بایگانیِ دستهٔ ‘تفریح’

شنبه ۱۷/مهر/۱۳۸۹ – ۹/اکتبر/۲۰۱۰

استان‌های ارّان و شروان و ایروان و تالش و گرجستان و قفقاز در طی تجاوزهای روسیه‌ی تزاری در زمان قاجار و پس از عهدنامه‌های ننگین گلستان و ترکمان‌چای (۱۲۴۳ ق. / ۱۲۰۶ خ. / ۱۸۲۸ م.) از ایران جدا شد. دولت تزاری و پس از آن دولت استالین آغاز کردند به فعالیت فرهنگی برای بریدن پیوندهای دیرینه‌ی این بخش از ایران با دیگر بخش‌های ایران. و بهترین راهی که یافتند ایجاد دشمنی بین ترک‌زبان و پارسی‌گویان بود. در آن زمان گذشته از پارسی‌گویان قفقاز حتا ترک‌زبانان قفقاز نیز برای نوشتار ادبی و علمی خویش زبان پارسی را به کار می‌بردند. کم کم زبان ترکی به عنوان زبان غالب جای زبان پارسی را گرفت و آموزش پارسی در مدرسه‌ها محدودتر و محدودتر و سپس ناپدید شد. استالین برای پروژه‌ی ملت‌سازی خود و از آنجا که به خطه‌ی شیران آذربایجان ایران چشم طمع دوخته بود، نخست نام منطقه‌ی شمال قفقاز را به «جمهوری سوسیالیستی آذربایجان» برگرداند. این کار با مخالفت ایرانیان آذری مانند احمد کسروی تبریزی روبرو شد. پس از مدتی افسانه‌ی تقسیم «آذربایجان» به دو منطقه‌ی «شمالی» و «جنوبی» در میان مردم ارّان رایج شد. در سال ۱۳۲۴ نیز نیروهای ارتش سرخ شوروی در پشتیبانی جعفر پیشه‌وری و دیگر عضوهای «فرقه‌ی دموکرات» دوباره به ایران تجاوز کردند و آذربایجان را اشغال کردند. اما با کاردانی نخست وزیر وقت، قوام، نیروهای شوروی مجبور شدند که ایران را ترک کنند.

نظامی و شعر سرودن به ترکی
یکی از کارهای ویرانگر فرهنگی استالین «دزدیدن نظامی گنجوی» و ترک اعلام کردن او بود. وی گفت «نظامی گنجوی از شخصیت‌های براداران آذربایجانی ما است و نباید به ایرانیان تسلیم شود». وی با تفسیر غلط و مغرضانه‌ی این بیت در داستان «لیلی و مجنون» نظامی

ترکی صفت وفای ما نیست ———– ترکانه سخن سزای ما نیست

این افسانه را ساخت که نظامی می‌خواسته این داستان را به زبان ترکی بگوید اما فرمانروای آن زمان او را وادار کرده است که به پارسی شعر بگوید! حال آن که «ترکانه سخن» هیچ ربطی به «شعر ترکی» یا «سخن به زبان ترکی» ندارد بلکه معنای آن «سخن پست» و شیوه‌ی سخن ترکان است که در آن زمان کوچ‌نشین و غیرشهری و بددهان بودند. زیرا بی‌درنگ در بیت بعد می‌گوید:

آن کز نسب بلند زاید ———— او را سخن بلند باید

پس از استالین پان‌ترکانی چون «دکتر جواد هیات» تا آنجا پیش رفتند که گفتند زبان مادری نظامی ترکی بوده و نظامی برخی از مثل‌های ترکی را به پارسی ترجمه کرده و در شعرهای خود آورده است مانند این مثل:

نمی‌خواهی که زیر افتی چو سایه ———– مشو بر نردبان جز پایه پایه

به گفته‌ی جواد هیات لت دوم این شعر «ترجمه‌ی پارسی» این «مثل ترکی» است: «نردبانی پیله پیله چیخارلار»! یا نظامی می‌گوید: «کس نگوید که دوغ من تُرُش است». به گفته‌ی جواد هیات این نیز «ترجمه‌ی پارسی» این مثل ترکی است «هئچ کس اوز آیرانینا تُرُش دئه مز»! البته واضح و مبرهن است که «نردبان» و «پله» و «هیچ کس» و «ترش» همه‌ی واژه‌های ناب ترکی هستند! باید از جناب دکتر پرسید «مگو حرفی که هشیاران بخندند» معادل کدام مثل ترکی بوده که نظامی به پارسی ترجمه کرده است؟

استالین بدین نیز بسنده نکرد و موضوع دیگری را نیز جعل کرد:

دیوان ترکی نظامی!
استالین هم چنین گفت «نظامی بیشتر کارهایش را به زبان پارسی نوشته است». یعنی کارهایی هم به زبانی جز پارسی دارد. اما در طول تاریخ ادبیات این پهنه‌ی گسترده از زمین، هیچ گاه نشانی از اثر دیگری از نظامی به زبان دیگری به دست نیامده بود. خود نظامی نیز در تمام شعرهای خود به همه‌ی آثار خویش اشاره کرده است و تنها از پنج گنج و یک دیوان غزل و قصیده نام برده است. برای همین گشتند و گشتند تا این که دیوان نظامی قونیوی را یافتند که چند سده پس از نظامی گنجوی در شهر قونیه زندگی کرده بود. این دیوان را به نام دیوان شعرهای ترکی نظامی گنجوی چاپ و پخش کردند! امروزه نیز هنوز برخی باور کرده‌اند که این دیوان سروده‌ی نظامی گنجوی است.

