شده‌ی آن امروزه «شهر» است. سرزمین
– بوژ: بز
– پت: پد. به
– وس: بسی

بازنویسی به زبان امروزی:

درختی رسته است آن سوی سرزمین آشور
بن (ریشه)اش خشک است و سرش تر است.
برگش به نی می‌مانَد (شبیه است) و بر (میوه)اش به انگور.
بار شیرین می‌آورد
مردمان بینی/گویا من آن درخت بلندم
بُز با من نبرد (رقابت) کند که من از تو برترم به بسی گونه چیز.

هم چنین نگاه کنید به نوشتاری پیشین درباره‌ی کتاب «شهرستانهای ایران‌شهر» که از دوران ساسانیان به یادگار مانده است.

البته یادآور می‌شوم که زبان پارسی میانه زبانی است که به مدت هشت صد سال (از ۲۰۰ پیش از میلاد و زمان اشکانیان تا ۶۰۰ م. در پایان دوران ساسانیان) در ایران رواج داشته و در طول زمان تغییرهایی کرده است. اما همان گونه که می‌بینید این زبان بسیار به زبان امروزی ما نزدیک است. حتا برخی از ساختارهای دستوری و گونه‌های پهلوی واژه‌ها در برخی زبان‌های دیگری ایرانی (لری، کردی، گیلکی، مازندرانی و …) و گویش‌های شهرهای ایران‌زمین برجا مانده است.

نمی‌خواهم تفاوت‌های دستوری و واژگانی زبان پارسی میانه و پارسی نو را نادیده بگیرم. این گونه تغییرهای واژگانی و دستوری و تغییر معنای واژگان در هر زبانی، به ویژه در درازنای تاریخی مانند این، طبیعی و پذیرفتنی است و به گفته‌ی استاد بهار «ناموس تطوّر» (قانون فرگشت یا evolution) همواره در کار است. اما به نظر من شباهت و پیوستگی بسیار بیشتر از تفاوت و گسستگی است. به همین خاطر نیز استاد دکتر پرویز ناتل خانلری در کتاب تاریخ زبان پارسی می‌نویسد که زبان‌های پارسی کهن و پارسی میانه (پهلوی) نمرده‌اند بلکه در کالبد زبان پارسی نو به زندگی خود ادامه می‌دهند.

نکته در اینجا است که چون زبان پارسی میانه یا پهلوی با خطی متفاوت نوشته می‌شود بسیاری ما از آن بی‌خبریم و این گمان در ما پدید آمده که زبانی است بسیار متفاوت و «مُرده» که ما هیچ از آن نمی‌فهمیم. اگر متن‌های پهلوی را با حرف‌های پارسی امروزی ترانویسی کنیم، خواهیم دید که چه اندازه افسانه‌ی «مُرده بودن» این زبان بی‌پایه است. زمانی پیش از آمدن رایانگر به ایران و رواج آن در میان مردم و بسیار پیش از پدید آمدن اینترنت و مجبور شدن مردم به نوشتن زبان پارسی به خط لاتین، عده‌ای برای سر به سر گذاشتن دوستان جمله‌های پارسی را با خط انگلیسی می‌نوشتند و یکی از آنها چنین بود: zur nazan farsi neveshtam! (زور نزن! فارسی نوشتم.) حال داستان زبان پهلوی و زبان امروزی ما تا اندازه‌ای شبیه این زور زدن‌ها است! منظورم این است که خط نباید با زبان اشتباه شود و متفاوت بودن خط نباید شبهه‌ی متفاوت بودن زبان را سبب شود.

به نظر من یکی از پیامدهای مهم پذیرفتن زنده بودن زبان پهلوی، روی آوردن بیشتر مردم امروز به میراث ادبی این زبان و آشنا شدن با آن است. پیامد دیگر، باز شدن گنجینه‌ی این بخش از زبان برای کاربرد در واژه‌سازی برای زمینه‌های علمی و فنی تواند بود.

پی نوشت
دوست خواننده‌ای در بخش نظرها گفته که کاش فرهنگستان به توانایی زبان پهلوی در واژه‌سازی توجه کند. متاسفانه فرهنگستان کنونی بسیار از خود لَختی و کندی نشان می‌دهد و محافظه‌کارانه عمل می‌کند و برای زدودن برخی ساختارهای تحمیلی زبان عربی به زبان پارسی واکنشی نشان نمی‌دهد. موضوع توجه به زبان‌های ایرانیِ دیگر، به ویژه زبان پهلوی، چیزی است که نزدیک هشتاد سال پیش استاد ابراهیم پورداوود بدان اشاره کرد. حتا چهل سال پیش نیز دکتر صادق کیا و دکتر محمد مقدم در فرهنسگتان دوم همین کار را دنبال کردند. اما به کارشان انگ «باستانگرایی» زده شد. امروزه نیز همان گونه که پیشتر نوشته‌ام دکتر میرشمس‌الدین ادیب سلطانی و دکتر محمد حیدری ملایری همین روش را پی گرفته‌اند و دستاوردهای بزرگی داشته‌اند. ولی کسانی چون داریوش آشوری کار آنان را «دلیرانه» اما غیرعملی و ناکاربردی می‌داند و ترجیح می‌دهد خود به ساختن ترکیب‌های شترگاوپلنگی چون «مدرنیّت» و «سیستمانه» بپردازد. خوشبختانه نسل امروزی دانشجویان و دانشگاهیان به اهمیت دیدگاه پورداوود و کارهای دکتر ادیب سلطانی و دکتر حیدری ملایری پی برده و به پیشواز آنها رفته است.

هم چنین ن.ک. «دلشوره‌های واژه‌سازی»پاسخ من به برخی نظرهای داریوش آشوری درباره‌ی کارهای دکتر ادیب سلطانی و دکتر حیدری ملایری و نیز «با خشت و کاهگل نمی‌توان آسمانخراش ساخت» نوشته‌ی دکتر حیدری ملایری در همین وبلاگ درباره‌ی واژه‌سازی.

پنج‌شنبه ۲۱/امرداد/۱۳۸۹ – ۱۲/آگوست/۲۰۱۰

می‌دانیم که راه معروف به «جاده‌ی ابریشم» در واقع بیش از یک راه بود و گاه از اصطلاح درست‌تر «جاده‌های ابریشم» استفاده می‌شود. راه‌های زمینی از چین آغاز می‌شدند و پس از گذشتن از منطقه‌های ایرانی‌نشین (فرغانه و سغد و خوارزم و..) و زیر فرمان ایران در دوران اشکانیان و ساسانیان در نهایت به اروپا و سرزمین‌های زیر فرمان روم می‌رسیدند.

در دوران نوین و از سده‌های هژدهم میلادی به بعد، بیشتر این سرزمین‌ها زیر فرمان روسیه‌ی تزاری و سپس روسیه‌ی شوروی درآمدند. موزه‌ی دولتی هرمیتاژ (The State Hermitage) در روسیه یکی از موزه‌های مشهور و بزرگ جهان است که به خاطر همین کنترل روسیه بر راه‌های زمینی ابریشم پر است از آثار به جا مانده از دوران‌های مهم تاریخ ایران و فرهنگ قوم‌های ایرانی ساکن بر کنار این راه‌ها و درگیر در تجارت ابریشم.

موزه‌ی هرمیتاژ در سال ۱۷۶۸ در زمان کاترین (ایکاترینا) بزرگ، امپراتور روسیه‌ی تزاری، در شهر سن پیترزبورگ پی افکنده شد و هم اکنون دارای نزدیک ۳ میلیون قطعه اثر هنری و باستان‌شناختی است. از این سه میلیون شی ۷۳۷ هزار قطعه باستان‌شناختی و یک میلیون و صد هزار قطعه سکه هستند. (آمار دقیق در این صفحه موزه).

این صفحه در دانشگاه ایالت واشنگتن امریکا ویژه‌ی موزه‌های مربوط به جاده‌ی ابریشم است و این صفحه به موزه‌ی دولتی هرمیتاژ می‌پردازد. خوبی این صفحه در دانشگاه واشنگتن آن است که بر پایه‌ی منطقه‌ی جغرافیایی آثار موزه‌ی هرمیتاژ را دسته‌بندی کرده و در هر بخش فهرست به نسبت کاملی از آثار آن منطقه به همراه تصویر و توضیح آنها داده است که پیدا کردن آنها در خود موزه‌ی هرمیتاژ زمان زیادی می‌خواهد.

یکی از گردایه(کلکسیون)های موزه‌ی هرمیتاژ به گردایه‌ی اسمیرنُف مشهور است و آثار فراوانی از دوران ساسانیان را دربردارد. در زیر چند نمونه از آنها را می‌آورم و علاقه‌مندان را به نشانی‌های یاد شده در بالا در دانشگاه واشنگتن راهنمایی می‌کنم:


بهرام پنجم (بهرام گور) و همدمش به نام آزاده در شکار


ساعت خسرو یکم (انوشه‌روان=انوشیروان)


بزم شاهانه با خوانسالاران و رامشگران (نوازندگان)


تُنگ با زن پایکوب (رقصنده)


کوزه‌ی سیمین با نقشی شبیه درگاه کاخ داریوش که می‌تواند نشانی از آگاهی ساسانیان از سنت هنری نیاکان هخامنشی باشد.

برای دیدن تصویر با اندازه‌ی بزرگتر روی آنها کلیک کنید. و البته تصویرهای فراوان در نشانی‌های داده شده در بالا یافت می‌شوند.

سه‌شنبه ۲۹/تیرماه/۱۳۸۹ – ۲۰/جولای/۲۰۱۰

یکی از کتاب‌های اوستا به نام «هوسپارم نسک» دارای اطلاعات و آگاهی‌هایی درباره‌ی پزشکی و پزشکان در زمان ساسانیان است. برای نمونه در این کتاب آمده است که اهورا مزدا برای «خواباندن» هر درد دست کم یک گیاه آفریده است.

به نوشته‌ی «دینکرد»، پزشک دانا کسی است که بتواند به دقت بیماری را بررسی و معاینه کند و کتاب‌های فراوانی خوانده باشد. باید اندام‌ها و عضوهای بدن و مفصل‌ها و پیوندها را به خوبی بشناسد و درباره‌ی داروها و گیاهان آگاهی داشته باشد. محبوب و شیرین سخن باشد و با بیماران با شکیبایی و مهربانی رفتار کند. پزشکان را به دو دسته تقسیم می‌کردند: پزشک بدن و پزشک روان. هر دو گروه باید آزمون‌های لازم را در مهارت و زبردستی گذرانده باشند. پزشک بدن باید نخست در درمان یک نفر کافر کامیاب شده باشد تا اجازه پیدا کند که مومنان را هم درمان کند. در «وندیداد» شرط این کار، عمل موفقیت‌آمیز روی سه کافر است. به پزشکان گواهی‌نامه و اجازه‌ی پزشکی داده می‌شد. اگر پزشکی سه نفر را عمل می‌کرد و هر سه می‌مُردند دیگر تا پایان عمر اجازه‌ی پزشکی به او داده نمی‌شد.

در «نکادوم نسک» آمده است که می‌توانند «مرگ‌ارزانیان» (مجرمان و جنایتکاران مستحق اعدام) را برای آموزش و آزمون‌های پزشکی زنده نگاه دارند.

اگر پزشک در بازدید از بیماران رنجور درنگ و تعلل می‌کرد او را جنایتکار می‌دانستند. پزشک مجبور بود در صورت نیاز هر روز به بازدید از بیماران خود برود. در عوض باید به او خوراک خوب می‌دادند و اسبی تندرو می‌بخشیدند و خانه‌ای در بخش مرکزی شهر داده می‌شد تا بتواند به آسانی به همه‌ی بیماران خود سر بزند.

دستمزد پزشکان شامل غله‌های نیکو و جامه‌های زیبا و اسب تندرو بود. بخشی از دستمزد پزشکان را باید رییس روستا یا استان یا کشور می‌پرداخت و پزشک حق نداشت بیش از مبلغ معینی از فقیران و تنگدستان دستمزد بخواهد. بستگی به حوزه‌ی کار پزشک دستمزد او فرق می‌کرد. اگر همه‌ی بدن را درمان می‌کرد یک میزان دستمزد داشت و اگر تنها عضو یا اندامی را درمان می‌کرد مزد دیگری.

پزشک نباید پول را بسیار دوست داشته باشد. بهترین پزشک کسی است که این کار را تنها برای خدا و ثواب آن پیش گرفته باشد. پس از او پزشکی است که هم به مال دلبستگی دارد و هم به ثواب اما به شرط آن که دلبستگی او به مال کمتر از دلبستگی به کار نیک باشد. پست‌ترین پزشک کسی بود که تنها به مال دنیا دلبستگی دارد.

اگر به جست‌وجوی پزشک ایرانی می‌رفتند و یافت نمی‌شد مجاز بودند به پزشک خارجی بروند. اما اگر پزشک ایرانی در دسترس بود و به پزشک خارجی می‌رفتند گناهی مرتکب شده بودند. (البته، گاهی شاهان ساسانی خود از این قاعده برکنار بودند و پزشکان یونانی یا سریانی را برتری می‌دادند.)

کتاب‌های پزشکی هندی و یونانی به پارسی میانه (پهلوی) ترجمه شده بود اما در برخی موارد آموزه‌های پزشکی یونانی تغییر داده شده بودند تا با باورهای دین زرتشتی ساسانی همخوانی داشته باشند. این ترجمه‌ها (و نیز ترجمه در دیگر زمینه‌ها) باعث پدید آمدن «زبان علمی» پهلوی شده بود که خود این زبان بعدها در ترجمه از پهلوی به عربی بر شکل‌گیری زبان علمی عربی و اسلامی تاثیرگذار بود (ن.ک. فصل سوم در جلد سوم کتاب «تاریخ تمدن‌های آسیای میانه» با عنوان «زندگی اندیشه در ایران ساسانی» نوشته‌ی زنده‌یاد احمد تفضلی و ا. ل. خرومُف).

در پزشکی این دوران، مانند پزشکی بقراطی، درمان سه مرحله داشت: نخست می‌کوشیدند درد را با دارو درمان کنند. اگر با دارو درمان نمی‌شد با آهن (یعنی کارد و جراحی) آن را درمان می‌کردند. پس از آهن، درمان با آتش بود. اگر با آتش هم خوب نمی‌شد دیگر آن درد را درمان‌ناپذیر می‌دانستند. این نکته‌ای است که در دوران‌های بعدی نیز رایج بوده است. شاهد آن بیتی از حافظ است که می‌گوید:

به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می ———— علاج کی کُنَمَت؟ «آخِر الدواء اَلکَی»

یعنی درمان پایانی سوزاندن و داغ آتش است. پس از آن دیگر درمانی نیست. در وندیداد درمان از سه راه دانسته شده است: گیاهان، کارد، کلام مقدس. اهمیت کلام مقدس از دو درمان دیگر بیشتر بود. یعنی باور داشتند که اگر روان بیمار درمان شود تن او نیز بهبود خواهد یافت.

رییس و مِهتر همه‌ی پزشکان کشور را «دُرُست‌بَد» یا «ایران دُرُست‌بَد» می‌خواندند که رییس پزشکان بدن بود (پسوند «بَد» به معنای بزرگ است مانند اسپهبَد به معنای بزرگ سپاه. این پسوند در پارسی نو یا دری به صورت بُد تلفظ می‌شود). رییس پزشکان روان همان «موبَدان موبَد» بود. نامدارترین درست‌بَد ایران در زمان خسرو یکم انوشه‌روان (انوشیروان) برزویه نام داشت که کتاب «کلیله و دمنه» (کلیلگ و دمنگ) را از هند آورد و به زبان پارسی میانه (پهلوی) برگرداند.

مشهورترین مرکز آموزش پزشکی نیز مدرسه‌ی «گُندی شاپور» (جندی‌شاپور) در خوزستان بود که در زمان شاپور یکم ساسانی پی افکنده شده بود اما در زمان خسرو یکم انوشیروان به اوج شهرت رسید. گفتیم که یکی از نوآوری‌های ساسانیان سازمانی بود به نام «بیمارستان». مار نشان تندرستی بود و «بیمار» یعنی کسی که تندرست نیست. بیمارستان در دوران اسلامی نیز برقرار بود و پس از جنگ‌های صلیبی به اروپا راه یافت. گندی‌شاپور یکی از بیمارستان‌های مشهور ایران بود که پس از اسلام نیز برقرار بود و پزشکان سرشناسی از آن بیرون آمدند. در دوران خلیفه‌های عباسی نیز پزشکان خلیفه از دانش آموختگان گندی‌شاپور برگزیده می‌شدند. مشهورترین این پزشکان در دوران اسلامی یک ایرانی مسیحی به گیورگیس (جورجیس) و پسرش به نام بُختیشوع [به معنای نجات یافته‌ی به دست ایشوع=عیسا] بودند.

