بایگانیِ دستهٔ ‘روزانه’

پنج‌شنبه ٣/شهریور/١٣٩٠ – ۲۵/آگوست/٢٠١١

روز چهارشنبه ٢ شهریور ١٣٩٠ برابر ٢۴ آگوست ٢٠١١ دولت عربستان سعودی از کشف تمدنی نه هزار ساله در منطقه‌ای به نام «مقر» (al-Maqar) خبر داد. به گفته‌ی «علی الغبّان»، معاون بخش موزه‌ها و آثار باستانی سازمان گردشگری عربستان سعودی، این کاوش نشان می‌دهد که بر خلاف باور رایج درباره‌ی این که نخستین بار اسب ۵۵٠٠ سال پیش در دوران نوسنگی در آسیای میانه [به دست مردمان آریایی و نیاکان ایرانیان] رام شده است در واقع این کار ٩٠٠٠ سال پیش در عربستان انجام شده است. دیگر یافته‌های این تمدن عبارت اند از مردگان مومیایی شده، پیکان تیر، دستاس (آسیای دستی) برای خرد کردن دانه‌ها، چرخ نخ‌ریسی و دیگر ابزارهایی که نشان از تمدنی پیشرفته در زمینه‌ی مهارت‌های دستی دارد.

متن انگلیسی خبر در این نشانی است و متن عربی آن هم در این نشانی در دسترس است.

منطقه‌ی «مقر» در جنوب غربی عربستان و در استان «ابهاء» (Abha) قرار دارد که در دوران باستان بخشی از «یمن» بود که در لاتین به آن «عربستان خوشبخت» (Arabia Felix) و در عربی بدان «العربیة السعیدة» می‌گفتند. به نوشته‌ی ویکی‌پدیای عربی، گویا این استان جایگاه شهر افسانه‌ای سبا و ملکه بلقیس است که برای سلیمان، شاه-پیغامبر بنی‌اسراییل، هدیه‌هایی فرستاد.

به نظر می‌رسد که عربستان (و دیگر کشورهای عربی کناره‌ی خلیج فارس) به این نتیجه رسیده‌اند که دزدیدن دانشوران و دانشمندان ایرانی با نام «دانشمندان اسلامی» و جعل «تمدن عربی» با خرید و نمایش آثار باستانی ایران و جایگزین کردن نام ایران با «آسیای میانه» در مشخصات این آثار، و دعوت از موزه‌های لوور و دیگران با پرداخت میلیاردها دلار برای ساختن شعبه در این کشورها، دیگر فایده ندارد و در این زمینه باید به «خودکفایی ملی» برسند. گویا دیگر «سرزمین وحی» بودن و «مرکز اسلام» بودن عربستان سعودی چندان کشش گردشگری، به ویژه برای غیرمسلمانان، ندارد و باید نه تنها به دوران «جاهلیت» بلکه به چندین هزار سال پیش از آن نقب بزنند و تمدن‌هایی کشف کنند و از نظر اقتصادی تنها به نفت وابسته نباشند.

بنامیزد! [=چشم بد دور، ماشاءالله] طبع بلندی هم دارند! در این کشف به تمدنی با دو سه هزار سال پیشینه هم راضی نمی‌شوند بلکه دست کم به ٩٠٠٠ سال پیش می‌روند و می‌خواهند رام کردن اسب و دستگاه نخ‌ریسی و مومیایی را هم به خود ببندند. شاید باید منتظر بود و کشف مخابرات «بی‌سیم» را هم در این تمدن دید.

به نظر من اینها بیشتر نشان از عقده‌ی «خودکم‌بینی» دارد تا قصد علمی و عملی برای کشف و شناخت تاریخ بشر. زیرا سرزمینی که امروزه «عربستان سعودی» خوانده می‌شود و پیش از آن با نام سرزمین «حجاز» شناخته می‌شد در عمل با اسلام است که وارد تاریخ جدی جهان می‌شود و پیش از آن چندان مورد توجه نبوده است. همان طور که از نام لاتین یمن («عربستان خوشبخت») هم روشن است تنها این بخش از شبه‌جزیره‌ی عربستان در گذشته‌های پیش از اسلام «خوشبخت» بوده است و می‌دانیم که در زمان ساسانیان نیز مدت‌ها یمن زیر فرمان ایرانیان بوده است و تابش و نفوذ تمدن ایرانی از راه یمن و حیره به دیگر شهرهای حجاز – از جمله مکه – هم رسیده بود و داستان‌های ایرانی مانند رستم و اسفندیار در میان عربان خریدار داشته است.

پیشتر درباره‌ی سلطان عمان نوشتم که درباره‌ی «امپراتوری عمان» (!) و «تقسیم آن» (!) کتابی چاپ کرده است که در واقع داستان بازرگانی و تجارت دو برادر است که یکی در مسقط بوده و دیگری در شرق افریقا و هر دو در کار خرید و فروش برده! این هم نمونه‌ی دیگری از این گونه تاریخ‌سازی‌ها است.

در این صفحه در روزنامه‌ی «فیگارو» نیز نظرهای جالبی نوشته شده است از جمله این که خانمی پرسیده است آیا در این تمدن نُه هزار ساله زنان حق رانندگی داشته‌اند یا نه؟! یا کسی پرسیده است که خب چه زمانی قرار است این بنا مانند بوداهای بامیان افغانستان با بمب نابود شود؟!

کنایه‌آمیز آن که در دورانی که حتا «عربستان سعودی» – که مرکز اسلام و جایگاه شهرهای مکه و مدینه است و پادشاه آن عنوان «خادم حرمَین شریفَین» را بر خود می‌بندد – حکومت آنجا به دنبال یافتن (یا ساختن) پیشینه‌ای پیشااسلامی است اما در کشور عزیز ما ایران – که از دوران‌های دور در جهان شناخته شده و حتا در روایت‌های اسلامی و در آثار نویسندگانی چون ابن خلدون به داشتن تمدنی درخشان پیش از اسلام زبانزد بوده است – هستند کسانی که می‌خواهند از راه بی‌توجهی یا ویران‌سازی عمدی مانند ساختن هتل و سد و بزرگ‌راه و … هر گونه اثری از دوران «کفرآلود» پیش از اسلام را از میان بردارند و با کشورهای مسلمان و عربی «برادر» (که معمولا این برادری از نوع هابیل و قابیل است) «فاصله‌ها» را کمتر کنند.

پی‌نوشت

سال گذشته نیز یکی دیگر از مقام‌های عربستانی اظهار فرمود که «کشورهای» عربی سه هزار سال پیشینه دارند اما ایران از زمان صفویان به وجود آمده است!!!

Advertisements

پنج‌شنبه ۱۳/امرداد/۱۳۹۰ – ۴/آگوست/۲۰۱۱

چندی پیش یکی از خوانندگان وبلاگ درباره‌ی این جمله پرسیده بود که آیا در شاهنامه هست و در کجای آن است. بدو پاسخ دادم. اما به تازگی دیدم که در نوشته‌ی یکی از پان‌ترکان و دشمنان فردوسی حرف‌های بی‌پایه و نسنجیده‌ای درباره‌ی این بیت آمده است و خواستم توضیحی بیشتر بدهم.

شاید این لت (مصرع) شناخته‌شده‌ترین جمله‌ی شاهنامه‌ی فردوسی باشد و هر کسی آن را شنیده است. اما باید بدانیم که بر پایه‌ی ویراست مسکو و نیز ویراست دکتر جلال خالقی مطلق، گونه‌ی درست آن چنین است: هنر نیز ز ایرانیان است و بس.

به تازگی پان‌ترکان و دیگرانی که هیچ شناخت درستی از شاهنامه ندارند و سر دشمنی با فردوسی و شاهنامه و زبان پارسی و ایرانیان را دارند این جمله را نشان خودپرستی و گاه «نژادپرستی» (!) ایرانیان و فردوسی و یا «فاشیست» بودن او دانسته‌اند.


معلوم است که وقتی فردوسی به صراحت می‌گوید:

هنر نزد ایرانیان است و بس….

حالا در هر برهه‌­یی که گفته باشد، قرن چهارم یا هر گاه دیگری، به نحو روشنی اندیشه­‌یی فاشیستی را نماینده‌­گی کرده است. همان طور که ممکن است یک عضو شیرین‌عقل حزب نازی بفرماید:

هنر نزد آلمانیان است و بس….

هنر هیچ گاه نزد ملت مشخصی به کفایت «بس» نرسیده و به خصوص مردم ایران که در بسیاری از هنرها تاکنون نیز از ملت‌­های دیگر به شدت عقب مانده‌­تر بوده و هستند.

این شخص که در این بند به خیال خود فردوسی را با عضوی از حزب نازی مقایسه کرده است نشان داده است که هیچ شناختی از شاهنامه ندارد. (بگذریم از این که به اشتباه «نمایندگی» را هم «نماینده‌گی» نوشته است و نمی‌داند که «ه» در «نماینده» همان «گ» است…). این اعتراض‌های بی‌پایه، چند ایراد دارد:

– ایرانی «نژاد» به معنای race انگلیسی نیست که دشمنان فردوسی این جمله‌ی شاهنامه را نشان نژادپرستی (racism) فردوسی یا ایرانیان می‌دانند. هم چنین این شخص با فلسفه‌ی سیاسی «فاشیسم» هم آشنایی کافی ندارد و آن را به عنوان دشنام به کار برده است. همان طور که برخی «لیبرال» را به عنوان دشنام به کار می‌برند.

– هر قومی در دنیا به داشته‌های خود افتخار می‌کند و ایرانیان در این میانه استثنا نیستند. رجزهای موجود در شعرهای عربی (منسوب به) دوران پیش از اسلام و شعرهای دوران اسلامی نیز چنین اند. ملت‌های دیگر (مثلا امریکا و …) نیز در ادبیات و نوشتارشان خود را بهترین می‌دانند.

– اما مهم‌ترین ایراد استدلال این کسان آن است که این جمله را بیرون از داستان و بافت (context) آن می‌خوانند و گمان می‌کنند که فردوسی از خودش در ستایش ایرانیان چنین سخنی گفته است. حال آن که فردوسی بیشتر شاهنامه، به جز آغاز و پند داستان‌ها، را از روی منبع‌های نوشتاری خود به شعر درآورده است. از همسنجی و برابرنهی شاهنامه با متن‌های باقی مانده از زمان ساسانیان و نیز دیگر متن‌های تاریخی مانند ثعالبی و … می‌توان نتیجه گرفت که شاهنامه نیز مانند این کتاب‌ها بر پایه‌ی متن‌های مشترکی است و به میزان وفاداری فردوسی به متن‌های منبع پی می‌بریم.