در راستای دزدیدن نظامی دروغ‌های فراوانی ساخته شد که دوست گرامی «دکتر علی دوست‌زاده» در مقاله‌ی مفصلی در پایگاه ارزشمند آذرگشنسپ به همه‌ی آنها پرداخته است. من در اینجا با کمی طنز به داستان زن نظامی می‌پردازم که شاید در آن مقاله کمتر بدان پرداخته شده باشد.

داستان زن نظامی
بر پایه‌ی پژوهش استاد سعید نفیسی و نوشته‌های خود نظامی و زمان سروده شدن کتاب‌هایش، نظامی در سال ۵۴۰ ق. / ۵۳۴ خ. / ۱۱۴۵ م. در شهر گنجه زاده شد. گویا در زمان سرودن نخستین اثر خود یعنی «مخزن‌الاسرار» (سال ۵۷۲ ق. / ۵۵۵ خ. / ۱۱۷۶ م.) پیران بر جوانی او رشک برده و او را می‌آزردند. به طوری که مجبور شد بسراید:

در کهن انصاف نَوان کم بوَد ——— پیر هواخواه جوان کم بوَد

نظامی در آثار خود چندین بار به زن و فرزند خویش اشاره کرده است. فرمانروای شهر «دربند» در ارّان دختر ترکی را به او می‌فرستد و نظامی با آن دختر ازدواج می‌کند. از این زن نخست، نظامی دارای فرزندی به نام محمد می‌شود. محمد نظامی در زمان سروده شدن کتاب سوم نظامی یعنی «لیلی و مجنون» در سال ۵۸۴ ق. / ۵۶۷ خ. / ۱۱۸۸ م. چهارده ساله بوده است (ای چارده ساله قرة العین). بنابراین زمان تولد این پسر ۵۷۰ ق. / ۵۵۳ خ. / ۱۱۷۴ م. بوده و ازدواج نظامی با این همسر باید پیش از ۵۷۰ ق. یعنی پیش از سرودن مخزن‌الاسرار بوده باشد. نظامی این زن خویش را بسیار دوست می‌داشت اما شوربختانه اما این زن جوانمرگ می‌شود و نظامی در پایان داستان دوم خود یعنی «خسرو و شیرین» در سال ۵۷۶ ق. پس از سرودن بخش جوانمرگ شدن شیرین به یاد جوانمرگ شدن همسر خویش می‌افتد و چنین می‌سراید:

در این افسانه شرط است اشک راندن ——— گلابی تلخ بر شیرین فشاندن
به حکم آن که آن کم زندگانی ———– چو گل بر باد شد روز جوانی
سبک‌رَو چون بُت قبچاق من بود ———— گمان افتاد خود کآفاق من بود
همایون پیکری نغز و خردمند ————– فرستاده به من دارای دربند
پرندش درع و از درع آهنین‌تر ———– قباش از پیرهن تنگ‌آستین‌تر
سران را گوش بر مالش نهاده ———— مرا در همسری بالش نهاده
چو ترکان گشته سوی کوچ محتاج ————— به ترکی داده رختم را به تاراج
اگر شد ترکم از خرگه نهانی ————- خدایا ترکزادم را تو دانی!

در سال‌های ۱۳۱۴ خ. / ۱۹۳۵ م. که مرحوم حسن وحید دستگردی (درگذشته 1321 خ.) نخستین چاپ ویراسته‌ی آثار نظامی را بر پایه‌ی ۳۰ دستنویس خطی منتشر کرد برداشتش از این بیت چنین بود که نام زن نظامی «آفاق» بوده است. حال آن که در گذشته بیشتر مردم و به ویژه شاعران کمتر نام همسر خویش را در نوشته‌هایشان می‌آوردند. استاد سعید نفیسی نیز همان زمان این برداشت را نادرست دانست و در دیباچه‌ی دیوان غزل‌ها و قصیده‌های نظامی که خود در سال ۱۳۳۶ خ. / ۱۹۵۷ م. منتشر کرد دوباره یادآوری کرد که

مرحوم وحید دستگردی استنباط عجیبی کرده و نام این کنیزک و همسر نظامی را «آفاق» دانسته است و متوجه نبوده که مراد وی [=نظامی] از «گمان افتاد خود کآفاق من بود» این نیست که نامش آفاق بوده بلکه مقصود این است که چنان به او دل بسته بوده است که او را همه چیز خود می‌دانسته و در نزد او جانشین همه‌ی آفاق و در برابر همه‌ی آفاق بوده است. البته در زمان ما معمول شده است که نام زنان را «آفاق» بگذارند اما در زمان نظامی این کلمه در نام زنان معمول نبوده و نظیر آن در جای دیگر دیده نشده است و بسیار بعید می‌نماید که نام این همسر نظامی آفاق بوده باشد.

نظامی باز هم زن می‌گیرد اما زن‌های دیگرش نیز پیش از خودش می‌میرند و از آنها دارای فرزندی نشد. خود وی در پایان دفتر نخست اسکندرنامه یعنی اقبالنامه چنین می‌گوید:

مرا طالعی طُرفه هست از سخن ——— که چون نو کنم داستان کهن
در آن عید کآن شکرافشان کنم ———– عروسی شکرخنده قربان کنم!
چو حلوای «شیرین» همی‌ساختم ———– ز حلواگری خانه پرداختم
چو بر گنج «لیلی» کشیدم حصار ———– دگر گوهری کردم آنجا نثار
کنون نیز چون شد عروسی به سر ———— به رضوان سپردم عروسی دگر!
ندانم که با داغ چندین عروس ————- چه گونه کنم قصه‌ی روم و روس
بِه ار نارم اندوه پیشینه پیش ————- بدین داستان خوش کنم وقت خویش

یعنی در کل نظامی سه بار زن گرفته و هر سه زن جوانمرگ شده‌اند.

