بایگانیِ دستهٔ ‘تاريخ معاصر’

یک‌شنبه ۲۶/تیر/۱۳۹۰ – ۱۷/جولای/۲۰۱۱

این مطلب شاید به طور مستقیم به تاریخ و فرهنگ ایران ربط نداشته باشد اما در یکی دو نوشته دیدم که اشاره‌ای به این شخصیت شده است. از این رو خواستم این جستار را بنویسم.

ایلهویین (Ealhowine) یا الکویین (Alcuin) که با نام‌های آلبینوس (Albinus سپیدرو/سپیدمو) و فلاکوس (Flaccus) هم شناخته می‌شده در حدود ۷۳۰ م. در منطقه‌ی یورک در انگلستان زاده شد و در سال ۸۰۴ م. درگذشت. وی اسقف کنتربری (Canterbury) در انگلستان بود. زمانی هم وزیر و مشاور کارل بزرگ (در لاتین: Carlos Magnus) یا به فرانسه «شارلمان/شارلمانی» (Charlemagne) امپراتور مقدس روم (همدوران هارون الرشید عباسی) بود.

در سال ۱۸۲۹ م. / ۱۲۰۸ خ. کتابی در شهر بریستول انگلستان چاپ شده است که ترجمه‌ی کامل مقدمه‌ی آن در زیر می‌آید. کوشیده‌ام کمی از کهنگی لحن متن انگلیسی را بنمایانم.

من، الکویین اهل بریتانیا، در نظر داشتم که به سرزمین مقدس سفری کنم و در بلاد ایران به جست‌وجوی چیزهای مقدس بروم و شگفتی‌های خاور را ببینم. و من همراه خود دو همدم را بردم که با من زیر نظر آموزگاران و استادن توانا، همه‌ی آن زبان‌هایی را آموختیم که مردمان خاور بدانها سخن می‌گویند. اینان توماس اهل مامزبری (Thomas of Malmsbury) و جان اهل هانتینگتدون (John of Huntingdon) بودند. و اگرچه ما به عنوان زائر رفتیم اما با خودمان سیم و زر و خواسته ببردیم. و چون به بندر بریستول درآمدیم بر کشتی‌ای نشستیم که عزم رُم داشت. و در آنجا شش ماه ببودیم و زبان کهن پارسی (Parsic) را نیکوتر آموختیم. در اینجا پاپ ما را برکت داد و به ما گفت: عزم راسخ کنید چون امری که شما به دوش گرفته‌اید از سوی خداوند است. از رُم به ناپل رفتیم و در آنجا سه روز ببودیم. و از آنجا به سالِرمو و از سالِرمو به پالِرمو برفتیم. از سیسیلی گذشتیم و در راه خود به ملیتا (Melita) رفتیم و در آنجا سه روز مسکن کردیم. از آنجا با کشتی به موریا (Morea) رفتیم و از آتن، تسالونیا، کنستانتین‌آباد [قسطنطنیه=استانبول]، فیلادلفیه، پرگاموس، سمیرنه [Smyrna=نام باستانی و اصلی ازمیر]، اِفِسوس، انطاکیه، کولوس، کاپادوکیه، اسکندریه، دمشق، سامریه، بتل و اورشلیم بازدید کردیم. در اینجا شش هفته بماندیم و بُطریق یوحنا (Patriarch John) با مهربانی از ما پذیرایی کرد.

پس از آن که بخشی از سرزمین مقدس، به ویژه بیت لحم، حِبرون، کوه سینا و مانند آن را دیدیم، از شاخه‌ای از خلیج پارس (Persic Gulph) در نزدیکی بصره (Basora) گذشتیم و در کشتی به شهر بغداد درآمدیم و از آنجا به اردبیل (Ardavil) و سپس به قزوین (Kasbin) شدیم. در اینجا از راهبی دانستیم که در دورترین جای ایران، در شهر غزنین دست‌نویسی هست که به خط عبری نوشته به نام کتاب جَشیر (Jasher). او ما را برانگیخت تا این وظیفه را بر دوش گیریم و به ما گفت که نام کتاب جشیر دو بار در کتاب مقدس آمده است و دو بار بدان به عنوان کتاب گواهی توسل شده است. این کتاب پیش از نوشتارهایی که امروزه به نام کتاب‌های موسا خوانده می‌شوند وجود داشته است.

بی‌درنگ عزم سفر کردیم. از راه سپاهان (Ispahan) رفتیم. در آنجا سه هفته ببودیم. عاقبت به غزنین رسیدیم. در اینجا لباس زائری را کنار گذاشتیم و من خانه‌ای کرایه کردم که در طول اقامت در این شهر – که نزدیک سه سال بود – در آنجا می‌زیستیم.

من به زودی با نگهدارنده‌ی کتابخانه‌ای – که به مردم شهر تعلق داشت – دوست شدم و درباره‌ی کتاب جشیر – که راهب قزوینی گفته بود – از او پرس‌وجو نمودم. او به من گفت که درباره‌ی چنین دست‌نویسی در فهرست کتابخانه چیزی خوانده است واگرچه او چهل و پنج سال نگهبان کتابخانه (کتابدار) بوده است اما خودش هرگز آن را ندیده است. این کتاب در صندوقی قفل شده است و در کنار چیزهای عتیقه در بخش جدایی از کتابخانه نگهداری می‌شود. از آنجا که من در نزدیکی کتابدار زندگی می‌کردم به زودی با خانواده‌اش هم دوست شدم. بدین ترتیب روزی فرصت یافتم تا به کتابدار بگویم به خاطر معرفتی که در حق من کرده است بسیار بدو مدیون ام و به ویژه به خاطر این که اجازه داده بود آزادانه به کتابخانه دسترس داشته باشم. همان موقع تکه‌ای زر به ارزش پنجاه پاوند بدو تحفه کردم و او زود پذیرفت. نوبت بعد که به کتابخانه شدم از او تمنا کردم که بگذار کتاب جشیر را ببینم. او سپس بی‌درنگ به فهرست کتابخانه نگاه کرد که در آن نوشته بود کتاب جشیر. او مرا به اتاق درازی رهنمون شد و در آنجا بر من صندوقی را عیان کرد. سپس مرا آگاه کرد که کلید این صندوق در دست خزانه‌دار شهر است و در صورت درخواست مناسب، من می‌توانم کتاب را ببینم.

کتابدار مرا با خزانه‌دار شهر آشنا کرد و جریان درخواست مرا بدو گفت. او لبخندی زد و گفت که اکنون فراغتی ندارد اما در این نظر خواهد کرد. صبح روز بعد، من جان اهل هانتینگدون را با تکه‌ای زر به ارزش صد پاوند به عنوان هدیه به نزد خزانه‌دار فرستادم. خزانه‌دار از راه جان به من پیغام رساند که در ساعت ۹ مرا در کتابخانه خواهد دید.

چون زمان فرارسید خزانه‌دار و کتابدار و من در کتابخانه همدیگر را ملاقات کردیم. چون خزانه‌دار قفل صندوق را برداشت، کتابی را به من نُمود که بدان کتاب جشیر می‌گفت. سپس او صندوق را دوباره قفل کرد و کلید را به کتابدار سپرد و بدو گفت اجازه داده می‌شود که من هر گاه که خواستم کتاب را در کتابخانه در حضور کتابدار بخوانم.

کتاب جشیر تومار بزرگی است که پهنای آن دو پا و سه اینچ است و درازای آن نزدیک نُه پا است. با حرف‌های بزرگ نوشته شده و بسیار زیبا است. کاغذی که روی آن نوشته شده است از کلفتی یک هشتم اینچ است. در زیر دست مانند مخمل است و در چشم مانند برف سپید است.

صندوق آن کار دوران موسا است و با ظرافت و دقت کنده‌کاری شده است اما دست زمانه و حادثه آزین بیرونی آن را بسیار خراشیده است.

پس از آن، من به کتاب جشیر آزادانه دسترس داشتم. نخستین چیزی که توجه مرا به خود جلب کرد تومار کوچکی بود که روی آن نوشته بود «داستان کتاب جشیر». این تومار مرا آگاه کرد که جشیر در شهر گوشن (Goshen) در سرزمین مصر زاده شد و او پسر کیلب (Caleb) توانمند بود و او هم سردار عبریان بود در زمانی که موسا با شُعیب (Jethro) در مدین بود. و این که در زمان رفتن به حضور فرعون جشیر به عنوان درفش‌دار آن دو بود تا عصا را در پیش آنان ببرد. از این که جشیر همواره در کنار موسا بود بزرگ‌ترین فرصت‌ها را داشته است و حقیقت‌هایی را که ثبت کرده است خود می‌دانسته است. به خاطر پیوند محکم خود با حقیقت و راستی، او نام خود را یافت. در میان بنی‌اسراییل درباره‌ی او می‌گفتند: «به مرد راست کردار بنگر». کتابی که به نام او است نوشته‌ی خود او است. این صندوق در زمان عُمر خود جشیر ساخته شده است. او کتاب را با دست خود در این صندوق گذاشته است. جزیر بزرگترین پسر جشیر در زمان عمر خود از آن نگهداری کرد. و شاهزادگان یهودیه پس از آن نگهبان آن بودند. این کتاب و صندوق در زمان آخرین اسارت در بابل از دست یهودان گرفته شد و به دست شاهان ایران افتاد. و شهر غزنه چند صد سال مسکن این صندوق و کتاب بوده است.

اینها در من شوق فراوانی انگیخت که خود کتاب را بخوانم. کتاب به سی و هفت بخش یا پاره بود. یک بخش را همان روز خواندم و پس از آن هر روز دو بخش از سی و شش بخش مانده را می‌خواندم تا این که همه‌ی کتاب را خواندم. کتابدار سپس مرا آگاه کرد که در دو جعبه در کنارهای صندوق یادداشت‌ها و نظرهایی هست که برخی از پیشینیان بر بخش‌هایی از کتاب جشیر نوشته‌اند. من اینها را نیز خواندم.

