بایگانیِ نوامبر, 2007

استان‌های ایران

منتشرشده: نوامبر 16, 2007 در تاجیکستان, روزانه

جمعه ۲۵/آبان/۱۳۸۶-۱۶/نوامبر/۲۰۰۷

من حس می‌کنم شناخت ما از استان‌های کشورمان و نیز کشورهای هم‌بسته و همزبان‌مان یعنی افغانستان و تاجیکستان کم است. این دو کشور بخشی از تاریخ و فرهنگ ایران هستند. بسیاری از بزرگان فرهنگ ما از این ناحیه‌ها بودند مانند ناصر خسرو بلخی٬ مولانا بلخی٬ سنایی غزنوی٬ رودکی پنج‌کندی٬ پورسینا یا بوعلی سینا. بسیاری از شهرهای ایرانی دیگر نیز به خاطر سیاست‌های روسیه از تاجیکان ایرانی گرفته و به ازبکان ترک داده شده است مانند سمرقند و بخارا. اما در عوض٬ برخی از ما نام تمام ایالت‌های امریکا و تیم‌های فوتبال انگلستان را مثل آب روانیم. البته این بد نیست اما باید به تاریخ و فرهنگ خودمان هم توجه داشته باشیم. شاید برای این که فرهنگ خودمان برایمان مهم نیست. نمی‌دانم …

استان‌های ایران:
ایران پس از سازماندهی نوین کشوری در زمان رضا شاه ابتدا ۱۰ استان داشت. در زمان انقلاب سال ۱۳۵۷ خ/۱۹۷۹ م. این تعداد به ۲۴ رسیده بود. اینک این شماره به خاطر افزایش جمعیت٬ و به نظر من ضعف مدیریت٬ به عدد ۳۰ رسیده است. استانداری‌ها و مدیریت کلان کشور به جای آن که مشکل استان‌ها را حل کند آنها را تقسیم می‌کند. برای حل مشکل قزوین و زنجان هر دو را استان کردند. برای حل مشکل خراسان آن را به سه استان تقسیم کردند و …
هر استان هزینه‌های فراوانی برای کشور دارد. زیرا به استانداری و اداره‌ها و دایره‌های مربوط نیاز دارد و ساخت و نگهداری همه‌ی این اداره‌ها و ساختمان‌ها مستلزم هزینه است.

مساحت: ۱/۶۴۸/۱۹۵ کیلومتر مربع
جمعیت: نزدیک ۷۰ میلیون نفر
چگالی: ۴۲ نفر/کیلومتر مربع

نام استان‌ها:
۱) تهران ۲) قم ۳) مرکزی ۴) قزوین ۵) گیلان
۶) اردبیل ۷) زنجان ۸) آذربایجان شرقی ۹) آذربایجان غربی ۱۰) کردستان
۱۱) همدان ۱۲) کرمانشاه ۱۳) ایلام ۱۴) لرستان ۱۵) خوزستان
۱۶) چهارمحال و بختیاری ۱۷) کهکیلویه و بویر احمد ۱۸) بوشهر ۱۹) فارس ۲۰) هرمزگان
۲۱) سیستان و بلوچستان ۲۲) کرمان ۲۳) یزد ۲۴) اصفهان ۲۵) سمنان
۲۶) مازندران ۲۷) گلستان ۲۸) خراسان شمالی ۲۹) خراسان رضوی ۳۰) خراسان جنوبی

در زمان ساسانیان ایران از مرز چین تا سوریه‌ی امروزی بود. فکر کنم با مدیریت امروز می‌بایست ۲۵۶ استان می‌بود. و یا اگر مدیریت ایرانی را برای امریکا به کار ببریم به جای ۵۰ ایالت ۵۰۰ ایالت خواهیم داشت!

استان‌های افغانستان:
افغانستان دارای ۳۴ ولایت (استان) است.

