بایگانیِ دستهٔ ‘اشکانیان’

سناتروک شاه عرب!

منتشرشده: اکتبر 19, 2010 در اشکانیان, تاريخ باستان

سه‌شنبه ۲۷/مهرماه/۱۳۸۹ – ۱۹/اکتبر/۲۰۱۰

نام شاهان هخامنشی و ساسانی را بیشتر ما می‌دانیم و به گوشمان خورده است. اما متاسفانه دانش همگانی درباره‌ی نام شاهان اشکانی بسیار کم است. البته باید یادآور شد که دانش کارشناسان تاریخ هم درباره‌ی اشکانیان به اندازه‌ی دو شاهنشاهی دیگر ایرانی نیست. در این میان برخی به سودجویی و بهره‌برداری از این کمبود آگاهی پرداخته‌اند و تاریخ اشکانیان را تحریف می‌کنند. پیشتر درباره‌ی پان‌ترکان نوشتم که با وجود تمام گواهی‌های زبانی و تاریخی بر ایرانی بودن اشکانیان، آنان را ترک (تورک!) می‌دانند و می‌گویند چون اینها «تورک» بودند خاندان «فارس شوونیست» ساسانی تمام آثار آنان را نابود کرده است و در تاریخ هم از آنها نامی برده نمی‌شود!!! نوشته‌ی یک صهیونیست را هم آوردم که گفته بود اشکانیان از قوم بنی‌اسراییل بودند و چون همه با یهودیان بد هستند و اشکانیان چندین بار رومیان را شکست دادند در کتاب‌های تاریخی نامی از اشکانیان یهود برده نمی‌شود!!!

اشکانیان مانند ساسانیان همسایه‌ی روم بودند و در منطقه‌ی میان‌رودان و شام (در انگلیسی: Levant) جنگ‌های فراوانی با رومیان کردند و این منطقه پیوسته بین آنان دست به دست می‌شد. گاه اشکانیان تا اردن امروزی و شهر «دورا اوروپوس» (Dura Europos) می‌رفتند و گاه آن منطقه را به رومیان واگذار می‌کردند.

در سال ۷۵ پ.م. شاهی اشکانی به تخت نشست که متاسفانه نامش را به شیوه‌های گوناگون نوشته‌اند. در جلد سوم «تاریخ ایران کمبریج» بر پایه‌ی منبع‌های رومی نام او به شکل‌های زیر آمده است:
– سَناترئوسس (Sanatroeces)
– سیناتروسس (Sinatroces یا Sinatruces)
– سینتریکوس (Sintricus)
– حتا ساتیرون (Satirun)

در تاریخ‌نگاری معاصر ما نام او به نوعی ساده‌تر شده است و به شکل سناتروک (Sanatruk یا Sanatruq) یا سناتروکو (Sanatruqu) نوشته می‌شود.

جلد پنجم از کتاب هفت جلدی «هفت پادشاهی بزرگ باستان خاوری» (The Seven Great Monarchies of the Ancient Eastern World) نوشته‌ی جورج راولینسون (سال ۱۸۷۳ م. / ۱۲۵۲ خ.، زمان ناصرالدین شاه) نخستین کتابی است که در دوران ما به تمامی درباره‌ی شاهنشاهی اشکانیان نوشته شده است. در فصل دهم این کتاب راولینسون سناتروک را به احتمال زیاد پسر مهرداد یکم (در انگلیسی: Mithridates)، اشک ششم، و بنابراین برادر فرهاد دوم (در انگلیسی: Phraates) می‌داند.

راولینسون احتمال می‌دهد که در یکی از جنگ‌های مهرداد یکم با سکاهای باختری (Scythians) این پسر بزرگ به عنوان گروگان به سکاهای باختری سپرده شد و بیش از پنجاه سال از عمرش را در میان سکاهای باختری گذراند. پس از مرگ مهرداد یکم، گروهی از سکاهای باختری که به نام «سکاهای رونده» یا کوچ‌نشین (در انگلیسی: Sacauracae برگرفته از عبارت پارسی Saka ravuka یعنی سکای رونده) سناتروک را به پادشاهی رساندند. راولینسون می‌نویسد که پس از مرگ سناتروک پسرش فرهاد سوم به پادشاهی رسید.


مجسمه‌ی سناتروک – موزه‌ی بغداد

(متاسفانه در تجاوز امریکاییان به عراق این مجسمه آسیب دیده و به نوشته‌ی پایگاه اینترنتی موزه‌ی بغداد سر جدا شده‌ی این مجسمه در خانه‌ی یک نفر در سوریه پیدا شده!)

در منبع‌های دیگری نام دختر سناتروک را وَسفَری (Wasfari) یا وَسپَری (Waspari) یا وَشفَری (Washfari) نوشته‌اند.


مجسمه‌ی وسفری دختر سناتروک

به نظر من به احتمال فراوان «سناتروک» نام این شاه اشکانی نیست بلکه باید لقب او باشد. تلاش من برای ریشه‌یابی این نام به جایی نرسید اما این گمان من را دوبه‌وآز تایید کرد. کتاب مهم دیگری که در دوران ما به تمامی به تاریخ سیاسی اشکانیان پرداخته است کتاب «تاریخ سیاسی پارت» (A political history of Parthia) نوشته‌ی نیلسن کارِل دوبه‌وآز (Neilson C. Debevoise) امریکایی است. دوبواز شاگرد اومستد (Olmstead) بود که کتاب «تاریخ شاهنشاهی هخامنشیان» را نوشته است. کتاب تاریخ سیاسی پارت در سال ۱۹۳۸ م. / ۱۳۱۷ خ. نوشته شده است و در سال ۱۳۴۲ خ. به دست علی‌اصغر حکمت به پارسی برگردانده شد و انتشارات ابن‌سینا آن را منتشر کرده است. در صفحه‌ی ۳۷ این ترجمه چنین آمده است:

در حدود سال ۷۵ ق.م. نام شاه دیگری به نام ارشَکان (Arashkan) … در الواح بابلی ملاحظه می‌شود و این همان پادشاه موسوم به سیناتروسیس (Sinatruces) است که بدون تردید در آن تاریخ بر تخت سلطنت قرار داشته است. این پادشاه پیرمردی بوده است هشتاد ساله که او را در میان قبایل ساکارکائو وارث سلطنت پارت خوانده‌اند.

بنابراین گویا نام اصلی سناتروک ارشکان بوده است. دوبه‌وآز نیز به زندگی سناتروک در میان سکاهای باختری و یاری سکاهای رونده برای پادشاه شدن سناتروک اشاره می‌کند. دوبوآز در صفحه‌ی ۵۱ می‌نویسد که پس از سناتروسیس پسرش فرهاد سوم با لقب تئوس (Theos = خدا) به جای پدر خود به تخت نشست. البته روشن است که این لقب رومی است و باید ترجمه‌ی لقب ایرانی او (شاید «بغ») بوده باشد.

هیلدگارد لوی (Hildegard Lewy) در مقاله‌ی خود در سال ۱۹۴۴ م. نام سناتروک در سندهای بابلی را اَرشَه‌کام (Arshakam) خوانده است.

بنابراین تمام منبع‌های معتبر سناتروک را ایرانی و پدر فرهاد سوم اشکانی و (با احتمال زیاد) فرزند مهرداد یکم می‌دانند. اما به تازگی یکی از خوانندگان این وبلاگ برایم نوشت که عراقیان به خاطر این که سناتروک در شهر «هترا» (Hatra) – که امروزه در زبان عربی «حَضر» (Hadr) خوانده می‌شود – شاه بوده او را شاه عرب می‌خوانند! امروزه شهر حضر در ۲۹۰ کیلومتری شمال غرب بغداد و ۱۱۰ کیلومتری جنوب غرب موصل قرار دارد. لابد به خاطر این که مجسمه‌ی سناتروک در موزه‌ی بغداد است! لابد چند وقت دیگر خسرو انوشیروان و خسرو پرویز نیز جزو شاهان عرب به حساب می‌آیند!

پی‌نوشت:
درباره‌ی نام دختر سناتروک یعنی «وسپری/وسفری»، آقای بابک رضوانی پیشنهاد کرد که شاید در اصل «ویس-پَری» بوده است. به نظر من احتمال بدی نیست اما باید پژوهش بیشتر کرد و کارشناسان زبان‌های کهن نظر بدهند.

نام «ویس» در داستان عاشقانه‌ی «ویس و رامین» دیده می‌شود که از زمان اشکانیان به یادگار مانده است. هم چنین خود واژه‌ی «ویس» به معنای خانه و خاندان نیز هست. جانشین شاه (ولی‌عهد) را در زبان پارسی «ویس-پور» یا «واس-پور» (در آرامی: بری بیت=پسر خانه) می‌گویند. پس شاید ویس-پری به معنای «پَری یا زیباروی خانه و خاندان» بوده باشد اگر واژه‌ی پری در زمان اشکانیان به معنای امروزی به کار می‌رفته است.

پی‌نوشت ۲:
بر پایه‌ی فرهنگ دهخدا، زنده‌یاد حسن پیرنیا (مشیرالدوله) در کتاب تاریخ ایران باستان خود نام این شاه اشکانی را به شکل «سنتروک» نوشته و گونه‌های یونانی آن را چنین آورده است:
– سیناتروکس فیه‌گون (Sinatrokes Phiegon)
– سینتروکس (Sintrokes)
– سینترویکس (Saintroikes)
پیرنیا سناتروک را به جای پسر مهرداد یکم، برادر او دانسته است.

پی‌نوشت ۳:
پس از جست‌وجوی بیشتر به مورد دیگری برخوردم:

همزمان با سناتروک که در سال ۷۵ پ.م. در غرب شاهنشاهی اشکانیان در میان‌رودان به شاهی رسید در شرق ایران در سیستان و بلخ، شاه سکایی/پارتی دیگری – که گویا از خاندان اشکانی نبود – به نام «سنابار» (Sanabares) به تخت نشست و به نام خود سکه زد. این دورانی است که پس از مرگ مهرداد یکم در سال ۸۸ پ.م. اوضاع شاهنشاهی اشکانی آشفته بوده و از هر سویی شاه پارتی برخاسته بود. در ارمنستان تیگران بزرگ – که او هم سکایی/پارتی بود – به تخت نشست و ارمنستان و ماد را زیر فرمان خود آورد. این دوران را در برخی مقاله‌ها «دوران تاریک اشکانیان» می‌نامند تا این که اُرُد دوم در سال ۵۷ پ.م. به پادشاهی می‌رسد و دوباره اوضاع را بسامان می‌کند و در سال ۵۳ پ.م. اران-اسپهبد او رستم سورن-پهلو در نبردی در دشت کارای (حرّان) با ده هزار نفر سواره‌نظام ورزیده‌ی خود سپاه سی هزار نفری کراسوس رومی را تارومار می‌کند.