در این زمان، بسیار شوق داشتم که با ترانوشتی از کتاب و یادداشت‌هایش به انگلستان برگردم. بدین ترتیب، من و همراهان به مردم شهر عریضه‌ای نوشتیم که از کتابخانه بخواهیم ترانوشتی از اینها به ما بدهند. در این موقع خزانه‌دار با ما مخالفت کرد و عریضه‌مان رد شد. چند ماه پس از آن به ذهن من رسید که التماس کنیم و اجازه بگیریم که ترجمه‌ای انگلیسی از کتاب و یادداشت‌ها انجام دهیم. بدین ترتیب یک روز صبح که عریضه را نوشته بودم جان اهل هانتینگدون را به همراه آن و تکه‌ای زر به سوی خزانه‌دار فرستادم و با نامه‌ای نظرش را آروزمند شدم. پس از چند روز پاسخی دریافت کردم که او درخواست مرا در نظر گرفته و به زودی این موضوع را با قاضی شهر در میان خواهد گذاشت و نظر او را جویا خواهد شد. بر این پایه، جان اهل مامزبری را با تکه‌ای زر به عنوان هدیه به قاضی شهر فرستادم به همران رونوشتی از نامه‌ای که به خزانه‌دار فرستاده بودم. چند روز پس از این ماجرا، دستوری از قاضی رسید که روز بعد در دادگاه شهر حاضر شوم و به عریضه‌مان پاسخ دهد. حکم دادگاه چنین بود: «ما به الکویین و به دو دستیارش اختیار و آزادی کامل می‌دهیم که متن اصلی عبری کتاب جشیر و یادداشت‌های مربوط بدان را که اینک در صندوقی در کتابخانه‌ی عمومی شهر غزنین نگهداری می‌شود به زبان انگلیسی ترجمه کنند نه هیچ زبان دیگری. و همین طور دستور می‌دهیم که ترجمه‌ی انگلیسی گفته شده در کتابخانه و در حضور کتابدار در ساعت‌هایی از روز انجام شود که برای کتابدار مناسب‌ترین ساعت باشد.»

به زودی ترجمه را بدین صورت آغاز کردیم: دست‌نویس را روی یک میزی می‌گذاشتیم که کتابدار و ما دور آن می‌نشستیم. کتابدار کتاب را باز می‌کرد و ما بخش نخست را می‌خواندیم و اجازه داشتیم آن را به زبان اصلی بنویسیم. و از روی آن بازنویسی هر کدام‌مان ترجمه می‌کردیم. سپس کتابدار بخشی را که ما ترانویسی کرده بودیم می‌سوزاند [تا رونوشتی از کتاب برجا نماند]. و این روشی بود که ما بدان عمل کردیم. اما کتابدار به ما اجازه نمی‌داد که کاغذهای خودمان را به خانه ببریم.

در پایان، پس از زحمتی نزدیک یک سال و شش ماه ما کار ترجمه‌ی کتاب و یادداشت‌ها را تمام کردیم که در ادامه‌ی این پیشگفتار می‌آید. کتابدار و خزانه‌دار هر کاغذ دیگری که ما نوشته بودیم سوزاندند و ترجمه‌ای را که کرده بودیم از ما گرفتند.

در این بی‌تکلیفی مدتی ماندیم و با درخواست مناسب و با عریضه‌نویسی برای بار دوم به دادگاه و پس از آن که سوگند موکد خوردیم که هیچ رونوشتی از کتاب برنداشته‌ایم و هیچ کاغذ دیگری به جز ترجمه‌ی کتاب جشیر نداریم در دادگاه ترجمه‌مان را به ما پس دادند با این دستور که نباید از هر کجا که در مسیر بازگذشت‌مان به انگلستان از آنجا می‌گذریم به هیچ کسی اجازه بدهیم که از آن رونوشتی بردارد. و ما سوگند موکد خوردیم. سپس به ما اجازه دادند که برویم و برگه‌های لازم برای عبور از ایران را نیز به ما دادند.

سپس دوباره لباس‌های زائری‌مان را بر تن کردیم و پس از اقامتی تقریبا سه ساله غزنین را ترک گفتیم و به اسپاهان و از آنجا به قزوین و سپس به رُم بازگشتیم. در رم مدتی ماندیم و به حضور پاپ رسیدیم و برای حضرتش روایت کردم که کتاب جشیر را دیدم که در کتاب یشوعا (Joshua) و کتاب دوم سموعیل (Samuel II) از آن سخن رفته است. پدر روحانی که آن زمان نود و پنج سال داشت به جاهایی که من در کتاب مقدس اشاره کرده بودم نگاه کرد و سپس فریاد زد: همانا من به روزگار پیری و فراموشی رسیده‌ام!

پس از مدتی کوتاه در رُم، با کشتی به سوی انگلستان آمدیم و در بریستول فرود آمدیم پس از آن که هفت سال از آنجا غایب بودیم.

البته «جشیر» تلفظ انگلیسی این نام است و نام اصلی و عبری آن «یاشار» است و همان طور که در بالا گفته شده که با «اشاره» و «مشار» (اشاره شده، کسی که بدو اشاره کنند) پیوند دارد.

اما نکته‌ی مهم و جالب در این میانه آن است که این مقدمه و تمام ترجمه‌ی کتاب جشیر که در سال ۱۸۲۹ در انگلستان چاپ شده جعلی است! البته کتاب اصلی جشیر واقعی بوده اما در همان زمان باستان از میان رفته است. الکویین هرگز به ایران و آناتولی سفری نکرد!

اساسا در زمان الکویین مردم به زبان انگلیسی کهن (Old English) سخن می‌گفتند حال آن که این متن به انگلیسی نو و امروزی نوشته شده است. البته برای گول‌زنک در آن چند فعل کهن‌تر و برخی سبک‌های قدیمی نگارش انگلیسی هم به کار رفته است.

در زمان الکویین زبان انگلیسی تنها زبانی گفتاری بوده و برای نوشتار تنها از زبان لاتین استفاده می‌کردند. اصولا باسوادن آن روزگار (یعنی بیشتر کشیشان و کلیساییان) نوشتن به زبانی به جز لاتین را کسر شأن می‌دانستند! چه رسد به ترجمه از عبری به انگلیسی را! زبان انگلیسی در زبان الکویین در سطحی نبوده که بتوان با آن کتاب نوشت.

این کتاب پس از چاپ توقیف و گردآوری شد و ناشر آن به خاطر جعل تاریخی جریمه شد. اما برخی فرقه‌های کوچک مسیحی آن را کتابی راستین گرفتند و گردآوری آن را نشانی از درستی و راستی آن می‌دانند. هرچند به نظر می‌رسد از نظر محتوایی هیچ مشکلی با دیگر کتاب‌های انجیل مسیحیان نداشته باشد. این کتاب در سال‌های اخیر نیز بازچاپ شده و در کتاب‌فروشی‌های برخط (online) و اینترنتی خریدنی است. ویراست سال ۱۸۲۹ م. آن در بخش کتاب‌های گوگل در دسترس است.

جالب آن که نویسنده‌ی سرشناس افغان «عبدالحی حبیبی» در دهه‌ی ۱۳۴۰ خ. یعنی نزدیک صد سال پس از ماجرای این کتاب جعلی، بر پایه‌ی این پیشگفتار الکویین درباره‌ی کتابخانه‌ی شهر غزنه استدلال‌هایی کرده است. البته در آن دوران جابجایی اطلاعات به سرعت امروز نبوده ولی صد سال هم زمان کمی نیست.

Advertisements

خراسان زمین!

منتشرشده: ژوئن 29, 2011 در تاريخ معاصر, تجزیه‌طلبان

چهارشنبه ۸/تیرماه/۱۳۹۰ – ۲۹/جون/۲۰۱۱

در زمان ساسانیان به ویژه از زمان خسرو یکم انوشیروان، منطقه‌ی شرق ایران‌شهر را «کوست خوراسان» می‌نامیدند که خوراسان به معنای جایی است که خورشید می‌آید یعنی همان شرق یا مشرق. فخرالدین اسعد گرگانی در داستان ویس و رامین چنین می‌گوید:

زبان پهلوی هر کو شناسد ——— خراسان یعنی آنجا کو «خور آسد»
خراسان را بود معنی خور آیان/کجا از وى خور آید سوى ایران

پس از اسلام نیز این منطقه خراسان نامیده می‌شد. «کوست خوراسان» منطقه‌ی بزرگی بود که شامل بلخ و گوزگانان و هرات و کوهستان (کُهستان یا قهستان = جنوب استان خراسان امروزی در ایران) و .. می‌شد. این منطقه هم چنان خراسان نامیده می‌شد تا این که در زمان ناصرالدین شاه قاجار در گیرودار «بازی بزرگ» میان بریتانیا و روسیه، بریتانیا تصمیم گرفت که از پشتون‌ها (افغانان) حمایت کند و در برابر پیشروی روسیه به سوی هندوستان سد و مانعی بسازد و از این رو استان هرات ایران را اشغال کرد و با تهدید ناصرالدین شاه به حمله از جنوب و خلیج فارس او را مجبور کرد که در ماه مارس ۱۸۵۷ م./ رجب ۱۲۷۳ ق./ فروردین ۱۲۳۶ خ. «عهدنامه‌ی پاریس» را امضاء کند و «کشور افغانستان» را به رسمیت بشناسد.

بریتانیا به خاطر سیاست‌های استعماری خود از حکومت اقلیت «پشتون» بر اکثریت «تاجیک» (یعنی ایرانی) پشتیبانی می‌کرد و پس از آن نیز سیاست‌های پشتون‌سازی رسمی و جایگزینی زبان پارسی در افغانستان ادامه داشته است و بیشتر مسئولان حکومتی افغانستان از «پشتون»ها هستند. برای جدایی «ایرانیان» یا تاجیکان افغانستان نام زبان پارسی در افغانستان «دری» گذاشته شد حال آن که «دری» صفت «زبان پارسی» است. انگار بگوییم Standard English و بعد نام زبانی را بگذاریم Standard!

در واکنش به این پشتون‌سازی رسمی و دولتی، گروهی نیز بر این باور اند که چون «افغان» همان «پشتون» است نام «افغانستان» گویای تنوع و گوناگونی قومی این کشور نیست. و یا حتا گروهی خواهان جدایی از بخش‌های پشتون‌نشین هستند. من با مسئله‌های سیاسی کاری ندارم چون دانش کافی ندارم و این وبلاگ نیز هدف سیاسی ندارد. اما نامی که گروهی از این شهروندان کشور افغانستان برای کشور خود پیشنهاد می‌کنند برای یکپارچگی کشور ما ایران زیانبار است. در اینجا به دو مورد اصلی می‌پردازم:

خراسان‌:
گروهی پیشنهاد می‌کنند که نام «افغانستان» باید نام تاریخی «خراسان» باشد. درست است که بیشتر کشور افغانستان امروزی تا پیش از عهدنامه‌ی پاریس ۱۸۵۷ م. بخشی از خراسان تاریخی و بخشی از ایران بوده است اما بخش جنوبی آن یعنی قندهار و … جزو «خراسان» نبوده است.