منصور دوانیقی در سال ۱۴۸ ق. به بیماری معده گرفتار شد و پزشکان دربار در درمان وی فروماندند. و وی را به رییس بیمارستان گندی شاپور یعنی جورجیس راهبری کردند. جورجیس با واگذاشتن ریاست بیمارستان به پسر خود بختیشوع به خدمت خلیفه درآمد و به اصرار خلیفه چندی در بغداد بماند. جورجیس در ۱۵۲ ق. بیمار شد و به گندی شاپور بازگشت. در این هنگام منصور از او خواست که پسر خود بختیشوع را به جای خویش به بغداد فرستد، اما جورجیس رضایت نداد و شاگرد خویش «عیسی بن شهلانی» را فرستاد. بختیشوع یک بار در دوره‌ی مهدی و پس از آن در زمان هارون الرشید در سال ۱۷۱ ق. به بغداد رفت و به درمان خلیفگان عباسی پرداخت.

– خاستگاه:
فصل هشتم کتاب «ایران در زمان ساسانیان» نوشته‌ی آرتور کریستنسن، ترجمه‌ی رشید یاسمی.
فرهنگ دهخدا، درآیه‌ی بختیشوع

آدینه ۲۵/تیرماه/۱۳۸۹ – ۱۶/جولای/۲۰۱۰

یکی از سندهای بازمانده از دوران ساسانیان رساله یا نوشتار کوتاهی است به نام «خسرو کواذان و ریذگی». گونه‌های دیگر این نام چنین اند: «خسروِ کواذان و ریذکی»، «خسروِ کواتان و ریدک»، «هوسروی کواذان ود ریذگی» (Husrau i Kavadhan ud Ridhagi)، «هوسروی کواتان و ریتکی» (Husrau i Kavatan o Ritaki).

توضیح نام
این نام از دو بخش تشکیل شده است:

– خسروِ کواذان: ترکیب فرزندی در زبان پهلوی است به معنای خسرو فرزند کواذ یا کوات. کواذ یا کوات همان است که در پارسی نو به شکل قُباد درآمده است. خسرو فرزند قباد همان خسرو یکم است که با لقب انوشه‌روان (دارای روان جاوید) یا انوشیروان شناخته می‌شود.

– ریذگ یا ریذک یا ریدک یا ریتک: این واژه در زبان پهلوی به معنای پسر نوجوان است. ریدک در زبان پارسی با «رود» به معنای پسر و با «ری» و «ریکا» در زبان‌های گیلکی و مازندرانی مربوط است. خود ریدک در شاهنامه و شعرهای رودکی و اسدی توسی و دیگر شاعران خراسانی به کار رفته است. در برخی فرهنگ‌های قدیمی آن را «زیدک» نوشته‌اند که غلط است.

پرستنده با ریدک ماهروی ———— بخندید و گفتش که چونین مگوی! (فردوسی)

دیدی تو ریژ و کام بدو اندرون بسی ——- با ریدکان مطرب بودی به فر و زیب (رودکی)

ریدکان خواب نادیده مصاف اندر مصاف ——– مَرکبان داغ ناکرده قطار اندر قطار (فرخی سیستانی)

حافظ در غزل معروفی در سوگ پسر خویش می‌گوید:

از آن زمان که ز چشمم برفت رود عزیز ———— کنار دامن من همچو رود جیجون است

در ترجمه‌های عربی این واژه را به «غلام» ترجمه کرده‌اند که به همان معنای پسر نوجوان است. اما در برخی نوشته‌های پارسی دوران ما «غلام» را به اشتباه «بنده» فهمیده‌اند و نام کتاب را «خسرو قبادان و بنده‌اش» نوشته‌اند که غلط است. در انگلیسی این واژه را به boy (پسر) و page (نوچه یا دستیار سلحشور یا شوالیه) برگردانده‌اند. در متن داستان دو بار از ریدک با صفت «خوش آروز» یاد شده است و برخی به اشتباه این را نام وی پنداشته‌اند.

کتاب‌شناسی
اصل پهلوی این داستان نزدیک ۱۷۷۰ واژه دارد و نویسنده‌ی آن ناشناس است.

علامه ابومنصور عبدالملک پسر محمد پسر اسماعیل نیشاپوری مشهور به «ثَعالِبی» (۳۵۰ تا ۴۲۹ ق.) در کتاب خود به نام «غُرَر اخبار ملوک الفرس و سِیَرهم» (برگزیده‌ی خبرهای پادشاهان ایران و کردار آنان) متن پهلوی را به عربی برگردانده است.

جاماسبجی منوچهرجی اسانا، از پارسیان هند، متن پهلوی و ترجمه‌ی انگلیسی آن را در سال ۱۸۹۶ در بمبی منتشر کرد (Pahlavi Texts, by Jamaspji Minochehrji J. Asana). چاپ دوم آن در سال ۱۹۱۳ م. منتشر شده است.

هم چنین بهرام گور تهمورس انکلساریا (Bahramgor Tahmoras Anklesaria) از دیگر پارسیان هند نیز ترجمه‌ی انگلیسی آن را منتشر کرده است.

پس از وی نیز جمشیدجی مانِکجی اونوالا متن پهلوی و ترجمه‌ی انگلیسی آن را در ۹۵ صفحه منتشر کرده است.
The Palavi Text: King Husrau and His Boy, Jamshedji Maneckji Unvala, Guethner, Paris

آرتور کریستنسن، ایران‌شناس بزرگ دانمارکی، نیز در فصل نهم کتاب «ایران در زمان ساسانیان» (ترجمه‌ی رشید یاسمی، ۱۳۱۷ خ که در سال ۱۳۸۴ با ویرایش دکتر حسن رضایی باغ‌بیدی منتشر شده) به این داستان پرداخته است. کریستنسن می‌گوید با توجه به تجمل و خوشگذرانی و دیگر آگاهی‌هایی که در این داستان آمده باید در اصل مربوط به زمان خسرو دوم اپرویژ (پرویز) باشد که بعدها به خسرو یکم انوشیروان نسبت داده شده است.

ملک‌الشعرا محمدتقی بهار نیز در کتاب «سبک‌شناسی» با نقل گوشه‌هایی از متن پهلوی این کتاب به شیوه‌ی نگارش و سبک دوران ساسانی پرداخته است.

اما متن کامل این اثر به زبان پارسی نو (دری) را زنده‌یاد دکتر محمد معین با عنوان «خسرو کواتان و ریدک وی، ترجمه از پهلوی» در سال ۱۳۲۳ خ. در مجله‌ی «آموزش و پرورش» در چند بخش (شماره‌های اردیبهشت، خرداد، مرداد، آبان و دی) منتشر کرد. ترجمه‌ی دکتر معین بر پایه‌ی اثر ثعالبی و کتاب اونوالا است. و هر جا دو متن پهلوی و عربی با هم اختلاف داشته‌اند دکتر معین این اختلاف را بیان کرده است. این اثر دکتر معین در صفحه‌های ۸۰ تا ۱۰۲ در کتاب «مجموعه مقالات دکتر معین» به کوشش دختر وی، خانم مهدخت معین، منتشر شده است. کتاب «مجموعه مقالات دکتر معین» نخست در سال ۱۳۶۴ منتشر شد و چاپ سوم آن در اسفندماه ۱۳۸۷ منتشر شده است.

محتوای داستان
این داستان به صورت گفت‌وگویی بین خسرو و ریدک است. ریدک نخست خود را معرفی می‌کند و می‌گوید که پدرم در برنایی [اَپورناکی = پیش از بلوغ] من درگذشت و مادرم جز من پور دیگری نداشت. با پول بسیاری که پدرم برایم گذاشته بود مرا بهنگام به آموزشگاه سپردند. ریدک درباره‌ی آموزش خود چنین می‌گوید:

در فرهنگ آموختن سخت به شتاب بودم. و من «یشت»، و «هادخت»، و «یسنا» و «وندیداد» را مانند یک هیربَد از بر داشتم و گزارش [=تفسیر] آن را جابجا آموختم.

و دبیری‌ام آن گونه است که از خوب نویسی و رازنویسی [راژ دپیره=خط رمزی] بهره‌مندم و خواستار دانش و دوستار تاریخ و فرزانه سخنم.

چابکی‌ام در سواری و کمانداری آن گونه است که دیگری را باید خوش بخت دانست اگر بتواند تیر مرا در پشت اسبش از خود بگذراند.

نیزه‌بازی‌ام آن گونه است که بدبخت باید دانست آن سواری را که سواره با نیزه و شمشیر به همرانی [=مبارزه] و هم‌نبردی [=مصاف] من آید.

و در اَسپریس [=میدان اسب] نیکو چوگان بازی کنم و در مدتی کوتاه شانه‌ی رقیب را در زیر خود جا دهم.

و در انداختن سرانگیز [=گرز] چنان مهارت دارم که روی راک آن و چکش و پیکان من همه در یک جا هدف پیدا آیند [=همه به هدف می‌خورند].

نیز در چنگ، بربط، تنبور، سنتور، و هر سرود و چکامه و هم چنین در پاسخ گفتن و پرسش کردن استاد مَردَم.

در آنچه مربوط به ستارگان و اختران است چنان ژرف شده‌ام که آنان که در این پیشه‌اند نزد من خوار اند.

در بازی شترنج و نرد و هشت‌پای از همگنان برترم.

در بازی زُمب از دو راه زیر سر «وینداد گشنسپ» می‌نشینم.

سپس ریدک می‌گوید که خاندانش ورشکست شده و از خسرو می‌خواهد که او را به کاری بگمارد. خسرو نیز با سیزده پرسش در زمینه‌های گوناگون دانش‌های او را می‌آزماید و در پایان او را می‌پذیرد و می‌سپارد که به ریدک دوازده هزار درم درست بدهند. سپس به یکی از درباریان به نام «ماه خسرو» پسر «انوش خسرو» می‌سپارد که همه‌ی پاسخ‌های ریدک را بیازمایند و هر روز یکی از خوراک‌ها را به روشی که ریدک گفته آماده سازند و بیارایند و برای خسرو ببرند تا او بررسد.

موضوع سیزده پرسش خسرو چنین است:

پرسش نخست: کدام خوراک خوشتر و بامزه‌تر است؟
پرسش دوم: کدام مرغ [=پرنده] خوشتر و بامزه‌تر است؟
پرسش سوم: از گوشت‌ها که در یخ گذارند [=غذاهای گوشتی سرد] کدام خوش‌تر است؟
پرسش چهارم: گدام گوشت آمیخته [=در فرانسه راگو Ragout] خوش‌تر است؟
پرسش پنجم: کدام شیرینی [=حلوا یا دسر] بهتر و خوش‌تر است؟
پرسش ششم: کدام میوه‌ی خوردنی خوش‌تر است؟
پرسش هفتم: از مغز میوه‌ها کدام خوش‌تر است؟
پرسش هشتم: کدام مَی خوش‌تر است؟
پرسش نهم: کدام خُنیاگر خوش‌تر است؟
پرسش دهم: نخستین می و دومین و سومین و چهارمین و پنجمین و ششمین و هفتمین چه گویی؟
پرسش یازدهم: کدام گل خوشبوتر است؟
پرسش دوازدهم: کدام زن بهتر است؟
پرسش سیزدهم: کدام باره [=جانور سواری] بهتر است؟

اهمیت داستان
این کتاب گذشته از اهمیت زبانی و زبان‌شناختی، گوشه‌هایی از آموزش‌های فرزندان بزرگان و نَژادِگان ایرانی، و نیز گوشه‌هایی از زندگی اشرافی و تجملی پایان دوران ساسانیان و شیوه‌ی آماده‌سازی برخی خوراک‌ها را بازتاب می‌دهد و از روی آن می‌توان نام بسیاری از گل‌ها و خوردنی‌ها و نوشیدنی‌ها و سازهای موسیقی و بازی‌های گوناگون و نیز فرآورده‌های شهرهای گوناگون ایران در دوران ساسانی را دریافت. برای نمونه «پسته‌ی گرگانی که در تابه برشته کنند»، «شاهدانه‌ی نیشاپوری که در پیه بز کوهی برشته کنند»، «خرمای حیره که با گردو آگنده کنند» (گذاشتن مغز گردو در خرما که هنوز هم ما انجام می‌دهیم)، شفتالوی ارمنی، گل سرخ پارس، شاه اسپرغم سمرقندی، بنفشه‌ی سپاهانی (اصفهان)، زعفران قمی، مشک تبتی، و مانند آن. هم چنین می‌فهمیم که در کدام شهرها باده‌ها و شراب‌های مرغوب ساخته می‌شده و هر یک چه گونه مزه و طعمی داشته و پسند چه کسانی بوده است.

آدینه ۷/خرداد/۱۳۸۹ – ۲۸/می/۲۰۱۰

چندی است که متنی در رایانامه (ای-میل)ها دست به دست می‌شود که نویسنده‌ی آن معلوم نیست و کسانی هم که آن را می‌فرستند امانت را رعایت نمی‌کنند و نام نویسنده‌ی اصلی را نگه نداشته‌اند. این متن نمونه‌ای از گسترش ناآگاهی و غرور بیجا است. این گونه ادعاها سبب می‌شود که وقتی کسانی از نقش و تاثیر واقعی ایران در تاریخ و فرهنگ منطقه و جهان سخن بگویند کسی بدانان گوش ندهد. ابتدا متن این نامه‌ی سرگردان و بی‌نام و نشان را می‌نویسم و سپس ایرادهای آن را برمی‌رسم:

بنای باشکوه ایرانی که جزء عجایب هفتگانه‌ی دنیا نشد

بنایی با معماری‌ خاصی در «نقش رستم» وجود دارد که از زمان حملهء اعراب به ایران به اشتباه، نام «کعبهء زرتشت» را به آن دادند، چون کاربرد واقعی آن را نمی‌دانستند. آن زمان فکر می‌کردند که هر دینی باید برای خود بُتکده یا عبادتگاهی داشته باشد، برای همین فکر کردند این بنا هم مرکزیت یا کعبه زرتشتیان است.

در دیوار داخل این ساختمان لغت «کعبه» حکاکی شده است. در کتاب‌های زرتشتی آمده است که حضرت زرتشت «زاراتشترا» در این محل، نیایش می‌کرده است. اعراب، لغت کعبه را از پارسی پهلوی گرفتند. همان‌طور که در زمان داریوش کبیر به کشور «عمان» امروزی «مکه» می‌گفتند؛ بنابراین کلمه مکه نیز فارسی است.

در محاسبه روز نوروز در کتب زرتشتی نوشته شده است که زرتشت در این رصدخانه، محل شروع نوروز را محاسبه کرد. نوروز در روز اول فروردین از محلی شروع می‌شود که اولین اشعه آفتاب در آنجا بتابد. بر اساس برآورد گاهنامه زرتشت، هر ۷۰۰ سال یک‌بار نوروز از ایران شروع می‌شود. آخرین‌باری که نوروز از ایران شروع شد، ۳۰۰ سال پیش بود. در سال ۱۳۷۸، نوروز از پاریس و بروکسل و در سال ۱۳۸۸ ار تورنتو و نیویورک شروع شد. سال آینده هم نوروز از محلی بین آلاسکا و هاوایی شروع خواهد شد.

از زمان حمله اعراب به ایران تا به امروز، یعنی قرن بیست و یکم میلادی، کاربرد و تعریف این بنا کشف نشده بود. خوشبختانه پژوهشگر ایرانی «رضا مرادی غیاث‌آبادی» که تحقیقات فراوانی در زمینه ایران باستان داشته است، نتیجه کشف خود را در کتابی به نام «نظام گاهشماری در چارطاقی‌های ایران» توسط انتشارات «نوید شیراز» به چاپ رسانده و راز این بنا را منتشر کرده است.

تا امروز حدث می‌زدند کاربرد این بنا، محل نگهداری کتاب اوستا و اسناد حکومتی یا محل گنجینه دربار و یا آتشکده معبد بوده است. اما غیاث‌آبادی با تحقیقات خود ثابت کرد این بنا با مقایسه با تمامی بناهای گاهشماری (تقویم) آفتابی در سرتاسر جهان، پیشرفته‌ترین، دقیق‌ترین، و بهترین بنای گاهشماری آفتابی جهان است. این در حالی است که تا قبل از این بنا هم «چارطاقی‌ها» در نقاط مختلف ایران احداث شده بودند و همین وظیفه را با شیوه‌ای بسیار ساده اما دقیق و حرفه‌ای بر عهده داشتند.

تمامی بناهای گاهشماری آفتابی در جهان فقط می‌توانند روزهای خاصی از سال (مانند روزهای سرفصل) را مشخص کنند و حتی با سال خورشیدی هم تنظیم نیستند. اما این بنا با دقت و علمی که در ساخت آن اجرا شده، قادر است بسیاری از جزئیات روزهای مختلف سال و ماه‌ها را مشخص کند. زرتشتیان با استفاده از این بنا می‌توانستند بسیاری از مناسبت‌ها و جشن‌های سال را روز به روز دنبال کنند و از زمان دقیق آنها آگاه شوند.