مساحت: ۶۴۷/۵۰۰ کیلومتر مربع
جمعیت: نزدیک ۳۱ میلیون نفر
چگالی: ۴۷ نفر/کیلومتر مربع

نام این استان‌ها یا ولایت‌ها به ترتیب الفبا عبارتند از:

۱) ولایت ارزگان ۲) ولایت بادغیس ۳) ولایت بامیان ۴) ولایت بدخشان ۵) ولایت بغلان
۶) ولایت بلخ ۷) ولایت پروان ۸) ولایت پکتیا ۹) ولایت پکتیکا ۱۰) ولایت پنج‌شیر
۱۱) ولایت تخار ۱۲) ولایت جوزجان ۱۳) ولایت خوست ۱۴) ولایت دایکندی ۱۵) ولایت زابل
۱۶) ولایت سر پل ۱۷) ولایت سمنگان ۱۸) ولایت غزنی ۱۹) ولایت غور ۲۰) ولایت فاریاب
۲۱) ولایت فراه ۲۲) ولایت قندهار ۲۳) ولایت کابل ۲۴) ولایت کاپیسا ۲۵) ولایت کندوز
۲۶) ولایت کنر ۲۷) ولایت لغمان ۲۸) ولایت لوگر ۲۹) ولایت ننگرهار ۳۰) ولایت نورستان
۳۱) ولایت نیمروز ۳۲) ولایت وردک ۳۳) ولایت هرات ۳۴) ولایت هلمند

استان‌های تاجیکستان:
تاجیکستان نیز دارای ۴ استان (ولایت) است:

مساحت: ۱۴۳/۱۰۰ کیلومتر مربع
جمعیت: نزدیک ۷/۵ میلیون نفر
چگالی: ۴۵ نفر/کیلومتر مربع

نام‌ها بر اساس شماره:
۱) استان سغد: مرکز شهر خجند
۲) استان قراتگین: مرکز شهر کافرنهان یا وحدت
۳) استان ختلان: مرکز گورکان تپه
۴) استان خودمختار کوهستان بدخشان: مرکز خاروغ

شهر دوشنبه٬ پایتخت تاجیکستان٬ جز هیچ یک از استان‌ها نیست بلکه در یک منطقه به نام «منطقه‌ی مستقل جمهوری» قرار دارد.

استان‌های ازبکستان:
کشور ازبکستان دارای ۱۲ استان (ولایت)، شهر تاشکند و یک جمهوری خودمختار است.

مساحت: ۴۴۷/۴۰۰ کیلومتر مربع
جمعیت: نزدیک ۲۷ میلیون نفر
چگالی: ۵۹ نفر/کیلومتر مربع

نام استان‌ها:

1) شهر تاشکند. تاشکند در اصل «چاچ کند» بوده است یعنی شهر چاچ. مانند سمرکند یعنی شهر یا دژ سنگی. یا پنج‌کند زادگاه رودکی به معنای پنج شهر که امروزه در تاجیکستان است و پنجکنت گفته می‌شود. در شهر چاج بهترین کمان‌های ایرانی ساخته می‌شد. در شاهنامه بسیار از چاچی کمان یاد می‌شود.
۲) استان اندیجان: مرکز اندیجان. در خوزستان ایران نیز شهری به نام هندیجان داریم.
۳) استان بخارا: مرکز بخارا
۴) استان فرغانه: مرکز فرغانه
۵) استان جیزک (=دژک): مرکز جیزک
۶) استان نمنگان: مرکز نمنگان (نمک کان)
۷) استان نوایی: مرکز نوایی
۸) استان قشقه‌دریا: مرکز قرشی (همان شهر نخشب پارسی. یا عربی شده: نسف)
۹) استان سمرقند: مرکز سمرقند
۱۰) استان سیردریا: مرکز گلستان
۱۱) استان سرخان‌دریا: مرکز ترمذ
۱۲) استان تاشکند
۱۳) استان خوارزم: مرکز گرگانج. در تازش چنگیز مغول شهر گرگانج با خاک یکسان شد. انوری در قصیده‌ای می‌گوید:
آخر اي خاك خراسان داد يزدانت نجات ——– از بلاي غيرت خاك ره گرگانج و كات
۱۴) جمهوری خودمختار قره‌قالپاقستان: مرکز نوکوس

Advertisements

رزم رستم و اشکبوس

منتشرشده: نوامبر 15, 2007 در فردوسی, ادبيات

پنج‌شنبه ۲۴/آبان/۱۳۸۶-۱۵/نوامبر/۲۰۰۷

یکی از صحنه‌های حماسی زیباشاهنامه‌ی فردوسی رزم رستم سیستانی و اشکبوس کشانی است. همراه اشکبوس سپاه توران به فرماندهی پیران ویسه و نیز سپاه چین به فرماندهی خاقان چین آمده بودند. فرماندهی سپاه ایران در دست طوس بود. ابتدا رُهام به جنگ اشکبوس می‌رود اما کاری از پیش نمی‌برد. اشکبوس در حال برگشت به سوی سپاه خودش بود که رستم به طوس می‌گوید رهام مرد بزم است نه مرد رزم. و خود به میدان می‌آید:

