بایگانیِ مه, 2007

”مردم ما“

منتشرشده: مه 12, 2007 در كتاب

شنبه ٢٢/ارديبهشت/١٣٨٦-١٢/مي/٢٠٠٧

پديده‏ي زياده‏روي به دو شكل افراط (دست بالا گرفتن) و تفريط (دست پايين گرفتن) در ميان ما ايرانيان شناخته شده است. مثلا در برابر كساني كه تمام خوبي‏ها و افتخارهاي دنيا را ريشه گرفته در ايران مي‏دانند و همه‏ي دنيا را تا ابد مديون ايران مي‏دانند كساني هم هستند كه يك بند از ايران و ايرانيان انتقاد مي‏كنند. اينها گاهي طوري حرف مي‏زنند كه انگار خودشان ايراني نيستند. ”مردم ما ظرفيت ندارند.“ ”ايراني‏ها لايق دموكراسي نيستند.“ ”مردم ما خرافاتي اند.“ و هزاران ادعاي ديگر.

يك نمونه كه الان به ذهن من مي‏رسد موضوع كتابخواني و مطالعه است كه با برپايي نمايشگاه كتاب در تهران نزديكي دارد. كساني هستند كه پيوسته مي‏گويند ”مردم ما اهل مطالعه نيستند. مردم ما اصلا مطالعه نمي‏كنند. ميزان مطالعه در ميان ايراني‏ها روزي ٢ دقيقه است“ و مانند اين. اگر از همينان بپرسيم ”خود شما كه جزو اين مردم هستي چقدر مطالعه مي‏كني و روزانه يا هفتگي چقدر كتاب مي‏خواني؟ خودتان چقدر در بالا بردن ميزان متوسط مطالعه نقش داريد؟“ جواب خواهند داد ”من سرم شلوغ است. من كار مي‏كنم. من حوصله ندارم. كتاب مورد علاقه‏ي من پيدا نمي‏شود يا چاپ نمي‏شود و …“

يادم هست در زمان نوجواني مغازه‏هايي در محله‏ي ما بودند كه كتاب اجاره مي‏دانند (مثلا هفته‏اي ٢ تومان يا ٥ تومان) و معمولا صاحبان آنها پيرمردان سرزنده و مهرباني بودند كه خودشان همه‏ي كتاب‏ها را خوانده بودند يا با آنها آشنا بودند. مثل كتاب‏هاي الكساندر دوما، بالزاك، ژول ورن، رومن رولان، ر. اعتمادي، پرويز قاضي سعيد، ترجمه‏هاي ذبيح الله منصوري و …

آماري از ميزان مراجعه‏ي مردم به كتابخانه‏هاي عمومي نداريم (مانند خيلي آمارهاي ديگر!). حتا كتاب‏هاي موجود نيز خوانده نمي‏شوند. در كتابخانه‏هاي بزرگي مانند كتابخانه‏ي مجلس شورا در ميدان بهارستان كتاب‏هاي ارزشمند و كميابي هست كه فكر نكنم چند سال يك باز نيز كسي براي خواندن‏شان برود.

حتا در ميان ايرانياني كه در خارج از ايران زندگي مي‏كنند نيز همين موضوع برقرار است. اينان كه در اينجا زندگي مي‏كنند و به قول خودشان خيلي از مشكل‏ها و دست‏اندازهاي ايران را ندارند و هر گونه كتاب باب ميل‏شان بايد پيدا شود چندان مطالعه نمي‏كنند. برخي از آنان هنوز مي‏گويند: ”ما ايراني‏ها اهل مطالعه نيستيم!“ انگار اهل مطالعه شدن و كتاب خواندن بايد ناگهاني باشد. شب بخوابند و صبح بيدار شوند و كتابخوان شده باشند.

انتظار ندارم كه همه كتاب‏هاي فلسفي و فكري و سياسي بخوانند. خواندن رمان و داستان هم خودش كاري است. حتا كتاب‏هاي خانم‏ها دانيل استيل و فهيمه رحيمي كه برخي آنها را پس مي‏زنند. مطالعه و كتابخواني يك عادت است هر كسي هم يك سليقه‏اي دارد. خواندن بهتر از نخواندن است.

