بایگانیِ نوامبر, 2008

آغاز صنعت چاپ در ایران

منتشرشده: نوامبر 12, 2008 در فرهنگ, تاريخ معاصر

چهارشنبه ۲۲/آبان/۱۳۸۷ – ۱۲/نوامبر/۲۰۰۸

صنعت چاپ را نخستین بار چینیان در دوره‌ی سلسله‌ی تانگ (Tang) یعنی در سده‌ی هشت و نه میلادی/دو و سه خورشیدی به وجود آوردند. قدیمی‌ترین منبع پارسی در این باره کتابی است که به همت خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی (کشته شده به سال ۷۱۸ ق/ ۶۹۷ خ/ ۱۳۱۸ م.)، وزیر ایرانی غازان خان مغول، در سده‌ی هفتم خ. تهیه شده است. شیوه‌ی کار چنین بوده که روی یک قطعه چوب تمام مطالبی را که باید در دو صفحه‌ی متوالی بیاید، به علاوه‌ی ستونی برای عنوان فصل و فاصله‌ای در میان دو صفحه، وارونه می‌کندند و سپس آن را مرکب زده روی کاغذ برمی‌گرداندند و آن کاغذ را از وسط تا می‌زدند و ورق‌های تاکرده را پهلوی یکدیگر گذاشته می‌دوختند. هرگاه کسی کتابی را می‌خواست به مکان‌های مربوط می‌رفت و با پرداخت حق تالیف و هزینه‌ی چاپ یک نسخه از کتاب دریافت می‌کرد. این هم متن خواجه رشیدالدین:

ضبطی نهاده‌اند که کتابی را بر صحیفه‌های چوب می‌کَنند به خطی که در غایت خوبی باشد و تمام مقروء [=خوانا] و مصحَح [=تصحیح شده] و آن را بر کاغذ می‌زنند مانند آن که نقاشان نقش بر چوب کرده قالب می‌زنند تا همه متساوی و راست و نیکو و آسان باشد. و آنچه کاتبی به سالی نویسد به یک روز قالب برزنند و کاغذ تُنُک [=نازک] خطایی [=ختایی] که می‌سازند. غرض از تنکی آن است که قالب نیک در آن نشیند و نقش درست بیرون آید و الا کاغذ چنین تنک نساختندی و سیاهی [=مرکب] نیز چنان ساخته که لایق قالب زدن باشد و هر چند قالب بر یک روی کاغذ می‌زنند و یک روی دیگر صرفه [=هرز] می‌رود، لیکن در تنکی و آلت کاغذ و حجم کتاب دو سه چندان توفیر باشد. و نیز کاغذ از پوست درخت توت و درخت نی و میان انواع نی … می‌کُنند تا عظیم آسان و کم بضاعت و اندک قیمت بُوَد…

هر کتاب که نزد ایشان معتبر افتاد، خطاطی خوشنویس را حاضر کرده‌اند تا هر صفحه‌ای از آن کتاب به خطی پاکیزه بر لوحی نوشته است و تمامت دانندگان آن قِسم به احتیاط تمام، مقابله و تصحیح آن کرده و خط خویش بر ظَهر [=پشت] آن لوح مثبت گردانیده [=امضای کارشناسان برای تایید]. آن گاه نَقّاران [=کنده‌کاران] ماهر استاد را فرموده تا آن را نقاری کرده‌اند و چون از تمامت کتاب بر این طریقه نُسخَت گرفته‌اند و بر هر یک عدد آن بر توالی نوشته، آن لوح‌ها را همچون سکهء دارالضرب در کیسه‌ها به مهر اُمنا و معتمدان معین سپرده‌اند و در دکان‌های مخصوص به آن مصلحت مضبوط نهاده … به هر وقت که کسی نسخه‌ای از آن خواهد پیش آن جماعت برود و حقوق معین دیوانی و مؤنات [=هزینه] آن بدهد ایشان آن لوح‌های آن کتاب بیرون آرند و بر مثال سکهء زر بر اوراق کاغذ نهند و به وی تسلیم کنند و بدین طریقه ممکن نیست که در هیچ کتابی از کتب ایشان زیادت و نقصان تواند بود.