بسیاری از بناهای چارطاقی در سطح کشور (به تصور آتشکده) یا به طور کامل تخریب شده و یا تغییر کاربری داده شده است. ولی خوشبختانه تعدادی هم مانند چارطاقی «نیاسر» و چارطاقی «تفرش»، سالم مانده و برای ما و نسل‌های بعدی باقی مانده‌اند.

متأسفانه بنای «کعبه زرتشت» با آن که تقریباً سالم باقی مانده است به ثبت میراث جهانی سازمان ملل نرسیده است! حتی سازمان میراث فرهنگی هم این بنا را همراه بناهای عجایب هفتگانه جدید (که برج ایفل هم یکی از کاندیداها بود) پیشنهاد نداد! حتی با کشف راز این بنا هم هیچ‌گونه انعکاس و جنجالی به پا نشد!

این بنا، یک گاهشمار تمام سنگی ثابت در جهان است که باید سازندگان آن از بسیاری از نکات علمی جغرافیایی، نجومی، سال کبیسه، انحراف کره زمین نسبت به مدار خورشید، تفاوت قطب مغناطیسی با قطب جغرافیایی، مسیر گردش زمین به دور خورشید و… را در 2500 تا 3000 سال پیش، در دوران حکومت هخامنشیان آگاهی می‌بودند. حال آنکه خیلی از آنها را مانند کروی بودن کره زمین و گردش زمین به دور خورشید را در چهارصد سال اخیر در اروپا کشف کردند و به نام خودشان ثبت کردند!

من سال گذشته (۱۳۸۸ خ/ ۲۰۰۹ م) درباره‌ی این بنا نوشتاری منتشر کردم به نام «کعبه‌ی زرتشت» که برای آگاهی بیشتر می‌توانید به آن نگاه کنید. اما ایرادهای این نامه‌ی سرگردان و بی‌نام و نشان که دست به دست می‌شود به طور فشرده چنین است:

– همان گونه که در نوشتار پیشین خود گفته‌ام نام «کعبه‌ی زرتشت» نامی تازه است که در همین صدوچند سال گذشته به این بنا داده شده است نه از زمان حمله‌ی اعراب. که نویسنده آن را به اعتقاد عرب‌ها به داشتن بتکده برای دین‌ها ربط داده است.

– بدون هیچ مدرکی ادعا شده که لغت «کعبه» بر روی این بنا حکاکی شده است و از آن نتیجه گرفته که پس کعبه واژه‌ای پارسی است و عرب‌ها لغت کعبه را از «پارسی پهلوی» گرفته‌اند. نخست آن که پهلوی خود به معنای زبان پارسی میانه است و آوردن پارسی پیش از آن نادرست است. دوم این که واژه‌هایی که از زبان پارسی به زبان عربی رفته آن قدر هست که نیازی به این گونه سندسازی‌ها نیست.

– باز بدون نام بردن از هیچ مدرکی ادعا شده که «در کتاب‌های زرتشتی آمده است که حضرت «زاراتشترا» اینجا نیایش کرده است». در کدام کتاب چنین چیزی آمده است؟ این بنا در زمان داریوش بزرگ یا خشیارشا هخامنشی ساخته شده است یعنی نزدیک ۵۰۰ سال پیش از میلاد. حال آن که تاریخ زندگی زرتشت را بر پایه‌ی مدرک‌های زبان‌شناختی به ۱۳۰۰ تا ۱۴۰۰ سال پیش از میلاد دانسته‌اند. یعنی یک فاصله‌ی ۸۰۰ تا ۹۰۰ ساله! نام زرتشت در گاتها به صورت «زرثوشتره» (Zarathushtra) آمده است نه «زاراتشترا» (با ـَ نه آ).

– باز به اشتباه نوشته شده که در زمان داریوش به عمان «مکه» می‌گفتند. در سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ از «مَکَه» نام برده شده ولی این نام ربطی به شهر مکه در عربستان ندارد. منطقه‌ای در جنوب شرق ایران هست به نام مُکران (یا مَکران) که در گذشته‌ها بسیار پهناورتر از زمان کنونی بوده و بلوچستان امروزی – در استان سیستان و بلوچستان – بخشی از آن است (ن.ک. درآیه‌ی مربوط به مکران در فرهنگ دهخدا). دریایی که امروزه دریای عمان خوانده می‌شود در گذشته دریای مکران خوانده می‌شده است. مکران ربطی به مکه ندارد که پس از آن ادعا شود پس مکه هم نامی پارسی است. همان طور که گفتم این گونه اصرارهای بی‌پایه برای این که همه چیز پارسی است تاثیر منفی دارد.

– این گاهنامه‌ی زرتشت کجاست و کدام کتاب است که بر پایه‌ی نوشته‌ی آن هر ۷۰۰ سال یکبار نوروز از ایران شروع می‌شود؟ اصولا شروع شدن نوروز از یک شهر به چه معنایی است؟

– ادعا شده که کاربرد این بنا از زمان اعراب تا امروز کشف نشده بود. پیش از آن چه طور؟ آیا ایرانیان پیش از اسلام نیز از کاربرد این بنا خبر نداشته‌اند؟ چرا بدون پایه و بی‌مدرک و نادانسته ادعا می‌کنید؟

– افسوس خورده شده که این اثر به ثبت سازمان ملل نرسیده است. همه‌مان بهتر می‌دانیم که اثرهای تاریخی و فرهنگی بسیار فراوانی در ایران عزیز هست که نه تنها به ثبت سازمان ملل بلکه به ثبت ملی هم نرسیده است. در ضمن به ثبت رسیدن یک اثر چه گرهی گشوده است؟ آیا این همه بنای ثبت شده که داریم در حال و روز خوبی هستند؟ وقتی مشکل فرهنگی داریم و ارزش داشته‌های خود را نمی‌دانیم و روی آنها با خودکار و ماژیک و میخ یادگاری می‌نویسیم ثبت اثر چه دردی را دوا می‌کند؟ وقتی معنای اثرها را نمی‌دانیم و مطالعه هم نمی‌کنیم و ناآگاهی را گسترش می‌دهیم چه سود از داشتن آثار ثبت شده؟

– افسوس خورده شده که چرا برای این «کشف» هیچ «جنجالی» به پا نشده است. چرا باید جنجال به پا شود؟

سعدی در گلستان خود حکایت موذنی را آورده که با آوای بد اذان می‌گفت. از او پرسیدند چرا اذان می‌گویی؟ گفت برای رضای خدا. گفتند برای رضا خدا اذان مگو! حال باید به این گونه هم‌میهنان ایران‌دوست نیز گفت که ترا به خدا و به خاطر دفاع از ایران از این گونه سخنان مگویید و به گفته‌ی حافظ: یا سخن دانسته گوی ای مرد عاقل یا خموش!

پی‌نوشت
دوستان و خوانندگان گرامی توجه داشته باشید که من در نقد خود درباره‌ی نقش و کاربرد اخترشناختی این بنا چیزی نگفته‌ام و حرفی را هم به آقای رضا مرادی غیاث‌آبادی نسبت نداده‌ام. من تنها متن ای-میل مزبور را – بی هیچ کم و کاست و به همان شکلی که به دستم رسیده بود – منتشر کرده‌ام و آن را در نشان نقل قول کامل (با رنگ زمینه‌ی متفاوت و دندانه‌دار گذاشته‌ام. امیدوارم این پی‌نوشت هرگونه برداشت اشتباهی را برطرف کند.

دوم آن که آقای رضا مرادی غیاث‌آبادی در نامه‌ای یادآوری کرده است که در وبلاگ خود یادداشت تکذبیه‌ای در این باره منتشر کرده است. این یادداشت را می‌توانید در این نشانی بخوانید:
http://ghiasabadi.com/blog/index.php/1389/02/26/1441/

شنبه ۳/بهمن/۱۳۸۸ – ۲۳/ژانویه/۲۰۱۰

ساسانیان یکی از مهم‌ترین و تاثیرگذارترین شاهنشاهی‌های ایران باستان هستند که نه تنها بر فرهنگ و تمدن ایران پس از خودشان اثر گذاشتند بلکه بر رومیان و چینیان و دیگران نیز تاثیرهای فراوانی گذاشتند. آنچه بعدها به نام تمدن دوران اسلامی خوانده شد روکشی بود بر تمدن ساسانی، دست کم پایه و مایه‌ی اصلی آن تمدن ایران در زمان ساسانیان بود. فروافتادن دولت ساسانیان یکی از رخدادهای مهم تاریخ ایران (و جهان) است و می‌بینیم که هنوز پس از ۱۴۰۰ سال از این فروافتادن بحث‌های فراوانی درباره‌ی آن می‌شود. از جمله این که آقای دکتر پرویز رجبی در آبان ۱۳۸۸ خ/نوامبر ۲۰۰۹ گفت‌وگویی با روزنامه‌ی اعتماد کرد با عنوان مروری بر سقوط ساسانیان و ورود اسلام به ایران. برای خود من و بسیاری از ایرانیان، به ویژه در دوران معاصر – که بازخوانی تاریخ رایج شده است – داشتن تحلیل و واکاوی درست از دلیل‌های این سقوط، مهم و جذاب است. درست است که در هر علمی باید نوآوری کرد و از زاویه های تازه نگاه کرد اما لزوما هر دید و زاویه‌ای درست نیست. داشتن دید شخصی و زاویه‌ی دید متفاوت حق هر پژوهشگری است. اما دید هر پژوهشگر باید دارای انسجام درونی و بر پایه‌ی مدرک‌های موجود باشد یا بر پایه‌ی استدلال‌های پذیرفتنی و معقول.


دکتر پرویز رجبی

من از دیدن برخی گفته‌های دکتر رجبی شگفت زده شدم مانند برخی از گزاره‌های زیر:

نمایندگان این حکومت «کردیز» نام داشتند. نگاره این کردیز (برنده) در فارس مانده است. (ماموری که علامت قیچی روی کلاهش است) حتماً مثل قیچی می‌برید و جلو می‌رفت. این کردیز در زمان ساسانی وزیر علوم دینی و اوضاع فقهی و دادگستری بود. کردیز پنج شاه را تعویض کرد تا توانست همه چیز را برای قدرت ساسانیان – که در حقیقت قدرت خودش بود – مذهبی کند. او هر کسی را می‌خواست، می‌آورد و می‌برد. با دستورالعمل‌های زیادی که صادر کرد اولین حکومت دینی-سیاسی جهان را پایه‌گذاری کرد. به هر حال، این حکومت دینی قدرت گرفت و ما می‌بینیم برای اولین بار در زمان ساسانیان، مانی با یک نهضت دینی علیه کردیز برمی‌خیزد و کشته می‌شود.

کرتیر یا کردیر نام یک موبد بوده نه نام نمایندگان حکومت دینی ساسانیان. حدس زده‌اند که نام کرتیر با کارد ربطی داشته باشد اما این استدلال که حتما او مثل قیچی می‌برید و جلو می‌رفت پیشنهاد تازه‌ای است که شاید باید به نام دکتر رجبی ثبت شود. (فرض می‌کنم نگارش «کردیز» اشتباه تایپی باشد.) حکومت ساسانیان را اردشیر و پسرش شاپور یکم پایه‌گذاری کردند و در آن زمان کرتیر کسی نبود. مانی بر علیه کرتیر قیام نکرد. ضمن آن که کرتیر هیچ گاه پنج شاه را عوض نکرد و قدرت او برابر قدرت ساسانیان نبود. در ضمن ساسانیان اولین حکومت دینی جهان را پایه‌گذاری نکردند. مگر این که فرض کنیم حکومت حضرت داود و حضرت سلیمان که از پیامبران و شاهان بنی‌اسراییل بوده‌اند پس از دوران ساسانیان بوده است.
یا

مغان در آنجا حکومت می‌کردند و اهل جادو و جنبل بودند. امروز واژه «مغ» در تمام دنیا هست. MAGIC یا همان قلم و ماژیک جادو می‌کند و می‌نویسد. ما اهل جادو و جنبل بودیم. آن مغان هم برای خود مهستان و انجمن داشتند. پنهان بودند و همه کارهای سیاسی را انجام می‌دادند. بعدها این مهستان به شکل‌های مختلف ادامه یافت و به فراموشخانه و فراماسون و فراماسونری رسید.

این که مِهستان به معنای مجلس مِهان و بزرگان را به مُغ ربط بدهیم به نظر من توجیه و ریشه‌ی زبان‌شناختی ندارد. ضمن آن که مهستان مجلسی کاملا آشکار بود نه زیرزمینی و پنهانی. مهستان نه تنها از مغان بلکه از بزرگان و اشراف و نژادگان هم تشکیل می‌شد. و ربطی بین مهستان و فراماسونری نیز وجود ندارد. ربط دادن قلم ماژیک به جادو و جنبل مغان هم از نکته‌های تازه در زبان‌شناسی است.

تمام اين اعمال و رفتار در کنار نظام طبقه‌بندی باعث شده بود که مردم از سلسله ساسانی بیزار شوند. هر روز یک شاه جدید می‌آمد و این رفت‌وآمدها به توران‌دخت و پوران‌دخت رسیده بود.

این وضع تنها در دوران پایانی فرمانروایی ۴۳۰ ساله‌ی ساسانیان و پس از زمان خسرو دوم – پرویز – برقرار بود که هر روز یک شاه جدید بیاید. ضمن آن که شاهی به نام توران‌دخت در خاندان ساسانیان دیده نمی‌شود. تنها پوران‌دخت و آزرمی‌دخت شاه شدند که هر دو دختران خسرو دوم بودند و پس از آنان نیز دوباره شاهان دیگری آمدند. ضمن آن که جمله‌ی آخر معنایی برای من ندارد: این که رفت و آمدها به توران‌دخت رسیده باشد چه ایرادی دارد؟ یعنی شاه شدن زنان ایراد دارد؟

در زمان ساسانیان بسیاری از شاهزاده‌هایمان در میان اعراب تربیت می‌شدند. اعراب مردمانی بودند با فرهنگ خوب و سلیم النفس و راستگو (هنوز هم هنگام نماز مغازه‌های خود را باز می‌گذارند و می‌روند).

نخست این که در تاریخ از بهرام گور نام برده شده که در میان اعراب تربیت شد. شاهزاده‌های دیگر را نگفته‌اند. دوم این که این اعرابی که «شاهزاده‌هایمان» در میان آنان تربیت می‌شدند با تربیت ایرانی بزرگ می‌شدند نه تربیت عربی. سوم آن که این اعراب مردم حیره بودند که از زیردستان ساسانیان بودند نه این که شاهزاده‌های به میان مردم حجاز و شهر مکه رفته باشند! چهارم این که اگر امروز هنگام نماز مغازه‌های عربستان باز است چه ربطی به فرهنگ و راستگویی اعراب زمان ساسانیان دارد؟ اگر بخواهیم هر چیز را به چیز دیگر ربط بدهیم می‌توان از قرآن شاهد آورد که: اِنما الاعراب اشدّ کفراً و نفاقاً.

در بخش دیگری ایشان از یک سو درباره‌ی وجود کتابخانه و سواد در ایران ساسانی چنین می‌گوید:

در مورد کتابخانه‌ها و کتابسوزی با توجه به نظام کاستی و طبقه‌بندی در مورد تحصیل نباید این اتفاق را باور کرد. تازه در کنار آن با توجه به خط پهلوی شکسته 11 حرفی هیچ آثاری نداشتیم و می گویند کتابخانه و کتابسوزی که فلان کتابخانه 11 روز می‌سوخته.

این که کتابخانه یازده روز می‌سوخته شاید اغراقی باشد برای اهمیت کتابخانه‌ها و فراوانی آنها. اگر وجود کتابخانه‌ها و سوزاندن آنها را انکار کنیم باید ابوریحان بیرونی را نیز دروغگو بدانیم. زیرا ابوریحان می‌گوید: وقتی قُتَیبة بن مسلم باهلی بار سوم به خوارزم رفت و آن را بازگشود هرکس را که خط خوارزمی می‌نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی دریغ گذراند و موبدان و هیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و کتابهاشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آنکه رفته رفته مردم اُمّی ماندند و از خط و کتابت بی‌بهره گشتند و اخبار آنها فراموش شد و از میان رفت.

