بایگانیِ دستهٔ ‘زبان’

فروتن و برتن

منتشرشده: اکتبر 17, 2011 در ریشه‌شناسی, زبان

دوشنبه ۲۵/مهر/۱۳۹۰ – ۱۷/اکتبر/۲۰۱۱

امروز داشتم به ریشه‌شناسی واژه‌ی proud در زبان انگلیسی نگاه می‌کردم. داگلاس هارپر در «فرهنگ برخط ریشه‌شناسی انگلیسی» نکته‌ی جالبی نوشته است.

در بیشتر زبان‌های هندواروپایی این مفهوم ترکیبی از یک پشوند به معنای «بالا» است به همراه «دل یا تن یا اندیشه» و هم معنای مثبت دارد و هم معنای منفی. برای نمونه:
– یونانی باستان: hyperephanos به معنای «بس نمون» (over-appearing)
– گوتیک: hauhþuhts به معنای «با وجدان بلند» (high-conscience)
– انگلیسی کهن: ofermodig به معنای «بس اندیشه» (over-moody) و نیز heahheort به معنای «دل بلند» (high-heart).
در دیگر زبان‌ها نیز معنای اصلی واژه‌ی مربوط از «ورآمدن و پف کردن یا باد کردن» گرفته شده است مانند balch در زبان ولزی که شاید از ریشه‌ی «باد کردن» (swell) آمده باشد و نیز kamari در یونانی معاصر که از kamarou در یونانی باستان به معنای «تاق‌دار» (furnished with vault) گرفته شده است.

جالب آن که در زبان پارسی هم این مفهوم با واژه‌ی «برتن» (بر = بالا + تن) بیان می‌شده است و مخالف آن در زبان پهلوی «ایرتن» بوده که امروزه بیشتر به جای آن «فروتن» (فرو=پایین + تن) به کار می‌رود.

نمونه از ویس و رامین سروده‌ی فخرالدین اسعد گرگانی:

زن مسکین فروتن، مرد برتن ——— کمان سرکشی آهخته بر زن

واژه‌ی عربی تبار «مغرور» در اصل صفت مفعولی از «غرّه» و به معنای «فریفته و گول خورده» است. مغرور کسی است که فریفته‌ی خویش است. غرور نیز در اصل به معنای فریفتن یا فریب خوردن است. این هم چند کاربرد از مغرور به همین معنای فریب خورده:

مشو خاقانیا مغرور دولت ———– که دولت سایه‌ی ناپایدار است (خاقانی شروانی)
ز مغروری کلاه از سر شود دور ———— مبادا کس به زور خویش مغرور (نظامی گنجوی – خسرو و شیرین)
تا چه خواهی خریدن ای مغرور ———– روز درماندگی به سیم دغل (سعدی شیرازی – گلستان)

اما بعدها گسترش معنایی یافته و جای برتن پارسی را هم گرفته است.

به گمانم در برخی گویش‌ها «سر بزرگ» هم کنایه از «نادان» است و هم به معنای «برتن و مغرور». در ادبیات پارسی «سربزرگ» به دو معنای زیر به کار رفته است:
– پرزور و بَرنده:
کآن یکی گر سگ است گرگ شود ———- وین به قصد تو سربزرگ شود (اوحدی مراغه‌ای)
– بزرگوار
چو شدم سربزرگ درگاهش ————– یافتم راه توشه از راهش (نظامی گنجوی – هفت پیکر)

زبان پارسی در تهران

منتشرشده: اکتبر 6, 2011 در روزانه, زبان

پنج‌شنبه ۱۴/مهر/۱۳۹۰ – ۶/اکتبر/۲۰۱۱

پس از تازش ویرانگر مغولان به ایران، بسیاری از ساختارهای اجتماعی و فرهنگی فروپاشید و دانشوران و باسوادان و اهل دانش و فضل یا کشته شدند یا به آوارگی رفتند و در ناکجاآبادها درگذشتند. پس از فرونشستن گردوخاک و فروکش کردن خوی وحشیانه‌ی مغولان، قلم در کف مشتی منشی بی‌کفایت و فضل‌فروش افتاد که برای نشان دادن سطح سواد خود به جای نگارش به زبان پارسی آن دوران، شروع کردند به وارد کردن واژه‌های عجیب و غریب و کمیاب زبان تازی که حتا شاید در خود زبان عربان نیز چندان کاربرد نداشت. این منشیان حتا واژه‌های رایج عربی‌تبار را نیز با واژه‌ها و ترکیب‌های گمنام‌تر عربی جایگزین کردند. این منشیان (به ویژه از دوران صفویان به بعد) صرف و نحو زبان عربی را نیز بر پارسی تحمیل کردند و واژه‌های پارسی را نیز با دستور زبان عربی صرف می‌کردند. برای نمونه از واژه‌ی «مُهر» پارسی صفت «ممهور» (!) یعنی مهر شده و از «کلاه» پارسی صفت «مُکلا» به معنای کلاه‌پوش یا کلاهدار را ساختند. یا به جای «کفشگر»، از «کفش» پارسی واژه‌ی «کفاش» را ساختند.

به نظر می‌رسد در دوران ما نیز بلای مشابهی بر سر زبان پارسی می‌آید اما این بار به دست مشتی منشی یا نویسنده‌ی بی‌سواد و غرب‌زده که به خیالشان کاربرد انگلیسی نشانه‌ی فضل و سواد و پیشرفتگی و ارتباط با جهان امروز است. و به دنبال این نویسندگان بی‌مایه، مردم هم به پیروی از الگوهای غلط رفتاری و خودباختگی، به جان زبان پارسی افتاده‌اند و در این میانه رقابت و چشم هم چشمی‌ای است که بیا و بین! به ویژه در «هیولاشهر» تهران منظره‌های زشت و چندش‌آوری به چشم می‌خورد که دل را می‌آزاد.

این روزها در بیشتر مغازه‌ها قیمت کالاها تنها به خط انگلیسی نوشته شده است. این پدیده‌ی پر شدن عددهای انگلیسی در نماهای شهری و نشستن آنها به جای عددهای پارسی گویا برای همه عادی شده است و دیگر برای کسی مهم نیست که چرا در نشانگرهای زمان چراغ سبز یا قرمز تقریبا در تمام شهر، عددهای پارسی – که برای همه آشنا است از کم‌سوادان و نوآموزان تا دیگران – باید جایشان را به عددهای انگلیسی بدهند؟ شاید جواب این باشد که این کالاها وارداتی اند. اما از نظر فنی، این صفحه‌ها از ال.یی.دی ساخته شده و برنامه‌پذیر اند و در کشور ما هم استعداد مهندسی و این گونه کارها کم نیست. چرا شهرداری یا راهنمایی رانندگی به این موضوع توجهی نمی‌کند؟ یا اگر هم نخواهیم در ایران این کار را بکنیم، وقتی کشوری به بزرگی ایران به فروشنده‌ی خارجی سفارش این کالاها را می‌دهد، می‌تواند به خاطر حجم خرید بالا، از فروشنده بخواهد آن را برای ایران سفارشی کند تا چراغ‌ها عددهای پارسی را نشان بدهند نه انگلیسی را.

در گذشته، وقتی ایران کالایی را از خارج سفارش می‌داد مثلا از آ.ا.گ آلمان یا از ماشین‌سازی‌های اروپایی، نام کالاهایی که وارد بازار ایران می‌شد به خط پارسی هم نوشته می‌شد. اما اکنون مسئله تنها تولیدکنندگان خارجی نیستند. حتا تولیدکنندگان و سازندگان داخلی نیز این روزها نام کالا و محصول خود را تنها به خط انگلیسی می‌نویسند! زمانی روی ماشین انگلیسی «هیلمن» به خط پارسی نام آن نوشته می‌شد اما این روزها نه تنها دیگر از آن خبرها نیست، بلکه کارخانه‌های خودروسازی ایرانی هم نام خودروی ساخت داخل را تنها به خط انگلیسی می‌نویسند یعنی Samand نه سمند! من نمی‌دانم حجم صادرات ماست و شیر و دستمال کاغذی ما به خارج از ایران و کشورهای انگلیسی‌زبان چه قدر است که روی این کالاهای تولید داخل، تنها به خط و زبان انگلیسی چیز نوشته می‌شود. یا فیلم‌های ساخت ایران و به زبان پارسی و بدون زیرنویس را در کدام کشورها می‌بینند که روی دی.وی.دی‌هایی که در بقالی عباس آقای محله فروخته می‌شود نام فیلم‌ها به انگلیسی و پارسی نوشته شده و همه‌ی مشخصات فیلم مانند زمان آن و زبان آن و … تنها به خط و زبان انگلیسی نوشته می‌شود.

مرکز خریدی در نزدیکی «پل تجریش» (یا به اصطلاح امروزی: میدان تجریش!) هست به نام «تندیس» که تابلوی آن به خط پارسی «تندیس سنتر» است! اما جالب‌تر آن که اعلان حراج تابستانی نه با خط و زبان پارسی بلکه به خط و زبان انگلیسی است و بر شیشه‌ی مغازه‌ها نوشته شده

Summer Sale! Up to 50% off!

شاید بگوییم خب شاید به خاطر این که در این منطقه گردشگر خارجی زیاد است و این کار برای جلب این مشتریان است. به فرض که گردشگری خارجی به این فروشگاه بیاید بیشتر فروشندگان این فروشگاه توانایی گفت‌وگو به زبان انگلیسی را ندارند (حتا برخی پارسی را هم به درستی صحبت نمی‌کنند!) چه گونه می‌خواهند با او ارتباط برقرار کنند؟ با ماشین حساب؟ تازه اگر هم مشتری خارجی دارند و زبان انگلیسی هم فوت آب اند، اینجا تهران است و پایتخت ایران و خط و زبان رسمی مردم پارسی است. نخست باید به خط و زبان رسمی باشد و آن گاه برای جلب مشتریان خارجی از خط و زبان انگلیسی استفاده کنند. فکر نکنم در شهرهای پرگردشگری چون پاریس و رُم و برلین هم این اندازه به گردشگران توجه کنند که خط و زبان ملی خودشان را فدای انگلیسی کنند.

این مشکل انگلیسی نوشتن تنها به فروشگاه‌ها محدود نمی‌شود. بلکه در تبلیغ کالاهای خارجی و داخلی هم دیده می‌شود. در بیشتر «تخته‌اعلان‌»ها یا تابلوهای تبلیغاتی هم نام فیلم‌های ایرانی و هم تعریف و تبلیغ کالاها به خط و زبان انگلیسی است.

در زمینه‌ی ساخت و ساز نیز در برخی جاها به جای تابلوی «به زودی» عبارت انگلیسی Coming Soon! به چشم می‌خورد.

این انگلیسی پراندن به عنوان نشانه‌ی «سواد» حتا به صداوسیما هم رسیده و برخی از «کارشناسان» در برنامه‌های تلویزیونی و خانوادگی بی آن که واقعا نیازی به کاربرد عبارت انگلیسی باشد در سخنان خود عبارت‌های ساده را هم به انگلیسی می‌گویند. حتا برخی مسئولان دولتی هم در تلویزیون از «اوکی» استفاده می‌کنند. شاید مسخره‌ترین مورد در برنامه‌ی ورزشی باشد که گرچه عنوان برنامه «شهرآورد» است مجریان هم چنان از «دربی» و «داربی» استفاده می‌کنند و از «هفتاد و یکمین داربی» یاد می‌کنند. من نمی‌دانم در سی سال گذشته که این مسابقه‌ها برگزار می‌شد چه نامی داشتند؟ آیا از سال ۱۳۴۸ تا ۱۳۸۵ میان تیم‌های پرسپولیس و استقلال مسابقه برگزار نمی‌شد که آن موقع این اصطلاح به کار نمی‌رفت؟

به نظر من یک علت دیگر این رفتار زننده، کلاس‌های زبان انگلیسی است که مانند قارچ سر برآورده‌اند و مردم هم از هول هلیم یادگیری انگلیسی، دارند زبان پارسی را هم فراموش می‌کنند. کودکانی که هنوز زبان پارسی را به خوبی نیاموخته‌اند و پدرمادرانی دارند که شوق «پیشرفت» فرزندان‌شان در دلشان مانند آب جوش غلغل می‌زند، وارد کلاس‌هایی می‌شوند که اغلب آموزگاران‌شان هم تسلط کافی به هر دو زبان پارسی و انگلیسی ندارند و نتیجه‌ی این فراروند، زبان شترگاوپلنگ امروزی می‌شود. البته برنامه‌های مبتذل و مجریان بیسواد شبکه‌های ماهواره‌ای نیز در میان خیلی تقصیر دارند و این خود داستانی جداگانه است. تنها به نمونه‌ی کوچکی بسنده می‌کنم. در تلویزیون بی.بی.سی پارسی – که در زمینه‌ی بی‌بندوباری زبانی به پای دیگران نمی‌رسد – نام مجموعه‌ای تلویزیونی «ام.آی.فایو» است و نه «ام.آی.پنج».

شاید باید به طور رایگان فرهنگ انگلیسی-پارسی در میان مردم توزیع شود و به آنان گفته شود چیزی هست به نام فرهنگ یا لغت‌نامه که هرگاه واژه یا عبارتی را در زبان انگلیسی نمی‌فهمید باید در آن کتاب نگاه کنید و معنای پارسی آن را متوجه شوید. برخی استدلال احمقانه‌ای می‌کنند که چون ما انگلیسی بلدیم نیازی نیست که آن را ترجمه کنیم. و حتا بدتر، باور غلط به «ترجمه‌ناپذیری» واژه‌ها و عبارت‌های انگلیسی است. بدین ترتیب زبان انگلیسی حالت «تقدسی» به خود می‌گیرد و توسل بدان راه نجات است و ترجمه‌ی آن جزو گناهان می‌شود. برای نمونه در برنامه‌ای تلویزیونی کسی می‌گفت «ژورنالیست» با «خبرنگار» خیلی فرق دارد و هیچ معادلی نمی‌توان برای آن پیدا کرد. برای همین باید خود «ژورنالیست» را به کار برد!

این هم دو سه بیت از یکی از سروده‌های تازه‌ام:

آه از این آشفته‌کاری! وای از این روز تباه! ———- زین هیولاشهر تهران، زین پلیدی‌ها پناه!
گشته تقلید از فرنگی مظهر علم و سواد ——– عشق ایران شد حماقت، یا تعصب، یا گناه
شد زبان پارسی آلوده و پامال جهل ————- هم قلم در دست مشتی بی‌غم و گم کرده راه

پی‌نوشت
این نوشتار را دوست گرامی مسعود لقمان در
پایگاه خبررسانی «قانون» در شماره‌ی پنج‌شنبه ۲۱ مهرماه ۱۳۹۰ نیز بازپخش کرده است به همراه تصویری برای آن به دست بانو مریم تاج‌بخش. با سپاس از هر دو دوست.

معنای نام زاگرس

منتشرشده: اوت 7, 2011 در ریشه‌شناسی, زبان

یک‌شنبه ۱۶/امرداد/۱۳۹۰ – ۷/آگوست/۲۰۱۱

رشته‌کوهی که از شمال غربی به جنوب شرقی در ایران کشیده است امروزه به نام «زاگرس» خوانده می‌شود. بلندترین قله‌های این رشته کوه عبارتند از:

– دنا با بلندای ۴۴۴۸ متر در شمال غربی یاسوج قرار دارد.

– اُشتران‌کوه با بلندای ۴۲۵۰ متر در جنوب شهرستان‌های الیگودرز و ازنا بلندترین قله‌ی زاگرس میانی است و در تمام طول سال پوشیده از برف است. سرچشمه‌ی اصلی رود ‌‌‌دز (دژ) و یکی از سرچشمه‌های کارون و کرخه است. دریاچه‌ی گَهَر نیز در این کوه قرار گرفته است.

– زردکوه با بلندای ۴۲۲۱ متر در نزدیکی شهرستان کوه‌رنگ در استان چهار محال و بختیاری قرار دارد. زردکوه در تمام سال پوشیده از برف و سرچشمه‌ی اصلی دو رودخانه‌ی بزرگ کارون و زاینده رود است.

– الوند: با بلندای ۳۷۴۶ متر در جنوب همدان قرار دارد. این نام شکل دیگر از «اروند» به معنای تیزرو و تندمند و دارای تندی و تیزی است. در پهلوی alvand یا arvand و صفت آن alvandik و در اوستایی aurvant. حمداﷲ مستوفی در نزهةالقلوب (چ لیدن ج 3 ص 191) گوید:

کوه الوند (اروند) در قبله‌ی شهر همدان است و کوهی معروف، دورش سی فرسنگ بوَد، هرگز قله‌ی آن از برف خالی نبوده است و از بیست فرسنگ و زیاده از آن توان دید. بر قله‌ی آن کوه چشمه‌ی آب است در سنگ خارا و آن سنگ بر مثال بنایی است بر وی در افکنده. از بالای آن سنگ اندکی آب ترشح می‌کند و آن را به تابستان توان دید زیرا به زمستان در برف پنهان بوَد.

سعدی نیز در بند دوم ترجیع‌بند معروف خود چنین می‌گوید:

باد است نصیحت رفیقان ———- و اندوه فراق، کوه الوند

– کوه گیلویه: گیلویه یا گیلویی نوع تزیین گچکاری است. حاشیه‌ی گچی پیش آمده میان قاب سقف و قسمت فوقانی بدنه‌ی دیوار اتاق. پهنای آن کم و بیش نیم گز (نیم متر) است و دور تا دور اتاق پدید آرند و گاه بر این حاشیه‌ی نقش و نگاری از گل و بُته و یا شکل پرندگان و یا میوه‌ها و غیره پدیدار و یا گچ‌بُری کنند. ابزاری که با آن گیلویه/گیلویی را می‌سازند «کشو» نام دارد.

نظامی گنجوی هم در داستان هفت‌پیکر یا بهرام‌نامه چنین می‌گوید:

صفه‌ای تا فلک سر آورده ————— گیلویی طاق او برآورده



گیلویه یا گیلویی در کاخ اردشیر بابکان – فیروزآباد

ريشه‌ی نام «زاگرس»

پیش از سده‌ی بیستم م./چهاردهم خ. این رشته کوه را بیشتر به نام «کوه پاتاق» (یا پاطاق) و «جبل پاطاق» می‌خواندند. گویا در دوران پیش از اسلام آن را «کهستان» می‌خواندند که در متن‌های عربی دوران اسلام به «جبال» (کوهستان) ترجمه شده بود و این نام تا سده‌ی ششم/هفتم هجری برقرار بود. پس از دوران مغول هم به نام «پشتکوه» و «پیشکوه» خوانده شده است.

به نظر می‌رسد که «زاگرس» واژه‌ای یونانی است و از قومی ایرانی به نام «زاگارثی» (Zagarthians) یا «ساگارثی» (Sagarthians) گرفته شده باشد. علامه محمد قزوینی می‌نویسد: «زاگرس نام یونانی سلسله جبال غربی ايران مخصوصاً بختیاری در غرب ايران است». رومن گريشمن، باستان شناس مشهور فرانسوی، هم زاگرس را برگرفته از نام تیره‌ای ایرانی یعنی Zikirtu يا همان «ساگارتی» می‌داند.

نام این تیره در کتاب هرودوت (دفتر ۱ بند ۱۲۵) به عنوان گروهی از قوم پارس آمده است:

پارسیان از تیره‌های گوناگونی شکل یافته‌اند. آنان که کورش در کنار هم آورد و به شورش بر مادها انگیزاند تیره‌های اصلی اند و همه‌ی دیگر تیره‌ها بدانان وابسته‌اند. اینها عبارت اند از: پاسارگادها، مارافیان‌ها، و ماسپیان‌ها که در میان آنان پاسارگادها نژاده‌ترین اند. هخامنشیان، که شاهان ایران از میان آنان برخاسته‌اند، یکی از دودمان‌های این تیره اند.

تیره‌های دیگر قوم پارس چنین اند: پانثیالیان‌ها، دروزیائن‌ها، و کرمانیان که به دامداری می‌پردازند. و داین‌ها، ماردها، دروپیکی‌ها و ساگارتی‌ها که بیابانگرد اند.

متن انگلیسی چنین است:


Now the Persian nation is made up of many tribes. Those which Cyrus assembled and persuaded to revolt from the Medes were the principal ones on which all the others are dependent. These are the Pasargadae, the Maraphians, and the Maspians, of whom the Pasargadae are the noblest. The Achaemenidae, from which spring all the Perseid kings, is one of their clans. The rest of the Persian tribes are the following: the Panthialaeans, the Derusiaeans, the Germanians, who are engaged in husbandry; the Daans, the Mardians, the Dropicans, and the Sagartians, who are nomads.

در دفتر ۷ بند ۸۵ نیز چنین می‌گوید:

تیره‌ی بیابانگردی که با نام ساگارتی‌ها شناخته می‌شوند زبان‌شان پارسی است و پوشاک‌شان نیمی پارسی و نیمی پَکتی است که به ارتش هخامنشی نزدیک هشت هزار سوارکار عرضه می‌کنند.

متن انگلیسی چنین است:


The wandering tribe known by the name of Sagartians – a people Persian in language, and in dress half Persian, half Pactyan, who furnished to the army as many as eight thousand horse.

بر پایه‌ی فرهنگ دهخدا، استاد ابراهیم پورداوود نام اصلی زاگرس در متن‌های اوستایی را «اِسپَروز» یا «اِسپُروز» دانسته که شکل پارسی میانه (پهلوی) آن در بندهای ۲۹ و ۳۶ از فصل ۱۲ کتاب «بُندهش» به صورت «اسپروچ» آمده است. در برهان قاطع نیز گفته شده اسپروز نام کوهی است بسیار بلند اما جای آن مشخص نشده است.

در شاهنامه نام «اسپروز» در بخش پادشاهی کیکاووس و در داستان رفتن کیکاووس به مازندران سه بار یاد شده است:

همی رفت کاووس لشکرفروز ————— بزد گاه در پیش کوه اسپروز

همی گفت کاووس لشکرفروز ————— ببر گاه تا پیش کوه اسپروز

نیاسود تیره شب و پاک روز ————— همی راند تا پیش کوه اسپروز

بر پایه‌ی این یادکرد، به نظر من اسپروز نمی‌تواند زاگرس باشد زیرا زاگرس امروزی در راه کیکاووس به مازندران نبوده است. هم اکنون یادداشت‌های دکتر خالقی مطلق بر جلد دوم شاهنامه را ندارم که ببینم وی در توضیح اسپروز چه نوشته است.

پی‌نوشت

می‌دانیم که مازندران امروزی پیشتر به نام طبرستان شناخته می‌شده است. پیشتر درباره‌ی مازندران در شاهنامه نوشته‌ام. اما به زودی جستار دیگری درباره‌ی مازندران شاهنامه و مازندران امروزی خواهم نوشت.

شنبه ۸/امرداد/۱۳۹۰ – ۳۰/جولای/۲۰۱۱

مرد غرقه دست و پایی می‌زند —— دست هر دم در گیایی می‌زند (مثنوی)

پس از پایان جنگ جهانی دوم و پاگیری قدرت سیاسی و نظامی و اقتصادی امریکا، زبان انگلیسی شاهد گسترش بی‌سابقه‌ای در زمینه‌های بازرگانی و ارتباط جهانی و تبادل اندیشه شد. تا پیش از آن، زبان فرانسه جایگاهی مهمی در رابطه‌های جهانی داشت. این گسترش زبان انگلیسی نتیجه‌ی پیشرفت علمی و اقتصادی به ویژه در امریکا است و نه ابزار و عامل آن. متاسفانه عده‌ای این رابطه را اشتباه فهمیده‌اند و حاصل این برداشت غلط، رفتارهای غلط است. برای نمونه در کشور ما برخی فکر می‌کنند اگر انگلیسی یاد بگیرند خود به خود همه‌ی علم و دانش امروز را هم آموخته‌اند و کاربرد واژگان انگلیسی برایشان نشانه‌ی پیشرفته و سواد است.

چنین رفتار غلطی در کشورهای دیگر نیز دیده می‌شود. برای نمونه برخی از ترکان و پان‌ترکان گمان می‌کنند اگر زبان‌شان را با انگلیسی مقایسه کنند و بگویند زبان‌شان شبیه انگلیسی است خود این امر نشانه‌ی پیشرفته بودن آنان است. پیشتر نوشته‌ای از پان‌ترکان را آوردم که ادعا کرده بودند زبان ترکی «سومین زبان باقاعده» است اما «پارسی لهجه‌ی سی و سوم زبان عربی» است.

نمونه‌ی دیگری که به تازگی بدان برخوردم تلاش یک عرب زبان برای توجیه زبان عربی و چسباندن آن به زبان انگلیسی بود. از نظر زبان‌شناسی، زبان انگلیسی جزو خانواده‌ی زبان‌های هندواروپایی است و زبان عربی جزو زبان‌های سامی. این دو خانواده از نظر ساختاری و تاریخی بسیار با هم متفاوت اند. یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های این دو در ساختارهای دستوری و ساختارهای واژه‌سازی است. یعنی زبان‌های هندواروپایی از ساختار وندی برای واژه‌سازی استفاده می‌کنند اما زبان‌های سامی از ساختار اشتقاقی. برای نمونه، در زبان پارسی که جزو خانواده‌ی زبان‌های ایرانی از شاخه‌های مهم زبان‌های هندواروپایی است از نام «کار» با افزودن پسوند «-گر» واژه‌ی «کارگر» ساخته می‌شود. یا از مصدر نوشتن بن «نویس» ساخته می‌شود که با افزودن پسوند «-نده» می‌توان صفت «نویسنده» را ساخت. فعل‌ها و نام‌ها هیچ محدودیت طولی و تعداد نویسه (حرف) ندارند. برای نمونه فعل «شدن» دارای سه نویسه است و فعل «آغالیدن» دارای هفت نویسه و اما فعل «الفنجیدن» (گرد آوردن، اندوختن) دارای هشت نویسه است. در زبان انگلیسی نیز تعداد واژه‌های فعل هیچ محدودیتی ندارد. فعل go (رفتن) دو نویسه دارد اما فعل concentrate (تمرکز کردن) یازده نویسه. اما در زبان عربی که از خانواده‌ی زبان‌های سامی است فعل‌های پایه (مُجرد) یا سه نویسه (سه‌گانی یا ثُلاثی) دارند یا چهار نویسه (چهارگانی یا رُباعی) و دست بالا، پنج نویسه (پنجگانی یا خُماسی). اما بیشتر فعل‌های پایه سه‌نویسه‌ای اند. از این فعل‌های پایه با استفاده از «باب»ها فعل‌های جدید و درافزوده (مَزید) می‌سازند. درازترین باب «استفعال» است که هفت نویسه دارد. برای نمونه از فعل پایه‌ی «کَتَبَ» (نوشتن) در باب «مُفاعِله» مصدر «مکاتبه» (به کسی نامه نوشتن) ساخته می‌شود. کننده‌ی کار هم بر وزن «فاعل» ساخته می‌شود و بنابراین نویسنده می‌شود «کاتب».

مشخصات مقاله‌ای که خواندم چنین است:


بررسی زبان‌شناختیِ تاثیر زبان انگلیسی بر واژه‌سازیِ زبان عربی

نوشته: وجیه حَمَد عبدالرحمان

ترجمه: عباس امام

فصلنامه‌ی فرهنگستان زبان و ادب فارسی

سال دوم، شماره اول، بهار ۱۳۷۵ خ.

