بایگانیِ دستهٔ ‘خاقانی’

شنبه ۱/آبان/۱۳۸۹ – ۲۳/اکتبر/۲۰۱۰

آنچه امروزه ما در ادبیات به نام سَبک می‌شناسیم در گذشته‌ها با نام «شیوه» یا «طرز» شناخته می‌شده است. برای نمونه خاقانی شروانی می‌گوید:

مرا شیوه‌ی تازه‌ای هست و داشت —————- همان شیوه‌ی باستان عنصری

یا در غزلی منسوب به حافظ شیرازی آمده:

استاد غزل (سخن) سعدی است پیش همه کس اما ———— دارد غزل حافظ طرز غزل خواجو

در کتاب‌های معتبر و نوشتار ادب‌شناسان بزرگی چون ملک‌الشعرا بهار، فروزانفر و دیگران سبک‌های شعر پارسی چنین تقسیم شده‌اند:

– سبک خراسانی: سبکی که از سده‌های سوم و چهارم اسلامی در شرق ایران آغاز شد و در دیگر جاها پیروی شد. از ویژگی‌های این سبک سادگی سخن و فراوانی واژه‌های پارسی و کم بودن ترکیب‌های عربی است. محتوای شعرها بیشتر توصیف طبیعت و مدح شاهان و داستان و حماسه و افسانه است. مانند شعرهای رودکی سمرقندی، فردوسی توسی، شهید بلخی، کسایی مروزی، ناصر خسرو و …

– سبک عراقی: از سده‌ی ششم به بعد، به ویژه به دلیل تازش ترکان غُز به خراسان (که خاقانی سوگچامه‌ای هم در این باره سروده و انوری هم قصیده‌ی معروفی در این باره دارد)، گرانیگاه شعر پارسی به سوی مرکز و غرب ایران می‌آید که در اصطلاح جغرافیایی قدیم «عراق عجم» خوانده می‌شد. شاعران از سبک ساده و روشن دور می‌شوند و به خاطر نزدیکی به مرکز خلافت اسلامی (بغداد) و گذشت زمان و چیرگی یافتن زبان عربی، ترکیب‌های عربی و قرآنی در شعرها بیشتر می‌شود. محتوای شعرها نیز بیشتر مفهوم‌های عرفانی و دینی و فلسفی است. معروف‌ترین شاعران این سبک جمال‌الدین عبدالزراق اصفهانی و پسرش کمال‌الدین اسماعیل، نظامی گنجوی، خاقانی شروانی، سعدی شیرازی، فخرالدین عراقی (همدانی)، عطار نیشاپوری، جلال‌الدین محمد بلخی (مولانا)، حافظ شیرازی، سلمان ساوجی، عبدالرحمان جامی و …

– سبک اصفهانی/هندی: پس از مرگ جامی و از زمان صفویان، یعنی سده‌ی دهم هجری شعر پارسی نیز دچار دگرگونی‌هایی شد. از آنجا که پایتخت صفویان از زمان شاه عباس به اصفهان منتقل شد و دوران شکوفایی این سبک در همین زمان است به آن سبک اصفهانی می‌گویند. ویژگی این سبک نازک‌خیالی و پیچیدگی تعبیرها و توصیف‌ها و به اصطلاح «ارسال تمثیل» است. برای نمونه:

صایب تبریزی:
دست طمع که پیش کسان می‌کنی دراز ——— پل بسته‌ای که بگذری از آبروی خویش
یا
شد از فشار گردون مویم سپید و سر زد —— شیری كه خورده بودم در روزگار طفلی
کلیم کاشانی:
بخیه‌ی کفشم اگر دندان‌نما شد عیب نیست ——— خنده می‌آید وی را بر هرزه‌گردی‌های من

عده‌ی فراوانی از شاعران ایرانی مانند صایب تبریزی، کلیم کاشانی و عرفی شیرازی در دوران صفویان به دربار گورکانیان هند (در انگلیسی: Mughal Empire) رفتند. از آنجا که برخی شاعران سرزمین هند زبان مادریشان پارسی نبود در تقلید از این سبک زیاده‌روی کردند و نازک‌خیالی‌های شعرشان گنگ و نامفهوم و بیش از حد پیچیده شد. از این رو به گونه‌ی رایج آن در هند، سبک هندی نیز گفته می‌شود.

– دوره‌ی بازگشت: در پایان دوران قاجار سبک رایج شعری به انحطاط گراییده بود و شاعران تصمیم گرفتند به سبک ساده و بی‌پیرایه‌ی خراسانی بازگردند و سخن را برای همگان فهمیدنی کنند. از این رو به این دوران بازگشت می‌گویند. شاعران این دوران سروش اصفهانی، صبوری (پدر بهار)، بهار و پروین اعتصامی و شهریار و دیگران هستند.

روشن است که این تقسیم‌بندی زمانی تنها برای آسانی کار و آموزش است. وگرنه این طور نبوده که در یک روز مشخص، مثلاً صبح سه‌شنبه سوم شوال سال ۵۴۳ قمری، شاعری در شهر اصفهان از خواب بیدار شود و بگوید خب از امروز به بعد من می‌خواهم به سبک عراقی شعر بگویم! سبک‌های شعری و تغییرهای زبانی تدریجی هستند و در منطقه‌های گوناگون رخ می‌دهد. برای نمونه شعری از سید حسن غزنوی را بخوانیم که در سده‌ی پنجم می‌زیسته اما به نازک‌خیالی شعرهای سبک اصفهانی می‌ماند:

اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن ———– تا بر لب تو بوسه دهم چون که بخوانیش!

می‌گویند وقتی ابوسعید ابوالخیر این بیت را شنید چندان بر دلش نشست که برای آفرین گفتن به سیدحسن با مریدان خود به خانه‌ی او رفت. علی دشتی نیز در کتاب «خاقانی شاعری دیرآشنا» به رگه‌های از شکل‌گیری سبک اصفهانی در شعر خاقانی اشاره می‌کند. مانند این بیت خاقانی

شده است آیینه‌ی زانو بنفش از شانه‌ی دستم ———- که دارم چون بنفشه سر به زانوی پشیمانی

که خم شدن بنفشه را حالت خود می‌داند که از پشیمانی سر به زانو نهاده است. این تعبیر را حافظ از خاقانی گرفته و در غزل خود آورده است:

بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال ———– همچون بنفشه بر سر زانو نهاده‌ایم

این تقسیم‌بندی‌ها جنبه‌ی جغرافیایی نیز ندارد. برای نمونه با این که عطار در نیشاپور یا سنایی در غزنین خراسان یا مولانا در قونیه می‌زیسته‌اند اما سبک شاعری آنها عراقی است. یا با آن که قطران تبریزی در آذربایجان می‌زیسته سبک شعری او خراسانی است.

روس‌ها کاشف سبک آذربایجانی؟
این تقسیم‌بندی در میان همه‌ی استادان و سخنوران زبان پارسی در همه جا پذیرفته بود تا این که پس از جدایی قفقاز از ایران در جنگ‌های ایران و روس و پس از امضای عهدنامه‌های گلستان و ترکمان‌چای در سده‌ی نوزدهم م.، دولت روسیه‌ی تزاری و پس از آن دولت کمونیستی شوروی برای بریدن پیوندهای این سرزمین با ایران، پروژه‌ی ملت‌سازی را آغاز کرد. پس از آن که نام آذربایجان ایران را دزدیدند و بر اران و شروان و قفقاز نهادند و نظامی گنجوی را «شاعر آذربایجانی» خواندند، ناگهان سخن از «سبک آذربایجانی» به میان آوردند. همه‌ی اینها برای ایجاد هویت جعلی برای سرزمینی بود که با نام اران و شروان و قفقاز پیوسته بخشی از ایران بود و هرگز نام آذربایجان نداشت. از این رو، خاورشناس روسی ای.یی. برتلس (Bertels) بر پایه‌ی تقسیم‌بندی‌های جغرافیایی زمان خویش و ناحیه‌های زیر نفوذ شوروی، برای شعر پارسی سبک‌ها و نام‌های تازه‌ای آفرید به نام سبک «آسیای میانه» (Central Asian)، سبک تراقفقازی (Transcaucasian)، سبک ایرانی (؟؟!!)(Persian)، سبک هندی (Indian)! مفهوم ضمنی از نامگذاری سبکی به نام «ایرانی» نیز آن است که آن سبک‌های دیگر ربطی به ایران ندارند و شاعران آن دوران نیز ایرانی نبوده‌اند یعنی مثلا رودکی ایرانی نبوده و سبک شعریش نیز خراسانی نیست بلکه «آسیای میانه» است!