اما برگردیم به جمله‌ی مورد نظر. این جمله نه از زبان فردوسی، بلکه از زبان بهرام گور، شاهنشاه ساسانی، در پاسخ به فغفور (بغ‌پور) چین است. بخش‌هایی از داستان را می‌آورم:


گفتار اندر کشتن بهرام گور کرگ را در هندوستان

یکی کرگ بود اندر آن شهر شاه ——————— ز بالای او بسته بر باد راه

از آن بیشه بگریختی شیر نر ——————— همان ز آسمان کرگس تیزپر

یکایک همه هند زو پر خروش ——————— از آواز او کر شدی تیزگوش

به بهرام گفت: «ای پسندیده مرد! ——————— برآید به دست تو این کارکرد

به نزدیک این کرگ باید شدن ——————— همی چرم او را به تیر آزدن

اگر زو تهی گردد این بوم و بر ——————— به فرّ تو ای مرد پیروزگر،

یکی دست باشدت نزدیک من ——————— چه نزدیک این نامدار انجمن

که جاوید در کشور هند و چین ——————— کند هر کسی بر تو بر آفرین»

بدو گفت بهرام پاکیزه‌رای ——————— «که با من بباید یکی رهنمای

چو بینم به نیروی یزدان تنش ——————— ببینی به خون غرقه پیراهنش»

بدو داد شَنگُل یکی رهنمای ——————— که او را نشیمن بدانست و جای

همی رفت با نیک‌دل رهنمون ——————— بدان بیشه‌ی کرگ ریزنده خون

همی گفت چندی ز آرام اوی ——————— ز بالا و پهنا و اندام اوی

چو بنمود، برگشت و بهرام رفت ——————— خرامان بدان بیشه‌ی کرگ تفت

پس پشت او چند از ایرانیان ——————— به پیگار آن کرگ بسته میان

چُن از دور دیدند خرطوم اوی ——————— ز هنگش همی پست شد بوم اوی

بدو هر کسی گفت: «شاها! مکن! ——————— ز مردی همی بگذرانی سخن

نکرده است کس جنگ با کوه سنگ ——————— وگر چه دلیرند شاهان به چنگ

به شنگل چنین گوی کاین راه نیست ——————— بدین جنگ دستوری شاه نیست

به فرمان کنم جنگ تا شاه من ——————- اگر بشنود نسپرد گاه من»

چنین داد پاسخ که «یزدان پاک ——————— مرا گر به هندوستان داد خاک

به جای دگر مرگ من چون بوَد؟ ——————— کز انداز اندیشه بیرون بوَد»

کمان را به زه کرد مرد جوان ——————— تو گفتی همی خوار گیرد روان

بیامد دمان تا به نزدیک کرگ ——————— پر از خشم سر، دل نهاده به مرگ

کمان کیانی گرفته به چنگ ——————— ز ترکش برآورده تیر خدنگ

همی تیر بارید همچون تگرگ ——————— برین همنشان تا غمی گشت کرگ

چو دانست کاو را سرآمد زمان ——————— برآهیخت خنجر به جای کمان

سر کرگ را پست ببرید و گفت: ——————— «به نام خداوند بی‌یار و جفت!

که او داد چندین مرا فرّ و زور ——————— به فرمان او تابد از چرخ هور»

بفرمود تا گاو و گردون برند ——————— سر کرگ از آن بیشه بیرون برند

ببردند و چون دید شنگل ز دور ——————— به دیبا بیاراست ایوان سور

چو بر تخت بنشست پرمایه شاه ——————— نشاندند بهرام را پیش گاه

همی کرد هر کس برو آفرین ——————— بزرگان هند و سواران چین

برفتند هر مهتری با نثار ——————— به بهرام گفتند کـ: «ای نامدار!

کسی را سزای تو کردار نیست ——————— به کردار تو راه دیدار نیست



چو زین آگهی شد به فغفور چین ————— که با فرّ مردی ز ایران‌زمین،

به نزدیک شنگل فرستاده بود ————— همانا کز ایران نه همزاده بود!

بدو داد شنگل یکی دخترش ————– که بر ماه ساید همی افسرش!

یکی نامه نزدیک بهرام‌شاه ————- نبشت آن جهاندار بادستگاه

به عنوان بر: از شهریار جهان ——— سرنامداران و تاج مهان

به نزد فرستاده‌ی پارسی ———— که آمد به قَنّوج با یار سی

….

چو نامه بیامد به بهرام گور ——— به دلش اندر افتاد از آن نامه شور

نبیسنده را خواند و پاسخ نبشت ———– به پالیز کین بر درختی بکشت!

سرنامه گفت: آنچ گفتی رسید ———— دو چشمت جز از کشور چین ندید!

به عنوان بر: «از پادشاه جهان» ——— نبشتی «سرافراز و تاج مهان»

جز آن بُد که گفتی سراسر سَخُن ———— بزرگیّ نو را نخواهم کَهُن!

شهنشاه بهرام گور است و بس ————- جز او در زمانه ندانیم کس

به مردی و دانش به فر و نژاد ————- چن او پادشا کس ندارد به یاد



هنر نیز ز ایرانیان است و بس ————- ندارند کرگ ژیان را به کس

همه یکدلان اند و یزدانشناس ———– به نیکی ندارند ز اختر سپاس»

کرگ: کرگدن

آزدن: آژدن. سوراخ کردن

همان گونه که می‌بینیم این بیت در پایان داستانی است که بهرام گور به درخواست شاه هند کرگدنی را می‌کشد که آرام و امنیت شهر را بر هم زده بود. سپس فغفور چین به بهرام نامه می‌نویسد و خود را شاه جهان می‌خواند و نمی‌داند که او خود بهرام گور است و گمان می‌کند که او تنها فرستاده‌ی بهرام است. بهرام گور هم در پاسخ به او می‌گوید که شاه جهان بهرام است و هنر و دلاوری ایرانیان را ستایش می‌کنند زیرا کرگدن خشمگین را چیزی نمی‌دانند و با او به جنگ رفته و او را می‌کشند. موضوع ستایش هنر رزمی و دلاوری ایرانیان است. این جمله به سده‌ی چهارم ق/دهم م. نه، بلکه به سده‌ی پنجم م. و پانصد پیش از فردوسی متعلق است و در زمان بهرام گور ایرانیان ساسانی قدرت جهانی بودند و «هنر» هم داشته‌اند. اگر بخواهیم بگوییم معنای لت عنوان این جستار این است که به جز ایرانیان کسی در جهان هنر ندارد، باید گفت بر پایه‌ی بیت دیگر، لابد به جز بهرام گور هم کسی در جهان شاهنشاه نیست و می‌دانیم که جز بهرام ده‌ها شاهنشاه دیگر داشته‌ایم. و این «بس» به معنای «تنها» نیست.

هم چنین باید توجه داشت که در این جمله «هنر» به معنای امروزی یعنی نقاشی و طراحی و بازیگری و … و برابر arts در زبان‌های اروپایی نیست که پان‌ترک در اعتراض خود می‌گوید ایرانیان در زمینه‌ی هنر از دیگر کشورها عقب مانده‌اند. اگر او کمی با ادبیات پارسی آشنایی داشت می‌دانست که هنر در بیشتر ادبیات کلاسیک زبان پارسی به معنای توانایی و مهارت و دانش است. در فرهنگ دهخدا چنین آمده است:

هنر: علم و معرفت و دانش و فضل و فضیلت و کمال. کیاست. فراست. زیرکی. این کلمه در واقع به معنی آن درجه از کمال آدمی است که هشیاری و فراست و فضل و دانش را در بر دارد.

برای نمونه نظامی در اسکندرنامه می‌گوید:

که بود از ندیمان خسرو خرام ————– هنرپیشه‌ای ارشَمیدُس به نام

و می‌دانیم ارشمیدس یونانی هنرپیشه نبود! یا حافظ می گوید:

عشق می‌ورزم و امید که این فن شریف ———- چو هنرهای دگر موجب حرمان نشود

هنر مخالف «آهو» یا «عیب» است. ناصر خسرو گوید:

با هزاران بدی و عیب یکی‌شان هنر است ———— گرچه ایشان چو خر از عیب و هنر بی‌خبرند

فخرالدین اسعد گرگانی در داستان «ویس و رامین»:

هنر را بازدانستم ز آهو ———— همیدون نغز را از زشت و نیکو

چند نمونه‌ی دیگر از نظامی گنجوی:

زَهر تو را دوست چه خوانَد؟ شکَر —— عیب تو را دوست چه داند؟ هنر

گردن عقل از هنر آزاد نیست — هیچ هنر خوبتر از داد نیست

ای هنر از مردی تو شرمسار —- از هنر بیوه زنی شرم دار

سعدی در گلستان می‌گوید:


تا مرد سخن نگفته باشد ————- عیب و هنرش نهفته باشد

زبان در دهان ای خردمند چیست؟ ————- کلید در گنج صاحب هنر

چو در بسته باشد چه داند کسی؟ —————— که گوهرفروش است یا پیله‌ور

و این همان است که در تعریف (بانوان و دختران) گفته می‌شود: از هر انگشتش یک هنر می‌بارد.

اما نویسنده‌ی یاد شده در مقاله‌ی خود ایراد دیگری نیز به فردوسی گرفته و نوشته است:

زمانی که فردوسی می گوید:

بسی رنج بردم در این سال سی ———– عجم زنده کردم بدین پارسی

واقعیت این است که از نوعی نارسیسم سخن می‌­گوید. چرا که ما در حال حاضر با ده‌­ها زبان و فرهنگ آشنا هستیم که نه شاه­نامه داشته‌­اند و نه حضرت فردوسی به آنان افتخار داده است؛ اما با این همه زنده و پویا هستند. مضاف بر این که شاه­نامه به علت فقدان صنعت چاپ در نسخه‌­های محدود و معدودی آن هم میان اهل دربار رایج بوده و زنده ماندن زبان فارسی ربطی به فردوسی ندارد.