عاشقان سینه‌چاک استالین یعنی پان‌ترکان نیز از برداشت اشتباه وحید دستگردی ذوق زده شدند و به اصطلاح «بُل» گرفتند. اما آفاق نام ترکی نبود. به همین خاطر برای این نام ریشه‌سازی ترکی نیز کردند! و آن را در اصل «آپ آق» (ap aq/ak) یعنی «بسیار سپید» دانستند. اما مشکل اینجا بود که نظامی مانند دیگر پارسی‌زبانان می‌توانسته راحت «آپ آق» را بگوید و نیازی به تبدیل آن به «آفاق» نداشته. همان گونه که قپچاق را نیز گفته است. از این رو در شکلی که پان‌ترکان می‌نویسند (از جمله در نوشته‌های جواد هیات) قپچاق نیز به شکل «قفچاق» نوشته شده است تا همه چیز جور درآید!!

حال اگر قرار باشد نام زن نظامی را «آفاق» بدانیم این بیت‌های نظامی را چه گونه باید تفسیر کرد؟

۱) خسرو و شیرین

ز عشق آفاق را پردود کردم ———– خرد را دیده خواب‌آلود کردم

در ماه عسل که اول عشق بوده یک بار نظامی خواب آلود بوده و در زمان آشپزی دود زیادی در چشم آفاق خانم می‌کند.

جوابش داد کای از مهتران طاق ———– ندیدم مثل تو مهمان در آفاق

آفاق خانم یکی از دوستانش را به مهمانی دعوت کرد و نظامی در زمان خداحافظی به او گفت: ما در مهمان‌های آفاق خانم تاکنون مانند شما نداشتیم.

گهی گفت: «ای سحر! منمای دندان! ———- مخند! آفاق را بر من مخندان!»

یک نفر به نام سحر (خواهر کوچک نظامی یا شاید زن مزاحم همسایه؟) دندانش را نشان می‌داده و نظامی را مسخره می‌کرده و آفاق خانم را هم به خنده می‌انداخته.

بگفت: «ار من کنم در وی نگاهی؟» ——— بگفت: «آفاق را سوزم به آهی»

خسرو پرویز از فرهاد می‌پرسد: اگر من به شیرین نگاه کنم تو چه کار می‌کنی؟ فرهاد هم می‌گوید من هم چنان آهی می‌کشم که زن راوی داستان یعنی آفاق خانم را بسوزانم! شاید اینجا نظامی می‌خواهد مردن زنش را به گردن فرهاد بیندازد!

۲) در لیلی و مجنون
نظامی دوباره یاد زنش می‌افتد و می‌گوید:

صاحب هنری به مردمی طاق ———– شایسته‌ترین جمله آفاق

آفاق خانم صاحب هنر و در مردمداری تک و شایسته‌ترین همسر بود. شاید بتوان نتیجه گرفت که آفاق خانم فارغ‌التحصیل رشته‌ی هنرهای زیبا از دانشگاه باکو بوده!

۳) در هفت پیکر
چندین سال پس از مرگ آفاق، بالاخره نظامی گنجوی در بهرام‌نامه یا هفت‌پیکر درباره‌ی چگونگی مرگ یا در واقع کشته شدن آفاق خانم در یک بیت فشرده، پرده از راز هولناکی برمی‌دارد:

از پی جان‌درازی شه شرق ———- کردم آفاق را به شادی غرق

شاه شرق – یعنی همان شاهی که نظامی را مجبور کرده بود لیلی و مجنون را به جای ترکی به زبان پارسی بسراید – بالاخره نظامی را شست‌وشوی مغزی می‌دهد و او را با ترکان بد می‌کند. نظامی هم که اینک یک «پان‌فارس شوونیست» شده بود برای جان‌درازی یا همان طول عمر پادشاه به خانه می‌آید و با شادی تمام، زن ترکش یعنی «آفاق» خانم را در وان حمام غرق یا خفه می‌کند!

Advertisements

بازی با آمار ایران

منتشرشده: فوریه 21, 2009 در پانترکان, تفریح, روزانه

شنبه ۳/اسفند/۱۳۸۷ – ۲۱/فوریه/۲۰۰۹

این روزها به نظر می‌رسد همه برای خودشان آمارشناس شده‌اند و «اداره‌ی آمار» شخصی تاسیس کرده‌اند. هر کسی از هر گوشه‌ای برای خودش درباره‌ی ایران آمار می‌دهد. برخی هم که هنوز امکانات و سرمایه‌ی تاسیس اداره‌ی آمار شخصی پیدا نکرده‌اند یا به اصطلاح رایج ِ کسانی که زبان خارجی را نشانه‌ی پیشرفت می‌دانند «اسپانسور» (با همین تلفظ ایرانی!) پیدا نکرده‌اند از سازمان‌های جهانی‌ای مانند یونسکو – کارش هیچ ربطی به آمارگیری جمعیتی درون کشورها ندارد – مایه می‌گذارند و آمار نقل می‌کنند. هر چی باشد سازمان خارجی است و حرفشان درست است!