آنچه برتلس سبک تراقفقازی خواند اندکی بعد نام «سبک آذربایجانی» به خود گرفت. خانم دکتر سکینه برنجیان (درگذشته تیرماه ۱۳۵۰ خ./ جولای ۱۹۷۱ م.) نیز در اثری به نام «آثار ادبی آذری و پارسی در سده‌ی بیستم در آذربایجان ایران» (Azeri and Persian literary works in twentieth century Iranian Azerbaijan) نوشت که سبک تراقفقازی برتلس در نوشته‌های رضازاده شفق (تاریخ ادبیات ایران، ص ۲۱۲)، ذبیح‌الله صفا (تاریخ ادبیات ایران، جلد ۲ ص ۳۴۱)، و فروزانفر (سخن و سخنوران، جلد ۲ ص ۱۳۴) «سبک آذربایجانی» خوانده شده است و شاعران معروف این سبک را قطران تبریزی و خاقانی شروانی و نظامی گنجوی و دیگر شاعران اران و شروان دانسته است. من به کتاب‌های اشاره شده نگاه کردم اما در هیچ یک نشانی از اصطلاح «سبک آذربایجانی» ندیدم و هر سه استاد، شاعران اران و شروان و قفقاز و آذربایجان را بخشی از سبک عراقی دانسته‌اند.

خانم برنجیان به درستی اشاره می‌کند که «آذری» نام یکی از گویش‌های ایرانی است که پیش از مغولان در آذربایجان ایران رواج داشته و در سده‌ی نوزدهم م. به اشتباه به ترکی رایج در آذربایجان داده شد. وی سپس «سبک آذربایجانی» را با سبک خراسانی می‌سنجد و بیشتر ویژگی‌های سبک عراقی را به «سبک آذربایجانی» می‌دهد مانند ورود ترکیب‌های عربی و مثال و نقل قول و …

او همچنین ویژگی دیگری برای محتوای «سبک آذربایجانی» معرفی می‌کند به نام «تصویرسازی و نمادگرایی مسیحی» (Christian imagery and symbolism) و می‌گوید بدون آشنایی داشتن با این تصویرها و نمادها نمی‌توان «سبک آذربایجانی» به ویژه شعر خاقانی و نظامی را دریافت. حال آن که این تصویرسازی و نمادگرایی مسیحی تنها در برخی از شعرهای خاقانی دیده می‌شود و علت آن نیز دو چیز است:

– یکی این که مادر خاقانی مسیحی نسطوری بوده که از روم شرقی (بیزانس، و به احتمال زیاد از گرجستان) به عنوان بَرده به شروان آورده شده و در آنجا مسلمان و آزاد شده بود. خود خاقانی در این باره می‌گوید:

نسطوری و موبدی نژادش ———- اسلامی و ایزدی نهادش
مولد بُده خاک ذوعطابش ———— فیلاقوس الکبیر بابش
پس کرده گزین به عقل و الهام ————- بر کیش کشیش دین اسلام
بگریخته از عتاب نسطور ————– آویخته در کتاب مسطور
کدبانو بوده چون زلیخا ———— بَرده شده باز یوسف‌آسا
از روم ضلالت آوریده ————— نـخّاس هُدیش پروریده
تا مصحف و «لااله» دیده ———— ز انجیل و صلیب دررمیده

– دوم این که تنها چند قصیده‌ی خاقانی پُر است از نمادهای مسیحی از جمله این قصیده:

فلک کژروتر است از خط ترسا ———– مرا دارد مسلسل راهب‌آسا

که به قصیده‌ی «ترساییه» مشهور است و در عنوان آن گفته شده «در شکایت از حبس و بند و مدح عظیم روم عزالدوله قیصر» یعنی خاقانی این قصیده را خطاب به قیصر (سزار) روم شرقی، آندرونیکوس کُمنِنوس (Andronicus Comnenus) ، سروده تا پادرمیانی کند و او را از زندان رهایی بخشد. از این رو تمام توان و دانش مسیحی خود را در این قصیده به کار برده است تا قیصر را شگفت زده کند و او را برای آزادی خویش برانگیزاند. بسیاری از شاعران مسلمان که از مفهوم‌های مسیحی چندان آگاهی نداشته‌اند در درک این قصیده نیازمند شرح و تفسیر بوده‌اند. در دوران ما نیز ایران‌شناس بزرگ روس، ولادیمیر مینورسکی مقاله‌ای در سی صفحه درباره‌ی همین قصیده و معرفی قیصر روم و شرح قصیده به زبان انگلیسی نوشته است. اما مینورسکی که از ایران‌شناسان ایران‌دوست بود به خاطر این قصیده خاقانی را شاعر «سبک آذربایجانی» معرفی نکرده است! در چند قصیده‌ی دیگر نیز خاقانی صنعت «التزام» را با «مریم» و «عیسا» به کار برده که بیشتر هدفش هنرنمایی بوده است. وگرنه خاقانی چندین قصیده‌ی بلند در وصف سفر خویش به مکه و مدینه و در ستایش پیامبر اسلام و کعبه و … دارد. آیا اینها را نباید جزو مشخصات «سبک آذربایجانی» خواند؟ یا در چند قصیده از اشتیاق به سفر به خراسان می‌گوید. یا نظامی از عشق به ایران می‌گوید. آیا اینها را هم نباید جزو «سبک آذربایجانی» شمرد؟ در شعرهای نظامی گنجوی و خاقانی شروانی توجه فراوانی به تاریخ ایران باستان به ویژه دوران ساسانیان شده است. آیا اینها را نیز نباید بخشی از «سبک آذربایجانی» دانست؟

من در شعر نظامی و مجیرالدین بیلقانی ندیده‌ام و نیز در شعر دیگر شاعران اران و شروان و قفقاز که جزو شاعران «سبک آذربایجانی» خوانده شده‌اند کسی را نشنیده‌ام که چندان تصویرسازی و نمادهای مسیحی به کار برده باشد که – آن گونه که در تعریف «سبک آذربایجانی» ادعا شده – شعرش بدون آشنایی با این تصویرسازی و نمادهای مسیحی فهمیدنی نباشد.

تا آنجا که من جست‌وجو کردم در کتاب‌های تذکره و تاریخ ادبیات ایران تا دهه‌ی ۱۳۷۰ خ. سخنی از سبک شعری جداگانه به نام «سبک آذربایجانی» ندیده‌ام. همه جا قطران را جزو سبک خراسانی و نظامی و خاقانی را جزو شاعران سبک عراقی دانسته‌اند. حتا حافظ نیز شعر خود را با نظامی گنجوی مقایسه می‌کند و از دیوان خاقانی و نظامی بسیار سود برده است:

چو سِلک دُرّ خوشاب است شعر نغز تو حافظ ———- که گاه لطف سبق می‌برد ز نظم نظامی

حافظ مثنوی «ساقی‌نامه»ی خود را نیز زیر تاثیر ساقی‌نامه‌های نظامی گنجوی در کتاب «اسکندرنامه» سروده است. حافظ نیز شعر خود را سبک عراقی می‌داند:

غزلیّات عراقی است سرود حافظ ———- که شنید این ره جانسوز که فریاد نکرد؟

با فروپاشی شوروی در سال ۱۳۷۰ خ. / ۱۹۹۱ م. و باز شدن آن به دنیای بیرون و سرازیر شدن نوشتارهای آنان به ایران، عده‌ای با «سبک آذربایجانی» بیشتر آشنا شدند و کوشیدند این کشف روس‌ها در ادبیات پارسی را به دیگر ایرانیان نیز آگاهی دهند. در سال ۱۳۷۶ خ. شخصی به نام «دکتر احمد ذاکری» عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی (کدام شهر و شعبه؟) در شماره‌ی خرداد و تیرماه کیهان فرهنگی مقاله‌ای نوشت به نام «سبک آذربایجانی در شعر فارسی». او نیز برخلاف تمام آثار ادبی گذشته و حتا بر خلاف گفته‌های خود این شاعران، سبک نظامی و خاقانی را سبک آذربایجانی می‌نامد اما به نکته‌ی جالبی اشاره می‌کند:

این سرایندگان گمان می‌کردند که موجِد [=آفریننده‌ی] سبک عراقی هستند نه سبک آذربایجانی!

