بایگانیِ دستهٔ ‘روزانه’

پوتین و زرتشت

منتشرشده: اکتبر 8, 2011 در تاريخ باستان, روزانه

شنبه ۱۶/مهر/۱۳۹۰ – ۸/اکتبر/۲۰۱۱

چند روز پیش خبری به دستم رسید درباره‌ی گفت‌وگویی با ولادیمیر پوتین، رییس جمهور پیشین روسیه، که وی در آن درباره‌ی زرتشت و دین وی هم نظرهای جالبی بیان کرده است. اصل گفت‌وگو به زبان روسی در یوتوب هست اما متن انگلیسی آن را هم می‌توان یافت.

من خود را کارشناس ادبیات ایران نمی‌دانم و از این بابت تاسف می‌خورم، چون هر چیزی که می‌شنوم و یا یاد می‌گیرم با وجود پراکنده بودنشان جالب است. این وضعیت درباره‌ی تاریخ ایران هم درست است که بخشی از تاریخ جهان است.

در آغاز، ایران قدرت جهانی بزرگی بود که از یک سمت به هند و سمت دیگر بخش‌هایی‌ از شوروی سابق را شامل می‌شد. ایران کشور مادر دین‌ها یعنی‌ دین زرتشت است. برخی از کارشناسان دین زرتشت را پایه و اساس دین‌های اسلام، مسیحیت و یهودیت می‌‌دانند. اما بر پایه‌ی برخی از پژوهش‌ها، دین زرتشت در خطه‌ی روسیه و در جنوب اورال زاده شده و پیروان این آیین بزرگ در هنگام مهاجرت عظیم به خطه‌ی ایران، این آیین را با خود به آنجا بردند.

منظور آن است که تاریخ دو کشور و ریشه‌های دادوستدهای فرهنگی‌شان ژرف‌تر از آن است که بشود در آغاز تصور کرد. بنابرین این‌ها به ما اطمینان می‌دهند که می‌توانیم در هر مسئله ارتباط برقرار کنیم و همدیگر را درک کنیم.

در اینجا پوتین به سادگی دروغ بزرگی گفته است یعنی این جمله که: دین زرتشت در خطه‌ی روسیه و در جنوب اورال زاده شد. حال آن که بر پایه‌ی آگاهی‌های زبان‌شناسی، زبان اوستایی کهن از زبان‌های ایرانی شرقی و متعلق به ناحیه‌ی بلخ و آسیای میانه است نه روسیه و جنوب اورال. درست است که برخی پژوهشگران سرزمین آغازین و نخستین آریاییان را جنوب روسیه دانسته‌اند اما جنوب روسیه تنها یکی از نامزدهای سرزمین آغازین آریاییان است. تا آنجا هم که من می‌دانم و خوانده‌ام هیچ کسی نگفته است که زرتشت در روسیه و جنوب اورال بوده است. حتا بر پایه‌ی باور سنتی، برخی جایگاه آغازین زرتشت را خطه‌ی آذربایجان دانسته‌اند که پس از پیامبری به بلخ و به درگاه گشتاسپ کیانی رفت. با این حساب هم باز زرتشت در روسیه نبوده است!

حالا خوب است که نگفته هدف اصلی زرتشت برپاسازی «جامعه‌ی بی‌طبقه و کمونیست» است همان گونه که تاریخ‌نگاران دوران شوروی از تاریخ و ادبیات ایران در دوران اسلامی چنین «کشف»هایی می‌کردند و نظامی گنجوی، شاعر بزرگ ایرانی، را طرفدار جامعه‌ی بی‌طبقه معرفی می‌کردند یا در جنبش سربداران شیعه رگه‌هایی از کمونیسم و انقلاب پرولتاریا کشف می‌کردند.

اگر پوتین بخواهد در هر زمینه‌ای این گونه با ما «ارتباط» برقرار کند و ما را «درک» کند خدا به داد تاریخ ما برسد، اقتصادمان را که خدا آمرزید….

تاکنون فکر می‌کردیم تنها پان‌ترکان و پان‌عربان به دنبال دزدی میراث فرهنگی ما هستند اما باید روسیه را هم به آنان افزود!

زبان پارسی در تهران

منتشرشده: اکتبر 6, 2011 در روزانه, زبان

پنج‌شنبه ۱۴/مهر/۱۳۹۰ – ۶/اکتبر/۲۰۱۱

پس از تازش ویرانگر مغولان به ایران، بسیاری از ساختارهای اجتماعی و فرهنگی فروپاشید و دانشوران و باسوادان و اهل دانش و فضل یا کشته شدند یا به آوارگی رفتند و در ناکجاآبادها درگذشتند. پس از فرونشستن گردوخاک و فروکش کردن خوی وحشیانه‌ی مغولان، قلم در کف مشتی منشی بی‌کفایت و فضل‌فروش افتاد که برای نشان دادن سطح سواد خود به جای نگارش به زبان پارسی آن دوران، شروع کردند به وارد کردن واژه‌های عجیب و غریب و کمیاب زبان تازی که حتا شاید در خود زبان عربان نیز چندان کاربرد نداشت. این منشیان حتا واژه‌های رایج عربی‌تبار را نیز با واژه‌ها و ترکیب‌های گمنام‌تر عربی جایگزین کردند. این منشیان (به ویژه از دوران صفویان به بعد) صرف و نحو زبان عربی را نیز بر پارسی تحمیل کردند و واژه‌های پارسی را نیز با دستور زبان عربی صرف می‌کردند. برای نمونه از واژه‌ی «مُهر» پارسی صفت «ممهور» (!) یعنی مهر شده و از «کلاه» پارسی صفت «مُکلا» به معنای کلاه‌پوش یا کلاهدار را ساختند. یا به جای «کفشگر»، از «کفش» پارسی واژه‌ی «کفاش» را ساختند.

به نظر می‌رسد در دوران ما نیز بلای مشابهی بر سر زبان پارسی می‌آید اما این بار به دست مشتی منشی یا نویسنده‌ی بی‌سواد و غرب‌زده که به خیالشان کاربرد انگلیسی نشانه‌ی فضل و سواد و پیشرفتگی و ارتباط با جهان امروز است. و به دنبال این نویسندگان بی‌مایه، مردم هم به پیروی از الگوهای غلط رفتاری و خودباختگی، به جان زبان پارسی افتاده‌اند و در این میانه رقابت و چشم هم چشمی‌ای است که بیا و بین! به ویژه در «هیولاشهر» تهران منظره‌های زشت و چندش‌آوری به چشم می‌خورد که دل را می‌آزاد.

این روزها در بیشتر مغازه‌ها قیمت کالاها تنها به خط انگلیسی نوشته شده است. این پدیده‌ی پر شدن عددهای انگلیسی در نماهای شهری و نشستن آنها به جای عددهای پارسی گویا برای همه عادی شده است و دیگر برای کسی مهم نیست که چرا در نشانگرهای زمان چراغ سبز یا قرمز تقریبا در تمام شهر، عددهای پارسی – که برای همه آشنا است از کم‌سوادان و نوآموزان تا دیگران – باید جایشان را به عددهای انگلیسی بدهند؟ شاید جواب این باشد که این کالاها وارداتی اند. اما از نظر فنی، این صفحه‌ها از ال.یی.دی ساخته شده و برنامه‌پذیر اند و در کشور ما هم استعداد مهندسی و این گونه کارها کم نیست. چرا شهرداری یا راهنمایی رانندگی به این موضوع توجهی نمی‌کند؟ یا اگر هم نخواهیم در ایران این کار را بکنیم، وقتی کشوری به بزرگی ایران به فروشنده‌ی خارجی سفارش این کالاها را می‌دهد، می‌تواند به خاطر حجم خرید بالا، از فروشنده بخواهد آن را برای ایران سفارشی کند تا چراغ‌ها عددهای پارسی را نشان بدهند نه انگلیسی را.

در گذشته، وقتی ایران کالایی را از خارج سفارش می‌داد مثلا از آ.ا.گ آلمان یا از ماشین‌سازی‌های اروپایی، نام کالاهایی که وارد بازار ایران می‌شد به خط پارسی هم نوشته می‌شد. اما اکنون مسئله تنها تولیدکنندگان خارجی نیستند. حتا تولیدکنندگان و سازندگان داخلی نیز این روزها نام کالا و محصول خود را تنها به خط انگلیسی می‌نویسند! زمانی روی ماشین انگلیسی «هیلمن» به خط پارسی نام آن نوشته می‌شد اما این روزها نه تنها دیگر از آن خبرها نیست، بلکه کارخانه‌های خودروسازی ایرانی هم نام خودروی ساخت داخل را تنها به خط انگلیسی می‌نویسند یعنی Samand نه سمند! من نمی‌دانم حجم صادرات ماست و شیر و دستمال کاغذی ما به خارج از ایران و کشورهای انگلیسی‌زبان چه قدر است که روی این کالاهای تولید داخل، تنها به خط و زبان انگلیسی چیز نوشته می‌شود. یا فیلم‌های ساخت ایران و به زبان پارسی و بدون زیرنویس را در کدام کشورها می‌بینند که روی دی.وی.دی‌هایی که در بقالی عباس آقای محله فروخته می‌شود نام فیلم‌ها به انگلیسی و پارسی نوشته شده و همه‌ی مشخصات فیلم مانند زمان آن و زبان آن و … تنها به خط و زبان انگلیسی نوشته می‌شود.

مرکز خریدی در نزدیکی «پل تجریش» (یا به اصطلاح امروزی: میدان تجریش!) هست به نام «تندیس» که تابلوی آن به خط پارسی «تندیس سنتر» است! اما جالب‌تر آن که اعلان حراج تابستانی نه با خط و زبان پارسی بلکه به خط و زبان انگلیسی است و بر شیشه‌ی مغازه‌ها نوشته شده

Summer Sale! Up to 50% off!

شاید بگوییم خب شاید به خاطر این که در این منطقه گردشگر خارجی زیاد است و این کار برای جلب این مشتریان است. به فرض که گردشگری خارجی به این فروشگاه بیاید بیشتر فروشندگان این فروشگاه توانایی گفت‌وگو به زبان انگلیسی را ندارند (حتا برخی پارسی را هم به درستی صحبت نمی‌کنند!) چه گونه می‌خواهند با او ارتباط برقرار کنند؟ با ماشین حساب؟ تازه اگر هم مشتری خارجی دارند و زبان انگلیسی هم فوت آب اند، اینجا تهران است و پایتخت ایران و خط و زبان رسمی مردم پارسی است. نخست باید به خط و زبان رسمی باشد و آن گاه برای جلب مشتریان خارجی از خط و زبان انگلیسی استفاده کنند. فکر نکنم در شهرهای پرگردشگری چون پاریس و رُم و برلین هم این اندازه به گردشگران توجه کنند که خط و زبان ملی خودشان را فدای انگلیسی کنند.

این مشکل انگلیسی نوشتن تنها به فروشگاه‌ها محدود نمی‌شود. بلکه در تبلیغ کالاهای خارجی و داخلی هم دیده می‌شود. در بیشتر «تخته‌اعلان‌»ها یا تابلوهای تبلیغاتی هم نام فیلم‌های ایرانی و هم تعریف و تبلیغ کالاها به خط و زبان انگلیسی است.

در زمینه‌ی ساخت و ساز نیز در برخی جاها به جای تابلوی «به زودی» عبارت انگلیسی Coming Soon! به چشم می‌خورد.

این انگلیسی پراندن به عنوان نشانه‌ی «سواد» حتا به صداوسیما هم رسیده و برخی از «کارشناسان» در برنامه‌های تلویزیونی و خانوادگی بی آن که واقعا نیازی به کاربرد عبارت انگلیسی باشد در سخنان خود عبارت‌های ساده را هم به انگلیسی می‌گویند. حتا برخی مسئولان دولتی هم در تلویزیون از «اوکی» استفاده می‌کنند. شاید مسخره‌ترین مورد در برنامه‌ی ورزشی باشد که گرچه عنوان برنامه «شهرآورد» است مجریان هم چنان از «دربی» و «داربی» استفاده می‌کنند و از «هفتاد و یکمین داربی» یاد می‌کنند. من نمی‌دانم در سی سال گذشته که این مسابقه‌ها برگزار می‌شد چه نامی داشتند؟ آیا از سال ۱۳۴۸ تا ۱۳۸۵ میان تیم‌های پرسپولیس و استقلال مسابقه برگزار نمی‌شد که آن موقع این اصطلاح به کار نمی‌رفت؟

به نظر من یک علت دیگر این رفتار زننده، کلاس‌های زبان انگلیسی است که مانند قارچ سر برآورده‌اند و مردم هم از هول هلیم یادگیری انگلیسی، دارند زبان پارسی را هم فراموش می‌کنند. کودکانی که هنوز زبان پارسی را به خوبی نیاموخته‌اند و پدرمادرانی دارند که شوق «پیشرفت» فرزندان‌شان در دلشان مانند آب جوش غلغل می‌زند، وارد کلاس‌هایی می‌شوند که اغلب آموزگاران‌شان هم تسلط کافی به هر دو زبان پارسی و انگلیسی ندارند و نتیجه‌ی این فراروند، زبان شترگاوپلنگ امروزی می‌شود. البته برنامه‌های مبتذل و مجریان بیسواد شبکه‌های ماهواره‌ای نیز در میان خیلی تقصیر دارند و این خود داستانی جداگانه است. تنها به نمونه‌ی کوچکی بسنده می‌کنم. در تلویزیون بی.بی.سی پارسی – که در زمینه‌ی بی‌بندوباری زبانی به پای دیگران نمی‌رسد – نام مجموعه‌ای تلویزیونی «ام.آی.فایو» است و نه «ام.آی.پنج».

شاید باید به طور رایگان فرهنگ انگلیسی-پارسی در میان مردم توزیع شود و به آنان گفته شود چیزی هست به نام فرهنگ یا لغت‌نامه که هرگاه واژه یا عبارتی را در زبان انگلیسی نمی‌فهمید باید در آن کتاب نگاه کنید و معنای پارسی آن را متوجه شوید. برخی استدلال احمقانه‌ای می‌کنند که چون ما انگلیسی بلدیم نیازی نیست که آن را ترجمه کنیم. و حتا بدتر، باور غلط به «ترجمه‌ناپذیری» واژه‌ها و عبارت‌های انگلیسی است. بدین ترتیب زبان انگلیسی حالت «تقدسی» به خود می‌گیرد و توسل بدان راه نجات است و ترجمه‌ی آن جزو گناهان می‌شود. برای نمونه در برنامه‌ای تلویزیونی کسی می‌گفت «ژورنالیست» با «خبرنگار» خیلی فرق دارد و هیچ معادلی نمی‌توان برای آن پیدا کرد. برای همین باید خود «ژورنالیست» را به کار برد!

این هم دو سه بیت از یکی از سروده‌های تازه‌ام:

آه از این آشفته‌کاری! وای از این روز تباه! ———- زین هیولاشهر تهران، زین پلیدی‌ها پناه!
گشته تقلید از فرنگی مظهر علم و سواد ——– عشق ایران شد حماقت، یا تعصب، یا گناه
شد زبان پارسی آلوده و پامال جهل ————- هم قلم در دست مشتی بی‌غم و گم کرده راه

پی‌نوشت
این نوشتار را دوست گرامی مسعود لقمان در
پایگاه خبررسانی «قانون» در شماره‌ی پنج‌شنبه ۲۱ مهرماه ۱۳۹۰ نیز بازپخش کرده است به همراه تصویری برای آن به دست بانو مریم تاج‌بخش. با سپاس از هر دو دوست.

برج میلاد نماد تهران؟

منتشرشده: اکتبر 4, 2011 در روزانه

سه‌شنبه ۱۲/مهر/۱۳۹۰ – ۴/اکتبر/۲۰۱۱

شهرداری تهران از زمان گشایش برج «ناساز و بی‌اندام» میلاد تلاش می‌کند آن را به عنوان نماد تهران معرفی و تبدیل کند. شاید این کار به تقلید از «برج کانادا» (CN Tower) در شهر تورنتوی کانادا یا برج‌های مانند آن در مالزی و سنگاپور و دوبی و … باشد. اما باید توجه داشت که بیشتر این شهرهایی که برج‌های مخابراتی را نماد و نماینده‌ی خود ساخته‌اند در کشورهایی هستند که معمولا نوپا (و گاه نوکیسه!) هستند و سابقه‌ی معماری بومی و سنتی خود را ندارند و از این رو کوشیده‌اند نماد خود را در معماری نوین و امروزی پیدا کنند. حال آن که تهران و ایران کشوری است با سابقه و پیشینه‌ی معماری بسیار دراز و بهتر است نماد آن نیز بازتاب‌دهنده‌ی پیشینه‌ی معماری آن باشد. دقیقا به همین خاطر بود که در دوران پیش از انقلاب، مهندس حسین امانت با الهام از معماری سنتی و معماری نوین، «برج شهیاد» (آزادی امروزی) را طراحی کرد و ساخت. به نظر من بهتر است همان برج آزادی نماد تهران بماند. همان گونه که هنوز نماد شهر قدیمی لندن پل قدیمی و برج لندن است یا نماد ژاپن و چین خانه‌های سنتی آنها است. درباره‌ی پاریس شاید برج ایفل به خاطر این که جزو نخستین نمونه‌های مهندسی نوین است توجیهی داشته باشد اما برای تهران پس از این که ده‌ها شهر برج مخابراتی را نماد خود کرده‌اند به نظر من دیگر هیچ لطفی ندارد. تازه رستوران گردان برج میلاد هم که هیچ تناسبی با درآمد مردم شهر تهران ندارد.

در این که شهرداری تهران می‌خواهد برج میلاد را جایگزین برج شهیاد یا آزادی کند به نظر من دو دلیل می‌تواند نقش داشته باشد:

– میدان و برج آزادی (شهیاد) یادگاری از دوران گذشته است و پس زشت و ناپسند است.

– طبقه و قشر نوکیسه و تازه به دوران رسیده‌ی امروزی که هیچ درک و شناخت و ارجدانی از فرهنگ و تاریخ و معماری کشورمان ندارد، به تقلید از دیگر کشورها تنها می‌خواهد پز بدهد و بی‌ریشگی خود را (و نه کشور ما را) نشان دهد.

یک‌شنبه ۱۰/مهر/۱۳۹۰ – ۲/اکتبر/۲۰۱۱

برنامه‌ی پرگار تلویزیون فارسی بی.بی.سی در روز چهارشنبه ۱۵ تیرماه برابر ۶ جولای ۲۰۱۱ به شاهنامه‌ی فردوسی پرداخت و پرسش کلیدی آن چنین است:

روایت شاهنامه از تاریخ ایران تا چه حد موثق است؟

اما فردوسی پیش از آنکه تاریخ‌نگار باشد، شاعر است. مقتضیات یک متن شاعرانه چیست؟ آیا می‌توان گفت شاهنامه به واسطه‌ی شعر بودن، کم‌تر تاریخی است و بیشتر ادبی؟ به زبان صریح‌تر، آیا تاریخی که شاهنامه نقل می‌کند موثق است و به کار تاریخ‌نگاران می‌آید؟

اما منابع مورد استفاده‌ی فردوسی تا چه حد موثق اند و تا کجا می‌توان به آن‌ها، نه برای خوانش آمال و آرزوهای ایرانیان، بلکه برای فهم واقعیات ایران زمین اتکا کرد؟

من نمی‌دانم چه کسی در این روزگار شاهنامه را به عنوان کتابی صرفا تاریخی می‌خواند. روشن است که فردوسی شاعر بوده است و نه تاریخ‌نگار. تاریخ نبودن شاهنامه به خاطر شعر بودنش نیست بلکه به خاطر ماهیت آن و هدف فردوسی است. یعنی دمیدن غرور ملی و زنده کردن و زنده نگهداشتن روح ملت ایران. وگرنه کتاب‌های تاریخی فراوانی در همان دوران نوشته شده است مانند تاریخ طبری و تاریخ حمزه‌ی اصفهانی و تاریخ ثعالبی نیشابوری و دیگر تاریخ‌نویسان دوران سامانی و غزنوی.

و البته دید امروزی ما به «تاریخ» چیز به نسبت جدیدی است و در گذشته در همه‌ی کشورها تاریخ حماسی و استوره‌ای هم بخشی از تاریخ بوده است. برای نمونه مردم هندوستان اوپانیشادها را بخشی از تاریخ خود می‌دانند. یا مردم یونان افسانه‌های هرکول و دیگر پهلوانان را جزیی از تاریخی واقعی سرزمین خود می‌دانستند و گروهی خود را از نسل هرکول یا دیگر پهلوانان استوره‌ای می‌دانستند. همین طور در میان قوم‌های یهود و عرب و دیگران. بنابراین انتظار این که شاهنامه (یا دیگر حماسه‌های مانند آن) کتاب صددرصد «تاریخی» باشد با همان برداشت امروزی ما از «کتاب تاریخی»، مسلما بی‌معنا و بی‌پایه و نشدنی است. بنابراین به نظر من کل این برنامه با پیش‌فرض اشتباهی آغاز می‌شود.

روشن است که شاهنامه به خاطر مستند بودن به «خداینامگ» و دیگر نوشتارها و سندهای دوران ساسانیان و نیز به خاطر این که گردآورده‌ی موبدان و دانشوران ایرانی دوران سامانیان است، در بخش تاریخی خود دارای اطلاعات و آگاهی‌های مهمی است که باید در همسنجش و همبرنهی با دیگر سندهای تاریخی از آنها سود برد. اما خود شاهنامه به تنهایی «کتاب تاریخی موثق» با برداشت و تعریف امروزی نیست.

کارشناسان مهمان در این برنامه یعنی خانم دکتر پروانه پورشریعتی و دکتر تورج دریایی هر دو از ایران‌دوستان و کارشناسان دوران ساسانی هستند و کتاب‌هایی در باره‌ی این دوره از تاریخ ایران منتشر کرده‌اند. و نظر هر دو نیز همین است که بخش تاریخی شاهنامه‌ی فردوسی می‌تواند و باید به عنوان منبعی در کنار دیگر منبع‌های تاریخی درباره‌ی دوران ساسانیان به کار رود. برای نمونه خانم دکتر پورشریعتی از نام اسپهبدان ساسانی یاد می‌کند که مهرهایش به تازگی کشف شده اما نام‌هایشان در شاهنامه آمده است و پیش از کشف این مهرها گمان می‌شد که این سرداران و اسپهبدان خیالی هستند. دکتر دریایی نیز می‌گوید که شاهنامه را باید در کنار تاریخ طبری و تاریخ آگاثیاس و دیگر منبع‌های تاریخی دوران ساسانیان نگاه کرد. هر سند تاریخی باید در کنار دیگر سندها بررسی و ارزیابی شود. و معمولا هیچ سندی به تنهایی معتبر نیست و بسیاری از سندهای دستکاری شده یا با انگیزه‌های سیاسی و شخصی نوشته می‌شود.