تهمتن برآشفت و با طوس گفت ——————— که رهام را جام باده است جفت
تو قلب سپه را به آیین بدار —————– من اکنون پیاده کنم کارزار
کمان بزه را به بازو فگند —————- به بند کمر بر بزد تیر چند

خروشید که: ای مرد رزم آزمای! ————— هم‌آوردت آمد٬ مشو باز جای
کشانی بخندید و خیره بماند —————- عنان را گران کرد و او را بخواند
بدو گفت خندان که: نام تو چیست؟ ———— تن بی​سرت را که خواهد گریست؟
تهمتن چنین داد پاسخ که: نام —————- چه پرسی؟ کزین پس نبینی تو کام
مرا مادرم نام مرگ تو کرد ———— زمانه مرا پتک ترگ تو کرد
کشانی بدو گفت بی​بارگی ————— به کشتن دهی سر به یکبارگی
تهمتن چنین داد پاسخ بدوی ————— که: ای بیهده مرد پرخاشجوی
به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ ————- سوار اندر آیند هر سه به جنگ؟
پیاده مرا زان فرستاد طوس ————– که تا اسپ بستانم از اشکبوس
….
چو نازش به اسپ گرانمایه دید ————— کمان را به زه کرد و اندر کشید
یکی تیر زد بر بر اسپ اوی —————- که اسپ اندر آمد ز بالا به روی
بخندید رستم به آواز گفت: ——————– که بنشین به پیش گرانمایه جفت
سزد گر بداری سرش در کنار —————— زمانی برآسایی از کارزار

کمان را به زه کرد زود اشکبوس ————– تنی لرز لرزان و رخ سندروس
به رستم بر آنگه ببارید تیر —————– تهمتن بدو گفت: برخیره خیر
همی رنجه داری تن خویش را —————- دو بازوی و جان بداندیش را

تهمتن به بند کمر برد چنگ —————- گزین کرد یک چوبه تیر خدنگ
یکی تیر الماس پیکان چو آب ————— نهاده بر او چار پر عقاب
کمان را بمالید رستم به چنگ ————– به شست اندر آورد تیر خدنگ
برو راست خم کرد و چپ کرد راست ———- خروش از خم چرخ چاچی بخاست
چو سوفارش آمد به پهنای گوش ————- ز شاخ گوزنان برآمد خروش
چو بوسید پیکان سرانگشت اوی ————- گذر کرد بر مهره​ی پشت اوی
بزد بر بر و سینه​ی اشکبوس ————— سپهر آن زمان دست او داد بوس
قضا گفت: گیر! و قدر گفت: ده! ————— فلک گفت: احسنت! و مه گفت: زه!
کشانی هم اندر زمان جان بداد ————- چنان شد که گفتی ز مادر نزاد

نظاره بر ایشان دو رویه سپاه ————– که دارند پیکار گُردان نگاه
نگه کرد کاموس و خاقان چین —————– بر آن برز و بالا و آن زور و کین
چو برگشت رستم هم اندر زمان ————— سواری فرستاد خاقان دمان
کز آن نامور تیر بیرون کشید —————- همه تیر تا پر پُر از خون کشید
همه لشکر آن تیر برداشتند —————- سراسر همه نیزه پنداشتند

چو خاقان بدان پر و پیکان تیر ————— نگه کرد٬ برنا دلش گشت پیر
به پیران چنین گفت که: این مرد کیست؟ ————- ز گردان ایران ورا نام چیست؟
تو گفتی که لختی فرومایه​اند —————– ز گردنکشان کمترین پایه​اند
کنون نیزه با تیر ایشان یکی است ————– دل شیر در جنگشان اندکی است

به نظر من بخش پررنگ شده بسیار دراماتیک است. به اوج و فرود صداها و قافیه‌ها دقت کنید. بیت آخر با یک صدای بلند تمام می‌شود (بداد و نزاد). و نیز به زیبایی این بیت نگاه کنید:
برو راست خم کرد و چپ کرد راست ———- خروش از خم چرخ چاچی بخاست
تکرار صداهای خ و چ٬ غلغله و خروش را دو چندان می‌کند.

