بایگانیِ دستهٔ ‘ریشه‌شناسی’

فروتن و برتن

منتشرشده: اکتبر 17, 2011 در ریشه‌شناسی, زبان

دوشنبه ۲۵/مهر/۱۳۹۰ – ۱۷/اکتبر/۲۰۱۱

امروز داشتم به ریشه‌شناسی واژه‌ی proud در زبان انگلیسی نگاه می‌کردم. داگلاس هارپر در «فرهنگ برخط ریشه‌شناسی انگلیسی» نکته‌ی جالبی نوشته است.

در بیشتر زبان‌های هندواروپایی این مفهوم ترکیبی از یک پشوند به معنای «بالا» است به همراه «دل یا تن یا اندیشه» و هم معنای مثبت دارد و هم معنای منفی. برای نمونه:
– یونانی باستان: hyperephanos به معنای «بس نمون» (over-appearing)
– گوتیک: hauhþuhts به معنای «با وجدان بلند» (high-conscience)
– انگلیسی کهن: ofermodig به معنای «بس اندیشه» (over-moody) و نیز heahheort به معنای «دل بلند» (high-heart).
در دیگر زبان‌ها نیز معنای اصلی واژه‌ی مربوط از «ورآمدن و پف کردن یا باد کردن» گرفته شده است مانند balch در زبان ولزی که شاید از ریشه‌ی «باد کردن» (swell) آمده باشد و نیز kamari در یونانی معاصر که از kamarou در یونانی باستان به معنای «تاق‌دار» (furnished with vault) گرفته شده است.

جالب آن که در زبان پارسی هم این مفهوم با واژه‌ی «برتن» (بر = بالا + تن) بیان می‌شده است و مخالف آن در زبان پهلوی «ایرتن» بوده که امروزه بیشتر به جای آن «فروتن» (فرو=پایین + تن) به کار می‌رود.

نمونه از ویس و رامین سروده‌ی فخرالدین اسعد گرگانی:

زن مسکین فروتن، مرد برتن ——— کمان سرکشی آهخته بر زن

واژه‌ی عربی تبار «مغرور» در اصل صفت مفعولی از «غرّه» و به معنای «فریفته و گول خورده» است. مغرور کسی است که فریفته‌ی خویش است. غرور نیز در اصل به معنای فریفتن یا فریب خوردن است. این هم چند کاربرد از مغرور به همین معنای فریب خورده:

مشو خاقانیا مغرور دولت ———– که دولت سایه‌ی ناپایدار است (خاقانی شروانی)
ز مغروری کلاه از سر شود دور ———— مبادا کس به زور خویش مغرور (نظامی گنجوی – خسرو و شیرین)
تا چه خواهی خریدن ای مغرور ———– روز درماندگی به سیم دغل (سعدی شیرازی – گلستان)

اما بعدها گسترش معنایی یافته و جای برتن پارسی را هم گرفته است.

به گمانم در برخی گویش‌ها «سر بزرگ» هم کنایه از «نادان» است و هم به معنای «برتن و مغرور». در ادبیات پارسی «سربزرگ» به دو معنای زیر به کار رفته است:
– پرزور و بَرنده:
کآن یکی گر سگ است گرگ شود ———- وین به قصد تو سربزرگ شود (اوحدی مراغه‌ای)
– بزرگوار
چو شدم سربزرگ درگاهش ————– یافتم راه توشه از راهش (نظامی گنجوی – هفت پیکر)

Advertisements

معنای نام زاگرس

منتشرشده: اوت 7, 2011 در ریشه‌شناسی, زبان

یک‌شنبه ۱۶/امرداد/۱۳۹۰ – ۷/آگوست/۲۰۱۱

رشته‌کوهی که از شمال غربی به جنوب شرقی در ایران کشیده است امروزه به نام «زاگرس» خوانده می‌شود. بلندترین قله‌های این رشته کوه عبارتند از:

– دنا با بلندای ۴۴۴۸ متر در شمال غربی یاسوج قرار دارد.

– اُشتران‌کوه با بلندای ۴۲۵۰ متر در جنوب شهرستان‌های الیگودرز و ازنا بلندترین قله‌ی زاگرس میانی است و در تمام طول سال پوشیده از برف است. سرچشمه‌ی اصلی رود ‌‌‌دز (دژ) و یکی از سرچشمه‌های کارون و کرخه است. دریاچه‌ی گَهَر نیز در این کوه قرار گرفته است.

– زردکوه با بلندای ۴۲۲۱ متر در نزدیکی شهرستان کوه‌رنگ در استان چهار محال و بختیاری قرار دارد. زردکوه در تمام سال پوشیده از برف و سرچشمه‌ی اصلی دو رودخانه‌ی بزرگ کارون و زاینده رود است.

– الوند: با بلندای ۳۷۴۶ متر در جنوب همدان قرار دارد. این نام شکل دیگر از «اروند» به معنای تیزرو و تندمند و دارای تندی و تیزی است. در پهلوی alvand یا arvand و صفت آن alvandik و در اوستایی aurvant. حمداﷲ مستوفی در نزهةالقلوب (چ لیدن ج 3 ص 191) گوید:

کوه الوند (اروند) در قبله‌ی شهر همدان است و کوهی معروف، دورش سی فرسنگ بوَد، هرگز قله‌ی آن از برف خالی نبوده است و از بیست فرسنگ و زیاده از آن توان دید. بر قله‌ی آن کوه چشمه‌ی آب است در سنگ خارا و آن سنگ بر مثال بنایی است بر وی در افکنده. از بالای آن سنگ اندکی آب ترشح می‌کند و آن را به تابستان توان دید زیرا به زمستان در برف پنهان بوَد.