اصل مقاله هم به زبان انگلیسی نوشته شده با عنوان زیر:


Wajih Hamad Abderrahman. A Linguistic Study of the Impact of English on Arabic Word-formation, in Islamic Studies, 34:2 (1995), pp. 223-231

در معرفی نویسنده چیزی ننوشته بود و پس از جست‌وجو در اینترنت دریافتم که «وجیه بن حَمَد عبدالرحمان» (یا در نگارش عربی: عبدالرحمن) در سال ۱۹۵۵ م. (۱۳۳۴ خ) در فلسطین زاده شده و در سال ۱۹۷۷ م. (۱۳۵۶ خ) از دانشگاه کویت مدرک کارشناسی (لیسانس) زبان انگلیسی را گرفته و در سال ۱۹۸۱ م. (۱۳۶۰ خ.) از دانشکده‌ی مطالعات خاوری و افریقایی (SOAS) دانشگاه لندن مدرک دکتری خود را گرفته است. عنوان پایان‌نامه‌ی دکتری او چنین است:


Wajih Hamad Abderrahman, The Role of Derivation in the Process of Neologisation in Modern Literary Arabic, A Comparative Study of Neologisation in Arabic and English

نقش اشتقاق در فرایند نوواژسازی در عربی ادبی نوین (مطالعه‌ی همسنجی نوواژسازی در عربی و انگلیسی)

وی هم اینک استاد زبان انگلیسی در دانشگاه «ملک عبدالعزیز» در شهر مدینه‌ی عربستان سعودی است.

به نظر می‌رسد این مقاله بر پایه‌ی همان پایان‌نامه‌ی وی باشد. وجیه عبدالرحمان در مقاله‌ی خود چنین ادعایی می‌کند:

فرایند اشتقاق در زبان عربی با آنچه در زبان‌های هندواروپایی دیده می‌شود فرقی ندارد. برخی برداشت‌های نادرست درباره‌ی زبان عربی ناشی از کاربرد اصطلاحات فنی سنّتی است که قرن‌ها پیش وضع شده‌اند و چنانچه برای بررسی زبان عربی و ساختار آن از اصطلاحات فنّی زبان‌شناسی نوین استفاده کنیم به دریافت و فهم بهتری دست خواهیم یافت. در زمینه‌ی تحلیل تک‌واژی زبان عربی نیز غفلت از واکه‌های کوتاه در کتابت این زبان، باعث گمراهی پژوهشگران می‌شود.

گرچه شاید علت این امر تا حدی هم به این دلیل باشد که برخی مشتق‌های ساخته شده (مثل اسمِ مکان، اسم زمان، اسم آلت، مصدر مرّه، اسم حالت و اسم حرفه) در زبان‌های هندواروپایی وجود ندارند. افزون بر این، خط عربی، که فقط مصوت‌های بلند در آن نمایش داده می‌شوند، ظاهراً بر تجزیه و تحلیل واژه‌سازی این زبان تاثیر اساسی دارد.

یعنی دست کم در هزار و چهار صد سال گذشته که صرف و نحو عربی آموزش داده می‌شده و از مفهوم وزن و باب و صیغه برای توضیح واژه‌سازی عربی استفاده می‌شده است همه اشتباه و نتیجه‌ی «برداشت نادرست» بوده است! و علت این «گمراهی» هم آن است که در خط عربی واکه‌های کوتاه (یعنی زیر و زبر و پیش) نوشته نمی‌شوند. اگر واکه‌های کوتاه در خط عربی وارد شوند پژوهشگران می‌بینند که زبان عربی با زبان‌های هندواروپایی هیچ فرقی ندارد! یعنی استاد زبان‌شناسی تفاوت بین زبان و خط را نمی‌داند. خط تنها شیوه‌ای برای نمایش زبان است. مردم بی‌سواد خط نمی‌دانند اما زبان را می‌دانند و برایشان فرقی نمی‌کند که در خط عربی واکه‌های کوتاه نوشته شود یا نه. همان طور که در خود نام این نویسنده «رحمان» به صورت «رحمن» نوشته می‌شود یعنی نه تنها واکه‌ی کوتاه بلکه واکه‌ی بلند «آ» نیز نوشته نشده است و با افزودن واکه‌های کوتاه و بلند در خط، چگونگی واگویی (تلفظ) نام او تغییر نمی‌کند. البته این نگارش شاید به شیوه‌ی تلفظ عربی «رحمان» نزدیک باشد.

جالب آن که وجیه عبدالرحمان مقاله‌ای هم به همین عنوان دارد:


«Misconceptions about the Structure of Arabic in the Light of Modern Linguistics»,

International Conference on Standard Arabic in the 21st Century: Linguistic Issues and Challenges, 24-26, 1996,

International Islamic University,

Malaysia

برداشت‌های غلط درباره‌ی ساختار زبان عربی در پرتو زبان‌شناسی نوین،

همایش بین‌المللی درباره‌ی زبان عربی استانده در سده‌ی بیست و یکم: مشکل‌ها و چالش‌های زبان‌شناسی.

دانشگاه بین‌المللی اسلامی.

مالزی. سال ۱۹۹۶

عبدالرحمان با چشم‌پوشی از تفاوت‌های ساختاری دستوری زبان عربی و انگلیسی می‌نویسد:

زبان عربی اکنون این توانایی را در خود یافته است که مرزهای محدودِ زبانی خود را پشت سرگذارد و در حوزه‌ی فراخِ قرابتِ فرهنگی و زبانی با خانواده‌ی زبان‌های معاصر غرب که حکم سرمشق آن را پیدا کرده‌اند گام نهد.

البته در متن ترجمه روشن نیست که این گفته از حود عبدالرحمان است یا گفتاوردی (نقلی) از استتکویچ (Jaroslav Stetkevych) استاد زبان عربی در دانشگاه شیکاگو.

عبدالرحمان اصرار دارد که این شباهت زبان عربی به زبان‌های هندواروپایی نه به خاطر این کیب (shift) نوین بلکه در اساس همین طور بوده است و در هزار و چهار صد سال گذشته همه اشتباه می‌کرده‌اند! تازه از این موضوع گله هم می‌کند:

گویی دستگاه اصطلاحاتی و یافته‌های زبان‌شناسی معاصر در مورد ساختارِ صرفی زبان عربی مصداق ندارد و حتّی برخی زبان‌شناسان اصرار دارند تا برای توصیف ساختار زبان عربی از اصطلاحات سنّتی که قرن‌ها پیش از این ساخته و پرورده شده‌اند استفاده کنند. نتیجه این که واژه‌سازی اشتقاقی عربی با واژه‌سازی زبان‌های هندواروپایی کاملاً متفاوت شمرده می‌شود.

وی می‌پندارد اگر از اصطلاح‌های مربوط به زبان‌های هندواروپایی (که به اشتباه آن را اصطلاح زبان‌شناسی معاصر می‌داند) برای توصیف زبان سامی عربی استفاده کنیم آن گاه زبان عربی دیگر تفاوتی با زبان‌های هندواروپایی نخواهد داشت:

به نظر من، تفاوت اساسی اشتقاق در زبان عربی و در دیگر زبان‌های هندواروپایی ناشی از این است که متاسفانه در محافل زبان‌شناسی معاصر برای توصیف واژه‌سازی زبان عربی، به جای استفاده از اصطلاحات زبان‌شناسی نوین مانند base (ستاک، ماده اصلی) و affix (وند) هنوز هم کماکان از اصطلاحات زبان‌شناسی نظیر صیغه، اوزان، ابواب و اصطلاحات تک‌واژی معنایی استفاده می‌شود.

وی برای توجیه نظر عجیب خود مثال می‌زند. او می‌گوید

در واژه‌های عربی مکْتَب (دفتر کار)، مَصْنَع (کارخانه)، مَلْعَب (زمین بازی)، و مَضْوَا (نورسنج) که بر وزن «مَفعل» ساخته شده است با نگاهی به ساختار این واژه‌ها می‌فهمیم که آنها بر اساس الگوی «وند + ستاک» ساخته شده‌اند و در سه مثال اول پیشوندِ «مَـ» نام مکان می‌سازد و در مثال آخر نشانگر نام ابزار است.

باید پرسید اگر ساختار زبان عربی بر پایه‌ی «وند + ستاک» است چرا نام فاعل «تعلیم» می‌شود «مُعلِّم» (moallem) و نام مفعول آن می‌شود «مُعلَّم» (moallam)؟ اینجا از چه وندی استفاده شده است؟ چرا جمع «مکتب» می‌شود «مکاتب»؟ چرا در اینجا از وند استفاده نشده است؟ جمع‌های شکسته (مکسر) در عربی را چه می‌کند؟ آنها از چه وندی استفاده می‌کنند؟

وی از استِتکِویچ نقل می‌کند:

در حال حاضر، چارچوب نحوی زبان عربی با پویایی‌های فکری جدید و عمدتاً غیرسامی معاصر سازگار است. هم چنین به گفته‌ی وی ذهنیت عربی معاصر بیش از پیش به صورت شاخه‌ای از ذهنیت غربی معاصر در آمده به طوری که مقدار کمتر و کمتری از عادات فکری سامی و الگوهای زبانی سنتی و ویژگی‌های ساختاری این زبان را حفظ کرده است.

مثال‌هایی که از تاثیر ساختار زبان‌های هندواروپایی و به ویژه زبان انگلیسی بر زبان عربی آورده شده جالب اند:


– فکرولوجی (ideology)

– اُسطورْلوجی (mythology)

– کائن‌لوجی (ontology)

حال آن که معمولا و پیش از این، برای اصطلاح‌های انگلیسی بالا از ترکیب «علم الـ…» استفاده می‌شد. مانند «علم الاساطیر» برای mythology (استوره‌شناسی) یا «علم الوجود» برای ontology (هستی‌شناسی). نمونه‌ی دیگر «علم اللغة» به جای linguistics (زبان‌شناسی) است.

زبان عربی بر خلاف زبان‌های هندواروپایی پسوند و پیشوند ندارد. اما به نوشته‌ی استتکوویچ، که در همین مقاله آمده است، این نوآوری در استفاده از پیشوند، نخست کار لبنانی‌ها و سوری‌ها، به ویژه شاعران مهاجر این کشورها به امریکا بوده است. این هم چند نمونه از تاثیر انگلیسی بر زبان عربی در این زمینه:

افزودن پیشوند نفی به اسم‌ها و صفات:

لازمان (timeless)

لا سِلْکی (wireless)

لا اخلاقی (immoral)

لا طَبَقی (classless)

لاعروبه (the anti-Arabism)

جالب است که در زبان پارسی از همان سده‌های نخستین این گونه ترکیب‌ها ساخته شده و به کار رفته است، مانند: لاادری (agnostic)، لاادریگری (agnosticism)، لااُبالی (careless)، لاابالیگری (carelessness)، لامکان، لامذهب و … تازه در زبان پارسی از «شیء» عربی ترکیب «لاشیء» (نابود) ساخته شده و آن را در باب «تفاعل» هم صرف کرده و «تلاشی» (نابودشوندگی) و «متلاشی» (نابودشونده) را ساخته‌اند!

عبدالرحمان نمونه‌های دیگری از واژه‌های ترکیبی را می‌آورد که در زبان عربی برای کمبود ساختاری و برابرسازی برای واژه‌های انگلیسی مجبور شده‌اند محدودیت وزن و تعداد نویسه‌های فعل را نادیده بگیرند.

از بررسی دقیقِ هر یک از فرهنگ‌های جدید آشکار می‌گردد که در دو دهه‌ی اخیر صدها نوواژه از این دست ساخته شده است و این امر را تنها در پرتو توجه به تاثیر زبان انگلیسی در واژه‌سازی زبان عربی می‌توان توضیح داد. ذیلاً چند شاهد مثال یاد می‌شود:

biochemical کیمیحَیوی

electrochehmical کیمیکهرُبی

electromagnetic کَهروطیسی

thermonuclear نَووَیحَراری

وجیه عبدالرحمان که می‌گوید زبان عربی مانند زبان‌های هندواروپایی است اینجا نشان می‌دهد که چندان به سخن خود باور ندارد. باز همان ذهن سنتی و شرط زبان عربی برای شمار نویسه‌های ستاک (سه، چهار یا پنج) سبب می‌شود که عبدالرحمان پیشنهاد دیگری بدهد:

شایان ذکر است که بیشترِ این نوع ترکیب‌های مرخّم که اخیراً وضع شده‌اند از نظر ساختاری، با قواعد سنّتی واژه‌سازی در زبان عربی (صَرف) وفق ندارند؛ چون در این قواعد، محدودیت‌هایی از نظر حروف اصلی کلمه (حداکثر پنج حرف) وجود دارد. نگارنده، برای آن که پاره‌ای از این ترکیب‌ها با قواعد ساختاری واژه‌سازی عربی سازگار باشند ساخت‌های کَحَوی، کَمَری، کَهْرَسی، نَحْرَری را به ترتیب به جای biochemical و electrochemical و electromagnetic و thermonuclear پیشنهاد می‌کند.

اما وجیه عبدالرحمان در جای دیگری از مقاله‌ی خود، گویا ناخواسته، به دلیل اصلی این همه تلاش و موضوع بحث – یا به قول عرب‌ها «ما نَحنُ فیه» (واکه های کوتاه را هم افزوده‌ام!) – اشاره می‌کند:

چه بسا تاثیر شگرف انگلیسی بر عربی از این رو باشد که فرهنگ معاصر عرب هویتی است عاریتی که می‌کوشد تا خود را به اروپایی‌ها و غربی‌ها شبیه سازد.

جست‌وجو در یکی دو پایگاه بزرگ مقاله‌های دانشگاهی (مانند پرو-کوئست) اثری از این نویسنده نشان نداد. هم چنین نقدی بر این مقاله نیز پیدا نکردم. شاید بتوان نتیجه گرفت که این مقاله و نویسنده‌ی آن اثر مهمی نبوده است. بنابراین می‌توان پرسید هدف «فصلنامه‌ی فرهنگستان زبان فارسی» از ترجمه‌ی چنین مقاله‌ای چیست؟ مقاله‌ای که دارای اشکال اساسی زبان‌شناسی است و ادعا می‌کند اگر در توصیف زبان عربی به جای وزن و باب و صیغه از اصطلاح‌های وند و ستاک استفاده کنیم خواهیم دید که زبان عربی فرقی با زبان‌های هندواروپایی ندارد. ارزش علمی این مقاله چه بوده است؟ مترجم محترم نیز توضیح یا یادداشتی ننوشته که هدف از ترجمه را بیان کند. آیا هدف آشنایی با وضع زبان عربی در برخورد با دنیای علمی نوین است؟ در این صورت بهتر بود همان کتاب یاروسلاو استتکویچ را معرفی می‌کرد که نویسنده‌ی آن از استادان برجسته و سرشناس زبان عربی است و برای نوشتن کتاب خود بیش از ده سال وقت گذاشته است و هم این کتاب یکی از کتاب‌های معتبر در این زمینه است.



نام کتاب: زبان عربی ادبی نوین

نویسنده: یارسلاو استتکویچ

سال: چاپ نخست ۱۹۷۰ م./۱۳۴۹ خ.

ناشر: دانشگاه شیکاگو

(در سال ۲۰۰۷ م/ ۱۳۸۶ خ. ویراست تازه‌ای از کتاب چاپ شده است)

شاید هم هدف فرهنگستان از ترجمه و چاپ این مقاله توجیه رعایت قاعده‌های زبان عربی در زبان پارسی است؟! یا استفاده از واژه‌ها و ریشه‌ها و صرف‌های عربی برای ساخت واژه‌های نو در فرهنگستان زبان پارسی است؟ حال آن که بر پایه‌ی همین مقاله، امروزه عرب‌زبانان برای واژه‌سازی به زبان‌های هندواروپایی دست یازیده‌اند!

با این وضع، آیا توجیهی دارد که فرهنگستان زبان «پارسی» برای astronomy به جای «اخترشناسی» از «نجوم» استفاده کند که معنای آن «ستارگان» است نه ستاره‌شناسی؟ بعد برای اخترشناس از وزن مُفعّل عربی – شاید هم به قول وجیه عبدالرحمان پیشوند «مـُ» و میانوند تشدید! – برای ساختن «مُنجّم» استفاده کند؟! (نجوم در اصل «علم النجوم» بوده است یعنی «دانش ستارگان» یا همان اخترشناسی یا ستاره‌شناسی!) نمی‌دانم برابر فرهنگستان برای astrology چیست؟ حال آن که امروزه در زبان عربی برای astronomy از «علم الافلاک» و برای astrology از «علم التنجیم» استفاده می‌شود.

در شرایطی که عرب‌زبانان در «گیاه» زبان انگلیسی چنگ زده‌اند تا از این موج بیرون بجهند آیا عاقلانه است که ما به زبان عربی چنگ بزنیم؟

پی‌نوشت

باید توجه داشت که چون زبان عربی زبانی از خانواده‌ی سامی است که پایه‌ی آن بر اشتقاق استوار است افزودن ساختار وندی زبان‌های هندواروپایی در عمل می‌تواند به ساختار آن زیان برساند. که چون خود بحث جداگانه‌ای است وارد آن نشدم.

اوتاد و اوَتار

منتشرشده: ژوئیه 27, 2011 در ریشه‌شناسی, زبان

چهارشنبه ۵/امرداد/۱۳۹۰ – ۲۷/جولای/۲۰۱۱

یکی از اصطلاح‌های عرفان «اوتاد» است و باور بر این است که در هر زمان چند تن از عارفان هستند که جهان را نگه می‌دارند و بدانان «اوتاد» گفته می‌شود. در بیشتر منبع‌ها این اصطلاح را جمع عربی «وَتَد» به معنای میخ می‌دانند. یعنی این عارفان میخ‌های زمین اند و سبب استواری آن اند. شادروان استاد محمدتقی بهار، ملک‌الشعرا، در ص ۲۱۲ جلد ۲ کتاب ارزشمند «سبک‌شناسی» جمله‌ای دارد که کمی مرا به اندیشه انداخت:

اوتاد: کسانی که از یاران قطب اند و پوشیده در جهان از برای اصلاح بنی‌آدم و تربیت و دستگیری می‌گردند. در ادبیات سنسکریت «اَوتار» به همین معنی است و گویند هر چند هزار سال یک بار خداوند به صورت «اوتار» به زمین می‌آید برای نجات بشر و سعادت خلق و تاکنون چهل بار و هر بار به صورتی آمده است. این دو لغت با هم نزدیک اند و مخصوصاً «اوتاد» در عربی ریشه ندارد و از مادهء «وتد» به معنی میخ نمی‌باشد. و شاید مُصحّف لفظی و معنوی «اوتار» سنسکریت باشد.

استاد بهار در پانویس همان صفحه به مقاله‌ی خود با عنوان «ادبیات هند» در سال چهارم مجله‌ی «مهر» اشاره کرده است که متاسفانه به آن دسترس ندارم.

از این رو من برای یافتن توضیح و کاربرد اوتاد به نخستین متن‌های عرفانی زبان پارسی نگاه کردم. در کتاب «کشف المحجوب» (۴۶۹ ق.) نوشته‌ی ابوالحسن علی پسر عثمان جُلابی هُجویری غزنوی، صوفی و عارف بزرگ سده‌ی چهارم ق/یازدهم م. چنین آمده است:

سرهنگان درگاه حق – جلّ جلاله – سیصدند که ایشان را «اخیار» [=برگزیدگان] خوانند، و چهل دیگر که ایشان را «ابدال» خوانند و هفت دیگر که ایشان را «ابرار» خوانند و چهارند که مر ایشان را «اوتاد» خوانند، و سه دیگرند که مر ایشان را «نقیب» خوانند و یکی که ورا «قطب» خوانند و «غوث» خوانند.

در کتاب «رساله‌ی قُشیریه» نوشته‌ی امام ابوالقاسم قُشیری نیشاپوری، استاد هُجویری، نیز اوتاد دو بار به کار رفته است:

یکی از جملهء درویشان ماوراءالنهر بیامد به نیشابور و گفت من در دیار شام بودم و به مسجدی شدم و جمعی را دیدم در آن مسجد که نماز همی‌کردند و چون از نماز فارغ شدند بر صف جمعیت بنشستند و هیچ سخن نمی‌گفتند. در خاطر من چنان آمد کی ایشان اوتاد زمين اند. من نیز در آن مسجد با ایشان بنشستم. و البته هیچ سخن نمی‌گفتند. هرگاه که وقت نماز درآمدی، یکی برخاستی و بانگ نماز کردی و قامت گفتی و یکی در پیش شدی و فرض بگزاردندی و دیگر باز سر وقت و فکرت خود شدندی. تا مدّتی برین برآمد. به خاطرم در آمد کی بازگردم. بایستی کی مرا پندی دادندی یا وصیتی کردندی. یکی از ایشان گفت اگر ترا آنچه دیدی از حالت و سيرت و سکونت ما بسنده نیست هیچ چیز دیگر بسنده نکند.

بلال خواّص گوید اندر تیه بنی‌اسرائیل همی‌رفتم. مردی با من همی‌رفت. مرا شگفت آمد از وی. پس
مرا الهام دادند کی این خضر است. او را گفتم: به حق حق بر تو، که بگویی تا تو کیستی؟ گفت برادر تو، خضر. گفتم: چیزی از تو بپرسم؟ گفت: بپرس. گفتم: اندر شافعی چه گویی؟ گفت: از اوتاد است. گفتم: اندر احمد حَنْبَل چه گویی؟ گفت از جملهء صدیّقان است. گفتم: اندر بُشر حافی چه گویی؟ گفت: از پس او چون او نیز نباشد. گفتم: به چه پایگاه بود کی دیدار تو یافتم؟ گفت: به نیکی کردن تو با مادر و پدر خویش.

متن کامل هر دو کتاب را می‌توانید در «کتابخانه‌ی تصوف» در قالب وُرد و پی.دی.اف به دست آورید.

البته باید کاربرد اوتاد را در متن‌های پیش از این دو نیز بررسید. اما با توجه به پیشینه‌ی عرفان به ویژه در شرق ایران و این واقعیت که بزرگان عرفان ایرانیان شرقی و خراسانی بودند مانند بایزید بسطامی، شیخ ابوالحسن خَرَقانی، ابوسعید ابوالخیر و ابراهیم ادهم و .. نکته‌ی دیگر این که پیش از بزرگان خراسانی هم پیشگامان عرفان مانند حبیب عجمی، معروف پسر فیروزان کرخی، سهل تُستری (شوشتری)، حسین پسر منصور حلاج فسایی، جُنید نهاوندی بغدادی و شبلی سمرقندی دماوندی و … همه ایرانی بوده‌اند. بنابراین خیلی دور نیست که این گونه اصطلاح‌ها از زبان ایرانیان وارد عرفان شده باشد و بعدها برایش ریشه‌های عربی ساخته باشند. مانند اصطلاح عرفانی «همت» که آن را از «همّة» عربی به معنای تلاش دانسته‌اند حال آن که با توجه به کاربردهای عرفانی، منظور از همت اندیشه و نیروی ذهنی و درونی است و در واقع همان «هومت» (اندیشه‌ی نیک) پارسی است. نمونه از حافظ:

همتم بدرقه‌ی راه کن ای طایر قدس ——– که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

نکته‌ی دیگر این که درباره‌ی حلاج نوشته‌اند که به «هندوستان» سفرها کرد و در آنجا «نیرنجات» (نیرنگ و جادو) بیاموخت. همچنین دین بودایی از زمان ساسانیان در شرق ایران رواج داشته و شهر بلخ یکی از بزرگترین مرکزها و دارای پرستشگاه‌های بودایی بود. اصطلاح «نوبهار» در کنار نام بلخ، اصل «نوی-وهارا» به معنای «پرستشگاه نو» است. و برمکیان که بلخی بودند پیش از مسلمان شدن بودایی بودند. همه‌ی اینها امکان ناعربی بودن «اوتاد» را بیشتر می‌کند. البته منظور من ایرانی بودن این کاربرد «اوتاد» در عرفان است نه این که خود واژه‌ی اوتاد اساسا پارسی باشد. زیرا این واژه به معنای میخ‌ها عربی است.

اما ریشه‌ی واژه‌ی اَوتار سنسکریت چنین است:
اوتار از دو بخش تشکیل شده است: پیشوند اَوَ (ava-) به معنای «فرو» (اوستایی: auua- و پارسی کهن: ava- و پارسی میانه: ô) و بن «تار» به معنای گذشتن و شبیه «ترا» در پارسی و trans در لاتین. این بن در واقع صورت اصلی فعل «وتردن» یا «گذردن» و «گذشتن» است (با سپاس از دکتر حیدری ملایری). اوتار در کل به معنای فروگذشتن یعنی از آسمان به زمین فرود آمدن خداوند است.

حتا شاید باید واژه‌ی «ابدال» را نیز بررسید. زیرا آن را هم عربی و جمع «بدل» دانسته‌اند و در توجیه آن گفته‌اند:

هر یک بدل پیغامبری از پیغامبران باشند. چنان که اولی بدل خلیل و حافظ اقلیم اول است و دومی بدل موسی و نگاهبان اقلیم دوم و سومی بدل هارون و پاسبان اقلیم سیّم و چهارمی بدل ادریس و نگاهدار اقلیم چهارم و پنجمی را بدل یوسف بن یعقوب و حارس اقلیم پنجم و ششمین را بدل عیسی بن مریم و حامی اقلیم ششم و هفتمین را بدل آدم بوالبشر و موکل اقلیم هفتم گمان برند. هفت مرد. هفت مردان. هفت تنان.

زبان‌های اسلامی؟

منتشرشده: ژوئن 22, 2011 در تاريخ معاصر, زبان

چهارشنبه ۱/تیرماه/۱۳۹۰ – ۲۲/جون/۲۰۱۱

غربیان در دوره‌های تاریخی مختلف به دلیل‌های مختلف منطقه‌ی غرب آسیا را – که از نظر زبانی و دینی و قومی و … دارای گوناگونی و تنوع قابل توجهی است – به صورت توده‌ی یکسان و یک شکلی دیده و و معرفی کرده‌اند و امروزه هم با وجود «انفجار اطلاعات» تصور مردم عادیشان از این بخش از جهان – که از سده‌ی بیستم میلادی و به ویژه پس از جنگ جهانی دوم با عنوان «خاور میانه» نامیده می‌شود – چنان است که گویی همه‌شان در بیابان و ریگزار در چادر زندگی می‌کنند و با شتر جابجا می‌شوند و به زبان عربی سخن می‌گویند. همه‌ی زنان این منطقه در پشت بُرقع هستند و هر مردی دست کم چهار همسر دارد. اگر به آنها بگویی در تهران برف می‌بارد و در نزدیکی آن یکی از بهترین پیست‌های اسکی قرار دارد یا در تبریز و اردبیل و عجب شیر زمستان‌های سرد و سوزان و کشنده است و از بارش برف جاده‌ها بسته می‌شود، یا گمان می‌کنند که آنها را دست انداخته‌اید و با لبخند به شما نگاه می‌کنند یا با دهان و چشمان باز شما را نگاه می‌کنند.

این وضع گاه از روی ناآگاهی است و گاه برای راحتی خیال و گاه با مقصدهای خاص سیاسی. این ساده‌بینی و ناآگاهی و یکدست‌انگاری غربیان تا حدی سابقه در دوران تاریک اروپا دارد یعنی زمانی که همه‌ی مردم این بخش زمین را «ساروسن» می‌خواندند (Saracen به نظر برخی در اصل «شرقییّن» بوده است.) به همین دلیل است که وقتی کتاب‌های علمی را در دوران تاریک اروپا از عربی به لاتین ترجمه کردند همه‌ی ایرانیان و دیگران را «دانشمندان عرب» نامیدند و «فلسفه‌ی عرب» و «جغرافی عرب» و «پزشکی عرب» و «ریاضیات عرب» پدید آمد.