پرسش دیگر مجری برنامه این است که: آیا فردوسی وقتی به ترکان و عرب‌ها پرداخته است منصف بوده است؟ اینجا هم باز با دید امروزی به قضیه نگاه می‌شود. باید توجه داشت (همان طور که دکتر دریایی می‌گوید) در آن زمان عرب‌ها ایران را اشغال کرده و به ایران ستم می‌کردند به ویژه امویان. در زمان فردوسی نیز اندک اندک ترکان آسیای میانه وارد دستگاه حکومتی ایران و به ویژه سامانیان شدند و ویرانگری را آغاز کرده بودند. بنابراین حتا اگر فردوسی از زبان خود هم به عرب‌ها و ترکان چیزی گفته باشد واقعیت تاریخی بوده است. هرچند بخش‌هایی از این اعتراض و شکایت از عرب‌ها در منبع‌های اصلی فردوسی بوده است. و باز باید توجه داشت که در بخش حماسی شاهنامه تورانیان که از قوم‌های آریایی بودند و در اوستا هم از آنان با نام آریایی یاد شده و نام‌هایشان نیز نشانگر همتبار بودن با ایرانیان است (ارجاسب، فرنگیس، افراسیاب، اغریرث، منیژه، پیران، هومان، پیلسم و …) به اشتباه ترک دانسته شده‌اند. ضمن آن که فردوسی گاه شاهی ایرانی مانند کی‌کاووس را به خاطر نادانی و اشتباه‌هایش سرزنش می‌کند و پهلوانان تورانی مانند اغریرث و دیگران را می‌ستاید. متاسفانه برخی از سودجودیان این جریان را به تاریخ امروز انتقال داده و گمان می‌کنند که فردوسی «عرب‌ستیز» و «ترک‌ستیز» به معنای امروزی این گونه واژه‌ها بوده و به اصطلاح خودشان فردوسی را «نژادپرست» می‌دانند حال آن که ایرانی و ترک و عرب «نژاد» نیستند! دیگر آن که آن عرب‌ها و ترکان با ایرانیان عرب‌زبان و ترک‌زبان امروزی هیچ ربطی ندارند!

اما شاید بامزه‌ترین بخش آنجا است که مجری می‌پرسد:

همان جور که آقای دریایی می‌گوید، می‌شود گفت شاهنامه تاریخ «سلطنتی» است چون بر پایه‌ی خداینامگ تهیه شده در دوران خسرو اول است. بدین ترتیب می‌توانیم بگوییم که یک تاریخ «سلطنتی» شده سند هویت فرهنگی ایرانیان. شما در این ایرادی نمی‌بینید؟

آدم نمی‌داند چه کند. نخست سندها و منبع‌های شاهنامه را به پرسش می‌کشند و این که چه قدر شاهنامه موثق است. وقتی که روشن می‌شود بخش تاریخی آن سند داشته و از روی سندهای رسمی و دولتی بوده و با دیگر یافته‌های تاریخی همخوانی دارد می‌گویند: وای! این از روی سندهای «سلطنتی» بوده. پس حتما مسئله‌دار است. آیا ایشان انتظار دارند فردوسی از روی سندهای مرکز بایگانی مجلس انگلستان یا کنگره‌ی امریکا (که غیردولتی و غیرسلطنتی هستند) شاهنامه را می‌سرود؟ این هم نمونه‌ی دیگری از تحمیل برداشت‌های امروزی به تاریخ گذشته است.

اگر هم فرض کنیم که این پرسش‌ها و این گونه نگاه به شاهنامه نگاه تهیه‌کنندگان و نویسندگان بی.بی.سی نیست و تنها دارند پرسش دیگران را مطرح می‌کنند به نظر من بایستی به روشنی گفته شود که برخی چنین می‌گویند و در صورت امکان نام منبع و نویسنده را نیز بگویند.

آدینه ۸/مهر/۱۳۹۰ – ۳۰/سپتامبر/۲۰۱۱

پس از تلویزیون صدای امریکا و بی.بی.سی که شبانه‌روز در راستای طرح برنارد لوییس برای شکستن و تجزیه‌ی ایران بر پایه‌ی گروه‌های قومی برنامه پخش می‌کنند و «کارشناس» دعوت می‌کنند و میزگرد برگزار می‌کنند چشممان به جمال رادیو زمانه‌ی هلندی روشن شد که نمی‌خواهد از این دو عقب بماند و برای همین بخشی را به «اقلیت»های ایران اختصاص داده است تا حق این «اقلیت» را از «اکثریت» (و شاید «اقلیت») «فارس» بگیرد.

گویا دشمنی یا مخالفت با حکومت ایران تبدیل شده است به دشمنی با مردم ایران، و کل موجودیت و یکپارچگی و پیوستگی کشوری به نام ایران باید قربانی شود. به نظر من فاجعه آنجا است که قبح و زشتی «تجزیه‌ی ایران» ریخته و کسی از بیان آن شرم نمی‌کند و برخی از نسل جدید «اولترا روشن‌فکر هفت طبقه و دوسوخته» نیز با این گونه نغمه‌های شوم همصدا می‌شوند و خیال می‌کنند دنیای امروز دنیای بی‌مرز است و به قول آن ترانه «همه آزاد آزاد اند. همه خوشبخت خوشبخت اند» و تنها مردم بیچاره‌ی ایران مشکل دارد و تنها راه حل این مشکل هم پاک کردن صورت مسئله است یعنی نابود کردن کشوری به نام ایران و تبدیل آن به مشتی کشورک دو سه میلیونی! برای این راه حل پیشنهاد هم می‌کنند که کردستان و بلوچستان و … خلاصه هر کسی خواست از ایران جدا شود و «مستقل» شود.

سی سال پیش وقتی صدام حسین به ایران حمله کرد پیر و جوان و زن و مرد و نوجوان دست به تفنگ بردند و از خاک و مرز بوم نیاکان خویش دفاع کردند و «بس نونهال پاک که فرو افتاد به خاک». در دوران گذشته نیز مردم با دست خالی با تجاوز روسیه و انگلستان مبارزه کردند. نمی‌دانم آیا در میان مردم امروز کسی هست که به این «باورهای قدیمی و پوسیده» اعتقاد داشته باشد و از میهن خود دفاع کند یا همه به شیوه‌ی جناب سلطان حسین صفوی تاج ایران را دو دستی به دشمنان تقدیم می‌کنند و ژست روشنفکری هم به خود می‌گیرند؟!

در حضور این همه نغمه‌ی شوم و در پاسخ به این دشمنان یکپارچگی ایران و سمپاشی شبکه‌های ماهواره‌ای برای خراب کردن ذهن مردم، متاسفانه هیچ نهاد دلسوزی نیست که برای آگاهی‌رسانی و پدافند کار شایسته کند و پاسخ مناسبی بدهد.

خدا این سرزمین را از دروغ و دوستان نادان بپایاد!
ایدون باد

خشکیدن دریاچه‌ی اورمیه

منتشرشده: سپتامبر 22, 2011 در فرهنگ, روزانه

چهارشنبه ۳۰/شهریور/۱۳۹۰ – ۲۲/سپتامبر/۲۰۱۱

مدتی است که داستان غم‌انگیز خشکیدن دریاچه‌ی اورمیه (اور + میه = شهر آب) در خبرها است و گویا اقدام‌هایی هم برای حل این مشکل در دست است که شاید یادآور نوشداروی پس از مرگ سهراب باشد. من شایستگی و کارشناسی و آشنایی کافی با موضوع و دلیل‌های آن ندارم. اما به نظر من، این داستان غمناک اشاره‌ی ظریفی دارد به دگرگونی و کیبش (shift) در اندیشه و شیوه‌ی زندگی نسل ما و گذشتگان ما.

نیاکان سختکوش و تلاشگر ما بر این باور بودند که «نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود» و می‌گفتند «آن که گندم می‌کارد راستی می‌افشاند» و آبادانی و شادی و زندگی را در آباد کردن و کار تولیدی می‌دانستند. به همین خاطر در دل کویر خشک و بیابان‌ها آبادی پدید می‌آوردند، با کندن کاریز و قنات و روان کردن آب، روستا و شهر می‌ساختند و با ساختن بادگیر در بیابان خنکنایی پدید می‌آوردند که جان آدمی را تازه می‌کند. از دل همین خاک همه گونه رستنی و میوه را برمی‌کشیدند و از جاهای دیگر دنیا رستنی می‌آوردند و در این خاک سبز می‌کردند. با آن که هندوستان و فرنگ و اروپا از ایران پرآب‌تر و سرسبزتر بودند «باغ‌های ایرانی» است که زبان‌زد شده‌اند و شهرت جهانی دارند و «تاج محل» را معماران ایرانی می‌سازند و کاخ ورسای لویی چهاردهم به تقلید از باغ‌های ایرانی ساخته می‌شود.

اما در دوران ما، بیشتر مردم به دنبال گنج بادآورد و یک شبه راه صدساله رفتن و ثروتمند شدن ضربتی از راه مضاربه و شبکه‌های هرمی و چندضلعی و دزدی و وام بی‌برگشت و «جوش دادن معامله» و حق دلالی هستند. کمتر کسی به فکر کار تولیدی و زحمت و رنج کشیدن برای دستیابی به آرزو است. همه چیز وارداتی شده است و حتا سیر و پیاز هم از جاهای دیگر به بازار می‌آید. کشاورزان بیچاره شده‌اند و زمین‌ها را رها کرده به شهرها روی آورده‌اند. مردمان باغ‌ها را ویران می‌کنند تا در کوچه‌ی شش متری به تقلید کورکورانه از فرنگ، آسمان‌خراش (آسمان و خرهایش؟) ده طبقه از فولاد و سیمان بسازند (که تازه در برابر زمین‌لرزه هم پایدار نیست!). آنگاه به خاطر ناآگاهی و بیگانگی با اقلیم و به خاطر نابود شدن باغ‌ها، خانه‌ها در تابستان داغ است و در زمستان سرد! برای چاره، کولر گازی و بخاری می‌آورند که خود باعث مصرف انرژی بیشتر و برهم خوردن تعادل محیط زیست می‌شود.

بدین ترتیب سرزمینی که روزگاری مردم روشن‌بین و سختکوش آن از دل کویر آب بیرون می‌کشیدند امروز به دست نسل تن‌آسان و کوته‌بینی افتاده که نه تنها در آن شبکه‌های آبیاری ساخته نمی‌شود بلکه رودخانه‌های پرآبی که هزاران سال روان بوده و جان این سرزمین تشنه و مردم آن را سیراب می‌کرده همچون زنده رود (به معنای رود خروشان یا زاینده رود امروزی) می‌میرند و دریاچه‌هایی چون بختگان و اورمیه از بخت بدشان در برابر چشم همگان می‌خشکند. «بخوشید سرچشمه‌های قدیم / نماند آب جز آب چشم یتیم». رودها و دریاها همان پدیده‌های طبیعی هستند که به خاطر اهمیت‌شان در زندگی آدمی، در چشم نیاکان ما ایزدبانوی خود را داشتند و احترام به آنها بخشی از باورها و آداب زندگی ما بودند و پس از اسلام نیز با جمله‌ی «آب مهریه‌ی فاطمه زهرا» است کوشیدیم جنبه‌ی مذهبی بودن و مقدس بودن آب را در نظر مردمان همچنان بالا نگه داریم.

اما امروزه بیشتر مردم «آب را گل می‌کنند و برایشان مهم نیست که در فرودست انگار کفتری می‌خورد آب، یا دست درویشی نان خشکی فرو برده در آب یا که این آب روان می‌رود تا فروشوید اندوه دلی». تنها می‌خواهند بر هر سر هر آب روانی که می‌بینند سدی بسازند و از آن کره بگیرند. تا یک سال را نان و کره بخورند. تا سال بعد کی زنده است و کی مرده؟ دیگی که برای من نجوشد در آن سر سگ بجوشد!

خداوند این سرزمین را از دروغ و دشمن و خشکسالی بپایاد!
ایدون باد!
ایدون‌تر باد!

یک‌شنبه ۶/شهریور/۱۳۹۰ – ۲۸/آگوست/۲۰۱۱

به نظر می‌رسد دولت فخیمه‌ی انگلستان دوباره به دنبال تجزیه‌ی بخشی از ایران است و این بار نوبت کردستان و آذربایجان است.

در برنامه‌ی «نوبت شما» که قرار است روز دوشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۰ برابر ۲۹ آگوست ۲۰۱۱ برگزار شود موضوع سخن، تجزیه‌ی کردستان ایران است. دیگر بی هیچ گونه شرم و ابایی علنی و آشکارا سخن از تجزیه‌ی ایران می‌گویند و «نظر شما» را هم می‌پرسند؟! این دیگر از کار روزنامه‌نگاری و خبررسانی گذشته است. آیا این دخالت بریتانیا در امور داخلی ایران به شمار نمی‌رود؟ چرا برای مردم ایرلند کاری نمی‌کنند؟ چرا نمی‌پرسند آیا مردم ایرلند شمالی حق دارند از بریتانیا جدا شوند و با ایرلند جنوبی یکی شوند؟

درگیری‌ها در کردستان، بر سر حقوق قومی یا استقلال‌طلبی؛ نظرات شما

مرزهای غربی ایران در منطقه کردستان، در ماه گذشته صحنه درگیری نیروهای سپاه و کردهای مسلح در خاک عراق بود. همچنین ارتش ترکیه نیز در هفته گذشته، مواضع پیکارجویان کرد را در شمال عراق مورد حمله قرار داد. درگیری ها در منطقه کردستان در سال های اخیر در پی سرکوب کردهایی صورت می گیرند که بر احیای حقوق قومی خود تأکید دارند و به گفته مقام های حکومتی ایران، در پی کسب استقلال هستند.

به نظر شما آیا بخشی از کردهای ایران، عراق و ترکیه حق دارند که بخواهند یک کشور مستقل تشکیل دهند؟ فکر می کنید چرا گروهی از کردها از کشورهایی که در آن زندگی می کنند، ناراضی هستند؟

در پی درخواست تعدادی از بینندگان برنامه «نوبت شما» برای اختصاص یک برنامه به مسئله استقلال طلبی حداقل بخشی از کردها و سرکوب آنها از سوی سه کشور ایران و عراق و ترکیه، برنامه نوبت شما در روز دوشنبه، 7 شهریور (29 اوت)، به این موضوع می پردازد.

به نظر شما حکومت کشورهای ایران، ترکیه و عراق باید چه موضع یا واکنشی نسبت به کردهای تجزیه طلب داشته باشند؟ فکر می کنید آیا تشکیل کشورها مبتنی بر «نژاد»، در دنیای امروز معنی دارد؟

اگر مى‌خواهید به صورت تصویرى با وب‌کم در برنامه شرکت کنید، لطفاً به ما ایمیل بزنید تا شما را راهنمایی کنیم.

برخی از کسانی که از جدایی کردستان حمایت می‌کنند این طور وانمود می‌کنند که با تشکیل کشور کردستان همه‌ی مشکل‌های کردها حل خواهد شد و انگار بقیه‌ی مردم ایران در خوشی و خرمی و ثروت فراوان زندگی می‌کنند و تنها کردها مشکل دارند.

خانمی به نام پروین همین سخن مرا گفته

اگر نژاد شرط باشد که از کردها ايرانی‌تر وجود ندارد. در حقيقت تجزيه‌طلب‌ها اقليتی بيش نيستند که ساخته و پرداخته استعمارگران اند. پريروز انگليس شيخ خزعل و ديروز استالين ادمکهايی چون جعفر پيشه‌وری و قاضی محمد را راه انداخت و امروز امريکا پژاک و جندالشيطان را. خوب اگر تجزيه‌طلبی خوبه پس اسکاتلند و ولز و ايرلند از انگليس، و باسک و کاتالونيا و گاليسيا از اسپانيا، و کرس از فرانسه، و کبک از کانادا، و نيواورلئان از امريکا جدا شوند، مرگ حقه برای همسايه؟!

کسانی هم که گویا در ابرها زندگی می‌کنند چنین نوشته‌اند:

اصلاً فرض را بر این بگیریم که کردها به دنبال استقلال هستند. در دنیای امروز مرزهای جغرافیایی در حال محو شدنه و خیلی از کشورها دیگر برای ورود و خروج مردم ویزا نمی‌خواهند. امّا در کشورهای عقب مانده هر شهروندی باید برای داشتن کمترین امکانات زندگی دست به اسلحه ببره. این حاکمان هستند که ظلم می‌کنند و قوانین احمقانه را اجرا می‌کنند و بین مردمان تفرقه به وجود می‌آورند.

باید از این شهروند پیشرفته پرسید می‌شود با همین گذرنامه که متعلق به کشور عقب مانده‌ی ایران است به آن کشورهای پیشرفته بروید و ببینید مرزهای جغرافیایی چه مقدار محو شده است.

کشور ایران مُلک مشاع و اشتراکی همه‌ی ایرانیان است. کردستان تنها متعلق به مردم کرد نیست بلکه مردم بلوچستان و مردم آذربایجان و بندرعباس و مازندران هم در آن سهم دارند. اگر کسی از زندگی در ایران راضی نیست می‌تواند به هر کشور دیگری که دوست دارد برود اما به خاک ایران و تجزیه‌ی آن کاری نداشته باشد.

بی.بی.سی همزمان با این جریان با سوءاستفاده از بحث دریاچه‌ی اورمیه تجزیه‌ی آذربایجان را هدف گرفته است:

بازداشت فعالان آذربایجانی در ارتباط با «اعتراضات دریاچه ارومیه»

اعتراضات دریاچه‌ی اورمیه را در نشان نقل قول گذاشته که این فعالان ربطی به دریاچه‌ی اورمیه ندارند.

یا در خبر دیگری نوشته است:

نمایندگان آذری زبان مجلس: به داد دریاچه ارومیه برسید

من هیچ نیازی نمی‌بینم که در این خبر زبان نمایندگان اهمیتی داشته باشد. مگر نمایندگان به زبان آذری در مجلس حرف زده‌اند؟ آیا در مجلس بریتانیا هم زبان مادری نمایندگان اهمیت دارد؟ مثلا می‌گویند نماینده ی ولش-زبان چنین گفت؟

چند ماه پیشتر نیز در برنامه‌ی پرگار به «حساسیت» مردم به نام خلیج فارس را زیر سوال برد که چرا این قدر برای شما اهمیت دارد که به این خلیج چه بگویند؟! درباره‌ی این برنامه‌ی پرگار به زودی مطلبی خواهم نوشت.

اما به نظر من باید از راهکارهای قانونی و سیاسی باید به این گونه دخالت‌های بیگانگان در کار یکپارچگی ایران پاسخ داده شود. البته بسیاری از هم‌میهنان در بخش نظرهای بی.بی.سی پاسخ‌های خوبی داده‌اند اما روشن است که بُرد سخنان آن به گستردگی برنامه‌های زهرآگین بی.بی.سی نخواهد بود.

پنج‌شنبه ٣/شهریور/١٣٩٠ – ۲۵/آگوست/٢٠١١

روز چهارشنبه ٢ شهریور ١٣٩٠ برابر ٢۴ آگوست ٢٠١١ دولت عربستان سعودی از کشف تمدنی نه هزار ساله در منطقه‌ای به نام «مقر» (al-Maqar) خبر داد. به گفته‌ی «علی الغبّان»، معاون بخش موزه‌ها و آثار باستانی سازمان گردشگری عربستان سعودی، این کاوش نشان می‌دهد که بر خلاف باور رایج درباره‌ی این که نخستین بار اسب ۵۵٠٠ سال پیش در دوران نوسنگی در آسیای میانه [به دست مردمان آریایی و نیاکان ایرانیان] رام شده است در واقع این کار ٩٠٠٠ سال پیش در عربستان انجام شده است. دیگر یافته‌های این تمدن عبارت اند از مردگان مومیایی شده، پیکان تیر، دستاس (آسیای دستی) برای خرد کردن دانه‌ها، چرخ نخ‌ریسی و دیگر ابزارهایی که نشان از تمدنی پیشرفته در زمینه‌ی مهارت‌های دستی دارد.

متن انگلیسی خبر در این نشانی است و متن عربی آن هم در این نشانی در دسترس است.

منطقه‌ی «مقر» در جنوب غربی عربستان و در استان «ابهاء» (Abha) قرار دارد که در دوران باستان بخشی از «یمن» بود که در لاتین به آن «عربستان خوشبخت» (Arabia Felix) و در عربی بدان «العربیة السعیدة» می‌گفتند. به نوشته‌ی ویکی‌پدیای عربی، گویا این استان جایگاه شهر افسانه‌ای سبا و ملکه بلقیس است که برای سلیمان، شاه-پیغامبر بنی‌اسراییل، هدیه‌هایی فرستاد.

به نظر می‌رسد که عربستان (و دیگر کشورهای عربی کناره‌ی خلیج فارس) به این نتیجه رسیده‌اند که دزدیدن دانشوران و دانشمندان ایرانی با نام «دانشمندان اسلامی» و جعل «تمدن عربی» با خرید و نمایش آثار باستانی ایران و جایگزین کردن نام ایران با «آسیای میانه» در مشخصات این آثار، و دعوت از موزه‌های لوور و دیگران با پرداخت میلیاردها دلار برای ساختن شعبه در این کشورها، دیگر فایده ندارد و در این زمینه باید به «خودکفایی ملی» برسند. گویا دیگر «سرزمین وحی» بودن و «مرکز اسلام» بودن عربستان سعودی چندان کشش گردشگری، به ویژه برای غیرمسلمانان، ندارد و باید نه تنها به دوران «جاهلیت» بلکه به چندین هزار سال پیش از آن نقب بزنند و تمدن‌هایی کشف کنند و از نظر اقتصادی تنها به نفت وابسته نباشند.

بنامیزد! [=چشم بد دور، ماشاءالله] طبع بلندی هم دارند! در این کشف به تمدنی با دو سه هزار سال پیشینه هم راضی نمی‌شوند بلکه دست کم به ٩٠٠٠ سال پیش می‌روند و می‌خواهند رام کردن اسب و دستگاه نخ‌ریسی و مومیایی را هم به خود ببندند. شاید باید منتظر بود و کشف مخابرات «بی‌سیم» را هم در این تمدن دید.