مشکل مهم‌تر این نام آن است که در سال ۱۹۱۷ م. دولت روسیه‌ی شوروی برای منظورهای سیاسی و تجزیه‌ی ایران نام ارّان و قفقاز را که به تازگی از ایران جدا کرده بود «جمهوری آذربایجان» گذاشت تا بعدها با افسانه‌ی «آذربایجان جنوبی و شمالی» بر آذربایجان واقعی ادعای مالکیت کند. امروزه این نام جعلی و دزدی باعث سردرگمی و دردسر شده است. نامگذاری افغانستان به خراسان همان اشتباه و خطر را برای ایران امروزی و این بار در شرق خواهد داشت.

همان گونه در عهدنامه‌ی پاریس بخش‌هایی از بلوچستان ایران به «هند» پیوسته شد و بعدها که مسلمانان هند به رهبری محمدعلی جناح کشور «پاکستان» را به وجود آوردند و امروزه گروه‌های تجزیه‌طلبی ادعای ساختن کشور «بلوچستان» را با پیوند بلوچستان ایران و بلوچستان پاکستان دارند.

ایران کجاست؟!
اما گروه دیگری هستند که ادعای جالب‌تری می‌کنند. اینها می‌گویند ایران تاریخی در واقع همین افغانستان امروزی است و نام ایران سیاسی امروزی از قدیم «فارس» بوده است و رضاشاه در سال ۱۹۳۵ م./۱۳۱۴ خ. نام «ایران» را «دزدید» و بر «فارس» گذاشت!!! اینها برای این ادعای بی‌پایه‌ی خود استدلال‌های عجیب و غریبی می‌کنند مانند این که

۱- «ایران در شاهنامه همان افغانستان امروزی است»: از آنجا که شاهنامه بر پایه‌ی شاهنامه‌ی نثر ابومنصوری و آن هم بر پایه‌ی خداینامگ و دیگر سندهای دوران ساسانیان است منظور فردوسی از «ایران» یا «شهر ایران» همان «ایران‌شهر» ساسانی است که از چین تا رود فرات بوده است. حتا در مقدمه‌ی شاهنامه‌ی ابومنصوری جمله‌ی جالب‌تری هست:

هر کجا آرامگاه مردمان بود به چهار سوی جهان، از کران تا کران، این زمین را ببخشیدند و به هفت بهر کردند و هر بهری را یکی کشور خواندند … هفتم را که میان جهان ست خُنرَس‌بامی‌ خواندند و خنرس‌بامی این ست که ما بدو اندریم و شاهان او را «ایران‌شهر» خواندندی … و ایران‌شهر از رود آموی است تا رود مصر و این کشورهای دیگر پیرامون اویند و ازین هفت کشور ایران‌شهر بزرگوارتر است به هر هنری.

برخی این را اشاره به آگاهی ایرانیان از مرزهای هخامنشیان می‌دانند و دقیق‌تر آن است که این جمله نشان می‌دهد که متن اصلی در خداینامگ در زمان خسرو دوم اَپَرویژ (پرویز) نوشته شده که به کوشش و توانایی سردارانی چون «سمبات بگراتونی» و «فرّخان شهربراز» و «شاهین وهمن‌زادگان» و دیگران مرزهای ایران از هر دو گسترده شد و از رود آمو تا رود نیل را در بر گرفت. بنابراین چنین سوءاستفاده‌های از شاهنامه، گذشته از این که جعل و دروغ است ستم به فردوسی و شاهنامه و نادیده گرفتن میراث تاریخی همه‌ی ایرانیان است نه تنها شهروندان ایران سیاسی امروز.

۲- «در شعرهای حافظ و سعدی نام ایران نیامده است»: به فرض هم که در شعرهای حافظ و سعدی نام ایران نیامده باشد این چه دلیلی می‌شود که ایران تاریخی همان افغانستان امروزی است و نام این سرزمین ایران نبوده است؟ مگر حافظ و سعدی شیرازی تاریخ‌نگار یا جغرافی‌نگار بوده‌اند که اگر در شعر آنان نام ایران نیامده باشد دلیل بر این شود که شیراز بخشی از ایران نبوده است. در شعرهای مولانای بلخی هم نام ایران نیامده است. آیا این دلیل می‌شود که بلخ جزیی از ایران نبوده است؟ اساسا هدف شاعران ثبت مرزهای جغرافیایی نیست که در شعرهای آنان دنبال مرزهای ایران بگردیم. برای چنین منظوری باید به سراغ کتاب‌های جغرافیایی رفت.

جریان تغییر نام ایران در زبان‌های اروپایی از Persia به Iran در زمان رضا شاه هیچ ربطی به واقعیت تاریخی نام «ایران» ندارد. اینها که زبان مادریشان هم پارسی است برای رسیدن به هدف خود این بار به نوشته‌های انگلیسی استناد می‌کنند که تا زمان رضا شاه نام کشور ما Persia بوده است و از روی عمد یا کم‌سوادی خودشان در زبان انگلیسی، می‌گویند Persia یعنی فارس. در پاسخ به این گونه بدخوانی‌ها و بدفهمی‌ها می‌توانم به دو مقاله‌ی بلند دکتر جلال خالقی مطلق و دکتر جلال متینی در ایران‌شناسی اشاره کنم که نام ایران را در گذشت روزگاران از زمان باستان تا امروز بررسیده‌اند. هم چنین در کتاب‌های جغرافی دوران اسلامی نیز به خوبی موضوع ایران و ایران‌شهر و مرزهای آن نشان داده شده است که چند مورد آن را در جستار پیشین معرفی کردم.

سایت «خراسان‌زمین»
گروهی نیز پایگاهی اینترنتی ساخته‌اند به نام «خراسان‌زمین» که در آن هر دو این استدلال‌ها و تحریف‌های مانند آن دیده می‌شود. اگر بیشتر این گونه نویسندگان به تحریف و بدخوانی آثار تاریخی می‌پردازند موردی در این سایت دیدم که ندانستم از درک و سواد انگلیسی نویسنده شگفت‌زده و حیران شوم یا در توانایی بدخوانی و سوءاستفاده‌ی او!

در سال ۱۹۸۹ م./ ۱۳۶۸ خ. مقاله‌ای به زبان انگلیسی از استاد احسان یارشاطر در شماره‌ی پانزدهم مجله‌ی «میراث ایران» (که در امریکا چاپ می‌شود) منتشر شد درباره‌ی همان تغییر نام کشور ما در زبان‌های اروپایی نامه‌ای نوشت و خواست که این تغییر نام فراموش شود و نام رسمی کشور ما در زبان‌های اروپایی همان Persia باشد زیرا این نام در زبان‌های اروپایی پیشینه‌ی تاریخی خیلی بلندتری و دیرینه‌تری دارد. نکته‌ی مهم دیگر در پیام استاد یارشاطر برخورد با کاربرد واژه‌ی غلط Farsi به جای Persian در زبان ایرانیان مهاجر به غرب بود. عنوان این پیام در زبان انگلیسی چنین بود:

Persia or Iran, Persian or Farsi?

روشن است که این عنوان در زبان انگلیسی معنا دارد و منظور خود واژه‌های مزبور اند و در ترجمه باید گفت Persia یا Iran و Persian یا Farsi؟ نه این که اینها را ترجمه کنیم. زیرا در آن صورت عنوان بی‌معنا خواهد شد یعنی: ایران یا ایران، فارسی یا فارسی؟ اما نویسنده‌ی تحریفگر افغانستانی در ترجمه‌ی خود چنین نوشته است: «کشور ما را فارس بناميد نه ايران، زبان ما Persian نام دارد نه Farsi» یعنی در بخش نخست از روی غرض Persia را به «فارس» ترجمه کرده اما در بخش دوم Persian و Farsi را به همان صورت نگه داشته است. وی تمام مقاله‌ی استاد یارشاطر را با همین نگاه کژبینانه ترجمه کرده و همه جا از روی غرض Persia را به «فارس» برگردانده است و به خیال خود نشان داده است که ایرانیان برجسته‌ای چون استاد یارشاطر هم کشورشان را «فارس» می‌نامند! این مترجم مغرض به این جمله دقت نکرده است:

برعکس، نام «ایران» هیچ یک از خاطرات بالا را در ذهن جهانیان زنده نمی‌سازد. در زبان‌های دیگر، غیر از فارسی، «ایران» یک واژهء میان‌تهی بوده و نشان‌دهندهء کشوری است بدون گذشته یا بدون کدام فرهنگ خاص. .. اگر یونان، Egypt (مصر) یا چین از دیگران مطالبه می‌کردند که من‌بعد کشورهای‌شان را به ترتیب به نام‌های هیلاس، مصر یا ژونگو یاد کنند، این کشورها افتخارات زیادی را از دست می‌دادند. نام «Egypt» بلافاصله خاطره دربارهء اهرام، خط هیروگلیف، لوحه‌ها و دیگر آثار باارزش و پردرخشش تاریخی را در اذهان زنده می‌سازد، در حالی که خارج از کشورهای اسلامی، نام عربی «مصر» همان ارزش‌ها را به یاد نمی‌آورد.

همین جمله نشان می‌دهد که منظور استاد یارشاطر واژه‌ی Iran در زبان‌های بیگانه است نه این که نام کشور ما ایران نیست.

انگار یک نفر به سخنرانی رییس جمهور مصر به زبان انگلیسی استناد کند که او خود را رییس جمهور کشور Egypt خوانده است. پس کشور او «مصر» نیست و خودش هم رییس جمهور «مصر» نیست!

یک‌شنبه ۵/تیرماه/۱۳۹۰ – ۲۶/جون/۲۰۱۱

امروزه در بیشتر زبان‌های دنیا وقتی سخن از «ورزش‌های رزمی» (در انگلیسی: martial arts) می‌شود همه به یاد کانگ فو و کاراته و دیگر ورزش‌های آسیای شرقی می‌افتند. حال آن که همان گونه که از این نام پیدا است منظور ورزش‌هایی است که برای آمادگی رزمی انجام می‌شود و هر ملتی به ویژه در گذشته برای خود شیوه‌ی رزمی جداگانه‌ای داشته است.