اینجا نیز با بیسوادی و نقد کینه‌ورزانه روبرو ایم.

نخست آن که در ویراست مسکو و نیز در ویراست دکتر خالقی مطلق این بیت اصلی دانسته نشده است و گویا شکل دیگری از این بیت در آغاز پادشاهی گشتاسپ است:

من این نامه فرخ گرفتم به فال ———– بسی رنج بردم به بسیار سال

یعنی وی بر پایه‌ی بیتی که از آن فردوسی نیست به نقد (بخوانید: دشنام و توهین به) فردوسی پرداخته است.

دوم آن که «عجم» به معنای «ناعرب» و به ویژه «ایرانی» است نه به معنای «زبان پارسی». در هیچ فرهنگی، «عجم» به معنای زبان نیامده است که وی معنای این بیت را زنده کردن زبان پارسی دانسته است.

سوم آن که اگر این شخص زحمت می‌کشید و به همان شاهنامه‌هایی که این بیت آمده یکی دو بیت پس و پیش این بیت را هم می‌خواند می‌فهمید که «راه به ترکستان» برده است:

بسی رنج بردم در این سال سی ———— عجم زنده کردم بدین پارسی

چون عیسا من این مردگان را تمام ——— چنین زنده کردم سراسر به نام

یعنی منظور سراینده‌ی این بیت‌ها زنده کردن «عجم» و نام و یاد شاهان ایران پیش از اسلام است که پیش از شاهنامه‌ی فردوسی بدین شکل کامل و شعری در جایی گرد نیامده است. البته پیش از فردوسی شاعران دیگری «شاهنامه» سروده بودند اما متاسفانه آنها بر جای نیامده‌اند. برجا ماندن یاد و نام شاهان در میان مردم عامی و عادی از راه همین شاهنامه و نقّالی و شاهنامه‌خوانی بوده است.

هم چنین نگاه کنید به این نوشته‌ی آقای ابوالفضل خطیبی از دو سال پیش که به اعتراض‌های مشابهی پاسخ داده و از جمله درباره‌ی ادعای محدود بودن شاهنامه به درباره چنین آورده است:


محمد بن الرضا بن محمد العلوی الطوسی، معروف به «دفترخان عادلی» مؤلف معجم شاهنامه (کهن‌ترین فرهنگ شاهنامه در قرن ششم هجری قمری) درباره‌ی سبب تألیف کتاب می‌نویسد:

«چون به جانب عراق افتادم، به شهر اصفهان رسیدم، در کوچه‌ها و مدرسه‌ها و بازارها می‌گشتم تا به مدرسهء تاج‌الدین رسیدم. چون در رفتم، جماعتی دیدم نشسته و در کتاب‌خانه باز نهاده و هر کسی چیزی می‌نوشت و چون آن جمعیت دیدم، پیش رفتم و سلام كردم و نشستم و گفتم: در این خزانه شهنامهء فردوسی هست؟ صاحب فرزانه گفت: هست. برخاست و مجلد اول از شهنامه به من داد. گفتم: چند مجلد است؟ گفت چهار جلد است … چون آن را می‌خواندم و در دل تأمل می‌کردم، هر بیتی که در او لفظ مشکل بود، از زبان دری و پهلوی، معنی آن برخی در زیر نوشته بود. با خود گفتم که مثل این نسخه کس ندیده است و این الفاظ را جمع باید کرد که بسیار خوانندگان هستند که این شعر می‌خوانند و معنی این الفاظ نمی‌دانند… »

در قرون ششم که سلجوقیان ترک بر ایران سیطره داشتند، استنساخ و خواندن شاهنامه به هیچ روی محدود به دربارها نبوده، بلکه شاهنامه‌خوانی در مدارس و بین تحصیل‌کردگان سخت رواج داشته‌است.

گذشته از این، باقی ماندن بیش از هزار نسخهء خطی از شاهنامه که در کتاب‌خانه‌های مختلف کشورهای جهان نگه‌داری می‌شود، گواه آن است که نه تنها درباریان، بلکه بسیاری از خانواده‌های ایرانی که توان مالی داشتند، نسخه‌ای از شاهنامه برای خود فراهم می‌کردند.

پی‌نوشت

جالب آن که دکتر شاهین سپنتا هم در جستار روز شانزدهم امرداد در وبلاگ خود به همین موضوع پرداخته است.

پی‌نوشت ۲:

در آغاز به اشتباه این طور خوانده بودم که مردی از هندوستان بهرام و ایرانیان را ستوده است. اما پس از نامه‌ی یکی از خوانندگان وبلاگ، دوباره به شاهنامه نگاه کردم و داستان را خواندم و متن بالا را ویراستم و نوشتم که در واقع این سخن از زبان خود بهرام گور به فغفور چین است بی آن که بگوید که خود او کیست.

پنج‌شنبه ۳۰/تیر/۱۳۹۰ – ۲۱/جولای/۲۰۱۱

به نظر می‌رسد که مدتی است ایرانیان به موضوع «جسم‌های پرنده‌ی ناشناخته» (Unidentified Flying Object = UFO) یا همان «بشقاب پرنده» و «موجودات فضایی» علاقه‌مند شده‌اند و چندین وبلاگ ویژه‌ی این موضوع برپا شده است و «هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست». واقعیت آن است که بر پایه‌ی دانش پایه‌ای فیزیک و موضوع سرعت نور، این که موجودات فضایی با این بسامد به کره‌ی زمین بیایند و بروند ناپذیرفتنی است. دانش امروزی هنوز وجود زیست در نزدیکی کهکشان ما را ثابت نکرده است. هم چنین از دیده شدن جسم‌های نورانی و تندرو در فضای کشور عزیزمان نیز خبرهایی منتشر می‌شود که به این علاقه می‌افزاید. البته در این مورد اخیر، نباید مسئله‌ی نظامی و اطلاعاتی کشورهای بیگانه را نادیده گرفت.

دکتر محمد حیدری ملایری، اخترفیزیکدان برجسته‌ی ایرانی در نپاهشگاه (رصدخانه‌ی) پاریس، سه سال پیش (در سال ۱۳۸۷ خ.) در همین زمینه گفت‌وگویی با رادیو فردا کرده است که می‌توانید در این نشانی بخوانید.

اکثر جسم‌های پرنده ناشناخته منشاء طبيعی دارند و می‌توان آنها را با تکيه به علم توضيح داد.
تاکنون پژوهش‌ها و بررسی‌های بسيار زيادی انجام گرفته، از سوی سازمان‌های نظامی و امنيتی کشورهای گوناگون به ويژه آمريکا، شوروی سابق، انگلستان، فرانسه و ديگر کشورها. دانشمندان، نظاميان، هواشناسان بارها در مورد اين پديده مطالعه کرده‌اند.

نخستين پژوهش‌ها در سال ۱۹۴۷ آغاز شد که سال‌ها ادامه پيدا کرد و اين پژوهش‌ها جنبه‌ی سرّی داشتند، چون نظامی بودند و با توجه به جنگ سرد، آمريکایی‌ها نمی‌خواستند روس‌ها بدانند، روس‌ها نمی‌خواستند آمريکایی‌ها بدانند. ولی اکنون اين مدارک از سرّی بودن در آمده‌اند و در دسترس همگان قرار گرفته‌اند. نتيجه‌ای که می‌شود گرفت اين است که نود تا نود و پنج درصد اين پديده‌ها منشاء طبيعی دارند، يعنی می‌شود اين‌ها را با علل طبيعی توضيح داد.

مثلا انواع و اقسام خطاهای چشم، وجود پديده‌های نوری که توسط ستارگان دنباله‌دار يا حتا سياره‌های روشن منظومه‌ی خورشیدی ايجاد می‌شوند، بعضی پديده‌های جوّی، بر اثر وجود بعضی از ابرهای خاص، می‌دانيد که در جو، خصوصا جو بالا، بالون‌های هواشناسی بسيار زيادی در حرکت هستند که هواشناسی می‌کنند و داده‌ها را به زمين می‌فرستند، هواپيماهای ارتشی يا مسافری، ماهواره‌های گرد زمين، بعضی از اينها که خيلی مانده‌اند و فرسوده شده‌اند، تکه‌هایی از آنها متلاشی می‌شود و وارد زمين می‌شود و می‌سوزد و بعضی پديده‌های خاصی را به وجود می‌آورد. بعضی‌ها را می‌شود توضيح داد.

در کل منظومه‌ی خورشیدی تنها در زمين زيست هوشمند وجود دارد. اگر موجودات هوشمندی در کهکشان ما وجود داشته باشند، هيچ نشانه‌ای از سفر آنها به زمين يا کره‌ی ماه در دست نيست.

در کهکشان ما دويست ميليارد ستاره وجود دارد و بيشتر اين ستاره‌ها هرکدام، چندين سياره دارند. خورشيد ما تقريبا پنج ميليارد سال پيش به دنيا آمده و وجود ما انسان‌ها ثابت می‌کند که پنج ميليارد سال پس از پيدايش ستاره‌ای مانند خورشيد، زيست هوشمند در يکی از سياره‌های او پيدا شده. [که اين زيست هوشمند انسان های روی کره زمين هستند.]

بنا بر اين اگر خود [انسان‌ها] را ملاک بگيريم، می‌شود انتظار داشت که همه‌ی ستارگانی که از نوع خورشيد هستند و پنج ميليارد سال از سن آنها می‌گذرد، در اطراف آنها سياره‌هایی وجود داشته باشد که در آنها زيست هوشمند بi وجود آمده است.

ولی به احتمال زياد اين داستان به اين سادگی ها نيست، چون حتی در منظومه خورشيدی، زيست هوشمند تنها در زمين وجود دارد، يعنی تنها در يکی از سياره‌ها.

وجود زيست هوشمند در زمين ممکن است که تا حدود زيادی مديون تصادف باشد و يکی از اين تصادف‌ها وجود کره‌ی ماه است. وجود کره‌ی ماه باعث می‌شود که محور چرخش زمين ثابت بماند . اگر ماه نبود، پس از هر چند ميليون سال قطب، استوا می‌شد و استوا، قطب می‌شد، يعنی تغييرات دما در کره‌ی زمين آن چنان زياد می‌شد، که شرايط برای ادامه يافتن و تکامل پيدا کردن و به صورت پيشرفته در آمدن زيست، از بين می‌رفت.

