آرشیو برای اکتبر, 2007

منبع‌های زمان ساسانيان

سه‌شنبه ٨/آبان/١٣٨۶ – ٣٠/اکتبر/٢٠٠٧

در کتاب «ایران در زمان ساسانیان» نوشته‌ی استاد «آرتور کریستن‌سن» که زنده‌یاد رشید یاسمی به سال ١٣١٧ آن را به پارسی برگردانده بخشی هست با عنوان منابع تاریخی و مدنی زمان ساسانیان.

این منبع‌ها عبارتند از:
- سنگ‏نبشته‌ها، سکه‌ها، مهرها
- نوشته‌های دینی مانند: اوستا (در ٢١ نسک یا جلد)، زند (تفسیر اوستا)، پازند (تفسیر زند به پهلوی یا پارسی ساسانی)، دین‌کرد (به معنای کارهای دینی)، داذستان مینوگی خرذ یا مینویی خرد (عقل آسمانی)، ارداویراز نامگ (گاه: ارداویراف نامه)، بُندهِشن (داستان آفرینش)
- غیردینی مانند: ماذیگان هزار داذستان (گزارش هزار فتوای قضایی)، خسرو کواذان و ریذگی (خسرو پسر قباد و یک بنده)، کارنامگ اردشیر پاپکان، ماذیگان چترنگ (گزارش بازی شترنج)، شهرستان‌های ایران‌شهر.

دربار ساسانیان نیز مانند زمان هخامنشیان سال‌نامه‌های رسمی داشت. گمان می‌رود نویسنده یا نویسندگان «خوذای‌نامگ» از این سال‌نامه‌ها بهره برده‌اند. از جمله ترجمه‌های عربی این خوذای نامگ به دست عبدالله ابن مقفع انجام شد. (وی پیش از مسلمان شدن روزبه پسر دادُویه نام داشت.) ابن مقفع نام «سِیَر الملوک العجم» (کارنامه‌ی شاهان ایرانی) را بر ترجمه‌ی خویش نهاد. که در پارسی به شاهنامه معروف شد. به احتمال زیاد بعدها فردوسی از ترجمه‌ی پارسی کتاب ابن مقفع برای سرودن شاه‌نامه‌ی خویش استفاده کرد.

کتاب دیگر «آیین‌نامگ» نام داشت که به قول مسعودی، تاریخ‌نویس ایرانی سده‌ی چهارم خ.، «مرکب از چند هزار صفحه بود و نسخه‌ی کامل آن جز در نزد موبدان و سایر اشخاص صاحب قدرت به دست نمی‌آید». آیین نامگ خصوصیات تشکیلات دولت و جامعه‌ی ایران در زمان ساسانیان را در بر داشته و قواعد فن جهان‌داری را ذکر می‌کرده است.

«گاه‌نامگ» (گاه=تخت شاهی) یا فهرست بزرگان ساسانی که در آن نام و منصب همه‌ی بزرگان ایران به ترتیب مقامی که داشته‌اند ثبت شده بود.

«نامه‌ی تَنسَر به پادشاه طبرستان» یکی دیگر از مهم‌ترین سندهای مربوط به تشکیلات عهد ساسانیان است. تنسر همان کسی است که در زمان اردشیر یکم آیین زرتشتی را بازسازی کرد.

کتاب دیگری به نام «تاج‌نامگ» وجود داشته که حاوی صورت نطق‌ها و دستورهای و فرمان‌های شاهان ساسانی بوده است.

مسعودی می‌گوید در شهر استخر [=در نزدیکی تخت جمشید] پیش یکی از بزرگان فارس، «کتابی دیده است حاوی اغلب علوم ایرانیان با شرح تواریخ و ابنیه و مدت سلطنت پادشاهان» و به علاوه‌ی تصویر شاهنشاهان ساسانی. «رسم چنان بود که در روز وفات هر شهریاری، تصویر او را می‌کشیدند – چه پیر، چه جوان – و جامه‌ی رسمی و تاج و هیات محاسن و نشانه‌های چهره‌ی او را در آن نقش نشان می‌دادند.» آن گاه آن تصویر را در گنچ شاهی می‌سپردند «تا سیمای پادشاه مرده از خاطر آیندگان نرود.»

«مزدک‌نامگ» داستانی است درباره‌ی جنبش مزدک.

«وهرام چوبین نامگ» سرگذشت سردار نامی ایران بهرام چوبینه است که مدتی نیز پادشاه شد.

برخی از این کتاب‌ها را می‌توان در پایگاه اوستا: بایگانی زرتشتی یافت.

منابع پسااسلامی عبارتند از:
- تاریخ ابن قُتَیبه: نوشته‌ی ابن قتیبه (درگذشته ٨٨٩ م./٢۶٨ خ.) و نیز عیون الاخبار وی.
- «اخبار الطوال» نوشته‌ی دینوری (درگذشته ٨٩۵ م./٢٧۴ خ.)
- تاریخ یعقوبی: نیمه‌ی دوم سده‌ی ٩ م./٣ خ.
- تاریخ طبری: درگذشته ٩٢٣ م./٣٠١ خ.
- مُروج الذهب نوشته‌ی مسعودی (درگذشته ٩۵۶ م./٣٣۵ خ.)
- التنبیه و الاشراف نوشته‌ی مسعودی
- تاریخ بلعمی که ترجمه‌ی پارسی تاریخ طبری است (٩۶٣ م./٣۴٢ خ.)
- شاهنامه‌ی فردوسی (درگذشته حدود ١٠٢٠ م./٣٩٩ خ.)
- غُرَر اخبار الملوک نوشته‌ی ثعالبی (درگذشته ١٠٣٨ م./۴١٧ خ.)
- نهایة الارب فی الاخبار الفرس و العرب: نویسنده ناشناس. سده‌ی ١١ م./۴ خ.
- فارس نامه: ابن بلخی اوایل سده‌ی ١٢ م./۵ خ.

- منابع رومی، یونانی، ارمنی، سریانی، و بالاخره چینی.

یک نظر بنویسید

سلطان محمود غزنوی

دوشنبه ٧/آبان/١٣٨۶-٢٩/اکتبر/٢٠٠٧

محمود سبکتگین با بینشی قبیله‌ای به دین می‌نگریست و به شدت زیر تاثیر فقیهان عرب‌تبار خراسان بود. وی از سرسخت‌ترین دشمنان آزادی اندیشه بود و اسلام ایرانی را – که اسلام معتزلی و ”اخوان الصفا“ بود – خطرناک‌ترین دشمن اسلام می‌دانست.

حمله به سومنات – که مقدس‌ترین شهر هندوستان بود – و ویران کردن کامل شهر و معبد، کشتار همگانی بیش از پنجاه هزار تن از مردم شهر، و به غنیمت گرفتن ده‌ها میلیون درهم طلا و نقره در سال ۴۰۴ خ./١٠٢۴ م. را مورخان مسلمان با شور و شوق و خوشحالی فراوان ثبت کرده‌اند. سلطان محمود بت سومنات را در هم شکسته و پنجاه هزار تن از مردم شهر را از دم تیغ گذراند.
(Somnath در پارسی به صورت سومَنات خوانده می‏شود)

این هم گزارش سلطان محمود غزنوی به خلیفه‌ی بغداد از یکی از لشکرکشی‌هایش به هندوستان:

غلامتان روز شنبه ١٣ جمادی الثانی سال ٩ [سلطنت خودش = ١٠ آبان ٣٩٧ خ] با دلی مالامال از شوق شهادت و جانی مشتاق به وصول به مقام شهدا حرکت کردم و دژها و باروهای بسیاری را گشودم. حدود بیست هزار تن از بت‏پرستان را مسلمان کردم. یک میلیون درهم پول نقره و سی حلقه فیل از آنها گرفتم و پنجاه هزار تن از آنها را کشتم.
غلامتان یک شهر را که دارای هزار کاخ عظیم و هزار بت‏خانه بود مورد حمله قرار دادم. بیش از هزار بت از نقره را برکنده و از آنها ٩٣ هزار و ٣٠٠ مثقال نقره به دست آوردم. بت بزرگی نیز در این شهر بود که آن جاهلان می‏گفتند سی صد هزار سال پیش ساخته شده است. ده هزار بت در پیرامون این بت قرار داده بودند. غلامتان این شهر را به کلی ویران کردم و مجاهدان اسلام در آن آتش افکندند و هیچ اثری از آبادی در آن برجا نماند. پس از فراغت ا ز حساب کردن اموالی که به دست آمده بود، مبلغ غنایم به بیست میلیون درهم، شمار اسیران به سی صد و پنجاه هزار تن، و شمار فیلان به سی صد و پنجاه و شش حلقه بالغ شد.

سلطان محمود غزنوی در ری به جنایت‌های فجیعی دست زد که شنیدن آن پشت هر انسان نیک‌اندیشی را خواهد لرزاند. او ده‌ها هزار تن را به اتهام رافضی بودن و معتزلی بودن و قرمطی بودن گرفته و قتل عام کرد یا زنده زنده به آتش کشید. تمام تاسیسات علمی ری را، که بازمانده‌ی دوران برمکیان بود و امیران دیلمی آنها را بازسازی کرده بودند، منهدم کرد. کتابخانه‌ی ری را، که ده‌ها هزار عنوان کتاب در زمینه‌های مختلف علمی داشت، ویران کرد.

