بایگانیِ دستهٔ ‘ریشه‌شناسی’

فروتن و برتن

منتشرشده: اکتبر 17, 2011 در ریشه‌شناسی, زبان

دوشنبه ۲۵/مهر/۱۳۹۰ – ۱۷/اکتبر/۲۰۱۱

امروز داشتم به ریشه‌شناسی واژه‌ی proud در زبان انگلیسی نگاه می‌کردم. داگلاس هارپر در «فرهنگ برخط ریشه‌شناسی انگلیسی» نکته‌ی جالبی نوشته است.

در بیشتر زبان‌های هندواروپایی این مفهوم ترکیبی از یک پشوند به معنای «بالا» است به همراه «دل یا تن یا اندیشه» و هم معنای مثبت دارد و هم معنای منفی. برای نمونه:
– یونانی باستان: hyperephanos به معنای «بس نمون» (over-appearing)
– گوتیک: hauhþuhts به معنای «با وجدان بلند» (high-conscience)
– انگلیسی کهن: ofermodig به معنای «بس اندیشه» (over-moody) و نیز heahheort به معنای «دل بلند» (high-heart).
در دیگر زبان‌ها نیز معنای اصلی واژه‌ی مربوط از «ورآمدن و پف کردن یا باد کردن» گرفته شده است مانند balch در زبان ولزی که شاید از ریشه‌ی «باد کردن» (swell) آمده باشد و نیز kamari در یونانی معاصر که از kamarou در یونانی باستان به معنای «تاق‌دار» (furnished with vault) گرفته شده است.

جالب آن که در زبان پارسی هم این مفهوم با واژه‌ی «برتن» (بر = بالا + تن) بیان می‌شده است و مخالف آن در زبان پهلوی «ایرتن» بوده که امروزه بیشتر به جای آن «فروتن» (فرو=پایین + تن) به کار می‌رود.

نمونه از ویس و رامین سروده‌ی فخرالدین اسعد گرگانی:

زن مسکین فروتن، مرد برتن ——— کمان سرکشی آهخته بر زن

واژه‌ی عربی تبار «مغرور» در اصل صفت مفعولی از «غرّه» و به معنای «فریفته و گول خورده» است. مغرور کسی است که فریفته‌ی خویش است. غرور نیز در اصل به معنای فریفتن یا فریب خوردن است. این هم چند کاربرد از مغرور به همین معنای فریب خورده:

مشو خاقانیا مغرور دولت ———– که دولت سایه‌ی ناپایدار است (خاقانی شروانی)
ز مغروری کلاه از سر شود دور ———— مبادا کس به زور خویش مغرور (نظامی گنجوی – خسرو و شیرین)
تا چه خواهی خریدن ای مغرور ———– روز درماندگی به سیم دغل (سعدی شیرازی – گلستان)

اما بعدها گسترش معنایی یافته و جای برتن پارسی را هم گرفته است.

به گمانم در برخی گویش‌ها «سر بزرگ» هم کنایه از «نادان» است و هم به معنای «برتن و مغرور». در ادبیات پارسی «سربزرگ» به دو معنای زیر به کار رفته است:
– پرزور و بَرنده:
کآن یکی گر سگ است گرگ شود ———- وین به قصد تو سربزرگ شود (اوحدی مراغه‌ای)
– بزرگوار
چو شدم سربزرگ درگاهش ————– یافتم راه توشه از راهش (نظامی گنجوی – هفت پیکر)

معنای نام زاگرس

منتشرشده: اوت 7, 2011 در ریشه‌شناسی, زبان

یک‌شنبه ۱۶/امرداد/۱۳۹۰ – ۷/آگوست/۲۰۱۱

رشته‌کوهی که از شمال غربی به جنوب شرقی در ایران کشیده است امروزه به نام «زاگرس» خوانده می‌شود. بلندترین قله‌های این رشته کوه عبارتند از:

– دنا با بلندای ۴۴۴۸ متر در شمال غربی یاسوج قرار دارد.

– اُشتران‌کوه با بلندای ۴۲۵۰ متر در جنوب شهرستان‌های الیگودرز و ازنا بلندترین قله‌ی زاگرس میانی است و در تمام طول سال پوشیده از برف است. سرچشمه‌ی اصلی رود ‌‌‌دز (دژ) و یکی از سرچشمه‌های کارون و کرخه است. دریاچه‌ی گَهَر نیز در این کوه قرار گرفته است.

– زردکوه با بلندای ۴۲۲۱ متر در نزدیکی شهرستان کوه‌رنگ در استان چهار محال و بختیاری قرار دارد. زردکوه در تمام سال پوشیده از برف و سرچشمه‌ی اصلی دو رودخانه‌ی بزرگ کارون و زاینده رود است.

– الوند: با بلندای ۳۷۴۶ متر در جنوب همدان قرار دارد. این نام شکل دیگر از «اروند» به معنای تیزرو و تندمند و دارای تندی و تیزی است. در پهلوی alvand یا arvand و صفت آن alvandik و در اوستایی aurvant. حمداﷲ مستوفی در نزهةالقلوب (چ لیدن ج 3 ص 191) گوید:

کوه الوند (اروند) در قبله‌ی شهر همدان است و کوهی معروف، دورش سی فرسنگ بوَد، هرگز قله‌ی آن از برف خالی نبوده است و از بیست فرسنگ و زیاده از آن توان دید. بر قله‌ی آن کوه چشمه‌ی آب است در سنگ خارا و آن سنگ بر مثال بنایی است بر وی در افکنده. از بالای آن سنگ اندکی آب ترشح می‌کند و آن را به تابستان توان دید زیرا به زمستان در برف پنهان بوَد.

سعدی نیز در بند دوم ترجیع‌بند معروف خود چنین می‌گوید:

باد است نصیحت رفیقان ———- و اندوه فراق، کوه الوند

– کوه گیلویه: گیلویه یا گیلویی نوع تزیین گچکاری است. حاشیه‌ی گچی پیش آمده میان قاب سقف و قسمت فوقانی بدنه‌ی دیوار اتاق. پهنای آن کم و بیش نیم گز (نیم متر) است و دور تا دور اتاق پدید آرند و گاه بر این حاشیه‌ی نقش و نگاری از گل و بُته و یا شکل پرندگان و یا میوه‌ها و غیره پدیدار و یا گچ‌بُری کنند. ابزاری که با آن گیلویه/گیلویی را می‌سازند «کشو» نام دارد.

نظامی گنجوی هم در داستان هفت‌پیکر یا بهرام‌نامه چنین می‌گوید:

صفه‌ای تا فلک سر آورده ————— گیلویی طاق او برآورده



گیلویه یا گیلویی در کاخ اردشیر بابکان – فیروزآباد

ريشه‌ی نام «زاگرس»

پیش از سده‌ی بیستم م./چهاردهم خ. این رشته کوه را بیشتر به نام «کوه پاتاق» (یا پاطاق) و «جبل پاطاق» می‌خواندند. گویا در دوران پیش از اسلام آن را «کهستان» می‌خواندند که در متن‌های عربی دوران اسلام به «جبال» (کوهستان) ترجمه شده بود و این نام تا سده‌ی ششم/هفتم هجری برقرار بود. پس از دوران مغول هم به نام «پشتکوه» و «پیشکوه» خوانده شده است.

به نظر می‌رسد که «زاگرس» واژه‌ای یونانی است و از قومی ایرانی به نام «زاگارثی» (Zagarthians) یا «ساگارثی» (Sagarthians) گرفته شده باشد. علامه محمد قزوینی می‌نویسد: «زاگرس نام یونانی سلسله جبال غربی ايران مخصوصاً بختیاری در غرب ايران است». رومن گريشمن، باستان شناس مشهور فرانسوی، هم زاگرس را برگرفته از نام تیره‌ای ایرانی یعنی Zikirtu يا همان «ساگارتی» می‌داند.

نام این تیره در کتاب هرودوت (دفتر ۱ بند ۱۲۵) به عنوان گروهی از قوم پارس آمده است:

پارسیان از تیره‌های گوناگونی شکل یافته‌اند. آنان که کورش در کنار هم آورد و به شورش بر مادها انگیزاند تیره‌های اصلی اند و همه‌ی دیگر تیره‌ها بدانان وابسته‌اند. اینها عبارت اند از: پاسارگادها، مارافیان‌ها، و ماسپیان‌ها که در میان آنان پاسارگادها نژاده‌ترین اند. هخامنشیان، که شاهان ایران از میان آنان برخاسته‌اند، یکی از دودمان‌های این تیره اند.

تیره‌های دیگر قوم پارس چنین اند: پانثیالیان‌ها، دروزیائن‌ها، و کرمانیان که به دامداری می‌پردازند. و داین‌ها، ماردها، دروپیکی‌ها و ساگارتی‌ها که بیابانگرد اند.

متن انگلیسی چنین است:


Now the Persian nation is made up of many tribes. Those which Cyrus assembled and persuaded to revolt from the Medes were the principal ones on which all the others are dependent. These are the Pasargadae, the Maraphians, and the Maspians, of whom the Pasargadae are the noblest. The Achaemenidae, from which spring all the Perseid kings, is one of their clans. The rest of the Persian tribes are the following: the Panthialaeans, the Derusiaeans, the Germanians, who are engaged in husbandry; the Daans, the Mardians, the Dropicans, and the Sagartians, who are nomads.

در دفتر ۷ بند ۸۵ نیز چنین می‌گوید:

تیره‌ی بیابانگردی که با نام ساگارتی‌ها شناخته می‌شوند زبان‌شان پارسی است و پوشاک‌شان نیمی پارسی و نیمی پَکتی است که به ارتش هخامنشی نزدیک هشت هزار سوارکار عرضه می‌کنند.

متن انگلیسی چنین است:


The wandering tribe known by the name of Sagartians – a people Persian in language, and in dress half Persian, half Pactyan, who furnished to the army as many as eight thousand horse.

بر پایه‌ی فرهنگ دهخدا، استاد ابراهیم پورداوود نام اصلی زاگرس در متن‌های اوستایی را «اِسپَروز» یا «اِسپُروز» دانسته که شکل پارسی میانه (پهلوی) آن در بندهای ۲۹ و ۳۶ از فصل ۱۲ کتاب «بُندهش» به صورت «اسپروچ» آمده است. در برهان قاطع نیز گفته شده اسپروز نام کوهی است بسیار بلند اما جای آن مشخص نشده است.

در شاهنامه نام «اسپروز» در بخش پادشاهی کیکاووس و در داستان رفتن کیکاووس به مازندران سه بار یاد شده است:

همی رفت کاووس لشکرفروز ————— بزد گاه در پیش کوه اسپروز

همی گفت کاووس لشکرفروز ————— ببر گاه تا پیش کوه اسپروز

نیاسود تیره شب و پاک روز ————— همی راند تا پیش کوه اسپروز

بر پایه‌ی این یادکرد، به نظر من اسپروز نمی‌تواند زاگرس باشد زیرا زاگرس امروزی در راه کیکاووس به مازندران نبوده است. هم اکنون یادداشت‌های دکتر خالقی مطلق بر جلد دوم شاهنامه را ندارم که ببینم وی در توضیح اسپروز چه نوشته است.

پی‌نوشت

می‌دانیم که مازندران امروزی پیشتر به نام طبرستان شناخته می‌شده است. پیشتر درباره‌ی مازندران در شاهنامه نوشته‌ام. اما به زودی جستار دیگری درباره‌ی مازندران شاهنامه و مازندران امروزی خواهم نوشت.

اوتاد و اوَتار

منتشرشده: ژوئیه 27, 2011 در ریشه‌شناسی, زبان

چهارشنبه ۵/امرداد/۱۳۹۰ – ۲۷/جولای/۲۰۱۱

یکی از اصطلاح‌های عرفان «اوتاد» است و باور بر این است که در هر زمان چند تن از عارفان هستند که جهان را نگه می‌دارند و بدانان «اوتاد» گفته می‌شود. در بیشتر منبع‌ها این اصطلاح را جمع عربی «وَتَد» به معنای میخ می‌دانند. یعنی این عارفان میخ‌های زمین اند و سبب استواری آن اند. شادروان استاد محمدتقی بهار، ملک‌الشعرا، در ص ۲۱۲ جلد ۲ کتاب ارزشمند «سبک‌شناسی» جمله‌ای دارد که کمی مرا به اندیشه انداخت:

اوتاد: کسانی که از یاران قطب اند و پوشیده در جهان از برای اصلاح بنی‌آدم و تربیت و دستگیری می‌گردند. در ادبیات سنسکریت «اَوتار» به همین معنی است و گویند هر چند هزار سال یک بار خداوند به صورت «اوتار» به زمین می‌آید برای نجات بشر و سعادت خلق و تاکنون چهل بار و هر بار به صورتی آمده است. این دو لغت با هم نزدیک اند و مخصوصاً «اوتاد» در عربی ریشه ندارد و از مادهء «وتد» به معنی میخ نمی‌باشد. و شاید مُصحّف لفظی و معنوی «اوتار» سنسکریت باشد.

استاد بهار در پانویس همان صفحه به مقاله‌ی خود با عنوان «ادبیات هند» در سال چهارم مجله‌ی «مهر» اشاره کرده است که متاسفانه به آن دسترس ندارم.

از این رو من برای یافتن توضیح و کاربرد اوتاد به نخستین متن‌های عرفانی زبان پارسی نگاه کردم. در کتاب «کشف المحجوب» (۴۶۹ ق.) نوشته‌ی ابوالحسن علی پسر عثمان جُلابی هُجویری غزنوی، صوفی و عارف بزرگ سده‌ی چهارم ق/یازدهم م. چنین آمده است:

سرهنگان درگاه حق – جلّ جلاله – سیصدند که ایشان را «اخیار» [=برگزیدگان] خوانند، و چهل دیگر که ایشان را «ابدال» خوانند و هفت دیگر که ایشان را «ابرار» خوانند و چهارند که مر ایشان را «اوتاد» خوانند، و سه دیگرند که مر ایشان را «نقیب» خوانند و یکی که ورا «قطب» خوانند و «غوث» خوانند.

در کتاب «رساله‌ی قُشیریه» نوشته‌ی امام ابوالقاسم قُشیری نیشاپوری، استاد هُجویری، نیز اوتاد دو بار به کار رفته است:

یکی از جملهء درویشان ماوراءالنهر بیامد به نیشابور و گفت من در دیار شام بودم و به مسجدی شدم و جمعی را دیدم در آن مسجد که نماز همی‌کردند و چون از نماز فارغ شدند بر صف جمعیت بنشستند و هیچ سخن نمی‌گفتند. در خاطر من چنان آمد کی ایشان اوتاد زمين اند. من نیز در آن مسجد با ایشان بنشستم. و البته هیچ سخن نمی‌گفتند. هرگاه که وقت نماز درآمدی، یکی برخاستی و بانگ نماز کردی و قامت گفتی و یکی در پیش شدی و فرض بگزاردندی و دیگر باز سر وقت و فکرت خود شدندی. تا مدّتی برین برآمد. به خاطرم در آمد کی بازگردم. بایستی کی مرا پندی دادندی یا وصیتی کردندی. یکی از ایشان گفت اگر ترا آنچه دیدی از حالت و سيرت و سکونت ما بسنده نیست هیچ چیز دیگر بسنده نکند.

