بایگانیِ آوریل, 2007

ژن درماني و زيست فناوري

شنبه ٨/ارديبهشت/١٣٨٦-٢٨/اپريل/٢٠٠٧

زمستان گذشته كتابي از مايكل كرايتون خريدم به نام ”بعدي“ اما وقت خواندن آن را نداشتم. تا اين كه هفته‏ي پيش سفري كاري داشتم و مدت زيادي در رفت و برگشت در هواپيما بودم. فرصت را غنيمت شمردم و از اين زمان تلف شده براي خواندن اين كتاب استفاده كردم.


كتاب داستاني جالبي است در مورد وضعيت مهندسي ژنتيك و ژن‏درماني (gene therapy) و زيست فناوري (biotechnology).
داستان در شهرهاي مختلف امريكا اتفاق مي‏افتاد اما در آخر همه به كاليفرنيا ختم مي‏شود جايي كه شركت‏هاي ريز و درشت زيست-فناوري مشغول كار هستند. كرايتون سعي كرده با مطرح كردن سناريوها و وضعيت‏هاي مختلف خواننده را از اين زمينه باخبر كند.
مثلا مي‏فهميم كه طبق قانوني در امريكا وقتي شما بافت خود را اهدا كنيد دانشگاه يا مركز تحقيقاتي مي‏تواند هر كاري با‌ آن بكند. حتا مثلا نمونه‏سازي از شما بدون اين كه خودتان بدانيد.

در داستان يك محقق ژنتيك متوجه مي‏شود كه چندين سال پيش كه روي شامپانزه‏ها تحقيق مي‏كرده و براي يك آزمايش از خون خودش استفاده مي‏كند اكنون داراي فرزندي از آن شامپانزه است كه انسان‏زه (humanzee) خوانده مي‏شود و ديويد نام دارد. وي ظاهري انساني اما بدني پر مو دارد. وقتي ديويد را به خانه مي‏برد ديويد مي‏پرسد اينجا درخت نداريد من بازي كنم! يا به خاطر اين كه شامپانزه‏ها جامعه‏ي مادرسالاري دارند ديويد به پدرش مي‏گويد تو مادر من هستي. ديويد با بچه‏هاي محقق به مدرسه مي‏رود و ماجراهايي اتفاق مي‏افتد. پدر براي همسرش توضيح مي‏دهد اما به بچه‏هايش مي‏گويد ديويد يك بچه‏ي معمولي است كه به خاطر يك مريضي بدني پر مو دارد.

شخصيت ديگر تراژني (transgenic) اين داستان يك طوطي است به نام جرارد كه حساب مي‏داند و ترانه‏هاي زيادي بلد است و فكر مي‏كند و حرف مي‏زند. او نيز محصول كار يك محقق زن است در انگلستان كه طي ماجراهايي به كاليفرنيا مي‏رسد.

و يا مادري مي‏فهمد كه دختر شانزده ساله‏اش با كمك دكتري از راه تزريق‏هاي هورموني تخمك‏هايش را بارور مي‏كند تا آنها را بفروشد و پول عمل كاشت سينه (breast implant) را دربياورد! دختران ديگر با فروش تخمك خود براي دوست پسر خود ماشين مي‏خرند يا وثيقه‏ي آزاد كردن آنها را از زندان تهيه مي‏كنند!

نوشتن دیدگاه

آخوند، ملا، روحاني

دوشنبه ٣/ارديبهشت/١٣٨٦-٢٣/اپريل/٢٠٠٧

من سعي مي‏كنم براي ناميدن دين‏كاران اسلامي از واژه‏ي ”روحاني“ استفاده نكنم به دو دليل: يكي اين كه در دين اسلام عنوان طبقه‏اي به نام روحاني وجود ندارد و تنها ”عالم“ ديني معنا دارد. ديگر آن كه استفاده از ”روحاني“ به معناي برتري دادن آنان بر ديگران است و اعتقاد به اين كه آنها روحاني و آسماني اند و ديگران جسماني و خاكي.

اصطلاح ”روحاني“ از سده‏هاي هژدهم يا نوزدهم ميلادي/دوازدهم يا سيزدهم خورشيدي وارد زبان پارسي شده و زير تاثير فرهنگ مسيحي است. زيرا در مسيحيت مردم عادي جسماني هستند و توانايي ارتباط با عالم بالا و عالم روحاني را ندارند و تنها كشيشان و دين‏كاران توانايي اين كار را دارند به همين دليل به آنان ”پدر مقدس“ (holy father) يا ”مادر مقدس“ (holy mother) گفته مي‏شود.
ايجاد پايگان (سلسله مراتب يا hierarchy) دين‏كاران در اسلام (مثلا ثقت الاسلام، حجت الاسلام، آيت الله و آيت الله العظما در شيعه) نيز زير نفوذ پايگان مسيحي است كه پاپ در راس هرم است و در زير وي مطران (كاردينال)ها و بعد اسقف‎ها و كشيشان قرار دارند.

در زبان پارسي از دو اصطلاح ملا و آخوند براي ناميدن دين‏كاران مسلمان استفاده مي‏شود. ملا كوتاه شده‏ي ”مولا“ به معناي سرور و ارباب و استاد است. عالمان برجسته‏ي ديني مسلمان تا همين اواخر و پيش از انقلاب ايران به نام ملا شناخته مي‏شدند. مانند ملا محسن فيض كاشاني، ملا صدرا، ملا هادي سبزواري، ملا مهدي نراقي و … همچنين به كسي گفته مي‏شود كه سواد خواندن و نوشتن دارد. مثل معروف ”ملا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشكل“ به همين معنا اشاره دارد يا اصطلاح ”ملا لغتي“ يا ”ملا نقطي“ (ملايي كه به نقطه‏گذاري‏ها ايراد مي‏گيرد). اما پس از انقلاب دين‏كاران نام ”ملا“ را كسر شان خود دانسته و آن را نوعي توهين تلقي كردند. مردم نيز براي تحقير آنان بيشتر از اصطلاح ملا استفاده كردند. امروزه در زبان انگليسي و خبرها نيز معمولا براي ناميدن دين‏كاران ايران از mullah استفاده مي‏شود.