این هم گزارش حمله به ری:

سلام بر سید و مولایمان امام امیرالمومنین القادر بالله. غلامتان این نامه را در روز اول جمادی الثانی سال ٢٠ [سلطنت خودش = دوم تیرماه ۴٠٨ خ] از اردوگاهش در کنار شهر ری به حضورتان می‌فرستد…..
روز دوشنبه ششم جمادی الاول پرچم‌های غلامتان به کنار دیواره‌های ری رسید. دیلمیان به گناه‌شان اعتراف نموده اقرار به کفر و رافضی بودن خودشان کردند. درباره‌ی آنان به آرای فقها مراجعه کردم. و اتفاق بر آن رفت که همه‌شان از طاعت بیرون شده و اهل فسادند و راه عناد در پیش گرفته‌اند…
یک ناحیه از سرزمین ری به قومی از مزدکیان اختصاص یافته بود. اینها تظاهر به مسلمانی می‌کردند و شهادتین می‏گفتند. ولی فاشافاش ترک نماز و روزه و زکات و غسل کرده بودند و گوشت مردار می‌خورند. حمایت از دین خدا اقتضا می‌کرد که اینها از باطنیه متمایز باشند. پس در کنار خیابان شهری که مدت‌ها آن را اشغال کرده و املاکش را میان خودشان قسمت کرده بودند بردار آویخته شدند. …
آنگاه به اندوخته‌های رستم دیلمی پرداختم و حدود ٥٠٠ هزار دینار جواهرات و ٢٣٠ هزار دینار نقدینه و ٣٠ هزار دینار زیورآلات طلا و ۵٣٠٠ دست رخت و معادل ٢٠ هزار دینار پارچه حاصل گردید. اعیان دیلمی ٢٠٠ هزار دینار پرداختند.
پنجاه بار شتر کتاب به خراسان حمل کردم ولی آنچه از کتاب‌های معتزلی و فلاسفه و رافضی‌ها بود، چون که اصل بدعت بود، همه را در زیر دارهایی که اجسادشان بر آنها آویخته شده بود به آتش کشیدم.

در دوران تسلط او بر خراسان، بخش اعظم دانشمندان و فرزانگانی که در عهد سامانی در مدارس نیشابور و بخارا تحصیل کرده بودند به نواحی درون ایران گریختند. شخصیت‌های بزرگی از جمله بوعلی سینا به اتهام کافر بودن مورد تعقیب او بودند.

کتابخانه‌ی نیشابور در عهد سامانی یکی از بزرگترین کتابخانه‌های ایران – و شاید جهان – بود و ده‌ها هزار جلد کتاب در آن نگهداری می‌شد. پس از به قدرت رسیدن سلطان محمود غزنوی، دیگر خبری از آن نیست. به نظر می‌رسد که – همان طور که در گزارش بالا نابودسازی کتابخانه‌ی ری را خواندیم – کتابخانه‌ی نیشابور نیز به دست محمود و به فتوای فقیهان عرب‌تبار خراسان نابود شده باشد.

برگرفته از بخش غزنویان در تاریخ ایران نوشته‌ی دکتر امیرحسین خنجی.

سلطان محمود به شاعران مداح خود بذل و بخشش‌های فراوانی می‌کرد. خاقانی شروانی درباره‌ی عنصری، شاعر دربار سلطان محمود، می‌گوید:
به ده بیت، صد بدره و برده یافت ———– ز یک فتح هندوستان عنصری
شنیدم که از نقره زد دیگدان ————- ز زر ساخت آلات خوان عنصری

یک نظر بنویسید

کتاب مزدک

یک‌شنبه ۶/آبان/١٣٨۶ – ٢٨/اکتبر/٢٠٠٧

در دهه‏ی ١٣۶٠ خ. کتابی خواندم به نام «مزدک» با اين مشخصات:


نام کتاب: مزدک
نويسنده: موريس سيماشکو (Moris Simashko يا Maurice Simachko)
سال نگارش: ١٩٧٠ م.
ترجمه‏ی فرانسه: نشر گالیمار (Gallimard)، ١٩٧٣ م./١٣۵٢ خ.
ترجمه‏ی پارسی: سهراب دهخدا
سال نشر: ١٣۶١ خ./١٩٨٢ م. (چاپ دوم: ١٣۶۶)
ناشر: نشر الموت

این کتاب رمانی تاريخی است كه از سه بخش تشكيل شده كه به شكل‏گيری، اوج، و شكست جنبش برابری‌خواهانه‌ی مزدک در زمان قباد شاه ساسانی می‌پردازد:
بخش یکم: مزدک (١١ قسمت)
بخش دوم: درست دینان (١٧ قسمت)
بخش سوم: مزدک‌های دروغین (١٢ قسمت)

شخصيت اصلی داستان دبير [=كارمند اداری]ی ايرانی یهودی است به نام «آورام» كه از دست اندركاران گردآوری خدای‌نامگ می‏شود. خدای‌نامگ همان کتابی است كه بعدها از سرچشمه‌های شاهنامه‌ی فردوسی شد. در خلال داستان، با شرايط زندگی و اجتماعی و تاریخی ايران ساسانی آشنا می‌شويم.

کتاب در اصل به روسی نوشته شده و ترجمه‏ی پارسی از روی ترجمه‌ی فرانسه‌ی آن است. مترجم فرانسه در پانويس چند مورد را يادآور شده است:
قزاق، كازاخ: کی ساک، کی ساکا = سکاهای کیانی يا سکاهای زير فرمان شاه. (ص ٢١۵)
قبچاق: کی پچاک = خنجرهای شاه (ص ٢٢۴)
کی‌يف: شهر کی = شهر شاه (ص ٣٢۴)
کلزوم: قُلزم = دریای سرخ (ص ٣١۴)

موريس سيماشكو اهل كازاخستان (قزاقستان) و گويا یهودی بوده است. بر اساس نوشته‏ی این پايگاه قزاقی، اگر وی زنده بود در سال ٢٠٠۴ مردی هشتاد ساله می‏بود. بنابراين سال تولد وی بايد ١٩٢۴ م./١٣٠٣ خ. بوده باشد. اين هم تصويری از موريس سيماشكو بر ديوار.

یک نظر بنویسید

رقص و موسيقي تاجيك

شنبه ٥/آبان/١٣٨٦-٢٧/اكتبر/٢٠٠٧

كولاب از شهرهاي قديمي بدخشان يا تاجيكستان امروز است. كولاب به معناي جاي گودي است كه آب جمع شود و هم معناي تالاب. نام قديمي‏تر آن ختلان (Khatlan) است. البته امروزه ختلان نام استان و کولاب نام شهری در این استان است.

وقتي در سال ١٩١ هجري سردار عرب، اسد ابن عبدالله قسري از خراسان به جنگ ختلان رفت كاري از پيش نبرد و پس از رنج‏هاي فراوان شكسته و ناكام برگشت. كودكان بلخ اين شعر را مي‏خواندند:
از ختلان آمديه ———- برو تباه آمديه
آباره باز آمديه ——– خشك و نزار آمديه
[آباره=آواره]
اين شعر جزو قديمي‏ترين شعرهاي ثبت شده‏ي زبان پارسي پس از اسلام است.

اين هم قطعه فيلمي از رقص و آواز فرح‏بخش و پرشور ايرانيان تاجيك در شهر كولاب به مناسبت نوروز.
نوروز نو، سال نو، كار نو آمد ——- در كشور دلپذير فرح بار نو آمد
دوشيزه بر تن پيرهن تازه‏تر گيرد ——- بلبل به نواي گل و گلزار نو آمد

اجراي زنده‏ي موسيقي در شهر دوشنبه پايتخت تاجيكستان در نوروز ١٣٨٦ /مارچ ٢٠٠٧
بخش يكم
بخش دوم

اين هم ترانه‏اي از فرزانه خورشيد خواننده‏ي نسل جوان تاجيك.

در اين نشاني مي‏توان موسيقي و نماهنگ‏هاي تاجيك بيشتري ديد. نيز در كنار هر يك از نماهنگ‏هاي بالا فيلم‏هاي مربوط را نيز مي‏توان انتخاب كرد.

یک نظر بنویسید

رقص گرجي

جمعه ٤/آبان/١٣٨٦-٢٦/اكتبر/٢٠٠٧

چند ماه پيش پيوندي به فيلمي در پايگاه يوتوب به دستم رسيد از يك رقص گرجي به نام ”عجمتي“ (Ajamti =عجمي=ايراني) كه ريشه‏اي ايراني داشته و لباس آنان شبيه سواركاران ايراني زمان ساساني است.

یک نظر بنویسید

مجسمه‌ي رويش

پنج‏شنبه ٣/آبان/١٣٨٦-٢٥/اكتبر/٢٠٠٧

اين هم نمونه‏اي از كارهاي دولت هنرپرور آقاي ”موافق علم و سواد — محمود احمدي‌نژاد“.

سفارت ايران در فرانسه مجسمه برگزيده ”رويش“ را دور انداخت.
زمان مخابره‏ي خبر: ١٨/مهر/١٣٨٦

مجسمه منتخب سومين بي‌ينال مجسمه‌سازي كشور در محل سفارت ايران در فرانسه تخريب و به دور انداخته شد. اين مجسمه هفت متري چوبي كه يك تن وزن دارد و كاري از كامبيز شريف، مجسمه‌ساز صاحب‌نام ايراني است، از سال ١٣٨٢ به سفارش صادق خرازي، سفير وقت دولت ايران در فرانسه، و با همكاري موزه هنرهاي معاصر به محل سفارتخانه ايران در پاريس منتقل شد و در محوطه بيروني اين سفارتخانه نصب شد.

مسوولا‌ن سفارت و به طور مشخص آقاي محمديان … گفتند كه قرارداد نگهداري از مجسمه مربوط به دوران گذشته بوده و ما در دوره جديد هيچ مسووليتي در قبال آن نداريم و كارمندانمان هم اطلا‌عات هنري كافي ندارند و در نتيجه مجسمه را كه به دليل وزش باد افتاده بوده بيرون از سفارت گذاشته‌اند و ظاهرا رفتگران هم آن را برده‌اند!