حكايتي از بهارستان جامي

منتشرشده: نوامبر 13, 2007 در ادبيات, تفریح

سه‌شنبه ۲۲/آبان/١٣٨۶ – ۱۳/نوامبر/٢٠٠٧

نورالدین عبدالرحمان جامی از آخرین و بزرگ‌ترین سخنوران و شاعران و نویسندگان پارسی سده‌ی نهم/دهم هجری = پانزدهم/شانزدهم م. است. وی به تقلید از «پنج گنج» یا خمسه‌ی نظامی گنجوی٬ کتاب «هفت اورنگ» را سرود و به تقلید از «گلستان» سعدی شیرازی کتاب «بهارستان» را نوشت.

جامی فرد شوخی بود و در بهارستان مطایبه یا به اصطلاح امروزی جوک‌های زیادی نوشته است مانند این شعر:
این شنیدستی که ترکی وصف جنت چون شنید ——– گفت با واعظ که: «آنجا غارت و تاراج هست؟»
گفت: «نی!»، گفتا: «بتر باشد ز دوزخ آن بهشت ——– کاندرو کوته بود از غارت و تاراج دست»

البته در اینجا منظور از ترک، ترکان آسیای میانه است که برای ایرانیان تنها خونریزی و غارت و کشتار آوردند.

این هم یک مطایبه از کتاب بهارستان:

مطایبه
زنی از شوهر خود شکایت پیش قاضی برد كه مرا یک لحظه فارغ نمی‌گذارد، نه در خلاء و نه در ملاء، نه در وقت خمیر کردن، نه در وقت نان پختن، نه در وقتی که روزه می‌دارم، نه در وقتی که نماز می‌گزارم.

شوهرش گفت: من تو را از برای اين خواسته‌ام.

زن گفت: ایها القاضی، حسبة لله! که تعیین کن كه در شبانه‌روز چند بار با من نزدیکی کند تا من بدانم و خود را بر آن راست گیرم.

قاضی گفت: ده بار. زن گفت طاقت این ندارم. گفت نُه بار. گفت طاقت ندارم. و همچنین می‌گفت تا به پنج بار رسانید. زن گفت: طاقت اين نیز ندارم. قاضی گفت: وای بر تو! نمی‌خواهی که این مسکین را هيچ بهره باشد؟ زن گفت: راضی شدم.

مرد گفت: ای قاضی بفرمای تا کسی را کفیل خود کند.
زن گفت: اینک قاضی مسلمانان کفیل من است.
قاضی گفت: ای زانیه می‌خواهی از وی بگریزی و مرا در دست وی اندازی تا آنچه با تو می‌کند با من نيز کند؟

سیف فرغانی

منتشرشده: نوامبر 11, 2007 در ادبيات

یک‌شنبه ٢٠/آبان/١٣٨۶ – ١١/نوامبر/٢٠٠٧

سیف فرغانی از شاعران بزرگ سده‌ی هفتم و هشتم قمری است. اصل وی از شهر فرغانه در فرارود (ماوراءالنهر) بود. فرغانه زمانی بخشی از تاجیکستان بود اما روس‌ها در دهه‌ی ۱۹۲۰ م./۱۳۰۰ خ. راستای سیاست‌های خود آن را مانند سمرقند و بخارا به ازبکستان دادند. دره‌ی فرغانه از دیرباز جز سرزمین ایرانیان بوده است.

سیف فرغانی در زمان هجوم و تازش مغولان زندگی می‌کرد و شاهد اوضاع نابسامان و پریشان ایرانیان بود. قصیده‌ی زیر از معروف‌ترین شعرهای او در همین زمینه است:

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد ———————– هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب ——————- بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان —————– بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام ————– بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز —————– این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد —————– بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت —————- این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست ————- گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت ———– هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروان‌سرای بسی کاروان گذشت ———— ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن ————– تاثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید ———- نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان ———— بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم —————– تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی —————– این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبی است ایستاده درین خانه مال و جاه ————— این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع ————— این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست —————- هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف —————- یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