(جالب آن كه به تازگي ”آيت الله“ را نيز براي اشاره به آدم‏هاي متعصب، محافظه‏كار، انعطاف‎ناپذير و قدرت‏طلب به كار مي‏برند. سال گذشته در يكي از روزنامه‏هاي كانادا مقاله‏اي با عنوان Quebec Ayatollahs منتشر شد درباره‏ي محافظه‏كاران استان كبك كه برخي خوانندگان به اين عنوان اعتراض كردند.)

اما اصطلاح ”آخوند“. براي آن دو ريشه شنيده‏ام. يكي كوتاه شده‏ي ”آقاي [درس] خوانده“ و ديگري ”آقا خداوندگار“. خداوندگار اصطلاحي است كه در زبان پارسي به استادان گفته مي‏شود. مثلا شاگردان مولانا جلال الدين محمد بلخي به وي ”حضرت خداوندگار“ مي‏گفتند و در كتاب ”مناقب العارفين“ نوشته‏ي شمس الدين افلاكي شاگرد مولانا به تكرار ديده مي‏شود. رقص درويشي‏اي كه مولانا ابداع كرد به نام وي ”رقص خداوندگاري“ ناميده مي‏شد كه امروزه به صورت كوتاه شده‏ي خُنگاري به كار مي‏رود. همان رقصي كه هنوز درويشان گردان (whirling dervishes) فرقه‏ي مولويه اجرا مي‏كنند و جز آثار فرهنگي تركيه شده است.
اصطلاح ”آخوند“ شبيه نام دو تن از تاريخ‏نگاران مشهور است به نام خواندمير و ميرخوند كه در آنها مير كوتاه شده‏ي امير است مانند ميرزا (اميرزاده).

در فرهنگ سني بيشتر از اصطلاح ”علما“ استفاده مي‏كنند كه به همين صورت و با تلفظ تركي به صورت ulema به زبان انگليسي وارد شده است. البته وقتي كه آخوندهاي حوزه‏هاي علميه در ايران اعلاميه‏اي منتشر مي‏كنند هنوز اين عنوان را به كار مي‏برند. ”ما علما و فضلاي حوزه‏ي علميه“.

نوشتن دیدگاه

يادداشت‏هايي از گلستان سعدي – ١

شنبه ١/ارديبهشت/١٣٨٦-٢١/اپريل/٢٠٠٧

ما آثار شاعران و نويسندگان قديمي‏مان را بيشتر به صورت آثاري صرفا ادبي مي‏بينيم و كمتر به محتواي اجتماعي و تاريخي آنها توجه مي‏كنيم.

من در يك بازخواني از گلستان سعدي كوشيده‏ام يادداشت‏هايي بردارم كه به نظرم جالب بودند و مي‏شد از آنها نكته‏هايي فهميد. قصد دارم آنها را به تدريج در اينجا منتشر كنم.

باب هشتم: اين باب شامل حكمت‏ها و گفته‏هاي كوتاه است.

١) سه چيز پايدار نماند: … و علم بي‏بحث.

٢) ارتباط مسلمان و يهود:
به طيره گفت مسلمان: گر اين قباله‏ي من ——– درست نيست، خدايا يهود ميرانم!
يهود گفت: به تورات مي‏خورم سوگند ———— وگر خلاف كنم همچو تو مسلمانم!
(طيره: خشم)

٣)
خاك مشرق شنيده‏ام كه كنند ——- به چهل سال كاسه‏اي چيني
صد به روزي كنند در مردشت ———- لاجرم قيمت‏اش همي‏بيني
ظاهرا قديم جنس‏هاي چيني كمتر بنجل بودند و كيفيت داشته‏اند!
مردشت= همان مرودشت در نزديكي شيراز

٤) آبگينه همه جا يابي، از آن قدرش نيست.
توليد آيينه فراوان بوده و همه داشته‏اند.

٥) بس قامت خوش كه زير چادر باشد ——– چون باز كني مادر مادر باشد!
ظاهرا مادر بزرگ‏هاي آن موقع تندرست بوده و به سلامت خود توجه داشته‏اند و به باشگاه تناسب اندام (fitness club) مي‏رفتند.

٦) عادت غذا خوري مردم
حكيمان دير دير خوردند، عابدان نيم‏سير، زاهدان سد رمق برگيرند، جوانان تا طبق برگيرند و پيران تا عرق كنند. قلندران چندان كه در معده جاي نفس نماند و بر سفره روزي كس.

٧) مشورت با زنان تباه است.

٨) عقل در دست نفس مانند مرد عاجز است با زن گُربُز.
آن موقع هم مردان زن ذليل بودند!

٩) شرط وام گرفتن:
وامش مده آن كه بي‏نماز است ——— گرچه دهنش ز فاقه باز است
كاو فرض خدا نمي‏گذارد ———— از قرض تو نيز غم ندارد

١٠) مرد ِ بي‏مروت زن است.

١١) اذل موجودات سگ است.

١٢) مُقامر را سه شش مي‏بايد وليكن سه يك مي‏آيد.
ظاهرا اشاره به قماربازي با سه تاس است. زيرا تخته نرد دو تاس دارد.