در تماس خبرنگار روزنامه اعتماد ملي با دفتر سفير ايران در فرانسه و در برابر پرسش و پيگيري درباره مفقود شدن مجسمه ”رويش“، مسوول واحد مطبوعات سفارت پرسيد: آيا واقعا يك مجسمه به نظر شما اين قدر مهم است كه براي پيگيري آن از ايران تماس گرفته‌ايد؟
خاله‌زاده از واحد مطبوعاتي سفارت همچنين با اظهار بي‌اطلا‌عي از وجود چنين مجسمه‌اي در محل سفارت ايران در فرانسه ادامه داد: در حالي كه كشور درگير مسائل مهمي مانند بحران هسته‌اي و تحريم است چرا بايد بودن يا نبون يك مجسمه را تا اين حد بزرگ كنيد؟

متن خبر در روزنامه‏ي اعتماد ملي


مجمسه‏ي رويش – ساخته‏ي كامبير شريف

یک نظر بنویسید

گفتگوي خسرو و فرهاد

چهارشنبه ٢/آبان/١٣٨٦-٢٤/اكتبر/٢٠٠٧

نظام الدين الياس پسر يوسف پسر زكي پسر مويد مشهور به نظامي گنجوي از بزرگترين فرزانگان، شاعران، سخنوران و داستان‏سرايان زبان پارسي است. زادگاه وي شهر گنجه بود كه در اران از بخش‏هاي قديمي ايران قرار داشت و امروزه بخشي از جمهوري آذربايجان است. شاهكار او به نام ”پنج گنج“ شناخته مي‏شود و تشكيل شده از پنج كتاب به نام‏هاي مخزن الاسرار، خسرو و شيرين، ليلي و مجنون، هفت پيكر، و اسكندرنامه. اسكندرنامه خود از دو بخش به نام‏هاي اقبال‏نامه و شرف‏نامه تشكيل شده است. شاعران بزرگ ديگري به تقليد وي به داستان‏سرايي پرداختند از جمله نورالدين عبدالرحمان جامي (هفت اورنگ) و امير خسرو دهلوي.

جوزف استالين، ديكتاتور مشهور گرجي‏تبار شوروي، در اقدامي در راستاي سياست‏هاي استعماري و تفرقه‏اندازانه، هزار سال پس از مرگ نظامي، او را شاعري ترك خواند! و امروزه نيز پان‏ترك‏گرايان پس از سال‏ها جستجو بالاخره يك بيت مسخره به او نسبت داده‏اند تا به خيال خود او را ترك سازند:
پدر بر پدر مر مرا ترك بود ———— ز فرزانگي هر يكي گرگ بود!

اما نظامي خود در ديباچه‏ي كتاب ”ليلي و مجنون“ چنين از نسب خود ياد مي‏كند:
گر شد پدرم به سنت جد ———– يوسف پسر زكي مويد
گر مادر من رئيسه كُرد ———– مادر صفتانه پيش من مُرد
گر خواجه عمر كه خال من بود —— خالي شدنش وبال من بود

و در ديباچه‏ي كتاب ”هفت پيكر“ با افتخار مي‏سرايد:
همه عالم تن است و ايران دل ——– نيست گوينده زين قياس خجل
چون كه ايران دل زمين باشد ——– دل ز تن به بود، يقين باشد

بگذريم……
يكي از زيباترين نمونه‏هاي صنعت گفتگو در شعر پارسي از نظامي گنجوي در كتاب خسرو و شيرين است كه در آن خسرو و فرهاد به گفتگو مي‏پردازند.

نخستين بار گفتش كز كجايي؟ —————- بگفت از دار ملك آشنايي
بگفت آنجا به صنعت در چه كوشند؟ ———- بگفت انُده خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشي در ادب نيست ———— بگفت از عشقبازان اين عجب نيست
بگفت از دل شدي عاشق بدين سان؟ ———- بگفت از دل تو مي‌گويي، من از جان
بگفتا عشق شيرين بر تو چون است؟ ———- بگفت از جان شيرينم فزون است
بگفتا هر شبش بيني چو مهتاب؟ ————- بگفت آري چو خواب آيد، كجا خواب؟
بگفتا دل ز مهرش كي كني پاك؟ ————- بگفت آنگه كه باشم خفته در خاك
بگفتا گر خرامي در سرايش؟ ————— بگفت اندازم اين سر زير پايش
بگفتا گر كند چشم تو را ريش؟ ———— بگفت اين چشم ديگر دارمش پيش
بگفتا گر كسيش آرد فرا چنگ؟ ————- بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
بگفتا گر نيابي سوي او راه؟ ————- بگفت از دور شايد ديد در ماه
بگفتا دوري از مه نيست در خور ———– بگفت آشفته از مه دور بهتر
بگفتا گر بخواهد هر چه داري؟ ————- بگفت اين از خدا خواهم به زاري
بگفتا گر به سر يابيش خوشنود؟ ———– بگفت از گردن اين وام افكنم زود
بگفتا دوستيش از طبع بگذار ————– بگفت از دوستان نايد چنين كار
بگفت آسوده شو كه اين كار خام است ——- بگفت آسودگي بر من حرام است
بگفتا رو صبوري كن درين درد ————- بگفت از جان صبوري چون توان كرد؟
بگفت از صبر كردن كس خجل نيست ———— بگفت اين دل تواند كرد، دل نيست
بگفت از عشق كارت سخت زار است ———– بگفت از عاشقي خوشتر چه كار است؟
بگفتا جان مده، بس دل كه با اوست ——– بگفتا دشمنند اين هر دو بي دوست
بگفتا در غمش مي‌ترسي از كس؟ ————- بگفت از محنت هجران او بس
بگفتا هيچ هم خوابيت بايد؟ ————– بگفت ار من نباشم نيز شايد
بگفتا چوني از عشق جمالش؟ ————– بگفت آن كس نداند جز خيالش
بگفت از دل جدا كن عشق شيرين ———— بگفتا چون زيم بي جان شيرين؟
بگفت او آن من شد، زو مكن ياد ———- بگفت اين كي كند بيچاره فرهاد؟
بگفت ار من كنم در وي نگاهي؟ ———– بگفت آفاق را سوزم به آهي
چو عاجز گشت خسرو در جوابش ————- نيامد بيش پرسيدن صوابش
به ياران گفت كز خاكي و آبي ———— نديدم كس بدين حاضر جوابي
به زر ديدم كه با او بر نيايم ———– چو زرش نيز بر سنگ آزمايم
گشاد آنگه زبان چون تيغ پولاد ———– فكند الماس را بر سنگ بنياد
كه ما را هست كوهي بر گذرگاه ———– كه مشكل مي‌توان كردن بدو راه
ميان كوه راهي كند بايد ————— چنانك آمد شد ما را بشايد
بدين تدبير كس را دسترس نيست ———— كه كار تست و كار هيچ كس نيست
به حق حرمت شيرين دلبند —————- كز اين بهتر ندانم خورد سوگند
كه با من سر بدين حاجت در آري ——— چو حاجتمندم اين حاجت برآري
جوابش داد مرد آهنين چنگ ————— كه بردارم ز راه خسرو اين سنگ
به شرط آن كه خدمت كرده باشم ———- چنين شرطي به جاي آورده باشم
دل خسرو رضاي من بجويد —————- به ترك شكر شيرين بگويد
چنان در خشم شد خسرو ز فرهاد ——— كه حلقش خواست آزردن به پولاد

یک نظر بنویسید

سي لحن باربد

سه‏شنبه ١/آبان/١٣٨٦-٢٣/اكتبر/٢٠٠٧

باربَد يا باربُد مشهورترين آهنگ‏ساز و نوازنده‏ي دربار خسرو دوم پرويز ساساني است. وي اهل جهرم در استان فارس بود و گويا باربد عنوان او بوده است نه نامش. باربد مي‏تواند به معناي بزرگ دربار (بار+بد) باشد زيرا خسرو پرويز به او اجازه داده بود همواره در دربار حاضر باشد.

مي‏گويند باربد ٣٦٥ آهنگ براي خسرو ساخته بود كه هر روز سال يكي از آنها را مي‏نواخت. از اين ٣٦٥ آهنگ ٣٠ تاي آن برجا مانده است و به نام ”سي لحن باربد“ به دست ما رسيده است.
حكيم نظامي گنجوي در داستان خسرو و شيرين اين سي لحن را بدين ترتيب برشمرده است:

در آمد باربد چون بلبل مست ———— گرفته بربطي چون آب در دست
ز صد دستان كه او را بود در ساز ——- گزيده كرد سي لحن خوش آواز
ز بي لحني بدان سي لحن چون نوش ———– گهي دل دادي و گه بستدي هوش
به بربط چون سر زخمه در آورد ———– ز رود خشك بانك تر در آورد
چو باد از گنج باد آورد راندي ——– ز هر بادي لبش گنجي فشاندي
چو گنج گاو را كردي نواسنج ———– برافشاندي زمين هم گاو و هم گنج
ز گنج سوخته چون ساختي راه ———— ز گرمي سوختي صد گنج را آه
چو شادُروان مرواريد گفتي ————- لبش گفتي كه مرواريد سفتي
چو تخت طاقديسي ساز كردي ————- بهشت از طاقها در باز كردي
چو ناقوسي و اورنگي زدي ساز ——— شدي اورنگ چون ناقوس از آواز
چو قند از حقه كاوس دادي ————- شكر كالاي او را بوس دادي
چون لحن ماه بر كوهان گشادي ———- زبانش ماه بر كوهان نهادي
چو برگفتي نواي مشك دانه —— ختن گشتي ز بوي مشك خانه
چو زد ز آرايش خورشيد راهي —— در آرايش بدي خورشيد ماهي
چو گفتي نيمروز مجلس افروز ——– خرد بيخود بدي تا نيمه روز
چو بانگ سبز در سبزش شنيدي ——- ز باغ زرد سبزه بر دميدي
چو قفل رومي آوردي در آهنگ ——- گشادي قفل گنج از روم و از زنگ
چو بر دستان سروستان گرشتي ——– صبا سالي به سروستان نگشتي
و گر سرو سهي را ساز دادي ——– سهي سروش به خون خط باز دادي
چو نوشين باده را در پرده بستي ——- خمار باده نوشين شكستي
چو كردي رامش جان را روانه ——— ز رامش جان فدا كردي زمانه
چو در پرده كشيدي ناز نوروز ——– به نوروزي نشستي دولت آن روز
چو بر مشگويه كردي مشگ مالي —– همه مشگو شدي پرمشك حالي
چو نو كردي نواي مهرگاني ——- ببردي هوش خلق از مهرباني
چو بر مرواي نيك انداختي فال —— همه نيك آمدي مرواي آن سال
چو در شب بر گرفتي راه شبديز ——– شدندي جمله آفاق شب خيز
چو بر دستان شب فرخ كشيدي ——– از آن فرخندهتر شب كس نديدي
چو يارش راي فرخ روز گشتي ——— زمانه فرخ و فيروز گشتي
چو كردي غنچه كبك دري تيز ——– ببردي غنچه كبك دلاويز
چو بر نخجيرگان تدبير كردي ———- بسي چون زهره را نخجير كردي
چو زخمه راندي از كين سياووش ——– پر از خون سياووشان شدي گوش
چو كردي كين ايرج را سرآغاز ——– جهان را كين ايرج نو شدي باز
چو كردي باغ شيرين را شكربار ——- درخت تلخ را شيرين شدي بار

در فرهنگ دهخدا اين سي لحن به شكل زير آمده است:
١) آرايش خورشيد/آرايش جهان ٢) آيين جمشيد ٣) اورنگي ٤) باغ شيرين ٥) تخت تاقديس
٦) حقه‏ي كاووس ٧) راح روح ٨)رامش جان ٩) سبز در سبز ١٠) سروستان
١١) سرو سهي ١٢) شادُروان مرواريد ١٣) شبديز ١٤) شب فرخ/فرخ شب ١٥) قفل رومي
١٦) گنج بادآورد ١٧) گنج گاو /گنج كاووس ١٨) گنج سوخته ١٩) كين ايرج ٢٠) كين سياووش
٢١) ماه بر كوهان ٢٢) مشك و دانه ٢٣) مرواي نيك ٢٤) مشك مالي ٢٥) مهرباني/مهرگاني
٢٦) ناقوسي ٢٧) نوبهاري ٢٨) نوشين باده ٢٩) نيم روز ٣٠) نخجيرگاني

از اين فهرست، سه لحن آيين جمشيد، راح روح، و نوبهاري در شعر نظامي نيست و به جاي آنها ساز نوروز، عنچه‏ي كبك دري، فرخ روز، و كيخسروي آمده است. (البته به نظر من ”راح روح“ عربي شده‏ي همان ”رامش جان“ است.) هم چنين از دو آهنگ ”يزدان آفريد“ و ”پرتو فرخار“ ياد شده كه گويا جزو سي لحن نيستند.

درباره‏ي چگونگي راه يافتن باربد به دربار خسرو پرويز نيز داستان مشهوري است بدين ترتيب: مسئول دربار خسرو ”سركش“ نام داشت. باربد به تيسفون مي‏آيد تا خود را به شاه نشان دهد. اما سركش كه از مهارت و استادي باربد آگاه مي‏شود مي‏كوشد كه او چنين نكند. اما باربد نيز بيكار نمي‏ماند. با لباسي سبز و سازي سبز پنهاني به باغ خسرو وارد مي‏شود و در بالاي درختي پنهان مي‏شود. هنگامي كه خسرو شروع به باده گساري مي‏كند باربد شروع به نواختن مي‏كند. خسرو شيفته‏ي آوا شده فرمان مي‏دهد به دنبال صدا بگردند. اما نشاني نمي‏يابند. اين كار سه بار اتفاق مي‏افتد تا اين كه بالاخره باربد از درخت پايين مي‏آيد و خود را معرفي مي‏كند. از آن پس همواره تا پايان مرگ خسرو در دربار حاضر بود.

خسرو پرويز اسب زيبايي داشت كه از سياهي به شب مي‏مانست و از اين رو شبديس يا شبديز خوانده مي‏شود. گفته بود هر كه خبر مرگ شبديز را بدهد او را خواهم كشت. وقتي شبديز مرد به باربد گفتند و وي براي خسرو ترانه‌اي خواند. خسرو گفت مگر شبديز مرده است كه چنين مي‏خواني؟ باربد گفت شاه چنين مي‌فرمايد!

یک نظر بنویسید

زرتشتي و صاحب ابن عباد

دوشنبه ٣٠/مهر/١٣٨٦-٢٢/اكتبر/٢٠٠٧

اسماعيل ابن عباد معروف به صاحب ابن عباد، وزير عضدالدوله ديلمي، در رواج بازار ادبيات عرب تلاش فراواني مي‏كرد. مي‏گويند در گسترش زبان عربي تعصب شديدي داشت و با اين كه خود ايراني بود نسبت به شعوبيه و ايرانيان نفرت شديدي داشت. در گفتار و نوشتار در كاربرد زبان عربي زياده‏روي مي‏كرد.

مي‏گويند روزي يك ايراني زرتشتي پيش صاحب آمد و درخواستي كرد. صاحب با كلمات عربي پاسخ داد. زرتشتي ناراحت شد و گفت: اگر ايراني هستي به زبان پارسي صحبت كن كه زبان اجدادت است. اگر مسلمان هستي كه به زبان عربي صحبت كن كه زبان مسلمانان است. زباني كه تو صحبت مي‏كني نه زبان اجداد توست نه زبان مسلمانان.

اين گفته هنوز براي برخي از ايرانيان درست است. افراد وابسته به حكومت كه تلاش در عربي‏سازي دارند. و در خارج از ايران نيز بايد به برخي از ايرانيان گفت اين زباني كه شما صحبت مي‏كنيد نه زبان پارسي است نه زبان انگليسي!

یک نظر بنویسید

درياي مازندران

يك‏شنبه ٢٩/مهر/١٣٨٦-٢١/اكتبر/٢٠٠٧

پيشتر درباره‏ي نام درياي كاسپين يا مازندران مطلبي نوشتم.

با آمدن ولاديمير پوتين به ايران دوباره بحث درباره‏ي سهم ملت ايران در اين دريا مطرح شد. من هم موافقم كه بايد بر سهم ٥٠ درسدي ايران در اين دريا پا فشرد. زيرا پيش از فروپاشي شوروي سهم ايران در اين دريا ٥٠ درسد بود. حال اگر شوروي فروپاشيد و چهار كشور جديد در كنار درياي مازندران به وجود آمده، به ايران ربطي ندارد كه سهم خودش را با كشورهاي جديد تقسيم كند. ضمن آن كه در سال ١٩٩٢ نيز پس از فروپاشي شوروي كشورهاي تازه پديد آمده پذيرفتند كه تعهدهاي شوروي را رعايت كنند.

بي‏كفايتي و سياست‏هاي احمقانه و كوركورانه براي دشمني با امريكا و نزديكي با روسيه حاصلش اين خواهد شد كه حكومت ايران با التماس بگويد بياييد دريا را بين ٥ كشور به نسبت ٢٠% تقسيم كنيم و روسيه با قلدري تمام بگويد ١٢% هم زيادتان است!

ابراهيم نبوي مطلب جالبي نوشته بود با نام پای ما ١٥٠ سال زير پوتین آنها.

انقلاب مشروطه اتفاق افتاد، مشروطه‌خواهان که به آنها افتخار می‌کنیم، به سفارت ‏انگلیس پناهنده شدند. کلنل روس مجلس ملت و کشور را به توپ بست. روس‌ها پادشاه دیکتاتور ‏را پناه دادند. در تمام مدت انقلاب مشروطه، روس‌ها مخالف مشروطه و انگلیس‌ها طرفدار ‏مشروطه بودند. به همین دلیل ما هم مشروطه را دوست داریم، هم شعار می‌دهیم: مرگ بر ‏آمریکا، مرگ بر انگلیس، مرگ بر اسرائیل.

