بایگانیِ دستهٔ ‘تاريخ باستان’

چهارشنبه ۲۷/مهر/۱۳۹۰ – ۱۹/اکتبر/۲۰۱۱

برای کسانی که در زمینه‌ی تاریخ ایران باستان پژوهش می‌کنند نوشتارهای یونانیان و رومیان در آن دوران و دوره‌های بعدی یکی از سرچشمه‌های مهم است (هرچند مانند هر متن دیگر راست‌گویی و بی‌طرفی آنان باید همواره سنجیده شود بلکه باید بیشتر دقت کرد چون این دو گروه معمولا رابطه‌ی دوستانه‌ای با ایران نداشته‌اند).

پروژه‌ای به نام «کتابخانه‌ی رقمی پرسیوس» (Perseus Digital Library) وجود دارد که در گروه «یونان و روم باستان» یا به اصطلاح «تاریخ کلاسیک» در دانشگاه تافت (Tuft) امریکا میزبانی می‌شود. این کتابخانه در دانشگاه شیکاگو و انجمن ماکس پلانک (Max Planck Society) در برلین هم آینه‌سازی شده است. این پروژه در سال ۱۹۸۷ م./ ۱۳۶۶ خ. با هدف گردآوری و بازنمایش مواد مطالعه و پژوهش در زمینه‌ی یونان باستان آغاز شد. نام آن هم از یکی از پهلوانان استوره‌ای یونانی گرفته شده است. (جالب آن که در زمان هخامنشیان برخی از یونانیان قوم «پارس» را نیز به این پهلوان یونانی نسبت می‌دادند!) در ابتدا با توجه به تشنیک‌شناسی آن دوران، دستاوردهای نخستین این پروژه روی گرده‌ی همپک یا سی.دی. منتشر شد و از سال ۱۹۹۵ م./۱۳۷۴ خ. که پدیده‌ی وب گسترش یافت این کتابخانه هم روی وب در دسترس همگان قرار گرفت.

این کتابخانه شامل گردآیه‌های زیر است:
– آثار یونانی و رومی باستان: شامل آثار نویسندگان یونان و روم باستان و نیز منبع‌های دومین (کمکی) مانند تاریخ هرودودت، تاریخ آپیان (Appian)، کتاب‌های پلوتارخ، توکیدیدس (توسیدید)، آریان (Arrian)، آتناییوس (Athenaeus)، دیودوروس سیکولوس (سیسیلی)، و دیگران. این گردآیه تنها دربرگیرنده‌ی نوشتارهای تاریخی نیست بلکه نوشتارهای دیگری نیز می‌توان در آن یافت چون ترجمه‌ی لاتین کتاب مقدس مسیحیان و یهودیان، آثار هومر به همراه توضیح پژوهشگران معاصر، ارسطو، اریستوفانس، سنت آگوستین، مارکوس اورلیوس، سزار آگوستوس، یولیوس سزار، اقلیدس، یوریپیدس (اوریپید) و بسیاری دیگر. این کتاب‌ها هم به زبان اصلی (یونانی و لاتین) هستند و هم با ترجمه‌ی انگلیسی. و می‌توان در همه‌ی آنها جست‌وجو کرد.

– گردآیه‌ای از شیءهای هنری شامل ۱۳۰۵ سکه و ۱۹۰۹ گلدان و ۲۰۰۳ مجسمه و …
– آثار به زبان‌های ژرمنیک شامل زبان های نورس کهن و ژرمنیک و گوتیک
– آثاری درباره‌ی تاریخ امریکا در سده‌ی نوزدهم م.
– ادبیات انگلیسی در دوران نوزایش (رُنسانس)
– شعرهای دوران نوزایش و انسان‌گرایی در ایتالیا از دوران دانته الیگییری () تا میانه‌ی سده‌ی شانزدهم م.
– بخشی هم به زبان عربی مربوط می‌شود که هم اکنون تنها قران با ترجمه‌های انگلیسی در آن هست.

نشانی این کتابخانه چنین است:

http://www.perseus.tufts.edu/hopper

پنج‌شنبه ۲۱/مهر/۱۳۹۰ – ۱۳/اکتبر/۲۰۱۱

امروزه به خوبی دانسته است که «فرهنگ مسیحیت» روکشی است بر تمدن روم و یونان و بسیاری از جنبه‌های این دو تمدن اروپایی به مسیحیت راه یافتند و دین سامی مسیحیت را به شکل امروزی آن درآوردند. فلسفه‌ی یونانی و باورهای و آیین‌های رومی شکل مسیحی به خود گرفتند. برای نمونه بسیاری از اصطلاح‌های کلیسایی از تمدن رومی گرفته شده است و حتا عنوان pontiff که برای بابا یا پاپ به کار می‌رود از اصطلاح‌های دینی روم پیش از مسیحیت بوده است. به همین روش آنچه به نام «فرهنگ و تمدن اسلامی» شناخته می‌شود در واقع ترادیسش (transformation) و روکشی است بر تمدن و فرهنگ ایرانی پیش از اسلام و به گفته‌ی ابن خلدون و ریچارد نلسون فرای و دیگران، ایرانیان از دین عربی اسلام، فرهنگ و دینی جهانی ساختند. بسیاری از نهادها و جنبه‌های تمدن دوران اسلامی ریشه در تمدن و فرهنگ بلند و والای ایران پیش از اسلام دارد و بر پایه‌ی دستاوردهای پیشین ایرانیان بنا شده است. پیشتر از نهاد «وقف» گفتم که تغییر یافته‌ی نهاد «پد روان» (pad ruwān «برای روان») در دوران ساسانیان است. هم چنین کار سترگ و ارزشمند شادروان دکتر محمد محمدی ملایری به نام «تاریخ و فرهنگ ایران ساسانی در عصر انتقال به دوران اسلامی» در شش جلد را هم معرفی کردم که به طور گسترده و مفصل به همه‌ی این گونه ترادیسش‌ها پرداخته است.

امروز به نهاد اجتماعی دیگری از دوران ساسانیان می‌پردازم که در دوران اسلامی به زندگی خود ادامه داد و بالید و گسترش یافت. این نهاد «جوانمردی» نام دارد که در نوشتارهای عربی به صورت «فُتوّت» درآمده است و از آنجا دوباره به زبان پارسی برگشته است. جوانمردان را با نام‌های دیگری نیز می‌خواندند از جمله «عَیّاران». عَیّاران گروهی اجتماعی بودند که برای دفاع از ستمدیدگان و زیردستان و یاری درماندگان به پا می‌خاستند و جوانمردی و رازداری و دلاوری و بی‌باکی از نشانه‌های آنان بود. بد نیست در اینجا توصیف عَیّار را از فرهنگ معین و نیز چند نمونه از کاربرد عَیّار در ادبیات پارسی را هم بیاورم:

عَیّاران: یاران یا جوانمردان یا فتیان، طبقه‌ای از طبقات اجتماعی ایران را تشکیل می‌دادند، متشکل از مردم جَلد و هوشیار از طبقه‌ی عوام الناس که رسوم و آداب و تشکیلاتی خاص داشته‌اند و در هنگامه‌ها و جنگ‌ها خودنمایی می‌کرده‌اند. این گروه بیشتر دسته‌هایی تشکیل می‌داده‌اند و گاهی به یاری اُمَرا یا دسته‌های مخالف آنان برمی‌خاسته‌اند و در زُمره‌ی لشکریان ایشان می‌جنگیده‌اند. در عهد بنی‌عباس شماره‌ی عَیّاران در بغداد و سیستان و خراسان بسیار گردید. معمولاً دسته‌های عیاران پیشوایان و رییسانی داشتند که به قول مؤلف «تاریخ سیستان» آنان را «سرهنگ» می‌نامیدند. عَیّاران مردمی جنگجو و شجاع و جوانمرد و ضعیف‌نواز بودند. عَیّاران سیستان در اغلب موارد با مخالفان حکومت عباسی همدست می‌شدند و در جزو سپاهیان آنان درمی آمدند. مثلاً در قیام «حمزه‌ی خارجی»، یکی از سرهنگان عیاران به نام «ابوالعریان» با او همراه بود. دیگر «حَرب ابن عُبَیده» بود که عامل خلیفه، اَشعَث ابن محمد ابن اشعث، را شکست داد. یعقوب ابن لیث صفّار از همین گروه بود و به یاری عَیّاران سلسله‌ی صفاری را تأسیس کرد. عَیّاران جوانمردی پیشه داشتند و به صفات عالی رازنگهداری و دستگیری بیچارگان و یاری درماندگان و امانت‌داری و وفای به عهد آراسته و در چالاکی و حیله نامبردار بودند.

این هم چند نمونه شعر:

همان نیز شاهوی عیار اوی ————- که مهتر پسر بود و سالار اوی (فردوسی توسی)
دست در هم زده چون یاران در یاران ———- پیچ درپیچ چنان زلفک عیاران (منوچهری دامغانی)
عیار دلی دارم بر تیغ نهاده سر —————– کز هیچ سر تیغی عیار نیندیشد (خاقانی شروانی)
سعدی سر سودای تو دارد نه سر جان ——— هر جامه که عیار بپوشد کفن است آن (سعدی شیرازی)
زان طره‌ی پرپیچ و خم، سهل است اگر بینم ستم / از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند؟ (حافظ شیرازی)

دکتر محسن ذاکری در این باره پژوهش مفصلی کرده و نشان داده که عَیّاران ریشه در سربازان و اسواران دوران ساسانیان داشتند. عیاران موضوع پایان‌نامه‌ی دکتری وی بوده و سپس در همین باره کتابی نوشته است با مشخصات زیر


نام کتاب: سربازان ساسانی در جامعه‌ی آغازین اسلامی: خاستگاه عَیّاران و فتوت
Sasanid Soldiers In Early Muslim Society: The Origins Of ‹Ayyārān And Futuwwa
نویسنده: محسن ذاکری
ناشر: اوتو هاراسوویتز (Harrassowitz) در ویسبادن آلمان
سال: ۱۹۹۵ م./ ۱۳۷۴ خ.
صفحه: ۳۹۱

فهرست گنجانده‌های کتاب چنین است:

فصل ۱: مقدمه

فصل ۲: جامعه‌ی ایران در دوران واپسین ساسانی
– آیا شاهنشاهی ساسانیان به صورت زمیندارانه (فئودال) بوده است؟
– زمینداران خُرد یا آزادان
– سازمان ارتش و دیوان (نظامی و اداری)
– سواره نظام و پیاده نظام
– جنگاوران نخبه: اسباران [=اسواران]
– همراهان شاه: بندگان و سرهنگان و عَیّاران
– خلاصه

فصل ۳: آزادان در جامعه‌ی نخستین اسلامی
– مقدمه
– دهگانان و فتوحات اسلامی
– اسباران در بصره و کوفه
– اسباران در سوریه (شام)
– دیوان استانی
– دهقانان و اسباران در عراق
– دهقانان و اسباران در خراسان
– فرزندان نژادگان: ابناء [الاحرار]

فصل ۴: گوالش (توسعه)های ادبی و فقهی
– آزادمردیه، شعوبیه، آزادگی و فتوت
– قَدَریه و اُسواریه

در فصل ۱ به اهمیت و جایگاه بحث جوانمردی و عَیّاری و عَیّاران پرداخته شده است. از جمله این که از سال‌های نخستین دوران اسلامی تا همین سده‌ی بیستم میلادی و ورود «نوین‌شدگی» (مدرنیته) نهاد اجتماعی «جوانمردی» با نام‌های گوناگونی چون جوانمردان، عَیّاران، فَتیان، (پس از مغولان: اَخیان، لوطیان و داش‌ها و مَشتی‌ها) در منطقه‌ی پهناوری از آسیای میانه تا مصر فعّال بوده و در زندگی مردم تاثیر بسزایی داشته است. عَیّاران هم در سیاست و برآمدن گروه‌های قدرت نقش داشتند و هم در شکل‌گیری ادبیات و داستان‌های عامیانه و فرهنگ مردم (فولکلور). مشهورترین جوانمردی که در تاریخ آغازین پس از اسلام در ایران به قدرت رسید یعقوب پسر لیث رویگر سیستانی است و مشهورترین داستان همان «سَمَک عَیّار». تا پیش از شکل‌گیری صنف‌های کاری به شکل امروزی و نوین، همه‌ی پیشه‌وران و صنعتگران در نهادهای اجتماعی‌ای گرد هم می‌آمدند که در اندیشه و فلسفه و مرام ِ سازمان عَیّاری ریشه داشت.

دکتر ذاکری سپس به پیشینه‌ی پژوهش در زمینه‌ی خاستگاه این نهاد اشاره می‌کند و می‌نویسد که نخستین بار «یوزف فُن هامر-پورگشتال» (Joseph von Hammer-Purgstall) آلمانی بود که در آغاز سده‌ی نوزدهم میلادی (درگذشته ۱۸۵۶ م.) به بحث فتوت پرداخت و از آن با نام «سلحشوری یا شوالیه‌گری اسلامی» نام برد که پیش از شوالیه‌های اروپایی وجود داشته است. پس از وی هرمان ثورنینگ (Hermann Thorning) در سال ۱۹۱۳ م. کار مهمی در زمینه‌ی فتوت منتشر کرد. در ایران معاصر نیز نخستین بار استاد ملک الشعرای بهار به ریشه‌شناسی عَیّار پرداخت و ریشه‌ی عربی آن را به پرسش کشید و گفت که «عَیّار» عربی شده‌ی «ای یار!» پارسی است و ربطی به «عَیَر» عربی (بسیار آمد و شد کردن) ندارد. پس از وی نیز استاد پرویز ناتل خانلری نمونه‌هایی از متن‌های پهلوی به دست داد که در آن «عَیّار» به کار رفته بود.

همان طور که دکتر معین گفته و در فصل ۱ کتاب دکتر ذاکری هم آمده است در زمان خلیفه‌ی عباسی «الناصر لدین الله» (۵۷۵ تا ۶۲۲ ق/ ۱۱۸۰ تا ۱۲۲۵ م.) بحث فُتوّت و عَیّاران بسیار سازماندهی شد و کتاب‌های فراوانی درباره‌ی شیوه‌های عَیّاری و اصول و مرام عَیّاران و سازمان آنها فراهم شد که امروزه جزو مهم‌ترین آثار در این زمینه است. هم چنین در کتاب «قابوس‌نامه» نوشته‌ی عنصرالمعالی کیکاووس زیاری فرمانروای گرگان و طبرستان که برای اندرز به پسرش گیلانشاه نوشته است بخش مهم و بزرگی به آیین جوانمردی پرداخته است.

فصل دوم به پرسش مهم دیگری می پردازد که در پاسخ آن میان پژوهشگران و استادان تاریخ دوران ساسانیان هنوز همدلی و همرایی وجود ندارد. بسیاری چون آرتور کریستنسن و رومن گیرشمن باور داشتند که ایران ساسانی زمیندارانه یا به اصطلاح فئوالی بوده است. اما ریچارد نلسون فرای و ان لمبتون مخالف این نظر اند و زمینداری ایرانی را با فئودالیسم اروپایی بسیار متفاوت می دانند. سپس ذاکری به طبقه های مختلف اجتماعی در دوران ساسانیان می پردازد و باور رایج به چهار طبقه بودن مردم و ناممکن بودن جابجایی میان طبقه را به پرسش می کشد.

در فصل سوم نقش اسواران (یا با نگارش او: اسباران) در جامعه ی آغازین اسلامی از جمله پاسبانی و حفظ نظم شهرهایی چون کوفه و بصره و سوریه بررسیده می شود. در سده های نخستین اسلامی دو تن از فرمانروایان ایران در منطقه ی قفقاز لقب «اسوار» داشتند یعنی «ابوالاسوار شاوور [=شاپور] پسر فضلون» (درگذشته ۴۵۹ ق.) فرمانروای گنجه و نوه اش «ابوالاسوار شاوور پسر منوچهر» (درگذشته ۵۱۸ ق.) و کیکاووس در قابوسنامه از شاوور فضلون یاد کرده است.

دکتر محسن ذاکری کارشناسی خود را در رشته‌ی ادبیات انگلیسی در سال ۱۳۵۶ خ. از دانشگاه تهران دریافت کرد و سپس به دانشگاه واشینگتن در سیاتل امریکا رفت و در رشته‌ی روان‌شناسی مدرک گرفت اما سپس تغییر مسیر داد و به سوی پژوهش‌های خاورشناسی رفت و در سال ۱۹۸۴ م. / ۱۳۶۳ خ. مدرک کارشناسی ارشد خود را در این زمینه گرفت. وی موضوع عَیّاران و جوانمردان و فتیان را به عنوان پایان‌نامه‌ی دکتری خود برگزید و به دانشگاه یوتا در شهر «سالت لیک» (دریاچه‌ی نمک) رفت و در سال ۱۹۸۷ م/ ۱۳۶۷ خ. مدرک دکتری خود را گرفت. وی برای پژوهش بیشتر در این زمینه به آلمان رفت. اما در زمان بازگشت، بی آن که توضیحی داده شود، به او روادید ورود به امریکا داده نشد و تا سال ۱۹۹۳ م. / ۱۳۷۲ خ. مجبور شد در آلمان بماند. وی پایان‌نامه‌ی خود را پس از پژوهش‌های بیشتر در سال ۱۹۹۵ م./ ۱۳۷۴ خ. در آلمان به صورت کتابی منتشر کرد که در اینجا بدان پرداختیم. از سال ۱۹۹۴ م. / 1373 خ. تا سال ۲۰۰۰ م. / ۱۳۷۹ خ. در دانشگاه «هاله و یِنا» (Halle and Jena) در آلمان به آموزش زبان و ادبیات پارسی پرداخت.

کتاب دیگری که از وی در سال ۲۰۰۷ م. / ۱۳۸۶ خ. به دست انتشارات بریل هلند منتشر شده است به انتقال دانش و حکمت ایرانی پیش از اسلام به دوران اسلامی می‌پردازد. نام این کتاب دوجلدی چنین است:

«خرد ایرانی در لباس عربی: جَواهر الکِلَم و فَرائد الحِکَم نوشته‌ی علی ابن عُبَید ریحانی»
Persian Wisdom in Arabic Garb: Ali b. Ubayda al-Rayhani’s Jawahir al-Kilam wa-Far’id al-Hikam

این کتاب دو سال بعد در سال 1388 خ./2009 م. در ایران جایزه‌ی کتاب سال را گرفت.

دکتر ذاکری هم اکنون مشغول نوشتن کتابی درباره‌ی زندگی و آثار «محمد ابن خلف مَرزُبان» (درگذشته ۳۰۲ ق/ ۹۲۱ م) است که از نویسندگان ایرانی پرکار بوده و با ترجمه‌ی بیش از پنجاه رساله از آثار پهلوی به زبان عربی، در انتقال دانش و خرد ایرانی به دوران اسلامی بسیار تاثیرگذار بوده است.

(زندگینامه دکتر ذاکری برگرفته از دو صفحه‌ی زیر است:

http://www.iranheritage.org/nasirkhusraw/biogs_full.htm

و صفحه‌ی شخصی وی در دانشگاه گوتینگن آلمان

http://www.uni-goettingen.de/de/208882.html

و نیز پیش‌سخن کتاب عَیّاران و فُتوّت)

پوتین و زرتشت

منتشرشده: اکتبر 8, 2011 در تاريخ باستان, روزانه

شنبه ۱۶/مهر/۱۳۹۰ – ۸/اکتبر/۲۰۱۱

چند روز پیش خبری به دستم رسید درباره‌ی گفت‌وگویی با ولادیمیر پوتین، رییس جمهور پیشین روسیه، که وی در آن درباره‌ی زرتشت و دین وی هم نظرهای جالبی بیان کرده است. اصل گفت‌وگو به زبان روسی در یوتوب هست اما متن انگلیسی آن را هم می‌توان یافت.

من خود را کارشناس ادبیات ایران نمی‌دانم و از این بابت تاسف می‌خورم، چون هر چیزی که می‌شنوم و یا یاد می‌گیرم با وجود پراکنده بودنشان جالب است. این وضعیت درباره‌ی تاریخ ایران هم درست است که بخشی از تاریخ جهان است.

در آغاز، ایران قدرت جهانی بزرگی بود که از یک سمت به هند و سمت دیگر بخش‌هایی‌ از شوروی سابق را شامل می‌شد. ایران کشور مادر دین‌ها یعنی‌ دین زرتشت است. برخی از کارشناسان دین زرتشت را پایه و اساس دین‌های اسلام، مسیحیت و یهودیت می‌‌دانند. اما بر پایه‌ی برخی از پژوهش‌ها، دین زرتشت در خطه‌ی روسیه و در جنوب اورال زاده شده و پیروان این آیین بزرگ در هنگام مهاجرت عظیم به خطه‌ی ایران، این آیین را با خود به آنجا بردند.

منظور آن است که تاریخ دو کشور و ریشه‌های دادوستدهای فرهنگی‌شان ژرف‌تر از آن است که بشود در آغاز تصور کرد. بنابرین این‌ها به ما اطمینان می‌دهند که می‌توانیم در هر مسئله ارتباط برقرار کنیم و همدیگر را درک کنیم.

در اینجا پوتین به سادگی دروغ بزرگی گفته است یعنی این جمله که: دین زرتشت در خطه‌ی روسیه و در جنوب اورال زاده شد. حال آن که بر پایه‌ی آگاهی‌های زبان‌شناسی، زبان اوستایی کهن از زبان‌های ایرانی شرقی و متعلق به ناحیه‌ی بلخ و آسیای میانه است نه روسیه و جنوب اورال. درست است که برخی پژوهشگران سرزمین آغازین و نخستین آریاییان را جنوب روسیه دانسته‌اند اما جنوب روسیه تنها یکی از نامزدهای سرزمین آغازین آریاییان است. تا آنجا هم که من می‌دانم و خوانده‌ام هیچ کسی نگفته است که زرتشت در روسیه و جنوب اورال بوده است. حتا بر پایه‌ی باور سنتی، برخی جایگاه آغازین زرتشت را خطه‌ی آذربایجان دانسته‌اند که پس از پیامبری به بلخ و به درگاه گشتاسپ کیانی رفت. با این حساب هم باز زرتشت در روسیه نبوده است!

حالا خوب است که نگفته هدف اصلی زرتشت برپاسازی «جامعه‌ی بی‌طبقه و کمونیست» است همان گونه که تاریخ‌نگاران دوران شوروی از تاریخ و ادبیات ایران در دوران اسلامی چنین «کشف»هایی می‌کردند و نظامی گنجوی، شاعر بزرگ ایرانی، را طرفدار جامعه‌ی بی‌طبقه معرفی می‌کردند یا در جنبش سربداران شیعه رگه‌هایی از کمونیسم و انقلاب پرولتاریا کشف می‌کردند.

اگر پوتین بخواهد در هر زمینه‌ای این گونه با ما «ارتباط» برقرار کند و ما را «درک» کند خدا به داد تاریخ ما برسد، اقتصادمان را که خدا آمرزید….

تاکنون فکر می‌کردیم تنها پان‌ترکان و پان‌عربان به دنبال دزدی میراث فرهنگی ما هستند اما باید روسیه را هم به آنان افزود!

چهارشنبه ۶/مهر/۱۳۹۰ – ۲۸/سپتامبر/۲۰۱۱

می‌دانیم که هخامنشیان دستگاه اداری و دیوانی بسیار پیچیده و پیشرفته‌ای داشته‌اند و همه چیز را ثبت و بایگانی می‌کردند. برای نمونه هرودوت در بند نخست کتاب خود (دفتر ۱ بند ۱) برای اعتباربخشی به نوشتارهایش می‌گوید «بر پایه‌ی سخن ایرانیانی که بهترین آگاهی را در زمینه‌ی تاریخ دارند…» (در انگلیسی: According to the Persians best informed in history). هم چنین کتسیاس کنیدوسی (Ktesias of Knidus یا Ctesias of Cnidus) – که ادعا کرده پزشک اردشیر هخامنشی، نوه‌ی داریوش بزرگ، بوده است – در کتاب تاریخ و اطلاعات عمومی که درباره‌ی ایران نوشته و در یونانی Persika (به معنای «درباره‌ی ایران») خوانده می‌شده است می‌گوید که هر آنچه می‌نویسم بر پایه‌ی بایگانی شاهنشاهی هخامنشی است. متاسفانه بیشتر این بایگانی یا نابود شده است و یا به دست ما نرسیده است. تنها بخش کوچکی از آن در آغاز سده‌ی بیستم م. در بخش گنجینه یا خزانه‌ی دژ پارسه (تخت جمشید) یافت شد که در همان دوران به امانت به دانشگاه شیکاگو در امریکا سپرده شد تا پژوهش و خوانده شوند. و ریچارد هَلُک (Richard Hallock) در دهه‌ی ۱۳۵۰ خ./۱۹۷۰ م. بسیاری از آنها را خواند و ترجمه کرد و در کتابی منتشر کرد. دکتر عبدالمجید ارفعی نیز کتابی به نام «گل‌نبشته‌های هخامنشی» در همین زمینه منتشر کرده است. (هم چنین ن.ک. به جستار پیشین در همین باره.)