به نظر من اینها بیشتر نشان از عقده‌ی «خودکم‌بینی» دارد تا قصد علمی و عملی برای کشف و شناخت تاریخ بشر. زیرا سرزمینی که امروزه «عربستان سعودی» خوانده می‌شود و پیش از آن با نام سرزمین «حجاز» شناخته می‌شد در عمل با اسلام است که وارد تاریخ جدی جهان می‌شود و پیش از آن چندان مورد توجه نبوده است. همان طور که از نام لاتین یمن («عربستان خوشبخت») هم روشن است تنها این بخش از شبه‌جزیره‌ی عربستان در گذشته‌های پیش از اسلام «خوشبخت» بوده است و می‌دانیم که در زمان ساسانیان نیز مدت‌ها یمن زیر فرمان ایرانیان بوده است و تابش و نفوذ تمدن ایرانی از راه یمن و حیره به دیگر شهرهای حجاز – از جمله مکه – هم رسیده بود و داستان‌های ایرانی مانند رستم و اسفندیار در میان عربان خریدار داشته است.

پیشتر درباره‌ی سلطان عمان نوشتم که درباره‌ی «امپراتوری عمان» (!) و «تقسیم آن» (!) کتابی چاپ کرده است که در واقع داستان بازرگانی و تجارت دو برادر است که یکی در مسقط بوده و دیگری در شرق افریقا و هر دو در کار خرید و فروش برده! این هم نمونه‌ی دیگری از این گونه تاریخ‌سازی‌ها است.

در این صفحه در روزنامه‌ی «فیگارو» نیز نظرهای جالبی نوشته شده است از جمله این که خانمی پرسیده است آیا در این تمدن نُه هزار ساله زنان حق رانندگی داشته‌اند یا نه؟! یا کسی پرسیده است که خب چه زمانی قرار است این بنا مانند بوداهای بامیان افغانستان با بمب نابود شود؟!

کنایه‌آمیز آن که در دورانی که حتا «عربستان سعودی» – که مرکز اسلام و جایگاه شهرهای مکه و مدینه است و پادشاه آن عنوان «خادم حرمَین شریفَین» را بر خود می‌بندد – حکومت آنجا به دنبال یافتن (یا ساختن) پیشینه‌ای پیشااسلامی است اما در کشور عزیز ما ایران – که از دوران‌های دور در جهان شناخته شده و حتا در روایت‌های اسلامی و در آثار نویسندگانی چون ابن خلدون به داشتن تمدنی درخشان پیش از اسلام زبانزد بوده است – هستند کسانی که می‌خواهند از راه بی‌توجهی یا ویران‌سازی عمدی مانند ساختن هتل و سد و بزرگ‌راه و … هر گونه اثری از دوران «کفرآلود» پیش از اسلام را از میان بردارند و با کشورهای مسلمان و عربی «برادر» (که معمولا این برادری از نوع هابیل و قابیل است) «فاصله‌ها» را کمتر کنند.

پی‌نوشت

سال گذشته نیز یکی دیگر از مقام‌های عربستانی اظهار فرمود که «کشورهای» عربی سه هزار سال پیشینه دارند اما ایران از زمان صفویان به وجود آمده است!!!

پنج‌شنبه ۱۳/امرداد/۱۳۹۰ – ۴/آگوست/۲۰۱۱

چندی پیش یکی از خوانندگان وبلاگ درباره‌ی این جمله پرسیده بود که آیا در شاهنامه هست و در کجای آن است. بدو پاسخ دادم. اما به تازگی دیدم که در نوشته‌ی یکی از پان‌ترکان و دشمنان فردوسی حرف‌های بی‌پایه و نسنجیده‌ای درباره‌ی این بیت آمده است و خواستم توضیحی بیشتر بدهم.

شاید این لت (مصرع) شناخته‌شده‌ترین جمله‌ی شاهنامه‌ی فردوسی باشد و هر کسی آن را شنیده است. اما باید بدانیم که بر پایه‌ی ویراست مسکو و نیز ویراست دکتر جلال خالقی مطلق، گونه‌ی درست آن چنین است: هنر نیز ز ایرانیان است و بس.

به تازگی پان‌ترکان و دیگرانی که هیچ شناخت درستی از شاهنامه ندارند و سر دشمنی با فردوسی و شاهنامه و زبان پارسی و ایرانیان را دارند این جمله را نشان خودپرستی و گاه «نژادپرستی» (!) ایرانیان و فردوسی و یا «فاشیست» بودن او دانسته‌اند.


معلوم است که وقتی فردوسی به صراحت می‌گوید:

هنر نزد ایرانیان است و بس….

حالا در هر برهه‌­یی که گفته باشد، قرن چهارم یا هر گاه دیگری، به نحو روشنی اندیشه­‌یی فاشیستی را نماینده‌­گی کرده است. همان طور که ممکن است یک عضو شیرین‌عقل حزب نازی بفرماید:

هنر نزد آلمانیان است و بس….

هنر هیچ گاه نزد ملت مشخصی به کفایت «بس» نرسیده و به خصوص مردم ایران که در بسیاری از هنرها تاکنون نیز از ملت‌­های دیگر به شدت عقب مانده‌­تر بوده و هستند.

این شخص که در این بند به خیال خود فردوسی را با عضوی از حزب نازی مقایسه کرده است نشان داده است که هیچ شناختی از شاهنامه ندارد. (بگذریم از این که به اشتباه «نمایندگی» را هم «نماینده‌گی» نوشته است و نمی‌داند که «ه» در «نماینده» همان «گ» است…). این اعتراض‌های بی‌پایه، چند ایراد دارد:

– ایرانی «نژاد» به معنای race انگلیسی نیست که دشمنان فردوسی این جمله‌ی شاهنامه را نشان نژادپرستی (racism) فردوسی یا ایرانیان می‌دانند. هم چنین این شخص با فلسفه‌ی سیاسی «فاشیسم» هم آشنایی کافی ندارد و آن را به عنوان دشنام به کار برده است. همان طور که برخی «لیبرال» را به عنوان دشنام به کار می‌برند.

– هر قومی در دنیا به داشته‌های خود افتخار می‌کند و ایرانیان در این میانه استثنا نیستند. رجزهای موجود در شعرهای عربی (منسوب به) دوران پیش از اسلام و شعرهای دوران اسلامی نیز چنین اند. ملت‌های دیگر (مثلا امریکا و …) نیز در ادبیات و نوشتارشان خود را بهترین می‌دانند.

– اما مهم‌ترین ایراد استدلال این کسان آن است که این جمله را بیرون از داستان و بافت (context) آن می‌خوانند و گمان می‌کنند که فردوسی از خودش در ستایش ایرانیان چنین سخنی گفته است. حال آن که فردوسی بیشتر شاهنامه، به جز آغاز و پند داستان‌ها، را از روی منبع‌های نوشتاری خود به شعر درآورده است. از همسنجی و برابرنهی شاهنامه با متن‌های باقی مانده از زمان ساسانیان و نیز دیگر متن‌های تاریخی مانند ثعالبی و … می‌توان نتیجه گرفت که شاهنامه نیز مانند این کتاب‌ها بر پایه‌ی متن‌های مشترکی است و به میزان وفاداری فردوسی به متن‌های منبع پی می‌بریم.

اما برگردیم به جمله‌ی مورد نظر. این جمله نه از زبان فردوسی، بلکه از زبان بهرام گور، شاهنشاه ساسانی، در پاسخ به فغفور (بغ‌پور) چین است. بخش‌هایی از داستان را می‌آورم:


گفتار اندر کشتن بهرام گور کرگ را در هندوستان

یکی کرگ بود اندر آن شهر شاه ——————— ز بالای او بسته بر باد راه

از آن بیشه بگریختی شیر نر ——————— همان ز آسمان کرگس تیزپر

یکایک همه هند زو پر خروش ——————— از آواز او کر شدی تیزگوش

به بهرام گفت: «ای پسندیده مرد! ——————— برآید به دست تو این کارکرد

به نزدیک این کرگ باید شدن ——————— همی چرم او را به تیر آزدن

اگر زو تهی گردد این بوم و بر ——————— به فرّ تو ای مرد پیروزگر،

یکی دست باشدت نزدیک من ——————— چه نزدیک این نامدار انجمن

که جاوید در کشور هند و چین ——————— کند هر کسی بر تو بر آفرین»

بدو گفت بهرام پاکیزه‌رای ——————— «که با من بباید یکی رهنمای

چو بینم به نیروی یزدان تنش ——————— ببینی به خون غرقه پیراهنش»

بدو داد شَنگُل یکی رهنمای ——————— که او را نشیمن بدانست و جای

همی رفت با نیک‌دل رهنمون ——————— بدان بیشه‌ی کرگ ریزنده خون

همی گفت چندی ز آرام اوی ——————— ز بالا و پهنا و اندام اوی

چو بنمود، برگشت و بهرام رفت ——————— خرامان بدان بیشه‌ی کرگ تفت

پس پشت او چند از ایرانیان ——————— به پیگار آن کرگ بسته میان

چُن از دور دیدند خرطوم اوی ——————— ز هنگش همی پست شد بوم اوی

بدو هر کسی گفت: «شاها! مکن! ——————— ز مردی همی بگذرانی سخن

نکرده است کس جنگ با کوه سنگ ——————— وگر چه دلیرند شاهان به چنگ

به شنگل چنین گوی کاین راه نیست ——————— بدین جنگ دستوری شاه نیست

به فرمان کنم جنگ تا شاه من ——————- اگر بشنود نسپرد گاه من»

چنین داد پاسخ که «یزدان پاک ——————— مرا گر به هندوستان داد خاک

به جای دگر مرگ من چون بوَد؟ ——————— کز انداز اندیشه بیرون بوَد»

کمان را به زه کرد مرد جوان ——————— تو گفتی همی خوار گیرد روان

بیامد دمان تا به نزدیک کرگ ——————— پر از خشم سر، دل نهاده به مرگ

کمان کیانی گرفته به چنگ ——————— ز ترکش برآورده تیر خدنگ

همی تیر بارید همچون تگرگ ——————— برین همنشان تا غمی گشت کرگ

چو دانست کاو را سرآمد زمان ——————— برآهیخت خنجر به جای کمان

سر کرگ را پست ببرید و گفت: ——————— «به نام خداوند بی‌یار و جفت!

که او داد چندین مرا فرّ و زور ——————— به فرمان او تابد از چرخ هور»

بفرمود تا گاو و گردون برند ——————— سر کرگ از آن بیشه بیرون برند

ببردند و چون دید شنگل ز دور ——————— به دیبا بیاراست ایوان سور

چو بر تخت بنشست پرمایه شاه ——————— نشاندند بهرام را پیش گاه

همی کرد هر کس برو آفرین ——————— بزرگان هند و سواران چین

برفتند هر مهتری با نثار ——————— به بهرام گفتند کـ: «ای نامدار!

کسی را سزای تو کردار نیست ——————— به کردار تو راه دیدار نیست



چو زین آگهی شد به فغفور چین ————— که با فرّ مردی ز ایران‌زمین،

به نزدیک شنگل فرستاده بود ————— همانا کز ایران نه همزاده بود!

بدو داد شنگل یکی دخترش ————– که بر ماه ساید همی افسرش!

یکی نامه نزدیک بهرام‌شاه ————- نبشت آن جهاندار بادستگاه

به عنوان بر: از شهریار جهان ——— سرنامداران و تاج مهان

به نزد فرستاده‌ی پارسی ———— که آمد به قَنّوج با یار سی

….

چو نامه بیامد به بهرام گور ——— به دلش اندر افتاد از آن نامه شور

نبیسنده را خواند و پاسخ نبشت ———– به پالیز کین بر درختی بکشت!

سرنامه گفت: آنچ گفتی رسید ———— دو چشمت جز از کشور چین ندید!

به عنوان بر: «از پادشاه جهان» ——— نبشتی «سرافراز و تاج مهان»

جز آن بُد که گفتی سراسر سَخُن ———— بزرگیّ نو را نخواهم کَهُن!

شهنشاه بهرام گور است و بس ————- جز او در زمانه ندانیم کس

به مردی و دانش به فر و نژاد ————- چن او پادشا کس ندارد به یاد



هنر نیز ز ایرانیان است و بس ————- ندارند کرگ ژیان را به کس

همه یکدلان اند و یزدانشناس ———– به نیکی ندارند ز اختر سپاس»

کرگ: کرگدن

آزدن: آژدن. سوراخ کردن

همان گونه که می‌بینیم این بیت در پایان داستانی است که بهرام گور به درخواست شاه هند کرگدنی را می‌کشد که آرام و امنیت شهر را بر هم زده بود. سپس فغفور چین به بهرام نامه می‌نویسد و خود را شاه جهان می‌خواند و نمی‌داند که او خود بهرام گور است و گمان می‌کند که او تنها فرستاده‌ی بهرام است. بهرام گور هم در پاسخ به او می‌گوید که شاه جهان بهرام است و هنر و دلاوری ایرانیان را ستایش می‌کنند زیرا کرگدن خشمگین را چیزی نمی‌دانند و با او به جنگ رفته و او را می‌کشند. موضوع ستایش هنر رزمی و دلاوری ایرانیان است. این جمله به سده‌ی چهارم ق/دهم م. نه، بلکه به سده‌ی پنجم م. و پانصد پیش از فردوسی متعلق است و در زمان بهرام گور ایرانیان ساسانی قدرت جهانی بودند و «هنر» هم داشته‌اند. اگر بخواهیم بگوییم معنای لت عنوان این جستار این است که به جز ایرانیان کسی در جهان هنر ندارد، باید گفت بر پایه‌ی بیت دیگر، لابد به جز بهرام گور هم کسی در جهان شاهنشاه نیست و می‌دانیم که جز بهرام ده‌ها شاهنشاه دیگر داشته‌ایم. و این «بس» به معنای «تنها» نیست.

هم چنین باید توجه داشت که در این جمله «هنر» به معنای امروزی یعنی نقاشی و طراحی و بازیگری و … و برابر arts در زبان‌های اروپایی نیست که پان‌ترک در اعتراض خود می‌گوید ایرانیان در زمینه‌ی هنر از دیگر کشورها عقب مانده‌اند. اگر او کمی با ادبیات پارسی آشنایی داشت می‌دانست که هنر در بیشتر ادبیات کلاسیک زبان پارسی به معنای توانایی و مهارت و دانش است. در فرهنگ دهخدا چنین آمده است:

هنر: علم و معرفت و دانش و فضل و فضیلت و کمال. کیاست. فراست. زیرکی. این کلمه در واقع به معنی آن درجه از کمال آدمی است که هشیاری و فراست و فضل و دانش را در بر دارد.

برای نمونه نظامی در اسکندرنامه می‌گوید:

که بود از ندیمان خسرو خرام ————– هنرپیشه‌ای ارشَمیدُس به نام

و می‌دانیم ارشمیدس یونانی هنرپیشه نبود! یا حافظ می گوید:

عشق می‌ورزم و امید که این فن شریف ———- چو هنرهای دگر موجب حرمان نشود

هنر مخالف «آهو» یا «عیب» است. ناصر خسرو گوید:

با هزاران بدی و عیب یکی‌شان هنر است ———— گرچه ایشان چو خر از عیب و هنر بی‌خبرند

فخرالدین اسعد گرگانی در داستان «ویس و رامین»:

هنر را بازدانستم ز آهو ———— همیدون نغز را از زشت و نیکو

چند نمونه‌ی دیگر از نظامی گنجوی:

زَهر تو را دوست چه خوانَد؟ شکَر —— عیب تو را دوست چه داند؟ هنر

گردن عقل از هنر آزاد نیست — هیچ هنر خوبتر از داد نیست

ای هنر از مردی تو شرمسار —- از هنر بیوه زنی شرم دار

سعدی در گلستان می‌گوید:


تا مرد سخن نگفته باشد ————- عیب و هنرش نهفته باشد

زبان در دهان ای خردمند چیست؟ ————- کلید در گنج صاحب هنر

چو در بسته باشد چه داند کسی؟ —————— که گوهرفروش است یا پیله‌ور

و این همان است که در تعریف (بانوان و دختران) گفته می‌شود: از هر انگشتش یک هنر می‌بارد.

اما نویسنده‌ی یاد شده در مقاله‌ی خود ایراد دیگری نیز به فردوسی گرفته و نوشته است:

زمانی که فردوسی می گوید:

بسی رنج بردم در این سال سی ———– عجم زنده کردم بدین پارسی

واقعیت این است که از نوعی نارسیسم سخن می‌­گوید. چرا که ما در حال حاضر با ده‌­ها زبان و فرهنگ آشنا هستیم که نه شاه­نامه داشته‌­اند و نه حضرت فردوسی به آنان افتخار داده است؛ اما با این همه زنده و پویا هستند. مضاف بر این که شاه­نامه به علت فقدان صنعت چاپ در نسخه‌­های محدود و معدودی آن هم میان اهل دربار رایج بوده و زنده ماندن زبان فارسی ربطی به فردوسی ندارد.

اینجا نیز با بیسوادی و نقد کینه‌ورزانه روبرو ایم.

نخست آن که در ویراست مسکو و نیز در ویراست دکتر خالقی مطلق این بیت اصلی دانسته نشده است و گویا شکل دیگری از این بیت در آغاز پادشاهی گشتاسپ است:

من این نامه فرخ گرفتم به فال ———– بسی رنج بردم به بسیار سال

یعنی وی بر پایه‌ی بیتی که از آن فردوسی نیست به نقد (بخوانید: دشنام و توهین به) فردوسی پرداخته است.

دوم آن که «عجم» به معنای «ناعرب» و به ویژه «ایرانی» است نه به معنای «زبان پارسی». در هیچ فرهنگی، «عجم» به معنای زبان نیامده است که وی معنای این بیت را زنده کردن زبان پارسی دانسته است.

سوم آن که اگر این شخص زحمت می‌کشید و به همان شاهنامه‌هایی که این بیت آمده یکی دو بیت پس و پیش این بیت را هم می‌خواند می‌فهمید که «راه به ترکستان» برده است:

بسی رنج بردم در این سال سی ———— عجم زنده کردم بدین پارسی

چون عیسا من این مردگان را تمام ——— چنین زنده کردم سراسر به نام

یعنی منظور سراینده‌ی این بیت‌ها زنده کردن «عجم» و نام و یاد شاهان ایران پیش از اسلام است که پیش از شاهنامه‌ی فردوسی بدین شکل کامل و شعری در جایی گرد نیامده است. البته پیش از فردوسی شاعران دیگری «شاهنامه» سروده بودند اما متاسفانه آنها بر جای نیامده‌اند. برجا ماندن یاد و نام شاهان در میان مردم عامی و عادی از راه همین شاهنامه و نقّالی و شاهنامه‌خوانی بوده است.

هم چنین نگاه کنید به این نوشته‌ی آقای ابوالفضل خطیبی از دو سال پیش که به اعتراض‌های مشابهی پاسخ داده و از جمله درباره‌ی ادعای محدود بودن شاهنامه به درباره چنین آورده است:


محمد بن الرضا بن محمد العلوی الطوسی، معروف به «دفترخان عادلی» مؤلف معجم شاهنامه (کهن‌ترین فرهنگ شاهنامه در قرن ششم هجری قمری) درباره‌ی سبب تألیف کتاب می‌نویسد:

«چون به جانب عراق افتادم، به شهر اصفهان رسیدم، در کوچه‌ها و مدرسه‌ها و بازارها می‌گشتم تا به مدرسهء تاج‌الدین رسیدم. چون در رفتم، جماعتی دیدم نشسته و در کتاب‌خانه باز نهاده و هر کسی چیزی می‌نوشت و چون آن جمعیت دیدم، پیش رفتم و سلام كردم و نشستم و گفتم: در این خزانه شهنامهء فردوسی هست؟ صاحب فرزانه گفت: هست. برخاست و مجلد اول از شهنامه به من داد. گفتم: چند مجلد است؟ گفت چهار جلد است … چون آن را می‌خواندم و در دل تأمل می‌کردم، هر بیتی که در او لفظ مشکل بود، از زبان دری و پهلوی، معنی آن برخی در زیر نوشته بود. با خود گفتم که مثل این نسخه کس ندیده است و این الفاظ را جمع باید کرد که بسیار خوانندگان هستند که این شعر می‌خوانند و معنی این الفاظ نمی‌دانند… »

در قرون ششم که سلجوقیان ترک بر ایران سیطره داشتند، استنساخ و خواندن شاهنامه به هیچ روی محدود به دربارها نبوده، بلکه شاهنامه‌خوانی در مدارس و بین تحصیل‌کردگان سخت رواج داشته‌است.

گذشته از این، باقی ماندن بیش از هزار نسخهء خطی از شاهنامه که در کتاب‌خانه‌های مختلف کشورهای جهان نگه‌داری می‌شود، گواه آن است که نه تنها درباریان، بلکه بسیاری از خانواده‌های ایرانی که توان مالی داشتند، نسخه‌ای از شاهنامه برای خود فراهم می‌کردند.

پی‌نوشت

جالب آن که دکتر شاهین سپنتا هم در جستار روز شانزدهم امرداد در وبلاگ خود به همین موضوع پرداخته است.

پی‌نوشت ۲:

در آغاز به اشتباه این طور خوانده بودم که مردی از هندوستان بهرام و ایرانیان را ستوده است. اما پس از نامه‌ی یکی از خوانندگان وبلاگ، دوباره به شاهنامه نگاه کردم و داستان را خواندم و متن بالا را ویراستم و نوشتم که در واقع این سخن از زبان خود بهرام گور به فغفور چین است بی آن که بگوید که خود او کیست.

پنج‌شنبه ۳۰/تیر/۱۳۹۰ – ۲۱/جولای/۲۰۱۱

به نظر می‌رسد که مدتی است ایرانیان به موضوع «جسم‌های پرنده‌ی ناشناخته» (Unidentified Flying Object = UFO) یا همان «بشقاب پرنده» و «موجودات فضایی» علاقه‌مند شده‌اند و چندین وبلاگ ویژه‌ی این موضوع برپا شده است و «هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست». واقعیت آن است که بر پایه‌ی دانش پایه‌ای فیزیک و موضوع سرعت نور، این که موجودات فضایی با این بسامد به کره‌ی زمین بیایند و بروند ناپذیرفتنی است. دانش امروزی هنوز وجود زیست در نزدیکی کهکشان ما را ثابت نکرده است. هم چنین از دیده شدن جسم‌های نورانی و تندرو در فضای کشور عزیزمان نیز خبرهایی منتشر می‌شود که به این علاقه می‌افزاید. البته در این مورد اخیر، نباید مسئله‌ی نظامی و اطلاعاتی کشورهای بیگانه را نادیده گرفت.

دکتر محمد حیدری ملایری، اخترفیزیکدان برجسته‌ی ایرانی در نپاهشگاه (رصدخانه‌ی) پاریس، سه سال پیش (در سال ۱۳۸۷ خ.) در همین زمینه گفت‌وگویی با رادیو فردا کرده است که می‌توانید در این نشانی بخوانید.