بوم: جغد، نشان ویرانی

شنبه ١٩/آبان/۱۳۸۶ – ١٠/نوامبر/٢٠٠٧

برخلاف تصور بسیاری که مفهوم کشور و ملت را مفهومی جدید و اروپایی می‌دانند، ایرانیان حتا پس از اسلام نیز همواره در هر کجای این گستره‌ی پهناور می‌زیستند خود را ایرانی می‌دانستند و شکوه ایران را زنده می‌داشتند. نباید تصور کرد که ایران مفهومی متعلق به سده‌ی نوزدهم یا بیستم میلادی و پس از انقلاب مشروطه است. و نباید ایران را با ایران سیاسی/جغرافی امروز یکی دانست. برای نمونه، در وبلاگ یک افغان خواندم که «چرا ناصر خسرو و مولوی را ایرانی می‌دانید؟ بلخ شهری در افغانستان است!» اما افغانستان یک کشور و موجودیت سیاسی جدید است.

با یک جستجوی ساده در دیوان شاعران بزرگ پارسی‌گو، می‌بینیم که ایران همواره وجود داشته و متفکران و دانشوران فراوانی خود را ایرانی می‌دانسته‌اند. حتا شاهان و فرمانروایان کوچک محلی وقتی قدرتی به هم می‏زدند خود را «شاه ایران» یا «خسرو ایران» می‌خواندند.

گذشته از شاهنامه، شاهکار سترگ استاد سخن فردوسی توسی، که به تمامی درباره‌ی ایران و شکوه ایران از نظر رزمی و حماسی است، و نیز سه کتاب «خسرو و شیرین»، «هفت پیکر» و «اسکندرنامه»ی نظامی گنجوی که دربار‌ه‌ی جنبه‌ی بزمی و هنری ایران پیش از اسلام است، شاعران دیگری نیز از ایران به معنای کشور واقعی و نه مفهومی شعری/تمثیلی یا حماسی یاد کرده‌اند.

پیشتر قصیده‌ی شیوای انوری ابیوردی را در همین وبلاگ آورده‌ام. و نیز از نظامی گنجوی که می‌گوید:
همه عالم تن است و ایران دل ——– نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد ——– دل ز تن به بود، یقین باشد

این هم چند نمونه‌ی دیگر از شاعران سرشناس به ترتیب تاریخی از سده‌ی چهارم خ. تا سده‌ی یازدهم خ.

رودکی سمرقندی (سده‌ی ۴):
شادی بوجعفر احمد بن محمد ———— آن مَه آزادگان و مَفخَر ایران

سنایی غزنوی (سده‌ی ۵):
تا در ایران خواجه باید، خواجه «ایران شاه» باد ———– حکم او چون آسمان بر اهل ایران، شاه باد!
ناصح ملک شه ایران، «ایران شاه»، آن ——— کز نژاد از نجبا دهر چون او منتجبی
آن که تا چون دست موسا طبع را پر نور کرد ———- ملک ایران را چو هنگام تجلی طور کرد

ناصر خسرو قبادیانی (سده‌ی ۵):
برون کرده است از ایران دیو، دین را ——— ز بی‌دینی چنین ویران شد ایران

فرخی سیستانی (سده‌ی ۵):
سر شهریاران ایران زمین ———— که ایران بدو گشت تازه جوان
شاه ایران از آن کریم‌تر است ———- که دل چو منی کند بخسان
هستند ز نیمروز تا شب ———— در خدمت او مهتران ایران
میر آزاده سیر، یوسف بن ناصر دین ——— پشت اسلام، و هم از پشت پدر ایران شاه

منوچهری دامغانی (سده‌ی ۵):
زود شود چون بهشت، گیتی ِ ویران ———— بگذرد این روزگار سختی از ایران

نظامی گنجوی (سده‌ی ۶):
خاصه مَلَکی چو شاه شِروان ———- شروان چه، که شهریار ایران

خاقانی شروانی (سده‌ی ۶):
چون غلام تو است خاقانی، تو نیز ———— جز غلام خسرو ایران مشو
من شکسته خاطر از شروانیان، وز لفظ من ——— خاک شروان مومیایی بخش ایران آمده
از هند رفته در عجم، ایران زمین کرده ارم ——– بر عاد ظلم از باد غم، گرد معادا ریخته
ای برید صبح سوی شام و ایران بر خبر ———– زین شرف کامسال اهل شام و ایران دیده‌اند
شاه ایران مظفرالدین آن ———- کز سر کسرا افسر اندازد
دل که از درگاه تو محروم شد، محروم‌وار ——— رفت و راه آستان صدر ایران برگرفت