١٣) اول كسي كه علم بر جامه كرد و انگشتري در دست، جمشيد بود.

١٤) علم بهتر است يا ثروت؟
اهل فضيلت هميشه محروم باشند.

١٥) قدرت رشوه:
قاضي چو به رشوت بخورد پنج خيار ——— ثابت كند از بهر تو ده خربزه‏زار

نوشتن دیدگاه

زندگي ما، زندگي بعضي‏ها

جمعه ٣١/فروردين/١٣٨٦-٢٠/اپريل/٢٠٠٧

در دهه‏ي شصت و هفتاد خورشيدي برنامه‏ي راديويي ”صبح جمعه با شما“ بخشي داشت به نام ”زندگي ما، زندگي بعضي‏ها“ كه در آن وضعيت متضاد را كنار هم مي‏گذاشت. جريان سد سيوند و اعتراض مردم، مرا به ياد آن برنامه انداخت.

در مونترال كانادا شهرداري تصميم گرفت كه نام يكي از خيابان‏ها را از ”خيابان پارك“ به ”خيابان روبر بوراسا“ تغيير دهد. روبر بوراسا (Robert Bourassa) يكي از سياستمداران سابق استان كبك و مدتي نيز استاندار بود. براي يك تغيير نام ساده مدت‏ها بحث بود و شوراي شهر جلسه داشت كه آيا بايد نام اين خيابان تغيير يابد يا خير. كاري كه در ايران اصلا معنا ندارد. شهرداري‏ها و استانداري‏ها بدون پرسيدن نظر مردم هر كاري دلشان بخواهد مي‏كنند. خيابان كه چه عرض كنم. مردم اختيار انتخاب نام براي بچه‏هاي خودشان را هم ندارند. بگذريم.

بسياري از ساكنان و كاسبان اين خيابان شروع كردند به اعتراض و نامه‏نگاري و مقاله نوشتن در روزنامه‏ها و گزارش‏هاي تلويزيوني. علت اعتراض را توجه كنيد: ما با نام اين خيابان خاطره داريم و نام اين خيابان با كودكي و نوجواني ما و بچه‏هاي ما گره خورده و اين نام براي ما بار احساسي و عاطفي دارد. ما نمي‏خواهيم اين نام را از دست بدهيم.

اما شهردار اصرار كرد كه براي يادبود روبر بوراسا بايد اين تغيير نام انجام شود. برخي مي‏گفتند اگر مي‏خواهيد بوراسا را گرامي بداريد ساختماني را به نامش كنيد يا خيابان مقابل خانه‏اش را به نام او كنيد نه اين خيابان اصلي و معروف را. روزنامه‏ها گزارش مفصل مي‏دادند كه كدام يك از اعضاي شوراي شهر با اين تغيير نام مخالف و كدام موافق است. از مردم مي‏خواستند به موافقان تغير نام اي-ميل يا تلفن بزنند و از آنها بخواهند با تغيير نام مخالفت كنند. عاقبت در شوراي شهر هم راي‏گيري شد و راي اكثريت بر تغيير نام قرار گرفت. نام خيابان تغيير كرد. اما مردم نااميد نشدند و به پيكار خود ادامه دادند تا اين كه بالاخره خانواده‏ي رابر بوراسا اعلام كرد كه به خاطر احترام به عقيده‏ي مردم و احساس و عاطفه‏ي آنان لطفا نام خيابان به همان خيابان پارك برگردد.

فقط قرار بود نام خيابان عوض شود (كاري كه در ايران مانند آب خوردن و روزي چندين بار مي‏تواند انجام شود بدون هيچ مشكلي). نه چيزي قرار بود نابود شود نه خطري براي كسي يا اثري تاريخي بود. هيچ. كل سابقه‏ي اين خيابان نيز شايد ١٠٠ سال باشد. اما فرايند مردم‏سالارانه دنبال شد و خواست مردم اجرا شد.

اما در ايران. يكي دو سال مي‏شود كه مردم و كارشناسان و دوستداران ميراث فرهنگي همه با آبگيري سد سيوند مخالفت كرده‏اند. زيرا اين آبگيري منطقه‏ي باستاني پاسارگاد و تنگه‏ي بلاغي را به خطر مي‏اندازد و ميراث چندين هزارساله‏ي يك كشور و ملت و به نوعي بخشي از تاريخ تمدن بشري نابود مي‏شود. دادنامه (پتيشن)ها امضا شده، تجمع‏ها صورت گرفته، نامه‏ها نوشته شده، اعتراض‏ها شده. اما وزارت نيرو اعلام مي‏كند كه ”سازمان ميراث فرهنگي اعلام كرده خطري نيست! شما هم اصلا آدم نيستيد. خفه شويد! بگذاريد ما به كارمان برسيم.“ از روباهه پرسيدند شاهدت كو؟ گفت دمب‏ام!