نوع دیگر چاپ که در دوران ما رایج است و به نام «چاپ جابجاشدنی» یا متحرک (movable type) خوانده می‌شود پس از مرگ خواجه در چین رایج شده زیرا خواجه صحبتی از این نوع چاپ نمی‌کند. در این نوع چاپ هر حرفی قالب جداگانه‌ای دارد و متن با کنار هم گذاشتن قالب حرف‌ها ساخته یا «چیده» می‌شود. (این کار را حروف‌چینی می‌گوییم که البته امروز با آمدن رایانگر حرف‌های سربی و حروف‌چینی نیز دیگر کاربرد ندارند.)

نزدیک ۱۰۰ سال پس از مرگ خواجه رشیدالدین، یوهانس گوتنبرگ آلمانی در سال ۱۴۴۸ م. / ۸۵۱ ق/ ۸۲۶ خ (گویا به تقلید از چینینان) دستگاه چاپ متحرک را در اروپا می‌سازد و با آن کتاب مقدس مسیحیان (Bible) را چاپ می‌کند. این نوع صنعتی و اروپایی چاپ نخستین بار ۱۵۰ سال پس از اختراع گوتنبرگ در سال‌های ۱۰۲۰ ق/ ۹۹۰ خ/ ۱۶۰۰ م به دست مبلغان مسیحی وارد جلفای اصفهان شد و تنها برای چاپ دعاها و کتاب‌های دینی مسیحی به زبان‌های ارمنی و پارسی و عربی به کار می‌رفت. در حالی که چاپ به خط عربی نزدیک صد سال بعد یعنی در سال ۱۱۴۰ ق وارد عثمانی شد. (البته چاپ با خط عبری در ۸۹۰ ق در عثمانی انجام شده بود.)

ژان شارَدن (Jean Chardin)، گردشگر فرانسوی که در زمان شاه عباس صفوی وارد ایران شد، در سفرنامه‌ی خود می‌نویسد:

ایرانیان صد دفعه تا حال خواسته‌اند مطبعه داشته باشند، فواید و منافع آن را می‌دانند و می‌بینند و ضرورت و سهولت آن را می‌سنجند لیکن تا حال کامیاب نشده‌اند. برادر وزیر اعظم (Grand Maitre) [=شاید منظور «مرشد کامل» باشد که لقب شاهان صفوی بود. شهربراز] که آدم خیلی عالم و مقرب شاه است در سنهء ۱۰۸۷ ق. از من خواست تا عمله‌ای از فرنگ بیاورم که این کار را به ایرانیان بیاموزد و کتب مطبوعهء عربی و فارسی را هم که من به او داده بودم به شاه نشان داده و اجازه گرفته بود. ولی وقتی که پای پول به میان آمد همه چیز به هم خورد.

این تلاش‌ها برای وارد کردن صنعت چاپ همچنان ناکام ماند تا این که بالاخره در زمان قاجار نزدیک سال ۱۲۴۰ ق./ ۱۲۰۳ خ/ ۱۸۲۴ م. عباس میرزا، نایب السطنه، میرزا محمد جعفر تبریزی را به مسکو و پترزبورگ فرستاد تا چاپخانه‌ی سنگی را به ایران بیاورند و خود نیز آن صنعت را بیاموزد. میرزا صالح شیرازی هم که سفیر ایران در لندن بود … با یک نفر استاد فن چاپ … قرار گذاشت که هر روز دو ساعت در کارخانه‌ی او کار کند و فن چاپ را بیاموزد… بدین ترتیب هر روزه از ساعت دو و نیم بعدازظهر تا چهار و نیم به لباس انگلیسی در کارخانه‌ی چاپ‌زنی کار می‌کرد. قبل از رفتن به کمبریج، میرزا صالح از آن استاد فن چاپ که به او این حرفه را آموخته بود خواهش کرد که مبلغ معتنابهی اجناس چاپ‌زنی و باسمه‌سازی با یک ماشین کوچک برایش بخرد… میرزا صالح که زبان فرانسه و انگلیسی و لاتینی یاد گرفته بود، مترجم و مستشار عباس میرزا شد. میرزا صالح همان کسی است که نخستین روزنامه‌ی ایران به نام «کاغذ اخبار» (ترجمه‌ی newspaper انگلیسی) را پی افکند. (سفیر هم سفیران قدیم!) عباس میرزا ۱۴ دستگاه چاپ سنگی قدیم به تبریز آورد و چاپخانه راه انداخت. کتاب اول که چاپ شد «گلستان سعدی» بود. پس از درگذشت نابهنگام عباس میرزا به سال ۱۲۴۹ ق. این چاپخانه بسته شد.