از نزدیکی سناتروک و سنابار شاید بتوان نتیجه گرفت که این نام ریشه‌ی سکایی دارد. شاید بخش نخست با «سئنه» که در نام سیمرغ (در پهلوی: سئن مُرو sen murw یا sen muruk و در اوستایی: مورغو سئنو murghu saeno) و نام سینا (در اوستا فرَوَهر Saena ستوده شده است) پیوندی داشته باشد. یعنی شاید این دو نام در اصل «سئنه تروکه»؟ و «سئنه بره»؟ بوده‌اند.

Advertisements

پنج‌شنبه ۸/مهرماه/۱۳۸۹ – ۳۰/سپتامبر/۲۰۱۰

گاهی درباره‌ی زبان پارسی میانه یا همان پهلوی گفته می‌شود که زبانی مرده است. به نظر من این سخن بیشتر به خاطر ناآشنایی با زبان پارسی میانه است. از این رو در این نوشتار می‌کوشم با آوردن برخی متن‌های نمونه به این پرسش پاسخ دهم.

یکی از مانع‌های آشنایی ما با زبان پهلوی خط آن است. برای نمونه به این چند جمله از آغاز کتاب «ارداویرافنامگ» نگاه کنید. داستان ارداویرافنامگ به آغاز دوران ساسانیان (نزدیک ۳۰۰ م.) بازمی‌گردد و به احتمال زیاد، متن ارداویرافنامگ در شکل کنونی خود به دوران خسرو یکم انوشیروان (۵۶۰ م.) بازمی‌گردد.

روشن است که اگر به این متن نگاه کنیم برایمان چیز غریب و «مُرده»ای خواهد بود. حال بگذارید چند بند آغاز این کتاب را با حرف‌های آشنای خودمان ترانویسی کنم:

پد نام ی یزدان

ایدون گویند کو ایو-بار اَهلَو زَردُخشت دین پذیرفت اندر گیهان رواگ بکرد تا بَوَندَگیه سه سد سال دین اندر اَبیزَگیه اُد مردم اندر اَبی‌گومانیه بودهِند.

اُد پَس گیزیستگ گُن‌ناگ مینوگ دُروَند گمان کردن مردمان پد این دین رای آن گیزیستگ اَلِکسَندَر هرومیگ موزراییگ-مانیشن ویابانَنید. اُد پَد گران سِزد اُد نبرد اُد ویشیگ اُ اِران-شهر فرستید. اوش اوی ایران-دِهی‌بَد اُزَد. اُد در اُد خوداییه ویشفت اُد اَویران کرد.

اُد این دین چیون اَبِستاگ اُد زَند اَبَر گاو پوست‌ایهای ویراستگ پَد آب ی زرّ نبشتَگ اندر ستخر ی پابگان پَد دژ ی «نبشت» نِهاد ایستاد. اوی پتیارگ وَد-بَخت اَهلومَغ دُروَند اَناگ-کردار اَلِکسَندَر هرومیگ موزراییگ-مانیشن اَبَر آورد اُد بسوخت. اُد چند دستوَران اُد دادوَران اُد هیربَدان اُد موبَدان اُد دین‌بُرداران اُد اَبزارمَندان اُد داناگان ی اِران-شهر رای بکوشت.

می‌بینید که خیلی بهتر شد. حال چند واژه در این متن را توضیح می‌دهم:
– پَد: حرف اضافه که امروزه به صورت «به» کوتاه شده است. اگر پس از آن «ا» بیاید دوباره به همان صورت قدیمی بازمی‌گردد مانند بدو=به او، بدین=به این، بدان=به آن، بدیشان=به ایشان و ..
– ی: نشان اضافه که امروزه به صورت زیر (کسره) نوشته می‌شود.
– اَبیزگیه: اَ پیشوند منفی‌ساز. بیزگ = بیخته. مخلوط شده. ایه: پسوند اسم‌ساز که امروزه به شکل «ـی» کوتاه شده.
– ابی‌گومانیه: اَبی=بی. گومان=گمان.

– اُد: حرف پیوند که امروزه به شکل ـُ کوتاه شده اما به شکل «وُ» نوشته می‌شود. گاهی برخی کسان به اشتباه و برای لفظ قلم آن را «وَ» (va) می‌خوانند و گمان می‌کنند ـُ عامیانه است! حال آن که در شاهنامه و تمام آثار ادب زبان پارسی این حرف ربط ـُ خوانده می‌شود.
به روز نبرد آن یل ارجمند ———— به تیغ و به خنجر، به گرز و کمند
بُرید و درید و شکست و ببست ——— یلان را سر و سینه و پا و دست

– موزرایه: مصر. موزراییگ-مانیشن: آن که مان یا خانه‌اش در مصر باشد=مصرنشین
– اران-شهر: کشور ایرها. ایران‌شهر. ایران
– ایر: آزاده. آریایی‌. ایرانی
– شهر: سرزمین پهناور که امروزه کشور می‌گوییم.
– دیهی‌بد: دیه‌بد = بزرگ دیه یا سرزمین
– استخر ی پابگان: استخر شهر پابک.
– ایها: نشان جمع که امروزه به شکل «ها» ساده شده است. گاو پوست‌ایها = پوست‌های گاو
– دستوَر: وزیر، موبد بزرگ
– دادوَر: آن که داد بدهد = قاضی
– دین‌بُردار: آن که برنده یا حامل دین باشد

بازنویسی این متن به پارسی نو یا زبان امروزی ما چنین است:

چنین گویند که پس از آن که زرتشت نیکوکار دین پذیرفت آن را در جهان رواج داد. تا سرآمدن سیصد سال، دین در بی‌آمیختگی (=پاکی) بود و مردمان در بی‌گمانی بودند.

پس اهریمن (انگره مینوی) گناهکار گجسته‌ی دروغگوی برای به گمان انداختن مردمان به این دین، آن اسکندر رومی مصر-نشین را از راه به در کرد. او را با وحشیگری و خشونت و هراس فراوان به سوی ایران-شهر فرستاد. او فرمانروای سرزمین آزادگان را زد (=کشت) و آن پادشاهی را آشفت و ویران کرد.

و اوستا و زند این دین را بر پوست‌های گاو پرداخته به آب زر نوشته بودند و در استخر پابگان در دژی (به نام) «نبشت» نهاده بودند. اسکندر رومی مصر-نشین بدکاره‌ی بدبخت زشتکار دروغگوی بدکردار آنها را برآورد و بسوخت. و چند دستور و دادور و هیربد و موبد و دین‌بردار و توانایان و دانایان ایران-شهر را بکشت.

نمونه‌ی دیگری از متن‌های پارسی میانه را از جلد نخست کتاب «سبک‌شناسی» نوشته‌ی استاد شادوران ملک‌الشعرا محمدتقی بهار را می‌آورم.

شعری به نام «در ستایش درخت نور» از یافته‌های تورفان (Turfan) متعلق به پیروان مانی که گویا بخشی از کتاب «شاهپورگان» مانی باشد. یعنی زمان آن به آغاز دوران ساسانیان (۲۴۰ م.) می‌رسد:

خورشیت ی روشن اُد پورماه ی بَرازاگ
روژِندا برازند از تنوار ی اوی درخت
مُروان ی بامیوان اوی وازِند شادیها
وازِند کبوتر [اُد] فرَشَه‌مُرو ی وسپ [گونگ]
سراویند اُد آواژند … کنیگان
بِستایند [هماگ] تنوار ی اوی [درخت]

– پورماه: ماه پُر. ماه کامل
– مُرو: مرغ. پرنده
– فرشه مرو: مرغ جنگلی، تاووس، قرقاول
– بامیوان: بامی. بامدادی. (صفت شهر بلخ نیز بامیان است به همین معنای روشن و بامدادی)
– وازند: واجند. از واجیدن یا واژیدن به معنای سخن گفتن. واژه از همین ریشه است. باباطاهر نیز در دوبیتی‌های خود گوید: چه واجُم؟ از چه واجُم؟ با که واجُم؟
– وسپ: کوتاه شده‌ی هرویسپ. اما ما بخش نخست آن یعنی «هر» را به کار می‌بریم. ویسپ گونگ = هر گونه.

بازنویسی به زبان امروزی:

خورشید روشن و ماه پُر برازنده
روشنی دهند و برازندگی کنند از تنه‌ی آن درخت
مرغان بامدادی سخن گویند به شادی
سخن گویند کبوتران و مرغان وحشی و همه گونه مرغان
سرود گویند و آواز برکشند … دختران
بستایند همگی تنه‌ی آن درخت را.

نمونه‌ی دیگر ترانه‌ی «درخت آسوریک» یا درخت آشوریگ است. آسوریک یا آشوریگ صفت نسبی آشور/آسور است که در زبان پهلوی به میان‌رودان و به ویژه شمال آن گفته می‌شده یعنی آنچه امروز کردستان عراق خوانده می‌شود. این منطقه بعدها در زبان پارسی «شهرآشور» و به صورت کوتاه شده «شهرَزور» درآمده که فلسفه‌دان و پزشک بزرگ ایرانی یعنی «شمس‌الدین محمد شهرَزوری» از بستگان شهاب‌الدین یحیا سهروردی از همین منطقه برخاسته است.

این هم بخشی از درخت آسوریک:

درختی رُست است تَراَو شَترو آسوریک
بُنَش خوشک است، سرش هست تر
وَرگش کنیا (نَی) مانَد، بَرَش مانَد انگور.
شیرین بار آورد.
مرتومان وینای آن ام درخت ی بولند
بوژ اَواَم نپردت کو از هچ تو اوَرتَر اَم پت وَس گونَگ هیر.

توضیح برخی واژه‌ها:
– تراو: ترا. آن سو. (شبیه پیشوند trans در لاتین) امروزه به صورت پیشوند به کار می‌رود مانند ترابری. ترادیسی
– شترو: کوتاه شده‌ی آن امروزه «شهر» است. سرزمین
– بوژ: بز
– پت: پد. به
– وس: بسی

بازنویسی به زبان امروزی:

درختی رسته است آن سوی سرزمین آشور
بن (ریشه)اش خشک است و سرش تر است.
برگش به نی می‌مانَد (شبیه است) و بر (میوه)اش به انگور.
بار شیرین می‌آورد
مردمان بینی/گویا من آن درخت بلندم
بُز با من نبرد (رقابت) کند که من از تو برترم به بسی گونه چیز.

هم چنین نگاه کنید به نوشتاری پیشین درباره‌ی کتاب «شهرستانهای ایران‌شهر» که از دوران ساسانیان به یادگار مانده است.