اما جالب آن که ایشان در همین گفت‌وگو در پاسخ پرسش دیگری چنین می‌گوید:

فکر ایرانی به دارالحکمه مامون راه یافت و با ترجمه کتاب‌های ایرانی، هندی و یونانی به عربی فرهنگ جدیدی – که در حقیقت پایه‌گذارش ایرانیان بودند – از راه شمال آفریقا به سیسیل در ایتالیا و جنوب اسپانیا راه یافت و در آنجا با دگرگونی‌های ناشی از فرهنگ بومی به سراسر اروپا رخنه کرد و به اعتراف خود غربی‌ها پایه‌های رنسانس را بنا نهاد.

خب اگر ایرانیان سواد و کتاب و کتابخانه نداشتند و الفبای پهلوی یازده حرف داشت و نمی‌شد با آن کتاب نوشت، این کتاب‌های ایرانی که ترجمه‌ی آنها در نهایت مایه و پایه‌ی رنسانس اروپایی شدند از کجا آمدند؟ برخی افراد کم حافظه می‌شوند!

درباره‌ی خط‌های ایرانیان در زمان ساسانیان نگاه کنید به نوشته‌ای پیشین در همین وبلاگ.

تاریخ ما را در نخستین سده‌های هجری – غیر از آثاری که داریم – بقیه را مورخان عرب نوشتند. ابن اثیر، طبری، ابن خلدون، ابن بطوطه و ابن مسکویه تماماً عرب بودند اما با نگاه و شعور ایرانی می‌نوشتند.

من از این جمله هم چیزی سردرنیاوردم: «تماماً عرب بودند اما با نگاه و شعور ایرانی می‌نوشتند.» ضمن آن که طبری و ابن مسکویه تماماً عرب نبودند! محمد جریر طبری اهل طبرستان بود و در آغاز جوانی به بغداد رفت (که هنوز شهری ایرانی بود) و بیشتر عمرش را در بغداد گذراند و در پایان عمر دوباره به طبرستان بازگشت. ابوعلی مشهور به ابن مسکویه نیز در شهر ری زاده شد و در اصفهان درگذشت. پس چه طور تماما عرب است؟؟ ضمن آن که پسوند «-ویه» در نام او نشان از ایرانی بودن او دارد. مانند سیبویه، دادویه، شاهویه، کاکویه، بابویه که برخی از این نامها به اشتباه به جای «اویه» به سبک عربی «وَیه» خوانده می‌شوند. اگر بخواهیم از حرف‌های لاتین برای آوانویسی استفاده کنیم به جای sibooyeh می‌خوانند sibowayh یا به جای babooyeh می‌گویند babewayh. لابد ایشان مانند برخی از پان‌عرب‌ها هر جا نام «ابن» و «الـ» ببنند می‌گویند طرف به تمامی عرب است. شاید ال گور، سیاستمدار امریکایی، و ال پاچینو، هنرپیشه‌ی امریکایی، نیز تماما عرب باشند!

سعدی در گلستان می‌گوید: «معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از علما ناخوبتر». اگر کسی که شناخت و تخصص تاریخی نداشت این حرف‌ها را می‌زد شاید می‌شد نادیده گرفت اما این گونه خطاها و کژنمایی‌ها از پژوهشگران و دانشوران ناخوبتر است.

بهرام روشن ضمیر نقد مفصلی بر این گفت‌وگو در روزنامک نوشت به نام گمشده در هزاره‌ها؟

دکتر جلیل دوستخواه در وبلاگ خود نوشتند که با آقای رجبی تلفنی صحبت کردند و ایشان گفته که گفت‌وگو با روزنامه‌ی اعتماد تلفنی بود نه نوشتاری. برخی اشتباه‌ها به خاطر ترانویسی (transcription) روزنامه‌نگار بوده است. اما فکر نکنم گزاره‌هایی که من در بالا به آنها اشاره کردم به اشتباه روزنامه‌نگار ربطی داشته باشد.

سپس در تاریخ ۲۰ دی ماه ۱۳۸۸ / ۱۰ ژانویه ۲۰۱۰ دکتر رجبی گفت‌وگوی دیگری با روزنامه‌ی اعتماد کرد و در آن دوباره خطاهای دیگری به گفته‌های پیشین خود افزود. مانند موارد زیر:

ما هزار سال با رومی‌ها و یونانی‌ها جنگیدیم، ولی مذهب آنها را نگرفتیم. غیر از سلوکیه که مدت کوتاهی آمدند ولی ما آنها را قبول نکردیم، خودمان ماندیم. به رغم این واقعیت‌ها چطور می‌شود که مذهبی از بیرون می‌آید که ظرف ١٠ سال پیروانش سر از خجند درمی‌آورند؟
… ایرانی‌ها چرا هزار سال با رومی‌ها و یونانی‌ها جنگیدند ولی نتوانستند تمدن خودشان را به قسطنطنیه یا به روم ببرند یا به آتن ببرند؟

جنگ‌های ایران و روم بر سر مذهب نبود و هیچ از دو طرف هم نمی‌خواست مذهب دیگری را تغییر دهد. بلکه تنها جنگ بر سر زمین و قدرت سیاسی بود. برای همین نه ما مذهب رومیان را گرفتیم و نه آنان مذهب ما را چون از این جنگها گسترش مذهب نبود. آنکه پس از ۱۰ سال سر از خجند درآورد لشکریان اسلام و عرب‌ها بودند نه خود ایرانیان و این ربطی به گسترش اسلام در میان ایرانیان ندارد. (البته نباید فراموش کرد که دین ایرانی مهرپرستی یا میتراییسم سراسر اروپا و روم را گرفته بود و ردپای آن در دین مسیحیت اروپایی بسیار شناخته و آشکار است. معبدها مهر در سراسر اروپا حتا در شهر لندن نیز یافت شده‌اند. ضمن آن که رومیان و یونانیان در زمینه‌های گوناگون به ویژه نظامی از ایرانیان بسیار تاثیر گرفتند. نمونه‌اش یونیفورم نظامی هخامنشیان که در یونان و روم تقلید شد یا سواره‌نظام زره‌پوش ایرانی که بعدها الگوی شوالیه‌های اروپایی شد.)

گفتم که شاهی به نام توراندخت نداشتیم اما دکتر رجبی دوباره به اشتباه نام دو شاه زن ایران در زمان ساسانیان را این طور می‌گوید:

از افتخارات ما این است که دو تا پادشاه زن داشته‌ایم، توراندخت و پوراندخت.

بعد دکتر رجبی وارد بحث زبانی می‌شود و با دادن نمونه‌های امروزی استدلال‌های تاریخی می‌کند:

رئیس جمهور به کشور دیگری می‌رود، بدون مترجم نمی‌تواند برود. حالا مردم ساده مسلمان، که زبان قومی دیگر را نمی‌فهمیدند، چطور با آنها حرف می‌زدند؟

امروز در تهران ۱۴ میلیونی ببینید چند تا مترجم عربی پیدا می‌کنید، چگونه مسلمان‌ها بدون اینکه مترجم داشته باشند ظرف ٢٠ سال یا حداکثر ۶۰ سال این همه ادعا را به توده مردم تفهیم کردند؟ مردم چگونه پذیرفتند؟

من نمی‌توانم تصور کنم اسلام اولیه که وارد ایرانی شد – که خودش جامعه‌یی مذهبی بود – با چه زبانی و چگونه توانست عقاید و ایده‌هایش را در زمانی کوتاه به ایرانی تفهیم کند. الان من که ٧١ سالم است، دکترا دارم، استاد دانشگاه هستم، هنوز انگلیسی‌ها با من حرف بزنند بعضی مسائل را نمی‌فهمم. شش سال در دبیرستان عربی خوانده‌ام، نصف لغات فارسی امروز عربی است، هنوز اگر عربی با من حرف بزنند نمی‌فهمم. من نمی‌دانم اسلامی که به ایران آمد چه شکلی توانست عقاید و دستورات خود را به ایرانیان بفهماند؟ با چه زبانی؟ در حالی که ١٠ سال بعد از عُمر، مسلمان‌ها در خجند بودند، خجند تقریباً ۱۵۰۰ کیلومتر آن طرف مشهد است.

کسی که نمی‌دانست قل هو الله احد… یعنی چه، چطور آن را هر روز می‌گفت. زبان عربی سخت‌ترین زبان دنیاست، چه شد که اینجا ظرف ١٠، ٢٠ سال مردم دینی را که به زبان عربی بود می‌فهمند و مسلمان می‌شوند؟

من در اینجا چند مشکل دارم:

– در اصطلاح آماری، باید گفت ایشان نمونه‌هایی داده‌اند که لزوما نماینده‌ی کل جمعیت نیست. امروزه بسیاری از رییس جمهور‌های جهان به زبان انگلیسی یا فرانسه دست کم در سطح گفت‌وگوهای سیاسی مسلط هستند. هم چنین بسیاری از استادان دانشگاه‌ها – هم در ایران و هم در دیگر کشورهای جهان – به زبان انگلیسی مسلط اند. اگر رییس جمهور ما زبان انگلیسی نمی‌داند یا دکتر رجبی در درک برخی گفت‌وگوها با انگلیسی‌زبانان مشکل دارد نمی‌تواند پایه‌ی استدلال باشد.

– این که نصف لغات فارسی عربی است ادعایی است که چندان درست نیست. ضمن آن که بسیاری از واژه‌های دارای ریشه‌ی عربی در زبان پارسی به معنای دیگری به کار می‌روند که برای عرب‌زبانان ناآشنا هستند.

– «مردم ساده‌ی مسلمان» با تک تک مردم ایران حرف نمی‌زدند تا آنان را مسلمان کنند. بلکه فرماندهانشان با سرداران ایرانی پیمان می‌بستند و شهر تسلیم می‌شد. ضمن آن که بر اساس کتاب تاریخ بخارا، نوشته‌ی ابوبکر نرشخی، مردم سدها سال پس از ورود اسلام به ایران نماز را به زبان پارسی می‌خواندند زیرا زبان عربی زبانی بیگانه بود و آن را نمی‌فهمیدند. همین امروز هم که ۱۴۰۰ سال از ورود اسلام به ایران می‌گذرد و ما نمازمان را به عربی می‌خوانیم بسیاری از ما هنوز معنای این سوره‌ها را نمی‌دانیم و اگر کسی بگوید آن را ترجمه کن نمی‌توانیم ترجمه‌ی درستی از حمد و سوره بگوییم.

یکی از فتواهایی که امیر سامانی ۳۰۰ سال پس از ورود اسلام به ایران از فقیهان گرفت این بود که اگر کسی زبان عربی نداند مجاز است که قرآن و تفسیر آن را برای او به زبان پارسی ترجمه کنند؟ و پاسخ مثبت گرفت. ایرانیان نخستین قومی بودند که قرآن را به زبان خودشان ترجمه کردند، پانصد سال پیش از آن که مارتین لوتر آلمانی کتاب مقدس را به زبان آلمانی ترجمه کند و کلیسا با کار او مخالفت کند.

– شاید سپاه اسلام ظرف ۱۰-۲۰ سال به خجند رسید اما بر خلاف باور رایج، ایرانیان ظرف این ۱۰-۲۰ سال همگی مسلمان نشدند. حتا تا زمان فردوسی و ابوریحان یعنی نزدیک ۴۰۰ سال پس از اسلام، هنوز بسیاری از مردم ایران زرتشتی بودند. ابوریحان برای نوشتن کتاب خود با موبدان خوارزم و دیگر منطقه‌ها گفت‌وگو کرده است، دقیقی توسی به زرتشتی بودن خود افتخار می‌کرد و ….

فقط در زمان انوشیروان – که دانشگاه جندی شاپور ساخته شد – مقداری به دانشمندان توجه کردند، آنها را هم از خارج آوردند. عده‌یی از روم شرقی قسطنطنیه فرار کردند و در ایران متحصن شدند.

این گفته بدان معنا است که انوشیروان فرار دانشمندان از قسطنطنیه را پیش‌بینی کرده بود و برای همین دانشگاه جندی‌شاپور را ساخت تا وقتی آنها می‌آیند جایی داشته باشند وگرنه کسی در ایران دانشمند نبود تا این که دانشمند از خارج وارد کردند. این دانشمندان رومی هم در دانشگاه جندی‌شاپور تنها برای خودشان می‌نشستند و با هم صحبت می‌کردند. چون دانشمند دیگری در آنجا نبود.

قبل از الله، اهورامزدا آمده که خدای یکتاست. در کتیبه بیستون یا داریوش، اهورامزدا بزرگ‌ترین خدایان است. آنها می‌گفتند الله بزرگ‌ترین است. این تیزهوشی مسلمانان بود که خدایی که معرفی کردند اسم عجیب و غریبی ندارد و برای دیگران قابل فهم و قابل قبول بود.

این نکته‌ی زبانی هم جالب است: یعنی اهورامزدا برای ایرانیان نام عجیب و غریبی بود اما الله اسم ساده و قابل قبول و قابل فهمی بود! برای همین ایرانیان سریع مسلمان شدند. و این از تیزهوشی مسلمانان بود.

این که نام خدا در زبان عربی الله است چه طور به تیزهوشی مسلمانان ربط پیدا می‌کند؟ هر مردمی نام واژه‌ها و مفهوم‌ها را در زبان خود برای خودشان برمی‌گزیند نه برای راحتی دیگران. مگر تصور کنیم که مسلمانان در ابتدا یک جلسه‌ی بازاریابی برگزار کردند و بحث کردند که نام خدا را چه طور انتخاب کنیم که برای ایرانیان و دیگران عجیب و غریب نباشد و قابل قبول و قابل فهم باشد تا بتوانیم پیروان بیشتری پیدا کنیم؟!!

انگار بگوییم از تیرهوشی ایرانیان آن است که نام میوه‌ای را گذشته‌اند «سیب» تا صادرات آن آسان شود. نام این میوه، صرف نظر از صادرات آن، در زبان ما سیب است. نام خدا در زبان عربی الله است به خاطر این که عرب‌ها خدا را به این نام می‌خواندند نه به خاطر این که برای دیگران قابل فهم باشد و قابل قبول باشد.

بحث تیزهوشی مسلمانان باز هم ادامه پیدا می‌کند:

اما تیزهوشی مسلمان‌ها؛ مسلمانان در گرفتن مدنیت از ملت‌های دیگر خیلی راه قشنگی رفتند. هر چه آدم فهمیده و باشعور دیدند جذب کردند. آنها را در دیوانسالاری‌شان به کار گرفتند.

چه طور مسلمانان ایرانیان فهمیده را در «دیوانسالاری خود» جذب کردند اما تا سد سال پس از اسلام، یعنی زمان حجاج ابن یوسف ثقفی، زبان این دیوانسالاری زبان پارسی بود و حجاج با حیله‌هایی زبان دیوان را از پارسی به زبان عربی برگرداند و بسیاری از واژه‌های دیوانی، از جمله همین واژه‌ی «دیوان»، ریشه‌های پارسی دارند و تنها به شکل عربی درآمده‌اند؟ چه طور تا نزدیک سد سال پس از اسلام، هنوز از سکه‌های ساسانیان استفاده می‌شد و تنها بر روی آنها نوشته‌ای اسلامی (مانند لااله الا الله) نقش می‌بست؟

و آخرین نکته در این گفت‌وگو که ربطی به ساسانیان ندارد:

اگر ٣٠٠ سال پیش از کسی می‌پرسیدی کجایی هستی، می‌گفت همدانی هستم، خراسانی هستم، مشهدی هستم، یا مسلمان هستم. کلمه ایرانی رایج نبود.

کلمه‌ی ایرانی در زبان و ادبیات و تاریخ ایران همواره رایج و مرسوم بوده است. همین امروز هم اگر من از دوستم در تهران بپرسم کجایی هستی؟ می‌گوید خراسانی یا گیلانی یا کرد یا آذری. بستگی دارد چه کسی از چه کسی بپرسد. وقتی همه اهل یک ممکلت هستند مسلما نیازی نیست که بگویی ایرانی هستم. اما اگر در خارج از ایران از کسی بپرسند کجایی هستی دیگر نمی‌گوید مشهدی هستم یا همدانی هستم. می‌گوید ایرانی هستم.

بهرام روشن ضمیر نقد دیگری بر این بخش از گفت‌وگوی دکتر رجبی نوشته است در روزنامک با نام مکتب رجبی در تاریخ‌نگاری که خواندنی است.

یادداشت کوتاهی که دو سال پیش درباره‌ی دلیل‌های سقوط ساسانیان نوشته بودم.

شنبه ۲۱/آذر/۱۳۸۸ – ۱۲/دسامبر/۲۰۰۹

آقای دکتر کاوه فرخ خبر دادند که کتاب نخست ایشان یعنی «سواره‌نظام نخبه‌ی ساسانیان» با عنوان «اسواران ساسانی» به دست آقای یوسف امیری به زبان پارسی ترجمه و منتشر شده است. به امید انتشار کتاب‌های بیشتر در زمینه‌ی ایران‌شناسی و تاریخ و تمدن و فرهنگ ایران.