متاسفانه عادت رفتن به كلوپ و ديسكو در شب‏هاي شنبه با سرعت زيادي ياد گرفته مي‏شود (كه به خودي خود بد نيست) اما عادت كتاب خواندن خيلي سخت است. در اتوبوس و مترو مردم زيادي كتاب مي‏خوانند (معمولا كتاب‏هاي داستان جيبي و يك بار مصرف). اما من در ميان آنان ايرانيان كمي را ديده‏ام.

Advertisements

فيلم رستم و سهراب

منتشرشده: مه 11, 2007 در فيلم, فردوسی, ادبيات

جمعه ٢١/ارديبهشت/١٣٨٦-١١/مي/٢٠٠٧

شاهنامه‏ي فردوسي شاهكار شعر پارسي است و داستان رستم و سهراب يكي از زيباترين بخش‏هاي شاهنامه است. تلاشي كه فردوسي براي حفظ ميراث تاريخي و فرهنگي ايران كشيد و سي سال عمر خود را وقف آن كرد بسيار عظيم و سترگ است. البته تنها فردوسي نبود بلكه بسيار از دانشوران ايراني در اين تلاش انبوه شركت داشتند تا ميراث ايران پيش از اسلام را به ايرانيان دوران‏هاي بعد برسانند. مانند روزبه (ابن مقفع) كه بسيار از آثار علمي و فلسفي پهلوي را به عربي برگرداند. شاهنامه‏ي منثور و ساير منابعي كه فردوسي از آنها استفاده كرده و …

كنون رزم سهراب و رستم شنو ———– دگرها شنيدستي اين هم شنو
يكي داستان است پر آب چشم ————— دل نازك از رستم آيد به خشم

در دهه‏ي ١٣٥٠ خ/١٩٧٠ م استوديوي هنري تاجيك فيلم در تاجيكستان دو داستان مهم و بزرگ شاهنامه را به تصوير كشيد. يكي داستان سياووش كه در سال‏هاي ميانه‏ي ١٣٦٠ خ/١٩٨٠ در سينماهاي ايران نيز به نمايش درآمد. و ديگري داستان رستم و سهراب. يكي از دوستان تاجيكم پيوندهاي به اين فيلم رستم و سهراب در سايت يوتوب را برايم فرستاده كه در اينجا مي‏گذارم. هر بخش حدود ١٠ دقيقه است.

بخش يكم: آغاز فيلم و زورآزمايي سهراب
بخش دوم: آمدن تهمينه به نزد سهراب
بخش سوم: نبرد سهراب با هژير و گردآفريد
بخش چهارم: ادامه‏ي نبرد سهراب و گردآفريد. ياري خواهي از كاووس شاه
بخش پنجم: آمدن پيك به نزد كاووس و فرستادن رستم به نبرد سهراب
بخش ششم
بخش هفتم
بخش هشتم
بخش نهم
بخش دهم

آمازون

منتشرشده: مه 9, 2007 در ریشه‌شناسی, زبان

چهارشنبه ١٩/ارديبهشت/١٣٨٦-٩/مي/٢٠٠٧

طبق افسانه‏هاي يونانيان آمازون‏ها گروهي از زنان جنگجوي سكايي بودند كه براي آن كه در جنگ و تيراندازي آزادي عمل بيشتري داشته باشند يكي از سينه‏هاي خود را مي‏بريدند يا مي‏سوزاندند (ا=بدون + مازون=سينه، پستان).

درباره‏ي توهمات يونانيان در مورد ايرانيان در نوشته‏ي قبلي نقل قول‏هايي آوردم.

سكاها از قبيله‏هاي و اقوام جنگجوي ايراني بودند كه در شرق زندگي مي‏كردند و سرزمين‏شان بعدها به نام سكاستان يا سگستان شناخته مي‏شد. سگستان كم كم به سيستان تبديل شد. در شاهنامه نيز گاه به رستم ”يل سگزي“ گفته مي‏شود به معناي باشنده (ساكن) در سگستان يا كسي كه در سگستان مي‏زيد.

وقتي اروپاييان امريكاي جنوبي را كشف كردند و به رود بزرگ و خروشان در جنگل‏هاي انبوه آن برخوردند به خاطر اعتقادات مذهبي خود رودخانه را ”رود مريم مقدس درياي شيرين“ ناميدند (Rio Santa Maria de la Mar Dulce). بعدها وقتي فرانسيسكو دي اورلانا (Francisco de Orellana) زنان بومي جنگجو را در آن جنگل ديد آنجا را جنگل آمازون ناميد.