بلال خواّص گوید اندر تیه بنی‌اسرائیل همی‌رفتم. مردی با من همی‌رفت. مرا شگفت آمد از وی. پس
مرا الهام دادند کی این خضر است. او را گفتم: به حق حق بر تو، که بگویی تا تو کیستی؟ گفت برادر تو، خضر. گفتم: چیزی از تو بپرسم؟ گفت: بپرس. گفتم: اندر شافعی چه گویی؟ گفت: از اوتاد است. گفتم: اندر احمد حَنْبَل چه گویی؟ گفت از جملهء صدیّقان است. گفتم: اندر بُشر حافی چه گویی؟ گفت: از پس او چون او نیز نباشد. گفتم: به چه پایگاه بود کی دیدار تو یافتم؟ گفت: به نیکی کردن تو با مادر و پدر خویش.

متن کامل هر دو کتاب را می‌توانید در «کتابخانه‌ی تصوف» در قالب وُرد و پی.دی.اف به دست آورید.

البته باید کاربرد اوتاد را در متن‌های پیش از این دو نیز بررسید. اما با توجه به پیشینه‌ی عرفان به ویژه در شرق ایران و این واقعیت که بزرگان عرفان ایرانیان شرقی و خراسانی بودند مانند بایزید بسطامی، شیخ ابوالحسن خَرَقانی، ابوسعید ابوالخیر و ابراهیم ادهم و .. نکته‌ی دیگر این که پیش از بزرگان خراسانی هم پیشگامان عرفان مانند حبیب عجمی، معروف پسر فیروزان کرخی، سهل تُستری (شوشتری)، حسین پسر منصور حلاج فسایی، جُنید نهاوندی بغدادی و شبلی سمرقندی دماوندی و … همه ایرانی بوده‌اند. بنابراین خیلی دور نیست که این گونه اصطلاح‌ها از زبان ایرانیان وارد عرفان شده باشد و بعدها برایش ریشه‌های عربی ساخته باشند. مانند اصطلاح عرفانی «همت» که آن را از «همّة» عربی به معنای تلاش دانسته‌اند حال آن که با توجه به کاربردهای عرفانی، منظور از همت اندیشه و نیروی ذهنی و درونی است و در واقع همان «هومت» (اندیشه‌ی نیک) پارسی است. نمونه از حافظ:

همتم بدرقه‌ی راه کن ای طایر قدس ——– که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

نکته‌ی دیگر این که درباره‌ی حلاج نوشته‌اند که به «هندوستان» سفرها کرد و در آنجا «نیرنجات» (نیرنگ و جادو) بیاموخت. همچنین دین بودایی از زمان ساسانیان در شرق ایران رواج داشته و شهر بلخ یکی از بزرگترین مرکزها و دارای پرستشگاه‌های بودایی بود. اصطلاح «نوبهار» در کنار نام بلخ، اصل «نوی-وهارا» به معنای «پرستشگاه نو» است. و برمکیان که بلخی بودند پیش از مسلمان شدن بودایی بودند. همه‌ی اینها امکان ناعربی بودن «اوتاد» را بیشتر می‌کند. البته منظور من ایرانی بودن این کاربرد «اوتاد» در عرفان است نه این که خود واژه‌ی اوتاد اساسا پارسی باشد. زیرا این واژه به معنای میخ‌ها عربی است.

اما ریشه‌ی واژه‌ی اَوتار سنسکریت چنین است:
اوتار از دو بخش تشکیل شده است: پیشوند اَوَ (ava-) به معنای «فرو» (اوستایی: auua- و پارسی کهن: ava- و پارسی میانه: ô) و بن «تار» به معنای گذشتن و شبیه «ترا» در پارسی و trans در لاتین. این بن در واقع صورت اصلی فعل «وتردن» یا «گذردن» و «گذشتن» است (با سپاس از دکتر حیدری ملایری). اوتار در کل به معنای فروگذشتن یعنی از آسمان به زمین فرود آمدن خداوند است.

حتا شاید باید واژه‌ی «ابدال» را نیز بررسید. زیرا آن را هم عربی و جمع «بدل» دانسته‌اند و در توجیه آن گفته‌اند:

هر یک بدل پیغامبری از پیغامبران باشند. چنان که اولی بدل خلیل و حافظ اقلیم اول است و دومی بدل موسی و نگاهبان اقلیم دوم و سومی بدل هارون و پاسبان اقلیم سیّم و چهارمی بدل ادریس و نگاهدار اقلیم چهارم و پنجمی را بدل یوسف بن یعقوب و حارس اقلیم پنجم و ششمین را بدل عیسی بن مریم و حامی اقلیم ششم و هفتمین را بدل آدم بوالبشر و موکل اقلیم هفتم گمان برند. هفت مرد. هفت مردان. هفت تنان.

نام لهستان

منتشرشده: مه 11, 2011 در ریشه‌شناسی, زبان

چهارشنبه ۲۱/اردیبهشت/۱۳۹۰ – ۱۱/می/۲۰۱۱

مدتی برای من پرسش بود که نام کشور «لهستان» در زبان پارسی از کجا آمده است؟ تا این که با کمی جست‌وجو بدین نتیجه رسیدم که علت این که در زبان پارسی (و در زبان ارمنی) کشور لهستان به این نام خوانده می‌شود به خاطر نام باستانی این کشور به صورت «لخیه» (Lechia) بوده که از نام «لخ» گرفته شده است. زبان آنها هم جزو گروه زبان‌های لخی (Lechitic) است. نام دیگر این قوم لندی (Lendians) بوده است.

طبق افسانه‌های لهستانی سه برادر بوده‌اند به نام‌های «لخ» (Lech) و «روس» (Rus) و «چک» (Czech) که بنیانگذار سه کشور روسیه و چک و لهستان شده‌اند. معروفترین کس با نام «لخ» همان رییس جمهور پیشین لهستان به نام «لخ والسا» (Lech Walesa) بود. البته تلفظ درست نام خانوادگی او «وایِسا» است زیرا حرف «ال» در این نام در اصل (ł) است که در زبان لهستانی «ی» خوانده می‌شود.

اما زمان ورود این نام به زبان پارسی را پیدا نکردم. در ویکی‌پدیای انگلیسی نوشته که ابتدا ترکان عثمانی کشور «لخیه» را در زبان خود «لخستان» یا «لهستان» خواندند و سپس این نام از زبان ترکان عثمانی به پارسی و ارمنی وارد شده است. البته امروزه ترکان ترکیه این کشور را با وام از پولونی (Pologne) فرانسوی، پولونیا (Polonya) می‌خوانند.

شاید این ادعا که این نام از زبان ترکان عثمانی به پارسی و ارمنی رفته باشد درست باشد. زیرا در دوران عثمانی زبان پارسی زبان چیره و غالب ادبی و درباری بوده است. ترکان ترکیه هنوز به کشور یونان هم می‌گویند «یونانستان»! ولی خودشان نمی‌دانند که این ساختار از زبان پارسی گرفته شده است.

درباره‌ی نام کشور «مجارستان» نیز بد نیست یادآور شوم که در زبان انگلیسی آن را Hungary و در زبان فرانسه Hongrie می‌گویند و گویا این نام با قوم هون (Hun) مربوط است. اما نام مجارستان در زبان پارسی از واژه‌ی دیگری در این سرزمین به نام «مَجیار» (Magyar) گرفته شده است.

نام رسته‌های کلیسایی

منتشرشده: ژانویه 16, 2011 در ریشه‌شناسی, زبان

یک‌شنبه ۲۶/دی ماه/۱۳۸۹ – ۱۶/ژانویه/۲۰۱۰

واژه‌ی کلیسا در زبان پارسی به گونه‌های دیگری نیز آمده است از آن میان: کلیسه و کلیسیا. در زبان پارسی میانه (پهلوی) بدان کیلیسیاک (kilisyiak) گفته می‌شده است. این واژه شکل وام گرفته‌ی واژه‌ی یونانی اککلیسیا (ekklesia) یا اککلیسیاستیکوس (ekklesiastikos) به معنای «جای گردهمایی» است. امروزه در زبان فرانسه بدان église (اگلیز) و در ایتالیایی chiesa (کی‌اِزا) می‌گویند. در زبان انگلیسی بدان church (چِرچ) می‌گویند که از ریشه‌ی ژرمنیک و به معنای «خانه‌ی خدا» است. در گویش اسکاتلندی بدان کرک (kirk) گفته می‌شود که به آلمانی و نُرس کهن (Old Norse) یعنی kirkja نزدیک است. اما صفت «کلیسایی» در زبان انگلیسی هنوز از همان ریشه‌ی یونانی است یعنی ecclesiastic و ecclesial. گویا در عربی به کلیسا «کنیسه» می‌گویند. در زبان پارسی کنیسه و شکل دیگر آن کِنِشت (یا کُنِشت) به پرستشگاه یهودان گفته می‌شود. امروزه هم نام مجلس اسراییل کنست (Knesset) است. در زبان انگلیسی به پرستشگاه یهودان synagogue می‌گویند. این واژه ترجمه‌ی یونانی همان کنست (beth keneseth) عبری است به معنای «خانه‌ی گردهمایی».

عیسا (یا در اصل: یِشوعا به معنای «یهوه رستگاری است») به زبان آرامی/آرامیک (Aramaic) سخن می‌گفت. در عربی یشوعا به شکل عیسیٰ درآمده است. پس از آن که آموزه‌های عیسا به یونانی ترجمه شدند نامش هم به شکل Iesous نوشته شد. این نام در لاتین یسوس و در انگلیسی امروزی جیزِس (Jesus) و در اسپانیایی خِسوس/هِسوس (Jesus) خوانده می‌شود. خود نام یشوعا نیز به شکل جاشوآ (Joshua) و کوتاه شده‌ی آن جاش (Josh) در انگلیسی به کار می‌رود. به دلیل این سیر تاریخی است که اصطلاح‌های مربوط به کلیسا (به ویژه در زبان‌های غربی) نیز بیشتر ریشه‌های یونانی دارند.

یکی از ویژگی‌های کلیسای مسیحیان پایگان یا سلسله مراتب رسته‌های آن است. به نوشته‌ی فرهنگ برهان قاطع این رسته‌ها چنین اند:

مهتر ترسایان … اول بُطریق است و پس از آن جاثُلیق و پس از آن مَطران و پس از آن اُسقُف و پس از آن قِسّیس و پس از آن شـمّاس.

از این رو به بررسی معنای و ریشه‌ی این واژگان از پایین‌ترین رسته می‌پردازم:

– شـمّاس: از شمس عربی (در عبری و آرامی: شَمَش) به معنای خورشیدپرست، پرستنده، خدمتگزار.
پرستیدن در پارسی در اصل به معنای در پیرامون کسی یا چیزی گشتن است. آتش‌پرست یعنی آن که گرد آتش بگردد و از آن نگهبانی کند. پریستار یا پرستار کسی است که گرد بیمار می‌گردد و او را تیمار می‌کند. پرستنده به این معنا در شاهنامه فراوان به کار رفته است. برای نمونه در داستان فریدون و ضحاک:

پرستنده‌ی بیشه و گاو ِ نغز ——— چنین داد پاسخ بدان پاک مغز

– قِسّیس: این واژه به معنای پیر و راهنما است. در زبان سریانی به صورت «گشّیشا» (geshshisha) و در زبان آرامی به گونه‌ی «قشیشا» (qeshisha) آمده است و در زبان پارسی به صورت «کشیش» به کار می‌رود.

– اسقف: از اِپی‌سکُپُس (episkopos) در یونانی به معنای سرپرست است.

ز اسقف بپرسید کـ:«ز نوشزاد ——— وز اندرزهایش چه داری به یاد؟» (فردوسی)
در کلیسا اسقف رضوان‌فروش ————- بهر این صید زبون دامی به دوش (اقبال لاهوری)

شکل دیگر آن (به ویژه در زبان پهلوی) سکوبا یا سکوپا است. اما در فرهنگ‌های قدیمی و به ویژه در شرح بیت زیر از «قصیده‌ی ترساییه»ی خاقانی:

چه فرمایی که از ظلم یهودی —————- گریزم بر در دیر سکوبا

سکوبا را چنین توضیح داده‌اند:

نام عابدی است نصارا که دیری ساخته بود و به نام او مشهور است. گویند عیسی علیه السلام به دیر او رفت و از آنجا به آسمان صعود کرد.

به نظر می‌رسد خود خاقانی نیز سکوبا را به همان معنای گفته شده (عابدی از نصارا) به کار برده است. اما فردوسی در شاهنامه سکوبا را به معنای کلی به کار برده است:

نوشتند نامه به هر مهتری —————- سکوبا و بُطریق هر کشوری

زنده‌یاد استاد سعید نفیسی و دکتر محمد معین به این معنا و ریشه‌ی درست اشاره کرده‌اند.

– مَطران: در فرهنگ‌ها نوشته‌اند که اصل آن عربی نیست اما از ریشه‌ی آن چیزی نگفته‌اند. نظر دکتر حیدری آن است که به احتمال فراوان، کوتاه شده‌ی metropolitanus است که از نظر واژه‌ای به معنای «مادرشهری» است و به مقامی در کلیسا گفته می‌شده که رهبری دینی استان یا ناحیه را به دوش داشت.

نشستنگه سوگواران بُدی ————– بدو در سکوبا و مَطران بدی (فردوسی)

– جاثُلیق: تازی شده‌ی کاثولیکوس (katholikos) یونانی به معنای «همه گیر و جامع». مذهب کاتولیک در دین مسیحیت به معنای «مذهب پذیرفته‌ی همگان» است.

سپاهی بد از جاثلیقان روم ————— که پیدا نبد از پی اسب بوم (فردوسی)

– بُطریق (بُطرَک): شکل تازی شده‌ی پَتری‌آرخِس (patriarches) یونانی به معنای «پدرسالار» است. در سده‌های آغازین مسیحیت سه «پدرسالار» اصلی مسیحیت ارتاکیش (اُرتودُکس) در شهرهای اورشلیم، کنستانتین‌آباد (عربی: قسطنطنیه)، اسکندریه و انطاکیه (Antioch شهر آنتیوخوس. در پهلوی: اندیوخ) ساکن بودند.

نام برخی از این رسته‌ها در زبان انگلیسی چنین است:

– شـمّاس: deacon

– کشیش: priest برخی می‌پندارند این واژه‌ی انگلیسی با پرستیدن پارسی همریشه است. اما در فرهنگ ریشه‌شناختی انگلیسی نخست آن را از prestar در بالاژرمنیک کهن و سپس آن را با presbyter (در یونانی: presbyteros پیشوا، راهنمای گله) مربوط دانسته است.

– اسقف: bishop این واژه‌ی انگلیسی نیز از همان اپی‌سکُپُس یونانی گرفته شده است.

– مطران: cardinal از ریشه‌ی لاتین به معنای قطب (pole) یا لولا (door hinge) است.

– جاثلیق: در کلیسای روم غربی به کار نمی‌رود. اما در کلیسای شرقی یا ارتاکیش هنوز کاربرد دارد و در انگلیسی Catholicos گفته می‌شود.