اکثر جسم‌های پرنده ناشناخته منشاء طبيعی دارند و می‌توان آنها را با تکيه به علم توضيح داد.
تاکنون پژوهش‌ها و بررسی‌های بسيار زيادی انجام گرفته، از سوی سازمان‌های نظامی و امنيتی کشورهای گوناگون به ويژه آمريکا، شوروی سابق، انگلستان، فرانسه و ديگر کشورها. دانشمندان، نظاميان، هواشناسان بارها در مورد اين پديده مطالعه کرده‌اند.

نخستين پژوهش‌ها در سال ۱۹۴۷ آغاز شد که سال‌ها ادامه پيدا کرد و اين پژوهش‌ها جنبه‌ی سرّی داشتند، چون نظامی بودند و با توجه به جنگ سرد، آمريکایی‌ها نمی‌خواستند روس‌ها بدانند، روس‌ها نمی‌خواستند آمريکایی‌ها بدانند. ولی اکنون اين مدارک از سرّی بودن در آمده‌اند و در دسترس همگان قرار گرفته‌اند. نتيجه‌ای که می‌شود گرفت اين است که نود تا نود و پنج درصد اين پديده‌ها منشاء طبيعی دارند، يعنی می‌شود اين‌ها را با علل طبيعی توضيح داد.

مثلا انواع و اقسام خطاهای چشم، وجود پديده‌های نوری که توسط ستارگان دنباله‌دار يا حتا سياره‌های روشن منظومه‌ی خورشیدی ايجاد می‌شوند، بعضی پديده‌های جوّی، بر اثر وجود بعضی از ابرهای خاص، می‌دانيد که در جو، خصوصا جو بالا، بالون‌های هواشناسی بسيار زيادی در حرکت هستند که هواشناسی می‌کنند و داده‌ها را به زمين می‌فرستند، هواپيماهای ارتشی يا مسافری، ماهواره‌های گرد زمين، بعضی از اينها که خيلی مانده‌اند و فرسوده شده‌اند، تکه‌هایی از آنها متلاشی می‌شود و وارد زمين می‌شود و می‌سوزد و بعضی پديده‌های خاصی را به وجود می‌آورد. بعضی‌ها را می‌شود توضيح داد.

در کل منظومه‌ی خورشیدی تنها در زمين زيست هوشمند وجود دارد. اگر موجودات هوشمندی در کهکشان ما وجود داشته باشند، هيچ نشانه‌ای از سفر آنها به زمين يا کره‌ی ماه در دست نيست.

در کهکشان ما دويست ميليارد ستاره وجود دارد و بيشتر اين ستاره‌ها هرکدام، چندين سياره دارند. خورشيد ما تقريبا پنج ميليارد سال پيش به دنيا آمده و وجود ما انسان‌ها ثابت می‌کند که پنج ميليارد سال پس از پيدايش ستاره‌ای مانند خورشيد، زيست هوشمند در يکی از سياره‌های او پيدا شده. [که اين زيست هوشمند انسان های روی کره زمين هستند.]

بنا بر اين اگر خود [انسان‌ها] را ملاک بگيريم، می‌شود انتظار داشت که همه‌ی ستارگانی که از نوع خورشيد هستند و پنج ميليارد سال از سن آنها می‌گذرد، در اطراف آنها سياره‌هایی وجود داشته باشد که در آنها زيست هوشمند بi وجود آمده است.

ولی به احتمال زياد اين داستان به اين سادگی ها نيست، چون حتی در منظومه خورشيدی، زيست هوشمند تنها در زمين وجود دارد، يعنی تنها در يکی از سياره‌ها.

وجود زيست هوشمند در زمين ممکن است که تا حدود زيادی مديون تصادف باشد و يکی از اين تصادف‌ها وجود کره‌ی ماه است. وجود کره‌ی ماه باعث می‌شود که محور چرخش زمين ثابت بماند . اگر ماه نبود، پس از هر چند ميليون سال قطب، استوا می‌شد و استوا، قطب می‌شد، يعنی تغييرات دما در کره‌ی زمين آن چنان زياد می‌شد، که شرايط برای ادامه يافتن و تکامل پيدا کردن و به صورت پيشرفته در آمدن زيست، از بين می‌رفت.

مريخ و زهره چنين ماهی را ندارند و شايد به همين دليل است که در آنها امکان توسعه و ادامه يافتن زيست، به صورت پيشرفته، امکان پذير نبوده است.

برای نمونه در یکی از وبلاگ‌هایی که معلوم نیست اطلاعات خود را از کجا آورده است (چون این مطلب در همه‌ی این وبلاگ‌ها بی آن که نام نویسنده و وبلاگ اصلی گفته شده باشد تکرار شده است) مطلب درهمی آمده است:

سال ۸۱۰ میلادی: سنت گریگوری به نقل از الکویین، منشی و مورخ شارل مگنه، و مولف کتاب «ویتا کارولی»، در قسمت سی و یکم کتابش اظهار داشته که در سال ۸۱۰ م. هنگامی که از شهر آخن آلمان دور می‌شده یک شیء گرد و بزرگ درخشان را در آسمان مشاهده کرده که از سمت شرق به غرب پرواز می‌کرده است. این شی آن قدر بزرگ بوده که اسب‌های سلطنتی رَم کرده و باعث زمین خوردن و زخمی شدن «شارل مگنه» می‌شوند!

بگذریم از این که نام درست این شخص «شارلمان» یا شارلمانی (Charlemagne) است. اما چند نکته‌ای که برایم من جالب بود:

– این داستان را چه کسی نقل کرده است؟ سنت گریگوری یا الکویین؟ منشی و مورخ شارلمان که بوده است؟ الکویین یا سنت گریگوری؟ نویسنده‌ی کتاب «ویتا کارولی» کدام است؟

– واقعیت آن است سنت گریگوری پاپ کاتولیکی بود که ۲۰۰ سال پیش از آلکویین در شهر رُم می‌زیسته است!

– الکویین اسقف و شخصیت روحانی انگلیسی بوده که در دربار کارل بوده است نه منشی و تاریخ‌نگار.

– کتاب «زندگی کارل» یا در لاتین Vita Karoli نوشته‌ی یک فرد آلمانی است به نام آینهارد (Einhard/Eignhard). منشی و تاریخ‌نگار شارلمانی همین آینهارد است که از خردسالی به دربار وارد می‌شود در همانجا بزرگ می‌شود و همدم و تاریخ‌نگار کارل می‌شود. ترجمه‌ی انگلیسی این کتاب را می‌توانید در این نشانی بخوانید.

داستان مربوط در صفحه‌ی ۹۰ و فصل چهارم آمده است. این داستان‌ها تنها می‌گوید

the King having left the camp before sunrise, saw fall suddenly from heaven, with a great light, a blazing torch passing through the clear sky from right to left.

شاه که پیش از برآمدن آفتاب اردو را ترک کرده بود، دید که ناگهان مشعل فروزانی با نور زیادی که از راست به چپ حرکت می‌کرد از آسمان به زمین فرو افتاد».

می‌بینیم که نه سخن از جسم بزرگ و گرد است و نه سخن از پرواز از شرق به غرب. با توجه به شرایط بیان شده و تاریکی نزدیک سپیده، به احتمال فراوان این تنها شهاب سنگی بوده است. اما نیروی تخیل نخستین کسی که درباره‌ی جسم‌های پرنده‌ی ناشناخته این مطلب را نوشته آن مشعل را گرد دیده و هم پرنده تا با توصیف بشقاب پرنده جور دربیاید. دیگران هم نوشته‌ی او را بی‌اندیشه و بی پژوهش تکرار کرده‌اند.

بهتر است هیجان زده نشویم و هر چیزی را بی پژوهش و اندیشیدن بدان تکرار نکنیم.

سه‌شنبه ۲۸/تیر/۱۳۹۰ – ۱۹/جولای/۲۰۱۱

امروزه بسیاری از مردم ما گمان می‌کنند که قهوه نوشیدنی‌ای فرنگی است و چای نوشیدنی ایرانی. حال آن که اروپاییان تا سده‌ی هفدهم م./یازدهم هیچ یک از این دو را نمی‌شناختند و با هر دوی آنها در خاور زمین آشنا شدند. تازه برخی ایرانیان برای «پُز» به جای قهوه «کافی» می‌گویند و نمی‌دانند که کافی شکل خراب شده و اروپایی همان «قهوه» است.

محمد پسر زکریای رازی و ابن سینا در کتاب‌های پزشکی خود (به ترتیب: الحاوی و قانون) درباره‌ی دانه‌ای به نام «بون» (bunn) و نوشیدنی ساخته شده از آن و کاربردهای پزشکی آن و آرام‌بخشی آن برای معده و گوارش نوشته‌اند. ابن سینا درباره‌ی بون چنین می‌نویسد:

برای گزینش آن دانه‌هایی بهترین اند که سبُک باشند و رنگ لیمویی و بوی خوشی دارند. دانه‌های سنگین و سپید خوب نیستند. طبع آن در درجه‌ی نخست گرم و خشک است و به باور برخی سرد است. به اندام‌ها نیرو می‌بخشد و پوست را پاکیزه می‌کند و رطوبت زیر آن را خشک می‌کند و بوی خوشی به تن آدمی می‌بخشد.

فیلیپ سیلوستر دوفور (Philippe Sylvestre Dufour) نویسنده‌ی فرانسوی که در سال ۱۶۹۳ م. درباره‌ی قهوه و چای و شکلات کتابی نوشته است به نام «رساله‌ای نو و پرسشگرانه درباره‌ی قهوه و چای و شکلات« (Traitez nouveaux & curieux du café, du thé et du chocolate) در فصل یکم کتاب خود (صفحه‌های ۲۱ و ۲۲) درباره‌ی نام قهوه می‌نویسد قهوه همان بونخوم (bunchum) لاتین است. بونخوم واژه‌ای است که پس از ترجمه‌ی کتاب رازی و ابن سینا از همان واژه‌ی «بون» وارد لاتین شده است. دوفور اشتباه جالبی کرده است و می‌گوید:

Le mot de Cahuéh, vient de Cohuet, qui signifie force & vigueur: & on appelle ainsi cette fève, parce que son effet le plus ordinaire, est de fortifier, & de corroborer

واژه‌ی «قهوه» از «قوّت» به معنای نیرو و توان می‌آید و از آن رو این دانه را بدین نام می‌خوانند که عادی‌ترین اثر آن نیرومندسازی و تقویت [اندام‌ها] است.

دوفور گونه‌های دیگر نگارش واژه‌ی قهوه در فرانسه را چنین آورده است:

Café, Cophé, Cave, Cavét, Cahué, Caveah, Chaube, Choana, Cbaoua, Cahuch

اما در واقع واژه‌ی «قهوه» در زبان عربی به معنای «شراب» است و مولانا در یکی از غزل‌های سه زبانه‌ی خود (به یونانی و پارسی و عربی) چنین گفته است:

یا سَیدتی! هاتی! مِن قهوة کاساتی ———– مَن زارَک مِن صَحو، ایّاک و ایّاهُ

(ای بانوی من! چند جام باده برایم بیاور. هر که از روی هشیاری پیش تو آمد هان تو و هان او [یعنی او را راه مده])

برخی می‌گویند علت نامگذاری این نوشیدنی به «قهوه» آن است که در اصل «قهوة البون» یعنی «نوشیدنی بون» بوده است.

گویا نخستین کاربرد غیرپزشکی قهوه در میان درویشان بوده است که برای بیدار ماندن در شب‌ها و ذکرگویی قهوه می‌نوشیدند. بعدها این نوشیدنی به میان مردم راه یافت. به زودی قهوه‌خانه‌ها بر پا شدند.

در سال ۱۵۱۱ م./ ۹۱۷ ق. (در زمان شاه اسماعیل صفوی) در شهر مکه موضوع قهوه‌نوشی باعث پدید آمدن مشکل فقهی شد: از آنجا که نوشیدن قهوه بدن را از حالت عادی خارج می‌کند و نوعی سرمستی در انسان پدید می‌آورد آیا مانند باده یا شراب نیست؟ و آیا نباید آن را حرام کرد؟ خائربیگ (Kha’ir Beg) محتسب شهر مکه – که آن زمان در زیر فرمان مملوکان مصر بود – موضوع را با فقیهان شهر در میان گذاشت و مدتی بر سر بحث و جدل گذشت و در دادگاه (محکمه) از پزشکان و دانشمندان و دیگران نظرخواهی شد. البته شاید انگیزه‌ی اصلی این بحث مسئله‌های اجتماعی و کارهایی بود که در قهوه‌خانه‌ها روی می‌دهد مانند قماربازی و شاهدبازی و مانند آن. درباره‌ی این دادگاه و داستان قهوه و قهوه‌خانه در سال ۱۹۸۵ م./۱۳۶۴ خ. آقای رالف هتاکس کتابی نوشته است که به تفصیل آن را بررسی کرده است:


نام کتاب: قهوه و قهوه‌خانه‌ها
نویسنده: رالف هتاکس (Ralph Hattox)
ناشر: انتشارات دانشگاه واشنگتن
سال: ۱۹۸۵ م./ ۱۳۶۴ خ.
صفحه: ۱۸۰

این کتاب در اصل پژوهش و سمینار او بوده است اما بعدها با گسترش و تکمیل آن، به صورت کتاب منتشر شده است. هتاکس در پیشگفتار هشدار می‌دهد که شاید در نظر ما و امروز پس از گذشت پانصد سال این موضوع مسخره بیاید اما باید در شرایط تاریخی قرار داشت و بیشتر به جنبه‌های اجتماعی آن پرداخت. هدف اصلی او نیز نشان دادن سازوکار و واکنش فقه و حقوق اسلامی در برابر مسئله‌های نو و مشکل‌های اجتماعی است. جالب است که در این جریان، مانند دادگاه‌های امروزی از پزشکان و شاهدان و دیگران دعوت می‌شود تا نظر کارشناسی بدهند. دو پزشکی که در این دادگاه شهادت کارشناسانه می‌دهند دو برادر ایرانی اند به نام‌های نورالدین احمد و علاالدین کازرونی که در آن زمان در مکه زندگی می‌کردند.

اگرچه در این داستان قهوه ممنوع می‌شود اما پس از آن دوباره بررسی می‌شود و حرام بودن قهوه منتفی می‌شود و پس از آن قهوه‌خانه‌ها همچنان گسترش یافتند و برقرار ماندند. به ویژه در دولت عثمانی که از نظر دینی تعصب زیادی داشت. البته در خود عثمانی هم رخدادها و درگیری‌هایی میان ساکنان و مشتریان قهوه‌خانه‌ها و مسلمانان متعصب پیش آمد و حتا برخی از واعظان با جمعیت پامنبری خود به قهوه‌خانه‌ها حمله کردند. در کتاب اورخان پاموق (اورهان پاموک) به نام «نام من سرخ است» به این موضوع اشاره شده است. اما قهوه‌خانه به زندگی خود ادامه داد.

به نوشته‌ی دانشنامه‌ی ایرانیکا، قهوه‌خانه در ایران بایستی از زمان شاه تهماسب صفوی رایج شده باشد. اما مشهورترین آنها در زمان نوه‌ی شاه تهماسب یعنی شاه عباس بزرگ دیده شده است. در زمان شاه عباس قهوه‌خانه‌های فراوانی در شهر سپاهان (اصفهان) به ویژه در نزدیکی چارباغ وجود داشتند و بزرگانی چون میرداماد و شیخ بهایی و دیگران بدانجا رفت و آمد می‌کردند. قهوه‌خانه‌ها مرکزی برای تفریح و سرگرمی و البته گفت‌وگوهای علمی و ادبی و فرهنگی بود. شاعران غروب‌ها در قهوه‌خانه‌ها جمع می‌شدند و شعرهای تازه‌ی خود را می‌خواندند. حتا در تذکره‌های دوران صفوی آمده است که بسیاری از این شاعران پیشه‌ورانی بودند چون نانوا و درزی (خیاط) و مانند آن که پس از پایان کار روزانه برای استراحت به قهوه‌خانه آمده و شعرهای دیگران را می‌شنیدند و شعرهای خود را هم می‌خواندند. برخی از ادیبان یکی از دلیل‌های «انحطاط» سبک اصفهانی در شعر پارسی را همین وارد شدن پیشه‌وران کم سواد و کسانی می‌دانند که با علم و صنعت و پیشه‌ی شاعری به طور حرفه‌ای آشنا نبودند و شعرهایشان «طبیعی» و «عامیانه» بود و نکته‌های فنی و ادبی و زیباشناسی را رعایت نمی‌کرد. در همین قهوه‌خانه‌ها بود که پرده‌خوانی و شاهنامه‌خوانی و قصه‌ی «سَمَک عیار» و مانند آن برای مردم خوانده می‌شد و راهی بودند برای حفظ و گسترش فرهنگ و ادبیات. نقاشی قهوه‌خانه‌ای نیز یادگاری از همان دوران است که نوع مردمی و ساده‌تر نگارگری شاهانه و حرفه‌ای است و موضوع‌های آن نیز به خاطر همین محیط قهوه‌خانه بیشتر نبرد رستم و سهراب و جنگ اسفندیار و داستان عاشورا و کربلا یا دیگر داستان‌های ایرانی است.

خود شاه عباس نیز گاه و بیگاه به طور سرزده به این قهوه‌خانه‌ها می‌رفت. حتا در چند مورد شاه عباس سفیران کشورهای اروپایی را برای پذیرایی به قهوه‌خانه‌ها می‌برد. این قهوه‌خانه‌ها مرکزهای باشکوه و زیبا و بزرگی بودند که در میان آنها حوزه و فواره و آب روان جاری بود و کارگران و استادان قهوه‌خانه گرم در پذیرایی مشتریان بودند. مسافران اروپایی با دیدن این گونه مرکزهای فرهنگی و اجتماعی انگیزه یافتند که در کشورهای خود چنین جاهای را پدید بیاورند.

از جمله جهانگرد ایتالیایی پیترو دلّا والّه (Pietro della Valle) که در زمان شاه عباس به ایران سفر کرده است در صفحه‌ی ۷۵ سفرنامه‌ی خود به عثمانی و ایران و هند می‌نویسد:

پس از آن که آب به خوبی جوش آمد به آن مقداری از گردی به نام قهوه (cahue) به میزان مناسب افزوده می‌شود و باز می‌گذارند به خوبی بجوشد تا همه‌ی تلخی ناگوار آن برود. و اگر به خوبی آماده نشود این تلخی همچنان در آن می‌ماند. سپس این آب جوش را می‌گذارند تا اندازه‌ای سرد شود که بشود داغی آن را تحمل کرد و آن را در ظرف چینی کوچکی می‌ریزند و اندک اندک و جرعه جرعه آن را می‌نوشند. این آب دیگر رنگ و طعم آن گرد را به خود گرفته است و خود گرد را – که اینک در ظرف ته نشین شده است – نمی‌خورید. هر که می‌خواهد این نوشیدنی خوشمزه‌تر شود می‌تواند همراه گرد قهوه، شکر و دارچین و میخک هم در ظرف آب جوش بریزد تا مزه‌ی بهتری بدهد. یک نکته: حتا بی این مزه‌ها و با همان گرد قهوه‌ی تنها هم باز این نوشیدنی خوشمزه است و می‌گویند که فایده‌های زیادی برای تندرستی دارد به ویژه برای گوارش و نیرومند کردن معده و پیشگیری از ترش کردن که همه‌ی اینها چیزهای خوبی است. تنها می‌گویند که اگر پس از شام قهوه خورده شود کمی خواب را از سر می‌برد. به همین خاطر کسانی که می‌خواهند شب‌ها مطالعه کنند آن را می‌نوشند. امیدوارم وقتی به شهر رُم برمی‌گردم این را با خودم بیاورم شاید تا آن موقع هنوز چیز تازه‌ای باشد.

هم چنین پس از وی، آدام اولیاریوس آلمانی که در زمان پسر شاه عباس یعنی شاه صفی به اصفهان سفر کرده است در رخدادهای سال ۱۶۳۷ م. (در صفحه‌ی ۲۲۲ ترجمه‌ی انگلیسی) سفرنامه‌ی خود از قهوه و قهوه‌خانه چنین یاد می‌کند.

قهوه‌خانه (cahwa chane) جایی که است که در آن تنباکو مصرف می‌کنند و آب سیاهی را می‌نوشیدند که بدان «قهوه» می‌گویند. در صفحه‌های بعدی همین سفرنامه آنجا که درباره‌ی زندگی اجتماعی ایرانیان خواهم نوشت دوباره بدان خواهم پرداخت. شاعران و تاریخ‌دانان ایرانیان از مشتریان دائم این جاها هستند و بدین ترتیب در سرگرم کردن جمع نقش دارند.

در ترجمه‌ی انگلیسی در کنار صفحه واژه‌ی coffee هم نوشته شده است و این نشان می‌دهد که در زمان ترجمه‌ی انگلیسی (سال ۱۶۶۹ م) این واژه وارد زبان انگلیسی شده است.

اولیاریوس درباره‌ی چایخانه در همان صفحه نیز چنین می‌نویسد

در «چای خَتایی خانه» ایرانیان چای می‌نوشند (the یا tea که ایرانیان بدان چای tzai می‌گویند) اگرچه «چای» (tzai یا chai) نوع خاصی از the است و خَتایی هم بدان علت است که آن را از شهر خَتا می‌آورند. بعدها فرصت خواهد بود که بیشتر درباره‌ی این موضوع سخن بگوییم. تنها افراد خاص و شهرتمند چای می‌نوشند و به این خانه‌ها می‌روند. در میان نوشیدن چای به بازی‌ای مشغول می‌شوند که کمی شبیه tick-tack ما [منظور دوزبازی] است. البته بیشتر وقت‌ها به شترنج‌بازی می‌پردازند و در این بازی بسیار عالی هستند و از مردم مسکو خیلی بالاتر اند. درباره‌ی مردم مسکو به جرات می‌گویم که در بازی با شترنج از هر کسی در اروپا بهتر اند.

(اولیاریوس نام پارسی شترنج را «صد رنج» sedrentz شنیده و ترجمه‌ی آن را hundred cares نوشته و این گونه تفسیر کرده که باید در زمان بازی بسیار رنج برد و خیلی توجه و دقت کرد!)