در دوران معاصر نیز که شناخت‌شان از منطقه‌ی غرب آسیا بیشتر شده است این بار به دلیل‌های سیاسی و گاه برای ایجاد تفرقه، دانشمندان ایرانی را یا همچنان «عرب» می‌خوانند یا به جای آن تنها به قید «مسلمان» بسنده می‌کنند با این باور یا غرض که در آن دوران هویت «ایرانی» وجود نداشته است. دانش این دانشمندان «مسلمان» نیز در نتیجه‌ی همین فرض یا باور، تنها «دانش اسلامی» می‌شود مانند «ریاضیات اسلامی» و «پزشکی اسلامی» و … حال آن که دانش طبیعی و علوم دقیق اساساً مستقل از دین است. معنای «ریاضیات اسلامی» چیست؟ آیا با این حساب، باید ریاضیات اروپاییان را هم «ریاضیات مسیحی» نامید؟ آیا اگر دانش ابن‌سینا و رازی «پزشکی اسلامی» است پزشکی ویلیام هاروی (William Harvey) و هنری گری (Henry Gray) انگلیسی و دیگر پزشکان اروپایی را هم باید «پزشکی مسیحی» خواند؟ در میان این ریاضیدانان یا پزشکان «اسلامی» گاه ایرانیان زرتشتی یا یهودی یا مسیحی نیز دیده می‌شوند. آیا باید دستاور آنها را از «پزشکی اسلامی» جدا کرد؟ منظورم آن است که این گونه نامگذاری‌ها غیرعلمی و گاه باغرض است.

جالب آن که در این معرکه، کشورک‌های عربی و پان‌عربان و متعصبان عرب نیز در این آتش می‌دمند و برای نمونه در فرانسه «مرکز مطالعات ریاضیات عرب» به راه انداخته‌اند! یا جورج صلیبا استاد دانشگاه لبنانی از دانشگاه کالیفرنیا در رشته‌ی «علوم اسلامی» (Islamic sciences) مدرک دکتری گرفته است. در زبان پارسی و در میان ما ایرانیان برداشت از «علوم اسلامی» یعنی فقه و کلام و حکمت اسلامی و حدیث و علم رجال و تفسیر قران و … حال آن که منظور او چیز دیگری است.

اما اصطلاحی که چندی است زیاد بدان برمی‌خوردم «زبان‌های اسلامی» (در انگلیسی: Islamic languages) است و منظورشان هم زبان‌های عربی و پارسی و ترکی است. باز من نمی‌دانم چه گونه از نظر علمی و زبان‌شناسی می‌توان «زبان اسلامی» را تعریف کرد. اگر منظور زبانی است که مسلمانان بدان سخن می‌گویند باید گفت که یهودیان و مسیحیان ایران هم به زبان پارسی سخن می‌گویند. پس آیا باید زبان پارسی را زبان مسیحی و زبان یهودی هم نامید؟ مسیحیان لبنانی و دیگر کشورهای عربی (مانند مصر) نیز به زبان عربی سخن می‌گویند. پس نه زبان پارسی زبان تنها مسلمانان است و نه زبان عربی. هم چنین امروزه مسلمانان فراوانی هستند که به دلیل زاده شدن یا بزرگ شدن در غرب به زبان‌های انگلیسی و فرانسه سخن می‌گویند. آیا زبان انگلیسی و فرانسه را هم باید جزو «زبان‌های اسلامی» به شمار آورد؟! باز باید پرسید آیا می‌توان بر همین قیاس و تعریف غربیان، «زبان‌های مسیحی» را هم به کار برد و گفت منظور از «زبان‌های مسیحی» یعنی زبان‌های انگلیسی و آلمانی و فرانسوی و ایتالیایی و اسپانیایی؟ آنگاه تکلیف یهودیانی که چندین سده در اروپا زندگی کرده‌اند و به زبان‌های محلی اروپا سخن می‌گویند چه می‌شود؟

اصل داستان بدین خاطر است که گویا در این میان، مردم خاور زمین «موضوع مطالعه» اند و از خود حق و اختیاری ندارند و این «مطالعه‌کننده»ی غربی است که آزادانه برای «راحتی کار خود» و «صرفه‌جویی در نوشتن و گفتن» تصمیم می‌گیرد که این مردم را – مانند حشره‌ها و گیاهانی که در آزمایشگاه روی آنها مطالعه می‌شود – دسته‌بندی کند و برچسب بزند و درباره‌شان چیز بنویسد.

چهارشنبه ۱۸/خرداد/۱۳۹۰ – ۸/جون/۲۰۱۱

از آنجا که زبان پارسی یکی از عامل‌های پیونددهنده‌ی ایرانیان در طول تاریخ – به ویژه پس از اسلام – بوده است تجزیه‌طلبان و دشمنان ایران به تازگی برای رسیدن به هدف‌های شوم خود نوک حمله را به سوی زبان پارسی گرفته‌اند و در این راستا ادعاهای بی‌پایه و مسخره‌ای می‌کنند که به چند مورد آنها می‌پردازم.

نخست باید تاکید و تکرار کنم که من به هر دو زبان ترکی و پارسی و سخنگویان این دو زبان احترام می‌گذارم. روشن است آنچه در زیر می‌آید تنها بررسی و روشنگری درباره‌ی نظرهای بی‌پایه و دروغ‌های گروه اندک و اقلیت و افراطی و تجزیه‌طلب پان‌ترک است. ایرانیان آذربایجانی ترک نیستند زیرا فرهنگ ایرانی دارند. حتا اگر بخواهیم مانند برخی به تبار و ویژگی‌های بدنی و زیست‌شناختی تاکید کنیم پژوهش‌های ژنتیکی ایرانیان آذربایجانی نشان داده است که این گروه ترک‌زبان نیز با دیگر ایرانیان مانند کردها و لران و اصفهانیان و تهرانیان و … پیوسته‌اند.

مقایسه و رتبه‌بندی زبان پارسی و ترکی
چند سال پیش یکی از مجله‌های پان‌ترک درون ایران به نام «امید زنجان» ادعای ابلهانه و بی‌پایه‌ای را مطرح کرد و بدون دادن سند و مدرکی نوشت که طبق اعلامیه‌ی سازمان یونسکو «زبان فارسی لهجه‌ی سی و سوم زبان عربی» است. این سخن آن قدر بی‌معنا و بی‌پایه است که نیازی به توضیح ندارد و به قول معروف مرغ پخته را هم به خنده می‌اندازد. کسی که اندکی درک و شعور زبانی و زبان‌شناسی داشته باشد و فرق زبان و لهجه را بداند می‌فهمد که زبان پارسی و زبان عربی دو زبان بسیار متفاوت و متمایز اند. زیرا مهم‌ترین عنصر و استخوان‌بندی هر زبان دستور زبان آن است و دستور زبان پارسی با صرف و نحو عربی بسیار فرق دارد. این ادعا نشان می‌دهد که گوینده‌ی آن نه زبان پارسی را می‌فهمد و نه شناختی از زبان عربی دارد.

حتا به فرض محال هم زبان پارسی به قول اینان «لهجه»ی زبان عربی باشد. معنای «لهجه‌ی سی و سوم» چیست؟ رتبه‌بندی لهجه‌ها بر چه پایه‌ای انجام می‌شود؟ آن سی و دو لهجه‌ی دیگر زبان عربی کدام اند؟ چرا برای نمونه زبان پارسی لهجه‌ی سی و چهارم یا حتا لهجه‌ی هفتاد و نهم نشده است؟ شاید نویسنده بیشتر از عدد سی و سه را بلد نبوده است؟ مانند برخی قبیله‌های بومیان که در دستگاه شمارش خود بالاتر از سه یا هفت یا ده ندارند؟

جالب آن که از سوی دیگر در همین اعلامیه، «زبان ترکی سومین زبان باقاعده‌ی دنیا» معرفی شده است! باز باید پرسید رتبه‌بندی زبان‌ها بر چه پایه‌ای انجام می‌شود؟ معیارها و ملاک‌های این رتبه‌بندی چیست؟ دو زبان باقاعده‌ی دیگر دنیا کدام اند؟ زبان چهارم و پنجم باقاعده کدام است؟ منظور از زبان باقاعده چیست؟ کلاً چند زبان باقاعده در جهان وجود دارد؟

یا گروه دیگری نوشتند که

موسسه‌ی ائی.ام. تی و آ.ام.تی – که در اروپا و آمریکا واقع شده و تحت مدیریت برجسته‌ترین زبان‌شناسان اداره می‌شود و همه ساله گزارش‌های زیادی را درباره‌ی زبان‌ها منتشر می‌کنند و کلیه‌ی استانداردهای زبان‌شناسی از این ادارات که دولتی هستند، اعلام می‌شود – چنین اعلام کرده‌اند:

– ۹۲ درصد کلمات فارسی از عربی و ترکی گرفته شده و مابقی بدون هیچ فرمولی تولید شده‌اند.
– در هیچ یک از زبان‌های بین‌المللی لغتی از زبان فارسی وجود ندارد.
– جملات فارسی ۶۷ درصد ابهام تولید می‌کنند (یعنی یک خارجی که فارسی را یاد گرفته، به سختی می‌تواند در ایران صحبت کرده و یا جملات فارسی را درک کند مگر آن که مدت زیادی در همان جامعه مانده و به صورت تجربی یاد بگیرد) که این برای یک زبان ضعف نسبتا بزرگی است.

اما از سوی دیگر:
– ۱۰۰ درصد کلمات ترکی ریشه‌ی اصلی دارند.
– ۲ درصد کلمات ترکی از ایتالیایی، فرانسوی و انگلیسی گرفته شده است.
– ۱۹ درصد کلمات انگلیسی از زبان ترکی گرفته شده است.
– ۳۹ درصد کلمات ایتالیایی، ۱۷ درصد کلمات آلمانی و ۹ درصد کلمات فرانسوی از زبان ترکی گرفته شده است.
– ۱۰۰ درصد کلمات انگلیسی، آلمانی، فرانسوی و ترکی دارای عمق ریخت‌شناسی هستند.
– ۸۳ درصد کلمات انگلیسی ریشه‌ی اصلی دارند.
– جملات ترکی ۲ درصد ابهام جمله‌ای ایجاد می‌کنند (یعنی اگر یک خارجی زبان ترکی را از روی کتاب یاد بگیرد، پس از ورود به یک کشور ترک زبان مشکلی نخواهد داشت)
– جملات انگلیسی نیم درصد و جملات فرانسوی تقریبا ۱ درصد ابهام تولید می‌کنند.

معنای این ادعاها آن است که از هر ۱۰ واژه در زبان انگلیسی دو تای آنها ترکی است و از هر ۱۰ واژه در زبان ایتالیایی ۴ تای آنها ترکی است! این که کلمه‌ای ریشه‌ی اصلی دارد یعنی چه؟ نویسنده حتا حساب ساده هم بلد نیست. اگر ۸۳ درصد واژه‌های انگلیسی ریشه‌ی اصلی دارند و ۱۹ درصد آنها از زبان ترکی گرفته شده‌اند آنگاه جمع این دو می‌شود ۱۰۲ درصد!

این ادعاهای احمقانه و مسخره تنها نشان‌دهنده‌ی عمق بی‌سوادی و درماندگی نویسندگان آن و شدت دشمنی هیستیریک و روان‌پریشانه‌ی آنان نسبت به زبان پارسی است. این ادعاها درباره‌ی زبان ترکی تا آنجا پیش می‌رود که می‌نویسد:

[این موسسه‌ها] زبان ترکی را شاهکار زبان معرفی کرده‌اند که برای ساخت آن از فرمول‌های بسیار پیچیده‌ای استفاده شده است. خانم «نیکیتا هایدن» متخصص و زبان‌شناس مشهور آلمانی در موسسه‌ی اروپایی «یوروتوم» گفته است: «انسان در آن زمان قادر به تولید این زبان نبوده و موجودات فضایی این زبان را خلق کرده و یا خداوند به پیامبران خود عالی‌ترین کلام ارتباطی را داده است».

انگار زبان ماده‌ی شیمیایی است که برای ساختن آن از فرمول‌های پیچیده استفاده شود!

تحمیلی بودن زبان پارسی در ایران
ادعای دیگر پان‌ترکان این است که زبان پارسی در ایران از زمان رضا شاه پهلوی رسمی شده است و پیش از آن کسی زبان پارسی را نمی‌دانسته و از زمان رضا شاه مردم مجبور شدند که پارسی یاد بگیرند. این افراد که نیازی به سند و مدرک و تاریخ معتبر ندارند و هرگاه که سند بخواهند خودشان جعل می‌کنند یا اگر سندی تاریخ مخالف آنان باشند آن را تحریف می‌کنند این اندازه بی‌سوادند که نمی‌دانند «رسمی شدن» زبان پارسی به صورت قانونی در قانون اساسی مشروطه در زمان مظفرالدین شاه قاجار بوده است. وگرنه رایج بودن زبان پارسی به عنوان زبان ملی و مشترک همه‌ی ساکنان ایران‌زمین در طول تاریخ از انبوه کتاب‌ها و رساله‌ها و نوشتارهای تولید شده در گوشه گوشه‌ی ایران‌زمین از میان‌رودان تا مرزهای هندوچین روشن و دانسته است.

این پان‌ترکان که حافظه‌ی خوبی هم ندارند از سوی دیگر وقتی نیاز به افتخار به ترکان باشد فرمانروایان ترک را رواج‌دهندگان زبان پارسی در همه‌ی ایران می‌دانند!

در کنار این ادعای تحمیلی بودن زبان پارسی از زمان رضا شاه، پان‌ترکان ادعا می‌کنند که زبان ترکی در سراسر ایران از گذشته‌های بسیار دور رواج داشته و در آذربایجان به چند هزار سال پیش از میلاد هم می‌رسد! حتا برخی از باکونشینان می‌گویند که اوستا به زبان ترکی باستان نوشته شده است! این ادعای مضحک هم نشان می‌دهد که این افراد هیچ شناخت و درکی از مبحث و مقوله‌ی زبان و زبان‌شناسی و تاریخ ندارند.

آموزش تنها به زبان ترکی
موضوع دیگری که پان‌ترکان از روی دشمنی با زبان پارسی – به ویژه همزمان با «روز جهانی زبان مادری» – مطرح می‌کنند موضوع آموزش تنها به زبان ترکی است. پیشتر و به ویژه چند ماه پیش همزمان با این مناسبت جستاری نوشتم و در اینجا تکرار نمی‌کنم. اما موضوع این است که آنها می‌خواهند تنها به زبان ترکی آموزش ببینند و زبان پارسی را به کلی کنار بگذارند. حال آن که در هر کشوری در دنیا آموزش به زبان مادری در کنار زبان ملی و رسمی آن کشور است نه جایگزین آن.

ادعاهای بیشتر و پاسخ آنها را می‌توانید در پایگاه آذرگشنسپ بخوانید.

اما بگذارید به موردی بپردازم که یکی از خوانندگان برایم فرستاده و به تازگی آن را دیدم و به گمانم در آذرگشنسپ نباشد.

– و حالا: بیگانه بودن زبان پارسی دری در ایران!
اما جالب‌تر آن که یکی از این پان‌ترکان با به هم بافتن خشک و تر و تحریف و بدفهمی برخی داده‌های زبان‌شناسی و تاریخی، ادعا کرده است که زبان پارسی ریشه در ایران نداشته است و از بیرون وارد ایران شده و کلاً زبانی بیگانه و مهاجر است.

نوشتار او آن قدر طولانی و پر از یاوه و سخنان باطل است که تنها به چند مورد آن اشاره می‌کنم.

اگر فارسی دری در تداوم زبان پهلوی بود چرا تا قرن هفتم هجری حتی یک بیت شعر در منطقه‌ی استان فارس – که مسکن اصلی فارس‌زبانان است – به فارسی دری سروده نشده است و یک سطر نثر به زبان دری تا قرن هفتم هجری در این مناطق نوشته نشده است؟! در حالی که در مناطق دیگر بخصوص مناطقی که سلاطین، مراکز حکومتی خود را در آن قرار داده بودند آثار فراوان به زبان دری (فارسی) می‌بینیم؛ مثل مناطق تاجیکستان و افغانستان که مرکز حکومت‌های سامانی و غزنوی بوده و عراق عجم (مناطق مرکزی ایران چون شهر ری، قم، کاشان، اراک، اصفهان) که مرکز حکومت سلجوقیان بوده است!

من نمی‌دانم چه گونه این شخص می‌تواند در یک بند این همه دروغ و یاوه سر هم کند!

۱- تاجیکستان و افغانستان مرزهای امروزی هستند و در گذشته بخشی از ایران بزرگ بوده‌اند.

۲- فارس نام استانی است و نام زبان پارسی یا فارسی است. پس باید گفت «فارسی‌زبان» نه فارس‌زبان. چه کسی گفته استان فارس مسکن اصلی فارس‌زبانان است؟ آیا منظور این جمله آن است که همه‌ی کسانی که در ایران به زبان پارسی سخن می‌گویند اصل‌شان از استان فارس است؟

۳- دولت‌های سامانی و غزنوی و سلجوقی در دنباله‌ی هم بودند نه همزمان. قلمرو سامانیان شامل تاجیکستان و افغانستان امروزی و بخش‌هایی از شرق ایران امروزی بود. سپس بخش‌هایی از این سرزمین‌ها به دست غزنویان افتاد و پس از آن سلجوقیان بر آن حاکم شدند. سلجوقیان غرب ایران (عراق عجم) را هم به قلمرو خود افزودند.

۴- باید به این نویسنده یادآوری کرد که پیش از سده‌ی هفتم هجری نه چاپخانه وجود داشته و نه اینترنت که نویسندگان آثار خود را منتشر کنند و به دست همه برسانند! در گذشته به خاطر شرایط اجتماعی اگر کتابی نوشته می‌شد و به فرمانروایی و مرکز حکومتی تقدیم نمی‌شد احتمال از میان رفتن آن بسیار بود. مانند امروز نبود که ناشران مستقلی باشند و ده هزار جلد از هر کتاب چاپ و منتشر کنند! حتا اگر کتابی در کتابخانه‌ها نگهداری می‌شد همان ترکانی که پان‌ترکان بدانان می‌نازند در تاخت و تاز و هجوم‌های خود آنها را نابود می‌کردند.

۵- استان فارس مدتی مرکز حکومت آل بویه بود. این دولت به ویژه در دوران پناه خسرو (فناخسرو) عضدالدوله در آبادانی فارس بسیار کوشید و دربار آنان مرکز دانشمندان و نویسندگان بزرگ بود. به طوری که ابوحیان توحیدی که خود تبار شیرازی داشت و در بغداد زاده شده بود در زمان عضدالدوله به شیراز بازگشت و در آنجا چند کتاب به زبان عربی نوشت. هم چنین دولت آل بویه‌ی فارس برای رقابت با بغداد بیشتر از نویسندگان عربی‌نویس پشتیبانی می‌کرد.

۶- پان‌ترکان که سواد ادبی و تاریخی ندارند از استان فارس تنها نام سعدی و حافظ را شنیده‌اند. حال آن که پیش از سعدی در استان فارس نویسندگان و شاعران فراوانی بوده‌اند. برای نمونه می‌توان از کتاب تاریخ «فارسنامه»ی ابن‌بلخی نام برد که تبارش از بلخ بودند اما خودش در فارس زاده شده است. وی این کتاب ۱۸۰ صفحه‌ای را در حدود ۵۰۰ ق. به زبان پارسی نگاشته است. یا می‌توان از شیخ روزبهان بَقلی نام برد که از عارفان بزرگ و مشهور ایرانی است و در سال ۵۵۲ ق. زاده شده و مزارش در شهر شیراز زیارتگاه مردم است. شیخ روزبهان کتاب‌های فراوانی به عربی و پارسی نوشته است. از جمله کتاب‌های پارسی او می‌توان از رساله‌ی قدس، غلطات السالکین، و شرح شحطیات نام برد. این هم یک رباعی از شیخ روزبهان:

دل داغ تو دارد، ار نه بفروختمی ————– در دیده تویی، وگرنه بردوختمی
جان منزل توست، ور نه روزی صدبار ———- در پیش تو چون سپند برسوختمی

(برخی از کتاب‌های شیخ روزبهان را می‌توانید در «کتابخانه‌ی تصوف» بخوانید)

بنابراین می‌بینیم بیش از یک سطر نثر پارسی دری از استان فارس متعلق به پیش از سعدی و سده‌ی هفتم برجا مانده است. نویسنده‌ی پان‌ترک ناآگاهی خود را به نبودن اثر تعبیر کرده است.

اما پیدایش و ظهور این دو ستاره‌ی بزرگ زبان پارسی یعنی سعدی و حافظ شیرازی باعث فراموشی نام دیگر شاعران و نویسندگان استان فارس در میان مردم شده است. حتا نام معاصران این دو نیز در میان مردم عادی فراموش شده است. اما در کتاب‌های تذکره و در میان کارشناسان ادبیات پارسی به خوبی شناخته شده‌اند مانند مجد همگر و امامی شیرازی که با سعدی رقابت داشتند. حتا هُمام تبریزی (همزمان با سعدی) نیز مدتی در دربار حاکمان فارس در شیراز به سر می‌برده است و شاید در همین دوران سروده است:

هُمام را نیز سخنان دلفریب هست ———– ولی چه سود که بیچاره نیست شیرازی

این نویسنده اگر از بحث‌های زبان‌شناسی آگاهی می‌داشت می‌دانست که کسی پارسی دری را فرزند مستقیم و جایگزین زبان پهلوی ساسانی و در ادامه‌ی آن نمی‌داند. زبان پارسی دری همان گونه که از نامش برمی‌آید زبان درباری بوده است یعنی زبان رسمی و نگارشی. همان گونه که زبان نگارشی امروز با زبان گفتاری مردم تهران و اصفهان و کرمان و مشهد و تبریز تفاوت دارد. حتا در فرهنگ دهخدا – که متن زبان‌شناسی نیست – در درآیه‌ی «دری» چنین آمده است:

لهجه‌ی ادبی ایران را – که از اواسط قرن سوم هجری به بعد رواج یافته و به دری یا فارسی دری یا فارسی مشهور است – نمی‌توان فقط از اصل فارسی میانه (پهلوی ساسانی) دانست بلکه در اساس یک لهجه‌ی عمومی ادبی است که در اواخر عهد ساسانی و قرن‌های اولیه‌ی اسلامی در ایران شیوع داشت و تحت تاثیر و تاثر متقابل لهجه‌های رسمی دوره‌ی اشکانی (پارتی) و ساسانی (پارسی) در یکدیگر و در لهجه‌های محلی به تدریج متداول شده و تقریباً وضع ثابتی گرفته و هیئت زبان کتابت حاصل کرده بود. … این زبان به نحو خالص نزدیک با پهلوی جنوبی (پارسی میانه) نبود زیرا نفوذ فراوانی از لهجه‌های خراسان قدیم و بعضی از لهجه‌های مشرق در آن مشهود است، و نیز لهجه‌ی شرقی محض نیز شمرده نمی‌شد زیرا تاثیر و نفوذ پهلوی جنوبی (پارسی میانه) و لهجه‌های غربی هم در آن ملاحظه می‌شود. … این زبان عمومی را از آن جهت دری می‌گفتند که «لانها اللسان الذی تکتب به رسائل السلطان و ترفع بها الیه القصص، و اشتقاقه من الدر و هو الباب، یعنی انه الکلام الذی یتکلم به علی الباب» [=همانا این زبانی است که نامه‌های شاهان را بدان می‌نوشتند و بدان داستان‌ها می‌پرداختند و ریشه‌ی آن از «در» به معنای دربار است یعنی سخنی که در دربار به کار می‌رود.]

پس نویسنده‌ی پان‌ترک کشف جدیدی نکرده است و پرده از راز پنهانی برنداشته است که جلوی ادعای خود نشان تعجب بگذارد. کسی هم این موضوع را پنهان نکرده بود.

این پان‌ترک مانند دیگر دوستان و شریکانش تحریف سند هم می‌کند:

ابن ندیم در کتاب «الفهرست» خود با اتکا به عبدالله ابن مقفع، دری را زبان درباریان و زبان اهل خراسان و مشرق و اهل بلخ … دانسته است.

اینجا نیز با نقل نصف و نیمه‌ی سخن ابن ندیم تنها به دنبال هدف خاص خود بوده است. آیا اهل خراسان ایرانی نیستند و نبودند که ایشان زبان اهل خراسان را از زبان ایران جدا می‌داند؟ حال آن که سخن ابن مقفع که ابن‌ندیم نقل کرده است چنین است:

ابن مقفع گفته است: زبان‌های ایران عبارتند از پهلوی، دری، فارسی، خوزی و سریانی. پهلوی منسوب است به پهله (فهله) و آن اسمی است که بر پنج شهر اطلاق شود از این قرار: اصفهان، ری، همدان، ماه نهاوند و آذربایجان. اما دری زبان شهرهای مداین است و کسانی که در دربار شاه مقیم اند بدان سخن می‌گویند و آن منسوب به پایتخت [=دربار] است و از زبان اهل خراسان و مشرق، زبان اهل بلخ در آن غلبه دارد، و اما فارسی مورد تکلم موبدان و علما و مانند ایشان است، و آن زبان مردم فارس است. خوزی زبان مردم خوزستان است …»

روشن است که از نظر زبان‌شناسی، زبان سریانی از خانواده‌ی زبان‌های ایرانی نیست اما منظور ابن مقفع زبان‌هایی است که در ایران بدانها سخن گفته می‌شده است و برخی از مردم استان آشورستان یا میان‌رودان به زبان سریانی سخن می‌گفتند.

هم چنین از این سخن آشکارا برمی‌آید که دری و پهلوی از زمان ساسانیان در کنار هم بوده‌اند نه در دنباله‌ی هم. ابن مقفع زبان دری را زبان مردم مداین و دربار (زبان رسمی) گفته است که زبان اهل خراسان در آن غلبه دارد نه این که زبان اهل خراسان باشد. زبان دری هیچ ربطی به سلاطین ترک سلجوقی و «مرکز حکومت سلجوقیان» ندارد.

جالب آن که در این میان نامی از ترکی نیست و زبان مردم آذربایجان را فهلوی/پهلوی دانسته است و از سخن ابن مقفع روشن می‌شود که اگر قرار است در ایران زبانی بیگانه و مهاجر باشد این زبان ترکی است که زبانی مهاجر و بیگانه است نه زبان پارسی دری. اما نویسنده‌ی پان‌ترک این بخش‌ها را حذف کرده است.

پس از این همه دروغ و یاوه و به خیال خودش کوبیدن زبان پارسی دری، در راستای برنامه‌ی بخش‌های پیشین، اکنون نوبت به تعریف و تمجید از زبان ترکی می‌رسد:

اگر ما می‌گوییم زبان ترکی امروز آذربایجان ادامه‌ی زبان ترکی هزار سال پیش و در تداوم زبان کتاب «دده قورقود» است غیرممکن است استاد شهریار در کنار اثر معروف «حیدربابایه سلام» – که به زبان ترکی امروز است – به زبان هزار سال پیش ترکی، یعنی به زبان دده قورقود هم منظومه‌ای بسراید و دیوانی به این زبان داشته باشد!

اما استاد شهریار علاوه بر زبان ترکی، به زبان فارسی – که زبان جداگانه و متفاوت از ترکی است – نیز شعری سروده و دیوانی تنظیم کرده است، همان طوری که سعدی شیرازی هم به دو زبان جداگانه فارسی دری (زبان مرسوم دربار) و پهلوی (زبان بومی و اصلی مردم فارس) دیوان تنظیم کرده است!