اسواران ساسانی
نگارش: دکتر کاوه فرخ
تصویرگر: آنگس مک‌براید
برگردان به پارسی: یوسف امیری
سال انتشار: ۱۳۸۸ خ/ ۲۰۰۹ م.
ناشر: گل آفتاب (مشهد)
قطع رقعی، ۱۶۵ صفحه

برای آگاهی بیشتر می‌توانید به نشانی زیر نگاه کنید:
http://asvaran.blogspot.com

سه‌شنبه ۱۴/مهر/۱۳۸۸ – ۶/اکتبر/۲۰۰۹

آرتور جان آربری (Arthur John Arberry، زاده: ۱۹۰۵ م./۱۲۸۴ خ مرگ: ۱۹۶۹ م./ ۱۳۴۸ خ.) دانشور و پژوهشگر سرشناس انگلیسی در زبان‌های عربی و پارسی استاد بود. وی سال‌ها در دانشگاه قاهره در مصر استاد بود و ترجمه‌ی انگلیسی و آهنگین وی از قرآن (با عنوان The Koran Interpreted: A Translation) که در سال ۱۹۵۵ م. / ۱۳۳۴ خ. منتشر شد هنوز جزو بهترین ترجمه‌های قرآن است. وی هم چنین بین سال‌های ۱۹۴۴ تا ۱۹۴۷ م./ ۱۳۲۳ تا ۱۳۲۶ خ. صاحب کرسی زبان پارسی در «مدرسه‌ی مطالعات خاوری و آفریقایی» (School of Oriental and African Studies = SOAS) در لندن بود. آربری در زبان پارسی نیز استاد بود و با ترجمه‌ی کتاب «فیه مافیه» (با عنوان Rumi’s Discourses) در معرفی مولانا به انگلیسی‌زبانان نقش مهمی داشت.


آرتور جان آربری (سمت چپ)

حسین قدس نخعی (زاده: ۱۲۷۳ خ./ ۱۸۹۴ م. در شیراز، مرگ: ۱۳۵۶ خ./ ۱۹۷۷ م.) شاعر و نویسنده و سیاستمدار ایرانی بود. به نوشته‌ی شورای گسترس زبان پارسی، او از انگشت‌شمار شاعران معاصر ایرانی است که شعرهایش (رباعی) به زبان عربی ترجمه شده‌اند. وی هم چنین رباعی‌های خیام را به زبان فرانسه و انگلیسی ترجمه کرده است. وی در سال ۱۳۲۹ خ. در کابینه‌ی سپهبد رزم‌آرا به وزارت خارجه رسید. قدس نخعی سفیر ایران در بغداد (۱۳۳۰ تا ۱۳۳۱ و ۱۳۳۱ تا ۱۳۳۵)، توکیو (۱۳۳۵ تا ۱۳۳۶)، لندن (۱۳۳۸)، واشینگتن (۱۳۴۰)، و واتیکان (۱۳۴۵) بود. در سال ۱۳۳۹ خ. / ۱۹۶۰ م. در کابینه‌ی جعفر شریف امامی و در سال بعد یعنی ۱۳۴۰ خ. /۱۹۶۱ م. در کابینه‌ی دکتر علی امینی وزیر امور خارجه شد. پس از آن که اسدالله علم در سال ۱۳۴۵ جای وی را به عنوان وزیر دربار گرفت حسین قدس نخعی سفیر ایران در واتیکان شد.


حسین قدس نخعی در زمان سفارت در توکیو

در سال ۱۹۵۹ م. / ۱۳۳۸ خ. که حسین قدس نخعی سفیر ایران در بریتانیا بود، آربری در دیداری با او پیشنهاد کرد که تاریخی نگاشته شود در خور تمدن و فرهنگ ایران و در آن نه تنها به جنبه‌های سیاسی بلکه به جنبه‌های دیگر تمدن ایران از روزگار کهن تا دوران معاصر پرداخته شود. حسین قدس نخعی هم از این پیشنهاد استقبال کرد و هزینه‌ی تهیه و تولید این کتاب از راه بخشی از درآمد شرکت ملی نفت ایران تعیین شد. در ابتدا قرار بود که این کتاب در هشت جلد تهیه شود که فهرست آنها چنین بود:

جلد ۱: سرزمین ایران شامل زمین‌شناسی، مردم‌شناسی و مردم‌نگاری، گیا و زیا (flora & fauna)
جلد ۲: دوران پیشاتاریخی، باستان‌شناختی و ارتباط ایران با جهان باستان
جلد ۳: دوران سلوکیان و اشکانیان و ساسانیان
جلد ۴: از یورش تازیان تا دوران سلجوقیان
جلد ۵: دوران سلجوقیان و مغولان
جلد ۶: دوران تیموریان و صفویان
جلد ۷: از سده‌ی هژده میلادی تا دوران معاصر
جلد ۸: کتاب‌شناسی، یادداشت‌هایی درباره‌ی فرهنگ عامه یا فولکلور ایران، و نمایه (index)ها

برای هر جلد ویراستاری برگزیده شد و از دانشوران و پژوهشگران سرشناس در دوره‌ی تاریخی مورد نظر دعوت به همکاری شد. خود آربری هم مدیر کل پروژه بود. جلد نخست و نیز جلد پنجم هر دو در سال ۱۹۶۸ م / ۱۳۴۷ خ. منتشر شدند و آربری در پیشگفتار جلد یک آرزو کرد که این هشت جلد در دوران شاهنشاهی محمدرضا پهلوی و ملکه الیزابت دوم به پایان برسد. اما متاسفانه خود آربری سال بعد (۱۹۶۹ م. / ۱۳۴۸ خ.) در ۶۴ سالگی درگذشت و بخت آن را نیافت که کار پایان یافته را ببیند. پس از مرگ آربری، مدیریت پروژه به سر هارولد بیلی (Sir Harold Bailey) واگذار شد. جلد چهارم در سال ۱۹۷۵ م. / ۱۳۵۴ خ. منتشر شد. کار روی این تاریخ پس از انقلاب نیز ادامه یافت. در این فاصله تغییر کوچکی در ساختار کتاب داده شد. یعنی به جای هشت جلد، کتاب به هفت جلد کاهش یافت و جلد هفتم «از دوران نادر تا انقلاب اسلامی» نامیده شد. جلد دوم نیز تنها به دوران ماد و هخامنشیان و حمله‌ی اسکندر پرداخت.

در زیر فهرست و مشخصات کامل هر یک از این جلدها آمده است.

جلد یک: سرزمین ایران (The Land of Iran)
ویراستار: ویلیام بین فیشر (W. B. Fisher)
سال انتشار: ۱۹۶۸ م. / ۱۳۴۷ خ.
۲۲ فصل، ۸۰۰ صفحه

جلد دوم: دوران مادها و هخامنشیان (The Median and Achaemenian Periods)
ویراستار: ایلیا گرشه‌ویچ (I. Gershevitch)
سال انتشار: ۱۹۸۵ م. / ۱۳۶۴ خ.
۲۱ فصل، ۹۴۶ صفحه

جلد سوم: دوران سلوکیان، اشکانیان و ساسانیان (The Seleucid, Parthian and Sasanid Periods)
ویراستار: احسان یارشاطر
سال انتشار: ۱۹۸۳ م. / ۱۳۶۲ خ.
۳۷ فصل، ۱۴۸۸ صفحه. این کتاب در دو دفتر یا دو پاره منتشر شد: پاره‌ی نخست شامل ۱۷ فصل و ۸۶۰ صفحه، پاره‌ی دوم شامل ۲۰ فصل و ۶۲۰ صفحه.

جلد چهارم: از یورش تازیان تا دوران سلجوقیان (From the Arab Invasion to the Saljuqs)
ویراستار: ریچارد نلسون فرای (Richard Nelson Frye)
سال انتشار: ۱۹۷۵ م. / ۱۳۵۴ خ.
۲۰ فصل، ۷۱۰ صفحه

جلد پنجم: دوران سلجوقیان و مغولان (Saljuq and Mongol Periods)
ویراستار: ج. آ. بویل (J. A. Boyle)
سال انتشار: ۱۹۶۸ م. / ۱۳۴۷ خ.
۱۰ فصل، ۷۳۶ صفحه

جلد ششم: دوران تیموریان و صفویان (The Timurid and Safavid Periods)
ویراستار: پیتر جکسون و لورنس لاکهارت (Peter Jackson, Lawrence Lockhart)
سال انتشار: ۱۹۸۶ م. / ۱۳۶۵ خ.
۱۸ فصل، ۱۱۵۰ صفحه

جلد هفتم: از نادر شاه تا انقلاب اسلامی (From Nadir Shah to the Islamic Republic)
ویراستار: پ. اوری، همبلی و ملویل (P. Avery, G. R. G. Hambly, C. Melville)
سال انتشار: ۱۹۹۱ م. / ۱۳۷۰ خ.
۲۴ فصل، ۱۱۶۷ صفحه

پس ترتیب تاریخی انتشار چنین است:
۱۹۶۸ م. / ۱۳۴۷ خ.: جلد یکم و جلد پنجم
۱۹۷۵ م. / ۱۳۵۴ خ.: جلد چهارم
۱۹۸۳ م. / ۱۳۶۲ خ.: جلد سوم
۱۹۸۵ م. / ۱۳۶۴ خ.: جلد دوم
۱۹۸۶ م. / ۱۳۶۵ خ.: جلد ششم
۱۹۹۱ م. / ۱۳۷۰ خ.: جلد هفتم

جلدهایی از این کتاب مهم در ایران به زبان پارسی ترجمه شده است. از جمله:

– تاریخ ایران کمبریج: سرزمین ایران. مترجم: تیمور قادری، ناشر: امیرکبیر (ترجمه‌ی جلد یکم)
همین کتاب را نشر مهتاب در دو جلد منتشر کرده است: قسمت اول: سرزمین ایران. قسمت دوم: مردم ایران

– تاریخ ایران کمبریج: دوره‌های ماد و هخامنشی. مترجم: تیمور قادری. نشر مهتاب آن را در دو جلد منتشر کرده است.


– تاریخ ایران: از فروپاشی دولت ساسانیان تا آمدن سلجوقیان. مترجم: حسن انوشه، ناشر: امیرکبیر (ترجمه‌ی جلد چهارم)

سه‌شنبه ۱۰/شهریور/۱۳۸۸ – ۱/سپتامبر/۲۰۰۹

امروز می‌خواهم کتابی را معرفی کنم که جزو آثار زبان پارسی میانه یا پهلوی است.

نام کتاب: ارداویرازنامگ یا کمدی الاهی ایرانی (Arda Wiraz Namag: The Iranian ‹Divina Commedia›)
نویسنده: فریدون وهمن (Fereydoun Vahman)
ناشر: انتشارات کورزان (Curzon)
سال: ۱۹۸۶ م. / ۱۳۶۵ خ.
صفحه: ۳۲۶

نام کتاب را «ارداویراف نامگ» یا «ارداویرافنامه» هم نوشته‌اند. اردا یا ارتا به معنی راستکار یا درستکار و پرهیزگار است. ویراز یا ویراف نام هیربدی است که داستان از زبان او است. در یک جمله می‌توان گفت که داستان کتاب عبارت است از سفر روحانی ویراز به بهشت و دوزخ و دیدن زندگی ابدی نیکوکاران و عذاب و پادافراه بدکاران و بازگویی آن برای تربیت دینی دینداران.

کمدی الاهی نیز کتابی است که دانته آلیگیه‌ری (Dante Alighieri) شاعر معروف ایتالیایی در سده‌ی ۱۳ و ۱۴ م. نوشت و آن هم شرح سفری روحانی به جهان دیگر است و از سه بخش به نام‌های بهشت و برزخ و دوزخ تشکیل شده است.

این نسخه از کتاب «اردا ویراز نامگ» به مجموعه‌ی کتاب‌های «موسسه‌ی اسکاندیناوی مطالعات آسیایی» (Scandinavian Institute of Asian Studies) تعلق دارد و بر پایه‌ی سه دست‌نویس و یک نسخه‌ی چاپی تهیه شده است. این سرچشمه‌ها عبارتند از:
۱- دست‌نویس کتابخانه‌ی شاهی دانمارک در شهر کپنهاگ که شماره رمز آن K20 است.
۲- دست‌نویس کپنهاگ که شماره رمز آن K26 است.
۳- دست‌نویس متعلق به مارتین هیگ (Martin Haug)، خاورشناس معروف آلمانی، در شهر مونیخ.
۴- نسخه‌ی چاپی به کوشش مارتین هیگ

کتاب، گذشته از پیشگفتار و شرح نسخه‌ها و نمایه (index)، از پنج بخش اصلی تشکیل می‌شود:
۱- بخش اول (ص ۱۷ تا ۷۴) شامل عکس تمام صفحه‌های دست‌نویس اصلی است.
۲- بخش دوم (ص ۷۶ تا ۱۸۷) عبارت است از ترانویسی متن پهلوی با حرف‌های انگلیسی
۳- بخش سوم (ص ۱۹۰ تا ۲۱۹) ترجمه‌ی انگلیسی متن پهلوی است
۴- بخش چهارم (ص ۲۲۱ تا ۲۵۶) شامل توضیح و تفسیر است
۵- بخش آخر (ص ۲۵۹ تا ۲۷۸) هم واژه‌نامه‌ی پهلوی به انگلیسی است.


دکتر فریدون وهمن در زمان نگارش این کتاب دانشیار در موسسه‌ی واژه‌شناسی (philology) خاوری در دانشگاه کپنهاگ دانمارک بوده است.

شنبه ۷/شهریور/۱۳۸۸ – ۲۹/آگوست/۲۰۰۹

مشغول خواندن کتاب جالبی هستم به نام «زندگی در کنار جاده‌ی ابریشم» که دکتر حیدری ملایری گرامی به من معرفی کرد.

نام کتاب: زندگی در کنار جاده‌ی ابریشم (Life along the Silk Road)
نویسنده: سوزان ویتفیلد (Susan Whitfield)
ناشر: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا
سال انتشار: ۲۰۰۱ م. / ۱۳۸۰ خ
صفحه: ۲۵۳

این کتاب داستان زندگی ۱۰ نفر با دین‌ها و زبان‌ها و قومیت‌های متفاوت است که در طول ۲۵۰ سال از ۷۵۰ تا ۱۰۰۰ میلادی در کنار این جاده زندگی کرده‌اند. این ده داستان عبارتند از:

۱- داستان یک تاجر: مردی سغدی به نام «نانای‌وندک» (بنده‌ی نانا، خدای باستانی) که پیرو مانی است. پدر و مادرش و خودش ابتدا زرتشتی بودند اما او و عمویش به دین مانی می‌گرایند.

۲- داستان یک سرباز: تبتی بودایی، شرح جنگ‌های چین و تبت بر سر برخی سرزمین‌های کنار جاده‌ی ابریشم است.

۳- داستان یک سوارکار: ترک اویغور. در این داستان با نقش سغدیان در دین‌گردانی اویغورها به دین مانی آشنا می‌شنویم. البته شخصیت داستان و خانواده مانند بسیاری دیگر از اویغورها به همان دین پرستش ارواح و شمنی (shaman) باقی می‌مانند. در این داستان می‌بینیم که اویغورها به خاطر کمک نظامی به چین، به نوعی از چین باج می‌گرفتند و اسبان و تاتو (pony)های خود را به قیمت گزاف به چین می‌فروختند و دولت چین نیز مجبور بود بپذیرد. اما در کتاب‌های تاریخ چین از این اسبها و تاتوها به عنوان «هدیه» و خراج اویغورها به امپراتور یاد شده است!

۴- داستان یک شاهدخت: خواهر امپراتور چین. یکی دیگر از باج‌هایی که دولت چین به اویغورها می‌داد فرستادن شاهدخت‌ها به زنی خاقان اویغور بود. در این داستان با شاهدختی همراه می‌شویم و مسیر سفر و نحوه‌ی برخورد اویغورها با او را می‌خوانیم.

۵- داستان یک راهب: کشمیری بودایی. این راهب کشمیری به ختا (Khitan) می‌رود. ختا همان است که در متن‌های قدیم گاهی به صورت «خطا» نیز نوشته می‌شده و زیبارویان آن مشهور بودند. برای نمونه حافظ می‌گوید:
آن یار پریچهره که دوش از برِ ما رفت ——- آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت؟

۶- داستان یک معشوقه‌ی درباری (courtesan) چینی

۷- داستان یک راهبه: چینی بودایی

۸- داستان یک بیوه: زنی چینی

۹- داستان یک پایور (official) چینی

۱۰- داستان یک هنرمند

(اطلاعات بیشتر درباره‌ی داستان‌ها را پس از خواندن هر یک خواهم افزود.)