اما برگردیم به سر موضوع این جستار، یعنی شخصی به نام اسکندر مقدونی. می‌دانیم که تنها منبع همروزگار یا نزدیک به روزگار اسکندر مقدونی نوشتارهای یونانیان است و پس از آن، رومیان درباره‌اش نوشته‌اند. من فکر نکنم از دیگر ملت‌ها منبع نوشتاری همزمان با اسکندر درباره‌اش به دست آمده باشد. برای نمونه، می‌گویند اسکندر حتا به جنگ هندیان هم رفته است اما نمی‌دانم در تاریخ همان دوران هندیان چیزی در این باره آمده است یا نه. بیشتر «اسکندرنامه»ها، به ویژه آن که به «کالیستنس دروغین» (Pseudo-Callisthenes) منسوب است، چندان پایه‌ی تاریخی ندارد و به کالیستنس واقعی که از بستگان ارسطو بوده است ربطی ندارد.

و می‌دانیم که یونانیان در تاریخ‌نگاری خیلی گزافه‌گویی و غلوّ و اغراق کرده‌اند و در بسیاری جاها که مربوط به خودشان می‌شده است از کاه کوه ساخته‌اند. نمونه‌اش جریان درگیری جزیی ماراتن که ده هزار یونانی با لشکر ده هزار نفری هخامنشیان روبرو شدند و از آن ده هزار نفر لشکر هخامنشیان عده‌ی زیادی یونانیان آسیای کهتر بودند و در زمان نبرد خیانت کردند. بعد این درگیری تبدیل شد به شکست ۴۶ ملت آسیایی از مردم شهر آتن! و امروزه هم در بوق و کرنا می‌شود و آغاز پیروزی تمدن بر بربریت! یا حمله‌ی خشایارشا به یونان و افسانه‌ی ایستادگی سی صد اسپارتی در برابر یک میلیون سپاه خشیارشا! که مسخرگی آن به ویژه در فیلم هالیوودی جدی گرفته شد.

به تازگی کتاب خواندم به نام «اسکندر مقدونی: زندگینامه‌ی تاریخی» نوشته‌ی پیتر گرین، استاد بریتانیایی بازنشسته‌ی دانشگاه تگزاس امریکا.

نام کتاب: اسکندر مقدونی زندگینامه‌ی تاریخی (Alexander of Macedon: A Historical Biography)
نویسنده: پیتر گرین (Peter Green)
سال: ۱۹۷۲ م. / ۱۳۵۱ خ.
ناشر:
صفحه: ۴۵۰

این کتاب در سال 1972 نوشته شده و در سال 1991 بازچاپ شده است. کتاب خیلی خوبی است و نویسنده سعی کرده است بیطرفانه بنویسد و ایرادهایی هم به روایت تاریخی گرفته است و برخی جاها را گفته که این کار ناممکن است یا گزافه‌گویی و تبلیغات است. حتا عنوان کتاب به جای «اسکندر بزرگ» تنها «اسکندر مقدونی» است و البته برخی در صفحه‌ی مربوط به این کتاب در آمازون به او ایراد گرفته‌اند که چرا نام کتاب «اسکندر بزرگ» نیست! این هم نظر چند مخالف این کتاب:

– این کتاب خیلی خوب پژوهش شده اما نویسنده خیلی جانبدارانه نوشته و انتقادهای فروانی به اسکندر کرده است.

– تاریخ‌نویس یا دادستان دادگاه حقوق بشر؟

– آقای گرین احتمالا بهترین تاریخ‌نگار در میان داستان‌پردازان و بهترین داستان‌پرداز در میان تاریخ‌نگاران است. اما کار تاریخ‌نگار داستان‌پردازی نیست. تصویری که آقای گرین از اسکندر بزرگ در پیش روی ما می‌گذارد بسیار تیره و تار است. نه این که نمی‌توان از اسکندر انتقاد کرد بلکه نباید تاریخ را تحریف کرد. بیشتر این کتاب تهمت‌ها و داوری‌های آقای گرین نسبت به اسکندر است در دادگاهی که او خودش قاضی و دادستان است و اسکندر متهم.

– این کتاب روزنامه‌ی زرد خیلی خوبی است!

– اسکندر دست کم شایسته‌ی عنوان «بزرگ» است. زیرا بیش از سه هزار سال از مرگش می‌گذرد (!) و هنوز ما درباره‌ی زندگی و میراث و شخصیت‌اش گفت‌وگو می‌کنیم.

با این که گرین کوشیده بیطرف باشد اما هنوز برخی جاهای داستان ناسازگاری دارد. برای نمونه چند مورد را یاد می‌کنم:

۱- اسکندر با ۴۷ هزار پیاده و ۴۵ هزار سواره از مقدونیه به راه می‌افتد و مدت زمان درازی هیچ پولی برای پرداخت به سپاهیان خود نداشت و تنها انگیزه‌ی ظاهری‌اش از حمله به ایران انتقام حمله‌ی خشیارشا و اهانت به خدایان یونانیان بود. سربازان معمولا در صورت پرداخت نشدن دستمزد می‌گریختند. البته گرین اشاره می‌کند که این تنها هدف تبلیغاتی داشت و هدف اصلی به دست آوردن ثروت و زمین بود. اسکندر به هر شهری در آسیای کهتر که می‌رسد گاهی مردم در برابرش مقاومت می‌کنند زیرا مقدونیان را بی‌فرهنگ و خشن می‌دانستند و گاهی برای ندادن مالیات به هخامنشیان، به اسکندر می‌پیوستند. اسکندر هم در این جاها بخشی از سپاهیان خودش را به صورت پادگان (garrison) مستقر می‌کند. بعد این شهرها دوباره به دست هخامنشیان می‌افتند یا مردم شورش می‌کنند و افراد پادگان مقدونیان را یا می‌کشند یا فراری می‌دهند. اما تعداد سپاهیان اسکندر تغییر چندانی نمی‌کند و وقتی به گرانیکوس (Granicus) می‌رسد باز هم کلی سرباز و لشکر دارد! در متن شمار سپاهیان هر پادگان داده نشده و من هم شماره‌ی این پادگان‌ها را جمع نزده‌ام که ببینم چند نفر باید به گرانیکوس برسند.

۲- در نبردی در نزدیکی رود هالیس (Halys – قزل ایرماق در ترکیه‌ی امروزی)، اسکندر با سردار بزرگ ایران «اسپیثرَه‌داتَه»ی پارسی (Spithradates – در پارسی نو: سپهرداد) نبرد می‌کند و بر اثر ضربه‌ی این سردار، اسکندر در خاک و خون می‌غلتد و اسبش کشته می‌شود و خودش هم به روی زمین می‌افتد. اما چند صفحه بعد، می‌خوانیم که اسپیتره‌داته کشته شده و اسکندر به قول معروف «سُر و مُر و گنده» سوار بر اسبش در پیشاپیش سپاه است و همه چیز رو به راه است و ایام به کام!

۳- جنگ اسکندر با مردم شهر صور (در انگلیسی: Tyre) بر لب مدیترانه و بالاخره گشودن دژهای مشهور آن هم که چندین صفحه از کتاب را به خود اختصاص داده است بیشتر حماسی به نظر می‌رسد تا واقعیت تاریخی. برای نمونه اسکندر از برج دژستانی (siege machine) به بلندای ۱۵۰ پا یعنی ۴۵ متر استفاده می‌کند! من نمی‌دانم در آن زمان برجی با بلندای ۴۵ متر را چه گونه می‌ساختند و جابجا می‌کردند.

به نظر من داستان اسکندر مقدونی و برانداختن هخامنشیان به این شدت و حماسه‌گونه نبوده است که یونانیان و پس از آنان رومیان بافته‌اند و امروزه با تکرار اروپاییان شیفته، به واقعیت انکارناپذیر تبدیل شده است. می‌دانیم که تعداد زیادی از سرداران ایرانی در شهرهای یونانی فرمانروایی می‌کردند. خود مقدونیه مدت‌های زیادی زیر فرمان هخامنشیان و متحد آنان بود. از جمله در همین کتاب گرین می‌خوانیم که چند سردار هخامنشی به مقدونیه می‌روند و اسکندر در نوجوانی با آنها گفت‌وگو می‌کند و درباره‌ی ایران پرسش می‌کند. و می‌دانیم که اوضاع سیاسی ایران در آن دوران آشفته بوده و داریوش سوم در شرایط نامناسبی به شاهنشاهی می‌رسد و مخالفان زیادی داشته است. شاید یکی از همین مخالفان داریوش سوم از اسکندر به عنوان نیروی کمکی برای رسیدن به هدف‌های خودش استفاده کرده است همان طور که کوروش جوان (Younger Cyrus) با کمک هزار مزدور یونانی (که گزنفون هم یکی از آنان بود) به جنگ برادرش اردشیر هخامنشی آمد و البته شکست خورد. داریوش سوم را شهربان (satrap) باختریش (Baxtriš و در انگلیسی Bactria) یا بلخ امروزی به نام بسوس (Bessus) می‌کشد که خود را از نسل اردشیر هخامنشی و سزوارتر از داریوش سوم برای شاهنشاهی می‌دانسته است. البته خود بسوس بعدها کشته می‌شود.

حتا در همین تاریخ‌های موجود می‌خوانیم که بردار دلیر داریوش سوم به نام «اوکستاترس» (Oxathres نامی که شاید در پارسی هوخشَثره Huxšaθra به معنای «شهریار خوب» بوده است) که برای نجات داریوش سوم جانفشانی فراوانی می‌کند و او را از میدان جنگ سالم فراری می‌دهد، در پایان به اسکندر می‌پیوندد و جزو هنگ پارسی «خشت‌داران» (در یونانی: doryphóroi در انگلیسی: Spearmen) و نگهبانان شخصی اسکندر می‌شود!

یافته‌ی تاریخی مهمی که مدت‌ها به نام «تابوت اسکندر» (در انگلیسی: Alexander Sarcophagus) خوانده می‌شد در زمان ما بر پایه‌ی پژوهش دکتر نیکولاس سکوندا و دیگران به نام «تابوت عبدالونیموس» شاه صیدون شناسایی شده است و حتا گفته می‌شود شاید این تابوت به سفارش مازیوس (Mazius) شهربان ایرانی و سردار داریوش سوم ساخته شده باشد.

بیشتر شهرهایی که با نام «اسکندریه» ساخته می‌شدند سال‌ها پس از تاریخ مرگ اسکندر بوده و هیچ ربطی به شخص اسکندر مقدونی نداشته.

پس از مرگ اسکندر مقدونی هم «امپراتوری» او که در واقع همان شاهنشاهی هخامنشی بود از هم می‌پاشد و سرزمین‌های آن میان سردارانش بخش می‌شود و آسیا سهم سلوکوس می‌شود. اما ایرانیان پارتی (پهلوی/پهلوان) از نسا و خوارزم سربرمی‌دارند و پس از مدت هشتاد سال یونانیان را از ایران بیرون می‌کنند و دوباره شاهنشاهی ایرانیان را برپا می‌کنند و شکست‌های سنگین به یونانیان و رومیان وارد می‌کنند. در واقع اسکندر تغییر چندانی در شاهنشاهی هخامنشیان پدید نیاورد و به همین دلیل است که پی‌یر بریان ()، استاد دانشسرای فرانسه (College de France) عنوان کتاب خود را «از کوروش تا اسکندر: تاریخ شاهنشاهی هخامنشیان» (From Cyrus to Alexander: A History of the Persian Empire) گذاشته و اسکندر را نیز بخشی از هخامنشیان می‌داند.

بسیاری از سرداران و امپراتوران رومی خودشان را «اسکندر دوم»ی می‌دانستند که باید بیاید و دوباره ایران اشکانی یا ساسانی را شکست دهد. اما جالب این که هیچ کدامشان موفق نشدند. یا مانند مارکوس کراسوس در جنگ با رستم سورن پهلو (سورنا) ایران-اسپهبد اشکانی در کارای (حرّان) کشته شدند یا مانند مارکوس آنتونیوس (مارک آنتونی معروف و همسر کلئوپاترا) در ماد و آذربایجان شکست خوردند و پس از تلفات سنگین گریختند. یا مانند یولیانوس مرتد (Julian the Apostate) در جنگ با شاپور دوم ساسانی کشته شدند. جنگجویان صلیبی هم شاید انگیزه‌ی مشابهی برای «فتح شرق» داشتند. حتا ناپلئون بناپارت هم در سودای اسکندر شدن به مصر حمله کرد و می‌خواست «شرق» را فتح کند. اما انگلیسی‌ها نگذاشتند. در روزگار ما هم جورج بوش با سودای جنگجویان صلیبی می‌خواست شرق را فتح کند و …. پیشتر درباره‌ی این داستان اسکندر شدن مطلبی نوشته‌ام. بگذریم.

نظر ایرانیان
گذشته از نوشته‌های یونانیان و رومیان – که البته همیشه دشمنان ایران بوده‌اند – در نوشته‌های خود ایرانیان در دوران‌های بعدی نشانی از این داستان هست. برای نمونه در نوشته‌های پهلوی و باورهای زرتشتیان که می‌گفتند اسکندر گجستگ اوستا را سوزانده است. در آغاز داستان «ارتا ویراز نامگ» هم به این موضوع اشاره شده است.

در شاهنامه‌ی فردوسی اشاره‌ای به اسکندر شده که در ویراست دکتر خالقی مطلق جزو بخش‌های الحاقی دانسته شده است. پس از فردوسی نیز نظامی گنجوی دیگر شاعر بزرگ ایرانی کتابی درباره‌ی اسکندر سروده است که البته بر پایه‌ی «اسکندرنامه»ی کالیستنس دروغین است که در بالا یاد شد و از اسکندر چهره‌ی آرمانی و گاه پیامبرانه و بر پایه‌ی آرمان‌ها و ویژگی‌های ایرانی شاهان ساخته شده است و ربط چندان به اسکندر مقدونی تاریخی ندارد.

فکر کنم در روزگار ما نخستین بار ذبیح بهروز و مهندس احمد حامی در واقعیت تاریخی داستان اسکندر مقدونی شک کردند و آن را خیالی دانستند. سپس دکتر محمد مقدم نیز در واقعی بودن داستان اسکندر تردید کرد و آن را به پرسش کشید. به تازگی نیز خانم پوران فرخ‌زاد کتابی نوشته است به نام «کارنامه‌ی بدروغ». من هنوز این کتاب را نخوانده‌ام و نمی‌توانم نظری بدهم. آن طور که شنیده‌ام و در چند صفحه در اینترنت خوانده‌ام گویا خانم فرخزاد می‌گوید دو شخصیت وجود داشته به نام اسکندر مغانی و الکساندر مقدونی که فرد نخست ایرانی و مهرپرست بوده و داستان جست‌وجوی آب زندگی (آب حیوان یا آب حیات) و سوزاندن اوستا به دست او بوده و در طول زمان با الکساندر مقدونی اشتباه شده است.

همان طور که گفتم کتاب را نخوانده‌ام و نمی‌دانم سند وجود اسکندر مغانی از کجا است. اما بد نیست به نکته‌ای زبانی اشاره کنم که شاید مایه‌ی ریشه‌شناسی عامیانه قرار گرفته باشد. نام اسکندر ماکِدونی است (Makedoni) که از نام ماکِدونیا (Makedonia) می‌آید. این نام یونانی است اما چون زبان‌های امروزی اروپایی بر پایه‌ی خط لاتین هستند و در لاتین صدای «ک» با حرف c نوشته می‌شود، این نام امروزه در انگلیسی و دیگر زبان‌های اروپایی Macedonia نوشته می‌شود و ماسدونیا خوانده می‌شود. به خاطر همین کاف بوده که در عربی (و پارسی دری) این نام «مقدونی» شده است.

(بد نیست یادآور شوم آنچه امروزه به نام کشور «مقدونیه» شناخته می‌شود با مقدونیه‌ی تاریخی ربطی ندارد. چیزی شبیه داستان تغییر نام ارّان به آذربایجان. مردم یونان هم از دست این نوکشور شاکی اند. اما رسانه‌ها توانستند صدای یونانیان را خفه کنند. چندی پیش مردم کشور مقدونیه – که یونانی نیستند بلکه اسلاو هستند – مجسمه‌ی اسکندر مقدونی را ساختند و در شهر خود نصب کردند. هرچه مردم یونان هم اعتراض کردند کسی گوش نکرد. باز مانند کار دولت باکو که مجسمه‌ی نظامی گنجوی ایرانی را می‌سازد و او را شاعر آذربایجانی می‌خواند.)

مغانی اگر مربوط به مغ و موبد باشد باز تبدیل مغانی به مقدونی خیلی دور از ذهن است و با الگوهای تغییر صدا در گذشته نمی‌خواند. اگر هم مربوط به دشت مغان باشد که باید توجه داشت که این دشت در گذشته موغان یا موقان نوشته می‌شده است. باز هم ربط موغان به مقدونی دور از ذهن است.

در نوشتارهای پهلوی (پارسی میانه) نام اسکندر مقدونی را «الکساندر هرومیگ» نوشته‌اند یعنی رومی. چون در زمان ساسانیان یونان بخشی از امپراتوری روم شرقی شده بود. حال برخی این نام را به ارومیه ربط داده‌اند که این هم باز ریشه‌شناسی عامیانه است. نام درست این شهر «اورمیه» است که واژه‌ای آشوری است و تشکیل شده از اور = شهر + میه = آب. بنابراین Urmia و Hromeg در خط پهلوی هیچ شباهتی با هم نداشته‌اند که به هم تبدیل شوند. در ضمن باید دید که آیا این شهر در زمان ساسانیان هم اورمیه خوانده می‌شده یا نه.

به نظر من تاریخ‌نگاران و پژوهشگران ایرانی باید به طور مستند و با توجه به یافته‌های جدید باستان‌شناسی و تاریخی مربوط به هخامنشیان به ویژه دستاوردهای سی چهل سال گذشته داستان اسکندر مقدونی و حمله‌اش به ایران هخامنشی را بازبینی کنند و واقعیت را روشن‌تر کنند.

پنج‌شنبه ۳۰/تیر/۱۳۹۰ – ۲۱/جولای/۲۰۱۱

به نظر می‌رسد که مدتی است ایرانیان به موضوع «جسم‌های پرنده‌ی ناشناخته» (Unidentified Flying Object = UFO) یا همان «بشقاب پرنده» و «موجودات فضایی» علاقه‌مند شده‌اند و چندین وبلاگ ویژه‌ی این موضوع برپا شده است و «هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست». واقعیت آن است که بر پایه‌ی دانش پایه‌ای فیزیک و موضوع سرعت نور، این که موجودات فضایی با این بسامد به کره‌ی زمین بیایند و بروند ناپذیرفتنی است. دانش امروزی هنوز وجود زیست در نزدیکی کهکشان ما را ثابت نکرده است. هم چنین از دیده شدن جسم‌های نورانی و تندرو در فضای کشور عزیزمان نیز خبرهایی منتشر می‌شود که به این علاقه می‌افزاید. البته در این مورد اخیر، نباید مسئله‌ی نظامی و اطلاعاتی کشورهای بیگانه را نادیده گرفت.

دکتر محمد حیدری ملایری، اخترفیزیکدان برجسته‌ی ایرانی در نپاهشگاه (رصدخانه‌ی) پاریس، سه سال پیش (در سال ۱۳۸۷ خ.) در همین زمینه گفت‌وگویی با رادیو فردا کرده است که می‌توانید در این نشانی بخوانید.

اکثر جسم‌های پرنده ناشناخته منشاء طبيعی دارند و می‌توان آنها را با تکيه به علم توضيح داد.
تاکنون پژوهش‌ها و بررسی‌های بسيار زيادی انجام گرفته، از سوی سازمان‌های نظامی و امنيتی کشورهای گوناگون به ويژه آمريکا، شوروی سابق، انگلستان، فرانسه و ديگر کشورها. دانشمندان، نظاميان، هواشناسان بارها در مورد اين پديده مطالعه کرده‌اند.

نخستين پژوهش‌ها در سال ۱۹۴۷ آغاز شد که سال‌ها ادامه پيدا کرد و اين پژوهش‌ها جنبه‌ی سرّی داشتند، چون نظامی بودند و با توجه به جنگ سرد، آمريکایی‌ها نمی‌خواستند روس‌ها بدانند، روس‌ها نمی‌خواستند آمريکایی‌ها بدانند. ولی اکنون اين مدارک از سرّی بودن در آمده‌اند و در دسترس همگان قرار گرفته‌اند. نتيجه‌ای که می‌شود گرفت اين است که نود تا نود و پنج درصد اين پديده‌ها منشاء طبيعی دارند، يعنی می‌شود اين‌ها را با علل طبيعی توضيح داد.

مثلا انواع و اقسام خطاهای چشم، وجود پديده‌های نوری که توسط ستارگان دنباله‌دار يا حتا سياره‌های روشن منظومه‌ی خورشیدی ايجاد می‌شوند، بعضی پديده‌های جوّی، بر اثر وجود بعضی از ابرهای خاص، می‌دانيد که در جو، خصوصا جو بالا، بالون‌های هواشناسی بسيار زيادی در حرکت هستند که هواشناسی می‌کنند و داده‌ها را به زمين می‌فرستند، هواپيماهای ارتشی يا مسافری، ماهواره‌های گرد زمين، بعضی از اينها که خيلی مانده‌اند و فرسوده شده‌اند، تکه‌هایی از آنها متلاشی می‌شود و وارد زمين می‌شود و می‌سوزد و بعضی پديده‌های خاصی را به وجود می‌آورد. بعضی‌ها را می‌شود توضيح داد.

در کل منظومه‌ی خورشیدی تنها در زمين زيست هوشمند وجود دارد. اگر موجودات هوشمندی در کهکشان ما وجود داشته باشند، هيچ نشانه‌ای از سفر آنها به زمين يا کره‌ی ماه در دست نيست.

در کهکشان ما دويست ميليارد ستاره وجود دارد و بيشتر اين ستاره‌ها هرکدام، چندين سياره دارند. خورشيد ما تقريبا پنج ميليارد سال پيش به دنيا آمده و وجود ما انسان‌ها ثابت می‌کند که پنج ميليارد سال پس از پيدايش ستاره‌ای مانند خورشيد، زيست هوشمند در يکی از سياره‌های او پيدا شده. [که اين زيست هوشمند انسان های روی کره زمين هستند.]

بنا بر اين اگر خود [انسان‌ها] را ملاک بگيريم، می‌شود انتظار داشت که همه‌ی ستارگانی که از نوع خورشيد هستند و پنج ميليارد سال از سن آنها می‌گذرد، در اطراف آنها سياره‌هایی وجود داشته باشد که در آنها زيست هوشمند بi وجود آمده است.

ولی به احتمال زياد اين داستان به اين سادگی ها نيست، چون حتی در منظومه خورشيدی، زيست هوشمند تنها در زمين وجود دارد، يعنی تنها در يکی از سياره‌ها.

وجود زيست هوشمند در زمين ممکن است که تا حدود زيادی مديون تصادف باشد و يکی از اين تصادف‌ها وجود کره‌ی ماه است. وجود کره‌ی ماه باعث می‌شود که محور چرخش زمين ثابت بماند . اگر ماه نبود، پس از هر چند ميليون سال قطب، استوا می‌شد و استوا، قطب می‌شد، يعنی تغييرات دما در کره‌ی زمين آن چنان زياد می‌شد، که شرايط برای ادامه يافتن و تکامل پيدا کردن و به صورت پيشرفته در آمدن زيست، از بين می‌رفت.

مريخ و زهره چنين ماهی را ندارند و شايد به همين دليل است که در آنها امکان توسعه و ادامه يافتن زيست، به صورت پيشرفته، امکان پذير نبوده است.