یعنی خود خاقانی شروانی و نظامی گنجوی و مجیر بیلقانی و فلکی شروانی و … فکر می‌کرده‌اند که به سبک عراقی شعر می‌گویند اما ما پس از هشت صد سال به یاری روس‌ها فهمیدیم که آنها اشتباه کرده‌اند و خودشان حالی‌شان نبوده! خاقانی به روشنی خود را جانشین سنایی غزنوی می‌داند که از بزرگان سبک عراقی است و حتا نام خود را که «بدیل» بوده به همین خاطر می‌داند:

بدل من آمدم اندر جهان سنایی را ———— بدین دلیل پدر نام من «بدیل» نهاد
یا
چون زمان دور سنایی درنوشت ———- آسمان چون من سخن گستر بزاد
چون به غزنین شاعری شد زیر خاک ——– خاک شروان ساحری دیگر بزاد

جالب این که خود نویسنده (آقای احمد ذاکری) نیز از این کشفِ تازه شگفت‌زده شده و بیت‌هایی هم از این شاعران نقل می‌کند که خودشان به روشنی و صراحت سخن خود را سبک عراقی خوانده‌اند. وی در ادامه چنین می‌نویسد:

موضوع در خور مداقّه و جالب توجه در این نقد و داوری‌ها آن است که همه‌ی سرایندگان آذربایجانی طرز خود را طرز عراقی نامیده‌اند و تاکنون هیچکدام نام سبک آذری یا آذربایجانی را بر شعر خود ننهاده‌اند.

خاقانی شروانی:
پادشاه نظم و نثرم در خراسان و عراق ——- که اهل دانش را ز هر لفظ امتحان آورده‌ام

ذوالفقار شروانی:
گرچه بر طرز عراق است ضمیرش مشعوف ———– در سخن خجلت ابنای خراسان باشد

نظامی گنجوی:
گنجه گره کرده گریبان من ————– بی گرهی گنج عراق آن من (مخزن الاسرار)
چرا گشتی در این بیغوله پابست ————- چنین نقد عراقی بر کف دست (خسرو و شیرین)

مجیرالدین بیلقانی:
داند خدایگان که سخن ختم شد به من ———– تا در عراق صنعت طبعم سخنوری است

این که شاعران مزبور هرگز نام سبک خود را آذری یا آذربایجانی ننوشته‌اند به خاطر این است که آنان می‌دانستند آذربایجان کجا است و شهر خودشان جزو آذربایجان نیست و تا زمان استالین آن منطقه هرگز آذربایجان نام نداشته و آذربایجان جنوب رود ارس بوده است. من نمی‌دانم با این همه تاکیدی که خود شاعران داشته‌اند و سبک خود را عراقی می‌دانسته‌اند و خود آقای ذاکری نیز به آن اعتراف می‌کند، چه اصراری به جعل کردن سبک تازه‌ای برای آنان دارند. البته آقای ذاکری انصاف هم دارد و «سبک آذربایجانی» را چیزی جدای از سبک عراقی نمی‌داند و می‌نویسد:

با این همه داوری‌ها [ی خود شاعران درباره‌ی عراقی بودن سبک‌شان]، عقیده‌ی شخصی نگارنده آن است که سبک آذربایجانی گوشه‌ای از سبک عراقی است که با سبک عراقی مشترکات اصولی دارد.

وی نیز مانند خانم دکتر برنجیان ویژگی‌هایی از شعر خاقانی و نظامی را برداشته و به برشماری ویژگی‌های «سبک آذربایجانی» می‌پردازد و ده ویژگی را نقل می‌کند مانند خودستایی و حکمت و واژگان و ترکیب‌های تازه و … که در دیگر سبک‌های شعری نیز هست (مانند شعرهای منوچهری و انوری و ..). و نیز چیزهایی را نقل می‌کند که آنها هم در شعر دیگر شاعران سبک عراقی دیده می‌شود مانند

– چیزی که وی به آن نام «قافیه‌های افقی» داده است و در شعرهای مولانا فراوان دیده می‌شود. نمونه از خاقانی:
صبح است گلگون تاخته، شمشیر بیرون آخته ——— بر شب شبیخون ساخته، خونش به عمدا ریخته
نمونه از مولانا:
خامُش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم ——– کاغذ بدر، بشکن قلم، ساقی درآمد، الصلا!

– «همگونی واژگان» که نویسنده تاکید می‌کند که با جناس فرق دارد. این ویژگی نیز شبیه جناس و سجع و مراعات نظیر است.

– سیاقة الاعداد یعنی پشت هم آمدن عددها که شاید بتوان آن را هم نوعی مراعات نظیر دانست.

متاسفانه در همان سال ۱۳۷۶ خ. زیر تاثیر ادبیات وارداتی از باکو و شوروی پیشین، همایشی در دانشگاه اورمیه برگزار شد به نام «کنگره‌ی بازشناخت سبک آذربایجانی» که نتوانسته‌ام به مقاله‌های آن دست یابم تا ببینم در آنها چه چیزهایی به عنوان «سبک آذربایجانی» مطرح شده است.

گذشته از این واقعیت مهم که خود این شاعران سبک خود را عراقی می‌دانسته‌اند و منطقه‌ی شمال رود ارس نیز در گذشته‌ها – به ویژه در زمان خاقانی و نظامی و مجیر و … – هرگز نام آذربایجان نداشته، به نظر من این گرایش به نامگذاری «سبک آذربایجانی» به خاطر نداشتن درک مناسب از اصطلاح‌های مربوط به سبک‌های ادبی و شعری در زبان و ادبیات پارسی و نیز زیر تاثیر «منطقه‌گرایی» و تحریک رقابت‌های بیهوده برای بازنویسی تاریخ است. لابد چند سال دیگر خواهند گفت هر شاعری به سبک شهر خود شعر می‌سروده و باید شاهد سبک ساوه‌ای، شیرازی، کرمانی، سیستانی، یزدی، هراتی، سبزواری، نشاپوری، بافقی، مشهدی، تبریزی، و مراغه‌ای و … در تاریخ ادبیات ایران باشیم.

Advertisements

جمال الدین محمد اصفهانی

منتشرشده: نوامبر 19, 2009 در ادبيات, خاقانی

پنج‌شنبه ۲۸/آبان/۱۳۸۸ – ۱۹/نوامبر/۲۰۰۹

جمال‌الدین محمد پسر عبدالرزاق اصفهانی از انگشت‌شمار شاعران نقاش ایرانی است. سال دقیق تولد او دانسته نیست اما سال مرگش را ۵۸۸ ق/ ۵۷۰ خ./ ۱۱۹۱ م. نوشته‌اند. از آنجا که در شعرهایش به پنجاه و پنج سالگی‌اش اشاره کرده است، سال زادنش باید دست کم پیش از ۵۳۳ ق./ ۵۱۷ خ./ ۱۱۳۸ م. بوده باشد.
چه ماند عمر چو پنجاه و پنج سال گذشت؟ ———— که گشت سرو تو چون خیزران بنفشه سمن

در پایان این مطلب، باز معیار دیگری برای یافتن زادسال او خواهم داد. پسر بزرگ وی کمال‌الدین اسماعیل مشهور به خلاق المعانی نیز از بزرگترین شاعران ایران در سده‌ی ششم است و آخرین قصیده‌سرای بزرگ زبان پارسی پیش از تازش مغولان است. پس از کمال‌الدین اسماعیل بزرگترین قصیده‌سرای زبان پارسی شاعر هم‌روزگار ما شادروان استاد محمدتقی بهار (ملک‌الشعرا) است.