گویا نخستین قهوه‌خانه در شهر استانبول در سال ۹۶۲ ق. / ۱۵۵۵ م. (زمان شاه تهماسب صفوی) باز شد. گفتیم که اروپاییانی چون «دلا واله» و اولیاریوس در سفر به ایران قهوه‌خانه را دیده و در سفرنامه‌هایشان آن را برای هموطنان خود تعریف کردند. اما استانبول نزدیک‌ترین شهری بود که دریانوردان و مسافران اروپایی می‌توانستند با قهوه‌خانه آشنا شوند. و از همانجا آن را به اروپا بردند. نخستین قهوه‌خانه‌ی اروپایی در سال ۱۶۵۰ م. در شهر آکسفورد انگلستان ساخته شد. پس از آن در دیگر شهرها مانند لندن و کمبریج و لاهه و آمستردام و پاریس و مارسی و … هم قهوه‌خانه باز شد. نخستین قهوه‌خانه در نیویورک در سال ۱۶۹۶ م. / ۱۰۷۵ خ. (زمان سلطان حسین صفوی) باز شد. (نیویورک در اصل به دست هلندی‌ها ساخته شده بود و نامش آمستردام نو بود. در سال ۱۶۶۴ م. پس از جنگی شهر به دست انگلیسی‌ها افتاد و نامش را به یورک نو یا نیویورک تغییر دادند.)

امروزه نام قهوه در برخی زبان‌های اروپایی چنین شد:
– ایتالیایی: caffee
– فرانسوی: café
– انگلیسی: coffee
– هلندی koffie
– آلمانی: kaffee

پس از آغاز دوران استعمار اروپایی، تجارت قهوه و چای هم یکی از کارهایی بود که آنان کنترل آن را به دست گرفتند. از این رو هلندی‌ها از پایان سده‌ی هفدهم در جزیره‌ی جاوه در اندونزی – که بخشی از مستعمره‌های آنان شده بود – دست به کار کشت و تجارت جهانی قهوه زدند و این قهوه همان است که امروزه در انگلیسی به نام «جاوا» شناخته می‌شود و زبان برنامه‌نویسی جاوا نیز به نام همین قهوه است. نام این جزیره از ریشه‌ی سانسکریت Yavadvipa آمده که بخش نخست آن همان «جو»ی پارسی است و معنای کل آن «جزیره‌ی جو» است. گویا میرجاوه در شهرستان زاهدان نیز به همین معنا باشد. نخستین قهوه‌کاری در برزیل، مستعمره‌ی پرتغالیان، در سال 1727 م. انجام شد.

همان طور که آدام اولیاریوس گفته بود در زمان صفویان چایخانه و قهوه‌خانه هر دو در ایران بوده و ایرانیان هم چای می‌نوشیدند و هم قهوه. اما نخستین چایکاری در خاک ایران در سال ۱۳۱۹ ق. / ۱۸۹۹ م. در زمان ناصرالدین شاه قاجار و در شهر لاهیجان به کوشش شاهزاده محمد میرزا معروف به کاشف السلطنه انجام شد. از پایان دوران قاجار اندک اندک نقش اجتماعی و فرهنگی قهوه‌خانه‌ها در ایران کمتر شد و بیشتر چایخانه شدند تا قهوه‌خانه. البته هنوز هم به آنها قهوه‌خانه گفته می‌شود. جریان جایگزین شدن قهوه با چای به عنوان نوشیدنی رایج در ایران و ارتباط آن با سیاست بریتانیا و تجارت جهانی خود نیازمند پژوهشی جداگانه است.

با سفر ایرانیان به اروپا و به ویژه به فرانسه و با دیدن قهوه‌خانه‌های پاریس که در زبان فرانسه به آنها café گفته می‌شد (زیرا در زبان فرانسوی واژه‌ی «قهوه‌خانه» نداشتند!) ایرانیان در بازگشت خود به ایران مرکزهای فرهنگی تازه‌ای را راه انداختند که به آنها «کافه» گفتند و در آنجا کافه (همان قهوه‌ی خودمان) و کافه گلاسه (قهوه بستنی) و کافه اُ له (café au lait قهوه با شیر) و … فروخته می‌شد! مشهورترین این کافه‌ها در شهر تهران «کافه نادری» در خیابان نادری (جمهوری امروزی) بود که مرکز گردهمایی شاعران و هنرمندان و اندیشمندان شده بود.

با گذشت زمان باز «کافه» موقعیت فرهنگی خود را از دست داد و از دهه‌ی ۱۳۷۰ خ./ ۱۹۹۰ م. با گسترش فرهنگ امریکایی و ارتباط ایرانیان با غرب، این بار زبان انگلیسی جای زبان فرانسه را گرفت و مردم به جای این که به «قهوه‌خانه»ی ایرانی یا «کافه»ی فرانسوی بروند دیگر به «کافی شاپ» (coffee-shop) انگلیسی می‌روند! شاید به زودی شاهد گشایش فضاهایی باشیم که نام چینی دارند و معنای نامشان همان «چای‌خانه»ی خودمان خواهد بود!

پنج‌شنبه ۲۳/تیر/۱۳۹۰ – ۱۴/جولای/۲۰۱۱

دو روز پیش رادیو اروپای آزاد در بخش انگلیسی خود خبری منتشر کرد که ترجمه‌ی کامل پارسی آن چنین است:

دولت آذربایجان دست‌نویس‌های باستانی را از کتابخانه‌ی واتیکان می‌گیرد.

دولت آذربایجان نسخه‌هایی از شصت دست‌نویس کمیاب دوران میانه را از بایگانی اسرارآمیز واتیکان دریافت می‌کند.

فرید الاکبرلی [فرید علی‌اکبری؟]، مدیر «موسسه‌ی دست‌نویس‌های باکو» به خبرگزاری رادیو اروپای آزاد گفت که این سندها که دو ماه پیش به دست دانشوران آذربایجانی کشف شده‌اند شامل کارهای دانشمندان و شاعرانی چون نظامی و فضولی و نسیمی و مراغه‌ای و نصیرالدین توسی می‌شود.

او گفت واتیکان این دست‌نویس‌ها را رجروب (اسکن) کرده و روی دیسک همپک (سی.دی) به مسئولان دولت آذربایجان خواهد داد. آنهایی که به عربی و پارسی نوشته شده‌اند با خط لاتینی ترانویسی خواهند شد.

الاکبرلی گفت که دست‌نویس‌های اصلی در انباره‌های ایرانی و ترکی بایگانی واتیکان نگهداری می‌شوند زیرا هیچ بخشی مخصوص دولت آذربایجان وجود ندارد.

وی به رادیو اروپای آزاد گفت که این دست‌نویس‌ها به تاریخدانان امکان می‌دهد که تاریخ و فرهنگ آذربایجان را با عمق بیشتری مطالعه کنند.

این دست‌نویس‌ها شامل کتابی از داستان‌های ترکی می‌شود که به سده‌ی پانزدهم میلادی برمی‌گردد.

الاکبرلی گفت که این کتاب شامل فولکور است و شبیه کتاب دده قورقود است که از سده‌ی یازدهم و دوازدهم م. است. وی افزود که این سندهای ارزشمند شامل دست‌نویس جداگانه‌ای از کتاب دده قورقود هم هست که داستان حماسی از باورهای ترکان اوغوز است.

این دست‌نویس‌های بایگانی واتیکان هم چنین شامل چند مکاتبه‌ی نوشتاری بین پاپ‌های واتیکان و فرمانروایان سرزمین‌هایی است که امروزه بخشی از آذربایجان اند.

الاکبرلی گفت: «این سندها شامل اطلاعات سیاسی‌ای است که پیشتر شناخته شده نبودند. مطالعه‌ی این سندها ممکن است دانش ما را از تاریخ آذربایجان افزایش دهد.

الاکبرلی گفت که در دوران میانه پاپ‌ها به نویسندگان غیرمسیحی علاقه‌مند شدند زیرا می‌کوشیدند که غیرمسیحیان را مسیحی کنند. این علاقه منجر شد که کتاب‌هایی درباره‌ی شرق مسلمان را گردآوری کنند.

عنوان خبر چنین می‌نماید که واتیکان خود دست‌نویس‌های اصلی را به دولت باکو می‌دهد اما با خواندن بند دوم روشن می‌شود که تنها تصویر دیجیتال و رجروب شده‌ی آنها را به باکو می‌دهد. شاید این را به حساب روزنامه‌نگاری و کشاندن خوانندگان بگذاریم نه دروغگویی.

اما بند سوم جالب است: دست‌نویس‌هایی که به زبان عربی و پارسی هستند با خط لاتین ترانویسی می‌شوند. باید پرسید چه کسی این کار را می‌کند؟ واتیکان یا باکو؟ چرا باید این دست‌نویس‌ها به خط لاتین ترانویسی شوند؟ این دانشوران «آذربایجانی» چه گونه کسانی اند که توانایی خواندن عربی و پارسی را ندارند؟ چه گونه کسی می‌تواند دانشور تاریخ و فرهنگ باشد اما توانایی خواندن خط و زبان را نداشته باشد و مجبور باشند برایش به خط لاتین ترانویسی کنند؟! خود همین موضوع نشان می‌دهد که چه اندازه فرهنگ «جمهوری آذربایجان» به زبان‌های عربی و پارسی وابسته است و بدون دانستن این دو زبان، به ویژه زبان پارسی، کارشان خراب است. به فرض هم که به خط لاتینی ترانویسی شوند، چه فایده دارد اگر زبان عربی و پارسی را بلد نباشند و چه گونه کسی می‌تواند زبان عربی و پارسی را در حدی بداند که بخواهد روی آثار نظامی گنجوی و خواجه نصیرالدین توسی مطالعه کند اما بلد نباشد خط این دو زبان را بخواند؟!

مگر این دانشمندان و شاعران به خط و زبان دیگری هم چیزی نوشته‌اند که تنها نوشته‌های پارسی و عربی‌شان به خط لاتین ترانویسی می‌شود؟

دانشمندان و شاعران مزبور به ویژه نظامی گنجوی و زین‌العابدین مراغه‌ای و خواجه نصیرالدین توسی همگی ایرانی اند و آثار آنها تنها به پارسی و عربی است. اصلا نظامی و خواجه نصیرالدین توسی و مراغه‌ای چه ربطی به تاریخ و فرهنگ «جمهوری ارّان» (با نام دزدی آذربایجان) دارند؟ خود این واقعیت که این‌ها در بخش ایرانی واتیکان نگهداری می‌شوند نشان می‌دهد که «آذربایجان و سرزمین‌هایی که امروز بخشی از آذربایجان اند» بخشی از ایران بوده است. شرم و حیا هم چیز خوبی است.

اشتباه یا دروغ دیگر این خبر تاریخ کتاب دده قورقود است که متعلق به سده‌ی پانزدهم میلادی است نه سده‌ی یازدهم و دوازدهم و تا سده‌ی هژدهم و نوزدهم میلادی که یک خاورشناس آن را پیدا و ترجمه کسی از آن خبری نداشت. این نظر کارشناسان برجسته‌ی تاریخ زبان ترکی مانند واسیلی بارتولد (Vassily Barthold) روس و جفری لوییس (Geoffrey Lewis) انگلیسی است. اما مسئولان دولت باکو با تکرار تاریخ سده‌ی یازدهم و دوازدهم می‌خواهند برای ادبیات ترکی سابقه‌تراشی کنند.

من نمی‌دانم گردآوری کتاب‌های شعر نظامی گنجوی و موسیقی مراغه‌ای و کتاب‌های علمی خواجه نصیرالدین توسی چه ربطی به مسیحی کردن غیرمسیحیان دارد؟ اگر این مسئول محترم کمی آگاهی تاریخی داشت می‌دانست که تا سده‌ی بیستم میلادی تبلیغ برای مسیحی کردن مسلمانان در ایران و عثمانی جرم بود و تبلیغ‌گران مسیحی غربی تنها اجازه داشتند در میان مسیحیان ایران و عثمانی تبلیغ کنند که مسیحی ارتاکیش (ارتدکس) بودند و غربیان می‌توانستند آنها را به مذهب کاتولیک یا پروتستان درآورند. نمونه‌اش هم این که مرکزهای تبلیغ غربیان در جاهایی مانند اورمیه و جلفای اصفهان و … قرار داشتند.

جالب آن که در پایگاه رسمی دولت باکو سخن از «انتقال» این دست‌نویس‌ها به باکو بوده است و نام مسئول مربوط هم – در خبری که از متن روسی به طور خودکار و ماشینی به انگلیسی ترجمه شده است – «الاکپراف» (Alakperov) نوشته شده است.

اما مسخره آن است که «خبرگزاری دانشجویان ایران» (ایسنا) خبر تحریف شده‌ی زیر را منتشر کرده است:

نسخه‌های تاریخی جمهوری «آذربایجان» به کشورشان بازگشتند
سرویس: میراث فرهنگی
۱۳۹۰/۰۴/۲۲

خبرگزاری دانشجویان ایران – تهران
سرویس: میراث فرهنگی

نسخه‌های تاریخی جمهوری «آذربایجان» از «واتیکان» به کشورشان بازگشتند.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، روز گذشته دولت جمهوری «آذربایجان» از بازگشت ۶۰ نسخهء تاریخی این کشور که از سال‌ها قبل در آرشیو مخفی «واتیکان» نگهداری می‌شدند، خبر داد.

به گزارش آنس پرس، این نسخه‌های تاریخی در حدود دو ماه پیش توسط محققان آذری در آرشیو مخفی کتابخانه «آپوستلیک» واتیکان شناسایی شده و قرار است نسخهء دیجیتالی آنها در آیندهء نزدیک از طریق شبکهء اینترنت در اختیار علاقه‌مندان قرار گیرد.

به قول معروف مارادونا را ول کنید و یکی بیاید این غضنفر را بگیرد! نخست این که کشور نظامی و نصیرالدین توسی و زین العابدین مراغه‌ای «جمهوری آذربایجان» نیست که آثار این بزرگان «به کشورشان» برگردند! دوم این که قرار نیست چیزی به جمهوری آذربایجان بازگردد بلکه تنها قرار است نسخه‌ی دیجیتال و رجروب شده‌ی این آثار به باکو داده شوند. که چون «دانشوران» عزیز این جمهوری توانایی خواندن زبان عربی و پارسی را ندارند قرار است برایشان با خط لاتین ترانویسی شود تا دست کم بتوانند آنها را از رو بخوانند. حالا فهمیدن این زبان‌ها و درک مطلب پیشکش!

دوشنبه ۲/خرداد/۱۳۹۰ – ۲۳/می/۲۰۱۱

امروزه شاهد بروز پدیده‌ای اجتماعی هستیم که ناشی از آشوب و هرج و مرج فکری و فرهنگی است و هر کسی به خود اجازه می‌دهد در هر زمینه‌ای بدون داشتن مطالعه‌ی کافی و آگاهی اظهار نظر کند و تاریخ و فرهنگ و زبان و ادبیات را تفسیر کند. هر کسی بدون سند و مدرک برای خودش ریشه‌شناسی می‌کند و زبان‌شناس شده است. هر کسی بدون دانش کافی در زبان انگلیسی و پارسی برای خودش کتاب و داستان و شعر ترجمه کند. از صدقه سر اینترنت، پخش این گونه فرآورده‌ها نیز بسیار آسان شده است. از جمله‌ی این فرآورده‌ها «نقدهای اجتماعی» و تفسیرهای آنچنانی است. در نبود خرد سنجنده و کم‌حوصلگی و شتابزدگی، این گونه نوشته‌ها از راه رایانامه (ای-میل) هم بسیار سریع پخش می‌شود و هر گیرنده بدون اندکی تامل، همین که از یک جمله‌ی آن خوشش بیاید آن را برای همه‌ی دوستان و آشنایانش می‌فرستد.

پیشتر درباره‌ی چند نمونه نوشته‌ام مانند «داستان بیل گیتس و روزنامه‌فروش» یا «شعر فردوسی» یا «شعر سیمین بهبهانی» و … این هم نمونه‌ی دیگری که تا کنون چند بار به دستم رسیده است و دیدم در چندین وبلاگ هم گذاشته شده است:

یکی بود یکی نبود.
عاشقش بودم عاشقم نبود.
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود.
حالا می‌فهمم که چرا اول قصه‌ها میگن:
یکی بود یکی نبود.
یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.
همیشه همین بوده: یکی بود یکی نبود.
در اذهان شرقی‌مان نمی‌گنجد با هم بودن.
با هم ساختن. برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه‌گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود:
که یکی بود، دیگری هم بود. همه با هم بودند.
و ما اسیر این قصه‌ی کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می‌کنیم.
از دارایی، از آبرو، از هستی.
انگار که بودنمان وابسته‌ی نبودن دیگری است.
هیچ کس نمی‌داند، جز ما. هیچ کس نمی‌فهمد جز ما.
و آن کس که نمی‌داند و نمی‌فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.
و این هنری است که آن را خوب آموخته‌ایم: هنر نبودن دیگری.

این نوشته شاید از سر افسردگی و افسوس و دلزدگی و سرخوردگی کسی برای مصرف شخصی خودش نوشته شده باشد. نویسنده بدون فهمیدن و پژوهش درباره‌ی «یکی بود یکی نبود» هر چه را به ذهنش رسیده سر هم کرده است. زمانی در برنامه‌ای تلویزیونی مجری برای شوخی و خوشمزگی می‌گفت: «یکی بود دوتا نبود غیر از خدا سه تا نبود.» باید از نویسنده‌ی این مطلب پرسید تفسیر «روشنفکرانه»اش درباره‌ی این جمله چیست.

نویسنده‌ی «روشنفکر» در نظر نگرفته است شاید در عبارت «یکی بود» منظور از «یکی» همان یکتا و احد و واحد یعنی خداوند مورد نظر باشد و در «یکی نبود» منظور از «یکی» همان «هیچ کس» باشد. و این چیزی است که در جمله‌ی بعدی به بیان دیگری تکرار و تاکید شده است: «زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود». یعنی داستان ما از زمان‌های بی‌آغاز می‌آید که در زیر گنبد کبود آسمان هیچ کسی نبوده است. طبیعی است وقتی معنای این عبارت گشایش داستان‌ها را نفهمیم یا خوب درباره‌اش فکر نکنیم تفسیرها و تعبیرها و نتیجه‌گیری‌هایمان هم غلط می‌شود.

اما مشکل در اینجا است که در این میان زیر تاثیر از کلیشه‌های غربی، برداشت کژومژ و حال خراب خود را به «ذهن شرقی» نسبت داده است بدون این که در این جمله درنگی کرده باشد و آن را سبک و سنگین کرده باشد. یعنی به همین سادگی برای نزدیک ۳ میلیارد انسان دیگر در دنیای امروز و چند صد میلیون انسان در طول چند هزار سال تمدن در طول تاریخ بشر تعیین تکلیف کرده است. اگر خودش یا طرفی که دلش را شکسته نمی‌فهمد یا دچار خودبینی است و دیگران برایش ارزشی ندارند، این پدیده در «ذهن شرقی» ریشه دارد. این همان پدیده‌ی ویرانگر خودکم‌بینی است که در اصطلاح انگلیسی بدان self-orientalization گفته می‌شود. یعنی یک شرقی از دریچه‌ی دید خاورشناسان نژادپرست غربی به خود نگاه می‌کند و خود و تمدن و تاریخ و گذشته و حال خود و تمام مردم خاورزمین را چیز بی‌ارزش و چندش‌آوری می‌داند که هیچ سودی در آن نیست و هیچ هنری ندارد جز نابودی و ارزش با دیگری بودن را نمی‌داند. در چنین فضای زهرآگین و مسموم فکری، نتیجه آن می‌شود که تنها «ذهن غربی» است که سازنده است و همواره با هم است و برای هستی دیگران ارزش قائل است.

پی‌نوشت
دوست گرامی «رفیق فردوسی» در تاکید بر برداشت من از «یکی بود، یکی نبود» متن زیر را از کتاب تأثیرگذار «معصومیت و تجربه: درآمدی بر فلسفه‌ی ادبیات کودک» نوشته‌ی مرتضا خسرونژاد
فرستاده است. با سپاس از ایشان:

لازم به ذکر است که عبارت تکرارشونده‌ی آغاز اغلب افسانه­‌های ایرانی «یکی بود، یکی نبود» که – نه در اکثر موارد – با عبارت «غیر از خدا هیچ کس نبود» دنبال می‌شود با تعبیری عرفانی می­‌تواند اشاره بر وحدت و یگانگی آغاز هستی قصه نیز داشته باشد. اگر هر قصه را تمثیلی بدانیم از همه‌ی زندگی که در آغاز در همه‌ی وجود و بطن مبدأ هستی پنهان است و سپس به آرامی از وحدت می­‌گسلد و بعد در یک سیر پیشرونده به سوی کثرت، گسترش می‌یابد، آن گاه تمام به هست­‌آمدگان، از آدم به این سو، کسانی­ اند که در آغاز در بهشت، در وحدت، در معصومیت صِرف زاده­‌اند و سپس به دنیای کثرت فرافکنده شده‌اند. با این تمثیل، موجودات هر قصه نیز که نخست در ناخودآگاه نویسنده و یا راوی خویش مکتوم اند، در فرآیند آفرینش داستان، از آن ناخودآگاه – وحدت – می­‌گسلند و در دنیای کثرت – دنیای تضاد – جاری می‌گردند. از شادی می‌گسلند و به اندوه می‌پیوندند. از معصومیت فاصله می‌گیرند و در فضای تجربه رها می‌گردند. اینک، آنان، در همان حال که هر یک موجودی یگانه­ اند، همه با هم نیز یگانه­ اند. در موجودیت یکه و در وجود، واحدند. آن پیرزن و دخترانش و دامادهایش، آن کدو و گرگ و پلنگ و شیر، آن خانه و آن جاده اگرچه همه هستند، وجود دارند و به یک معنا یکه و منحصر به فردند، اما آنچه همه را به هم پیوند داده ذهن خالق خلاق افسانه است که در پس پرده، عروسک­‌هایش را به بازی گرفته است. پس به این معنا به جز ذهن خالق هیچ نیست و غیر از نویسنده و راوی هیچ کس وجود ندارد. اگر ذهن خالق – خلاق – یک آن از پس این کثرت کنار رود بر صفحه‌ی روزگار قصه هیچ نمی‌ماند و اگر این صفحه دوباره در مقابل ذهن خلاقی دیگر – خواننده – ورق نخورد و دوباره آن کثرت به قدرت خداوندی دیگر و به شیوه­‌ای کاملاً یکه، وحدت نیابد هیچ نشانی از آن باقی نخواهد ماند. با چنین تعبیری نیز حالت معصومیت آغازین افسانه­‌ها قابل تبیین است. (1382، رویه‌های ۱۲۵ و ۱۲۶)

خسرونژاد، مرتضا (۱۳۸۲). «معصومیت و تجربه: درآمدی بر فلسفه‌ی ادبیات کودک». تهران: نشر مرکز.