برای نمونه در یکی از وبلاگ‌هایی که معلوم نیست اطلاعات خود را از کجا آورده است (چون این مطلب در همه‌ی این وبلاگ‌ها بی آن که نام نویسنده و وبلاگ اصلی گفته شده باشد تکرار شده است) مطلب درهمی آمده است:

سال ۸۱۰ میلادی: سنت گریگوری به نقل از الکویین، منشی و مورخ شارل مگنه، و مولف کتاب «ویتا کارولی»، در قسمت سی و یکم کتابش اظهار داشته که در سال ۸۱۰ م. هنگامی که از شهر آخن آلمان دور می‌شده یک شیء گرد و بزرگ درخشان را در آسمان مشاهده کرده که از سمت شرق به غرب پرواز می‌کرده است. این شی آن قدر بزرگ بوده که اسب‌های سلطنتی رَم کرده و باعث زمین خوردن و زخمی شدن «شارل مگنه» می‌شوند!

بگذریم از این که نام درست این شخص «شارلمان» یا شارلمانی (Charlemagne) است. اما چند نکته‌ای که برایم من جالب بود:

– این داستان را چه کسی نقل کرده است؟ سنت گریگوری یا الکویین؟ منشی و مورخ شارلمان که بوده است؟ الکویین یا سنت گریگوری؟ نویسنده‌ی کتاب «ویتا کارولی» کدام است؟

– واقعیت آن است سنت گریگوری پاپ کاتولیکی بود که ۲۰۰ سال پیش از آلکویین در شهر رُم می‌زیسته است!

– الکویین اسقف و شخصیت روحانی انگلیسی بوده که در دربار کارل بوده است نه منشی و تاریخ‌نگار.

– کتاب «زندگی کارل» یا در لاتین Vita Karoli نوشته‌ی یک فرد آلمانی است به نام آینهارد (Einhard/Eignhard). منشی و تاریخ‌نگار شارلمانی همین آینهارد است که از خردسالی به دربار وارد می‌شود در همانجا بزرگ می‌شود و همدم و تاریخ‌نگار کارل می‌شود. ترجمه‌ی انگلیسی این کتاب را می‌توانید در این نشانی بخوانید.

داستان مربوط در صفحه‌ی ۹۰ و فصل چهارم آمده است. این داستان‌ها تنها می‌گوید

the King having left the camp before sunrise, saw fall suddenly from heaven, with a great light, a blazing torch passing through the clear sky from right to left.

شاه که پیش از برآمدن آفتاب اردو را ترک کرده بود، دید که ناگهان مشعل فروزانی با نور زیادی که از راست به چپ حرکت می‌کرد از آسمان به زمین فرو افتاد».

می‌بینیم که نه سخن از جسم بزرگ و گرد است و نه سخن از پرواز از شرق به غرب. با توجه به شرایط بیان شده و تاریکی نزدیک سپیده، به احتمال فراوان این تنها شهاب سنگی بوده است. اما نیروی تخیل نخستین کسی که درباره‌ی جسم‌های پرنده‌ی ناشناخته این مطلب را نوشته آن مشعل را گرد دیده و هم پرنده تا با توصیف بشقاب پرنده جور دربیاید. دیگران هم نوشته‌ی او را بی‌اندیشه و بی پژوهش تکرار کرده‌اند.

بهتر است هیجان زده نشویم و هر چیزی را بی پژوهش و اندیشیدن بدان تکرار نکنیم.

یک‌شنبه ۵/تیرماه/۱۳۹۰ – ۲۶/جون/۲۰۱۱

امروزه در بیشتر زبان‌های دنیا وقتی سخن از «ورزش‌های رزمی» (در انگلیسی: martial arts) می‌شود همه به یاد کانگ فو و کاراته و دیگر ورزش‌های آسیای شرقی می‌افتند. حال آن که همان گونه که از این نام پیدا است منظور ورزش‌هایی است که برای آمادگی رزمی انجام می‌شود و هر ملتی به ویژه در گذشته برای خود شیوه‌ی رزمی جداگانه‌ای داشته است.

نیاکان ما ایرانیان نیز با توجه به برتری نظامی درازمدت خود بر بخش بزرگی از جهان باستان و دوران میانه، جنگ‌افزارها و ورزش‌های رزمی خود را داشته‌اند. بسیاری از این گونه دانش‌ها به ویژه در دوران ساسانیان در کتاب‌هایی با نام «آیین‌نامه» یا «آیین جنگ» به صورت مستند درآمد. این کتاب‌ها پس از اسلام به زبان عربی ترجمه شدند و به همراه سلاح‌های پیشرفته‌ی ساسانیان در گسترش قلمرو اسلامی بسیار سودمند بودند. یکی از این ترجمه‌ها با نام «کتاب الآیین» یا «آیین الحرب» («آیین جنگ») و «کتاب الحرب» در کتاب ده جلدی «عیون الاخبار» (چشمه‌های آگاهی) نوشته‌ی ابن قُتیبه مروزی دینوری (زاده: ۲۱۳ ق./درگذشته ۲۷۶ ق.) آمده است.

زورخانه‌های امروز یادگاری از آن ورزش‌های رزمی و آماده‌سازی بدنی نیاکان ما ایرانیان بوده است. برای نمونه میل به جای گرز و تخته به جای شمشیر و سنگ و کباده به جای سپر بوده است.

دکتر منوچهر مشتاق خراسانی برای کسانی که در زمینه‌ی ارتش و رزم‌آرایی و جنگ‌افزارهای ایرانی کار می‌کنند و به این موضوع علاقه دارند نام شناخته شده‌ای است. دکتر مشتاق خراسانی چندین سال است که در زمینه‌های رزمی ایران باستان مشغول کار و پژوهش است و کتاب بسیار مهم و معتبری به نام «سلاح و زره‌های ایران از دوران مفرغ تا زمان قاجار» را منتشر کرد که در سال گذشته در ایران جایزه‌ی کتاب سال را گرفت.


دکتر منوچهر مشتاق خراسانی


عکس جلد کتاب «سلاح و زره‌های رزمی ایران از دوران مفرغ تا دوران قاجار

دکتر مشتاق خراسانی چند روز پیش پیامی فرستاد که بخش‌هایی از آن را در زیر می‌آورم:

هژده سال پیش پروژه‌ای آغاز شد که غربیان هدف آن را «باز گرداندن و زنده کردن میراث رزمی» خودشان خواندند. آنان با خود گفتند «ما چینی و ژاپنی و کره‌ای نیستیم که هنرهای رزمی آنان را اجرا کنیم». به رهبری امریکا بسیاری از رزمی‌کاران و پژوهشگران و استادان دانشگاه‌های اروپایی با کمک مسئولان موزه‌ها، پروژه‌ی زنده‌گردانی هنرهای رزمی کشور خودشان را آغاز کردند. در این راه دولت این کشورها نیز بودجه‌های کلان و هنگفت و نیز هر گونه کمک و وسیله را بدانان می‌داد تا میراث تاریخی خود در زمینه‌ی هنرهای رزمی را زنده کنند.

امروزه کتاب‌های فراوانی تولید شده است که به هنرهای رزمی اروپاییان و شگردهای جنگی و نظامی و رزم‌آوری نیاکان آنان می‌پردازد. بدین ترتیب هنرهای رزمی اروپایی را که چندین سده مُرده بودند امروزه دوباره زنده کردند. برای نمونه چند کتاب زیر بدین موضوع می‌پردازند.

۱) اسرار شمشیرزنی آلمانی در دوران میانه
Secrets of German Medieval Swordsmanship: Sigmund Ringeck’s Commentaries on Liechtenauer

۲) کتاب والرشتاین: کتاب جنگ دوران میانه از سده‌ی پانزدهم درباره‌ی درازشمشیر، دشنه، خنجر و کشتی‌گیری
Codex Wallerstein: A Medieval Fighting Book from the Fifteenth Century on the Longsword, Falchion, Dagger, and Wrestling

۳) نبردهای دوران میانه: دست‌نامه‌ای از سده‌ی پانزدهم درباره‌ی شمشیرزنی و جنگ از نزدیک
Medieval Combat: A Fifteenth-Century Manual of Swordfighting and Close-Quarter Combat

۴) هنرهای رزمی اروپای دوران نوزایش (رُنسانس)
The Martial Arts of Renaissance Europe

۵) هنر شمشیر و سپر در دوران میانه
Medieval Art of Sword & Shield: The Combat System of Royal Armouries MS I.33

۶) جنگیدن با درازشمشیر آلمانی
Fighting with the German Longsword

۷) جنگ خنجر در اروپای دوران میانه و نوزایش
Medieval And Renaissance Dagger Combat

۸) شمشیرزنی دوران میانه: شیوه‌ها و تکنیک‌های تصویری
Medieval Swordsmanship: Illustrated Methods And Techniques

۹) شمشیرزنی دوران نوزایش: کتاب تصویری از شمشیرهای برشی و رانشی و کاربرد آنها
Renaissance Swordsmanship: The Illustrated Book Of Rapiers And Cut And Thrust Swords
And Their Use

۱۰) شمشیربازی: رساله‌ای از دوران نوزایش
Fencing: A Renaissance Treatise

این پژوهش‌ها نه تنها در زمینه‌ی اروپای دوران تاریک یا دوران میانه و نوزایش بلکه به دوران‌های باستان هم سر کشیده و از شیوه‌های جنگی یونان باستان هم کتاب‌هایی تهیه شده است.

دکتر مشتاق خراسانی تاکنون ۶ کتاب و ۷۱ مقاله در زمینه‌ی جنگ‌افزارهای ایرانیان منتشر کرده است. هر کسی که در ایران در زمینه‌های فرهنگی و تاریخی کار می‌کند می‌داند که در این کار چه سختی‌ها و دست‌اندازها و کمبودهایی هست. بیایید در این کار بدو دست یاری بدهیم. اگر نمی‌توانیم پژوهش کنیم دست کم می‌توانیم با خرید و خواندن کتاب‌ها و مقاله‌هایش و تشویق و گسترش و معرفی کارهایش به او نیرو و دلگرمی بدهیم و در ادامه‌ی راهش پشتیبان او باشیم. او حتا از ما می‌خواهد که اگر تن بنیرویی داریم به شیوه‌ی نیاکان و گذشتگان خود هنرهای رزمی ایرانی را انجام دهیم.

سه‌شنبه ۳۱/خرداد/۱۳۹۰ – ۲۱/جون/۲۰۱۱

پس از ورود اسلام به ایران برخی باورها و نهادهای ایرانی نیز رنگ اسلامی گرفتند همان گونه که در اصطلاح فقه اسلامی برخی حکم‌های اسلامی «امضایی» هستند یعنی پیامبر اسلام برخی از رفتارها و قانون‌های عرب پیش از اسلام را که منافاتی با اسلام نداشت پذیرفت و این قانون‌ها و عرف هم چنان پس از اسلام برقرار بودند.

شاید یکی از معروف‌ترین باورها و مفهوم‌های ایرانی «پل صراط» باشد. اگرچه در قران از «صراط مستقیم» سخن رفته است اما در آن هیچ سخنی از چنین پلی نیست. این پل در باور ایرانیان زرتشتی و در زبان پهلوی «چینوَد پوهل» (cinwad puhl) یا «پل چینوَد» یا چینوَت خوانده می‌شده است و در متن‌های زرتشتی توصیف کاملی از آن آمده است.

اما نهاد دیگری که در اسلام است و از نهادهای ایرانی است نهاد اجتماعی «وقف» است. باز اگرچه این نام و اصطلاح عربی است اما در قرآن سخنی از آن نیست. تا مدت‌ها دانشوران و پژوهشگران گمان می‌کردند این نهاد و قانون‌های فقهی مربوط بدان از تمدن رومی/بیزانسی و باورهای مسیحی آمده است اما پس از دستیابی به کتاب حقوقی ایرانیان در زمان ساسانیان به نام «ماتیکان هزار داتستان» یا «هزار حکم حقوقی» و پژوهش در آن و نیز بر پایه‌ی یافته‌های باستان‌شناسی و بناهای دوران ساسانی روشن شد که نهاد وقف نهادی ایرانی است.

در همین زمینه کتابی منتشر شده است با مشخصات زیر:


نام کتاب: زایش بنیادی حقوقی: شکل‌گیری وقف در فقه حنفی سده‌ی سوم هجری
(The Birth of a Legal Institution: The Formation of the Waqf in Third-Century A.H. Hanafi Legal Discourse)
نویسنده: پیتر هنینگ (Peter C. Hennigan)
ناشر: انتشارات دانشگاهی بریل
تاریخ: دسامبر ۲۰۰۳ م. / دی ۱۳۸۲ خ.
صفحه: ۲۴۰

در صفحه‌ی ۵۹ این کتاب از پژوهش خانم آناهیت پریخانیان (Anahit Perikhanian) در این باره یاد شده که در فصل هژدهم جلد سوم کتاب «تاریخ ایران کمبریج» به ویراستاری استاد احسان یارشاطر در سال ۱۹۸۳ م./ ۱۳۶۲ خ. منتشر شده است. به نوشته‌ی پریخانیان، «هیچ شکی نیست که نهاد وقف در اسلام ریشه‌ای ایرانی دارد.» در دوران ساسانیان اصطلاح «پَد رووان» (pat ruwan یا pad ruwan به معنای «برای روان») یا «رووانگان» (ruwanagan به معنای کارهای مربوط به روان) به کار می‌رفته است و این اصطلاح بر روی چند پل و بنای دوران ساسانی خوانده شده است. هم چنین در کتاب «ماتیکان» شرایط و جزییات و شیوه‌های مجاز کاربرد بناها و چیزهای وقفی توضیح داده شده است. از جمله آن که مسئول این کار را «رووانگان دبیر» (ruwangan dabir) می‌گفتند.

آناهیت پریخانیان از کارشناسان برجسته در زمینه‌ی نهادهای اجتماعی ایران در زمان اشکانیان و ساسانیان و نیز در زبان‌شناسی تاریخی زبان پارسی و ارمنی است. او ترجمه‌ی انگلیسی کتاب «ماتیکان هزار داتستان» را در سال ۱۹۹۷ م. / ۱۳۷۶ خ. در کالیفرنیا منتشر کرده است.


نام کتاب: ماتیکان هزار داتستان (کتاب هزار حکم حقوقی)
The Book of Thousand Judgments
ویراستار: آناهیت پریخانیان
ناشر: مزدا، کالیفرنیا
سال: ۱۹۹۷ م. / ۱۳۷۶ خ
صفحه: ۴۳۲

آدینه ۲۰/خرداد/۱۳۹۰ – ۱۰/جون/۲۰۱۱

معمولا در توضیح «افول» تمدن خاورمیانه و در اصل تمدن «ایران‌شهری» دلیل‌های گوناگونی ارائه می‌شود. برخی، گاه از روی بی‌دانشی تاریخی و بی‌توجه به رخدادها و شکوفایی پس از اسلام، تقصیر این «افول» را به گردن دین اسلام می‌اندازند. برخی دیگر نیز، با بی‌دانش تاریخی و از روی تقلید و بازگویی شنیده‌هایشان، گاه با پُز «روشنفکری» ریشه را در «استبداد شرقی» می‌دانند. گروهی دیگر از اینان هم با تکرار نظریه‌ی مارکس، «شیوه‌ی تولید آسیایی» را مقصر می‌دانند. خلاصه «هر کسی از ظن خود» در این میدان اسبی یا استری می‌راند. به تازگی به کتابی برخوردم که خیلی برایم جالب بود:


نام کتاب: افول ایران‌شهر: آبیاری و محیط زیست در تاریخ خاورمیانه از ۵۰۰ پ.م. تا ۱۵۰۰ م.
The Decline of Iranshahr: Irrigation and Environments in the History of the Middle East, 500 B.C. to A.D. 1500
نویسنده: پیتر کریستنسن (Peter Christensen)
برگردان به انگلیسی: استیون سمپسون (Steven Sampson)
ناشر: انتشارات موزه‌ی توسکولانوم (Museum Tusculanum) دانشگاه کپنهاگ
سال: ۱۹۹۳ م. / ۱۳۷۲ خ.
صفحه: ۳۵۲

این کتاب در اصل پایان‌نامه‌ی دکتری پیتر کریستنسن (زاده‌ی ۱۹۴۷ م./۱۳۲۶ خ. دانمارک) در سال ۱۹۹۱ م. / ۱۳۶۹ خ. بوده است که دو سال بعد پس از برگردان به انگلیسی به صورت کتابی منتشر شده است.

فهرست گنجانده‌های کتاب چنین است:

پیشگفتار: تاریخ جامع، خاورمیانه و دیدگاه زیست محیطی

پاره‌ی ۱: نقطه‌های آغاز: بُن‌مایه‌ها و سرچشمه‌ها

فصل ۱: «دورنمایی اندوه‌انگیز»: بیابانگردان، اسلام و استبداد شرقی

فصل ۲: خاورمیانه، ایران‌شهر و شاهنشاهی‌های ایران

فصل ۳: سرچشمه‌ها
۱- تصویر ایران در سرچشمه‌های کلاسیک (یونانی)
۲- «خداینامه»: «شاه خوب» به عنوان بُن‌مایه‌ای در تراداد (سنت) ایرانی
۳- ایران‌شهر در سده‌ی دهم میلادی / چهارم هجری
۴- ارزیابی مالیاتی ایران‌شهر: خلاصه‌ای از آگاهی‌های چندایی (کمّی)

پاره‌ی ۲: دل ایران‌شهر: میان‌رودان و خوزستان

دیباچه

فصل ۴: رودهای همزاد

فصل ۵: ساخت کندال (کانال)های سراسری
– کندال شاهانه
– خاورزمین «یونانی شده» ۱: بنیادهای یونانی و اشکانی در میان‌رودان

فصل ۶: اوج آبیاری: میان‌رودان در زمان فرمانروایی ساسانیان

فصل ۷: بحران سده‌ی هفتم میلادی: دُژاختری (فاجعه‌)های زیست محیطی و مردم‌نگاری
۱- میان‌رودان انباره‌ی بیماری‌ها
۲- نخستین واگیر طاعون

فصل ۸: از بحران تا افول پیوسته: میان‌رودان میان دو واگیر طاعون
۱- بازسازی و پایایی در جنوب: بصره و واسط
۲- بیماری در منطقه‌ی اروند (دجله): بغداد و نهروان
۳- فروریزی کندال‌های سراسری
۴- افول میان‌رودان: یک برنهاده (فرضیه)

فصل ۹: خوزستان
۱- خوزستان در تصویرهای کلاسیک (یونانی) از ایران
۲- خوزستان در تراداد خداینامه
۳- افول خوزستان

پاره‌ی ۳: واحه‌هایی در پشته (فلات) ایران

فصل ۱۰: محیط زیست و تشنیک‌شناسی (تکنولوژی) آبیاری

فصل ۱۱: الگوهای نشیم‌های (settlement) نخستین
۱- انقلاب تشنیک‌شناسی: معرفی قنات
۲- توصیف یونانیان از پشته‌ی ایران در نزدیک ۳۰۰ پ.م.
۳- خاور زمین یونانی شده ۲: بنیادهای یونانی

فصل ۱۲: رشد و پایاسازی الگوهای نشیم‌های نو در جبال
۱- سپاهان (اصفهان)
۲- ری
۳- قنات-واحه‌های جبال
۴- واحه‌های آبیاری شده با رودخانه در جبال
خلاصه
یادداشت: کومس و گرگان

فصل ۱۳: فارس
۱- شیراز و مرودشت
۲- فیروزآباد
۳- دارابگرد و فسا: شهرزدایی و افول در شرق فارس
۴- وه‌شاپور (بیشاپور) و آرّادجان: شهرزدایی و افول در غرب فارس
۵- سیراف و بندرهای خلیج فارس
خلاصه

فصل ۱۴: کرمان
۱- مهاجرنشینی در شمال کرمان
۲- تُرنجش (انقباض) در جنوب کرمان
۳- پایایی در شمال کرمان

فصل ۱۵: خراسان
۱- مرو
۲- نیشاپور
۳- هرات
خلاصه
یادداشت: کُهستان

فصل ۱۶: آذربایجان
۱- در حاشیه‌های شاهنشاهی: آذربایجان در دوران ساسانی و عباسیان
۲- تبریز: پیدایش مرکز سیاسی نو

فصل ۱۷: خلاصه‌سازی و همسنجی: تفاوت منطقه‌های کوهستانی و دشت سیلابی

پاره‌ی ۴: سیستان

فصل ۱۸: محیط فیزیکی و نخستین نشیم‌‌ها
۱- از زرنکا تا سکاستان: سیستان در دوران هخامنشیان و اشکانیان

فصل ۱۹: اوج سیستان
۱- بافتار سیاسی
۲- گوالش شبکه‌های آبیاری کلان-مقیاس: ساخت نهر الطعام

فصل ۲۰: افول سیستان
خلاصه

نتیجه‌گیری

فصل ۲۱: افول و برگشت‌پذیری: الگوهایی در تاریخ ایران‌شهر

کتاب بسیار جالبی به نظر می‌رسد به ویژه پس از انتشار آن چندین نقد در مجله‌های مهم ایران‌شناسی انگلیسی‌زبان درباره‌ی آن نوشته شد. من تاکنون ۷ نقد را پیدا کرده‌ام.

هنوز همه‌ی کتاب را نخوانده‌ام اما در نگاه نخست هم عنوان کتاب و هم آغاز فصل یک برایم جالب بود:

– عنوان کتاب: نویسنده می‌گوید بهتر است در این بحث به جای خاورمیانه از «ایران‌شهر» استفاده کنیم که از میان‌رودان (بین‌النهرین) – که در زبان پارسی «دل ایران‌شهر» خوانده می‌شده – تا فرارود (ماوراءالنهر) را می‌پوشاند. وی داستان مصر و دیگر بخش‌ها را از بحث خود بیرون می‌گذارد. سپس همان گونه که از عنوان کتاب برمی‌آید از زمان هخامنشیان تا آغاز دوران صفویان را برمی‌رسد و تکیه‌ی بحث را بر موضوع آبیاری و تغییرهای محیط زیستی و کشاورزی و تاثیر آنها بر تمدن متمرکز می‌کند.

– آغاز فصل ۱: نویسنده در این فصل به همان موضوع بند نخست این جستار اشاره می‌کند و همه‌ی این گونه نظریه‌ها را رد می‌کند و آنها را نابسنده و ناسنجیده و قدیمی می‌داند. مانند جهل، خرافه، استبداد، نبود امنیت سرمایه و … اتفاقاً وی نیز می‌گوید از زمان هرودوت و افلاطون اصطلاح «استبداد شرقی» رایج شد و بدون دانش کافی درباره‌ی شیوه‌های کشورداری و زندگی مردم خاورزمین این اصطلاح تکرار شد و «خاورشناسان» نیز آن را تکرار کردند.

وی درباره‌ی اسلام می‌نویسد: از زمانی که در سده‌ی دوازدهم میلادی (دوران جنگ‌های صلیبی) دستگاه تبلیغاتی کلیسا همه‌ی خاورمیانه را به عنوان «جامعه‌ی مسلمانان» معرفی کرد تصور بر آن بوده است که در این منطقه همه مسلمان اند و همه‌ی جنبه‌های زندگی زیر سلطه‌ی کامل دین اسلام است. بدین ترتیب اسلام جای مهمی در نگاه خاورشناسان پیدا کرد. وی سپس نظر گوستاو فُن گرونه‌باوم (Gustav von Gronebaum) را مطرح می‌کند که بنیانگذار خاورشناسی در امریکای پس از جنگ جهانی دوم شد.

فن گرونه‌باوم معتقد بود که اسلام میان آنچه از آن خدا است و آنچه از آن قیصر است تفاوتی نمی‌گذارد [اشاره به سخن عیسا در انجیل که آن را به جدایی نهاد دین از نهاد سیاست تفسیر می‌کنند. شهربراز]. بنابراین اسلام بر همه‌ی جنبه‌های زندگی سیطره پیدا کرد. متاسفانه اسلام پس از مدتی جبرگرا و غیرعقلانی و همه‌ی چیزهای بد دیگر شد. و چون اسلام «میراث یونانی» را رد کرد مانع گسترش و گوالش (توسعه) اقتصادی شد و در شکل‌گیری خشونت سیاسی و دولت‌های تمام‌خواه و رژیم‌های ارتجاعی نقش مهمی بازی کرد!