خط عربي و پارسي

منتشرشده: مه 8, 2007 در زبان

سه‏شنبه ١٨/ارديبهشت/١٣٨٦-٨/مي/٢٠٠٧

خط بر دو گونه است: مفهوم‏نگار (ideogram) و آوانگار. در خط ايده‏نگار مانند خط مصر باستان يا هيروگليف (واژه‏اي يوناني به معناي نگارش مقدس) و يا خط چيني هر نشانه يا حرف در واقع بيانگر يك مفهوم است. اما در خط آوانگار هر نشانه يا حرف بيانگر يك صدا است. فنيقيان نخستين مردمي بودند كه خط آوانگار را بنا نهادند و نام حروف آنان چنين بود:
آلفا: به معناي گاو نر. در ابتدا شكل شاخ گاو بود كه امروزه در زبان‏هاي لاتين با چرخش نود درجه‏اي به اين صورت درآمده است: A
بتا: به معناي خانه (در عربي: بيت) كه به صورت يك خانه با حصار دور آن بود. امروزه در لاتين به شكل B در آمده است.
گاما: به معناي شتر (در عربي: جمل در انگليسي camel) به صورت كوهان شتر بوده است. امروزه حرف C و G از آن گرفته شده‏اند.
به همين ترتيب تا آخر. هنوز نيز همين ترتيب حروف در بيشتر زبان‏ها برجا مانده است.

ايرانيان در زمان هخامنشي نوشته‏هاي رسمي را به خط ميخي پارسي مي‏نويسند. اما براي نوشته‏هاي ساده‏تر روزانه از خط ديگري استفاده مي‏كردند. در زمان پارتيان يا اشكانيان ابتدا به خاطر سال‏ها نفوذ سلوكيان يوناني به خط يوناني مي‏نوشتند اما به تدريج به خط ميخي برگشتند ولي براي نوشته‏هاي غيررسمي از خط آرامي استفاده مي‏كردند. در زمان ساسانيان براي نوشته‏هاي ديني از خطي به نام ”دين دبيره“ به معناي خط ديني استفاده مي‏كردند. اما همچنان براي نوشته‏هاي غيررسمي از خط آرامي استفاده مي‏كردند.

خط تازيان و يهوديان نيز بر اساس خط آرامي بود. خطي كه تازيان استفاده مي‏كردند بسيار ساده بود. در آن صداهاي كوتاه (زير، زبر، پيش)، همزه‏ي ميانه‏ي كلمه (انسن به جاي انسان، اسمعيل به جاي اسماعيل، اسحق به جاي اسحاق) نوشته نمي‏شد. همچنين هيچ يك از حروف اصلا نقطه نداشتند. بنابراين خواندن بسيار سخت بود و خواننده بايد تمام كلمه‏ها را مي‏دانست و از روي متن نوشته بفهمد كه منظور كدام كلمه بوده است. مثلا ابت (پدرجان)، ايت (نشانه)، انت (تو) هر سه بدون نقطه و مانند هم نوشته مي‏شدند. تا وقتي كه عده‏ي كمي نياز به خواندن داشتند و تعداد كلمه‏ها محدود بود اين موضوع مشكلي نداشت. در واقع تا زمان خلافت عثمان و حتا پس از آن هنوز قران به همين صورت نوشته مي‏شد. خط عبري يهوديان تا امروز نيز به همين صورت نوشته مي‏شود.

پس از ورود اسلام به ايران (و ساير كشورهاي غيرعرب) و نياز نومسلمانان به خواندن قران اين مشكل شديد شد. به خاطر نبود نقطه و حركت قرايت‏هاي مختلفي از قران به وجود آمد. معروف‏ترين نمونه‏ي آن اختلاف قرائت ”مالك يوم الدين“ يا ”ملك يوم الدين“ در سوره‏ي فاتحه است. در كتاب پرتوي از قران نوشته‏ي آيت الله سيد محمود طالقاني نمونه‏هاي ديگري نيز از اين اختلاف‏ها آمده است. مثلا در تفسير سوره‏ي فجر آيه‏هاي ١٨ و ١٩ به بعد. مثلا ”تكرمون“ (گرامي مي‏داريد) را نوشته برخي به صورت ”يكرمون“ يا ”يكرّمون“ هم خوانده‏اند. يا تحاضون را تحاضّون و تحضون نيز خوانده‏اند. اما امروزه با وجود چاپخانه و هماهنگي قران‏ها همه به يك صورت يكدست منتشر مي‏شوند. اين اختلاف قرائت‏ها در شعر معروف حافظ نيز يادآوري شده است:
عشقت رسد به فرياد ور خود به سان حافظ ——– قرآن ز بر بخواني در چارده روايت