– بطریق: این اصطلاح امروزه در انگلیسی patriarch گفته می‌شود. اما مقام برابر آن در کلیسای روم «پاپا» (papa) خوانده می‌شود که همان بابای پارسی است و امروزه در انگلیسی بدان Pope می‌گویند. جالب آن که امروزه در عربی پاپا را «بابا» می‌گویند و در پارسی ما بدان می‌گوییم «پاپ»!

باید توجه داشت که در درازای تاریخ و در پهنای کیش‌ها و فرقه‌های گوناگون مسیحیت به ویژه در کلیسای روم غربی و کلیسای ارتاکیش شرقی معنا و پایه‌ی این رسته‌ها (به ویژه واژه‌های انگلیسی) دگرگونی‌ها یافته و رسته‌های دیگری بدانها افزوده شده است. معناها و کاربردهای بالا مربوط به زمانی است که این واژه‌ها وارد زبان پارسی شده‌اند.

در پایان و در کنار این عنوان‌ها بد نیست درباره‌ی کاهن هم بگویم که این واژه در زبان عربی نام فاعل از ریشه‌ی «کَهَنَ» و معنای آن «پیشگو» یا «پریستار» است. شکل آن در عبری kohen است و امروزه به صورت نام خانوادگی یهودان به کار می‌رود. مشهورترین کسان دارنده‌ی این نام شاعر و نویسنده و آهنگساز و خواننده‌ی کانادایی «لئونارد کوهن» (Leonard Cohen) و برداران فیلمساز امریکایی «جوئل و اثان کوئن» (Joel & Ethan Coen) هستند.

شنبه ۲۵/دی ماه/۱۳۸۹ – ۱۵/ژانویه/۲۰۱۰

همان گونه که پیشتر هم درباره‌ی ریشه‌شناسی نوشته‌ام دو گونه ریشه‌شناسی داریم: یکی عوامانه یا مردمی (folk/popular) که بر پایه‌ی شباهت آوایی و نوشتاری واژگان کار می‌کند. نمونه‌های فراوانی از این شیوه در فرهنگ‌های قدیمی زبان پارسی و در میان مردمان و نویسندگان گذشته دیده می‌شود. برای نمونه شهر سَقز را در اصل «سه قز» می‌دانستند به معنای شهری که سه دختر آن را ساخته‌اند (قز در ترکی به معنای دختر است). این کار در میان مردم امروز نیز رایج است. برای نمونه کسی در وبلاگ خود نوشته است که واژه‌ی «پسر» در اصل «پوست در» بوده است یعنی کسی که در کندن پوست گاو و گوسپند به پدر یاری می‌رسانده! یا همین شخص در وبلاگ خود نوشته که «خراسان» در اصل «خور آستان» بوده یعنی درگاه خورشید! (جالب آن که خودش را «زبان‌شناس» هم معرفی کرده است!) یا درباره‌ی نام «رفسنجان» در جای دیگری در اینترنت خواندم که نام اصلی آن سنگان یا سنجان بوده است اما چون یک بار سیل آمده و آنجا را برده به آن «رفت سنجان» گفته‌اند و کم کم «رفسنجان» شده است! یا «خسوره» به معنای پدر زن است اما امروزه در اصفهان برخی آن را «خارسو» می‌گویند و آن را «خار چشم» می‌دانند! روشن است که این گونه ریشه‌شناسی‌ها پایه‌ی علمی و زبانی ندارد زیرا بر پایه‌ی سندهای تاریخی و زبان‌شناختی نیست. باید یادآوری کنم که ریشه‌شناسی عوامانه در همه‌ی زبان‌های دنیا وجود دارد و ویژه‌ی زبان پارسی نیست. در زبان‌های انگلیسی و فرانسه و اسپانیایی و عربی و دیگر زبان‌ها نیز چنین ریشه‌شناسی‌هایی رایج بوده و هست.

اما ریشه‌شناسی علمی بر پایه‌ی دانش زبان‌شناسی تاریخی و قانون و قاعده‌های تبدیل آوایی و نیز متن‌های موجود و بازسازی واژگان در خانواده‌های زبانی است. در زمینه‌ی ریشه‌شناسی علمی و زبان‌شناختی واژگان زبان پارسی، نخستین کتاب به نام «نقشه‌ی زیربنایی ریشه‌شناسی در پارسی نو» (Grundriss der neupersischen Etymologie) اثر پاول هُرن یا هورن (Paul Horn) آلمانی است که در سال ۱۸۹۳ م./۱۲۷۲ خ. چاپ شد. پاول هرن عمر کوتاهی داشت،در سال ۱۸۶۳ زاده شد و در سال ۱۹۰۸ در سن چهل و پنج سالگی درگذشت. گرچه این کتاب را در سی سالگی خود نوشت اما تا چند سال پیش هنوز کسی بهتر از آن کاری نکرده بود. این کتاب را دکتر جلال خالقی مطلق در سال ۱۳۵۶ خ./۱۹۷۷ م. با نام «اساس اشتقاق فارسی» ترجمه کرده است. برای آگاهی بیشتر از زندگی و کارهای پاول هُرن می‌توانید به این گفتار در دانشنامه‌ی ایرانیکا نگاه کنید.

کار بعدی از آن یوهان هاینریش هوبشمان (Heinrich Hübschmann) آلمانی است با نام «مطالعه‌های ایرانی» (Persische Studien) که در سال ۱۸۹۵ م./۱۲۷۴ خ. چاپ شده است. هوبشمان در زمینه‌ی ریشه‌شناسی زبان ایرانی اوسی نیز کتابی دارد به نام «ریشه‌شناسی و آواییک زبان اوسی» (Etymologie und Lautlehre der Ossetischen Sprache) و نیز کتابی درباره‌ی دستور زبان و ریشه‌شناسی زبان ارمنی. هوبشمان در سال ۱۸۴۸ زاده شد و در سال ۱۹۰۸ در شست سالگی درگذشت.

زنده‌یاد دکتر محمد معین نیز در «فرهنگ معین» و نیز در ویرایش فرهنگ «برهان قاطع» در یادداشت‌هایش با تکیه بر دانش زبان‌شناسی نوین و دانسته‌های خویش و آنچه تا زمان وی شناخته شده بود به ریشه‌شناسی برخی واژگان پرداخت و اشتباه بودن برخی ریشه‌شناسی‌های عامیانه‌ی برهان قاطع را گوشزد کرد.

در سال ۱۳۸۴ خ. نیز کتابی با نام «فرهنگ ریشه‌شناختی زبان فارسی» به کوشش دکتر محمد حسن‌دوست و به سرپرستی دکتر بهمن سرکاراتی در پانصد منتشر شده که از «آ» تا «ت» را دربرمی‌گیرد:


نام کتاب: فرهنگ ريشه‌شناختی زبان فارسی
نویسنده: دکتر محمد حسن‌دوست، زير نظر دکتر بهمن سرکاراتی
جلد یکم: آ – ت
ناشر: فرهنگستان زبان و ادب فارسی
سال: ۱۳۸۳ خ./ ۲۰۰۴ م.
صفحه: ۵۳۰ (هشتاد + ۳۶۰ + ۹۰ صفحه نمایه)

گویا پس از این جلد نخست دیگر خبری از جلدهای سپسین نشده است.

اما خبر خوب آن که استاد ایران‌دوست و ایران‌شناس دکتر گارنیک آساتریان (Garnik Asatrian) که مدرک دکتری خود را در زمینه‌ی ایران‌شناسی در سال ۱۹۸۴ م./ ۱۳۶۳ خ. دریافت کرده است و هم اینک استاد دانشگاه ایروان ارمنستان و سردبیر مجله‌ی معتبر «ایران و قفقاز» است، فرهنگ بزرگ ریشه‌شناختی زبان پارسی را در هزار صفحه تهیه کرده که قرار بود در ماه دسامبر سال ۲۰۱۰ یعنی ماه گذشته‌ی میلادی (آذر/دی ماه سال ۱۳۸۹) به باز بیاید که هنوز نیامده است:


نام کتاب: فرهنگ ریشه‌شناختی زبان پارسی (Etymological Dictionary of Persian)
نویسنده: دکتر گارنیک آساتریان (Garnik Asatrian)
ناشر: انتشارات بریل (Brill) دانشگاه لیدن هلند
سال: ۲۰۱۰ م./۱۳۸۹ خ (هنوز منتشر نشده)
صفحه: ۱۰۰۰
بها: ۳۴۰ دلار امریکا

این فرهنگ بر پایه‌ی تازه‌ترین دستاوردهای زبان‌شناسی در زمینه‌ی زبان‌های ایرانی و به ویژه زبان پارسی است. نمونه‌ها و شاهدها از شعر پارسی، کتاب‌ها و رساله‌های پزشکی گذشته، فرهنگ‌های پارسی قدیمی و نیز زبان امروزی آورده شده‌اند. علاوه بر واژه‌های پارسی، به وام‌واژه‌هایی هم پرداخته شده که ریشه‌هایشان در زبان هندی و یونانی و دیگر زبان‌های ناحیه‌ی قفقاز برمی‌گردد. درآیه‌ها نخست با خط پارسی نوشته شده و پس از آن ترانویسی (transcription) آنها به شیوه‌ی رایج در متن‌های ایران‌شناختی آمده است و ترتیب واژگان بر پایه‌ی الفبای پارسی است.

در همین راستا، دکتر جانی چونگ (Johnny Cheung)، که در سال ۲۰۰۰ م/ ۱۳۷۹ خ. مدرک دکتری خود را در زمینه‌ی زبان‌شناسی همسنجانه (Comparative Linguistics) در زمینه‌ی زبان‌های ایرانی از دانشگاه لیدن هلند دریافت کرده و در مدرسه‌ی مطالعات خاوری و آفریقایی (SOAS = School of Oriental and African Studies) در لندن و نیز دانشگاه کمبریج کار می‌کند و در زمینه‌ی گوالش واژگان زبان ایرانی اوسی (Ossetic) مطلب‌های فراوانی منتشر کرده است، در سال ۱۳۸۵ خ. (۲۰۰۶ م.) فرهنگ ریشه‌شناختی فعل‌های ایرانی را در ۶۲۴ صفحه منتشر کرد که از کتاب‌های مهم و مرجع است:

نام کتاب: فرهنگ ریشه‌شناختی فعل ایرانی (Etymological Dictionary of the Iranian Verb)
نویسنده: جانی چونگ (Johnny Cheung)
ناشر: انتشارات بریل دانشگاه لیدن هلند
سال: ۲۰۰۶ م./۱۳۸۵ خ.
صفحه: ۶۲۴

این کتاب از گردآیه‌ی فرهنگ‌های ریشه‌شناختی زبان‌های هندواروپایی دانشگاه لیدن هلند (Leiden Indo-European Etymological Dictionary Series) است. این کتاب تنها به فعل‌ها در زبان پارسی نمی‌پردازد بلکه هر کارواژه یا فعل را در همه‌ی زبان‌های ایرانی مانند اوستایی، پارسی کهن، پارسی میانه (پهلوی)، سغدی، ختنی، و … نیز برمی‌رسد و فرگشت‌های (تحول) آنها را نشان می‌دهد.

پی‌نوشت
دوست گرامی، دکتر علی دوست‌زاده، یادآور شدند که متن آلمانی کتاب پاول هُرن به صورت پی.دی.اف در پایگاه ارزشمند آذرگشنسپ در دسترس است. می‌توانید به این صفحه نگاه کنید.

رأی و رای

منتشرشده: ژانویه 10, 2011 در ریشه‌شناسی, زبان

دوشنبه ۲۰/دی ماه/۱۳۸۹ – ۱۰/ژانویه/۲۰۱۱

واژه‌ی «رأی» در زبان عربی به معنای «دیدن» است و با «رویت» و «مرئی» همریشه است. عبارت «برأی العین» یعنی دیدن با چشم.

اما «رای» واژه‌ای است پارسی و به معنای اندیشه و خرد و دیدگاه است. در شاهنامه «رای» به فراوانی به کار رفته است:

مرا گفت: «خوب آمد این رای تو ——— به نیکی گراید همه پای تو»

یا نظامی گنجوی می‌گوید:

تا مگر از روشنی رای تو ———– سر نهم آنجا که بود پای تو

ترکیب‌های دیگر رای عبارتند از
– رایمند به معنای خردمند و آن که دارای رای باشد. اسدی توسی گوید:

خُنُک مرد داننده‌ی رایمند ——— به دل بی‌گناه و به تن بی‌گزند

– بارای: بخرد، خردمند.

ز گیلان هرآن کس که جنگی بُدند ——— هشیوار و بارای و سنگی بُدند (فردوسی)

– رای زدن: همفکری کردن. اندرز دادن. رایزن: کسی که کارش رای زدن یا به اصطلاح مشاوره باشد.
– رای کسی را زدن: نظر کسی را عوض کردن
– برگشتن رای: تغییر عقیده دادن.
– خودرای: آن که به اندیشه و روش خود کار کند و به اندیشه‌ی دیگران توجهی نکند. حافظ شیرازی می‌گوید:

فکر خود و رای خود در مذهب رندی نیست —— کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

ترکیب‌های فراوانی دیگری نیز با رای داریم که در فرهنگ دهخدا دیده می‌شوند. اما چند ترکیب دیگر با «رای» پارسی داریم که کمتر بدانها توجه شده است:

– برای: به رای = به خاطر
– چرا: چه رای = به چه دلیل
– ایرا: برای این، به این دلیل. حافظ می‌گوید:

شیراز معدن ِلب ِلعل است و کان ِحسن ——— من جوهریّ مفلسم، ایرا مشوّشم

شکل امروزی و تازه‌تر «ایرا» همان «زیرا» است که در اصل «از ایرا» بوده است.

استاد بهار عبارت دیگری را هم در این خانواده نقل می‌کند و آن اصطلاح گفتاری و عامیانه‌ی «محض ارا» است که در اصل چنین بوده است: در پاسخ سربالا به پرسش «چرا؟» می‌گویند: «از ایرا» (به خاطر همین!) که بعدها به «محض ارا» تبدیل شده است.

به نوشته‌ی دکتر حیدری ملایری در فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک، «رای» در پارسی میانه (پهلوی) «رای» و «راد» و در پارسی کهن «را» بوده است و با ratio در لاتین به معنای خرد – که در انگلیسی از آن reason و rational ساخته شده – همریشه است. از این رو، دکتر حیدری برای این دو واژه‌ی انگلیسی به ترتیب «رایَن» (râyan) و «رایَنی» (râyani) را هم پیش نهاده است.

رای از زبان پارسی وارد عربی شده و به همان معنای اندیشه به کار رفته است و جمع عربی شکسته‌ی آن به صورت «آراء» درآمده است. امروزه «رای» پارسی به شکل «رأی» عربی گفته می‌شود و برابر vote انگلیسی (همریشه با vow به معنای سوگند) به کار می‌رود. به نظر من بهتر است آن را همان «رای» بگوییم.

البته در زبان پارسی یک «رای» دیگر هم داریم و آن برابر «راجه» یا «راجای» هندی است. راجه‌ی بزرگ را در هندی «مهاراجه» می‌گویند یعنی راجه‌ی مهتر. این کاربرد هم در شاهنامه فراوان است به ویژه در «داستان اندر نهادن شترنج»:

بیاورد پیغام هندی ز رای ———- که: «تا چرخ باشد، تو بادی به جای!»