سوزان ویتفیلد چین‌شناس است و همان طور که خود در پیشگفتار اعتراف می‌کند درباره‌ی تمدن‌های همسایه آگاهی کافی برای نگارش ندارد. به همین خاطر در این داستان‌ها نشانی از شخصیت مسلمان و یهودی نیست. دین‌ها محدود به مانوی، بودایی، مسیحی نسطوری است. وی در توصیف منطقه‌ها و فضاها خیلی خوب قلم زده است و خواننده را به فضای مورد نظر می‌برد و اطلاعات تاریخی درباره‌ی رابطه‌ی بین کشورها و دولت‌های هر دوره را در ضمن هر داستان توضیح می‌دهد. برخی کلک‌های تاجران و شگردهای نظامی و … را هم در لا به لای داستان‌ها گنجانده است. در مجموع کتاب بسیار خوب و آگاهی‌بخشی است.

اما چند کاستی:

– خانم ویتفیلد به خاطر تخصص نداشتن در تاریخ ایران، در همان پیشگفتار چند اشتباه درباره‌ی ایران کرده است. از جمله این که می‌گوید دین زرتشتی به نجات‌دهنده اعتقاد دارد و نام این نجات‌دهنده «اهورا مزدا» است. در حالی که در دین زرتشت نجات‌دهنده را سوشیانس یا سوشیانت می‌گویند. یا مانی را – که از پدر و مادری اشکانی در بابِل زاده شده – بابلی می‌نامند. برخی از این اشتباه‌ها با مشاوره‌ی کوچکی حل می‌شد.

– دیگر این که درست است که در سال‌های ۷۵۰ تا ۱۰۰۰ میلادی دیگر دولت مرکزی ایرانی بر جاده‌ی ابریشم نفوذ نداشت اما دولت ایرانی سامانیان در آن دوران (۲۶۱ تا ۳۹۵ ق / ۸۷۴ تا ۱۰۰۴ م) بر سمرقند و بخارا فرمان می‌راند. ضمن آن که در پیشگفتار تاریخچه‌ی مختصری از دوران پیش از میلاد تا سال ۷۵۰ م. داده است. اما در این تاریخچه هم کمتر به نفوذ و حضور عنصرهای فرهنگی ایران در آسیای میانه اشاره می‌کند. از جمله می‌دانیم که ایران به مدت دست کم ۶۰۰ سال – یعنی بیشتر دوران ۴۵۰ ساله‌ی اشکانیان (۲۲۰ پ.م. تا ۲۲۴ م.) و مدت ۴۳۰ ساله‌ی فرمانروایی ساسانیان (۲۲۴ تا ۶۵۰ م.) – بر جاده‌ی زمینی ابریشم کنترل داشت و واسطه‌ی بازرگانی میان چین و روم بود. اصلا یکی از دلیل‌های به وجود آمدن جاده‌ی دریایی ابریشم برای همین بود که روم و چین می‌خواستند ایران را دور بزنند. یعنی رومیان از شام و عربستان به اقیانوس هند می‌آمدند و از آنجا به چین می‌رفتند تا از جاده‌ی زمینی – که بیشتر آن زیر کنترل و فرمان دولت‌های ایرانی بود – گذر نکنند. اما در این پیشگفتار اشاره‌ای به این موضوع نمی‌شود.

نکته‌ی جالبی که در پیشگفتار آمده این که بودا – که نام اصلی‌اش سیذارتا گاتامه بوده – از قوم ایرانی سکاهای شرقی بود. لقب او شکایامونی به معنای فرزانه‌ی سکایی است.

نکته‌ی جالب دیگر این که در آغاز سده‌ی بیستم میلادی (سال ۱۹۰۰ م) میزان فراوانی سند باستانی از صحرای تکله‌مکان به دست می‌آید و اروپاییان بیشتر آنها را با خود می‌برند تا روی آنها مطالعه کنند. پس از نزدیک ده سال یکی از باستان‌شناسان به نام «سر مارک اورل استاین» (Sir Marc Aurel Stein) به آسیای میانه می‌آید. پس از پرس و جوی فراوان از کسی که این سندها را فروخته، یعنی ترک اویغوری به نام «اسلام آخوند»، آخر فروشنده اعتراف می‌کند که بیشتر این سندها تقلبی است و او و همکارانش آنها را از خود درآورده‌اند! روی پوست درخت نوشته‌اند و با کمک آتش و … آنها را کهنه کرده‌اند. یعنی باستان‌شناسان و کارشناسان زبان‌های مُرده در اروپا به مدت ده سال مشغول تلاش بیهوده برای کشف خط و زبانی بودند که وجود خارجی نداشت و چند شیاد آنها را ساخته بودند!

برج پایکولی

منتشرشده: ژوئن 20, 2009 در تاريخ باستان, ساسانیان

شنبه ۳۰/خرداد/۱۳۸۸ – ۲۰/جون/۲۰۰۹

پس از شاپور یکم ساسانی (درگذشته: ۲۷۲ م.) – پسر اردشیر بابکان و از مقتدرترین شاهان ساسانی که در مدت فرمانروایی خود سه امپراتور روم را شکست داد – پسرش هرمزد به تخت نشست. هرمز یک سال بیشتر شاه نبود و پس از وی برادرش بهرام یکم شاه شد. تخت بهرام یکم نیز پس از ۳ سال شاهی به پسرش بهرام دوم رسید. در زمان بهرام یکم و دوم نفوذ موبدان زرتشتی در سیاست بسیار زیاد شده بود. به ویژه کرتیر، موبدان موبد ایران، که سبب کشتار مانی و سرکوب و شکنجه‌ی پیروانش شد. از این رو وقتی در سال ۲۹۳ م. بهرام سوم سکانشاه [=شاه سکاها]، فرزند بهرام دوم، به تخت نشست بزرگان ایران – که از وضع نابسامان خسته شده بودند – از پسر دیگر شاپور یکم به نام نرسی یکم درخواست کردند که قدرت را به دست گیرد.

نرسی در آن زمان شاه ارمنستان بود. نرسی به سوی پایتخت ساسانی یعنی شهر تیسفون به راه افتاد. در شمال قصر شیرین امروزی، نرسی و بهرام سوم درگیر شدند و نرسی بهرام سوم را شکست داد. برجی در یادبود این پیروزی برپا داشته شد که در هر چهار سوی آن نیم‌تندیس (bust) نرسی نیز کنده شده بود. این منطقه در خود سنگ‌نبشته خایان ی نیکترا (Xāyān ī Nīkatrā) خوانده شده اما امروزه نام آن پایکولی است و در کردستان عراق افتاده است.

این سنگ‌نبشته به دو زبان رسمی آن دوره یعنی پهلوی ساسانی و پهلوی اشکانی نوشته شده است. امروزه دیوارهای این برج فرو ریخته و تنها قاعده و پایه‌ی آن برجا است. بیشتر سنگ‌های نوشته‌دار از بین رفته و باقی‌مانده‌ی آنها نیز در اطراف پراکنده شده است.


نمای عمومی برج پایکولی


قطعه‌ای از سنگ‌نبشته‌ی پایکولی


قطعه‌ی دیگری از سنگ‌نبشته‌ی پایکولی

(عکس‌ها از پروژه‌ی پایکولی گرفته شده که به زبان ایتالیایی است.)

در سال ۱۸۴۳ م. / ۱۲۲۲ خ. سر هنری راولینسون، خاورشناس انگلیسی، رونویسی از متن این سنگ‌نبشته تهیه کرد. راولینسون همان کسی است که خط هیروگلیف مصری و نیز خط میخی پارسی سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ در بیستون را رازگشایی کرد. در سال ۱۸۶۸ م. / ۱۲۴۷ خ. توماس در «مجله‌ی انجمن پادشاهی مطالعات آسیایی» ترجمه‌ی ناقصی از آن را منتشر کرد که بر پایه‌ی رونویس‌های راولینسون بود. سپس ارنست هرتسفلد (Ernst Herzfeld) در سال ۱۹۱۱ م. / ۱۲۹۰ خ. و باز در سال ۱۹۱۳ م. / ۱۲۹۲ خ. به پایکولی شتافت و از قطعه سنگ‌های بازمانده عکس برداشت و قالب گرفت. در سال ۱۹۱۴ م. شرحی از مندرجات سنگ‌نبشته را در «یادداشت‌های فرهنگستان برلین» منتشر کرد و ده سال بعد در سال ۱۹۲۴ م. / ۱۳۰۳ خ. صورت اصلی سنگ‌نبشته و تصویرهای پایکولی را در دو جلد بزرگ منتشر کرد. این کتاب «پایکولی: شرح بنا و سنگ‌نبشته‌ی اوایل تاریخ شاهنشاهی ساسانیان» (Paikuli: Monument and Inscription of the Early History of the Sasanian Empire) نام دارد. جلد نخست شامل شرح و توضیح است و جلد دوم مخصوص عکس‌ها. همچنین ترجمه‌ی انگلیسی و شرح و توضیح کامل با فهرست واژگان این سنگ‌نبشته را هم منتشر کرد. این کتاب حاوی اطلاعات بسیار سودمندی است و آگاهی فراوانی از دو زبان پهلوی ساسانی و پهلوی اشکانی به دست داده است.


ارنست هرتسفلد در پارسه (تخت جمشید)

در اینجا ترجمه‌ای از متن انگلیسی (قالب پی.دی.اف اندازه ۲۲۲ کیلوبایت / ۴۶ صفحه) را می‌آورم که در پایگاه پروژه‌ی ساسانیکا گذاشته شده است. ترجمه‌ی انگلیسی کار پرودس اسکیاروو (Prods Skjærvø) است.

من بغ مزدیسنی نرسه هستم شاه شاهان ایران و انیران که تخمه از ایزدان دارم، پور بغ مزدیسنی شاپور شاه شاهان ایران و انیران که تخمه از ایزدان داشت و نوه‌ی شاه شاهان ارتخشیر ام.

این یادبود از نرسه است. این یادبود را برافراشتیم و در اینجا گذاشتیم چون می‌خواستیم دانسته شود که:

من شاه ارمن بودم و ما در ارمن می‌زیستیم تا این که ورهران [دوم] شاه شاهان و پسر ورهران [یکم] درگذشت.

وَهنام، پور تَتروس، با ناراستی خودش و با یاری اهریمن و دیوان، دیهیم شاهی را بر سر ورهران، سکانشاه، گذاشت و مرا از این کار آگاه نکرد.

دیگر شاهزادگان را نیز آگاه نکرد.

پس شاهزادگان و بزرگان و نژادگان پارسی و پارتی آگاه شدند که وهنام، پور تتروس، دیهیم شاهی را بر سر ورهران سکانشاه گذاشته است. ….

پس شاپور ارگ‌بَد، شاهزاده نرسه پسر ساسان، پاپگ بیدَخش، ارتخشیر هزاربَد، سردار رخش، ارتخشیر سورن، اوهرمزد وَراز، ورهان‌داد [=بهرام‌داد؟] خدای اوندیگان، و دیگر شاهزادگان و بزرگان و خاندان و نژادگان و پارسیان و پارتیان که بزرگترین و بهترین و نژاده‌ترین مردم در استان‌های زیر فرمان من بودند اندرز ایزدان را پذیرفتند و پیکی به سوی من فرستادند.
من پیک شاهزادگان و ارگ‌بد و بزرگان و نژادگان را پذیره شدم….

بغ: خدا / مزدیسنی: مزداپرست / تخمه: ریشه، نسل
ارتخشیر: اردشیر / ورهران: بهرام / وهنام: بهنام
انیران: غیرایرانی / ارمن: ارمنستان
ارگبد: فرمانده ارگ شاهی / هزاربد: پایه‌ی ارتشی به معنای فرمانده هزار نفر
خدای: بزرگ و صاحب (lord) / اوندیگان: اندیجان
بیدخش: لقب مرزبان ارمنستان و گرجستان

باقی متن انگلیسی را می‌توانید در نشانی داده شده در پروژه‌ی ساسانیکا بخوانید.

خاستگاه:
ایران در زمان ساسانیان، آرتور کریستنسن، ترجمه‌ی رشید یاسمی، چاپ چهارم، تهران ۱۳۵۱

پی‌نوشت:
دوستی پرسیده بود که «بغ» به معنای «خدای» است و چرا برای شاه گذاشته‌ای؟ در پاسخ می‌گویم این عبارت را از فصل سوم کتاب «تاریخ هفت پادشاهی بزرگ خاوری، کتاب ششم: ساسانیان» نوشته‌ی جرج راولینسون برداشته‌ام (این کتاب را نزدیک دو سال پیش معرفی کردم). در این فصل متن سکه و نیز سنگ‌نبشته‌ای از اردشیر پاپکان را چنین نقل کرده است: «مزدیسنی بغ ارتخشتر شاهان شاه ائیران مینوچتر یزدان» یعنی اردشیر شاه شاهان ایران بغ مزدیسنی که تخمه از ایزدان دارد. (در ترجمه‌ی انگلیسی Ormazd-worshipping Divine King Artaxerxes آمده است).

شنبه ۱۶/خرداد/۱۳۸۸ – ۶/جون/۲۰۰۹

آن گونه که ابن ندیم از قول عبدالله ابن مقفع (روزبه پسر دادویه) نقل می‌کند، در زمان ساسانیان ایرانیان نه تنها یک خط بلکه خط‌های گوناگونی داشتند که هریک برای کاربرد خاصی بوده است. نام خط‌های ایران به نقل از ابن مقفع چنین است:

۱- دین دفیریه (دین دبیره) که اوستا را بدان نویسند.

۲- ویش دبیریه: و آن سیصد و شصت و پنج حرف است که کتاب‌های فراست [=قیافه‌شناسی] و زجر [=فال] و اشارات چشم و آنچه بدین ماند بدان خط نویسند.

۳- خط دیگر که آن را کستج [=گشتگ = تغییر یافته] گویند و آن بیست و هشت حرف است که بدان عهود و مواثیق و اقطاعات می‌نوشتند و نقش مُهرهای شاهنشاهان پارس و طراز جامه و فرش و سکه بدین خط بود.

۴- خط دیگر که آن را «نیم کستج» [=نیم گشتگ] می‌گفتند و آن نیز بیست و هشت حرف است که نامه‌های پزشکی و فلسفه را بدان می‌نوشتند.

۵- خط دیگری موسوم به «شاه دبیریه» بود که پادشاهان عجم میان خویش بدان سخن می‌گفتند (؟) دور از مردم عامه، و سایر طبقات کشور را از آموختن آن نهی می‌کردند زیرا پرهیز داشتند که دیگری جز پادشاهان بدان واقف شده و از آن راه به اسرارشان وقوف یابد و ما آن خط را ندیده‌ایم.

۶- خطی بود که همه‌ی طبقات می‌نوشتند جز پادشاهان و آن «نامه دبیره» یا «هام دبیریه» [=هماگ دبیره = خط همگانی] بود و همان طور که بر زبان می‌گذشت نوشته می‌شد و نقطه نداشت و عدد حروف آن سی و سه حرف بود.

۷- خط دیگری که نام آن «راز سهریه« (؟) بود و پادشاهان رازها و اسرار خود را بدان خط می‌نوشتند و عدد حروف و اصوات آن چهل بود.

اما در کتاب «التبیه علی حروف التصحیف» این نام‌ها با کمی تغییر چنین آمده است:

۱- رم دفیره [در اصل هام دبیره]
۲- گشته دفیره
۳- نیم‌گشته دفیره
۴- فرورده دفیره
۵- راز دفیره
۶- دین دفیره
۷- وسف دفیره

فرورده (در پهلوی فرورتک) به معنای منشور یا فرمان شاهی است. وسف هم عربی شده‌ی وسپ یا ویسپ است که خود کوتاه شده‌ی هرویسپ در پهلوی است به معنای همه.

هم چنین قلم‌های زمان ساسانی در این کتاب چنین آورده شده است:

– داد دفیره: کتابت احکام قضایی
– شهر هَمار دفیره: [= آمار شهر] کتابت بیت الخراج
– کذه هَمار دفیره: [= آمار دربار] کتابت حسابداری دربار
– گنج هَمار دفیره: [= آمار گنج] کتابت حساب خزاین
– آهُر هَمار دفیره: [= آمار آخور] کتابت حساب اصطبلات
– آتشان هَمار دفیره: [= آمار آتشکده] کتابت حسابداری آتشکده‌ها
– روانکان هَمار دفیره: [= آمار رواندار] کتابت وقوف و اوقاف بوده است.

خاستگاه:
– سبک‌شناسی، محمدتقی بهار (ملک‌الشعرا)، جلد ۱، ص ۷۷-۷۸ و ۹۸ تا ۱۰۰

هم چنین ن.ک. مطلبی که در پاسخ همایون کاتوزیان نوشتم وقتی که در صدای فرانسه گفته بود ایرانیان هرگز از خود خط مستقلی نداشتند!