البته یادآور می‌شوم که زبان پارسی میانه زبانی است که به مدت هشت صد سال (از ۲۰۰ پیش از میلاد و زمان اشکانیان تا ۶۰۰ م. در پایان دوران ساسانیان) در ایران رواج داشته و در طول زمان تغییرهایی کرده است. اما همان گونه که می‌بینید این زبان بسیار به زبان امروزی ما نزدیک است. حتا برخی از ساختارهای دستوری و گونه‌های پهلوی واژه‌ها در برخی زبان‌های دیگری ایرانی (لری، کردی، گیلکی، مازندرانی و …) و گویش‌های شهرهای ایران‌زمین برجا مانده است.

نمی‌خواهم تفاوت‌های دستوری و واژگانی زبان پارسی میانه و پارسی نو را نادیده بگیرم. این گونه تغییرهای واژگانی و دستوری و تغییر معنای واژگان در هر زبانی، به ویژه در درازنای تاریخی مانند این، طبیعی و پذیرفتنی است و به گفته‌ی استاد بهار «ناموس تطوّر» (قانون فرگشت یا evolution) همواره در کار است. اما به نظر من شباهت و پیوستگی بسیار بیشتر از تفاوت و گسستگی است. به همین خاطر نیز استاد دکتر پرویز ناتل خانلری در کتاب تاریخ زبان پارسی می‌نویسد که زبان‌های پارسی کهن و پارسی میانه (پهلوی) نمرده‌اند بلکه در کالبد زبان پارسی نو به زندگی خود ادامه می‌دهند.

نکته در اینجا است که چون زبان پارسی میانه یا پهلوی با خطی متفاوت نوشته می‌شود بسیاری ما از آن بی‌خبریم و این گمان در ما پدید آمده که زبانی است بسیار متفاوت و «مُرده» که ما هیچ از آن نمی‌فهمیم. اگر متن‌های پهلوی را با حرف‌های پارسی امروزی ترانویسی کنیم، خواهیم دید که چه اندازه افسانه‌ی «مُرده بودن» این زبان بی‌پایه است. زمانی پیش از آمدن رایانگر به ایران و رواج آن در میان مردم و بسیار پیش از پدید آمدن اینترنت و مجبور شدن مردم به نوشتن زبان پارسی به خط لاتین، عده‌ای برای سر به سر گذاشتن دوستان جمله‌های پارسی را با خط انگلیسی می‌نوشتند و یکی از آنها چنین بود: zur nazan farsi neveshtam! (زور نزن! فارسی نوشتم.) حال داستان زبان پهلوی و زبان امروزی ما تا اندازه‌ای شبیه این زور زدن‌ها است! منظورم این است که خط نباید با زبان اشتباه شود و متفاوت بودن خط نباید شبهه‌ی متفاوت بودن زبان را سبب شود.

به نظر من یکی از پیامدهای مهم پذیرفتن زنده بودن زبان پهلوی، روی آوردن بیشتر مردم امروز به میراث ادبی این زبان و آشنا شدن با آن است. پیامد دیگر، باز شدن گنجینه‌ی این بخش از زبان برای کاربرد در واژه‌سازی برای زمینه‌های علمی و فنی تواند بود.

پی نوشت
دوست خواننده‌ای در بخش نظرها گفته که کاش فرهنگستان به توانایی زبان پهلوی در واژه‌سازی توجه کند. متاسفانه فرهنگستان کنونی بسیار از خود لَختی و کندی نشان می‌دهد و محافظه‌کارانه عمل می‌کند و برای زدودن برخی ساختارهای تحمیلی زبان عربی به زبان پارسی واکنشی نشان نمی‌دهد. موضوع توجه به زبان‌های ایرانیِ دیگر، به ویژه زبان پهلوی، چیزی است که نزدیک هشتاد سال پیش استاد ابراهیم پورداوود بدان اشاره کرد. حتا چهل سال پیش نیز دکتر صادق کیا و دکتر محمد مقدم در فرهنسگتان دوم همین کار را دنبال کردند. اما به کارشان انگ «باستانگرایی» زده شد. امروزه نیز همان گونه که پیشتر نوشته‌ام دکتر میرشمس‌الدین ادیب سلطانی و دکتر محمد حیدری ملایری همین روش را پی گرفته‌اند و دستاوردهای بزرگی داشته‌اند. ولی کسانی چون داریوش آشوری کار آنان را «دلیرانه» اما غیرعملی و ناکاربردی می‌داند و ترجیح می‌دهد خود به ساختن ترکیب‌های شترگاوپلنگی چون «مدرنیّت» و «سیستمانه» بپردازد. خوشبختانه نسل امروزی دانشجویان و دانشگاهیان به اهمیت دیدگاه پورداوود و کارهای دکتر ادیب سلطانی و دکتر حیدری ملایری پی برده و به پیشواز آنها رفته است.

هم چنین ن.ک. «دلشوره‌های واژه‌سازی»پاسخ من به برخی نظرهای داریوش آشوری درباره‌ی کارهای دکتر ادیب سلطانی و دکتر حیدری ملایری و نیز «با خشت و کاهگل نمی‌توان آسمانخراش ساخت» نوشته‌ی دکتر حیدری ملایری در همین وبلاگ درباره‌ی واژه‌سازی.

شنبه ۲۳/امرداد/۱۳۸۹ – ۱۴/آگوست/۲۰۱۰

اشکانیان از گروه پارنی یا پرنی (Parni) از کلان‌قوم ایرانی سکاهای خاوری در منطقه‌ی شمال شرقی ایران برخاستند و با دلیری و پهلوانی خود توانستند بازماندگان اسکندر یعنی سلوکیان را از ایران بیرون رانده و دوباره پایتخت ایران را به منطقه‌ی میان‌رودان یا بابِل قدیم برگردانند و شهر تیسفون را بنا کنند. اشکانیان با تکیه بر شگردها و فناوری نظامی برجسته‌ی خود – که گونه‌ی کامل شده‌ی فناوری دوران هخامنشیان بود – توانستند چندین شکست سنگین بر رومیان وارد کنند که معروف‌ترین آنها شکست کراسوس در نبرد کارای (حرّان) در سال ۵۳ پ.م. است. در این نبرد، ایران‌اسپهبد «رستم سورِن‌پهَلو» – که در نوشته‌های رومیان «سورنا» خوانده شده – توانست با ده هزار سواره‌نظام کارآزموده و برجسته سپاه سی هزار نفره‌ی کراسوس را تارومار کند و خود کراسوس و پسرش پوبلیوس را بکشد. شکست معروف دیگر روم از اشکانیان شکست مارک آنتونی در آذرپاتکان (آذربایجان) است که در آنجا هم به خاطر سرمای زمستان و تیراندازان ماهر منطقه‌ی ماد تمام نیروهای مارک آنتونی تارومار شدند و تنها خود سردار رومی با اندکی از نیروهایش جان سالم به در بردند و توانستند به روم برگردند.

طبقه‌ی شاهی اشکانیان از هفت خاندان تشکیل می‌شد که معروف‌ترین آنها عبارتند از سورن‌پهلو، قارن (کارن) پهلو، مهران، گیو، اسپهبد، اسپندیاذ. این خاندان‌ها در زمان ساسانیان نیز همچنان دارای قدرت و نفوذ بودند و مدت‌ها ایران اسپهبد از خاندان سورن برگزیده می‌شد. بهرام چوبین نیز از خاندان مهران بود.

هیچ شکی نیست که اشکانیان از قوم‌های ایرانی بوده‌اند و زبانشان نیز زبان پارسی میانه و ادامه‌ی پارسی باستانی است که هخامنشیان بدان سخن می‌گفتند. اما شاید نخستین بار در سده‌ی نوزدهم میلادی، جورج راولینسون (George Rawlinson)، تاریخ‌نگار مشهور انگلیسی، در فصل دوم جلد ششم کتاب هفت جلدی خود به نام «هفت پادشاهی بزرگ خاور باستان» درباره‌ی اشکانیان نوشت:

آیا می‌توانیم فرض کنیم که اشکانیان از نظر رفتار و نژاد و زبان خویشان قبیله‌های ترکمانی هستند که امروزه در فاصله‌ی بین آمودریا و منطقه‌ی قدیمی اشکانیان هستند؟ …. بسیار احتمال دارد که اشکانیان از قوم‌های تورانی [منظور آلتایی] بوده‌اند و باید آنها را هم جنس هون‌ها و بلغارها و اوزبک‌ها و اویغورهای امروزی دانست. باید نزدیک‌ترین نمایندگان امروزی آنان را ترکمان‌ها دانست که تقریبا در همان منطقه‌ای زندگی می‌کنند که اشکانیان می‌زیستند. اشکانیان نیز مانند اینان در نهادشان بربر (وحشی) بودند و تنها ظاهری خارجی از تمدن بر خود گرفتند.

جالب آن که در زمان قاجار، شاهان قاجار که از ترکمانان بودند بر پایه‌ی این گونه ادعاها نسل خود را به اشکانیان می‌رساندند.

امروزه هم برخی از پان‌ترکان بر پایه‌ی این فرض و پیشنهاد غلط راولینسون ادعا می‌کنند اشکانیان ترک (یا به قول خودشان: تورک) بوده‌اند (و لابد ساسانیان «فارس» به همین خاطر با آنان دشمنی داشتند). برای نمونه نگاه کنید به این مطلب با عنوان «پارتی ترکی نیست!» که دکتر کاوه فرخ چند سال پیش در پاسخ به یکی از این ادعاهای بی‌پایه نوشته است.

اما امروز به یک ادعای خنده‌آور و بی‌پایه‌تر برخوردم که کسی به نام استیون کالینز در وبلاگ خود چنین نوشته است:

اشکانیان مرکب از ده قبیله‌ی اسراییلی (یهودی) بودند. زبان و فرهنگ اشکانیان ویژگی‌های آشکار زبان‌های اسراییلی/سامی را دارد!!! برای نمونه در منطقه‌های یهودنشین در نزدیک مدیترانه نام شهرهای زمان اشکانیان نام‌هایی یهودی بوده است! یهودی بودن اشکانیان انکارناپذیر است و اشکانیان یکی از امپراتوری‌های قوم یهود بودند. یکی از دلیل‌های سکوت درباره‌ی اشکانیان و این که در مدرسه‌های غرب سخنی و یادی از اشکانیان نمی‌شود دقیقا به خاطر همین است که یهودی بوده‌اند و همتراز روم!

چندین دقیقه به این نوشته‌های او خندیدم و خواستم دوستان هم بخوانند و کمی لذت ببرند و وقت خوشی داشته باشند.

گویا پان‌ترکان بر سر صاحب شدن اشکانیان رقیب پیدا کرده‌اند. بیچاره اشکانیان که پس از دو هزار و چندصد سال دچار بحران هویت شده‌اند و نمی‌دانند ترک بوده‌اند یا یهودی!