ده سال پس از مرگ عباس میرزا، در سال ۱۲۵۹ ق. / ۱۲۲۱ خ/ ۱۸۴۳ م. آقا عبدالعلی چاپ سنگی را به تهران آورد در همان سال نخستین کتابی که چاپ کرد «معجم فی آثار ملوک العجم» بود نوشته‌ی میرزا عبدالله بن فضل الله. بعد از تبریز، در تهران و شیراز و اصفهان و سپس ارومیه چاپخانه برپا شد. بعد از ارومیه نیز ظاهراً به ترتیب تاریخی در شهرهای زیر چنین شد: بوشهر، مشهد، انزلی، رشت، اردبیل، همدان، خوی، یزد، قزوین، کرمانشاه، کرمان، گروس، کاشان.

عجیب است با آن که در ایران اول چاپخانه‌ی سربی وارد شد مدت درازی فراموش شد و تنها چاپ سنگی رایج بود. تا آن که در سال ۱۲۹۰ ق. / ۱۲۵۱ خ/ ۱۸۷۳ م. در حین مسافرت ناصرالدین شاه به فرنگستان در اثنای توقف در استانبول یک دستگاه چاپخانه‌ی حروف سربی با حروف عربی و فرنگی به قیمت پانصد لیره‌ی عثمانی خریده شد و آن دستگاه را با یک نفر حروفچین روانه‌ی تهران کردند ولی در تهران اهمال شده و در بوته‌ی تعویق ماند تا آن که دو سال بعد بارون لویی دو نرمان (Louis de Norman) اجازه‌ی نشر روزنامه‌ی فرانسوی به اسم «پاتری» (وطن) را گرفت و چرخ چاپخانه را تعمیر و حروف را صاف کرده و به کار انداخت.

درباره‌ی خود واژه‌ی چاپ استاد عباس اقبال آشتیانی معتقد بود که همان «چاو» (نوعی پول کاغذی) است. استاد پورداود نیز معتقد بود چاپ از چاو گرفته شده و در زبان هندی این کلمه به شکل چهاب، چهاپه، چهاپه‌خانه، چهاپاتی و چهاپتا (چاپ کردن) است. اما مجتبا مینوی معتقد بود که احتمال کمی دارد که چاپ پارسی به چاو مربوط باشد و باید از چهاپ هندی گرفته شده باشد. در زبان هندی لفظ چهاپ به معنی مُهر است و پارچه‌هایی را که (مثل چیت و قلمکار) به وسیله‌ی مهرها یا قالب‌های چوبی نقش می‌کنند «چهاپانیا» و «چهاپاره» می‌گفته‌اند. و چون چاپ کتاب و نوشته شبیه به همین مُهر زدن و نقش کردن به وسیله‌ی قالب است همان چهاپه را در این مورد نیز به کار برده‌اند.

خاستگاه:
خلاصه‌ای از درآیه‌ی «چاپ» در فرهنگ دهخدا (بر اساس مقاله‌ای از مجتبا مینوی تهرانی و نیز مقاله‌ای در روزنامه‌ی کاوه)

پی‌نوشت:
درباره‌ی چاو نگاه کنید به نوشته‌ی تازه به همین نام.

بی‌اخلاقی برخی ایرانیان

منتشرشده: نوامبر 10, 2008 در فرهنگ, روزانه

دوشنبه ۲۰/آبان/۱۳۸۷ – ۱۰/نوامبر/۲۰۰۸

شاید شما همین این شعر را دیده‌اید که در اینترنت می‌چرخد و دست به دست می‌شود:

اسلام و ایرانیان
—————-

اين مکر و ريا گشت به گوش همه ياران
اين حيله بشد باور يک ملت نادان
ای وای از اين قوم و از اين ملت بيمار
لعنت به سر گور امام زاده مکار
ايرانی که بود تاج سر دانش دنيا
اينک قمه بر سر زدنش خنده دنيا
زنجير به سر و سينه زدن در غم تازی
از شب به سحر در غم و در گريه و زاری
شد سنت ايرانی پس از عمری شهامت
ای وای از آن قومی که شد خام ديانت