برای نمونه، تجزیه‌طلبان نژادپرست همه‌ترک‌انگار (pan-Turk) اعلام می‌کنند که بیش از ۵۰ درصد ایران ترک اند (و نه ترک زبان) و «فارس‌»ها در اقلیت به سر می‌برند. در ضمن از یونسکو (انگار اصغر آقای محله است و یک نفر است) «نقل» (بخوانید جعل) کردند که زبان فارسی لهجه‌ی سی و سوم زبان عربی (!) می‌باشد اما زبان ترکی سومین زبان باقاعده‌ی دنیا می‌باشد. حالا معنای لهجه‌ی سی و سوم چه می‌باشد و لهجه‌ها را چه طور شماره‌بندی می‌کند از سطح دانش من «فارس شوونیست» بیرون می‌باشد. البته برای کسانی که سومریان و ایلامیان و دیگران را، حتا خدا و پیغمبر را ترک می‌دانند، دیگر این جمعیت ناچیز ایران که عددی نمی‌باشد! اگر یونسکو را هم قبول ندارید پایگاه اینترنتی بسیار معتبر اتنولوگ (ethnologue) را که نمی‌توان نادیده گرفت! مهم نمی‌باشد که این موسسه کارش ترجمه‌ی کتاب مقدس مسیحیان به زبان‌های مختلف می‌باشد و تخصصی در آمارگیری ندارد و معلوم نمی‌باشد آمارش را درباره‌ی زبان‌های جهان از جمله آمار سخنگویان ایران از کجا آورده است. تازه دکتر رضا براهنی – که استاد دانشگاه خارج می‌باشد – هم از اتنولوگ آمار نقل کرده است. پس حتما اتنولوگ معتبر می‌باشد!

در این بازار دیگران نیز بیکار ننشسته‌اند. هر کس می‌خواهد از این قواره پارچه‌ی رنگارنگ برای خودش قبایی (شاید هم زیرپوش مامان‌دوزی!) یا چیزی بدوزد. تجزیه‌طلبان کُرد (مانند دکتر گلمرادی) اعلام فرمودند که دست کم ۱۶ درصد ایرانیان کُرد هستند.

یوسف عزیزی بنی‌طُرف نیز از آن طرف گفت: کی به کی اه؟ حالا که این طور است. تمام مردم استان خوزستان عرب هستند. اون که هیچ! بلکه در ایران ۸ میلیون عرب داریم. این همه لر در شهرهای مسجد سلیمان و ایذه و بهبهان و دزفول و … در اصل عرب هستند و خودشان نمی‌دانند». حالا همه‌ی دنیا هم باورشان شده که بله خوزستان استان عرب‌نشین است. شبکه‌ی الجزیره هم – که در خُردکشور قطر قرار دارد و همه‌ی مشکل‌های دنیای عرب مانند غزه و فلسطین و … را حل کرده – برای عرب‌های ایران دلش سوخت و گزارش داد که چرا کسی به داد عرب‌های ایران نمی‌رسد. مگر یادتان رفت که ما هشت سال سعی کردیم و کلی پول خرج کردیم و به «قهرمان ملت عرب» – یعنی صدام حسین عزیز – همه جور کمک کردیم و نیرو فرستادیم تا به زور عرب‌های ایران را آزاد کنیم اما اینها دلشان نخواست آزاد شوند و با صدام جنگیدند!

شخص دیگری به نام حسین بور هم که می‌خواهد بلوچستان را سرقباله بیندازد و برای خودش بردارد گفت حالا که این طور است بندرعباس هم شهری بلوچ‌نشین و بخشی از بلوچستان است! اصلا یک سوم ایرانیان سنی هستند! در تهران دو میلیون سنی داریم. شهر شیراز و مشهد هم هر یک ۱ میلیون سنی دارد. اما یادش رفت که شیراز کلا کمتر از ۱.۵ میلیون جمعیت دارد.

خلاصه سنگ مفت و گنجشک مفت. اگر شما هم میل دارید می‌توانید برای خودتان آمار تهیه کنید و در فضا پخش کنید. کسی هم ازتان منبع و سند و گزارش آمارگیری نمی‌خواهد. شاید توانستید کشوری بسازید و رییس جمهورش شوید. از من گفتن و از شما نشفتن!

کردان در فرهنگ آکسفورد

منتشرشده: نوامبر 4, 2008 در تفریح

سه‌شنبه ۱۴/آبان/۱۳۸۷ – ۴/نوامبر/۲۰۰۸

امروز علی کردان، وزیر کشور جمهوری اسلامی ایران، در مجلس استیضاح و برکنار شد. علت این استیضاح نیز داستان مدرک نامعتبر و جعلی وی بود که مدت‌ها سر همه را گرم کرده بود. ایشان اعتراف کرد که پس از ۸ سال که با این مدرک افتخاری عضو هیات علمی بوده و حقوق دریافت کرده تازه امسال پس از هیاهوی فراوان متوجه شد که مدرکش جعلی است.

به نوشته‌ی بی.بی.سی پارسی این استیضاح «دارای سه بند است که به معتبر نبودن مدرک دکترای افتخاری علی کردان از دانشگاه آکسفورد بریتانیا و مدارک تحصیلی او از دانشگاه آزاد اسلامی، دریافت حقوق و عضویت در هیات علمی دانشگاه آزاد با مدارک غیرمعتبر ارتباط دارد.»