پنج‌شنبه ۲۱/امرداد/۱۳۸۹ – ۱۲/آگوست/۲۰۱۰

می‌دانیم که راه معروف به «جاده‌ی ابریشم» در واقع بیش از یک راه بود و گاه از اصطلاح درست‌تر «جاده‌های ابریشم» استفاده می‌شود. راه‌های زمینی از چین آغاز می‌شدند و پس از گذشتن از منطقه‌های ایرانی‌نشین (فرغانه و سغد و خوارزم و..) و زیر فرمان ایران در دوران اشکانیان و ساسانیان در نهایت به اروپا و سرزمین‌های زیر فرمان روم می‌رسیدند.

در دوران نوین و از سده‌های هژدهم میلادی به بعد، بیشتر این سرزمین‌ها زیر فرمان روسیه‌ی تزاری و سپس روسیه‌ی شوروی درآمدند. موزه‌ی دولتی هرمیتاژ (The State Hermitage) در روسیه یکی از موزه‌های مشهور و بزرگ جهان است که به خاطر همین کنترل روسیه بر راه‌های زمینی ابریشم پر است از آثار به جا مانده از دوران‌های مهم تاریخ ایران و فرهنگ قوم‌های ایرانی ساکن بر کنار این راه‌ها و درگیر در تجارت ابریشم.

موزه‌ی هرمیتاژ در سال ۱۷۶۸ در زمان کاترین (ایکاترینا) بزرگ، امپراتور روسیه‌ی تزاری، در شهر سن پیترزبورگ پی افکنده شد و هم اکنون دارای نزدیک ۳ میلیون قطعه اثر هنری و باستان‌شناختی است. از این سه میلیون شی ۷۳۷ هزار قطعه باستان‌شناختی و یک میلیون و صد هزار قطعه سکه هستند. (آمار دقیق در این صفحه موزه).

این صفحه در دانشگاه ایالت واشنگتن امریکا ویژه‌ی موزه‌های مربوط به جاده‌ی ابریشم است و این صفحه به موزه‌ی دولتی هرمیتاژ می‌پردازد. خوبی این صفحه در دانشگاه واشنگتن آن است که بر پایه‌ی منطقه‌ی جغرافیایی آثار موزه‌ی هرمیتاژ را دسته‌بندی کرده و در هر بخش فهرست به نسبت کاملی از آثار آن منطقه به همراه تصویر و توضیح آنها داده است که پیدا کردن آنها در خود موزه‌ی هرمیتاژ زمان زیادی می‌خواهد.

یکی از گردایه(کلکسیون)های موزه‌ی هرمیتاژ به گردایه‌ی اسمیرنُف مشهور است و آثار فراوانی از دوران ساسانیان را دربردارد. در زیر چند نمونه از آنها را می‌آورم و علاقه‌مندان را به نشانی‌های یاد شده در بالا در دانشگاه واشنگتن راهنمایی می‌کنم:


بهرام پنجم (بهرام گور) و همدمش به نام آزاده در شکار


ساعت خسرو یکم (انوشه‌روان=انوشیروان)


بزم شاهانه با خوانسالاران و رامشگران (نوازندگان)


تُنگ با زن پایکوب (رقصنده)


کوزه‌ی سیمین با نقشی شبیه درگاه کاخ داریوش که می‌تواند نشانی از آگاهی ساسانیان از سنت هنری نیاکان هخامنشی باشد.

برای دیدن تصویر با اندازه‌ی بزرگتر روی آنها کلیک کنید. و البته تصویرهای فراوان در نشانی‌های داده شده در بالا یافت می‌شوند.

شنبه ۱۱/اردیبهشت/۱۳۸۹ – ۱/می/۲۰۱۰

با پوزش به خاطر دیرکرد در روزآمدسازی و انتشار پاسخی کامل‌تر درباره‌ی ویژه‌نامه‌ی اشپیگل. امیدوارم که بتوانم اندکی به شبهه‌ها و ناراستی‌های این «ویژه‌نامه» – بر پایه‌ی آنچه در سایت رادیو آلمان (دویچه وله) منتشر شده – پاسخ بدهم.

از همان آغاز گزارش رادیو آلمان شروع می‌کنم:

تلاش برای فهم ایران و ایرانیان از دوران تاریخ‌نویسان یونان باستان آغاز شده و تا امروز ادامه دارد. ویژه‌نامه‌ی مجله‌ی آلمانی اشپیگل را می‌توان به عنوان نمونه‌ای از این تلاش‌ها تلقی کرد. باستان‌شناسان و ایرانشناسان آلمانی از دیرباز نقش مهمی در شناخت و معرفی فرهنگ و تاریخ ایران داشته‌اند. ارنست هرتسفلد نخستین آلمانی‌ای بود که اواسط دهه‌ی دوم قرن بیستم کاوش‌های باستان‌شناسی در تخت جمشید را آغاز کرد و با ترجمه‌ی کتیبه‌ی داریوش و یافتن هزاران لوح گلی پرتوی تازه بر گذشته‌ی ایران باستان افکند.

به نظر من ویژه‌نامه‌ی اشپیگل هیچ تلاشی برای فهم ایران و ایرانیان نکرده است. بلکه تلاشی است برای انتشار مطلب‌های دروغ و بی‌پایه و نظر کسانی که اعتبار چندانی در زمینه‌ی ایران‌شناسی ندارند. رادیو آلمان با مایه گذاشتن از خاورشناسان آلمانی گذشته مانند هرتسفلد – که به ایران و فرهنگ آن علاقه داشتند و مایه‌های علمی این کار را نیز داشتند – کوشیده است کار اشپیگل را نیز در راستای کار آنان قلمداد کند. این علاقه و احترام به ایران باستان چنان در میان آلمانی‌های گذشته شدید بود که شاید برای نخستین بار یک کشور اروپایی خود را نه به یونان و روم بلکه به ایران باستان مرتبط ساخت و خود را «آریایی» خواند (که شکل دیگری از واژه‌ی «ایرانی» است) و برای خود هویت ساخت. البته سوءاستفاده آنان و به ویژه نازی‌ها از این نام برای توجیه «نژاد برتر» باعث گمراهی و برداشت‌های اشتباه از آریایی شد.

تلاش در این-همانی ایران باستان و ایران امروز
نخستین مقاله‌ی این ویژه‌نامه «عظمت و توهم» نام دارد که نوشته‌ی دیتر بدنارتس (Dieter Bednarz) است. هدف اصلی این مقاله ایجاد این توهم و گسترش این دروغ است که فرمانروایان ایران باستان مانند حاکمان ایران امروزی هستند و جمهوری اسلامی و دولت هخامنشیان و به عبارتی تمام تاریخ ایران همین است و «محور شرارت» سابقه‌ی باستانی دارد.

نویسنده به توصیف دیدار از تخت جمشید می‌پردازد که به گفته‌ی او همه‌ی ایرانیان از اسلامگرایان تا سلطنت‌طلبان به آن افتخار می‌کنند. او از محمود احمدی‌نژاد نقل می‌کند که ماه مارس سال ۲۰۰۷ سران قدرت‌های بزرگ جهان را به بازدید از تخت جمشید دعوت کرد تا آنگونه که او می‌گوید «قدرت و توانایی‌های مردم ما را به چشم ببینند.»

نویسنده مدعی است جای پای هویتی را که ایرانیان با تکیه بر گذشته‌ی پرافتخار، برای خود تصور می‌کنند و به آن می‌بالند، می‌توان حتا در باور به تشیع و رفتار حاکمان جمهوری اسلامی نیز دنبال کرد. دیتر بدنارتس می‌نویسد، تخت جمشید نمادی از ابرقدرتی باستانی است که در حافظه‌ی جمعی ایرانیان حک شده و بر رفتار حاکمان آن تا به امروز تاثیر گذاشته. به اعتقاد او غروری که این گذشته‌ی دور در ذهنیت ایرانیان به وجود آورده مرزهای قدرت، واقعیت و توهم را درهم ریخته است.

پایه‌ی استدلال نویسنده بر این فرض غلط است که «اسلامگرایان» به تخت جمشید و گذشته‌ی پرافتخار ایرانیان افتخار می‌کنند. حال آن که واقعیت چیز دیگری است. کسانی که «اسلامگرا» خوانده می‌شوند – همان طور که از این نام پیدا است – تنها برایشان اسلام مهم است و هر چیز مربوط به پیش از اسلام برایشان یادآور و بازمانده‌ای از دوران «کفر و جاهلیت» است و نه تنها جای افتخار ندارد، بلکه ویران کردن آن نیز ثواب اخروی دارد. نویسنده به روشنی، تمام ایرانیان را دچار توهم خوانده است و آنان را کسانی می‌داند که مرز بین واقعیت و توهم را درنمی‌یابند. وی سپس برای این توهین خود استدلالی هم می‌آورد: احمدی‌نژاد – کسی که داستان هاله‌ی نور او برای همه شناخته است – به تخت جمشید افتخار می‌کند! اما نمی‌گوید در دولت همین احمدی‌نژاد با وجود مخالفت‌های فراوان، سد سیوند آبگیری شد و چه میزان از آثار باستانی مربوط به دوران پیش از اسلام نابود شده یا از کشور به صورت قاچاقی خارج شده است. همین ادعا نشان می‌دهد که نویسنده یا با وضع سیاسی و اجتماعی ایران آشنا نیست یا آگاهانه و با غرض می‌نویسد و برای توجیه نظریه‌ی خود هر خشک و تری را به هم می‌بافد.

وی سپس ادعای اشتباه دیگری نیز می‌کند:

به زعم نویسنده، فتح ایران و به آتش کشیدن تخت جمشید به عنوان نماد قدرتی جهانی، چنان ضربه‌ای بر ذهنیت ایرانیان وارد آورده که اثر آن تا زمان حال برجا مانده است. بر این اساس رویای شکوه دوران باستان، از زمان سقوط سلسله هخامنشیان بارها انگیزه‌ی فرمانروایان این سرزمین بوده تا زمانی و به شکلی بار دیگر به یکی از بازیگران مهم صحنه‌ی جهانی تبدیل شود. بیهوده نیست که محمود احمدی نژاد چند روز پیش و در زمانی که کشور در اوج نابسامانی‌های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی قرار دارد ادعا می‌کند «ایران قدرتمندترین کشور جهان است.»