جنگ آغاز شد. صدام حسین کمونیست بود، موشک صدام حسین سوخو و اسلحه‌اش ‏کلاشینکف و کاتیوشا بود. ما با موشک آمریکایی و توپ آمریکایی و مسلسل آمریکایی علیه ‏کسانی که اسم حزب شان حزب بعث بود، می‌جنگیدیم. در تمام مدت جنگ، شوروی به صدام ‏کمک می‌کرد و به ایران کمک نمی‌کرد، ما در طول جنگ یاد گرفتیم که صدام آمریکایی است، ‏انگلیسی است و اسرائیلی است. در حالی که آمریکا صدام را نابود کرد، اسرائیل هم عراق را ‏بمباران کرد و عاقبت هم دشمن ما را آمریکا و انگلیس از بین بردند و در تمام این مدت روسیه و ‏ونزوئلا و کوبا آخرین طرفداران صدام بودند. و ما همواره شعار می‌دادیم: مرگ بر آمریکا، ‏مرگ بر انگلیس، مرگ بر اسرائیل.‏

شوروی سقوط کرد. امام خمینی سقوط کمونیسم را پیش‌بینی کرد، روسیه شد بیست ‏کشور و پنج کشور آن در دریای خزر ماندند. زمانی که یک کشور بود و شاه خائن بود، سهم ما ‏از خزر ٥٠ درصد بود. بعد تبدیل شد به ٢٠ درصد، بعد رسید به ١٥ درصد، بعد رسید به ١٢.٥ ‏درصد، بعد کم تر شد و کم تر شد. ما می‌توانستیم اعلام کنیم که ایران هم تبدیل به پنج کشور شده ‏است، و در نتیجه ٥٠ درصد بگیریم. اما ما چون گاز لازم نداریم و نفت داریم و تا زمان ظهور ‏حضرت هم مشکل انرژی نداریم و بعد از آن هم با نور تغذیه می کنیم، همچنان معتقدیم آمریکا و ‏انگلیس و اسرائیل باید از آذربایجان و ترکمنستان و روسیه و تاجیکستان و غیره بیرون بروند تا ‏پای برهنه‏ي ما باشد و پوتین، که وقتی به تهران آمد، شعار می‌دهیم: مرگ بر آمریکا، مرگ بر ‏انگلیس، مرگ بر اسرائیل.

هشداري درباره‏ي امکان امضای قرارداد دوم ترکمان چای در مورد دريای کاسپين

حقوق تاریخی ایران در دریای مازندران (کاسپیان): دکتر هوشنگ طالع – عبدالله مرادعلی بيگي

مقاله‏ي جالبي در هرالد تريبيون بين‌المللي درباره‏ي رقابت امريكا و روسيه بر سر منبع‌هاي انرژي در درياي مازندران/كاسپين.

یک نظر بنویسید

پرچم ايران

شنبه ٢٨/مهر/١٣٨٦-٢٠/اكتبر/٢٠٠٧

توصيف پرچم ايران در شاهنامه‏ي فردوسي:
آن طور كه در اين بيت‏هاي شاهنامه مي‏بينيم از گذشته‏هاي دور پيكر شيري بر پرچم ايران نقش بسته بوده است. رنگ پرچم ايران بنفش و رنگ پرچم تورانيان سياه بوده است.

چو افراسياب آن درفش بنفش ————— نگه كرد بر جايگاه درفش
بدانست كان پيلتن رستم است ————— سرافراز و ز تخمه‏ي نيرم است
چو رستم درفش سيه را بديد ————— به كردار شير ژيان بردميد

پس شاه گودرز كشواد بود ——————- ابا جوشن و گرز پولاد بود
درفش از پس پشت او شير بود ————– كه جنگش به گرز و به شمشير بود
به چپ بر همي‏رفت رهام نيو ————— سوي راستش چون سرافراز گيو
پس پشت شيدوش يل با درفش —————- زمين گشته از شير پيكر بنفش

به چنگ اندرون شير پيكر درفش ————- ميان ديبه و رنگ خورده بنفش

نشان سپهدار ايران بنفش ————— بر آن باره زد شير پيكر درفش

اين هم نوشتاري در دانش‏نامه‏ي ايرانيكا درباره‏ي پرچم ايران از گذشته تا امروز.

اين تصوير نقاشي هيات فرستادگان ايران است به كاخ ورساي در سده‏ي هژدهم ميلادي.


یک نظر بنویسید

واژه‏هاي زيبا

جمعه ٢٧/مهر/١٣٨٦-١٩/اكتبر/٢٠٠٧

در كتاب ”تاريخ شاهنشاهي هخامنشيان“ نوشته‏ي ا.ت. اومستد كه زنده ياد دكتر محمد مقدم در سال ١٣٤٠ به پارسي برگردانده است واژه‏هاي زيباي زير را يافتم.

آدريان atrium=altar. آدُريان به معناي آتشكده است. atrium نيز از واژه‏ي آتُر پارسي (همان آذر يا آتش) گرفته شده به علاوه‏ي پسوند رومي ium به معناي جا.

بازبرد reference

بداختري disaster. اختر يا استاره يا ستاره در پارسي همان star در انگليسي است.

بَغاني pagan
بغان پرستي paganism
بَغ به معناي خدا است. مانند بغپور به معناي پسر خدا كه به شكل فغفور نيز درآمده است. شاهان ساساني خود را بغ مي‏خواندند. بغستان يعني جاي خدا. بغستان بعدها به صورت بگستان و بيستان و بالاخره بيستون (Bistun نه بي ستون!) درآمد كه پر است از نقش كنده‏هاي ساسانيان و از مكان‏هاي باستاني در كرمانشاه است. هم چنين بغداد به معناي داده يا هديه‏ي خدا است كه نام روستايي ايراني در نزديكي تيسفون بود. وقتي عباسيان با كمك ايرانيان به قدرت رسيدند پايتخت خلافت اسلامي به اين روستا منتقل شد.
اين واژه‏ي انگليسي صفت نسبي دين‏هاي پيشامسيحي اروپا است.

بوزه/بوزا/بوز beer. بوز واژه‏اي است پارسي به معناي آبجو. جالب آن كه در انگليسي روزمره نيز به نوشيدني‏هاي الكلي booze مي‏گويند. البته اين واژه‏ي انگليسي از ريشه‏ي دانماركي būsen است و شايد با نوشيدن و نوشيدني (boire, boisson) در فرانسوي نيز مربوط باشد.
نام ديگري براي آبجو در پارسي ”فوگان“ است كه در عربي به شكل فُقاع درآمده است.

بيلك bulletin. بيلك كوچك شده‏ي بيله است كه فرمان شاهان بوده است.

پايندان guaranty
پرديز park
پريستار priest: پريستار يعني پرستنده
پيرانوردي circumnavigate. به معناي گشتن دور كره‏ي زمين.

تاشك formula: تاش شكل كوتاه شده‏ي تراشيده است. تاشك يعني ريخت كوچك. همان طور كه فرمولا يعني فرم يا ريخت كوچك.
دكتر حيدري ملايري براي فرمولا برابر ديسوله را پيشنهاد كرده است.
ديسوله/دیسول (disul)، در برابر formula، از لاتین به معنای “صورت کوچک، شکل کوچک، قالب کوچک”، از forma “صورت، شکل، قالب” + پسوند کِهش ulus- (مؤنث ula-، خنثا ulum-).
دیسول از دیس “صورت، شکل”، از پهلوی dês, dêsag “صورت، شکل، فرم، ساختمان”، مصدر dêsidan “شکل دادن، متشکل کردن، ساختن” + پسوند فارسی -اول/-اوله که مانند پسوند لاتین کهش و کوچکی را می‌رساند. نمونه‌ها: زنگوله، کوتوله، مشکوله (مشک کوچک)، تُنگوله (تُنگ کوچک)، گلوله، گوله (گوی کوچک)، جاشوله (در کردی خر کوچک)، و دیگرها.

تاره/تارك tiara. اين واژه‏ي لاتين از همان تاره يا تارك پارسي گرفته شده است به معناي تاج.

جوشك jug
چارو cement. شكل ديگر چارو همان ساروج است.

چهره‏نما portrait

خاوند lord. خاوند ساده شده‏ي خداوند است. شكل ديگر آن خداوندگار است كه شاگردان مولانا محمد بلخي به وي مي‏گفتند. خداوندگار به شكل خَنگار كوتاه شده است و رقص درويشي كه مولانا ابداع كرد به نام رقص خنگاري نيز شناخته مي‏شود.

خندستان comedy

داشن grant. داشن به معناي پاداش است. در كتاب ”ويس و رامين“ سروده‏ي فخرالدين اسعد گرگاني آمده است:
بدين كار و بدين گفتار نيكو ———- ترا ايزد دهد داشن به مينو

رزم‏آرايي tactic
رزم‏آمايي strategy

وخش/وخشگر oracle. وخش به معناي الهام آسماني است. به احتمال بسيار زياد ”وحي“ در عربي از همين واژه‏ي پارسي گرفته شده است. وخشگر كسي است كه وخش دريافت مي‏كند.

چنجه chunk
كج‏دين heretic
زايچه horoscope
زخم‏بند bandage
سوگنامه tragedy
شهريار sovereign

-فام ish-
-فش oid- دو پسوندي كه امروز كمتر در پارسي استفاده مي‏شود.

كاك cake. در كرمانشاه نان شيريني به نام كاك مي‏پزند كه بسيار ترد و شيرين و خوشمزه است.

مِهستان senate. مِه به معناي بزرگ است در برابر كِه به معناي كوچك. مهستان مجلسي بوده است در زمان اشكانيان كه بزرگان كشور در آن حضور داشتند و شاه از آنان اندرز و پيشنهاد مي‏گرفته است. مانند سنا در روم. واژه‏ي سنا نيز با بزرگ و ارشد (senior) هم ريشه است.
نام ديگري كه از ريشه‏ي مه گرفته شده است مهستي (Mehsati) است كه امروزه بيشتر مَهستي (Mahasti) گفته مي‏شود. شاعربانوي مشهوري همعصر و هم شهري نظامي گنجوي داريم به نام مهستي گنجوي.

مِهين‏شهر metropolis

نيكي‏گر benefactor

كاچال furniture. در فرهنگ دهخدا درباره‏ي كاچال نوشته است كه به احتمال شكل ديگري از كاخال است. كاخال صفت نسبي كاخ است مانند چنگال. كاخال يعني وسايل و لوازم كاخ يا خانه. پسوند ”ال“ نيز از پسوندهاي پارسي است كه ديگر فراموش شده است. دكتر اديب سلطاني براي بين‌المللي (international) برابر ”اندركشورال“ را پيشنهاد مي‏كند.