امروز دوستی متن زیر را برایم فرستاده که شوخی‌ای است با این جریان:

هرچند دانشگاه آکسفورد انگلستان اتهام (!) دادن مدرک به علی کردان را به شدت تکذیب کرد اما پس از این جریان واژه‌ی کردان وارد فرهنگ انگلیسی آکسفورد شد.

– Kordanize /’kərdənaiz/ (v.) [past tense: Kordanized, past participle: Kordanized ]
(1) To get PhD without having a bachelor degree.
(2) To become an important person (e.g. minister) by presenting fake certificate or documents.

– Kordanization (n.)
(1) The process of receiving fake degree, especially from a prestigious university (e.g. Oxford)
(2) The relationship between happiness and telling a big lie.
(3) A method in order to gain self-confidence.

– Kordanism (n.)
(1) The philosophy and strategy of telling lie to a large group of people (e.g. a nation)
(2) A psychological method for deceiving people and laughing simultaneously.

– Kordanic (adj.)
(1) Happy
(2) self-confident
(3) Relaxed

– Kordanicly (adv.)
In a Kordanic manner

زبان‌کُشی

منتشرشده: سپتامبر 2, 2008 در پانترکان, تفریح, زبان

سه‌شنبه ۱۲/شهریور/۱۳۸۷ – ۲/سپتامبر/۲۰۰۸

دیروز به سخنرانی کسی به نام «دکتر (؟) ضیاء صدرالاشرافی» در پال‌تاک (Paltalk) گوش کردم با عنوان «زبان‌کُشی». این شخص که در آغاز ادعا می‌کرد بی‌طرف است و دوستان «فارس» زیادی دارد پس از اندکی، همه‌ترک‌انگاری (pan-Turkism) خود را روشن کرد. جالب است که تمام این کسان بدون سند، «دکتر» و «پروفسور» هستند و معلوم نیست در چه رشته‌ای و از کجا دکتر و پروفسور شده‌اند و چه کسان معتبری آنان را قبول دارد. وی مرا به یاد یکی از استادان دوران تحصیلم انداختم.

در آن زمان هنوز کشوری به نام اتحاد شوروی وجود داشت و خرده‌دیکتاتور‌هایی چون علی‌اف (پدر) و ترکمن‌باشی و … لگام نگیسخته بودند و ادعا نمی‌کردند کشورهایی با سابقه‌ی تمدن هزار ساله هستد و حتا کسی از وجودشان خبری هم نداشت. در ایران نیز خبری از بیماری همه‌ترک‌انگاری نبود، دست کم چندان شناخته نشده بود. این استاد ما – که ترک‌زبان بود و پیش از انقلاب یکی دو ترم در دانشگاه برکلی نشسته بود – ریاضیات گسسته (discrete mathematics) درس می‌داد و ادعاهای جالبی می‌کرد. یکی این که می‌گفت من یک بار واژه‌ای انگلیسی (mutual) را در جمله‌ای به کار بردم که همه‌ی انگلیسی‌زبانان برکلی تعجب کردند و البته این را نشان سواد انگلیسی خود می‌دانست. دیگر این که می‌گفت من با استفاده از نظریه‌ی گروه (Group Theory) و نظریه‌ی زبان‌های دیسه‌ور یا صوری (formal language) ثابت می‌کنم که زبان ترکی کامل‌ترین زبان دنیاست! یکی از دلیل‌های ایشان برای کامل بودن ترکی و به ویژه برتری آن نسبت به زبان پارسی این بود که در ترکی، مانند زبان‌های اروپایی، اول صفت می‌آید بعد اسم اما در پارسی اول اسم می‌آید بعد صفت! بنابراین ترکی قوی‌تر است. مانند سیب سرخ که در انگلیسی می‌شود red apple و در ترکی هم کرمیزی آلما. البته ایشان هیچ گاه این را با ریاضی ثابت نکرد. دیگر آن که گویا نمی‌دانست در زبان پارسی هر دو ترکیب «صفت + اسم» و «اسم + صفت» را داریم. در زبان فرانسه، که از زبان‌های مهم اروپایی است، همین ترکیب «اسم + صفت» نیز وجود دارد. آن روزها ما با لبخندی از این مسئله می‌گذشتیم و آن را به حساب شوخ طبعی استاد می‌گذاشتیم.

اما با شنیدن سخنان صدرالاشرافی یاد آن استاد افتادم. این شخص هم می‌گفت «من چند واژه ساخته‌ام که همه به کار می‌برند: یکی پانیسم (panism) که منظور از آن پان-همه چیز است مانند pan-Americansim و pan-Africansim و pan-Germanism و pan-Turkism و … واژه‌ی دوم پان‌فارسیسم است. به تازگی هم به قیاس نسل‌کشی یا ژنوسید (genocide)، زبان‌کشی را ساخته‌ام که در فرانسه می‌شود لنگیسید و به گمانم در انگلیسی هم می‌شود لینگیسید (!)»

واژه‌ی پانیسم از یک پیشوند و یک پسوند تشکیل شده بدون نامی در میانه! مانند آن است که بگوییم پست‌ایسم یعنی همه فلسفه‌های مانند post-modernism و post-colonialism و post-structuralism و …

واژه‌ی پان‌فارسیسم هم دست کمی از واژه‌ی قبلی ندارد. این واژه را بیشتر همان همه‌ترک‌انگاران به کار می‌برند. و چون در میان ایرانیان چنین گرایشی وجود نداشته مجبور شده‌اند از خودشان چیز دربیاورند. به قول معروف: عمو هادی! عیب خودت را بر من نهادی؟

ایشان برای این که خود را مهم نشان دهد، خود را در کنار کسان دیگری می‌گذاشت. برای نمونه: «من با ذبیح بهروز صحبت می‌کردم ….» یا «من با داریوش آشوری صحبت می‌کردم ….»