پنج‌شنبه ۷/خرداد/۱۳۸۸ – ۲۸/می/۲۰۰۹

در فاصله‌ی ۶ کیلومتری از کاخ‌های پارسه (Persepolis یا تخت جمشید) کوهی وجود دارد که آرامگاه داریوش بزرگ و چند شاه دیگر هخامنشی در دل آن ساخته شده. ساسانیان نیز – که خود را وارثان بحق هخامنشیان می‌دانستند و حتا نسب خود را نیز به اردشیر دوم هخامنشی می‌رساندند – در کنار همین آرامگاه‌ها نقش‌های برجسته‌ای ساختند که بعدها به علت ناآگاهی مردم، این منطقه «نقش رستم» خوانده شد زیرا نقش شاهان ساسانی را با رستم شاهنامه اشتباه گرفتند.

در جلوی این نقش‌ها بنای چارگوشی وجود دارد که امروزه به اشتباه «کعبه‌ی زرتشت» خوانده می‌شود. درست است که این بنا از نظر هندسی جعبه (کعبه) یا مکعب مستطیل است اما نه «کعبه»ی مذهبی است و نه به شخص زرتشت ربطی دارد. زیرا ساخت آن به احتمال زیاد در زمان هخامنشیان بوده که ۸۰۰-۷۰۰ سال پس از زرتشت بودند (زمان زرتشت را امروزه نزدیک ۱۴۰۰ پیش از مسیح می‌دانند). روی یکی از دیوارهای این بنا سنگ‌نبشته‌ای از کرتیر (Kertir)، موبدان موبد ایران در زمان بهرام ساسانی، وجود دارد که در آن «بُن خانَک» آمده است. برخی می‌گویند «بن خانک» به معنای «محل نگهداری اسناد» است اما دکتر علیرضا شاپور شهبازی می‌نویسد که امروزه دیگر این واژه را به معنای «موقوفه» می‌دانند.

در کتاب «دین‌کرت» یا «دین کرد« (به معنای «کارهای دینی») – که از آثار زمان ساسانی است و در زمان پس از اسلام بازنویسی شده – چنین آمده است:

دارای دارایان [=دارا پسر دارا] همگی اوستا و زند را چنانکه زردشت از هرمزد پذیرفت و نبشت … یکی به «دژ نپشت» فرمود نگاه دارند.

ابن بلخی، تاریخ‌نگار دوران اسلام، نیز در کتاب «فارسنامه» گوید:

چون زردشت بیامد وشتاسف [=گشتاسپ] او را به ابتدا قبول نکرد و بعد از آن او را قبول کرد و کتاب زند آورده بود همه حکمت، و بر دوازده هزار پوست گاو دباغت کرده نبشته بود به زر. وشتاسف آن را قبول کرد و به اصطخر پارس کوهی است کوه «نفشت» گویند. همه صورت‌ها و کنده‌گری‌ها از سنگ خارا کرده‌اند و آثار عجیب اندر آن نموده. این کتاب زند و پازند آنجا نهاده بود.

استاد محمدتقی بهار (ملک الشعرا) در جلد یکم «سبک‌شناسی» نام کوه در متن فارسنامه را «نِفشت» و شکلی دیگری از «نپشت» و اشاره به همان «دژ نپشت» دینکرد می‌داند. اما دکتر شاپور شهبازی آن را «نَقشَت» یعنی کوه نقش‌دار و یا «نغشت» به معنای کوه کتیبه‌دار می‌خواند که همان نقش رستم باشد.

دیگر این که دکتر شهبازی می‌نویسد تا دویست سال پیش به این بنا «نقاره خانه» گفته می‌شد و «کعبه‌ی زرتشت» نام جدیدی برای آن است.

آقای رضا مرادی غیاث‌آبادی بر این باور است که این بنا کاربرد اخترشناختی داشته و تقویم آفتابی بوده است و کتابی هم در این باره نوشته است.

روی این بنا سنگ‌نبشته‌ای به زبان پهلوی ساسانی است که آن را در سال ۱۹۳۶ م/ ۱۳۱۵ خ هیات علمی «بُنداد خاوری» (Oriental Institute) دانشگاه شیکاگو به سرپرستی اریش اشمیدت (Erich Schmidt) کشف کرد و سال بعد اشپرلینگ (Sperling) متن آن را منتشر کرد. اشپرلینگ سنگ‌نبشته را از نرسی می‌دانست اما آرتور کریستنسن (Arthur Christensen) و والتر هنینگ (Walter B. Henning) نشان دادند که از آن شاپور یکم است. زیرا در این سنگ‌نبشته از جنگ‌های شاپور با روم و اسیر شدن والریانوس یاد شده است. هم چنین شاپور از آتشگاه‌هایی یاد می‌کند که برای خود و خاندان شاهی و بزرگان دولت بنا کرده است.

نکته‌ی دیگر این که بنایی دقیقا شبیه این در پاسارگاد وجود دارد که از زمان اتابکان فارس (سده‌ی هفتم قمری و زمان سعدی شیرازی) بدان نام «زندان سلیمان» را داده‌اند و امروزه باور بر آن است که به احتمال زیاد آرامگاه کمبوجیه پسر کوروش بزرگ باشد. امروزه از این «زندان» تنها یک دیوار نیمه ویران باقی مانده و چون در زمان اتابکان نام زندان را بدان داده‌اند معلوم می‌شود که در آن زمان هنوز سالم و پابرجا بوده است.


«زندان سلیمان» یا آرامگاه کمبوجیه

خاستگاه:
– سبک‌شناسی، محمدتقی بهار (ملک الشعرا)
– راهنمای جامع پاسارگاد، دکتر علیرضا شاپور شهبازی

کتاب «راسته»

منتشرشده: فوریه 22, 2009 در كتاب, تاريخ باستان, ساسانیان


یک‌شنبه ۴/اسفند/۱۳۸۷ – ۲۲/فوریه/۲۰۰۹

متاسفانه آگاهی عمومی مردم ما درباره‌ی اوضاع دانش در زمان پیشااسلامی اندک و محدود است. بیشتر ما اوستا را تنها کتابی دینی می‌دانیم حال آن که اوستا «دانشنامه»ی ایران باستان بوده است و در آن از هر زمینه‌ای سخن رفته است: از دین و اخترشناسی و پزشکی گرفته تا آیین جنگ و حتا تعداد تیرهایی که کمانداران در تیردان خود نگه می‌دارند. همین طور است کتاب «دینکرت» یا «دینکرد» که در زمان ساسانیان نوشته شده و دانشنامه‌ای است به زبان پهلوی. به زودی مطلبی درباره‌ی آموزش در دوران پیشااسلامی خواهم نوشت.

یکی از کارهای مهم و جالبی که در زمان ساسانیان می‌شده است گفتگوی بین دانشمندان ایرانی و غیرایرانی، مانند رومی و یونانی و هندی، است در حضور پادشاه. برای نمونه مرتضا راوندی در جلد نخست «تاریخ اجتماعی ایران» در فصل مربوط به ساسانیان در ص ۷۲۵ از کنگره یا مجلس مناظره‌ی پزشکی‌ای یاد می‌کند که در زمان انوشیروان برگزار شد و در آن پزشکان به بحث و گفتگو پرداختند و حاصل کار خود را به شکل کتابی ثبت کردند. این سنت ایرانی بعدها در زمان اسلام نیز ادامه یافت و خلیفگان عباسی (مانند مامون) چنین مجلس‌هایی برپا می‌داشتند.

امروز می‌خواهم به معرفی کتابی بپردازم با همین موضوع کنگره‌ی پزشکان ایرانی پیشااسلامی. اما داستان این کتاب در زمان شاپور یکم ساسانی، دومین پادشاه ساسانی (درگذشته ۲۷۱ م) روی داده است. این کتاب «راسته» نام دارد و شرح مناظره بین موبدان موبد ایران و دو پزشک رومی است. تازه‌ترین ویراست «راسته» در سال ۱۳۸۳ خ/ ۲۰۰۴ م به ویراستاری آقایان رَهام اَشه و مسعود میرشاهی و به دست انتشارات اساطیر در تهران منتشر شده است.


نام کتاب: راسته آموزه‌ی بزشکی مغان
گزارش: رهام اشه و مسعود میرشاهی
ناشر: انتشارات اساطیر
سال: ۱۳۸۳ خ / ۲۰۰۴ م
صفحه: ۱۳۳

متن راسته ۳۶ صفحه است و پیشگفتار آن ۱۴ صفحه. باقی کتاب عبارت است از یادداشت‌های مربوط به راسته، مقاله‌ای درباره‌ی «باد ِ جانی»، مقاله‌ای درباره‌ی «فروَهر – چهر» و پیوست‌هایی از اوپانیشاد و دینکرد، از «گزیده‌های زادسپرم»، از «رساله‌ی آثار عِلوی» ابوحاتم اسفزاری و «عرض‌نامه»ی بابا افضل کاشانی.

کتاب بسیار جالبی است. در پیشگفتار می‌خوانیم که «راسته» نامه‌ای است درباره‌ی روان‌پزشکی. نویسنده‌ی راسته کم و بیش روان‌پزشکی مغان را می‌داند اما برای کم‌آگاهی‌اش از تن‌پزشکی بهانه می‌آورد که گناه است مغان به مرده یا کشته دست بزنند و کالبدشکافی کنند. حال آن که به نوشته‌ی دینکرد «بهری از بزشکی اندر پیشه‌ی آثرونی [=روحانی/مغ] است چون روان‌بزشکی؛ بهری اندر پیشه‌ی واستریوشی [=پیشه‌ور] است چون تن‌بزشکی». در اوستا نیز آمده که نسای مرگ‌ارزانان [= جسد محکومان به مرگ] برای کالبدشکافی به پزشکان داده می‌شود.

نسخه‌ی موجود این کتاب نوشته‌ی موبدان موبدی به نام «ابونصر معشر بن سروشیار آدرخراد ِ فرخزادان» و به زبان پارسی دری است. وی می‌گوید که پیشتر «ابومعشر بن جهشیار بن مهربان [=مهرآبان]» این نامه را از پهلوی به فارسی برگردانده است.

از این کتاب چند نسخه‌ی دستنویس وجود دارد به ترتیب زیر:
۱) نسخه‌ای در کتابخانه‌ی ملافیروز بمبی
۲) نسخه‌ای در کتابخانه‌ی مونیخ که تاریخ پایان آن چنین است: «روز دویم بهمن ماه فروردین سنه‌ی ۱۱۷۹ یزدجردی مطابق بیست و هفتم رجب سنه‌ی ۱۲۲۴ هجریه … یوم جمعه به وقت عصر ۵»
۳) نسخه‌ای در کتابخانه‌ی «دستور یکم مهرجی رانا» (Meherjirana) در نِوساری (Nevsari) هند. تاریخ پایان آن چنین است: «به روز امرداد به ماه اسفند سنه‌ی ۱۲۴۷ یزدگردی … این را از کتاب دستور رستم گشتاسپ اردشیر یزدی نوشتم که در سنه‌ی ۱۱۵۵ یزدجردی ملا کاوس بن مرحوم رستم شاپور بهروچی نقل کرده بود…»
۴) نسخه‌ای در موزه‌ی بریتانیا در لندن که خاورشناس معروف آلمانی ادوارد زاخائو (E. Sachau) و نیز دارمستتر از آن یاد کرده‌اند.
۵) نسخه‌ای در موسسه‌ی باندارکار (Bhandarkar) در شهر پونه/پونا در هند.

نکته‌ای که در همان آغاز مناظره مطرح می‌شود این که موبدان موبد به رومیان می‌گوید:

بهری از دفترها و کتاب‌های ما را اسکندر رومی در آن دوران که بر ایرانشهر مستولی شد از خزاین ملوک عجم در استخر فارس به دست آورد و برخواند و علمها که دانایان ما به تکلف و به ریاضت گرد کرده بودند حکیم ارسطاطالیس آن را بیاموخت و به زبان یونانی گردانید.

همین موضوع را شاعر بزرگ ایرانی، فرزانه نظامی گنجوی نیز در کتاب اسکندرنامه چنین سروده است:

خردنامه‌ها را ز لفظ دری ——— به یونان زبان کرد کسوت‌گری

سپس رومیان پرسش‌های پزشکی فراوانی از موبدان موبد می‌کنند مانند
– بوی و هوش و «آسن خرد» – که به تازی عقل غریزی خوانند – و فروهر و جان و باد و آتش چه گونه با تن ممتزج اند؟
– تخم نران و مادگان اندر تن جایگاه کجا دارد؟ چه گونه است و مانند به چیست؟ به یکدیگر چون رسند؟ امتزاج آن چه گونه است؟
– نر و ماده در شکم چه گونه افتد؟
– مرغان که از خایه بیرون آیند چرا ایشان را شیر نباید؟
– چرا دیگر جانوران چنین اند؟
– خواب که می‌بینند بوی یا هوش یا جان یا باد یا روان بیند؟ اگر نه ایشان – که روشن دیدار است – پس که بیند؟ که تن خفته است.

موبدان موبد به تمامی پرسشها پاسخ می‌گوید. رومیان به دانش او اعتراف می‌کنند و سپس ترجمه‌های یونانی را با کتاب‌های ایرانیان مقابله می‌کنند و می‌گویند: این کتابها که اسکندر نقل کرده نیکو و درست نیست. از آن ِ شما روشنتر است. سپس شاپور ساسانی دهان موبدان موبد را پُر دُر می‌کند و به او بسیار اسپ و جامه‌های نیکو و ولایت بسیار می‌دهد.

نام موبدان موبد «دادار ِ داددخت» نوشته شده که ویراستاران احتمال داده‌اند این نام بدخوانی «توسر داد آذر» از خط پهلوی باشد. توسر مغ بزرگ ایران در زمان اردشیر و شاپور یکم ساسانی بوده است. نام پزشکان رومی نیز رخینوش و بروتینوش آمده که آن دو هم بدخوانی آخیلوس و پلوتونیوس هستند. پلوتونیوس از پزشکان رومی همزمان شاپور یکم بود. در زمان تازش گوردیان سوم امپراتور روم به ایران پلوتونیوس همراه وی بود.

شنبه ۱۹/بهمن/۱۳۸۷ – ۷/فوریه/۲۰۰۹

(این جستار کوتاه را به دوست عزیزم نوذر تقدیم می‌کنم که از بازماندگان دلیران دیلمی است و شاد زیستن را دوست دارد.)

در زمان ساسانیان شاید مهم‌ترین بخش پیاده نظام ارتش ایران را دلاوران و دلیران و جنگاوران دیلمی تشکیل می‌دادند. منظور از دیلم ناحیه‌ی جنوب دریای کاسپین (عربیده: قزوین) یا مازندران است.

در نوشته‌های رومیان و بیزانسی‌ها (برای نمونه کتاب آگاتیاس Agathias) از جنگاوری دیلمیان یاد شده است و سلاح آنان خنجر و شمشیر و سپرهای رنگین و درخشان نام برده شده است. همچنین از سلاحی نام برده شده که به صورت نیزه‌ای با شاخ دوسر بوده و به آن «ژوبین» یا زوبین می‌گفتند. در فرهنگ دهخدا نیز چنین آمده است:

ژوبین/زوبین: حربه‌ی مردم گیلان است و آن نیزه‌ی کوچکی بود که سر آن دو شاخ باشد و در قدیم بدان جنگ می‌کرده‌اند (برهان قاطع). مخصوص اهل تبرستان خاصه دیالمه بوده (انجمن آرا) (آنندراج). نیزه‌ی کوچکی دوشاخه و بیشتر معمول مردم گیلان (ناظم الاطباء)

دکتر عبدالحسین زرین‌کوب در کتاب «دو قرن سکوت» از سرداری به نام «وهرز دیلمی» نام می‌برد که در زمان خسرو یکم انوشیروان به فرماندهی گروهی ۱۰۰۰ نفره به یمن فرستاده شد تا شورش آنجا را آرام کند. وهرز پس از رسیدن به یمن، کشتی‌ها را می‌سوزاند و همه چیز را به دریا می‌ریزد و به سربازان می‌گوید راه بازگشتی نیست. باید پیروز شویم.

پس از گشودن ایران به دست نیروهای عرب مسلمان و فروپاشی دولت مرکزی ساسانیان، نیروهای مسلمان مدت زمان درازی را صرف نفوذ و تسخیر منطقه‌ی دیلم کردند. طبری در تاریخ خویش هرگاه سخن از جنگ بین نیروهای خلیفه‌ی اموی و دیلمیان است (مانند حوادث سال ۱۴۳ هجری) می‌نویسد «و این جنگ به درازا کشید.» این موضوع دو دلیل داشت: یکی سختی جغرافیایی یعنی وجود کوه‌های سربلند و برافراشته‌ی البرز و کوهستانی بودن این منطقه. دلیل دوم مهارت جنگی و نظامی دیلمیان بود. نکته‌ی جالبی که در تاریخ طبری هست این که می‌نویسد وقتی فرمانروای طبرستان نزدیک بود به دست نیروهای خلیفه بیفتد «انگشتری را که زهر در آن بود مکید و خویشتن را کشت». همچنین می‌توان از مازیار و شروین نام برد که در برابر نیروهای خلیفه مقاومت کردند.