مَها در هندی همان مِه در پارسی نو/دری به معنای بزرگ است که در مهتر (بزرگتر) و مهستان (انجمن بزرگان) به کار رفته است. مهستان برابر senate در لاتین است که آن هم با senior به معنای مهتر و بزرگتر همریشه است. در زبان پهلوی مه را مس نیز می‌گفته‌اند. ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه از «مس مغان» نام می‌برد و آن را «بزرگ مغان» ترجمه می‌کند. در پارسی کهن نیز مه به صورت مس بوده است و یکی از تیره‌های بزرگ سکاها را مس-سکه یا مس-سکا می‌گفتند که در یونانی به صورت Massagate درآمده و در انگلیسی ماساگت خوانده می‌شود.

گیلاس

منتشرشده: دسامبر 31, 2010 در ریشه‌شناسی, زبان

آدینه ۱۰/دی ماه/۱۳۸۹ – ۳۱/دسامبر/۲۰۱۰

گیلاس در زبان پارسی نام میوه‌ای است از خانواده‌ی آلو و از رده‌ی آلبالو (آلوبالو) که معمولاً شیرین است. شکل آن را در زبان پارسی میانه (پهلوی) و پارسی کهن پیدا نکردم اما در زبان یونانی به درخت این میوه kerasos گفته می‌شود که شباهت نزدیکی به واژه‌ی گیلاس دارد. ریشه‌ی واژه‌ی یونانی را از زبان‌های آسیای کهتر (فروگیه یا فریگیه Phrygian) دانسته‌اند.

اما از هفتاد هشتاد سال گذشته واژه‌ی گیلاس به اشتباه برای نامیدن جام نیز به کار رفته است و به ویژه به جای جام شراب از «گیلاس شراب» استفاده می‌کنند. این اصطلاح اشتباه در فرهنگ دهخدا نیز آمده است. در فرهنگ انگلیسی-فارسی سلیمان حییم نیز برای glass پس از جام و لیوان اصطلاح «گیلاس» آمده است و در فرهنگ فرانسه-فارسی سعید نفیسی هم در برابر verrs علاوه بر جام و لیوان و استکان همین «گیلاس» آورده شده است. ملک الشعرای بهار در قطعه‌ای می‌گوید:

گر بیش خورم می از سه گیلاس ——— بیم است که قلب گیرد آماس

به نظر من، این اشتباه به خاطر تلفظ غلط واژه‌ی انگلیسی glass است که در پارسی بایستی همان جام گفته می‌شد و یا حتا آوانویسی آن به صورت گلس یا گلاس است نه گیلاس.

اما میوه‌ی گیلاس در زبان انگلیسی cherry گفته می‌شود که آن هم نتیجه‌ی برداشت اشتباه انگلیسی زبانان از واژه‌ی اصلی فرانسوی یا لاتین است. این واژه در زبان انگلیسی وام‌واژه‌ای است از زبان فرانسه یعنی cerise (در فرانسه‌ی کهن: cherise) و در انگلیسی کهن به شکل ciris بوده است. انگلیسی زبانان آن را جمع پنداشته و مفرد آن را به صورت cherry درآورده و در زبان خود به کار می‌برند.

نکته‌ی جالب دیگر درباره‌ی این میوه آن که در فرهنگ‌های پارسی تعریف آن را «آلبالوی شیرین» نوشته‌اند اما در زبان انگلیسی به آلبالو «گیلاس ترش» (sour cherry) گفته می‌شود!

ریشه‌شناسی قالی

منتشرشده: دسامبر 7, 2010 در ریشه‌شناسی, زبان

سه‌شنبه ۱۶/آذرماه/۱۳۸۹ – ۷/دسامبر/۲۰۱۰

متاسفانه به خاطر نبود یا ناآگاهی از دانش زبان‌شناسی در گذشته و کمبود آگاهی از ریشه‌شناسی علمی، برخی از واژه‌هایی که در زبان پارسی هستند دارای ریشه‌ی ترکی دانسته شده‌اند. همان گونه که برخی از واژه‌های پارسی دارای ریشه‌ی عربی دانسته شده‌اند. حال آن که واژه‌های مورد نظر در اصل پارسی/ایرانی بوده و پس از عربی شدن دوباره به پارسی برگشته‌اند. برای نمونه واژه‌ی «خاویار» («خایه آر» به معنای ماهی تخم‌ریز) را ترکی دانسته‌اند. (خاگینه نیز خوراکی است که از خایه یا تخم مرغ درست می‌شود.) یا واژه‌های «خاتون» و «ترخان» را که در اصل از زبان ایرانی سُغدی به زبان ترکی رفته، واژه‌های ترکی دانسته‌اند.

نمونه‌ی دیگری از چنین ترکی دانستن‌ها واژه‌ی قالی است. نخست چند نمونه از کاربرد آن در ادبیات کهن پارسی نو را می‌آورم:

نپرد بلبل اندر باغ جز بر بُسّد و مینا ——- نپوید آهو اندر دشت جز بر غالی پرنون (رودکی سمرقندی)

نپرد بلبل اندر باغ جز بر بسد و مینا ——– نپوید آهو اندر دشت جز بر قالی و پرنون (منوچهری دامغانی)

هرچند که پشم است اصل هردو ——— بسیار به است از پلاس قالی (ناصر خسرو)

به قالی داد پرنون دشت سامان را کنون آمد ——- به کاخ خسرو از سامان بدل قالی و پرنون را؟ (قطران تبریزی)

خار مغیلان مرا چو قالی رومی است ——- برگ درختان مرا دیبه مرقون (مسعود سعد سلمان)

مرد ره را بوریا قالین بود ————- باز خشتش زیر سر بالین بود (خواجه عبداﷲ انصاری)

چون مرا سندس است و استبرق ———– شاید ار قالی مرندی نیست (خاقانی شروانی)

خونت برای قالی سلطان بریختند ———- ابله چرا نخفتی بر بوریای خویش (سعدی شیرازی)

گر آزاده ای بر زمین خسب و بس ———– مکن بهر قالی زمین بوس کس (سعدی شیرازی)

مرد ره را بوریا قالین بود ——– زانکه خشتش عاقبت بالین بود (عطار نیشاپوری)

گونه‌های دیگر نگارش این نام چنین است: غالی، قالین، غالین، و خالی (ربطی با خالی به معنای تهی ندارد)

پس از گفت‌وگو با دکتر حیدری ملایری پیشنهاد ایشان این است که قالی/قالین باید واژه‌ای ایرانی باشد به معنای پشم یا پرز که گونه‌های دیگر آن در زبان‌ها و گویش‌های ایرانی مانند لری و لکی و کردی و طبری چنین است:

لری و لکی: هوری (hôri با ـُ بلند)

کردی: هیری (hiri). در فرهنگ کردی-فرانسه‌ی آگوست ژابا (Auguste Jaba) چاپ شده در سال ۱۸۷۹ م./ ۱۲۵۸ خ. این واژه با erion در یونانی به معنای پشم همریشه دانسته شده است.

کردی: خوری (xuri). ترادیسش هـ به خـ در زبان‌های ایرانی شناخته شده است مانند هور/خور = خورشید. در فرهنگ دهخدا نیز تعریف خوری به «نوعی پارچه» آمده است.

طبری: هِری (heri).

واژه‌ی کردی «خوری» که دکتر حیدری نوشته است مرا به یاد بافته‌ی دیگری انداخت که آن را هم دارای ریشه‌ی ترکی دانسته‌اند و آن «خولی، خاولی، حوله، یا هوله» است. شاید حوله نیز همان خوری باشد.

متاسفانه در زبان پارسی نوشتاری و استانده (استاندارد) واژه‌ی همخانواده‌ی هیری/خوری فراموش شده است. البته اصطلاح «خرسک» به معنای فرش با کیفیت پایین یا «فرش و پلاسی پشم‌دار» نیز در همین خانواده‌ی واژگانی جای دارد. واژه‌ی گلیم نیز به قالین بسیار نزدیک است و باید جزو همین خانواده باشد.

درباره‌ی ترادیسش هـ/خـ به قـ دکتر حیدری مثالی از زبان لری به دست داد که در آن خرچنگ را قرژنگ می‌گویند. شاید هم خـ در خوری به گـ در گلیم دگرگون شده و از آنجا به قـ رسیده است مانند گوژ -> کوژ/کوز -> قوز.

درباره‌ی ریشه‌شناسی قالی برخی آن را به شهر «قالی-قلا» در ارمنستان (آناتولی) ربط داده‌اند. اما نمی‌دانیم در چه زمانی از این شهر به ایران قالی وارد کرده‌اند. حال آن که ایران از دوران‌های بسیار کهن مرکز بافت فرش و قالی بوده است! از زمان هخامنشیان فرش ایرانی به مصر و یونان صادر می‌شده است و کهن‌ترین فرش جهان یعنی فرش پازیریک ایرانی است. بنابراین گرفتن نام فرش و قالی از دیگر شهرهای بیرون ایران چندان عاقلانه به نظر نمی‌رسد. این شهر در زبان ارمنی کارین (Karin) خوانده می‌شده و در دوران امویان به دست مسلمانان افتاد و نامش «قالی-قلا» شد و دوران اوج آن در زمان سلجوقیان بود. حال آن که همان گونه که در بالا نمونه آوردیم در شعرهای رودکی و ناصر خسرو و منوچهری و قطران از قالی یاد شده است و این شاعران پیش از سلجوقیان و به ویژه پیش از ورود سلجوقیان به آناتولی زیسته‌اند. نام ارمنی بعدی این شهر یعنی «آرتزن» (Artzen) بعدها به نام «ارزنة الروم» و امروزه به شکل «ارز روم» (Erzerum) درآمده است.

در پاسخ به ادعای ترکی بودن واژه‌ی قالی بد نیست به نوشته‌ی جیمز ردهاوس (James W. Redhouse) در کتاب «واژه‌نامه‌ی ترکی و انگلیسی» (A Turkish and English Lexicon) چاپ شده در شهر استانبول به سال ۱۹۲۱ م./ ۱۳۰۰ خ. اشاره کنیم که نوشته است واژه‌ی «قالی» در زبان ترکی از زبان پارسی وام گرفته شده است.

در زبان ارمنی به فرش یا قالی «گرگ» (gorg) می‌گویند که از واژه‌ی کورک (koork) یا کورکاس (koorkas) گرفته شده است و به نظر من کورک با کُرک در زبان پارسی همریشه است.

بربر و بربری

منتشرشده: دسامبر 1, 2010 در ریشه‌شناسی, زبان

چهارشنبه ۱۰/آذرماه/۱۳۸۹ – ۱/دسامبر/۲۰۱۰

یونانیان باستان به دیگرانی که به زبان خودشان سخن نمی‌گفتند، به ویژه به ایرانیان، عنوان «بربر» یا «بربری» (در یونانی: بربروس barbaros، در انگلیسی: barbarian) داده بود. واژه‌ی «بربر» در پوروا-هندواروپایی به صورت -barbar* و در سانسکریت به شکل -barbara است و به معنای «گرفتن زبان» (stammer) است. معنای دیگر این واژه در سانسکریت به معنای «ناآریایی» است. بربر همریشه است با آنچه که امروزه در زبان پارسی به شکل «وِروِر» و «ور زدن» به کار می‌رود، یعنی سخن بیهوده و بی‌معنا گفتن. واژه‌ی دیگری که با بربر/ورور پیوند دارد «ورّ» یا «برّ»، به ویژه در زبان لری، است به معنای کسی که زبانش بگیرد و «لال» باشد. می‌دانیم که معنای اصلی «لال» یعنی کسی که زبانش بگیرد. کسی که توانایی سخن گفتن نداشته باشد در پارسی «گنگ» خوانده می‌شود. امروزه به اشتباه به جای گنگ از لال استفاده می‌شود. (انوری ابیوردی نیز در قطعه‌ای ابتکاری از زبان پیرزنی لال سخن گفته است که پیشترمعرفی کرده‌ام.)

از آنجا که رومیان نیز به یونانی سخن نمی‌گفتند خودشان «بربر» بودند. اما رومیان واژه‌ی بربر را از یونانیان گرفتند و آن را برای نامیدن هر قوم و مردم دیگری به جز خودشان به کار بردند و منظورشان از بربر همان «بی‌تمدن» بود.

اما نام قبیله و گروهی در شمال افریقا، به ویژه در الجزایر و مغرب (مراکش) و تونس، نیز بربر (Berber) است. اینان بر خلاف بیشتر مردم افریقا پوست روشنی دارند. نظامی گنجوی بربری را با زنگی (اهل زنگبار = سیاه پوست) در صنعت تضاد به کار برده است:

ببین تا به هنگام کین گستری ——— چه خون راندم از زنگی و بربری

البته گویا امروزه خود آنان اصطلاح «قبیل» (Kabyle به معنای «اهل قبیله») را به کار می‌برند. شاید این بربر یادگاری از دوران رومیان باشد. در کتاب «حدود العالم» (نوشته ۳۷۲ ق.) آمده است:

و این بربریان مردمانی اند اندر بیابان‌های مغرب همچون عرب اندر بادیه. خداوندان چهارپای اند و با زر بسیارند. ولکن عرب به چهارپای توانگرترند و بربریان به زر توانگرترند.

فردوسی نیز در بخش «رزم کاووس با شاه هاماوران» می‌گوید:

بدان تا فرستد هم اندر زمان ———– به مصر و به بربر چو باد دمان

به نوشته‌ی کتاب حدود العالم، یکی از ویژگی‌های سرزمین این بربرها پلنگ آنجا بوده است:

بیشتر از ناحیت بربریان پلنگ خیزد که بربریان شکار ایشان کنند و پوست ایشان به شهرهای مسلمانان آرند

به این گونه‌ی پلنگ «بربری» می‌گفته‌اند و فردوسی نیز چندین بار در شاهنامه از آن یاد کرده است:

پلنگی که خوانی همی بربری ——— ازو چارصد پوست بُد بر سری

در داستان زادن زال نیز، پدرش سام چنین می‌گوید:

چه گویم که این بچه‌ی دیو چیست؟ ——- پلنگ دورنگ است و گر بربریست

لت (مصراع) دوم یعنی: این بچه پلنگ دورنگ است یا پلنگ بربری است؟ به خاطر ویژگی ظاهری زال یعنی موهای سپید و تن نقره‌فام. این خوانش و ویراست دکتر خالقی مطلق است. در ویراست‌های دیگر از جمله چاپ مسکو، لت دوم بدین شکل آمده است:

چه گویم که این بچه‌ی دیو چیست؟ ——- پلنگ و دورنگ است وگرنه پری است

اما معنای دیگر واژه‌ی بربر در واقع نام گروهی بوده است که در شرق ایران و در مرز امروزی ایران و افغانستان زندگی می‌کردند. اسدی توسی در گرشاسپ‌نامه می‌گوید:

ز بربر زمین تا به خاور درون ——– ز یک ماهه ره داشت کشور فزون

گویا در دوران‌های بعدی قوم هزاره در این منطقه ساکن شدند و به آنان نیز بربر گفته شد. نان بربری نیز در اصل دست پخت این قوم است که در زمان قاجار به تهران آورده شدند. در زمان رضا شاه، با توجه به وارد شدن واژه‌ی «بربری» از زبان‌های فرنگی و یافتن بار معنایی منفی، نام خانوادگی این گروه از «بربری» به «خاوری» برگردانده شد.

