بایگانیِ دستهٔ ‘تجزیه‌طلبان’

آدینه ۸/مهر/۱۳۹۰ – ۳۰/سپتامبر/۲۰۱۱

پس از تلویزیون صدای امریکا و بی.بی.سی که شبانه‌روز در راستای طرح برنارد لوییس برای شکستن و تجزیه‌ی ایران بر پایه‌ی گروه‌های قومی برنامه پخش می‌کنند و «کارشناس» دعوت می‌کنند و میزگرد برگزار می‌کنند چشممان به جمال رادیو زمانه‌ی هلندی روشن شد که نمی‌خواهد از این دو عقب بماند و برای همین بخشی را به «اقلیت»های ایران اختصاص داده است تا حق این «اقلیت» را از «اکثریت» (و شاید «اقلیت») «فارس» بگیرد.

گویا دشمنی یا مخالفت با حکومت ایران تبدیل شده است به دشمنی با مردم ایران، و کل موجودیت و یکپارچگی و پیوستگی کشوری به نام ایران باید قربانی شود. به نظر من فاجعه آنجا است که قبح و زشتی «تجزیه‌ی ایران» ریخته و کسی از بیان آن شرم نمی‌کند و برخی از نسل جدید «اولترا روشن‌فکر هفت طبقه و دوسوخته» نیز با این گونه نغمه‌های شوم همصدا می‌شوند و خیال می‌کنند دنیای امروز دنیای بی‌مرز است و به قول آن ترانه «همه آزاد آزاد اند. همه خوشبخت خوشبخت اند» و تنها مردم بیچاره‌ی ایران مشکل دارد و تنها راه حل این مشکل هم پاک کردن صورت مسئله است یعنی نابود کردن کشوری به نام ایران و تبدیل آن به مشتی کشورک دو سه میلیونی! برای این راه حل پیشنهاد هم می‌کنند که کردستان و بلوچستان و … خلاصه هر کسی خواست از ایران جدا شود و «مستقل» شود.

سی سال پیش وقتی صدام حسین به ایران حمله کرد پیر و جوان و زن و مرد و نوجوان دست به تفنگ بردند و از خاک و مرز بوم نیاکان خویش دفاع کردند و «بس نونهال پاک که فرو افتاد به خاک». در دوران گذشته نیز مردم با دست خالی با تجاوز روسیه و انگلستان مبارزه کردند. نمی‌دانم آیا در میان مردم امروز کسی هست که به این «باورهای قدیمی و پوسیده» اعتقاد داشته باشد و از میهن خود دفاع کند یا همه به شیوه‌ی جناب سلطان حسین صفوی تاج ایران را دو دستی به دشمنان تقدیم می‌کنند و ژست روشنفکری هم به خود می‌گیرند؟!

در حضور این همه نغمه‌ی شوم و در پاسخ به این دشمنان یکپارچگی ایران و سمپاشی شبکه‌های ماهواره‌ای برای خراب کردن ذهن مردم، متاسفانه هیچ نهاد دلسوزی نیست که برای آگاهی‌رسانی و پدافند کار شایسته کند و پاسخ مناسبی بدهد.

خدا این سرزمین را از دروغ و دوستان نادان بپایاد!
ایدون باد

Advertisements

یک‌شنبه ۶/شهریور/۱۳۹۰ – ۲۸/آگوست/۲۰۱۱

به نظر می‌رسد دولت فخیمه‌ی انگلستان دوباره به دنبال تجزیه‌ی بخشی از ایران است و این بار نوبت کردستان و آذربایجان است.

در برنامه‌ی «نوبت شما» که قرار است روز دوشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۰ برابر ۲۹ آگوست ۲۰۱۱ برگزار شود موضوع سخن، تجزیه‌ی کردستان ایران است. دیگر بی هیچ گونه شرم و ابایی علنی و آشکارا سخن از تجزیه‌ی ایران می‌گویند و «نظر شما» را هم می‌پرسند؟! این دیگر از کار روزنامه‌نگاری و خبررسانی گذشته است. آیا این دخالت بریتانیا در امور داخلی ایران به شمار نمی‌رود؟ چرا برای مردم ایرلند کاری نمی‌کنند؟ چرا نمی‌پرسند آیا مردم ایرلند شمالی حق دارند از بریتانیا جدا شوند و با ایرلند جنوبی یکی شوند؟

درگیری‌ها در کردستان، بر سر حقوق قومی یا استقلال‌طلبی؛ نظرات شما

مرزهای غربی ایران در منطقه کردستان، در ماه گذشته صحنه درگیری نیروهای سپاه و کردهای مسلح در خاک عراق بود. همچنین ارتش ترکیه نیز در هفته گذشته، مواضع پیکارجویان کرد را در شمال عراق مورد حمله قرار داد. درگیری ها در منطقه کردستان در سال های اخیر در پی سرکوب کردهایی صورت می گیرند که بر احیای حقوق قومی خود تأکید دارند و به گفته مقام های حکومتی ایران، در پی کسب استقلال هستند.

به نظر شما آیا بخشی از کردهای ایران، عراق و ترکیه حق دارند که بخواهند یک کشور مستقل تشکیل دهند؟ فکر می کنید چرا گروهی از کردها از کشورهایی که در آن زندگی می کنند، ناراضی هستند؟

در پی درخواست تعدادی از بینندگان برنامه «نوبت شما» برای اختصاص یک برنامه به مسئله استقلال طلبی حداقل بخشی از کردها و سرکوب آنها از سوی سه کشور ایران و عراق و ترکیه، برنامه نوبت شما در روز دوشنبه، 7 شهریور (29 اوت)، به این موضوع می پردازد.

به نظر شما حکومت کشورهای ایران، ترکیه و عراق باید چه موضع یا واکنشی نسبت به کردهای تجزیه طلب داشته باشند؟ فکر می کنید آیا تشکیل کشورها مبتنی بر «نژاد»، در دنیای امروز معنی دارد؟

اگر مى‌خواهید به صورت تصویرى با وب‌کم در برنامه شرکت کنید، لطفاً به ما ایمیل بزنید تا شما را راهنمایی کنیم.

برخی از کسانی که از جدایی کردستان حمایت می‌کنند این طور وانمود می‌کنند که با تشکیل کشور کردستان همه‌ی مشکل‌های کردها حل خواهد شد و انگار بقیه‌ی مردم ایران در خوشی و خرمی و ثروت فراوان زندگی می‌کنند و تنها کردها مشکل دارند.

خانمی به نام پروین همین سخن مرا گفته

اگر نژاد شرط باشد که از کردها ايرانی‌تر وجود ندارد. در حقيقت تجزيه‌طلب‌ها اقليتی بيش نيستند که ساخته و پرداخته استعمارگران اند. پريروز انگليس شيخ خزعل و ديروز استالين ادمکهايی چون جعفر پيشه‌وری و قاضی محمد را راه انداخت و امروز امريکا پژاک و جندالشيطان را. خوب اگر تجزيه‌طلبی خوبه پس اسکاتلند و ولز و ايرلند از انگليس، و باسک و کاتالونيا و گاليسيا از اسپانيا، و کرس از فرانسه، و کبک از کانادا، و نيواورلئان از امريکا جدا شوند، مرگ حقه برای همسايه؟!

کسانی هم که گویا در ابرها زندگی می‌کنند چنین نوشته‌اند:

اصلاً فرض را بر این بگیریم که کردها به دنبال استقلال هستند. در دنیای امروز مرزهای جغرافیایی در حال محو شدنه و خیلی از کشورها دیگر برای ورود و خروج مردم ویزا نمی‌خواهند. امّا در کشورهای عقب مانده هر شهروندی باید برای داشتن کمترین امکانات زندگی دست به اسلحه ببره. این حاکمان هستند که ظلم می‌کنند و قوانین احمقانه را اجرا می‌کنند و بین مردمان تفرقه به وجود می‌آورند.

باید از این شهروند پیشرفته پرسید می‌شود با همین گذرنامه که متعلق به کشور عقب مانده‌ی ایران است به آن کشورهای پیشرفته بروید و ببینید مرزهای جغرافیایی چه مقدار محو شده است.

کشور ایران مُلک مشاع و اشتراکی همه‌ی ایرانیان است. کردستان تنها متعلق به مردم کرد نیست بلکه مردم بلوچستان و مردم آذربایجان و بندرعباس و مازندران هم در آن سهم دارند. اگر کسی از زندگی در ایران راضی نیست می‌تواند به هر کشور دیگری که دوست دارد برود اما به خاک ایران و تجزیه‌ی آن کاری نداشته باشد.

بی.بی.سی همزمان با این جریان با سوءاستفاده از بحث دریاچه‌ی اورمیه تجزیه‌ی آذربایجان را هدف گرفته است:

بازداشت فعالان آذربایجانی در ارتباط با «اعتراضات دریاچه ارومیه»

اعتراضات دریاچه‌ی اورمیه را در نشان نقل قول گذاشته که این فعالان ربطی به دریاچه‌ی اورمیه ندارند.

یا در خبر دیگری نوشته است:

نمایندگان آذری زبان مجلس: به داد دریاچه ارومیه برسید

من هیچ نیازی نمی‌بینم که در این خبر زبان نمایندگان اهمیتی داشته باشد. مگر نمایندگان به زبان آذری در مجلس حرف زده‌اند؟ آیا در مجلس بریتانیا هم زبان مادری نمایندگان اهمیت دارد؟ مثلا می‌گویند نماینده ی ولش-زبان چنین گفت؟

چند ماه پیشتر نیز در برنامه‌ی پرگار به «حساسیت» مردم به نام خلیج فارس را زیر سوال برد که چرا این قدر برای شما اهمیت دارد که به این خلیج چه بگویند؟! درباره‌ی این برنامه‌ی پرگار به زودی مطلبی خواهم نوشت.

اما به نظر من باید از راهکارهای قانونی و سیاسی باید به این گونه دخالت‌های بیگانگان در کار یکپارچگی ایران پاسخ داده شود. البته بسیاری از هم‌میهنان در بخش نظرهای بی.بی.سی پاسخ‌های خوبی داده‌اند اما روشن است که بُرد سخنان آن به گستردگی برنامه‌های زهرآگین بی.بی.سی نخواهد بود.

پنج‌شنبه ۲۳/تیر/۱۳۹۰ – ۱۴/جولای/۲۰۱۱

دو روز پیش رادیو اروپای آزاد در بخش انگلیسی خود خبری منتشر کرد که ترجمه‌ی کامل پارسی آن چنین است:

دولت آذربایجان دست‌نویس‌های باستانی را از کتابخانه‌ی واتیکان می‌گیرد.

دولت آذربایجان نسخه‌هایی از شصت دست‌نویس کمیاب دوران میانه را از بایگانی اسرارآمیز واتیکان دریافت می‌کند.

فرید الاکبرلی [فرید علی‌اکبری؟]، مدیر «موسسه‌ی دست‌نویس‌های باکو» به خبرگزاری رادیو اروپای آزاد گفت که این سندها که دو ماه پیش به دست دانشوران آذربایجانی کشف شده‌اند شامل کارهای دانشمندان و شاعرانی چون نظامی و فضولی و نسیمی و مراغه‌ای و نصیرالدین توسی می‌شود.

او گفت واتیکان این دست‌نویس‌ها را رجروب (اسکن) کرده و روی دیسک همپک (سی.دی) به مسئولان دولت آذربایجان خواهد داد. آنهایی که به عربی و پارسی نوشته شده‌اند با خط لاتینی ترانویسی خواهند شد.

الاکبرلی گفت که دست‌نویس‌های اصلی در انباره‌های ایرانی و ترکی بایگانی واتیکان نگهداری می‌شوند زیرا هیچ بخشی مخصوص دولت آذربایجان وجود ندارد.

وی به رادیو اروپای آزاد گفت که این دست‌نویس‌ها به تاریخدانان امکان می‌دهد که تاریخ و فرهنگ آذربایجان را با عمق بیشتری مطالعه کنند.

این دست‌نویس‌ها شامل کتابی از داستان‌های ترکی می‌شود که به سده‌ی پانزدهم میلادی برمی‌گردد.

الاکبرلی گفت که این کتاب شامل فولکور است و شبیه کتاب دده قورقود است که از سده‌ی یازدهم و دوازدهم م. است. وی افزود که این سندهای ارزشمند شامل دست‌نویس جداگانه‌ای از کتاب دده قورقود هم هست که داستان حماسی از باورهای ترکان اوغوز است.

این دست‌نویس‌های بایگانی واتیکان هم چنین شامل چند مکاتبه‌ی نوشتاری بین پاپ‌های واتیکان و فرمانروایان سرزمین‌هایی است که امروزه بخشی از آذربایجان اند.

الاکبرلی گفت: «این سندها شامل اطلاعات سیاسی‌ای است که پیشتر شناخته شده نبودند. مطالعه‌ی این سندها ممکن است دانش ما را از تاریخ آذربایجان افزایش دهد.

الاکبرلی گفت که در دوران میانه پاپ‌ها به نویسندگان غیرمسیحی علاقه‌مند شدند زیرا می‌کوشیدند که غیرمسیحیان را مسیحی کنند. این علاقه منجر شد که کتاب‌هایی درباره‌ی شرق مسلمان را گردآوری کنند.