گفتنی است که برخی به اشتباه جمال‌الدین محمد را به نام پدرش جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی خوانده‌اند که اشتباه است (مانند اشتباهی که در خواندن حسین پسر منصور حلاج می‌شود و او را منصور حلاج می‌گویند). جمال‌الدین در ابتدا به نگارگری و زرگری می‌پرداخت و سپس به مدرسه و شعر و شاعری روی آورد. وی از زرگری و نگارگری دست نکشید و همواره به این کار می‌پرداخت و از همین راه زندگی خود را می‌گذرد. خود در قصیده‌ای به این دو فن و هنر خود چنین اشاره می‌کند:

تا چو من باشند ابر و باد دایم در دو فصل ——- در ربیع این نقشبندی، در خزان آن زرگری

در شعر دیگری به پیشه‌ور بودن و تامین زندگی خویش از راه کار چنین اشاره می‌کند:

بعد از ایزد که واجب الرزق است ————- این سرانگشت می‌دهد نانم
مدح انگشت خویش خواهم گفت ————— زان که من جیره‌خوار ایشانم

هم چنین در شعری دیگری خود را «شاعر زرگر» خوانده است که بعد به آن می‌پردازم. پسرش کمال‌الدین اسماعیل در قصیده‌ای درباره‌ی بازاری بودن پدر خود چنین می‌گوید:

نیست پوشیده که در عهد صدور ماضی ———- رخت زی مدرسه آورد ز دکان پدرم

یکی دیگر از ویژگی‌های شخصی جمال‌الدین محمد لکنت زبان او بوده که گویا سبب طعن بدخواهان بوده است:

کناره گیرم زین رهزنان معنی دزد ——— که تعبیه‌ای است مرا عقده در زبان سخن
یا
گویند کج زبانم، کج باش گو زبان! —————- چون هست در معانی و در لفظ استوار

شعرهای جمال‌الدین محمد بسیار شیوا و روان است و غزل‌های او بیشتر سهل ممتنع هستند. به نظر می‌رسد که سبک او بر سخن‌سرایی سعدی تاثیر داشته است. برای نمونه این غزل مشهور از جمال‌الدین را می‌آورم:

یا ز چشمت جفا بیاموزم —————– یا لبت را وفا بیاموزم
پرده بردار تا خلایق را —————– معنا «والضحی» بیاموزم
تو ز من شرم و من ز تو شوخی ———— يا بیاموز يا بیاموزم
بارها چرخ گفت: «می‏خواهم ————– كه ز طبعش جفا بیاموزم»
پرده‌ی عالمی دریده شود ————— گر از او یک نوا بیاموزم
نشوی هیچ‏گونه دست‏آموز ————– چه کنم تا ترا بیاموزم
به كدامین دعات خواهم یافت؟ ———– تا روم آن دعا بیاموزم
از خیالت وفا طلب کردم ————– گفت: «کو؟ از کجا بیاموزم؟»

جمال‌الدین اصفهانی همچنین ترکیب‌بند معروفی سروده است در مدح پیامبر اسلام که آغاز آن چنین است:
ای از بر سدره شاهراهت ————- و ای قبه‌ی عرش تکیه‌گاهت
خورده است خدا ز روی تعظیم ———- سوگند به روی همچو ماهت….

که سعدی در سرودن ترجیع‌بند خود بدان نظر داشته است.
ای سرو بلند قامت دوست ———– وه وه که شمایلت چه نیکوست!
در پای لطافت تو میراد! ——— هر سرو سهی که بر لب جوست
بند این ترجیع‌بند سعدی، یعنی بیت «بنشینم و صبر پیش گیرم/دنباله‌ی کار خویش گیرم» از داستان لیلی و مجنون نظامی گنجوی است.

حافظ شیرازی نیز به شعرهای جمال‌الدین نظر داشته است. از جمله این که جمال‌الدین می‌گوید:

گویند صبر کن که شود خون به صبر مشک ——- آری شود ولیک به عمر دگر شود

حافظ سروده است:

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر ———— آری شود ولیک به خون جگر شود

جمال‌الدین محمد اصفهانی در روزگار ناخوش و ناملایمی زندگی می‌کرد و این نیز در یکی از قصیده‌های زیبای او چنین بازتاب یافته است:

الحذار! ای غافلان! زین وحشت‌آباد الحذار! ———- الفرار! ای عاقلان! زین دیومردم الفرار
ای عجب، دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول ———- زین هواهای عَفَن، زین آب‌های ناگوار
عرصه‌ای نادلگشا و بقعه‌ای نادلپسند ———– قرصه‌ای ناسودمند و شربتی ناسازگار
مرگ در وی حاکم و آفات در وی پادشاه ————- ظلم در وی قهرمان و فتنه در وی پیشکار
امن در وی مستحیل و عدل در وی ناامید ———— کام در وی ناروا، راحت در او ناپایدار
ماه را ننگ محاق و مِهر را نقص کسوف ———— خاک را عیب زلازل، چرخ را رنج دوار
مهر را خفاش دشمن، شمع را پروانه خصم ———— جهل را بر دست تیغ و عقل را بر پای خار
شیر را از مور صد زخم، اینت انصاف ای‌جهان! ———- پیل را از پشه صد رنج، اینت عدل ای روزگار!
نرگسش بیمار بینی، لاله‌اش دل‌سوخته ————– غنچه‌اش دلتنگ یابی و بنفشه سوگوار
تو چنین بی‌برگ در غربت به خواری تن‌زده ————– وز برای مقدمت روحانیان در انتظار
بوده‌ای یک قطره آب و پس شوی یک‌مشت خاک ———– در میانه چیست این آشوب و چندین کارزار
از تو می‌گویند هر روزی: دریغا ظلم دی! ———– وز تو می‌گویند هر سالی: عفاالله ظلم پار
دین چو رای تو ضعیف و ظلم چون دستت قوی ——– امن چون نانت عزیز و عدل چون عرض تو خوار
جهد آن کن تا در این ده روزه عمر از بهر نام ——– صدهزاران لعنت از تو بازماند یادگار
گه ز مال طفل می‌زن لوت‌های معتبر —————— گه ز سیم بیوه می‌خر جامه‌های نامدار
تو همی‌سوزی ضعیفان را که هین جامه بکن ———- تو همی‌زن این یتیمان را که هان آقچه بیار!
آخر اندر عهد ِ تو این قاعدت شد مستمر ——— در مدارس زخم چوب و در معابر گیرودار
وجه مخموری تو بر بوریای مسجد است —————– وز مسلمانی خویش آنگه نگردی شرمسار؟
اطلس مُعلَم خری از ریسمان بیوه زن —————– وانگهی ناید ترا از خواجگی خویش عار؟
تا کی این راه مزور، راه باید رفت راه ——– تا کی این کار مزخرف، کار باید کرد کار

جمال‌الدین بیشتر عمر خود را در اصفهان گذراند و شهر خود را بسیار دوست می‌داشت. اما زمانی از دست مردم این شهر به تنگ آمد و شعرهای زیر را سرود:

نفاق و بخل در شهر سپاهان ———- چنان چون تشنگی در ریگ دیدم
بزرگ و خردشان دیدم وز ایشان ——— وفا در سگ، کرم در دیگ دیدم

بس دریغ آیدم چنین شهری ————– به گروهی همه چو دردی خُم
مردمی اندر آن مجوی از آنک ————– همه چیزی در اوست جز مَردم

در سال ۱۳۲۰ خ./۱۹۴۱ م. شادروان وحید دستگردی ده هزار بیت از سروده‌های جمال‌الدین محمد اصفهانی را پس از مقابله با ده نسخه‌ی خطی معتبر به صورت دیوانی منتشر کرد.

جمال‌الدین اصفهانی و خاقانی شروانی

در سال ۵۵۱ مجیرالدین بیلقانی – که در شاعری شاگرد خاقانی شروانی بود – در هجو مردم سپاهان (اصفهان) رباعی زیر را سرود:

گفتم به صفاهان مدد جان خیزد ———— لعلی است مروت که از آن کان خیزد
کی دانستم که اهل صفاهان کورند ———– با این همه سرمه که از صفاهان خیزد

مردم اصفهان این اهانت را از خاقانی دانستند و شاعران این شهر شروع به هجو خاقانی کردند. خاقانی در این زمان در سفر در شهر موصل بود و خبر را شنید. برای عذرخواهی قصیده‌ای در مدح اصفهان سرود و مجیر بیلقانی را دیو رجیم نامید و گله کرد که چرا سخندانان اصفهان، استاد (خاقانی) را به جرم شاگرد (مجیر) نکوهیده‌اند. چند بیت این قصیده‌ی خاقانی را اینجا می‌آورم:

نکهت حورا است یا صفای صفاهان ———— جبهت جوزا است یا لقای صفاهان
دیده‌ی خورشید چشم درد همی‌داشت ———– از حسد خاک سرمه‌زای صفاهان
لاجرم اینک برای دیده‌ی خورشید ———— دست مسیح است سرمه‌سای صفاهان
چرخ نبینی که هست هاون سرمه ————- رنگ گرفته ز سرمه‌های صفاهان
مدت سی سال هست کز سر اخلاص ————— زنده چنین داشتم وفای صفاهان
در سنه‌ی «ثا نون الف» به حضرت موصل ——— راندم «ثا نون الف» سزای صفاهان
دیو رجیم آنکه بوَد دزد بیانم ————- گر دم طغیان زد از هجای صفاهان
او به قیامت سپیدروی نخیزد ————– ز آنکه سیه بست بر قفای صفاهان
اهل صفاهان مرا بدی ز چه گویند ———- من چه بدی کرده‌ام به جای صفاهان
جرم ز شاگرد پس عتاب بر استاد ————- اینت بد استاد از اصدقای صفاهان
گرچه صفاهان جزای من به بدی کرد ———– هم به نکویی کنم جزای صفاهان
خطه‌ی شروان که نامدار به من شد ————- گر به خرابی رسد، بقای صفاهان!
نسبت خاقان به من کند چو گه فخر ————– در نگرد دانش آزمای صفاهان

ثا نون الف = ثنا و نیز به حساب ابجد یعنی سال ۵۵۱ ق.