فتح ایران هخامنشی آن طور که در رسانه‌های غربی امروزی تبلیغ می‌شود ضربه‌ای بر ایران و ایرانیان نبود همان طور که نبرد یک روزه‌ی ماراتن و دیگر زدوخوردهای برخی شهرهای یونان باستان با لشکرهای ده-پانزده هزار نفره‌ی هخامنشیان برای ایرانیان آن دوران هیچ اهمیتی نداشت. اسکندر مقدونی خود را شایسته‌ی نشستن بر تخت کورش می‌دانست (ن.ک. تاریخ هخامنشیان نوشته‌ی جورج راولینسون) و پس از شکست داریوش سوم هخامنشی و ورود به ایران از رسم‌های ایرانی پیروی کرد و لباس ایرانی پوشید و شاهدختی ایرانی به نام روخشانک یا روشنک (در یونانی: رکسانا) را به زنی گرفت. در واقع اسکندر ایرانی شد و پس از چند سالی فرمانروایی در بابل درگذشت (ن.ک. کتاب «کارزارهای اسکندر» نوشته‌ی آریان و کتاب اسکندر دیودوروس سیسیلی و کتاب «روح القوانین» مونتسکیو). حتا مونتسکیو اشاره می‌کند که اسکندر نمی‌گذاشت یونانیان و مقدونیان پس از پیروزی بر ایرانیان آن را زیردست خطاب کنند بلکه می‌خواست آنان را همگن و برابر کند. تنها نزدیک ۸۰-۹۰ سال پس از مرگ اسکندر بود که ایرانیان دیگری از قوم پارتی – یعنی اشکانیان – توانستند سلوکیان را از ایران بیرون برانند و دوباره قدرت به دست ایرانیان افتاد و خبری از ضربه‌ی روحی نبود. اگر ایران پس از هخامنشیان نابود شد و تنها رویای شکوه دوران باستان وجود داشت چرا بسیاری از امپراتوران و سرداران رومی مانند کراسوس و مارک آنتونی و یولیانوس مرتد و والریان و اسکندر سوروس و دیگران همواره آروزی شکست و «فتح ایران» و «اسکندر شدن» را داشتند و هرگز دیگر موفق نشدند ایران را شکست دهند و در رویای اسکندر ماندند؟

دوباره نویسنده‌ی مقاله با استناد به ادعاهای احمدی‌نژاد سعی در این-همانی و تحریف تاریخ و واقعیت‌ها و نشان دادن تصویری دروغ از ایران باستان دارد.

البته همین جا نکته‌ای را یادآوری کنم. برخی از هم‌میهنان ما بدون داشتن آگاهی درست از تاریخ گاهی با لاف‌های بی‌پایه و ادعاهایی که نادرستی آنها با ده دقیقه اندیشیدن روشن می‌شود سبب می‌شوند کسانی مانند همین نویسنده به واقعیت‌های تاریخی ما نیز برچسب توهم بزنند. دیگر آن که ایران امروزی با همین وضع نابسامان نیز به خاطر داشتن نیروی جوان و بااستعداد و ثروت‌های زیرزمینی و روزمینی هنوز قدرت مهمی در منطقه است که کار را برای بیگانگان و دشمنان ایران سخت کرده است. اگر نبود چه نیازی بود که اشپیگل و دیگر رسانه‌های «معتبر» غربی این همه برای «فهم ایران و ایرانیان» به خود زحمت بدهند و راست و دروغ را به هم ببافند؟

رادیو آلمان و اشپیگل به قول خودشان «با نگاهی انتقادی» به تاریخ ایران به این نتیجه رسیده‌اند که

این باور که نخستین منشور حقوق بشر جهان از دستاوردهای کوروش هخامنشی بوده، افسانه است.

مستبد خواندن کوروش و شک در مورد اهمیت محتوای منشور او پیشتر نیز (جولای ۲۰۰۸) موضوع مقاله‌ی دیگری در مجله اشپیگل بود. آن مقاله در داخل و خارج از ایران با مخالفت‌ها و اعتراض‌های فراوانی روبرو شد. نویسنده‌ی ان یادداشت، ماتیاس شولتز، معتقد است کوروش نیز چون دیگر حاکمان دوران باستان مستبدی جبار بوده و توجه او به حقوق بشر و رواداری فریب و تبلیغاتی است که جهانیان تا امروز در دام آن گرفتارند.

سال گذشته روزنامه‌ی اشپیگل در مقاله‌ای به قلم ماتیاس شولتز کوشیده بود با این-همانی حکومت پهلوی و شاهنشاهی هخامنشیان ادعا کند که کورش نیز مانند محمدرضا پهلوی حاکم مستبدی بود و استوانه‌ی کورش دروغین است و کورش نیز مانند دیگر حاکمان خونریز و خونخوار و ستمگر بوده است. حکومت پهلوی توانست سازمان ملل را گول بزند و این استوانه را به عنوان نخستین منشور حقوق بشر به جهان «قالب» کند اما روزنامه‌نگار اشپیگل پس از ۲۵۰۰ سال موفق شد پرده از این فریب بزرگ تاریخی کورش بردارد.

ماتیاس شولتز و بدنارتس که تنها روزنامه‌نگار هستند و از تاریخ سررشته ندارند دست کم می‌توانند اندکی با خود فکر کنند. اگر کورش چون دیگر حاکمان دوران باستان مستبدی جبار بود با توجه به گستردگی قلمرو فرمانروایی خود – که بیشتر جهان شناخته شده‌ی باستان را شامل می‌شد – چه نیازی داشت که دروغ بگوید و استوانه‌ای دروغی بسازد و در آن به آزاد گذاشتن دین‌های مردم بابل و آزادی اسیران و بندگان و بازسازی معبدها و دیوارهای شهر و ورود صلح‌آمیز سپاه خود به شهر بابل بپردازد؟ حال آن که می‌توانست خیلی آسان مانند فرمانروایان آشور و بابل به کشتن و سوختن و ویران کردن و قتل عام و اسیر کردن مردم شهر افتخار کند و به خود ببالد؟ یا مانند «یونانیان و رومیان متمدن و شکوهمند» در مجسمه‌ها و دیوارنگاری‌ها تصویر به زنجیر کشیدن و گردن زدن و کشتن دشمنان خود را جاودانه نکرد؟ مگر آن که بگوییم کورش از پیش می‌دانسته که ۲۵۰۰ سال پس از مرگش چند روزنامه‌نگار آلمانی به جباری او پی می‌برند و برای همین استوانه‌ای سفارش داده تا آنها را فریب دهد.

در این مقاله نیز دوباره با کنار هم گذاشتن اسلامگرایان و اصولگرایان و سلطنت‌طلبان و باقی مردم ایران کوشیده است پیام بی‌پایه‌ی خود را تکرار کند: فرمانروایان ایران باستان نیز مانند فرمانروایان ایران امروز بوده‌اند و همه توهم داشته و مستبد بوده‌اند.

زمانی که نوشته‌ی یاد شده منتشر شد ایرانیان سلطنت طلب و مخالفان ضدسلطنت جمهوری اسلامی با همان تندی به آن پرداختند که راست‌ترین گروه‌های اصولگرایان در داخل کشور. خبرگزاری فارس که از رسانه‌های افراطی حامی احمدی‌نژاد و وابسته به سپاه پاسداران محسوب می‌شود اشپیگل را متهم می‌کند که «با دیدی مغرضانه و با پیش كشیدن پیشینه خاندان منحوس پهلوی و برگزاری جشن‌های پر خرج ۲۵۰۰ ساله» کوروش را پادشاهی مستند معرفی می‌کند. خبرگزاری فارس هفتم مرداد ۸۷ می‌نویسد، برخلاف «اظهارات غرض ورزانه نشریه اشپیگل … سازمان ملل نیز اعلام كرد كه کوروش كبیر «خواستار صلح» بود.

در اینجا اشپیگل از پاسخ‌های مستند ایرانیان و غیرایرانیان تاریخ‌شناس به آن مقاله‌ی بی‌پایه و سراپا دروغ (مانند پاسخ دکتر کاوه فرخ) یادی نمی‌کند و تنها به پاسخ خبرگزاری فارس اشاره می‌کند و با اشاره به ارتباط آن با سپاه پاسداران و احمدی‌نژاد می‌خواهد حقانیت و درست بودن ادعای خود را نشان دهد.

ایران در دوران مغول ایران شد؟!؟!
مقاله‌ی بعدی این ویژه‌نامه‌ی اشپیگل هویت ایرانی را نشانه رفته است و دیرینگی پیشینه‌ی آن را دروغ می‌شمارد. این مقاله گفت‌وگویی است با برت فراگنر که در مطلب پیشین درباره‌ی این ویژه‌نامه به اعتبار و سابقه‌ی کار او در زمینه‌ی ایران‌شناسی اشاره کردم. فراگنر معتقد است که مفهوم «ایران» نه در دوران هخامنشیان بلکه در زمان حکومت ایلخانیان مغول پدید آمده است!!! این ادعا آن قدر مسخره و بی‌پایه و هجو است که آدم نمی‌داند چه پاسخی بدهد. ادعایی که به قول معروف مرغ پخته را هم به خنده می‌اندازد.

گویا این «ایران‌شناس» هرگز با تاریخ ایران و یا حتا نوشته‌های زبان پارسی پس از اسلام آشنایی نداشته وگرنه می‌دانست که در اوستا از «ایران ویچ» – به معنای سرزمین ایرانیان – نام برده شده است و داریوش بزرگ خود را آریایی خوانده است و ساسانیان کشور خود را «ایرانشهر» خواندند و پس از اسلام نیز در تمام نوشته‌های ایرانیان از «ایران» نام برده شده است مانند شاهنامه‌ی فردوسی و دیگر شاعران سبک خراسانی که سده‌ها پیش از آمدن مغولان ویرانگر و وحشی آثار خود را پدید آورده‌اند. اگر ایران در زمان مغولان ایران شد چرا نظامی گنجوی نزدیک ۲۰۰ سال پیش از تاخت و تاز مغولان سرود:

همه عالم تن است و ایران دل ———– نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد ———– دل ز تن به بوَد یقین باشد

یا قصیده‌ی معروف انوری ابیوردی را که ۲۰۰ سال پیش از زمان مغولان و در زمان حمله‌ی ترکان غُز به ایران سروده است:

خبرت هست که از هرچه در او چیزی بود ———– در همه ایران امروز نماندست اثر
آخر ایران که ازو بودی فردوس به رشک ———– وقف خواهد شد تا حشر برین شوم حشر
بهره‌ای باید از عدل تو نیز ایران را ———– گرچه ویران شد بیرون ز جهانش مشمر

هم چنین ن.ک. نوشتار پیشین به نام ایران در شعر شاعران قدیم. این ادعای بی‌پایه در مقاله‌ی دیگری در این «ویژه‌نامه» تکرار شد و این بار بانویی به نام «سیمونه کایزر» سخن برت فراگنر را تکرار می‌کند:

حمله مغول – که به تعبیر یکی از نویسندگان اشپیگل – تاثیری عمیق بر تاریخ ایران داشته موضوع یکی دیگر از نوشته‌های این ویژه‌نامه است. نویسنده همچون پروفسور فراگنر ایلخانیان را حاکمانی می‌داند که از زمان فرمانروایی، این بخش از امپراطوری جهانی خود را ایران خواندند. نویسنده معتقد است علت استفاده از این نام برای بسیاری از تاریخ‌نویسان همچنان معمایی حل ناشده است.