كساني كه تا ديروز ملي‏گرايي را خلاف اسلام مي‏دانستند امروز حزب اعتماد ملي راه مي‏اندازند. يا سال همبستگي ملي اعلام مي‏كنند و انرژي هسته‏اي را مانند ملي‏شدن نفت مي‏خوانند. كساني كه در اول انقلاب مي‏خواستند تخت جمشيد را با بولدوزر با خاك يكسان كنند و تا چند ماه پيش ايرانيان پيش از اسلام را كافر و نجس و آتش پرست مي‏دانستند (و هنوز نيز مي‏دانند) امروز مردم‏فريبانه به تخت جمشيد مي‏روند و عكس يادگاري مي‏اندازند (خبر) و بعد هم با لحن لاتي و لمپني امريكا و انگليس را به خرج ملت ايران دعوت مي‏كنند كه به تخت جمشيد بيايند و ببينند كه ملت ايران قدرت‏هايی را به زانو درآورده که قدرت‏های امروز جهان در مقابل آنها عددي نيستند! گويي خبر ندارند كه اين غربي‏ها بودند كه نخستين كاوش‏هاي باستان‏شناسي را در تخت جمشيد انجام دادند و از بسياري از ما (از جمله از ”موافق علم و سواد – محمود احمدي‏نژاد“) بهتر با آنجا آشنا هستند. بعد از همان طرف مي‏روند سد سيوند را افتتاح كنند كه تا چند وقت بعد ديگر اثري از اين آثار نباشد و خيال‏شان راحت شود و كاري كه پيشينيان بيابان‏گردشان نتوانستند انجام دهند اينان پس از هزار و چهارصد سال به فرجام رسانند.
بايد به‏شان گفت: دست علي به همراهتان!

نوشتن دیدگاه

شرق و غرب

چهارشنبه ٢٩/فروردين/١٣٨٦-١٨/اپريل/٢٠٠٧

يكي از مشكلات رايج، سياه و سفيد ديدن همه چيز از آدم‏ها گرفته تا فرهنگ و تاريخ جهان است. و نمونه‏ي آن هم متمركز ديدن همه‏ي خوبي‏ها در غرب است و همه‏ي بدي‏ها در شرق (يا برعكس، همه‏ي بدي‏ها در غرب و همه‏ي خوبي‏ها در شرق).

مثل همين مقاله در سايت ايران امروز در مورد مقايسه‏ي فرهنگ يوناني و ايراني.
تأثیر فرهنگ یونانی بر تمدن امروز اروپایی

بسياري از اروپاييان و غربيان همه‏ي خوبي‏ها و آزادي و انديشه را تنها از آن و منسوب به خود مي‏دانند و ساير ملت‏ها و كشورها را عقب مانده و بدون اين صفت‏ها مي‏دانند.

به اين دو بند توجه كنيد:

آن هنگام که یونان راهی دیگر ‌پیمود، ایران در سایه‌ی نظام‌های پادشاهی خودکامه ماند و زیست. در نتیجه، زیستن یونانی تفاوتی ماهوی با زیستن ایرانی یافت. انسان در یکی سرنوشت خود و جامعه‌اش را بدست گرفت، زیرا خود را در آن بازمی‌یافت، در دیگری به سرنوشتی گرفتار آمد که آن را پادشاهان خودکامه برایش رقم می‌زدند. در یکی اندیشه آزاد شد و در پی آن روان انسان رها گشت تا عقل و پندار خود را به پرواز درآورد و در دیگری انسان در جزم‌های دین فروغلتید و در جهانی لاهوتی سیر کرد و روان‌‌اش در حصار بندهای خودکامگی حاکمان به اسارت رفت. بدین گونه انسان ایرانی در درازای هزاره‌ها به خودکامگی گردن نهاد.

آزاداندیشی در دولت-شهرهای یونانی زمینه‌های توانمندی در اندیشه‌ی انتزاعی را فراهم آورد؛ توانی که از درون آن فلسفه و علم زاده شد. بدین گونه یونانیت با تکیه بر خرد انسانی، فرهنگ‌ساز شد. ولی تمدن ایرانی را بی‌شک نمی‌توان تمدنی آزاداندیش دانست. تمدن ایرانی، تمدن خودکامگی و ساخته و پرورده‌ی خودکامگان است. انسان ایرانی طعم آزاداندیشی را هرگز نچشیده است و هر آن کس که چنین کرد، در مدار بسته‌ی خودکامگان گرفتار آمد. آزاداندیشی گناهی بود کبیره و دگراندیشان را چنان کوفتند که به قعر یأس و سرخوردگی فروغلتیدند.

يك تصوير كاملا كليشه‏اي از ايران و يونان!

فلسفه و علم در يونان زاده شد! گزافه از اين بالاتر؟ پس مصر و ميان‏رودان و هند و چين چه نقشي داشته‏اند؟ چرا فيثاغورس براي آشنايي با اعداد به بابل رفت؟ چرا تالس براي آموختن هندسه به مصر رفت؟ و هزاران چراي ديگر.

نمي‏دانم آيا آقاي داود خدابخش نويسنده‏ي اين مقاله است يا تنها از دو منبع يادشده در پايان مقاله رونويسي كرده است. آيا وي واقعا به اين حرف‏هاي بي‏پايه اعتقاد دارد؟

نخست آن كه به نظر من و طبق كتاب‏هايي كه خوانده‏ام استقلال شهرهاي يونان بيشتر به خاطر اختلاف سليقه‏شان بود نه به خاطر آزادگي و همواره نيز با هم دشمني و رقابت داشتند. در زمان هخامنشيان برخي از اين شهرها سعي داشتند حمايت هخامنشيان را جلب كنند. اما برخي ديگر مردم آن شهرها را بزدل مي‏دانستند. و وقتي اين شهرها زير فرمان اسكندر مقدوني با هم متحد شدند توانستند به ايران حمله كرده و ”امپراتوري هلني“ را به وجود بياورند كه البته با مرگ اسكندر نيز از هم پاشيد.
اگر اين نوع حكومت نشانه‏ي پيشرفت باشد بايد استقلال قبيله‏هاي اعراب پيش از اسلام را نيز نشانه‏ي پيشرفت آنان دانست. و بيعت آنان را نيز نوعي دموكراسي ناميد.