اگر زبان دری ادامه‌ی زبان پهلوی یا فهلوی مردم شیراز و دیگر شهرهای استان فارس بوده، چرا سعدی شیرازی در قرن هفتم هجری همزمان با زبان دری، به فهلوی یا پهلوی که صدها سال هم تحت تأثیر زبان دری بوده شعر سروده است؟

زبان ترکی نیز شاخه‌های مختلفی دارد مانند زبان ترکی اوغوز و قبچاق و اویغور. زبان چَغَتایی (chaghatai) که امیر علی‌شیر نوایی (درگذشته ۹۰۰ ق. / ۱۵۰۱ م.) بدان سخن می‌گفت امروزه از میان رفته است. زبان ترکی رایج در آذربایجان ایران و در قفقاز و آناتولی از گروه اوغوز است اما زبان ازبکان از شاخه‌ی اویغور است. گروه قبچاق نیز در قیرقیزستان و کازاخستان رواج دارد. بنابراین معلوم نیست منظور او از «ترکی هزار سال پیش» کدام ترکی است. تاریخ نگارش زبان ترکی به هزار سال نمی‌رسد. مطمئن ام که نه تنها استاد شهریار ایرانی ترک‌زبان، که دیگر نویسندگان ترک ترک‌تبار نیز – حتا اگر بخواهند – نمی‌توانند به زبان ترکی هزار سال پیش چیزی بسرایند چه برسد به این که دیوانی هم ترتیب دهند.

تفاوت زبان پهلوی و دری هرگز مانند تفاوت ترکی و پارسی نیست. ضمن آن که سعدی تنها یک بیت در گلستان و نزدیک بیست بیت در یک قطعه‌ی مُلمّع (چندرنگ) به پارسی و عربی و پهلوی لهجه‌ی شیرازی دارد نه این که یک دیوان به دری و یک دیوان به پهلوی داشته باشد.

او سواد تاریخی مناسبی ندارد و نمی‌داند که مرزهای سیاسی امروز جدید اند و تا سده‌ی نوزدهم یا حتا بیستم میلادی وجود نداشتند:

دری و یا فارسی دری زبانی است متفاوت از پهلوی و متعلق به تاجیک‌ها و افغان‌ها که به وسیله‌ی سلاطین ترک وارد ایران و سایر مناطق تحت حاکمیت آنان از جمله هندوستان و پاکستان و حتی ترکیه عثمانی شده است؛ لاکن زبان ترکی و بعضی از زبان‌های دیگر در مقابل آن مقاومت نشان داده و بر حیات خود ادامه داده‌اند ولی زبان پهلوی پارسیان نتوانسته در مقابل آن ایستادگی کند و در داخل آن مستحیل شده و از بین رفته است که آثار آن هنوز هم در بعضی شهرها و روستاهای دور افتاده‌ی مناطق فارس‌نشین باقی مانده است.

او مرزهای سیاسی امروز را به زمان سلجوقیان می‌برد و می‌خواهد مردم تاجیکستان و افغانستان را از مردم ایران جدا کند اما ایرانیان آذربایجان را به ترکان ترکیه و قفقاز بچسباند. او نمی‌داند که پاکستان به عنوان موجود سیاسی کشوری است که از سال ۱۹۴۸ م./ ۱۳۲۷ خ. پدید آمده و پیش از آن بخشی از هندوستان بوده است. بنابراین «سلاطین ترک» نمی‌توانستند زبان دری را به پاکستان ببرند!

نویسنده با این جمله می‌خواهد تکلیف زبان ترکی را هم روشن کند که زبان ترکی از قدیم در ایران بوده و در برابر گسترش زبان فارسی دری – که آن هم از تاجیکستان و افغانستان و به دست سلاطین ترک وارد ایران شده! – مقاومت کرد اما زبان پهلوی – که زبان پارسیان بوده – مقاومت نکرد و مستحیل شد! در بالا نشان دادیم که تمام این ادعا بی‌پایه است. ابن مقفع گفته بود که پهلوی زبان اصفهان و آذربایجان و ری و همدان و نهاوند است. زبان مردم استان فارس را فارسی می‌گفتند و زبان مداین و رسمی کشور را «دری».

باید پرسید چه طور زبان ترکی در دربار سلجوقیان روم و دربار عثمانیان مقاومت نکرد و مدت‌ها زبان پارسی دری زبان دربار و اداری آنان بود؟ البته پاسخ ایشان در همین جمله آمده است: این زبان را سلاطین ترک وارد کردند! اما باید پرسید چه طور این سلاطین ترک علاقه یا غیرتی یا حساسیتی درباره‌ی گسترش زبان مادری خود نداشتند و زبان «تاجیک‌ها و افغان‌ها» را در ایران و هندوستان (و پاکستان!) و حتا ترکیه‌ی عثمانی گسترش دادند؟! جالب آن که همفکران ایشان در زمان استالین در تاجیکستان ادعا می‌کردند «تاجیکان ازبکانی هستند که به خاطر رابطه با ایران و زبان پارسی زبان اصلی خودشان را فراموش کرده‌اند»!

اگر زبان فارسی دری ادامه‌ی زبان پهلوی ساسانی می‌بود، فارسی‌زبانان و فارسی‌دانان امروز نباید زحمت زیادی در خواندن و فهمیدن معنا و مفهوم زبان پهلوی دوران ساسانی و بعد آن داشته باشند. همچنان که ترک‌زبانان آذربایجانی و ترکیه‌ای در خواندن و فهمیدن زبان کتاب «دده قورقود» – که مربوط به هزار تا هزار و دویست سال پیش است و ترکی امروز آذربایجان و ترکیه ادامه‌ی این زبان است – با مشکل زیادی روبرو نیستند و معنی و مفهوم کتاب برای آنها کاملاً آشکار است.

ایشان به خیال خود آب را گل‌آلود می‌کند که ماهی هم بگیرد. کتاب دده قورقود کتابی است که به گفته‌ی ترک‌شناسان بزرگی چون واسیلی بارتولد روس و جفری لوییس انگلیسی در سده‌ی پانزدهم میلادی و در زمان حکومت آق‌قویون‌لو یعنی تنها پانصد سال پیش نوشته شده است و تا سده‌ی نوزدهم میلادی کسی از این کتاب خبر نداشت تا این که یک خاورشناس آن را در کتابخانه‌ای پیدا کرد و به زبان‌های اروپایی ترجمه کرد. همین امروز هم مردم ترکیه و مردم آذربایجان ایرانی – به ویژه به دلیل «اصلاحات زبان ترکی» در زمان آتاترک – می‌گویند که حرف‌های همدیگر را به خوبی نمی‌فهمند (البته کسانی که با پول رایگان ترکیه در آنجا درس خوانده‌اند و می‌خواهند آذربایجان را از ایران جدا کنند به این چیزها کار ندارند. امروزه به نعمت ماهواره‌های ترکی و باکویی برخی از جوانان نسل جدید آذربایجان زبان ترکی قفقازی و استانبولی را هم می‌فهمند). حتا نام همین کتاب را در ترکی ایران «دده قورقود» و در ترکی استانبولی «دده کورکوت» می‌گویند!

اگر زبان پهلوی مادر زبان فارسی دری به حساب می‌آمد دیگر نیازی نبود از زبان پهلوی همطراز و برابر با زبان فارسی و موازی با آن نامی برده شود و نام این دو زبان در کنار هم بیاید!

گفتیم که این ادعا هیچ پایه‌ای ندارد و این دو زبان در کنار هم بودند. اما اگر هم زبان پهلوی مادر زبان دری باشد این چه استدلالی است؟ اگر پهلوی را مادر دری بدانیم و دری را دختر پهلوی، باید پرسید مگر وقتی دختری به دنیا بیاید مادرش می‌میرد و دختر و مادر نمی‌توانند همزمان با هم زندگی کنند؟

نمونه‌ی دیگری از تحریف را می‌توان در نقل سخن استاد سعید نفیسی دید:

مرحوم سعید نفیسی هم در مورد خاستگاه زبان فارسی دری می‌گوید: «نظم و نثر زبان دری را باید زاده‌ی ماورالنهر و دربار سامانیان دانست»

اینجا سخن از نظم و نثر دری یعنی ادبیات است نه این که خود زبان دری را در فرارود «اختراع» کرده باشند و به جاهای دیگر «صادر» کرده باشند.

وی هم چنین با نقل اشتباه و ترجمه‌ی ناقص بیتی از حافظ – که به گویش شیرازی است – سعی می‌کند خواننده را گمراه کند:

و بیتی از حافظ:
«به پی ما جان غرامت بسپریمن ————– عزت یک وی روشتی از امادی»
یعنی: غرامت خواهیم گرفت – بی‌روشی از ما دیدی.

حال آن که شکل درست این بیت چنین است:

به پی‌ماچان غرامت بسپریمن ———— غَرَت یک وی رَوشتی از اَما دی

یعنی اگر تو یک بی‌روشی (بی‌ادبی) از ما دیدی با پای‌ماچان غرامت و جریمه خواهیم پرداخت.
غَرَت همان گرَت است یعنی اگر تو. رَوشت هم همان روش است. همان گونه که خورشت همان خورش است. در یکی از شعرهای فولکلور می‌شنویم:
خیاط که می‌بینی خوش بُرشت اه ————- البته روی پلو خورشت اه

فرهنگ دهخدا درباره‌ی پای‌ماچان چنین می‌گوید:

پای‌ماچان: پای‌ماچو. پی‌ماچان. کفش‌کن. صفّ نعال. درگاه.
«به اصطلاح صوفیان و درویشان صفّ نعال باشد که کفش‌کن است و رسم این جماعت چنان است که اگر یکی از ایشان گناهی و تقصیری کند او را در صفّ نعال – که مقام غرامت است – به یک پای بازدارند و او هر دو گوش خود را چپ و راست بر دست گیرد یعنی گوش چپ را به دست راست و گوش راست را به دست چپ گرفته چندان بر یک پای بایستد که پیر و مرشد عذر او را بپذیرد و از گناهش درگذرد» (برهان قاطع)
هوا می‌خواست تا در صفّ بالا همسری جوید ——- گرفتم دست و افکندم به صف پای‌ماچانش (خاقانی)

البته این ها تنها چند بند از نوشتار طولانی و بخش نخست افاضات این نویسنده‌ی پان‌ترک است و لابد در بخش بعدی می‌خواهد بگوید که مردم تاجیکستان و افغانستان «تورک» اند و زبان دری در واقع یکی از شاخه‌های زبان «تورکی» است و برای همین زبان ترکی در ایران توانست مقاومت کند و در زبان پهلوی مستحیل نشود.

با پوزش از سلطان ولد پسر مولانای بلخی باید گفت:
دیوانگان جوشیده‌اند از خم نفت نوشیده‌اند —- از عقل کناره کرده و پان‌ترک نابی گشته‌اند

پی‌نوشت
به خوانندگان پان‌ترک و طرفداران پان‌ترکان و تجزیه‌طلبان یادآوری می‌کنم پیغام‌های دارای دشنام و ناسزا و سخنان بی‌سند و مدرک منتشر نمی‌شوند.

نام لهستان

منتشرشده: مه 11, 2011 در ریشه‌شناسی, زبان

چهارشنبه ۲۱/اردیبهشت/۱۳۹۰ – ۱۱/می/۲۰۱۱

مدتی برای من پرسش بود که نام کشور «لهستان» در زبان پارسی از کجا آمده است؟ تا این که با کمی جست‌وجو بدین نتیجه رسیدم که علت این که در زبان پارسی (و در زبان ارمنی) کشور لهستان به این نام خوانده می‌شود به خاطر نام باستانی این کشور به صورت «لخیه» (Lechia) بوده که از نام «لخ» گرفته شده است. زبان آنها هم جزو گروه زبان‌های لخی (Lechitic) است. نام دیگر این قوم لندی (Lendians) بوده است.

طبق افسانه‌های لهستانی سه برادر بوده‌اند به نام‌های «لخ» (Lech) و «روس» (Rus) و «چک» (Czech) که بنیانگذار سه کشور روسیه و چک و لهستان شده‌اند. معروفترین کس با نام «لخ» همان رییس جمهور پیشین لهستان به نام «لخ والسا» (Lech Walesa) بود. البته تلفظ درست نام خانوادگی او «وایِسا» است زیرا حرف «ال» در این نام در اصل (ł) است که در زبان لهستانی «ی» خوانده می‌شود.

اما زمان ورود این نام به زبان پارسی را پیدا نکردم. در ویکی‌پدیای انگلیسی نوشته که ابتدا ترکان عثمانی کشور «لخیه» را در زبان خود «لخستان» یا «لهستان» خواندند و سپس این نام از زبان ترکان عثمانی به پارسی و ارمنی وارد شده است. البته امروزه ترکان ترکیه این کشور را با وام از پولونی (Pologne) فرانسوی، پولونیا (Polonya) می‌خوانند.

شاید این ادعا که این نام از زبان ترکان عثمانی به پارسی و ارمنی رفته باشد درست باشد. زیرا در دوران عثمانی زبان پارسی زبان چیره و غالب ادبی و درباری بوده است. ترکان ترکیه هنوز به کشور یونان هم می‌گویند «یونانستان»! ولی خودشان نمی‌دانند که این ساختار از زبان پارسی گرفته شده است.

درباره‌ی نام کشور «مجارستان» نیز بد نیست یادآور شوم که در زبان انگلیسی آن را Hungary و در زبان فرانسه Hongrie می‌گویند و گویا این نام با قوم هون (Hun) مربوط است. اما نام مجارستان در زبان پارسی از واژه‌ی دیگری در این سرزمین به نام «مَجیار» (Magyar) گرفته شده است.

آدینه ۱۶/اردیبهشت/۱۳۹۰ – ۶/می/۲۰۱۱

باور رایج بر آن است که زبان پارسی نو (دری) از سده‌ی سوم و چهارم هجری پدید آمده است و رشد کرده است و نخستین بیت پارسی دری را به ابوحفص سغدی نسبت می‌دهند که سرود:

آهوی کوهی در دشت چه گونه روَذا؟ ——— او ندارد یار، بی‌یار چه گونه بوَذا؟

و می‌گویند نخستین چکامه‌ی پارسی دری را محمد ابن وصیف سگزی (سیستانی) در ستایش یعقوب پسر لیث رویگر (صفار) سیستانی (زاده: ۲۲۵ ق/۸۴۰ م. درگذشته: ۲۶۵ ق/۸۷۹ م.) سرود.

اما به تازگی به مطلبی برخوردم که برایم جالب بود. هارون الرشید (درگذشته ۱۹۳ ق/۸۰۹ م.) به بیماری‌ سختی دچار می‌شود و پزشک برجسته و چیره‌دست هندی به نام «منکه» (Manka یا در هندیManikya) او را درمان می‌کند. ابن‌ ابی اُصَیبَعه، پزشک دمشقی (درگذشته ۶۶۸ ق) در کتاب «عیون الانباء فی طبقات الاطباء» (سرچشمه‌ی آگاهی درباره‌ی رسته‌ی پزشکان) چنین می‌نویسد:

کتاب السموم: فسّره من اللسان الهندی الی اللسان الفارسی «منکه الهندی» و کان المتولی لنقله بالخط الفارسی رجل یعرف بابی حاتم البلخی. فسّره لیحیی بن خالد بن برمک. ثم نقل للمامون علی یدی العباس بن سعید الجوهری مولاه و کان هو المتولی لقرائته علی المامون. قال العباس بن سعید الجوهری قال شاناق عظیم الهند فی اول کتابه …..

ترجمه:
«منکه‌ی هندی» کتاب زهرها را از زبان هندی به زبان پارسی گزارش (تفسیر) کرد و سرپرست انتقال آن به خط پارسی مردی بود به نام ابوحاتم بلخی. منکه آن را برای [=به دستور یا خواهش] یحیا پسر خالد برمکی گزارش کرد. سپس این کتاب برای مامون [به عربی] به دست عباس پسر سعید جوهری ترجمه شد. وی مامور بود که آن را برای مامون بخواند. عباس پسر سعید جوهری گفت که: شاناق دانشمند بزرگ هندی در آغاز کتابش چنین می‌گوید…

اصل هندی کتاب این نوشته‌ی شاناق (چاناکیا یا Canakya) پزشک نامدار و بزرگ هندی بود.

ابن ندیم (درگذشته ۳۸۵ ق) «منکه» را از پزشکان جندی‌شاپور می‌داند و می‌گوید او کتاب سُسرُد (در اصل: Susruta Samhita) را – که دانشنامه‌ی بزرگ پزشکی بوده – برای یحیا پسر خالد برمکی به زبان عربی ترجمه کرده است. هم چنین وی کتاب شاناق را از هندی به پارسی برگرداند و ابوحاتم بلخی آن را به خط پارسی نوشت.

بدین ترتیب تاریخ کهن‌ترین اثری که پس از اسلام به زبان پارسی نو نگاشته شده است دست کم به دوران هارون الرشید (۱۹۰ ق) می‌رسد. البته در کتابی به نام «اسلام و تبت: اندرکنش‌ها در جاده‌ی مُشک» (Islam and Tibet: Interactions Along the Musk Routes) نویسندگان می‌گویند:

در اینجا باید منظور از زبان پارسی در اصل زبان باختری/بلخی (Bactrian) باشد که به خاطر نزدیکی بلخ به هندوستان «منکه» آن را می‌دانسته و سپس ابوحاتم بلخی آن را به همان زبان بلخی نگاشته است و در دوران مامون از زبان بلخی به زبان عربی ترجمه شده است.

به نظر من استدلالشان نادرست است زیرا بدون هیچ قرینه و سندی ادعا کرده‌اند که این زبان پارسی نبوده است. یعنی نویسندگان هزار سال پیش (ابن‌ندیم و ابن ابی اصیبعه) که به زمان منکه و هارون نزدیکتر بوده‌اند (و شاید ابن ندیم کتاب مزبور را هم دیده باشد) معنای «لسان الفارسی و خط الفارسی» را نمی‌دانستند. در متن عربی حتا بین خط و زبان پارسی هم تفاوت گذاشته شده است یعنی منکه به زبان پارسی ترجمه کرد و ابوحاتم به خط پارسی نوشت.

شاید وجود نام ابوحاتم بلخی و بلخی بودن برمکیان نویسندگان این کتاب را به این سو کشانده است که ادعا کنند منکه به زبان باختری/بلخی ترجمه کرده است. اتفاقاً این را هم در متن خودشان گفته‌اند که ابوحاتم و یحیا اهل بلخ بوده‌اند. حال آن که زبان باختری/بلخی در پادشاهی کوشان و تا سده‌ی دوم و سوم میلادی برقرار بود (ن.ک. زبان باختری/بلخی در دانشنامه‌ی ایرانیکا) و دوران اسلامی یعنی دست کم پانصد سال پس از فروپاشی پادشاهی کوشان دیگر فراموش شده و زبان پارسی جایگزین آن شده بود. همان گونه که مسعودی، تاریخ‌نگار مسلمان (درگذشته: ۳۴۶ ق)، می‌گوید:

فالفرس أمة حد بلادها الجبال من الماهات و غیرها و آذربیجان إلی ما یلی بلاد أرمینیة و أران و البیلقان إلی دربند – و هو الباب الأبواب – و الری و طبرستن و المسقط و الشابران و جرجان و ابرشهر، و هی نیسابور، و هراة و مرو و غیر ذلک من بلاد خراسان و سجستان و کرمان و فارس و الأهواز، و ما اتصل بذلک من أرض الأعاجم فی هذا الوقت. و کل هذه البلاد کانت مملکة واحدة ملکها ملک واحد و لسانها واحد، إلا أنهم کانوا یتباینون فی شیء یسیر من اللغات و ذلک أن اللغة إنما تکون واحدة بأن تکون حروفها التی تکتب واحدة و تألیف حروفها تألیف واحد، و إن اختلفت بعد ذلک فی سائر الأشیاء الأخر کالفهلویة و الدریة و الآذریة و غیرها من لغات الفرس.

یعنی

پس ایرانیان ملتی بودند که قلمروشان دیار جبال بود از ماهات (ماه=ماد) و جز آن و آذربایجان تا مجاور ارمنستان و اران و بیلقان تا دربند – که باب الابواب (دروازه‌ی دروازه‌ها) است – و ری و طبرستان و مسقط و شابران و گرگان و ابرشهر – که نیشابور است – و هرات و مرو و دیگر ولایت‌های خراسان و سیستان و کرمان و فارس و اهواز با دیگر سرزمین‌های ایرانیان که در وقت حاضر به این ولایت‌ها پیوسته‌است. همه‌ی این ولایت‌ها یک مملکت بود، پادشاه‌اش یکی بود و زبان‌اش یکی بود، تنها در برخی واژه‌ها تفاوت داشتند، زیرا وقتی حروفی که زبان را بدان می‌نویسند یکی باشد، زبان یکی است وگرچه در چیزهای دیگر تفاوت داشته باشد، چون پهلوی و دری و آذری و دیگر زبان‌های ایرانیان.»

مسعودی، علی بن حسین: «التنبیه و الاشراف»، به تصحیح عبدالله اسماعیل الصاوی، قاهره، ۱۳۵۷ ق.)

بنابراین منظور ابن‌ندیم و ابن ابی اصیبعه از «لسان الفارسی» همان زبان پارسی است نه زبان باختری/بلخی.

البته نثر پخته و شیوای بلعمی، وزیر دانشمند سامانیان، در ترجمه‌ی تاریخ طبری و نیز نثر شیوا و پخته و سخته‌ی کتاب حدودالعالم (نگاشته به سال ۳۴۲ ق) همگی نشان از آن دارد که زبان پارسی نو در زمان این نویسندگان پیشینه‌ی درازی داشته که توانایی آنان بدین سطح و اندازه بوده است.

چهارشنبه ۱۴/اردیبهشت/۱۳۹۰ – ۴/می/۲۰۱۱

همان گونه که در کتاب‌های تاریخ اسلام هم آمده است پیش از اسلام و در زمان اسلام تعداد کسانی که در حجاز سواد خواندن و نوشتن داشتند به تعداد انگشتان دست بوده است. بنابراین طبیعی است که هیچ گونه اثر نوشتاری از آنان وجود نداشته باشد. گفته می‌شود که پیش از اسلام هفت قصیده (چکامه)ی بلند و بزرگ عربان را در خانه‌ی کعبه آویخته بودند و بدان «هفتگانه‌ی آویخته» (در عربی: سَبعه‌ی معلّقه) می‌گفتند. خط عربی نیز بر پایه‌ی خط ایرانیان بوده است و به گفته‌ی ابن عباس پسر عبدالمطلب خط عربی از شهر ایرانی انبار به میان عربان حجاز راه یافت. خط کوفی نیز در میان ایرانیان و به دست آنان پدید آمد و بالید. (ن.ک. سبک‌شناسی، ملک‌الشعرا بهار، جلد ۱ ص ۹۲)

زبان عربی نیز به خاطر شرایط زندگی قبیله‌ای و چادرنشینی زبانی بود که تنها با مفهوم‌های زندگی قبیله‌ای سروکار داشت و واژه‌های برای گل و گیاه و زندگی شهری در آن کم بود. به طوری که برای نمونه حتا واژه‌ی گُل در عربی یعنی «وَرد» واژه‌ای ایرانی و پارسی است و در نام شهر «سهرورد» به معنای گل سرخ (سُهر = سرخ) دیده می‌شود. نام بسیاری از گل‌ها در زبان عربی بنفسج (بنفشه)، یاسمن و مانند آن پارسی است. از سوی دیگر زبان عربی برای شُتر در رنگ‌ها و شکل‌ها و دوران مختلف زندگی‌اش واژه‌ها و نام‌های فراوانی دارد. مانند:

اِبن مَخاض: شتربچه‌ای که به سال دوم درآمده
اِبن اللَبون: شتربچه‌ای که به سال سوم درآمده
اءَذَب: شتر ماده‌ی کلانسال
اءَربَک: شتر سیاه تیره رنگ
اَشکَل: شتری که سیاهی او به سرخی آمیخته باشد.
اءَصهَب: شتری که سرخی و سپیدی آمیخته دارد
اءَطرَق: شتر سست زانو
اءَعسام: شتر نیکواندام
اءَعقل: شتر پای برتافته
اَمعَر: شتر موی و پشم ریخته
تِلطِع: شتر دندان ریخته از پیری
اَعجَب: شتر به شگفت آرنده
اءَقصی: شتر کرانه‌ی گوش بریده
اءَخلَف: شتری که به کرانه میل کند
جُراجِر: شتر بسیار بلندآواز و بسیار آب خوار
جَشَر: شترانی که در چراگاه باشند و شب به خانه‌ی صاحب نیایند

هم چنین است واژه‌هایی که برای خرما دارند:
رطب: خرمای تر
جرام: خرمای خشک
جرامة: خرمای بریده
جعرور: خرمای خشک ریزه
سُخَّل: خرمای دانه سخت ناشده
سَعَل: خرمای دانه سخت ناشده‌ی خشک
غَسیس: خرمای تر تباه شده
مَخْرَف: خرمای چیده‌ی تر و تازه
خدرة: خرمای نارسیده که از درخت افتد
نُساح: ریزه و شکسته‌ی پوست خرما و غلاف خرما
نقیر: پوست نازک هسته‌ی خرما

اما این که چه گونه شد که زبان قومی بیایانگرد و صحرانشین آن گونه گسترده شد که نویسندگان و دانشمندان فراوان دوران اسلامی از جمله ایرانیانی چون ابن‌سینا و رازی و بیرونی و … کتاب‌ها و نوشتارهای خود را بدین زبان پدید آوردند یکی از دلیل‌های اصلی آن همان ایرانیانی بودند مانند سیبویه و ابن مقفع و دیگران که بر پایه‌ی زبان پارسی زبان عربی را نیرومند و توانمند و گسترده کردند. برای نمونه کتاب ابن مقفع به نام «ادب الکبیر» یکی از بهترین نمونه‌های «نثر عربی» به شمار می‌رود زیرا پیش از آن نثر عربی زیادی وجود نداشت و ادب الکبیر بر پایه‌ی سنت نوشتاری ایرانی است تا عربی. یا صنعت ادبی مقامه‌نویسی را بدیع‌الزمان همدانی با تاثیر از گاثاها (گاهان) زرتشت پدید آورد و همان گونه که استاد بهار نوشته است حتا خود واژه‌ی «مقامه» ترجمه‌ی عربی گاه (= زمان و جایگاه) و مقامات به معنای گاهان است. (ن.ک. موسیقی مقامی و اوستا در همین وبلاگ)

همان گونه که پیشتر هم گفته‌ام تاثیر زبان پارسی بر عربی به ویژه در چند سده‌ی آغازین دوران اسلامی جای پژوهش بسیار دارد. برای نمونه، تا دوران حجاج ابن یوسف ثقفی و نقل دیوان از پارسی به عربی، زبان دیوان و مالیات به پارسی بود زیرا زبان عربی هنوز توانایی بیان امور مالی را نداشت. خود واژه‌ی جزیه تازی شده‌ی گزیت پارسی است. وقتی هرمزان ایرانی از صالح – که پدرش ایرانی و مادرش عرب بود – پرسید اگر دیوان را به تازی بنویسید به جای دهویه (دهک = یک دهم) چه می‌گویید؟ صالح گفت عُشر. یعنی هنوز به فکرشان نرسیده بود که این اصطلاح‌های مالیاتی را به تازی ترجمه کنند.