نیاکان ما ایرانیان نیز با توجه به برتری نظامی درازمدت خود بر بخش بزرگی از جهان باستان و دوران میانه، جنگ‌افزارها و ورزش‌های رزمی خود را داشته‌اند. بسیاری از این گونه دانش‌ها به ویژه در دوران ساسانیان در کتاب‌هایی با نام «آیین‌نامه» یا «آیین جنگ» به صورت مستند درآمد. این کتاب‌ها پس از اسلام به زبان عربی ترجمه شدند و به همراه سلاح‌های پیشرفته‌ی ساسانیان در گسترش قلمرو اسلامی بسیار سودمند بودند. یکی از این ترجمه‌ها با نام «کتاب الآیین» یا «آیین الحرب» («آیین جنگ») و «کتاب الحرب» در کتاب ده جلدی «عیون الاخبار» (چشمه‌های آگاهی) نوشته‌ی ابن قُتیبه مروزی دینوری (زاده: ۲۱۳ ق./درگذشته ۲۷۶ ق.) آمده است.

زورخانه‌های امروز یادگاری از آن ورزش‌های رزمی و آماده‌سازی بدنی نیاکان ما ایرانیان بوده است. برای نمونه میل به جای گرز و تخته به جای شمشیر و سنگ و کباده به جای سپر بوده است.

دکتر منوچهر مشتاق خراسانی برای کسانی که در زمینه‌ی ارتش و رزم‌آرایی و جنگ‌افزارهای ایرانی کار می‌کنند و به این موضوع علاقه دارند نام شناخته شده‌ای است. دکتر مشتاق خراسانی چندین سال است که در زمینه‌های رزمی ایران باستان مشغول کار و پژوهش است و کتاب بسیار مهم و معتبری به نام «سلاح و زره‌های ایران از دوران مفرغ تا زمان قاجار» را منتشر کرد که در سال گذشته در ایران جایزه‌ی کتاب سال را گرفت.


دکتر منوچهر مشتاق خراسانی


عکس جلد کتاب «سلاح و زره‌های رزمی ایران از دوران مفرغ تا دوران قاجار

دکتر مشتاق خراسانی چند روز پیش پیامی فرستاد که بخش‌هایی از آن را در زیر می‌آورم:

هژده سال پیش پروژه‌ای آغاز شد که غربیان هدف آن را «باز گرداندن و زنده کردن میراث رزمی» خودشان خواندند. آنان با خود گفتند «ما چینی و ژاپنی و کره‌ای نیستیم که هنرهای رزمی آنان را اجرا کنیم». به رهبری امریکا بسیاری از رزمی‌کاران و پژوهشگران و استادان دانشگاه‌های اروپایی با کمک مسئولان موزه‌ها، پروژه‌ی زنده‌گردانی هنرهای رزمی کشور خودشان را آغاز کردند. در این راه دولت این کشورها نیز بودجه‌های کلان و هنگفت و نیز هر گونه کمک و وسیله را بدانان می‌داد تا میراث تاریخی خود در زمینه‌ی هنرهای رزمی را زنده کنند.

امروزه کتاب‌های فراوانی تولید شده است که به هنرهای رزمی اروپاییان و شگردهای جنگی و نظامی و رزم‌آوری نیاکان آنان می‌پردازد. بدین ترتیب هنرهای رزمی اروپایی را که چندین سده مُرده بودند امروزه دوباره زنده کردند. برای نمونه چند کتاب زیر بدین موضوع می‌پردازند.

۱) اسرار شمشیرزنی آلمانی در دوران میانه
Secrets of German Medieval Swordsmanship: Sigmund Ringeck’s Commentaries on Liechtenauer

۲) کتاب والرشتاین: کتاب جنگ دوران میانه از سده‌ی پانزدهم درباره‌ی درازشمشیر، دشنه، خنجر و کشتی‌گیری
Codex Wallerstein: A Medieval Fighting Book from the Fifteenth Century on the Longsword, Falchion, Dagger, and Wrestling

۳) نبردهای دوران میانه: دست‌نامه‌ای از سده‌ی پانزدهم درباره‌ی شمشیرزنی و جنگ از نزدیک
Medieval Combat: A Fifteenth-Century Manual of Swordfighting and Close-Quarter Combat

۴) هنرهای رزمی اروپای دوران نوزایش (رُنسانس)
The Martial Arts of Renaissance Europe

۵) هنر شمشیر و سپر در دوران میانه
Medieval Art of Sword & Shield: The Combat System of Royal Armouries MS I.33

۶) جنگیدن با درازشمشیر آلمانی
Fighting with the German Longsword

۷) جنگ خنجر در اروپای دوران میانه و نوزایش
Medieval And Renaissance Dagger Combat

۸) شمشیرزنی دوران میانه: شیوه‌ها و تکنیک‌های تصویری
Medieval Swordsmanship: Illustrated Methods And Techniques

۹) شمشیرزنی دوران نوزایش: کتاب تصویری از شمشیرهای برشی و رانشی و کاربرد آنها
Renaissance Swordsmanship: The Illustrated Book Of Rapiers And Cut And Thrust Swords
And Their Use

۱۰) شمشیربازی: رساله‌ای از دوران نوزایش
Fencing: A Renaissance Treatise

این پژوهش‌ها نه تنها در زمینه‌ی اروپای دوران تاریک یا دوران میانه و نوزایش بلکه به دوران‌های باستان هم سر کشیده و از شیوه‌های جنگی یونان باستان هم کتاب‌هایی تهیه شده است.

دکتر مشتاق خراسانی تاکنون ۶ کتاب و ۷۱ مقاله در زمینه‌ی جنگ‌افزارهای ایرانیان منتشر کرده است. هر کسی که در ایران در زمینه‌های فرهنگی و تاریخی کار می‌کند می‌داند که در این کار چه سختی‌ها و دست‌اندازها و کمبودهایی هست. بیایید در این کار بدو دست یاری بدهیم. اگر نمی‌توانیم پژوهش کنیم دست کم می‌توانیم با خرید و خواندن کتاب‌ها و مقاله‌هایش و تشویق و گسترش و معرفی کارهایش به او نیرو و دلگرمی بدهیم و در ادامه‌ی راهش پشتیبان او باشیم. او حتا از ما می‌خواهد که اگر تن بنیرویی داریم به شیوه‌ی نیاکان و گذشتگان خود هنرهای رزمی ایرانی را انجام دهیم.

آدینه ۳/تیرماه/۱۳۹۰ – ۲۴/جون/۲۰۱۱

خواننده‌ی محترمی درباره‌ی شباهت واژه و غذای لازانیای ایتالیایی با خوراکی خراسانی به نام «لَخشَک» پرسیده بود. به نظر می‌رسد این دو بیشتر شباهت آوایی دارند و بی پژوهش تاریخی و در نداشتن سند نمی‌توان ادعای بیشتری کرد.

اما این پرسش باعث شد کمی درباره‌ی لخشک جست‌وجو کنم و به موضوع جالب‌تری برسم و با شاعر گمنامی آشنا شوم که در اینجا درباره‌اش می‌نویسم. این شاعر منوچهری همدانی نام دارد که قصیده‌ای در شرح ساختن خوراک لخشک دارد. لَخشَک را لَخشه و لاخشه نیز گفته‌اند. خوراک دیگری هم وجود دارد به نام «تُتماج» (tutmaj یا tutumaj) که گویا از تُتم ترکی به معنای سماق و «آج» پارسی ساخته شده که همان آش است و در کل به معنای «آش سماق». گویا لخشک و تتماج شبیه هم بوده‌اند. قصیده‌ی منوچهری همدانی به نام «قصیده‌ی تتماج» هم شناخته می‌شود.

منوچهری همدانی
امیرالشعراء شمس‌الدین احمد بن منوچهر «شصت کُله» مشهور به «منوچهری همدانی» (زاده حدود ۵۵٠ ق، مرگ ۶٢۶ ق) از شاعران سده‌ی ششم هجری است. نخستین بار استاد ملک‌الشعرای بهار در مجله‌ی ادبی «مهر» (سال ششم شماره‌ی پنجم – مهرماه سال ١٣١٧) به معرفی او پرداخت. پس از آن علامه محمد قزوینی در مقاله‌ی خود به نام «شعرای گمنام» در مجله‌ی «یادگار» (شماره‌ی دو – مهرماه ١٣٢٣) درباره‌ی او به تفصیل بحث کرده است. در سال‌های نزدیک هم دکتر پرویز اذکایی همدانی در دو کتاب خود به نام‌های «فرمانروایان گمنام» (تهران، ١٣۶٧، صص ٢١٣ و ٢١۴) و «تاریخ‌نگاران ایران» (تهران، ١٣٧٣، صص ٢٧۴ تا ٢٧٩) به او پرداخته است. دکتر اذکایی می‌نویسد منوچهری همدانی مترجم یا ویراستار (محرّر) «اسکندرنامه‌ی کالیستِنِسی» هم بوده است.

[ کالیستِنِس (Callisthenes) نام یکی از همعصران اسکندر مقدونی بود. بعدها تاریخ و زندگی‌نامه‌ای برای اسکندر نوشته شده که ادعا می‌کردند نوشته‌ی کالیستنس است. اما وی پیش از اسکندر مُرده بود و بنابراین نمی‌توانست زندگی‌نامه‌ی کامل اسکندر را بنویسد. این زندگینامه به زبان‌های مختلف از جمله سریانی و از روی آن به پارسی و عربی برگردانده شد و اسکندرنامه‌ی نظامی گنجوی نیز تا حدی بر پایه‌ی همین گونه روایت‌ها است. از این رو نویسنده‌ی این داستان را «دروژ-کالیستِنِس» (Pseudo-Callisthenes) می‌نامند. ]

قصیده‌ی تتماج/ تتماجیه
یکی از شعرهای مشهور منوچهری همدانی قصیده‌ای است به نام «قصیده‌ی تُتماج یا تتماجیه». استاد بهار در مقاله‌ی خود در مجله‌ی مهر در معرفی منوچهری همدانی که در بالا یاد کردیم درباره‌ی تتماج چنین می‌نویسد:

لاخشه یا تُتماج غذایی است که از خمیر آرد گندم پزند و آن چنان است که خمیر را ورقه کرده و حشو آن را از تره و سیر آکنده آن را لا بر لا کرده و به کارد مانند لوزینه بریده و با دوغ یا ماست و روغن می‌پزند و این خورش خاص ترکمانان و تورانیان بوده است و با آن[ـان به] مردم خراسان رسیده است.
آنچه امروزه در خراسان آن را «آش لَخشَک» نامند نیز خمیرهایی است که به طریق مذکور لا بر لا با سیر و پیاز بریده و آن را در آب ماست یا دوغ و کشک با تره و جبوبات و توابل می‌پزند.
گویند طغرل اول سلجوقی چنان ساده‌دل بود که چون در نیشابور بر تخت نشست لوزینه پیش او آوردند بخورد و تا آن روز ندیده بود. گفت: «خوب تُتماجی است ولی در آن سیر نکرده‌اند.»