شنبه ۱۸/اردیبهشت/۱۳۹۰ – ۸/می/۲۰۱۱

نامه‌ای با محتوای زیر چندین بار به دستم رسید و برایم جای افسوس شد که چرا برخی بدون سند و مدرک برای خودشان داستان می‌سازند و به خیال خودشان برای دیگران اندرز می‌سازند. دیگران هم بدون اندیشه درباره‌ی درستی و دروغ هر نامه، آن را برای همه می‌فرستند. نخست متن نامه را می‌آورم و بعد به چند نکته اشاره می‌کنم:

از بیل گیتس پرسیدند از تو ثروتمندتر هم هست؟ در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدند کی هست؟
در جواب گفت: من سال‌ها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های در حقیقت طراحی مایکروسافت را تو ذهنم داشتم پی‌ریزی می‌کردم، در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه‌ها و روزنامه‌ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. برای همین اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پرتوجه منو دید گفت این روزنامه مال خودت. بخشیدمش به خودت. بردار برای خودت.
گفتم آخه من پول خرد ندارم.
گفت برای خودت. بخشیدمش برای خودت.

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یه مجله خورد. دست کردم تو جیبم. باز دیدم پول خورد ندارم. باز همون بچه به‌ام گفت: این مجله رو بردار برای خودت.
گفتم: پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم یه روزنامه به‌ام بخشیدی. تو هر کسی می‌اد اینجا دچار این مسئله می‌شه به‌اش می‌بخشی؟!
پسره گفت: آره من دلم می‌خواد ببخشم. از سود خودمه که می‌بخشم.
به قدری این جمله‌ی پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو می‌گه؟

بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. اکیپی رو تشکیل دادم و گفتم برید و ببینید در فلان فرودگاه کی روزنامه می‌فروخته. یک ماه و نیم تحقيق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره.

ازش پرسیدم منو می‌شناسی؟
گفت: بله جناب عالی آقای بیل گیتس معروف که دنیا می‌شناسدتون.
به‌اش گفتم: سال‌ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار رو کردی؟
گفت: طبیعی است چون این حس و حال خودم بود.
– حالا می‌دونی چه کارت دارم، می‌خوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم.
جوون پرسید: به چه صورت؟
– هر چیزی که بخوای بهت می‌دم
(خود بیل گیتس می‌گه خود این جوونه وقتی با من صحبت می‌کرد مرتب می‌خندید)
پسر سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم می‌دی؟
– هرچی که بخوای
– واقعاً هر چی بخوام؟
بیل گیتس گفت: آره هر چی که بخوای بهت می‌دم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام داده‌ام. به اندازه‌ی تمام اونا به تو می‌بخشم.
جوون گفت: آقای بیل گیتس نمی‌تونی جبران کنی.
گفتم: یعنی چی؟ نمی‌تونم یا نمی‌خوام؟
گفت: تواناییش رو داری اما نمی‌تونی جبران کنی
پرسیدم: واسه چی نمی‌تونم جبران کنم؟
جوون سیاه پوست گفت: فرق من با تو در این اه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی‌کنه. اصلا جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!

بیل گیتس می‌گه همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲ ساله‌ی سیاه پوست.

البته در روایت برخی «راویان»، این جوان سیاه پوست به شرف «مسلمانی» هم نایل شده است.

بگذریم از این که ابوسعید ابوالخیر، عارف بزرگ ایرانی، می‌گوید:

حکایت‌نویس کس مباش! چنان باش که از تو حکایت کنند.

اما برای من واقعا جای افسوس و شگفتی است اگر کسی این گونه داستان‌های بی‌پایه را باورش شده باشد و بدتر آن که برای دیگران هم بفرستد. طبق معمول هیچ یک از کسانی که این گونه متن‌ها را تولید می‌کنند هیچ نیازی به نقل منبع نمی‌بینند و کسانی هم که چشم بسته و با هیجان فراوان این «حکایت» را در وبلاگ‌هایشان آورده‌اند هیچ سند و منبعی برای آن ننوشته‌اند. کسانی هم که این نامه‌ها را دست به دست می‌کنند یک لحظه با خودشان فکر نمی‌کنند که آیا چنین چیزی واقعیت دارد یا نه.

انشاء و شیوه‌ی روایت و لحن این داستان آدم را یاد معرکه‌گیران و مجلس‌گردان‌ها می‌اندازد. گذشته از بی‌سند بودن این حکایت، چند ایراد دیگر هم در آن هست:

۱- «زمانی که از اداره اخراج شده بودم»! راوی بی‌خبر و ناآشنا با زندگی بیل گیتس، گمان کرده که بیل گیتس هم مانند خودش یا بستگان خودش در اداره‌ای کارمند بوده و حقوق بگیر بوده و سپس از آنجا اخراج شده و با جیب خالی در فرودگاه پرسه می‌زده است و پس از چند سالی به فکر شرکت زدن افتاده است. در حالی که بیل گیتس بر پایه‌ی زندگینامه‌ی خودش فرزند خانواده‌ی ثروتمندی بود و پدر بزرگ مادریش بانکدار بود و خودش هم در هژده سالگی (سال ۱۹۷۳ م.) وارد کالج هاروارد شد و در بیست سالگی (۱۹۷۵ م.) شرکت مایکروسافت را ثبت کرد. بنابراین هیچ زمانی برای کار در اداره و پس از آن اخراج از اداره و «طراحی شرکت مایکروسافت در ذهنش» نمی‌ماند.

۲- پول خرد برای خرید روزنامه: به گمانم در امریکا هر روزنامه ۱۰-۱۵ سنت بیشتر نباشد و پول یک لیوان قهوه هم باید یکی دو دلار باشد. بنابراین شاید بیل گیتس ۱۰-۱۵ سنت در جیب نداشته اما دست کم یکی دو دلار داشته است. تازه این داستان مربوط به ۲۰ سال پیش است که بایستی روزنامه ارزان‌تر بوده باشد.

۳- «نوزده سال بعد زمانی که به اوج قدرت رسیدم»: اگر زمان «به اوج قدرت رسیدن» حضرت بیل گیتس را سال ۱۹۹۳ بدانیم که شرکت مایکروسافت «ویندوز ۳» را به بازار داد و میلیون‌ها نسخه از آن فروخته شد نوزده سال پیش از آن یعنی سال ۱۹۷۴ یعنی در نوزده سالگی بیل گیتس که آن موقع هم دانشجوی سال دوم دانشگاه بوده است و هنوز «طراحی مایکروسافت در ذهنش» نیامده بود.

۴- اما خوشمزه‌تر تشکیل «اکیپ جست‌وجو» برای یافتن این جوان سیاه پوست است که در این زمان ۳۲ ساله شده بود. آن هم برای بازپرداخت و تشکر از پول دو روزنامه که ۱۹ سال پیش به طور رایگان دریافت شده بود. یعنی در این نوزده سال بیل گیتس دیگر از آن فرودگاه رد نشده بود که پول پسر را پس بدهد؟ چه نیازی به این است که پسر روزنامه‌فروش حتما سیاه‌پوست (و در برخی «روایت»ها سیاه‌پوست مسلمان) باشد؟ آیا اگر پسر روزنامه‌فروش سفیدپوست بود یا مکزیکی بود داستان کمتر «حماسی» و «دراماتیک» و تاثیرگذار می‌شد؟

از این هم گذشته، بیل گیتس (و دیگر مدیران شرکت او) برای رسیدن به این ثروت و رساندن شرکت مایکروسافت به جایی که امروز هست آن قدر کارهای غیراخلاقی کرده‌اند و آن قدر شرکت‌ها و آدم‌های فراوان را بیکار و بیچاره کرده‌اند که با این پُزها و حکایت‌سازی‌ها جبران نمی‌شود.

حتا اگر تمام این «حکایت» و «روایت‌های» گوناگون آن هم درست باشد به نظر من در فرهنگ ایرانی چیزی که زیاد است اندرز و حکایت است و پیشینه‌ی اندرزنامه در ایران دست کم به دوران ساسانیان می‌رسد. اگر امریکاییان به عنوان ملتی جوان نیاز به حکایت‌سازی و تراشیدن جوانمردی بر پایه‌ی زندگی کسانی مانند بیل گیتس باشند (که به گمانم چنین نباشند و چنین هم نمی‌کنند چون به خوبی با بیل گیتس آشنایند) ایرانیان هیچ نیازی به چنین داستان‌ها و حکایت‌های جعلی و وارداتی و بی‌پایه ندارند. متاسفانه کار به جایی رسیده که داستان‌ها و جوک‌هایمان هم دیگر ترجمه‌ای و وارداتی شده است!

اگر نویسندگان این گونه حکایت‌ها با فرهنگ و ادبیات خودمان آشنا بودند حکایت کوتاه‌تر و شیرین‌تری در گلستان سعدی هست که: «حاتم طایی را پرسیدند از خود بلندهمت‌تر در جهان دیده‌ای یا شنیده‌ای؟» دقت کنید که موضوع همت بلند است نه مانند این حکایت که در آن انسان امروزی همه چیز را در پول و ثروت می‌بیند و برایش وجود یعنی موجودی حساب بانکی و بازار سهام. حتا اگر هدف این داستان بخشیدن در زمان بی‌پولی و جبران در زمان ثروتمندی باشد باز سعدی در بوستان (باب دوم در احسان) یک بیت دارد که به همه‌ی این «حکایت» می‌ارزد:

به قنطار زر بخش کردن ز گنج ——— نباشد چو قیراطی از دسترنج

قنطار: صد رطل، هفتاد یا هشتاد هزار دینار
قیراط: نیم دانگ، یک دوازدهم دینار

به نظر من این گونه «حکایت‌پراکنی»ها نشان از گسستگی فرهنگی و بی‌خبری و «بیسوادی» برخی ایرانیان امروز از تاریخ و فرهنگ ایرانی و ادبیات غنی زبان پارسی است.

چهارشنبه ۳۱/فروردین/۱۳۹۰ – ۲۰/اپریل/۲۰۱۱

در آغاز فروردین امسال، خبرگزاری مهر خبر کوتاهی داشت درباره‌ی سنگ‌نبشته‌ی بیستون در کرمانشاه که چندین غلط و اشتباه مهم در آن بود و من به آنها اشاره می‌کنم.

کتیبه بیستون که به لوح روزتای آسیا و ملکه کتیبه‌های شرقی باستان شناخته شده، قدیمی‌ترین متن شناخته شده ادبیات ایرانی و مهمترین اثر تاریخی، ادبی و هنری زمان هخامنشیان است.

این کتیبه که به خط میخی و سه زبان فارسی باستان، ایلامی و اکدی یا بابلی نو نگاشته شده 22 متر طول و 7.8 متر عرض دارد. این کتیبه، کتیبه‌ای است که به زبان فارسی باستان که در زمان داریوش اختراع شد، نوشته شده است و ایرانیان تا قبل از آن متون خود را به زبان‌های ایلامی، آرامی و بابلی می‌نوشتند.

نخست آن که «لوح روزتا» ترجمه‌ی اشتباهی برای Rosetta Stone است. معنای پارسی این عبارت می‌شود «سنگ رشید» زیرا این سنگ در روستای «رشید» در شمال مصر کشف شده است اما اروپاییان نام این روستا را Rosetta می‌گویند.

دیگر این که اگر سخن از ادبیات ایرانی باشد اوستا از سنگ‌نبشته‌ی داریوش بسیار کهن‌تر است زیرا زمان زرتشت را دست کم 700 سال پیش از هخامنشیان می‌دانند. اما اگر سخن از ادبیات زبان پارسی باشد این گفته درست است.

سوم آن که «زبان پارسی باستان» را داریوش اختراع نکرده! کدام خجسته‌ای چنین ادعایی می‌کند که داریوش زبان اختراع کرد!! مگر زبان اسپرانتو یا زبان برنامه‌نویسی است که کسی آن را اختراع کرده باشد؟ گفته می‌شود که داریوش خط میخی پارسی کهن را اختراع کرد. تازه شادروان استاد ملک‌الشعرای بهار (در جلد یکم کتاب سبک‌شناسی) نوشته است که خط میخی پارسی کهن بر پایه‌ی خط مادها بوده است. یعنی این خط در دوران داریوش بزرگ شناخته شده بوده است.

در ابتدای کتیبه داریوش، ابتدا به معرفی خود و خاندانش می‌پردازد و می‌گوید: «منم داریوش شاه، پسر ویشتاسپ، یک هخامنشی، شاه شاهان، من اکنون شاهم در پارس».

داریوش شاه می‌گوید: «پدرم ویشتاسپ بود که پدر ویشتاسپ، آرشام است، پدر آرشام آریارمنه بود، پدر آریارمنه چیش پیش بود، پدر چیش پیش هخامنش بود».

داریوش شاه می‌گوید: «از این روی ما خود را هخامنشی می‌نامیم که ما از دیرباز نژاده بودیم، از دیرباز خاندان ما شاهی بود» و می گوید: «هشت تن از خاندان ما پیش از ما شاه بودند، من نهمین شاه هستم. ما از دو تیره شاه بودیم.»

این جمله هیچ معنایی ندارد: «از این رو ما خود را هخامنشی می‌گوییم که ما از دیرباز نژاده بوده‌ایم»! آخر چه ربطی دارد. در واقع «که» اضافی است و جمله‌ی نخست بند دوم دنباله‌ی جمله‌ی پایانی بند نخست است. یعنی: «پدر چیش پیش هخامنش است. از این روی ما هخامنشی خوانده می‌شویم.»

من نمی‌دانم چرا برخی این قدر بی‌دقت اند و به معنای نوشته‌های خودشان دقت نمی‌کنند.

در پشت سر داریوش، «وینده فره نه» کماندار و «گئوبروه» نیزه‌دار مخصوص پادشاه و دو تن از کسانی که شاه را در قتل گئومات یاری کرده‌اند، ایستاده‌اند.

این اسیران به روایت کتیبه، کسانی هستند که به دروغ خود را شاه نامیده و عبارتند از؛ گئومات مغ، آسینه خوزی، ندیت بئیر بابلی، مرتیه پارسی، فرورتی مادی، چیسمه تخمه اسگرتی، فراد مروزی، هیزاد پارسی و ارخ ارمنی.

گونه‌ی درست نام‌ها به ترتیب چنین اند:
ستون یکم سنگ‌نبشته: گئوماته مغ (بند ۱۱)، آثرینه (Āθrina) خوزی (بند ۱۶)، ندینتو بعل (Nidintu-Bēl، در پارسی کهن: ندینته‌بیره Nadinta-Baira) بابلی (بند ۱۶)
ستون دوم: مَرتیه‌ی (Martiya) پارسی (بند ۳)، فرورتیش (Fravartiš) مادی (بند ۵)، چیثره تَخمه (Ciθrataxma) اسَگرتی (Asagarti)
ستون سوم: فرادَه (Frāda) مروزی (نام مرو در پارسی کهن: مرگوش Marguš بند ۳)، وهیَزاته (Vahyazdāta) پارسی (بند ۵)، ارخه (Arxa) ارمنی در بابل (بند ۱۴)
ستون چهارم بند ۱۸: وینده‌فرنا (Vindafarnā)، گئوبرووه (Gaubruva)

سرچشمه برای نام‌های بالا کتاب زیر است درباره‌ی سنگ‌نبشته‌های هخامنشیان (داریوش بزرگ و خشیارشا و اردشیر و …) شامل ترانویسی متن‌های پارسی کهن و ترجمه‌ی انگلیسی آنها:

Ancient Persian Lexicon and Texts
Herbert Cushing Tolman
Vanderbilt University, Nashville, 1908

منبع دیگر کتاب زیر است:

Old Persian Grammar, Texts, Lexicon
Ronald Kent, 1953

اثر کنت (از جمله متن کامل سنگ‌نبشته‌ی بیستون به صورت ترانویسی و ترجمه‌ی انگلیسی) را می‌توانید در نشانی زیر در پایگاه اوستا بخوانید:

http://www.avesta.org/op/op.htm

یک‌شنبه ۲۸/فروردین/۱۳۹۰ – ۱۷/اپریل/۲۰۱۱

هفته‌ی گذشته یعنی چهارشنبه ۲۴ فروردین (۱۳ اپریل) برنامه‌ی پرگار تلویزیون بی.بی.سی به موضوع انحرافی «اقلیت»ها در ایران پرداخت.

مجری برنامه در سخنان گشایش برنامه چنین می‌گوید:

عده‌یی حقوق اقلیت‌های قومی در ایران را مسئله نمی‌دانند و انگیزه پرداختن به آن و بحث در مورد آن را زیر سوال می‌برند. عده‌یی دیگر می‌گویند مسئله اقلیت‌های قومی در ایران، گره‌یی ناگشوده است و در توان نظام کنونی برای گشودن آن تردید جدی دارند و حساسیت دولت‌ها در مورد اقلیت‌های قومی را زیر سوال می‌برند. در یک سو، گفته می‌شود در میان اقوام مختلف در ایران همزیستی مسالمت آمیز وجود دارد و در سوی دیگر، گفته می‌شود این همزیستی به قیمت پایمال کردن حقوق اولیه اقلیت‌های قومی و محروم نگه داشتن بخش‌های وسیعی از ایران بوده است. حقیقت کجاست؟ در این یا آن سوی این مجادله، یا جایی میانه این دو؟ آیا الگوی تازه برای تنظیم مناسبات گروه‌های قومی، در چارچوب ایران واحد، یک نیاز واقعی و مبرم است یا صحبت از الگویی تازه برای حل مسئله قومی، به تضعیف پیوندهای ملی می‌انجامد؟ الگویی که اینجا و آنجا تحت نام فدرالیسم پیشنهاد می‌شود، تا چه حد با ویژگی‌های جامعه ایران سازگار است؟

به نظر من اساسا بحث «اقلیت» و «اکثریت» قومی در ایران اشتباه است زیرا ساختار حکومتی و دولتی و نیز ساختار ملی و جمعیتی ایران ساختاری در هم تنیده و مرکب از همه‌ی قوم‌های ساکن ایران است. یعنی هم در طبقه‌ی حاکم از همه‌ی قوم‌ها و استان‌های کشور حضور دارند و هم تبعیض و نابرابری در تمام استان‌های ایران وجود دارد. این طور نیست که هر گروه قومی تنها در یک منطقه زندگی کند و با قوم‌های دیگر هیچ گونه اختلاط و ارتباطی نداشته باشد.

حتا بر خلاف دروغ‌های بزرگ و شاخدار پان‌ترکان درباره‌ی «محرومیت» آذربایجان، وضع اقتصادی این استان جزو بهترین منطقه‌های ایران است. یا در خراسان و سمنان و تهران فقر و بیکاری و سختی کمتر و سبک‌تر از جاهای دیگر مملکت نیست. در همین تهران که به خیال برخی بزرگترین مرکز «فارس»ها است خانواده‌هایی هستند که مانند دیگر ایرانیان دچار فقر و تنگدستی و بیکاری اند اما به خاطر عزت نفس و نجابت و آزادگی سخنی نمی‌گویند.

در گفتار روزمره‌ی مردم و نیز در تاریخ گذشته و معاصر ما مفهوم «اقلیت» قومی (دست کم به عنوان اهرم فشار و موضوع تبعیض) دیده نمی‌شود و تنها در یکی دو دهه‌ی اخیر است که با تحریک دولت‌های بیگانه و بر پایه‌ی نقشه‌ی برنارد لوییس انگلیسی برای تجزیه‌ی ایران این بحث دارد مطرح می‌شود.

از سوی دیگر «فدرالیسم» که امروزه هم تجزیه‌طلبان در پشت آن پنهان می‌شوند و هم گروهی که شناخت کافی از تاریخ و جغرافی ایران ندارند آن را مطرح می‌کنند نظام و الگوی یکسان و روشنی نیست و در هر کشوری شکل خودش را دارد. کسانی که فدرالیسم را مطرح می‌کنند چه ساختار و تقسیم‌بندی را در نظر دارند؟ آیا فدرالیسم به شیوه‌ی امریکا مورد نظر است یا روسیه یا آلمان یا بریتانیا؟ نحوه‌ی همکاری استان‌ها یا ایالت‌ها چه گونه باید باشد؟ نحوه‌ی جابجایی مردم بین ایالت‌ها چه گونه خواهد بود؟ می‌بینیم که هم از جنبه‌ی نظری و هم از جنبه‌ی عملی موضوع فدرالیسم برای ایران بسیار خام است و کسانی که آن را مطرح می‌کنند اصلا به تمامی به آن نیندیشیده‌اند و بیشتر به عنوان بهانه‌ای برای تجزیه است تا روشی برای حل مشکلی.

در ضمن چه تضمینی وجود دارد که فدرالیسم مورد نظر اینان پس از پیاده‌سازی پاسخگوی نیازهای ما باشد؟ آیا صرف پیاده‌سازی فدرالیسم گره‌گشای تمام مشکل‌های امروزی است؟ آیا در همه‌ی کشورهای فدرال عدالت و برابری پیاده شده است؟

پیروز مجتهدزاده، یکی از مهمانان این برنامه، هم به درستی اشاره می‌کند که بحث اکثریت و اقلیت در ایران درست نیست زیرا تعریف‌های استاندارد و مشخصی ندارند و هر کسی خودش را یا اکثریت یا اقلیت می‌داند و بهتر است به طرف عدالت برای همه‌ی ایرانیان برویم. هم چنین می‌گوید که در کردستان و بلوچستان و آذربایجان اعتراض می‌شود اما تقاضای سیاسی روشن و مستندی وجود ندارد. درباره‌ی فدرالیسم هم مجتهدزاده مثال درستی می‌زند و می‌گوید روسیه هم فدراسیون است اما هیچ شباهتی به فدرالیسم بریتانیا ندارد.

اما مهمان دیگر یعنی هاشم احمدزاده سخنان جالبی می‌گوید:

– از هشتاد سال پیش که دولت-ملت مدرن در ایران تعریف شده اکثریتی تعریف شده که فارسیزه شده و دیگران را اقلیت خوانده است. اساسا نامگذاری اقلیت بر آنها برای انکار حقوق‌شان بوده است.

– مردمانی در این کشور زندگی می‌کنند که دارای ویژگی‌های ملی متفاوت اند!

اگر منظور از هشتاد سال پیش دوران مشروطه است که مشروطه سال ۱۹۰۶ بود و الان ۱۰۵ سال از آن می‌گذرد. اگر هم زمان رضاشاه منظور است که از سال ۱۳۰۳ نزدیک نود سال می‌گذرد. در ضمن، در قانون اساسی نظام پیشین – که قانون اساسی مشروطه بود – و نظام امروزی ایران سخنی از اکثریت و اقلیت قومی نیست. در قانون اساسی مشروطه چنین آمده است:

اصل هشتم: اهالی مملکت ایران در مقابل قانون دولتی متساوی الحقوق خواهد بود.