مريخ و زهره چنين ماهی را ندارند و شايد به همين دليل است که در آنها امکان توسعه و ادامه يافتن زيست، به صورت پيشرفته، امکان پذير نبوده است.

برای نمونه در یکی از وبلاگ‌هایی که معلوم نیست اطلاعات خود را از کجا آورده است (چون این مطلب در همه‌ی این وبلاگ‌ها بی آن که نام نویسنده و وبلاگ اصلی گفته شده باشد تکرار شده است) مطلب درهمی آمده است:

سال ۸۱۰ میلادی: سنت گریگوری به نقل از الکویین، منشی و مورخ شارل مگنه، و مولف کتاب «ویتا کارولی»، در قسمت سی و یکم کتابش اظهار داشته که در سال ۸۱۰ م. هنگامی که از شهر آخن آلمان دور می‌شده یک شیء گرد و بزرگ درخشان را در آسمان مشاهده کرده که از سمت شرق به غرب پرواز می‌کرده است. این شی آن قدر بزرگ بوده که اسب‌های سلطنتی رَم کرده و باعث زمین خوردن و زخمی شدن «شارل مگنه» می‌شوند!

بگذریم از این که نام درست این شخص «شارلمان» یا شارلمانی (Charlemagne) است. اما چند نکته‌ای که برایم من جالب بود:

– این داستان را چه کسی نقل کرده است؟ سنت گریگوری یا الکویین؟ منشی و مورخ شارلمان که بوده است؟ الکویین یا سنت گریگوری؟ نویسنده‌ی کتاب «ویتا کارولی» کدام است؟

– واقعیت آن است سنت گریگوری پاپ کاتولیکی بود که ۲۰۰ سال پیش از آلکویین در شهر رُم می‌زیسته است!

– الکویین اسقف و شخصیت روحانی انگلیسی بوده که در دربار کارل بوده است نه منشی و تاریخ‌نگار.

– کتاب «زندگی کارل» یا در لاتین Vita Karoli نوشته‌ی یک فرد آلمانی است به نام آینهارد (Einhard/Eignhard). منشی و تاریخ‌نگار شارلمانی همین آینهارد است که از خردسالی به دربار وارد می‌شود در همانجا بزرگ می‌شود و همدم و تاریخ‌نگار کارل می‌شود. ترجمه‌ی انگلیسی این کتاب را می‌توانید در این نشانی بخوانید.

داستان مربوط در صفحه‌ی ۹۰ و فصل چهارم آمده است. این داستان‌ها تنها می‌گوید

the King having left the camp before sunrise, saw fall suddenly from heaven, with a great light, a blazing torch passing through the clear sky from right to left.

شاه که پیش از برآمدن آفتاب اردو را ترک کرده بود، دید که ناگهان مشعل فروزانی با نور زیادی که از راست به چپ حرکت می‌کرد از آسمان به زمین فرو افتاد».

می‌بینیم که نه سخن از جسم بزرگ و گرد است و نه سخن از پرواز از شرق به غرب. با توجه به شرایط بیان شده و تاریکی نزدیک سپیده، به احتمال فراوان این تنها شهاب سنگی بوده است. اما نیروی تخیل نخستین کسی که درباره‌ی جسم‌های پرنده‌ی ناشناخته این مطلب را نوشته آن مشعل را گرد دیده و هم پرنده تا با توصیف بشقاب پرنده جور دربیاید. دیگران هم نوشته‌ی او را بی‌اندیشه و بی پژوهش تکرار کرده‌اند.

بهتر است هیجان زده نشویم و هر چیزی را بی پژوهش و اندیشیدن بدان تکرار نکنیم.

سه‌شنبه ۲۸/تیر/۱۳۹۰ – ۱۹/جولای/۲۰۱۱

امروزه بسیاری از مردم ما گمان می‌کنند که قهوه نوشیدنی‌ای فرنگی است و چای نوشیدنی ایرانی. حال آن که اروپاییان تا سده‌ی هفدهم م./یازدهم هیچ یک از این دو را نمی‌شناختند و با هر دوی آنها در خاور زمین آشنا شدند. تازه برخی ایرانیان برای «پُز» به جای قهوه «کافی» می‌گویند و نمی‌دانند که کافی شکل خراب شده و اروپایی همان «قهوه» است.

محمد پسر زکریای رازی و ابن سینا در کتاب‌های پزشکی خود (به ترتیب: الحاوی و قانون) درباره‌ی دانه‌ای به نام «بون» (bunn) و نوشیدنی ساخته شده از آن و کاربردهای پزشکی آن و آرام‌بخشی آن برای معده و گوارش نوشته‌اند. ابن سینا درباره‌ی بون چنین می‌نویسد:

برای گزینش آن دانه‌هایی بهترین اند که سبُک باشند و رنگ لیمویی و بوی خوشی دارند. دانه‌های سنگین و سپید خوب نیستند. طبع آن در درجه‌ی نخست گرم و خشک است و به باور برخی سرد است. به اندام‌ها نیرو می‌بخشد و پوست را پاکیزه می‌کند و رطوبت زیر آن را خشک می‌کند و بوی خوشی به تن آدمی می‌بخشد.

فیلیپ سیلوستر دوفور (Philippe Sylvestre Dufour) نویسنده‌ی فرانسوی که در سال ۱۶۹۳ م. درباره‌ی قهوه و چای و شکلات کتابی نوشته است به نام «رساله‌ای نو و پرسشگرانه درباره‌ی قهوه و چای و شکلات« (Traitez nouveaux & curieux du café, du thé et du chocolate) در فصل یکم کتاب خود (صفحه‌های ۲۱ و ۲۲) درباره‌ی نام قهوه می‌نویسد قهوه همان بونخوم (bunchum) لاتین است. بونخوم واژه‌ای است که پس از ترجمه‌ی کتاب رازی و ابن سینا از همان واژه‌ی «بون» وارد لاتین شده است. دوفور اشتباه جالبی کرده است و می‌گوید:

Le mot de Cahuéh, vient de Cohuet, qui signifie force & vigueur: & on appelle ainsi cette fève, parce que son effet le plus ordinaire, est de fortifier, & de corroborer

واژه‌ی «قهوه» از «قوّت» به معنای نیرو و توان می‌آید و از آن رو این دانه را بدین نام می‌خوانند که عادی‌ترین اثر آن نیرومندسازی و تقویت [اندام‌ها] است.

دوفور گونه‌های دیگر نگارش واژه‌ی قهوه در فرانسه را چنین آورده است:

Café, Cophé, Cave, Cavét, Cahué, Caveah, Chaube, Choana, Cbaoua, Cahuch

اما در واقع واژه‌ی «قهوه» در زبان عربی به معنای «شراب» است و مولانا در یکی از غزل‌های سه زبانه‌ی خود (به یونانی و پارسی و عربی) چنین گفته است:

یا سَیدتی! هاتی! مِن قهوة کاساتی ———– مَن زارَک مِن صَحو، ایّاک و ایّاهُ

(ای بانوی من! چند جام باده برایم بیاور. هر که از روی هشیاری پیش تو آمد هان تو و هان او [یعنی او را راه مده])

برخی می‌گویند علت نامگذاری این نوشیدنی به «قهوه» آن است که در اصل «قهوة البون» یعنی «نوشیدنی بون» بوده است.

گویا نخستین کاربرد غیرپزشکی قهوه در میان درویشان بوده است که برای بیدار ماندن در شب‌ها و ذکرگویی قهوه می‌نوشیدند. بعدها این نوشیدنی به میان مردم راه یافت. به زودی قهوه‌خانه‌ها بر پا شدند.

در سال ۱۵۱۱ م./ ۹۱۷ ق. (در زمان شاه اسماعیل صفوی) در شهر مکه موضوع قهوه‌نوشی باعث پدید آمدن مشکل فقهی شد: از آنجا که نوشیدن قهوه بدن را از حالت عادی خارج می‌کند و نوعی سرمستی در انسان پدید می‌آورد آیا مانند باده یا شراب نیست؟ و آیا نباید آن را حرام کرد؟ خائربیگ (Kha’ir Beg) محتسب شهر مکه – که آن زمان در زیر فرمان مملوکان مصر بود – موضوع را با فقیهان شهر در میان گذاشت و مدتی بر سر بحث و جدل گذشت و در دادگاه (محکمه) از پزشکان و دانشمندان و دیگران نظرخواهی شد. البته شاید انگیزه‌ی اصلی این بحث مسئله‌های اجتماعی و کارهایی بود که در قهوه‌خانه‌ها روی می‌دهد مانند قماربازی و شاهدبازی و مانند آن. درباره‌ی این دادگاه و داستان قهوه و قهوه‌خانه در سال ۱۹۸۵ م./۱۳۶۴ خ. آقای رالف هتاکس کتابی نوشته است که به تفصیل آن را بررسی کرده است:


نام کتاب: قهوه و قهوه‌خانه‌ها
نویسنده: رالف هتاکس (Ralph Hattox)
ناشر: انتشارات دانشگاه واشنگتن
سال: ۱۹۸۵ م./ ۱۳۶۴ خ.
صفحه: ۱۸۰

این کتاب در اصل پژوهش و سمینار او بوده است اما بعدها با گسترش و تکمیل آن، به صورت کتاب منتشر شده است. هتاکس در پیشگفتار هشدار می‌دهد که شاید در نظر ما و امروز پس از گذشت پانصد سال این موضوع مسخره بیاید اما باید در شرایط تاریخی قرار داشت و بیشتر به جنبه‌های اجتماعی آن پرداخت. هدف اصلی او نیز نشان دادن سازوکار و واکنش فقه و حقوق اسلامی در برابر مسئله‌های نو و مشکل‌های اجتماعی است. جالب است که در این جریان، مانند دادگاه‌های امروزی از پزشکان و شاهدان و دیگران دعوت می‌شود تا نظر کارشناسی بدهند. دو پزشکی که در این دادگاه شهادت کارشناسانه می‌دهند دو برادر ایرانی اند به نام‌های نورالدین احمد و علاالدین کازرونی که در آن زمان در مکه زندگی می‌کردند.