جمال‌الدین محمد اصفهانی در پاسخ به خاقانی شعر زیر را سرود:

کیست که پیغام من به شهر شروان بَرَد؟ ————– یک سخن از من بدان مرد سخندان برد
گوید: خاقانیا این همه ناموس چیست؟ ————— نه هر که دو بیت گفت لقب ز خاقان برد
تحفه فرستی ز شعر سوى عراق؟ اینت جهل! ———– هیچ کس از زیرکى زیره به کرمان برد؟!
هنوز گویندگان هستند اندر عراق —————- که قوت ناطقه مدد از ایشان برد
یکى از ایشان منم که چون کنم راى نظم ————- سجده برِ طبعِ من روان حَسّان برد
وه که چه خنده زنند بر من و تو کودکان ————– اگر کسى شعر ما سوى خراسان برد
این همه خود طیبت است والله گر مثل تو ————— چرخ به سیصد قران گشت ز دوران برد
شاعر زرگر منم، ساحر درگر تویی ————– کیست که باد و برودت ز ما دو کشخوان برد؟

عراق: منظور غرب ایران به ویژه اصفهان و همدان و لرستان و … است که بدان عراق عجم نیز می‌گفتند. سبک عراقی در شعر نیز به شعر همین منطقه گفته می‌شود. حافظ نیز در غزلی می‌گوید: خرد در زنده‌رود انداز و می نوش / به گلبانگ جوانان عراقی (زنده‌رود همان زاینده رود است)

دَرگر: دروگر، درودگر، نجار

در اینجا جمال‌الدین به زرگر بودن خود اشاره می‌کند و به خاقانی می‌گوید که تو شاعری درودگر هستی. زیرا می‌دانیم که پدر خاقانی درودگر بوده است و خاقانی خود در شعرهایش به این موضوع اشاره کرده است:
از سوی پدر دروگرم دان ———- استاد سخن تراش دوران

جالب است که به سرعت ارتباطات و مبادله‌های فرهنگی آن زمان توجه کنیم! که شعرهای خاقانی شروانی در اصفهان به خوبی شناخته شده بودند و شعرها با این سرعت پخش می‌شده است.

خاقانی در این زمان شاعر برجسته و شناخته‌شده‌ای بوده و بر اساس سروده‌هایش زادسالش نزدیک ۵۲۰ ق. بوده است. این داستان در سال ۵۵۱ ق. رخ داده یعنی در این سال خاقانی دست کم ۳۱ سال داشته است. از آنجا که جمال‌الدین محمد اصفهانی نیز بایستی شاعری شناخته باشد که با خاقانی مجادله و مشاعره کرده است و نیز با توجه به این که جمال‌الدین در آغاز کار در بازار مشغول بوده و بعدها به شعر و شاعری روی آورده به نظر من در این سال جمال‌الدین بایستی دست کم همسال خاقانی بلکه اندکی بزرگتر بوده باشد. یعنی زادسال جمال‌الدین دست کم ۵۲۰ ق. است.

نکته‌ی دیگر این که در این دوران نفوذ فلسفه‌ی یونانی در حال زیاد شدن بود و برخی شاعران در شعرهای خود از این مسئله ابراز ناخشنودی کرده‌اند. از جمله جمال‌الدین اصفهانی در جایی می‌گوید:

ره به قرآن است، کم خوان قصه‌ی یونانیان ——— اصل اخبار است، مشنو قصه‌ی اسفندیار

خاقانی نیز در قصیده‌ای چنین می‌گوید:

خرد سخته را هوا مکنید ———— رطب پخته را دقل منهید
علم تعطیل مشنوید از غیر ———- سرّ توحید را خلل منهید
فلسفه در سخن میامیزید ———– وآنگهی نام آن جدل منهید
نقد هر فلسفی کم از فلسی است ——– فلس در کیسه‌ی عمل منهید
مشتی اطفال نوتعلم را ————– لوح ادبار در بغل منهید
مرکب دین که زاده‌ی عرب است ——— داغ یونانش بر کفل منهید
قفل اسطوره‌ی ارسطو را —————- بر در احسن الملل منهید
نقش فرسوده‌ی فلاطون را ————– بر طراز بهین حلل منهید
فلسفی مرد دین مپندارید ————— حیز را جفت سام یل منهید
«افضل» ار زین فضول‌ها راند ———— نام «افضل» به جز اضل منهید

(نام خاقانی افضل بوده است.)

خاستگاه:
برای نوشتن بخش‌های آغازین این مطلب از مقاله‌ای به نام «جمال نقاش اصفهانی» نوشته‌ی محمدحسن سمسار استفاده شده است.

سه‌شنبه ۲۸/آبان/۱۳۸۷ – ۱۸/نوامبر/۲۰۰۸

شروان منطقه‌ای است در بالای رود ارس که خاقانی و چند شاعر دیگر معروف ایرانی اهل آنجا هستند. بر اساس شعرهای خاقانی تلفظ درست این شهر شَروان است. (ن.ک. نوشته‌ی پیشین) به نوشته‌ی جغرافی‌نگاران ایرانی و مسلمان این شهر را انوشیروان خسرو یکم ساسانی ساخت و از این رو نام آن شروان است. اما این بیشتر شباهت کلمه است. زیرا می‌دانیم که نام انوشیروان در اصل انوشه (انوشگ) روان (دارای روان بیمرگ یا جاوید) است. بنابراین احتمال ارتباط شروان با نام انوشیروان چندان قوی نیست.

به نوشته‌ی ابوریحان بیرونی در «آثار الباقیه» پیش از اسلام شاهان این منطقه نیز به سبک دیگر شاهان شاهنشاهی ایران ساسانی، شروانشاه گفته می‌شدند. (مانند سکانشاه و کرمانشاه و الانشاه. خسرو دوم مشهور به پرویز پیش از شاهنشاه شدن «الانشاه» بود یعنی شاه سرزمین الانیان. الان‌ها (Alan) از قوم‌های ایرانی ساکن قفقاز بودند که اوس‌های امروزی در اوسستان (Ossetia) خود را بازماندگان آنان می‌دانند. ن.ک.اوستیا و نیز سارماتیان) حاکمان این سرزمین پس از اسلام نیز هم چنان شروانشاه خوانده می‌شدند و پس از اسلام نیز نام‌های ایرانی بر خود می‌گذاشتند و مانند بسیاری از حاکمان جای جای ایران پس از اسلام، نسب خود را به ساسانیان می‌رساندند.

شروانشاهی که خاقانی در زمانش بوده منوچهر پسر کیقباد نام داشت. پسر منوچهر، که میانه‌ی خوشی با خاقانی نداشت و یکی دو بار خاقانی را به زندان انداخت، «اخستان» (Akhsatan) نام داشت. شکل دیگری از نام او را، «اختسان» نوشته‌اند که باید اشتباه کاتبان باشد. خاقانی در این باره به منوچهر گله کرده و گفته است:
خَلَفت – را که چشم بد مرساد- ———- حرمت من نکو نمی‌دارد
آب رویم ببرد بر سر زخم ————— زخمه‌ی کین فرو نمی‌دارد
جامه‌ی جاه من درید چنانک ———— دل امید رفو نمی‌دارد
حرمت بیست ساله خدمت من ————— تو نگهدار کو نمی‌دارد

نظامی گنجوی نیز که دوست و همزمان خاقانی بوده کتاب «لیلی و مجنون» خود را به اخستان پسر منوچهر پیشکش کرده است.

درباره‌ی معنای نام اخستان، ولادیمیر مینورسکی (Vladimir Minorsky)، خاورشناس مشهور روسی، معتقد است که این واژه شاید از زبان اوسی (از زبان‌های ایرانی) باشد و در گرجی «آقسرتان» (Aghsartan) گفته شده است.