مانند همه‌ی هم‌فکران خود، ایشان نیز به جای نشان دادن میراث کم‌سال زبان ترکی و مقایسه‌ی آن با گنجینه‌ی غنی و کهن‌سال زبان پارسی به بحث انحرافی «توانایی» زبان ترکی و پارسی آن هم از دید خود پرداخت مانند همان برتری زبان ترکی که استاد ما می‌گفت به خاطر آن که در آن مانند زبان‌های اروپایی اول صفت می‌آید بعد اسم! ایشان می‌گفت در زبان ترکی ۹۰۰۰ فعل داریم اما در زبان پارسی ۱۳۰ تا! اما به نظر من خوشمزه‌ترین کشف زبانی ایشان چنین بود:

زبان عربی در واژه‌سازی بسیار قوی است. هر واژه‌ای را می‌گیرد و در چرخ‌گوشت خود می‌اندازد و از آن واژه‌های دیگر می‌سازد. همه می‌دانیم که در قرآن واژه‌ی عشق وجود ندارد بلکه «حُب» به کار رفته. واژه‌ی عشق از نام شهر «عشق‌آباد» در ترکمنستان به زبان عربی وارد شده و از آن واژه‌های عاشق و معشوق و معاشقه و …. ساخته شده است!

به نظر من این کشف را باید به ایشان و طرفدارانش و زبان‌شناسان جهان تبریک گفت و جشن گرفت. ایشان برای این که واژه‌ی عشق را به نوعی به ترکان و زبان ترکی وصل کند گشته و به شهر عشق‌آباد رسیده که امروزه در جمهوری ترکمنستان است. اما با خودش نگفته چرا در کنار «عشق» ترکی واژه‌ی پارسی «آباد» هم هست؟ (شاید به نظرش «آباد» هم ترکی است که وارد پارسی شده است!) ضمن آن که برخی نام درست این شهر را «اشک‌آباد/اشگ‌آباد» می‌دانند که به تدریج به «عشق‌آباد» تبدیل شده. این اشک هم به «ارشک» (Arshk) یا «اشک» نخستین شاه اشکانی برمی‌گردد.

دکتر محمد حیدری ملایری، اخترفیزیکدان و اخترشناس ایرانی در پاریس، مقاله‌ی جالبی نوشته است درباره‌ی ریشه‌ی ایرانی واژه‌ی «عشق» که می‌توانید آن را در این نشانی بخوانید.

با آن که عنوان بحث زبان‌کشی بود اما تنها چیزی که از آن صحبت نشد همین موضوع بود و بیشتر وقت صرف افتخار به برتری زبان ترکی و اثبات آن شد. ادعای جالب دیگری نیز کردند و آن این که در تبریز ترکی را درست صحبت نمی‌کنند و فلان کلمه را مانند ترکان استانبول نمی‌گویند. شاید بد نبود از نابودی زبان مردم آناتولی و منطقه‌ی آذربایجان واقعی (که در ایران است) و جایگزین شدن زبان آنان با زبان ترکی صحبت می‌کردند.

دیگر این که ایشان زنده‌یاد احمد کسروی تبریزی را نیز به نفع خود و همفکرانش مصادره می‌کرد. و نیز گفت: فکر می‌کنم احمد کسروی نوشته‌هایی به ترکی نیز داشته که طرفداران افراطی پانفارس وی آنها را نابود کرده‌اند!

در پاسخ به ادعای وی درباره‌ی فعل‌های زبان پارسی مطلب فراوان است از جمله:
– نوشته‌ی پیشین در معرفی کتاب دکتر محسن حافظیان، زبان‌شناس از دانشگاه سوربن، درباره‌ی ساختارشناسی فعل‌های پارسی
– نوشته‌ای قدیمی از دکتر محمد حیدری ملایری با عنوان بحثی درباره‌ی صرف فعل در زبان علمی فارسی
– خود فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک دکتر محمد حیدری ملایری نشانه‌ی دیگری از توانایی زبان علمی پارسی است.

دکتر دوست‌زاده هم نشانی‌های زیر را معرفی کردند:
– فهرست فعل‌های پارسی گردآوری محمد بشیر حسین: بخش یک و بخش دوم
– مقاله‌ای با عنوان اصلاح زبان ترکی: کامیابی فاجعه‌آمیز سخنرانی پرفسور جفری لوییس که در آن از تاثیر منفی بازدیسی‌های زمان آتاترک بر زبان ترکی صحبت می‌شود. (قالب: پی.دی.اف اندازه ۴ مگابایت)

سه‌شنبه ۱۴/خرداد/۱۳۸۷ – ۳/جون/۲۰۰۸

یکی از ادعاهای مسخره‌ی همه‌ترک‌انگاران (pan-Turkist) درباره‌ی نظامی گنجوی، شاعر بزرگ ایرانی، آن است که وی ترک (یا به قول خودشان: تورک) بوده و می‌خواسته داستان «لیلی و مجنون» را نیز به ترکی بسراید اما پادشاه (لابد شوونیست فارس!) او را مجبور کرد که آن را به پارسی بنویسد. این گونه ادعاها پیشتر به تمامی در کتاب/مقاله‌ی دوست گرامی دکتر «علی دوست‌زاده» با عنوان سیاسی‌سازی پیشینه‌ی نظامی گنجوی: تلاش اتحاد شوروی در ایرانی‌زدایی یک شخصیت تاریخی ایرانی به تمامی پاسخ داده شده و بنیاد آنها بر باد است.