سعدی نیز در بند دوم ترجیع‌بند معروف خود چنین می‌گوید:

باد است نصیحت رفیقان ———- و اندوه فراق، کوه الوند

– کوه گیلویه: گیلویه یا گیلویی نوع تزیین گچکاری است. حاشیه‌ی گچی پیش آمده میان قاب سقف و قسمت فوقانی بدنه‌ی دیوار اتاق. پهنای آن کم و بیش نیم گز (نیم متر) است و دور تا دور اتاق پدید آرند و گاه بر این حاشیه‌ی نقش و نگاری از گل و بُته و یا شکل پرندگان و یا میوه‌ها و غیره پدیدار و یا گچ‌بُری کنند. ابزاری که با آن گیلویه/گیلویی را می‌سازند «کشو» نام دارد.

نظامی گنجوی هم در داستان هفت‌پیکر یا بهرام‌نامه چنین می‌گوید:

صفه‌ای تا فلک سر آورده ————— گیلویی طاق او برآورده



گیلویه یا گیلویی در کاخ اردشیر بابکان – فیروزآباد

ريشه‌ی نام «زاگرس»

پیش از سده‌ی بیستم م./چهاردهم خ. این رشته کوه را بیشتر به نام «کوه پاتاق» (یا پاطاق) و «جبل پاطاق» می‌خواندند. گویا در دوران پیش از اسلام آن را «کهستان» می‌خواندند که در متن‌های عربی دوران اسلام به «جبال» (کوهستان) ترجمه شده بود و این نام تا سده‌ی ششم/هفتم هجری برقرار بود. پس از دوران مغول هم به نام «پشتکوه» و «پیشکوه» خوانده شده است.

به نظر می‌رسد که «زاگرس» واژه‌ای یونانی است و از قومی ایرانی به نام «زاگارثی» (Zagarthians) یا «ساگارثی» (Sagarthians) گرفته شده باشد. علامه محمد قزوینی می‌نویسد: «زاگرس نام یونانی سلسله جبال غربی ايران مخصوصاً بختیاری در غرب ايران است». رومن گريشمن، باستان شناس مشهور فرانسوی، هم زاگرس را برگرفته از نام تیره‌ای ایرانی یعنی Zikirtu يا همان «ساگارتی» می‌داند.

نام این تیره در کتاب هرودوت (دفتر ۱ بند ۱۲۵) به عنوان گروهی از قوم پارس آمده است:

پارسیان از تیره‌های گوناگونی شکل یافته‌اند. آنان که کورش در کنار هم آورد و به شورش بر مادها انگیزاند تیره‌های اصلی اند و همه‌ی دیگر تیره‌ها بدانان وابسته‌اند. اینها عبارت اند از: پاسارگادها، مارافیان‌ها، و ماسپیان‌ها که در میان آنان پاسارگادها نژاده‌ترین اند. هخامنشیان، که شاهان ایران از میان آنان برخاسته‌اند، یکی از دودمان‌های این تیره اند.

تیره‌های دیگر قوم پارس چنین اند: پانثیالیان‌ها، دروزیائن‌ها، و کرمانیان که به دامداری می‌پردازند. و داین‌ها، ماردها، دروپیکی‌ها و ساگارتی‌ها که بیابانگرد اند.

متن انگلیسی چنین است:


Now the Persian nation is made up of many tribes. Those which Cyrus assembled and persuaded to revolt from the Medes were the principal ones on which all the others are dependent. These are the Pasargadae, the Maraphians, and the Maspians, of whom the Pasargadae are the noblest. The Achaemenidae, from which spring all the Perseid kings, is one of their clans. The rest of the Persian tribes are the following: the Panthialaeans, the Derusiaeans, the Germanians, who are engaged in husbandry; the Daans, the Mardians, the Dropicans, and the Sagartians, who are nomads.

در دفتر ۷ بند ۸۵ نیز چنین می‌گوید:

تیره‌ی بیابانگردی که با نام ساگارتی‌ها شناخته می‌شوند زبان‌شان پارسی است و پوشاک‌شان نیمی پارسی و نیمی پَکتی است که به ارتش هخامنشی نزدیک هشت هزار سوارکار عرضه می‌کنند.

متن انگلیسی چنین است:


The wandering tribe known by the name of Sagartians – a people Persian in language, and in dress half Persian, half Pactyan, who furnished to the army as many as eight thousand horse.

بر پایه‌ی فرهنگ دهخدا، استاد ابراهیم پورداوود نام اصلی زاگرس در متن‌های اوستایی را «اِسپَروز» یا «اِسپُروز» دانسته که شکل پارسی میانه (پهلوی) آن در بندهای ۲۹ و ۳۶ از فصل ۱۲ کتاب «بُندهش» به صورت «اسپروچ» آمده است. در برهان قاطع نیز گفته شده اسپروز نام کوهی است بسیار بلند اما جای آن مشخص نشده است.

در شاهنامه نام «اسپروز» در بخش پادشاهی کیکاووس و در داستان رفتن کیکاووس به مازندران سه بار یاد شده است:

همی رفت کاووس لشکرفروز ————— بزد گاه در پیش کوه اسپروز

همی گفت کاووس لشکرفروز ————— ببر گاه تا پیش کوه اسپروز

نیاسود تیره شب و پاک روز ————— همی راند تا پیش کوه اسپروز

بر پایه‌ی این یادکرد، به نظر من اسپروز نمی‌تواند زاگرس باشد زیرا زاگرس امروزی در راه کیکاووس به مازندران نبوده است. هم اکنون یادداشت‌های دکتر خالقی مطلق بر جلد دوم شاهنامه را ندارم که ببینم وی در توضیح اسپروز چه نوشته است.

پی‌نوشت

می‌دانیم که مازندران امروزی پیشتر به نام طبرستان شناخته می‌شده است. پیشتر درباره‌ی مازندران در شاهنامه نوشته‌ام. اما به زودی جستار دیگری درباره‌ی مازندران شاهنامه و مازندران امروزی خواهم نوشت.