همین گونه است در دیگر زمینه‌های زبانی و فرهنگی و علمی و اجتماعی. حتا در زمان مامون یعنی نزدیک دویست سال پس از اسلام هنوز از پهلوی و هندی و سریانی و یونانی کتاب به زبان عربی ترجمه می‌شده و بیشتر هم به دست ایرانیان و ایرانی تباران بوده است. در این میان بسیاری از واژه‌های پارسی و ایرانی و یونانی وارد زبان عربی شد و زبان عربی نیرومند شد و توانست به کار بیاید.

حتا همان گونه که ابوریحان بیرونی اشاره کرده است عروض عرب از عروض آریایی/ایرانی پیش از اسلام گرفته شده است. بیشتر بحرهای عروضی پس از اسلام هم اصلی ایرانی دارند. وزن‌هایی چون رباعی، قریب و مُشاکل، محققاً پیش از اسلام ریشه گرفته‌اند. اصطلاح‌های عروضی «سبب» و «وتد»، از اصطلاحات عروضی قدیم آریایی Sabola و Varta گرفته شده و نیز «أرْل» یا «أرْی» به معنی جزء آخر نیمه‌ی اول بیت اصطلاحی آریایی است. (ن.ک. دانشنامه‌ی اسلامیکا)

یکی از پژوهشگران بزرگ ایرانی معاصر که در زمینه‌ی تاثیر فرهنگ و زبان ایران بر زبان عربی و تمدن دوران اسلامی پژوهش کرده است زنده‌یاد استاد دکتر محمد محمدی ملایری (۱۲۹۰ تا ۱۳۸۱ خ.) است.


دکتر محمد محمدی ملایری

نخستین کتاب وی به زبان پارسی در این باره چنین است:


فرهنگ ایرانی پیش از اسلام و تاثیر آن در تمدن اسلامی و ادبیات عربی
نویسنده: محمد محمدی ملایری
ناشر: دانشگاه تهران
سال: ۲۵۳۶ (۱۳۵۶ خ)
صفحه: ۴۸۰

ویراست نخست این کتاب در سال ۱۳۲۳ خ. چاپ شد. در دوران جنگ جهانی دوم دکتر محمدی سپس دو رساله به زبان عربی در دانشگاه امریکایی بیروت در همین باره نوشت با عنوان‌های:
– مقدمة لدرس الثقافة الایرانیة و اثرها فی الادب العربی (دیباچه‌ای درباره‌ی فرهنگ ایرانی و اثر آن بر ادبیات عربی)
– النظم الاداریة الساسانیة و اثرها فی دولة الخلفا (دستگاه اداری ساسانیان و اثر آن در کشورداری خلیفگان اسلامی)

دکتر محمدی به جز این کتاب، چندین کتاب و مقاله‌های فراوانی به زبان‌های پارسی و عربی و انگلیسی در این باره نگاشته است از جمله چند جلد کتاب به زبان عربی به نام «الروافد الفارسیه فی الادب العربی» (سرچشمه‌های ایرانی ادبیات عربی). این کتاب‌ها و رساله‌ها در آن دوران با استقبال خوب دانشمندان کشورهای عربی روبرو شد.

کتاب «فرهنگ ایرانی …» از یازده فصل یا گفتار تشکیل شده است:
– گفتار یکم: آثار فرهنگی ایران و سرگذشت آن در حمله‌ی اعراب
– گفتار دوم: تاثیر تشکیلات اداری ساسانیان در دولت خلفا
– گفتار سوم: دبیران ایرانی پیش از اسلام و پس از آن
– گفتار چهارم: نهضت علمی عصر عباسی و ترجمه‌ی آثار ایرانی
– گفتار پنجم: چند کتاب تاریخی که از پهلوی به عربی ترجمه گردید
– گفتار ششم: قصه‌ها و افسانه‌های ایرانی در ادبیات عربی
– گفتار هفتم: اندیشه‌های فلسفی و علمی در ایران از دوران انوشروان تا قرن‌های نخستین اسلامی
– گفتار هشتم: جندی‌شاپور مرکز پزشکی ایران پیش از اسلام و در قرن‌های نخستین اسلامی
– گفتار نهم: حکمت عملی و اخلاق در ایران و اسلام
– گفتار دهم: کتاب‌هایی که در موضوع ادب به زبان عربی تالیف شده
– گفتار یازدهم: آیین نگارش فارسی و نثر فنی عربی

در اصطلاح تاریخ دو سه سده‌ی نخست پس از اسلام را دوران «فترت و انقطاع» (سستی/ایست و بریدگی) می‌نامند و می‌گویند که ایران اما استاد محمدی نام این دوران «انتقال» گذاشته است. در پیشگفتار کتاب چنین آمده است:

درباره‌ی انقطاع سیر علمی و فرهنگی ایران در قرن‌های نخستین اسلامی و در علت بی‌اطلاعی ما از ادب و فرهنگ پیش از اسلام ایران هم عقیده‌ی رایج و مورد قبول این بود که ادب و فرهنگی که در دوران پیش از اسلام در ایران وجود داشته با حمله‌ی اعراب از میان رفته و آنچه بعدها به وجود آمده یعنی فرهنگ عربی اسلامی چیزی است نوخاسته و جدا از گذشته که ارتباطی با فرهنگ پیش از اسلام ایران ندارد. و حتا ادبیات فارسی هم که پس از دو سه قرن انقطاع، قدم به جهان علم و ادب نهاد آن هم ادب و فرهنگی است نو با زبانی نو که در دامان فرهنگ اسلامی و ادبیات عربی پرورش یافته و آن را با فرهنگ گذشته‌ی ایران آن اندازه سنخیت و پیوستگی نیست که بتوان آن دو را در یک ردیف قرار داد و از یک قماش به حساب آورد.

سیر حوادث و واقعیات تاریخ در قرن‌های نخستین اسلامی هم نه تنها این امر را بدین صورت تایید نمی‌کرد بلکه با دقت و بررسی در آنها دلایلی به دست می‌آمد حاکی از این که ایرانیان را در همین دوران – که آن را دوران فترت و انقطاع خوانده‌اند – فرهنگی غنی و بارور و پرثمر بوده، فرهنگی که در همان دوران سلسله جنبان نهضت علمی و ادبی اسلامی گردیده و خود همچون یکی از پایه‌های اصلی و اساسی آن نهضت به کار رفته و همین باعث شده که چهره‌ی آن دگرگون شود و در زیّ عربی درآدی و در نتیجه بر متاخران مجهول و برای ما هم ناشناس مانَد.

دکتر محمدی ملایری کتابی دیگری درباره‌ی تاثیر زبان پارسی بر زبان عربی دارد به نام «ادب و اخلاق در ادبیات ایران پیش از اسلام و چند نمونه از آثار آن در ادبیات عربی و اسلامی».

اما مهم‌ترین کتاب دکتر محمد محمدی ملایری که حاصل چندین دهه پژوهش وی در همین زمینه چنین است:


تاریخ و فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانی به عصر اسلامی
ج. ۱: ؟ (چ‍اپ‌ نخست: ۱۳۷۵)
ج‌. ۲: دل‌ ای‍ران‍ش‍ه‍ر (چاپ نخست: ۱۳۷۵)
ج‌. ۳: دل ایرانشهر (چ‍اپ‌ نخست: ۱۳۷۹)
ج‌. ۴: زب‍ان‌ ف‍ارس‍ی‌ ه‍م‍چ‍ون‌ م‍ای‍ه‌ و م‍ددک‍اری‌ ب‍رای‌ زب‍ان ع‍رب‍ی‌ در ن‍خ‍س‍ت‍ی‍ن‌ ق‍رن‌‍ه‍ای‌ اس‍لام‍ی (چ‍اپ‌ نخست‌: زم‍س‍ت‍ان‌ ۱۳۸۰)
ج‌. ۵: ن‍ظام‌ دی‍وان‍ی‌ ی‍ا س‍ازم‍ان‌ م‍ال‍ی‌ و اداری‌ س‍اس‍ان‍ی‌ در دول‍ت‌ خ‍ل‍ف‍ا (چ‍اپ‌ نخست: ۱۳۸۲)
ج. ۶: پیوست‌ها

هر جلد این دوره کتاب نزدیک ۵۰۰ صفحه دارد و ناشر آن توس است. این کتاب در سال ۱۳۸۳ برنده‌ی جایزه‌ی کتاب سال ایران شد. جلد نخست درآمدی بر بحث‌ است‌ و در آن‌ كليات‌ اثر ارائه‌ شده‌ است. جلد دوم‌ درباره‌ی‌ نظام‌ دیوانی‌ و اداری ايران‌ در دولت‌ ساسانی‌ به‌ ویژه‌ در دوره‌ی خسرو یکم انوشیروان‌ است. جلد سوم‌ مربوط‌ به‌ نخستین‌ سال‌های‌ فتوحات‌ اسلامی‌ و رویارویی ایرانیان‌ با عربان‌ است.

پژوهشگر دیگر ایرانی معاصر آذرتاش آذرنوش است که از وی سه کتاب زیر را در این زمینه یافته‌ام:

راه‌هاى نفوذ فارسى در فرهنگ و زبان تازى پيش از اسلام
نویسنده: آذرتاش آذرنوش
ناشر: دانشگاه تهران
سال: ۱۳۵۴
صفحه: ۳۳۶


راه‌هاى نفوذ فارسى در فرهنگ و زبان عربی جاهلى همراه با واژه‌هاى فارسى در شعر جاهلى
نویسنده: آذرتاش آذرنوش
چاپ نخست: ۱۳۷۴
صفحه: 280
ناشر: توس، 1388


چالش میان فارسى و عربی: سده‌هاى نخست
نویسنده: آذرتاش آذرنوش
ناشر: نی
سال: ۱۳۸۵
صفحه: ۳۲۴

همان گونه که گفتم پژوهش‌های دکتر محمدی ملایری در دوران پیش از جنگ جهانی دوم در کشورهای عربی ستوده شد. در همان دوران پیش از پاگیری پان‌عربیسم و ایران‌ستیزی جمال عبدالناصر، یکی از نویسندگان عرب مصری هم که در دهه‌ی ۱۹۶۰ در این زمینه کتاب نوشته است «احمد محمد الحوفی» نام دارد و نشانی دو کتاب زیر از وی را یافته‌ام:

– التَیّارات المذهبیة بین العرب و الفُرس (جریان‌های مذهبی میان عربان و ایرانیان)
الدار القومیة للطباعة و النشر، ۱۹۶۲

– التَیّارات ثقافیه بین العرب و الفُرس (جریان‌های فرهنگی میان عربان و ایرانیان)
دار نهضة مصر، ۱۹۶۸

حوفی در کتاب دوم که سه در (عربی: باب) و چهارده فصل و ۳۲۶ صفحه دارد به اثر و نفوذ ایرانیان بر عربان در دوران جاهلیت و پس از اسلام می‌پردازد و نشانه‌های ایرانیان در زمینه‌های گوناگون زندگی مانند جنگ و سلاح، زبان و ادبیات و نگارش، داستان و بازی و سرگرمی، جشن‌ها، باده‌نوشی و باده‌سازی، کشورداری و سیاست و مالیات، علوم و دین و اندیشه و … را نشان داده است.

در یکم: دوران جاهلی
فصل یکم: عامل‌های ارتباط عربان و ایرانیان
فصل دوم: آثار ایرانیان در میان عربان
فصل سوم: اثر عربان در ایرانیان

در دوم: دوران اسلامی
فصل یکم: عامل‌های ارتباط
فصل دوم: آثار ایرانیان در کشورداری و سیاست
فصل سوم: آثار ایرانیان در رسم‌ها و جشن‌ها
فصل چهارم: آثار ایرانیان در زندیکی (زندقه)
فصل پنجم: آثار ایرانیان در جنبش شعوبیان
فصل ششم: آثار ایرانیان در واژگان عربی
فصل هفتم: آثار ایرانیان در دانش و نگارش
فصل هشتم: آثار ایرانیان در نثر فنی عربی
فصل نهم: آثار ایرانیان در شعر عربی
فصل دهم: دنباله

در سوم: آثار عربان در ایران دوران اسلامی

زبان آذربایجان

منتشرشده: آوریل 12, 2011 در ادبيات, تاریخ میانی, زبان

سه‌شنبه ۲۳/فروردین/۱۳۹۰ – ۱۲/اپریل/۲۰۱۱

در سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ درباره‌ی سرزمین‌های زیر فرمانش، نام «پرثوه» (Parthava) آمده که امروزه به صورت «پارت» (Parthia) گفته می‌شود. پرثوه به پرثو (Parthav) ساده شد و بعد پرثو با تبدیل «ر» به «ل» و «ث» به «هـ» به شکل «پلهو» (Palhav) درآمد. پلهو نیز برای سادگی بیان، به پهلو (Pahlav) تبدیل شد. به نوشته‌ی ابن‌مقفع منطقه‌ی شمال ایران به ویژه ری و اصفهان و همدان و نهاوند و غرب ایران را پهلو می‌گفتند. شکل عربی شده‌ی پَهلَو «فَیله» است که «لرهای فِیلی» نام خود را از همین نام گرفته‌اند. پهلوی و پهلوان صفت نسبی پهلو است. گویش این ناحیه را نیز «پهلوی» می‌گفتند. از این رو ترانه‌های سروده شده به این زبان را «فهلویات» می‌نامند. زبان ماد و آذربایجان نیز گونه‌ای از زبان پهلوی بود. مشهورترین فهلویات سروده‌های بابا طاهر همدانی است که خود به این زبان سخن می‌گفت. قطران تبریزی، شاعر ایرانی سده‌ی پنجم هجری، در یکی از غزل‌های خود به این موضوع اشاره کرده است:

بلبل به سان مطرب بیدل فراز گل ——— گه پارسی نوازد و گاهی زند دری

در اینجا منظور از دری همان پارسی دری است که در سده‌های پس از اسلام از شرق ایران از خراسان برآمد و به دیگر جاها رسید و منظور قطران از پارسی همان گویش خودش است. جریان دیدار قطران تبریزی و ناصر خسرو بلخی تاکیدی بر همین است. قطران برخی واژه‌های شعر مُنجیک ترمذی و دقیقی را – که به زبان رایج در خراسان بوده و احتمالا وام‌واژه‌های سغدی در آن بوده – نمی‌دانسته و از ناصر خسرو پرسیده است. حالا پان‌ترکان بیسواد و سودجو این را بهانه کرده‌اند که زبان آذربایجان پارسی نبوده است و ترکی بوده! همین الان شما به جنوب تهران بروید واژه‌هایی می‌شنوید که در بالای شهر نمی‌دانند یعنی چه! در حالی که این فاصله با ماشین ۱ ساعت بیشتر نیست. طبیعی است که هزار سال پیش بین تبریز و بلخ و ترمذ از این تفاوت‌ها باشد.

در دوران ما احمد کسروی تبریزی در مقاله و کتاب مشهور خود به نام «آذری یا زبان باستان آذربایگان» نام آذری را به گویش پهلوی رایج در آذربایجان داد و با نقل نمونه‌های تاریخی نشان داد که زبان مردم آذربایجان مانند باقی مردم ایران از خانواده‌ی زبان‌های ایرانی بوده که به خاطر ساکن شدن ترکمانان و ترکان و به ویژه از دوران صفویان اندک اندک به زبان ترکی تبدیل شده است و البته این ترکی به خاطر زیرچینه‌های (substrata) زبانی و فرهنگی سخنگویان خود بسیار زیر تاثیر پارسی است.

از آن زمان پژوهش‌های فراوانی روی زبان مردم آذربایجان شده است. یافته شدن کتاب «سفینه‌ی تبریز» و انتشار آن نشان داد که تا سده‌ی هشتم هجری مردم تبریز و دیگر شهرهای آذربایجان مانند دیگر نقطه‌های ایران به زبانی ایرانی سخن می‌گفتند و هنوز زبان مردم شهرنشین ترکی نشده بود. پس از آن نیز یافته شدن کتاب ارزشمند «نزهت المجالس» و انتشار آن به دست شادروان استاد دکتر محمدامین ریاحی خویی نشان داد که نه تنها مردم آذربایجان که حتا مردم آن سوی رود ارس در ارّان و شروان نیز به زبان پارسی سخن می‌گفتند و ترانه‌های عامیانه و رباعی‌های پیشه‌وران نیز به همین زبان بوده است.

استاد ریاحی در پیشگفتار این کتاب می‌گوید وقتی در کتاب «عشاق‌نامه»ی عبید زاکانی، شاعر سده‌ی هشتم هجری، غزلی از همام تبریزی، شاعر سده‌ی هفتم، به گویش پهلوی دیدم متوجه شدم که این گویش می‌بایستی گویش همه‌ی مردم شمال و غرب ایران بوده باشد که عبید در قزوین و مخاطبانش در شهرهای دیگر به آسانی این غزل را درک می‌کرده‌اند (و این تاکیدی است بر سخن ابن مقفع در همین باره). زبان گفتاری در شمال و شمال غرب ایران پهلوی بوده اما زبان نوشتاری پارسی دری بوده است. بسته به آن که دیگران در کدام منطقه با این زبان برخورد می‌کردند نام آنجا را به زبان داده‌اند برای نمونه زبان رازی، زبان آذری، و مانند.

در عشاق‌نامه به کوشش زنده‌یاد عباس اقبال آشتیانی غزل همام تبریزی چنین آمده است:

بدیدم چشم مستت، رفتم از دست —— گوام دایر دلی گویایی هست
دلم خود رفت و می‌ترسم که روزی ——– به مهرت هم نسی خوشکامم اج دست
به آب زندگی این خوش عبارت ——— لوانت لاوه نج من دیل و کان بست
دمی بر عاشق خود مهربان شو ———— کج ای مهروانی کسب او می کست
اگر روزی ببینم روی خوبت ———– بجم شهر اندر و سر زبان دست
ز عشقت گر همام از جان برآید ——— مواجش کان یوان بمردو وارست
بگوش خا وا کنی پشتش بوینی ———– به بویت خسته یی جهنامه سرمست

در پانویس صفحه نیز چنین آمده است:

بعضی از مصراع‌های این غزل به یکی از لهجه‌های ولایتی و ظاهراً به فهلوی تاتی است که در عصر همام در آذربایجان معمول بوده. به علت مغلوط بودن نسخه‌ها تصحیح آنها میسر نشد.

البته امروزه دانش ما از این گویش/زبان بهتر است و می‌توانیم آن را بهتر دریابیم. برای نمونه
بیت ۲) اج دست = از دست
بیت ۳) لوانت = لبانت
بیت ۴) مهروانی = مهربانی
بیت ۶) مواجش = مگویش (واجیدن = گفتن). به او مگو! باباطاهر می‌گوید: چه واجُم؟ از چه واجُم؟ با که واجُم؟
بیت ۷) بوینی = ببینی

در کتاب‌های عبدالعلی کارنگ و غلامرضا انصاف‌پور این غزل به شکل زیر آمده است:

بدیدم چشم مستت رفتم از دست / کوام آذردلی بو کو نبی مست؟
دلم خود رفت و می‌دانم که روزی / به مهرت هم بشی خوش گیانم اج دست
به آب زندگی ای خوش عبارت / لوانت لاو جَه‌من دیل و گیان بست
دمی بر عاشق خود مهربان شو / که زی سر مهرورزی گست بی، گست
به عشقت گر همام از جان برآیذ / مواجش کان یوان بمروت و وارست
گرش خا واکَنی لشنش بوینی / به بویت خُته بام ژاهنام سرمست

بدیذم چشم مستت رفتم اژ دست / کوام و آذر دلی کویا بتی مست
دلم خود رفت و می‌دانم که روژی / به مهرت هم بشی خوش گیانم اژ دست
به آب زندگی ای خوش عبارت / لوانت لاود جمن دیل و کیان بست
دمی بر عاشق خود مهربان شو / کزی سر مهرورزی کست و نی کست
به عشقت گر همام از جان برآیذ / مواژش کان بوان بمرت وارست
کرم خا وابری بشم بوینی / به بویت خته بام ژاهنام سرمست
(فقیه، ص ۱۹۶؛ انصاف‌پور، ص ۷۱ و ۷۲)

معنی بیت‌های آذری:
کدام آذردلی است که مست نشود
به مهرت هم برود جان خوشم از دست
لاف لبانت ز من دل و جان بستد
که زین سان مهرورزی زشت باشد زشت
مگویش کآن جوان بمرد و وارست
اگر خاکش را واکَنی لاشه‌اش را ببینی / به بویت خفته باشم در آرامگاهم سرمست

بیت دیگری به زبان پهلوی که در پایان غزل دیگری از همام تبریزی در عشاق‌نامه آمده است چنین است:

وَهار و وُل و دیم یار خوش بی / اَوی یاران مَه وُل بی مَه وَهاران

معنی: بهار و گل به چهره یار خوش است، بی یاران نه گل باشد نه بهاران

– کارنگ، عبدالعلی: «تاتی و هرزنی، دو لهجه از زبان باستان آذربایجان»، تبریز، ۱۳۳۳
– انصاف‌پور، غلام‌رضا: «تاریخ تبار و زبان آذربایجان»، انتشارات فکر روز، ۱۳۷۷
– فقیه، جمال‌الدین: «آتورپاتکان و نهضت ادبی»، شرکت سهامی چاپ و انتشارات کتب ایران

اولیا چلبی
یکی از نویسندگان ترک عثمانی به نام اولیا چلبی (Evliya Chelebi درگذشته ۱۶۸۲ م.) هم که در پایان دوران صفویان به ایران و قفقاز سفرهایی کرده است و سفرنامه نوشته است به این نکته‌ی مهم اشاره کرده و می‌گوید: بیشتر زنان مراغه به زبان فهلوی سخن می‌گویند. درباره‌ی شهر نخجوان در قفقاز نیز چلبی می‌گوید که مردم عوام به زبان دهقانی سخن می‌گویند و تحصیل‌کردگان و شاعران و نویسندگان و مردم شهرنشین هم فهلوی و پارسی دری و تازی می‌دانند و هم ترکی مغولی. اما ترکمانان در روستاها تنها به گویش ترکی مغولی سخن می‌گویند.

سفرنامه‌ی مهندس عبدالله
اما در شماره‌ی تازه‌ی مجله‌ی بخارا مطلبی منتشر شده است درباره‌ی سفرنامه‌ی عبدالله مهندس که در زمان مظفرالدین شاه (۱۳۱۷ قمری/۱۹۰۰ میلادی) مامور می‌شود مسیر سفر شاه به فرنگ را بررسی کند و به همین دلیل از تهران به راه می‌افتد و تا آذربایجان می‌رود و در مسیر خود درباره‌ی شهرهای مختلف و زبان و گویش و رسم‌های آنان هم سفرنامه می‌نویسد. کتاب سفرنامه را سیروس آرین‌پور در سال ۱۳۸۹ منتشر کرده است.

این مقاله را در مجله‌ی بخارا آقای داریوش آشوری نوشته و در میان برخی سطرها نیشی هم به عبدالله مهندس و در کل به ایرانیان زده است. برای نمونه عبدالله مهندس درباره‌ی ریشه‌شناسی قزوین می‌گوید که این واژه در اصل کژبین بوده است چون ساکنان اصلی آنجا احول و کژبین بوده‌اند و رفته رفته نام کژبین به قزوین تبدیل شده است. بعد آشوری چنین می‌گوید:

ایرانیان درس خوانده در آن زمان، که مهندس عبدالله یکی از نمونه‌های خوب آنان است، کم‌ترین آشنایی با زبان‌شناسی تاریخی نداشته‌اند و داستان‌پردازی‌های عامیانه را درباره‌ی ریشه‌شناسی نام شهرها واقعیت می‌پنداشته‌اند.

هم چنین است وقتی عبدالله مهندس در توضیح نام زنجان می‌گوید چون آب و هوای زنجان در پرورش زنان زیبا موثر بوده آنجا را زنجان نامیده‌اند.

داریوش آشوری توجه نمی‌کند که درباره‌ی سال ۱۹۰۰ م. سخن می‌گوید و در همان اروپا هم بحث ریشه‌شناسی عامیانه را نخستین بار به طور علمی در سال ۱۸۵۲ م. ارنست فورسته‌مان مطرح کرد و پس از وی فردیناند سوسور در سال ۱۹۱۳ در کتاب «درس‌هایی در زبان‌شناسی عمومی» تنها در حد سه چهار صفحه بدان پرداخت. زبان‌شناسی تاریخی نیز به عنوان بحث دانشگاهی از همان دوران تازه داشت شکل می‌گرفت. گذشته از این، واقعیت آن است که ریشه‌شناسی‌های عامیانه در طبیعت مردم است و بخشی از هر زبان است. همین امروز هم در شهرهای پاریس و لندن و نیویورک (که لابد به باور ایشان مرکز تمدن است و همه چیز علمی است) ریشه‌شناسی عامیانه رایج است و همین گونه افسانه‌ها درباره‌ی نام شهرها و آدم‌ها نقل می‌شود.

بگذریم. فصل هشتم سفرنامه‌ی مهندس عبدالله «تحقیق در باب لسان اهل آذربایجان» نام دارد و عبدالله مهندس می‌نویسد که مردم آذربایجان تا سال ۵۰۰ هجری به زبان مخصوصی سخن می‌گفتند که در تاریخ به نام «لسان آذریه» ضبط شده است. سپس می‌نویسد پس از ورود سلجوقیان و تا دوران صفویان اندک اندک زبان ترکی رایج شده است.

بدین ترتیب در دوران ما مهندس عبدالله نزدیک ۲۵ سال پیش از احمد کسروی درباره‌ی زبان آذری سخن گفته است. البته به نظر من با جست‌وجوی بیشتر می‌توان منبع‌های بیشتری در این باره یافت.

هم چنین ن.ک. زبان آذری کهن در پایگاه آذرگشنسپ

آدینه ۵/فروردین/۱۳۹۰ – ۲۵/مارچ/۲۰۱۱

در روزهای پایانی سال ۱۳۸۹ خبری منتشر شد که واژه‌های نوساخته‌ی فرهنگستان زبان فارسی را دربرداشت. متاسفانه فرهنگستان کنونی پویایی و دقت زبانی مناسب را ندارد و به جای این که پیش از جا افتادن واژه‌های بیگانه در زبان مردم دست به کار شود و واژه‌های تازه بسازد پس از سال‌ها و گاه دهه‌ها که واژه‌ای بیگانه جا افتاده است (به ویژه در سه دهه‌ی گذشته) تازه به فکرشان می‌رسد که برابرسازی کنند. البته همین کار هرچند دیر، باز هم خوب است اما به شرطی که برابر ساخته شده درست و دقیق و روشن باشد. از سوی دیگر برخی از مردم و متاسفانه حتا درس خواندگان نه تنها حس زبان‌دوستی ندارند بلکه در خیالشان چنین جا افتاده است که کاربرد واژه‌های بیگانه نشانه‌ی سواد و کارشناسی و پیشرفته بودن است.

عده‌ای هم اعتماد به نفس زبانی ندارند و در خیالشان واژه‌های انگلیسی ترجمه‌ناپذیر و «مقدس»اند. گروهی هم به سرعت ساخت واژه‌های انگلیسی و گاه تولید علم به زبان انگلیسی اشاره می‌کنند و چنین کاری را به کل بیهوده می‌دانند. برای نمونه برخی خوانندگان خبر یادشده چنین نوشته‌اند:

– «سوییت» که واژه غربی است و لازم نیست در فرهنگ ما جا ندارد با واژه سنتی خودمان مقایسه کنیم چه برسد به این که آن را جایگزین نماییم. (ویراسته: لازم نیست «سوییت» را – که واژه‌ی غربی است و در فرهنگ ما جا ندارد – با واژه‌ی سنتی خودمان مقایسه کنیم، چه برسد به این که آن را جایگزین نماییم)

– مگر می‌شود سازمانی داشت برای لغت‌سازی؟ مگر می‌شود لغات را به زور بین مردم جا انداخت؟
مشکل اینجاست که علم به زبان انگلیسی تولید می‌شود و به سرعت هم منتشر می‌شود. با این سرعت زیاد نمی‌شود با این روش مقابله کرد.