از اين رو ايرانيان دست به كار شدند و به الفباي عربي نقطه را اضافه كردند تا خود بتوانند قران را بخوانند. اين نقطه‏ها هنوز در عربي به نام نقطه‏ي معجم (نقطه‏ي عجمي يا ايراني) شناخته مي‏شوند. ايرانيان براي صداهايي كه در تازي نبود اما در زبان خودشان بود از سه نقطه استفاده كردند. مثلا براي صداي چ سه نقطه به حرف ح افزودند. يا براي صداي ژ سه نقطه به حرف ر اضافه كردند. همچنين براي صداي پ سه نقطه زير شكل حرف ب گذاشتند. در يك نسخه‏ي خطي از ديوان عطار نيشابوري ديدم كه حرف گ را نيز به صورت ك و سه نقطه بالاي آن نوشته بودند.

رقم‏ها

منتشرشده: مه 6, 2007 در فرهنگ

دوشنبه ۱۷/اردیبهشت/۱۳۸۶ – ۷/می/۲۰۰۷

رقم‏هایی که امروزه به کار می‏بریم (١، ٢، ٣، ۴، ۵، ۶، ۷، ٨، ٩) و دستگاه عددنویسی مکانی دهدهی (یکان، دهگان، صدگان و ..) از اختراع و نوآوری‏های ریاضی‏دانان هند است و در زمان ساسانیان به ایران آورده شد. این رقم‏ها در زبان پارسی به نام رقم‏های هندی شناخته می‏شوند.

تازیان (عرب‏ها) پس از گشودن ایران با این دستگاه و رقم‏ها آشنا شدند. اروپاییان از رقم‏های رومی (I V X L C M) استفاده می‏کردند و دستگاه مکانی را نمی‏شناختند.

تا این که با ترجمه‏ی کتاب‏های دانشمندان شرقی که بیشتر به عربی نوشته می‏شد با این دو پدیده آشنا شدند. از این رو هنوز در زبان‏های اروپایی به این رقم‏ها، رقم‏های عربی (در انگلیسی: Arabic numerals و در فرانسه: les chiffres arabs) می‏گویند.

اروپاییان رقم‏های صفر، یک و نه را به همان شکل نگه داشتند. دو و هفت را نود درجه چرخاندند و دیگر رقم‌ها را هم کمی تغییر دادند.

تصویر زیر از سایت بریتانیکا این تحول را نشان می‏دهد.

این هم تحول این رقم‏ها بعد از ورود به اروپا تا قرن نوزدهم:

شنبه ١٥/ارديبهشت/١٣٨٦-٥/مي/٢٠٠٧

در وبگردي‏هايم به اين صفحه برخوردم كه مطالب جالبي در مورد تاريخ يونان در آن آمده است. اين هم نگاهي ديگر به تاريخ يونان است.

دكتر شروين وكيلي كتابي نوشته است به نام ”تاريخ دروغين يونان“ كه قرار است به زودي نشر توس آن را چاپ و پخش كند.