در فرهنگ اعلام [=نام‌های خاص] معین چنین آمده است:

اخستان (در کتیبه‌ی ترجمه مورخ ۵۸۳ ق/ ۱۱۸۷ م. آقسرتان، در گرجی آیسرتان، در اُستی axsar اخسر و axsart اخسرت = قدرت؟) ابن منوچهر ملقب به جلال‌الدین و مکنی به ابوالمظفر شروانشاه از سلسله‌ی شروانشاهان (ه.م.) سلطنت وی ظاهراً در ۵۶۰ ق. آغاز شده. نظامی لیلی و مجنون را به نام وی سروده است.

دکتر برات زنجانی درباره‌ی این نام چنین می‌نویسد:

فرهنگ معین معنی آن را «قدرت» گمان برده است. اما خود نظامی در لیلی و مجنون به گونه‌ای آن را معنی کرده است و «آب خوش و گوارا» گفته است. و «دریای خوش آب» نامیده است:

دریای خوش آب نام دارد ———— زو آب حیات وام دارد (بیت ۴۳۲ لیلی و مجنون)

و جای دیگر او را به دریای روان و فرات ساکن تشبیه کرده است.

دریا و فرات شد ولیکن ———— دریای روان، فرات ساکن (بیت ۴۸۸)

در برخی نسخه‌ها «خوش آب» به صورت «خوشاب» نوشته شده که شاید درست‌تر باشد. در فرهنگ دهخدا درآیه‌ی خوشاب چنین است:

خوشاب: آبی که در آن انگور و انجیر و آلوبالو و گوجه و زردآلوی پخته باشند و با کمی قند شیرین کرده بنوشند (ناظم الاطباء). کمپوت (یادداشت مولف). افشره. مربای رقیق از میوه‌های تازه چون: خوشاب گوجه || مروارید. گوهر. (ناظم الاطباء). نوعی مروارید که سفید و صافی و براق و آبدار باشد (بیرونی) || تر. تازه. سیراب. آبدار. پر از آب || روشن. صاف. و در وصف دُرّ و مروارید آید.

با توجه به دهخدا خوشاب در این بیت نظامی تنها به معنای گوهر و مروارید می‌تواند باشد. زیرا صفت آبدار و سیراب برای دریا چندان شاعرانه و بامفهوم نیست. به گمان من نظامی در اینجا منظورش از «دریای خوشاب» در درجه‌ی اول «دریای آب روان و شیرین» نبوده است. بلکه یعنی دریایی که پُر است از مرواریدهای روشن و صاف. و اشاره‌ای است به بخشندگی و سخاوت شاه. و منظورش از «نام دارد» معنای توصیفی است نه ترجمه‌ی معنای نام شاه (اخستان). مصرع دوم نیز تاکیدی است بر بخشندگی و کرامت شاه که می‌گوید حتا آب نیز زندگی و شادابی و تری و حیات خود را از شاه وام دارد.

این واژه‌ی «اخستان» خیلی به واژه‌ی ایرانی دیگری شبیه است. حدس من ، که نیاز به بررسی و پژوهش دارد، آن است که شاید «اخستان» شکل دیگری از «اخشیدان» باشد. اخشید نیز واژه‌ای ایرانی (احتمالا سغدی) است و لقب شاهان اُشروسنه یا استروشن در فرارود (ماوراءالنهر) بود. یکی از مشهورترین اخشیدها «خِیدار پسر کاووس» نام داشت که امروزه بیشتر با لقبش به نام «افشین» شناخته می‌شود. «افشین» شکل دیگری از «اخشید» است. خیدار کاووس (در نوشته‌های اسلامی به شکل «حیدر بن قابوس») همان سردار ایرانی است که به عنوان سردار خلیفه‌ی عباسی با مبارز دیگر ایرانی، یعنی بابک خرمدین، جنگید و او را شکست داد و به خلیفه‌ی عباسی سپرد. اخشید خود شکل دیگری است از «خشثره» یا «خسرو» که با خشیارشا و شهریار نیز مرتبط است. یعنی فرمانروا. این واژه در نام ماه «شهریور» (Khshathra Vairya) به معنای فرمانروایی یا شهریاری دلخواه نیز دیده می‌شود. «ان» پایانی «اخست» (=اخشید) نیز مانند روزبهان است که شکلی از روزبه است.

در زبان‌های ایرانی تبدیل «س» و «ش» به یکدیگر فراوان است مانند فریسته (فرستاده) و فریشته (فرشته). گرسنه و گشنه. وَست و وَشت (از یکان‌های نظامی اشکانیان و ساسانیان). هم چنین تبدیل «د» به «ت» نیز فراوان است. حتا در مثنوی مولوی نیز برخی «د»ها به «ت» تبدیل یافته مانند «کُنیت» به جای «کنید». «رَویت» به جای «رَوید» (بروید) که در بیشتر نسخه‌های چاپی مثنوی این شکل‌ها به کنید و روید تغییر داده شده‌اند.

از دودکش تا قطب

منتشرشده: آوریل 25, 2008 در خاقانی, ریشه‌شناسی, زبان

آدینه ۶/اردیبهشت/۱۳۸۷ – ۲۵/اپریل/۲۰۰۸

فکر نکنید که این نوشته درباره‌ی گرم شدگی زمین و آب شدن یخ قطب است. نه بحث زبانی است!

شعرهای خاقانی و نظامی پر است از تصویر و تشبیه و استعاره و در عین حال بسیاری واژه‌های ناب و گاه فراموش شده. مثلا خاقانی از «پارنج» یاد می‌کند که مزدی است که به پزشکان برای بازدید بیمار در خانه داده می‌شد یا «نعل بها» به معنای پولی که برای جلوگیری از حمله به دشمن می‌دادند.

داشتم کتاب «تحفة العراقین» (ره‌آورد دو عراق) خاقانی را می‌خواندم که به این بیت برخوردم:

اَیمه نه فلک خراس رنگی است ———– آتشگاهی و دودهنگی است

(ایمه: اکنون. خراس: آسیاب سنگی بزرگی که خر آن را بگرداند.)

دودهنگ به معنای سوراخی است که در حمام‌ها و مطبخ‌ها و بخاری‌ها گذارند تا دود بیرون رود یا همان دودکش.

ذهنم به سوی فرهنگ رفت. در لغت‌نامه‌ی دهخدا زیر فرهنگ آمده است: کشیدن، آموزش دادن. فرهختن. نکته‌ی جالب و کاربرد کمتر شناخته‌ی فرهنگ، کاریز (قنات) است. «دهن فرهنگ» به معنای دهانه‌ی کاریز و جایی است که آب بیرون می‌ریزد که کوتاه شده‌ی آن فرنج است. مصدر «فرهنگ» فرهیختن است به معنای برکشیدن، فراکشیدن، تربیت کردن. هیختن به معنای کشیدن در «آهیختن» و آهختن و آختن نیز دیده می‌شود. مانند شمشیر آخته. شکل دیگر مصدر آن «فرهنجیدن» است به معنای ادب کردن و تنبیه کردن:

چنانت بفرهنجم ای بدنهاد ——– که نآری دگر باره ایران به یاد (فردوسی)

لولهنگ (به معنای آفتابه یا ابریق=عربیده‌ی آبریز) نیز با این فعل مرتبط است. یعنی لوله‌ای برای کشیدن آب.

هنگ در اصل اوستایی «ثنگ» بوده که در آن «ثـ» به «هـ» تبدیل شده است (مانند تبدیل میثرا->مهر، مینوچیثرا->منوچهر). شکل دیگر «هنگ» «سنج» است که فعل سنجیدن به معنای کشیدن و وزن کردن و اندازه گرفتن از آن است.

نمونه‌ی دیگر کاربرد هنگ واژه‌ی «پالهنگ» است که عبارت است از رشته یا دوال یا طنابی که به لگام بندند و اسب را بدان کِشند.

نشاندش بر اسب و میان بست تنگ ————– همی‌رفت پیشش، به کف پالهنگ (فردوسی)

در دهخدا نوشته پالهنگ = پالا + هنگ و پالا به معنای اسب یا اسب یدک است. و در درآیه‌ی پالا نوشته: جنیبت. اسب کوتل (برهان). پالاد. پالاده. مطلق اسب (رشیدی):

چو خورشید بنمود پهنای خویش ———— نشست از بر تند پالای خویش (فردوسی)

اما به نظر من این معنای پالا به شرح «پالهنگ» چندان ربطی ندارد. برای همین از دکتر محمد حیدری ملایری، دانشمند اخیرفیزیکدان، اخترشناس و واژه‌شناس، پرسیدم. ایشان جواب داد که «این پال به معنای ریسمان است و در اصطلاح پالدُم دیده می‌شود». به فرهنگ دهخدا برمی‌گردم. درآیه‌ی پال معنای ریسمان آمده و پالدم نیز به عنوان نمونه‌ای از کاربرد آن. پالدم که شکل رایج‌تر آن پاردُم است به معنای زیردُمی، رانَکی، دوالی از ساز اسب که به زیر دُم اوفتد.