دوم آن كه: همان زمان كه در شاهنشاهي هخامنشي برده‏داري ممنوع بود و كساني كه در ساخت كاخ‏هاي شاهي كار مي‏كردند دستمزد و حتا بيمه داشتند، در يونان برده‏داري كاملا پذيرفته شده بود و حتا ارسطو معتقد بودند كه بردگان نيز مانند چارپايان جز اموال صاحبان‏شان هستند و برده زاده شده‏اند و تا ابد بايد برده باشند. و اسپارتي‏ها براي تمرين‏هاي نظامي خود از بردگان استفاده كرده و آنها را مي‏كشتند.

سوم آن كه از نويسندگان اروپايي و طرفداران اين گونه عقيده‏ها بايد پرسيد:
در تاريخ چه كساني چندين سده (نه چند سال و چند دهه) به نام دوران تاريكي و جهل (Dark Ages) ناميده شده است؟ در كجا افراد به خاطر مخالفت با كليسا زنده زنده در آتش سوزانده مي‏شدند؟ در امريكا تا همين سده‏ي هژدهم زنان را به جرم موهوم ”جادوگري“ مي‏سوزاندند (witch hunt).

مطلق‏گرايي و مطلق‏پنداري آفتي است كه در همه سطح و همه جا ضرر دارد. چه به صورت مذهبي (اسلام‏گرايي، مسيحي‏گرايي يا يهودي‏گرايي) چه به صورت غيرديني مانند شرقي/غربي و چه به صورت ملي‏گرايي مفرط (پان-عربيسم، پان-تركسيم، پان-ايرانيسم).

هر ملتي فراز و فرودهايي داشته است، روزهاي روشن و تاريك، دوران جهل و دانايي و همه نوع روزگاري گذرانده است به ويژه ملت‏هاي باسابقه‏اي مثل ايران و يونان و هند و چين و مصر. بنابراين انگشت گذاشتن بر روي يك دوره و تعميم آن به تمام تاريخ و تمدن يك سرزمين يا نشانه‏ي ناآگاهي است يا از روي غرض.

غربيان كه ادعاي خردگرايي دارند هنوز به خيلي خرافات از جمله نحسي عدد سيزده معتقدند. همين امروز و در همين كانادا كه جزو ٨ كشور پيشرفته‏ي صنعتي جهان است برخي ساختمان‏هاي طبقه‏ي ١٣ ندارند! در آسانسورها بعد از طبقه‏ي ١٢ طبقه‏ي ١٤ است. يا معتقدند روز جمعه‏اي كه سيزدهم ماه هم باشد بسيار نحس و بدشگون است. برخي هر روز در روزنامه‏ها طالع خود را مي‏خوانند. كتاب‏فروشي‏ها پر است از كتاب‏هاي طالع‏بيني. روزنامه‏ها پر است از آگهي كف‏بيني و طالع‏بيني. اگر همين ها در روزنامه‏هاي ايران بود نشانه‏ي خرافاتي بودن ما مي‏شد اما در روزنامه‏هاي كانادا و امريكا نشانه‏ي تنوع و آزادي و يا براي سرگرمي است.

اروپاييان از سده‏ي هژدهم شروع كردند به بازنويسي تاريخ. به ويژه در مطالعه‏هاي شرق‏شناسي سعي كردند بيشتر به كتاب‏هاي عرفاني و غيرعلمي شرقيان توجه كنند و دستاوردها و پيشرفت‏هاي علمي شرقيان در رياضيات، مهندسي، پزشكي، نجوم و غيره را مسكوت گذاشتند. تا همين تصوير ارائه شده در نوشته‏هاي بالا رايج شود كه ايرانيان و شرقيان در تمام تاريخ خود در خودكامگي غرق و مشغول رازورزي بوده‏اند و غربيان نيز از آغاز تاريخ، بي هيچ وقفه‏اي خردورز و مردم‏سالار. اگر در روزي يا ساعتي نشاني از رازورزي در غرب ديده شود آن هم زير نفوذ اين شرقيان بوده است!
مثلا عمر خيام كه فيلسوف و رياضي‏دان بزرگ و ستاره‏شناس برجسته‏اي بوده امروز تنها به خاطر چند رباعي شناخته مي‏شود نه به خاطر كارهايش در رياضيات. پورسينا، خوارزمي، جمشيد كاشاني، عمرخيام، عبدالرحمان صوفي و هزاران دانشمند ديگر ايراني و شرقي (پيشرفت‏ها و كشفيات رياضي در هند، كارهاي مهندسي در مصر و چين) به چشم اينان نمي‏آيند.

در زمان پيش از انقلاب ايران و بعد از آن اصطلاح مسخره‏ي ”دوران سه هزار ساله‏ي ستم‏شاهي“ رايج شده بود. انگار در آن سه هزار سال تمام مردم كره‏ي زمين در رفاه و عدالت و آزادي و برابري و مردم‏سالاري زندگي مي‏كرده‏اند و فقط مردم بدبخت ايران زير فرمان چند شاه ستمگر بوده‏اند.

نوشتن دیدگاه

مدرسه‏هاي ايران

دوشنبه ٢٧/فروردين/١٣٨٦-١٦/اپريل/٢٠٠٧

در تاريخ اسلامي، مدرسه بيشتر همان چيزي بوده است كه امروزه ما به نام حوزه‏هاي علوم ديني يا حوزه‏ي علميه مي‏شناسيم.