اگرچه در این داستان قهوه ممنوع می‌شود اما پس از آن دوباره بررسی می‌شود و حرام بودن قهوه منتفی می‌شود و پس از آن قهوه‌خانه‌ها همچنان گسترش یافتند و برقرار ماندند. به ویژه در دولت عثمانی که از نظر دینی تعصب زیادی داشت. البته در خود عثمانی هم رخدادها و درگیری‌هایی میان ساکنان و مشتریان قهوه‌خانه‌ها و مسلمانان متعصب پیش آمد و حتا برخی از واعظان با جمعیت پامنبری خود به قهوه‌خانه‌ها حمله کردند. در کتاب اورخان پاموق (اورهان پاموک) به نام «نام من سرخ است» به این موضوع اشاره شده است. اما قهوه‌خانه به زندگی خود ادامه داد.

به نوشته‌ی دانشنامه‌ی ایرانیکا، قهوه‌خانه در ایران بایستی از زمان شاه تهماسب صفوی رایج شده باشد. اما مشهورترین آنها در زمان نوه‌ی شاه تهماسب یعنی شاه عباس بزرگ دیده شده است. در زمان شاه عباس قهوه‌خانه‌های فراوانی در شهر سپاهان (اصفهان) به ویژه در نزدیکی چارباغ وجود داشتند و بزرگانی چون میرداماد و شیخ بهایی و دیگران بدانجا رفت و آمد می‌کردند. قهوه‌خانه‌ها مرکزی برای تفریح و سرگرمی و البته گفت‌وگوهای علمی و ادبی و فرهنگی بود. شاعران غروب‌ها در قهوه‌خانه‌ها جمع می‌شدند و شعرهای تازه‌ی خود را می‌خواندند. حتا در تذکره‌های دوران صفوی آمده است که بسیاری از این شاعران پیشه‌ورانی بودند چون نانوا و درزی (خیاط) و مانند آن که پس از پایان کار روزانه برای استراحت به قهوه‌خانه آمده و شعرهای دیگران را می‌شنیدند و شعرهای خود را هم می‌خواندند. برخی از ادیبان یکی از دلیل‌های «انحطاط» سبک اصفهانی در شعر پارسی را همین وارد شدن پیشه‌وران کم سواد و کسانی می‌دانند که با علم و صنعت و پیشه‌ی شاعری به طور حرفه‌ای آشنا نبودند و شعرهایشان «طبیعی» و «عامیانه» بود و نکته‌های فنی و ادبی و زیباشناسی را رعایت نمی‌کرد. در همین قهوه‌خانه‌ها بود که پرده‌خوانی و شاهنامه‌خوانی و قصه‌ی «سَمَک عیار» و مانند آن برای مردم خوانده می‌شد و راهی بودند برای حفظ و گسترش فرهنگ و ادبیات. نقاشی قهوه‌خانه‌ای نیز یادگاری از همان دوران است که نوع مردمی و ساده‌تر نگارگری شاهانه و حرفه‌ای است و موضوع‌های آن نیز به خاطر همین محیط قهوه‌خانه بیشتر نبرد رستم و سهراب و جنگ اسفندیار و داستان عاشورا و کربلا یا دیگر داستان‌های ایرانی است.

خود شاه عباس نیز گاه و بیگاه به طور سرزده به این قهوه‌خانه‌ها می‌رفت. حتا در چند مورد شاه عباس سفیران کشورهای اروپایی را برای پذیرایی به قهوه‌خانه‌ها می‌برد. این قهوه‌خانه‌ها مرکزهای باشکوه و زیبا و بزرگی بودند که در میان آنها حوزه و فواره و آب روان جاری بود و کارگران و استادان قهوه‌خانه گرم در پذیرایی مشتریان بودند. مسافران اروپایی با دیدن این گونه مرکزهای فرهنگی و اجتماعی انگیزه یافتند که در کشورهای خود چنین جاهای را پدید بیاورند.

از جمله جهانگرد ایتالیایی پیترو دلّا والّه (Pietro della Valle) که در زمان شاه عباس به ایران سفر کرده است در صفحه‌ی ۷۵ سفرنامه‌ی خود به عثمانی و ایران و هند می‌نویسد:

پس از آن که آب به خوبی جوش آمد به آن مقداری از گردی به نام قهوه (cahue) به میزان مناسب افزوده می‌شود و باز می‌گذارند به خوبی بجوشد تا همه‌ی تلخی ناگوار آن برود. و اگر به خوبی آماده نشود این تلخی همچنان در آن می‌ماند. سپس این آب جوش را می‌گذارند تا اندازه‌ای سرد شود که بشود داغی آن را تحمل کرد و آن را در ظرف چینی کوچکی می‌ریزند و اندک اندک و جرعه جرعه آن را می‌نوشند. این آب دیگر رنگ و طعم آن گرد را به خود گرفته است و خود گرد را – که اینک در ظرف ته نشین شده است – نمی‌خورید. هر که می‌خواهد این نوشیدنی خوشمزه‌تر شود می‌تواند همراه گرد قهوه، شکر و دارچین و میخک هم در ظرف آب جوش بریزد تا مزه‌ی بهتری بدهد. یک نکته: حتا بی این مزه‌ها و با همان گرد قهوه‌ی تنها هم باز این نوشیدنی خوشمزه است و می‌گویند که فایده‌های زیادی برای تندرستی دارد به ویژه برای گوارش و نیرومند کردن معده و پیشگیری از ترش کردن که همه‌ی اینها چیزهای خوبی است. تنها می‌گویند که اگر پس از شام قهوه خورده شود کمی خواب را از سر می‌برد. به همین خاطر کسانی که می‌خواهند شب‌ها مطالعه کنند آن را می‌نوشند. امیدوارم وقتی به شهر رُم برمی‌گردم این را با خودم بیاورم شاید تا آن موقع هنوز چیز تازه‌ای باشد.

هم چنین پس از وی، آدام اولیاریوس آلمانی که در زمان پسر شاه عباس یعنی شاه صفی به اصفهان سفر کرده است در رخدادهای سال ۱۶۳۷ م. (در صفحه‌ی ۲۲۲ ترجمه‌ی انگلیسی) سفرنامه‌ی خود از قهوه و قهوه‌خانه چنین یاد می‌کند.

قهوه‌خانه (cahwa chane) جایی که است که در آن تنباکو مصرف می‌کنند و آب سیاهی را می‌نوشیدند که بدان «قهوه» می‌گویند. در صفحه‌های بعدی همین سفرنامه آنجا که درباره‌ی زندگی اجتماعی ایرانیان خواهم نوشت دوباره بدان خواهم پرداخت. شاعران و تاریخ‌دانان ایرانیان از مشتریان دائم این جاها هستند و بدین ترتیب در سرگرم کردن جمع نقش دارند.

در ترجمه‌ی انگلیسی در کنار صفحه واژه‌ی coffee هم نوشته شده است و این نشان می‌دهد که در زمان ترجمه‌ی انگلیسی (سال ۱۶۶۹ م) این واژه وارد زبان انگلیسی شده است.

اولیاریوس درباره‌ی چایخانه در همان صفحه نیز چنین می‌نویسد

در «چای خَتایی خانه» ایرانیان چای می‌نوشند (the یا tea که ایرانیان بدان چای tzai می‌گویند) اگرچه «چای» (tzai یا chai) نوع خاصی از the است و خَتایی هم بدان علت است که آن را از شهر خَتا می‌آورند. بعدها فرصت خواهد بود که بیشتر درباره‌ی این موضوع سخن بگوییم. تنها افراد خاص و شهرتمند چای می‌نوشند و به این خانه‌ها می‌روند. در میان نوشیدن چای به بازی‌ای مشغول می‌شوند که کمی شبیه tick-tack ما [منظور دوزبازی] است. البته بیشتر وقت‌ها به شترنج‌بازی می‌پردازند و در این بازی بسیار عالی هستند و از مردم مسکو خیلی بالاتر اند. درباره‌ی مردم مسکو به جرات می‌گویم که در بازی با شترنج از هر کسی در اروپا بهتر اند.

(اولیاریوس نام پارسی شترنج را «صد رنج» sedrentz شنیده و ترجمه‌ی آن را hundred cares نوشته و این گونه تفسیر کرده که باید در زمان بازی بسیار رنج برد و خیلی توجه و دقت کرد!)

گویا نخستین قهوه‌خانه در شهر استانبول در سال ۹۶۲ ق. / ۱۵۵۵ م. (زمان شاه تهماسب صفوی) باز شد. گفتیم که اروپاییانی چون «دلا واله» و اولیاریوس در سفر به ایران قهوه‌خانه را دیده و در سفرنامه‌هایشان آن را برای هموطنان خود تعریف کردند. اما استانبول نزدیک‌ترین شهری بود که دریانوردان و مسافران اروپایی می‌توانستند با قهوه‌خانه آشنا شوند. و از همانجا آن را به اروپا بردند. نخستین قهوه‌خانه‌ی اروپایی در سال ۱۶۵۰ م. در شهر آکسفورد انگلستان ساخته شد. پس از آن در دیگر شهرها مانند لندن و کمبریج و لاهه و آمستردام و پاریس و مارسی و … هم قهوه‌خانه باز شد. نخستین قهوه‌خانه در نیویورک در سال ۱۶۹۶ م. / ۱۰۷۵ خ. (زمان سلطان حسین صفوی) باز شد. (نیویورک در اصل به دست هلندی‌ها ساخته شده بود و نامش آمستردام نو بود. در سال ۱۶۶۴ م. پس از جنگی شهر به دست انگلیسی‌ها افتاد و نامش را به یورک نو یا نیویورک تغییر دادند.)

امروزه نام قهوه در برخی زبان‌های اروپایی چنین شد:
– ایتالیایی: caffee
– فرانسوی: café
– انگلیسی: coffee
– هلندی koffie
– آلمانی: kaffee

پس از آغاز دوران استعمار اروپایی، تجارت قهوه و چای هم یکی از کارهایی بود که آنان کنترل آن را به دست گرفتند. از این رو هلندی‌ها از پایان سده‌ی هفدهم در جزیره‌ی جاوه در اندونزی – که بخشی از مستعمره‌های آنان شده بود – دست به کار کشت و تجارت جهانی قهوه زدند و این قهوه همان است که امروزه در انگلیسی به نام «جاوا» شناخته می‌شود و زبان برنامه‌نویسی جاوا نیز به نام همین قهوه است. نام این جزیره از ریشه‌ی سانسکریت Yavadvipa آمده که بخش نخست آن همان «جو»ی پارسی است و معنای کل آن «جزیره‌ی جو» است. گویا میرجاوه در شهرستان زاهدان نیز به همین معنا باشد. نخستین قهوه‌کاری در برزیل، مستعمره‌ی پرتغالیان، در سال 1727 م. انجام شد.