ايرانی بشد چاکر درگاه امامان
آن شيرزن خاک گهرپوش دلارا
شد زينب و زهرا و خديجه و سهيلا
از کوروش و از ايرج و کاوه و بابک
قربانعلی و غلامحسين آمده اينک
لعنت به من و ما که بيگانه ستائيم
پيشانی به سنگ در هر تازی بماليم
لعنت به من و ما که فرزند يلانيم
بيرونی بيگانه از اين خانه ندانيم
نفرين به چونين تيع که تيزش نتوانيم
لعنت به چونين دست که مشتش نتوانيم
اهريمن از اين خانه برون ما نتوانيم
اين ديو ستمکار از اين سفره نرانيم
لعنت به من و ما که خاموش نشستيم
که خاموش نشستيم
از سیمین بهبهانی

نميدانم اين ايرگان (ملـت) را چه شده است ………. جوانها بجای رفتن پی دانش از پی خرافات رفته اند

آن سه نقطه در میان شعر در اصل همین طور است و حذف به دست من نیست. هیچ کس هم این افتادگی را پر نکرده است.

البته بحث درباره‌ی تقابل اسلام و ایران و تاثیر این دو بر یکدیگر و نقش مهم و بزرگ ایرانیان در ترادیسی اسلام از دینی ساده به فرهنگ و تمدنی جهانی بحثی طولانی و پیچیده است و نباید از دو طرف بام افتاد و من در اینجا نمی‌خواهم در این باره چیزی بنویسم. پیشتر نوشته‌ام. اینجا می‌خواهم به موضوعی اخلاقی و فرهنگی بپردازم تا بحثی تاریخی.

متاسفانه کسانی که این شعر سست را در اینترنت می‌گردانند و دست به دست از راه رایانامه به هم می‌فرستند یک لحظه با خود فکر نمی‌کنند که منبع این نوشته چیست و کجاست. حتا کسانی آن را در وبلاگ خود گذاشته‌اند و به به و چه چه کرده‌اند و دیگران نیز برای آنها نظر داده و به به و چه چه مشابهی کرده‌اند.

این هم مانند جریان نامه‌نگار‌ی‌های عمر ابن خطاب و یزدگرد سوم است که برخی ایرانیان لس‌آنجلسی به سبک نگارشی سست خود به جای این دو نفر نامه نوشتند و حرف‌هایشان را از زبان این دو نفر نوشتند. این بار این افکار بی‌پایه و این شعر سست و بی‌مایه به بانوی شعر معاصر پارسی خانم سیمین بهبهانی نسبت داده شده است. نمی‌دانم چه کسی این را شروع کرده است اما هر که هست انسان دروغگو و بی‌اخلاق و بی‌جراتی است که به جای پخش کردن این خزعبلات به نام خودش آنها را به شاعر مشهور و بزرگی چون سیمین بهبهانی نسبت داده است. سرودن چنین شعر به اصطلاح «بند تنبانی» که نه وزن درست حسابی دارد و نه قافیه و ردیف در آن رعایت شده است از کسی چون خانم بهبهانی بسیار دور است. چه طور می‌شود شاعری چون سیمین بهبهانی شعری چنین آبکی و بند تنبانی بسراید؟ در این شعر از راستی و شهامت و نادانی صحبت شده است. اما اگر کسی که این مزخرفات را نوشته به ایران پیش از اسلام باور دارد و آن را آرمانی می‌داند باید بداند که دروغگویی یکی از زشت‌ترین کارها در میان ایرانیان بوده است. نسبت دادن این شعر به بهبهانی و پخش کردن آن نشانه‌ای از تهمت زدن و نادانی است.

از همه مسخره‌تر خط آخر است که معلوم نیست آن وسط چه کار می‌کند. و نه شعر است و نه نثر.

بد نیست آدم پیش از پخش کردن هر مطلبی که به صورت رایانامه به دستش می‌رسد کمی درباره‌ی درستی و نادرستی آن جستجویی و تلاشی کند و کمی هم فکر کند یا از دیگران نظر بخواهد.