عنوان خبر چنین می‌نماید که واتیکان خود دست‌نویس‌های اصلی را به دولت باکو می‌دهد اما با خواندن بند دوم روشن می‌شود که تنها تصویر دیجیتال و رجروب شده‌ی آنها را به باکو می‌دهد. شاید این را به حساب روزنامه‌نگاری و کشاندن خوانندگان بگذاریم نه دروغگویی.

اما بند سوم جالب است: دست‌نویس‌هایی که به زبان عربی و پارسی هستند با خط لاتین ترانویسی می‌شوند. باید پرسید چه کسی این کار را می‌کند؟ واتیکان یا باکو؟ چرا باید این دست‌نویس‌ها به خط لاتین ترانویسی شوند؟ این دانشوران «آذربایجانی» چه گونه کسانی اند که توانایی خواندن عربی و پارسی را ندارند؟ چه گونه کسی می‌تواند دانشور تاریخ و فرهنگ باشد اما توانایی خواندن خط و زبان را نداشته باشد و مجبور باشند برایش به خط لاتین ترانویسی کنند؟! خود همین موضوع نشان می‌دهد که چه اندازه فرهنگ «جمهوری آذربایجان» به زبان‌های عربی و پارسی وابسته است و بدون دانستن این دو زبان، به ویژه زبان پارسی، کارشان خراب است. به فرض هم که به خط لاتینی ترانویسی شوند، چه فایده دارد اگر زبان عربی و پارسی را بلد نباشند و چه گونه کسی می‌تواند زبان عربی و پارسی را در حدی بداند که بخواهد روی آثار نظامی گنجوی و خواجه نصیرالدین توسی مطالعه کند اما بلد نباشد خط این دو زبان را بخواند؟!

مگر این دانشمندان و شاعران به خط و زبان دیگری هم چیزی نوشته‌اند که تنها نوشته‌های پارسی و عربی‌شان به خط لاتین ترانویسی می‌شود؟

دانشمندان و شاعران مزبور به ویژه نظامی گنجوی و زین‌العابدین مراغه‌ای و خواجه نصیرالدین توسی همگی ایرانی اند و آثار آنها تنها به پارسی و عربی است. اصلا نظامی و خواجه نصیرالدین توسی و مراغه‌ای چه ربطی به تاریخ و فرهنگ «جمهوری ارّان» (با نام دزدی آذربایجان) دارند؟ خود این واقعیت که این‌ها در بخش ایرانی واتیکان نگهداری می‌شوند نشان می‌دهد که «آذربایجان و سرزمین‌هایی که امروز بخشی از آذربایجان اند» بخشی از ایران بوده است. شرم و حیا هم چیز خوبی است.

اشتباه یا دروغ دیگر این خبر تاریخ کتاب دده قورقود است که متعلق به سده‌ی پانزدهم میلادی است نه سده‌ی یازدهم و دوازدهم و تا سده‌ی هژدهم و نوزدهم میلادی که یک خاورشناس آن را پیدا و ترجمه کسی از آن خبری نداشت. این نظر کارشناسان برجسته‌ی تاریخ زبان ترکی مانند واسیلی بارتولد (Vassily Barthold) روس و جفری لوییس (Geoffrey Lewis) انگلیسی است. اما مسئولان دولت باکو با تکرار تاریخ سده‌ی یازدهم و دوازدهم می‌خواهند برای ادبیات ترکی سابقه‌تراشی کنند.

من نمی‌دانم گردآوری کتاب‌های شعر نظامی گنجوی و موسیقی مراغه‌ای و کتاب‌های علمی خواجه نصیرالدین توسی چه ربطی به مسیحی کردن غیرمسیحیان دارد؟ اگر این مسئول محترم کمی آگاهی تاریخی داشت می‌دانست که تا سده‌ی بیستم میلادی تبلیغ برای مسیحی کردن مسلمانان در ایران و عثمانی جرم بود و تبلیغ‌گران مسیحی غربی تنها اجازه داشتند در میان مسیحیان ایران و عثمانی تبلیغ کنند که مسیحی ارتاکیش (ارتدکس) بودند و غربیان می‌توانستند آنها را به مذهب کاتولیک یا پروتستان درآورند. نمونه‌اش هم این که مرکزهای تبلیغ غربیان در جاهایی مانند اورمیه و جلفای اصفهان و … قرار داشتند.

جالب آن که در پایگاه رسمی دولت باکو سخن از «انتقال» این دست‌نویس‌ها به باکو بوده است و نام مسئول مربوط هم – در خبری که از متن روسی به طور خودکار و ماشینی به انگلیسی ترجمه شده است – «الاکپراف» (Alakperov) نوشته شده است.

اما مسخره آن است که «خبرگزاری دانشجویان ایران» (ایسنا) خبر تحریف شده‌ی زیر را منتشر کرده است:

نسخه‌های تاریخی جمهوری «آذربایجان» به کشورشان بازگشتند
سرویس: میراث فرهنگی
۱۳۹۰/۰۴/۲۲

خبرگزاری دانشجویان ایران – تهران
سرویس: میراث فرهنگی

نسخه‌های تاریخی جمهوری «آذربایجان» از «واتیکان» به کشورشان بازگشتند.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، روز گذشته دولت جمهوری «آذربایجان» از بازگشت ۶۰ نسخهء تاریخی این کشور که از سال‌ها قبل در آرشیو مخفی «واتیکان» نگهداری می‌شدند، خبر داد.

به گزارش آنس پرس، این نسخه‌های تاریخی در حدود دو ماه پیش توسط محققان آذری در آرشیو مخفی کتابخانه «آپوستلیک» واتیکان شناسایی شده و قرار است نسخهء دیجیتالی آنها در آیندهء نزدیک از طریق شبکهء اینترنت در اختیار علاقه‌مندان قرار گیرد.

به قول معروف مارادونا را ول کنید و یکی بیاید این غضنفر را بگیرد! نخست این که کشور نظامی و نصیرالدین توسی و زین العابدین مراغه‌ای «جمهوری آذربایجان» نیست که آثار این بزرگان «به کشورشان» برگردند! دوم این که قرار نیست چیزی به جمهوری آذربایجان بازگردد بلکه تنها قرار است نسخه‌ی دیجیتال و رجروب شده‌ی این آثار به باکو داده شوند. که چون «دانشوران» عزیز این جمهوری توانایی خواندن زبان عربی و پارسی را ندارند قرار است برایشان با خط لاتین ترانویسی شود تا دست کم بتوانند آنها را از رو بخوانند. حالا فهمیدن این زبان‌ها و درک مطلب پیشکش!

خراسان زمین!

منتشرشده: ژوئن 29, 2011 در تاريخ معاصر, تجزیه‌طلبان

چهارشنبه ۸/تیرماه/۱۳۹۰ – ۲۹/جون/۲۰۱۱

در زمان ساسانیان به ویژه از زمان خسرو یکم انوشیروان، منطقه‌ی شرق ایران‌شهر را «کوست خوراسان» می‌نامیدند که خوراسان به معنای جایی است که خورشید می‌آید یعنی همان شرق یا مشرق. فخرالدین اسعد گرگانی در داستان ویس و رامین چنین می‌گوید:

زبان پهلوی هر کو شناسد ——— خراسان یعنی آنجا کو «خور آسد»
خراسان را بود معنی خور آیان/کجا از وى خور آید سوى ایران

پس از اسلام نیز این منطقه خراسان نامیده می‌شد. «کوست خوراسان» منطقه‌ی بزرگی بود که شامل بلخ و گوزگانان و هرات و کوهستان (کُهستان یا قهستان = جنوب استان خراسان امروزی در ایران) و .. می‌شد. این منطقه هم چنان خراسان نامیده می‌شد تا این که در زمان ناصرالدین شاه قاجار در گیرودار «بازی بزرگ» میان بریتانیا و روسیه، بریتانیا تصمیم گرفت که از پشتون‌ها (افغانان) حمایت کند و در برابر پیشروی روسیه به سوی هندوستان سد و مانعی بسازد و از این رو استان هرات ایران را اشغال کرد و با تهدید ناصرالدین شاه به حمله از جنوب و خلیج فارس او را مجبور کرد که در ماه مارس ۱۸۵۷ م./ رجب ۱۲۷۳ ق./ فروردین ۱۲۳۶ خ. «عهدنامه‌ی پاریس» را امضاء کند و «کشور افغانستان» را به رسمیت بشناسد.

بریتانیا به خاطر سیاست‌های استعماری خود از حکومت اقلیت «پشتون» بر اکثریت «تاجیک» (یعنی ایرانی) پشتیبانی می‌کرد و پس از آن نیز سیاست‌های پشتون‌سازی رسمی و جایگزینی زبان پارسی در افغانستان ادامه داشته است و بیشتر مسئولان حکومتی افغانستان از «پشتون»ها هستند. برای جدایی «ایرانیان» یا تاجیکان افغانستان نام زبان پارسی در افغانستان «دری» گذاشته شد حال آن که «دری» صفت «زبان پارسی» است. انگار بگوییم Standard English و بعد نام زبانی را بگذاریم Standard!

در واکنش به این پشتون‌سازی رسمی و دولتی، گروهی نیز بر این باور اند که چون «افغان» همان «پشتون» است نام «افغانستان» گویای تنوع و گوناگونی قومی این کشور نیست. و یا حتا گروهی خواهان جدایی از بخش‌های پشتون‌نشین هستند. من با مسئله‌های سیاسی کاری ندارم چون دانش کافی ندارم و این وبلاگ نیز هدف سیاسی ندارد. اما نامی که گروهی از این شهروندان کشور افغانستان برای کشور خود پیشنهاد می‌کنند برای یکپارچگی کشور ما ایران زیانبار است. در اینجا به دو مورد اصلی می‌پردازم:

خراسان‌:
گروهی پیشنهاد می‌کنند که نام «افغانستان» باید نام تاریخی «خراسان» باشد. درست است که بیشتر کشور افغانستان امروزی تا پیش از عهدنامه‌ی پاریس ۱۸۵۷ م. بخشی از خراسان تاریخی و بخشی از ایران بوده است اما بخش جنوبی آن یعنی قندهار و … جزو «خراسان» نبوده است.

مشکل مهم‌تر این نام آن است که در سال ۱۹۱۷ م. دولت روسیه‌ی شوروی برای منظورهای سیاسی و تجزیه‌ی ایران نام ارّان و قفقاز را که به تازگی از ایران جدا کرده بود «جمهوری آذربایجان» گذاشت تا بعدها با افسانه‌ی «آذربایجان جنوبی و شمالی» بر آذربایجان واقعی ادعای مالکیت کند. امروزه این نام جعلی و دزدی باعث سردرگمی و دردسر شده است. نامگذاری افغانستان به خراسان همان اشتباه و خطر را برای ایران امروزی و این بار در شرق خواهد داشت.

همان گونه در عهدنامه‌ی پاریس بخش‌هایی از بلوچستان ایران به «هند» پیوسته شد و بعدها که مسلمانان هند به رهبری محمدعلی جناح کشور «پاکستان» را به وجود آوردند و امروزه گروه‌های تجزیه‌طلبی ادعای ساختن کشور «بلوچستان» را با پیوند بلوچستان ایران و بلوچستان پاکستان دارند.

ایران کجاست؟!
اما گروه دیگری هستند که ادعای جالب‌تری می‌کنند. اینها می‌گویند ایران تاریخی در واقع همین افغانستان امروزی است و نام ایران سیاسی امروزی از قدیم «فارس» بوده است و رضاشاه در سال ۱۹۳۵ م./۱۳۱۴ خ. نام «ایران» را «دزدید» و بر «فارس» گذاشت!!! اینها برای این ادعای بی‌پایه‌ی خود استدلال‌های عجیب و غریبی می‌کنند مانند این که

۱- «ایران در شاهنامه همان افغانستان امروزی است»: از آنجا که شاهنامه بر پایه‌ی شاهنامه‌ی نثر ابومنصوری و آن هم بر پایه‌ی خداینامگ و دیگر سندهای دوران ساسانیان است منظور فردوسی از «ایران» یا «شهر ایران» همان «ایران‌شهر» ساسانی است که از چین تا رود فرات بوده است. حتا در مقدمه‌ی شاهنامه‌ی ابومنصوری جمله‌ی جالب‌تری هست:

هر کجا آرامگاه مردمان بود به چهار سوی جهان، از کران تا کران، این زمین را ببخشیدند و به هفت بهر کردند و هر بهری را یکی کشور خواندند … هفتم را که میان جهان ست خُنرَس‌بامی‌ خواندند و خنرس‌بامی این ست که ما بدو اندریم و شاهان او را «ایران‌شهر» خواندندی … و ایران‌شهر از رود آموی است تا رود مصر و این کشورهای دیگر پیرامون اویند و ازین هفت کشور ایران‌شهر بزرگوارتر است به هر هنری.