اوتاد و اوَتار

منتشرشده: ژوئیه 27, 2011 در ریشه‌شناسی, زبان

چهارشنبه ۵/امرداد/۱۳۹۰ – ۲۷/جولای/۲۰۱۱

یکی از اصطلاح‌های عرفان «اوتاد» است و باور بر این است که در هر زمان چند تن از عارفان هستند که جهان را نگه می‌دارند و بدانان «اوتاد» گفته می‌شود. در بیشتر منبع‌ها این اصطلاح را جمع عربی «وَتَد» به معنای میخ می‌دانند. یعنی این عارفان میخ‌های زمین اند و سبب استواری آن اند. شادروان استاد محمدتقی بهار، ملک‌الشعرا، در ص ۲۱۲ جلد ۲ کتاب ارزشمند «سبک‌شناسی» جمله‌ای دارد که کمی مرا به اندیشه انداخت:

اوتاد: کسانی که از یاران قطب اند و پوشیده در جهان از برای اصلاح بنی‌آدم و تربیت و دستگیری می‌گردند. در ادبیات سنسکریت «اَوتار» به همین معنی است و گویند هر چند هزار سال یک بار خداوند به صورت «اوتار» به زمین می‌آید برای نجات بشر و سعادت خلق و تاکنون چهل بار و هر بار به صورتی آمده است. این دو لغت با هم نزدیک اند و مخصوصاً «اوتاد» در عربی ریشه ندارد و از مادهء «وتد» به معنی میخ نمی‌باشد. و شاید مُصحّف لفظی و معنوی «اوتار» سنسکریت باشد.

استاد بهار در پانویس همان صفحه به مقاله‌ی خود با عنوان «ادبیات هند» در سال چهارم مجله‌ی «مهر» اشاره کرده است که متاسفانه به آن دسترس ندارم.

از این رو من برای یافتن توضیح و کاربرد اوتاد به نخستین متن‌های عرفانی زبان پارسی نگاه کردم. در کتاب «کشف المحجوب» (۴۶۹ ق.) نوشته‌ی ابوالحسن علی پسر عثمان جُلابی هُجویری غزنوی، صوفی و عارف بزرگ سده‌ی چهارم ق/یازدهم م. چنین آمده است:

سرهنگان درگاه حق – جلّ جلاله – سیصدند که ایشان را «اخیار» [=برگزیدگان] خوانند، و چهل دیگر که ایشان را «ابدال» خوانند و هفت دیگر که ایشان را «ابرار» خوانند و چهارند که مر ایشان را «اوتاد» خوانند، و سه دیگرند که مر ایشان را «نقیب» خوانند و یکی که ورا «قطب» خوانند و «غوث» خوانند.

در کتاب «رساله‌ی قُشیریه» نوشته‌ی امام ابوالقاسم قُشیری نیشاپوری، استاد هُجویری، نیز اوتاد دو بار به کار رفته است:

یکی از جملهء درویشان ماوراءالنهر بیامد به نیشابور و گفت من در دیار شام بودم و به مسجدی شدم و جمعی را دیدم در آن مسجد که نماز همی‌کردند و چون از نماز فارغ شدند بر صف جمعیت بنشستند و هیچ سخن نمی‌گفتند. در خاطر من چنان آمد کی ایشان اوتاد زمين اند. من نیز در آن مسجد با ایشان بنشستم. و البته هیچ سخن نمی‌گفتند. هرگاه که وقت نماز درآمدی، یکی برخاستی و بانگ نماز کردی و قامت گفتی و یکی در پیش شدی و فرض بگزاردندی و دیگر باز سر وقت و فکرت خود شدندی. تا مدّتی برین برآمد. به خاطرم در آمد کی بازگردم. بایستی کی مرا پندی دادندی یا وصیتی کردندی. یکی از ایشان گفت اگر ترا آنچه دیدی از حالت و سيرت و سکونت ما بسنده نیست هیچ چیز دیگر بسنده نکند.

بلال خواّص گوید اندر تیه بنی‌اسرائیل همی‌رفتم. مردی با من همی‌رفت. مرا شگفت آمد از وی. پس
مرا الهام دادند کی این خضر است. او را گفتم: به حق حق بر تو، که بگویی تا تو کیستی؟ گفت برادر تو، خضر. گفتم: چیزی از تو بپرسم؟ گفت: بپرس. گفتم: اندر شافعی چه گویی؟ گفت: از اوتاد است. گفتم: اندر احمد حَنْبَل چه گویی؟ گفت از جملهء صدیّقان است. گفتم: اندر بُشر حافی چه گویی؟ گفت: از پس او چون او نیز نباشد. گفتم: به چه پایگاه بود کی دیدار تو یافتم؟ گفت: به نیکی کردن تو با مادر و پدر خویش.

متن کامل هر دو کتاب را می‌توانید در «کتابخانه‌ی تصوف» در قالب وُرد و پی.دی.اف به دست آورید.

البته باید کاربرد اوتاد را در متن‌های پیش از این دو نیز بررسید. اما با توجه به پیشینه‌ی عرفان به ویژه در شرق ایران و این واقعیت که بزرگان عرفان ایرانیان شرقی و خراسانی بودند مانند بایزید بسطامی، شیخ ابوالحسن خَرَقانی، ابوسعید ابوالخیر و ابراهیم ادهم و .. نکته‌ی دیگر این که پیش از بزرگان خراسانی هم پیشگامان عرفان مانند حبیب عجمی، معروف پسر فیروزان کرخی، سهل تُستری (شوشتری)، حسین پسر منصور حلاج فسایی، جُنید نهاوندی بغدادی و شبلی سمرقندی دماوندی و … همه ایرانی بوده‌اند. بنابراین خیلی دور نیست که این گونه اصطلاح‌ها از زبان ایرانیان وارد عرفان شده باشد و بعدها برایش ریشه‌های عربی ساخته باشند. مانند اصطلاح عرفانی «همت» که آن را از «همّة» عربی به معنای تلاش دانسته‌اند حال آن که با توجه به کاربردهای عرفانی، منظور از همت اندیشه و نیروی ذهنی و درونی است و در واقع همان «هومت» (اندیشه‌ی نیک) پارسی است. نمونه از حافظ:

همتم بدرقه‌ی راه کن ای طایر قدس ——– که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

نکته‌ی دیگر این که درباره‌ی حلاج نوشته‌اند که به «هندوستان» سفرها کرد و در آنجا «نیرنجات» (نیرنگ و جادو) بیاموخت. همچنین دین بودایی از زمان ساسانیان در شرق ایران رواج داشته و شهر بلخ یکی از بزرگترین مرکزها و دارای پرستشگاه‌های بودایی بود. اصطلاح «نوبهار» در کنار نام بلخ، اصل «نوی-وهارا» به معنای «پرستشگاه نو» است. و برمکیان که بلخی بودند پیش از مسلمان شدن بودایی بودند. همه‌ی اینها امکان ناعربی بودن «اوتاد» را بیشتر می‌کند. البته منظور من ایرانی بودن این کاربرد «اوتاد» در عرفان است نه این که خود واژه‌ی اوتاد اساسا پارسی باشد. زیرا این واژه به معنای میخ‌ها عربی است.

اما ریشه‌ی واژه‌ی اَوتار سنسکریت چنین است:
اوتار از دو بخش تشکیل شده است: پیشوند اَوَ (ava-) به معنای «فرو» (اوستایی: auua- و پارسی کهن: ava- و پارسی میانه: ô) و بن «تار» به معنای گذشتن و شبیه «ترا» در پارسی و trans در لاتین. این بن در واقع صورت اصلی فعل «وتردن» یا «گذردن» و «گذشتن» است (با سپاس از دکتر حیدری ملایری). اوتار در کل به معنای فروگذشتن یعنی از آسمان به زمین فرود آمدن خداوند است.

حتا شاید باید واژه‌ی «ابدال» را نیز بررسید. زیرا آن را هم عربی و جمع «بدل» دانسته‌اند و در توجیه آن گفته‌اند:

هر یک بدل پیغامبری از پیغامبران باشند. چنان که اولی بدل خلیل و حافظ اقلیم اول است و دومی بدل موسی و نگاهبان اقلیم دوم و سومی بدل هارون و پاسبان اقلیم سیّم و چهارمی بدل ادریس و نگاهدار اقلیم چهارم و پنجمی را بدل یوسف بن یعقوب و حارس اقلیم پنجم و ششمین را بدل عیسی بن مریم و حامی اقلیم ششم و هفتمین را بدل آدم بوالبشر و موکل اقلیم هفتم گمان برند. هفت مرد. هفت مردان. هفت تنان.

نام لهستان

منتشرشده: مه 11, 2011 در ریشه‌شناسی, زبان

چهارشنبه ۲۱/اردیبهشت/۱۳۹۰ – ۱۱/می/۲۰۱۱

مدتی برای من پرسش بود که نام کشور «لهستان» در زبان پارسی از کجا آمده است؟ تا این که با کمی جست‌وجو بدین نتیجه رسیدم که علت این که در زبان پارسی (و در زبان ارمنی) کشور لهستان به این نام خوانده می‌شود به خاطر نام باستانی این کشور به صورت «لخیه» (Lechia) بوده که از نام «لخ» گرفته شده است. زبان آنها هم جزو گروه زبان‌های لخی (Lechitic) است. نام دیگر این قوم لندی (Lendians) بوده است.

طبق افسانه‌های لهستانی سه برادر بوده‌اند به نام‌های «لخ» (Lech) و «روس» (Rus) و «چک» (Czech) که بنیانگذار سه کشور روسیه و چک و لهستان شده‌اند. معروفترین کس با نام «لخ» همان رییس جمهور پیشین لهستان به نام «لخ والسا» (Lech Walesa) بود. البته تلفظ درست نام خانوادگی او «وایِسا» است زیرا حرف «ال» در این نام در اصل (ł) است که در زبان لهستانی «ی» خوانده می‌شود.

اما زمان ورود این نام به زبان پارسی را پیدا نکردم. در ویکی‌پدیای انگلیسی نوشته که ابتدا ترکان عثمانی کشور «لخیه» را در زبان خود «لخستان» یا «لهستان» خواندند و سپس این نام از زبان ترکان عثمانی به پارسی و ارمنی وارد شده است. البته امروزه ترکان ترکیه این کشور را با وام از پولونی (Pologne) فرانسوی، پولونیا (Polonya) می‌خوانند.

شاید این ادعا که این نام از زبان ترکان عثمانی به پارسی و ارمنی رفته باشد درست باشد. زیرا در دوران عثمانی زبان پارسی زبان چیره و غالب ادبی و درباری بوده است. ترکان ترکیه هنوز به کشور یونان هم می‌گویند «یونانستان»! ولی خودشان نمی‌دانند که این ساختار از زبان پارسی گرفته شده است.

درباره‌ی نام کشور «مجارستان» نیز بد نیست یادآور شوم که در زبان انگلیسی آن را Hungary و در زبان فرانسه Hongrie می‌گویند و گویا این نام با قوم هون (Hun) مربوط است. اما نام مجارستان در زبان پارسی از واژه‌ی دیگری در این سرزمین به نام «مَجیار» (Magyar) گرفته شده است.