احمد کسروی در کتاب «شهریاران گمنام» می‌نویسد: «نیروهای اسلام که تا رودخانه‌ی لوار در فرانسه پیش رفتند نتوانستند در برابر مشتی مردم دیلمی کاری از پیش ببرند.» به خاطر همین سرسختی و مقاومت و جنگاوری دیلمیان، تاریخ‌نگاران عرب مسلمان از دیلمیان با عنوان «سنگدل و بیرحم» (قسی‌القلب) و مانند آن نام برده‌اند.

دیلمیان حتا پس از اسلام آوردن نیز جزو نخستین ایرانیانی بودند که در راه استقلال ایران و بیرون آمدن از زیر سلطه و فرمان خلیفه‌های اموی و عباسی قیام کردند. معروف‌ترین این دیلمیان حکومت زیاریان (آل زیار) بود که مرداویج و برادرش وشمگیر پسران زیار آن را بنا کردند و به مدت ۲۰۰ سال بر شمال ایران و اصفهان و ری حکومت کردند. شاید مشهورترین یادگار زیاریان گنبد کاووس باشد و نیز کتاب «اندرزنامه» که چون نویسنده‌اش کاووس (قابوس) بود به «قابوس‌نامه» نیز شناخته می‌شود. اما شاید مهم‌ترین اثر این دولت، حمایت کاووس از دانشمند بزرگ ایرانی ابوریحان بیرونی باشد که سبب شد کتاب مهم و ارزشمند «آثارالباقیه» نوشته شود.

گروه دیگر از دیلمیان پسران بویه یعنی علی و حسن و احمد بودند که حکومت «خاندان بویه» (آل بویه) را بنا کردند. این هر سه خود در لشکر وشمگیر بودند و از دست وشمگیر فرمان حکومت یافتند. آل بویه بر عراق نیز دست یافتند و خلیفه‌ی عباسی را دست نشانده‌ی خود کردند. خلیفه بدانان به ترتیب لقب‌های عمادالدوله، رکن الدوله، و مُعزّالدوله را داد. یکی از مهم‌ترین شاهان آل بویه فناخسرو (پناه خسرو) عضدالدوله است که پیشتر درباره‌اش نوشته‌ام و گفتم که خیلی مایل بود مانند ساسانیان با روم ارتباط داشته باشد و از آنان هدیه دریافت کند.

دیلمیان نیز همچون دیگر قوم‌های ایرانی در طول هزاران سال در ساختن تاریخ و فرهنگ کهنسال ایران‌زمین نقش مهمی داشته‌اند و نوشتن از تمام این کارها در اینجا مقدور و شدنی نیست و هدف من نیز این نبود. تنها به نام دانشمندی از گیلان در دوران پسااسلامی بسنده می‌کنم.

گوشیار گیلانی که نام کامل او را «کیا ابوالحسن گوشیار پسر لبان پسر باشهری جیلی (=گیلی = گیلانی)» نوشته‌اند از اخترشناسان سده‌ی چهارم هجری بود. نام او را کوشیار هم نوشته‌اند اما دکتر معین گفته که درست آن گوشیار است که از نام اوستایی «گوش» گرفته شده است. (گئوش = گاو. گوش نام روز چهاردهم ماه در تقویم زرتشتی نیز هست. به نوشته‌ی بیرونی در «گوش روز» از دی ماه جشنی بوده است موسوم به «سیرسور» که در این روز سیر و شراب می‌خوردند و برای دفع اهریمنان سبزیهای ویژه با گوشت می‌پختند. بیرونی نام آن را «جوش»، عربیده‌ی «گوش»، و در سغدی «غُش» و در خوارزمی «غوشت»آورده است). گوشیار از بزرگان اخترشناسی بود و کتاب‌های مهمی نوشته است به نام‌های زیر:
۱- زیج جامع
۲- زیج بالغ
۳- مجمل الاصول (خلاصه‌ی اصول)
۴- المدخل فی صناعة علم النجوم (درآمدی بر فن دانش اخترشناسی)
۵- معرفة الاصطرلاب و عمله (آشنایی با اصطرلاب و کارکرد آن)

سعدی نیز در بوستان خود از خرد و حکمت گوشیار گوشه‌ای نقل کرده است:

یکی در نجوم اندکی دست داشت ————- ولی از تکبر سری مست داشت
بر گوشیار آمد از راه دور ————- دلی پر ارادت، سری پر غرور
خردمند از او دیده بردوختی ————- یکی حرف در وی نیاموختی
چو بی بهره عزم سفر کرد باز ————- بدو گفت دانای گردنفراز:
«تو خود را گمان بُرده‌ای پُرخرد؟ ———– اَنائی که پُر شد، دگر چون برد؟»

(انا: ظرف)

خاستگاه:
– «دیالمه و غزنویان»، عباس پرویز، انتشارات علمی، تهران، ۱۳۳۶ خ.
– «تاریخ طبری»، نوشته‌ی محمد بن جریر طبری، ترجمه‌ی ابوالقاسم پاینده، انتشارات اساطیر، تهران، ۱۳۶۲ خ
– «اسواران ساسانی»، نوشته‌ی کاوه فرخ، ۲۰۰۵ م.

هم چنین ن.ک. نوشته‌ی دکتر کاوه فرخ درباره‌ی دیلمیان.

آدینه ۴/بهمن/۱۳۸۷ – ۲۳/ژانویه/۲۰۰۹

مشغول خواندن کتابی هستم از دیوید نیکول به نام «ارتش‌های اسلام در زمان فتوحات».


نام کتاب: ارتش‌های اسلام در زمان فتوحات (Armies of the Muslim Conquest)
نویسنده: دیوید نیکول (David Nicolle)
سال انتشار: ۱۹۹۳ م/ ۱۳۷۲ خ
ناشر: آسپری (Osprey Publishing)
صفحه: ۴۸

در اصطلاح تاریخ اسلام، «فتوحات» (که به اصطلاح «جمع الجمع» است به معنای گشودن‌ها) جنگ‌ها و پیروزی‌های مسلمانان بر امپراتوری‌های ایران ساسانی و روم شرقی یا بیزانس است یعنی از زمان پس از مرگ پیامبر اسلام و آغاز خلافت تا اوایل دوران عباسیان.

کتاب از بخش‌های زیر تشکیل می‌شود:
– پیشگفتار
– نخستین جنگاوران پیامبر اسلام
– دوران گسترش
– خلافت امویان
– انقلاب عباسیان

دیوید نیکول از خاورشناسان بریتانیایی همه‌عرب‌انگار (pan-Arabist) است. وی در این کتاب خطاهای فراوانی مرتکب شده است. و برخی جمله‌هایش همدیگر را نقض می‌کنند. برای نمونه در صفحه‌ی ۸ چنین می‌نویسد:

ترجمه‌ی «جهاد» به «جنگ مقدس» اشتباه است زیرا جهاد در واقع به معنای تلاش و کوشش فردی و گروهی برای از بین بردن شرّ است هم در درون خویش و هم برای حفظ اسلام.

یعنی می‌خواهد بگوید که جهاد با جنگ فرق دارد. اما نیکول در ادامه در صفحه‌ی ۹ چنین می‌نویسد:

در استان‌های مرزی، والی مسئول به راه انداختن جهاد (waging jihad) علیه دشمنان اسلام بود.

پس اگر جهاد تلاش گروهی برای از بین بردن شرّ است چه گونه می‌شود آن را علیه دشمنان به راه انداخت و از فعل to wage برای آن استفاده کرد (که معمولا برای جنگ به کار می‌رود)؟ می‌دانیم که در آموزه‌های اسلامی جنگ با دشمن به عنوان جهاد کوچک (اصغر) و جنگ با شر درونی و هوای نفسانی جهاد بزرگ (اکبر) خوانده شده‌اند. نویسنده می‌توانست این توضیح کوتاه را بدهد.

و یا می‌دانیم که پیامبر اسلام سعی داشت در جامعه‌ی قبیله‌ای عرب به شایستگی و پرهیزگاری (تقوا) ارزش بدهد. از این رو برای نمونه اسامه را که پسری ۱۵ ساله بود به رهبری سپاه گماشت. (البته این کار پیامبر با مخالفت فراوانی روبرو شد.) اما نیکول به جای نقل این مورد در همان ص ۸ نوشته که در لشکر اسلام افراد در سن کم به فرماندهی می‌رسند و برای نمونه:

در زمان جنگ یرموک [جنگ مسلمانان با بیزانس در سال ۶۳۶ م = ۱۵ هجری] خالد ابن ولید که ۱۸ سال بیش نداشت ارتش بزرگی را رهبری کرد.

با این حساب یعنی خالد در زمان هجرت پیامبر اسلام ۳ ساله بود. پس در جنگ احد به سال ۴ هجرت (۶۲۵ م.) خالد باید ۷ ساله بوده باشد. چه گونه این پسر ۷ ساله رهبری نیروهای کافران و قریش را در جنگ با مسلمانان مدینه برعهده داشت و توانست با فریب و شبیخون خود نتیجه را به نفع قریش تغییر دهد؟ و وقتی در سال ۸ هجرت (۶۲۹ م.) – به حساب نیکول یعنی در ۱۲ سالگی – مسلمان شد پیامبر بدو لقب «شمشیر الله» («سیف الله») را داد؟ حال آن که خالد ابن ولید در سال ۵۹۲ م. برابر ۲۲ عام الفیل زاده شد. (عام الفیل یعنی سال فیل = سالی که لشکر ابرهه با فیل به مکه حمله کرد و بنای سالشماری عرب‌های مکه شد برابر ۵۷۰ م.). پس در جنگ یرموک خالد دست کم ۴۳ ساله بود نه ۱۸ ساله!

در همان ص ۸ نوشته

معاویه در زمان فتح سوریه [سال ۶۳۲ م/ ۱۱ هجری] بیست سال بیشتر نداشت.

اما معاویه نیز متولد سال ۶۰۲ م = ۳۲ عام الفیل بود. یعنی در زمان فتح سوریه دست کم ۳۰ ساله بود نه ۲۰ ساله.

این نویسنده حتا در شکل‌های کتاب نیز واقعیت‌های تاریخی را نادیده گرفته است و گاه آنها را وارونه کرده است. یکی از شکل‌های کتاب چنین است:

در این شکل نفر اول از سمت چپ «جنگاور انصار» است و نفر دوم «اساوره‌ی ایرانی» (Persian Asawira) و نفر سوم «نیروی کمکی بربر».

نخست این که «اساوره» جمع عربی «اسوار» است و یک نفر نمی‌تواند اساوره باشد! باید می‌نوشت Persian Aswar. دوم این که قیافه‌ی این اسوار ایرانی هیچ شباهتی به ایرانیان ساسانی ندارد. و مهم‌ترین اشتباه آن که اسوار ایرانی را بدون زره نشان داده و زره او را بر تن انصار مسلمان کرده است! این تصویر کتاب نیکول را مقایسه کنید با صخره‌کنده‌ی تاق بستان:

و یا با عکس روی جلد «اسواران ساسانی» نوشته‌ی دکتر کاوه فرخ:

مسلمانان انصار کلاهخود جوشن‌داری که تمام صورت را نیز بپوشاند نداشتند. بلکه این کلاهخود از ساخته‌های ساسانیان بود. البته پس از فتح غرب ایران ساسانی – یعنی میان‌رودان (بین‌النهرین) یا عراق امروزی شامل شهرهای مهم تیسفون و انبار – و پیوستن برخی نیروهای ارتش ایران به اسلام (از جمله نیروهای عربی که در سپاه ساسانیان خدمت می‌کردند)، بسیاری از تجهیزات و دانش نظامی ایران ساسانی به دست مسلمانان افتاد. در واقع این دست یافتن مسلمانان به فناوری نظامی و سلاح‌ها و تجهیزات ساسانیان و باز کردن انبار نظامی ایران یکی از دلیل‌های مهم برای پیروزی‌های برق‌آسای مسلمانان در فتح باقی ایران و دیگر سرزمین‌ها بود، دلیلی که بیشتر وقت‌ها نادیده گرفته می‌شود.

پنج‌شنبه ۲۱/آذر/۱۳۸۷ – ۱۱/دسامبر/۲۰۰۸

چند روز پیش، جورج بوش، رییس جمهور کنونی امریکا، از تابلویی پرده‌برداری کرد که نقاشی در فیلادلفیا از آخرین روزهای او در مقامش کشیده بود.


جورج بوش از تصویر نقاشی خود پرده برداشت. (متن خبر را در اینجا بخوانید.)

شاید عده‌ی اندکی بدانند این کار از رسم‌های ساسانیان باشد. این کار بوش مرا به یاد نوشته‌ای انداخت از مسعودی، تاریخ‌نویس مسلمان، که درباره‌ی رسم ایرانیان و شاهان ساسانی چنین می‌نویسد:

در شهر استخر [=در نزدیکی تخت جمشید] پیش یکی از بزرگان فارس، کتابی .. حاوی … و به علاوه‌ی تصویر شاهنشاهان ساسانی. «رسم چنان بود که در روز وفات هر شهریاری، تصویر او را می‌کشیدند – چه پیر، چه جوان – و جامه‌ی رسمی و تاج و هیات محاسن و نشانه‌های چهره‌ی او را در آن نقش نشان می‌دادند.» آن گاه آن تصویر را در گنج شاهی می‌سپردند «تا سیمای پادشاه مرده از خاطر آیندگان نرود.» («ایران در زمان ساسانیان»، آرتور کریستنسن، ترجمه‌ی رشید یاسمی، ص ۸۶)

رسم دیگر ایرانیان ساسانی که امروزه در امریکا رایج است اما باز عده‌ی اندکی از خاستگاه ایرانی آن آگاه‌اند و آن سخنرانی سالیانه‌ی رییس کشور یا به اصطلاح انگلیسی «وضعیت اتحادیه» (State of Union) است. باز مسعودی می‌نویسد که شاهان ساسانیان وقتی به تخت می‌نشستند و تاج بر سر می‌نهادند در یک سخنرانی ریز کارهایی را که قرار بود انجام بدهند بیان می‌کرند و این کارها در کتابی به نام «تاج نامگ» (تاج‌نامه) نگهداری می‌شد. (کریستنسن، ص ۸۷) این منبع در کنار گزارش‌های روزانه‌ی دربار ساسانیان (که تقلیدی بود از هخامنشیان) بعدها در نگارش خوتای نامگ (خدای‌نامه) به کار رفت. خداینامه را ابن مقفع به عربی برگرداند و بعدتر به پارسی نو ترجمه شده و منبعی شد برای فردوسی بزرگ در سرایش شاهنامه. و در شاهنامه نیز می‌بینیم که شاهان ساسانی وقتی به تخت می‌نشینند از کارهایشان می‌گویند. برای نمونه اردشیر بابکان چنین است:

چو تاج بزرگی به سر برنهاد ————— چنین کرد بر تخت پیروزه یاد
که اندر جهان داد گنج من است ————— جهان زنده از بخت و رنج من است
کس این گنج نتواند از من ستد ———- بد آید به مردم ز کردار بد
چو خشنود باشد جهاندار پاک ————– ندارد دریغ از من این تیره خاک
جهان سر به سر در پناه من است —————- پسندیدن داد راه من است
نباید که از کارداران من ——————- ز سرهنگ و جنگی سواران من
بخسپد کسی دل پر از آرزوی ————- گر از بنده گر مردم نیک‌خوی
گشادست بر هر کس این بارگاه ————— ز بدخواه وز مردم نیک‌خواه
همه انجمن خواندند آفرین —————- که آباد بادا به دادت زمین

و پروفسور شادوران علیرضا شاپور شهبازی در مقاله‌ای نشان داده است که این سخنرانی اردشیر شبیه سخنرانی داریوش بزرگ است و نتیجه گرفته که ساسانیان به خوبی با کارهای هخامنشیان آشنا بودند و خود را جانشینان آنان می‌دانستند. (ن.ک. نوشته‌ی پیشین درباره‌ی ساسانیان و هخامنشیان.)

سیروس (کوروش) کار نیز در فیلم مستندی که درباره‌ی زندگی کوروش بزرگ ساخته به نام «در جستجوی کوروش» می‌گوید که تامس جفرسون، از بنیانگذاران جمهوری امریکا و نویسندگان قانون اساسی آن، کتاب «تربیت کوروش» یا «کوروش‌نامه» (Cyropaedia) نوشته‌ی گزنفون را داشت و الگوی رفتاری و کشورداری‌اش کوروش بزرگ بود.