برخی این را اشاره به آگاهی ایرانیان از مرزهای هخامنشیان می‌دانند و دقیق‌تر آن است که این جمله نشان می‌دهد که متن اصلی در خداینامگ در زمان خسرو دوم اَپَرویژ (پرویز) نوشته شده که به کوشش و توانایی سردارانی چون «سمبات بگراتونی» و «فرّخان شهربراز» و «شاهین وهمن‌زادگان» و دیگران مرزهای ایران از هر دو گسترده شد و از رود آمو تا رود نیل را در بر گرفت. بنابراین چنین سوءاستفاده‌های از شاهنامه، گذشته از این که جعل و دروغ است ستم به فردوسی و شاهنامه و نادیده گرفتن میراث تاریخی همه‌ی ایرانیان است نه تنها شهروندان ایران سیاسی امروز.

۲- «در شعرهای حافظ و سعدی نام ایران نیامده است»: به فرض هم که در شعرهای حافظ و سعدی نام ایران نیامده باشد این چه دلیلی می‌شود که ایران تاریخی همان افغانستان امروزی است و نام این سرزمین ایران نبوده است؟ مگر حافظ و سعدی شیرازی تاریخ‌نگار یا جغرافی‌نگار بوده‌اند که اگر در شعر آنان نام ایران نیامده باشد دلیل بر این شود که شیراز بخشی از ایران نبوده است. در شعرهای مولانای بلخی هم نام ایران نیامده است. آیا این دلیل می‌شود که بلخ جزیی از ایران نبوده است؟ اساسا هدف شاعران ثبت مرزهای جغرافیایی نیست که در شعرهای آنان دنبال مرزهای ایران بگردیم. برای چنین منظوری باید به سراغ کتاب‌های جغرافیایی رفت.

جریان تغییر نام ایران در زبان‌های اروپایی از Persia به Iran در زمان رضا شاه هیچ ربطی به واقعیت تاریخی نام «ایران» ندارد. اینها که زبان مادریشان هم پارسی است برای رسیدن به هدف خود این بار به نوشته‌های انگلیسی استناد می‌کنند که تا زمان رضا شاه نام کشور ما Persia بوده است و از روی عمد یا کم‌سوادی خودشان در زبان انگلیسی، می‌گویند Persia یعنی فارس. در پاسخ به این گونه بدخوانی‌ها و بدفهمی‌ها می‌توانم به دو مقاله‌ی بلند دکتر جلال خالقی مطلق و دکتر جلال متینی در ایران‌شناسی اشاره کنم که نام ایران را در گذشت روزگاران از زمان باستان تا امروز بررسیده‌اند. هم چنین در کتاب‌های جغرافی دوران اسلامی نیز به خوبی موضوع ایران و ایران‌شهر و مرزهای آن نشان داده شده است که چند مورد آن را در جستار پیشین معرفی کردم.

سایت «خراسان‌زمین»
گروهی نیز پایگاهی اینترنتی ساخته‌اند به نام «خراسان‌زمین» که در آن هر دو این استدلال‌ها و تحریف‌های مانند آن دیده می‌شود. اگر بیشتر این گونه نویسندگان به تحریف و بدخوانی آثار تاریخی می‌پردازند موردی در این سایت دیدم که ندانستم از درک و سواد انگلیسی نویسنده شگفت‌زده و حیران شوم یا در توانایی بدخوانی و سوءاستفاده‌ی او!

در سال ۱۹۸۹ م./ ۱۳۶۸ خ. مقاله‌ای به زبان انگلیسی از استاد احسان یارشاطر در شماره‌ی پانزدهم مجله‌ی «میراث ایران» (که در امریکا چاپ می‌شود) منتشر شد درباره‌ی همان تغییر نام کشور ما در زبان‌های اروپایی نامه‌ای نوشت و خواست که این تغییر نام فراموش شود و نام رسمی کشور ما در زبان‌های اروپایی همان Persia باشد زیرا این نام در زبان‌های اروپایی پیشینه‌ی تاریخی خیلی بلندتری و دیرینه‌تری دارد. نکته‌ی مهم دیگر در پیام استاد یارشاطر برخورد با کاربرد واژه‌ی غلط Farsi به جای Persian در زبان ایرانیان مهاجر به غرب بود. عنوان این پیام در زبان انگلیسی چنین بود:

Persia or Iran, Persian or Farsi?

روشن است که این عنوان در زبان انگلیسی معنا دارد و منظور خود واژه‌های مزبور اند و در ترجمه باید گفت Persia یا Iran و Persian یا Farsi؟ نه این که اینها را ترجمه کنیم. زیرا در آن صورت عنوان بی‌معنا خواهد شد یعنی: ایران یا ایران، فارسی یا فارسی؟ اما نویسنده‌ی تحریفگر افغانستانی در ترجمه‌ی خود چنین نوشته است: «کشور ما را فارس بناميد نه ايران، زبان ما Persian نام دارد نه Farsi» یعنی در بخش نخست از روی غرض Persia را به «فارس» ترجمه کرده اما در بخش دوم Persian و Farsi را به همان صورت نگه داشته است. وی تمام مقاله‌ی استاد یارشاطر را با همین نگاه کژبینانه ترجمه کرده و همه جا از روی غرض Persia را به «فارس» برگردانده است و به خیال خود نشان داده است که ایرانیان برجسته‌ای چون استاد یارشاطر هم کشورشان را «فارس» می‌نامند! این مترجم مغرض به این جمله دقت نکرده است:

برعکس، نام «ایران» هیچ یک از خاطرات بالا را در ذهن جهانیان زنده نمی‌سازد. در زبان‌های دیگر، غیر از فارسی، «ایران» یک واژهء میان‌تهی بوده و نشان‌دهندهء کشوری است بدون گذشته یا بدون کدام فرهنگ خاص. .. اگر یونان، Egypt (مصر) یا چین از دیگران مطالبه می‌کردند که من‌بعد کشورهای‌شان را به ترتیب به نام‌های هیلاس، مصر یا ژونگو یاد کنند، این کشورها افتخارات زیادی را از دست می‌دادند. نام «Egypt» بلافاصله خاطره دربارهء اهرام، خط هیروگلیف، لوحه‌ها و دیگر آثار باارزش و پردرخشش تاریخی را در اذهان زنده می‌سازد، در حالی که خارج از کشورهای اسلامی، نام عربی «مصر» همان ارزش‌ها را به یاد نمی‌آورد.

همین جمله نشان می‌دهد که منظور استاد یارشاطر واژه‌ی Iran در زبان‌های بیگانه است نه این که نام کشور ما ایران نیست.

انگار یک نفر به سخنرانی رییس جمهور مصر به زبان انگلیسی استناد کند که او خود را رییس جمهور کشور Egypt خوانده است. پس کشور او «مصر» نیست و خودش هم رییس جمهور «مصر» نیست!

چهارشنبه ۱۸/خرداد/۱۳۹۰ – ۸/جون/۲۰۱۱

از آنجا که زبان پارسی یکی از عامل‌های پیونددهنده‌ی ایرانیان در طول تاریخ – به ویژه پس از اسلام – بوده است تجزیه‌طلبان و دشمنان ایران به تازگی برای رسیدن به هدف‌های شوم خود نوک حمله را به سوی زبان پارسی گرفته‌اند و در این راستا ادعاهای بی‌پایه و مسخره‌ای می‌کنند که به چند مورد آنها می‌پردازم.

نخست باید تاکید و تکرار کنم که من به هر دو زبان ترکی و پارسی و سخنگویان این دو زبان احترام می‌گذارم. روشن است آنچه در زیر می‌آید تنها بررسی و روشنگری درباره‌ی نظرهای بی‌پایه و دروغ‌های گروه اندک و اقلیت و افراطی و تجزیه‌طلب پان‌ترک است. ایرانیان آذربایجانی ترک نیستند زیرا فرهنگ ایرانی دارند. حتا اگر بخواهیم مانند برخی به تبار و ویژگی‌های بدنی و زیست‌شناختی تاکید کنیم پژوهش‌های ژنتیکی ایرانیان آذربایجانی نشان داده است که این گروه ترک‌زبان نیز با دیگر ایرانیان مانند کردها و لران و اصفهانیان و تهرانیان و … پیوسته‌اند.

مقایسه و رتبه‌بندی زبان پارسی و ترکی
چند سال پیش یکی از مجله‌های پان‌ترک درون ایران به نام «امید زنجان» ادعای ابلهانه و بی‌پایه‌ای را مطرح کرد و بدون دادن سند و مدرکی نوشت که طبق اعلامیه‌ی سازمان یونسکو «زبان فارسی لهجه‌ی سی و سوم زبان عربی» است. این سخن آن قدر بی‌معنا و بی‌پایه است که نیازی به توضیح ندارد و به قول معروف مرغ پخته را هم به خنده می‌اندازد. کسی که اندکی درک و شعور زبانی و زبان‌شناسی داشته باشد و فرق زبان و لهجه را بداند می‌فهمد که زبان پارسی و زبان عربی دو زبان بسیار متفاوت و متمایز اند. زیرا مهم‌ترین عنصر و استخوان‌بندی هر زبان دستور زبان آن است و دستور زبان پارسی با صرف و نحو عربی بسیار فرق دارد. این ادعا نشان می‌دهد که گوینده‌ی آن نه زبان پارسی را می‌فهمد و نه شناختی از زبان عربی دارد.

حتا به فرض محال هم زبان پارسی به قول اینان «لهجه»ی زبان عربی باشد. معنای «لهجه‌ی سی و سوم» چیست؟ رتبه‌بندی لهجه‌ها بر چه پایه‌ای انجام می‌شود؟ آن سی و دو لهجه‌ی دیگر زبان عربی کدام اند؟ چرا برای نمونه زبان پارسی لهجه‌ی سی و چهارم یا حتا لهجه‌ی هفتاد و نهم نشده است؟ شاید نویسنده بیشتر از عدد سی و سه را بلد نبوده است؟ مانند برخی قبیله‌های بومیان که در دستگاه شمارش خود بالاتر از سه یا هفت یا ده ندارند؟

جالب آن که از سوی دیگر در همین اعلامیه، «زبان ترکی سومین زبان باقاعده‌ی دنیا» معرفی شده است! باز باید پرسید رتبه‌بندی زبان‌ها بر چه پایه‌ای انجام می‌شود؟ معیارها و ملاک‌های این رتبه‌بندی چیست؟ دو زبان باقاعده‌ی دیگر دنیا کدام اند؟ زبان چهارم و پنجم باقاعده کدام است؟ منظور از زبان باقاعده چیست؟ کلاً چند زبان باقاعده در جهان وجود دارد؟

یا گروه دیگری نوشتند که

موسسه‌ی ائی.ام. تی و آ.ام.تی – که در اروپا و آمریکا واقع شده و تحت مدیریت برجسته‌ترین زبان‌شناسان اداره می‌شود و همه ساله گزارش‌های زیادی را درباره‌ی زبان‌ها منتشر می‌کنند و کلیه‌ی استانداردهای زبان‌شناسی از این ادارات که دولتی هستند، اعلام می‌شود – چنین اعلام کرده‌اند:

– ۹۲ درصد کلمات فارسی از عربی و ترکی گرفته شده و مابقی بدون هیچ فرمولی تولید شده‌اند.
– در هیچ یک از زبان‌های بین‌المللی لغتی از زبان فارسی وجود ندارد.
– جملات فارسی ۶۷ درصد ابهام تولید می‌کنند (یعنی یک خارجی که فارسی را یاد گرفته، به سختی می‌تواند در ایران صحبت کرده و یا جملات فارسی را درک کند مگر آن که مدت زیادی در همان جامعه مانده و به صورت تجربی یاد بگیرد) که این برای یک زبان ضعف نسبتا بزرگی است.

اما از سوی دیگر:
– ۱۰۰ درصد کلمات ترکی ریشه‌ی اصلی دارند.
– ۲ درصد کلمات ترکی از ایتالیایی، فرانسوی و انگلیسی گرفته شده است.
– ۱۹ درصد کلمات انگلیسی از زبان ترکی گرفته شده است.
– ۳۹ درصد کلمات ایتالیایی، ۱۷ درصد کلمات آلمانی و ۹ درصد کلمات فرانسوی از زبان ترکی گرفته شده است.
– ۱۰۰ درصد کلمات انگلیسی، آلمانی، فرانسوی و ترکی دارای عمق ریخت‌شناسی هستند.
– ۸۳ درصد کلمات انگلیسی ریشه‌ی اصلی دارند.
– جملات ترکی ۲ درصد ابهام جمله‌ای ایجاد می‌کنند (یعنی اگر یک خارجی زبان ترکی را از روی کتاب یاد بگیرد، پس از ورود به یک کشور ترک زبان مشکلی نخواهد داشت)
– جملات انگلیسی نیم درصد و جملات فرانسوی تقریبا ۱ درصد ابهام تولید می‌کنند.

معنای این ادعاها آن است که از هر ۱۰ واژه در زبان انگلیسی دو تای آنها ترکی است و از هر ۱۰ واژه در زبان ایتالیایی ۴ تای آنها ترکی است! این که کلمه‌ای ریشه‌ی اصلی دارد یعنی چه؟ نویسنده حتا حساب ساده هم بلد نیست. اگر ۸۳ درصد واژه‌های انگلیسی ریشه‌ی اصلی دارند و ۱۹ درصد آنها از زبان ترکی گرفته شده‌اند آنگاه جمع این دو می‌شود ۱۰۲ درصد!