همان طور که آدام اولیاریوس گفته بود در زمان صفویان چایخانه و قهوه‌خانه هر دو در ایران بوده و ایرانیان هم چای می‌نوشیدند و هم قهوه. اما نخستین چایکاری در خاک ایران در سال ۱۳۱۹ ق. / ۱۸۹۹ م. در زمان ناصرالدین شاه قاجار و در شهر لاهیجان به کوشش شاهزاده محمد میرزا معروف به کاشف السلطنه انجام شد. از پایان دوران قاجار اندک اندک نقش اجتماعی و فرهنگی قهوه‌خانه‌ها در ایران کمتر شد و بیشتر چایخانه شدند تا قهوه‌خانه. البته هنوز هم به آنها قهوه‌خانه گفته می‌شود. جریان جایگزین شدن قهوه با چای به عنوان نوشیدنی رایج در ایران و ارتباط آن با سیاست بریتانیا و تجارت جهانی خود نیازمند پژوهشی جداگانه است.

با سفر ایرانیان به اروپا و به ویژه به فرانسه و با دیدن قهوه‌خانه‌های پاریس که در زبان فرانسه به آنها café گفته می‌شد (زیرا در زبان فرانسوی واژه‌ی «قهوه‌خانه» نداشتند!) ایرانیان در بازگشت خود به ایران مرکزهای فرهنگی تازه‌ای را راه انداختند که به آنها «کافه» گفتند و در آنجا کافه (همان قهوه‌ی خودمان) و کافه گلاسه (قهوه بستنی) و کافه اُ له (café au lait قهوه با شیر) و … فروخته می‌شد! مشهورترین این کافه‌ها در شهر تهران «کافه نادری» در خیابان نادری (جمهوری امروزی) بود که مرکز گردهمایی شاعران و هنرمندان و اندیشمندان شده بود.

با گذشت زمان باز «کافه» موقعیت فرهنگی خود را از دست داد و از دهه‌ی ۱۳۷۰ خ./ ۱۹۹۰ م. با گسترش فرهنگ امریکایی و ارتباط ایرانیان با غرب، این بار زبان انگلیسی جای زبان فرانسه را گرفت و مردم به جای این که به «قهوه‌خانه»ی ایرانی یا «کافه»ی فرانسوی بروند دیگر به «کافی شاپ» (coffee-shop) انگلیسی می‌روند! شاید به زودی شاهد گشایش فضاهایی باشیم که نام چینی دارند و معنای نامشان همان «چای‌خانه»ی خودمان خواهد بود!

پنج‌شنبه ۲۳/تیر/۱۳۹۰ – ۱۴/جولای/۲۰۱۱

دو روز پیش رادیو اروپای آزاد در بخش انگلیسی خود خبری منتشر کرد که ترجمه‌ی کامل پارسی آن چنین است:

دولت آذربایجان دست‌نویس‌های باستانی را از کتابخانه‌ی واتیکان می‌گیرد.

دولت آذربایجان نسخه‌هایی از شصت دست‌نویس کمیاب دوران میانه را از بایگانی اسرارآمیز واتیکان دریافت می‌کند.

فرید الاکبرلی [فرید علی‌اکبری؟]، مدیر «موسسه‌ی دست‌نویس‌های باکو» به خبرگزاری رادیو اروپای آزاد گفت که این سندها که دو ماه پیش به دست دانشوران آذربایجانی کشف شده‌اند شامل کارهای دانشمندان و شاعرانی چون نظامی و فضولی و نسیمی و مراغه‌ای و نصیرالدین توسی می‌شود.

او گفت واتیکان این دست‌نویس‌ها را رجروب (اسکن) کرده و روی دیسک همپک (سی.دی) به مسئولان دولت آذربایجان خواهد داد. آنهایی که به عربی و پارسی نوشته شده‌اند با خط لاتینی ترانویسی خواهند شد.

الاکبرلی گفت که دست‌نویس‌های اصلی در انباره‌های ایرانی و ترکی بایگانی واتیکان نگهداری می‌شوند زیرا هیچ بخشی مخصوص دولت آذربایجان وجود ندارد.

وی به رادیو اروپای آزاد گفت که این دست‌نویس‌ها به تاریخدانان امکان می‌دهد که تاریخ و فرهنگ آذربایجان را با عمق بیشتری مطالعه کنند.

این دست‌نویس‌ها شامل کتابی از داستان‌های ترکی می‌شود که به سده‌ی پانزدهم میلادی برمی‌گردد.

الاکبرلی گفت که این کتاب شامل فولکور است و شبیه کتاب دده قورقود است که از سده‌ی یازدهم و دوازدهم م. است. وی افزود که این سندهای ارزشمند شامل دست‌نویس جداگانه‌ای از کتاب دده قورقود هم هست که داستان حماسی از باورهای ترکان اوغوز است.

این دست‌نویس‌های بایگانی واتیکان هم چنین شامل چند مکاتبه‌ی نوشتاری بین پاپ‌های واتیکان و فرمانروایان سرزمین‌هایی است که امروزه بخشی از آذربایجان اند.

الاکبرلی گفت: «این سندها شامل اطلاعات سیاسی‌ای است که پیشتر شناخته شده نبودند. مطالعه‌ی این سندها ممکن است دانش ما را از تاریخ آذربایجان افزایش دهد.

الاکبرلی گفت که در دوران میانه پاپ‌ها به نویسندگان غیرمسیحی علاقه‌مند شدند زیرا می‌کوشیدند که غیرمسیحیان را مسیحی کنند. این علاقه منجر شد که کتاب‌هایی درباره‌ی شرق مسلمان را گردآوری کنند.

عنوان خبر چنین می‌نماید که واتیکان خود دست‌نویس‌های اصلی را به دولت باکو می‌دهد اما با خواندن بند دوم روشن می‌شود که تنها تصویر دیجیتال و رجروب شده‌ی آنها را به باکو می‌دهد. شاید این را به حساب روزنامه‌نگاری و کشاندن خوانندگان بگذاریم نه دروغگویی.

اما بند سوم جالب است: دست‌نویس‌هایی که به زبان عربی و پارسی هستند با خط لاتین ترانویسی می‌شوند. باید پرسید چه کسی این کار را می‌کند؟ واتیکان یا باکو؟ چرا باید این دست‌نویس‌ها به خط لاتین ترانویسی شوند؟ این دانشوران «آذربایجانی» چه گونه کسانی اند که توانایی خواندن عربی و پارسی را ندارند؟ چه گونه کسی می‌تواند دانشور تاریخ و فرهنگ باشد اما توانایی خواندن خط و زبان را نداشته باشد و مجبور باشند برایش به خط لاتین ترانویسی کنند؟! خود همین موضوع نشان می‌دهد که چه اندازه فرهنگ «جمهوری آذربایجان» به زبان‌های عربی و پارسی وابسته است و بدون دانستن این دو زبان، به ویژه زبان پارسی، کارشان خراب است. به فرض هم که به خط لاتینی ترانویسی شوند، چه فایده دارد اگر زبان عربی و پارسی را بلد نباشند و چه گونه کسی می‌تواند زبان عربی و پارسی را در حدی بداند که بخواهد روی آثار نظامی گنجوی و خواجه نصیرالدین توسی مطالعه کند اما بلد نباشد خط این دو زبان را بخواند؟!

مگر این دانشمندان و شاعران به خط و زبان دیگری هم چیزی نوشته‌اند که تنها نوشته‌های پارسی و عربی‌شان به خط لاتین ترانویسی می‌شود؟

دانشمندان و شاعران مزبور به ویژه نظامی گنجوی و زین‌العابدین مراغه‌ای و خواجه نصیرالدین توسی همگی ایرانی اند و آثار آنها تنها به پارسی و عربی است. اصلا نظامی و خواجه نصیرالدین توسی و مراغه‌ای چه ربطی به تاریخ و فرهنگ «جمهوری ارّان» (با نام دزدی آذربایجان) دارند؟ خود این واقعیت که این‌ها در بخش ایرانی واتیکان نگهداری می‌شوند نشان می‌دهد که «آذربایجان و سرزمین‌هایی که امروز بخشی از آذربایجان اند» بخشی از ایران بوده است. شرم و حیا هم چیز خوبی است.

اشتباه یا دروغ دیگر این خبر تاریخ کتاب دده قورقود است که متعلق به سده‌ی پانزدهم میلادی است نه سده‌ی یازدهم و دوازدهم و تا سده‌ی هژدهم و نوزدهم میلادی که یک خاورشناس آن را پیدا و ترجمه کسی از آن خبری نداشت. این نظر کارشناسان برجسته‌ی تاریخ زبان ترکی مانند واسیلی بارتولد (Vassily Barthold) روس و جفری لوییس (Geoffrey Lewis) انگلیسی است. اما مسئولان دولت باکو با تکرار تاریخ سده‌ی یازدهم و دوازدهم می‌خواهند برای ادبیات ترکی سابقه‌تراشی کنند.

من نمی‌دانم گردآوری کتاب‌های شعر نظامی گنجوی و موسیقی مراغه‌ای و کتاب‌های علمی خواجه نصیرالدین توسی چه ربطی به مسیحی کردن غیرمسیحیان دارد؟ اگر این مسئول محترم کمی آگاهی تاریخی داشت می‌دانست که تا سده‌ی بیستم میلادی تبلیغ برای مسیحی کردن مسلمانان در ایران و عثمانی جرم بود و تبلیغ‌گران مسیحی غربی تنها اجازه داشتند در میان مسیحیان ایران و عثمانی تبلیغ کنند که مسیحی ارتاکیش (ارتدکس) بودند و غربیان می‌توانستند آنها را به مذهب کاتولیک یا پروتستان درآورند. نمونه‌اش هم این که مرکزهای تبلیغ غربیان در جاهایی مانند اورمیه و جلفای اصفهان و … قرار داشتند.

جالب آن که در پایگاه رسمی دولت باکو سخن از «انتقال» این دست‌نویس‌ها به باکو بوده است و نام مسئول مربوط هم – در خبری که از متن روسی به طور خودکار و ماشینی به انگلیسی ترجمه شده است – «الاکپراف» (Alakperov) نوشته شده است.