می‌بینیم که این دید کلیسای دوران تاریک و برداشت غلط خاورشناسان همچنان در میان مردم غربی رایج است و دانشوران کمی توانسته‌اند این برداشت را تغییر دهند. زیرا رسانه‌ها بدین گونه دانشوران مجالی نمی‌دهند و به قول سعدی «قلم در کف دشمن است».

کریستنسن سپس موضوع شبکه‌های پیچیده و پیشرفته‌ی آبیاری ایران‌شهر را معرفی می‌کند که از زمان هخامنشیان و به ویژه اشکانیان پیدا شدند و در زمان ساسانیان به اوج خود رسیدند. اتفاقا این موضوعی است که زنده‌یاد دکتر محمد محمدی ملایری نیز در کتاب ارزشمند خود به نام «فرهنگ ایران در زمان انتقال از عصر ساسانی به دوران اسلامی» نیز بدان اشاره کرده است.

پس خواندن بیشتر کتاب این جستار را روزآمد خواهم کرد.

چهارشنبه ۱۴/اردیبهشت/۱۳۹۰ – ۴/می/۲۰۱۱

همان گونه که در کتاب‌های تاریخ اسلام هم آمده است پیش از اسلام و در زمان اسلام تعداد کسانی که در حجاز سواد خواندن و نوشتن داشتند به تعداد انگشتان دست بوده است. بنابراین طبیعی است که هیچ گونه اثر نوشتاری از آنان وجود نداشته باشد. گفته می‌شود که پیش از اسلام هفت قصیده (چکامه)ی بلند و بزرگ عربان را در خانه‌ی کعبه آویخته بودند و بدان «هفتگانه‌ی آویخته» (در عربی: سَبعه‌ی معلّقه) می‌گفتند. خط عربی نیز بر پایه‌ی خط ایرانیان بوده است و به گفته‌ی ابن عباس پسر عبدالمطلب خط عربی از شهر ایرانی انبار به میان عربان حجاز راه یافت. خط کوفی نیز در میان ایرانیان و به دست آنان پدید آمد و بالید. (ن.ک. سبک‌شناسی، ملک‌الشعرا بهار، جلد ۱ ص ۹۲)

زبان عربی نیز به خاطر شرایط زندگی قبیله‌ای و چادرنشینی زبانی بود که تنها با مفهوم‌های زندگی قبیله‌ای سروکار داشت و واژه‌های برای گل و گیاه و زندگی شهری در آن کم بود. به طوری که برای نمونه حتا واژه‌ی گُل در عربی یعنی «وَرد» واژه‌ای ایرانی و پارسی است و در نام شهر «سهرورد» به معنای گل سرخ (سُهر = سرخ) دیده می‌شود. نام بسیاری از گل‌ها در زبان عربی بنفسج (بنفشه)، یاسمن و مانند آن پارسی است. از سوی دیگر زبان عربی برای شُتر در رنگ‌ها و شکل‌ها و دوران مختلف زندگی‌اش واژه‌ها و نام‌های فراوانی دارد. مانند:

اِبن مَخاض: شتربچه‌ای که به سال دوم درآمده
اِبن اللَبون: شتربچه‌ای که به سال سوم درآمده
اءَذَب: شتر ماده‌ی کلانسال
اءَربَک: شتر سیاه تیره رنگ
اَشکَل: شتری که سیاهی او به سرخی آمیخته باشد.
اءَصهَب: شتری که سرخی و سپیدی آمیخته دارد
اءَطرَق: شتر سست زانو
اءَعسام: شتر نیکواندام
اءَعقل: شتر پای برتافته
اَمعَر: شتر موی و پشم ریخته
تِلطِع: شتر دندان ریخته از پیری
اَعجَب: شتر به شگفت آرنده
اءَقصی: شتر کرانه‌ی گوش بریده
اءَخلَف: شتری که به کرانه میل کند
جُراجِر: شتر بسیار بلندآواز و بسیار آب خوار
جَشَر: شترانی که در چراگاه باشند و شب به خانه‌ی صاحب نیایند

هم چنین است واژه‌هایی که برای خرما دارند:
رطب: خرمای تر
جرام: خرمای خشک
جرامة: خرمای بریده
جعرور: خرمای خشک ریزه
سُخَّل: خرمای دانه سخت ناشده
سَعَل: خرمای دانه سخت ناشده‌ی خشک
غَسیس: خرمای تر تباه شده
مَخْرَف: خرمای چیده‌ی تر و تازه
خدرة: خرمای نارسیده که از درخت افتد
نُساح: ریزه و شکسته‌ی پوست خرما و غلاف خرما
نقیر: پوست نازک هسته‌ی خرما

اما این که چه گونه شد که زبان قومی بیایانگرد و صحرانشین آن گونه گسترده شد که نویسندگان و دانشمندان فراوان دوران اسلامی از جمله ایرانیانی چون ابن‌سینا و رازی و بیرونی و … کتاب‌ها و نوشتارهای خود را بدین زبان پدید آوردند یکی از دلیل‌های اصلی آن همان ایرانیانی بودند مانند سیبویه و ابن مقفع و دیگران که بر پایه‌ی زبان پارسی زبان عربی را نیرومند و توانمند و گسترده کردند. برای نمونه کتاب ابن مقفع به نام «ادب الکبیر» یکی از بهترین نمونه‌های «نثر عربی» به شمار می‌رود زیرا پیش از آن نثر عربی زیادی وجود نداشت و ادب الکبیر بر پایه‌ی سنت نوشتاری ایرانی است تا عربی. یا صنعت ادبی مقامه‌نویسی را بدیع‌الزمان همدانی با تاثیر از گاثاها (گاهان) زرتشت پدید آورد و همان گونه که استاد بهار نوشته است حتا خود واژه‌ی «مقامه» ترجمه‌ی عربی گاه (= زمان و جایگاه) و مقامات به معنای گاهان است. (ن.ک. موسیقی مقامی و اوستا در همین وبلاگ)

همان گونه که پیشتر هم گفته‌ام تاثیر زبان پارسی بر عربی به ویژه در چند سده‌ی آغازین دوران اسلامی جای پژوهش بسیار دارد. برای نمونه، تا دوران حجاج ابن یوسف ثقفی و نقل دیوان از پارسی به عربی، زبان دیوان و مالیات به پارسی بود زیرا زبان عربی هنوز توانایی بیان امور مالی را نداشت. خود واژه‌ی جزیه تازی شده‌ی گزیت پارسی است. وقتی هرمزان ایرانی از صالح – که پدرش ایرانی و مادرش عرب بود – پرسید اگر دیوان را به تازی بنویسید به جای دهویه (دهک = یک دهم) چه می‌گویید؟ صالح گفت عُشر. یعنی هنوز به فکرشان نرسیده بود که این اصطلاح‌های مالیاتی را به تازی ترجمه کنند.

همین گونه است در دیگر زمینه‌های زبانی و فرهنگی و علمی و اجتماعی. حتا در زمان مامون یعنی نزدیک دویست سال پس از اسلام هنوز از پهلوی و هندی و سریانی و یونانی کتاب به زبان عربی ترجمه می‌شده و بیشتر هم به دست ایرانیان و ایرانی تباران بوده است. در این میان بسیاری از واژه‌های پارسی و ایرانی و یونانی وارد زبان عربی شد و زبان عربی نیرومند شد و توانست به کار بیاید.

حتا همان گونه که ابوریحان بیرونی اشاره کرده است عروض عرب از عروض آریایی/ایرانی پیش از اسلام گرفته شده است. بیشتر بحرهای عروضی پس از اسلام هم اصلی ایرانی دارند. وزن‌هایی چون رباعی، قریب و مُشاکل، محققاً پیش از اسلام ریشه گرفته‌اند. اصطلاح‌های عروضی «سبب» و «وتد»، از اصطلاحات عروضی قدیم آریایی Sabola و Varta گرفته شده و نیز «أرْل» یا «أرْی» به معنی جزء آخر نیمه‌ی اول بیت اصطلاحی آریایی است. (ن.ک. دانشنامه‌ی اسلامیکا)

یکی از پژوهشگران بزرگ ایرانی معاصر که در زمینه‌ی تاثیر فرهنگ و زبان ایران بر زبان عربی و تمدن دوران اسلامی پژوهش کرده است زنده‌یاد استاد دکتر محمد محمدی ملایری (۱۲۹۰ تا ۱۳۸۱ خ.) است.


دکتر محمد محمدی ملایری

نخستین کتاب وی به زبان پارسی در این باره چنین است:


فرهنگ ایرانی پیش از اسلام و تاثیر آن در تمدن اسلامی و ادبیات عربی
نویسنده: محمد محمدی ملایری
ناشر: دانشگاه تهران
سال: ۲۵۳۶ (۱۳۵۶ خ)
صفحه: ۴۸۰

ویراست نخست این کتاب در سال ۱۳۲۳ خ. چاپ شد. در دوران جنگ جهانی دوم دکتر محمدی سپس دو رساله به زبان عربی در دانشگاه امریکایی بیروت در همین باره نوشت با عنوان‌های:
– مقدمة لدرس الثقافة الایرانیة و اثرها فی الادب العربی (دیباچه‌ای درباره‌ی فرهنگ ایرانی و اثر آن بر ادبیات عربی)
– النظم الاداریة الساسانیة و اثرها فی دولة الخلفا (دستگاه اداری ساسانیان و اثر آن در کشورداری خلیفگان اسلامی)

دکتر محمدی به جز این کتاب، چندین کتاب و مقاله‌های فراوانی به زبان‌های پارسی و عربی و انگلیسی در این باره نگاشته است از جمله چند جلد کتاب به زبان عربی به نام «الروافد الفارسیه فی الادب العربی» (سرچشمه‌های ایرانی ادبیات عربی). این کتاب‌ها و رساله‌ها در آن دوران با استقبال خوب دانشمندان کشورهای عربی روبرو شد.

کتاب «فرهنگ ایرانی …» از یازده فصل یا گفتار تشکیل شده است:
– گفتار یکم: آثار فرهنگی ایران و سرگذشت آن در حمله‌ی اعراب
– گفتار دوم: تاثیر تشکیلات اداری ساسانیان در دولت خلفا
– گفتار سوم: دبیران ایرانی پیش از اسلام و پس از آن
– گفتار چهارم: نهضت علمی عصر عباسی و ترجمه‌ی آثار ایرانی
– گفتار پنجم: چند کتاب تاریخی که از پهلوی به عربی ترجمه گردید
– گفتار ششم: قصه‌ها و افسانه‌های ایرانی در ادبیات عربی
– گفتار هفتم: اندیشه‌های فلسفی و علمی در ایران از دوران انوشروان تا قرن‌های نخستین اسلامی
– گفتار هشتم: جندی‌شاپور مرکز پزشکی ایران پیش از اسلام و در قرن‌های نخستین اسلامی
– گفتار نهم: حکمت عملی و اخلاق در ایران و اسلام
– گفتار دهم: کتاب‌هایی که در موضوع ادب به زبان عربی تالیف شده
– گفتار یازدهم: آیین نگارش فارسی و نثر فنی عربی

در اصطلاح تاریخ دو سه سده‌ی نخست پس از اسلام را دوران «فترت و انقطاع» (سستی/ایست و بریدگی) می‌نامند و می‌گویند که ایران اما استاد محمدی نام این دوران «انتقال» گذاشته است. در پیشگفتار کتاب چنین آمده است:

درباره‌ی انقطاع سیر علمی و فرهنگی ایران در قرن‌های نخستین اسلامی و در علت بی‌اطلاعی ما از ادب و فرهنگ پیش از اسلام ایران هم عقیده‌ی رایج و مورد قبول این بود که ادب و فرهنگی که در دوران پیش از اسلام در ایران وجود داشته با حمله‌ی اعراب از میان رفته و آنچه بعدها به وجود آمده یعنی فرهنگ عربی اسلامی چیزی است نوخاسته و جدا از گذشته که ارتباطی با فرهنگ پیش از اسلام ایران ندارد. و حتا ادبیات فارسی هم که پس از دو سه قرن انقطاع، قدم به جهان علم و ادب نهاد آن هم ادب و فرهنگی است نو با زبانی نو که در دامان فرهنگ اسلامی و ادبیات عربی پرورش یافته و آن را با فرهنگ گذشته‌ی ایران آن اندازه سنخیت و پیوستگی نیست که بتوان آن دو را در یک ردیف قرار داد و از یک قماش به حساب آورد.

سیر حوادث و واقعیات تاریخ در قرن‌های نخستین اسلامی هم نه تنها این امر را بدین صورت تایید نمی‌کرد بلکه با دقت و بررسی در آنها دلایلی به دست می‌آمد حاکی از این که ایرانیان را در همین دوران – که آن را دوران فترت و انقطاع خوانده‌اند – فرهنگی غنی و بارور و پرثمر بوده، فرهنگی که در همان دوران سلسله جنبان نهضت علمی و ادبی اسلامی گردیده و خود همچون یکی از پایه‌های اصلی و اساسی آن نهضت به کار رفته و همین باعث شده که چهره‌ی آن دگرگون شود و در زیّ عربی درآدی و در نتیجه بر متاخران مجهول و برای ما هم ناشناس مانَد.

دکتر محمدی ملایری کتابی دیگری درباره‌ی تاثیر زبان پارسی بر زبان عربی دارد به نام «ادب و اخلاق در ادبیات ایران پیش از اسلام و چند نمونه از آثار آن در ادبیات عربی و اسلامی».

اما مهم‌ترین کتاب دکتر محمد محمدی ملایری که حاصل چندین دهه پژوهش وی در همین زمینه چنین است:


تاریخ و فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانی به عصر اسلامی
ج. ۱: ؟ (چ‍اپ‌ نخست: ۱۳۷۵)
ج‌. ۲: دل‌ ای‍ران‍ش‍ه‍ر (چاپ نخست: ۱۳۷۵)
ج‌. ۳: دل ایرانشهر (چ‍اپ‌ نخست: ۱۳۷۹)
ج‌. ۴: زب‍ان‌ ف‍ارس‍ی‌ ه‍م‍چ‍ون‌ م‍ای‍ه‌ و م‍ددک‍اری‌ ب‍رای‌ زب‍ان ع‍رب‍ی‌ در ن‍خ‍س‍ت‍ی‍ن‌ ق‍رن‌‍ه‍ای‌ اس‍لام‍ی (چ‍اپ‌ نخست‌: زم‍س‍ت‍ان‌ ۱۳۸۰)
ج‌. ۵: ن‍ظام‌ دی‍وان‍ی‌ ی‍ا س‍ازم‍ان‌ م‍ال‍ی‌ و اداری‌ س‍اس‍ان‍ی‌ در دول‍ت‌ خ‍ل‍ف‍ا (چ‍اپ‌ نخست: ۱۳۸۲)
ج. ۶: پیوست‌ها

هر جلد این دوره کتاب نزدیک ۵۰۰ صفحه دارد و ناشر آن توس است. این کتاب در سال ۱۳۸۳ برنده‌ی جایزه‌ی کتاب سال ایران شد. جلد نخست درآمدی بر بحث‌ است‌ و در آن‌ كليات‌ اثر ارائه‌ شده‌ است. جلد دوم‌ درباره‌ی‌ نظام‌ دیوانی‌ و اداری ايران‌ در دولت‌ ساسانی‌ به‌ ویژه‌ در دوره‌ی خسرو یکم انوشیروان‌ است. جلد سوم‌ مربوط‌ به‌ نخستین‌ سال‌های‌ فتوحات‌ اسلامی‌ و رویارویی ایرانیان‌ با عربان‌ است.

پژوهشگر دیگر ایرانی معاصر آذرتاش آذرنوش است که از وی سه کتاب زیر را در این زمینه یافته‌ام:

راه‌هاى نفوذ فارسى در فرهنگ و زبان تازى پيش از اسلام
نویسنده: آذرتاش آذرنوش
ناشر: دانشگاه تهران
سال: ۱۳۵۴
صفحه: ۳۳۶


راه‌هاى نفوذ فارسى در فرهنگ و زبان عربی جاهلى همراه با واژه‌هاى فارسى در شعر جاهلى
نویسنده: آذرتاش آذرنوش
چاپ نخست: ۱۳۷۴
صفحه: 280
ناشر: توس، 1388


چالش میان فارسى و عربی: سده‌هاى نخست
نویسنده: آذرتاش آذرنوش
ناشر: نی
سال: ۱۳۸۵
صفحه: ۳۲۴

همان گونه که گفتم پژوهش‌های دکتر محمدی ملایری در دوران پیش از جنگ جهانی دوم در کشورهای عربی ستوده شد. در همان دوران پیش از پاگیری پان‌عربیسم و ایران‌ستیزی جمال عبدالناصر، یکی از نویسندگان عرب مصری هم که در دهه‌ی ۱۹۶۰ در این زمینه کتاب نوشته است «احمد محمد الحوفی» نام دارد و نشانی دو کتاب زیر از وی را یافته‌ام:

– التَیّارات المذهبیة بین العرب و الفُرس (جریان‌های مذهبی میان عربان و ایرانیان)
الدار القومیة للطباعة و النشر، ۱۹۶۲

– التَیّارات ثقافیه بین العرب و الفُرس (جریان‌های فرهنگی میان عربان و ایرانیان)
دار نهضة مصر، ۱۹۶۸

حوفی در کتاب دوم که سه در (عربی: باب) و چهارده فصل و ۳۲۶ صفحه دارد به اثر و نفوذ ایرانیان بر عربان در دوران جاهلیت و پس از اسلام می‌پردازد و نشانه‌های ایرانیان در زمینه‌های گوناگون زندگی مانند جنگ و سلاح، زبان و ادبیات و نگارش، داستان و بازی و سرگرمی، جشن‌ها، باده‌نوشی و باده‌سازی، کشورداری و سیاست و مالیات، علوم و دین و اندیشه و … را نشان داده است.

در یکم: دوران جاهلی
فصل یکم: عامل‌های ارتباط عربان و ایرانیان
فصل دوم: آثار ایرانیان در میان عربان
فصل سوم: اثر عربان در ایرانیان

در دوم: دوران اسلامی
فصل یکم: عامل‌های ارتباط
فصل دوم: آثار ایرانیان در کشورداری و سیاست
فصل سوم: آثار ایرانیان در رسم‌ها و جشن‌ها
فصل چهارم: آثار ایرانیان در زندیکی (زندقه)
فصل پنجم: آثار ایرانیان در جنبش شعوبیان
فصل ششم: آثار ایرانیان در واژگان عربی
فصل هفتم: آثار ایرانیان در دانش و نگارش
فصل هشتم: آثار ایرانیان در نثر فنی عربی
فصل نهم: آثار ایرانیان در شعر عربی
فصل دهم: دنباله

در سوم: آثار عربان در ایران دوران اسلامی

چهارشنبه ۳۱/فروردین/۱۳۹۰ – ۲۰/اپریل/۲۰۱۱

در آغاز فروردین امسال، خبرگزاری مهر خبر کوتاهی داشت درباره‌ی سنگ‌نبشته‌ی بیستون در کرمانشاه که چندین غلط و اشتباه مهم در آن بود و من به آنها اشاره می‌کنم.

کتیبه بیستون که به لوح روزتای آسیا و ملکه کتیبه‌های شرقی باستان شناخته شده، قدیمی‌ترین متن شناخته شده ادبیات ایرانی و مهمترین اثر تاریخی، ادبی و هنری زمان هخامنشیان است.

این کتیبه که به خط میخی و سه زبان فارسی باستان، ایلامی و اکدی یا بابلی نو نگاشته شده 22 متر طول و 7.8 متر عرض دارد. این کتیبه، کتیبه‌ای است که به زبان فارسی باستان که در زمان داریوش اختراع شد، نوشته شده است و ایرانیان تا قبل از آن متون خود را به زبان‌های ایلامی، آرامی و بابلی می‌نوشتند.

نخست آن که «لوح روزتا» ترجمه‌ی اشتباهی برای Rosetta Stone است. معنای پارسی این عبارت می‌شود «سنگ رشید» زیرا این سنگ در روستای «رشید» در شمال مصر کشف شده است اما اروپاییان نام این روستا را Rosetta می‌گویند.

دیگر این که اگر سخن از ادبیات ایرانی باشد اوستا از سنگ‌نبشته‌ی داریوش بسیار کهن‌تر است زیرا زمان زرتشت را دست کم 700 سال پیش از هخامنشیان می‌دانند. اما اگر سخن از ادبیات زبان پارسی باشد این گفته درست است.

سوم آن که «زبان پارسی باستان» را داریوش اختراع نکرده! کدام خجسته‌ای چنین ادعایی می‌کند که داریوش زبان اختراع کرد!! مگر زبان اسپرانتو یا زبان برنامه‌نویسی است که کسی آن را اختراع کرده باشد؟ گفته می‌شود که داریوش خط میخی پارسی کهن را اختراع کرد. تازه شادروان استاد ملک‌الشعرای بهار (در جلد یکم کتاب سبک‌شناسی) نوشته است که خط میخی پارسی کهن بر پایه‌ی خط مادها بوده است. یعنی این خط در دوران داریوش بزرگ شناخته شده بوده است.

در ابتدای کتیبه داریوش، ابتدا به معرفی خود و خاندانش می‌پردازد و می‌گوید: «منم داریوش شاه، پسر ویشتاسپ، یک هخامنشی، شاه شاهان، من اکنون شاهم در پارس».

داریوش شاه می‌گوید: «پدرم ویشتاسپ بود که پدر ویشتاسپ، آرشام است، پدر آرشام آریارمنه بود، پدر آریارمنه چیش پیش بود، پدر چیش پیش هخامنش بود».

داریوش شاه می‌گوید: «از این روی ما خود را هخامنشی می‌نامیم که ما از دیرباز نژاده بودیم، از دیرباز خاندان ما شاهی بود» و می گوید: «هشت تن از خاندان ما پیش از ما شاه بودند، من نهمین شاه هستم. ما از دو تیره شاه بودیم.»

این جمله هیچ معنایی ندارد: «از این رو ما خود را هخامنشی می‌گوییم که ما از دیرباز نژاده بوده‌ایم»! آخر چه ربطی دارد. در واقع «که» اضافی است و جمله‌ی نخست بند دوم دنباله‌ی جمله‌ی پایانی بند نخست است. یعنی: «پدر چیش پیش هخامنش است. از این روی ما هخامنشی خوانده می‌شویم.»

من نمی‌دانم چرا برخی این قدر بی‌دقت اند و به معنای نوشته‌های خودشان دقت نمی‌کنند.

در پشت سر داریوش، «وینده فره نه» کماندار و «گئوبروه» نیزه‌دار مخصوص پادشاه و دو تن از کسانی که شاه را در قتل گئومات یاری کرده‌اند، ایستاده‌اند.

این اسیران به روایت کتیبه، کسانی هستند که به دروغ خود را شاه نامیده و عبارتند از؛ گئومات مغ، آسینه خوزی، ندیت بئیر بابلی، مرتیه پارسی، فرورتی مادی، چیسمه تخمه اسگرتی، فراد مروزی، هیزاد پارسی و ارخ ارمنی.