تَوابِل: جمع تابل. مصالح خوراک مانند زیره و قُرنفُل و فلفل یا چیزهای خشکی که در دیگ کنند جهت خوش طعمی غذا، مانند گشنیز و زیره و نعناع و شِبِت و امثال آن.

این هم قصیده‌ی تتماجیه‌ی منوچهری همدانی شصت کُله در بحر هَزَج ششگانه (مسدس) اَخرَب مَقبوض یعنی بر وزن «مَفعولُ مَفاعلُن فُعولُن» (شبیه وزن لیلی و مجنون نظامی). بیت‌های در قلاب را دکتر ذبیح الله صفا در همان شماره‌ی مجله‌ی مهر از روی یک جُنگ خطی افزوده است. عنوان قصیده و دو بیت پایانی را علامه محمد قزوینی در مقاله‌ی خود از روی دستنویس «مونس الاحرار فی دقایق الاشعار» نوشته‌ی بَدر جاجرمی در کتابخانه‌ی ملی تهران افزوده است.

در مدح فخرالدین شاه منوچهری فرماید رحمة الله علیه و وصف اللاخشه

چون رایت صبح شد درفشان —————– شد خیل ستارگان پریشان
گم کرد فلک ستام صبحش —————– یک قُرصه‌ی زر بداد تاوان
خورشید به تیغ پرتو خویش —————– از چرخ فرو گسست خفتان
من خفته ز مستی شبانه —————– فارغ ز همه فلان و بهمان
آتشکده کرده تابخانه —————– بر سنت و مذهب زمستان
ناگه ز درم درآمد آن مه —————– مخمور چون سرو نو خرامان
بر دست نوشته آستین چست —————– در پای کشان ز کبر دامان
عاشق شده بر قدش صنوبر —————– فتنه شده بر رخش گلستان
بر چهره جمال لطف پیدا —————– در غمزه کمال سحر پنهان
چهره همه رغم ماه گردون —————– قامت همه رشک سرو بُستان
بنشست و ز هر دری سخن گفت —————– کرد از لب لعل گوهرافشان
فی‌الجمله صفت نکرد شاید —————– کآن لب چه لب است و آن چه دندان
من رفته ز گفت او فرا چاه —————– ز آن چاه که داشت در زنخدان
در خدمت او نشسته مدهوش —————– در صورت او بمانده حیران
گفتم که: «ز خوردنی چه سازم —————– اندر خور خورد چون تو مهمان؟
در پای تو سر کشم به تحفه؟ —————– در پای تو جان کنم به قربان؟»
گفتا که: «تکلفی نخواهم —————– هرچ آن به خمار در خورند آن

رو گاو سپهر زود در بند —————– وز سنبله جمله دانه بستان
باید که چو خُرد کرد خواهی —————– گردون بوَد آسیای گردان
هر چند در آسیای گردون —————– مه حمّال است و مهر طحّان
آن بِه که به اختیار باشد —————– برسخته زُحل به برج میزان
وز بهر سرشتنش بیاور —————– از چشمه‌ی کوثر آب حیوان
یک دشنه ز ذوالفقار حیدر —————– یک چوبه ز تیر پور دستان
تا همچو سپر کنی بدان تیر —————– بر پشت طبق بسی بگردان
پس هر سپری به دشنه می‌بُر —————– ماننده‌ی شکل‌های پیکان
یک سفره ز سُندس و ستبرق —————– در خواه به عاریت ز رضوان
از زنگ عبیر پاک بستُر —————– وز گرد بهشت نیک بفشان
ثور ار چه نر است، ماده گردد —————– تا شیر دهد ترا ز پستان
ز آن شیر بگیر دوغ و روغن —————– شاید نگرفت خوار و آسان
آب از سر چاه زمزم آور —————– آتش ز کلیسیای رُهبان
هیزم همه شاخه‌های طوبی —————– با عود و عبیر و مشک سوزان
آبش خوش و روغنش مُروّق —————– سیر اندک و ترلقش فراوان
[گر باده خورم بگو فلک را —————– تا جَدی و حمل کند به بریان]
[باید که چو کافران ببینند —————– آرند به معجزاتش ایمان]
سیرش همه چون عبیر خوشبوی —————– آبش همه با گلاب یکسان
روغن بگداز و دوغ در کن —————– تا ساختنش رسد به پایان
از هیکل ماهتاب کن سحن —————– وز قُرصه ی آفتاب نِه خوان
سیخش همه لعل و چمچه یاقوت —————– کفگیر شبه عقیق غزقان
آلت همه زین صفت به دست آر —————– بر کارگه از فسون و دستان
منشین و مرا به بینوایی —————– بر آتش انتظار منشان»

خود ساخته بودم از شبانه —————– برگش قَدَری به قدر امکان
چون گفت «بیار!» پیش بردم —————– پذرفت ز من به ملک دو جهان
می‌خورد به ناز و نیز می‌گفت: —————– هر کو نخورد بوَد پشیمان

هست این خورشی که کرده بودند —————– ترتیبش از ابتدا به توران
آسیمه در آرزوی او شد —————– رُستم پی رخش تا سمنگان
چون خورد، به زالِ زَر فرستاد —————– تحفه صفتش به زاولستان

گر زخم خورد به گاه خوردن —————– لایق بوَد ار چه نیستش آن
طعمی که به تیغ و تیر سازند —————– الا که به نیزه خورد نتوان
[در لذت او هزار صحبت —————– در صحبت او هزار برهان]
[باشند خورندگانش فارغ —————– از زحمت تره و نمکدان]
[کس منکر لذتش نیابی —————– از حد عراق تا خراسان]
طبع آن طلبد وگرچه باشد —————– بر خوان خورش از هزار الوان
[چون برگ گل اندر آب کافور —————– هم نان خورش آمده است و هم نان]
در عالَم اشتها خلیفه است —————– بر لشکر آرزو چو سلطان
کاچی‌ش وزیر و رشته نایب —————– یخنی حاجب، هریسه دربان

از هر خورش اختیار چونان —————– از جمله ملوک، شاه ایران
شه فخرالدین که نقش نامش —————– بر نامه‌ی دولت است عنوان

توضیح برخی واژه‌ها:
رایت: پرچم. درفشان: دُرّ افشان. درخشان
ستام: زین و لگام اسب
فتنه شده: شیفته شده، دیوانه شده
رغم: ناپسندی. کراهت
گاو سپهر: برج گاو (ثور) = اردیبهشت. سنبله: برج خوشه = شهریور
حمّال: حمل‌کننده. باربر. مهر: خورشید. طحّان: آسیاکننده
سُندُس: دیبا، ابریشم نازک. استبرق: ابریشم ستبر (استبرق عربی شده‌ی ستبر است)
مروّق: صاف شده. پالوده
ترلق: سبزی (ترکی: ترلغ، ترلوغ)
چمچه: کمچه. قاشق. غزقان: غزغان، غزغون، دیگ بزرگ
یخنی: گوشت پخته‌ی گرم یا سرد. هریسه: هلیم

پس از کمی جست‌وجو درباره‌ی تتماج، در برخی کتاب‌ها و متن‌هایی که پیدا کردم به نظر می‌رسد که دستور آن با لخشک متفاوت است. برای نمونه پاول بوئل (Paul D. Buell) در فصلی در کتاب «امپراتوری مغول و میراث آن» بر پایه‌ی کتاب‌های آشپزی چینی متعلق به دوران مغولی، که دستور تتماج یا تتم آش (Tutum-Ash) جزو غذاهای «مسلمانان» آورده شده، نوشته که در تتماج رشته (noodle) به کار می‌رود. حال آن که در فرهنگ‌های ایرانی نوشته شده که تتماج با رشته فرق دارد. شاید هم در ترجمه‌ی انگلیسی به اشتباه از رشته استفاده شده است.

زبان‌های اسلامی؟

منتشرشده: ژوئن 22, 2011 در تاريخ معاصر, زبان

چهارشنبه ۱/تیرماه/۱۳۹۰ – ۲۲/جون/۲۰۱۱

غربیان در دوره‌های تاریخی مختلف به دلیل‌های مختلف منطقه‌ی غرب آسیا را – که از نظر زبانی و دینی و قومی و … دارای گوناگونی و تنوع قابل توجهی است – به صورت توده‌ی یکسان و یک شکلی دیده و و معرفی کرده‌اند و امروزه هم با وجود «انفجار اطلاعات» تصور مردم عادیشان از این بخش از جهان – که از سده‌ی بیستم میلادی و به ویژه پس از جنگ جهانی دوم با عنوان «خاور میانه» نامیده می‌شود – چنان است که گویی همه‌شان در بیابان و ریگزار در چادر زندگی می‌کنند و با شتر جابجا می‌شوند و به زبان عربی سخن می‌گویند. همه‌ی زنان این منطقه در پشت بُرقع هستند و هر مردی دست کم چهار همسر دارد. اگر به آنها بگویی در تهران برف می‌بارد و در نزدیکی آن یکی از بهترین پیست‌های اسکی قرار دارد یا در تبریز و اردبیل و عجب شیر زمستان‌های سرد و سوزان و کشنده است و از بارش برف جاده‌ها بسته می‌شود، یا گمان می‌کنند که آنها را دست انداخته‌اید و با لبخند به شما نگاه می‌کنند یا با دهان و چشمان باز شما را نگاه می‌کنند.

این وضع گاه از روی ناآگاهی است و گاه برای راحتی خیال و گاه با مقصدهای خاص سیاسی. این ساده‌بینی و ناآگاهی و یکدست‌انگاری غربیان تا حدی سابقه در دوران تاریک اروپا دارد یعنی زمانی که همه‌ی مردم این بخش زمین را «ساروسن» می‌خواندند (Saracen به نظر برخی در اصل «شرقییّن» بوده است.) به همین دلیل است که وقتی کتاب‌های علمی را در دوران تاریک اروپا از عربی به لاتین ترجمه کردند همه‌ی ایرانیان و دیگران را «دانشمندان عرب» نامیدند و «فلسفه‌ی عرب» و «جغرافی عرب» و «پزشکی عرب» و «ریاضیات عرب» پدید آمد.