این ادعاهای احمقانه و مسخره تنها نشان‌دهنده‌ی عمق بی‌سوادی و درماندگی نویسندگان آن و شدت دشمنی هیستیریک و روان‌پریشانه‌ی آنان نسبت به زبان پارسی است. این ادعاها درباره‌ی زبان ترکی تا آنجا پیش می‌رود که می‌نویسد:

[این موسسه‌ها] زبان ترکی را شاهکار زبان معرفی کرده‌اند که برای ساخت آن از فرمول‌های بسیار پیچیده‌ای استفاده شده است. خانم «نیکیتا هایدن» متخصص و زبان‌شناس مشهور آلمانی در موسسه‌ی اروپایی «یوروتوم» گفته است: «انسان در آن زمان قادر به تولید این زبان نبوده و موجودات فضایی این زبان را خلق کرده و یا خداوند به پیامبران خود عالی‌ترین کلام ارتباطی را داده است».

انگار زبان ماده‌ی شیمیایی است که برای ساختن آن از فرمول‌های پیچیده استفاده شود!

تحمیلی بودن زبان پارسی در ایران
ادعای دیگر پان‌ترکان این است که زبان پارسی در ایران از زمان رضا شاه پهلوی رسمی شده است و پیش از آن کسی زبان پارسی را نمی‌دانسته و از زمان رضا شاه مردم مجبور شدند که پارسی یاد بگیرند. این افراد که نیازی به سند و مدرک و تاریخ معتبر ندارند و هرگاه که سند بخواهند خودشان جعل می‌کنند یا اگر سندی تاریخ مخالف آنان باشند آن را تحریف می‌کنند این اندازه بی‌سوادند که نمی‌دانند «رسمی شدن» زبان پارسی به صورت قانونی در قانون اساسی مشروطه در زمان مظفرالدین شاه قاجار بوده است. وگرنه رایج بودن زبان پارسی به عنوان زبان ملی و مشترک همه‌ی ساکنان ایران‌زمین در طول تاریخ از انبوه کتاب‌ها و رساله‌ها و نوشتارهای تولید شده در گوشه گوشه‌ی ایران‌زمین از میان‌رودان تا مرزهای هندوچین روشن و دانسته است.

این پان‌ترکان که حافظه‌ی خوبی هم ندارند از سوی دیگر وقتی نیاز به افتخار به ترکان باشد فرمانروایان ترک را رواج‌دهندگان زبان پارسی در همه‌ی ایران می‌دانند!

در کنار این ادعای تحمیلی بودن زبان پارسی از زمان رضا شاه، پان‌ترکان ادعا می‌کنند که زبان ترکی در سراسر ایران از گذشته‌های بسیار دور رواج داشته و در آذربایجان به چند هزار سال پیش از میلاد هم می‌رسد! حتا برخی از باکونشینان می‌گویند که اوستا به زبان ترکی باستان نوشته شده است! این ادعای مضحک هم نشان می‌دهد که این افراد هیچ شناخت و درکی از مبحث و مقوله‌ی زبان و زبان‌شناسی و تاریخ ندارند.

آموزش تنها به زبان ترکی
موضوع دیگری که پان‌ترکان از روی دشمنی با زبان پارسی – به ویژه همزمان با «روز جهانی زبان مادری» – مطرح می‌کنند موضوع آموزش تنها به زبان ترکی است. پیشتر و به ویژه چند ماه پیش همزمان با این مناسبت جستاری نوشتم و در اینجا تکرار نمی‌کنم. اما موضوع این است که آنها می‌خواهند تنها به زبان ترکی آموزش ببینند و زبان پارسی را به کلی کنار بگذارند. حال آن که در هر کشوری در دنیا آموزش به زبان مادری در کنار زبان ملی و رسمی آن کشور است نه جایگزین آن.

ادعاهای بیشتر و پاسخ آنها را می‌توانید در پایگاه آذرگشنسپ بخوانید.

اما بگذارید به موردی بپردازم که یکی از خوانندگان برایم فرستاده و به تازگی آن را دیدم و به گمانم در آذرگشنسپ نباشد.

– و حالا: بیگانه بودن زبان پارسی دری در ایران!
اما جالب‌تر آن که یکی از این پان‌ترکان با به هم بافتن خشک و تر و تحریف و بدفهمی برخی داده‌های زبان‌شناسی و تاریخی، ادعا کرده است که زبان پارسی ریشه در ایران نداشته است و از بیرون وارد ایران شده و کلاً زبانی بیگانه و مهاجر است.

نوشتار او آن قدر طولانی و پر از یاوه و سخنان باطل است که تنها به چند مورد آن اشاره می‌کنم.

اگر فارسی دری در تداوم زبان پهلوی بود چرا تا قرن هفتم هجری حتی یک بیت شعر در منطقه‌ی استان فارس – که مسکن اصلی فارس‌زبانان است – به فارسی دری سروده نشده است و یک سطر نثر به زبان دری تا قرن هفتم هجری در این مناطق نوشته نشده است؟! در حالی که در مناطق دیگر بخصوص مناطقی که سلاطین، مراکز حکومتی خود را در آن قرار داده بودند آثار فراوان به زبان دری (فارسی) می‌بینیم؛ مثل مناطق تاجیکستان و افغانستان که مرکز حکومت‌های سامانی و غزنوی بوده و عراق عجم (مناطق مرکزی ایران چون شهر ری، قم، کاشان، اراک، اصفهان) که مرکز حکومت سلجوقیان بوده است!

من نمی‌دانم چه گونه این شخص می‌تواند در یک بند این همه دروغ و یاوه سر هم کند!

۱- تاجیکستان و افغانستان مرزهای امروزی هستند و در گذشته بخشی از ایران بزرگ بوده‌اند.

۲- فارس نام استانی است و نام زبان پارسی یا فارسی است. پس باید گفت «فارسی‌زبان» نه فارس‌زبان. چه کسی گفته استان فارس مسکن اصلی فارس‌زبانان است؟ آیا منظور این جمله آن است که همه‌ی کسانی که در ایران به زبان پارسی سخن می‌گویند اصل‌شان از استان فارس است؟

۳- دولت‌های سامانی و غزنوی و سلجوقی در دنباله‌ی هم بودند نه همزمان. قلمرو سامانیان شامل تاجیکستان و افغانستان امروزی و بخش‌هایی از شرق ایران امروزی بود. سپس بخش‌هایی از این سرزمین‌ها به دست غزنویان افتاد و پس از آن سلجوقیان بر آن حاکم شدند. سلجوقیان غرب ایران (عراق عجم) را هم به قلمرو خود افزودند.

۴- باید به این نویسنده یادآوری کرد که پیش از سده‌ی هفتم هجری نه چاپخانه وجود داشته و نه اینترنت که نویسندگان آثار خود را منتشر کنند و به دست همه برسانند! در گذشته به خاطر شرایط اجتماعی اگر کتابی نوشته می‌شد و به فرمانروایی و مرکز حکومتی تقدیم نمی‌شد احتمال از میان رفتن آن بسیار بود. مانند امروز نبود که ناشران مستقلی باشند و ده هزار جلد از هر کتاب چاپ و منتشر کنند! حتا اگر کتابی در کتابخانه‌ها نگهداری می‌شد همان ترکانی که پان‌ترکان بدانان می‌نازند در تاخت و تاز و هجوم‌های خود آنها را نابود می‌کردند.

۵- استان فارس مدتی مرکز حکومت آل بویه بود. این دولت به ویژه در دوران پناه خسرو (فناخسرو) عضدالدوله در آبادانی فارس بسیار کوشید و دربار آنان مرکز دانشمندان و نویسندگان بزرگ بود. به طوری که ابوحیان توحیدی که خود تبار شیرازی داشت و در بغداد زاده شده بود در زمان عضدالدوله به شیراز بازگشت و در آنجا چند کتاب به زبان عربی نوشت. هم چنین دولت آل بویه‌ی فارس برای رقابت با بغداد بیشتر از نویسندگان عربی‌نویس پشتیبانی می‌کرد.

۶- پان‌ترکان که سواد ادبی و تاریخی ندارند از استان فارس تنها نام سعدی و حافظ را شنیده‌اند. حال آن که پیش از سعدی در استان فارس نویسندگان و شاعران فراوانی بوده‌اند. برای نمونه می‌توان از کتاب تاریخ «فارسنامه»ی ابن‌بلخی نام برد که تبارش از بلخ بودند اما خودش در فارس زاده شده است. وی این کتاب ۱۸۰ صفحه‌ای را در حدود ۵۰۰ ق. به زبان پارسی نگاشته است. یا می‌توان از شیخ روزبهان بَقلی نام برد که از عارفان بزرگ و مشهور ایرانی است و در سال ۵۵۲ ق. زاده شده و مزارش در شهر شیراز زیارتگاه مردم است. شیخ روزبهان کتاب‌های فراوانی به عربی و پارسی نوشته است. از جمله کتاب‌های پارسی او می‌توان از رساله‌ی قدس، غلطات السالکین، و شرح شحطیات نام برد. این هم یک رباعی از شیخ روزبهان:

دل داغ تو دارد، ار نه بفروختمی ————– در دیده تویی، وگرنه بردوختمی
جان منزل توست، ور نه روزی صدبار ———- در پیش تو چون سپند برسوختمی

(برخی از کتاب‌های شیخ روزبهان را می‌توانید در «کتابخانه‌ی تصوف» بخوانید)

بنابراین می‌بینیم بیش از یک سطر نثر پارسی دری از استان فارس متعلق به پیش از سعدی و سده‌ی هفتم برجا مانده است. نویسنده‌ی پان‌ترک ناآگاهی خود را به نبودن اثر تعبیر کرده است.

اما پیدایش و ظهور این دو ستاره‌ی بزرگ زبان پارسی یعنی سعدی و حافظ شیرازی باعث فراموشی نام دیگر شاعران و نویسندگان استان فارس در میان مردم شده است. حتا نام معاصران این دو نیز در میان مردم عادی فراموش شده است. اما در کتاب‌های تذکره و در میان کارشناسان ادبیات پارسی به خوبی شناخته شده‌اند مانند مجد همگر و امامی شیرازی که با سعدی رقابت داشتند. حتا هُمام تبریزی (همزمان با سعدی) نیز مدتی در دربار حاکمان فارس در شیراز به سر می‌برده است و شاید در همین دوران سروده است:

هُمام را نیز سخنان دلفریب هست ———– ولی چه سود که بیچاره نیست شیرازی

این نویسنده اگر از بحث‌های زبان‌شناسی آگاهی می‌داشت می‌دانست که کسی پارسی دری را فرزند مستقیم و جایگزین زبان پهلوی ساسانی و در ادامه‌ی آن نمی‌داند. زبان پارسی دری همان گونه که از نامش برمی‌آید زبان درباری بوده است یعنی زبان رسمی و نگارشی. همان گونه که زبان نگارشی امروز با زبان گفتاری مردم تهران و اصفهان و کرمان و مشهد و تبریز تفاوت دارد. حتا در فرهنگ دهخدا – که متن زبان‌شناسی نیست – در درآیه‌ی «دری» چنین آمده است:

لهجه‌ی ادبی ایران را – که از اواسط قرن سوم هجری به بعد رواج یافته و به دری یا فارسی دری یا فارسی مشهور است – نمی‌توان فقط از اصل فارسی میانه (پهلوی ساسانی) دانست بلکه در اساس یک لهجه‌ی عمومی ادبی است که در اواخر عهد ساسانی و قرن‌های اولیه‌ی اسلامی در ایران شیوع داشت و تحت تاثیر و تاثر متقابل لهجه‌های رسمی دوره‌ی اشکانی (پارتی) و ساسانی (پارسی) در یکدیگر و در لهجه‌های محلی به تدریج متداول شده و تقریباً وضع ثابتی گرفته و هیئت زبان کتابت حاصل کرده بود. … این زبان به نحو خالص نزدیک با پهلوی جنوبی (پارسی میانه) نبود زیرا نفوذ فراوانی از لهجه‌های خراسان قدیم و بعضی از لهجه‌های مشرق در آن مشهود است، و نیز لهجه‌ی شرقی محض نیز شمرده نمی‌شد زیرا تاثیر و نفوذ پهلوی جنوبی (پارسی میانه) و لهجه‌های غربی هم در آن ملاحظه می‌شود. … این زبان عمومی را از آن جهت دری می‌گفتند که «لانها اللسان الذی تکتب به رسائل السلطان و ترفع بها الیه القصص، و اشتقاقه من الدر و هو الباب، یعنی انه الکلام الذی یتکلم به علی الباب» [=همانا این زبانی است که نامه‌های شاهان را بدان می‌نوشتند و بدان داستان‌ها می‌پرداختند و ریشه‌ی آن از «در» به معنای دربار است یعنی سخنی که در دربار به کار می‌رود.]

پس نویسنده‌ی پان‌ترک کشف جدیدی نکرده است و پرده از راز پنهانی برنداشته است که جلوی ادعای خود نشان تعجب بگذارد. کسی هم این موضوع را پنهان نکرده بود.

این پان‌ترک مانند دیگر دوستان و شریکانش تحریف سند هم می‌کند:

ابن ندیم در کتاب «الفهرست» خود با اتکا به عبدالله ابن مقفع، دری را زبان درباریان و زبان اهل خراسان و مشرق و اهل بلخ … دانسته است.