نام رسته‌های کلیسایی

منتشرشده: ژانویه 16, 2011 در ریشه‌شناسی, زبان

یک‌شنبه ۲۶/دی ماه/۱۳۸۹ – ۱۶/ژانویه/۲۰۱۰

واژه‌ی کلیسا در زبان پارسی به گونه‌های دیگری نیز آمده است از آن میان: کلیسه و کلیسیا. در زبان پارسی میانه (پهلوی) بدان کیلیسیاک (kilisyiak) گفته می‌شده است. این واژه شکل وام گرفته‌ی واژه‌ی یونانی اککلیسیا (ekklesia) یا اککلیسیاستیکوس (ekklesiastikos) به معنای «جای گردهمایی» است. امروزه در زبان فرانسه بدان église (اگلیز) و در ایتالیایی chiesa (کی‌اِزا) می‌گویند. در زبان انگلیسی بدان church (چِرچ) می‌گویند که از ریشه‌ی ژرمنیک و به معنای «خانه‌ی خدا» است. در گویش اسکاتلندی بدان کرک (kirk) گفته می‌شود که به آلمانی و نُرس کهن (Old Norse) یعنی kirkja نزدیک است. اما صفت «کلیسایی» در زبان انگلیسی هنوز از همان ریشه‌ی یونانی است یعنی ecclesiastic و ecclesial. گویا در عربی به کلیسا «کنیسه» می‌گویند. در زبان پارسی کنیسه و شکل دیگر آن کِنِشت (یا کُنِشت) به پرستشگاه یهودان گفته می‌شود. امروزه هم نام مجلس اسراییل کنست (Knesset) است. در زبان انگلیسی به پرستشگاه یهودان synagogue می‌گویند. این واژه ترجمه‌ی یونانی همان کنست (beth keneseth) عبری است به معنای «خانه‌ی گردهمایی».

عیسا (یا در اصل: یِشوعا به معنای «یهوه رستگاری است») به زبان آرامی/آرامیک (Aramaic) سخن می‌گفت. در عربی یشوعا به شکل عیسیٰ درآمده است. پس از آن که آموزه‌های عیسا به یونانی ترجمه شدند نامش هم به شکل Iesous نوشته شد. این نام در لاتین یسوس و در انگلیسی امروزی جیزِس (Jesus) و در اسپانیایی خِسوس/هِسوس (Jesus) خوانده می‌شود. خود نام یشوعا نیز به شکل جاشوآ (Joshua) و کوتاه شده‌ی آن جاش (Josh) در انگلیسی به کار می‌رود. به دلیل این سیر تاریخی است که اصطلاح‌های مربوط به کلیسا (به ویژه در زبان‌های غربی) نیز بیشتر ریشه‌های یونانی دارند.

یکی از ویژگی‌های کلیسای مسیحیان پایگان یا سلسله مراتب رسته‌های آن است. به نوشته‌ی فرهنگ برهان قاطع این رسته‌ها چنین اند:

مهتر ترسایان … اول بُطریق است و پس از آن جاثُلیق و پس از آن مَطران و پس از آن اُسقُف و پس از آن قِسّیس و پس از آن شـمّاس.

از این رو به بررسی معنای و ریشه‌ی این واژگان از پایین‌ترین رسته می‌پردازم:

– شـمّاس: از شمس عربی (در عبری و آرامی: شَمَش) به معنای خورشیدپرست، پرستنده، خدمتگزار.
پرستیدن در پارسی در اصل به معنای در پیرامون کسی یا چیزی گشتن است. آتش‌پرست یعنی آن که گرد آتش بگردد و از آن نگهبانی کند. پریستار یا پرستار کسی است که گرد بیمار می‌گردد و او را تیمار می‌کند. پرستنده به این معنا در شاهنامه فراوان به کار رفته است. برای نمونه در داستان فریدون و ضحاک:

پرستنده‌ی بیشه و گاو ِ نغز ——— چنین داد پاسخ بدان پاک مغز

– قِسّیس: این واژه به معنای پیر و راهنما است. در زبان سریانی به صورت «گشّیشا» (geshshisha) و در زبان آرامی به گونه‌ی «قشیشا» (qeshisha) آمده است و در زبان پارسی به صورت «کشیش» به کار می‌رود.

– اسقف: از اِپی‌سکُپُس (episkopos) در یونانی به معنای سرپرست است.

ز اسقف بپرسید کـ:«ز نوشزاد ——— وز اندرزهایش چه داری به یاد؟» (فردوسی)
در کلیسا اسقف رضوان‌فروش ————- بهر این صید زبون دامی به دوش (اقبال لاهوری)

شکل دیگر آن (به ویژه در زبان پهلوی) سکوبا یا سکوپا است. اما در فرهنگ‌های قدیمی و به ویژه در شرح بیت زیر از «قصیده‌ی ترساییه»ی خاقانی:

چه فرمایی که از ظلم یهودی —————- گریزم بر در دیر سکوبا

سکوبا را چنین توضیح داده‌اند:

نام عابدی است نصارا که دیری ساخته بود و به نام او مشهور است. گویند عیسی علیه السلام به دیر او رفت و از آنجا به آسمان صعود کرد.

به نظر می‌رسد خود خاقانی نیز سکوبا را به همان معنای گفته شده (عابدی از نصارا) به کار برده است. اما فردوسی در شاهنامه سکوبا را به معنای کلی به کار برده است:

نوشتند نامه به هر مهتری —————- سکوبا و بُطریق هر کشوری

زنده‌یاد استاد سعید نفیسی و دکتر محمد معین به این معنا و ریشه‌ی درست اشاره کرده‌اند.

– مَطران: در فرهنگ‌ها نوشته‌اند که اصل آن عربی نیست اما از ریشه‌ی آن چیزی نگفته‌اند. نظر دکتر حیدری آن است که به احتمال فراوان، کوتاه شده‌ی metropolitanus است که از نظر واژه‌ای به معنای «مادرشهری» است و به مقامی در کلیسا گفته می‌شده که رهبری دینی استان یا ناحیه را به دوش داشت.

نشستنگه سوگواران بُدی ————– بدو در سکوبا و مَطران بدی (فردوسی)

– جاثُلیق: تازی شده‌ی کاثولیکوس (katholikos) یونانی به معنای «همه گیر و جامع». مذهب کاتولیک در دین مسیحیت به معنای «مذهب پذیرفته‌ی همگان» است.