گویا اینها نمی‌دانند که زبان فرانسه و اسپانیایی و دیگر زبان‌های زنده‌ی دنیا هم فرهنگستان دارند و از زبان خودشان پاسداری می‌کنند و در برابر تجاوز و گسترش زبان انگلیسی فعالیت می‌کنند. سخن درباره‌ی چرایی و نیاز به فرهنگستان درازدامن است. در اینجا تنها می‌خواهم به چند ایراد به این ساخته‌های تازه‌ی فرهنگستان بپردازم. به امید آن که در ساخت واژه‌های آینده بدانها توجه بیشتری شود:

۱) کندی و دیرکرد
همان گونه که گفتم مهم‌ترین ایراد کار فرهنگستان کنونی کندی و دیرکرد در برابرسازی است. یکی از راه‌های بهبود این وضع برپایی شاخه‌های کارشناسی است که به واژه‌های فنی در هر زمینه بپردازند. یعنی مسئولیت فرهنگستان به شاخه‌های کوچکتر واگذار شود و ساخته‌های این شاخه‌های فنی و ویژسته (تخصصی) از راه رسانه‌ها به مردم اعلام شود.

برای نمونه چرا باید شرکت واحد اتوبوسرانی شهری خدمتی راه بیاندازد و نام بیگانه و مسخره‌ی «بی.ار.تی» (Bus Rapid Transit) بر آن بگذارد و مردم هم مجبور شوند از این نام استفاده کنند. بعد تازه فرهنگستان یادش بیافتد که برای آن «سامانه / مسیر / اتوبوس تندرو» را بسازد؟ حال آن که از همان نخست شرکت واحد می‌توانست «ترابری تندرو» را به کار ببرد.

۲) نادقیقی
ایراد دیگر این واژه‌های پیشنهادی نادقیقی آنها است. برای نمونه:

– campaign: «پویش». اگر به فرهنگ آریان‌پور یا به فرهنگ‌های انگلیسی نگاه می‌کردند می‌دیدند که این واژه به معنای لشکرکشی و کارزار است. حال آن که فعل پوییدن و مصدر آن یعنی پویش به معنای نوعی رفتن و دویدن است که نه تند باشد و نه آهسته. نظامی گنجوی می‌گوید:

گنبد پوینده که پاینده نیست ——- جز به خلاف تو گراینده نیست

و گنبد فلک به همین گونه می‌رود. این توضیح در فرهنگ دهخدا هم آمده است. پیشنهاد من هم همان «کارزار» است مانند کارزار تبلیغاتی و کارزار انتخاباتی.

– suite: «سراچه». در فرهنگ آریان‌پور این واژه به «اندرونی» ترجمه شده است. در فرهنگ‌های انگلیسی هم نوشته‌اند «چند اتاق که به هم راه دارند». حال آن که سراچه یعنی سرا یا خانه‌ی (اتاق) کوچک. خانه هنوز در عبارت «بالاخانه و گلخانه» به معنای اتاق به کار می‌رود و در بسیاری از شهرهای کشور هنوز به اتاق «خانه» می‌گویند. سراچه برابر studio (نوعی آپارتمان کوچک) است.

– icon: «نقشک». این واژه نیز واژه‌ای دینی است به معنای «شمایل» و تصویری از بزرگان مذهب. البته خود واژه‌ی شمایل در اصل جمع شمال به معنای خوی و رفتار است. اما در درازای زمان معنای دیگری یافته است. نیازی به ساختن نقشک نیست. نکته‌ای که در کار ترجمه‌ی واژه‌های فنی باید بدان توجه داشت این که بیشتر وقت‌ها باید اینها را به همان معنای اصلی ترجمه کرد. برای نمونه برخی از کاربرد «موش» به جای «mouse» خودداری می‌کنند حال آن که واقعاً همان موش منظور است.

– hands-free: «دست‌آزاد». این عبارت در زبان انگلیسی به همان معنای «بی‌دست» است که در زبان گفتار هم به کار می‌رود، برای نمونه بی‌دست دوچرخه سواری کردن. free در اینجا به معنای آزاد نیست بلکه «خالی از، بی، بی‌نیاز از» معنا می‌دهد. smoke-free building یعنی ساختمان بی‌دود یا جایی که دود کردن یا به سبک درازنویسان «استعمال دخانیات» ممنوع باشد.

۳) گروه دیگری از واژه‌های پیشنهادی این پرسش را پیش می‌آورد که مردم ما چه نیازی دارند که این واژه‌های بیگانه را به کار ببرند؟ البته پاسخ نیز تا بخشی به شبکه‌های درپیتی و بی‌دروپیکر ماهواره‌ای برمی‌گردد! واژه‌هایی مانند:

– sample: «نمونه» (فرانسه: échantillon «اشانتیون»). «نمونه» برای sample کاملا جاافتاده است و دهه‌های طولانی است که در دانش آمار و مهندسی به کار می‌رود.

– blender: «مخلوط‌کن». چندین دهه است که مردم ایران مخلوط‌کن را به کار می‌برند. اما گویا نوکیسگان و بیسوادان گرایش به فخرفروشی دارند. (روشن است که منظورم از بیسواد کسی نیست که به دبستان و دبیرستان نرفته است بلکه آدم می‌تواند مدرک دکتری هم داشته باشد اما بیسواد باشد!)

– boat trip: «آب‌گشت». من نمی‌دانم ما در کجا زندگی می‌کنیم و چه تغییر جغرافیایی در کشورمان رخ داده که مردم نیاز دارند هر روزه boat trip بروند! این عبارت از کجا و به چه دلیل وارد زبان مردم شده است؟ در ساختن برابر پیشنهادی – که بر پایه‌ی واژه‌ی «گُل‌گشت» ساخته شده – دقت نشده که در گل‌گشت به تماشای گل‌ها می‌روند اما در boat trip به تماشای آب نمی‌روند. بلکه تنها با قایق یا کشتی به گردش روی آب می‌روند. (آب‌گشت به آبگوشت هم نزدیک است!)

– همین گونه است واژه‌ی mountain guide که «کوه‌یار» ترجمه شده است که باز نیازی به کاربرد این عبارت انگلیسی در زبان مردم نیست.

– barricade «راه‌بند» ترجمه شده است. در دوران انقلاب این اصطلاح را «سنگر» می‌گفتند. البته به معنای کلی همان «راه‌بند» درست است. اما در کل، من نیازی به این واژه‌ی بیگانه در زبان مردم نمی‌بینم و نمی‌دانم چرا فرهنگستان این نیاز را حس کرده که برابر جاافتاده‌ای را دوباره پیشنهاد کند! لابد پلیس و نیروی انتظامی نیز مانند شرکت واحد حس کرده که به کار بردن واژه‌های «شیک» و فرنگی نشانه‌ی پیشرفت است!

یک‌شنبه ۱۵/اسفندماه/۱۳۸۹ – ۶/فوریه/۲۰۱۱

پیشتر درباره‌ی سیدحسن تقی‌زاده نوشته‌ام. تقی‌زاده (زاده: ۱۲۵۶ خ./۱۸۷۷ م. تبریز، مرگ: ۱۳۴۸ خ/ ۱۹۶۹ م. تهران، در ۹۲ سالگی) که از ایراندوستان و ایران‌شناسان بزرگ بود گذشته از این که سیاستمدار برجسته و موثری در زمان مشروطه و از رهبران این جنبش مردمی بود، پس از آن هم مدتی در اروپا مجله‌ی کاوه را منتشر کرد و خودش در زمینه‌ی ایران‌شناسی پژوهش‌های فراوانی انجام داده از جمله در زمینه‌ی گاهشماری ایرانی. اما متاسفانه در کتاب‌های تاریخ مدرسه تنها یک جمله از او را می‌نویسند که در زمان جوانی گفته بود «باید از فرق سر تا نوک پا فرنگی شد».


سید حسن تقی‌زاده

در سال ۱۳۴۱ خ./۱۹۶۲ م. کتابی در بزرگداشت هشتاد سالگی او چاپ شد که امروز به معرفی آن می‌پردازم:


ران ملخ: پژوهش‌هایی در بزرگداشت سیدحسن تقی‌زاده
(A Locust’s Leg: Studies in Honor of S. H. Taqizadeh)
ویراستار: والتر برونو هنینگ، احسان یارشاطر
ناشر: پرسی لاند (Percy Lund)، لندن
سال: ۱۳۴۱ خ./۱۹۶۲ م
صفحه: ۲۵۰

عنوان کتاب از حکایت مشهوری گرفته شده است که موری برای سلیمان ران ملخی به پیشکش برد. شاعران فراوانی از این حکایت یاد کرده‌اند:

اگر چه مور قربان را نشاید —— ملخ نزل سلیمان را نشاید (نظامی)
کرگدنی گردن پیلی خورد ——— مور ز پای ملخی نگذرد (نظامی)
دجله بود قطره‌ای از چشم کور ——– پای ملخ پر بود از دست مور (نظامی)
برد هر کسی بار در خورد زور ——– گران است پای ملخ پیش مور (سعدی)

پروین اعتصامی هم داستانش را سروده است.

این کتاب دارای ۳۳ مقاله از ۳۰ ایران‌شناس برجسته است که در زیر فهرست مقاله و موضوع آنها را به همراه نویسنده و زبان مقاله می‌آورم:

– پیشگفتار

– تقی‌زاده، آن گونه که من شناخته‌ام
محمدعلی جمالزاده – زبان فرانسه

– زندگینامه‌ی کوتاه

– سیف‌الدین باخَرزی
ایرج افشار – زبان فرانسه – درباره‌ی صوفی بزرگ فرقه‌ی کبرویه

– شعری شاهانه
آرتور آربری (Arthur J. Arberry) – زبان انگلیسی – درباره‌ی چند شعر نویافته از شاه شجاع (شاه همروزگار حافظ)

– پیشگفتار کتاب سیدذَساره-شاستره (Siddhasāra-Śāstra)
هارولد بی‌لی (Harold Bailey) – زبان انگلیسی – درباره‌ی متنی پزشکی به زبان ختنی

– رسم‌های خاکسپاری در آراخوزیای (Arachosia) باستان
امیل بنونیست (Emile Benveniste) – زبان فرانسه – آراخوزیا (در پارسی کهن: هره‌ئوتیش Harauvatiš) از استان‌های خاوری ایران هخامنشی بوده است (نزدیک قندهار و پاکستان امروزی) که مردمانش هم از قوم‌های ایرانی بودند.

– درباره‌ی میترا در همه‌خدایی (pantheon) مانویان
مری بویس – زبان انگلیسی – درباره‌ی حضور میترا، خدای ایرانی پیمان و مهر، در دین مانی

– واژه‌ی «واسپوهر» در ایرانی کهن
ویلهلم آیلرز (Wilhelm Eilers) – زبان آلمانی – واسپوهر به معنای شاهپور جانشین (ولی‌عهد) و نیز به معنای بزرگزاده است.

– یادداشتی درباره‌ی شعری از حیدر با نویسه‌های اویغوری
ت. گنجه‌ای – زبان انگلیسی – حیدر شاعری از سده‌ی نهم هجری است.

– «رو-/لو-» در هندوایرانی به معنای درآوردن و برکندن
برنهارد گایگر (Bernhard Geiger) – زبان انگلیسی – «رودن» به معنای برکندن و بیرون کشیدن است. روت و لوت به معنای برهنه از همین ریشه است.

– واژه‌های فضای بیرون در زبان‌های ایرانی
ایلیا گرشویچ (Ilya Gershevitch) – زبان انگلیسی – ریشه‌شناسی و بررسی گویش بشاکردی در نزدیکی هرمزگان

– تمدن هخامنشی و اورارتور
رومن گیرشمن (Roman Ghirshman) – زبان فرانسه

– چند دستنویس شعر پارسی از دوران رودکی
والتر هنینگ (Walter B. Henning) – زبان انگلیسی

– سنگ‌نبشته‌ی ایلامی در هان (Hanne)
والتر هینتز (Walther Hinz) – زبان آلمانی

– تمهیدی درون‌یابی متعلق به دوران میانه با استفاده از تفاضل‌های رتبه دوم
ا. کندی (E. S. Kennedy) – زبان انگلیسی – درباره‌ی روش ریاضیدان بزرگ ایرانی غیاث‌الدین جمشید کاشانی برای محاسبه‌ای اخترشناسی

– بازرگان در اسلام دوران میانه
آ. لمبتون (A. K. S. Lambton) – زبان انگلیسی – درباره‌ی نقش و جایگاه طبقه‌ی بازرگان

– ییما و خوَرنَه در گاتاهای اوستایی
و. لنتز (W. Lentz) – زبان انگلیسی – درباره‌ی فرّه ایزدی و جمشید

– کنز القافیه (کنز القوافی) نوشته‌ی عزالدین بهرامی سرخسی
ر. لوی (R. Levy) – زبان انگلیسی – بهرامی سرخسی از شاعران بزرگ سده‌ی چهارم بوده و این نام کتابش در زمینه‌ی فرهنگ قافیه‌ها به ترتیب الفبایی است.

– نکته‌هایی در مقایسه‌ی دین زرتشتی و کیش ماه در حرّان
هیلدگارد لوی (Hildegard Lewy) – زبان انگلیسی

– باوری کُردی
دیوید نیل مک‌کنزی (D. N. MacKenzie) – زبان انگلیسی – درباره‌ی اثری به زبان کردی در زمینه‌ی فرقه‌ی قادریه

– انیس العاقلین اثر میر قاری گیلانی
هنری ماسه (H. Masse) – زبان فرانسه

– پژوهشی تازه درباره‌ی سلمان پاک
لویی ماسینیون (L. Massignon) – زبان فرانسه – درباره‌ی آرامگاه سلمان فارسی در عراق امروزی

– تامل‌هایی درباره‌ی زُروان
ژان دو مناش (J. de Menasce) – زبان فرانسه

– ابن فریغون و حدودالعالم
ولادیمیر مینورسکی (Vladimir Minorsky) – انگلیسی – ابن‌فریغون نام خاندانی ایرانی است که در گوزگانان (در شمال افغانستان امروزی) فرمانروایی داشتند.

– هورَخش
محمد معین – زبان انگلیسی – از کلیدواژه‌های شهاب‌الدین سهروردی شیخ اشراق

– نام مادینه با پایان «ـه» در گویش‌های ایرانی غربی
گئورگ مورگنستیرن (Georg Morgenstierne) – زبان انگلیسی – درباره‌ی نام مادینه (مونث) در گویش‌هایی چون تاتی تاکستان، وفسی، آشتیانی، سمنانی و …

– «سالها» در سالشمار شاهانه
ا. نویگه‌باوئر (O. Neugebauer) – زبان انگلیسی – درباره‌ی سالشماری در دوران باستان و میانه

– نخلبان خور
ژ. ردار (G. Redard) – زبان فرانسه – درباره‌ی گویش خور و بیابانک در حاشیه‌ی دشت کویر

– پیشگویی‌های بابای حرّانی
فرانتس روزنتهال (Franz Rosenthal) – زبان انگلیسی

– سهم آلمانی‌ها در پژوهش‌های ایران‌شناسی
ب. شپولر (B. Spuler) – زبان آلمانی

– گویش‌های تاتی رامند
احسان یارشاطر – زبان انگلیسی – رامند در استان زنجان است و تاتی از زبان‌های ایرانی

– اثر بازیافته‌ای از حیّان توحیدی
عباس زریاب خویی – زبان آلمانی

>دوشنبه ۲۵/بهمن/۱۳۸۹ – ۱۴/فوریه/۲۰۱۱

استاد احسان یارشاطر (زاده‌ی ۱۲۹۹ خ/ ۱۹۲۰ م در همدان) سهم بسیار بزرگی در ایران‌شناسی معاصر داشته و نوشتن درباره‌ی خدمات و نقش او در زمینه‌ی زبان‌شناسی (به ویژه گویش‌شناسی) و ادبیات و فرهنگ و تاریخ ایران از حد من بیرون است. دانشنامه‌ی سترگ «ایرانیکا» یکی از شناخته‌ترین و بزرگترین پروژه‌های کاری وی است. هر یک از کارهای او به تنهایی برای افتخار یک نفر پژوهشگر کافی است. زنده‌یاد استاد علیرضا شاهپور شهبازی در مقاله‌ی خود او را در کنار داریوش بزرگ هخامنشی از بزرگان ایران‌زمین می‌گذارد.


استاد احسان یارشاطر

این هم چند بیتی بداهه از من پیشکش استاد:

باز مرد دیگری از خاک ماد ——– نام ایران را شکوهی تازه داد
چون هوخشَثره که با آشور وقت ——– پنجه افکند و شکستش داد سخت
همچو کورش آن ابرمرد زمان ——— کو فروبگرفت بند از بردگان
چون نیای دیگر خود داریوش ———- کو رسیده نیزه‌اش تا خاک کوش
همچو میترادات پنجم، شاه گُرد ——— کو سلوکی را شکست و کرد خرد
همچو شاپور بزرگ و اردشیر —— قیصری را کشت و دیگر کرد اسیر
همچو خسرو آن انوشروان راد ——— کو جهان نو کرد و پس گسترد داد
همچو فردوسی خردمند بزرگ ———– پی فگنده از سخن کاخی سترگ
چون نظامی شاعر ایران زمین ——– وارث فردوسی و بزم‌آفرین
همگتانه خسروی دیگر بزاد ———– «یارشاطر» سرور مهترنژاد
من چه گویم یارشاطر را سرود ——— چون توانم کارهایش را ستود؟
پس همان بهتر که دیگر تن زنم ———– برتر است او از من و امکان من

هوَخشَثره (Huvaxshthra در انگلیسی: Cyaxares): پادشاه بزرگ ماد که با همکاری بابل دولت آشور را برچید.
کوش (Kush): ناحیه‌ای در شمال شرقی آفریقا برابر مصر و سودان امروزی. داریوش در سنگ‌نبشته خود می‌گوید به مردان این نگاره بنگر تا بدانی نیزه‌ی مرد پارسی تا کجا رسیده است.
میثراداته: مهرداد پنجم شاه بزرگ اشکانی که سلوکیان را از ایران بیرون راند و خود را به پیروی از هخامنشیان «شاهنشاه» خواند و دولت اشکانیان را به بزرگترین حد خود رساند.
هگمتانه: نام کهن همدان
تن زدن: خاموش شدن

برخی از کارهای استاد یارشاطر چنین اند:

– پژوهش زبان تاتی و گویش‌های آن در دهه‌ی ۱۳۳۰ خ/۱۹۵۰ م
– پژوهش درباره‌ی بازمانده‌های زبان مادی
– ایجاد «بنگاه ترجمه و نشر کتاب» در سال ۱۳۳۳ خ./۱۹۵۴ م.
– برپایی انجمن کتاب در سال ۱۳۳۶ خ/۱۹۵۷ م.
– ویراستاری مجموعه‌ی میراث ایران
– انتشار «مجموعه‌ی متن‌های پارسی»
– پی افکندن دانشنامه‌ی ایرانیکا در سال ۱۳۵۱ خ./۱۹۷۲ م.
– ویراستاری جلد سوم تاریخ ایران کمبریج
– ویراستاری مجموعه‌ی ادبیات ایران

امسال نودمین زادروز این استاد برجسته جشن گرفته شد. امروز می‌خواهم به معرفی کتابی بپردازم که بیست سال پیش در سال ۱۳۶۹ خ/۱۹۹۰ م. در بزرگداشت هفتادمین سال او منتشر شده است.


نام: جُنگ ایران‌شناسی: مقاله‌هایی در بزرگداشت استاد احسان یارشاطر
Iranica Varia: Papers in Honor of Professor Ehsan Yarshater
نویسنده: گروه ایران‌شناسان (ن.ک. زیر)
ناشر: انتشارات پیترز (Peeters Publishers)
سال: ژانویه ۱۹۹۰ م. / دی ۱۳۶۹ خ
صفحه: ۲۹۱

این کتاب دارای ۳۴ مقاله در زمینه‌های گوناگون ایران‌شناسی مانند گویش‌شناسی، زبان‌های کهن، فلسفه، دین، ادبیات، دین، سیاست، معماری، باستان‌شناسی است. فهرست مقاله‌های این کتاب و نویسندگان آنها چنین است:

– پیشگفتار: زندگی و کارهای احسان یارشاطر
مری بویس و گرنو ویندفوهر (Gernot Windfuhr)

– فهرست آثار احسان یارشاطر

این دو مقاله را می‌توانید در پایگاه رسمی استاد یارشاطر بخوانید.

– سیمرغ در ترجمه‌ی یهودی-پارسی کتاب مقدس
یس آسموسن (Jes P. Asmussen)

– «کی‌ت» (Kēt پیشگو) در زبان‌های ایرانی و واژه‌های مربوط به آن
هارولد بی‌لی

– گفتار خوارزمی درباره‌ی دین‌ها و فرقه‌های ایرانی
ادموند بوزورث (C. Edmund Bosworth)
(این خوارزمی ابوعبدالله احمد خوارزمی نویسنده‌ی کتاب مفاتیح العلوم است)

– بازتاب‌ها و اندیشه‌های بیشتری درباره‌ی زروانگرایی
مری بویس

– حالت‌ها در ایران باستان و آسیای میانه، یکم: دست برافراشته
جمشید چاکسی (Jamsheed Choksy)

– داستان سام و زال
جروم کلینتون (Jerome W. Clinton)

– شخصیت‌های کلیدر: جامعه و تنهایی در ساختن شخصیت
حمید دَباشی

– واژه‌ی ارَزپَنَتَه (arazapanata) در ایرانی باستان
محمد داندامایف (Muhammad Dandamayev)

– وام‌واژه‌های تاتی در زبان خلجی
گرهارد دوئرفر (Gerhard Doerfer)

– معماری شهر در خاورمیانه‌ی دوران اسلامی، دیدگاه جغرافی‌نگار آلمانی
اکهارت اهلرز (Eckart Ehlers)

– واژه‌ی «جغد» در پارسی نو
ویلهلم آیلرز (Wilhelm Eilers)

– دو شبَح-واژه‌ی ختنی دیگر
رونالد امریک (Ronald E. Emmerick)

– درباره‌ی واژه‌ی «فرنه» (فرّه) در پارسی کهن
گراردو نیولی (Gherardo Gnoli)

– اسکندر و کیستی (هویت) ایرانی
ویلیام هاناوی (William Hanaway)

– دریافتن زرتشت: دیدگاهی فلسفی
کیخسرو ایرانی

– گویش رودباری گیلان
ژیلبر لازار (Gilbert Lazard)

– ترکیب‌های آهنجیده (انتزاعی) در زبان پهلوی
دیوید نیل مک‌کنزی

– ابویعقوب سجستانی و تناسخ
ویلفرد مادلونگ (Wilfred Madelung)

– ظرف سیمین مارلیک با لوله‌ی زرین و طراحی‌های برجسته‌ی زرین
عزت نگهبان

– داستان شُعیب پیامبر در موسانامه‌ی شاهین
آمنون نتزر (Amnon Netzer)

– داستان کمربند در تاریخ طبری
فرانتس روزنتهال (Franz Rosenthal)

– کرتیر و مانی: مدل شمنی برای همستیزی آنان
جیمز راسل (James R. Russel)

– نام داریوش
رودیگر شمیت (Rüdiger Schmitt)

– واز و براز: میهمان و پذیرایی در زبان‌های ایرانی
مارتین شوارتز (Martin Schwartz)

– درباره‌ی خدای‌نامگ
علیرضا شاهپور شهبازی

– «از آرامیان چیزی مخر!»: تکه‌ای از مثل‌های آرامی با گونه‌ی یهودی-ایرانی آن
شائول شاکد (Shaul Shaked)

– پتیشورنه (patišuvarna) یا جام در پارسی کهن
نیکولاس سیمز-ویلیامز (Nicholas Sims-Williams)

– لنور
برتولد سپولر (Bertold Spuler)

– هومبولدت (Humboldt) و زبان پارسی و واژه‌شناسی
شیگموند تلهگدی (Zsigmond Telegdi)

– تکیه‌ی آوایی در زبان اوسی کهن
فردریک توردارسن (Fridrick Thordarson)

– خوشه‌چینی از دامنه‌ی واژگان زبان زازا
فریدون وهمن و گارنیک آساتریان

– برتری نسبی در میان شاعران سنتی ایران: داوری علی دشتی
مایکل ویکنس (G. Michael Wickens)

تندرستی و شادکامی استاد را از خداوند خواستارم.

>شنبه ۲/بهمن/۱۳۸۹ – ۲۲/ژانویه/۲۰۱۱

سر هارولد والتر بی‌لی (Sir Harold Walter Bailey) یکی از برجسته‌ترین ایران‌شناس روزگار ما بود که در زنده کردن فرهنگ و زبان ایرانی ختنی نقش بسیار مهمی داشت.


سر هارولد والتر بی‌لی

بی‌لی در سال ۱۸۹۹ م./۱۲۷۸ خ. در ویلت‌شِر (Wiltshire) انگلستان زاده شد. تا ده سالگی به مدرسه رفت اما چون پدرش زمین بزرگی در استرالیا خریده بود که می‌خواست بدانجا مهاجرت کند و آن زمین را به کشتزار تبدیل کند هارولد و دیگر فرزندانش را از مدرسه بیرون آورد تا به او کمک کند. هارولد دیگر به مدرسه نرفت و در خانه درس خواند. وی از همان کودکی نبوغ و استعداد شگفت‌آور خود را در زمینه‌ی زبان‌آموزی نشان داد. در خانه پس از زبان انگلیسی، زبان‌های آلمانی، یونانی، لاتین، فرانسه، اسپانیایی و ایتالیایی را آموخت. در همین دوران بود که نام اوستا و تهران به گوشش خورد. در بیست سالگی آموختن زبان‌های اوستایی، سانسکریت و پالی (از زبان‌های شاخه‌ی هندی و زبان متن‌های دینی بودایی) را آغاز کرد. وی در همان آغاز جوانی چنان به زبان سانسکریت آشنا شد که شعر بلندی به این زبان سرود! پدرومادرش با دیدن این استعداد او را در ۲۲ سالگی به دانشگاه فرستادند. پس از دریافت مدرک کارشناسی (لیسانس) در استرالیا به آکسفورد فرستاده شد. در آنجا زبان‌های اوستا و لاتین و سانسکریت را در سطح دانشگاهی آموخت و زبان ایرلندی کهن را نیز آموخت. در سال ۱۹۲۸ زبان ارمنی و زبان گرجی را هم آموخت. برای آموختن زبان گرجی وی ۱۶۰۰ رباعی روستاوِلی (Rustaveli)، شاعر سرشناس گرجی سده‌ی دوازدهم م.، را با خط خود نوشت! در همین دوران با ولادیمیر مینورسکی، ایران‌شناس برجسته‌ی روس، نیز دیدار کرد. پایان‌نامه‌ی دکتری بی‌لی ویرایش پهلوی «بندهشن بزرگ» بود.