درباره‌ی تاثیر عمیق حمله‌ی مغولان و کشتار و ویرانگری آنان در ایران نیازی به تعبیر نویسندگان اشپیگل نیست. هر کسی که اندکی با تاریخ ایران آشنایی داشته باشد حتا گفت‌وگوهای روزمره‌ی ایرانیان امروز را شنیده باشد حتماً به عبارت «مغول‌وار» یا «مثل مغولها رفتار می‌کنند» برخورده است.

اما درباره‌ی بخش دوم این بند باید بگویم که در قدیم شعری بود که می‌گفت: از کرامات شیخ ما این است / شیره را خورد و گفت شیرین است. اینان خود ادعای مسخره‌ای می‌کنند که نخستین بار ایلخانان مغول این سرزمین را ایران خواندند. بعد خودشان تعجب می‌کنند و برایشان معمای حل نشده‌ای پدید می‌آید که چرا مغولان این سرزمین را ایران خواندند!!!!

شگردی که نویسندگان اشپیگل (برت فراگنر، کریس برنر و سیمونه کایزر) به کار برده‌اند آن است که نخست با آوردن بخش‌هایی واقعی از تاریخ، از ایران و ادبیات پارسی تعریف کنند و بعد دروغ و حمله‌ی خود را مطرح کنند. یعنی ما بی‌طرفیم. برای نمونه فراگنر در ابتدا این واقعیت را مطرح می‌کند که بسیاری از پدیده‌ها و اندیشه‌ها در ایران باستان و زمان هخامنشیان ریشه داشته است. سپس می‌گوید اما ایران از زمان ایلخانان ایران شد! یا مقاله‌ی بعد

به نقش زبان فارسی و ایرانیان در تدوین دستور زبان عربی و متون مذهبی مسلمانان پرداخته شده. برنر می‌نویسد هر شش گردآورنده معتبر احادیث، ایرانی‌الاصل بوده‌ است.

خب اگر ایران در زمان ایلخانان ایران شد و این نامگذاری معمای حل ناشده است چه طور «ایرانیان» در تاریخ اسلام نقش داشته‌اند؟!

تصویری که در غرب از ایران وجود دارد تا امروز ریشه در کلیشه‌ها و نظرگاه‌های کهن دارد؛ سرزمینی که مردمانش از سویی با آفرینش بازی شطرنج، هنر فرش‌بافی، تقویم خورشیدی و نقاشی‌های مسحورکننده نقش فرانسویان هنرشناس و هنرمند آسیا را دارند، از سوی دیگر بیش از دو هزار سال با کابوس و رویای ابرقدرتی از میان رفته هویت خود را شکل می‌دهند و بر زخم‌ شکست‌ها مرهم می‌گذارند.

جالب است که غربیان ایرانیان را «فرانسویان آسیا» می‌دانند. یعنی ما به خودی خود شناخته نمی‌شویم بلکه «فرانسویان آسیا» هستیم. شنیده‌ام که زبان پارسی را هم «ایتالیایی آسیا» می‌خوانند.

بار دیگر نویسنده تاریخ را تحریف می‌کند و می‌نویسد ایرانیان بیش از دو هزار سال است که با کابوس ابرقدرتی از میان رفته بر زخم‌های خود مرهم می‌گذارند. حال آن که ایران پس از هخامنشیان نیز ابرقدرت ماند و تا امروز نیز موقعیت برتر و تاثیرگذار خود را حفظ کرده است. شکست‌هایی که اشکانیان و ساسانیان به سلوکیان و رومیان وارد کردند هیچ گاه به چشم غربیان امروز نمی‌آید زیرا «رویای ابرقدرت نظامی بودن» روم و غرب شکسته می‌شود. دوران تاریک و فلاکت‌بار اروپاییان در سده‌های میانی و آرزوی تجارت اروپاییان با ایران صفوی و درخواست اجازه‌ی آنان برای ورود به بازارهای شرق نادیده گرفته می‌شود زیرا «رویای ابرقدرت اقتصادی بودن» غرب شکسته می‌شود. نقش ایرانیان در شکل‌گیری مسیحیت و یا تاثیر دین ایرانی زرتشتی و مهرپرستی (Mithraism) بر آن نادیده گرفته می‌شود زیرا «رویای ابرقدرت دینی بودن» روم شکسته می‌شود.

بهتر است این نویسندگان اشپیگل که این قدر به واقعیت و بازشناسی مرزهای آن با توهم علاقه‌ی شدید دارند سری هم به تاریخ یونان و روم و اروپا بزنند و فکری به حال توهم خودبزرگ‌بینی و این باور غربیان بکنند که یونان و روم سرچشمه‌ی فرهنگ و تمدن و پیشرفت بشر هستند. این توهم که ۳۰۰ اسپارتی توانستند در برابر ارتش یک میلیونی (!!) هخامنشیان مقاومت کنند و آنان را شکست دهند. این توهم که یونانیان در ماراتن شکست سنگینی به هخامنشیان وارد کردند و داریوش از این غصه دق کرد. توهم مدنیت و تمدن درباره‌ی رومی که در آن مردم شهر و امپراتور و اعیان و اشراف انسان‌های دیگر را با عنوان گلادیاتور مانند جانوران وحشی به جان هم می‌انداختند و نام آن را «سرگرمی و ورزش» گذاشته بودند. وقتی هم که برده‌ای به نام اسپارتاکوس با این کار غیرانسانی مخالفت کرد یولیوس سزار و دیگر سرداران «افتخارآفرین و شکست‌ناپذیر» روم پس از چند بار شکست خوردن از بردگان آزاده همه‌شان را سرکوب کردند و وحشیانه بر چلیپا (صلیب) به دار کشیدند و جنازه‌شان را در کنار جاده آویختند تا مایه‌ی عبرت دیگران شوند.

در ضمن، در پایان گزارش رادیو آلمان چند جمله دیده می‌شود که شاید توضیح دهد چرا فرج سرکوهی در رادیو فردا از این ویژه‌نامه تعریف و تمجید کرده است:

تمرکز این نوشته بر روی زندگی و فعالیت «شیرین نشاط»، هنرمند و فیلمساز، و «فرج سرکوهی»، روزنامه‌نگار و داستان‌نویس، است. …. فرج سرکوهی که خیال بازگشت به وطن، آسایش‌اش را سلب کرده می‌گوید، با طولانی شدن سال‌های تبعید علاقه‌ی آدم به خیلی چیزها از دست می‌رود.

پی‌نوشت
بانو سودآور در نامه‌ای یادآوری کردند که برت فرگنر ایران‌شناس معتبر آلمانی نیست بلکه اتریشی است و بنیانگذار موسسه‌ی ایران‌شناسی وین و در زمینه‌ی ایران بزرگ کارهای سترگ و ارزشمندی انجام داده است. وی می‌نویسد شاید منظور فرگنر آن بوده که واحدی سیاسی به نام ایران از زمان ایلخانان و پس از فروپاشی خلافت عباسیان به دست مغولان پدید آمده است. و شاید نویسندگان اشپیگل اشتباه فهمیده‌اند یا اشتباه نقل کرده‌اند.

من آلمانی بودن فرگنر را بر پایه‌ی نوشته‌ی فرج سرکوهی در رادیو فردا و نویسنده‌ی مطلب رادیو آلمان (دویچه وله) نقل کرده‌ام. صرف نظر از این که برت فرگنر کیست، پاسخ من به این ادعای یاوه که «ایران از زمان ایلخانان مغول ایران شد نه از زمان هخامنشیان و ساسانیان» همچنان برجا است. هم چنین اگر منظور فرگنر واحد سیاسی به نام ایران باشد باز هم پیش از مغولان هم ساسانیان کشور خود را ایران و ایرانشهر می‌خواندند و هم خود ایرانیان پس از اسلام همچنان کشور خود را ایران می‌خواندند وگرنه چه گونه به فکر مغولان رسید که اینجا را ایران بنامند؟! ضمن آن که در دوران پس از اسلام هم هر خاندان و سلسله‌ی حکومتی خود را فرمانروای ایران می‌دانست و این در قصیده‌های بسیاری از شاعران پارسی‌گو دیده می‌شود.

دوشنبه ۲۳/فروردین/۱۳۸۹ – ۱۲/اپریل/۲۰۱۰

در اروپا و امریکا در سال‌های اخیر رسم شده است که کتاب‌هایی چاپ شود که در زمینه‌های گوناگون موضوع‌های پیچیده یا دراز را به صورت خلاصه و فشرده و مختصر (و گاه غیرمفید!) برای همگان منتشر می‌کنند. برخی از این کتاب‌ها بیشتر برای ذائقه‌ی جامعه‌ی مصرفی و زندگی سوپرمارکتی تولید می‌شود که مردم وقت زیادی ندارند و از سویی دوست دارند همه چیز را «تجربه» کنند و از آن سر دربیاورند. برای نمونه شما مجموعه کتاب‌هایی می‌بینید مانند «… در یک هفته»، «… در ۲۴ ساعت»، «… برای خنگ‌ها» (for Dummies…)، و مانند آن. روشن است که با خواندن کتاب «مدیریت در یک هفته» نمی‌توان مدیر خوبی شد. اما دست کم عده‌ای خیالشان راحت می‌شود که با مدیریت آشنا شده‌اند.

به تازگی مجله‌ی آلمانی اشپیگل ویژه‌نامه‌ای درباره‌ی تاریخ ایران منتشر کرده است که آدم را یاد همان کتاب‌ها می‌اندازد. عنوان این ویژه‌نامه چنین است: «تاریخ: ایران از ابرقدرت باستانی تا خداسالاری مُلایان» (Geschichte: Persien Supermacht der Antike, Gottesstaat der Mullahs). این ویژه‌نامه ۱۵۰ صفحه دارد و من نمی‌دانم چه گونه می‌توان در ۱۵۰ صفحه تاریخ ایران از هخامنشیان تا امروز را بررسی کرد. من هنوز این شماره از اشپیگل را ندیده‌ام و زیاد هم آلمانی نمی‌دانم اما عکس روی جلد خود می‌تواند گویای محتوای آن باشد:


عکس روی جلد ویژه‌نامه‌ی اشپیگل درباره‌ی تاریخ ایران – مارچ ۲۰۱۰ م./ فروردین ۱۳۸۹ خ. (برای آگاهی بیشتر روی عکس کلیک کنید).

ترجمه‌ی روی جلد:

تاریخ
ایران: [از] ابرقدرت باستانی، [تا] خداسالاری ملایان
زرتشت: اختراع‌کننده‌ی جهنم
شعر: در باغ زبان
شاه در تبعید: گفت وگو با شاهزاده رضا پهلوی

همان طور که می‌بینید از یک سو عکس کورش را گذاشته و سپس نقاشی نبرد داریوش سوم هخامنشی با اسکندر مقدونی و در کنار آن عکس آیت الله خمینی آمده است که انگار گوشه‌ی چشمی به تاریخ شاهنشاهی هخامنشی دارد. در زیر هم از راست محمدرضا پهلوی و فرح دیبا و نقاشی پارسه [=تخت جمشید] آمده است.