نيز نگاه كنيد به واژه‏نامه‏ي دكتر محمد حيدري ملايري دانشمند اخترفيزيك در نپاهش‏گاه (رصدخانه‏ي) پاريس.

یک نظر بنویسید

يادداشت‏هايي از گلستان سعدي – ٣

پنج‎شنبه ٢٦/مهر/١٣٨٦-١٨/اكتبر/٢٠٠٧

باب پنجم: در عشق و جواني

چون عاشقي و معشوقي در ميان آمد مالك و مملوك برخاست (ص ١٢٤)
پسر پادشاه و جوان عاشق او (ص ١٢٦)
معلم از آنجا كه حس بشريت است عاشق دانش آموز پسر مي‏شود. (ص ١٢٧)
در عنفوان جواني، چنان كه افتد و داني، با شاهدي سر و سري داشتم. (ص ١٣٠)

اين چه بخت نگون است و طالع دون و ايام بوقلمون (ص ١٣٤)

يكي را زن صاحب جمال جوان درگذشت و مادر زن فرتوت به علت كابين در خانه متمكن بماند (ص ١٣٦)

سالي كه محمد خوارزمشاه با ختا صلح كرد سعدي به جامع كاشغر درآمد. (ص ١٣٧)
پسر نحوي مقدمه‏ي نحو زمخشري مي‏خواند.
سعدي شعر عربي مي‏خواند. جوان نحوي گفت: غالب اشعار او در اين زمين به زبان پارسي است (ص ١٣٨)

قاضي همدان با نعل‏بند پسري سرخوش داشت و دل در آتش (ص ١٤٢)

خطا بر بزرگان گرفتن خطاست (ص ١٤٣) مصلحتي كه ببينند و اعلام نكنند نوعي از خيانت باشد.

هر كه را زر در ترازو است زور در بازو است و آن كه بر دينار دسترس ندارد در همه دنيا كس ندارد. (ص ١٤٤)
هر كه زر ديد سر فرود آورد ——— ور ترازوي آهنين دوش است

- مجازات همچنس گرايان
مصلحت آن بينم كه ترا از قلعه به زير اندازم تا ديگران نصيحت پذيرند و عبرت گيرند. قاضي گفت اين گناه نه تنها من كردم. (ص ١٤٧)

كه سعدي راه و رسم عشق بازي ——– چنان داند كه در بغداد تازي (ص ١٤٨)
استفاده از ”تازي“ به معناي عربي بي‏ادبي نيست.

باب ششم: در ضعف و پيري

سعدي در مسجد جامع دمشق مشغول بحث بوده است. پيرمردي در حال مرگ به زبان پارسي چيزي مي‏گويد. پير ١٥٠ ساله! (ص ١٤٩)

- وضعيت قران در جامعه
ختم قرآن كني يا بذل قرباني؟ گفت مصحف مهجور اولي تر است كه گله‏ي دور (ص ١٥٥)

- جوانان و پيران:
پيرمردي دختر خواسته بود.
پيرمرد = پخته، پرورده، جهان ديده، آرميده، گرم و سرد چشيده، نيك و بد آزموده.
جوان= معجب، خيره راي، سرتيز (سركش)، سبك پاي، هر شب جايي خسبد، هر روز ياري گيرد. (ص ١٥٠)

زن جوان را اگر تيري در پهلو نشيند به كه پيري
زن كز بر مرد بي رضا برخيزد ——— بس فتنه و جنگ از آن سرا برخيزد
پيري كه ز جاي خويش نتواند خاست —– الا به عصا، كي اش عصا برخيزد؟ (ص ١٥١)

زور بايد نه زر كه بانو را ———- گزري دوست تر كه ده من گوشت (ص ١٥٦)

چنان كه رسم عروسي بود تماشا بود ——– ولي به حمله‏ي اول عصاي شيخ بخفت
كمان كشيد و نزد بر هدف كه نتوان دوخت ———- مگر به خامه‏ي فولادي جامه‏ي هنگفت
پس از خلافت و شنعت گناه دختر نيست ———- ترا كه دست بلرزد گهر چه داني سفت؟ (ص ١٥٦)

-
در ديار بكر درختي در اين وادي زيارتگاه است.
تو به جاي پدر چه كردي خير؟ ———- تا همان چشم داري از پسرت (ص ١٥٢)

یک نظر بنویسید

يادداشت‏هايي از گلستان سعدي – ٢

چهارشنبه ٢٥/مهر/١٣٨٦-١٧/اكتبر/٢٠٠٧

بخش يكم

اين هم بخش دوم از يادداشت‏هايم از گلستان سعدي.
شماره‏ي صفحه مربوط به نسخه‏ي زنده ياد محمدعلي فروغي است.

باب هفتم

سگ به درياي هفتگانه مشوي ——– كه چو تر شد پليدتر باشد
خر عيسي گرش به مكه برند ———- چون بيايد هنوز خر باشد (ص ١٥٩)

- امنيت اقتصادي:
سيم و زر … يا دزد به يكبار ببرد يا خواجه به تفاريق بخورد (ص ١٦٠)

- مردم و شاهان
سخني كه بر دست و زبان پادشاهان رود هر آينه به افواه گويند … قول و فعل عوام الناس را چندان اعتباري نباشد (ص ١٦١)

- آموزش و تنبيه
معلم ملك زاده را ضرب بي محابا زدي (ص ١٦١)
حكايت معلم كتابي در مغرب – پسران و دختران در كنار هم درس مي‏خواندند – شاگردان نه زهره‏ي خنده داشتند و نه ياراي گفتار.
عارض سيمين را تپنچه زدي و ساق بلورين را شكنجه كردي.
طرفي از خباثت نفس او معلوم كردند، او را بزدند و براندند.
كودكان را هيبت استاد از سر برفت. يك يك ديو شدند. اغلب اوقات به بازيچه فراهم نشستندي لوح درست ناكرده در سر هم شكستندي.
استاد معلم چو بود بي‌آزار ———- خرسك بازند كودكان در بازار
(ص ١٦١)

- وضعيت جوانان:
نماند از ساير معاصي منكري كه نكرد و مسكري كه نخورد …….. پسر از از لذت ناي و نوش اين سخن در گوش نياورد.

مي‌بينيم كه آن موقع نيز با وجود اسلامي بودن جامعه هر گونه مسكري [=شرابي] خورده مي‏شده و لذت ناي [=موسيقي] و نوش برقرار بوده است.

- وضعيت اقتصادي
پارسازاده‏اي را نعمت بيكران از تركه عمان به دست افتاد (ص ١٦٢)
خرج فراوان كردن كسي را مسلم باشد كه دخل معين دارد (ص ١٦٣)

- زيست شناسي
كژدم را ولادت معهود نيست چنانكه ديگر حيوانان را. بل احشاي مادر را بخورد و شكمش را بدرد و راه صحرا گيرد و آن پوستها كه در خانه كژدم است اثر آن است (ص ١٦٦)

نشان بلوغ: يكي پانزده سالگي، ديگر احتلام، و سيم برآمدن موي پيش. اما يك نشان دارد: در بند رضاي حق بيش از آن باشي كه در بند حظ نفس
به صورت آدمي شد قطره‏اي آب ———- كه چل روزش قرار اندر رحم ماند (ص ١٦٧)
هنر بايد كه صورت مي‏توان كرد ——— به ايوان ها در از شنگرف و زنگار (ص ١٦٨)

- شطرنج
پياده‏ي عاج چون عرصه‏ي شطرنج به سر مي‏برد فرزين شود. (ص ١٦٨)
هر بيدقي كه براندي به دفع آن بكوشيدمي و هر شاهي كه بخواندي به فرزين بپوشيدمي.

- نفت:
هندو نفط‏اندازي همي‏آموخت. گفتم تو را كه خانه نيين است بازي نه اين است. (ص ١٦٩)

- وضعيت گورستان:
بر صندوق گورش چه نويسيم؟ آيات قرآن به روزگار سوده گردد و خلايق بر بگذرند و سگان بر او شاشند. (ص ١٧٠)
صندوق تربت سنگين، كتابه رنگين، فرش رخام انداخته، خشت پيروزه به كار برده. (ص ١٧٣)

- قميت برده:
او را تو به ده درم خريدي ——– آخر نه به قدرت آفريدي (ص ١٧٠)

- توانگران و درويشان
توانگران را وقف است و نذر و مهماني. زكات و فطره و اعتاق و هدي و قرباني (ص ١٧٤ تا ١٨٠)
خرقه‏ي ابرار پوشند و لقمه‏ي ادرار فروشند.
تسبيح هزاردانه بر دست مپيچ.
خداوندان نعمت متعلقان بر در بدارند و غليظان شديد برگمارند تا بار عزيزان ندهند و دست بر سينه‏ي صاحب تميزان نهند و گويند كسي اينجا در نيست.
دست دغايي بر كتف بسته، بينوايي به زندان در نشسته، پرده‏ي معصومي دريده، كفي از معصم بريده الا به علت درويشي. [اشاره به مجازات بريدن دست به خاطر دزدي]
[توانگر] هر شب صنمي در بر گيرد كه هر روز بدو جواني از سر گيرد. محال است كه با حسن طلعت او گرد مناهي گردد يا قصد تباهي كند.
- همجنس گرايي و مجازات سنگسار:
درويشي را با حدثي [مخنثي] بر خبثي گرفتند. با آن كه شرمساري برد بيم سنگساري بود. گفت اي مسلمانان قوت ندارم كه زن كنم و طاقت نه كه صبر كنم.

حاتم طايي اگر شهري بودي از جوش گدايان بيچاره شدي.