گونه‌ی درست نام‌ها به ترتیب چنین اند:
ستون یکم سنگ‌نبشته: گئوماته مغ (بند ۱۱)، آثرینه (Āθrina) خوزی (بند ۱۶)، ندینتو بعل (Nidintu-Bēl، در پارسی کهن: ندینته‌بیره Nadinta-Baira) بابلی (بند ۱۶)
ستون دوم: مَرتیه‌ی (Martiya) پارسی (بند ۳)، فرورتیش (Fravartiš) مادی (بند ۵)، چیثره تَخمه (Ciθrataxma) اسَگرتی (Asagarti)
ستون سوم: فرادَه (Frāda) مروزی (نام مرو در پارسی کهن: مرگوش Marguš بند ۳)، وهیَزاته (Vahyazdāta) پارسی (بند ۵)، ارخه (Arxa) ارمنی در بابل (بند ۱۴)
ستون چهارم بند ۱۸: وینده‌فرنا (Vindafarnā)، گئوبرووه (Gaubruva)

سرچشمه برای نام‌های بالا کتاب زیر است درباره‌ی سنگ‌نبشته‌های هخامنشیان (داریوش بزرگ و خشیارشا و اردشیر و …) شامل ترانویسی متن‌های پارسی کهن و ترجمه‌ی انگلیسی آنها:

Ancient Persian Lexicon and Texts
Herbert Cushing Tolman
Vanderbilt University, Nashville, 1908

منبع دیگر کتاب زیر است:

Old Persian Grammar, Texts, Lexicon
Ronald Kent, 1953

اثر کنت (از جمله متن کامل سنگ‌نبشته‌ی بیستون به صورت ترانویسی و ترجمه‌ی انگلیسی) را می‌توانید در نشانی زیر در پایگاه اوستا بخوانید:

http://www.avesta.org/op/op.htm

>دوشنبه ۲/اسفند/۱۳۸۹ – ۲۱/فوریه/۲۰۱۱

همان گونه که در نوشتار پیشین آمد، یکی از کارهای استاد احسان یارشاطر مجموعه‌ای ۱۸ جلدی است به نام تاریخ ادبیات ایران. فهرست کتاب‌های این مجموعه چنین است:

جلد ۱) آشنایی عمومی با ادبیات پارسی
جلد ۲) شعر پارسی در دوران سنتی (کلاسیک): ۸۰۰ تا ۱۵۰۰ م.: قصیده، غزل و رباعی
جلد ۳) شعر پارسی در دوران سنتی (کلاسیک): ۸۰۰ تا ۱۵۰۰ م.: مثنوی، قطعه، طنز و هجو، شهرآشوب
جلد ۴) شعر حماسی: شاهنامه و میراث آن
جلد ۵) نثر پارسی
جلد ۶) ادبیات دینی و عرفانی
جلد ۷) شعر پارسی از ۱۵۰۰ تا ۱۹۰۰ م.: از صفویان تا سپیده‌دم جنبش مشروطه
جلد ۸) شعر پارسی در بیرون از ایران: شبه‌قاره‌ی هند، آناتولی، آسیای میانه پس از تیمور
جلد ۹) نثر پارسی در بیرون از ایران: شبه‌قاره‌ی هند، آناتولی، آسیای میانه پس از تیمور
جلد ۱۰) تاریخ‌نگاری پارسی
جلد ۱۱) ادبیات آغاز سده‌ی بیستم: از دوران مشروطه تا رضا شاه
جلد ۱۲) شعر نوین پارسی، از ۱۹۴۰ م. تا امروز: ایران، افغانستان و تاجیکستان
جلد ۱۳) داستان و نمایشنامه‌ی نوین
جلد ۱۴) زندگینامه‌ی شاعران و نویسندگان دوران کلاسیک
جلد ۱۵) زندگینامه‌ی شاعران و نویسندگان دوران نوین؛ تعریف اصطلاح‌های ادبی
جلد ۱۶) نمایه‌ی عمومی
جلد ۱۷) جلد همراه ۱: ادبیات ایران پیش از اسلام
جلد ۱۸) جلد همراه ۲: ادبیات ایران به زبان‌های جز پارسی: کُردی، پشتو، بلوچی، اوسی؛ ادبیات شفاهی پارسی

می‌خواهم اندکی درباره‌ی جلد هفدهم بنویسم.


نام کتاب: ادبیات ایران پیش از اسلام: جلد همراه ۱
The Literature of Pre-Islamic Iran: Companion Volume I
ویراستار: رونالد امریک (Ronald E. Emmerick)، ماریا ماکوچ (Maria Macuch)، احسان یارشاطر
ناشر: ی.ب. تاوریس
سال: دسامبر ۲۰۰۸ م/دی ۱۳۸۷ خ.
صفحه: ۵۲۲

این کتاب هفت فصل دارد که هر فصل به یکی از زبان‌های مهم پیش از اسلامی می‌پردازد:

فصل ۱: ادبیات اوستایی نوشته‌ی ا. هینتزه (A. Hintze) در ۷۰ صفحه شامل سه بخش: متن‌های مناسکی، متن‌های اعتقادی، متن‌های میخته‌ی (مخلوط) اوستایی و پهلوی

فصل ۲: ادبیات سنگ‌نبشته‌ای به زبان‌های ایرانی کهن و میانه، نوشته‌ی فیلیپ هویزه (Philip Huyse) در ۴۰ صفحه شامل پارسی کهن، پارتی، پارسی میانه، پاپیروس‌های پارسی میانه، سنگ‌نبشته‌های باختری (بلخی)، دیگر زبان‌های ایرانی میانه

فصل ۳: ادبیات پهلوی، نوشته‌ی ماریا ماکوچ، در ۸۰ صفحه

فصل ۴: ادبیات مانوی به زبان‌های ایرانی، نوشته‌ی و. سوندرمان (W. Sundermann)، در ۸۰ صفحه

فصل ۵: ادبیات مسیحی به زبان‌های ایرانی میانه، نوشته‌ی نیکولاس سیمز-ویلیامز (Nicholas Sims-Williams)، در ۲۰ صفحه

فصل ۶: ادبیات بودایی به زبان سغدی، نوشته‌ی ی. یوشیدا (Y. Yoshida)، در ۴۰ صفحه

فصل ۷: ادبیات ختنی، نوشته‌ی م. ماجّی (M. Maggi)، در ۹۰ صفحه

در هر فصل آثار بازمانده از آن زبان معرفی شده و نیز نمونه‌هایی از هر اثر آورده شده است. به زودی بیشتر درباره‌ی محتوای کتاب خواهم نوشت.

>شنبه ۲/بهمن/۱۳۸۹ – ۲۲/ژانویه/۲۰۱۱

سر هارولد والتر بی‌لی (Sir Harold Walter Bailey) یکی از برجسته‌ترین ایران‌شناس روزگار ما بود که در زنده کردن فرهنگ و زبان ایرانی ختنی نقش بسیار مهمی داشت.


سر هارولد والتر بی‌لی

بی‌لی در سال ۱۸۹۹ م./۱۲۷۸ خ. در ویلت‌شِر (Wiltshire) انگلستان زاده شد. تا ده سالگی به مدرسه رفت اما چون پدرش زمین بزرگی در استرالیا خریده بود که می‌خواست بدانجا مهاجرت کند و آن زمین را به کشتزار تبدیل کند هارولد و دیگر فرزندانش را از مدرسه بیرون آورد تا به او کمک کند. هارولد دیگر به مدرسه نرفت و در خانه درس خواند. وی از همان کودکی نبوغ و استعداد شگفت‌آور خود را در زمینه‌ی زبان‌آموزی نشان داد. در خانه پس از زبان انگلیسی، زبان‌های آلمانی، یونانی، لاتین، فرانسه، اسپانیایی و ایتالیایی را آموخت. در همین دوران بود که نام اوستا و تهران به گوشش خورد. در بیست سالگی آموختن زبان‌های اوستایی، سانسکریت و پالی (از زبان‌های شاخه‌ی هندی و زبان متن‌های دینی بودایی) را آغاز کرد. وی در همان آغاز جوانی چنان به زبان سانسکریت آشنا شد که شعر بلندی به این زبان سرود! پدرومادرش با دیدن این استعداد او را در ۲۲ سالگی به دانشگاه فرستادند. پس از دریافت مدرک کارشناسی (لیسانس) در استرالیا به آکسفورد فرستاده شد. در آنجا زبان‌های اوستا و لاتین و سانسکریت را در سطح دانشگاهی آموخت و زبان ایرلندی کهن را نیز آموخت. در سال ۱۹۲۸ زبان ارمنی و زبان گرجی را هم آموخت. برای آموختن زبان گرجی وی ۱۶۰۰ رباعی روستاوِلی (Rustaveli)، شاعر سرشناس گرجی سده‌ی دوازدهم م.، را با خط خود نوشت! در همین دوران با ولادیمیر مینورسکی، ایران‌شناس برجسته‌ی روس، نیز دیدار کرد. پایان‌نامه‌ی دکتری بی‌لی ویرایش پهلوی «بندهشن بزرگ» بود.

بی‌لی بالاخره در سال ۱۹۳۲ م./ ۱۳۱۱ خ. به آرزوی خود رسید و به ایران سفر کرد و از بودن در میان پارسی زبانان لذت فراوانی برد. در سفر یک هفته‌ای خود به یزد به مستندسازی گویش یزدی (به ویژه گویش زرتشتیان یزد) پرداخت و مقاله‌ای ۳۰ صفحه‌ای منتشر کرد که در آن به صرف فعل و واژه‌های گویش یزدی پرداخت و چندین حکایت و داستانک را به گویش یزدی ثبت و به زبان انگلیسی ترجمه کرد.

در سال ۱۹۴۸ م./۱۳۲۷ خ. بی‌لی در همایشی اعلام کرد که بر آن است تا فرهنگ ریشه‌شناسیک زبان‌های ایرانی را پدید آورد. متاسفانه این پروژه هرگز انجام نشد. اما وی پروژه‌ی بزرگتری را به انجام رساند و آن کار روی زبان ختنی بود که در زیر بیشتر بدان خواهم پرداخت.

بی‌لی زبان ایرانی اوسی (Ossetic) را نیز فراگرفت و هر دو گویش آن یعنی ایرون (Iron) و دیگورن (Digoron) را به خوبی می‌دانست و وقتی در سال ۱۹۶۶ م./ ۱۳۴۵ خ. به قفقاز سفر کرد با مردم اوس به این دو گویش سخن گفت و سبب شگفتی آنان شد. و سپس برای هشتصدمین سالگرد روستاولی، شاعر گرجی، به شهر تفلیس سفر کرد. در تفلیس گرجیان بدو پوشاک بومی خویش را با شمشیری هدیه کرد و او بدین هدیه بسیار می‌نازید.


هارولد بی‌لی در پوشاک گرجی

بی‌لی در سال ۱۹۶۰ م./۱۳۳۹ خ. عنوان «سر» گرفت و در سال ۱۹۶۷ م./ ۱۳۴۶ خ. بازنشسته شد. وی در کار تاریخ ایران کمبریج نیز دست داشت و جزو هیات ویراستاری و نیز مدیر پروژه بود.

زبان ختنی
زبان ختنی از زبان‌های ایرانی است که سکاهای خاوری بدان سخن می‌گفتند. سرزمین ختن در میان جهان ایرانی و چینی قرار داشت و تا سده‌ی دهم م./چهارم هجری مردمان آن ایرانی بودند و به زبان ختنی سخن می‌گفتند و به خط ختنی می‌نوشتند. اما اندک اندک ترکان پس از تازش‌های فراوان بدین منطقه و مهاجرت بدانجا زبان مردم را ترکی کردند. جالب آن که پژوهش‌های مردم‌شناسی به نام ت. جویس (T. A. Joyce) در سده‌ی بیستم نشان داد که مردم آنجا هم چنان از نظر اندام و زیستی مشخصه‌های قوم‌های ایرانی به ویژه ایرانیان پامیر و بدخشان را دارند گرچه به زبان ترکی سخن می‌گویند.

در آغاز سده‌ی بیستم م. سر اورل استاین (Aurel Stein) به آسیای میانه و برکه‌ی تاریم سفری کرد و سندها و متن‌های فراوانی به زبان‌های آسیای میانه به دست آورد و با خود به انگلستان برد. پس از آن کار روی زبان ختنی آغاز شد و یکی از تاثیرگذارترین کسان در این زمینه هارولد بی‌لی است.

گفتیم که بی‌لی در زمینه‌ی آموختن زبان‌های باستانی نابغه و شگفتی‌ساز بود و دانش فراوان و حافظه‌ی پرتوان و بی‌مانندش در زمینه‌ی واژه‌ها در زبان‌های گوناگون و ساختن پیوند میان آنها بی‌مانند بود و در کار مطالعه‌ی همسنجشیک زبان‌ها بسیار سودمند بود. مهم‌ترین دستاورد و سهم بی‌لی زنده‌سازی فرهنگ ایرانی پادشاهی ختن و زبان و فرهنگ ختنی بود.

نخستین کتاب بی‌لی در زمینه‌ی ختن‌شناسی «فرهنگ زبان سکایی ختن» است:


نام کتاب: فرهنگ سکایی ختن
نویسنده: هارولد بی‌لی
ناشر: دانشگاه کمبریج
سال: ۱۹۸۹ م./ ۱۳۶۸ خ.
صفحه: ۵۸۴

پس از این کتاب، بی‌لی در سال ۱۹۸۲ م./ ۱۳۶۱ خ. کتابی درباره‌ی ختن و فرهنگ و زبان آن چاپ کرد:


نام کتاب: فرهنگ سکاها در ختن ایرانی باستانی (Culture of the Sakas in Ancient Iranian Khotan)
نویسنده: هارولد بی‌لی
ناشر: کاروان (ایالت نیویورک)
سال: ۱۹۸۲ م.
صفحه: ۱۱۴

این کتاب گردآمده‌ی پنج مقاله و سخنرانی بی‌لی درباره‌ی ختن است:
فصل ۱: سرزمین و مردم ختن و زبان و زندگی روزمره
فصل ۲: زیستگاه، پیرامون، و زندگی اجتماعی در ختن
فصل ۳: زندگی فرهنگی
فصل ۴: بررسی متن‌هایی از ادبیات ختنی
فصل ۵: مردمان و قوم‌های گرداگرد ختن

این کتاب یکی از مهم‌ترین کتاب‌ها برای آشنایی با تمدن ایرانی ختن است.

بزرگترین کار بی‌لی در زمینه‌ی ختن‌شناسی گردآوری و ویرایش و آماده‌سازی واژه‌نامه و انتشار متن‌های ختنی در هفت جلد است. در آغاز او گمان می‌کرد که می‌تواند این کار را در ۱۱ سال انجام دهد اما در عمل این کار نزدیک ۵۰ سال طول کشید!


– متن‌های ختنی: جلد ۱، سال انتشار: ۱۹۴۱ م. شامل ۵ متن بلند
– متن‌های بودایی ختنی، سال انتشار: ۱۹۵۱ م. شامل متن‌های بودایی
– متن‌های ختنی: جلد ۲، سال انتشار: ۱۹۵۲ م. شامل چند متن بلند دیگر از گردآیه‌های پاریس و لندن
– متن‌های ختنی: جلد ۳، سال انتشار: ۱۹۵۶ م. شامل ۷۵ متن از گردآیه‌ی سن‌پیترزبورگ
– متن‌های ختنی: جلد ۴، سال انتشار: ۱۹۶۱ م. شامل متن‌های گردآیه‌ی استکهلم
– متن‌های ختنی: جلد ۵، سال انتشار: ۱۹۶۳ م.
– متن‌های ختنی: جلد ۶، سال انتشار: ۱۹۶۷ م.
– متن‌های ختنی: جلد ۷، سال انتشار: ۱۹۸۵ م.


سر هارولد بی‌لی در سال ۱۹۹۶ م./۱۳۷۵ خ. در سن ۹۷ سالگی در انگلستان درگذشت و اندوخته‌ی بی‌مانندی از دانش زبان‌شناسی و واژه‌شناسی زبان‌های ایرانی را با خویش به خاک برد.

خاستگاه:
برای نوشتن این جستار از مقاله‌ی زندگینامه‌ی هارولد والتر بی‌لی در دانشنامه‌ی ایرانیکا سود برده‌ام.

>زبان خوارزمی

منتشرشده: ژانویه 21, 2011 در كتاب, تاريخ باستان, زبان

>آدینه ۱/بهمن/۱۳۸۹ – ۲۱/ژانویه/۲۰۱۱

در بخش پیام‌های جستار فرهنگ زبان سغدی، خواننده‌ای خواسته بود که درباره‌ی زبان خوارزمی هم چیزی بنویسم.

زبان خوارزمی نیز مانند زبان سغدی و پهلوی (پارسی میانه) از شاخه‌ی زبان‌های ایرانی میانه است و از نظر جغرافیایی نیز در گستره‌ای بین سخنگویان زبان پارسی میانه و سغدی جای می‌گرفته است.

معنای خوارزم:
در زبان پارسی کهن و در سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ هخامنشی سرزمین خوارزم به گونه‌ی «اووآرَزمیَه» (Uvārazmiya) نوشته شده و در اوستایی خوایی‌ریزم (Xvairizem) است. این نام در زبان پهلوی به شکل خوارزم درآمده و به همین ترتیب وارد زبان پارسی نو شده است. در نوشته‌های یونانی خورَسمیه (Chorasmia) نوشته شده است. از دید ریشه‌شناسیک، آن را از دو بخش «خواره» + «زمیه» دانسته‌اند. مک‌کنزی معنای بخش اول را پایین و فرودست (مانند «خوار») و زاخائو آن را پرورنده (nourishing) دانسته‌اند. بخش دوم نیز همان «زمین» است. پس خوارزم یعنی سرزمین پرورنده یا سرزمین فرودست.

سرزمین خوارزم در آسیای میانه و در خاور دریای گرگان (کاسپین) قرار داشته است. برخی سرزمین خوارزم را همان «آریانه وییجه» یا «ایرانویج» (ویژه‌ی ایرانیان/آریاییان) دانسته‌اند اما گراردو نیولی (Gherardo Gnoli)، ایران‌شناس ایتالیایی، این نظریه را نمی‌پذیرد. سرزمین خوارزم امروزه بخشی از جمهوری ازبکستان شده است.

خوارزمیان از تیره‌های ایرانی بودند و از همان زمان هخامنشیان بخشی از ارتش بودند و به ویژه در سوارکاری بسیار ورزیده بودند و بخشی از سواره‌نظام ارتش هخامنشیان بودند. عکس زیر از کتاب ارتش هخامنشیان اسواری خوارزمی را نشان می‌دهد:


اسوار خوارزمی در زمان هخامنشیان

خوارزمیان و زبان خوارزمی دوران اسلامی
خوارزمیان در دوران پس از اسلام نیز هم چنان بخش مهمی از فضای فرهنگی و سیاسی ایران بودند. محمد پسر موسای خوارزمی، ریاضیدان برجسته‌ی ایرانی، با کتابش به نام «الجبر و المقابله» پایه‌گذار و سامان‌دهنده‌ی علم جبر شد و شیوه‌ی حل مسئله‌اش امروزه در اصطلاح «الگوریتم» (الخوارزمی) ماندگار و زبانزد شده است.

پس از خوارزمی، یکی از نامدارترین ایرانیان اهل خوارزم ابوریحان بیرونی (زاده: ۳۶۲ ق/ ۳۵۲ خ. / ۹۷۳ م. درگذشته ۴۴۰ ق / ۴۲۷ خ. / ۱۰۴۸ م.) است که در کتاب «آثار الباقیه» به این پیوستگی تیره‌ی خوارزمیان با دیگر ایرانیان تاکید کرده است: و أما اهل خوارزم، و ان کانوا غصناً من دوحة الفُرس»: یعنی «و مردم خوارزم، آنان شاخه‌ای از درخت استوار پارسیان (ایرانیان) هستند». ابوریحان بیرونی در همین کتاب چون زبان مادری خودش خوارزمی بوده است واژه‌های فراوانی به ویژه نام ماه‌ها و روزهای هفته و جشن‌ها را به زبان خوارزمی نیز آورده است. در کتاب دیگر خود به نام «التفهیم» هم نام ستارگان و جرم‌های آسمانی را نیز به زبان خوارزمی آورده است.

ابوریحان یادآوری می‌کند که مردم خوارزم خط و زبان خود را داشتند و کتابخانه و کتاب‌های فراوانی به زبان خوارزمی وجود داشت. درباره‌ی رفتار فاتحان عرب با زبان و خط خوارزمی می‌گوید:

«وقتی قتیبه بن مسلم باهلی، سردار حجاج، بار دوم به خوارزم رفت و آن را باز گشود هر کس را که خط خوارزمی می‌نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی‌دریغ در امان نمی‌گذاشت و هیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و کتاب‌هایشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آن که مردم رفته رفته اُمّی ماندند و از خط و کتاب بی‌بهره گشتند و اخبار آنان فراموش شد و از میان رفت.»

این رخداد در زمان حجاج پسر یوسف ثقفی یعنی در سال ۱۲۰ هجری پیش آمده است.

ایرانی دانشمند دیگر که از سرزمین خوارزم برخاسته است ابوالقاسم محمود زَمَخشَری (زاده: ۴۶۷ ق./ ۴۵۳ خ. / ۱۰۷۴ م. درگذشته: ۵۳۸ ق./ ۵۳۲ خ./ ۱۱۴۳ م.) است اهل روستای زمخشر در خوارزم. چون وی مدتی در کنار خانه‌ی کعبه زندگی می‌کرد به «جارالله» (همسایه‌ی خدا) مشهور شد. زمخشری کتابی در تفسیر قرآن دارد به نام «کشّاف» (رازگشاینده) که از مهم‌ترین و معتبرترین کتاب‌های تفسیر است. حافظ در غزلی می‌گوید:

بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر ———- چه وقت مدرسه و بحث کشف «کشّاف» است؟

زمخشری کتاب دیگری دارد در صرف و نحو زبان عربی به نام «مقدمةالادب». این کتاب نیز جزو کتاب‌های مهم در صرف و نحو بوده است. سعدی در گلستان می‌گوید وقتی به کاشغر (در نزدیکی چین) رفته بود جوانی را دید که «مقدمه‌ی نحو زمخشری در دست داشت.» زمخشری در کتاب مقدمة الادب نیز بخش‌هایی را در زیر متن عربی به زبان خوارزمی هم نوشته شده است.

ایرانی سومی که از او نوشتار به زبان خوارزمی بر جا مانده است مختار زاهدی غَزمینی است (درگذشته ۶۵۸ ق./ ۶۶۵ خ./ ۱۲۸۶ م.) اهل روستای غزمین خوارزم. وی کتابی به نام «قُنیة المُنیه» دارد. در این کتاب نیز نوشتارهایی به زبان خوارزمی یافت می‌شود.

زبان خوارزمی در دوران ما
زبان خوارزمی اندک اندک فراموش شده و به ویژه با ورود ترکان به سرزمین خوارزم و کشتار ایرانیان خوارزمی زبان آنان نیز فراموش شد و امروزه نیز در خوارزم زبان ترکی رایج است.

نخستین کوشش علمی در زمینه‌ی بازشناسی زبان خوارزمی در سده‌ی بیستم پس از جنگ جهانی دوم منتشر شد. در سال ۱۹۵۱ م./ ۱۳۳۰ خ. ولید توغان (Z. V. Togan) کتاب «مقدمة الادب» را با ترجمه‌ی خوارزمی آن در کتابی با عنوان «پاره‌ی یکم سندهایی درباره‌ی فرهنگ خوارزمی» (Documents on Khorezmian Culture, pt. 1: Muqaddimat al-adab, with the Translation in Khorezmian) در استانبول منتشر کرد.

یکی از کسانی که در زمینه‌ی زبان خوارزمی کارهای مهمی انجام داده است ایران‌شناس نامدار والتر برونو هنینگ (Walter Bruno Henning) است. استاد هنینگ در سال ۱۹۵۱ م./ ۱۳۳۰ خ. مقاله‌ای به نام «زبان خوارزمی» منتشر کرد. وی چهار سال پس از آن در سال ۱۹۵۵ م./ ۱۳۳۴ خ. مقاله‌ای به نام «ساختار فعل در زبان خوارزمی» منتشر کرد. مقاله‌ی بعدی هنینگ ده سال پس از آن یعنی در سال ۱۹۶۵ م./ ۱۳۴۴ خ. و با عنوان «سندهای خوارزمی» منتشر شد. هنینگ در سال بعد، از دانشگاه مرخصی گرفت تا کار روی فرهنگ خوارزمی را به پایان برساند. اما متاسفانه در سال ۱۹۶۷ م. /۱۳۴۶ خ. زمین خورد و پایش شکست و بر اثر آن درگذشت. فرهنگ ناتمام وی را دیوید نیل مک‌کنزی در سال ۱۹۷۱ م./ ۱۳۵۰ خ. منتشر کرد.


والتر برونو هنینگ

در سال ۱۹۶۸ م./ ۱۳۴۷ خ. یک آلمانی به نام یوهان بنتزینگ (J. Benzing) کتابی چاپ کرد به نام «مواد زبانی خوارزمی و دستنویس مقدمه الادب زمخشری» (Das chwaresmische Sprachmaterial einer Handschrift der Muqaddimat al-adab von Zamaxshari). مک‌کنزی در سال ۱۹۷۰ م./ ۱۳۴۹ خ. نقد مفصلی بر این کتاب نوشت که آن را می‌توانید در این نشانی در سایت ارزشمند آذرگشنسپ بخوانید. بنتزینگ در سال ۱۹۸۴ م./ ۱۳۶۳ خ. نیز کتابی به نام «نمایه‌ی واژگان خوارزمی» (Chwaresmischer Wortindex) منتشر کرد.