سپاهی بد از جاثلیقان روم ————— که پیدا نبد از پی اسب بوم (فردوسی)

– بُطریق (بُطرَک): شکل تازی شده‌ی پَتری‌آرخِس (patriarches) یونانی به معنای «پدرسالار» است. در سده‌های آغازین مسیحیت سه «پدرسالار» اصلی مسیحیت ارتاکیش (اُرتودُکس) در شهرهای اورشلیم، کنستانتین‌آباد (عربی: قسطنطنیه)، اسکندریه و انطاکیه (Antioch شهر آنتیوخوس. در پهلوی: اندیوخ) ساکن بودند.

نام برخی از این رسته‌ها در زبان انگلیسی چنین است:

– شـمّاس: deacon

– کشیش: priest برخی می‌پندارند این واژه‌ی انگلیسی با پرستیدن پارسی همریشه است. اما در فرهنگ ریشه‌شناختی انگلیسی نخست آن را از prestar در بالاژرمنیک کهن و سپس آن را با presbyter (در یونانی: presbyteros پیشوا، راهنمای گله) مربوط دانسته است.

– اسقف: bishop این واژه‌ی انگلیسی نیز از همان اپی‌سکُپُس یونانی گرفته شده است.

– مطران: cardinal از ریشه‌ی لاتین به معنای قطب (pole) یا لولا (door hinge) است.

– جاثلیق: در کلیسای روم غربی به کار نمی‌رود. اما در کلیسای شرقی یا ارتاکیش هنوز کاربرد دارد و در انگلیسی Catholicos گفته می‌شود.

– بطریق: این اصطلاح امروزه در انگلیسی patriarch گفته می‌شود. اما مقام برابر آن در کلیسای روم «پاپا» (papa) خوانده می‌شود که همان بابای پارسی است و امروزه در انگلیسی بدان Pope می‌گویند. جالب آن که امروزه در عربی پاپا را «بابا» می‌گویند و در پارسی ما بدان می‌گوییم «پاپ»!

باید توجه داشت که در درازای تاریخ و در پهنای کیش‌ها و فرقه‌های گوناگون مسیحیت به ویژه در کلیسای روم غربی و کلیسای ارتاکیش شرقی معنا و پایه‌ی این رسته‌ها (به ویژه واژه‌های انگلیسی) دگرگونی‌ها یافته و رسته‌های دیگری بدانها افزوده شده است. معناها و کاربردهای بالا مربوط به زمانی است که این واژه‌ها وارد زبان پارسی شده‌اند.

در پایان و در کنار این عنوان‌ها بد نیست درباره‌ی کاهن هم بگویم که این واژه در زبان عربی نام فاعل از ریشه‌ی «کَهَنَ» و معنای آن «پیشگو» یا «پریستار» است. شکل آن در عبری kohen است و امروزه به صورت نام خانوادگی یهودان به کار می‌رود. مشهورترین کسان دارنده‌ی این نام شاعر و نویسنده و آهنگساز و خواننده‌ی کانادایی «لئونارد کوهن» (Leonard Cohen) و برداران فیلمساز امریکایی «جوئل و اثان کوئن» (Joel & Ethan Coen) هستند.

شنبه ۲۵/دی ماه/۱۳۸۹ – ۱۵/ژانویه/۲۰۱۰

همان گونه که پیشتر هم درباره‌ی ریشه‌شناسی نوشته‌ام دو گونه ریشه‌شناسی داریم: یکی عوامانه یا مردمی (folk/popular) که بر پایه‌ی شباهت آوایی و نوشتاری واژگان کار می‌کند. نمونه‌های فراوانی از این شیوه در فرهنگ‌های قدیمی زبان پارسی و در میان مردمان و نویسندگان گذشته دیده می‌شود. برای نمونه شهر سَقز را در اصل «سه قز» می‌دانستند به معنای شهری که سه دختر آن را ساخته‌اند (قز در ترکی به معنای دختر است). این کار در میان مردم امروز نیز رایج است. برای نمونه کسی در وبلاگ خود نوشته است که واژه‌ی «پسر» در اصل «پوست در» بوده است یعنی کسی که در کندن پوست گاو و گوسپند به پدر یاری می‌رسانده! یا همین شخص در وبلاگ خود نوشته که «خراسان» در اصل «خور آستان» بوده یعنی درگاه خورشید! (جالب آن که خودش را «زبان‌شناس» هم معرفی کرده است!) یا درباره‌ی نام «رفسنجان» در جای دیگری در اینترنت خواندم که نام اصلی آن سنگان یا سنجان بوده است اما چون یک بار سیل آمده و آنجا را برده به آن «رفت سنجان» گفته‌اند و کم کم «رفسنجان» شده است! یا «خسوره» به معنای پدر زن است اما امروزه در اصفهان برخی آن را «خارسو» می‌گویند و آن را «خار چشم» می‌دانند! روشن است که این گونه ریشه‌شناسی‌ها پایه‌ی علمی و زبانی ندارد زیرا بر پایه‌ی سندهای تاریخی و زبان‌شناختی نیست. باید یادآوری کنم که ریشه‌شناسی عوامانه در همه‌ی زبان‌های دنیا وجود دارد و ویژه‌ی زبان پارسی نیست. در زبان‌های انگلیسی و فرانسه و اسپانیایی و عربی و دیگر زبان‌ها نیز چنین ریشه‌شناسی‌هایی رایج بوده و هست.

اما ریشه‌شناسی علمی بر پایه‌ی دانش زبان‌شناسی تاریخی و قانون و قاعده‌های تبدیل آوایی و نیز متن‌های موجود و بازسازی واژگان در خانواده‌های زبانی است. در زمینه‌ی ریشه‌شناسی علمی و زبان‌شناختی واژگان زبان پارسی، نخستین کتاب به نام «نقشه‌ی زیربنایی ریشه‌شناسی در پارسی نو» (Grundriss der neupersischen Etymologie) اثر پاول هُرن یا هورن (Paul Horn) آلمانی است که در سال ۱۸۹۳ م./۱۲۷۲ خ. چاپ شد. پاول هرن عمر کوتاهی داشت،در سال ۱۸۶۳ زاده شد و در سال ۱۹۰۸ در سن چهل و پنج سالگی درگذشت. گرچه این کتاب را در سی سالگی خود نوشت اما تا چند سال پیش هنوز کسی بهتر از آن کاری نکرده بود. این کتاب را دکتر جلال خالقی مطلق در سال ۱۳۵۶ خ./۱۹۷۷ م. با نام «اساس اشتقاق فارسی» ترجمه کرده است. برای آگاهی بیشتر از زندگی و کارهای پاول هُرن می‌توانید به این گفتار در دانشنامه‌ی ایرانیکا نگاه کنید.