اینجا نیز با نقل نصف و نیمه‌ی سخن ابن ندیم تنها به دنبال هدف خاص خود بوده است. آیا اهل خراسان ایرانی نیستند و نبودند که ایشان زبان اهل خراسان را از زبان ایران جدا می‌داند؟ حال آن که سخن ابن مقفع که ابن‌ندیم نقل کرده است چنین است:

ابن مقفع گفته است: زبان‌های ایران عبارتند از پهلوی، دری، فارسی، خوزی و سریانی. پهلوی منسوب است به پهله (فهله) و آن اسمی است که بر پنج شهر اطلاق شود از این قرار: اصفهان، ری، همدان، ماه نهاوند و آذربایجان. اما دری زبان شهرهای مداین است و کسانی که در دربار شاه مقیم اند بدان سخن می‌گویند و آن منسوب به پایتخت [=دربار] است و از زبان اهل خراسان و مشرق، زبان اهل بلخ در آن غلبه دارد، و اما فارسی مورد تکلم موبدان و علما و مانند ایشان است، و آن زبان مردم فارس است. خوزی زبان مردم خوزستان است …»

روشن است که از نظر زبان‌شناسی، زبان سریانی از خانواده‌ی زبان‌های ایرانی نیست اما منظور ابن مقفع زبان‌هایی است که در ایران بدانها سخن گفته می‌شده است و برخی از مردم استان آشورستان یا میان‌رودان به زبان سریانی سخن می‌گفتند.

هم چنین از این سخن آشکارا برمی‌آید که دری و پهلوی از زمان ساسانیان در کنار هم بوده‌اند نه در دنباله‌ی هم. ابن مقفع زبان دری را زبان مردم مداین و دربار (زبان رسمی) گفته است که زبان اهل خراسان در آن غلبه دارد نه این که زبان اهل خراسان باشد. زبان دری هیچ ربطی به سلاطین ترک سلجوقی و «مرکز حکومت سلجوقیان» ندارد.

جالب آن که در این میان نامی از ترکی نیست و زبان مردم آذربایجان را فهلوی/پهلوی دانسته است و از سخن ابن مقفع روشن می‌شود که اگر قرار است در ایران زبانی بیگانه و مهاجر باشد این زبان ترکی است که زبانی مهاجر و بیگانه است نه زبان پارسی دری. اما نویسنده‌ی پان‌ترک این بخش‌ها را حذف کرده است.

پس از این همه دروغ و یاوه و به خیال خودش کوبیدن زبان پارسی دری، در راستای برنامه‌ی بخش‌های پیشین، اکنون نوبت به تعریف و تمجید از زبان ترکی می‌رسد:

اگر ما می‌گوییم زبان ترکی امروز آذربایجان ادامه‌ی زبان ترکی هزار سال پیش و در تداوم زبان کتاب «دده قورقود» است غیرممکن است استاد شهریار در کنار اثر معروف «حیدربابایه سلام» – که به زبان ترکی امروز است – به زبان هزار سال پیش ترکی، یعنی به زبان دده قورقود هم منظومه‌ای بسراید و دیوانی به این زبان داشته باشد!

اما استاد شهریار علاوه بر زبان ترکی، به زبان فارسی – که زبان جداگانه و متفاوت از ترکی است – نیز شعری سروده و دیوانی تنظیم کرده است، همان طوری که سعدی شیرازی هم به دو زبان جداگانه فارسی دری (زبان مرسوم دربار) و پهلوی (زبان بومی و اصلی مردم فارس) دیوان تنظیم کرده است!

اگر زبان دری ادامه‌ی زبان پهلوی یا فهلوی مردم شیراز و دیگر شهرهای استان فارس بوده، چرا سعدی شیرازی در قرن هفتم هجری همزمان با زبان دری، به فهلوی یا پهلوی که صدها سال هم تحت تأثیر زبان دری بوده شعر سروده است؟

زبان ترکی نیز شاخه‌های مختلفی دارد مانند زبان ترکی اوغوز و قبچاق و اویغور. زبان چَغَتایی (chaghatai) که امیر علی‌شیر نوایی (درگذشته ۹۰۰ ق. / ۱۵۰۱ م.) بدان سخن می‌گفت امروزه از میان رفته است. زبان ترکی رایج در آذربایجان ایران و در قفقاز و آناتولی از گروه اوغوز است اما زبان ازبکان از شاخه‌ی اویغور است. گروه قبچاق نیز در قیرقیزستان و کازاخستان رواج دارد. بنابراین معلوم نیست منظور او از «ترکی هزار سال پیش» کدام ترکی است. تاریخ نگارش زبان ترکی به هزار سال نمی‌رسد. مطمئن ام که نه تنها استاد شهریار ایرانی ترک‌زبان، که دیگر نویسندگان ترک ترک‌تبار نیز – حتا اگر بخواهند – نمی‌توانند به زبان ترکی هزار سال پیش چیزی بسرایند چه برسد به این که دیوانی هم ترتیب دهند.

تفاوت زبان پهلوی و دری هرگز مانند تفاوت ترکی و پارسی نیست. ضمن آن که سعدی تنها یک بیت در گلستان و نزدیک بیست بیت در یک قطعه‌ی مُلمّع (چندرنگ) به پارسی و عربی و پهلوی لهجه‌ی شیرازی دارد نه این که یک دیوان به دری و یک دیوان به پهلوی داشته باشد.

او سواد تاریخی مناسبی ندارد و نمی‌داند که مرزهای سیاسی امروز جدید اند و تا سده‌ی نوزدهم یا حتا بیستم میلادی وجود نداشتند:

دری و یا فارسی دری زبانی است متفاوت از پهلوی و متعلق به تاجیک‌ها و افغان‌ها که به وسیله‌ی سلاطین ترک وارد ایران و سایر مناطق تحت حاکمیت آنان از جمله هندوستان و پاکستان و حتی ترکیه عثمانی شده است؛ لاکن زبان ترکی و بعضی از زبان‌های دیگر در مقابل آن مقاومت نشان داده و بر حیات خود ادامه داده‌اند ولی زبان پهلوی پارسیان نتوانسته در مقابل آن ایستادگی کند و در داخل آن مستحیل شده و از بین رفته است که آثار آن هنوز هم در بعضی شهرها و روستاهای دور افتاده‌ی مناطق فارس‌نشین باقی مانده است.

او مرزهای سیاسی امروز را به زمان سلجوقیان می‌برد و می‌خواهد مردم تاجیکستان و افغانستان را از مردم ایران جدا کند اما ایرانیان آذربایجان را به ترکان ترکیه و قفقاز بچسباند. او نمی‌داند که پاکستان به عنوان موجود سیاسی کشوری است که از سال ۱۹۴۸ م./ ۱۳۲۷ خ. پدید آمده و پیش از آن بخشی از هندوستان بوده است. بنابراین «سلاطین ترک» نمی‌توانستند زبان دری را به پاکستان ببرند!

نویسنده با این جمله می‌خواهد تکلیف زبان ترکی را هم روشن کند که زبان ترکی از قدیم در ایران بوده و در برابر گسترش زبان فارسی دری – که آن هم از تاجیکستان و افغانستان و به دست سلاطین ترک وارد ایران شده! – مقاومت کرد اما زبان پهلوی – که زبان پارسیان بوده – مقاومت نکرد و مستحیل شد! در بالا نشان دادیم که تمام این ادعا بی‌پایه است. ابن مقفع گفته بود که پهلوی زبان اصفهان و آذربایجان و ری و همدان و نهاوند است. زبان مردم استان فارس را فارسی می‌گفتند و زبان مداین و رسمی کشور را «دری».

باید پرسید چه طور زبان ترکی در دربار سلجوقیان روم و دربار عثمانیان مقاومت نکرد و مدت‌ها زبان پارسی دری زبان دربار و اداری آنان بود؟ البته پاسخ ایشان در همین جمله آمده است: این زبان را سلاطین ترک وارد کردند! اما باید پرسید چه طور این سلاطین ترک علاقه یا غیرتی یا حساسیتی درباره‌ی گسترش زبان مادری خود نداشتند و زبان «تاجیک‌ها و افغان‌ها» را در ایران و هندوستان (و پاکستان!) و حتا ترکیه‌ی عثمانی گسترش دادند؟! جالب آن که همفکران ایشان در زمان استالین در تاجیکستان ادعا می‌کردند «تاجیکان ازبکانی هستند که به خاطر رابطه با ایران و زبان پارسی زبان اصلی خودشان را فراموش کرده‌اند»!

اگر زبان فارسی دری ادامه‌ی زبان پهلوی ساسانی می‌بود، فارسی‌زبانان و فارسی‌دانان امروز نباید زحمت زیادی در خواندن و فهمیدن معنا و مفهوم زبان پهلوی دوران ساسانی و بعد آن داشته باشند. همچنان که ترک‌زبانان آذربایجانی و ترکیه‌ای در خواندن و فهمیدن زبان کتاب «دده قورقود» – که مربوط به هزار تا هزار و دویست سال پیش است و ترکی امروز آذربایجان و ترکیه ادامه‌ی این زبان است – با مشکل زیادی روبرو نیستند و معنی و مفهوم کتاب برای آنها کاملاً آشکار است.

ایشان به خیال خود آب را گل‌آلود می‌کند که ماهی هم بگیرد. کتاب دده قورقود کتابی است که به گفته‌ی ترک‌شناسان بزرگی چون واسیلی بارتولد روس و جفری لوییس انگلیسی در سده‌ی پانزدهم میلادی و در زمان حکومت آق‌قویون‌لو یعنی تنها پانصد سال پیش نوشته شده است و تا سده‌ی نوزدهم میلادی کسی از این کتاب خبر نداشت تا این که یک خاورشناس آن را در کتابخانه‌ای پیدا کرد و به زبان‌های اروپایی ترجمه کرد. همین امروز هم مردم ترکیه و مردم آذربایجان ایرانی – به ویژه به دلیل «اصلاحات زبان ترکی» در زمان آتاترک – می‌گویند که حرف‌های همدیگر را به خوبی نمی‌فهمند (البته کسانی که با پول رایگان ترکیه در آنجا درس خوانده‌اند و می‌خواهند آذربایجان را از ایران جدا کنند به این چیزها کار ندارند. امروزه به نعمت ماهواره‌های ترکی و باکویی برخی از جوانان نسل جدید آذربایجان زبان ترکی قفقازی و استانبولی را هم می‌فهمند). حتا نام همین کتاب را در ترکی ایران «دده قورقود» و در ترکی استانبولی «دده کورکوت» می‌گویند!

اگر زبان پهلوی مادر زبان فارسی دری به حساب می‌آمد دیگر نیازی نبود از زبان پهلوی همطراز و برابر با زبان فارسی و موازی با آن نامی برده شود و نام این دو زبان در کنار هم بیاید!

گفتیم که این ادعا هیچ پایه‌ای ندارد و این دو زبان در کنار هم بودند. اما اگر هم زبان پهلوی مادر زبان دری باشد این چه استدلالی است؟ اگر پهلوی را مادر دری بدانیم و دری را دختر پهلوی، باید پرسید مگر وقتی دختری به دنیا بیاید مادرش می‌میرد و دختر و مادر نمی‌توانند همزمان با هم زندگی کنند؟

نمونه‌ی دیگری از تحریف را می‌توان در نقل سخن استاد سعید نفیسی دید:

مرحوم سعید نفیسی هم در مورد خاستگاه زبان فارسی دری می‌گوید: «نظم و نثر زبان دری را باید زاده‌ی ماورالنهر و دربار سامانیان دانست»

اینجا سخن از نظم و نثر دری یعنی ادبیات است نه این که خود زبان دری را در فرارود «اختراع» کرده باشند و به جاهای دیگر «صادر» کرده باشند.

وی هم چنین با نقل اشتباه و ترجمه‌ی ناقص بیتی از حافظ – که به گویش شیرازی است – سعی می‌کند خواننده را گمراه کند:

و بیتی از حافظ:
«به پی ما جان غرامت بسپریمن ————– عزت یک وی روشتی از امادی»
یعنی: غرامت خواهیم گرفت – بی‌روشی از ما دیدی.

حال آن که شکل درست این بیت چنین است:

به پی‌ماچان غرامت بسپریمن ———— غَرَت یک وی رَوشتی از اَما دی

یعنی اگر تو یک بی‌روشی (بی‌ادبی) از ما دیدی با پای‌ماچان غرامت و جریمه خواهیم پرداخت.
غَرَت همان گرَت است یعنی اگر تو. رَوشت هم همان روش است. همان گونه که خورشت همان خورش است. در یکی از شعرهای فولکلور می‌شنویم:
خیاط که می‌بینی خوش بُرشت اه ————- البته روی پلو خورشت اه

فرهنگ دهخدا درباره‌ی پای‌ماچان چنین می‌گوید:

پای‌ماچان: پای‌ماچو. پی‌ماچان. کفش‌کن. صفّ نعال. درگاه.
«به اصطلاح صوفیان و درویشان صفّ نعال باشد که کفش‌کن است و رسم این جماعت چنان است که اگر یکی از ایشان گناهی و تقصیری کند او را در صفّ نعال – که مقام غرامت است – به یک پای بازدارند و او هر دو گوش خود را چپ و راست بر دست گیرد یعنی گوش چپ را به دست راست و گوش راست را به دست چپ گرفته چندان بر یک پای بایستد که پیر و مرشد عذر او را بپذیرد و از گناهش درگذرد» (برهان قاطع)
هوا می‌خواست تا در صفّ بالا همسری جوید ——- گرفتم دست و افکندم به صف پای‌ماچانش (خاقانی)

البته این ها تنها چند بند از نوشتار طولانی و بخش نخست افاضات این نویسنده‌ی پان‌ترک است و لابد در بخش بعدی می‌خواهد بگوید که مردم تاجیکستان و افغانستان «تورک» اند و زبان دری در واقع یکی از شاخه‌های زبان «تورکی» است و برای همین زبان ترکی در ایران توانست مقاومت کند و در زبان پهلوی مستحیل نشود.