در شعرهاي حافظ و ديگر سخن‏سرايان پارسي مدرسه همواره به همين معنا بوده است.
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گير ———— چه وقت مدرسه و بحث كشف كشاف است؟
فقيه مدرسه دي مست و فتوا داد ——— كه مِي حرام ولي بِه ز مال اوقاف است.
ز قيل و قال مدرسه حاليا دلم بگرفت ——- يك چند نيز خدمت معشوق و مِي كنم
(حافظ)
بحث و تكرار از براي دين بود در مدرسه —— وز تو آنجا فوت شد اي عالم مختار، دين
(سيف فرغاني)

(كشاف در بيت اول اشاره به كتابي است در تفسير قران به نام ”الكشاف عن الحقيقة التنزيل“ به معناي ”آشكاركننده‏ي حقيقت وحي يا قران“ نوشته‏ي ابوالقاسم محمود زمخشري عالم ديني ايراني متولد خوارزم. وي به علت آن كه سال‏هاي زيادي در كنار كعبه زندگي كرده و معتكف شده بود لقب جارالله به معناي همسايه‏ي الله گرفت)

اين معناي مدرسه هنوز در زبان‏هاي اردو و تركي استانبولي (كه زير نفوذ پارسي بوده‏اند) رايج بوده و منظور از مدرسه هنوز ”مدرسه‏ي علوم ديني“ است.

در دوران نوين (مدرن) با ايجاد مدرسه‏هاي نوين به سبك غربي (مانند تاسيس مدرسه‏ي دارالفنون به فرمان اميركبير) و دنياگرا (secular) شدن نظام آموزشي در زمان رضا شاه، نظام آموزشي از دست آخوندها بيرون آمد و در زبان پارسي نيز مدرسه ديگر آن معناي قديمي را ندارد.

اما پس از انقلاب ايران در سال ١٣٥٧ و قدرت‏گيري آخوندها مدرسه دوباره از سبك دنياگرا برگردانده و به نوعي به مدرسه‏هاي علوم ديني تبديل شد و اين فرايند هر سال بيشتر پيشرفت مي‏كند. و دامنه‏ي اين مذهبي شدن و دنياگرازدايي (desecularization) به دانشگاه‏ها هم رسيده است. به طوري كه بيشتر هدف مدرسه‏هاي امروز ايران توليد طلبه و آخوند است تا دانش‏آموز و دانشجوي محقق. يكي از هدف‏هاي وحدت حوزه و دانشگاه نيز همين بوده است. يعني دانشگاه‏ها كه پيش از انقلاب مركزهاي علمي و دنياگرا بودند تبديل شدند به مركز آموزش علوم ديني.

براي نمونه به سرفصل درس‏ها نگاه كنيد. آموزش قران و عربي از دوران ابتدايي شروع مي‏شود. كودكاني كه هنوز زبان مادري خود را نمي‏دانند و نمي‏توانند خط نسبتا ساده‏ي پارسي را بخوانند بايد متن قران را به زبان و خط عربي بخوانند همراه با قواعد پيچيده‏ي عربي مانند حروف شمسي و قمري، يرملون، حروف علّه و هزاران چيز ديگر.

در دانشگاه درس متون اسلامي، تاريخ اسلام، معارف و اخلاق اسلامي اجباري هستند. اما هيج حرفي از تاريخ ايران و جهان يا جغرافياي جهان و ديگر علوم انساني نمي‏شود.

نوشتن دیدگاه

تهران عتيق

يك‏شنبه ٢٦/فروردين/١٣٨٦-١٥/اپريل/٢٠٠٧

در وبگاه پارسي بي.بي.سي مطلبي يافتم در مورد فيلم مستندي به نام ”تهران عتيق“ درباره‏ي تاريخچه‏ي تهران به اين نشاني:

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2005/03/050325_ag-acient-tehran.shtml

سليمان شريف پور سازنده و محققی که اين فيلم رو با بودجه شخصيش ساخته است.

خلاصه‏ي مطلب:

يکی از قديمی ترين دوره ها، دوره ای است که در چشمه علی و در جنوب تهران (منطقه ۲۰ تهران) پيدا شده که ۸۰۰۰ سال پيش، يک قوم از ايرانی‏ها در آنجا زندگی می‏کردند.

اقوام اوليه حدود ۸۰۰۰ سال پيش به ناحيه‏ای که امروزه به آن تهران می‏گوييم، در نزديکی چشمه علی، استقرار پيدا می کنند و به مدت ۲۰۰۰ سال در آنجا زندگی کردند.
بعد از گذشت چند سال، در اواخر هزاره دوم قبل از ميلاد، شروع مهاجرت ها از نواحی ديگه آغاز شد. يکی از اقوامی که به اين ناحيه مهاجرت کرد در قيطريه امروزی ساکن شدن.

بنابراين ما در اين ناحيه چند دوره سکنه داريم، هزاره ششم قبل از ميلاد، هزاره پنجم قبل از ميلاد و اوايل هزاره چهارم قبل از ميلاد. بعد از اون ما سکنه ای نداريم تا هزاره دوم قبل از ميلاد که در تپه قيطريه وجود داشت.

از اون به بعد در اين ناحيه تهران سکنه وجود داشت تا دوران حکومت ها که اوليش حکومت مادها بود و بعد هخامنشی ها. در دوران حکومت هخامنشی ری يکی از مراکز مهم محسوب می شد که تهران يکی از روستاهاش بود.

بنابراين تهران از هزاره دوم قبل از ميلاد، به عنوان يکی از روستاهای جانبی ری محل سکونت مردم بوده.

تهران تا حدود ۲۰۰ سال پيش روستايی بود از روستاهای شهر تاريخی ری که توسط آقا محمد خان قاجار به عنوان پايتخت انتخاب شد. آقا محمد خان قاجار در تهران تاجگذاری کرد و سند اين شهر به نام قاجار زده شد.