کار بعدی از آن یوهان هاینریش هوبشمان (Heinrich Hübschmann) آلمانی است با نام «مطالعه‌های ایرانی» (Persische Studien) که در سال ۱۸۹۵ م./۱۲۷۴ خ. چاپ شده است. هوبشمان در زمینه‌ی ریشه‌شناسی زبان ایرانی اوسی نیز کتابی دارد به نام «ریشه‌شناسی و آواییک زبان اوسی» (Etymologie und Lautlehre der Ossetischen Sprache) و نیز کتابی درباره‌ی دستور زبان و ریشه‌شناسی زبان ارمنی. هوبشمان در سال ۱۸۴۸ زاده شد و در سال ۱۹۰۸ در شست سالگی درگذشت.

زنده‌یاد دکتر محمد معین نیز در «فرهنگ معین» و نیز در ویرایش فرهنگ «برهان قاطع» در یادداشت‌هایش با تکیه بر دانش زبان‌شناسی نوین و دانسته‌های خویش و آنچه تا زمان وی شناخته شده بود به ریشه‌شناسی برخی واژگان پرداخت و اشتباه بودن برخی ریشه‌شناسی‌های عامیانه‌ی برهان قاطع را گوشزد کرد.

در سال ۱۳۸۴ خ. نیز کتابی با نام «فرهنگ ریشه‌شناختی زبان فارسی» به کوشش دکتر محمد حسن‌دوست و به سرپرستی دکتر بهمن سرکاراتی در پانصد منتشر شده که از «آ» تا «ت» را دربرمی‌گیرد:


نام کتاب: فرهنگ ريشه‌شناختی زبان فارسی
نویسنده: دکتر محمد حسن‌دوست، زير نظر دکتر بهمن سرکاراتی
جلد یکم: آ – ت
ناشر: فرهنگستان زبان و ادب فارسی
سال: ۱۳۸۳ خ./ ۲۰۰۴ م.
صفحه: ۵۳۰ (هشتاد + ۳۶۰ + ۹۰ صفحه نمایه)

گویا پس از این جلد نخست دیگر خبری از جلدهای سپسین نشده است.

اما خبر خوب آن که استاد ایران‌دوست و ایران‌شناس دکتر گارنیک آساتریان (Garnik Asatrian) که مدرک دکتری خود را در زمینه‌ی ایران‌شناسی در سال ۱۹۸۴ م./ ۱۳۶۳ خ. دریافت کرده است و هم اینک استاد دانشگاه ایروان ارمنستان و سردبیر مجله‌ی معتبر «ایران و قفقاز» است، فرهنگ بزرگ ریشه‌شناختی زبان پارسی را در هزار صفحه تهیه کرده که قرار بود در ماه دسامبر سال ۲۰۱۰ یعنی ماه گذشته‌ی میلادی (آذر/دی ماه سال ۱۳۸۹) به باز بیاید که هنوز نیامده است:


نام کتاب: فرهنگ ریشه‌شناختی زبان پارسی (Etymological Dictionary of Persian)
نویسنده: دکتر گارنیک آساتریان (Garnik Asatrian)
ناشر: انتشارات بریل (Brill) دانشگاه لیدن هلند
سال: ۲۰۱۰ م./۱۳۸۹ خ (هنوز منتشر نشده)
صفحه: ۱۰۰۰
بها: ۳۴۰ دلار امریکا

این فرهنگ بر پایه‌ی تازه‌ترین دستاوردهای زبان‌شناسی در زمینه‌ی زبان‌های ایرانی و به ویژه زبان پارسی است. نمونه‌ها و شاهدها از شعر پارسی، کتاب‌ها و رساله‌های پزشکی گذشته، فرهنگ‌های پارسی قدیمی و نیز زبان امروزی آورده شده‌اند. علاوه بر واژه‌های پارسی، به وام‌واژه‌هایی هم پرداخته شده که ریشه‌هایشان در زبان هندی و یونانی و دیگر زبان‌های ناحیه‌ی قفقاز برمی‌گردد. درآیه‌ها نخست با خط پارسی نوشته شده و پس از آن ترانویسی (transcription) آنها به شیوه‌ی رایج در متن‌های ایران‌شناختی آمده است و ترتیب واژگان بر پایه‌ی الفبای پارسی است.

در همین راستا، دکتر جانی چونگ (Johnny Cheung)، که در سال ۲۰۰۰ م/ ۱۳۷۹ خ. مدرک دکتری خود را در زمینه‌ی زبان‌شناسی همسنجانه (Comparative Linguistics) در زمینه‌ی زبان‌های ایرانی از دانشگاه لیدن هلند دریافت کرده و در مدرسه‌ی مطالعات خاوری و آفریقایی (SOAS = School of Oriental and African Studies) در لندن و نیز دانشگاه کمبریج کار می‌کند و در زمینه‌ی گوالش واژگان زبان ایرانی اوسی (Ossetic) مطلب‌های فراوانی منتشر کرده است، در سال ۱۳۸۵ خ. (۲۰۰۶ م.) فرهنگ ریشه‌شناختی فعل‌های ایرانی را در ۶۲۴ صفحه منتشر کرد که از کتاب‌های مهم و مرجع است:

نام کتاب: فرهنگ ریشه‌شناختی فعل ایرانی (Etymological Dictionary of the Iranian Verb)
نویسنده: جانی چونگ (Johnny Cheung)
ناشر: انتشارات بریل دانشگاه لیدن هلند
سال: ۲۰۰۶ م./۱۳۸۵ خ.
صفحه: ۶۲۴

این کتاب از گردآیه‌ی فرهنگ‌های ریشه‌شناختی زبان‌های هندواروپایی دانشگاه لیدن هلند (Leiden Indo-European Etymological Dictionary Series) است. این کتاب تنها به فعل‌ها در زبان پارسی نمی‌پردازد بلکه هر کارواژه یا فعل را در همه‌ی زبان‌های ایرانی مانند اوستایی، پارسی کهن، پارسی میانه (پهلوی)، سغدی، ختنی، و … نیز برمی‌رسد و فرگشت‌های (تحول) آنها را نشان می‌دهد.