اما آنچه برای من جالب بود این که این افراد هرجا سه حرف ت-ر-ک را ببینند از دانش بی‌کران خود آن را «تُرک» می‌خوانند. در همین داستان «لیلی و مجنون»، نظامی در پایان کتاب برای دعا و اندرز پادشاه چند بیتی سروده بدین ترتیب:

زین ناصح نصرت الهی —————– بشنو دو سه حرف صبحگاهی:
داد و دهشت کران ندارد —————– گر بیش کنی زیان ندارد
قادر شو و بردبار می‌باش —————– می می‌خور و هوشیار می‌باش
بیدار شهی به کاردانی ———– بیدارتَرَک شو ار توانی

این دانشمندان – که سطح دانش تاریخ و جغرافی و … خود را پیشتر نشان داده‌اند – این بار نیز دانش و سطح آشنایی خود با ادبیات پارسی و به ویژه آثار نظامی گنجوی را نیز نشان دادند. اینان لت (مصرع) دوم را به این صورت می‌خوانند:
بیدار تُرک شو ار توانی
تفسیر آن را باید از خودشان پرسید. تُرک بیدار چه صیغه‌ای است، من نمی‌دانم. تازه نظامی می‌گوید اگر می‌توایی. پس لابد «تُرک بیدار شدن» کار سختی است! باید به این بی‌سوادان گفت: نخست این که بیدارتُرک در وزن بیت «سکته» ایجاد می‌کند. بعد هم بابا جان! نظامی به پادشاه می‌گوید تو در کاردانی پادشاه بیداری هستی. اگر می‌توانی اندکی بیدارتر شو.

آدم نمی‌داند یاد کدام داستان مثنوی مولانا بیفتد: «کنیزک و خر خاتون» یا کری که به بازدید همسایه‌ی بیمارش رفت.
علم دیگ و آتش ار نبود ترا ————- از شرر نه دیگ ماند نه ابا
چون ندانی دانش آهنگری —————– ریش و مو سوزد چو آنجا بگذری
[ابا: با، آش]

لابد اگر این بیت نظامی را می‌دیدند که می‌گوید

به تَرک عاشقان گفتن دلت داد؟ ———– چه دل داری؟ که رحمت بر دلت باد!

به این نتیجه می‌رسیدند که نظامی بر دل ترکان رحمت فرستاده است!

وصیت نامه!

منتشرشده: مه 20, 2008 در تفریح

سه‌شنبه ۳۱/اردیبهشت/۱۳۸۷ – ۲۰/می/۲۰۰۸

این هم متنی بامزه به سبک وصیت‌نامه‌ی جعلی منسوب به داریوش بزرگ هخامنشی که یکی از دوستان با رایانامه برایم فرستاده:

اینک که من از کلبه ریاست جمهوری می‌روم تنها چندین روستای دیگر جزء جمهوری اسلامی ایران است و در تمامی این دهات پول ایران رواج دارد و مسلمانان در آن مناطق مشغول فنآوری انرژی صلح‌آمیز هسته‌ای هستند. مردم کشور ما در مناطق کاستاریکا و گینه بی‌صاحب دارای احترام هستند و ما هنوز رفت و آمدهای خانوادگی خود را ادامه می‌دهیم. جانشین من باید مثل من در حفظ این دهات کوشا باشد و راه نگهداری این دهات این است که در امور داخلی کشورهای دیگر مداخله کند و با صدور جمهوری اسلامی سعی در بهبود وضع زندگی آنها داشته باشد.

جانشین من! اکنون که من از این دنیا می‌روم، تو دوازده میلیارد ریال در حساب ذخیره ارزی پس‌انداز داری و می‌توانی با آن یک کیلو و هفت صد گرم گوشت گوسفندی بخری و این ذخیره یکی از ارکان قدرت تو می‌باشد، اما قدرت رییس جمهور فقط به پول نیست بلکه فقط به انرژی صلح‌آمیز هسته‌ای است.

پس از سالها تلاش ما، به کوری چشم دشمنان، توانستیم نرخ تورم را پنج رقمی نگه داریم اما اینک دیگر چیزی وجود ندارد تا بخواهیم نرخ تورمش را کنترل کنیم. پس، از این بابت خیالت راحت است.

خواهرم فاطمه رجبی (همسر الهام) بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطر و نشر افکار فاطی را فراهم کن.

ده سال است که من مشغول پختن کیک زرد در نقاط مختلف کشور هستم و من روش پختن این‌ها را از فاطی آموخته‌ام.

ساختن اتوبان برای ظهور امام زمان نیمه کاره باقی مانده و باید اعتبار آن تامین گردد. در انجام این امر کوشا باش.

همیشه دوستان و آشنایان خود را به کارهای مملکتی بگمار و برای آنها پست‌های متعددی در نظر بگیر، زیرا اگر یکی در جمع خرابکاری نمود بقیه به دشمنی او برنخیزند و حرمت فامیل را نگهدارند.