اما مسخره آن است که «خبرگزاری دانشجویان ایران» (ایسنا) خبر تحریف شده‌ی زیر را منتشر کرده است:

نسخه‌های تاریخی جمهوری «آذربایجان» به کشورشان بازگشتند
سرویس: میراث فرهنگی
۱۳۹۰/۰۴/۲۲

خبرگزاری دانشجویان ایران – تهران
سرویس: میراث فرهنگی

نسخه‌های تاریخی جمهوری «آذربایجان» از «واتیکان» به کشورشان بازگشتند.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، روز گذشته دولت جمهوری «آذربایجان» از بازگشت ۶۰ نسخهء تاریخی این کشور که از سال‌ها قبل در آرشیو مخفی «واتیکان» نگهداری می‌شدند، خبر داد.

به گزارش آنس پرس، این نسخه‌های تاریخی در حدود دو ماه پیش توسط محققان آذری در آرشیو مخفی کتابخانه «آپوستلیک» واتیکان شناسایی شده و قرار است نسخهء دیجیتالی آنها در آیندهء نزدیک از طریق شبکهء اینترنت در اختیار علاقه‌مندان قرار گیرد.

به قول معروف مارادونا را ول کنید و یکی بیاید این غضنفر را بگیرد! نخست این که کشور نظامی و نصیرالدین توسی و زین العابدین مراغه‌ای «جمهوری آذربایجان» نیست که آثار این بزرگان «به کشورشان» برگردند! دوم این که قرار نیست چیزی به جمهوری آذربایجان بازگردد بلکه تنها قرار است نسخه‌ی دیجیتال و رجروب شده‌ی این آثار به باکو داده شوند. که چون «دانشوران» عزیز این جمهوری توانایی خواندن زبان عربی و پارسی را ندارند قرار است برایشان با خط لاتین ترانویسی شود تا دست کم بتوانند آنها را از رو بخوانند. حالا فهمیدن این زبان‌ها و درک مطلب پیشکش!

دوشنبه ۲/خرداد/۱۳۹۰ – ۲۳/می/۲۰۱۱

امروزه شاهد بروز پدیده‌ای اجتماعی هستیم که ناشی از آشوب و هرج و مرج فکری و فرهنگی است و هر کسی به خود اجازه می‌دهد در هر زمینه‌ای بدون داشتن مطالعه‌ی کافی و آگاهی اظهار نظر کند و تاریخ و فرهنگ و زبان و ادبیات را تفسیر کند. هر کسی بدون سند و مدرک برای خودش ریشه‌شناسی می‌کند و زبان‌شناس شده است. هر کسی بدون دانش کافی در زبان انگلیسی و پارسی برای خودش کتاب و داستان و شعر ترجمه کند. از صدقه سر اینترنت، پخش این گونه فرآورده‌ها نیز بسیار آسان شده است. از جمله‌ی این فرآورده‌ها «نقدهای اجتماعی» و تفسیرهای آنچنانی است. در نبود خرد سنجنده و کم‌حوصلگی و شتابزدگی، این گونه نوشته‌ها از راه رایانامه (ای-میل) هم بسیار سریع پخش می‌شود و هر گیرنده بدون اندکی تامل، همین که از یک جمله‌ی آن خوشش بیاید آن را برای همه‌ی دوستان و آشنایانش می‌فرستد.

پیشتر درباره‌ی چند نمونه نوشته‌ام مانند «داستان بیل گیتس و روزنامه‌فروش» یا «شعر فردوسی» یا «شعر سیمین بهبهانی» و … این هم نمونه‌ی دیگری که تا کنون چند بار به دستم رسیده است و دیدم در چندین وبلاگ هم گذاشته شده است:

یکی بود یکی نبود.
عاشقش بودم عاشقم نبود.
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود.
حالا می‌فهمم که چرا اول قصه‌ها میگن:
یکی بود یکی نبود.
یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.
همیشه همین بوده: یکی بود یکی نبود.
در اذهان شرقی‌مان نمی‌گنجد با هم بودن.
با هم ساختن. برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه‌گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود:
که یکی بود، دیگری هم بود. همه با هم بودند.
و ما اسیر این قصه‌ی کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می‌کنیم.
از دارایی، از آبرو، از هستی.
انگار که بودنمان وابسته‌ی نبودن دیگری است.
هیچ کس نمی‌داند، جز ما. هیچ کس نمی‌فهمد جز ما.
و آن کس که نمی‌داند و نمی‌فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.
و این هنری است که آن را خوب آموخته‌ایم: هنر نبودن دیگری.

این نوشته شاید از سر افسردگی و افسوس و دلزدگی و سرخوردگی کسی برای مصرف شخصی خودش نوشته شده باشد. نویسنده بدون فهمیدن و پژوهش درباره‌ی «یکی بود یکی نبود» هر چه را به ذهنش رسیده سر هم کرده است. زمانی در برنامه‌ای تلویزیونی مجری برای شوخی و خوشمزگی می‌گفت: «یکی بود دوتا نبود غیر از خدا سه تا نبود.» باید از نویسنده‌ی این مطلب پرسید تفسیر «روشنفکرانه»اش درباره‌ی این جمله چیست.

نویسنده‌ی «روشنفکر» در نظر نگرفته است شاید در عبارت «یکی بود» منظور از «یکی» همان یکتا و احد و واحد یعنی خداوند مورد نظر باشد و در «یکی نبود» منظور از «یکی» همان «هیچ کس» باشد. و این چیزی است که در جمله‌ی بعدی به بیان دیگری تکرار و تاکید شده است: «زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود». یعنی داستان ما از زمان‌های بی‌آغاز می‌آید که در زیر گنبد کبود آسمان هیچ کسی نبوده است. طبیعی است وقتی معنای این عبارت گشایش داستان‌ها را نفهمیم یا خوب درباره‌اش فکر نکنیم تفسیرها و تعبیرها و نتیجه‌گیری‌هایمان هم غلط می‌شود.

اما مشکل در اینجا است که در این میان زیر تاثیر از کلیشه‌های غربی، برداشت کژومژ و حال خراب خود را به «ذهن شرقی» نسبت داده است بدون این که در این جمله درنگی کرده باشد و آن را سبک و سنگین کرده باشد. یعنی به همین سادگی برای نزدیک ۳ میلیارد انسان دیگر در دنیای امروز و چند صد میلیون انسان در طول چند هزار سال تمدن در طول تاریخ بشر تعیین تکلیف کرده است. اگر خودش یا طرفی که دلش را شکسته نمی‌فهمد یا دچار خودبینی است و دیگران برایش ارزشی ندارند، این پدیده در «ذهن شرقی» ریشه دارد. این همان پدیده‌ی ویرانگر خودکم‌بینی است که در اصطلاح انگلیسی بدان self-orientalization گفته می‌شود. یعنی یک شرقی از دریچه‌ی دید خاورشناسان نژادپرست غربی به خود نگاه می‌کند و خود و تمدن و تاریخ و گذشته و حال خود و تمام مردم خاورزمین را چیز بی‌ارزش و چندش‌آوری می‌داند که هیچ سودی در آن نیست و هیچ هنری ندارد جز نابودی و ارزش با دیگری بودن را نمی‌داند. در چنین فضای زهرآگین و مسموم فکری، نتیجه آن می‌شود که تنها «ذهن غربی» است که سازنده است و همواره با هم است و برای هستی دیگران ارزش قائل است.

پی‌نوشت
دوست گرامی «رفیق فردوسی» در تاکید بر برداشت من از «یکی بود، یکی نبود» متن زیر را از کتاب تأثیرگذار «معصومیت و تجربه: درآمدی بر فلسفه‌ی ادبیات کودک» نوشته‌ی مرتضا خسرونژاد
فرستاده است. با سپاس از ایشان:

لازم به ذکر است که عبارت تکرارشونده‌ی آغاز اغلب افسانه­‌های ایرانی «یکی بود، یکی نبود» که – نه در اکثر موارد – با عبارت «غیر از خدا هیچ کس نبود» دنبال می‌شود با تعبیری عرفانی می­‌تواند اشاره بر وحدت و یگانگی آغاز هستی قصه نیز داشته باشد. اگر هر قصه را تمثیلی بدانیم از همه‌ی زندگی که در آغاز در همه‌ی وجود و بطن مبدأ هستی پنهان است و سپس به آرامی از وحدت می­‌گسلد و بعد در یک سیر پیشرونده به سوی کثرت، گسترش می‌یابد، آن گاه تمام به هست­‌آمدگان، از آدم به این سو، کسانی­ اند که در آغاز در بهشت، در وحدت، در معصومیت صِرف زاده­‌اند و سپس به دنیای کثرت فرافکنده شده‌اند. با این تمثیل، موجودات هر قصه نیز که نخست در ناخودآگاه نویسنده و یا راوی خویش مکتوم اند، در فرآیند آفرینش داستان، از آن ناخودآگاه – وحدت – می­‌گسلند و در دنیای کثرت – دنیای تضاد – جاری می‌گردند. از شادی می‌گسلند و به اندوه می‌پیوندند. از معصومیت فاصله می‌گیرند و در فضای تجربه رها می‌گردند. اینک، آنان، در همان حال که هر یک موجودی یگانه­ اند، همه با هم نیز یگانه­ اند. در موجودیت یکه و در وجود، واحدند. آن پیرزن و دخترانش و دامادهایش، آن کدو و گرگ و پلنگ و شیر، آن خانه و آن جاده اگرچه همه هستند، وجود دارند و به یک معنا یکه و منحصر به فردند، اما آنچه همه را به هم پیوند داده ذهن خالق خلاق افسانه است که در پس پرده، عروسک­‌هایش را به بازی گرفته است. پس به این معنا به جز ذهن خالق هیچ نیست و غیر از نویسنده و راوی هیچ کس وجود ندارد. اگر ذهن خالق – خلاق – یک آن از پس این کثرت کنار رود بر صفحه‌ی روزگار قصه هیچ نمی‌ماند و اگر این صفحه دوباره در مقابل ذهن خلاقی دیگر – خواننده – ورق نخورد و دوباره آن کثرت به قدرت خداوندی دیگر و به شیوه­‌ای کاملاً یکه، وحدت نیابد هیچ نشانی از آن باقی نخواهد ماند. با چنین تعبیری نیز حالت معصومیت آغازین افسانه­‌ها قابل تبیین است. (1382، رویه‌های ۱۲۵ و ۱۲۶)

خسرونژاد، مرتضا (۱۳۸۲). «معصومیت و تجربه: درآمدی بر فلسفه‌ی ادبیات کودک». تهران: نشر مرکز.