خاستگاه:
– فرهنگ دهخدا
– فرهنگ ریشه‌شناسی انگلیسی
– خبری در بی.بی.سی درباره‌ی معرفی کتاب ««مردم هزاره و خراسان بزرگ» نوشته‌ی آقای محمدتقی خاوری

وال و نهنگ

منتشرشده: نوامبر 15, 2010 در ریشه‌شناسی, زبان

دوشنبه ۲۴/آبان/۱۳۸۹ – ۱۵/نوامبر/۲۰۱۰

پیشتر درباره‌ی پستاندار دریایی که در انگلیسی whale و در زبان پارسی از گذشته‌ها ماهی وال یا بال خوانده می‌شده و ریشه‌شناسی آن نوشتم. هم چنین نوشتم که امروزه به اشتباه به این جانور «نهنگ» گفته می‌شود. در گذشته‌ها نهنگ به جانوری گفته می‌شده که امروزه سوسمار یا تمساح گفته می‌شود و در زبان انگلیسی بدان crocodile (تلفظ انگلیسی: کروکودایل، تلفظ فرانسه: کروکودیل) می‌گویند. این واژه‌ی انگلیسی از واژه‌ای یونانی گرفته شده که آن را نخستین بار هرودوت در توصیف جانوری به کار برده که در رود نیل در کشور مصر دیده بود. آن واژه‌ی یونانی krokodilos است که گویا از دو بخش kroke به معنای سنگریزه و drilos به معنای کرم تشکیل شده است. یعنی کرمی که بر روی سنگریزه‌ها چرت می‌زند.

تفاوت نهنگ و وال/بال به خوبی برای گذشتگان ما روشن بوده است. جالب آن که در کتاب «حدود العالم» نیز درباره‌ی رود نیل گفته شده است: «اندر رود نیل نهنگ است بسیار». روشن است که در رود نیل ماهی وال نبوده است. یا فرخی سیستانی در شعری می‌گوید:

تا به بحر اندر است وال و نهنگ ———- تا به گردون بر است رأس و ذنب

یکی از ویژگی‌های این جانور دندان‌های بزرگ و تیز او است. رودکی در جای دیگری به نهنگ این گونه اشاره می‌کند:

یَشک نهنگ دارد، دل را همی شخاید ——— ترسم که ناگوارد، کایدون نه خُرد خاید

(همی‌شخاید: صرف مضارع شُخودَن: خراشیدن. خاییدن: زیر دندان نرم کردن.) یَشک واژه‌ای است پارسی و به دندان نیش گفته می‌شود. فردوسی نیز گوید:

یکی زشت‌رو بود و بالادراز ———– سر و گردن و یشک همچون گراز

باز روشن است که نهنگ دارای دندان نیش است نه ماهی وال/بال.

خاقانی شروانی نیز تیغ و شمشیر را به نهنگ و تیزی آن را به دندان نهنگ تشبیه کرده و گفته:

ماهی چرخ بفکند دندان ——– از نهنگ زبان‌وَر تیغش

همین تیزی دندان نهنگ باعث شده که «نهنگ سیاه» کنایه از تیغ و شمشیر آبدار باشد. نظامی گنجوی گوید:

چو دارای روم آن سپه را بدید ——— نهنگ سیاه از میان برکشید

رودکی می‌گوید:

به آتش درون بر مثال سمندر ——– به آب اندرون بر مثال نهنگا

در لت نخست این بیت، در فرهنگ دهخدا به اشتباه به جای «سمندر» – که جانوری است که با آتش رابطه دارد – سکندر نوشته شده است اما سکندر یا اسکندر هیچ ربطی به درون آتش رفتن ندارد.

ریشه‌شناسی نهنگ
امروزه حرف نخست «نهنگ» را با صدای زبَر می‌گوییم یعنی «نَهنگ» اما در زبان پارسی میانه (پهلوی) حرف نخست با صدای زیر بوده است یعنی «نِهنگ». از نظر ریشه‌شناسی نیز نِهنگ از دو بخش تشکیل شده است:

پیشوند «نـِ» که نشان‌دهنده‌ی به سوی پایین است مانند «نِشستن» و «نِهشتن» و «نِهادن» و مانند آن. این پیشوند در زبان‌های دیگر هندواروپایی نیز دیده می‌شود مانند بخش دوم واژه‌ی beneath (در زیر) در زبان انگلیسی، یا نام کشور هُلند که در زبان هلندی Nederland و در زبان انگلیسی the Netherlands (به معنای زمین پست و فرو) گفته می‌شود. جالب آن که در زبان فرانسه این نام ترجمه شده و به شکل les Pays Bas (سرزمین‌های پست) گفته می‌شود. خود نام هلند (Holland) شاید از عبارت هلندی holt lant به معنای «سرزمین پرچوب» آمده باشد.

بخش دوم نام نهنگ یعنی «هنگ» به معنای کشیدن است و در لولهنگ (لوله‌ای برای کشیدن آب)، دودهنگ (دودکش)، فرهنگ (برکشیدن)، فرهیختن، آهیختن و آهختن و آختن (بیرون کشیدن) … دیده می‌شود. گونه‌ی دیگر فعل آهختن آهنجیدن است و دکتر میرشمس‌الدین ادیب سلطانی آهنجیده را برابر اصطلاح فلسفی abstract (در عربی: انتزاعی = بیرون کشیده) گذاشته است.

بنابراین نِهنگ یعنی جانوری که شکار و طعمه‌ی خود را به درون آب فرو می‌کشد و این شناخته‌ترین ویژگی رفتاری این جانور است. شکل پوروا-ایرانی (Proto-Iranian) این نام -ni-thanj* است.

هرچند قافیه‌های شعری مدرک محکم و استواری نیست اما از برخی شعرهای فردوسی و سعدی می‌توان چنین برداشت کرد که شاید آنان هم این جانور را «نِهنگ» می‌خواندند:

فردوسی:
جهان را مخوان جز دلاور نِهنگ ———- بخاید به دندان چو گیرد به چنگ
ور ایدونکه ایدر به جنگ آمدی ———– به دریا به کام نِهنگ آمدی

سعدی:
غواص اگر اندیشه کند کام نِهنگ ———- هرگز نکند دُر گرانمایه به چنگ

با سپاس از دکتر محمد حیدری ملایری به خاطر پیش کشیدن ریشه‌شناسی نهنگ و یاری در یافتن ریشه‌شناسی درست آن و پیشنهاد شکل پوروا-ایرانی.

درباره‌ی ماهیچه

منتشرشده: نوامبر 13, 2010 در ریشه‌شناسی, زبان

شنبه ۲۲/آبان/۱۳۸۹ – ۱۳/نوامبر/۲۰۱۰

در تن مردم و جانوران توده‌هایی از گوشت دیده می‌شود که در زبان پارسی بدانها مایچه یا ماهیچه (ماهی کوچک) و در زبان عربی به آن عَضَلَه و در تلفظ ایرانیان عَضُلِه (گویا به معنای چیز پیچیده و همریشه با مُعضل = پیچیدگی و گرفتاری) گفته می‌شود. اما در زبان انگلیسی و فرانسه به آن muscle می‌گویند (تلفظ انگلیسی: ماسِل، تلفظ فرانسه: موسکل). این واژه‌ی انگلیسی یا فرانسوی خود از واژه‌ی لاتین musculus گرفته شده که از دو بخش mus به معنای «موش» و پسوند کوچک‌ساز culus تشکیل شده و به معنای «موش کوچک» است. شکل دیگر این پسوند لاتین در انگلیسی و فرانسه icle است که با ulus لاتین ربط دارد و آن هم همان گونه که پیشتر نوشته‌ام شبیه اول/اوله در پارسی (زنگوله، کوتوله، …) است.

نکته‌ی جالبی که امروز دریافتم این که در زبان پارسی به ماهیچه، «موشک» و «موش گوشت» نیز گفته می‌شود! به ویژه به ماهیچه‌ی پا «موشک ساق» نیز گفته‌اند. و این نمونه‌ی دیگری از شیوه‌ی مشترک نگاه زبان‌های هندواروپایی به مفهوم‌ها را بازتاب می‌دهد.

درباره‌ی واژه‌ی ماهیچه باید یادآوری کنم که یک معنای دیگر آن خوراک یا آشی است که در آن آرد را با چیزهای دیگر می‌آمیختند و آن را به رشته می‌کشیدند و مانند ماهیچه می‌کردند. بعد آن را در روغن سرخ می‌کردند. ابواسحاق اطعمه‌ی شیرازی در این باره می‌گوید:

به خال نان که تا در سفره شد بی خورد و بی خوابم ——- به زلف رشته کز این چرخ چون ماهیچه در تابم

ماهی وال و عنبر

منتشرشده: نوامبر 7, 2010 در ریشه‌شناسی, زبان

یک‌شنبه ۱۶/آبان ماه/۱۳۸۹ – ۷/نوامبر/۲۰۱۰

بزرگترین پستاندار دریایی موجودی است که در زبان در فرانسه «بالِن» (baleine)، در انگلیسی «وِیل» (whale) و در آلمانی وال (Wal) می‌گویند. در زبان پارسی معمولا به این موجود «وال» یا «نهنگ» می‌گویند. در گذشته و در ادبیات پارسی واژه‌ی «نهنگ» بیشتر نام جانوری است که امروزه با نام سوسمار یا با نام عربی «تمساح» خوانده می‌شود (البته سوسمار هم گونه‌ی کوچکتری از «نهنگ» بوده است که در عربی ضب خوانده می‌شود و آن را می‌خورند. نام دیگر سوسمار کرباسه یا چلپاسه است). من گمان می‌کردم که «وال» وام‌واژه‌ی تازه و گونه‌ی دیگری از نام انگلیسی این موجود است. اما امروز به گونه‌ای تصادفی دریافتم که این واژه بیش از هزار سال در زبان پارسی پیشینه دارد و در شعر شاعران گذشته نیز به کار رفته است. از جمله اسدی توسی، همشهری فردوسی بزرگ، در شعری چنین سروده است:

یکی مُرده ماهی همان روزگار ———- برافکند موجش به سوی کنار
که گز سیصدی بود بالای او ———– فزون از چهل بود پهنای او
کشیدند از آب اندرون هم گروه ——— به کشتی به خشکی مر آن پاره کوه
بسی گوهر و زر بُد اوباشته ———- همه سینه‌اش عنبر انباشته
دگر هرچه ماند از بزرگان و خرد ———- ز بهر خورش پاره کردند و برد
بماند از شگفتی سپهبد به جای ———- بدو گفت مهراج فرخنده رای
که آن ماهی است این که خوانند وال ——– وزین مه بس افتد هم ایدر به سال

همیدون یکی ماهی دیگر است ——- که زین وال تنش اندکی کمتر است

یعنی اسدی درازای این ماهی را ۳۰۰ گز (نزدیک ۳۰۰ متر) و پهنای آن را ۴۰ گز (نزدیک ۴۰ متر) می‌داند که جنازه‌اش را موج دریا به سوی کناره و خشکی انداخته بوده است.

در فرهنگ‌ها نیز وال یا بال چنین تعریف شده است:

وال یا بال: ماهی بزرگی باشد که کشتی را فرو برد (لغت فرس اسدی). ماهی که پولک آن درشت باشد. نوعی از ماهی فلوس‌دار بسیار بزرگ باشد و آن در دریای زنگ به هم می‌رسد و فساد بسیار می‌کند و گوشت آن خوشمزه بود (برهان قاطع). بال نام نوعی از ماهی است. در عربی شاید وال مُبدَل آن است (فرهنگ نظام).

دریای زنگ: دریای زنگبار، دریای سرخ که به آن قُلزُم (عربی شده‌ی Colossum لاتین به معنای کلان)

این ماهی را پولک‌دار، فلس‌دار، فلوس‌دار (غیاث اللغات)، و درم‌دار (انجمن آرا) توصیف کرده‌اند. در یک فرهنگ هم (آنندراج) «درم‌دار» به اشتباه «ورم‌دار» خوانده شده است! به جز اسدی توسی، شاعران دیگری هم از این ماهی بزرگ یاد کرده‌اند:

ماهی وال است طمع دور دار ———- زود به دم درکشدت وال وار (ناصر خسرو قبادیانی)

گر خیال تیغ تو بر بحر قُلزُم بگذرد ———– گردد اندر بحر قلزم بی روان ز اهوال وال (قطران تبریزی)

به رحل همت بر من عطا فرستد شاه ———- که کرگدنش نتابد نه نیز ماهی وال (غضایری رازی)

تا به بحر اندر است وال و نهنگ ———- تا به گردون بر است رأس و ذنب (فرخی سیستانی)

زیر آن سایه به آب اندر اگر برگذرد ——— همچو خیش از پر مه ریزه شود ماهی وال (فرخی سیستانی)

چو گرم گردد آب از هوای آتش طبع ———- پشیزه نرم شود بر مسام ماهی وال (ازرقی هروی)

دریای گندنا رنگ از تیغ شاه گلگون ——– لعل پیازی از خون یک یک پشیز والش (خاقانی شروانی)

دین ز درویشان طلب نز خواجگان باشکوه ——– ز آنکه گوهر از صدف یابی نه از ماهی وال
(کمال‌الدین اسماعیل اصفهانی)

پشیزه: پولک
مسام: (عربی) سوراخ بُن مو، رُستنگاه مو
گندنا: تره

رضاقلی‌خان هدایت، شاعر زمان ناصرالدین شاه و از نیاکان صادق هدایت، در «انجمن آرای ناصری» نوشته است:

در بعضی کتب دیده شد که بال عظیم‌ترین ماهیان است و چون بال خود را برآرد به بزرگی بادبان و شارع کشتی است و سبب این نام همین است.

چون چندی به خوردن ماهیان مشغول شود ماهیان به خداوند بنالند. اشک نام ماهیی کوچک را خدا بر وی غالب کند که به مغز سرش رفته کاوش کند و چندان سر و بال بر کوه، زمین و دریا زند که هلاک شود. چنانکه در این معنی گفته‌ام:

هر که را گوش پر شد از باطل ———- سخن حق محال خواهد بود
سخن حق به گوش هر نادان ————- قصه‌ی اشک و بال خواهد بود

و هم در «بحرالحقایق» گفته شده:

چون ز خردی بزرگ را خللی است ——— قصه‌ی اشک و بال خوش مثلی است

درباره‌ی ریشه‌شناسی آن دکتر محمد معین در درآیه‌ی «بال» می‌نویسد:

بال و وال از لاتینی بالنا (balaena) به معنی «در آب رونده» و در یونانی فالایینا (falaina)، در فنیقی «بعلیم» به معنای «آقای دریا» است.