اصل نوشته

پس از داريوش، خشايارشا بر تخت نشست. او بزرگ‏ترين پسر داريوش نبود، اما در ميان پسراني که از آتوسا – دختر کوروش – داشت بزرگ‏ترين محسوب مي‏شد. او، به عنوان شاهزاده‏اي که پدرش داريوش بزرگ و پدربزرگش کوروش بزرگ بوده است، از سنين جواني براي بر عهده گرفتن وظيفه‏ي حکومت بر امپراتوري، برگزيده شد و مدتي طولاني به همراه پدرش و زير نظر وي به عنوان وليعهد بر بابل حکومت کرد. يونانيان تصويري نيمه‏ديوانه و ضد و نقيض از او را به دست مي‏دهند که به طرز غريبي با تصوير ايشان از کمبوجيه شباهت دارد. با توجه به تدبيري که در داريوش مي‏شناسيم، باور کردنِ اين که يکي از فرزندان خود را – که اتفاقا بزرگترين‏شان هم نبوده – با چنين خصوصياتي به عنوان جانشين خود برگزيند و سال‏ها با وي همکاري کند، بعيد به نظر مي‏رسد.
خشايارشا گذشته از اين‏ها به خاطر فرو نشاندن شورش مصر و فتح مجدد اين کشور، و بازسازماندهي ارتش و تقسيم کردن آن به تيپ‏هاي ده هزار نفره شهرت دارد. در دوران او مهندسي عمراني و نظامي هم شکوفا شد و فعاليت‏هايي که يونانيان در قالب مقدمه‏چيني براي حمله به يونان درک مي‏کردند، در واقع عملياتي عمراني براي جاده کشيدن و توسعه‏ي کشاورزي در قلمرو غربي امپراتوري بوده است.
اگر برداشت يونانيان از کمبوجيه و خشايارشا را مقايسه کنيم، در مي‏يابيم که بخش مهمي از تصويرشان در مورد اين دو تن از دو الگوي باور عمومي تاثير پذيرفته است: الگوي نخست، در ميان طبقات اشرافي يوناني رواج داشته و اعتقادي قطعي به انحطاط و زوال تدريجي بشريت و جهان داشته است. اين امر ظاهرا بازتابي از زوال تدريجي قدرت اشراف و قدرت گرفتن نمايندگان طبقات ديگر بوده و به خوبي توسط افلاتون در جمهور صورت‏بندي شده است. نتبجه‏ي اين باور، اين تصور جزمي و قطعي بوده که فرزندان مردان بزرگ بايد بي‏عرضه، مجنون، يا ناشايسته باشند. کمبوجيه و خشايارشا، که فرزندان بزرگ‏ترين شخصيت‏هاي جهان باستان بوده‏اند، طبيعتا در اين چارچوب مي‏بايست شديدترين عوارض مربوط به «سندرم انحطاط» را از خود نشان دهند.
الگوي ديگر، به نوع کنش متقابل ايرانيان و زنان‏شان باز مي‏گردد. چنان که مي‏دانيم، عيلاميان مشهورترين تمدن زن‏سالار در جهان باستان بودند. هنوز هم برخي از کتيبه‏هاي عيلامي که پادشاه را با زن و دخترش در بغل نشان مي‏دهند، بر صخره‏هاي جنوب ايران باقي مانده است. پارسيان، به عنوان وارثان دو سنت فرهنگي هم‏گرا، از سويي وامدار عيلاميان بودند و از سوي ديگر ميراث‏دار خويشاوندان کوچ‏گرد خود (سکاها و سارماتها) محسوب مي‏شدند که زنان‏شان آزادي عمل بسيار داشتند و حتا در جنگ‏ها هم شرکت مي‏کردند. از اين رو يونانيان که زنان را شهروند محسوب نمي‏کردند و حتا ايشان را لايق عشق هم نمي‏دانستند، تنفر ايرانيان از همجنس‏گرايي و سلوک‏شان با زنان را غيرعادي مي‏دانستند.
به اين ترتيب، در نگاه يونانيان دو عنصرِ بيگانه و دو «ديگري» مهم به هم گره خوردند: زنان و پارسيان. به همين دليل هم در تمام متون يوناني پيش‏داوري­ها و کژفهمي‏هاي فراواني مي‏بينيم که بر مبناي آن اشاره‏هايي به زن‏صفتي ايرانيان، راحت‏طلب بودن‏شان و علاقه‏ي زنانه‏شان به تجمل و نقش برجسته‏ي زنان‏شان در امور سياسي ديده مي­شود. اين تصور، همان است که تا روزگار ما باقي مانده و افسانه‏هاي بي‏محتوا و تخيل‏آميزي از حرم‏سراهاي مخوف و مرموز و شهوت‏زده‏ي شرقي را پديد آورده و تکثير کرده است.