شنبه ۱۸/اردیبهشت/۱۳۹۰ – ۸/می/۲۰۱۱

نامه‌ای با محتوای زیر چندین بار به دستم رسید و برایم جای افسوس شد که چرا برخی بدون سند و مدرک برای خودشان داستان می‌سازند و به خیال خودشان برای دیگران اندرز می‌سازند. دیگران هم بدون اندیشه درباره‌ی درستی و دروغ هر نامه، آن را برای همه می‌فرستند. نخست متن نامه را می‌آورم و بعد به چند نکته اشاره می‌کنم:

از بیل گیتس پرسیدند از تو ثروتمندتر هم هست؟ در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدند کی هست؟
در جواب گفت: من سال‌ها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های در حقیقت طراحی مایکروسافت را تو ذهنم داشتم پی‌ریزی می‌کردم، در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه‌ها و روزنامه‌ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. برای همین اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پرتوجه منو دید گفت این روزنامه مال خودت. بخشیدمش به خودت. بردار برای خودت.
گفتم آخه من پول خرد ندارم.
گفت برای خودت. بخشیدمش برای خودت.

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یه مجله خورد. دست کردم تو جیبم. باز دیدم پول خورد ندارم. باز همون بچه به‌ام گفت: این مجله رو بردار برای خودت.
گفتم: پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم یه روزنامه به‌ام بخشیدی. تو هر کسی می‌اد اینجا دچار این مسئله می‌شه به‌اش می‌بخشی؟!
پسره گفت: آره من دلم می‌خواد ببخشم. از سود خودمه که می‌بخشم.
به قدری این جمله‌ی پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو می‌گه؟

بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. اکیپی رو تشکیل دادم و گفتم برید و ببینید در فلان فرودگاه کی روزنامه می‌فروخته. یک ماه و نیم تحقيق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره.

ازش پرسیدم منو می‌شناسی؟
گفت: بله جناب عالی آقای بیل گیتس معروف که دنیا می‌شناسدتون.
به‌اش گفتم: سال‌ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار رو کردی؟
گفت: طبیعی است چون این حس و حال خودم بود.
– حالا می‌دونی چه کارت دارم، می‌خوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم.
جوون پرسید: به چه صورت؟
– هر چیزی که بخوای بهت می‌دم
(خود بیل گیتس می‌گه خود این جوونه وقتی با من صحبت می‌کرد مرتب می‌خندید)
پسر سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم می‌دی؟
– هرچی که بخوای
– واقعاً هر چی بخوام؟
بیل گیتس گفت: آره هر چی که بخوای بهت می‌دم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام داده‌ام. به اندازه‌ی تمام اونا به تو می‌بخشم.
جوون گفت: آقای بیل گیتس نمی‌تونی جبران کنی.
گفتم: یعنی چی؟ نمی‌تونم یا نمی‌خوام؟
گفت: تواناییش رو داری اما نمی‌تونی جبران کنی
پرسیدم: واسه چی نمی‌تونم جبران کنم؟
جوون سیاه پوست گفت: فرق من با تو در این اه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی‌کنه. اصلا جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!

بیل گیتس می‌گه همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲ ساله‌ی سیاه پوست.

البته در روایت برخی «راویان»، این جوان سیاه پوست به شرف «مسلمانی» هم نایل شده است.

بگذریم از این که ابوسعید ابوالخیر، عارف بزرگ ایرانی، می‌گوید:

حکایت‌نویس کس مباش! چنان باش که از تو حکایت کنند.

اما برای من واقعا جای افسوس و شگفتی است اگر کسی این گونه داستان‌های بی‌پایه را باورش شده باشد و بدتر آن که برای دیگران هم بفرستد. طبق معمول هیچ یک از کسانی که این گونه متن‌ها را تولید می‌کنند هیچ نیازی به نقل منبع نمی‌بینند و کسانی هم که چشم بسته و با هیجان فراوان این «حکایت» را در وبلاگ‌هایشان آورده‌اند هیچ سند و منبعی برای آن ننوشته‌اند. کسانی هم که این نامه‌ها را دست به دست می‌کنند یک لحظه با خودشان فکر نمی‌کنند که آیا چنین چیزی واقعیت دارد یا نه.

انشاء و شیوه‌ی روایت و لحن این داستان آدم را یاد معرکه‌گیران و مجلس‌گردان‌ها می‌اندازد. گذشته از بی‌سند بودن این حکایت، چند ایراد دیگر هم در آن هست:

۱- «زمانی که از اداره اخراج شده بودم»! راوی بی‌خبر و ناآشنا با زندگی بیل گیتس، گمان کرده که بیل گیتس هم مانند خودش یا بستگان خودش در اداره‌ای کارمند بوده و حقوق بگیر بوده و سپس از آنجا اخراج شده و با جیب خالی در فرودگاه پرسه می‌زده است و پس از چند سالی به فکر شرکت زدن افتاده است. در حالی که بیل گیتس بر پایه‌ی زندگینامه‌ی خودش فرزند خانواده‌ی ثروتمندی بود و پدر بزرگ مادریش بانکدار بود و خودش هم در هژده سالگی (سال ۱۹۷۳ م.) وارد کالج هاروارد شد و در بیست سالگی (۱۹۷۵ م.) شرکت مایکروسافت را ثبت کرد. بنابراین هیچ زمانی برای کار در اداره و پس از آن اخراج از اداره و «طراحی شرکت مایکروسافت در ذهنش» نمی‌ماند.

۲- پول خرد برای خرید روزنامه: به گمانم در امریکا هر روزنامه ۱۰-۱۵ سنت بیشتر نباشد و پول یک لیوان قهوه هم باید یکی دو دلار باشد. بنابراین شاید بیل گیتس ۱۰-۱۵ سنت در جیب نداشته اما دست کم یکی دو دلار داشته است. تازه این داستان مربوط به ۲۰ سال پیش است که بایستی روزنامه ارزان‌تر بوده باشد.

۳- «نوزده سال بعد زمانی که به اوج قدرت رسیدم»: اگر زمان «به اوج قدرت رسیدن» حضرت بیل گیتس را سال ۱۹۹۳ بدانیم که شرکت مایکروسافت «ویندوز ۳» را به بازار داد و میلیون‌ها نسخه از آن فروخته شد نوزده سال پیش از آن یعنی سال ۱۹۷۴ یعنی در نوزده سالگی بیل گیتس که آن موقع هم دانشجوی سال دوم دانشگاه بوده است و هنوز «طراحی مایکروسافت در ذهنش» نیامده بود.

۴- اما خوشمزه‌تر تشکیل «اکیپ جست‌وجو» برای یافتن این جوان سیاه پوست است که در این زمان ۳۲ ساله شده بود. آن هم برای بازپرداخت و تشکر از پول دو روزنامه که ۱۹ سال پیش به طور رایگان دریافت شده بود. یعنی در این نوزده سال بیل گیتس دیگر از آن فرودگاه رد نشده بود که پول پسر را پس بدهد؟ چه نیازی به این است که پسر روزنامه‌فروش حتما سیاه‌پوست (و در برخی «روایت»ها سیاه‌پوست مسلمان) باشد؟ آیا اگر پسر روزنامه‌فروش سفیدپوست بود یا مکزیکی بود داستان کمتر «حماسی» و «دراماتیک» و تاثیرگذار می‌شد؟

از این هم گذشته، بیل گیتس (و دیگر مدیران شرکت او) برای رسیدن به این ثروت و رساندن شرکت مایکروسافت به جایی که امروز هست آن قدر کارهای غیراخلاقی کرده‌اند و آن قدر شرکت‌ها و آدم‌های فراوان را بیکار و بیچاره کرده‌اند که با این پُزها و حکایت‌سازی‌ها جبران نمی‌شود.

حتا اگر تمام این «حکایت» و «روایت‌های» گوناگون آن هم درست باشد به نظر من در فرهنگ ایرانی چیزی که زیاد است اندرز و حکایت است و پیشینه‌ی اندرزنامه در ایران دست کم به دوران ساسانیان می‌رسد. اگر امریکاییان به عنوان ملتی جوان نیاز به حکایت‌سازی و تراشیدن جوانمردی بر پایه‌ی زندگی کسانی مانند بیل گیتس باشند (که به گمانم چنین نباشند و چنین هم نمی‌کنند چون به خوبی با بیل گیتس آشنایند) ایرانیان هیچ نیازی به چنین داستان‌ها و حکایت‌های جعلی و وارداتی و بی‌پایه ندارند. متاسفانه کار به جایی رسیده که داستان‌ها و جوک‌هایمان هم دیگر ترجمه‌ای و وارداتی شده است!

اگر نویسندگان این گونه حکایت‌ها با فرهنگ و ادبیات خودمان آشنا بودند حکایت کوتاه‌تر و شیرین‌تری در گلستان سعدی هست که: «حاتم طایی را پرسیدند از خود بلندهمت‌تر در جهان دیده‌ای یا شنیده‌ای؟» دقت کنید که موضوع همت بلند است نه مانند این حکایت که در آن انسان امروزی همه چیز را در پول و ثروت می‌بیند و برایش وجود یعنی موجودی حساب بانکی و بازار سهام. حتا اگر هدف این داستان بخشیدن در زمان بی‌پولی و جبران در زمان ثروتمندی باشد باز سعدی در بوستان (باب دوم در احسان) یک بیت دارد که به همه‌ی این «حکایت» می‌ارزد:

به قنطار زر بخش کردن ز گنج ——— نباشد چو قیراطی از دسترنج

قنطار: صد رطل، هفتاد یا هشتاد هزار دینار
قیراط: نیم دانگ، یک دوازدهم دینار

به نظر من این گونه «حکایت‌پراکنی»ها نشان از گسستگی فرهنگی و بی‌خبری و «بیسوادی» برخی ایرانیان امروز از تاریخ و فرهنگ ایرانی و ادبیات غنی زبان پارسی است.