در دوران معاصر نیز که شناخت‌شان از منطقه‌ی غرب آسیا بیشتر شده است این بار به دلیل‌های سیاسی و گاه برای ایجاد تفرقه، دانشمندان ایرانی را یا همچنان «عرب» می‌خوانند یا به جای آن تنها به قید «مسلمان» بسنده می‌کنند با این باور یا غرض که در آن دوران هویت «ایرانی» وجود نداشته است. دانش این دانشمندان «مسلمان» نیز در نتیجه‌ی همین فرض یا باور، تنها «دانش اسلامی» می‌شود مانند «ریاضیات اسلامی» و «پزشکی اسلامی» و … حال آن که دانش طبیعی و علوم دقیق اساساً مستقل از دین است. معنای «ریاضیات اسلامی» چیست؟ آیا با این حساب، باید ریاضیات اروپاییان را هم «ریاضیات مسیحی» نامید؟ آیا اگر دانش ابن‌سینا و رازی «پزشکی اسلامی» است پزشکی ویلیام هاروی (William Harvey) و هنری گری (Henry Gray) انگلیسی و دیگر پزشکان اروپایی را هم باید «پزشکی مسیحی» خواند؟ در میان این ریاضیدانان یا پزشکان «اسلامی» گاه ایرانیان زرتشتی یا یهودی یا مسیحی نیز دیده می‌شوند. آیا باید دستاور آنها را از «پزشکی اسلامی» جدا کرد؟ منظورم آن است که این گونه نامگذاری‌ها غیرعلمی و گاه باغرض است.

جالب آن که در این معرکه، کشورک‌های عربی و پان‌عربان و متعصبان عرب نیز در این آتش می‌دمند و برای نمونه در فرانسه «مرکز مطالعات ریاضیات عرب» به راه انداخته‌اند! یا جورج صلیبا استاد دانشگاه لبنانی از دانشگاه کالیفرنیا در رشته‌ی «علوم اسلامی» (Islamic sciences) مدرک دکتری گرفته است. در زبان پارسی و در میان ما ایرانیان برداشت از «علوم اسلامی» یعنی فقه و کلام و حکمت اسلامی و حدیث و علم رجال و تفسیر قران و … حال آن که منظور او چیز دیگری است.

اما اصطلاحی که چندی است زیاد بدان برمی‌خوردم «زبان‌های اسلامی» (در انگلیسی: Islamic languages) است و منظورشان هم زبان‌های عربی و پارسی و ترکی است. باز من نمی‌دانم چه گونه از نظر علمی و زبان‌شناسی می‌توان «زبان اسلامی» را تعریف کرد. اگر منظور زبانی است که مسلمانان بدان سخن می‌گویند باید گفت که یهودیان و مسیحیان ایران هم به زبان پارسی سخن می‌گویند. پس آیا باید زبان پارسی را زبان مسیحی و زبان یهودی هم نامید؟ مسیحیان لبنانی و دیگر کشورهای عربی (مانند مصر) نیز به زبان عربی سخن می‌گویند. پس نه زبان پارسی زبان تنها مسلمانان است و نه زبان عربی. هم چنین امروزه مسلمانان فراوانی هستند که به دلیل زاده شدن یا بزرگ شدن در غرب به زبان‌های انگلیسی و فرانسه سخن می‌گویند. آیا زبان انگلیسی و فرانسه را هم باید جزو «زبان‌های اسلامی» به شمار آورد؟! باز باید پرسید آیا می‌توان بر همین قیاس و تعریف غربیان، «زبان‌های مسیحی» را هم به کار برد و گفت منظور از «زبان‌های مسیحی» یعنی زبان‌های انگلیسی و آلمانی و فرانسوی و ایتالیایی و اسپانیایی؟ آنگاه تکلیف یهودیانی که چندین سده در اروپا زندگی کرده‌اند و به زبان‌های محلی اروپا سخن می‌گویند چه می‌شود؟

اصل داستان بدین خاطر است که گویا در این میان، مردم خاور زمین «موضوع مطالعه» اند و از خود حق و اختیاری ندارند و این «مطالعه‌کننده»ی غربی است که آزادانه برای «راحتی کار خود» و «صرفه‌جویی در نوشتن و گفتن» تصمیم می‌گیرد که این مردم را – مانند حشره‌ها و گیاهانی که در آزمایشگاه روی آنها مطالعه می‌شود – دسته‌بندی کند و برچسب بزند و درباره‌شان چیز بنویسد.

دوشنبه ۱/آذرماه/۱۳۸۹ – ۲۲/نوامبر/۲۰۱۰

دکتر اُلِگ فِدُرُویچ [=پسر فِدُر] آکیموشکین (Oleg Fedorovich Akimushkin)، خاورشناس برجسته‌ی روسی و خبره‌ی دست‌نویس‌های [نسخه‌های] خطی ایرانی و از پژوهشگران ارشد بُنداد [موسسه‌ی] خاورشناسی سن‌پیترزبورگ روسیه در تاریخ ۳۱ اکتبر ۲۰۱۰ برابر ۹ آبان ماه ۱۳۸۹ در سن ۸۲ سالگی درگذشت.

Oleg Akimushkin
الگ آکیموشکین – عکس از وبلاگ آقای رضا سجادی، سفیر ایران در مسکو

اُلگ آکیموشکین در سال ۱۹۲۸ م./۱۳۰۷ خ. زاده شد و در سال ۱۹۵۳ م./۱۳۳۲ خ. در سن ۲۵ سالگی در بخش واژه‌شناسی (یا زبان‌شناسی تاریخی) زبان‌های ایرانی (Iranian Philology) در دانشگاه لنینگراد مشغول پژوهش شد. [شهر سن پیترزبورگ پس از انقلاب اکتبر روسیه در سال ۱۹۲۴ م. به «لنینگراد» یا «لنین آباد» تغییر نام یافت و پس از فروپاشی شوروی در سال ۱۹۹۱ م. دوباره به همان نام پیشین خود بازگشت.] سپس علاقه‌اش به دستنویس‌های ایرانی دوران اسلامی جلب شد و تا پایان عمر خود در این زمینه فعالیت کرد و به یکی از استادان برجسته‌ی این زمینه تبدیل شد و آثار فراوانی در این زمینه پدید آورد. از سال ۱۹۷۱ م./۱۳۵۰ خ. آکیموشکین مدیر بخش خاورمیانه‌ی دانشگاه لنینگراد (سن‌پیترزبورگ) شد.

دکتر آکیموشکین شش کتاب تک‌نگاشت (monograph) و بیش از ۲۵۰ مقاله در زمینه‌ی تاریخ و فرهنگ ایران منتشر کرد از جمله در زمینه‌های زیر:
– دست‌نویس‌شناسی (codicology) دست‌نوشته‌های اسلامی
– تاریخ‌نگاری ایران (از سده‌ی دهم تا هژدهم میلادی/چهارم تا دوازدهم هجری)
– مینیاتورهای ایران (از سده‌ی چهاردهم تا نوزدهم میلادی/هشتم تا سیزدهم هجری)
– عرفان و تصوّف
– تاریخ ایران و آسیای میانه و ترکستان شرقی (از سده‌ی دهم تا هژدهم میلادی/چهارم تا دوازدهم هجری)

آکیموشکین در زمینه‌ی عرفان و فرقه‌های آن در ایران بزرگ (ایران امروزی، آسیای میانه، افغانستان امروزی) و شمال هند پژوهش‌های فراوانی کرد و مدت ۱۴ سال (از سال ۱۹۶۶ تا ۱۹۸۰ م./ ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۹ خ.) در زمینه‌های عرفان و تصوّف و دست‌نویس‌های دوران اسلامی در دانشگاه لنینگراد (سن‌پیترزبورگ) آموزش می‌داد و سخنران بود. دستاورد این پژوهش‌ها بیش از چهل مقاله‌ی چاپ شده است. وی هم چنین در سال ۱۹۹۱ م./۱۳۷۰ خ. در اتحاد شوروی کتاب دانشنامه‌مانندی به نام «اسلام» منتشر کرد. پس از فروپاشی شوروی نیز در تهیه‌ی مجموعه‌ای چندجلدی به نام «اسلام در سرزمین‌های پیشین امپراتوری روسیه» (چاپ شده بین سال‌های ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۳ م./ ۱۳۷۶۷ تا ۱۳۸۲ خ.) به عنوان مشاور و اندرزگر همکاری کرد و چندین مقاله نیز در آن منتشر کرد.

آکیموشکین هم چنین ویراستار چندین نشریه و مجله‌ی علمی و بین سال‌های ۱۹۶۶ تا ۱۹۸۰ م./ ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۹ خ. آموزگار و استاد چندین نسل از خاورشناسان و ایران‌شناسان در دانشگاه دولتی لنینگراد (سن‌پیترزبورگ) روسیه بود.

منبع: بُنداد خاورشناسی روسیه در سن‌پیترزبورگ

آکیموشکین در مقاله‌ای به زبان انگلیسی به نام «تاریخچه و اهمیت کتابخانه‌ی اردبیل» – منتشر شده در همایشی به نام «مطالعه‌ی فرهنگ ایرانی در غرب» به سال ۲۰۰۴ م./۱۳۸۳ خ. – می‌نویسد که در ۲۴ مارچ ۱۷۵۹ م. / ۴ فروردین ۱۱۳۸ خ. / ۲۵ رجب ۱۱۷۲ ق. در کتابخانه‌ی مقبره‌ی شیخ صفی‌الدین اسحاق اردبیلی (نیای صفویان) در اردبیل تعداد ۹۷۲ جلد کتاب دستنویس وجود داشته که ۲۲۸ جلد آن کتاب غیردینی بوده است. از این ۲۲۸ جلد هم اکنون ۱۶۶ جلد در کتابخانه‌ی ملی روسیه در سن‌پیترزبورگ است و تنها ۴۰ جلد آن در موزه‌ی ایران باستان تهران است! نکته‌ی جالبی که در این مقاله یادآوری شده آن که در گذشته در ایران «کتابخانه» نه تنها جای نگهداری کتاب بلکه دارای کارگاهی برای ساخت و تولید کتاب نیز بوده است. هم چنین کتابخانه‌ها از مال وقف به مراجعه‌کنندگان قلم و کاغذ می‌دادند تا اگر کسی خواست، بتواند از کتاب‌های موجود برای خودش نسخه‌ای دستنویس کند.