عطار نیشابوری (سده‌ی ٧):
چو یکسان است آنجا ترک و تاجیک ———– هم از ایران هم از توران دریغا
(تاجیک =ایرانی)

خواجوی کرمانی (سده‌ی ٨):
اگر تو داد دل مستمند من ندهی ———- به پیش خسرو ایران برم ز دست تو داد

عبید زاکانی (سده‌ی ٨):
ز بامداد ازل تا به انقراض ازل ———- زمام ملک به فرمان شاه ایران کرد

محتشم کاشانی (سده‌ی ١١):
که چون مرغان بی بال و پر از بار دل ویران ——– ز ایران نیستش جنبش میسر، گر برآرد پر
قصه کوته، ماه ایران، میر میران، کایزدش ———- کرد از بس سربلندی، سرور جن و بشر
سپهر مرتبه، سلطان محمد صفوی ———— خدایگان، ملوک ممالک ایران

فروغی بسطامی (سده‌ی ١٢):
آفتاب فلک فتح، ملک ناصر دین ———- که به همدستی شمشیر گرفت ایران را

شکل‌گیری افغانستان

منتشرشده: نوامبر 6, 2007 در تاريخ معاصر

سه‌شنبه ١۵/آبان/١٣٨۶ – ۶/نوامبر/٢٠٠٧

ما بیشتر درباره‌ی قراردادهای ننگین گلستان و ترکمان‌چای و جدا شدن قفقاز و بخش‌هایی از شمال غرب ایران به دست روسیه‌ی تزاری اطلاع داریم. اما کمتر می‌دانیم که شرق ایران و خراسان بزرگ نیز به همین بلا دچار شد اما به دست بریتانیای استعمارگر.

پیشتر درباره‌ی جدا شدن بخش‌هایی از سیستان و خراسان و شکل‌گیری کشوری به نام افغانستان نوشته‌ام. امروز در نگاه به پایگاه تاریخ ایران در چنین روزی، متوجه شدم امروز همان روز است. این هم نوشته‌ی دکتر نوشیروان کیهانی‌زاده:

ششم نوامبر سال ١٨۵۶ م./١٢٣۵ خ. شش روز پس از اعلان جنگ انگلستان به ایران بر سر هرات، نیروهای انگلیسی مستقر در هند عازم جنگ با ایران شدند. این عملیات ضد ایران را «سر جیمز آوت رام» فرماندهی می‌کرد. در آن زمان لرد «پالمرستون» نخست وزیر انگلستان بود.
نیروهای انگلیسی اول ژانویه سال ١٨۵٧ م./١٢٣۵ خ. (درست دو ماه پس از روز صدور اعلان جنگ) بوشهر را تصرف کردند و دولت وقت ایران را مجبور به صرف نظر کردن از هرات ساختند که قرنها حاکم نشین خراسان و زادگاه شاه عباس و یکی از مراکز فرهنگ و ادب ایران بود.
انگلیسی‌ها در سال ١٨۵۵ م./١٢٣۴ خ. در پیشاور با دوست محمد خان (افغان) قرار داد صلح امضاء کرده بودند و سیاست‌شان بر این بود که یک افغانستان مستقل هوادار انگلستان که حایل میان روسیه و هند باشد به وجود آید. انگلیسی‌ها با ادامه یکپارچه بودن ایران، که دربار آن متمایل به روسیه بود، مخالف بودند و به همین سبب هرات و نواحی دیگر افغانستان و همچنین بخش شرقی بلوچستان (مکران) را از ایران جدا کردند. «افغانستان» نامی است که انگلیسی ها بر ایران خاوری گذارده اند.

يك‌شنبه ١٣/آبان/١٣٨٦-٤/نوامبر/٢٠٠٧

در ادبیات پارسی با جفت‌های عاشق فراوانی سروکار داریم که مشهورترین آنها عبارتند از:

۱) خسرو و شیرین: خسرو دوم شاه ساسانی مشهور به «اپرویز» یا پرویز (به معنای شکست ناپذیر یا همیشه پیروز) و همسر ارمنی‌اش شیرین. بهترین داستان را نظامی گنجوی سروده است.
مي‌توانيد اينجا داستان را بخوانيد.