یک نظر بنویسید

طوطي بقال

سه‏شنبه ٢٤/مهر/١٣٨٦-١٦/اكتبر/٢٠٠٧

مثنوي مولوي – دفتر يكم

بود بقالي و وي را طوطي‏اي ———– خوش‌نوايي سبز و گويا طوطي‏اي
بر دكان بودي نگهبان دكان ———– نكته گفتي با همه سوداگران
در خطاب آدمي ناطق بُدي ———– در نواي طوطيان حاذق بُدي
جست از سوي دكان، سويي گريخت ———– شيشه‌هاي روغن گل را بريخت
از سوي خانه بيامد خواجه‌اش ———– بر دكان بنشست فارغ خواجه‌وش
ديد پر روغن دكان و جامه چرب ———– بر سرش زد، گشت طوطي كَل ز ضرب
روزكي چندي سخن كوتاه كرد ———– مرد بقال از ندامت آه كرد
ريش بر مي‌كند و مي‌گفت اي دريغ ———– كافتاب نعمتم شد زير ميغ
دست من بشكسته بودي آن زمان ———– كه زدم من بر سر آن خوش زبان
هديه‌ها مي‌داد هر درويش را ———– تا بيابد نطق مرغ خويش را
بعد سه روز و سه شب حيران و زار ———– بر دكان بنشسته بُد نوميدوار
مي‌نمود آن مرغ را هر گون نهفت ———– تا كه باشد اندر آيد او بگفت
جولقي‏اي سر برهنه مي‌گذشت ———– با سر بي مو چو پشت طاس و طشت
آمد اندر گفت طوطي آن زمان ———– بانگ بر درويش زد چون عاقلان
كز چه اي كل با كلان آميختي؟ ———– تو مگر از شيشه روغن ريختي؟
از قياسش خنده آمد خلق را ———– كو چو خود پنداشت صاحب دلق را
كار پاكان را قياس از خود مگير ———– گر چه ماند در نبشتن شير و شير
چون بسي ابليس آدم‌روي هست ——– پس بهر دستي نشايد داد دست
حرف درويشان بدزدد مرد دون ——— تا بخواند بر سليمي زان فسون
كار مردان روشني و گرمي است ———- كار دونان حيله و بي‌شرمي است

یک نظر بنویسید

حكومت‏هاي ايراني – عضدالدوله ديلمي

يك‏شنبه ٢٢/مهر/١٣٨٦-١٤/اكتبر/٢٠٠٧

ابوشجاع فناخسرو [=پناه خسرو] مشهور به عضدالدوله [=بازوي دولت] ديلمي از معروف‏ترين و بزرگترين حاكمان خاندان بويه است. پدرش حسن ركن الدوله بود.

ابوشجاع بويه پسر فناخسرو در لشكر وشمگير زياري خدمت مي‏كرد. بويه سه پسر داشت به نام‏هاي علي، حسن و احمد كه آنها نيز در خدمت وشمگير بودند. اين سه برادر با اجازه‏ي وشمگير از لشكر وي جدا شدند و بر بخش‏هايي از ايران فرمان راندند. چندي بعد، خليفه‏ي عباسي در بغداد را زير فرمان خود آوردند و به ترتيب لقب‏هاي عمادالدوله، ركن الدوله و معزالدوله را يافتند.

تاريخ نويسان بعدي بويه را از نسل بهرام گور دانستند. ابوعلي مسكويه او را از نسل يزدگرد سوم خواند اما ابوريحان بيروني اين حرف‏ها را باطل و بي پايه خوانده است.

علي عمادالدوله حاكم فارس بود و حسن ركن الدوله حاكم ري. وقتي علي درگذشت چون پسري نداشت حسن ركن الدوله در سال ٣٣٧ ق/٣٢٧ خ پسر سيزده ساله‏اش فناخسرو عضدالدوله را به حكومت فارس گماشت. عضدالدوله در سال ٣٥٧ ق/٣٤٧ خ. كرمان و عمان را نيز به قلمروي خود افزود. وي سپس در نبردي سردار ترك آلپ تكين را شكست داد و تا بغداد وي را تعقيب كرد. خليفه‏هاي عباسي بغداد براي مقابله با نفوذ ايرانيان به تركان روي آورده بودند. آلپ تكين نيز به خليفه پناهنده شد. اما عضدالدوله به بغداد حمله كرد و آلپ تكين و خليفه را نيز شكست داد. پس از اين شكست، خليفه به روستاي (كردنشين) تكريت پناهنده شد. عضدالدوله خليفه را به بغداد برگرداند و او را بر خلافت باقي گذاشت. سپس ديار بكر (در تركيه‏ي امروزي) را نيز زير فرمان آورد. حاكم حلب در سوريه را نيز شكست داد و آنجا را نيز زير فرمان خود آورد. از سمت شرق نيز بلوچستان و مكران را به قلمروي خود افزود. وي بزرگترين حاكم خاندان بويه شد.

عضدالدوله در آباداني ايران و فارس تلاش فراواني كرد و بناهاي بازمانده از ساسانيان را حفاظت مي‏كرد. از جمله
١) شهر گور يا ”خوره اردشير“ (به معناي فره يا شكوه اردشير) را كه اردشير بابكان ساخته بود بازسازي كرد و نام آن را پيروزآباد يا فيروزآباد گذاشت. معماري اين شهر در زمان ساسانيان به صورت دايره‏ي كامل بود و در مركز آن يك آتشكده با برج مارپيج قرار داشت كه خليفه‏ي عباسي بغداد براي ساخت مسجد سامرا از آن الگو گرفت.
٢) سد بزرگي بر روي رود كام فيروز يا همان رود كر ساخت كه به بند امير معروف شد.
٣) در اصفهان رصدخانه‏اي ساخت كه عبدالرحمان صوفي ستاره‏شناس بزرگ سده‏ي چهارم در آنجا كار مي‏كرد.
٤) در بغداد بيمارستاني ساخت كه بيمارستان عضدي خوانده مي‏شد. بيمارستان از نوآوري‏هاي ساسانيان بود. پيش از آن، پزشكان يا در دربار بودند يا در خانه‏ي خود به پزشكي مي‏پرداختند.
٥) وي وزيري نصراني [=مسيحي] داشت به نام نصر ابن هارون. به درخواست اين وزير كليساي بزرگي در بغداد ساخته شد.

عضدالدوله تصميم گرفت به تقليد از ملوك عجم [=ساسانيان] با امپراتور روم ارتباط برقرار كرده و دوست داشت از دربار آنان هديه و تحفه به دربار وي فرستاده شود. وي طي ترفندي موفق شد از دربار روم شرقي هديه‏هايي دريافت كند.

جزييات بيشتر اين ماجرا در كتاب ”ديالمه و غزنويان“ نوشته‏ي عباس پرويز (انتشارات علمي، تهران، ١٣٣٦ خورشيدي) آمده است.

عضدالدوله در سال ٣٧٢ ق/٣٦١ خ در سن ٤٧ سالگي پس از ٣٤ سال حكومت بر اثر بيماري صرع (غش) درگذشت.

یک نظر بنویسید

حكومت‏هاي ايراني – زياريان

يك‏شنبه ٢٢/مهر/١٣٨٦-١٤/اكتبر/٢٠٠٧

خاندان اسپهبد-پهلو يا اسپهبدان از خاندان‏هاي مهم ايراني در زمان اشكانيان و ساسانيان بود كه در گرگان حكومت مي‏كردند.

مردوايج پسر زيار خود را از نسل اسپهبدان دانست و در حدود ٣١٠ ق/٣٠١ خ/٩٢٣ م. حكومت زياريان يا آل زيار را در طبرستان يا گرگان بنا نهاد. پس از مردوايج برادرش وشمگير به حكومت رسيد. اين دو برادر در زنده كردن سنت و فرهنگ ايراني و بازگشت به دوران ساسانيان تلاش فراواني كردند. از وشمگير نقل است كه گفته بود مي‏خواهم بيخ عرب را از اين خاك بركنم. اما فرصت اين كار را نيافت. پسر وي قابوس [=كاووس] شمس المعالي بود كه اندرزنامه‏ي وي با نام قابوس‏نامه شناخته شده است. قابوس در حفظ ميراث ايراني و گسترش ادب پارسي تلاش فراواني كرد. از جمله ابوريحان بيروني كتاب مشهور خود به نام ”آثار الباقيه عن القرون الخاليه“ [=آثار برجا مانده از دوران گذشته] را به قابوس تقديم كرد.

زياريان از ٣١٥ ق/٣٠٦ خ/٩٢٧ م. تا ٤٦٢ ق/٤٤٩ خ/١٠٧٠ م. حكومت كردند. نام حاكمان اين سلسله و سال پايان حكمراني‏شان عبارتند از:
مرداويج پسر زيار: ٣١٥ ق
وشمگير پسر زيار: ٣٢٣ ق
بيستون پسر وشمگير: ٣٥٦ ق
قابوس پسر وشمگير: ٤٠٣ ق
منوچهر پسر قابوس: ٤٢٠ ق
انوشيروان پسر منوچهر: ٤٢٠
دارا پسر قابوس: ٤٢٤ ق
انوشيروان پسر منوچهر: ٤٣٤ ق
اسكندر پسر قابوس: ٤٣٤ ق
كيكاووس پسر اسكندر: ٤٤١ ق
جهان شاه پسر كيكاووس: ٤٦٢ ق

منبع: ديالمه و غزنويان، عباس پرويز، انتشارات علمي، تهران، ١٣٣٦ خورشيدي

یک نظر بنویسید

حكومت‏هاي ايراني – طاهريان و صفاريان

شنبه ٢١/مهر/١٣٨٦-١٣/اكتبر/٢٠٠٧

پس از فتح ايران به دست مسلمانان در زمان خليفه‏ي دوم عمر ابن خطاب بين سال‏هاي ٦٤٣ تا ٦٥٢ م (زمان مرگ يزدگرد سوم)/٢٣ تا ٣٠ ق، ايرانيان براي بيرون راندن عرب‏ها، و به دست آوردن استقلال خود (و نيز زنده كردن آداب و فرهنگ ايراني) تلاش‏هاي فراواني كردند. نمونه‏هايي از اين تلاش‏ها قيام ابومسلم خراساني و براندازي امويان بود. ابومسلم به عباسيان يا بني‏عباس كمك كرد تا قدرت را به دست بگيرند. و از همان آغاز عباسيان زير نفوذ ايرانيان بودند.