به یاد داریم که تابستان سال گذشته (۱۳۸۸ خ/ ۲۰۰۹ م) همین مجله‌ی اشپیگل در مقاله‌ی جنجالی خود استوانه‌ی کورش را فریب و تبلیغات حکومت پهلوی خواند و گفت که شاه ایران سازمان ملل را گول زد. کورش حاکم خونریزی بود که مردم را وادار می‌کرد که به پایش بیفتند و … دکتر کاوه فرخ پاسخ مستدلی به این ادعاهای بی‌پایه داد اما به خاطر این دفاع از میراث تاریخی و فرهنگی ایران آماج حمله‌های شخصیتی و اینترنتی شد. یعنی برخی آقایان اروپایی ناراحت شدند که چه طور یک ایرانی به خودش حق می‌دهد درباره‌ی تاریخ خودشان اظهار نظر کند و در برابر ما حرف بزند.

برگردیم به همین ویژه‌نامه:

این اشتباه بسیار رایج و گسترده است و حتا خود ما ایرانیان نیز بسیار آن را انجام می‌دهیم که تاریخ ایران را از دوران هخامنشیان آغاز می‌کنیم. یعنی دوران پادشاهی ماد را نادیده می‌گیریم و عیلام را هم فراموش می‌کنیم. حال آن که این هر دو بخش مهمی از تاریخ ما هستند و بر شکل‌گیری دولت هخامنشیان تاثیر فراوانی داشته‌اند.

نکته در این است که رسانه‌های اروپایی و امریکایی با کنار هم قرار دادن ایران باستان – با تصویر کلیشه‌ای «استبداد شرقی» و «دموکراسی یونانی» که همواره در فیلم‌ها و کتاب‌ها و مدرسه‌هایشان تکرار می‌شود و در همان جریان سال گذشته یوزف وایسهوفر نیز آن را تکرار کرد که «کورش نیز مانند همه‌ی شاهان شرقی خودکامه و خونریز بود» – و وضعیت سیاسی ایران امروز و مسئله‌ی هسته‌ای و … پیام‌های فراوانی برای گمراه‌سازی مخاطبان خود می‌فرستند و راه سوءاستفاده‌های سیاسی را باز می‌کنند. حال آن که همه‌ی ما ایرانیان به خوبی آگاهیم که حکومت جمهوری اسلامی ایران از همان روزهای نخست – به همراهی توده‌ای‌ها و دیگران – نظر و برنامه‌ی خود را درباره‌ی تاریخ باستانی ایران آشکار کرد و می‌دانیم هرگز به طور رسمی هیچگونه احساس نزدیکی و همدردی‌ای نسبت به این بخش از تاریخ ما نشده است. حتا همین سال گذشته تصمیم گرفته شد که نام پادشاهان از کتاب‌های تاریخ مدرسه‌ها حذف شود، پارسه و دیگر آثار باستانی را نشانه‌های به جا مانده از دوران کفر و ستم خواندند و .. حتا درصدد از میان بردن آثار آن دوره به هر راه ممکن هستند مانند ساختن جاده و سد و هتل و … (نیازی نمی‌بینم که تکرار کنم نادیده گرفتن هر بخشی از تاریخ ایران چه پیش از اسلام چه پس از اسلام، چه پیش از انقلاب و چه پس از انقلاب نگاه سالمی و رویکرد درستی نیست. تاریخ پیشااسلامی همان قدر مهم است که تاریخ پسااسلامی. تمام اینها در ساخت هویت و کیستی ما نقش دارند…)

آقای فرج سرکوهی در پایگاه رادیو فردا به معرفی این ویژه‌نامه‌ی اشپیگل پرداخته است. وی عنوان ویژه‌نامه را به اشتباهی یا عمد «پارس: ابرقدرت باستانی تا دولت خدایی» ترجمه کرده است. یعنی به جای «ایران» عنوان «پارس» را گذاشته و «ملایان» را حذف کرده است. با درستی این عنوان کار ندارم اما در ترجمه باید دقت و امانت را در نظر داشت. در متن گزارش هم (شاید به اشتباه) نام برت فرگنر (Bert Fragner) به صورت فراگنل نوشته شده بود که اکنون درست شده است. در تمام گزارش آقای سرکوهی، به جای ایرانیان «پارسیان» آمده است که اشتباه است.

وی در معرفی اشپیگل آن را «از معتبرترین نشریات آلمان و اروپا» خوانده است. باید پرسید اگر مجله‌ی اشپیگل در زمینه‌ی روزنامه‌نگاری و مسئله‌های سیاسی روز اروپا معتبر است آیا در زمینه‌ی تاریخی – به ویژه تاریخ ایران – نیز معتبر است؟ اگر به فرض شبکه‌ای تلویزیونی در زمینه‌ی ورزش معتبر است هرچه در زمینه‌ی اخترشناسی هم پخش کند معتبر است؟ حتا آیا اگر کسی (مانند یوزف وایسهوفر) در زمینه‌ی آشورشناسی کارشناس است نظرهایش درباره‌ی هخامنشیان نیز معتبر است؟

آقای سرکوهی می‌نویسد:

فراگنر – که در جهان ايران‌شناسی به شجاعت فکری و نقد مفاهيم کليشه‌ای شهره است – در اين مصاحبه با اشاره به پيوند فرهنگ ايرانی با فرهنگ اقوام هندواروپائی در دوران باستان، بر آن است که جهان‌نگری دوبنی و تقابل مطلق شده خير و شر از ابداعات پارسيان است. فراگنر می‌گويد: «پارسيان بودند که شيطان را خلق کردند.»

پرفسور فراگنر در اين مصاحبه برداشت کليشه‌ای را درباره محتوی حقوق بشری منشور کورش هخامنشی به چالش می‌طلبد و برداشتی را که کورش و ديگر شاهان هخامنشی از جمله داريوش اول را از بنيادگذاران «امپرطوری ايران» و «هويت ايرانی» می‌داند، نقد می‌کند.

داشتن شجاعت فکری ستودنی است و نقد مفهوم‌های کلیشه‌ای نیز. اما برای نقد باید مایه‌ی آن را هم داشت. آقای فرگنر استاد بازنشسته‌ی دانشگاه بمبرگ (Bamberg) آلمان است که از نظر ایران‌شناسی چندان دانشگاه شناخته‌شده‌ای نیست. در صفحه‌ی معرفی این دانشگاه آمده که تا سال ۱۹۷۹ م./۱۳۵۸ خ کالج بوده و از همان سال عنوان دانشگاه یافته است. من در کتابفروشی برخط آمازون هم نام برت فرگنر را جست‌وجو کردم و در کتاب‌های تاریخی انگلیسی چیزی از ایشان به دست نیامد. در کتاب‌هایی هم که به زبان آلمانی از ایشان منتشر شده است در بیشتر موردها نام او نویسنده‌ی دوم یا سوم بود. بیشتر این کتاب‌ها هم در دهه‌ی ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ م. نگاشته شده‌اند. تنها تک‌نگاری (monogram) که از او پیدا کردم کتابی است که در سال ۱۹۷۹ م./ ۱۳۵۸ خ. منتشر شده است و عنوان آلمانی آن چنین است:

Persische Memoirenliteratur als Quelle zur neueren Geschichte Irans

یعنی «خاطره‌نویسی‌های پارسی به عنوان منبع در تاریخ ایران امروز». آن طور که از عنوان دیده می‌شود این کار ربطی به تاریخ ایران باستان ندارد. بنابراین به نظر من این ادعا که برت فرگنر در جهان ایران‌شناسان فرد معتبری است زیاد درست نیست زیرا هیچ اثر معتبری که او نویسنده‌ی نخست آن باشد در دست نیست. جستجو در بخش کتاب‌های گوگل نیز نتیجه‌ی مشابهی به دست می‌دهد.

از این موضوع چشم‌پوشی می‌کنیم و به سراغ خود ادعای ایشان می‌رویم: نخست این که اگر منظور از «پارسیان» ایرانیان باشد گفتم که آقای سرکوهی اشتباهی ترجمه کرده است. اگر هم منظور برت فرگنر از پارسیان همان هخامنشیان باشد مفهوم خیر و شر از باورهای دیرین ایرانیان و پیش از هخامنشیان است. (به گفته‌ی مری بویس و گراردو نیولی – که هر دو از ایران‌شناسان برجسته و سرشناس هستند و اثرهای فراوانی از ایشان منتشر شده – زمان زرتشت دست کم ۱۳۰۰ سال پیش از میلاد یعنی ۷۰۰ سال پیش از هخامنشیان بوده است.) دوم این که «پارسیان شیطان را خلق نکردند» بلکه در جهان‌بینی و دین‌های ایرانی مفهوم اهریمن وجود داشت که لزوما با شیطان و ابلیس در دین‌های سامی یکی نیست.

اگر کورش و داریوش یکم بنیاگزار «امپراتوری ایران» نبودند چه کسی بود؟ نبوکدنضر [=بخت‌النصر]؟ سناخریب؟ آشور بانی‌پال؟ رامسس؟ اسکندر مقدونی؟ یا شاید فتحعلی شاه قاجار؟

بخش دیگری از سخنان این «ایران‌شناس» را به نقل از آقای سرکوهی می‌خوانیم:

از منظر پرفسور فراگنر مفهوم هويت ايرانی و ايران به دوران هخامنشی و اشکانی مطرح نبود، واژه ايران برای نخستين بار به دوران ساسانيان و مفهوم ايران چون واحد جغرافيایی-سياسی مستقل نخستين بار به دوران حکومت سلاطين مغول بر ايران مطرح شد.

پرفسور فراگنر در مصاحبه با اشپيگل نظريات بحث‌انگيز و نقادانه‌ای را در باره هويت ايرانی، اسلام و عرفان ايرانی، روند رشد و توسعه زبان دری پس از اسلام، شعر کلاسيک فارسی، انقلاب اسلامی و نسبت سنت و مدرنيته در ايران امروز مطرح می‌کند.

ایرادی که برخی به استوانه‌ی کورش می‌گیرند آن است که می‌گویند در آن از «حقوق بشر» نام برده نشده است. یعنی انتظار دارند این اصطلاح با همین شکل در استوانه‌ی کورش آمده باشد. محتوای آن مهم نیست. یعنی در زمانی که آشوریان به ویران کردن و کشتار همگانی دشمنان خود و سرزمین‌های فتح کرده‌ی خود می‌بالیدند و می‌نازیدند کورش پس از گشودن بابل مردم را آزاد گذاشت و نگذاشت به کسی آسیب برسد. لابد ایشان در آثار به جا مانده از کورش و داریوش به دنبال عبارت «امپراطوری ایران» (با همین نگارش!) گشته و چیزی پیدا نکرده است.