با پوزش از سلطان ولد پسر مولانای بلخی باید گفت:
دیوانگان جوشیده‌اند از خم نفت نوشیده‌اند —- از عقل کناره کرده و پان‌ترک نابی گشته‌اند

پی‌نوشت
به خوانندگان پان‌ترک و طرفداران پان‌ترکان و تجزیه‌طلبان یادآوری می‌کنم پیغام‌های دارای دشنام و ناسزا و سخنان بی‌سند و مدرک منتشر نمی‌شوند.

یک‌شنبه ۲۸/فروردین/۱۳۹۰ – ۱۷/اپریل/۲۰۱۱

هفته‌ی گذشته یعنی چهارشنبه ۲۴ فروردین (۱۳ اپریل) برنامه‌ی پرگار تلویزیون بی.بی.سی به موضوع انحرافی «اقلیت»ها در ایران پرداخت.

مجری برنامه در سخنان گشایش برنامه چنین می‌گوید:

عده‌یی حقوق اقلیت‌های قومی در ایران را مسئله نمی‌دانند و انگیزه پرداختن به آن و بحث در مورد آن را زیر سوال می‌برند. عده‌یی دیگر می‌گویند مسئله اقلیت‌های قومی در ایران، گره‌یی ناگشوده است و در توان نظام کنونی برای گشودن آن تردید جدی دارند و حساسیت دولت‌ها در مورد اقلیت‌های قومی را زیر سوال می‌برند. در یک سو، گفته می‌شود در میان اقوام مختلف در ایران همزیستی مسالمت آمیز وجود دارد و در سوی دیگر، گفته می‌شود این همزیستی به قیمت پایمال کردن حقوق اولیه اقلیت‌های قومی و محروم نگه داشتن بخش‌های وسیعی از ایران بوده است. حقیقت کجاست؟ در این یا آن سوی این مجادله، یا جایی میانه این دو؟ آیا الگوی تازه برای تنظیم مناسبات گروه‌های قومی، در چارچوب ایران واحد، یک نیاز واقعی و مبرم است یا صحبت از الگویی تازه برای حل مسئله قومی، به تضعیف پیوندهای ملی می‌انجامد؟ الگویی که اینجا و آنجا تحت نام فدرالیسم پیشنهاد می‌شود، تا چه حد با ویژگی‌های جامعه ایران سازگار است؟

به نظر من اساسا بحث «اقلیت» و «اکثریت» قومی در ایران اشتباه است زیرا ساختار حکومتی و دولتی و نیز ساختار ملی و جمعیتی ایران ساختاری در هم تنیده و مرکب از همه‌ی قوم‌های ساکن ایران است. یعنی هم در طبقه‌ی حاکم از همه‌ی قوم‌ها و استان‌های کشور حضور دارند و هم تبعیض و نابرابری در تمام استان‌های ایران وجود دارد. این طور نیست که هر گروه قومی تنها در یک منطقه زندگی کند و با قوم‌های دیگر هیچ گونه اختلاط و ارتباطی نداشته باشد.

حتا بر خلاف دروغ‌های بزرگ و شاخدار پان‌ترکان درباره‌ی «محرومیت» آذربایجان، وضع اقتصادی این استان جزو بهترین منطقه‌های ایران است. یا در خراسان و سمنان و تهران فقر و بیکاری و سختی کمتر و سبک‌تر از جاهای دیگر مملکت نیست. در همین تهران که به خیال برخی بزرگترین مرکز «فارس»ها است خانواده‌هایی هستند که مانند دیگر ایرانیان دچار فقر و تنگدستی و بیکاری اند اما به خاطر عزت نفس و نجابت و آزادگی سخنی نمی‌گویند.

در گفتار روزمره‌ی مردم و نیز در تاریخ گذشته و معاصر ما مفهوم «اقلیت» قومی (دست کم به عنوان اهرم فشار و موضوع تبعیض) دیده نمی‌شود و تنها در یکی دو دهه‌ی اخیر است که با تحریک دولت‌های بیگانه و بر پایه‌ی نقشه‌ی برنارد لوییس انگلیسی برای تجزیه‌ی ایران این بحث دارد مطرح می‌شود.

از سوی دیگر «فدرالیسم» که امروزه هم تجزیه‌طلبان در پشت آن پنهان می‌شوند و هم گروهی که شناخت کافی از تاریخ و جغرافی ایران ندارند آن را مطرح می‌کنند نظام و الگوی یکسان و روشنی نیست و در هر کشوری شکل خودش را دارد. کسانی که فدرالیسم را مطرح می‌کنند چه ساختار و تقسیم‌بندی را در نظر دارند؟ آیا فدرالیسم به شیوه‌ی امریکا مورد نظر است یا روسیه یا آلمان یا بریتانیا؟ نحوه‌ی همکاری استان‌ها یا ایالت‌ها چه گونه باید باشد؟ نحوه‌ی جابجایی مردم بین ایالت‌ها چه گونه خواهد بود؟ می‌بینیم که هم از جنبه‌ی نظری و هم از جنبه‌ی عملی موضوع فدرالیسم برای ایران بسیار خام است و کسانی که آن را مطرح می‌کنند اصلا به تمامی به آن نیندیشیده‌اند و بیشتر به عنوان بهانه‌ای برای تجزیه است تا روشی برای حل مشکلی.

در ضمن چه تضمینی وجود دارد که فدرالیسم مورد نظر اینان پس از پیاده‌سازی پاسخگوی نیازهای ما باشد؟ آیا صرف پیاده‌سازی فدرالیسم گره‌گشای تمام مشکل‌های امروزی است؟ آیا در همه‌ی کشورهای فدرال عدالت و برابری پیاده شده است؟

پیروز مجتهدزاده، یکی از مهمانان این برنامه، هم به درستی اشاره می‌کند که بحث اکثریت و اقلیت در ایران درست نیست زیرا تعریف‌های استاندارد و مشخصی ندارند و هر کسی خودش را یا اکثریت یا اقلیت می‌داند و بهتر است به طرف عدالت برای همه‌ی ایرانیان برویم. هم چنین می‌گوید که در کردستان و بلوچستان و آذربایجان اعتراض می‌شود اما تقاضای سیاسی روشن و مستندی وجود ندارد. درباره‌ی فدرالیسم هم مجتهدزاده مثال درستی می‌زند و می‌گوید روسیه هم فدراسیون است اما هیچ شباهتی به فدرالیسم بریتانیا ندارد.

اما مهمان دیگر یعنی هاشم احمدزاده سخنان جالبی می‌گوید:

– از هشتاد سال پیش که دولت-ملت مدرن در ایران تعریف شده اکثریتی تعریف شده که فارسیزه شده و دیگران را اقلیت خوانده است. اساسا نامگذاری اقلیت بر آنها برای انکار حقوق‌شان بوده است.

– مردمانی در این کشور زندگی می‌کنند که دارای ویژگی‌های ملی متفاوت اند!

اگر منظور از هشتاد سال پیش دوران مشروطه است که مشروطه سال ۱۹۰۶ بود و الان ۱۰۵ سال از آن می‌گذرد. اگر هم زمان رضاشاه منظور است که از سال ۱۳۰۳ نزدیک نود سال می‌گذرد. در ضمن، در قانون اساسی نظام پیشین – که قانون اساسی مشروطه بود – و نظام امروزی ایران سخنی از اکثریت و اقلیت قومی نیست. در قانون اساسی مشروطه چنین آمده است:

اصل هشتم: اهالی مملکت ایران در مقابل قانون دولتی متساوی الحقوق خواهد بود.

در قانون اساسی جمهوری اسلامی هم تنها موردی که از اصطلاح «اقلیت» استفاده شده است درباره‌ی دین است که چنین گفته شده:

اصل سیزدهم: ایرانیان زرتشتی‌، کلیمی و مسیحی تنها اقلیت‌های دینی شناخته می‌شوند که در حدود قانون در انجام مراسم دینی خود آزادند و در احوال شخصیه و تعلیمات دینی بر طبق آیین خود عمل‌ می‌کنند.

اصل نوزدهم: مردم ایران از هر قوم و قبیله که باشند از حقوق مساوی ‌برخوردارند و رنگ‌، نژاد، زبان و مانند اینها سبب امتیاز نخواهد بود.

می‌بینیم که ایشان سخن مستندی نمی‌گوید. سخن دیگر ایشان یعنی همان جمله و اصطلاح رفیق استالین و حزب توده که ایران را «کشور کثیرالمله» می‌گفتند. حال آن که در ایران تنها ملت ایران زندگی می‌کند. آیا سویس هم کشور کثیرالمله است؟ چون در آن مردمانی به زبان‌های آلمانی و فرانسه و ایتالیایی سخن می‌گویند. آیا کانادا هم کشور کثیرالمله است چون در آن دو زبان انگلیسی و فرانسه رایج است؟ آیا امریکا هم کشور کثیرالمله است چون تعداد اسپانیایی زبان‌های آن بسیار زیاد است.

سخن جالب دیگر این مهمان به خود واژه‌ی «قوم» برمی‌گردد:

– قوم در فرهنگ دهخدا و معین تنها به معنای قوم و خویش است. من اطلاق اصطلاح قوم برای گروهی از مردم که دارای زبان و فرهنگ جدا باشند را درست نمی‌دانم. در نبود اصطلاح جاافتاده‌ی فارسی باید از اصطلاح «اتنیسیته» استفاده کنیم.

– مجری: معادل فارسی این اصطلاح چیست؟

– احمدزاده: معادل فارسی را از دوستان فارس بپرسید!

من نمی‌دانم چرا در بحث اجتماعی فرهنگ دهخدا تنها مرجع می‌شود؟ آیا در برنامه‌های انگلیسی هم مرجع تعریف اصطلاح‌های فنی تنها فرهنگ اکسفورد است؟

اگر کسی می‌خواهد در بحثی در رسانه‌ای شرکت کند که برنامه‌هایش به زبان رسمی و مشترک ایرانیان یعنی زبان پارسی است و گویا زمینه‌ی فعالیت خودش هم هست برابر پارسی اصطلاح تخصصی را نمی‌داند. انگار کسی در تلویزیون انگلیسی زبان در بحثی درباره‌ی اقتصاد شرکت کند و بگوید من نمی‌دانم «بازار بورس» به زبان انگلیسی چه می‌شود و انگلیسی‌ش را برود از انگلیسی زبان‌ها بپرسید! بد نبود دست کم برابر اتنیسیته را در زبان کُردی می‌گفت.

از این گذشته، درباره‌ی کاربرد «قوم» ایشان خود را به بیخبری زده و تمام آثار ادبیات پارسی و زبان گفتار روزمره را نادیده گرفته و تنها در این مورد به فرهنگ دهخدا اشاره می‌کند که در آن قوم به معنای خویش است. آیا ایشان در گفتار روزمره «مثل قوم مغول بودند» یا «مثل قوم یاجوج ماجوج بودند» و مانند آن را نشنیده است؟

احمدزاده درباره‌ی مطرح نشدن تقاضاهای گروه‌های مختلف قومی می‌گوید

این که بگوییم در ایران تقاضا نبوده چیز درستی نگفته‌ایم. در مورد برخی از گروه‌ها خیلی تقاضا بوده و خیلی نوشتار بوده اما یکی از نشانه‌های این گفتمان گاهاً شوونیستی در ایران این بوده که آنچه را که به فارسی نوشته نشده دوستان روشنفکر فارس‌زبان ما اصلا نمی‌خوانند. .. حزب دموکرات کردستان ایران انبوهی نوشتار طی سال‌های فعالیت زیرزمینی و مسلحانه و آشتی‌خواهانه و چه و چه داشته است.