ابروان چون پالدم زیر آمده ———– چشم را نم آمده تاری شده (مولانای بلخی)

صوفی شهر را نگر، لقمه به شُبه می‌خورد —— پاردمش دراز باد آن حَیَوان خوش علف! (حافظ)

به نوشته‌ی دکتر حیدری واژه‌ی «پال» به احتمال زیاد با filum لاتین (ریسمان، رشته) مربوط است که در زبان فرانسه از آن fil (سیم) و sans-fil (بی‌سیم، تلفن همراه) و نیز filament (رشته) ساخته شده است. با مراجعه به فرهنگ وبستر می‌بینم که در انگلیسی نیز file (پرونده) از همین ریشه گرفته شده است. زیرا در قدیم پرونده‌ها را که به صورت تعدادی کاغذ بوده با نخی یا ریسمانی به هم می‌بستند.

file: a string or wire on which papers are strung for preservation and reference. late Middle English filen < Middle French filer: Old French: to wind or spin thread < Late Latin filare: v. derivative of Latin filum: thread, string

واژه‌ی دیگر در راستای همین بحث پَل یا پِل است که البته با پال به معنای ریسمان ربطی ندارد. (ن.ک. درآیه‌ی مربوط در لغت‌نامه).

پِل: اشکلک خیمه و آن چوبکی باشد به مقدار چهار انگشت که ریسمانی بر کمر آن بندند و بدان بالا و پایین خیمه را به هم وصل کنند.. (برهان قاطع) || چوبی است به مقدار یک وجب یا کمتر و هر دو سرآن را تیز کنند و بدان بازی کنند. بدین طریق که آن را به زمین گذارند و چوبی دیگر به مقدار سه وجب بر دست گیرند و بر یک سر آن زنند تا از زمین بلند شود و در وقت برگشتن بر کمر آن زنند تا دور رود = دولک در بازی الک دولک.

اِشکِلَک: آلتی است از چوب که لای پنجه‌ی دزدان گذارند و فشار دهند تا از درد عاجز شوند و دزدی را بروز دهند.
اشکلک خیمه: پَل. چوب که به زمین فروبرند و طناب خیمه بدان بندند.

دکتر حیدری درباره‌ی پَل/پِل نیز نکته‌ای یافته‌اند که در اینجا با اجازه‌ی ایشان برای نخستین بار نقل می‌شود. این واژه‌ی پارسی با polus لاتین به معنای سر آسه (محور) ربط دارد (همان که در تعمیرگاه‌های خودرو نیز رایج است و به شکل پولوس تلفظ می‌شود). این واژه‌ی لاتین از polos یونانی گرفته شده که از آن واژه‌ی pole به معنای قطب ساخته شده است.

شادوران دکتر محمود حسابی نیز در «فرهنگ حسابی» خود بدون اشاره به این ریشه‌شناسی برای pole(قطب) از پِل/پَل استفاده کرده است.

دو نکته درباره‌ی خاقانی

منتشرشده: آوریل 15, 2008 در ادبيات, خاقانی

سه‌شنبه ۲۷/فروردین/۱۳۸۷ – ۱۵/اپریل/۲۰۰۸

دو نکته درباره‌ی «افصل الدین بدیل پسر علی خاقانی شروانی» به ذهنم رسید:

۱) شهر زادگاه خاقانی را شِروان (با زیر) می‌خوانیم که امروزه «شیروان» گفته می‌شود. در شرح این نام نیز گفته‌اند که چون انوشروان/انوشیروان آن را بنا نهاد نام آن شروان است.
حال آن که با مراجعه به دیوان خاقانی متوجه می‌شویم که نام درست این شهر شَروان (با زبر) بوده است. دکتر محمد معین نیز به همین موضوع اشاره کرده است. این هم چند بیت از خاقانی که شروان را در برابر خیروان نهاده است:

چند نالی چند ازین محنت‌سرای زادوبود ——- کز برای رای تو شَروان نگردد خیروان

خطه‌ی شَروان نشود خیروان ———— خیر برون از خط شَروان طلب

در مقایسه‌ی تبریز و شروان و این که برخی به شروان طعنه می‌زدند:

فخر من یادکرد شروان به ————- که مباهات خور به باختر است
لیک تبریز بِه اقامت را ————- که صدف قطره را بهین مقر است
گرچه تبریز شُهره‌تر شهری است ———- لیک شروان شریف‌تر ثغر است
خاک شَروان مگو که وان شَر است ———— کان شرف‌وان به خیر مشتهر است
هم شرف‌وان نویسمش لیکن —————— حرف علت از آن میان بدر است
عیب شروان مکن که: «خاقانی —————– هست از آن شهر کابتداش شر است»
عیب شهری چرا کنی به دو حرف ————— کاول «شرع» و آخر «بشر» است
گرچه هست اول «بدخشان» «بد» ————— به نتیجه نکوترین گهر است
نه «تب» اول حروف «تبریز» است ————— لیک صحت‌رسان هر نفر است

وان شر: نگهبان از شر. وان=بان=نگهبان.

شَروان به دولت تو خود خیروان شد اما ———— من خیروان ندیدم الا شری ندارم

تا به دور دولت او گشت شَروان خیروان —– عرشیان فیض روان بر خیروان افشانده‌اند

۲) نکته‌ی دوم درباره‌ی نسب مادری خاقانی است. خاقانی در سفر به عراق عجم (غرب ایران) و عراق عرب (میان‌دورود یا بین‌النهرین) کتابی نوشته به نام «تحفة العراقین» (ره‌آورد دو عراق) که در آن به مدح پدر و مادر و عموی خود نیز پرداخته است. درباره‌ی مادرش چنین می‌گوید:

هستم ز پی غذای جانور ———– طباخ نسب ز سوی مادر …
کارم ز مزاج بد نرستی ————- گرنه برکات مادرستی
آن پیرزنی که مرد معنی است ———- آن «رابعه‌»ای که ثانی‌اش نیست
وز «رابعه» در صیانت افزون ———– بل رابعه‌ی بنات گردون
کدبانوی خاندان حکمت ————- مستوره‌ی دودمان عصمت
مریم سکنات گاه بهتان ————– زهرا حرکات وقت احسان
نسطوری و موبدی نژادش ———- اسلامی و ایزدی نهادش
مولد بُده خاک ذوعطابش ———— فیلاقوس الکبیر بابش
پس کرده گزین به عقل و الهام ————- بر کیش کشیش دین اسلام
بگریخته از عتاب نسطور ————– آویخته در کتاب مسطور
کدبانو بوده چون زلیخا ———— بَرده شده باز یوسف‌آسا
از روم ضلالت آوریده ————— نـخّاس هُدیش پروریده
تا مصحف و «لااله» دیده ———— ز انجیل و صلیب دررمیده…
صافی دم و صوفی اجتهاد است ———- مومین دل و مومن اعتقاد است
آه ار دعوات او نبودی ————– کارم ز فلک چگونه بودی؟

جانور: جان‌بخش

موبدی‌نژاد: آیا می‌توان نتیجه گرفت که مادر خاقانی در اصل به خاندان موبدان تعلق داشته و به دین نسطوری درآمده است؟ وی باید بانوی بالامقامی بوده باشد که به خاندان حکمت و دودمان عصمت تعلق داشته و در مثل فیلیپوس بزرگ (فیلاقوس الکبیر، ن.ک. پایین) مانند پدرش بوده است. و نیز می‌گوید مانند زلیخا بانو بوده اما مانند یوسف بَرده شده است. و از روم به عنوان برده به سرزمین اسلام آورده شده و نـخاس (برده‌فروش) هدایت او را پرورده و پس از مدتی به دین اسلام گرویده و بنده‌ی بسیار مومن و معتقدی شده است. خاقانی هم چنین اعتبار و رونق کار خود را از دعاهای او می‌داند.

منظور از رابعه می‌تواند «رابعه دختر کعب قَزداری بلخی» از زنان عارف مشهور یا «رابعه عَدویه» از زنان پرهیزگار اهل بصره باشد. خاقانی می‌گوید مادرش از رابعه بالاتر است و کسی دومی او نمی‌شود.