در قانون اساسی جمهوری اسلامی هم تنها موردی که از اصطلاح «اقلیت» استفاده شده است درباره‌ی دین است که چنین گفته شده:

اصل سیزدهم: ایرانیان زرتشتی‌، کلیمی و مسیحی تنها اقلیت‌های دینی شناخته می‌شوند که در حدود قانون در انجام مراسم دینی خود آزادند و در احوال شخصیه و تعلیمات دینی بر طبق آیین خود عمل‌ می‌کنند.

اصل نوزدهم: مردم ایران از هر قوم و قبیله که باشند از حقوق مساوی ‌برخوردارند و رنگ‌، نژاد، زبان و مانند اینها سبب امتیاز نخواهد بود.

می‌بینیم که ایشان سخن مستندی نمی‌گوید. سخن دیگر ایشان یعنی همان جمله و اصطلاح رفیق استالین و حزب توده که ایران را «کشور کثیرالمله» می‌گفتند. حال آن که در ایران تنها ملت ایران زندگی می‌کند. آیا سویس هم کشور کثیرالمله است؟ چون در آن مردمانی به زبان‌های آلمانی و فرانسه و ایتالیایی سخن می‌گویند. آیا کانادا هم کشور کثیرالمله است چون در آن دو زبان انگلیسی و فرانسه رایج است؟ آیا امریکا هم کشور کثیرالمله است چون تعداد اسپانیایی زبان‌های آن بسیار زیاد است.

سخن جالب دیگر این مهمان به خود واژه‌ی «قوم» برمی‌گردد:

– قوم در فرهنگ دهخدا و معین تنها به معنای قوم و خویش است. من اطلاق اصطلاح قوم برای گروهی از مردم که دارای زبان و فرهنگ جدا باشند را درست نمی‌دانم. در نبود اصطلاح جاافتاده‌ی فارسی باید از اصطلاح «اتنیسیته» استفاده کنیم.

– مجری: معادل فارسی این اصطلاح چیست؟

– احمدزاده: معادل فارسی را از دوستان فارس بپرسید!

من نمی‌دانم چرا در بحث اجتماعی فرهنگ دهخدا تنها مرجع می‌شود؟ آیا در برنامه‌های انگلیسی هم مرجع تعریف اصطلاح‌های فنی تنها فرهنگ اکسفورد است؟

اگر کسی می‌خواهد در بحثی در رسانه‌ای شرکت کند که برنامه‌هایش به زبان رسمی و مشترک ایرانیان یعنی زبان پارسی است و گویا زمینه‌ی فعالیت خودش هم هست برابر پارسی اصطلاح تخصصی را نمی‌داند. انگار کسی در تلویزیون انگلیسی زبان در بحثی درباره‌ی اقتصاد شرکت کند و بگوید من نمی‌دانم «بازار بورس» به زبان انگلیسی چه می‌شود و انگلیسی‌ش را برود از انگلیسی زبان‌ها بپرسید! بد نبود دست کم برابر اتنیسیته را در زبان کُردی می‌گفت.

از این گذشته، درباره‌ی کاربرد «قوم» ایشان خود را به بیخبری زده و تمام آثار ادبیات پارسی و زبان گفتار روزمره را نادیده گرفته و تنها در این مورد به فرهنگ دهخدا اشاره می‌کند که در آن قوم به معنای خویش است. آیا ایشان در گفتار روزمره «مثل قوم مغول بودند» یا «مثل قوم یاجوج ماجوج بودند» و مانند آن را نشنیده است؟

احمدزاده درباره‌ی مطرح نشدن تقاضاهای گروه‌های مختلف قومی می‌گوید

این که بگوییم در ایران تقاضا نبوده چیز درستی نگفته‌ایم. در مورد برخی از گروه‌ها خیلی تقاضا بوده و خیلی نوشتار بوده اما یکی از نشانه‌های این گفتمان گاهاً شوونیستی در ایران این بوده که آنچه را که به فارسی نوشته نشده دوستان روشنفکر فارس‌زبان ما اصلا نمی‌خوانند. .. حزب دموکرات کردستان ایران انبوهی نوشتار طی سال‌های فعالیت زیرزمینی و مسلحانه و آشتی‌خواهانه و چه و چه داشته است.

طبیعی است که وقتی شما در ایران زندگی می‌کنید و زبان رسمی کشور پارسی است اگر می‌خواهید دیگران سخنتان را بشنوند باید به زبان مشترک سخن بگویید. اگر شما گرسنه باشید و به وسط خیابان‌های لندن بروید و با صدای بلند به زبانی غیر از انگلیسی بگویید «من گرسنه‌ام. ناهار می‌خواهم». خب معلوم است که کسی جوابتان را نمی‌دهد و نمی‌فهمد شما چه می‌خواهید. اگر در لندن می‌خواهید غذا بخورید باید به زبان انگلیسی خواسته‌ی خود را بگویید. آیا وی حاضر است در لندن هم خطاب به دیگران به زبان کردی سخن بگوید و انتظار داشته باشد که حرفش را بفهمند؟ آیا آن وقت باید از «شوونیسم انگلیسی‌زبانان» سخن گفت؟ یا داشتن چنین انتظاری تنها برای زبان پارسی است؟

دیگر آن که وقتی حزب دموکرات فعالیت «زیرزمینی» و «مسلحانه» داشته است چه گونه ایشان انتظار دارد که «دوستان فارس‌زبان» و دیگران «نوشتارهای» آنان را خوانده باشند؟

مجتهدزاده در جایی پیشنهاد می‌کند که می‌توان از اینترنت استفاده کرد و لزومی نیست به داده‌های دولت مرکزی وابسته باشیم. باید خیلی دقت کرد که چه کسانی از اینترنت استفاده می‌کنند و چه داده‌هایی از اینترنت فراهم می‌شود. برای نمونه اگر پنجاه وبلاگ یا سایت بنویسند ایران در قاره‌ی آفریقا واقع شده است آیا می‌توان به این سایت‌ها اعتماد کرد؟ آیا برای نمونه کسی می‌تواند در ایران برای خودش آمار و سرشماری جمعیتی کند و بگوید فلان استان مساحتش این قدر است و تعداد ساکنانش این قدر؟

وقتی مهمان برنامه از احمدزاده می‌پرسد که تعریف‌تان از ملت چیست، در پاسخ می‌گوید

تعریف‌های زیادی برای «ملت» شده است و اگر بخواهیم وارد بحث‌های اسکولاستیک بشویم و به آنها بپردازیم در این برنامه وقت نمی‌شود. اما ملت لزوماً در تعریف با دولت یا توامان با دولت نیست. یعنی ملت‌هایی هستند که می‌توانند دولت نداشته باشند. می‌دانید که در سازمان ملل شعبه‌ای هست به نام ملل بدون دولت!

یعنی ایشان توانایی این را ندارد که تعریف ساده‌ای از مفهوم کلیدی و پایه‌ای را که از آن طرفداری می‌کند به دست بدهد.

نکته‌ی مهم‌تر این که در سازمان ملل شعبه یا بخشی به نام «ملل بدون ملت» یا به گفته‌ی ایشان Stateless Nations نداریم. سازمانی هست به نام سازمان ملت‌ها و مردمان بدون نماینده (Unpresented Nations and People’s Organization) که دو حرف نخست آن یو.ان است و سبب سوءاستفاده و بدفهمی گروهی شده است. این سازمان هیچ ربطی به سازمان ملل متحد ندارد.

احمدزاده پا را فراتر گذاشته و مانند همراهان پان‌ترک خود می‌گوید

جمهوری آذربایجان به عنوان یک ملت شناخته می‌شود اما گروه دیگری مانند آنان با همان زبان و تاریخ و فرهنگ در آذربایجان ایران را می‌گویند قوم!

نخست آن که زبان رسمی و ادبی و اداری آران و قفقاز تا پیش از جدا شدن از ایران در جنگ‌های ایران و روس و عهدنامه‌های ننگین گلستان و ترکمان‌چای مانند دیگر بخش‌های ایرانی زبان پارسی بود. زبان ترکی تنها پس از سلطه‌ی روسها به زبان رسمی آن منطقه تبدیل شد.

وهرز هنری هم به او یادآور می‌شود که جمهوری «آذربایجان» و ترکمنستان تا زمان قاجار از آن ایران بودند و بعد روسیه آنها را جدا کرد. وگرنه در چه زمان آنها «ملت» مستقلی بوده‌اند. که در اینجا احمدزاده به حاشیه می‌رود.

احمدزاده با تحریف تاریخ می‌گوید:

با فروپاشی قاجار دوران امپراتوری ایران تمام شد و وارد دوران ملت-دولت شدیم.

شاید دولت-ملت در اروپا تازه تعریف شده باشد اما مفهوم ایران به عنوان یک دولت-ملت از زمان‌های گذشته یعنی دست کم از زمان اشکانیان وجود داشته است (ن.ک. مینه (ایده)ی ایران) و حتا دولت صفویان نیز بر پایه‌ی همین مفهوم تشکیل شد و شاید بتوان گفت یکی از علت‌های رسمی کردن مذهب شیعه به دست شاه اسماعیل در ایران افزودن مولفه‌ی مذهب مشترک و متفاوت از همسایگان بود.

دولت قاجار «فروپاشی» نداشت بلکه در مجلس حکومت قاجار منحل اعلام شد و رضا شاه مسئول دولت جدید شد و اتفاقا تا زمان محمدرضا شاه هم در زبان‌های اروپایی هنوز از اصطلاح امپراتوری ایران (Persian Empire) استفاده می‌شد و برای نمونه فرح پهلوی را Persian Empress می‌گفتند.

از همه جالب‌تر آن که احمدزاده راه حل هم ارائه می‌کند:

شما می‌توانید یک ایران داشته باشید که از اتحاد داوطلبانه‌ی مردمان این سرزمین با ویژگی‌های ملی و فرهنگی خودشان تشکیل شده باشد. در این صورت هویت ایران به عنوان یک ملت بزرگتر می‌تواند خیلی محفوظ‌تر باشد.

خب عزیز من! استاد محترم و اندیشمند! ما که همین الان در همین وضعیت هستیم و همه‌ی قوم‌های درون ایران به صورت داوطلبانه با ویژگی‌های قومی و فرهنگی خودشان هزاران سال است که در کنار هم به عنوان یک ملت بزرگتر در حال زندگی هستند؟ چه دردی است که بخواهیم اینها را با بهانه‌های واهی از هم بدریم بعد با سوزن خیالی شما سعی کنیم دوباره آنها را به هم بدوزیم؟!

بهتر است به دنبال راهی برای برطرف کردن مشکل‌های واقعی مانند بیکاری و فقر و گسترش عدالت و برابری و … باشیم تا این که بخواهیم ایران را (به خیال خود) نخست تکه تکه کنیم بعد به دنبال ساختاری برای «اتحاد داوطلبانه»ی گروه‌هایی باشیم که تا پیش از آن خواسته‌ایم بین‌شان کینه و اختلاف و جدایی بیاندازیم و بحث «اکثریت» و «اقلیت» را مطرح کنیم و بگوییم شما با هم فرق دارید.

آدینه ۵/فروردین/۱۳۹۰ – ۲۵/مارچ/۲۰۱۱

در روزهای پایانی سال ۱۳۸۹ خبری منتشر شد که واژه‌های نوساخته‌ی فرهنگستان زبان فارسی را دربرداشت. متاسفانه فرهنگستان کنونی پویایی و دقت زبانی مناسب را ندارد و به جای این که پیش از جا افتادن واژه‌های بیگانه در زبان مردم دست به کار شود و واژه‌های تازه بسازد پس از سال‌ها و گاه دهه‌ها که واژه‌ای بیگانه جا افتاده است (به ویژه در سه دهه‌ی گذشته) تازه به فکرشان می‌رسد که برابرسازی کنند. البته همین کار هرچند دیر، باز هم خوب است اما به شرطی که برابر ساخته شده درست و دقیق و روشن باشد. از سوی دیگر برخی از مردم و متاسفانه حتا درس خواندگان نه تنها حس زبان‌دوستی ندارند بلکه در خیالشان چنین جا افتاده است که کاربرد واژه‌های بیگانه نشانه‌ی سواد و کارشناسی و پیشرفته بودن است.

عده‌ای هم اعتماد به نفس زبانی ندارند و در خیالشان واژه‌های انگلیسی ترجمه‌ناپذیر و «مقدس»اند. گروهی هم به سرعت ساخت واژه‌های انگلیسی و گاه تولید علم به زبان انگلیسی اشاره می‌کنند و چنین کاری را به کل بیهوده می‌دانند. برای نمونه برخی خوانندگان خبر یادشده چنین نوشته‌اند:

– «سوییت» که واژه غربی است و لازم نیست در فرهنگ ما جا ندارد با واژه سنتی خودمان مقایسه کنیم چه برسد به این که آن را جایگزین نماییم. (ویراسته: لازم نیست «سوییت» را – که واژه‌ی غربی است و در فرهنگ ما جا ندارد – با واژه‌ی سنتی خودمان مقایسه کنیم، چه برسد به این که آن را جایگزین نماییم)

– مگر می‌شود سازمانی داشت برای لغت‌سازی؟ مگر می‌شود لغات را به زور بین مردم جا انداخت؟
مشکل اینجاست که علم به زبان انگلیسی تولید می‌شود و به سرعت هم منتشر می‌شود. با این سرعت زیاد نمی‌شود با این روش مقابله کرد.

گویا اینها نمی‌دانند که زبان فرانسه و اسپانیایی و دیگر زبان‌های زنده‌ی دنیا هم فرهنگستان دارند و از زبان خودشان پاسداری می‌کنند و در برابر تجاوز و گسترش زبان انگلیسی فعالیت می‌کنند. سخن درباره‌ی چرایی و نیاز به فرهنگستان درازدامن است. در اینجا تنها می‌خواهم به چند ایراد به این ساخته‌های تازه‌ی فرهنگستان بپردازم. به امید آن که در ساخت واژه‌های آینده بدانها توجه بیشتری شود:

۱) کندی و دیرکرد
همان گونه که گفتم مهم‌ترین ایراد کار فرهنگستان کنونی کندی و دیرکرد در برابرسازی است. یکی از راه‌های بهبود این وضع برپایی شاخه‌های کارشناسی است که به واژه‌های فنی در هر زمینه بپردازند. یعنی مسئولیت فرهنگستان به شاخه‌های کوچکتر واگذار شود و ساخته‌های این شاخه‌های فنی و ویژسته (تخصصی) از راه رسانه‌ها به مردم اعلام شود.

برای نمونه چرا باید شرکت واحد اتوبوسرانی شهری خدمتی راه بیاندازد و نام بیگانه و مسخره‌ی «بی.ار.تی» (Bus Rapid Transit) بر آن بگذارد و مردم هم مجبور شوند از این نام استفاده کنند. بعد تازه فرهنگستان یادش بیافتد که برای آن «سامانه / مسیر / اتوبوس تندرو» را بسازد؟ حال آن که از همان نخست شرکت واحد می‌توانست «ترابری تندرو» را به کار ببرد.

۲) نادقیقی
ایراد دیگر این واژه‌های پیشنهادی نادقیقی آنها است. برای نمونه:

– campaign: «پویش». اگر به فرهنگ آریان‌پور یا به فرهنگ‌های انگلیسی نگاه می‌کردند می‌دیدند که این واژه به معنای لشکرکشی و کارزار است. حال آن که فعل پوییدن و مصدر آن یعنی پویش به معنای نوعی رفتن و دویدن است که نه تند باشد و نه آهسته. نظامی گنجوی می‌گوید:

گنبد پوینده که پاینده نیست ——- جز به خلاف تو گراینده نیست

و گنبد فلک به همین گونه می‌رود. این توضیح در فرهنگ دهخدا هم آمده است. پیشنهاد من هم همان «کارزار» است مانند کارزار تبلیغاتی و کارزار انتخاباتی.

– suite: «سراچه». در فرهنگ آریان‌پور این واژه به «اندرونی» ترجمه شده است. در فرهنگ‌های انگلیسی هم نوشته‌اند «چند اتاق که به هم راه دارند». حال آن که سراچه یعنی سرا یا خانه‌ی (اتاق) کوچک. خانه هنوز در عبارت «بالاخانه و گلخانه» به معنای اتاق به کار می‌رود و در بسیاری از شهرهای کشور هنوز به اتاق «خانه» می‌گویند. سراچه برابر studio (نوعی آپارتمان کوچک) است.

– icon: «نقشک». این واژه نیز واژه‌ای دینی است به معنای «شمایل» و تصویری از بزرگان مذهب. البته خود واژه‌ی شمایل در اصل جمع شمال به معنای خوی و رفتار است. اما در درازای زمان معنای دیگری یافته است. نیازی به ساختن نقشک نیست. نکته‌ای که در کار ترجمه‌ی واژه‌های فنی باید بدان توجه داشت این که بیشتر وقت‌ها باید اینها را به همان معنای اصلی ترجمه کرد. برای نمونه برخی از کاربرد «موش» به جای «mouse» خودداری می‌کنند حال آن که واقعاً همان موش منظور است.

– hands-free: «دست‌آزاد». این عبارت در زبان انگلیسی به همان معنای «بی‌دست» است که در زبان گفتار هم به کار می‌رود، برای نمونه بی‌دست دوچرخه سواری کردن. free در اینجا به معنای آزاد نیست بلکه «خالی از، بی، بی‌نیاز از» معنا می‌دهد. smoke-free building یعنی ساختمان بی‌دود یا جایی که دود کردن یا به سبک درازنویسان «استعمال دخانیات» ممنوع باشد.

۳) گروه دیگری از واژه‌های پیشنهادی این پرسش را پیش می‌آورد که مردم ما چه نیازی دارند که این واژه‌های بیگانه را به کار ببرند؟ البته پاسخ نیز تا بخشی به شبکه‌های درپیتی و بی‌دروپیکر ماهواره‌ای برمی‌گردد! واژه‌هایی مانند:

– sample: «نمونه» (فرانسه: échantillon «اشانتیون»). «نمونه» برای sample کاملا جاافتاده است و دهه‌های طولانی است که در دانش آمار و مهندسی به کار می‌رود.

– blender: «مخلوط‌کن». چندین دهه است که مردم ایران مخلوط‌کن را به کار می‌برند. اما گویا نوکیسگان و بیسوادان گرایش به فخرفروشی دارند. (روشن است که منظورم از بیسواد کسی نیست که به دبستان و دبیرستان نرفته است بلکه آدم می‌تواند مدرک دکتری هم داشته باشد اما بیسواد باشد!)

– boat trip: «آب‌گشت». من نمی‌دانم ما در کجا زندگی می‌کنیم و چه تغییر جغرافیایی در کشورمان رخ داده که مردم نیاز دارند هر روزه boat trip بروند! این عبارت از کجا و به چه دلیل وارد زبان مردم شده است؟ در ساختن برابر پیشنهادی – که بر پایه‌ی واژه‌ی «گُل‌گشت» ساخته شده – دقت نشده که در گل‌گشت به تماشای گل‌ها می‌روند اما در boat trip به تماشای آب نمی‌روند. بلکه تنها با قایق یا کشتی به گردش روی آب می‌روند. (آب‌گشت به آبگوشت هم نزدیک است!)

– همین گونه است واژه‌ی mountain guide که «کوه‌یار» ترجمه شده است که باز نیازی به کاربرد این عبارت انگلیسی در زبان مردم نیست.

– barricade «راه‌بند» ترجمه شده است. در دوران انقلاب این اصطلاح را «سنگر» می‌گفتند. البته به معنای کلی همان «راه‌بند» درست است. اما در کل، من نیازی به این واژه‌ی بیگانه در زبان مردم نمی‌بینم و نمی‌دانم چرا فرهنگستان این نیاز را حس کرده که برابر جاافتاده‌ای را دوباره پیشنهاد کند! لابد پلیس و نیروی انتظامی نیز مانند شرکت واحد حس کرده که به کار بردن واژه‌های «شیک» و فرنگی نشانه‌ی پیشرفت است!

نوروزتان پیروز

منتشرشده: مارس 21, 2011 در روزانه

دوشنبه ۱/فروردین/۱۳۹۰ – ۲۱/مارچ/۲۰۱۱

فرارسیدن «نوروز نامدار» را به همه‌ی دوستداران ایران‌زمین و فرهنگ پربارش شادباش می‌گویم و سالی سرشار از پیروزی و تندرستی و شادکامی برای همه‌ی ایرانیان (شهروندان ایران و افغانستان و آسیای میانه و قفقاز و …) از ایزد یکتا خواهانم.


چند بیتی درباره‌ی نوروز پیشکش:

از سعدی شیرازی:

برخیز که می‌رود زمستان ————– بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نِه ———— منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بار ———– زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز ————– در باغچه می‌کند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق ————— در موسم گل ندارد امکان
بوی گل بامداد نوروز —————- و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروخته است و دستار ———– بس خانه که سوخته است و دکان
ما را سر دوست بر کنار است ————- آنک سر دشمنان و سندان!

علم دولت نوروز به صحرا برخاست ———- زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست
بر عروسان چمن بست صبا هر گهری ———— که به غواصی ابر از دل دریا برخاست
تا رباید کُلَه قاقم برف از سر کوه ———- یزک تابش خورشید به یغما برخاست
طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند ——— شکر آن را که زمین از تب سرما برخاست
موسم نغمه‌ی چنگ است که در بزم صبوح ——— بلبلان را ز چمن ناله و غوغا برخاست

برآمد باد صبح و بوی نوروز ————– به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال ————– همایون بادت این روز و همه روز
چو آتش در درخت افکند گلنار ————— دگر منقل منه آتش میفروز
چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست ———— حسد گو دشمنان را دیده بردوز
بهاری خرم است ای گل کجایی ———— که بینی بلبلان را ناله و سوز
جهان بی ما بسی بوده است و باشد ———— برادر جز نکونامی میندوز

از منوچهری دامغانی:

نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنا ————- باغ همچون تبت و راغ بسان عدنا
آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبود ——— میخ آن خیمه ستاک سمن و نسترنا
بوستان گویی بتخانه‌ی فرخار شده‌ست ———– مرغکان چون شمن و گلبنکان چون وثنا
بر کف پای شمن بوسه بداده وثنش ————- کی وثن بوسه دهد بر کف پای شمنا؟
کبک ناقوس‌زن و شارک سنتورزنست ———- فاخته نای‌زن و بط شده طنبورزنا
پرده‌ی راست زند نارو بر شاخ چنار ———– پرده‌ی باده زند قمری بر نارونا
کبک پوشیده به تن پیرهن خز کبود ———— کرده با قیر مسلسل دو بر پیرهنا
پوپوک پیکی، نامه زده اندر سر خویش ——— نامه گه باز کند، گه شکند بر شکنا
فاخته راست به کردار یکی لعبگرست ———— در فکنده به گلو حلقه‌ی مشکین رسنا
از فروغ گل اگر اهرمن آید بر تو ———- از پری بازندانی دو رخ اهرمنا
نرگس تازه چو چاه ذقنی شد به مثل ————– گر بود چاه ز دینار و ز نقره ذقنا
چونکه زرین قدحی بر کف سیمین صنمی —————- یا درخشنده چراغی به میان پرنا
وان گل نار به کردار کفی شبرم سرخ ————- بسته اندر بن او لختی مشک ختنا
سمن سرخ به سان دو لب طوطی نر ————— که زبانش بود از زَرّ زده در دهنا
ارغوان بر طرف شاخ تو پنداری راست ———– مرغکانند عقیقین زده بر بابزنا

استاد ایرج افشار درگذشت

منتشرشده: مارس 9, 2011 در روزانه

چهارشنبه ۱۸/اسفند/۱۳۸۹ – ۹/مارچ/۲۰۱۱

خبر کوتاه بود. تنها چند خطی بداهه می‌نویسم که دست و دلم به نوشتن نمی‌رود.