پس از مرگ نابهنگام هنینگ، مک‌کنزی و هلموت هومباخ (Helmut Humbach) نقش مهمی در پژوهش در زمینه‌ی زبان خوارزمی داشتند. در سال ۱۹۹۰ م./ ۱۳۶۹ خ. کتابی از مک‌کنزی منتشر شد به نام «عنصرهای زبان خوارزمی در قنیة المنیه» (The Khwarezmian Element in the Qunyat al-munya). مک‌کنزی در کار آماده‌سازی فرهنگ کامل خوارزمی بود اما این کار نیز پس از مرگ وی در سال ۲۰۰۱ م./ ۱۳۸۰ خ. ناتمام ماند.

هلموت هومباخ هم در کتاب «انبارگ زبانیک ایرانیک» (Compendium Linguarum Iranicarum) چاپ سال ۱۹۸۹ م./ ۱۳۶۸ خ. در ویسبادن آلمان به ویراستاری شمیت (R. Schmitt) بخش زبان خوارزمی را فراهم کرده است.

خاستگاه:
برای نوشتن این مطلب از مقاله‌ی مک‌کنزی درباره‌ی زبان خوارزمی در دانشنامه‌ی ایرانیکا بهره برده‌ام.

گفتنی است که در سال ۱۳۸۷ خ./ ۲۰۰۸ م. آقای یدالله منصوری، پژوهشگر گروه زبان‌های ایرانی فرهنگستان زبان و ادب پارسی، مقاله‌های یاد شده در بالا را ترجمه و در کتابی منتشر کرد:


نام کتاب: ده گفتار درباره‌ی زبان خوارزمی
مترجم: یدالله منصوری
ناشر: انتشارات طهوری
سال: ۱۳۸۷ خ.
صفحه: 239 صفحه

این کتاب شامل ترجمه‌های مقاله‌های زیر از هنینگ و مک‌کنزی و هومباخ و نیولی است:
۱- «ساختار فعل خوارزمی» (The Structure of the Khwarezmian Verb) اثر هنینگ
۲- «زبان خوارزمی» (The Khwarezmian Language) اثر هنینگ
۳- «اسناد زبان خوارزمی» (The Choresmian Documents) اثر هنینگ
۴- «ماده‌های فعل ایمپرفکت [!] خوارزمی» (Khwarezmian Imper­fect Stems) اثر مک‌کنزی (ترجمه‌ی درست‌تر: ستاک‌های فعل ناکامل در زبان خوارزمی)
۵- «زبان خوارزمی و اوستایی» اثر مک‌کنزی (نام مقاله‌ی انگلیسی را نیافتم)
۶- «زبان خوارزمی در كتاب‌های فقهی» اثر مک‌کنزی
۷- «زبان خوارزمی» اثر مک‌کنزی
۸- «واژه‌بست‌ها در خوارزمی» اثر مک‌کنزی
۹- «زبان خوارزمی» اثر هومباخ
۱۰- «نکاتی ديگر درباره‌ی فرضيه‌ی خوارزمی» اثر گراردو نیولی (Gherardi Gnoli)

در پایان نیز نمايه‌ی واژگان، نامنامه و پيوست آمده است.

آدینه ۲۸/آبان/۱۳۸۹ – ۱۹/نوامبر/۲۰۱۰

در سال ۲۰۰۴ م./۱۳۸۳ خ. دکتر جاناتان لی (Jonathan Lee)، تاریخ‌دان بریتانیایی، سفری به شمال افغانستان کرد و اهالی روستای شامرق (Shāmarq) او را به کوه‌نگاره‌ای (rock relief) راهنمایی کردند که در اصطلاح محلی بدانجا «رگِ بی‌بی» (Rag-i Bibi) گفته می‌شد. اهالی آنجا به یاد داشتند که گروه دیوانه و افراطی طالبان در سال ۲۰۰۱ م./ ۱۳۸۰ خ. چه گونه «خنگ بت و سرخ بت» یا همان دو بودای شهر بامیان را – که از آثار باستانی گرانبها و ارزشمند فرهنگ ایرانی بود – با بمب‌های کینه و نادانی خویش نابود کردند. از این رو برای حفظ این اثر باستانی شامرق از دستبرد و نابودی، دانشمند بریتانیایی را بدانجا راهنمایی کردند. جاناتان لی نیز در بازگشت خود به لندن با باستان‌شناس فرانسوی فرانتس گرِنِه (Frantz Grenet) روبرو شد. فرانتس گرنه رهبری تیم باستان‌شناسی را به دوش گرفت و در سال ۲۰۰۷ م./۱۳۸۶ خ. گزارش مفصلی در ۲۱ صفحه با عکس در این باره منتشر ساخت که من در این نوشتار از آن سود برده‌ام.

«رگ بی‌بی» در چند کیلومتری جنوب پُل خُمری، مرکز ولایت [=استان] بَغلان در شمال شرق کشور افغانستان امروزی است. این اثر تاریخی در مسیر بلخ یا در پارسی کهن و سنگ‌نبشته‌های داریوش بزرگ هخامنشی باختریش (Baxtris در انگلیسی Bactria) به سوی کابل و در ۲۵ کیلومتری سرخ کُتَل، پایتخت شاهان کوشانی قرار دارد.


موقعیت استان بغلان در افغانستان


موقعیت کوه نگاره نسبت به جاده

متاسفانه به خاطر دستبرد زمانه و به احتمال زیاد زمین لرزه و دخالت دست انسان بخش هایی از این اثر از میان رفته است. این نگاره ۶.۵ متر درازا و ۴.۹ متر بلندا دارد. در این نگاره یک سوارکار شاهانه با آرایش ساسانی و دو نژاده با پوشاک کوشانی دیده می‌شوند.


کوه‌نگاره‌ی رگ بی‌بی

با توجه به آرایش مو و صحنه‌آرایی و آذین‌های لگام اسب، نظر فرانتس گرنه آن است که سوارکار شاهانه همانا شاپور یکم ساسانی است. و می‌دانیم که شاپور یکم در سال‌های ۲۶۰ م. پادشاهی کوشان را زیردست خود کرد و یک شاهزاده‌ی ساسانی را فرمانروای آنجا کرد و بدین ترتیب پادشاهی کوشان را بخشی از شاهنشاهی ایران ساسانی ساخت.

کوشان‌ها خود قومی ایرانی بودند که در شرق ایران بزرگ و در مرز میان دنیای ایرانی و هندی و چینی قرار داشتند. از کوشان‌ها در شاهنامه به صورت کُشانی نام برده شده است و اشکبوس و کاموس کُشانی از پهلوانان آنان بوده‌اند.

در این کوه‌نگاره کرگدن تک‌شاخی نیز دیده می‌شود که از جانوران هندوستان است و در واقع شاپور یکم ساسانی با این کرگدن به گونه‌ای نمادین چیرگی خود بر سرزمین هندوستان را نشان داده است. باید به یاد داشت که تا سال ۱۹۴۷ م./۱۳۲۶ خ. پیشاور و لاهور و کراچی و … همه بخشی از هندوستان بودند و کشور پاکستان وجود خارجی نداشت و تنها پس از اِفراز و بخش‌بندی هندوستان (Partition of India) پدید آمد.


سر کرگدن در زیر پای اسب


همبری (مقایسه‌ی) کوه‌نگاره‌ی رگ بی‌بی و شاپور یکم در نقش رستم

شاپور در سنگنبشته‌ی روی «دژ نپشت» یا به اصطلاح «کعبه‌ی زرتشت» – که به سال ۲۶۲ م. نویسانده است – می‌گوید که «کوشان‌شهر تا فراز پشکابور = پیشاور» (Kušānšahr tā frāz ō Pašākbûr) را گرفته است و پسرش نرسه را شاه سند و سیستان و توران می‌خواند.

عکس‌های بیشتری از کوه‌نگاره‌ی رگ بی‌بی را می‌توانید در وبگاه شخصی فرانتس گرنه در نشانی زیر ببینید:

http://frantz.grenet.free.fr/2bgal/disp_serie.php?id_album=6

گزارش فرانتس گرنه (به زبان فرانسه) نیز در نشانی زیر در دسترس است:

http://www.persee.fr/web/revues/home/prescript/article/crai_0065-0536_2005_num_149_1_22838

درباره‌ی نام «رگِ بی‌بی» فرانتس گرنه آن را به معنای «رگ بی‌بی فاطمه» (la veine de la Dame [Fatima]) دختر پیامبر اسلام دانسته است. درباره‌ی بخش «بی‌بی» در این نام به نظر من شاید در اصل این نگاره تصویری از اناهیتا وجود داشته است. می‌دانیم که ایرانیان باستان اناهیتا را گرامی می‌داشتند و پرستشگاه‌های اناهیتا در سراسر ایران فراوان بوده است و سرشناس‌ترین آنها در کنگاور بوده است. نامجاهایی که در آنها دختر و بی‌بی دیده می‌شود به اناهیتا مربوط اند مانند کوه بی‌بی شهربانو در نزدیکی تهران یا «پُل دختر» در ایلام و «قلعه‌ی دختر» در نزدیکی شهر باکو در ارّان. پس از اسلام ایرانیان برای حفظ آثار گذشتگان خود از نابودی، آنها را به شخصیت‌های اسلامی نسبت می‌دادند. برای نمونه، قبر کورش بزرگ هخامنشی به نام «مشهد مادر سلیمان» شناخته می‌شد. یا باور به پاکیزه نگه داشتن آب – که اناهیتا ایزد نگهبان آن بود – به شکل این مَثَل رایج درآمد که «آب مهریه‌ی فاطمه زهرا است» (البته این مَثَل برای آسان‌گیری در کار آغاز زناشویی نیز به کار می‌رود یعنی مهریه باید سبک و در دسترس باشد مانند آب).


آناهیتا و بهرام در نقش رستم

درباره‌ی بخش رگ به نظر من باید جست‌وجوی بیشتری کرد. چون رگ به معنای رایج آن یعنی «راهی در تن جانوران برای خون» در این ترکیب معنایی ندارد. البته در فرهنگ دهخدا یکی از معناهای رگ را «شهر» دانسته است و همان واژه‌ای است که در نام شهر ری (شکل باستانی: رگا یا رغا) و در مراغه (مَه رگا/رغا = شهر بزرگ) دیده می‌شود. باید دید که در گویش‌های محلی بغلان آیا رگ معنای خاصی دیگری دارد.

متاسفانه به نظر می‌رسد این اثر مهم باستانی ساسانیان در میان ایرانیان امروز زیاد شناخته نشده است و جست‌وجوی من در صفحه‌های پارسی اینترنت تنها یک صفحه‌ی اصلی (در وبلاگ «باستان‌شناسی ایران» و چند صفحه‌ی رونویس یا کُپی آن) را نشان داد که در همان سال ۲۰۰۷ م/ ۱۳۸۶ خ. به صورت ترجمه‌ای از خبر سپاخ (SPACH = انجمن پاسداری میراث فرهنگی افغانستان) را ترجمه کرده بود و این اثر را تنها برای «تاریخ افغانستان» مهم دانسته بود و از گسترش نفوذ ساسانیان در «افغانستان» در دوران شاپور سخن گفته بود!

با سپاس از دکتر حیدری ملایری که مرا با این نگاره و گزارش فرانتس گرنه آشنا کرد.

پی‌نوشت
درباره‌ی بخش «رگ» دکتر حافظیان گفته است که شاید «رگ» شکل دیگری از «رج» باشد. به نظرم پیشنهاد خوبی است چون رج به همان معنای رده و رسته و رشته و ردیف است و منظور کسانی است که کنار هم صف کشیده‌اند و در این کوه‌نگاره نیز گفتیم که نژادگانی در کنار شاپور صف کشیده‌اند. در فرهنگ دهخدا، درآیه‌ی رج چنین آمده است:

رج: صف. رسته. رده. رجه. قطار (ناظم الاطباء). ردیف. راسته. رگه. مردف. (یادداشت مرحوم دهخدا). رژه
رج بستن: رده بستن، صف زدن، صف بستن.

در عکس زیر هم که در سایت فرانتس گرنه آمده، دست کم از این زاویه‌ی دید، تصویر بانویی به چشم می‌رسد که گویا شرم‌آلود سر به زیر افکنده است که شاید در چشم مردم منطقه «بی‌بی» باشد.

سناتروک شاه عرب!

منتشرشده: اکتبر 19, 2010 در اشکانیان, تاريخ باستان

سه‌شنبه ۲۷/مهرماه/۱۳۸۹ – ۱۹/اکتبر/۲۰۱۰

نام شاهان هخامنشی و ساسانی را بیشتر ما می‌دانیم و به گوشمان خورده است. اما متاسفانه دانش همگانی درباره‌ی نام شاهان اشکانی بسیار کم است. البته باید یادآور شد که دانش کارشناسان تاریخ هم درباره‌ی اشکانیان به اندازه‌ی دو شاهنشاهی دیگر ایرانی نیست. در این میان برخی به سودجویی و بهره‌برداری از این کمبود آگاهی پرداخته‌اند و تاریخ اشکانیان را تحریف می‌کنند. پیشتر درباره‌ی پان‌ترکان نوشتم که با وجود تمام گواهی‌های زبانی و تاریخی بر ایرانی بودن اشکانیان، آنان را ترک (تورک!) می‌دانند و می‌گویند چون اینها «تورک» بودند خاندان «فارس شوونیست» ساسانی تمام آثار آنان را نابود کرده است و در تاریخ هم از آنها نامی برده نمی‌شود!!! نوشته‌ی یک صهیونیست را هم آوردم که گفته بود اشکانیان از قوم بنی‌اسراییل بودند و چون همه با یهودیان بد هستند و اشکانیان چندین بار رومیان را شکست دادند در کتاب‌های تاریخی نامی از اشکانیان یهود برده نمی‌شود!!!

اشکانیان مانند ساسانیان همسایه‌ی روم بودند و در منطقه‌ی میان‌رودان و شام (در انگلیسی: Levant) جنگ‌های فراوانی با رومیان کردند و این منطقه پیوسته بین آنان دست به دست می‌شد. گاه اشکانیان تا اردن امروزی و شهر «دورا اوروپوس» (Dura Europos) می‌رفتند و گاه آن منطقه را به رومیان واگذار می‌کردند.

در سال ۷۵ پ.م. شاهی اشکانی به تخت نشست که متاسفانه نامش را به شیوه‌های گوناگون نوشته‌اند. در جلد سوم «تاریخ ایران کمبریج» بر پایه‌ی منبع‌های رومی نام او به شکل‌های زیر آمده است:
– سَناترئوسس (Sanatroeces)
– سیناتروسس (Sinatroces یا Sinatruces)
– سینتریکوس (Sintricus)
– حتا ساتیرون (Satirun)

در تاریخ‌نگاری معاصر ما نام او به نوعی ساده‌تر شده است و به شکل سناتروک (Sanatruk یا Sanatruq) یا سناتروکو (Sanatruqu) نوشته می‌شود.

جلد پنجم از کتاب هفت جلدی «هفت پادشاهی بزرگ باستان خاوری» (The Seven Great Monarchies of the Ancient Eastern World) نوشته‌ی جورج راولینسون (سال ۱۸۷۳ م. / ۱۲۵۲ خ.، زمان ناصرالدین شاه) نخستین کتابی است که در دوران ما به تمامی درباره‌ی شاهنشاهی اشکانیان نوشته شده است. در فصل دهم این کتاب راولینسون سناتروک را به احتمال زیاد پسر مهرداد یکم (در انگلیسی: Mithridates)، اشک ششم، و بنابراین برادر فرهاد دوم (در انگلیسی: Phraates) می‌داند.

راولینسون احتمال می‌دهد که در یکی از جنگ‌های مهرداد یکم با سکاهای باختری (Scythians) این پسر بزرگ به عنوان گروگان به سکاهای باختری سپرده شد و بیش از پنجاه سال از عمرش را در میان سکاهای باختری گذراند. پس از مرگ مهرداد یکم، گروهی از سکاهای باختری که به نام «سکاهای رونده» یا کوچ‌نشین (در انگلیسی: Sacauracae برگرفته از عبارت پارسی Saka ravuka یعنی سکای رونده) سناتروک را به پادشاهی رساندند. راولینسون می‌نویسد که پس از مرگ سناتروک پسرش فرهاد سوم به پادشاهی رسید.


مجسمه‌ی سناتروک – موزه‌ی بغداد

(متاسفانه در تجاوز امریکاییان به عراق این مجسمه آسیب دیده و به نوشته‌ی پایگاه اینترنتی موزه‌ی بغداد سر جدا شده‌ی این مجسمه در خانه‌ی یک نفر در سوریه پیدا شده!)

در منبع‌های دیگری نام دختر سناتروک را وَسفَری (Wasfari) یا وَسپَری (Waspari) یا وَشفَری (Washfari) نوشته‌اند.


مجسمه‌ی وسفری دختر سناتروک

به نظر من به احتمال فراوان «سناتروک» نام این شاه اشکانی نیست بلکه باید لقب او باشد. تلاش من برای ریشه‌یابی این نام به جایی نرسید اما این گمان من را دوبه‌وآز تایید کرد. کتاب مهم دیگری که در دوران ما به تمامی به تاریخ سیاسی اشکانیان پرداخته است کتاب «تاریخ سیاسی پارت» (A political history of Parthia) نوشته‌ی نیلسن کارِل دوبه‌وآز (Neilson C. Debevoise) امریکایی است. دوبواز شاگرد اومستد (Olmstead) بود که کتاب «تاریخ شاهنشاهی هخامنشیان» را نوشته است. کتاب تاریخ سیاسی پارت در سال ۱۹۳۸ م. / ۱۳۱۷ خ. نوشته شده است و در سال ۱۳۴۲ خ. به دست علی‌اصغر حکمت به پارسی برگردانده شد و انتشارات ابن‌سینا آن را منتشر کرده است. در صفحه‌ی ۳۷ این ترجمه چنین آمده است:

در حدود سال ۷۵ ق.م. نام شاه دیگری به نام ارشَکان (Arashkan) … در الواح بابلی ملاحظه می‌شود و این همان پادشاه موسوم به سیناتروسیس (Sinatruces) است که بدون تردید در آن تاریخ بر تخت سلطنت قرار داشته است. این پادشاه پیرمردی بوده است هشتاد ساله که او را در میان قبایل ساکارکائو وارث سلطنت پارت خوانده‌اند.

بنابراین گویا نام اصلی سناتروک ارشکان بوده است. دوبه‌وآز نیز به زندگی سناتروک در میان سکاهای باختری و یاری سکاهای رونده برای پادشاه شدن سناتروک اشاره می‌کند. دوبوآز در صفحه‌ی ۵۱ می‌نویسد که پس از سناتروسیس پسرش فرهاد سوم با لقب تئوس (Theos = خدا) به جای پدر خود به تخت نشست. البته روشن است که این لقب رومی است و باید ترجمه‌ی لقب ایرانی او (شاید «بغ») بوده باشد.

هیلدگارد لوی (Hildegard Lewy) در مقاله‌ی خود در سال ۱۹۴۴ م. نام سناتروک در سندهای بابلی را اَرشَه‌کام (Arshakam) خوانده است.

بنابراین تمام منبع‌های معتبر سناتروک را ایرانی و پدر فرهاد سوم اشکانی و (با احتمال زیاد) فرزند مهرداد یکم می‌دانند. اما به تازگی یکی از خوانندگان این وبلاگ برایم نوشت که عراقیان به خاطر این که سناتروک در شهر «هترا» (Hatra) – که امروزه در زبان عربی «حَضر» (Hadr) خوانده می‌شود – شاه بوده او را شاه عرب می‌خوانند! امروزه شهر حضر در ۲۹۰ کیلومتری شمال غرب بغداد و ۱۱۰ کیلومتری جنوب غرب موصل قرار دارد. لابد به خاطر این که مجسمه‌ی سناتروک در موزه‌ی بغداد است! لابد چند وقت دیگر خسرو انوشیروان و خسرو پرویز نیز جزو شاهان عرب به حساب می‌آیند!

پی‌نوشت:
درباره‌ی نام دختر سناتروک یعنی «وسپری/وسفری»، آقای بابک رضوانی پیشنهاد کرد که شاید در اصل «ویس-پَری» بوده است. به نظر من احتمال بدی نیست اما باید پژوهش بیشتر کرد و کارشناسان زبان‌های کهن نظر بدهند.

نام «ویس» در داستان عاشقانه‌ی «ویس و رامین» دیده می‌شود که از زمان اشکانیان به یادگار مانده است. هم چنین خود واژه‌ی «ویس» به معنای خانه و خاندان نیز هست. جانشین شاه (ولی‌عهد) را در زبان پارسی «ویس-پور» یا «واس-پور» (در آرامی: بری بیت=پسر خانه) می‌گویند. پس شاید ویس-پری به معنای «پَری یا زیباروی خانه و خاندان» بوده باشد اگر واژه‌ی پری در زمان اشکانیان به معنای امروزی به کار می‌رفته است.

پی‌نوشت ۲:
بر پایه‌ی فرهنگ دهخدا، زنده‌یاد حسن پیرنیا (مشیرالدوله) در کتاب تاریخ ایران باستان خود نام این شاه اشکانی را به شکل «سنتروک» نوشته و گونه‌های یونانی آن را چنین آورده است:
– سیناتروکس فیه‌گون (Sinatrokes Phiegon)
– سینتروکس (Sintrokes)
– سینترویکس (Saintroikes)
پیرنیا سناتروک را به جای پسر مهرداد یکم، برادر او دانسته است.

پی‌نوشت ۳:
پس از جست‌وجوی بیشتر به مورد دیگری برخوردم:

همزمان با سناتروک که در سال ۷۵ پ.م. در غرب شاهنشاهی اشکانیان در میان‌رودان به شاهی رسید در شرق ایران در سیستان و بلخ، شاه سکایی/پارتی دیگری – که گویا از خاندان اشکانی نبود – به نام «سنابار» (Sanabares) به تخت نشست و به نام خود سکه زد. این دورانی است که پس از مرگ مهرداد یکم در سال ۸۸ پ.م. اوضاع شاهنشاهی اشکانی آشفته بوده و از هر سویی شاه پارتی برخاسته بود. در ارمنستان تیگران بزرگ – که او هم سکایی/پارتی بود – به تخت نشست و ارمنستان و ماد را زیر فرمان خود آورد. این دوران را در برخی مقاله‌ها «دوران تاریک اشکانیان» می‌نامند تا این که اُرُد دوم در سال ۵۷ پ.م. به پادشاهی می‌رسد و دوباره اوضاع را بسامان می‌کند و در سال ۵۳ پ.م. اران-اسپهبد او رستم سورن-پهلو در نبردی در دشت کارای (حرّان) با ده هزار نفر سواره‌نظام ورزیده‌ی خود سپاه سی هزار نفری کراسوس رومی را تارومار می‌کند.

از نزدیکی سناتروک و سنابار شاید بتوان نتیجه گرفت که این نام ریشه‌ی سکایی دارد. شاید بخش نخست با «سئنه» که در نام سیمرغ (در پهلوی: سئن مُرو sen murw یا sen muruk و در اوستایی: مورغو سئنو murghu saeno) و نام سینا (در اوستا فرَوَهر Saena ستوده شده است) پیوندی داشته باشد. یعنی شاید این دو نام در اصل «سئنه تروکه»؟ و «سئنه بره»؟ بوده‌اند.

پنج‌شنبه ۸/مهرماه/۱۳۸۹ – ۳۰/سپتامبر/۲۰۱۰

گاهی درباره‌ی زبان پارسی میانه یا همان پهلوی گفته می‌شود که زبانی مرده است. به نظر من این سخن بیشتر به خاطر ناآشنایی با زبان پارسی میانه است. از این رو در این نوشتار می‌کوشم با آوردن برخی متن‌های نمونه به این پرسش پاسخ دهم.

یکی از مانع‌های آشنایی ما با زبان پهلوی خط آن است. برای نمونه به این چند جمله از آغاز کتاب «ارداویرافنامگ» نگاه کنید. داستان ارداویرافنامگ به آغاز دوران ساسانیان (نزدیک ۳۰۰ م.) بازمی‌گردد و به احتمال زیاد، متن ارداویرافنامگ در شکل کنونی خود به دوران خسرو یکم انوشیروان (۵۶۰ م.) بازمی‌گردد.