بر اساس بخش «تعلیقات» دیوان خاقانی به کوشش دکتر سجادی در شرح «فیلاقوس» آمده که مینورسکی معتقد است شاید این فیلاقوس اشاره به یولیوس فیلیپوس عرب، امپراتور عرب‌تبار روم، باشد که مسلمانان معتقد بودند مانند بطلمیوس یونانی حکیم بوده است. زیرا در کتاب سارتن، فیلسوف و حکیمی به نام فیلیپ پیدا نکرده است.

دو تقلب قدیمی

منتشرشده: آوریل 13, 2008 در فرهنگ, ادبيات, خاقانی

یک‌شنبه ۲۵/فروردین/۱۳۸۷ – ۱۳/اپریل/۲۰۰۸

در هر سرزمین و فرهنگی کاسبان تقلب می‌کنند. مثلا سوره‌ی ۸۳ قرآن سوره‌ای است به نام «مطففین» یا کم‌فروشان یا کسانی که در ترازو دستکاری می‌کنند و چنین می‌گوید: وای بر کم فروشان. آنان که چون از مردم پیمانه می‌ستانند کامل می‌گیرند اما چون به مردم پیمانه دهند یا برایشان کالایی را برکشند کم می‌گذراند.

در شعرهای خاقانی شروانی به دو تقلب کاسبان برمی‌خوریم که دست کم یکی از آنها هنوز نیز برقرار است.

یکی این که جگر را می‌سوزاندند و با مُشک مخلوط می‌کردند یا اصلا همان را به جای مشک می‌فروختند!

هردم جگرم سوزی در زلف به کار آری ———— نه مشک خَلَق گردد چون با جگر آمیزی؟

خَلَق: کهنه. سیاه رنگ و رو رفته. نیمدار. در برخی نسخه‌ها مصرع دوم چنین است: نه مشک خلل گیرد چون با جگر آمیزی؟

در این غزل خاقانی به معشوقه می‌گوید که جگر مرا می‌سوزانی و می‌خواهی با آن زلف خود را معطر کنی اما این مشک تقلبی است و خوب نیست. به گمانم اکنون نیز تقلب‌های مشابهی در زمینه‌ی فروش اودوکلن و عطرها می‌شود.

تقلب دیگر این که گوشت گاو را خشک می‌کنند و آن را با مواد رنگی زرد می‌کنند بعد رشته‌ها یا الیاف گوشت خشک شده را به عنوان زعفران نسابیده می‌فروشند!

شاه جهان نظم ِغیر، داند از سِحر من ————- اهل بصر گوشت گاو دانند از زعفران

نمونه‌ی دیگر:

هر جا که محرمی است خسی هم حریف اوست ————– آری ز گوشت گاو بود بار زعفران

[حریف: هم حرفه. همکار. همراه]

زنده یاد «علی دشتی» در کتاب «خاقانی: شاعری دیرآشنا» (چاپ ۱۳۳۵ خ) اشاره می‌کند که در آن زمان نیز در گزارشی در مجلس سنای زمان شاه از این تقلب گزارشی شده است.

شنبه ١٩/آبان/۱۳۸۶ – ١٠/نوامبر/٢٠٠٧

برخلاف تصور بسیاری که مفهوم کشور و ملت را مفهومی جدید و اروپایی می‌دانند، ایرانیان حتا پس از اسلام نیز همواره در هر کجای این گستره‌ی پهناور می‌زیستند خود را ایرانی می‌دانستند و شکوه ایران را زنده می‌داشتند. نباید تصور کرد که ایران مفهومی متعلق به سده‌ی نوزدهم یا بیستم میلادی و پس از انقلاب مشروطه است. و نباید ایران را با ایران سیاسی/جغرافی امروز یکی دانست. برای نمونه، در وبلاگ یک افغان خواندم که «چرا ناصر خسرو و مولوی را ایرانی می‌دانید؟ بلخ شهری در افغانستان است!» اما افغانستان یک کشور و موجودیت سیاسی جدید است.

با یک جستجوی ساده در دیوان شاعران بزرگ پارسی‌گو، می‌بینیم که ایران همواره وجود داشته و متفکران و دانشوران فراوانی خود را ایرانی می‌دانسته‌اند. حتا شاهان و فرمانروایان کوچک محلی وقتی قدرتی به هم می‏زدند خود را «شاه ایران» یا «خسرو ایران» می‌خواندند.

گذشته از شاهنامه، شاهکار سترگ استاد سخن فردوسی توسی، که به تمامی درباره‌ی ایران و شکوه ایران از نظر رزمی و حماسی است، و نیز سه کتاب «خسرو و شیرین»، «هفت پیکر» و «اسکندرنامه»ی نظامی گنجوی که دربار‌ه‌ی جنبه‌ی بزمی و هنری ایران پیش از اسلام است، شاعران دیگری نیز از ایران به معنای کشور واقعی و نه مفهومی شعری/تمثیلی یا حماسی یاد کرده‌اند.

پیشتر قصیده‌ی شیوای انوری ابیوردی را در همین وبلاگ آورده‌ام. و نیز از نظامی گنجوی که می‌گوید:
همه عالم تن است و ایران دل ——– نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد ——– دل ز تن به بود، یقین باشد

این هم چند نمونه‌ی دیگر از شاعران سرشناس به ترتیب تاریخی از سده‌ی چهارم خ. تا سده‌ی یازدهم خ.

رودکی سمرقندی (سده‌ی ۴):
شادی بوجعفر احمد بن محمد ———— آن مَه آزادگان و مَفخَر ایران

سنایی غزنوی (سده‌ی ۵):
تا در ایران خواجه باید، خواجه «ایران شاه» باد ———– حکم او چون آسمان بر اهل ایران، شاه باد!
ناصح ملک شه ایران، «ایران شاه»، آن ——— کز نژاد از نجبا دهر چون او منتجبی
آن که تا چون دست موسا طبع را پر نور کرد ———- ملک ایران را چو هنگام تجلی طور کرد

ناصر خسرو قبادیانی (سده‌ی ۵):
برون کرده است از ایران دیو، دین را ——— ز بی‌دینی چنین ویران شد ایران

فرخی سیستانی (سده‌ی ۵):
سر شهریاران ایران زمین ———— که ایران بدو گشت تازه جوان
شاه ایران از آن کریم‌تر است ———- که دل چو منی کند بخسان
هستند ز نیمروز تا شب ———— در خدمت او مهتران ایران
میر آزاده سیر، یوسف بن ناصر دین ——— پشت اسلام، و هم از پشت پدر ایران شاه

منوچهری دامغانی (سده‌ی ۵):
زود شود چون بهشت، گیتی ِ ویران ———— بگذرد این روزگار سختی از ایران

نظامی گنجوی (سده‌ی ۶):
خاصه مَلَکی چو شاه شِروان ———- شروان چه، که شهریار ایران

خاقانی شروانی (سده‌ی ۶):
چون غلام تو است خاقانی، تو نیز ———— جز غلام خسرو ایران مشو
من شکسته خاطر از شروانیان، وز لفظ من ——— خاک شروان مومیایی بخش ایران آمده
از هند رفته در عجم، ایران زمین کرده ارم ——– بر عاد ظلم از باد غم، گرد معادا ریخته
ای برید صبح سوی شام و ایران بر خبر ———– زین شرف کامسال اهل شام و ایران دیده‌اند
شاه ایران مظفرالدین آن ———- کز سر کسرا افسر اندازد
دل که از درگاه تو محروم شد، محروم‌وار ——— رفت و راه آستان صدر ایران برگرفت

عطار نیشابوری (سده‌ی ٧):
چو یکسان است آنجا ترک و تاجیک ———– هم از ایران هم از توران دریغا
(تاجیک =ایرانی)

خواجوی کرمانی (سده‌ی ٨):
اگر تو داد دل مستمند من ندهی ———- به پیش خسرو ایران برم ز دست تو داد

عبید زاکانی (سده‌ی ٨):
ز بامداد ازل تا به انقراض ازل ———- زمام ملک به فرمان شاه ایران کرد

محتشم کاشانی (سده‌ی ١١):
که چون مرغان بی بال و پر از بار دل ویران ——– ز ایران نیستش جنبش میسر، گر برآرد پر
قصه کوته، ماه ایران، میر میران، کایزدش ———- کرد از بس سربلندی، سرور جن و بشر
سپهر مرتبه، سلطان محمد صفوی ———— خدایگان، ملوک ممالک ایران

فروغی بسطامی (سده‌ی ١٢):
آفتاب فلک فتح، ملک ناصر دین ———- که به همدستی شمشیر گرفت ایران را