طبیعی است که وقتی شما در ایران زندگی می‌کنید و زبان رسمی کشور پارسی است اگر می‌خواهید دیگران سخنتان را بشنوند باید به زبان مشترک سخن بگویید. اگر شما گرسنه باشید و به وسط خیابان‌های لندن بروید و با صدای بلند به زبانی غیر از انگلیسی بگویید «من گرسنه‌ام. ناهار می‌خواهم». خب معلوم است که کسی جوابتان را نمی‌دهد و نمی‌فهمد شما چه می‌خواهید. اگر در لندن می‌خواهید غذا بخورید باید به زبان انگلیسی خواسته‌ی خود را بگویید. آیا وی حاضر است در لندن هم خطاب به دیگران به زبان کردی سخن بگوید و انتظار داشته باشد که حرفش را بفهمند؟ آیا آن وقت باید از «شوونیسم انگلیسی‌زبانان» سخن گفت؟ یا داشتن چنین انتظاری تنها برای زبان پارسی است؟

دیگر آن که وقتی حزب دموکرات فعالیت «زیرزمینی» و «مسلحانه» داشته است چه گونه ایشان انتظار دارد که «دوستان فارس‌زبان» و دیگران «نوشتارهای» آنان را خوانده باشند؟

مجتهدزاده در جایی پیشنهاد می‌کند که می‌توان از اینترنت استفاده کرد و لزومی نیست به داده‌های دولت مرکزی وابسته باشیم. باید خیلی دقت کرد که چه کسانی از اینترنت استفاده می‌کنند و چه داده‌هایی از اینترنت فراهم می‌شود. برای نمونه اگر پنجاه وبلاگ یا سایت بنویسند ایران در قاره‌ی آفریقا واقع شده است آیا می‌توان به این سایت‌ها اعتماد کرد؟ آیا برای نمونه کسی می‌تواند در ایران برای خودش آمار و سرشماری جمعیتی کند و بگوید فلان استان مساحتش این قدر است و تعداد ساکنانش این قدر؟

وقتی مهمان برنامه از احمدزاده می‌پرسد که تعریف‌تان از ملت چیست، در پاسخ می‌گوید

تعریف‌های زیادی برای «ملت» شده است و اگر بخواهیم وارد بحث‌های اسکولاستیک بشویم و به آنها بپردازیم در این برنامه وقت نمی‌شود. اما ملت لزوماً در تعریف با دولت یا توامان با دولت نیست. یعنی ملت‌هایی هستند که می‌توانند دولت نداشته باشند. می‌دانید که در سازمان ملل شعبه‌ای هست به نام ملل بدون دولت!

یعنی ایشان توانایی این را ندارد که تعریف ساده‌ای از مفهوم کلیدی و پایه‌ای را که از آن طرفداری می‌کند به دست بدهد.

نکته‌ی مهم‌تر این که در سازمان ملل شعبه یا بخشی به نام «ملل بدون ملت» یا به گفته‌ی ایشان Stateless Nations نداریم. سازمانی هست به نام سازمان ملت‌ها و مردمان بدون نماینده (Unpresented Nations and People’s Organization) که دو حرف نخست آن یو.ان است و سبب سوءاستفاده و بدفهمی گروهی شده است. این سازمان هیچ ربطی به سازمان ملل متحد ندارد.

احمدزاده پا را فراتر گذاشته و مانند همراهان پان‌ترک خود می‌گوید

جمهوری آذربایجان به عنوان یک ملت شناخته می‌شود اما گروه دیگری مانند آنان با همان زبان و تاریخ و فرهنگ در آذربایجان ایران را می‌گویند قوم!

نخست آن که زبان رسمی و ادبی و اداری آران و قفقاز تا پیش از جدا شدن از ایران در جنگ‌های ایران و روس و عهدنامه‌های ننگین گلستان و ترکمان‌چای مانند دیگر بخش‌های ایرانی زبان پارسی بود. زبان ترکی تنها پس از سلطه‌ی روسها به زبان رسمی آن منطقه تبدیل شد.

وهرز هنری هم به او یادآور می‌شود که جمهوری «آذربایجان» و ترکمنستان تا زمان قاجار از آن ایران بودند و بعد روسیه آنها را جدا کرد. وگرنه در چه زمان آنها «ملت» مستقلی بوده‌اند. که در اینجا احمدزاده به حاشیه می‌رود.

احمدزاده با تحریف تاریخ می‌گوید:

با فروپاشی قاجار دوران امپراتوری ایران تمام شد و وارد دوران ملت-دولت شدیم.

شاید دولت-ملت در اروپا تازه تعریف شده باشد اما مفهوم ایران به عنوان یک دولت-ملت از زمان‌های گذشته یعنی دست کم از زمان اشکانیان وجود داشته است (ن.ک. مینه (ایده)ی ایران) و حتا دولت صفویان نیز بر پایه‌ی همین مفهوم تشکیل شد و شاید بتوان گفت یکی از علت‌های رسمی کردن مذهب شیعه به دست شاه اسماعیل در ایران افزودن مولفه‌ی مذهب مشترک و متفاوت از همسایگان بود.

دولت قاجار «فروپاشی» نداشت بلکه در مجلس حکومت قاجار منحل اعلام شد و رضا شاه مسئول دولت جدید شد و اتفاقا تا زمان محمدرضا شاه هم در زبان‌های اروپایی هنوز از اصطلاح امپراتوری ایران (Persian Empire) استفاده می‌شد و برای نمونه فرح پهلوی را Persian Empress می‌گفتند.

از همه جالب‌تر آن که احمدزاده راه حل هم ارائه می‌کند:

شما می‌توانید یک ایران داشته باشید که از اتحاد داوطلبانه‌ی مردمان این سرزمین با ویژگی‌های ملی و فرهنگی خودشان تشکیل شده باشد. در این صورت هویت ایران به عنوان یک ملت بزرگتر می‌تواند خیلی محفوظ‌تر باشد.

خب عزیز من! استاد محترم و اندیشمند! ما که همین الان در همین وضعیت هستیم و همه‌ی قوم‌های درون ایران به صورت داوطلبانه با ویژگی‌های قومی و فرهنگی خودشان هزاران سال است که در کنار هم به عنوان یک ملت بزرگتر در حال زندگی هستند؟ چه دردی است که بخواهیم اینها را با بهانه‌های واهی از هم بدریم بعد با سوزن خیالی شما سعی کنیم دوباره آنها را به هم بدوزیم؟!

بهتر است به دنبال راهی برای برطرف کردن مشکل‌های واقعی مانند بیکاری و فقر و گسترش عدالت و برابری و … باشیم تا این که بخواهیم ایران را (به خیال خود) نخست تکه تکه کنیم بعد به دنبال ساختاری برای «اتحاد داوطلبانه»ی گروه‌هایی باشیم که تا پیش از آن خواسته‌ایم بین‌شان کینه و اختلاف و جدایی بیاندازیم و بحث «اکثریت» و «اقلیت» را مطرح کنیم و بگوییم شما با هم فرق دارید.

چهارشنبه ۱۱/اسفند/۱۳۸۹ – ۲/مارچ/۲۰۱۱

در زمان حکومت بریتانیا بر هندوستان و استعمار این کشور، زبان رسمی و اداری هندوستان زبان انگلیسی شد. پیش از آن در زمان حکومت گورکانیان هند – که در انگلیسی به آن امپراتوری مغولان (Mughal Empire) گفته می‌شود – زبان پارسی دست کم در شمال هند زبان درباری بود و همایون و اکبرشاه و جهانگیر و اورنگ‌زیب هم نام‌های پارسی داشتند و هم خودشان شعرهای پارسی می‌سرودند. هنوز چیزی از کسب استقلال در سال ۱۹۴۷ م./ ۱۳۲۶ خ. نگذشته بود که به اصرار محمدعلی جناح، رهبر مسلمانان هند و همراه گاندی و نهرو، با وجود اصرار گاندی بر همبستگی، هندوستان بر پایه‌ی دین تجزیه شد و کشور «پاکستان» پدید آمد که همه‌ی ساکنان آن هندیان مسلمان بودند. در آن زمان سرزمین بنگال نیز به خاطر مسلمان بودن بخشی از کشور پاکستان شده بود. در آن بلوا و آشوب، هنوز بسیاری از مردم در گیجی و آشفتگی‌های حاصل از تقسیم کشورشان سردرگم بودند و چه خانواده‌ها که از هم پاشیده نشده بودند (برای نمونه می‌توانید به فیلم‌های فراوانی نگاه کنید که در همین زمینه ساخته شده است مانند «بخش‌بندی» یا Partition ساخته‌ی سال ۲۰۰۷ م.). محمدعلی جناح، قائد اعظم پاکستان، برای ایجاد هویت ملی در میان کسانی که خود را در کشور جدیدی می‌دیدند تصمیم گرفت زبان رسمی پاکستان را هم اردو اعلام کند تا شاید این زبان عامل همبستگی شود. اما مردم بنگال که زبان و ادبیات مستقل خود را داشتند زیر بار نرفتند و دست به اعتراض زدند. این جنبش به نام «جنبش زبان بنگالی» نامیده شود و منجر به جدایی بنگال از پاکستان و پدید آمدن کشور بنگلادش شد.

سال‌ها بعد در سال ۱۹۹۹ م./۱۳۷۸ خ. سازمان ملل برای یادبود این جنبش و نیز برای جلب توجه به زبان‌هایی که به خاطر استعمار و سرکوب در خطر نابودی اند و نیز برای توجه به زبان‌های رو به فراموشی روز ۲۱ فوریه / دوم اسفندماه را روز جهانی زبان مادری نامیده است. در «اعلامیه‌ی جهانی حقوق زبانی» سازمان ملل در این باره چنین آمده است:

با توجه به این که بیشتر زبان‌های در خطر متعلق به مردمانی است که حکومت مستقل ندارند …
و با توجه به این که تجاوز، استعمار، اشغال، و دیگر نمونه‌های زیردست‌سازی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی اغلب شامل تحمیل زبان خارجی است …
و با توجه به این که برای همزیستی آشتی‌آمیز میان جامعه‌های زبانی باید رشته‌ای اصل پیدا شود که گسترش و احترام همه‌ی زبان‌ها و کاربرد فردی و عمومی آنها را تضمین کند…

با آن که هیچ یک از این موردها برای مردم ایران و زبان پارسی و وضعیت ایران امروزی کاربرد ندارد (و حتا از نظر تاریخی، تجاوزگران ترک آسیای میانه زبان خود را بر مردم استان آذربایجان تحمیل کرده‌اند. در آناتولی نیز مردم یونانی‌تبار زبانشان به ترکی برگردانده شد و پس از جدایی قفقاز از ایران در زمان قاجار، زبان ترکی به زور و با پشتیبانی روسیه بر مردم تحمیل شد) و با این که در این اعلامیه بر همزیستی آشتی‌آمیز زبان‌ها تاکید شده است اما چند سالی است که در ماه اسفند/فوریه گروه ضدایرانی و تجزیه‌طلب پان‌ترک به بهانه‌ی «روز جهانی زبان مادری» هیاهو به پا می‌کند و معرکه می‌گیرد و رسانه‌هایی چون تلویزیون صدای امریکا و رادیو زمانه و … هم تیغ در کف زنگی مست می‌دهند. (مانند این مورد در صدای امریکا که در سال گذشته بدان پرداختم.)

این گروه که یا داستان و توجیه روز جهانی زبان مادری را نمی‌دانند یا خودشان را به نادانی می‌زنند ادعاهای بی‌پایه‌ی فراوانی درباره‌ی زبان پارسی و سخنگویان دیگر زبان‌ها و گویش‌ها در ایران منتشر می‌کنند. از جمله آقای ضیا صدرالاشرافی که دو سه سال پیش نیز به سخنانش با عنوان اختراعی «زبان‌کشی» پاسخ دادم. امسال نیز باز در رادیو زمانه خشک و تر را به هم بافته است و شکل مار کشیده است و معرکه به راه انداخته و زنجیر پاره کرده است. در اینجا به برخی از یاوه‌های او می‌پردازم:

مسلماً احیا و استقرار آزادی ۷۰ زبان‌های مادری محکوم از تحصیل در ایران همانند سایر آزادی‌های بشری نظیر آزادی (وجدان، اندیشه، بیان، دین، عقیده‌ی سیاسی و …) تنها به همت زنان و مردان و به آگاهی، فعالیت، اراده، موقع‌شناسی و خرد آنها بستگی دارد.

معلوم نیست ایشان ۷۰ زبان مادری در ایران را از کجا آورده است؟ البته به عنوان منبع از سایت اتنولوگ یاد کرده است. اما در سایت اتنولوگ بسیاری از گویش‌ها نیز جزو زبان شمرده شده‌اند مانند دزفولی، آشتیانی، الویری، خویینی و مانند آن. باید توجه داشت که بیشتر این گویش‌ها از بازمانده‌های پارسی میانه (پهلوی) هستند و با پارسی دری رسمی خواهر و برادر هستند. هم چنین بیشتر این گویش‌ها خط و زبان و ادبیات نوشتاری ندارند و «تحصیل» به این گویش‌ها نه پیشینه‌ی تاریخی دارد و نه معنا؛ از نظر اقتصادی و مالی هم امکان‌پذیر نیست.

در ایران از سال ۱۳۰۴ شمسی (۱۹۲۵ میلادی) یعنی درست ۸۶ سال پیش زبان‌های مادری «اکثریت» اهالی این کشور، محکوم و ممنوع شده و آزادی و رسمیت خود را از دست داده است.