می‌بینیم که این ایران‌شناس درباره‌ی تمام تاریخ ایران از زمان هخامنشیان تا انقلاب اسلامی کارشناس و خبره است و در همه زمینه‌ها – به طور بحث‌برانگیزی! – اظهارنظر می‌کند. جست‌وجو در بخش کتاب‌های گوگل نشان می‌دهد که برت فرگنر در سال ۱۹۸۹ م./۱۳۶۸ خ. نیز مقاله‌ای با همین عنوان در نشست «انجمن مطالعات خاورمیانه در امریکای شمالی» (Middle East Studies Association of North America Meeting) – وابسته به دانشگاه آریزونای امریکا – در شهر تورنتوی کانادا منتشر کرده است به نام «پرسشی درباره‌ی ایران به عنوان مفهوم سیاسی». در همان سال ۱۹۸۹ ایران‌شناس نامور ایتالیایی، گراردو نیولی، کتابی نوشته به نام «مینه [=ایده]ی ایران» که به طور مفصل به این موضوع در دوران پیش از اسلام پرداخته است. هم چنین یک مجموعه کتاب به همت «بنیاد سودآور» منتشر شده با نام «مینه [ایده]ی ایران» که پیشتر به معرفی آن پرداخته‌ام و شامل مقاله‌هایی از ایران‌شناسان و پژوهندگان معتبرتری از برت فرگنر است.

درباره‌ی ایران پس از ساسانیان نیز پیشتر نوشته‌ام و اگر این «ایران‌شناس» با ادبیات و تاریخ ایران پس از اسلام آشنا بود می‌دانست که فردوسی و انوری و ناصر خسرو و نظامی و خاقانی و قطران تبریزی و دیگر شاعران و نویسندگان و تاریخ‌نگاران ایرانی چه اندازه از ایران به عنوان واحد سیاسی و کشور نام برده‌اند و در آن زندگی کرده‌اند. دیلمیان و سامانیان و زیاریان و … همه ادعای جانشینی و میراث ساسانیان را داشتند. حمله‌ی مغول اگر اثری داشت همانا ویرانی و کشته شدن شمار فراوانی از ایرانیان بود. البته خلافت نیمه‌جان عباسی را نیز از میان برداشت.

متاسفانه بسیاری از ما ایرانیان هرچه را بیگانگان بگویند چشم بسته می‌پذیریم.

درباره‌ی عنوان «زرتشت: اختراع‌کننده‌ی جهنم» – که روی جلد آمده – وارد بحث نمی‌شوم.

پی‌نوشت:
می‌خواستم درباره‌ی نام ایران در سنگ‌نبشته‌های داریوش و دیگر سندها پی‌نوشتی بیافزایم که پس از پخش این نوشتار متوجه شدم که رادیو آلمان (دویچه وله) گزارش مفصل‌تری از این ویژه‌نامه دارد که به زودی جداگانه درباره‌ی آن خواهم نوشت. از دیگر دوستان و کارشناسان و ایران‌دوستان نیز می‌خواهم در وبلاگ‌ها و سایت‌های خود به طور مستدل و مستند به این دروغ‌ها و آشفته‌گویی‌ها و به قول حافظ «عرض شعبده»ها پاسخ دهند.

شنبه ۷/شهریور/۱۳۸۸ – ۲۹/آگوست/۲۰۰۹

مشغول خواندن کتاب جالبی هستم به نام «زندگی در کنار جاده‌ی ابریشم» که دکتر حیدری ملایری گرامی به من معرفی کرد.

نام کتاب: زندگی در کنار جاده‌ی ابریشم (Life along the Silk Road)
نویسنده: سوزان ویتفیلد (Susan Whitfield)
ناشر: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا
سال انتشار: ۲۰۰۱ م. / ۱۳۸۰ خ
صفحه: ۲۵۳

این کتاب داستان زندگی ۱۰ نفر با دین‌ها و زبان‌ها و قومیت‌های متفاوت است که در طول ۲۵۰ سال از ۷۵۰ تا ۱۰۰۰ میلادی در کنار این جاده زندگی کرده‌اند. این ده داستان عبارتند از:

۱- داستان یک تاجر: مردی سغدی به نام «نانای‌وندک» (بنده‌ی نانا، خدای باستانی) که پیرو مانی است. پدر و مادرش و خودش ابتدا زرتشتی بودند اما او و عمویش به دین مانی می‌گرایند.

۲- داستان یک سرباز: تبتی بودایی، شرح جنگ‌های چین و تبت بر سر برخی سرزمین‌های کنار جاده‌ی ابریشم است.

۳- داستان یک سوارکار: ترک اویغور. در این داستان با نقش سغدیان در دین‌گردانی اویغورها به دین مانی آشنا می‌شنویم. البته شخصیت داستان و خانواده مانند بسیاری دیگر از اویغورها به همان دین پرستش ارواح و شمنی (shaman) باقی می‌مانند. در این داستان می‌بینیم که اویغورها به خاطر کمک نظامی به چین، به نوعی از چین باج می‌گرفتند و اسبان و تاتو (pony)های خود را به قیمت گزاف به چین می‌فروختند و دولت چین نیز مجبور بود بپذیرد. اما در کتاب‌های تاریخ چین از این اسبها و تاتوها به عنوان «هدیه» و خراج اویغورها به امپراتور یاد شده است!

۴- داستان یک شاهدخت: خواهر امپراتور چین. یکی دیگر از باج‌هایی که دولت چین به اویغورها می‌داد فرستادن شاهدخت‌ها به زنی خاقان اویغور بود. در این داستان با شاهدختی همراه می‌شویم و مسیر سفر و نحوه‌ی برخورد اویغورها با او را می‌خوانیم.

۵- داستان یک راهب: کشمیری بودایی. این راهب کشمیری به ختا (Khitan) می‌رود. ختا همان است که در متن‌های قدیم گاهی به صورت «خطا» نیز نوشته می‌شده و زیبارویان آن مشهور بودند. برای نمونه حافظ می‌گوید:
آن یار پریچهره که دوش از برِ ما رفت ——- آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت؟

۶- داستان یک معشوقه‌ی درباری (courtesan) چینی

۷- داستان یک راهبه: چینی بودایی

۸- داستان یک بیوه: زنی چینی

۹- داستان یک پایور (official) چینی

۱۰- داستان یک هنرمند

(اطلاعات بیشتر درباره‌ی داستان‌ها را پس از خواندن هر یک خواهم افزود.)

سوزان ویتفیلد چین‌شناس است و همان طور که خود در پیشگفتار اعتراف می‌کند درباره‌ی تمدن‌های همسایه آگاهی کافی برای نگارش ندارد. به همین خاطر در این داستان‌ها نشانی از شخصیت مسلمان و یهودی نیست. دین‌ها محدود به مانوی، بودایی، مسیحی نسطوری است. وی در توصیف منطقه‌ها و فضاها خیلی خوب قلم زده است و خواننده را به فضای مورد نظر می‌برد و اطلاعات تاریخی درباره‌ی رابطه‌ی بین کشورها و دولت‌های هر دوره را در ضمن هر داستان توضیح می‌دهد. برخی کلک‌های تاجران و شگردهای نظامی و … را هم در لا به لای داستان‌ها گنجانده است. در مجموع کتاب بسیار خوب و آگاهی‌بخشی است.

اما چند کاستی:

– خانم ویتفیلد به خاطر تخصص نداشتن در تاریخ ایران، در همان پیشگفتار چند اشتباه درباره‌ی ایران کرده است. از جمله این که می‌گوید دین زرتشتی به نجات‌دهنده اعتقاد دارد و نام این نجات‌دهنده «اهورا مزدا» است. در حالی که در دین زرتشت نجات‌دهنده را سوشیانس یا سوشیانت می‌گویند. یا مانی را – که از پدر و مادری اشکانی در بابِل زاده شده – بابلی می‌نامند. برخی از این اشتباه‌ها با مشاوره‌ی کوچکی حل می‌شد.

– دیگر این که درست است که در سال‌های ۷۵۰ تا ۱۰۰۰ میلادی دیگر دولت مرکزی ایرانی بر جاده‌ی ابریشم نفوذ نداشت اما دولت ایرانی سامانیان در آن دوران (۲۶۱ تا ۳۹۵ ق / ۸۷۴ تا ۱۰۰۴ م) بر سمرقند و بخارا فرمان می‌راند. ضمن آن که در پیشگفتار تاریخچه‌ی مختصری از دوران پیش از میلاد تا سال ۷۵۰ م. داده است. اما در این تاریخچه هم کمتر به نفوذ و حضور عنصرهای فرهنگی ایران در آسیای میانه اشاره می‌کند. از جمله می‌دانیم که ایران به مدت دست کم ۶۰۰ سال – یعنی بیشتر دوران ۴۵۰ ساله‌ی اشکانیان (۲۲۰ پ.م. تا ۲۲۴ م.) و مدت ۴۳۰ ساله‌ی فرمانروایی ساسانیان (۲۲۴ تا ۶۵۰ م.) – بر جاده‌ی زمینی ابریشم کنترل داشت و واسطه‌ی بازرگانی میان چین و روم بود. اصلا یکی از دلیل‌های به وجود آمدن جاده‌ی دریایی ابریشم برای همین بود که روم و چین می‌خواستند ایران را دور بزنند. یعنی رومیان از شام و عربستان به اقیانوس هند می‌آمدند و از آنجا به چین می‌رفتند تا از جاده‌ی زمینی – که بیشتر آن زیر کنترل و فرمان دولت‌های ایرانی بود – گذر نکنند. اما در این پیشگفتار اشاره‌ای به این موضوع نمی‌شود.

نکته‌ی جالبی که در پیشگفتار آمده این که بودا – که نام اصلی‌اش سیذارتا گاتامه بوده – از قوم ایرانی سکاهای شرقی بود. لقب او شکایامونی به معنای فرزانه‌ی سکایی است.

نکته‌ی جالب دیگر این که در آغاز سده‌ی بیستم میلادی (سال ۱۹۰۰ م) میزان فراوانی سند باستانی از صحرای تکله‌مکان به دست می‌آید و اروپاییان بیشتر آنها را با خود می‌برند تا روی آنها مطالعه کنند. پس از نزدیک ده سال یکی از باستان‌شناسان به نام «سر مارک اورل استاین» (Sir Marc Aurel Stein) به آسیای میانه می‌آید. پس از پرس و جوی فراوان از کسی که این سندها را فروخته، یعنی ترک اویغوری به نام «اسلام آخوند»، آخر فروشنده اعتراف می‌کند که بیشتر این سندها تقلبی است و او و همکارانش آنها را از خود درآورده‌اند! روی پوست درخت نوشته‌اند و با کمک آتش و … آنها را کهنه کرده‌اند. یعنی باستان‌شناسان و کارشناسان زبان‌های مُرده در اروپا به مدت ده سال مشغول تلاش بیهوده برای کشف خط و زبانی بودند که وجود خارجی نداشت و چند شیاد آنها را ساخته بودند!