و در مورد نبرد ترموپيلي نيز مطالب جالبي نوشته است. مانند اين:

هرودوت درست پيش از نقل شمار سپاهيان ايران، به ذکر اين واقعه‏ي مهم در تاريخ زيست‏شناسي مي‏پردازد که مادياني در اردوي خشايارشا خرگوش به دنيا آورد، و قاطري ماده کره‏اي زاييد که هم آلت تناسلي نر را داشت و هم ماده را! اگر بخواهيم رفتار خشايارشا هنگام ورود به يونان را نوعي عمليات جنگي تلقي کنيم، همه چيز بسيار نامفهوم جلوه خواهد کرد. هرودوت روايت مي‏کند که شاه اين فعاليت‏ها را در يونان انجام داد: انبارهايي براي انباشتن غله درست کرد و سيلوهايي در چند نقطه‏ي ايونيه ساخت، کوه آتوس را شکافت و به کمک مردم محلي راهي در دل آن درست کرد، بر تنگه‏ي هلسپونت پل زد، در برخي از نقاط شمال يونان جاده کشيد، در معبدها قرباني کرد و از مراکز ديني بازديد کرد، در شهر سارد درخت چناري بسيار کهنسال را تقديس کرد و تاجي زرين بر آن آويخت، مسابقه‏ي اسب‏دواني برگزار کرد، جاده‏اي ارابه‏رو در سالاميس کشيد و … هرودوت تمام اين عمليات را بخش‏هايي از لشکرکشي به يونان مي‏داند و همه را در قالب نوعي برنامه‏ي نظامي تفسير مي‏کند.

در ضمن به نظر مي‏رسد يونانيان هم حضور ايرانيان را امري تهاجمي و غيرعادي تلقي نمي‏کرده‏اند، چون وقتي چند سرباز مزدور آرکاديايي به اردوي ايران مي‏روند و خواستار استخدام در ارتش ايران مي‏شوند، سرداري پارسي از آنها در مورد اين که مردم‏شان در آن هنگام به چه کاري مشغولند، پرس و جو مي‏کند، و آنها پاسخ مي‏دهند که مشغول تدارک مقدمات مسابقات المپيک هستند. جالب آن است که آرکاديا در قلب سرزمين يونان قرار دارد و اين مکالمه هم يک روز قبل از نبرد ترموپولاي انجام شده است. به اين ترتيب به نظر مي‏رسد مقاومت يکپارچه و استقلال‏طلبانه‏ي يونانيان در برابر ايرانياني که توسط شاهنشاهشان رهبري مي‏شده­اند، چيزي جز افسانه‏اي ساختگي نباشد.

تصوير شاهي نشسته بر کوه، بيشتر به الگوي همري نظارت خدايان المپ بر نبرد ميان پهلوانان شباهت دارد نه رسم پارسيان که حضور شاه در صف مقدم نبرد را ضروري مي‏ساخت و کناره گزيدن وي از جنگ را به عنوان نشانه‏ي ترسو بودنش، و در نتيجه تهديدي جدي براي مشروعيتش جلوه مي‏داد. نويسندگان يوناني، به روشني تصريح کرده‏اند که خشايارشا در ميدان‏هاي نبرد مهمي مانند سالاميس حضور نداشته و همه او را در جايي دور دست، مثلا تکيه‏زده بر تختي زرين در محلي بسيار بلند يا نشسته بر کوه اگالئوس تصور کرده­اند. اگر چنين بوده باشد، مورخان يوناني نمي‏توانسته­اند او را ببينند و رفتارهايش را با اين دقت ثبت کنند. بعيد مي‏نمايد که ارتباطي چنان گرم بين ايشان و درباريان هخامنشي وجود داشته باشد که به شکلي بتوانند عناصر اين داستان‏ها را از اطرافيان شاه در آن روز شنيده باشند. بنابراين تصويري که يونانيان از شاه در روزهاي نبرد ايرانيان و پارسيان در ذهن داشته­اند، تخيلاتي بوده که بيش از هرچيز از اساطير همري و شيوه­ي حضور و مداخله­ي خدايان‏شان در ميدان نبرد سرچشمه مي‏گرفته است.