روشن است که اگر به این متن نگاه کنیم برایمان چیز غریب و «مُرده»ای خواهد بود. حال بگذارید چند بند آغاز این کتاب را با حرف‌های آشنای خودمان ترانویسی کنم:

پد نام ی یزدان

ایدون گویند کو ایو-بار اَهلَو زَردُخشت دین پذیرفت اندر گیهان رواگ بکرد تا بَوَندَگیه سه سد سال دین اندر اَبیزَگیه اُد مردم اندر اَبی‌گومانیه بودهِند.

اُد پَس گیزیستگ گُن‌ناگ مینوگ دُروَند گمان کردن مردمان پد این دین رای آن گیزیستگ اَلِکسَندَر هرومیگ موزراییگ-مانیشن ویابانَنید. اُد پَد گران سِزد اُد نبرد اُد ویشیگ اُ اِران-شهر فرستید. اوش اوی ایران-دِهی‌بَد اُزَد. اُد در اُد خوداییه ویشفت اُد اَویران کرد.

اُد این دین چیون اَبِستاگ اُد زَند اَبَر گاو پوست‌ایهای ویراستگ پَد آب ی زرّ نبشتَگ اندر ستخر ی پابگان پَد دژ ی «نبشت» نِهاد ایستاد. اوی پتیارگ وَد-بَخت اَهلومَغ دُروَند اَناگ-کردار اَلِکسَندَر هرومیگ موزراییگ-مانیشن اَبَر آورد اُد بسوخت. اُد چند دستوَران اُد دادوَران اُد هیربَدان اُد موبَدان اُد دین‌بُرداران اُد اَبزارمَندان اُد داناگان ی اِران-شهر رای بکوشت.

می‌بینید که خیلی بهتر شد. حال چند واژه در این متن را توضیح می‌دهم:
– پَد: حرف اضافه که امروزه به صورت «به» کوتاه شده است. اگر پس از آن «ا» بیاید دوباره به همان صورت قدیمی بازمی‌گردد مانند بدو=به او، بدین=به این، بدان=به آن، بدیشان=به ایشان و ..
– ی: نشان اضافه که امروزه به صورت زیر (کسره) نوشته می‌شود.
– اَبیزگیه: اَ پیشوند منفی‌ساز. بیزگ = بیخته. مخلوط شده. ایه: پسوند اسم‌ساز که امروزه به شکل «ـی» کوتاه شده.
– ابی‌گومانیه: اَبی=بی. گومان=گمان.

– اُد: حرف پیوند که امروزه به شکل ـُ کوتاه شده اما به شکل «وُ» نوشته می‌شود. گاهی برخی کسان به اشتباه و برای لفظ قلم آن را «وَ» (va) می‌خوانند و گمان می‌کنند ـُ عامیانه است! حال آن که در شاهنامه و تمام آثار ادب زبان پارسی این حرف ربط ـُ خوانده می‌شود.
به روز نبرد آن یل ارجمند ———— به تیغ و به خنجر، به گرز و کمند
بُرید و درید و شکست و ببست ——— یلان را سر و سینه و پا و دست

– موزرایه: مصر. موزراییگ-مانیشن: آن که مان یا خانه‌اش در مصر باشد=مصرنشین
– اران-شهر: کشور ایرها. ایران‌شهر. ایران
– ایر: آزاده. آریایی‌. ایرانی
– شهر: سرزمین پهناور که امروزه کشور می‌گوییم.
– دیهی‌بد: دیه‌بد = بزرگ دیه یا سرزمین
– استخر ی پابگان: استخر شهر پابک.
– ایها: نشان جمع که امروزه به شکل «ها» ساده شده است. گاو پوست‌ایها = پوست‌های گاو
– دستوَر: وزیر، موبد بزرگ
– دادوَر: آن که داد بدهد = قاضی
– دین‌بُردار: آن که برنده یا حامل دین باشد

بازنویسی این متن به پارسی نو یا زبان امروزی ما چنین است:

چنین گویند که پس از آن که زرتشت نیکوکار دین پذیرفت آن را در جهان رواج داد. تا سرآمدن سیصد سال، دین در بی‌آمیختگی (=پاکی) بود و مردمان در بی‌گمانی بودند.

پس اهریمن (انگره مینوی) گناهکار گجسته‌ی دروغگوی برای به گمان انداختن مردمان به این دین، آن اسکندر رومی مصر-نشین را از راه به در کرد. او را با وحشیگری و خشونت و هراس فراوان به سوی ایران-شهر فرستاد. او فرمانروای سرزمین آزادگان را زد (=کشت) و آن پادشاهی را آشفت و ویران کرد.

و اوستا و زند این دین را بر پوست‌های گاو پرداخته به آب زر نوشته بودند و در استخر پابگان در دژی (به نام) «نبشت» نهاده بودند. اسکندر رومی مصر-نشین بدکاره‌ی بدبخت زشتکار دروغگوی بدکردار آنها را برآورد و بسوخت. و چند دستور و دادور و هیربد و موبد و دین‌بردار و توانایان و دانایان ایران-شهر را بکشت.

نمونه‌ی دیگری از متن‌های پارسی میانه را از جلد نخست کتاب «سبک‌شناسی» نوشته‌ی استاد شادوران ملک‌الشعرا محمدتقی بهار را می‌آورم.

شعری به نام «در ستایش درخت نور» از یافته‌های تورفان (Turfan) متعلق به پیروان مانی که گویا بخشی از کتاب «شاهپورگان» مانی باشد. یعنی زمان آن به آغاز دوران ساسانیان (۲۴۰ م.) می‌رسد:

خورشیت ی روشن اُد پورماه ی بَرازاگ
روژِندا برازند از تنوار ی اوی درخت
مُروان ی بامیوان اوی وازِند شادیها
وازِند کبوتر [اُد] فرَشَه‌مُرو ی وسپ [گونگ]
سراویند اُد آواژند … کنیگان
بِستایند [هماگ] تنوار ی اوی [درخت]

– پورماه: ماه پُر. ماه کامل
– مُرو: مرغ. پرنده
– فرشه مرو: مرغ جنگلی، تاووس، قرقاول
– بامیوان: بامی. بامدادی. (صفت شهر بلخ نیز بامیان است به همین معنای روشن و بامدادی)
– وازند: واجند. از واجیدن یا واژیدن به معنای سخن گفتن. واژه از همین ریشه است. باباطاهر نیز در دوبیتی‌های خود گوید: چه واجُم؟ از چه واجُم؟ با که واجُم؟
– وسپ: کوتاه شده‌ی هرویسپ. اما ما بخش نخست آن یعنی «هر» را به کار می‌بریم. ویسپ گونگ = هر گونه.

بازنویسی به زبان امروزی:

خورشید روشن و ماه پُر برازنده
روشنی دهند و برازندگی کنند از تنه‌ی آن درخت
مرغان بامدادی سخن گویند به شادی
سخن گویند کبوتران و مرغان وحشی و همه گونه مرغان
سرود گویند و آواز برکشند … دختران
بستایند همگی تنه‌ی آن درخت را.

نمونه‌ی دیگر ترانه‌ی «درخت آسوریک» یا درخت آشوریگ است. آسوریک یا آشوریگ صفت نسبی آشور/آسور است که در زبان پهلوی به میان‌رودان و به ویژه شمال آن گفته می‌شده یعنی آنچه امروز کردستان عراق خوانده می‌شود. این منطقه بعدها در زبان پارسی «شهرآشور» و به صورت کوتاه شده «شهرَزور» درآمده که فلسفه‌دان و پزشک بزرگ ایرانی یعنی «شمس‌الدین محمد شهرَزوری» از بستگان شهاب‌الدین یحیا سهروردی از همین منطقه برخاسته است.

این هم بخشی از درخت آسوریک:

درختی رُست است تَراَو شَترو آسوریک
بُنَش خوشک است، سرش هست تر
وَرگش کنیا (نَی) مانَد، بَرَش مانَد انگور.
شیرین بار آورد.
مرتومان وینای آن ام درخت ی بولند
بوژ اَواَم نپردت کو از هچ تو اوَرتَر اَم پت وَس گونَگ هیر.

توضیح برخی واژه‌ها:
– تراو: ترا. آن سو. (شبیه پیشوند trans در لاتین) امروزه به صورت پیشوند به کار می‌رود مانند ترابری. ترادیسی
– شترو: کوتاه شده‌ی آن امروزه «شهر» است. سرزمین
– بوژ: بز
– پت: پد. به
– وس: بسی

بازنویسی به زبان امروزی:

درختی رسته است آن سوی سرزمین آشور
بن (ریشه)اش خشک است و سرش تر است.
برگش به نی می‌مانَد (شبیه است) و بر (میوه)اش به انگور.
بار شیرین می‌آورد
مردمان بینی/گویا من آن درخت بلندم
بُز با من نبرد (رقابت) کند که من از تو برترم به بسی گونه چیز.

هم چنین نگاه کنید به نوشتاری پیشین درباره‌ی کتاب «شهرستانهای ایران‌شهر» که از دوران ساسانیان به یادگار مانده است.

البته یادآور می‌شوم که زبان پارسی میانه زبانی است که به مدت هشت صد سال (از ۲۰۰ پیش از میلاد و زمان اشکانیان تا ۶۰۰ م. در پایان دوران ساسانیان) در ایران رواج داشته و در طول زمان تغییرهایی کرده است. اما همان گونه که می‌بینید این زبان بسیار به زبان امروزی ما نزدیک است. حتا برخی از ساختارهای دستوری و گونه‌های پهلوی واژه‌ها در برخی زبان‌های دیگری ایرانی (لری، کردی، گیلکی، مازندرانی و …) و گویش‌های شهرهای ایران‌زمین برجا مانده است.

نمی‌خواهم تفاوت‌های دستوری و واژگانی زبان پارسی میانه و پارسی نو را نادیده بگیرم. این گونه تغییرهای واژگانی و دستوری و تغییر معنای واژگان در هر زبانی، به ویژه در درازنای تاریخی مانند این، طبیعی و پذیرفتنی است و به گفته‌ی استاد بهار «ناموس تطوّر» (قانون فرگشت یا evolution) همواره در کار است. اما به نظر من شباهت و پیوستگی بسیار بیشتر از تفاوت و گسستگی است. به همین خاطر نیز استاد دکتر پرویز ناتل خانلری در کتاب تاریخ زبان پارسی می‌نویسد که زبان‌های پارسی کهن و پارسی میانه (پهلوی) نمرده‌اند بلکه در کالبد زبان پارسی نو به زندگی خود ادامه می‌دهند.

نکته در اینجا است که چون زبان پارسی میانه یا پهلوی با خطی متفاوت نوشته می‌شود بسیاری ما از آن بی‌خبریم و این گمان در ما پدید آمده که زبانی است بسیار متفاوت و «مُرده» که ما هیچ از آن نمی‌فهمیم. اگر متن‌های پهلوی را با حرف‌های پارسی امروزی ترانویسی کنیم، خواهیم دید که چه اندازه افسانه‌ی «مُرده بودن» این زبان بی‌پایه است. زمانی پیش از آمدن رایانگر به ایران و رواج آن در میان مردم و بسیار پیش از پدید آمدن اینترنت و مجبور شدن مردم به نوشتن زبان پارسی به خط لاتین، عده‌ای برای سر به سر گذاشتن دوستان جمله‌های پارسی را با خط انگلیسی می‌نوشتند و یکی از آنها چنین بود: zur nazan farsi neveshtam! (زور نزن! فارسی نوشتم.) حال داستان زبان پهلوی و زبان امروزی ما تا اندازه‌ای شبیه این زور زدن‌ها است! منظورم این است که خط نباید با زبان اشتباه شود و متفاوت بودن خط نباید شبهه‌ی متفاوت بودن زبان را سبب شود.

به نظر من یکی از پیامدهای مهم پذیرفتن زنده بودن زبان پهلوی، روی آوردن بیشتر مردم امروز به میراث ادبی این زبان و آشنا شدن با آن است. پیامد دیگر، باز شدن گنجینه‌ی این بخش از زبان برای کاربرد در واژه‌سازی برای زمینه‌های علمی و فنی تواند بود.

پی نوشت
دوست خواننده‌ای در بخش نظرها گفته که کاش فرهنگستان به توانایی زبان پهلوی در واژه‌سازی توجه کند. متاسفانه فرهنگستان کنونی بسیار از خود لَختی و کندی نشان می‌دهد و محافظه‌کارانه عمل می‌کند و برای زدودن برخی ساختارهای تحمیلی زبان عربی به زبان پارسی واکنشی نشان نمی‌دهد. موضوع توجه به زبان‌های ایرانیِ دیگر، به ویژه زبان پهلوی، چیزی است که نزدیک هشتاد سال پیش استاد ابراهیم پورداوود بدان اشاره کرد. حتا چهل سال پیش نیز دکتر صادق کیا و دکتر محمد مقدم در فرهنسگتان دوم همین کار را دنبال کردند. اما به کارشان انگ «باستانگرایی» زده شد. امروزه نیز همان گونه که پیشتر نوشته‌ام دکتر میرشمس‌الدین ادیب سلطانی و دکتر محمد حیدری ملایری همین روش را پی گرفته‌اند و دستاوردهای بزرگی داشته‌اند. ولی کسانی چون داریوش آشوری کار آنان را «دلیرانه» اما غیرعملی و ناکاربردی می‌داند و ترجیح می‌دهد خود به ساختن ترکیب‌های شترگاوپلنگی چون «مدرنیّت» و «سیستمانه» بپردازد. خوشبختانه نسل امروزی دانشجویان و دانشگاهیان به اهمیت دیدگاه پورداوود و کارهای دکتر ادیب سلطانی و دکتر حیدری ملایری پی برده و به پیشواز آنها رفته است.

هم چنین ن.ک. «دلشوره‌های واژه‌سازی»پاسخ من به برخی نظرهای داریوش آشوری درباره‌ی کارهای دکتر ادیب سلطانی و دکتر حیدری ملایری و نیز «با خشت و کاهگل نمی‌توان آسمانخراش ساخت» نوشته‌ی دکتر حیدری ملایری در همین وبلاگ درباره‌ی واژه‌سازی.

سه‌شنبه ۹/شهریور/۱۳۸۹ – ۳۱/آگوست/۲۰۱۰

پس از ورود اروپاییان به شرق – به ویژه به هندوستان و ایران – در سده‌های هفدهم و هژدهم میلادی، اروپاییان متوجه شباهت و همانندی زبانی میان این منطقه و کشورهای خودشان به ویژه میان زبان سانسکریت و اوستایی و زبان‌های یونانی و لاتین شدند. اندک اندک نظریه‌ی زبان‌های آریایی شکل گرفت. در ابتدا نام این زبان‌ها را «هندوژرمنیک» گذاشته بودند اما سپس بر نام هندواروپایی توافق شد. هم چنین به این نتیجه رسیدند که بایستی در دوران‌های دور تاریخی مردمانی بوده باشند که به یک زبان مشترک و ریشه‌ای به نام پُوروا-هندواروپایی (Proto-Indo-European = PIE) سخن می‌گفته‌اند. در ابتدا این گروه زبان‌ها – به ویژه شاخه‌ی شرقی آنها – را زبان‌های آریایی یا هندوآریایی می‌خواندند.

اما خاستگاه این مردمان به درستی دانسته نبود و هیچ کس بر آن همدل نبود. در اینجا بود که سیاست و قدرت وارد صحنه شد. بیشتر دانشمندان اروپایی بر پایه‌ی «خودمحوری» و «خودمرکزبینی» همیشگی‌شان – که از یونان و روم به ارث برده بودند – بر این باور بودند که این مردمان در آغاز در نزدیکی شمال دریای سیاه و در اروپا بودند و از آنجا به همه جا پخش شدند. برپایه‌ی این نظریه، آریاییان از شمال وارد هندوستان شدند و بر دراویدی‌ها – که بومیان هندوستان بودند – چیرگی یافتند. در این نظریه آریاییان مردمی بودند با تمدن برتر از دراویدی‌ها که حتا از نظر ظاهری نیز «برتری» داشتند یعنی پوست روشن و چشم بور و بلندبالا. به نظر می‌رسید که بریتانیایی‌ها به دنبال پیشینه‌ی تاریخی برای تجاوز و استعمار هندوستان بودند. در این بخش ردپایی از نژادپرستی هم دیده می‌شد و حتا برخی ادعا کرده‌اند که دولت بریتانیا به ماکس مولر، زبان‌شناس آلمانی، مبلغ کلانی داده بود (7500 پوند در آن دروان که برابر یک و نیم میلیون پوند امروزی است) تا نظریه‌ی ورود آریاییان به هندوستان را مطرح کند!

نکته‌ی جالبی درباره‌ی زبان‌های هندواروپایی وجود وام‌واژه‌هایی از این خانواده در زبان فنلاندی یا فنلاندی-اوگری (Finno-Ugrian) است که نشان از نزدیکی جغرافیایی سخنگویان این دو خانواده در دوره‌ای خاص در تاریخ دارد. تعیین زمان ورود این وام‌واژه‌ها به زبان فنلاندی خود مشکل‌ها و نتیجه‌گیری‌های جالبی را دامن زده است که در زیر به یک مورد اشاره می‌کنم.

اما در دهه‌ی ۱۹۲۰ م./۱۳۰۰ خ. «تمدن دره‌ی ایندوس [=هند]» کشف شد و موضوع «برتری» و پیشینگی تمدن آریاییان بر دراویدی‌ها زیر پرسش رفت. برخی سوی پیکان را برگرداندند و گفتند که آریاییان قوم‌های «وحشی و بیابانگردی» بودند که به تمدن «برتر» هندی حمله کردند!

با قدرت‌گیری روسها و شوروی، خاستگاه آریاییان به جنوب روسیه و در دهه‌ی ۱۹۸۰ م. با کشف تمدن آندرُنُوُ (Andronovo) و «مجموعه‌ی باستان‌شناختی باختریه-مرگیانه [=بلخ و مرو]» (Bactria–Margiana Archaeological Complex = BMAC) این خاستگاه به آسیای میانه – که در آن دوران هنوز زیر فرمان شوروی بود – منتقل شد.

سپس تمدن‌های آناتولی (آسیای کهتر) مانند هیتی‌ها شناخته شدند و روشن شد که مسئله‌ی خاستگاه نخستین آریاییان پیچیده‌تر از اینها است.

جالب آن که از دهه‌ی ۱۹۸۰ م/۱۳۶۰ خ. گروهی افراطی در هندوستان برپایه‌ی سودهای ملی و مذهبی و گاه تا حد نژادپرستی باور دارند که خاستگاه آریاییان هندوستان بوده و تمام زبان‌های هندواروپایی از هندوستان ریشه گرفته‌اند. برای نمونه این گروه می‌گویند چون وام‌واژه‌های زبان فنلاندی از سانسکریت تازه‌تر است پس ریشه‌ی این زبان‌ها در هند بوده بعد به ایران آمده و از آنجا به فنلاندی رفته است. کتاب زیر به این گونه نظریه‌های بومی هندیان درباره‌ی مهاجرت آریاییان می‌پردازد


نام کتاب: جویش خاستگاه فرهنگ ودایی: بحث خاستگاه هندوآریاییان
(The Quest for the Origins of Vedic Culture: The Indo-Aryan Migration Debate)
نویسنده: ادوین بریانت (Edwin Bryant)
ناشر: انتشارات دانشگاه آکسفورد
سال انتشار: ۲۰۰۴ م./ ۱۳۸۳ خ.
صفحه: ۴۱۶

برخی از این هندوان گاه مسئله پیشینگی را به دین هم می‌رساندند و ادعا می‌کنند که هندوان ساکنان اصلی هندوستان هستند و مسلمانان و مسیحیان بیگانه و متجاوز هستند و باید بیرون رانده شوند. حتا یکی از این افراطیان هندی به نام «پی. ان. اوک» (P. N. Oak) – که طرفدارانش او را «پرفسور» هم کرده‌اند – برپایه‌ی شباهت تلفظ Christianity و Krishna-ty ادعا می‌کرد که مسیحیت همان کریشنا است! کتابی هم نوشته است به نام Christianity is Chrisn-nity. وی «تاج محل» و حتا کعبه را از معبدهای دین هندو می‌دانست!

کتاب‌های فراوانی درباره‌ی خاستگاه هندواروپاییان و آریاییان نوشته شده است که تازه‌ترین آنها در سال ۲۰۰۷ م/ ۱۳۸۶ خ. در هلند منتشر شده است.


نام کتاب: خاستگاه هندوایرانیان (The Origin of the Indo-Iranians)
نویسنده: اِلِنا افیمونا کوزمینا (Elena Efimovna Kuzʹmina) و جیمز مالوری (J. P. Mallory)
سال انتشار: ۲۰۰۷ م/ ۱۳۸۶ خ
ناشر: انتشارات بریل هلند
صفحه: ۷۶۳

اما شاید جالب‌ترین پژوهش در این زمینه کار یک هم‌میهن ایرانی به نام دکتر جهانشاه درخشانی (زاده ۱۳۲۳ خ. تهران) باشد. وی در شهر اشتوتگارت آلمان در رشته‌ی معماری دانش آموخته است و در دانشگاه ایروان ارمنستان دکتری تاریخ خاور نزدیک را گرفته است. دکتر درخشانی پس از بیست سال انباشت داده و پژوهش در آثار زبانی و باستان‌شناختی به جا مانده در میان‌رودان و فلات ایران و زبان‌های سومری و اکدی و آشوری و دیگر زبان‌ها به نتیجه رسیده است که خاستگاه آریاییان همین فلات ایران و به ویژه در جنوب ایران بوده است. وی در سال ۱۹۹۸ م/ ۱۳۷۷ خ. کتابی در تهران به زبان آلمانی نوشت به نام «دانشنامه کاشان، مردم کاشی، اَمَرد، پارس و دیگر ایرانیان» که در سال ۲۰۰۳ م/ ۱۳۸۲ خ. ترجمه‌ی پارسی آن منتشر شد. وی سپس در سال ۲۰۰۱ م/ ۱۳۸۰ خ. مقاله‌ای در مجله‌ی پژوهشی «ایران و قفقاز» منتشر کرد با نام «برخی از دیرین‌ترین ردهای آریاییان: مدرک‌های از هزاره‌های چهارم و سوم پیش از میلاد» (Some Earliest Traces of the Aryan: Evidence from the 4th and 3rd Millennium B.C.) گفت‌وگوی جالب و مفصلی با دکتر درخشانی را می‌توانید در این نشانی بخوانید.

چهارشنبه ۳/شهریور/۱۳۸۹ – ۲۵/آگوست/۲۰۱۰

چند روز پیش کتابی را معرفی کردم درباره‌ی شاهنشاهی هخامنشیان که در آن نویسنده برای پاسخ به مشکل شکنجه در امریکا به جای رفتن به سراغ امپراتوری روم – که قبله‌گاه غربیان است و در آن برده‌داری و کشتن وحشیانه‌ی انسان‌ها به عنوان تفریح در استادیوم گلادیاتورها برای همگان شناخته شده است – این بار به سراغ شاهنشاهی هخامنشیان و داریوش و کورش رفته بود.

به نظر می‌رسد هرگاه در غرب رسوایی به بار می‌آید برای تقویت روحیه سری به تاریخ یونان باستان و شاهنشاهی هخامنشیان زده می‌شود. به تازگی نیز در بریتانیا به سراغ نمایشنامه‌ای از اسخیلوس (Aeschylus ائسخُلوس، تلفظ انگلیسی: اسکیلس، تلفظ فرانسه: اِشیل) رفته‌اند. به گزارش روزنامه‌ی گاردین، تئاتر ملی ولز از میانه‌ی ماه آگوست ۲۰۱۰ / امرداد ۱۳۸۹ نمایشنامه‌ی «ایرانیان» را به صحنه برده است. این نمایشنامه را کیت اوریلی (Kaite O’Reilly) بازنویسی و مایک پیرسون (Mike Pearson) کارگردانی کرده است.

داستان در دهکده‌ی سیلینی (Cilieni) در استان برکن بیکنز ( Brecon Beacons) در ولز اجرا می‌شود. این روستا را در دوران جنگ سرد برای تمرین نظامی سربازان بریتانیا در صورت حمله‌ی شوروی به آلمان غربی ساخته بودند و هنوز تانک و دیگر تجهیزات نظامی در آن دیده می‌شود. صحنه‌ی اصلی نمایش در خانه‌ای است که دیوار جلویی ندارد.