به گمان من شاید «بعلیم» در اصل «بعل یَم» باشد که بعل خدای فنیفیان بوده است و شهر «بعلبک» لبنان نیز معبد بعل بوده است. بعل یم یعنی خدای دریا. شاید واژه‌ی لاتین و یونانی نیز از همین واژه‌ی فنیقی گرفته شده باشند. . در فرهنگ ریشه‌شناختی فرانسه شکل لاتین آن را ballaena و ballena و شکل یونانی آن را نیز fallaina (هر دو با دو L) نوشته‌اند. در فرهنگ ریشه‌شناختی انگلیسی چیزی در این باره گفته نشده اما آن را با squalus در لاتین همریشه دانسته است که جانور دریایی بزرگی بوده به معنای «خوک دریایی». (به پی‌نوشت نگاه کنید)

در قدیم همان گونه که در شعر اسدی توسی نیز گفته شده «عنبر» را – که از ماده‌های خوشبو و عطرآگین بوده – از مثانه‌ی این جانور دریایی می‌گرفته‌اند (همان گونه که مُشک را از ناف آهوی ختن می‌گرفتند و به همین دلیل به آن «نافه» نیز می‌گفتند). به خاطر عنبر این موجود را ماهی عنبر یا گاو عنبر یا گاو دریایی نیز می‌گفته‌اند.

خود واژه‌ی عنبر نیز در اصل پارسی است و در زبان پارسی میانه به صورت اَنبَر یا اَمبَر بوده است. این واژه وارد زبان عربی شده و به صورت «عنبر» به پارسی برگشته است. نام دیگر عنبر در پارسی شاهبویه است که آن هم در عربی به «سید الطیب» (سرور بوهای خوش) ترجمه شده است. متاسفانه در فرهنگ دهخدا «عنبر» واژه‌ای عربی دانسته شده است. عنبر رنگ‌های گوناگونی داشته است که معروف‌ترین و بهترین آن خاکستری بوده و در پارسی به آن عنبر سارا (ساره = سَره = ناب) گفته می‌شده است و در اصطلاح شاعری کنایه از گیسوی دلدار است: حافظ گوید:

ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان ———- مضطرب حال مگردان من سرگردان را

واژه‌ی عنبر از زبان عربی به زبان‌های اروپایی رفته و در انگلیسی به صورت amber و در فرانسه به صورت ambre درآمده است. در فرهنگ‌های ریشه‌شناسی انگلیسی و فرانسه نیز آن را عربی دانسته‌اند. عنبر سارا را در عربی عنبر اَشهَب (عنبر خاکستری) می‌گفتند. عنبر اشهب در زبان فرانسه ambre gris خوانده می‌شده و این ترکیب در زبان انگلیسی به صورت ambergris درآمده است. امروزه در انگلیسی عنبر را همان ambergris می‌گویند و واژه‌ی amber به تنهایی به کهربا گفته می‌شود. در گذشته برای جدا کردن عنبر از کهربا در زبان‌های انگلیسی و فرانسه از رنگ استفاده می‌کردند یعنی amber jaune (فرانسه: عنبر زرد) یا yellow amber (انگلیسی: عنبر زرد). کهربا همان ماده‌ی زرد رنگی است که بر اثر مالش توان ربودن کاه و دیگر چیزهای سبک را می‌یابد (کهربا=رُباینده‌ی کاه. جذب‌کننده‌ی کاه و چیزهای سبک). کهربا را در یونانی الکترون می‌گفتند و دانشمند فیزیکدان انگلیسی به نام ویلیام گیلبرت نام خاصیت فیزیکی را الکتریک یعنی کهربایی گذاشت. بعدها از این خاصیت مفهوم electricity (تلفظ فرانسه: الکتریسیته) یا کهربایگی پدید آمد. جالب آن که در زبان عربی به این پدیده کهرباییة می‌گویند اما ما در زبان پارسی به آن برق یا الکتریسیته می‌گوییم!!

پی‌نوشت
از دکتر محمد حیدری ملایری درباره‌ی ریشه‌شناسی وال/بال در زبان‌های هندواروپایی و نیز ریشه‌ی بالنای لاتین (ballaena) و فالاینای یونانی (fallaina) پرسیدم. ایشان نیز نتیجه‌ی جست‌وجوی خود را در اختیار من گذاشت. با سپاس از ایشان، در اینجا این یافته‌ها را برای آگاهی دوستان نقل می‌کنم.

واژه‌ی وال/بال پارسی دری در زبان اوستایی -kara به معنای «نوعی ماهی بزرگ» است و در پهلوی به شکل «کَر ماهیگ» (kar māhig) در کتاب بُندَهشن (Bundahišn به معنی آفرینش پایه و نُخستین) و نیز در «مینوی خرد» (Mēnōg ī Xrad) آمده است. این ماهی را سرور و شاه ماهیان گفته‌اند و زنده‌یاد مهرداد بهار در بندهشن آن را «نهنگ» (با معنای امروزی) نوشته است. در پارسی امروزی به شکل «کولی ماهی» و در گیلکی نیز به شکل «کولی» درآمده است. یولیوس پُکُرنی (Julius Pokorny)، زبان‌شناس اتریشی (درگذشته به سال ۱۹۷۰ م./۱۳۴۹ خ.) با آن که منبع بسیار معتبری است اما در این مورد به اشتباه واژه‌ی اوستایی را -kora نوشته است.

در دیگر زبان‌های هندواروپایی شکل این واژه چنین است:

PIE (s)kwalo-
Old Icelandic: hvalr
Old English: hwæl
English: whale
Old High Germanic: hwal
Old Prussian: kalis
Latin: squalus

اما دو واژه‌ی بالنا و فالاینا از ریشه و تبار دیگری هستند یعنی ریشه‌ی پوروا-هندواروپایی (PIE) آنها -bhel* است به معنای «باد کرده» و «ورم کرده». دیگر واژه‌های یونانی مربوط به این ریشه عبارتند از phellos به معنای چوپ پنبه، phullon به معنای گل و برگ. شاید با phallos (در لاتین: phallus) به معنای چیز بادکرده و در معنای ویژه «نرّه‌ی باد کرده» هم ربط داشته باشند.

از این ریشه‌ی پوروا-هندواروپایی در زبان انگلیسی فعل‌های blow (وزیدن، باد کردن) و inflate (باد کردن، ورم کردن) و deflate (خوابیدن باد) گرفته شده است.

پس از این ریشه‌شناسی به فکر رسیدم شاید این که در آنندراج نوشته «ماهی ورم‌دار» به این معنا ربطی داشته باشد و در واقع خوانش «درم‌دار» اشتباه باشد! و شاید هم «ورم‌دار» تصادفی باشد.

حرف ربط در زبان پارسی

منتشرشده: اکتبر 25, 2010 در ریشه‌شناسی, زبان

دوشنبه ۳/آبان/۱۳۸۹ – ۲۵/اکتبر/۲۰۱۰

حرف ربط یا حرف پیوند در دستور زبان به حرفی گفته می‌شود که دو نام یا دو جمله را به هم ربط دهد. در زبان پارسی کهن (زمان هخامنشی) این حرف «اوتا» (utā) بوده است (شاید با und در آلمانی و and در انگلیسی ربط داشته باشد). در پارسی میانه (پهلوی) حرف ربط «اوتا» به شکل «اود» یا «اُد» (ud) کوتاه شده است. اندک اندک این حرف در پارسی نو (پس از ساسانیان) به شکل «اُ» ساده شد اما برای راحتی آن را به شکل «وُ» می‌نویسیم. اگرچه این حرف به شکل «و» نوشته می‌شود اما در تمام ادبیات پارسی نو، از زمان رودکی و فردوسی تا امروز همواره به شکل «اُ» (o) تلفظ شده و هنوز هم می‌شود. مشهورترین نمونه از صنعت «لفّ و نشر مرتب» که من همواره نقل می‌کنم چنین است:

به روز نبرد آن یل ارجمند ————– به تیغ وُ به خنجر، به گرز وُ کمند
برید وُ درید وُ شکست وُ ببست ———— یلان را سر وُ سینه وُ پا وُ دست

در زبان گفتار نیز صدای اُ همچنان نگه داشته شده است: من وُ تو، خسرو وُ شیرین، «دیگه با اونا رفت‌وُآمد نداریم». حتا گاه این حرف ربط «اُ» در ترکیب‌ها حدف شده است مانند: گفتگو، جستجو، و شستشو که در اصل گفت‌وُگو، جست‌وُجو، و شست‌وُشو بوده‌اند و بهتر است به همین شکل اصلی نوشته شوند.

در شاهنامه‌ی خالقی نیز لت‌ها و بیت‌هایی که با «و» آغاز می‌شوند با نشان «وُ» نوشته شده‌اند تا بر این نکته تاکید شود.

متاسفانه شکل این حرف یعنی «و» و این که در زبان عربی هم حرف ربط به همین شکل «و» نوشته می‌شود اما وَ (wa) تلفظ می‌شود باعث اشتباه و سردرگمی بسیاری شده است به طوری که برخی برای ادبی و «لفظ قلم» سخن گفتن حرف ربط پارسی را هم به جای اُ به صورت عربی «وَ» می‌گویند. مثلا به جای «خسرو وُ شیرین» می‌گویند «خسرو وَ شیرین». تصور کنید که دو بیت بالا را بخواهید با وَ بخوانید!

این اشتباه به کار خاورشناسان نیز راه یافته و در حرف‌نویسی (transliteration) متن‌های پارسی به انگلیسی، حرف ربط پارسی را به صورت va می‌نویسند و برای نمونه همان کتاب «خسرو وُ شیرین» نظامی را به صورت Khusrow va Shireen می‌نویسند. حتا در ترانویسی شعرها هم، چون پارسی زبان مادریشان نیست، توجه نمی‌کنند که گفتن «وَ»ی عربی وزن شعر را بر هم می‌زند. برای نمونه اگر بخواهیم شعر بالا را به این روش حرف‌نویسی کنیم!

برید وُ درید وُ شکست وُ ببست
borid va darid va shekast va bebast

امروزه نیز ایرانیانی که به هر دلیل به جای خط پارسی از خط لاتین استفاده می‌کنند در نوشتن این حرف ربط به جای o از va استفاده می‌کنند که اشتباه است. برای همین، پیشنهاد می‌کنم به همان روش طبیعی و اصلی زبان‌مان حرف ربط را «اُ» تلفظ کنیم و گمان نکنیم که «عامیانه» سخن گفتن است. در حرف‌نویسی لاتین نیز o را به کار ببریم.

پی‌نوشت
استاد جلیل دوستخواه یادآوری کردند که دو بیت بالا تنها در نسخه‌ی ژول مُل از شاهنامه‌ی فردوسی آمده و در ویراست دکتر خالقی مطلق و دکتر دبیرسیاقی و دیگر دستنویس‌ها نیامده است. با سپاس از ایشان، برای همین من نام فردوسی را از سر شعر برداشتم و تنها آن را به عنوان نمونه‌ای برای نشان دادن شیوه‌ی درست خواندن حرف ربط پارسی آوردم.

نمونه‌ی دیگر که در دیوان‌های حافظ آمده است (و گویا از آنِ امیر معزّی نیز دانسته شده است):

سال وُ فال وُ مال وُ حال وُ اصل وُ نسل وُ تخت وُ بخت ——– بادت اندر شهریاری برقرار و بردوام
سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش ———– اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام

پنج‌شنبه ۲۹/مهرماه/۱۳۸۹ – ۲۱/اکتبر/۲۰۱۰

من در موسیقی تخصصی ندارم اما از نظر واژه‌شناسی همواره برایم پرسش بود که واژه‌ی «مقام» از کجا آمده است و چرا به موسیقی ایرانی «موسیقی مقامی» گفته می‌شود. تا این که در یکی از نوشته‌های شادروان ملک‌الشعرای بهار توضیح را یافتم.

سروده‌های اصلی زرتشت را در زبان اَوِستایی گاثه (Gatha) می‌گویند. این سروده‌ها آهنگین و به شعر هجایی بوده است (به وارون شعر عروضی عربی). واژه‌ی اوستایی «گاثه» پیرو قانون دگرگشت آواها در زبان پارسی میانه (پهلوی) به شکل «گاس» و «گاه» درآمده است جمع آن را «گاهان» می‌گویند (همانگونه که «میثره» به «مهر» و «سپیثره» به «سپهر» گشته است). ایرانیان زرتشتی همواره «گاثه‌ها» را با آواز و به شیوه‌ی آهنگین می‌خواندند (و می‌خوانند).

واژه‌ی دیگری در زبان پارسی کهن بوده است به شکل گاثو (gathu) که به معنای «تخت پادشاهی» است. این واژه نیز در زبان پارسی میانه یا پهلوی به شکل «گاه» درآمده است. این معنای «گاه» در شاهنامه فراوان دیده می‌شود:

فرومایه ضحاک بیدادگر ———— بدین چاره بگرفت گاهِ پدر
ز دستور پاکیزه‌ی راهبر ———– درخشان شود شاه را گاه و فر
به گیتی درون سال سی شاه بود ——– به خوبی چو خورشید بر گاه بود

این «گاه» به طور گسترده‌تر معنای پایه و مقام و منصب نیز یافته است. «گاهنامگ» کتابی بوده که درباره‌ی پایه‌وَران و مقام‌ها و تخت‌نشینان دوران ساسانی نوشته شده است.

معنای سومی که برای «گاه» داریم زمان و جای است که هم به صورت نام و هم به صورت پسوند به کار می‌رود. حافظ می‌گوید:

بنده‌ی پیر خراباتم که لطفش دائم است ——— ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

یکی از معناهای واژه‌ی «بیگاه» نیز شام یا غروب است. مولانا گوید:

در غم ما روزها بیگاه شد ————- روزها با سوزها همراه شد
بیگاه شد، بیگاه شد، خورشید اندر چاه شد ———- خیزید ای خوش طالعان وقت طلوع ماه شد

با این توضیح درباره‌ی معناهای «گاه» اینک نوشته‌ی استاد بهار را می‌آورم:

«مقام» را باید ترجمه‌ی «گاثه» یا «گاس» یا «گاه» شمرد… چنین به نظر می‌رسد که این معنی از مزدیسنان در ایران باقی مانده باشد که روزی «گاه» یعنی «گاثه» را – که یک معنای آن نیز مقام می‌باشد – به عربی ترجمه کرده و آن را «مقام» نامیده باشند. چون «گاه»های مذکور با آهنگ موسیقی توأم بوده است و اشعار هجایی آن دارای همان موازنه و فواصل و قراین و قطع و سکوت بوده … از این رو «مقام خواندن» که ترجمه‌ی صحیح «گاه خواندن» است از قدیم میان ایرانیان معروف گردیده است. در ادبیات پارسی نیز بلبل را به لقب «زندخوان» یعنی خواننده‌ی «گاثه» و اوستا نامیده‌اند که می‌رساند که خواندن اوستا و زند نوعی از موسیقی و مقامات بوده است. (سبک‌شناسی، جلد دوم، ص ۳۲۴)

از همین سخن وزن‌دار و آهنگین است که سبک «مقامه»نویسی در ادبیات عربی و پارسی پدید آمده است که در آن نثر به شکل سجع‌دار و عبارت‌های آهنگین و وزن‌دار و همقافیه نوشته می‌شود. جالب آن که نخستین کسی که در زبان عربی مقامه‌نویس را پدید آورد نویسنده‌ای ایرانی بود به نام «بدیع‌الزمان همدانی» (درگذشته ۳۸۹ ق. / ۳۸۶ خ. / ۱۰۰۷ م.). مشهورترین کتاب مقامه در ادبیات پارسی هم «مقامات حمیدی» است که آن را «قاضی حمیدالدین بلخی» در سال ۵۵۵ ق. / ۵۳۸ خ. / ۱۱۶۰ م. نوشته است.