یک‌شنبه ۱۹/آبان/۱۳۸۷ – ۹/نوامبر/۲۰۰۸

در گلستان سعدی حکایتی هست که مردم در دیار بکر از درختی کهن‌سال مراد می‌طلبیدند. (مردم دیار بکر ایرانی بودند و امروز این سرزمین در کشور ترکیه قرار گرفته است.)

مهمان پیری شدم در دیار بکر که مال فروان داشت و فرزندی خوب روی. شبی حکایت کرد که مرا به عمر خویش به جز این فرزند نبوده است، درختی در این وادی زیارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند. شب‌های دراز در آن پای درخت بر حق بنالیده‌ام تا مرا این فرزند بخشیده است. شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی‌گفت چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی پدر بمردی.

سعدی در قصیده‌ی دیگری می‌گوید:

برگ درختان سبز در نظر هوشیار ———- هر ورقش دفتری است معرفت کردگار

این احترام و اعتقاد به درختان و درختکاری از زمان‌های دور بخشی از فرهنگ ایرانیان بوده است و گاه حالت پرستش درخت را نیز یافته است. اما علت اصلی این احترام، ارزش بالای درخت و پوشش گیاهی و آبادانی حاصل از حضور گیاهان در زندگی مردم بوده است.

حتا در شاهنامه داریم که زرتشت پس از بنا کردن آتشکده‌ی مهربرزین در کاشمر، درخت سروی کاشت.

نخست آذر مهربرزین نهاد ————— به کشمر نگر تا چه آیین نهاد
یکی سرو آزاده بود از بهشت ————– به پیش در آذر آن را بکشت
(یکی شاخ سرو آورید از بهشت ———— به پیش در شهر کشمر بکشت)
نبشتی بر آزاد سرو سهی ————— که پذرفت گشتاسپ دین بهی
گوا کرد مر سرو آزاد را ——————- چنین گستراند خرد داد را
چو چندی برآمد برین سالیان —————– مران سرو استبر گشتش میان
چنان گشت آزاد سرو بلند ————— که برگرد او برنگشتی کمند
چو بسیار بر گشت و بسیار شاخ ————— بکرد از بر او یکی خوب کاخ
چهل رش به بالا و پهنا چهل —————- نکرد از بنه اندرو آب و گل

البته این درخت در زمان متوکل، خلیفه‌ی عباسی، بریده شد و شرح آن در کتاب‌های تاریخ و نیز در فرهنگ دهخدا چنین آمده است:

متوکل عباسی در هنگام عمارت جعفریه به «سُرّ مَن رَایٰ» – که به «سامره» اشتهار دارد – حکمی نوشت به طاهر بن عبدالله ابن طاهر ذوالیمینین – که در آن وقت والی خراسان بود – که سرو کشمر را قطع نموده و بر گردونه‌ها نهد و شاخه‌های آن را در نمد گرفته بر شتران بار کرده به بغداد فرستد.

جماعت مجوسان پنجاه هزار دینار می‌دادند که آن را نبُرند. طاهر بن عبداﷲ قبول نکرد. به قول مؤلف «تاریخ جهان‌نما» از عمر آن درخت تا سال ۲۳۲ ق. یک هزار و چهارصد و پنجاه سال گذشته بود که قطع کردند. دور آن درخت بیست و هفت تازیانه بود و هر تازیانه ارشی و ربع بود.

گویند که در سایهء آن زیاده از ده هزار گاو و گوسفند و بز قرار می‌گرفت و جانوران مختلف خارج از حد شمار بر زبر آن درخت آشیانه داشتند. چون آن درخت بیفتاد، در آن حدود، زمین بلرزید و به کاریزها و بناهای بسیار خلل فاحش راه یافت و اصناف مرغان از حد و حصر بیرون به پریدن آمدند چندان که هوا پوشیده گشت و به انواع اصوات خویش نوحه و زاری می‌کردند و گوسفندان و گاوانی که در سایهء آن می‌آرمیدند همه ناله و زاری آغاز نهادند.

خرج نقل تنهء آن تا بغداد پانصد هزار درم شد و شاخه‌های آن را نیز هزار و سیصد شتر حمل نمودند. آن درخت چون به یک منزلی جعفریه رسید، متوکل را همان شب غلامان پاره پاره کردند. [مرگ متوکل به سال ۲۴۷ ق/ ۸۶۱ م بود]

به تازگی خبری خواندم که مسئولان ایران تصمیم گرفته‌اند «برای مبارزه با خرافات» درختان کهنسال را قطع کنند.