صحنه‌ای از اجرای تازه‌ی نمایش «ایرانیان» در ولز


شیان تامس (Sian Thomas) در نقش آتوسا، همسر داریوش بزرگ و مادر خشیارشا

درباره‌ی اسخیلوس
اسخیلوس (۵۳۵ تا ۴۵۶ پ.م.) شاعر و نمایشنامه‌نویس یونان باستان است که گفته می‌شود در نبرد ماراتن و نیز نبرد سالامیس شرکت داشته است. این نمایشنامه که در اصل یونانی Persai و در انگلیسی The Persians خوانده می‌شود بیشتر اثری شاعرانه و تخیلی است اما برای بسیاری (از جمله غربیان) رنگ واقعیت و تاریخی به خود گرفته است. البته مانند بسیاری آثار ادبی می‌توان از آن اطلاعات تاریخی به دست آورد اما خود آن اثری تاریخ‌نگارانه نیست. اسخیلوس بیشتر به خاطر دیگر نمایشنامه‌های خود مانند «پرومته در زنجیر» و «اورستیا» مشهور است.

ترجمه‌ی نمایشنامه به زبان پارسی
بر پایه‌ی اطلاعات کتابخانه‌ی ملی ایران، این نمایشنامه تاکنون چند بار به زبان پارسی برگردانده شده است:

۱- قدیمی‌ترین ترجمه را علی‌اصغر شمیم همدانی (۱۲۸۳ تا ۱۳۴۵ خ) در سال ۱۳۰۸ در ۶۱ صفحه انجام داده است.

۲- پس از وی کامیاب خلیلی در سال ۲۵۳۶ ش/ ۱۳۵۶ خ. از اصل یونانی در ۷۲ صفحه انجام داده و انتشارات سروش (رادیو تلویزیون ملی ایران) آن را منتشر کرد.

۳- ترجمه‌ی بعدی اثر عطاءالله دیهیمی است که اطلاعات بیشتری درباره‌ی آن پیدا نکردم.

۴- تازه‌ترین ترجمه را سهیل افنان در سال ۱۳۸۲ از اصل یونانی انجام داده و نشر اساطیر تهران آن را در ۱۱۲ صفحه منتشر کرده است.

محتوای نمایشنامه
این نمایشنامه نزدیک ۱۰۸۰ بند دارد که در ترجمه‌ی انگلیسی هربرت اسمیت (Herbert Weir Smyth) در سال ۱۹۲۲ م. نزدیک ۱۰ هزار واژه (۲۵ صفحه) است.

در آغاز نمایش چند تن از بزرگان هخامنشی بر صحنه می‌آیند که نگهبانان شاهنشاهی خوانده می‌شوند. از زبان این بزرگان گفته می‌شود که تمام آسیا برای جنگ با یونانیان بسیج شده‌اند و خشیارشا با پل بستن بر تنگه‌ی هلسپُنت [=داردانل امروزی] می‌خواهد یوغ بندگی را بر گردن یونانیان بیفکند.

سپس آتوسا – همسر داریوش بزرگ و مادر خشیارشا – به صحنه می‌آید و می‌گوید دیشبی خوابی دیده‌ام. در خواب آتوسا دو دختر زیبا یکی با پوشاک ایرانی و یکی با پوشاک یونانی به گردونه‌ی خشیارشا بسته شده‌اند. دختر ایرانی رام و رهوار است اما دختر یونانی سرکشی می‌کند و یوغ و لگام را پاره می‌کند و گردونه‌ی خشیارشا را واژگون می‌کند. سپس آتوسا از این بزرگان می‌خواهد که برایش خوابگزاری (تعبیر خواب) کنند.

آتوسا از نگهبانان شاهنشاهی می‌پرسد که آتن کجاست؟ در پاسخ بدو می‌گویند آتن دورترین جایی است که خدای ما خورشید بر آن پرتو می‌افکند. آتوسا می‌پرسد چرا پسر من می‌خواهد این شهر را بگیرد؟ پاسخ می‌دهند در آن صورت تمام یونان زیر فرمان او خواهد آمد. آتوسا می‌پرسد: شبان این رمه و سرور لشکرشان کیست؟ در پاسخ می‌شود آتنیان برده و زیرفرمان کسی نیستند. آتوسا می‌گوید پس چه گونه در برابر حمله‌ی دشمنان مقاومت می‌کنند؟ می‌گویند همان گونه که لشکر دلیر داریوش شاه را تارومار کردند.

سپس پیکی از صحنه‌ی نبرد از راه می‌رسد و خبر می‌دهد که تمام مردان آسیا کشته شده‌اند و خشیارشا باعث سرافکندگی و شرمساری همگان شده است.

پس از آن روان داریوش بزرگ از دنیای مردگان فراخوانده می‌شود و به او گفته می‌شود که خشیارشا برای تلافی شکست تو در ماراتن به آتن لشکر کشید اما شکست افتضاح‌آوری خورده است. در پایان نیز خود خشیارشا خسته و درهم شکسته وارد می‌شود و نمایش به پایان می‌رسد.

تمام این نمایشنامه پر است از ستایش از آتن و یونان و ترحم و افسوس خوردن بر حال مردم آسیا که ناشایستگی و بی‌کفایتی خشیارشا سبب سرافکندگی آنان شده است. تمام زنان و نوعروسان در شهرهای شوش و هگمتانه (دو پایتخت مهم هخامنشیان) ماتمدار همسران و پسران خود هستند و نسل ایرانیان از میان رفته است!

برای اسخیلوس این نبردها نه میان شهر آتن و نیروی اعزامی از ایران هخامنشی بلکه نبرد میان اروپا و آسیا است. ایرانیان در این نمایشنامه بیشتر «یونانی» اند تا ایرانی. اسخیلوس می‌گوید که خشیارشا (مانند دیگر پارسیان) از نسل پرسیوس (Perseus) خدای یونانی است. در جای دیگر نیز نسل مادها را به مدیوس () دیگر خدای یونانی می‌رساند. جالب آن که در این نمایشنامه آتوسا و بزرگان پارسی و دیگران خود را «بربر» می‌خوانند (!) حتا روان داریوش در سرزمین مردگان (هادس) است و برای فراخوانی روان او آتوسا مانند یونانیان قربانی می‌کند. داریوش هخامنشی به زئوس سوگند می‌خورد و از درست بودن سخن وخشور (oracle) دلفی می‌گوید.

به باور اسخیلوس چون خشیارشا بر تنگه‌ی هلسپُنت پل زده است – یعنی کاری که خدایان به عمد برای جدا کردن آسیا از اروپا انجام داده بودند – سزاوار شکست و سرافکندگی جاودانی است. این باور را پس از وی در نوشته‌های هرودوت نیز می‌بینیم.

واقعیت تاریخی آن است که در ماراتن (۴۹۰ پ.م) تنها نیروی ده-بیست هزار نفره به فرماندهی داتس (Datis) به سوی آتن رفت تا هیپ‌پیاس (Hippias) – فرمانروای سابق آتن را که به هخامنشیان پناهنده شده بود و در شهر ساردیس می‌زیست – به قدرت برگرداند زیرا هیپ‌پیاس قول داده بود که آتن را باجگزار ایران کند (هرودوت دفتر ششم). و در این ماجرا سخن از داریوش و شکست او بی‌معنا است. همین طور لشکرکشی خشیارشا (سال ۴۸۰ پ.م) را به انتقام و تلافی شکست داریوش در ماراتن دانستن دروغی گزاف و بی‌پایه است.

با این همه دروغ‌ها و خیال‌پردازی‌ها و لاف‌های اسخیلوس و ستایش از آتن جالب است که نویسنده‌ی روزنامه‌ی تلگراف لندن می‌نویسد که

در چنین شرایطی آدم انتظار دارد شاهد غلیان احساسات میهن‌پرستانه در نمایشنامه باشد، اما اسخیلوس با ترحم خارق‌العاده‌ای بر ایرانیان شکست خورده‌ای تمرکز کرده است که در خانه منتظر خبری هستند و بالاخره با این واقعیت تلخ روبرو می‌شوند که خشیارشای جوان آنان را به شکستی شرم‌آور راهنمون شده است.

«ایرانیان» اسخیلوس نمایشی بی‌زمان و نوین است و قدرتی بکر دارد و سفری هیجان‌انگیز و مرموز برای بینندگانش به حساب می‌آید.

یا نویسنده‌ی تلگراف نمایشنامه‌ی اسخیلوس و لاف‌هایش درباره‌ی آتن را نخوانده یا آنها برایش واقعیت است. و مدرن بودن نمایش هم به خاطر تفسیرهای امروزی از آن است. حتا نویسنده‌ی تلگراف اشاره هم می‌کند این نمایش به دغدغه‌های امروزی ما درباره‌ی جنگ در عراق و افغانستان هم می‌خورد!

متاسفانه برخی از پایگاه‌های اینترنتی ایرانی (مانند این) نیز گویا بی‌خبر از محتوای دروغ و اهانت‌آمیز این نمایشنامه درباره‌ی ایران هخامنشی، خبر اجرای این نمایش را با خوشحالی و بدون نقد و نظری منتشر کرده‌اند.

نمایش «ایرانیان» اسخیلوس شکل باستانی فیلم «۳۰۰» است. و جالب آن که در نشست نقدی که سه سال پیش (خرداد ۱۳۸۶ خ) در دانشگاه تهران درباره‌ی این فیلم هالیوودی برگزار شد استاد جلال‌الدین کزّازی و دکتر رضا داوری اردکانی نیز بدین موضوع اشاره کرده اند و نقدی از این نمایشنامه هم شده است که خواندن آن سودمند است.

دوشنبه ۱/شهریور/۱۳۸۹ – ۲۳/آگوست/۲۰۱۰

یکی از ایران شناسان بزرگ معاصر که سهم بزرگی در بازشناسی تاریخ واقعی هخامنشیان داشت خانمی هلندی است به نام هلِین سانسیسی-ویردنبورخ (Heleen Sancisi-Weerdenburg). بخش نخست نام خانوادگی او در اصل ایتالیایی است و بایستی بر پایه‌ی قانون تلفظ ایتالیایی «سانچیزی» خوانده شود اما در هلندی و انگلیسی و فرانسوی آن را سانسیسی می‌گویند. بخش دوم نیز گاه ویردنبورگ خوانده می‌شود اما بر پایه‌ی تلفظ هلندی ویردنبورخ درست‌تر است.


هلِین سانسیسی-ویردنبورخ (Heleen Sancisi-Weerdenburg)

هلِین سانسیسی-ویردنبورخ در روز چهارشنبه ۲۴ ماه می سال ۱۹۴۴ خ/ ۴ خرداد ۱۳۲۳ در شهر هارلم (Haarlem) در هلند زاده شد و در سال ۱۹۸۰ م./۱۳۵۹ خ در سن ۳۶ سالگی مدرک دکتری خود را در زمینه‌ی تاریخ ایران هخامنشی دریافت کرد. عنوان پایان‌نامه‌ی دکتری او «یونانیان و ایرانیان: یونانیان و ایرانیان از دیدگاهی دیگر» (Yauna en Persai: Grieken en Perzen in een ander perspectief) بود. کنایه‌آمیز آن که وی زمانی مدرک دکتری خود را گرفت که ایران در سیاست جهانی اوضاع خوبی نداشت (جریان گروگان‌گیری سفارت امریکا و ایران‌ستیزی در سطح جهانی که یکی از نمودها و پیامدهای آن جنگ تحمیلی شد). واژه‌ی Yauna نامی است که در نوشته‌های هخامنشیان برای «یونانیان» به کار می‌رفته (و واژه‌ی یونان در زبان پارسی از همین واژه گرفته شده) و واژه‌ی Persai در یونانی به معنای «ایرانیان» است.

(درباره‌ی شهر زادگاه سانسیسی بد نیست اشاره کنم که شهر نیویورک امریکا در آغاز در دست هلندیان بود و به یاد پایتخت خود نامش را نیوآمستردام – آمستردام نو – گذشته بودند. محله‌ی هارلم نیز به نام همین شهر هلندی نامگذاری شده بود. پس از آن که شهر به دست بریتانیایی‌ها افتاد نام آن را به نیویورک – یورک نو – برگرداندند.)

سانسیسی در سال 198۱ ابتکاری به خرج داد و بنیانگزار مجموعه‌ی سخنرانی و همایش‌هایی شد به نام «کارگاه تاریخ هخامنشی» که بسیار سودمند و تاثیرگذار بود. وی به درستی نشان داد از آنجا که شاهنشاهی هخامنشیان بسیار گسترده بود و مدرک‌های به جا مانده از آنان به زبان‌های گوناگونی مانند عیلامی، بابلی، مصری، یونانی، و… است و آثار باستانی آنان امروزه در کشورهای گوناگون جهان است برای شناخت و درک بهتر این شاهنشاهی گسترده نیاز به همکاری و کار گروهی بسیار گسترده در میان باستان‌شناسان و زبان‌شناسان باستانی و تاریخ‌شناسان در رشته‌های گوناگون است. در دو سال نخست، این کارگاه در دانشگاه خرونینگن (Groningen) هلند و تنها با شرکت کارشناسان هلندی برگزار می‌شد. اما از سال سوم کارشناسان از کشورهای دیگر نیز فراخوانده شدند از جمله‌ی این کارشناسان خانم دکتر آمیلی کوهرت (Amelie Kuhrt) انگلیسی و دکتر پی‌یر بریان (Pierre Briant) فرانسوی و دکتر نیکولاس سکوندا (Nicholas Sekunda) لهستانی بودند. که پژوهش‌های این سه تن جداگانه امروز جایگاه مهمی در بازشناسی تاریخ هخامنشیان دارد. کتاب «تاریخ هخامنشیان: از کوروش بزرگ تا اسکندر» پی‌یر بریان شناخته شده است و پیشتر به «شبکه‌ی هخامنشی» او در کولژ دو فرانس هم اشاره کرده‌ام.

سانسیسی این پرسش مهم را مطرح کرد که چرا و چه گونه در تاریخ هخامنشیان دوران پس از خشیارشا را دوران انحطاط می‌خوانند حال آن که پس از خشیارشا (درگذشته ۴۶۵ پ.د.م.) نزدیک ۱۳۰ سال دیگر شاهنشاهی هخامنشیان پابرجا بود (حمله‌ی اسکندر: ۳۳۳ پ.د.م). این چه گونه انحطاطی است که ۱۳۰ سال طول کشید و از دوران شکوه هم طولانی‌تر بود؟ نتیجه این که انحطاط بیشتر در منبع‌های یونانی است تا در واقعیت شاهنشاهی هخامنشیان. تاکید و تکیه‌ی بیش از حد بر منبع‌های یونانی سبب شده است که شناخت ما از تاریخ هخامنشیان یک‌سویه و نادرست باشد. با ورود آمیلی کوهرت و همکاری نزدیک او با سانسیسی این کار رونق بیشتری گرفت و تا سال ۱۹۹۰ این کارگاه‌ها برگزار شدند.


آمیلی کوهرت (Amelie Kuhrt)

نتیجه و دستاوردهای این کارگاه‌ها یک مجموعه‌ی نُه جلدی از مقالاتی است که خود سانسیسی و کوهرت ویراستار آن بودند. عنوان این نُه جلد به شرح زیر است:

1- Sources, Structures & Synthesis: Proceedings of the Groningen 1983 Achaemenid History Workshop (Achaemenid History Series Vol 1) by Heleen Sancisi-Weerdenburg (Hardcover – Dec. 1, 1987)

2- The Greek Sources: Proceedings of the Groningen 1984 Achaemenid History Workshop (Achaemenid History Series Vol 2) by Heleen Sancisi-Weerdenburg, et al. (Hardcover – Dec. 1987)

3- Method and Theory: Proceedings of the London 1985 Achaemeniel History Workshop (Achaemenid History Workshop Series, Vol 3) by Amelie Kuhrt, et al. (Hardcover – Dec. 1, 1988)

4- Centre and Periphery: Proceedings of the Groningen 1986 Achaemenid History Workshop (Achaemenid History Workshop Series Vol 4) by Heleen Sancisi-Weerdenburg, et al. (Hardcover – Dec. 1990)

5- The Roots of the European Tradition: Proceedings of the Groningen 1987 Achaemenid History Workshop (Achaemenid History Series Vol 5) by Heleen Sancisi-Weerdenburg (Hardcover – Dec. 1990)

6- Asia Minor & Egypt: Old Cultures in a New Empire (Achaemenid History Workshop Vol 6) by Heleen Sancisi-Weerdenburg, et al. (Hardcover – Dec. 1991)

7- Through Travellers› Eyes: European Travellers on the Iranian Monuments (Achaemenid History Worhsop Series Vol 7) by Heleen Sancisi-Weerdenburg, et al. (Hardcover – Dec. 1991)

8- Continuity & Change: Proceedings of the Last Achaemenid History Workshop 1990 (Achaemenid History Workshop Vol 8) by Heleen Sancisi-Weerdenburg, Amelie Kuhrt, and Margaret Cool Root (Hardcover – Dec. 1994)

9- Persepolis Seal Studies: An Introduction With Provisional Concordances of Seal Numbers & Associated Documents on Fortification Tablets I-2087 (Achaemenid … (Achaemenid History Workshop Series Vol 9) Eisenbrauns (December 1, 1996)

خوشبختانه هفت جلد این مجموعه را استاد مرتضا ثاقب‌فر به زبان پارسی برگردانده و در سال ۱۳۸۸ خ. در ایران منتشر شده است. عنوان این هفت جلد چنین است:

۱- تاریخ هخامنشی: منابع، ساختار و نتیجه گیری
۲- تاریخ هخامنشی: منابع یونانی
۳- تاریخ هخامنشی: روش و نظریه
۴- تاریخ هخامنشی: مرکز و پیرامون
۵- تاریخ هخامنشی: ریشه‌های سُنت اروپایی
۶- تاریخ هخامنشی: آسیای صغیر و مصر (فرهنگ‌های کهن در یک شاهنشاهی نوین)
۷- تاریخ هخامنشی: از نگاه مسافران

(آقای ثاقب‌فر نام او را هلن سانسیسی-وردنبورخ نوشته است. تلفظ من بر پایه‌ی پرسش از دکتر بابک رضوانی است که پژوهشگر دانشگاه آمستردام هلند است).

هلِین سانسیسی-ویردنبورخ تنها به کار و کوشش در فضاهای دانشگاهی بسنده نمی‌کرد بلکه همان گونه که خانم آمیلی کوهرت نوشته است در آگاهی‌رسانی به همگان و عموم مردم نیز بسیار کوشا بود و با برگزاری نشست‌های آموزشی برای بچه‌های مدرسه‌ای و سخنرانی در نشست‌های همگانی می‌کوشید که مردم را با تاریخ آشتی دهد و آگاهی آنان را افزایش دهد. سانسیسی در سال ۱۹۸۹ و ۱۹۹۰ در بخش تاریخ دانشگاه میشیگان-ان اربور (University of Michigan-Ann Arbor) استاد میهمان بود.

متاسفانه خانم هلِین سانسیسی-ویردنبورخ در روز آدینه ۲۶ ماه می سال ۲۰۰۰ م./ ۶ خرداد ۱۳۷۹ خ. در شهر اوترخت هلند پس از مدتی مبارزه با سرطان (دو روز پس از زادروز خود) در سن ۵۶ سالگی جان خویش را از دست داد. اما کوشش مهم و پربار او در برگزاری کارگاه تاریخ هخامنشی و دستاوردهای این کارگاه یادگار او است که نور تازه‌ای بر تاریخ هخامنشیان تاباند.

بد نیست در اینجا یادی هم از زنده‌یاد امیرمهدی بدیع کنیم که شاید نخستین بار در دوران معاصر درستی و صداقت و اعتبار منبع‌های یونانی در زمینه‌ی تاریخ هخامنشی را به چالش کشید و در دهه‌ی ۱۹۶۰ م./۱۳۴۰ خ. کتاب «یونانیان و بربرها» را در شش جلد نگاشت که چند سال پیش به زبان پارسی ترجمه شد.

آدینه ۲۹/امرداد/۱۳۸۹ – ۲۰/آگوست/۲۰۱۰

در نگاه به گذشته باید توجه داشت که برداشت‌های امروزی و به ویژه مشکل‌های امروز و دیروز را یکی نگیریم. به نظر من نمونه‌ای از این اشتباه و برداشت کتابی است که امروز به معرفی آن می‌پردازم:


نام کتاب: دین، امپراتوری و شکنجه: مورد ایران هخامنشی
با پی‌نوشت درباره‌ی زندان ابوغُرَیب
(Religion, Empire, and Torture: The Case of Achaemenian Persia,
with a Postscript on Abu Ghraib)
نویسنده: بروس لینکولن (Bruce Lincoln)
سال انتشار: جولای ۲۰۰۷ م./تیرماه ۱۳۸۶ خ
ناشر: انتشارات دانشگاه شیکاگو
صفحه: ۱۹۲

از همان عنوان کتاب روشن است که نویسنده مشکل امروز امریکا را با تاریخ اشتباه گرفته و تفسیر غیرواقعی از تاریخ هخامنشیان دارد. امریکاییان همواره مدل خود را جمهوری یا امپراتوری روم باستان می‌دانند. اما نمی‌دانم چرا نویسنده‌ی این کتاب در مورد مشکل‌های امروزی امریکا به سراغ هخامنشیان رفته است. به ویژه وقتی سخن از شکنجه و دین در امپراتوری پیش می‌آید و رسوایی شکنجه در زندان ابوغریب عراق دامنگیر امریکا شد.

نویسنده به مشکل‌های روز امریکا اشاره می‌کند و می‌گوید
۱) آیا امریکا از جمهوری به امپراتوری تبدیل شده است؟ یا در حال چنین ترادیسی‌ای است؟ تا کامل شدن این ترادیسی چه گام‌های دیگری لازم است؟
۲) آیا دین امریکا یا نقشی که دین در امریکا بازی می‌کرد هم تغییر کرده است؟
۳) آیا تغییر در سیاست باعث تغییر در دین شده است یا وارون آن؟
وی سپس برای پاسخ به این پرسش‌ها می‌گوید تا کنون چنین پرسش‌هایی درباره‌ی امپراتوری بریتانیا، روم، عثمانی، و ژاپن بررسی شده‌اند اما کسی به تاریخ هخامنشیان نپرداخته است. وی می‌نویسد از ۱۴۲۹۵ درآیه در کتاب‌شناسی امپراتوری هخامنشیان – که یوزف ویسهوفر و اورسولا وبر در سال ۱۹۹۶ م./۱۳۷۵ خ. گردآوری کرده‌اند – تنها ۳۳ مورد به دین شاهنشاهی هخامنشیان و ۲۸ مورد به سیاست دینی آن پرداخته‌اند.

وی به مقاله‌ی خانم کلاریس هرن‌شمیدت (Clarisse Herrenschmidt) در سال ۱۹۷۷ اشاره می‌کند که به نقش استوره‌ی آفرینش در سنگ‌نبشته‌های داریوش بزرگ پرداخته است. هم چنین از پایان‌نامه‌ی دکتری آقای ماریژن موله (Marijan Molé) یاد می‌کند که در سال ۱۹۶۳ با عنوان «کیش، استوره، و کیهان‌شناسی در ایران باستان» (Culte, mythe, et cosmologie dans l’Iran ancien) به نقش دین در کشورگشایی و سیاست هخامنشیان پرداخته بود. وی می‌نویسد که ایران‌شناس بزرگ، امیل بنونیست (Emile Benveniste)، این پایان‌نامه را بی‌ارزش خواند و آن را در خور مدرک دکتری ندانست و همین سبب شد که موله خودکشی کند.

فصل‌های این کتاب چنین اند:

۱- مقدمه
۲- مرکز و پیرامون
۳- برگزیده‌ی خدا
۴- آفرینش
۵- خُردجهان‌ها، شگفتی‌ها، بهشت
۶- سوی تاریک بهشت
۷- پی‌نوشت: درباره‌ی ابوغُرَیب و چند موضوع مربوط معاصر

امیدوارم کارشناسان این رشته و ایران‌شناسان این کتاب را بررسی کنند و اگر لازم می‌دانند پاسخ مناسبی بدان بدهند.