از اون به بعد تهران گسترش پيدا کرد تا جايی که روستاهای اطراف ضميمه اون شدن. حتی امروز بلندترين نقطه طولی و عرضی اون به چند ده کيلومتر می رسد.

نوشتن دیدگاه

نان بربري

شنبه ٢٥/فروردين/١٣٨٦-١٤/اپريل/٢٠٠٦

هَزاره نام گروهي از مردم ساكن افغانستان است كه بربري نيز ناميده مي‏شدند. در زمان قاجار گروهي از بربريان به تهران آمدند و به كار نان‏پزي پرداختند. نان آنان به نام نان بربري شناخته شد. (برگرفته از فرهنگ دهخدا)

هزاره‏ها در خراسان نيز ساكن بودند تا اين كه در زمان رضاشاه دولت افغانستان ادعا كرد كه اينان افغان هستند و بايد به آن كشور برگردانده شوند. از اين رو نام آنان به خاوري برگردانده شد.

در مورد مردم هزاره آقاي محمدتقي خاوري كتابي نوشته است به نام ”مردم هزاره و خراسان بزرگ“ كه مي‏توانيد در وبگاه پارسي بي.بي.سي بيشتر بخوانيد.

در كانادا نيز در برخي فروشگاه‏ها ناني به نام ”نان خاصه‏ي افغاني“ وجود دارد كه كمي شبيه نان بربري است.

نوشتن دیدگاه

خشايارشا و احمدي‏نژاد

جمعه ٢٤/فروردين/١٣٨٦-١٣/اپريل/٢٠٠٧

اين نوشته را امروز يكي از دوستان برايم با اي-ميل فرستاده. (با كمي ويرايش ادبي از من)

خواب دیدم خشایارشا از فرط عصبانیت از فیلم ”سیصد“ دوباره زنده شده و دارد لشکر جمع می‌کند تا به هالیوود حمله کند.
چشمش افتاد به پُستر احمدی‏نژاد که شالی سیاه و سپید دور گردنش بود، دستش را مشت کرده دهانش باز و دندانها و زبان کوچکش هویدا بود.
خشايارشا عقب عقب رفت با لکنت زبان پرسید: ”این فرتور از آن کیست؟!“
گفتم ”پادشاها! این فرمانرواي امروز ماست.“
با دو دست چنان بر فرق ملوکانه‌اش کوبید که نقش زمین شد.
قبل از رحلت مجدد گفت: ”آبروی گذشته پیشکش! آبروی امروزتان را نجات دهید.“

(فرتور به پارسي عكس را گويند)

در حاشيه بايد بگويم كه يكي از اشتباه‏هاي رايج نوشتن نام اين شاه به صورت خشايارشاه است (كه از آن نام خشايار نيز ساخته شده). در صورتي كه نام درست وي خشايارشا است و ”شا“ در اينجا ربطي به شاه ندارد. خشايارشا در اصل خشتره (khshtra) + ارشه (arsha) بوده است به معناي شهريار جوانمرد.

نوشتن دیدگاه

ساسانيان و جندالله

پنج‏شنبه ٢٣/فروردين/١٣٨٦-١٢/اپريل/٢٠٠٧

همان طور كه پيشتر گفته‏ام بسيار از واژه‏ها و مفهوم‏هاي ايراني/پارسي در زمان ساسانيان از طريق تازيان شهرنشين و رعيت ايران به زبان تازي وارد شده و پس از اسلام دوباره به شكل عربي به زبان پارسي وارد شده‏اند.

يكي از اين مفهوم‏ها گُند (gund) است. سپاه ساسانيان به بخش‏هاي تقسيم مي‏شد كه يكي از آنها گند نام داشت و فرمانده‏ي آن گندسالار خوانده مي‏شد. اين واژه به زبان عربي رفته و به صورت جند درآمد. در قران نيز مسلمانان و فرشتگان به عنوان لشكر الله يا جندالله ناميده شدند.

نوشتن دیدگاه

ايران و افغانستان

چهارشنبه ٢٢/فروردين/١٣٨٦-١١/اپريل/٢٠٠٧

كشوري كه امروزه به نام افغانستان شناخته مي‏شود از ديرباز و از زمان شاهنشاهي هخامنشيان بخشي جدانشدني از كشور ايران بزرگ و نام باستاني آن آريانه (Aryana) بوده است. در تقسيم‏بندي‏هاي بعدي ايران، اين قسمت جزيي از خراسان بزرگ به شمار مي‏رفته و بزرگان زيادي از تاريخ و فرهنگ ايران از اين خاك برخاسته‏اند. يعقوب پسر ليث رويگر (صفار) سيستاني كه توانست بخشي از ايران را از سلطه‏ي تازيان بيرون آورد پايتخت خود را در شهر زرَنگ يا زرنج قرار داد كه امروزه در نقاط مرزي ايران و افغانستان واقع شده است.

شهر قندهار دورترين نقطه‏ي ايران به شمار مي‏رفت و هنوز نيز اصطلاح ”سفر قندهار“ به معناي سفر دور و دراز و سخت در زبان ما رايج است.

هرات از شهرهاي مهم ايران حساب مي‏شده است و شاه عباس صفوي پيش از اين كه شاه تمام ايران شود والي هرات بود.