استاد بهار اشاره می‌کند که ریشه‌شناسی‌هایی که برای مقامه و مقامات و ربط دادن آن به فعل «قام/یقام» در عربی انجام شده اشتباه است.

این هم چند نمونه شعر که آواز خواندن بلبل به زندخوانی و اوستاخوانی تشبیه شده است و حتا هزاردستان یا بلبل را «زندباف» یا «زندواف» هم می‌گفتند:

منوچهری دامغانی:
بلبل شیرین زبان بر جوزبُن راوی شوَد ———— زندباف ِ زندخوان بر بیدبُن شاعر شوَد

زندباف: بلبل، قُمری
جوزبُن: درخت گردو
بیدبُن: درخت بید

حافظ شیرازی:
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی ————- می‌خواند دوش درس مقامات معنوی

در این بیت حافظ «مقامات» ایهام دارد هم به معنای مقامه به معنای سخن آهنگین و هم به معنای مقام‌های معنوی در سیر و سلوک

اوحدی مراغه‌ای:
غنچه خزید در قبا، گل بدرید پیرهن ———- غلغل مرغ زندخوان، رفت به گوش زندگان

عروس یا اروس؟

منتشرشده: سپتامبر 14, 2010 در ریشه‌شناسی, زبان

چهارشنبه ۲۴/شهریور/۱۳۸۹ – ۱۵/سپتامبر/۲۰۱۰

در مینوی خرد فصل ۶۱ پاره‌ی ۲۴ آمده : «اسپ اَلوس اسپان رَت» یعنی «اسب سپید رَد [=سالار] اسپان است». (مینوی خرد، وست، ص ۵۵)

پاره‌ی ۶۴ از فصل ۲۴ کتاب «بُندَهِش» درباره‌ی ردان یا سالاران هر چیز سخن رفته و می‌گوید: «فَرتُم اسپ، (سوسیا) اَلوس، زَرت گوش، شیت ورس، سپیت چشم پوست، فراچ تاشیت، آن هست اسپان رت» یعنی «نخستین یا برترین اسب، اسب سپید رنگ و زردگوش و درخشان موی، و سفید پلک چشم، و خوب ساخته شده (خوش‌تراش) است. همان است که سالار اسپان است». (بندهشن، یوستی، ص ۵۷)

در نوروزنامه‌ی خیام درباره‌ی اسب آمده: «و گویند آن فرشته که گردونه‌ی آفتاب کشد به صورت اسبی است الوس نام …» «اما الوس آن اسب است که گویند آسمان کشد و گویند دوربین بود و از دورجای بانگ سُم اسبان شنوَد و به سختی شکیبا بود…» «گویند هر اسبی که رنگ او رنگ مرغان بود، خاصه سپید آن، بهتر و شایسته‌تر بود…» باز در نوروزنامه در ردیف نام‌های اسپان به زبان پارسی چنین آمده: «الوس، چرمه، سرخ چرمه …» (نوروزنامه‌ی خیام، مجتبا مینوی، چاپ ۱۳۱۲، ص ۵۱ و ۵۲ و ۱۰۴)

واژه‌ی الوس که نام اسب پنداشته شده درست نیست. موردهای آورده شده از مینوی خرد و بندهش به خوبی گویا است که الوس صفت است به معنای سپید. الوس یا اروس در پهلوی برابر است با واژه‌ی اوستایی ائوروشه (aurusha) که به همین معنا است. در سانسکریت اروسه (arusa) به معنی سرخ‌فام آمده است. در اوستا ائوروش و در نوشته‌های پهلوی الوس (اروس ) بسیار به کار رفته و در همه جا هم‌معنای سپیته (spita) اوستایی و سپیت (spit) پهلوی و سپید در پارسی دری است. همچنین در اوستا به واژه‌ی ائوروشه‌اسپه (aurushaspa) مرکب از دو بخش ائوروشه + اسپه برمی‌خوریم که به معنی «دارنده‌ی اسپ سپید» و این صفتی است که برای ایزد مهر آورده شده است. و این همان چیزی است که خیام در نوروزنامه تکرار کرده است. در گویش‌ها و زبان‌های دیگر ایرانی مانند لری عروس را آروس می‌گویند که همان الوس/اروس است.

واژه‌ی اروس وارد زبان عربی شده و به شکل «عروس» درآمده و جمع آن نیز «عرائس» شده است که به معنای زیبا و برگزیده و دلپسند هم است، مانند «عرائس الکلام» یعنی زیباترین و دلکش‌ترین سخنان. امروزه نیز در زبان گفتار به هر چیز زیبا و پسندیده و دل‌انگیز «عروس» گفته می‌شود: «ماشین خریده [مثل] عروس!»

پی‌نوشت:
با سپاس از آقا/خانم ادب‌دوست که در بخش نظرها «خسر» [= خُسوره] را یادآوری کرد. من پیشتر هم جستاری درباره‌ی نام بستگان در زبان پارسی نوشته‌ام که به واژه‌های همانند پرداخته‌ام.

جالب آن که خسوره (به معنای پدرزن یا پدرشوهر) را امروزه در اصفهان «خارسو» می‌گویند و برخی به اشتباه برای آن ریشه‌شناسی هم ساخته‌اند و آن را «خارِ چشم»!! معنا کرده‌اند. گویا دل خوشی از این شخص نداشته‌اند! 🙂

پی‌نوشت ۲:
با سپاس از فرهاد که یادآوری کرد که در اصفهان خشو (به معنای مادرزن یا مادرشوهر) را خارسو می‌گویند نه خسو (پدرزن یا پدرشوهر) را و کاربردش هم کم شده است.

اما توضیح دوم بر پایه‌ی پیام آذر درباره‌ی ارتباط اَروس پارسی و اِروس یونانی است که نوشتم ربطی به هم ندارند. اما همان گونه که آقا/خانم ادب‌دوست اشاره کرده نزدیک‌ترین واژه‌ی غیرایرانی به اَروس پارسی واژه‌ی Albus (البوس) لاتین به معنای سپید است. واژه‌های دیگر مربوط به البوس عبارتند از:
– album: آلبوم به معنای دفتر سپید
– albumen: سپیده‌ی تخم مرغ
– albumin: آلبومین پروتینی است که در سپیده‌ی تخم مرغ و شیر یافت می‌شود.
– albino که برابر پارسی آن «زال» یا «پیرزاد» است یعنی کسی که با موهای سپید زاییده شده و پوستش رنگدانه ندارد و سپیدی چشمانش صورتی است.
– albinism: بیماری زالی یا پیرزادی
– alb جامه‌ی سپیدی که کشیشان در کلیسا می‌پوشند

معنای چند واژه

منتشرشده: ژوئن 12, 2009 در ریشه‌شناسی, زبان

آدینه ۲۲/خرداد/۱۳۸۸ – ۱۲/جون/۲۰۰۹

در حین خواندن کتاب ارزشمند و پرفایده‌ی «سبک‌شناسی» نوشته‌ی استاد محمدتقی بهار (ملک الشعرا) به چند واژه‌ی جالب برخوردم که در اینجا آنها را می‌آورم:

– کال: این واژه از لغات پهلوی شرقی است و ویژه‌ی مشهد و خراسان امروزی بوده و درست به معنای کانال است یعنی نهر بزرگی که دستی آن را کنده باشند. «کال قره خان» در مشهد معروف است. (ص ۳۴)

– آوازه‌گر: همان پروپاگاندیست و چاوچی و اخیرا هوچی (ص ۷۲)

– خونیاگر و خونییاگر از خوان و خواندن – ظاهرا غنای عربی معرب خونیا باشد (ص ۱۲۳)

– خویشکاری معناهای چندی دارد از جمله به نظر هرتسفلد همان معنای انرژی است.
[شهربراز: خویشکاری از دو بخش «خویش» و «کار» تشکیل شده یعنی کاری که در درون است. انرژی نیز در اصل از دو بخش -en (درون) و ergon (کار) ترکیب یافته است. اما امروزه خویشکاری بیشتر به معنای «وظیفه» به کار می‌رود.]

– ملوان در اصل ملاحان بوده که جمع ملاح است. ملاحان در لهجه‌ی جنوبی ایران به ملاحون و سپس ملوون و ملوان تبدیل شده است. [همان طور که ملحفه‌ی عربی در پارسی به ملافه تبدیل شده.]

– چفس یا چسب پارسی وارد عربی شده و «شبث» شده و از آن در باب «تفعّل» واژه‌ی «تشبث» (درآویختن و متوسل شدن) را ساخته‌اند.

– همین طور واژه‌ی چنگ که در عربی «شنج» شده و از آن در همان باب تفعل «تشنج» را صرف کرده‌اند.

– بلبشو دگرگون شده‌ی «بربشول» از بشولیدن به معنای پریشان شدن است. فرپشول نیز به معنای پریشانی بزرگ است.

خاستگاه:
– سبک‌شناسی، محمدتقی بهار (ملک‌الشعرا)، جلد ۱

سه‌شنبه ۱۲/خرداد/۱۳۸۸ – ۲/جون/۲۰۰۹

همان طور که می‌دانیم در ایران باستان جامعه به چند طبقه تقسیم می‌شده است. این طبقه‌بندی از ویژگی‌های جامعه‌ی آریایی (هندوایرانی) باستان بوده که در زمان هخامنشی و اشکانی و ساسانی نیز ادامه یافت. در شاهنامه این طبقه‌بندی را به جمشید نسبت داده‌اند. نام یکی از طبقه‌ها در نسخه‌های رایج شاهنامه «کاتوزیان» نوشته شده است:

ز هر انجمن پیشه‌ور گرد کرد ———— بدین اندرون نیز پنجاه خورد
گروهی که کاتوزیان خوانی‌اش ———— به رسم پرستندگان دانی‌اش
جدا کردشان از میان گروه ————– پرستنده را جایگه کرد کوه
بدان تا پرستش بود کارشان —————- نوان پیش روشن جهاندارشان
صفی بر دگر دست بنشاندند —————- همی نام نیساریان خواندند
کجا شیرمردان جنگاورند —————– فروزنده‌ی لشکر و کشورند
کزیشان بود تخت شاهی به جای ————– وزیشان بود نام مردی به پای
بسودی سدیگر گره را شناس ———- کجا نیست از کس بریشان سپاس
بکارند و ورزند و خود بدروند ————– به گاه خورش سرزنش نشنوند
چهارم که خوانند اهتوخوشی ——————- همان دست‌ورزان اباسرکشی
کجا کارشان همگنان پیشه بود —————— روانشان همیشه پراندیشه بود

حال آن که طبق دانسته‌های زبان‌شناختی و زبان پهلوی (پارسی میانه) نام‌های درست این چهار گروه چنین است:

– کاتوزیان: آترونیان
– نیساریان: تیشتاریان = ارتشتاران
– بسودی: واستریوشان (پیشه‌وران)
– اهتوخوشی: هوتُخشیان

– کاتوزیان: این نام هیچ ریشه‌ای در زبان پارسی ندارد و در واقع به خاطر بی‌سوادی نسخه‌نویسان شاهنامه به این روز افتاده است. یعنی فردوسی واژه‌ی اصلی پهلوی را به کار برده اما نسخه‌نویسان در سده‌های بعد چون آن واژه را نمی‌فهمیدند آن را به سلیقه‌ی خود تغییر داده‌اند. در شاهنامه به تصحیح دکتر جلال خالقی مطلق واژه‌ی اصلی «آتوربان» آمده به معنای نگهبان آتش یعنی لنگه (مصرع) چنین بوده: گروهی که آتوربان خوانی‌اش. شادروان احمد تفضلی مقاله‌ی مفصلی درباره‌ی شکل درست نام این چهار گروه دارد که من بخش مربوط به گروه اول را می‌آورم و باقی را می‌توانید در این نشانی بخوانید:

بنونیست بر اساسِ ضبطِ فولرس، صورتِ کلمه را آموزیان (سروران، رؤسا) دانسته است که به نظرِ او مشتق از فعلِ آموختن «تعلیم دادن» است. اما این توجیه پذیرفتنی نیست، زیرا گونه‌ی «آموزیان» در نسخه‌های متأخّرِ غیرِ قابلِ اعتماد ضبط شده است، در حالی که در نسخه‌های قدیم‌تر صورت‌های دیگری آمده است که نسخه‌برداران به سببِ ناشناختنِ کلمه آن را به صورتِ آموزیان، که واژه‌ای شناخته بر آنان بوده، درآورده‌اند. علاوه بر آن، صفتِ مشتق از ماده‌ی مضارع با اضافه‌ی پسوندِ -ی (در پهلوی یگ)، اگر هم وجود داشته باشد، نادر است. بنابراین، باید نامِ این طبقه نیز، همانندی سه طبقه‌ی دیگر، واژه‌ای عالمانه باشد.

بعضی دیگر از دانشمندان آتوریان را به عنوانِ صورتِ اصلی پیشنهاد کرده و آن را جمعِ
آتوری منسوب به آتور (= آذر) دانسته و «نگاهبانِ آتش» معنی کرده‌اند. این پیشنهاد نیز مقبول نیست، زیرا نامِ طبقه‌ی روحانیان در اوستا و پهلوی (نک. به بخش‌های بعد) هیچ‌گونه ارتباطی با «آذر» – که صورتِ ملفوظ آن در عهدِ ساسانی آدُر بوده است – ندارد. به نظر نگارنده، فردوسی احتمالاً صورتِ آتورنیان را به کار برده است که مقلوبِ آترونیان است و این کلمه خود جمعِ آترونی (مشتق از آترونیگِ پهلوی) است. با در نظر گرفتنِ این که واژه‌ی «روحانی» در زبانِ پهلوی آسرون با «س» است، چگونه می‌توان صورتِ مضبوط در شاهنامه را – که با «ت» (یا ث) بوده – توجیه کرد؟

برای پاسخ به این سؤال باید یادآوری کرد که واژه‌ی آسْرونِ پهلوی مشتق از صورتِ اوستایی آثرون است و تذکّرِ این نکته نیز لازم است که صدای «ث»ی اوستایی، که در پهلوی وجود ندارد و در خط نیز برای آن نشانه‌ای نیست، در دستگاهِ نگارشِ تاریخی و نیز در کلماتِ عالمانه در خطِ پهلوی گاهی به صورتِ «س» و گاهی به صورتِ «ت» نشان داده می‌شود. مثلاً
گاثو – گاس/ گاه
چثره – چتر / چهر
خشثره – شتر / شَهْر

بنابراین، کلمه‌ی اوستایی آثرون می‌توانسته، علاوه بر املای متداولِ اسرون، به صورتِ اترون نیز ضبط شود. در واقع چنین ضبطی در یکی از متونِ فارسی میانه‌ی مانوی به صورتِ اترون آمده است.