متاسفانه چون بیشتر آثار او به زبان روسی است دسترس ما به آنها دشوار است. پس از جست‌وجو در صفحه‌های روسی نام و نشانی برخی از کتاب‌های او را به دست آوردم:

۱- «وقایع‌نگاری» نوشته‌ی شاه محمود پسر میرزا فاضل خوراسه. پایان‌نامه برای دریافت درجه‌ی دکتری در واژه‌شناسی از فرهنگستان علوم روسیه، سن پیترزبورگ، سال ۱۹۷۰ م.

۲- آثار تاریخی شاه محمود خوراسه (Churasa)، سن پیترز‌بورگ، سال ۱۹۷۳ م.

۳- گزارش سفری بازرگانی به ایران (از اکتبر ۱۹۷۱ تا فوریه ۱۹۷۲)، چاپ ۱۹۷۳ م.

۴- «وقایع‌نگاری» نوشته‌ی شاه محمود پسر میرزا فاضل خوراسه. متن انتقادی، ترجمه به روسی و شرح و یادداشت از الگ آکیموشکین. سال ۱۹۷۶
این کتاب در سال ۱۹۸۲ در ژاپن (بدون متن پارسی) به زبان انگلیسی و در سال ۱۹۸۹ به دست ولی قربان (Vale Kurban) در چین به زبان اویغوری ترجمه شده است.

۵- توصیف نسخه‌های خطی «تاجیکی» (!) و فارسی بُنداد خاورشناسی فرهنگستان علوم روسیه، ۱۹۹۳ م.
(تاجیکی همان پارسی است. «زبان تاجیکی» عنوانی ساختگی و جعلی بود که از زمان استالین برای پروژه‌ی ملت‌سازی بر گویش پارسی ایرانیان آسیای میانه گذاشته شد. بنابراین نسخه‌های خطی تاجیکی یعنی نسخه‌های خطی که از زمان استالین تولید شده باشد که روشن است منظورشان این کتابها نبوده است.)

۶- مرقّع سن‌پیترزبورگ (به پایین‌تر نگاه کنید)، (به زبان ایتالیایی)، چاپ میلان، ۱۹۹۴ م.

۷- از بغداد تا اصفهان: دستنویس‌های اسلامی در سن‌پیترزبورگ، (به زبان ایتالیایی)، چاپ میلان، ۱۹۹۴ م.

۸- ایران در دوران میانه: تاریخ، فرهنگ و واژه‌شناسی (زبان‌شناسی تاریخی)، سال ۲۰۰۴ م.

۹- تاریخ کاشغر: فرمانرویان ترک در ترکستان شرقی در پایان سده‌ی هژدهم، چاپ ۲۰۰۱ م.

در دانشنامه‌ی ایرانیکا نیز از دو اثر او به زبان روسی به نام‌های زیر یاد شده است:

– آلبوم نگارگری‌های هندی و ایرانی از سده‌ی پانزدهم تا هفدهم، به همراه آناتول ایوانُف (Anatol Ivanov) و ت. و. گرک (T. V. Grek) چاپ مسکو، سال ۱۹۶۲ م./۱۳۴۱ خ.

– نگارگری‌های ایرانی: سده‌های چهاردهم تا هفدهم م. به همراه آناتول ایوانُف، چاپ مسکو، سال ۱۹۶۸ م./۱۳۴۷ خ.

فهرست کامل آثار آکیموشکین به زبان روسی.

کتاب‌هایی که من از وی به زبان انگلیسی در سایت آمازون یافتم چنین است:

نام: «مرقع سن‌پیترزبورگ: گردآیه‌ای از نگارگری‌های ایرانی و هندی از سده‌ی شانزدهم تا هژدهم میلادی و نمونه‌هایی از خوشنویسی پارسی».
(The St. Petersburg Muraqqa: Album of Indian and Persian Miniatures from the 16th Through the 18th Century and Specimens of Persian Calligraphy)
نویسنده: الگ آکیموشکین
سال: ۱۹۹۷ م./ ۱۳۷۶ خ.
ناشر: Art Books Ltd
صفحه: ۳۵۲

(جالب آن که در سایت آرامکو وابسته به دولت سعودی مطلبی مربوط به سال ۱۹۹۵ دیده می‌شود که در آن – با آن که عنوان این کتاب «نگارگری‌های ایرانی و هندی» است – از «کارشناسی» به نام ولش نام برده که مردم را به بازدید از این گونه اثرها دعوت کرده است و گفته: با خودتان نگویید که «من چیزی از اسلام نمی‌دانم و نمی‌توانم عربی بخوانم!» به دیدن این آثار بروید و ببینید که چه گونه انسان‌ها و فضا در آنها زنده اند و با ما حرف می‌زنند.)

کتاب دیگری که در پایگاه آمازون از آکیموشکین و چند نویسنده‌ی دیگر معرفی شده «صفحه‌های کمال: نقاشی‌ها و خوشنویسی‌های اسلامی از فرهنگستان علوم روسیه در سن‌پیترزبورگ» (Pages of Perfection: Islamic Paintings and Calligraphy from the Russian Academy of Sciences, St. Petersburg) نام دارد که در سال ۱۹۹۵ م./۱۳۷۴ خ. منتشر شده است.

کتاب سوم وی در آمازون «اثر تاریخی شاه محمود خوراس» (The historical work of Shah-Mahmud Churas) نام دارد که در سال ۱۹۷۳ م./۱۳۵۲ خ. منتشر شده است.

رایزنی فرهنگی ایران در مسکو نیز چند اثر دیگر از آکیموشکین را در زمینه‌ی فرهنگ ایرانی چنین معرفی کرده است:

– ترجمه‌ی دفتر نخست مثنوی مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

– درباره‌ی نسخه‌های خطی و صنعت جلدسازی در کتاب‌های خطی آسیای میانه

– «طوطی‌نامه»ی نخشبی به همراه شجره‌نامه‌ی او: در زمینه‌ی ارتباط‌های فرهنگی هند و ایران.

– پیشگفتاری بر ترجمه‌ی کتاب «تعالیم صوفیه در اسلام» از عماد بن محمد (اصل کتاب به زبان پارسی بوده و که به انگلیسی برگردانده شده و سپس از انگلیسی به روسی ترجمه شده است).

– پیشگفتاری بر «جواهر الآثار» که آن را «نوری عثمانف» از فارسی به روسی ترجمه کرده

ویلم فلور و کارنامه‌اش

منتشرشده: نوامبر 5, 2010 در كتاب, تاريخ معاصر

آدینه ۱۴/آبان ماه/۱۳۸۹ – ۵/نوامبر/۲۰۱۰

ویلم فلور در سال ۱۹۴۲ م. / ۱۳۲۱ خ. در هلند زاده شد و بین سال‌های ۱۹۶۳ تا ۱۹۶۷ م./ ۱۳۴۲ تا ۱۳۴۶ خ. در زمینه‌ی اقتصاد گوالش (توسعه) و «جامعه‌شناسی [جامعه‌های] غیرغربی» (Non-western sociology نام بیطرفانه‌ی اصطلاح قدیمی‌تر «جامعه‌شناسی جهان سوم») دانش آموخته است. وی در دانشگاه اوترخت هلند اسلام‌شناسی و زبان‌های پارسی و عربی را فراگرفت. در سال ۱۹۷۱ م. / ۱۳۵۰ خ. مدرک دکتری خود را با عنوان «پیشه‌ها و حرفه‌های ایرانیان در دوران قاجار» از دانشگاه لیدن هلند دریافت کرد. وی گذشته از زبان مادری خود (هلندی) و پارسی و عربی، زبان‌های انگلیسی، آلمانی، فرانسه، ایتالیایی، اسپانیایی، پرتغالی، روسی و یونانی را می‌داند و اندکی هم با زبان اوستایی و پهلوی و ترکی آشنایی دارد. از سال ۱۹۸۳ م. / ۱۳۶۲ خ. در بانک جهانی به عنوان کارشناس انرژی کار کرده است و در تمام این مدت به عنوان دانشور مستقل در زمینه‌ی تاریخ ایران فعالیت کرده و کتاب‌ها و مقاله‌های فراوانی منتشر کرده است.


ویلم فلور

ویلم فلور پژوهشگر پرکاری است و از وی تا کنون نزدیک بیست کتاب «تک‌نگاشت» (monograph) و نزدیک سد مقاله در زمینه‌ی تاریخ ایران – بیشتر از زمان صفوی به بعد – منتشر شده است. زمینه‌ی کاری وی بیشتر تاریخ اجتماعی و موضوع‌های مردمی و اجتماعی و اقتصادی است. شیوه‌ی کار وی نیز چنین است که معمولا بدون نظریه‌ی پیش ساخته و پیش اندیشیده وارد موضوع می‌شود و به گردآوری داده‌ها می‌پردازد. سپس به اصطلاح می‌گذارد که «داده‌ها سخن بگویند» و از روی داده‌ها به نتیجه‌گیری می‌پردازد.

نام و نشان کتاب‌های او به ترتیب تاریخ انتشار چنین است:

۱- ستیزهای بازرگانی میان ایران و هلند سال‌های ۱۷۱۲ تا ۱۷۱۸
Commercial conflict between Persia and the Netherlands, 1712-1718
صفحه: ۶۲
ناشر: دانشگاه دورهام، مرکز مطالعات خاورمیانه و مطالعات اسلامی
سال: ۱۹۸۸

۲- شرکت هند شرقی هلند و دیول-سند در سده‌های هفدهم و هژدهم بر پایه‌ی سندهای اصلی هلندی
The Dutch East India Company (VOC) and Diewel-Sind (Pakistan), in the 17th and 18th centuries: Based on original Dutch records
صفحه: ۹۷
ناشر: با همکاری لُک ویرسا (Lok Virsa)
سال: ۱۹۹۳

۳- اشغال ایران صفوی به دست افغان (پشتون)ها از ۱۷۲۱ تا ۱۷۲۹ م.
The Afghan Occupation of Safavid Persia 1721-1729

صفحه: ۳۸۹
ناشر: پیترز (Peeters Publishers)
سال: ژانویه ۱۹۹۸

۴- تاریخ مالیاتی ایران در دوران صفویان و قاجار: ۱۵۰۰ تا ۱۹۲۵ میلادی
A Fiscal History of Iran in the Safavid and Qajar Periods, 1500-1925
صفحه: ۵۷۳
ناشر: بیبلوتکا پرسیکا (Bibliotheca Persica)
سال: سپتامبر ۲۰۰۰ م.