اکنون من برادران سپاه را به سوی تهران فرستادم تا در این قلمرو نظم و امنیت برقرار کنند، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف اسراییل بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی. با سربازان امام زمان به اسراییل حمله کن و به صهیونیست‌ها بفهمان که ما می‌توانیم از نقشهء جهان حذفشان کنيم.

اکنون ما به برکت جمهوری اسلامی توانسته‌ایم دهات مورد تملک خود را به دو بخش زنانه و مردانه مبدل کنیم. طرح امنیت اجتماعی را در مرزهای این دهات تقویت کن تا اسلام در خطر نیفتد.

مرا با کفن و با خالکوبی طرح «انرژی هسته‌ای» در میان زباله‌های هسته‌ای دفن کنید تا جزئی از این فناوری صلح‌آمیز شوم.

بر سر مزارم هالهء نور مرا نصب نمایید تا در مصرف برق صرفه جویی شده باشد.

و سبک الله خیر و العافیه

محمود

لطیفه‌هایی از عبید

منتشرشده: فوریه 23, 2008 در ادبيات, تفریح

شنبه ۴/اسفند/۱۳۸۶ – ۲۳/فوریه/۲۰۰۸

چند لطیفه از کتاب «رساله‌ی دلگشا» نوشته‌ی عبید زاکانی شاعر و نویسنده‌ی سده‌ی هشتم ق. که برخی از آنان هنوز برقرار است هم از نظر مفهومی و هم از نظر لفظی به شکل جوک‌های رایج:

لولی‌ای با پسر خود ماجرا می‌کرد که تو هیچ کاری نمی‌کنی و عمر در بطالت به سر می‌بری. چند با تو گویم که معلق زدن بیاموز و سگ از چنبر جهانیدن و رسن‌بازی تعلم کن تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نمی‌شنوی، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده‌ریگ ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد.

دهقانی در اصفهان به در خانه‌ی خواجه «بهاءالدینِ صاحب دیوان» رفت. با خواجه‌ی سرا گفت که با خواجه بگوی که خدا بیرون نشسته است با تو کاری دارد. با خواجه گفت. به احضار او اشارت کرد. چون درآمد پرسید که تو خدایی؟ گفت: آری. گفت: چگونه؟ گفت: حال آن که من پیش، «ده خدا» و «باغ خدا» و «خانه خدا» بودم، نواب تو ده و باغ و خانه از من به ظلم بستدند، خدا ماند.

سربازی را گفتند چرا به جنگ بیرون نروی؟
گفت: به خدا سوگند كه من یک تن از دشمنان را نشناسم و ایشان نیز مرا نشناسند. پس دشمنی میان ما چون صورت بندد؟

استر طلحک بدزدیدند.
یکی می‌گفت: گناه تست که از پاس آن اهمال ورزیدی.
دیگری گفت: گناه مهتر است که درِ طویله باز گذاشته است.
گفت: پس در این صورت دزد را گناه نباشد؟!

شخصی از مولانا عضدالدین پرسید: چون است که مردم در زمان خلفا دعوای خدایی و پیغمبری بسیار می‌کردند و اکنون نمی‌کنند؟ گفت: مردمِ این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می‌آید و نه از پیغامبر.

کَلی از حمام بیرون آمد. کلاهش دزدیده بودند. با حمامی ماجرا می‌کرد. گفت: تو اینجا آمدی کلاه نداشتی. گفت: ای مسلمانان این سر از آن سرهاست که بی کلاه به راه توان برد؟

اتابک «سلغر شاه» قَصَب [پیرهن] مصری به مجدالدین داد. چند جای «لا اله الا اللـه» بدان نقش کرده بودند. مگر نیم‌داشت بود. او را خوش نیامد. یکی از حاضران پرسید که چون است که «محمد رسول اللـه» ننوشته‌اند. گفت: این را پیش از محمد رسول اللـه بافته‌اند.

یهودیی از مسیحیی پرسید: از موسا و عیسا كدام برترند؟ گفت: عیسا مردگان را زنده می‌كرد و موسا مردی را بدید و او را بیافكند و آن مرد بمُرد. عیسا در گهواره سخن می‌گفت و موسا در چهل سالگی می‌گفت «خدایا گره از زبانم بگشای تا مردم سخنم را دریابند.»

شیعه‌ای در مسجد رفت. نام صحابه دید که بر دیوار نوشته. خواست که خیو [=تف] بر نام ابوبکر و عمر اندازد، بر نام علی افتاد. سخت برنجید و گفت: تو که پهلوی اینان نشینی سزای تو این باشد!

شخصی دعوی خدایی می‌کرد. او را پیش خلیفه بردند. او را گفت: پارسال اینجا یکی دعوی پیغمبری می‌کرد، او را کشتند. گفت: نیک کرده‌اند که من او را نفرستاده بودم.

عُمران نامی را در قم می‌زدند. یکی گفت: چون عمَر نیست چراش می‌زنید؟ گفتند: عمر است و الف و نون عثمان هم دارد.

موذنی بانگ می‌گفت و می‌دوید. پرسیدند که چرا می‌دوی؟ گفت: می‌گویند که آواز تو از دور خوش است. می‌دوم تا آواز خود از دور بشنوم.

مجد الدين با زنش ماجرایی [=دعوا] مي‌كرد. زنش به غايت پیر و بدشكل بود. گفت:
خواجه! كدخدایی [=شوهری] چنین نكنند كه تو می‌كنی. «پیش از من و تو ليل و نهاری بوده است».
گفت: خاتون زحمت خود مده. پیش از من بوده باشد. اما پیش از تو نبوده باشد.