۲) شیرین و فرهاد: شیرین همسر خسرو و فرهاد هنرمند سنگ‌تراش. در کتاب «خسرو و شیرین» نظامی به این رابطه برمی‌خوریم. اما وحشی بافقی کتابی برای این جفت سروده است.
مي‌توانيد اينجا داستان را بخوانيد.

۳) ویس و رامین: داستانی که گویا از زمان اشکانیان بوده و فخرالدین اسعد گرگانی آن را در سده‌ی پنجم خ/یازدهم م. از پارسی پهلوی به نظم پارسی درآورده. ویس دختر شاه سرزمین ماه (ماد) بود و رامین برادر موبد مونیکان پادشاه مرو.
خلاصه‌ی آن را پيشتر به انگلیسی در ویکی‌پدیا نوشته‌ام. قصد دارم متن کامل داستان به شعر پارسي را نیز در کالبد (قالب) پی.دی.اف در همین وبلاگ بگذارم.
و در اینجا نیز می‌توانید خلاصه‌ي داستان را به صورت کتاب آوایی (صوتی) با صدای احمد کریمی حکاک بشنوید.

۴) لیلی و مجنون: نام اصلی مجنون (به معنای جن زده یا دیوانه)٬ قیس از قبیله‌ی بنی عامر بود. بهترین داستان را نظامی گنجوی سروده است.
مي‌توانيد اينجا داستان را بخوانيد.

۵) یوسف و زلیخا: یوسف از شاه-پیامبران یهود شد و زلیخا گويا زن پوتیفار (Potiphar) بود. نورالدین عبدالرحمان جامی داستان آنان را به صورت اورنگ پنجم در هفت اورنگ خود سروده است.
مي‌توانيد در اينجا داستان را بخوانيد.

۶) وامق و عذرا: این دو نیز از عاشقان عرب بوده‌اند. عنصري، شاعر سده‌ي چهارم خ. و مداح سلطان محمود غزنوي، داستان آنها را به شعر درآورده است. سعدی می‌گوید:
وامقی بود که دیوانه‌ی عذرایی بود ———— منم امروز و تویی وامق و عذرای دگر

۷) اورنگ و گلچهر: این زوج را در این بیت حافظ دیده‌ام:
اورنگ کو؟ گلچهر کو؟ نقش وفا و مهر کو؟ ——– حالی من اندر عاشقی داو تمامی می‌زنم

داو= مبلغ شرط در بازی نرد. داو تمامی= شرط بستن بر هر چه داری. داوطلب از همین واژه ساخته شده است.

گویا اورنگ و گلچهر نیز از زمان اشکانیان و مهرپرستی ایرانیان بودند. زیرا خواجوی کرمانی از گلچهر «خورآیین» یاد می‌کند:
خبر انُده اورنگ جدا گشته ز تخت ———- به سراپرده‌ي گلچهر خورآیين كه بَرد؟

۸) گل و نوروز: خواجوی کرمانی داستان این دو را سروده است.

٩) هماي و همايون: اين دو نيز داستان كتاب ديگري از خواجوي كرماني هستند.

١٠) سلامان و ابسال: اورنگ دوم از كتاب هفت اورنگ جامي به داستان اين دو تعلق دارد. مي‌توانيد در اينجا داستان را بخوانيد.

١١) بيژن و منيژه: بيژن پهلوان ايران و منيژه دختر افراسياب بود. داستان اين دو در شاهنامه‌ي فردوسي آمده است. بخش گشايش اين داستان جزو زيباترين و عاشقانه‌ترين بخش‌هاي شاهنامه است.
مي‌توانيد در اينجا داستان را بخوانيد.

١٢) سلما و ؟: حافظ در دو غزل مي‌گويد:
بسا كه گفته‌ام از شوق با دو ديده خود ——– ايا منازل سلمي فاين سلماك؟
سُليَمي مُنذُ حِلّت بالعراق ————– اُلاقي مِن نواها ما اُلاقي

مصرع دوم بیت اول= ای منزلگاه‌های سلما٬ پس سلمای تو کجاست؟
بیت دوم: از وقتی سلماي عزيز به عراق کوچ کرده است از دوری‌اش چه ها که نمی‌بینم.