ما در کشوری زندگی می‌کنیم که باید قدر پوشش درختی خود را بیش از هر کشور و مردم دیگری بدانیم؛ واقعیتی که ریشه در فرهنگ و سنن دیرینه‌ی این آب و خاک مقدس هم دارد و حتا پدران زرتشتی ما بیشترین توصیه‌ی ممکن را برای پاسداری از درخت و مواهب طبیعی سرزمین گوشزد کرده‌اند. حتا پیامبر اسلام (ص) در کلامی ماندگار، صراحتاً فرموده‌اند که شکستن شاخه‌ی درخت، همان قدر گناه دارد که شکستن بال فرشتگان و ملائک پروردگار عالم.

پس چگونه است که این گونه جاهلانه به قتل ارزشمندترین پایه‌های دیرینه‌ی مرغوب‌ترین گونه‌های جنگلی خود در گیلان، اقدام کرده و با افتخار اعلام می‌کنیم: تاکنون «۴۰ اصله درخت قدیمی مقدس‌نما در گیلان شناسایی شده که این درختان قطع و چوب آن در امور خیریه استفاده می‌شود.» آیا به جای قطع تنه‌های این درخت‌های بی‌گناه بهتر نیست و نبود که با ریشه‌های خرافه‌پرستی و دلایل تمایل مردم به این باورهای افیونی بپردازیم؟ آیا مردمی که حاجت خود را از درخت طلب می‌کنند، با قطع فیزیکی این درخت، ممکن نیست به سوی درخت، چشمه، کوه و هر چیز زنده و غیر زنده‌ی دیگری تمایل یابند؟ آیا این رویکرد چیزی جز پاک کردن صورت مسأله است؟

این هم گزارش کامل جریان در پایگاه آگاهی‌رسانی محیط زیست ایران یا زیستا.

کردان در فرهنگ آکسفورد

منتشرشده: نوامبر 4, 2008 در تفریح

سه‌شنبه ۱۴/آبان/۱۳۸۷ – ۴/نوامبر/۲۰۰۸

امروز علی کردان، وزیر کشور جمهوری اسلامی ایران، در مجلس استیضاح و برکنار شد. علت این استیضاح نیز داستان مدرک نامعتبر و جعلی وی بود که مدت‌ها سر همه را گرم کرده بود. ایشان اعتراف کرد که پس از ۸ سال که با این مدرک افتخاری عضو هیات علمی بوده و حقوق دریافت کرده تازه امسال پس از هیاهوی فراوان متوجه شد که مدرکش جعلی است.

به نوشته‌ی بی.بی.سی پارسی این استیضاح «دارای سه بند است که به معتبر نبودن مدرک دکترای افتخاری علی کردان از دانشگاه آکسفورد بریتانیا و مدارک تحصیلی او از دانشگاه آزاد اسلامی، دریافت حقوق و عضویت در هیات علمی دانشگاه آزاد با مدارک غیرمعتبر ارتباط دارد.»

امروز دوستی متن زیر را برایم فرستاده که شوخی‌ای است با این جریان:

هرچند دانشگاه آکسفورد انگلستان اتهام (!) دادن مدرک به علی کردان را به شدت تکذیب کرد اما پس از این جریان واژه‌ی کردان وارد فرهنگ انگلیسی آکسفورد شد.

– Kordanize /’kərdənaiz/ (v.) [past tense: Kordanized, past participle: Kordanized ]
(1) To get PhD without having a bachelor degree.
(2) To become an important person (e.g. minister) by presenting fake certificate or documents.

– Kordanization (n.)
(1) The process of receiving fake degree, especially from a prestigious university (e.g. Oxford)
(2) The relationship between happiness and telling a big lie.
(3) A method in order to gain self-confidence.

– Kordanism (n.)
(1) The philosophy and strategy of telling lie to a large group of people (e.g. a nation)
(2) A psychological method for deceiving people and laughing simultaneously.

– Kordanic (adj.)
(1) Happy
(2) self-confident
(3) Relaxed

– Kordanicly (adv.)
In a Kordanic manner