در اين نوشته‏هاي با نام ”حكومت‏هاي ايراني“، منظور از ”ايران“ تنها ايران سياسي امروزي نيست بلكه ايران بزرگ است كه شامل ايران امروزي، افغانستان، جمهوري‏هاي تاجيكستان، ازبكستان و تركمنستان بوده است.

بيشترين نفوذ ايرانيان در خلافت عباسيان در زمان خاندان برمكي بود كه به وزارت هارون الرشيد رسيدند. مامون مادري ايراني داشت و تحت تربيت برمكيان قرار گرفت. پس از مرگ هارون، ايرانيان و به ويژه طاهر پسر حسين از اهالي خراسان كه به خاطر مهارتش در شمشيرزني لقب ذواليمينين [=داراي دو دست راست، واژه‏ي انگليسي ambidextrous نيز دقيقا به همين معناست] داشت به مامون در شكست برادرش امين كمك كردند. اتفاقا دوران هارون الرشيد و مامون دوران طلايي تمدن اسلامي خوانده مي‏شود. در زمان اين دو خليفه دارالترجمه (خانه‏ي ترجمه) به وجود آمد و كتاب‏هاي فراواني از يوناني و پهلوي به عربي ترجمه شد (از جمله كتاب‏هاي موجود در دانشگاه گندي‏شاپور يا جندي شاپور) و انقلاب و شكوفايي علمي مسلمانان شروع شد. كتاب ”هزار افسانه“ كه در زمان انوشيروان از هندي به پهلوي ترجمه شده بود از پهلوي به عربي ترجمه و ”هزار و يك شب“ (الف ليله و ليله) خوانده شد. در زمان مامون ”بيت الحكمه“ (خانه‏ي فرزانگي) به وجود آمد…

طاهر بنيانگذار سلسله‏ي طاهريان شد كه بين سال‏هاي ٨٢١ تا ٨٧٣ م/٢٠٥ تا ٢٥٩ ق/٢٠٠ تا ٢٥٢ خ بر شرق ايران حكومت كرد و نخستين حكومت مستقل ايراني پس از اسلام شناخته مي‏شود.

حكومت طاهريان به دست يعقوب رويگر پسر ليث از اهالي سيستان برافتاد. نام سلسله‏اي كه يعقوب بنا نهاد به خاطر شغل وي صفاريان [=رويگران] خوانده مي‏شود. پس از فتح ايران، امويان بسيار سخت گيري مي‏كردند و به جز زبان عربي زبان‏هاي ديگر را سركوب مي‏كردند. از اين رو شاعران نيز به زبان عربي مي‏سرودند. مي‏گويند شاعري قصيده‏اي به عربي در مدح يعقوب سرود. وي گفت «شعری که من اندر نيابم٬ چرا می‌بايد گفت؟» بدين ترتيب شاعران شروع كردند به سرودن به زبان پارسي.
صفاريان از ٨٦١ تا ١٠٠٣ م./٢٤٧ تا ٣٩٣ ق/٢٤٠ تا ٣٨٢ خ حكومت كردند.

یک نظر بنویسید

حکومت‏های ایرانی – سامانیان

شنبه ٢١/مهر/١٣٨۶ – ١٣/اکتبر/٢٠٠٧

همزمان با طاهریان، سامانیان نیز در فرارود حکومت مستقل خود را شکل دادند.
«سامان» نام دهی در فرارود (ماوراءالنهر) بود. رییس این ده «سامان خدا» نام داشت و زرتشتی بود. نسل وی به بهرام چوبینه، ایران-اسپهبد و شاهنشاه ساسانی، می‏رسید. وی در زمان مامون مسلمان شد و به بلخ رفت. پسرش به نام اسد در زمان طاهر ذوالیمینین شایستگی از خود نشان داد و به قدرت رسید. اسد چهار پسر داشت به نام‏های
١) یحیا: که حاکم چاچ و اشروسنه شد
٢) الیاس: که حاکم هرات شد
٣) نوح: که به حکومت سمرقند رسید
۴) احمد: که در فرغانه حکمران شد

احمد خود هفت پسر داشت که بزرگترین آنها نصر نام داشت. نصر در سال ٢۵٠ ق/ ٢۴٣ خ / ٨۶۴ م. سمرقند را نیز به قلمروی خود افزود. پس از نصر برادرش اسماعیل به حکومت رسید که در سال ٢۶١ ق تمامی فرارود را به زیر فرمان آورد. سامانیان نفوذ خود را گسترش دادند و ری و طبرستان و خراسان را نیز زیر فرمان آوردند.

سامانیان برای زنده کردن آداب و فرهنگ ایرانی تلاش‏های فراوانی کردند. از جمله اسدی توسی شاعر معروف سده‏ی چهارم ق. حماسه‏ی «گرشاسپ‏نامه» را سرود که داستان یکی از پهلوانان ایرانی به نام گرشاسپ است. وی همچنین نخستین فرهنگ (لغت‏نامه) زبان پارسی پس از اسلام را به نام «لغت فُرس اسدی» تالیف کرد. در زمان سامانیان دقیقی توسی نیز سرودن شاهنامه را شروع کرد اما هنوز هزار بیت بیشتر نسروده بود که به قول فردوسی توسی «به دست یکی بنده بر کشته شد». فردوسی خود سرودن شاهنامه را شروع کرده بود و در خواب دقیقی را دید. دقیقی از او درخواست کرد که نگذارد زحمت وی از بین برود. از این رو فردوسی هزار بیت دقیقی را در شاهنامه‏ی خویش گنجاند. این بخش شامل پادشاهی گشتاسپ کیانی و آمدن زرتشت به دربار گشتاسپ است.

امیر اسماعیل سامانی بخارا را مرکز حکومت خویش کرد و در آنجا کتابخانه‏ی بزرگی بنا کرد. رودکی سمرقندی، پدر شعر پارسی، نیز در زمان سامانیان می‏زیست و شعر معروف «بوی جوی مولیان» را برای امیر نصر ابن احمد ابن اسماعیل سامانی سرود. داستان از این قرار بود که امیر سامانی بر اثر کدورتی از بخارا رفته بود و مایل به بازگشت نبود. درباریان دست به دامن رودکی شدند. رودکی این غزل را سرود و خود با چنگ بر بام خانه‏اش آن را خواند:

بوی جوی مولیان آید همی ———- یاد یار مهربان آید همی
میر ماه است و بخارا آسمان ——— ماه سوی آسمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان ——- سرو سوی بوستان آید همی
ریگ آموی و درشتی‏های او ——— زیر پایم پرنیان آید همی
ای بخارا شاد باش و دیر زی —— میر زی تو شادمان آید همی

می‏گویند وقتی امیر سامانی این شعر را شنید با چشم اشک آلود به بخارا بازگشت.

هم چنین ن.ک.
حکومت‌های ایرانی: زیاریان
حکومت‌های ایرانی: طاهریان و صفاریان
حکومت‌های ایرانی: عضدالدوله‌ی دیلمی

یک نظر بنویسید

ظهير فاريابي

جمعه ٢٠/مهر/١٣٨٦-١٢/اكتبر/٢٠٠٧

ظهيرالدين طاهر پسر محمد فاريابي مشهور به ظهير فاريابي از قصيده‏سرايان بزرگ زبان پارسي است. زادگاه وي شهر فارياب در خراسان بزرگ (امروزه استاني در افغانستان) است. وي در زمان قزل ارسلان به آذربايجان آمد و مداح قزل ارسلان شد. وي در سال ٥٩٨ قمري/٥٨١ خورشيدي در تبريز درگذشت و در محله‏ي سرخاب (مقبره الشعرا) به خاك سپرده شده است. شعرهايش چنان خوب بوده كه درباره‏ي ديوانش گفته‎‏اند:
ديوان ظهير فاريابي ———— در كعبه بدزد اگر بيابي!

البته ارزش محتوايي شعرهاي وي از ارزش ادبي آنها جداست. من تمام ديوان وي را نخوانده‏ام. اما براي نمونه، در مدح قزل ارسلان، كه احتمالا سواد چنداني هم نداشته، قصيده‏اي دارد كه در بيتي از آن مي‏گويد:
نُه كرسي فلك نهد انديشه زير پاي ———- تا بوسه بر ركاب قزل ارسلان دهد

سعدي شيرازي در ديباچه‏ي بوستان (سروده به سال ٦٥٥ هجري قمري/٦٣٦ خورشيدي) در اعتراض به اين بيت مي‏گويد:
چه حاجت كه نُه كرسي آسمان ——— نهي زير پاي قزل ارسلان؟
مگو پاي عزت بر افلاك نه ——— بگو روي اخلاص بر خاك نه
به طاعت بنه چهره بر آستان ——- كه اين است سر جاده راستان

یک نظر بنویسید

نوشته‌های قدیمی‌تر »