بی‌لی بالاخره در سال ۱۹۳۲ م./ ۱۳۱۱ خ. به آرزوی خود رسید و به ایران سفر کرد و از بودن در میان پارسی زبانان لذت فراوانی برد. در سفر یک هفته‌ای خود به یزد به مستندسازی گویش یزدی (به ویژه گویش زرتشتیان یزد) پرداخت و مقاله‌ای ۳۰ صفحه‌ای منتشر کرد که در آن به صرف فعل و واژه‌های گویش یزدی پرداخت و چندین حکایت و داستانک را به گویش یزدی ثبت و به زبان انگلیسی ترجمه کرد.

در سال ۱۹۴۸ م./۱۳۲۷ خ. بی‌لی در همایشی اعلام کرد که بر آن است تا فرهنگ ریشه‌شناسیک زبان‌های ایرانی را پدید آورد. متاسفانه این پروژه هرگز انجام نشد. اما وی پروژه‌ی بزرگتری را به انجام رساند و آن کار روی زبان ختنی بود که در زیر بیشتر بدان خواهم پرداخت.

بی‌لی زبان ایرانی اوسی (Ossetic) را نیز فراگرفت و هر دو گویش آن یعنی ایرون (Iron) و دیگورن (Digoron) را به خوبی می‌دانست و وقتی در سال ۱۹۶۶ م./ ۱۳۴۵ خ. به قفقاز سفر کرد با مردم اوس به این دو گویش سخن گفت و سبب شگفتی آنان شد. و سپس برای هشتصدمین سالگرد روستاولی، شاعر گرجی، به شهر تفلیس سفر کرد. در تفلیس گرجیان بدو پوشاک بومی خویش را با شمشیری هدیه کرد و او بدین هدیه بسیار می‌نازید.


هارولد بی‌لی در پوشاک گرجی

بی‌لی در سال ۱۹۶۰ م./۱۳۳۹ خ. عنوان «سر» گرفت و در سال ۱۹۶۷ م./ ۱۳۴۶ خ. بازنشسته شد. وی در کار تاریخ ایران کمبریج نیز دست داشت و جزو هیات ویراستاری و نیز مدیر پروژه بود.

زبان ختنی
زبان ختنی از زبان‌های ایرانی است که سکاهای خاوری بدان سخن می‌گفتند. سرزمین ختن در میان جهان ایرانی و چینی قرار داشت و تا سده‌ی دهم م./چهارم هجری مردمان آن ایرانی بودند و به زبان ختنی سخن می‌گفتند و به خط ختنی می‌نوشتند. اما اندک اندک ترکان پس از تازش‌های فراوان بدین منطقه و مهاجرت بدانجا زبان مردم را ترکی کردند. جالب آن که پژوهش‌های مردم‌شناسی به نام ت. جویس (T. A. Joyce) در سده‌ی بیستم نشان داد که مردم آنجا هم چنان از نظر اندام و زیستی مشخصه‌های قوم‌های ایرانی به ویژه ایرانیان پامیر و بدخشان را دارند گرچه به زبان ترکی سخن می‌گویند.

در آغاز سده‌ی بیستم م. سر اورل استاین (Aurel Stein) به آسیای میانه و برکه‌ی تاریم سفری کرد و سندها و متن‌های فراوانی به زبان‌های آسیای میانه به دست آورد و با خود به انگلستان برد. پس از آن کار روی زبان ختنی آغاز شد و یکی از تاثیرگذارترین کسان در این زمینه هارولد بی‌لی است.

گفتیم که بی‌لی در زمینه‌ی آموختن زبان‌های باستانی نابغه و شگفتی‌ساز بود و دانش فراوان و حافظه‌ی پرتوان و بی‌مانندش در زمینه‌ی واژه‌ها در زبان‌های گوناگون و ساختن پیوند میان آنها بی‌مانند بود و در کار مطالعه‌ی همسنجشیک زبان‌ها بسیار سودمند بود. مهم‌ترین دستاورد و سهم بی‌لی زنده‌سازی فرهنگ ایرانی پادشاهی ختن و زبان و فرهنگ ختنی بود.

نخستین کتاب بی‌لی در زمینه‌ی ختن‌شناسی «فرهنگ زبان سکایی ختن» است:


نام کتاب: فرهنگ سکایی ختن
نویسنده: هارولد بی‌لی
ناشر: دانشگاه کمبریج
سال: ۱۹۸۹ م./ ۱۳۶۸ خ.
صفحه: ۵۸۴

پس از این کتاب، بی‌لی در سال ۱۹۸۲ م./ ۱۳۶۱ خ. کتابی درباره‌ی ختن و فرهنگ و زبان آن چاپ کرد:


نام کتاب: فرهنگ سکاها در ختن ایرانی باستانی (Culture of the Sakas in Ancient Iranian Khotan)
نویسنده: هارولد بی‌لی
ناشر: کاروان (ایالت نیویورک)
سال: ۱۹۸۲ م.
صفحه: ۱۱۴

این کتاب گردآمده‌ی پنج مقاله و سخنرانی بی‌لی درباره‌ی ختن است:
فصل ۱: سرزمین و مردم ختن و زبان و زندگی روزمره
فصل ۲: زیستگاه، پیرامون، و زندگی اجتماعی در ختن
فصل ۳: زندگی فرهنگی
فصل ۴: بررسی متن‌هایی از ادبیات ختنی
فصل ۵: مردمان و قوم‌های گرداگرد ختن

این کتاب یکی از مهم‌ترین کتاب‌ها برای آشنایی با تمدن ایرانی ختن است.

بزرگترین کار بی‌لی در زمینه‌ی ختن‌شناسی گردآوری و ویرایش و آماده‌سازی واژه‌نامه و انتشار متن‌های ختنی در هفت جلد است. در آغاز او گمان می‌کرد که می‌تواند این کار را در ۱۱ سال انجام دهد اما در عمل این کار نزدیک ۵۰ سال طول کشید!


– متن‌های ختنی: جلد ۱، سال انتشار: ۱۹۴۱ م. شامل ۵ متن بلند
– متن‌های بودایی ختنی، سال انتشار: ۱۹۵۱ م. شامل متن‌های بودایی
– متن‌های ختنی: جلد ۲، سال انتشار: ۱۹۵۲ م. شامل چند متن بلند دیگر از گردآیه‌های پاریس و لندن
– متن‌های ختنی: جلد ۳، سال انتشار: ۱۹۵۶ م. شامل ۷۵ متن از گردآیه‌ی سن‌پیترزبورگ
– متن‌های ختنی: جلد ۴، سال انتشار: ۱۹۶۱ م. شامل متن‌های گردآیه‌ی استکهلم
– متن‌های ختنی: جلد ۵، سال انتشار: ۱۹۶۳ م.
– متن‌های ختنی: جلد ۶، سال انتشار: ۱۹۶۷ م.
– متن‌های ختنی: جلد ۷، سال انتشار: ۱۹۸۵ م.


سر هارولد بی‌لی در سال ۱۹۹۶ م./۱۳۷۵ خ. در سن ۹۷ سالگی در انگلستان درگذشت و اندوخته‌ی بی‌مانندی از دانش زبان‌شناسی و واژه‌شناسی زبان‌های ایرانی را با خویش به خاک برد.

خاستگاه:
برای نوشتن این جستار از مقاله‌ی زندگینامه‌ی هارولد والتر بی‌لی در دانشنامه‌ی ایرانیکا سود برده‌ام.

>زبان خوارزمی

منتشرشده: ژانویه 21, 2011 در كتاب, تاريخ باستان, زبان

>آدینه ۱/بهمن/۱۳۸۹ – ۲۱/ژانویه/۲۰۱۱

در بخش پیام‌های جستار فرهنگ زبان سغدی، خواننده‌ای خواسته بود که درباره‌ی زبان خوارزمی هم چیزی بنویسم.

زبان خوارزمی نیز مانند زبان سغدی و پهلوی (پارسی میانه) از شاخه‌ی زبان‌های ایرانی میانه است و از نظر جغرافیایی نیز در گستره‌ای بین سخنگویان زبان پارسی میانه و سغدی جای می‌گرفته است.

معنای خوارزم:
در زبان پارسی کهن و در سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ هخامنشی سرزمین خوارزم به گونه‌ی «اووآرَزمیَه» (Uvārazmiya) نوشته شده و در اوستایی خوایی‌ریزم (Xvairizem) است. این نام در زبان پهلوی به شکل خوارزم درآمده و به همین ترتیب وارد زبان پارسی نو شده است. در نوشته‌های یونانی خورَسمیه (Chorasmia) نوشته شده است. از دید ریشه‌شناسیک، آن را از دو بخش «خواره» + «زمیه» دانسته‌اند. مک‌کنزی معنای بخش اول را پایین و فرودست (مانند «خوار») و زاخائو آن را پرورنده (nourishing) دانسته‌اند. بخش دوم نیز همان «زمین» است. پس خوارزم یعنی سرزمین پرورنده یا سرزمین فرودست.

سرزمین خوارزم در آسیای میانه و در خاور دریای گرگان (کاسپین) قرار داشته است. برخی سرزمین خوارزم را همان «آریانه وییجه» یا «ایرانویج» (ویژه‌ی ایرانیان/آریاییان) دانسته‌اند اما گراردو نیولی (Gherardo Gnoli)، ایران‌شناس ایتالیایی، این نظریه را نمی‌پذیرد. سرزمین خوارزم امروزه بخشی از جمهوری ازبکستان شده است.

خوارزمیان از تیره‌های ایرانی بودند و از همان زمان هخامنشیان بخشی از ارتش بودند و به ویژه در سوارکاری بسیار ورزیده بودند و بخشی از سواره‌نظام ارتش هخامنشیان بودند. عکس زیر از کتاب ارتش هخامنشیان اسواری خوارزمی را نشان می‌دهد:


اسوار خوارزمی در زمان هخامنشیان

خوارزمیان و زبان خوارزمی دوران اسلامی
خوارزمیان در دوران پس از اسلام نیز هم چنان بخش مهمی از فضای فرهنگی و سیاسی ایران بودند. محمد پسر موسای خوارزمی، ریاضیدان برجسته‌ی ایرانی، با کتابش به نام «الجبر و المقابله» پایه‌گذار و سامان‌دهنده‌ی علم جبر شد و شیوه‌ی حل مسئله‌اش امروزه در اصطلاح «الگوریتم» (الخوارزمی) ماندگار و زبانزد شده است.

پس از خوارزمی، یکی از نامدارترین ایرانیان اهل خوارزم ابوریحان بیرونی (زاده: ۳۶۲ ق/ ۳۵۲ خ. / ۹۷۳ م. درگذشته ۴۴۰ ق / ۴۲۷ خ. / ۱۰۴۸ م.) است که در کتاب «آثار الباقیه» به این پیوستگی تیره‌ی خوارزمیان با دیگر ایرانیان تاکید کرده است: و أما اهل خوارزم، و ان کانوا غصناً من دوحة الفُرس»: یعنی «و مردم خوارزم، آنان شاخه‌ای از درخت استوار پارسیان (ایرانیان) هستند». ابوریحان بیرونی در همین کتاب چون زبان مادری خودش خوارزمی بوده است واژه‌های فراوانی به ویژه نام ماه‌ها و روزهای هفته و جشن‌ها را به زبان خوارزمی نیز آورده است. در کتاب دیگر خود به نام «التفهیم» هم نام ستارگان و جرم‌های آسمانی را نیز به زبان خوارزمی آورده است.

ابوریحان یادآوری می‌کند که مردم خوارزم خط و زبان خود را داشتند و کتابخانه و کتاب‌های فراوانی به زبان خوارزمی وجود داشت. درباره‌ی رفتار فاتحان عرب با زبان و خط خوارزمی می‌گوید:

«وقتی قتیبه بن مسلم باهلی، سردار حجاج، بار دوم به خوارزم رفت و آن را باز گشود هر کس را که خط خوارزمی می‌نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی‌دریغ در امان نمی‌گذاشت و هیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و کتاب‌هایشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آن که مردم رفته رفته اُمّی ماندند و از خط و کتاب بی‌بهره گشتند و اخبار آنان فراموش شد و از میان رفت.»

این رخداد در زمان حجاج پسر یوسف ثقفی یعنی در سال ۱۲۰ هجری پیش آمده است.

ایرانی دانشمند دیگر که از سرزمین خوارزم برخاسته است ابوالقاسم محمود زَمَخشَری (زاده: ۴۶۷ ق./ ۴۵۳ خ. / ۱۰۷۴ م. درگذشته: ۵۳۸ ق./ ۵۳۲ خ./ ۱۱۴۳ م.) است اهل روستای زمخشر در خوارزم. چون وی مدتی در کنار خانه‌ی کعبه زندگی می‌کرد به «جارالله» (همسایه‌ی خدا) مشهور شد. زمخشری کتابی در تفسیر قرآن دارد به نام «کشّاف» (رازگشاینده) که از مهم‌ترین و معتبرترین کتاب‌های تفسیر است. حافظ در غزلی می‌گوید:

بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر ———- چه وقت مدرسه و بحث کشف «کشّاف» است؟

زمخشری کتاب دیگری دارد در صرف و نحو زبان عربی به نام «مقدمةالادب». این کتاب نیز جزو کتاب‌های مهم در صرف و نحو بوده است. سعدی در گلستان می‌گوید وقتی به کاشغر (در نزدیکی چین) رفته بود جوانی را دید که «مقدمه‌ی نحو زمخشری در دست داشت.» زمخشری در کتاب مقدمة الادب نیز بخش‌هایی را در زیر متن عربی به زبان خوارزمی هم نوشته شده است.

ایرانی سومی که از او نوشتار به زبان خوارزمی بر جا مانده است مختار زاهدی غَزمینی است (درگذشته ۶۵۸ ق./ ۶۶۵ خ./ ۱۲۸۶ م.) اهل روستای غزمین خوارزم. وی کتابی به نام «قُنیة المُنیه» دارد. در این کتاب نیز نوشتارهایی به زبان خوارزمی یافت می‌شود.

زبان خوارزمی در دوران ما
زبان خوارزمی اندک اندک فراموش شده و به ویژه با ورود ترکان به سرزمین خوارزم و کشتار ایرانیان خوارزمی زبان آنان نیز فراموش شد و امروزه نیز در خوارزم زبان ترکی رایج است.

نخستین کوشش علمی در زمینه‌ی بازشناسی زبان خوارزمی در سده‌ی بیستم پس از جنگ جهانی دوم منتشر شد. در سال ۱۹۵۱ م./ ۱۳۳۰ خ. ولید توغان (Z. V. Togan) کتاب «مقدمة الادب» را با ترجمه‌ی خوارزمی آن در کتابی با عنوان «پاره‌ی یکم سندهایی درباره‌ی فرهنگ خوارزمی» (Documents on Khorezmian Culture, pt. 1: Muqaddimat al-adab, with the Translation in Khorezmian) در استانبول منتشر کرد.

یکی از کسانی که در زمینه‌ی زبان خوارزمی کارهای مهمی انجام داده است ایران‌شناس نامدار والتر برونو هنینگ (Walter Bruno Henning) است. استاد هنینگ در سال ۱۹۵۱ م./ ۱۳۳۰ خ. مقاله‌ای به نام «زبان خوارزمی» منتشر کرد. وی چهار سال پس از آن در سال ۱۹۵۵ م./ ۱۳۳۴ خ. مقاله‌ای به نام «ساختار فعل در زبان خوارزمی» منتشر کرد. مقاله‌ی بعدی هنینگ ده سال پس از آن یعنی در سال ۱۹۶۵ م./ ۱۳۴۴ خ. و با عنوان «سندهای خوارزمی» منتشر شد. هنینگ در سال بعد، از دانشگاه مرخصی گرفت تا کار روی فرهنگ خوارزمی را به پایان برساند. اما متاسفانه در سال ۱۹۶۷ م. /۱۳۴۶ خ. زمین خورد و پایش شکست و بر اثر آن درگذشت. فرهنگ ناتمام وی را دیوید نیل مک‌کنزی در سال ۱۹۷۱ م./ ۱۳۵۰ خ. منتشر کرد.


والتر برونو هنینگ

در سال ۱۹۶۸ م./ ۱۳۴۷ خ. یک آلمانی به نام یوهان بنتزینگ (J. Benzing) کتابی چاپ کرد به نام «مواد زبانی خوارزمی و دستنویس مقدمه الادب زمخشری» (Das chwaresmische Sprachmaterial einer Handschrift der Muqaddimat al-adab von Zamaxshari). مک‌کنزی در سال ۱۹۷۰ م./ ۱۳۴۹ خ. نقد مفصلی بر این کتاب نوشت که آن را می‌توانید در این نشانی در سایت ارزشمند آذرگشنسپ بخوانید. بنتزینگ در سال ۱۹۸۴ م./ ۱۳۶۳ خ. نیز کتابی به نام «نمایه‌ی واژگان خوارزمی» (Chwaresmischer Wortindex) منتشر کرد.

پس از مرگ نابهنگام هنینگ، مک‌کنزی و هلموت هومباخ (Helmut Humbach) نقش مهمی در پژوهش در زمینه‌ی زبان خوارزمی داشتند. در سال ۱۹۹۰ م./ ۱۳۶۹ خ. کتابی از مک‌کنزی منتشر شد به نام «عنصرهای زبان خوارزمی در قنیة المنیه» (The Khwarezmian Element in the Qunyat al-munya). مک‌کنزی در کار آماده‌سازی فرهنگ کامل خوارزمی بود اما این کار نیز پس از مرگ وی در سال ۲۰۰۱ م./ ۱۳۸۰ خ. ناتمام ماند.

هلموت هومباخ هم در کتاب «انبارگ زبانیک ایرانیک» (Compendium Linguarum Iranicarum) چاپ سال ۱۹۸۹ م./ ۱۳۶۸ خ. در ویسبادن آلمان به ویراستاری شمیت (R. Schmitt) بخش زبان خوارزمی را فراهم کرده است.

خاستگاه:
برای نوشتن این مطلب از مقاله‌ی مک‌کنزی درباره‌ی زبان خوارزمی در دانشنامه‌ی ایرانیکا بهره برده‌ام.

گفتنی است که در سال ۱۳۸۷ خ./ ۲۰۰۸ م. آقای یدالله منصوری، پژوهشگر گروه زبان‌های ایرانی فرهنگستان زبان و ادب پارسی، مقاله‌های یاد شده در بالا را ترجمه و در کتابی منتشر کرد:


نام کتاب: ده گفتار درباره‌ی زبان خوارزمی
مترجم: یدالله منصوری
ناشر: انتشارات طهوری
سال: ۱۳۸۷ خ.
صفحه: 239 صفحه

این کتاب شامل ترجمه‌های مقاله‌های زیر از هنینگ و مک‌کنزی و هومباخ و نیولی است:
۱- «ساختار فعل خوارزمی» (The Structure of the Khwarezmian Verb) اثر هنینگ
۲- «زبان خوارزمی» (The Khwarezmian Language) اثر هنینگ
۳- «اسناد زبان خوارزمی» (The Choresmian Documents) اثر هنینگ
۴- «ماده‌های فعل ایمپرفکت [!] خوارزمی» (Khwarezmian Imper­fect Stems) اثر مک‌کنزی (ترجمه‌ی درست‌تر: ستاک‌های فعل ناکامل در زبان خوارزمی)
۵- «زبان خوارزمی و اوستایی» اثر مک‌کنزی (نام مقاله‌ی انگلیسی را نیافتم)
۶- «زبان خوارزمی در كتاب‌های فقهی» اثر مک‌کنزی
۷- «زبان خوارزمی» اثر مک‌کنزی
۸- «واژه‌بست‌ها در خوارزمی» اثر مک‌کنزی
۹- «زبان خوارزمی» اثر هومباخ
۱۰- «نکاتی ديگر درباره‌ی فرضيه‌ی خوارزمی» اثر گراردو نیولی (Gherardi Gnoli)

در پایان نیز نمايه‌ی واژگان، نامنامه و پيوست آمده است.

نام رسته‌های کلیسایی

منتشرشده: ژانویه 16, 2011 در ریشه‌شناسی, زبان

یک‌شنبه ۲۶/دی ماه/۱۳۸۹ – ۱۶/ژانویه/۲۰۱۰

واژه‌ی کلیسا در زبان پارسی به گونه‌های دیگری نیز آمده است از آن میان: کلیسه و کلیسیا. در زبان پارسی میانه (پهلوی) بدان کیلیسیاک (kilisyiak) گفته می‌شده است. این واژه شکل وام گرفته‌ی واژه‌ی یونانی اککلیسیا (ekklesia) یا اککلیسیاستیکوس (ekklesiastikos) به معنای «جای گردهمایی» است. امروزه در زبان فرانسه بدان église (اگلیز) و در ایتالیایی chiesa (کی‌اِزا) می‌گویند. در زبان انگلیسی بدان church (چِرچ) می‌گویند که از ریشه‌ی ژرمنیک و به معنای «خانه‌ی خدا» است. در گویش اسکاتلندی بدان کرک (kirk) گفته می‌شود که به آلمانی و نُرس کهن (Old Norse) یعنی kirkja نزدیک است. اما صفت «کلیسایی» در زبان انگلیسی هنوز از همان ریشه‌ی یونانی است یعنی ecclesiastic و ecclesial. گویا در عربی به کلیسا «کنیسه» می‌گویند. در زبان پارسی کنیسه و شکل دیگر آن کِنِشت (یا کُنِشت) به پرستشگاه یهودان گفته می‌شود. امروزه هم نام مجلس اسراییل کنست (Knesset) است. در زبان انگلیسی به پرستشگاه یهودان synagogue می‌گویند. این واژه ترجمه‌ی یونانی همان کنست (beth keneseth) عبری است به معنای «خانه‌ی گردهمایی».

عیسا (یا در اصل: یِشوعا به معنای «یهوه رستگاری است») به زبان آرامی/آرامیک (Aramaic) سخن می‌گفت. در عربی یشوعا به شکل عیسیٰ درآمده است. پس از آن که آموزه‌های عیسا به یونانی ترجمه شدند نامش هم به شکل Iesous نوشته شد. این نام در لاتین یسوس و در انگلیسی امروزی جیزِس (Jesus) و در اسپانیایی خِسوس/هِسوس (Jesus) خوانده می‌شود. خود نام یشوعا نیز به شکل جاشوآ (Joshua) و کوتاه شده‌ی آن جاش (Josh) در انگلیسی به کار می‌رود. به دلیل این سیر تاریخی است که اصطلاح‌های مربوط به کلیسا (به ویژه در زبان‌های غربی) نیز بیشتر ریشه‌های یونانی دارند.

یکی از ویژگی‌های کلیسای مسیحیان پایگان یا سلسله مراتب رسته‌های آن است. به نوشته‌ی فرهنگ برهان قاطع این رسته‌ها چنین اند:

مهتر ترسایان … اول بُطریق است و پس از آن جاثُلیق و پس از آن مَطران و پس از آن اُسقُف و پس از آن قِسّیس و پس از آن شـمّاس.

از این رو به بررسی معنای و ریشه‌ی این واژگان از پایین‌ترین رسته می‌پردازم:

– شـمّاس: از شمس عربی (در عبری و آرامی: شَمَش) به معنای خورشیدپرست، پرستنده، خدمتگزار.
پرستیدن در پارسی در اصل به معنای در پیرامون کسی یا چیزی گشتن است. آتش‌پرست یعنی آن که گرد آتش بگردد و از آن نگهبانی کند. پریستار یا پرستار کسی است که گرد بیمار می‌گردد و او را تیمار می‌کند. پرستنده به این معنا در شاهنامه فراوان به کار رفته است. برای نمونه در داستان فریدون و ضحاک:

پرستنده‌ی بیشه و گاو ِ نغز ——— چنین داد پاسخ بدان پاک مغز

– قِسّیس: این واژه به معنای پیر و راهنما است. در زبان سریانی به صورت «گشّیشا» (geshshisha) و در زبان آرامی به گونه‌ی «قشیشا» (qeshisha) آمده است و در زبان پارسی به صورت «کشیش» به کار می‌رود.

– اسقف: از اِپی‌سکُپُس (episkopos) در یونانی به معنای سرپرست است.

ز اسقف بپرسید کـ:«ز نوشزاد ——— وز اندرزهایش چه داری به یاد؟» (فردوسی)
در کلیسا اسقف رضوان‌فروش ————- بهر این صید زبون دامی به دوش (اقبال لاهوری)

شکل دیگر آن (به ویژه در زبان پهلوی) سکوبا یا سکوپا است. اما در فرهنگ‌های قدیمی و به ویژه در شرح بیت زیر از «قصیده‌ی ترساییه»ی خاقانی:

چه فرمایی که از ظلم یهودی —————- گریزم بر در دیر سکوبا

سکوبا را چنین توضیح داده‌اند:

نام عابدی است نصارا که دیری ساخته بود و به نام او مشهور است. گویند عیسی علیه السلام به دیر او رفت و از آنجا به آسمان صعود کرد.

به نظر می‌رسد خود خاقانی نیز سکوبا را به همان معنای گفته شده (عابدی از نصارا) به کار برده است. اما فردوسی در شاهنامه سکوبا را به معنای کلی به کار برده است:

نوشتند نامه به هر مهتری —————- سکوبا و بُطریق هر کشوری

زنده‌یاد استاد سعید نفیسی و دکتر محمد معین به این معنا و ریشه‌ی درست اشاره کرده‌اند.

– مَطران: در فرهنگ‌ها نوشته‌اند که اصل آن عربی نیست اما از ریشه‌ی آن چیزی نگفته‌اند. نظر دکتر حیدری آن است که به احتمال فراوان، کوتاه شده‌ی metropolitanus است که از نظر واژه‌ای به معنای «مادرشهری» است و به مقامی در کلیسا گفته می‌شده که رهبری دینی استان یا ناحیه را به دوش داشت.

نشستنگه سوگواران بُدی ————– بدو در سکوبا و مَطران بدی (فردوسی)

– جاثُلیق: تازی شده‌ی کاثولیکوس (katholikos) یونانی به معنای «همه گیر و جامع». مذهب کاتولیک در دین مسیحیت به معنای «مذهب پذیرفته‌ی همگان» است.

سپاهی بد از جاثلیقان روم ————— که پیدا نبد از پی اسب بوم (فردوسی)

– بُطریق (بُطرَک): شکل تازی شده‌ی پَتری‌آرخِس (patriarches) یونانی به معنای «پدرسالار» است. در سده‌های آغازین مسیحیت سه «پدرسالار» اصلی مسیحیت ارتاکیش (اُرتودُکس) در شهرهای اورشلیم، کنستانتین‌آباد (عربی: قسطنطنیه)، اسکندریه و انطاکیه (Antioch شهر آنتیوخوس. در پهلوی: اندیوخ) ساکن بودند.

نام برخی از این رسته‌ها در زبان انگلیسی چنین است:

– شـمّاس: deacon

– کشیش: priest برخی می‌پندارند این واژه‌ی انگلیسی با پرستیدن پارسی همریشه است. اما در فرهنگ ریشه‌شناختی انگلیسی نخست آن را از prestar در بالاژرمنیک کهن و سپس آن را با presbyter (در یونانی: presbyteros پیشوا، راهنمای گله) مربوط دانسته است.

– اسقف: bishop این واژه‌ی انگلیسی نیز از همان اپی‌سکُپُس یونانی گرفته شده است.

– مطران: cardinal از ریشه‌ی لاتین به معنای قطب (pole) یا لولا (door hinge) است.

– جاثلیق: در کلیسای روم غربی به کار نمی‌رود. اما در کلیسای شرقی یا ارتاکیش هنوز کاربرد دارد و در انگلیسی Catholicos گفته می‌شود.