پی‌نوشت
دوست گرامی، دکتر علی دوست‌زاده، یادآور شدند که متن آلمانی کتاب پاول هُرن به صورت پی.دی.اف در پایگاه ارزشمند آذرگشنسپ در دسترس است. می‌توانید به این صفحه نگاه کنید.

رأی و رای

منتشرشده: ژانویه 10, 2011 در ریشه‌شناسی, زبان

دوشنبه ۲۰/دی ماه/۱۳۸۹ – ۱۰/ژانویه/۲۰۱۱

واژه‌ی «رأی» در زبان عربی به معنای «دیدن» است و با «رویت» و «مرئی» همریشه است. عبارت «برأی العین» یعنی دیدن با چشم.

اما «رای» واژه‌ای است پارسی و به معنای اندیشه و خرد و دیدگاه است. در شاهنامه «رای» به فراوانی به کار رفته است:

مرا گفت: «خوب آمد این رای تو ——— به نیکی گراید همه پای تو»

یا نظامی گنجوی می‌گوید:

تا مگر از روشنی رای تو ———– سر نهم آنجا که بود پای تو

ترکیب‌های دیگر رای عبارتند از
– رایمند به معنای خردمند و آن که دارای رای باشد. اسدی توسی گوید:

خُنُک مرد داننده‌ی رایمند ——— به دل بی‌گناه و به تن بی‌گزند

– بارای: بخرد، خردمند.

ز گیلان هرآن کس که جنگی بُدند ——— هشیوار و بارای و سنگی بُدند (فردوسی)

– رای زدن: همفکری کردن. اندرز دادن. رایزن: کسی که کارش رای زدن یا به اصطلاح مشاوره باشد.
– رای کسی را زدن: نظر کسی را عوض کردن
– برگشتن رای: تغییر عقیده دادن.
– خودرای: آن که به اندیشه و روش خود کار کند و به اندیشه‌ی دیگران توجهی نکند. حافظ شیرازی می‌گوید:

فکر خود و رای خود در مذهب رندی نیست —— کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

ترکیب‌های فراوانی دیگری نیز با رای داریم که در فرهنگ دهخدا دیده می‌شوند. اما چند ترکیب دیگر با «رای» پارسی داریم که کمتر بدانها توجه شده است:

– برای: به رای = به خاطر
– چرا: چه رای = به چه دلیل
– ایرا: برای این، به این دلیل. حافظ می‌گوید:

شیراز معدن ِلب ِلعل است و کان ِحسن ——— من جوهریّ مفلسم، ایرا مشوّشم

شکل امروزی و تازه‌تر «ایرا» همان «زیرا» است که در اصل «از ایرا» بوده است.

استاد بهار عبارت دیگری را هم در این خانواده نقل می‌کند و آن اصطلاح گفتاری و عامیانه‌ی «محض ارا» است که در اصل چنین بوده است: در پاسخ سربالا به پرسش «چرا؟» می‌گویند: «از ایرا» (به خاطر همین!) که بعدها به «محض ارا» تبدیل شده است.

به نوشته‌ی دکتر حیدری ملایری در فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک، «رای» در پارسی میانه (پهلوی) «رای» و «راد» و در پارسی کهن «را» بوده است و با ratio در لاتین به معنای خرد – که در انگلیسی از آن reason و rational ساخته شده – همریشه است. از این رو، دکتر حیدری برای این دو واژه‌ی انگلیسی به ترتیب «رایَن» (râyan) و «رایَنی» (râyani) را هم پیش نهاده است.

رای از زبان پارسی وارد عربی شده و به همان معنای اندیشه به کار رفته است و جمع عربی شکسته‌ی آن به صورت «آراء» درآمده است. امروزه «رای» پارسی به شکل «رأی» عربی گفته می‌شود و برابر vote انگلیسی (همریشه با vow به معنای سوگند) به کار می‌رود. به نظر من بهتر است آن را همان «رای» بگوییم.

البته در زبان پارسی یک «رای» دیگر هم داریم و آن برابر «راجه» یا «راجای» هندی است. راجه‌ی بزرگ را در هندی «مهاراجه» می‌گویند یعنی راجه‌ی مهتر. این کاربرد هم در شاهنامه فراوان است به ویژه در «داستان اندر نهادن شترنج»:

بیاورد پیغام هندی ز رای ———- که: «تا چرخ باشد، تو بادی به جای!»

مَها در هندی همان مِه در پارسی نو/دری به معنای بزرگ است که در مهتر (بزرگتر) و مهستان (انجمن بزرگان) به کار رفته است. مهستان برابر senate در لاتین است که آن هم با senior به معنای مهتر و بزرگتر همریشه است. در زبان پهلوی مه را مس نیز می‌گفته‌اند. ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه از «مس مغان» نام می‌برد و آن را «بزرگ مغان» ترجمه می‌کند. در پارسی کهن نیز مه به صورت مس بوده است و یکی از تیره‌های بزرگ سکاها را مس-سکه یا مس-سکا می‌گفتند که در یونانی به صورت Massagate درآمده و در انگلیسی ماساگت خوانده می‌شود.