۵- بنیادهای حکومت صفویان
Safavid Government Institutions

صفحه: ۳۴۰
ناشر: انتشارات مزدا (کالیفرنیا)
سال: می ۲۰۰۱ م.

۶- پیشه‌های سنتی در ایران قاجاری: ۱۸۰۰ تا ۱۹۲۵ م.
Traditional Crafts in Qajar Iran, 1800-1925

صفحه: ۵۰۷
ناشر: انتشارات مزدا
سال: فوریه ۲۰۰۳ م.

۷- کشاورزی در ایران قاجار
Agriculture in Qajar Iran

صفحه: ۶۹۲
ناشر: میج (Mage Publishers)
سال: مارچ ۲۰۰۳ م.

۸- نخستین ستیزهای بازرگانی ایران و هلند: آفند به جزیره‌ی قشم در سال ۱۶۴۵ م.
The First Dutch-Persian Commercial Conflict: The Attack on Qishm Island, 1645

صفحه: ۲۸۰
ناشر: انتشارات مزدا
سال: ژانویه ۲۰۰۴

۹- بهداشت همگانی در ایران قاجاری
Public Health In Qajar Iran

صفحه: ۲۷۰
ناشر: میج
سال: می ۲۰۰۴ م.

۱۰- تاریخ تئاتر در ایران
The History of Theater in Iran

صفحه: ۳۴۰
ناشر: میج
سال: ژوئن ۲۰۰۵ م

۱۱- نقاشی‌های دیواری و دیگر هنرهای پیکرین دیواری در ایران قاجاری
Wall Paintings And Other Figurative Mural Art in Qajar Iran

صفحه: ۲۲۱
ناشر: مزدا
سال: اکتبر ۲۰۰۵

۱۲- خلیج فارس: تاریخ سیاسی و اقتصادی پنج شهر بندری ۱۵۰۰ تا ۱۷۳۰ میلادی
The Persian Gulf: A Political and Economic History of Five Port Cities 1500-1730

صفحه: ۶۶۰
ناشر: میج
سال: سپتامبر ۲۰۰۶

۱۳- خلیج فارس: پاگیری شیخ‌نشین‌های عرب خلیج فارس
The Persian Gulf: The Rise of the Gulf Arabs

صفحه: ۳۸۸
ناشر: میج
سال: اکتبر ۲۰۰۷

۱۴- تاریخ اجتماعی رابطه‌های جنسی در ایران
A Social History of Sexual Relations in Iran

صفحه: ۴۸۰
ناشر: میج
سال: آگوست ۲۰۰۸

۱۵- کار و صنعت در ایران: ۱۸۵۰ تا ۱۹۴۱ میلادی
Labor and Industry in Iran, 1850-1941

صفحه: ۲۱۲
ناشر: میج
سال: ژانویه ۲۰۰۹ م.

۱۶- صنف‌ها، بازرگانان و عالمان دینی در ایران سده‌ی نوزدهم میلادی
Guilds, Merchants, & Ulama in Nineteenth-century Iran

صفحه: ۲۹۲
ناشر: میج
سال: اپریل ۲۰۰۹

۱۷- پاگیری و فروافتادن نادرشاه: گزارش‌های شرکت هند شرقی هلند ۱۷۳۰ تا ۱۷۴۰ میلادی
The Rise and Fall of Nader Shah: Dutch East India Company Reports, 1730-1747

صفحه: ۲۹۲
ناشر: میج
سال: می ۲۰۰۹

۱۸- واردات بافته‌ها [منسوجات!] به ایران قاجاری: روسیه در برابر بریتانیای بزرگ و نبرد برای چیرگی بر بازار ایران
Textile Imports into Qajar Iran: Russia Versus Great Britain, The Battle for Market Domination

صفحه: ۲۱۲
ناشر: مزدا
سال: ژوئن ۲۰۰۹

۱۹- خلیج فارس: پاگیری و فروافتادن بندر لنگه، مرکز پخش برای ساحل عرب‌نشین
The Persian Gulf: The Rise and Fall of Bandar-e Lengeh, The Distribution Center for the Arabian Coast, 1750-1930


صفحه: ۲۰۰
ناشر: میج
سال: آوریل ۲۰۱۰

نخستین کتاب وی که سند تاریخی مهم و معتبری است مجموعه‌ی سندهای دولتی هلندیان درباره‌ی رابطه‌ی ایران صفوی و هلند در همان دوران است. وی درباره‌ی چگونگی نوشتن این کتاب می‌گوید: «محل کار من در بانک جهانی روبروی سازمان بایگانی راکد هلند بود. ظهرها وقت ناهار به سازمان بایگانی می‌رفتم و یادداشت‌برداری می‌کردم. روزهای شنبه (تعطیل آخر هفته) را هم به سازمان بایگانی می‌رفتم. سپس این یادداشت‌ها را دسته‌بندی و سازمان‌دهی کردم و سندها را به صورت کتاب منتشر کردم».

نمونه‌ی دیگر کتابی است که درباره‌ی بهداشت همگانی در زمان قاجار نوشته است. درباره‌ی این کتاب نیز می‌گوید: «در دانشگاه لیدن ابزارهاى متعددى از آرایشگران دوره‌ی قاجار بود که من در ماه ژوئن سال ۲۰۰۲ آنها را دیدم. فکر کردم که این ابزارها مى‏توانند موضوع جالبی برای نگارش مقاله‌ای درباره‌ی حرفه‌ی آرایشگری در آن دوران باشد. می‌خواستم مقاله‌ای ۱۰ صفحه‏اى در این باره بنویسم اما ناگهان متوجه شدم کتابی ۳۰۰ صفحه‏اى نوشته‌ام! پژوهش‌های من بیشتر نتیجه‌ی دیدن آثار دیگران یا به دلیل موافق نبودنم با آثار دیگران است یا از این جهت است که فکر می‌کنم جنبه‌های مهمى در آن پژوهش‌ها فراموش شده‌اند یا به دلیل آن است که من آن موضوع را درنمی‌یابم. من دوست دارم کارى را که انجام مى‏دهم و چیزهاى جدیدى را که یاد مى‏گیرم، به چالش بکشم. من حقیقت تاریخى را خیلى بیشتر از شکل رسمى آن دوست دارم. هنگام نوشتن کتاب بهداشت همگانی در دوران قاجار بیش از آن که از کتاب‏هاى پزشکى استفاده کنم (که بیشتر نظری هستند) در منبع‌هایى جست‌وجو کردم که واقعیت‌های آن دوران را به من بگویند نه این که بگویند در آن دوران چیزها می‌بایستی چه گونه باشند».

ویلم فلور ترجمه‌هایی نیز از پارسی و دیگر زبان‌ها به زبان انگلیسی کرده است که عبارتند از:

۱- دستور الملوک: دستنامه‌ی دولتی صفویان
نویسنده: محمد رفیع‌الدین انصاری
ترجمه: ویلم فلور و محمد حسن فغفوری

Dastur al-Moluk: A Safavid State Manual

صفحه: ۳۵۵
ناشر: مزدا
سال: آگوست ۲۰۰۶

۲- سفرهایی در شمال ایران: ۱۷۷۰ تا ۱۷۷۴ میلادی
نویسنده: ساموئل گوتلیب گملین (روس)

Travels Through Northern Persia 1770-1774

Author: Samuel Gottlieb Gmelin
صفحه: ۳۸۱
ناشر: میج
سال: ژانویه ۲۰۰۷

۳- عنوان‌ها و پاداش‌ها در ایران صفوی: سومین دستنامه‌ی اداری صفویان
Titles & Emoluments in Safavid Iran: A Third Manual of Safavid Administration

نویسنده: میراز نقی ناصر
صفحه: ۳۳۷
ناشر: میج
سال: آوریل ۲۰۰۸

۴- سفرهایی در ایران و قفقاز در سال‌های ۱۶۴۷ و ۱۶۵۴ میلادی
نویسنده: اولیا چلبی [نویسنده‌ی عثمانی]
ترجمه: ویلم فلور و حسن [صدر حاج سید] جوادی

Travels in Iran & the Caucasus in 1647 & 1654

Author: Evliya Chelebi
صفحه: ۲۷۹
ناشر: میج
سال: ژانویه ۲۰۱۰

۵- «تادیب النساء» و «معایب الرجال» [=آموزش زنان و بدی‌های مردان]: دو رساله‌ی دوران قاجار
The Education of Women & the Vices of Men: Two Qajar Tracts

ترجمه: ویلم فلور و حسن [صدر حاج سید] جوادی
Translator: Willem Floor, Javadi Hasan
صفحه: ۱۷۶
ناشر: انتشارات دانشگاه سیراکیوز نیویورک
سال: سپتامبر ۲۰۱۰

ویلم فلور در سال ۱۳۷۸ جایزه‌ی کتاب سال را از دست رییس جمهور ایران محمد خاتمی دریافت کرد.

برخی از کتاب‌های او به زبان پارسی ترجمه شده‌اند. مانند:

– صنعتی شدن ایران از ۱۹۰۰ تا ۱۹۴۱
(ترجمه‌ی کار و صنعت در ایران از ۱۸۵۰ تا ۱۹۴۱؟)
ترجمه: دکتر ابوالقاسم سری
سال ۱۳۸۱ خ.

– دیوان و قشون در عصر صفوی
(ترجمه‌ی بنیادهای حکومت صفوی)
ترجمه: کاظم فیروزمند
ناشر: آگه
سال: ۱۳۸۸

– سلامت مردم در ایران قاجار
ترجمه: ایرج نبی پور
الهام صیدالی (ویراستار)
ناشر: دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی درمانی بوشهر
سال ۱۳۸۷

– برازجان
(عنوان انگلیسی؟)
ترجمه: عبدالرسول خیراندیش
ناشر: آباد بوم
سال ۱۳۸۸

– ظهور و سقوط بوشهر
(عنوان انگلیسی؟)
ترجمه: حسن زنگنه
ناشر: طلوع دانش
سال ۱۳۸۸

– نظام قضایی عصر صفوی
(عنوان انگلیسی؟)
ترجمه: حسن زندیه
ناشر: پژوهشکده حوزه و دانشگاه
سال ۱۳۸۵

– نظام قضایی عصر قاجار و پهلوی
(عنوان انگلیسی؟)
ترجمه: امین بنانی، حسن زندیه
محمدمهدی معلمی (ویراستار)
ناشر: پژوهشکده حوزه و دانشگاه
سال: ۱۳۸۸