كتاب برف

منتشرشده: مه 4, 2007 در كتاب

جمعه ١٤/ارديبهشت/١٣٨٦-٤/مي/٢٠٠٧

در ادامه ي يادداشت پيشين در مورد وضعيت تركيه و دنياگرايي حكومت آن, مصاحبه اي خواندم از اورخان پاموق. فكر كنم اين به نوعي تاكيد نظر من در مورد وضعيت جامعه ي تركيه است. وي چنين گفته است: نمی‌توانیم از ترکیه‌ی سکولار اما بدون دموکراسی و حقوق بشر دفاع کنیم (سايت راديو زمانه)

در سال ٢٠٠٦/١٣٨٥ جايزه‏ي ادبيات نوبل به يك نويسنده‏ي ترك داده شده به نام اورخان پاموق يا با تلفظ تركي اورهان پاموك (Orhan Pamuk). (محض اطلاع جنبي: اورخان نام پسر عثمان بنيانگذار حكومت عثماني و پاموك در تركي به معناي پنبه است)

ترجمه‏ي انگليسي كتاب را در زمستان گذشته خواندم. ترجمه‏ي انگليسي بسيار روان و ماهرانه انجام شده بود و گاهي فراموش مي‏كردم كه متن ترجمه را مي‏خوانم.

نام كتاب: برف (Snow)
نويسنده: اورخان پاموق (Orhan Pamuk)
سال نگارش: ٢٠٠١ / ١٣٨٠
مترجم به انگليسي: مورين فريلي (Maureen Freely)
سال ترجمه به انگليسي: ٢٠٠٥ / ١٣٨٤
تعداد صفحه: ٤٢٦

داستان بازگويي سفر شاعري است به نام كريم علاخوش اوغلو (Kerim Alakoşoğlu) با نام شاعري كا (Ka) به شهري به نام قارس (Kars). كا مدت ١٢ سال در فرانكفورت در تبعيد خودخواسته زندگي كرده است و اكنون به قارس برمي‏گردد تا دوست دوران دانشجويي خود را ببيند و در ضمن گزارشي نيز از يك حادثه در قارس تهيه كند. دوست او زني است به نام ايپك (Ipek) كه زيبا بوده و با يكي ديگر از همكلاسي‏ها به نام مختار ازدواج كرده اما اكنون از او طلاق گرفته است. كا اميدوار است كه بتواند دل ايپك را به دست آورده و او را با خود به فرانكفورت ببرد. در قارس دختران باحجاب (روسري‏دار) از مدرسه رانده مي‏شوند و در واكنش به اين عمل خودكشي مي‏كنند. از سوي ديگر در انتخابات شوراي شهر احتمال پيروزي اسلام‏گرايان زياد است. وقتي كا وارد شهر مي‏شود برف سنگيني در حال بارش است و باعث مي‏شود كه تمام جاده‏ها به قارس بسته شود. يك گروه نمايشي كه مخالفت قدرت‏گيري اسلام‏گرايان است كودتا كرده و كنترل شهر را به دست مي‏گيرد.
اين شهر خاطراتي نيز از نسل‏كشي يا كشتار ارمنيان به دست تركان را نيز در خود دارد. از سوي ديگر جدايي‏طلبان كرد و اسلام‏گرايان افراطي نيز در اين شهر فعاليت دارند. متاسفانه هرجا در اين كتاب به ايران اشاره شده است بيشتر به خاطر ارتباط اسلام‏گرايان و تروريست‏ها با [حكومت] ايران است.

كتاب بيشتر بازگوكننده‏ي وضعيت دروني جامعه‏ي تركيه و كشمكش‏هاي آن است. مانند نگاه نسل جوان تركيه نسبت به اسلام و غرب. بيشتر جوانان شهر قارس اسلام‏گرا بوده و كا را نماينده‏ي بي‏خدايي (atheism) و فرهنگ منحط غربي مي‏دانند و فكر مي‏كنند او آمده تا آنها را كافر كند.

بسياري معتقدند كه دادن نوبل به پاموك بيشتر جنبه‏ي سياسي داشته تا ادبي. براي نمونه اين نوشته در سايت راديو زمانه:

روزنامه «حريت»، پرتيراژتيرين روزنامه ترکيه، تفسيری منتشر کرد با اين عنوان: «سايه ارمنی‌ها بر جايزه نوبل». در متن تفسير هم آمده بود: «پاموک در مقياس ادبيات معاصر جهان نويسنده‌ای ميانمايه است. او اگر هم‌ميهنان خودش را به جنايت عليه ارمنی‌ها متهم نمی‌کرد به احتمال زياد صاحب نوبل ادبی نمی‌شد».