گفت یکی «ایرج افشار» رفت – رفتن او بر دل ما باد زفت
باور من نیست که او درگذشت – مرد خرد زنده‌ی جاوید گشت
تا که جهان هست از «ایرج» نشان – هست بر ایران و در ایرانیان

*******

هر وجب از خاک تو ایران زمین – خاطره‌ای دارد از آن نازنین
گام زده بر سر هر رهگذر – کرده سفر در همه کوه و کمر
خاطره بنوشته، خبر داده ناب – گاهی یکی جمله و گاهی کتاب
«سنگ مزاری به فلان روستا – داشت چنین خط و چنان محتوا»
یا «ز فلان مرکز دانشگهی – یافتم از نسخه‌یشان آگهی»

******

جای تو خالی است در ایران ما – شد ز «بُخارا» مه تابان ما
آه و صد افسوس که این روزگار – بسته کمر تنگ ز بهر شکار
می‌رود هر روز بزرگی ز دست – سرو قدی می‌شود از مرگ پست
وای غلط گفتم و این سروران – مرگ ندارند بدان بیگمان!

******

ایرج افشار به تو آفرین – از من و از مردم ایران زمین
تا به ابد یاد تو جاوید باد – خانه‌ی تو در دل خورشید باد!

چهارشنبه ۱۱/اسفند/۱۳۸۹ – ۲/مارچ/۲۰۱۱

در زمان حکومت بریتانیا بر هندوستان و استعمار این کشور، زبان رسمی و اداری هندوستان زبان انگلیسی شد. پیش از آن در زمان حکومت گورکانیان هند – که در انگلیسی به آن امپراتوری مغولان (Mughal Empire) گفته می‌شود – زبان پارسی دست کم در شمال هند زبان درباری بود و همایون و اکبرشاه و جهانگیر و اورنگ‌زیب هم نام‌های پارسی داشتند و هم خودشان شعرهای پارسی می‌سرودند. هنوز چیزی از کسب استقلال در سال ۱۹۴۷ م./ ۱۳۲۶ خ. نگذشته بود که به اصرار محمدعلی جناح، رهبر مسلمانان هند و همراه گاندی و نهرو، با وجود اصرار گاندی بر همبستگی، هندوستان بر پایه‌ی دین تجزیه شد و کشور «پاکستان» پدید آمد که همه‌ی ساکنان آن هندیان مسلمان بودند. در آن زمان سرزمین بنگال نیز به خاطر مسلمان بودن بخشی از کشور پاکستان شده بود. در آن بلوا و آشوب، هنوز بسیاری از مردم در گیجی و آشفتگی‌های حاصل از تقسیم کشورشان سردرگم بودند و چه خانواده‌ها که از هم پاشیده نشده بودند (برای نمونه می‌توانید به فیلم‌های فراوانی نگاه کنید که در همین زمینه ساخته شده است مانند «بخش‌بندی» یا Partition ساخته‌ی سال ۲۰۰۷ م.). محمدعلی جناح، قائد اعظم پاکستان، برای ایجاد هویت ملی در میان کسانی که خود را در کشور جدیدی می‌دیدند تصمیم گرفت زبان رسمی پاکستان را هم اردو اعلام کند تا شاید این زبان عامل همبستگی شود. اما مردم بنگال که زبان و ادبیات مستقل خود را داشتند زیر بار نرفتند و دست به اعتراض زدند. این جنبش به نام «جنبش زبان بنگالی» نامیده شود و منجر به جدایی بنگال از پاکستان و پدید آمدن کشور بنگلادش شد.

سال‌ها بعد در سال ۱۹۹۹ م./۱۳۷۸ خ. سازمان ملل برای یادبود این جنبش و نیز برای جلب توجه به زبان‌هایی که به خاطر استعمار و سرکوب در خطر نابودی اند و نیز برای توجه به زبان‌های رو به فراموشی روز ۲۱ فوریه / دوم اسفندماه را روز جهانی زبان مادری نامیده است. در «اعلامیه‌ی جهانی حقوق زبانی» سازمان ملل در این باره چنین آمده است:

با توجه به این که بیشتر زبان‌های در خطر متعلق به مردمانی است که حکومت مستقل ندارند …
و با توجه به این که تجاوز، استعمار، اشغال، و دیگر نمونه‌های زیردست‌سازی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی اغلب شامل تحمیل زبان خارجی است …
و با توجه به این که برای همزیستی آشتی‌آمیز میان جامعه‌های زبانی باید رشته‌ای اصل پیدا شود که گسترش و احترام همه‌ی زبان‌ها و کاربرد فردی و عمومی آنها را تضمین کند…

با آن که هیچ یک از این موردها برای مردم ایران و زبان پارسی و وضعیت ایران امروزی کاربرد ندارد (و حتا از نظر تاریخی، تجاوزگران ترک آسیای میانه زبان خود را بر مردم استان آذربایجان تحمیل کرده‌اند. در آناتولی نیز مردم یونانی‌تبار زبانشان به ترکی برگردانده شد و پس از جدایی قفقاز از ایران در زمان قاجار، زبان ترکی به زور و با پشتیبانی روسیه بر مردم تحمیل شد) و با این که در این اعلامیه بر همزیستی آشتی‌آمیز زبان‌ها تاکید شده است اما چند سالی است که در ماه اسفند/فوریه گروه ضدایرانی و تجزیه‌طلب پان‌ترک به بهانه‌ی «روز جهانی زبان مادری» هیاهو به پا می‌کند و معرکه می‌گیرد و رسانه‌هایی چون تلویزیون صدای امریکا و رادیو زمانه و … هم تیغ در کف زنگی مست می‌دهند. (مانند این مورد در صدای امریکا که در سال گذشته بدان پرداختم.)

این گروه که یا داستان و توجیه روز جهانی زبان مادری را نمی‌دانند یا خودشان را به نادانی می‌زنند ادعاهای بی‌پایه‌ی فراوانی درباره‌ی زبان پارسی و سخنگویان دیگر زبان‌ها و گویش‌ها در ایران منتشر می‌کنند. از جمله آقای ضیا صدرالاشرافی که دو سه سال پیش نیز به سخنانش با عنوان اختراعی «زبان‌کشی» پاسخ دادم. امسال نیز باز در رادیو زمانه خشک و تر را به هم بافته است و شکل مار کشیده است و معرکه به راه انداخته و زنجیر پاره کرده است. در اینجا به برخی از یاوه‌های او می‌پردازم:

مسلماً احیا و استقرار آزادی ۷۰ زبان‌های مادری محکوم از تحصیل در ایران همانند سایر آزادی‌های بشری نظیر آزادی (وجدان، اندیشه، بیان، دین، عقیده‌ی سیاسی و …) تنها به همت زنان و مردان و به آگاهی، فعالیت، اراده، موقع‌شناسی و خرد آنها بستگی دارد.

معلوم نیست ایشان ۷۰ زبان مادری در ایران را از کجا آورده است؟ البته به عنوان منبع از سایت اتنولوگ یاد کرده است. اما در سایت اتنولوگ بسیاری از گویش‌ها نیز جزو زبان شمرده شده‌اند مانند دزفولی، آشتیانی، الویری، خویینی و مانند آن. باید توجه داشت که بیشتر این گویش‌ها از بازمانده‌های پارسی میانه (پهلوی) هستند و با پارسی دری رسمی خواهر و برادر هستند. هم چنین بیشتر این گویش‌ها خط و زبان و ادبیات نوشتاری ندارند و «تحصیل» به این گویش‌ها نه پیشینه‌ی تاریخی دارد و نه معنا؛ از نظر اقتصادی و مالی هم امکان‌پذیر نیست.

در ایران از سال ۱۳۰۴ شمسی (۱۹۲۵ میلادی) یعنی درست ۸۶ سال پیش زبان‌های مادری «اکثریت» اهالی این کشور، محکوم و ممنوع شده و آزادی و رسمیت خود را از دست داده است.

کدام یک از به قول ایشان «۷۰ زبان مادری» – که در بالا گفتم چه اندازه نادرست و دروغ است – تا سال ۱۳۰۴ دارای «رسمیت» بوده است که پس از آن سال رسمیت خود را از دست داده است؟ طبق کدام قانون و در کدام تاریخ، زبانی در ایران محکوم و ممنوع شده و آزادی خود را از دست داده است؟ آیا سندی قانونی و تاریخی در این زمینه در دست دارد؟ یا از روی صندلی اتاقش در کنار پنجره در رویاهایش به این نتیجه رسیده است؟

ممنوعیت تحصیل به زبان مادری برای اکثریت ایرانیان غیرفارسی زبان، به وسیله‌ی هیئت حاکمه‌ای که خود را تا به امروز وکیل سرخود و نماینده‌ی اقلیت ۲۲ میلیون نفری ملیت فارسی‌زبان و نیز سمبل به اصطلاح «ملی‌گرایی مثبت» ایرانی قلمداد می‌کرده و می‌کند، صورت تحقق یافته است تا خود ملت فارس. امروز صاحبان زبان‌های محکوم در ایرانِ که نزدیک به ۸۰ میلیون نفر جمعیت دارد، حدود ۵۵ میلیون نفر می‌شود. هشت زبان زیر حداقل بیش از دو ملیون نفرند: بلوچی، ترکی آذربایجانی، ترکی قشقایی، ترکمنی، عربی، کردی، گیلکی، طالشی، لری-لکی، مازندرانی.

باز هم بدون منبع و مرجع و دادن قانون و تاریخ ادعا کرده‌اند که تحصیل به زبان مادری در ایران ممنوع است. حال آن که درست ۱۰۰٪ وارون حرف او در اصل پانزدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی آمده است که

استفاده از زبان‌های محلی و قومی در مطبوعات و رسانه‌های گروهی و تدریس ادبیات آنها در مدارس‌، در کنار زبان فارسی آزاد است‌.

هم اکنون نیز در استان آذربایجان و دیگر استان‌ها نشریه‌هایی به گویش و زبان محلی به آزادی منتشر می‌شود و خواننده دارد. نه تنها در استان‌های مربوط، بلکه در همین تهران هم نشریه‌هایی به زبان‌ها و گویش‌های قومی ایرانیان چاپ و منتشر می‌شود.

هم چنین بد نیست ایشان یادی هم از وضعیت زبان‌های تالشی و تاتی و کردی و زازا و لزگی در آن سوی رود ارس و سیاست‌های دولت باکو و ترکیه در زمینه‌ی زبان‌های غیرترکی بکنند و وضعیت را در این دو کشور مورد علاقه‌شان نیز بررسی کنند.

پان‌ترکان همواره نشان داده‌اند که از آمارسازی هیچ ابایی ندارند. اینجا هم نخست جمعیت ایران را ۸۰ میلیون نفر کرده است! حال آن که آمار رسمی ایران ۷۴ میلیون نفر است. بعد هم «ملیت فارسی‌زبان» در ایران نداریم. در ایران یک ملت زندگی می‌کند و آن هم ملت ایران است که از قوم‌های گوناگون تشکیل شده است. تا آنجا که من می‌دانم در ایران سرشماری زبانی نشده است اما حتا اگر آمار همان اتنولوگ را هم بپذیریم، جمعیت ایرانیانی که زبان مادریشان آذری است ۱۱ میلیون نفر است یعنی نزدیک ۱۵ درصد از ۷۴ میلیون. اگر جمعیت را ۸۰ میلیون حساب کنیم این عدد به ۱۳ درصد می‌رسد! تازه بیشتر این ایرانیان زبان پارسی را هم می‌دانند. بسیاری از استادان زبان پارسی از همین سرزمین پاک آذربایجان بوده‌اند مانند استاد عباس زریاب خویی، استاد محمدامین ریاحی خویی، و … که از عاشقان ایران و زبان و ادبیات پارسی بودند. زبان پارسی از زمان‌های دور، دست کم از زمان اشکانیان و ساسانیان، زبان مشترک همه‌ی مردم ایران بوده است و امروزه نیز هنوز زبان مشترک همه است. قانونی شدن وضع رسمی زبان پارسی به دوران مشروطه و نخستین قانون اساسی ایران برمی‌گردد.

درباره‌ی آمارسازی پان‌ترکان و بازی با آمار ایران پیشتر به درازا در آذرگشنسپ نوشته شده است و می‌توانید به آنجا نگاه کنید.

نمونه‌ی دیگر از آمارسازی این پان‌ترک چنین است:

در حالی که بنا به نشریه‌ی شماره‌ی یک «فرهنگ ایران» در فروردین ۱۳۳۲ در کشور ایران ۲۰۰ زبان و لهجه وجود داشته است. در عرض ۶۰ سال، از حکومت سلطنتی محمدرضاشاه تا به امروز حدود ۱۳۰ زبان و لهجه در ایران قربانی سیاست تک‌زبانی و تک فرهنگی دولتی یعنی پان فارسیسم شده است: بیش از دو زبان در هر سال!

باید از وی پرسید می‌شود فهرست این ۲۰۰ زبان و لهجه را به ما نشان دهید و بگویید این ۱۳۰ زبان و لهجه که قربانی شده‌اند متعلق به کدام گروه زبانی بوده‌اند و چه آثار علمی و ادبی نوشتاری داشته‌اند؟ در کدام تاریخ و چه کسانی به این زبان‌ها چیزی نوشته‌اند و الفبای آنها چه گونه بوده است؟ در همه‌ی دنیا هر روزه چندین زبان به دلیل‌های گوناگون از میان می‌روند. آیا همه‌ی آنها به دلیل زبان پارسی است؟ در همان کانادایی که آقای صدرالاشرافی زندگی می‌کند در ۶۰ سال گذشته چند زبان بومی از میان رفته است؟ چند لهجه‌ی انگلیسی کانادایی از میان رفته است؟ در امریکا چند زبان بومی از میان رفته است؟

صدرالاشرافی برای رسیدن به هدف خود هر وسیله‌ای را موجه می‌داند مانند تفسیر غیرتاریخی و سوءاستفاده از شاهنامه و ادبیات پارسی:

در آمار نسل‌کشی انجام دادند که یادآور بلوچ‌کشی خسرو اول انوشیروان دادگر، درشاهنامه‌ی ابوالقاسم فردوسی است.

نخست آن که روشن نیست که بلوچ در شاهنامه با بلوچ‌های امروز یکی باشد زیرا در شاهنامه همواره بلوچ با کوچ (در اصل: کوفچ، کوف در پهلوی همان کوه است، کوفچ =؟ کوهی) آمده است و گمان نکنم در نزدیکی بلوچان کوهی بوده است.

دودیگر این که حتا اگر بلوچ شاهنامه همان بلوچان امروزی باشند، در بخش پادشاهی انوشیروان در شاهنامه جایی که سخن از بلوچ آمده چنین آمده است

یکی بارگه ساخت روزی به دشت ———– ز گرد سواران هوا تیره گشت
همه مرزبانان زرین کمر ————- بلوچی و گیلی به زرین سپر
سراسر بدان بارگاه آمدند ———– پرستنده نزدیک شاه آمدند

در باقی این گفتار نیز سخنی از «بلوچ‌کشی» نیست بلکه فرستادگان خاقان چین در بازگشت به او چنین می‌گویند:

همه شهر ایران سپاه وی اند ———— پرستندگان کلاه وی اند
چو سازد به دشت اندرون بارگاه ——– نگنجد همی در جهان آن سپاه
همه گرزداران با زیب و فر ———– همه پیشکاران به زرین کمر
ز پیل و ز بالا و از تخت عاج ———- ز اورنگ و ز یاره و طوق و تاج

و این تاکیدی است بر آشتی و فرمانبرداری همه‌ی مردم ایران‌شهر از خسرو انوشیروان.

صدرالاشرافی «کشف» تاریخی دیگر هم کرده است که مانند دیگر ادعاهایش نیازی به نشان دادن منبع و مرجع و سند تاریخی نمی‌بیند:

همواره از آغاز تمدن ایلامی در این سرزمین (۲۸۵۰ قبل از میلاد) تا حکومت پهلوی دارای سه زبان اداری بوده بی آن‌که کسی به زبان مادری فرد یا قوم و ملتی کاری داشته باشد: در دوره‌ی ایلام زبان‌های سومری، ایلامی و اکدی و در دوره‌ی هخامنشی باز سه زبان: ایلامی (دولتی)/ بابلی (بین‌المللی) و پارسی باستان (سلطنت و قشون) رایج بود. بعد از اسلام نیز این سنت متکی بر خرد سنتی جهت تفکیک قوا، همچنان ادامه یافت و از قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری باز سه زبان عربی (زبان دین، علم، فلسفه و تجارت)، فارسی (زبان دولت و دیوان و شاعران) و ترکی (زبان قوم غالب، اشرافیت و قشون) در کنار هم وجود داشتند.

مفهوم «تفکیک قوا» پدیده‌ی تازه‌ای است و باید کشف آن در دوران هخامنشی و نیز سده‌ی چهارم هجری را به صدرالاشرافی شادباش گفت! بعد دوستان پان‌ترک ایشان به دیگر ایرانیانی که به حق به دوران هخامنشی افتخار می‌کنند دشنام می‌دهند و می‌گویند «پان‌فارسیسم»! اگر کس دیگری چنین ادعایی کرده بود تاکنون تمام وبلاگ‌های قارچی و زنجیره‌ای پان‌ترک و فرزندان گرگ خاکستری مانند نیاکان بیابانگرد و ویرانگر خودشان روزگارش را سیاه کرده بودند.

بر پایه‌ی کدام سند، در ایران زبان عربی زبان تجارت بوده است؟ شاید عقدنامه‌ها و سندهای معامله را گاهی به عربی می‌نوشتند اما زبان تجارت پارسی بوده است. زیرا زبان عربی زبان اهل مدرسه و علوم دینی بوده است نه زبان مردم کوچه و بازار و بازرگانان. اگرچه کشورگشایان ترک و لشکریان آنان به زبان ترکی سخن می‌گفتند اما نسل‌های بعدی آنان که شهری و دولتی می‌شدند به همان زبان پارسی سخن می‌گفتند و حتا برخی از این شاهزادگان و شاهان ترک‌تبار به زبان پارسی شعر می‌سرودند. نزدیکترین این شاهان ترک‌تبار خاندان قاجار بود که از ناصرالدین شاه شعرهایی به پارسی مانده است.

صدرالاشرافی از یک سو ملی‌گرایی آغاز شده در دوران نوین ایران را ملی‌گرایی قومی می‌داند و خواهان «ملی‌گرایی مدرن» در ایران است اما «ملی‌گرایی مدرن» او بر پایه‌ی قومی است! حتا تا آنجا پیش می‌رود که تهدید هم می‌کند:

اگر نتواند از مسیر همبستگی آزاد یعنی فدرالیسم – که مورد نظر من فدرالیست است – بگذرد، متاسفانه از راه جدایی فرهنگی و سیاسی یعنی «تجزیه» یا «استقلال» خواهد گذشت.

و سپس برای رسیدن به این هدف شیوه هم پیشنهاد می‌کند:

لذا بر انسان‌های صاحب اراده و آگاه بر حقوق بشری خویش، واجب است که برای آزادی زبان مادری و برابری و شکوفایی فرهنگ‌ها در ایران کوشا باشند و با ملی‌گرایی قومی حاکم که متکی به زبان انحصاری فارسی و مذهب انحصاری شیعه‌ی سیاسی شده است مبارزه کنند:

الف – خودمان باید زبان مادری خویش را پاس بداریم و به فرزندان خود صحبت کردن، خواندن و نوشتن آن را یاد دهیم.

در همان کانادا که شما زندگی می‌کنید آیا زبان مادریتان را پاس می‌دارید و به فرزندانتان صحبت کردن و خواندن و نوشتن زبان مادریشان را می‌آموزید؟ یا همان زبان انگلیسی برایشان کافی است؟ آیا برای دولت کانادا هم خط و نشان و شاخ و شانه می‌کشید که در آنجا هم فدرالیسم قومی مورد نظرتان را پیاده کنند وگرنه کانادا را تجزیه می‌کنید؟ البته گویا افراد مشابه شما در استان کبک کانادا هم از این معرکه‌ها می‌گیرند و کانادا را تهدید به تجزیه می‌کنند. آن طور که خوانده‌ام در این استان نیز همه مجبورند به زبان فرانسوی آموزش ببینند و برای کسانی که فرانسوی نمی‌دانند امکان کار کم است حال آن که در کانادا زبان انگلیسی زبان رسمی است! معلوم نیست چرا آقای صدرالاشرافی از حقوق زبان مادری مردم کانادا دفاع نمی‌کند؟

صدرالاشرافی از ادبیات پارسی هم استفاده‌ی ابزاری می‌کند:

در حالی که زبان فارسی در ادبیات خود دارای پیام‌های انسانی به بشریت است:

یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ
حدیث عشق بیان کن به هر زبان که تو دانی

در نقل این همه پیام باید بیتی از حافظ انتخاب شود که در آن ترکی و تازی آمده است. حافظ در غزل‌های دیگری نیز می‌گوید:

شکرشکن شوند همه طوطیان هند ——— زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود

یا رب! این نودولتان را بر خر خودشان نشان! ——- که‌ین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند

نقدها بود آیا که عیاری گیرند ———– تا همه صومعه‌داران پی کاری گیرند؟
یا رب این بچه ترکان چه دلیرند به خون ——– که به تیر مژه هر لحظه شکاری گیرند