کدام یک از به قول ایشان «۷۰ زبان مادری» – که در بالا گفتم چه اندازه نادرست و دروغ است – تا سال ۱۳۰۴ دارای «رسمیت» بوده است که پس از آن سال رسمیت خود را از دست داده است؟ طبق کدام قانون و در کدام تاریخ، زبانی در ایران محکوم و ممنوع شده و آزادی خود را از دست داده است؟ آیا سندی قانونی و تاریخی در این زمینه در دست دارد؟ یا از روی صندلی اتاقش در کنار پنجره در رویاهایش به این نتیجه رسیده است؟

ممنوعیت تحصیل به زبان مادری برای اکثریت ایرانیان غیرفارسی زبان، به وسیله‌ی هیئت حاکمه‌ای که خود را تا به امروز وکیل سرخود و نماینده‌ی اقلیت ۲۲ میلیون نفری ملیت فارسی‌زبان و نیز سمبل به اصطلاح «ملی‌گرایی مثبت» ایرانی قلمداد می‌کرده و می‌کند، صورت تحقق یافته است تا خود ملت فارس. امروز صاحبان زبان‌های محکوم در ایرانِ که نزدیک به ۸۰ میلیون نفر جمعیت دارد، حدود ۵۵ میلیون نفر می‌شود. هشت زبان زیر حداقل بیش از دو ملیون نفرند: بلوچی، ترکی آذربایجانی، ترکی قشقایی، ترکمنی، عربی، کردی، گیلکی، طالشی، لری-لکی، مازندرانی.

باز هم بدون منبع و مرجع و دادن قانون و تاریخ ادعا کرده‌اند که تحصیل به زبان مادری در ایران ممنوع است. حال آن که درست ۱۰۰٪ وارون حرف او در اصل پانزدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی آمده است که

استفاده از زبان‌های محلی و قومی در مطبوعات و رسانه‌های گروهی و تدریس ادبیات آنها در مدارس‌، در کنار زبان فارسی آزاد است‌.

هم اکنون نیز در استان آذربایجان و دیگر استان‌ها نشریه‌هایی به گویش و زبان محلی به آزادی منتشر می‌شود و خواننده دارد. نه تنها در استان‌های مربوط، بلکه در همین تهران هم نشریه‌هایی به زبان‌ها و گویش‌های قومی ایرانیان چاپ و منتشر می‌شود.

هم چنین بد نیست ایشان یادی هم از وضعیت زبان‌های تالشی و تاتی و کردی و زازا و لزگی در آن سوی رود ارس و سیاست‌های دولت باکو و ترکیه در زمینه‌ی زبان‌های غیرترکی بکنند و وضعیت را در این دو کشور مورد علاقه‌شان نیز بررسی کنند.

پان‌ترکان همواره نشان داده‌اند که از آمارسازی هیچ ابایی ندارند. اینجا هم نخست جمعیت ایران را ۸۰ میلیون نفر کرده است! حال آن که آمار رسمی ایران ۷۴ میلیون نفر است. بعد هم «ملیت فارسی‌زبان» در ایران نداریم. در ایران یک ملت زندگی می‌کند و آن هم ملت ایران است که از قوم‌های گوناگون تشکیل شده است. تا آنجا که من می‌دانم در ایران سرشماری زبانی نشده است اما حتا اگر آمار همان اتنولوگ را هم بپذیریم، جمعیت ایرانیانی که زبان مادریشان آذری است ۱۱ میلیون نفر است یعنی نزدیک ۱۵ درصد از ۷۴ میلیون. اگر جمعیت را ۸۰ میلیون حساب کنیم این عدد به ۱۳ درصد می‌رسد! تازه بیشتر این ایرانیان زبان پارسی را هم می‌دانند. بسیاری از استادان زبان پارسی از همین سرزمین پاک آذربایجان بوده‌اند مانند استاد عباس زریاب خویی، استاد محمدامین ریاحی خویی، و … که از عاشقان ایران و زبان و ادبیات پارسی بودند. زبان پارسی از زمان‌های دور، دست کم از زمان اشکانیان و ساسانیان، زبان مشترک همه‌ی مردم ایران بوده است و امروزه نیز هنوز زبان مشترک همه است. قانونی شدن وضع رسمی زبان پارسی به دوران مشروطه و نخستین قانون اساسی ایران برمی‌گردد.

درباره‌ی آمارسازی پان‌ترکان و بازی با آمار ایران پیشتر به درازا در آذرگشنسپ نوشته شده است و می‌توانید به آنجا نگاه کنید.

نمونه‌ی دیگر از آمارسازی این پان‌ترک چنین است:

در حالی که بنا به نشریه‌ی شماره‌ی یک «فرهنگ ایران» در فروردین ۱۳۳۲ در کشور ایران ۲۰۰ زبان و لهجه وجود داشته است. در عرض ۶۰ سال، از حکومت سلطنتی محمدرضاشاه تا به امروز حدود ۱۳۰ زبان و لهجه در ایران قربانی سیاست تک‌زبانی و تک فرهنگی دولتی یعنی پان فارسیسم شده است: بیش از دو زبان در هر سال!

باید از وی پرسید می‌شود فهرست این ۲۰۰ زبان و لهجه را به ما نشان دهید و بگویید این ۱۳۰ زبان و لهجه که قربانی شده‌اند متعلق به کدام گروه زبانی بوده‌اند و چه آثار علمی و ادبی نوشتاری داشته‌اند؟ در کدام تاریخ و چه کسانی به این زبان‌ها چیزی نوشته‌اند و الفبای آنها چه گونه بوده است؟ در همه‌ی دنیا هر روزه چندین زبان به دلیل‌های گوناگون از میان می‌روند. آیا همه‌ی آنها به دلیل زبان پارسی است؟ در همان کانادایی که آقای صدرالاشرافی زندگی می‌کند در ۶۰ سال گذشته چند زبان بومی از میان رفته است؟ چند لهجه‌ی انگلیسی کانادایی از میان رفته است؟ در امریکا چند زبان بومی از میان رفته است؟

صدرالاشرافی برای رسیدن به هدف خود هر وسیله‌ای را موجه می‌داند مانند تفسیر غیرتاریخی و سوءاستفاده از شاهنامه و ادبیات پارسی:

در آمار نسل‌کشی انجام دادند که یادآور بلوچ‌کشی خسرو اول انوشیروان دادگر، درشاهنامه‌ی ابوالقاسم فردوسی است.

نخست آن که روشن نیست که بلوچ در شاهنامه با بلوچ‌های امروز یکی باشد زیرا در شاهنامه همواره بلوچ با کوچ (در اصل: کوفچ، کوف در پهلوی همان کوه است، کوفچ =؟ کوهی) آمده است و گمان نکنم در نزدیکی بلوچان کوهی بوده است.

دودیگر این که حتا اگر بلوچ شاهنامه همان بلوچان امروزی باشند، در بخش پادشاهی انوشیروان در شاهنامه جایی که سخن از بلوچ آمده چنین آمده است

یکی بارگه ساخت روزی به دشت ———– ز گرد سواران هوا تیره گشت
همه مرزبانان زرین کمر ————- بلوچی و گیلی به زرین سپر
سراسر بدان بارگاه آمدند ———– پرستنده نزدیک شاه آمدند

در باقی این گفتار نیز سخنی از «بلوچ‌کشی» نیست بلکه فرستادگان خاقان چین در بازگشت به او چنین می‌گویند:

همه شهر ایران سپاه وی اند ———— پرستندگان کلاه وی اند
چو سازد به دشت اندرون بارگاه ——– نگنجد همی در جهان آن سپاه
همه گرزداران با زیب و فر ———– همه پیشکاران به زرین کمر
ز پیل و ز بالا و از تخت عاج ———- ز اورنگ و ز یاره و طوق و تاج

و این تاکیدی است بر آشتی و فرمانبرداری همه‌ی مردم ایران‌شهر از خسرو انوشیروان.

صدرالاشرافی «کشف» تاریخی دیگر هم کرده است که مانند دیگر ادعاهایش نیازی به نشان دادن منبع و مرجع و سند تاریخی نمی‌بیند:

همواره از آغاز تمدن ایلامی در این سرزمین (۲۸۵۰ قبل از میلاد) تا حکومت پهلوی دارای سه زبان اداری بوده بی آن‌که کسی به زبان مادری فرد یا قوم و ملتی کاری داشته باشد: در دوره‌ی ایلام زبان‌های سومری، ایلامی و اکدی و در دوره‌ی هخامنشی باز سه زبان: ایلامی (دولتی)/ بابلی (بین‌المللی) و پارسی باستان (سلطنت و قشون) رایج بود. بعد از اسلام نیز این سنت متکی بر خرد سنتی جهت تفکیک قوا، همچنان ادامه یافت و از قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری باز سه زبان عربی (زبان دین، علم، فلسفه و تجارت)، فارسی (زبان دولت و دیوان و شاعران) و ترکی (زبان قوم غالب، اشرافیت و قشون) در کنار هم وجود داشتند.

مفهوم «تفکیک قوا» پدیده‌ی تازه‌ای است و باید کشف آن در دوران هخامنشی و نیز سده‌ی چهارم هجری را به صدرالاشرافی شادباش گفت! بعد دوستان پان‌ترک ایشان به دیگر ایرانیانی که به حق به دوران هخامنشی افتخار می‌کنند دشنام می‌دهند و می‌گویند «پان‌فارسیسم»! اگر کس دیگری چنین ادعایی کرده بود تاکنون تمام وبلاگ‌های قارچی و زنجیره‌ای پان‌ترک و فرزندان گرگ خاکستری مانند نیاکان بیابانگرد و ویرانگر خودشان روزگارش را سیاه کرده بودند.

بر پایه‌ی کدام سند، در ایران زبان عربی زبان تجارت بوده است؟ شاید عقدنامه‌ها و سندهای معامله را گاهی به عربی می‌نوشتند اما زبان تجارت پارسی بوده است. زیرا زبان عربی زبان اهل مدرسه و علوم دینی بوده است نه زبان مردم کوچه و بازار و بازرگانان. اگرچه کشورگشایان ترک و لشکریان آنان به زبان ترکی سخن می‌گفتند اما نسل‌های بعدی آنان که شهری و دولتی می‌شدند به همان زبان پارسی سخن می‌گفتند و حتا برخی از این شاهزادگان و شاهان ترک‌تبار به زبان پارسی شعر می‌سرودند. نزدیکترین این شاهان ترک‌تبار خاندان قاجار بود که از ناصرالدین شاه شعرهایی به پارسی مانده است.

صدرالاشرافی از یک سو ملی‌گرایی آغاز شده در دوران نوین ایران را ملی‌گرایی قومی می‌داند و خواهان «ملی‌گرایی مدرن» در ایران است اما «ملی‌گرایی مدرن» او بر پایه‌ی قومی است! حتا تا آنجا پیش می‌رود که تهدید هم می‌کند:

اگر نتواند از مسیر همبستگی آزاد یعنی فدرالیسم – که مورد نظر من فدرالیست است – بگذرد، متاسفانه از راه جدایی فرهنگی و سیاسی یعنی «تجزیه» یا «استقلال» خواهد گذشت.

و سپس برای رسیدن به این هدف شیوه هم پیشنهاد می‌کند:

لذا بر انسان‌های صاحب اراده و آگاه بر حقوق بشری خویش، واجب است که برای آزادی زبان مادری و برابری و شکوفایی فرهنگ‌ها در ایران کوشا باشند و با ملی‌گرایی قومی حاکم که متکی به زبان انحصاری فارسی و مذهب انحصاری شیعه‌ی سیاسی شده است مبارزه کنند:

الف – خودمان باید زبان مادری خویش را پاس بداریم و به فرزندان خود صحبت کردن، خواندن و نوشتن آن را یاد دهیم.

در همان کانادا که شما زندگی می‌کنید آیا زبان مادریتان را پاس می‌دارید و به فرزندانتان صحبت کردن و خواندن و نوشتن زبان مادریشان را می‌آموزید؟ یا همان زبان انگلیسی برایشان کافی است؟ آیا برای دولت کانادا هم خط و نشان و شاخ و شانه می‌کشید که در آنجا هم فدرالیسم قومی مورد نظرتان را پیاده کنند وگرنه کانادا را تجزیه می‌کنید؟ البته گویا افراد مشابه شما در استان کبک کانادا هم از این معرکه‌ها می‌گیرند و کانادا را تهدید به تجزیه می‌کنند. آن طور که خوانده‌ام در این استان نیز همه مجبورند به زبان فرانسوی آموزش ببینند و برای کسانی که فرانسوی نمی‌دانند امکان کار کم است حال آن که در کانادا زبان انگلیسی زبان رسمی است! معلوم نیست چرا آقای صدرالاشرافی از حقوق زبان مادری مردم کانادا دفاع نمی‌کند؟

صدرالاشرافی از ادبیات پارسی هم استفاده‌ی ابزاری می‌کند:

در حالی که زبان فارسی در ادبیات خود دارای پیام‌های انسانی به بشریت است:

یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ
حدیث عشق بیان کن به هر زبان که تو دانی

در نقل این همه پیام باید بیتی از حافظ انتخاب شود که در آن ترکی و تازی آمده است. حافظ در غزل‌های دیگری نیز می‌گوید:

شکرشکن شوند همه طوطیان هند ——— زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود

یا رب! این نودولتان را بر خر خودشان نشان! ——- که‌ین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند

نقدها بود آیا که عیاری گیرند ———– تا همه صومعه‌داران پی کاری گیرند؟
یا رب این بچه ترکان چه دلیرند به خون ——– که به تیر مژه هر لحظه شکاری گیرند