از این صورت می‌توان صفتِ نسبی آترونیگ و جمعِ آن آترونیگان را بازسازی کرد که می‌تواند به فارسی به شکلِ آترونی و آترونیان (یا آثرونی و آثرونیان) درآید. احتمالاً فردوسی چنین صورتی را در منبعِ فارسی خود، شاهنامه‌ی ابومنصوری، یافته بوده است. تبدیلِ آترونیان به آترنیان یا آتورنیان برای سهولتِ تلفظ بوده است. بنابراین، بیت را بدین گونه می‌خوانیم:

گروهی که آتورنیان خوانی‌اش / به رسم پرستندگان دانی‌اش

شنبه ۱۲/اردیبهشت/۱۳۸۸ – ۲/می/۲۰۰۹

چند وقتی است که نامه‌ای در اینترنت دست به دست می‌شود به شکل زیر:

بازنویسی متن:

لطفا جهت آگاهی دوستان و احترام به کلمه پارس – که همان فارس است – جهت کاربران خود اعلام نمایید که سگ واق واق می‌کند نه پارس. این ضربه‌ای بود که از تازیان خورده‌ایم که می‌خواستند ما پارسیان را خرد و کوچک کنند که این لقب را به پارسیان دادند.

غذا در زبان عربی یعنی پس آب شتر یا همان شاش است که این هم یکی دیگر [از] ضربه‌های تازیان هست که به هنگام خوردن شام یا ناهار می‌گفتند بگوید [=بگویید] غذا می‌خوریم.

خواهشمندم این دو مورد را به کاربران خود گوش زد کنید. جهت اطلاع بیشتر می‌توانید به لغت‌نامه دهخدا مراجعه نمایید.

فرزاد از کرمانشاه

گذشته از اشکال‌های کوچک نگارشی در این متن، من منظورش را درباره‌ی بند مربوط به واژه‌ی «پارس» نفهمیدم. ضربه‌ای که تازیان به ما زدند چه بود؟ آیا پارس صدای سگ بوده و تازیان برای کوچک کردن ما «پارسیان» به ما «لقب پارس دادند»؟ یا این که پارس نام و «لقب» ما بود و تازیان معنای بانگ سگ را بدان داده‌اند؟ آخر تازیان چه طور می‌توانند معنای «پارس» را در زبان ما تعریف کنند. هر واژه در هر زبانی می‌تواند معناهای فراوانی داشته باشد. یکی از معناهای پارس نیز در زبان پارسی به معنای بانگ سگ است. اما این معنا هیچ ربط ریشه‌شناختی با نام قوم ایرانی «پارس» ندارد. مانند واژه‌ی شیر (نوشیدنی) و شیر (جانور) یا سیر (گیاه) و سیر (برابر گرسنه). یا شاید مانند شباهت واژه‌ی ماست در زبان پارسی با واژه‌ی must در زبان انگلیسی!

درباره‌ی «غذا» صحبت‌شان درست است. این واژه – که در اصل «غذیٰ» نوشته می‌شود – در زبان عربی به معنای «پیشاب» یا گُمیز شتر است (نه پس آب (؟) آن). اما «غذاء» به معنای خورش است. ما در زبان‌مان «غذاء» را ساده‌تر کرده‌ایم و به شکل غذا می‌نویسیم همان طور که «ابتداء» و انتهاء و انقضاء را می‌نویسیم ابتدا و انتها و انقضا. شاید چند صد سال است که ما به خورش غذا هم می‌گوییم و برایمان هم مهم نیست که این صورت نوشتن واژه‌ی مزبور در زبان تازیان به چه معنایی است. البته همان طور که گفته‌ام اگر دوست داریم و می‌توانیم از واژه‌ای پارسی استفاده کنیم بهتر است چنین کنیم.

به نظر من این حساسیت نسبت به «پارس» سگ به خاطر بی‌سوادی «همه‌ترک‌انگاران» (pan-Turk) است که چند وقتی است برای توهین به ایرانیان، چنین یاوه‌هایی درباره‌ی نام قوم پارس و بانگ سگ می‌گویند. حالا این هم‌میهن ایران‌دوست ما به جای رویارویی با همه‌ترک‌انگاران و آموزش آنان (که البته این دومی کاری نشدنی است!) به سراغ «تازیان» رفته و به این نتیجه رسیده که آنان معنای پارس را در زبان پارسی به بانگ سگ تغییر داده‌اند! و بعد هم به سراغ «غذا» رفته و بدون پژوهش کافی به نتیجه‌هایی رسیده است. ایشان فکر نکرده که پس چرا در زبان تازیان واژه‌های اغذیه، تغذیه، مغذی و مانند آن نیز هست؟ جالب آن که می‌نویسد تازیان هنگام شام و ناهار به ما گفتند «بگویید غذا می‌خوریم»! این را نمی‌دانم از کجا و کدام منبع تاریخی آورده است. در ضمن چرا صبحانه را فراموش کرده است؟ آیا صبحانه غذا نیست؟

به نوشته‌ی فرهنگ دهخدا، صدای سگ را در پارسی عوعو و هفهف و وغوغ هم می‌گویند. اگر دوست دارید می‌توانید از این واژه‌ها استفاده کنید. اما خواهش می‌کنم از این استدلال‌های بی‌پایه نکنید.

این گونه آگاهی‌رسانی‌های نادرست و غلط و سخت‌سرانه (متعصبانه)، بدون این که خود شخص دانش درستی درباره‌ی موضوع داشته باشد، بیشتر باعث گسترش جهل و ناآگاهی است و ضربه‌های بزرگتری است! به قول حافظ: «یا سخن دانسته گوی، ای مرد عاقل! یا خموش!». هم چنین یاد حکایتی از گلستان سعدی افتادم در پایان «باب چهارم: در فواید خاموشی»

ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی‌خواند. صاحبدلی بر او بگذشت. گفت ترا مشاهره چند است. گفت هیچ. گفت پس این زحمت خود چندین چرا همی‌دهی؟ گفت از بهر خدا می‌خوانم. گفت از بهر خدا مخوان!

گر تو قرآن از این نَمَط خوانی ———– ببری رونق مسلمانی

مشاهره: دستمزد ماهانه. نَمَط: شیوه

اینترنت علاوه بر فایده‌هایی که دارد این زیان را دارد که جهل‌گستری را نیز آسان کرده است! و ایرانیان نیز متاسفانه بدون تفکر یا بررسی، هر چه به دست‌شان می‌رسد پخش می‌کنند و از دیگران نیز می‌خواهند همین کار را بکنند! مانند همان داستان شعر سستی که به خانم سیمین بهبهانی بسته بودند و پیشتر در این نوشته بدان پرداختم. به قول معروف:

دشمن دانا بلندت می‌کند ——- بر زمینت می‌زند نادان دوست

پی‌نوشت:
دکتر محمد حیدری ملایری، اخترشناس و اخترفیزیکدان ایرانی، لطف کرد و اطلاعات ریشه‌شناسی مربوط به «پارس» (به معنای بانگ سگ) را برایم فرستاده است که در اینجا منتشر می‌کنم:

پارس به معنای «بانگ سگ» از ریشه‌ی پوروا-هند-و-اروپایی -bhel* می‌آید به معنای غریدن یا بانگ زدن و صدا درآوردن. دیسه‌های دیگر چنین اند: سانسکریت: -bhas به معنای پارس کردن، لیتوانی: balsas به معنای صدا، بالاژرمنیک کهن: belja به معنای غریدن، در انگلیسی نیز فعل‌های bell (غریدن) و bellow (بانگ و صدای جانوران) و belch (آروغ زدن) از همین ریشه هستند. جالب آن که در زبان تبری (طبری) بلوسَن یا بلوستن (balossan / balostan) به معنای پارس کردن است. (پوروا-هند-و-اروپایی: PIE=Proto-Indo-European. پوروا (purva) واژه‌ای است از زبان پارسی کهن به معنای: شکل نخستین)

هم چنین واژه‌های دیگر پارسی برای بانگ سگ عبارتند از لاییدن و لوکه (هر دو در دهخدا)، گیلکی: لاب، تبری: لوئه، لوئسن (loessen). اطلاعات ریشه‌شناختی این واژه نیز چنین است:
لیتوانی: loju (پارس کردن)، ارمنی: lam (موییدن، گریه کردن)، آلبانیایی: leh (پارس کردن)، لاتین: latro, latrare (پارس کردن)، یونانی: hulao (پارس کردن)، سانسکریت: -rai و rayati (پارس می‌کند)، ریشه‌ی پوروا-هند-و-اروپایی: -layo* (پارس کردن).

دوشنبه ۷/اردیبهشت/۱۳۸۸ – ۲۷/اپریل/۲۰۰۹

چند وقتی است که فرهنگستان زبان پارسی برای واژه‌ی انگلیسی تکنولوژی معادلی پیش نهاده است که باعث سردرگمی برخی شده است. از این رو ابتدا خود واژه را برمی‌رسم.

واژه‌ی تکنولوژی از دو بخش ساخته شده است: تکنو (-techno) که خود از تخنه (tekhnē) در یونانی گرفته شده به معنای مهارت و چربدستی (skill). بخش دوم لوژی (logy-) از لوگوس (logos) یونانی به معنای واژه یا گفتن و در معنای خاص به معنای شناخت است. شاید بتوان گفت که «شناخت» عبارت است از توانایی بازگفتن چیزها از همدیگر. مولانا در مثنوی می‌گوید:

دیده‌ای خواهم که باشد شه‌شناس ———— تا شناسد شاه را در هر لباس

از لوگوس واژه‌ی دیگری ساخته شده و آن هم logic است که در زبان عربی برای آن «منطق» (اسم مصدر از «نطق» به معنای آواز دادن، سخن گفتن، باز گفتن) ساخته شده است. به نظر برخی خود واژه‌ی «لغت» در عربی نیز از همین واژه‌ی لوگوس گرفته شده است.

بد نیست یادآور شوم که در زبان پارسی نیز این پسوند «گفتن» دیده شده است. برای نمونه در مثنوی مولانا واژه‌ی «اخترگوی» را به کار برده که در انگلیسی نیز astrologer گفته می‌شود. (اخترگویی با اخترشناسی یا astronomy تفاوت دارد.)

اسپ، که‌ش گفتی سقط گردد، کجاست؟ —- کور اخترگوی و محرومی ز راست

به نوشته‌ی فرهنگ ریشه‌شناسی برخط، واژه‌ی «تکنولوژی» از سال ۱۶۱۵ م. / ۹۹۵ خ. به کار رفته و در ابتدا به معنای «دستور زبان» (grammar) بوده است اما از سال ۱۸۵۹ م. / ۱۲۳۸ خ. به معنای دانش فن و صنعت به کار رفته است.

البته ژاک بارزون، استاد بازنشسته‌ی تاریخ در دانشگاه کلمبیا، در سراسر کتاب ۸۰۰-صفحه‌ای خود به نام «از سپیده تا انحطاط: ۵۰۰ سال زندگی فرهنگی غرب» از واژه‌ی تکنه (techne) استفاده کرده و در پانویس گفته «به نظر من واژه‌ی تکنه، بر خلاف تکنولوژی، کوتاه و دقیق و رسا است». شاید این نظر هم مانند نظر برخی درباره‌ی واژه‌ی متدولوژی (شیوه‌شناسی) باشد. برای نمونه، ایان گراهام (Ian Graham) از نویسندگان برجسته در زمینه‌ی مهندسی نرم‌افزار برآخت‌گرا (یا شیءگرا: object-oriented) در کتاب خود به نام «شیوه‌های برآخت‌گرا» (Object-Oriented Methods) با کاربرد methodology به جای method مخالفت می‌کند و می‌گوید اولی به معنای دانش و شناخت شیوه‌ها اما دومی خود شیوه است.

دکتر میرشمس‌الدین ادیب سلطانی در «راهنمای آماده ساختن کتاب» (ویراست دوم ۱۳۷۴) و نیز دکتر محمد حیدری ملایری در «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک» برای «تکنولوژی» برابر «تَشنیک‌شناسی» را پیش نهاده‌اند که «تشنیک» در آن از ریشه‌ی اوستایی -tash به معنای ساختن و مهارت است.

اما فرهنگستان به تازگی برابر «فناوری» را ساخته است. نکته در نحوه‌ی نوشتن این واژه است. برخی آن را فن‌آوری می‌نویسند به گمان آن که فن را می‌آورند! برخی هم، به ویژه در وزارت علوم، بر گذاشتن تشدید بر «ن» حساسیت دارند و می‌گویند باید فنّاوری یا فنّ‌آوری نوشته شود. اما به نظر من درست همان «فناوری» است بدون تشدید و بدون آ. اگرچه فرهنگستان توضیحی درباره‌ی ساخت واژه‌های خود نمی‌دهد اما به نظر من (و امیدوارم که فرهنگستان هم این طور فکر کرده باشد!) این واژه تشکیل شده از «فن» و «-وری» و میانوند «ا» برای آسانی در خواندن مانند دلاوری و جنگاوری.

خود «فن» به نظر من واژه‌ای است که از پارسی به عربی رفته است و شکل اصلی آن «فَند» یا «پند» یا «بند» است. فند هنوز هم در زبان غیررسمی و در میان مردم جاری است. گاه حتا آن را به صورت «فِنت» هم شنیده‌ام. برای مثال: «این چه فنتی کار می‌کنه؟» یعنی به چه روشی کار می‌کند. سعدی در باب یکم گلستان حکایتی دارد که می‌گوید:

یکی در صنعت کشتی گرفتن سر آمده بود سیصد و شصت پند (در برخی نسخه‌ها: بند یا فن) فاخر بدانستی … سیصد و پنجاه و نه پندش در آموخت مگر یک پند … استاد دانست که جوان به قوت از او برتر است بدان پند غریب که از او نهان داشته بود با او درآویخت.

پند در پارسی میانه به معنای اندرز و راه است و در پارسی کهن به شکل -paθi آمده است که با path در انگلیسی همریشه و هم‌معنا است. (برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به درآیه‌ی ecliptic در فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک دکتر محمد حیدری ملایری)

پسوند «-ور» هم به معنای دارنده است مانند «تاجور» یا «خردور». «-ور» خود از «-بره» (bara-) گرفته شده به معنای برنده (حمل کننده) یا دارنده‌ی چیزی. سعدی می‌گوید:

من آنگه سر تاجور داشتم ———– که سر بر کنار پدر داشتم

درست است که فن در زبان عربی و پارسی با تشدید خوانده می‌شود (فنّ) اما علت آن که نیازی به تشدید در فناوری نیست یکی این که گفتن و نوشتن فناوری ساده‌تر از فنّاوری است. دیگر این که در ساخت واژه‌های مرکب پارسی نیازی به رعایت دستور زبان عربی نیست.
(نظامی در چندین جا برای رعایت وزن، فنّ را بدون تشدید به کار برده است مانند: در شعر مپیچ و در فن او – چون اکذب اوست احسن او. می‌دانم که این دلیل کافی نیست اما منظورم این است که لازم نیست در پارسی قاعده‌های عربی را رعایت کنیم.)

پی‌نوشت
پس از نگاه به بخش واژه‌های تصویب شده‌ی فرهنگستان زبان پارسی (http://www.persianacademy.ir/fa/words.aspx) دیدم که گویا خود فرهنگستان هم هنوز تصمیمش را نگرفته است! در برخی واژه‌های با تشدید و در برخی بدون تشدید نوشته شده اما در همه حال فناوری سرهم و به صورت یک واژه‌ی ساده نوشته شده است.

food technology: فناوری غذا
geotechnology: زمین‌فناوری
geotechnology: زمین‌فنّاوری
Information Technology: فناوری اطلاعات
information technology: فنّاوری اطلاعات