– بطریق: این اصطلاح امروزه در انگلیسی patriarch گفته می‌شود. اما مقام برابر آن در کلیسای روم «پاپا» (papa) خوانده می‌شود که همان بابای پارسی است و امروزه در انگلیسی بدان Pope می‌گویند. جالب آن که امروزه در عربی پاپا را «بابا» می‌گویند و در پارسی ما بدان می‌گوییم «پاپ»!

باید توجه داشت که در درازای تاریخ و در پهنای کیش‌ها و فرقه‌های گوناگون مسیحیت به ویژه در کلیسای روم غربی و کلیسای ارتاکیش شرقی معنا و پایه‌ی این رسته‌ها (به ویژه واژه‌های انگلیسی) دگرگونی‌ها یافته و رسته‌های دیگری بدانها افزوده شده است. معناها و کاربردهای بالا مربوط به زمانی است که این واژه‌ها وارد زبان پارسی شده‌اند.

در پایان و در کنار این عنوان‌ها بد نیست درباره‌ی کاهن هم بگویم که این واژه در زبان عربی نام فاعل از ریشه‌ی «کَهَنَ» و معنای آن «پیشگو» یا «پریستار» است. شکل آن در عبری kohen است و امروزه به صورت نام خانوادگی یهودان به کار می‌رود. مشهورترین کسان دارنده‌ی این نام شاعر و نویسنده و آهنگساز و خواننده‌ی کانادایی «لئونارد کوهن» (Leonard Cohen) و برداران فیلمساز امریکایی «جوئل و اثان کوئن» (Joel & Ethan Coen) هستند.

شنبه ۲۵/دی ماه/۱۳۸۹ – ۱۵/ژانویه/۲۰۱۰

همان گونه که پیشتر هم درباره‌ی ریشه‌شناسی نوشته‌ام دو گونه ریشه‌شناسی داریم: یکی عوامانه یا مردمی (folk/popular) که بر پایه‌ی شباهت آوایی و نوشتاری واژگان کار می‌کند. نمونه‌های فراوانی از این شیوه در فرهنگ‌های قدیمی زبان پارسی و در میان مردمان و نویسندگان گذشته دیده می‌شود. برای نمونه شهر سَقز را در اصل «سه قز» می‌دانستند به معنای شهری که سه دختر آن را ساخته‌اند (قز در ترکی به معنای دختر است). این کار در میان مردم امروز نیز رایج است. برای نمونه کسی در وبلاگ خود نوشته است که واژه‌ی «پسر» در اصل «پوست در» بوده است یعنی کسی که در کندن پوست گاو و گوسپند به پدر یاری می‌رسانده! یا همین شخص در وبلاگ خود نوشته که «خراسان» در اصل «خور آستان» بوده یعنی درگاه خورشید! (جالب آن که خودش را «زبان‌شناس» هم معرفی کرده است!) یا درباره‌ی نام «رفسنجان» در جای دیگری در اینترنت خواندم که نام اصلی آن سنگان یا سنجان بوده است اما چون یک بار سیل آمده و آنجا را برده به آن «رفت سنجان» گفته‌اند و کم کم «رفسنجان» شده است! یا «خسوره» به معنای پدر زن است اما امروزه در اصفهان برخی آن را «خارسو» می‌گویند و آن را «خار چشم» می‌دانند! روشن است که این گونه ریشه‌شناسی‌ها پایه‌ی علمی و زبانی ندارد زیرا بر پایه‌ی سندهای تاریخی و زبان‌شناختی نیست. باید یادآوری کنم که ریشه‌شناسی عوامانه در همه‌ی زبان‌های دنیا وجود دارد و ویژه‌ی زبان پارسی نیست. در زبان‌های انگلیسی و فرانسه و اسپانیایی و عربی و دیگر زبان‌ها نیز چنین ریشه‌شناسی‌هایی رایج بوده و هست.

اما ریشه‌شناسی علمی بر پایه‌ی دانش زبان‌شناسی تاریخی و قانون و قاعده‌های تبدیل آوایی و نیز متن‌های موجود و بازسازی واژگان در خانواده‌های زبانی است. در زمینه‌ی ریشه‌شناسی علمی و زبان‌شناختی واژگان زبان پارسی، نخستین کتاب به نام «نقشه‌ی زیربنایی ریشه‌شناسی در پارسی نو» (Grundriss der neupersischen Etymologie) اثر پاول هُرن یا هورن (Paul Horn) آلمانی است که در سال ۱۸۹۳ م./۱۲۷۲ خ. چاپ شد. پاول هرن عمر کوتاهی داشت،در سال ۱۸۶۳ زاده شد و در سال ۱۹۰۸ در سن چهل و پنج سالگی درگذشت. گرچه این کتاب را در سی سالگی خود نوشت اما تا چند سال پیش هنوز کسی بهتر از آن کاری نکرده بود. این کتاب را دکتر جلال خالقی مطلق در سال ۱۳۵۶ خ./۱۹۷۷ م. با نام «اساس اشتقاق فارسی» ترجمه کرده است. برای آگاهی بیشتر از زندگی و کارهای پاول هُرن می‌توانید به این گفتار در دانشنامه‌ی ایرانیکا نگاه کنید.

کار بعدی از آن یوهان هاینریش هوبشمان (Heinrich Hübschmann) آلمانی است با نام «مطالعه‌های ایرانی» (Persische Studien) که در سال ۱۸۹۵ م./۱۲۷۴ خ. چاپ شده است. هوبشمان در زمینه‌ی ریشه‌شناسی زبان ایرانی اوسی نیز کتابی دارد به نام «ریشه‌شناسی و آواییک زبان اوسی» (Etymologie und Lautlehre der Ossetischen Sprache) و نیز کتابی درباره‌ی دستور زبان و ریشه‌شناسی زبان ارمنی. هوبشمان در سال ۱۸۴۸ زاده شد و در سال ۱۹۰۸ در شست سالگی درگذشت.

زنده‌یاد دکتر محمد معین نیز در «فرهنگ معین» و نیز در ویرایش فرهنگ «برهان قاطع» در یادداشت‌هایش با تکیه بر دانش زبان‌شناسی نوین و دانسته‌های خویش و آنچه تا زمان وی شناخته شده بود به ریشه‌شناسی برخی واژگان پرداخت و اشتباه بودن برخی ریشه‌شناسی‌های عامیانه‌ی برهان قاطع را گوشزد کرد.

در سال ۱۳۸۴ خ. نیز کتابی با نام «فرهنگ ریشه‌شناختی زبان فارسی» به کوشش دکتر محمد حسن‌دوست و به سرپرستی دکتر بهمن سرکاراتی در پانصد منتشر شده که از «آ» تا «ت» را دربرمی‌گیرد:


نام کتاب: فرهنگ ريشه‌شناختی زبان فارسی
نویسنده: دکتر محمد حسن‌دوست، زير نظر دکتر بهمن سرکاراتی
جلد یکم: آ – ت
ناشر: فرهنگستان زبان و ادب فارسی
سال: ۱۳۸۳ خ./ ۲۰۰۴ م.
صفحه: ۵۳۰ (هشتاد + ۳۶۰ + ۹۰ صفحه نمایه)

گویا پس از این جلد نخست دیگر خبری از جلدهای سپسین نشده است.

اما خبر خوب آن که استاد ایران‌دوست و ایران‌شناس دکتر گارنیک آساتریان (Garnik Asatrian) که مدرک دکتری خود را در زمینه‌ی ایران‌شناسی در سال ۱۹۸۴ م./ ۱۳۶۳ خ. دریافت کرده است و هم اینک استاد دانشگاه ایروان ارمنستان و سردبیر مجله‌ی معتبر «ایران و قفقاز» است، فرهنگ بزرگ ریشه‌شناختی زبان پارسی را در هزار صفحه تهیه کرده که قرار بود در ماه دسامبر سال ۲۰۱۰ یعنی ماه گذشته‌ی میلادی (آذر/دی ماه سال ۱۳۸۹) به باز بیاید که هنوز نیامده است:


نام کتاب: فرهنگ ریشه‌شناختی زبان پارسی (Etymological Dictionary of Persian)
نویسنده: دکتر گارنیک آساتریان (Garnik Asatrian)
ناشر: انتشارات بریل (Brill) دانشگاه لیدن هلند
سال: ۲۰۱۰ م./۱۳۸۹ خ (هنوز منتشر نشده)
صفحه: ۱۰۰۰
بها: ۳۴۰ دلار امریکا

این فرهنگ بر پایه‌ی تازه‌ترین دستاوردهای زبان‌شناسی در زمینه‌ی زبان‌های ایرانی و به ویژه زبان پارسی است. نمونه‌ها و شاهدها از شعر پارسی، کتاب‌ها و رساله‌های پزشکی گذشته، فرهنگ‌های پارسی قدیمی و نیز زبان امروزی آورده شده‌اند. علاوه بر واژه‌های پارسی، به وام‌واژه‌هایی هم پرداخته شده که ریشه‌هایشان در زبان هندی و یونانی و دیگر زبان‌های ناحیه‌ی قفقاز برمی‌گردد. درآیه‌ها نخست با خط پارسی نوشته شده و پس از آن ترانویسی (transcription) آنها به شیوه‌ی رایج در متن‌های ایران‌شناختی آمده است و ترتیب واژگان بر پایه‌ی الفبای پارسی است.

در همین راستا، دکتر جانی چونگ (Johnny Cheung)، که در سال ۲۰۰۰ م/ ۱۳۷۹ خ. مدرک دکتری خود را در زمینه‌ی زبان‌شناسی همسنجانه (Comparative Linguistics) در زمینه‌ی زبان‌های ایرانی از دانشگاه لیدن هلند دریافت کرده و در مدرسه‌ی مطالعات خاوری و آفریقایی (SOAS = School of Oriental and African Studies) در لندن و نیز دانشگاه کمبریج کار می‌کند و در زمینه‌ی گوالش واژگان زبان ایرانی اوسی (Ossetic) مطلب‌های فراوانی منتشر کرده است، در سال ۱۳۸۵ خ. (۲۰۰۶ م.) فرهنگ ریشه‌شناختی فعل‌های ایرانی را در ۶۲۴ صفحه منتشر کرد که از کتاب‌های مهم و مرجع است:

نام کتاب: فرهنگ ریشه‌شناختی فعل ایرانی (Etymological Dictionary of the Iranian Verb)
نویسنده: جانی چونگ (Johnny Cheung)
ناشر: انتشارات بریل دانشگاه لیدن هلند
سال: ۲۰۰۶ م./۱۳۸۵ خ.
صفحه: ۶۲۴

این کتاب از گردآیه‌ی فرهنگ‌های ریشه‌شناختی زبان‌های هندواروپایی دانشگاه لیدن هلند (Leiden Indo-European Etymological Dictionary Series) است. این کتاب تنها به فعل‌ها در زبان پارسی نمی‌پردازد بلکه هر کارواژه یا فعل را در همه‌ی زبان‌های ایرانی مانند اوستایی، پارسی کهن، پارسی میانه (پهلوی)، سغدی، ختنی، و … نیز برمی‌رسد و فرگشت‌های (تحول) آنها را نشان می‌دهد.

پی‌نوشت
دوست گرامی، دکتر علی دوست‌زاده، یادآور شدند که متن آلمانی کتاب پاول هُرن به صورت پی.دی.اف در پایگاه ارزشمند آذرگشنسپ در دسترس است. می‌توانید به این صفحه نگاه کنید.

فرهنگ سغدی – پارسی – انگلیسی

منتشرشده: ژانویه 12, 2011 در كتاب, زبان

چهارشنبه ۲۲/دی ماه/۱۳۸۹ – ۱۲/ژانویه/۲۰۱۱

پیشتر درباره‌ی سرزمین سغد باستانی و امروزی نوشته‌ام. سغدیان گروهی از ایرانیان بودند که از دوران هخامنشیان (و پیش از آن) تا دوران پس از اسلام در نگهبانی فرهنگ ایرانی و نیز در بازرگانی به ویژه در جاده‌ی ابریشم و انتقال و گسترش فرهنگ ایرانی به چین و شرق و غرب سهم و نقش مهمی داشته‌اند. بر پایه‌ی سنگ‌نبشته‌های داریوش و خشیارشا سُغد از شهربانی (ساتراپی)های هخامنشیان بود. سغدیان در برابر اسکندر مقدونی مقاومت کردند و گرفتار کشتار فجیعی شدند و به همین دلیل به سوی چین گریختند و در آنجا ساکن شدند.

زبان سغدی در کنار زبان پارسی میانه (پهلوی) و زبان پارتی (زبان اشکانیان) از مهم‌ترین زبان‌های ایرانی میانه است. در هزاره‌ی نخست میلادی، مردم از دریای گرگان تا مرز چین بدین زبان سخن می‌گفتند. زبان سغدی به سه خط مانوی، بودایی و سریانی نوشته می‌شد. به خاطر نفوذ ایرانیان سغدی و سلطه و برتری آنان در جاده‌های بازرگانی، زبان سغدی به عنوان زبان مشترک و همه‌گیر دادوستد و بازرگانی به کار می‌رفت. پس از ورود اسلام به دلیل تغییرهای اقتصادی و سیاسی و نیز گسترش زبان پارسی دری در شرق، اندک اندک زبان سغدی جایگاه خود را از دست داد. اما واژه‌های فراوانی از زبان سغدی در زبان پارسی دری و دیگر زبان‌های رایج در آسیای میانه از جمله در ترکی و چینی بازمانده است. برای نمونه خاتون یا ترخان یا ریشخند از واژه‌های سغدی هستند.

یکی از مشهورترین سغدیان دوران پس از اسلام، ابوحفص سغدی است که نخستین شعر نامدار و ثبت شده‌ی پارسی دری را به او نسبت داده‌اند و او را نخستین شاعر (رسمی و شناخته‌ی) پارسی دری دانسته‌اند. آن بیت چنین است:

آهوی کوهی در دشت چگونه روَذا؟ ——- او ندارد یار، بی یار چگونه بُوَذا؟

هم چنین ساخت سازی موسیقایی به نام «شهرود» را نیز کار ابوحفص سعدی دانسته‌اند. ابوحفص سغدی فرهنگ لغتی نیز نوشته که امروزه از میان رفته‌است.

در شعر شاعران سبک خراسانی واژه‌های سغدی بیشتر از شاعران دیگر جاهای ایران است و این یکی از دلیل‌هایی است که وقتی ناصر خسرو به شهر تبریز رسید قطران تبریزی دیوان مُنجیک و دیگر شاعران خراسان را به نزد ناصرخسرو آورد و معنای برخی واژه‌ها را از او پرسید.

همان گونه که زبان پارسی میانه یا پهلوی به زبان پارسی دری یا پارسی نو ترادیسید، زبان سغدی نیز امروزه به گونه‌ی زبان یَغنابی به زندگی خود ادامه می‌دهد. سخنگویان زبان یغنابی در استان سغد و در منطقه‌های کوهستانی کشور تاجیکستان زندگی می‌کنند.

یکی از بزرگترین کارشناسان زبان سغدی در ایران امروز خانم دکتر بدرالزمان قریب است.


خانم دکتر بدرالزمان قریب

دکتر بدرالزمان قریب در سال ۱۳۰۸ خ. در تهران در خانواده‌ای فرهنگی به دنیا آمد. دبستان و دبیرستان را در مدرسه‌ی ژاندارک (منوچهری کنونی) گذراند. در سال ۱۳۳۶ خ. مدرک کارشناسی (لیسانس) زبان و ادبیات پارسی را از دانشگاه تهران دریافت کرد و از محضر استادانی چون ابراهیم پورداوود، بدیع‌الزمان فروزانفر، دکتر محمد معین، عبدالعظیم قریب، جلال‌الدین همایی، ذبیح الله صفا، و دکتر پرویز ناتل خانلری بهره برد. وی سپس در سال ۱۳۳۷ خ. برای ادامه‌ی تحصیل در رشته‌ی زبان‌شناسی به دانشگاه پنسیلوانیا در امریکا راه یافت و به مطالعه‌ی زبان‌های ایرانی، در حوزه‌ی ادبیات پارسی میانه و باستان پرداخت. وی در سال ۱۳۴۰ خ. در گروه زبان‌شناسی و خاورشناسی آنجا مدرک کارشناسی ارشد (فوق لیسانس) خود را گرفت و سپس با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان اول به دانشگاه کالیفرنیا در برکلی وارد شد و در سال ۱۳۴۳ خ. درجه‌ی دکتری خود را با عنوان «مطالعه‌ی ساختاری فعل در زبان سُغدی» دریافت کرد. برخی از استادان او در امریکا عبارت بودند از هِنینگ در کالیفرنیا، درادزن در پنسیلوانیا و جرج کامرون در میشیگان. دکتر قریب سال پس از دریافت دکتری خود (۱۳۴۳ خ.) به ایران بازگشت و در دانشگاه شیراز به آموزش پرداخت. از سال ۱۳۵۰ به دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران آمد و تا زمان بازنشستگی در گروه زبان‌شناسی و فرهنگ و زبان‌های باستانی این دانشکده کار کرد. پس از بازنشستگی از دانشگاه تهران به عنوان مدیر گروه زبان‌های ایرانی در فرهنگستان زبان پارسی کار می‌کند.

در سال ۱۳۴۵ خ. سنگ‌نبشته‌ی تازه‌ای از خشایارشا در اندازه‌ی ۵۰ سانتی‌متر در ۵۰ سانتی‌متر و دو رو به خط میخی یافت شد که دکتر قریب آن را خواند و ترجمه کرد. این سنگ‌نبشته به دستور خشایارشا از روی نسخه‌ی اصلی آن در آرامگاه داریوش رونوشت شده بود. این کشف باستانی در نوع خود بسیار ارزشمند بود و مسایل فراوانی را روشن کرد. یکی دیگر از پژوهش‌های مهم دکتر قریب کار روی روزهای هفته، در متن‌های کهن و فرهنگ ایرانی است. پیشتر گمان می‌شد که در فرهنگ ایرانی هفته وجود نداشته است. اما خانم دکتر قریب با جست‌وجو در داستان هفت پیکر نظامی، دریافت که در این کتاب هر یک از روزهای هفته با نام ستارگان مشخص شده است. همچنین با مطالعه‌ی گاهنامه‌ی قمری مانویان دریافت که آنان نیز برای روزهای هفته، نام‌هایی داشته‌اند.

برخی از کارهای منتشر شده‌ی او عبارتند از:
– تحليل ساختاری فعل در زبان سُغدی، ۱۳۴۴
– زبان‌های خاموش (ترجمه‌)، با همكاری دكتر يدالله ثمره، ۱۳۶۵
– وِسَنتَرَه جاتَكه (Vessantara Jataka)‌، داستان تولد بودا به روايت سُغدی‌، ۱۳۷۱ خ. (جاتکه همریشه با زادن و زایش است و وسنتره یکی از نام‌های بودا است)
– تاريخچه‌ی گويش‌شناسی در ايران‌، ۱۳۸۱
– مطالعات سُغدی، ۱۳۸۶
– پژوهش‌های ايرانی باستان و ميانه، ۱۳۸۶

اما بزرگترین کار منتشر شده از خانم دکتر قریب فرهنگ بزرگ سه‌زبانه‌ی سغدی / پارسی / انگلیسی است که در سال ۱۳۷۴ خ. چاپ و پخش شده است و از کتاب‌های مهم در زمینه‌ی این زبان است.


نام: فرهنگ سغدی-پارسی-انگلیسی
نویسنده: خانم دکتر بدرالزمان قریب
ناشر: فرهنگان
صفحه: ۶۵۶
سال: ۱۳۷۴ خ. / ۱۹۹۵ م.
(ویراست تازه: ۱۳۸۳ خ./۲۰۰۴ م. با همکاری شهرزاد فتوحی)

این کتاب دارای سه پاره است: دو پیشگفتار پارسی و انگلیسی، بدنه‌ی اصلی فرهنگ، واژه‌یاب پارسی و انگلیسی. در پیشگفتار پارسی (۳۲ صفحه) و انگلیسی (۳۶ صفحه) معرفی مفصلی از زبان سغدی، تاریخچه و دستور زبان، خط‌های آن و نیز منبع‌های نوشتاری این زبان به خواننده داده شده است.

بدنه‌ی فرهنگ شامل ۱۱ هزار و ۶۱۷ درآیه یا سرواژه است که در ۴۷۳ به صورت لاتین حرف‌نویسی و آوانویسی شده و در برابر آنها معنای پارسی و انگلیسی آورده شده است. برای هر درآیه منبع نوشتاری‌ای که آن واژه در آن دیده شده نیز با نشان کوته‌نوشت (اختصاری) آمده است. در زیر نمونه‌ای از یک درآیه (درآیه‌ی شماره ۲۰ صفحه‌ی ۲) را بازنویسی می‌کنم:

20 ’βryn- ستایش کردن، آفرین کردن
āfrīn ’fryn-, ’pryn-
(to) praise
TSP 25ii, 1 n p236, KG 552, 572

منظور از TPS مجله‌ی «تراکنش‌های انجمن واژه‌شناسی» (Transaction of the Philological Society) در لندن انگلستان است.

دکتر قریب در پیشگفتار می‌نویسد که بیست سال پیش (در دهه‌ی ۱۳۵۰ خ) به گردآوری واژگان زبان سغدی و کار روی فعل‌های آن پرداخته است. وی این واژگان را به دو زبان انگلیسی و فارسی ترجمه و آوانویسی می‌کرد. اندک اندک این گردآوری به شکل یک فرهنگ بزرگ سه‌زبان درآمد. سپس اطلاعات مهمی درباره‌ی ساختار زبان سُغدی و خط آن به آن افزوده شد. در دهه‌ی ۱۳۶۰ خ. کار فرهنگ به پایان رسیده بود و آماده‌ی انتشار بود. اما خوشبختانه، در همان زمان منبع‌های تازه‌ای از زبان سغدی به دست آمد و پژوهش‌های بیشتری منتشر شد. دکتر قریب تصمیم گرفت کار انتشار را عقب بیاندازد تا از دستاوردهای تازه و منبع‌های نویافته نیز سود ببرد. از این رو، کار بازبینی و گسترش و انتشار فرهنگ سغدی ده سال دیگر طول کشید! این فرهنگ در سراسر جهان مراجعه‌کنندگان فراوانی دارد.

این کتاب در سال ۱۳۷۶ خ. در دوره‌ی چهاردهم کتاب سال (نخستین دوره‌ی پس از انقلاب در سال ۱۳۶۲ برگزار شد) برنده‌ی بهترین کتاب سال شد.

پی‌نوشت
علاقه‌مندان به آشنایی با زبان سغدی می‌توانند از این خودآموز زبان سغدی نوشته‌ی پرادز اُکتُر شِروُ (Prods Oktor Skjærvø) در گروه ایران‌شناسی دانشگاه هاروارد بهره ببرند. در این گروه خودآموز دیگر زبان‌های ایرانی نیز یافت می‌شود.

رأی و رای

منتشرشده: ژانویه 10, 2011 در ریشه‌شناسی, زبان

دوشنبه ۲۰/دی ماه/۱۳۸۹ – ۱۰/ژانویه/۲۰۱۱

واژه‌ی «رأی» در زبان عربی به معنای «دیدن» است و با «رویت» و «مرئی» همریشه است. عبارت «برأی العین» یعنی دیدن با چشم.

اما «رای» واژه‌ای است پارسی و به معنای اندیشه و خرد و دیدگاه است. در شاهنامه «رای» به فراوانی به کار رفته است:

مرا گفت: «خوب آمد این رای تو ——— به نیکی گراید همه پای تو»

یا نظامی گنجوی می‌گوید:

تا مگر از روشنی رای تو ———– سر نهم آنجا که بود پای تو

ترکیب‌های دیگر رای عبارتند از
– رایمند به معنای خردمند و آن که دارای رای باشد. اسدی توسی گوید:

خُنُک مرد داننده‌ی رایمند ——— به دل بی‌گناه و به تن بی‌گزند

– بارای: بخرد، خردمند.

ز گیلان هرآن کس که جنگی بُدند ——— هشیوار و بارای و سنگی بُدند (فردوسی)

– رای زدن: همفکری کردن. اندرز دادن. رایزن: کسی که کارش رای زدن یا به اصطلاح مشاوره باشد.
– رای کسی را زدن: نظر کسی را عوض کردن
– برگشتن رای: تغییر عقیده دادن.
– خودرای: آن که به اندیشه و روش خود کار کند و به اندیشه‌ی دیگران توجهی نکند. حافظ شیرازی می‌گوید:

فکر خود و رای خود در مذهب رندی نیست —— کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

ترکیب‌های فراوانی دیگری نیز با رای داریم که در فرهنگ دهخدا دیده می‌شوند. اما چند ترکیب دیگر با «رای» پارسی داریم که کمتر بدانها توجه شده است:

– برای: به رای = به خاطر
– چرا: چه رای = به چه دلیل
– ایرا: برای این، به این دلیل. حافظ می‌گوید:

شیراز معدن ِلب ِلعل است و کان ِحسن ——— من جوهریّ مفلسم، ایرا مشوّشم

شکل امروزی و تازه‌تر «ایرا» همان «زیرا» است که در اصل «از ایرا» بوده است.

استاد بهار عبارت دیگری را هم در این خانواده نقل می‌کند و آن اصطلاح گفتاری و عامیانه‌ی «محض ارا» است که در اصل چنین بوده است: در پاسخ سربالا به پرسش «چرا؟» می‌گویند: «از ایرا» (به خاطر همین!) که بعدها به «محض ارا» تبدیل شده است.

به نوشته‌ی دکتر حیدری ملایری در فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک، «رای» در پارسی میانه (پهلوی) «رای» و «راد» و در پارسی کهن «را» بوده است و با ratio در لاتین به معنای خرد – که در انگلیسی از آن reason و rational ساخته شده – همریشه است. از این رو، دکتر حیدری برای این دو واژه‌ی انگلیسی به ترتیب «رایَن» (râyan) و «رایَنی» (râyani) را هم پیش نهاده است.

رای از زبان پارسی وارد عربی شده و به همان معنای اندیشه به کار رفته است و جمع عربی شکسته‌ی آن به صورت «آراء» درآمده است. امروزه «رای» پارسی به شکل «رأی» عربی گفته می‌شود و برابر vote انگلیسی (همریشه با vow به معنای سوگند) به کار می‌رود. به نظر من بهتر است آن را همان «رای» بگوییم.

البته در زبان پارسی یک «رای» دیگر هم داریم و آن برابر «راجه» یا «راجای» هندی است. راجه‌ی بزرگ را در هندی «مهاراجه» می‌گویند یعنی راجه‌ی مهتر. این کاربرد هم در شاهنامه فراوان است به ویژه در «داستان اندر نهادن شترنج»:

بیاورد پیغام هندی ز رای ———- که: «تا چرخ باشد، تو بادی به جای!»

مَها در هندی همان مِه در پارسی نو/دری به معنای بزرگ است که در مهتر (بزرگتر) و مهستان (انجمن بزرگان) به کار رفته است. مهستان برابر senate در لاتین است که آن هم با senior به معنای مهتر و بزرگتر همریشه است. در زبان پهلوی مه را مس نیز می‌گفته‌اند. ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه از «مس مغان» نام می‌برد و آن را «بزرگ مغان» ترجمه می‌کند. در پارسی کهن نیز مه به صورت مس بوده است و یکی از تیره‌های بزرگ سکاها را مس-سکه یا مس-سکا می‌گفتند که در یونانی به صورت Massagate درآمده و در انگلیسی ماساگت خوانده می‌شود.