اين قسمت همچنان بخشي از خاك ايران بود تا اين كه در سده‏ي هژدهم ميلادي/دوازدهم خورشيدي سلطان حسين صفوي يكي از بي‏كفايت‏ترين شاهان ايران به فتواي ملا محمدباقر مجلسي شيخ الاسلام ( صاحب اختيار امور ديني كل كشور، نويسنده‏ي كتاب پربار ”حليه‏المتقين“) تصميم گرفت مذهب ايرانيان سني ساكن اين بخش را به زور به شيعه‏ي دوازده امامي تغيير دهد. همان كاري كه جد بزرگش شاه اسماعيل با تمام ايرانيان كرده بود يعني ايرانياني را كه بيشتر سني بودند با زور شمشير و حمايت آخوندهاي لبناني جبل عامل شيعه كرد. ايرانيان خراسان كه از ستم‏ها و فساد صفويان خسته شده بوده در سال ١٧٢٢ ميلادي/١١٠١ خورشيدي همراه گروهي از مردم پشتون (افغان) به سركردگي محمود افغان شوريدند و شهر اصفهان پايتخت صفويان را محاصره كردند و سلطان حسين صفوي بدون مقاومت و به اصطلاح امروز، جام زهر را سركشيد و تاج شاهي را بر سر محمود افغان گذاشت و گفت اگر مشيت الهي بر اين قرار گرفته ما جز تسليم به رضاي حق چاره‏اي نداريم.

پس از قدرت‏گيري افغان‏ها آخوندهاي شيعي كه بيشتر از جبل عامل لبنان بودند از پايتخت گريختند و به شهرهاي دامنه‏ي زاگرس پناه بردند و نام‏هاي گلپايگاني و بهبهاني و دهكردي و … بر خود نهادند. (در مورد آخوندهاي جبل عامل و نقش آنان در حكومت صفويان نگاه كنيد به كتاب خانم دكتر رولا جوردي ابي صعب استاد دانشگاه مك گيل كانادا به نام ”كيش‏گرداني ايران“ و نيز نوشته‏ي پيشين)

يكي ديگر از نتايج فروپاشي حكومت مركزي صفويان هرچ و مرچ در تمام كشور بود. تا اين در سال ١٧٣٦ ميلادي/١١١٥ خورشيدي سرداري به نام نادرقلي افشار توانست شورش‏ها را سركوب كرده و در دامغان افغان‏ها را شكست داده و دوباره كشور را متحد كند. وي با نام نادرشاه تاج‏گذاري كرد. اما يكي از كارهاي زشتي كه نادر كرد حمله به هندوستان به خاطر خالي بودن خزانه‏ي كشور و تاراج ثروت‏هاي آنان بود كه نتيجه‏ي آن انتقال الماس‏هاي كوه نور و درياي نور به ايران و بد شدن روابط ايران و هند بود.
نادر شاه به خاطر سني بودن دل خوشي از آخوندهاي شيعه نداشت و آخوندهاي شيعه نيز از وي. تا اين كه در سال ١٧٤٧ ميلادي/١١٢٦ خورشيدي شبي نادر در اردوگاه جنگي بر يكي از خدمتكارانش خشم گرفت و دستور داد كه فردا وي را اعدام كنند. اما همان شب با نقشه‏ي توطئه‏اي نادر به قتل رسيد. هنوز يادم هست كه پس از دويست و چهل سال از مرگ نادر، در زمان نوجواني‏ام شنيدم كه آخوندي بر بالاي منبر از اين داستان خشنود بود و مي‏خواند:
سر شب سر قتل و تاراج داشت ——– سحرگه نه تن سر، نه سر تاج داشت

يكي از سرداران سپاه نادر مردي پشتون بود به نام احمد دُراني (دُر=گوهر، مرواريد). وي توانست پس از مرگ نادر شاه در سال ١٧٥١ ميلادي/١١٣٠ خورشيدي بخشي از خراسان بزرگ را از آن خود و مستقل كرده و سلسله‏ي دراني را ايجاد كند. پس از روي كار آمدن حكومت قاجار در ايران دوباره خراسان بزرگ بخشي از ايران بود. اما بريتانيا و روسيه ”بازي بزرگ“ (Great Game) را براي تسخير آسيا شروع كرده بود. بريتانيا هندوستان را مستعمره‏ي خود كرده بود. روسيه نيز در آسياي ميانه در حال پيشروي بود. انگليسي‏ها كه حاضر نبودند روسيه به هندوستان برسد و مي‏دانستند حكومت بي‏عرضه و بي‏لياقت قاجار توان مقاومت در برابر روسيه را ندارد تصميم به ايجاد يك دولت ضربه‏گير (buffer state) گرفتند. بايد به ياد داشت كه در آن زمان هنوز كشوري به نام پاكستان وجود نداشت و هندوستان از جنوب خراسان بزرگ شروع مي‏شد. از اين رو افغان‏ها را حمايت كردند تا بخش شرقي خراسان بزرگ را به صورت كشوري مستقل درآورند. در زمان ناصرالدين شاه هرات اشغال شد. دولت قاجار براي پس‏گيري هرات لشكركشي كرد و ايرانيان دليرانه براي بازپس‏گيري هرات مبارزه كردند. اما بريتانيايي‏ها كه اوضاع را خراب ديدند نيروي دريايي خود را وارد عمل كردند. به خليج پارس وارد شدند و دولت ايران را تهديد كردند كه اگر عقب‏نشيني نكنيد خرمشهر و بوشهر و جنوب ايران را تصرف مي‏كنيم. ايران نيز مجبور به عقب‏نشيني شد. و در سال ١٨٣٦ ميلادي/١٢١٥ خورشيدي در اثر فشار بريتانيا مجبور شد استقلال افغانستان و هرات را به رسميت بشناسد. اين جنگ‏ها به نام جنگ‏هاي ايران و بريتانيا شناخته مي‏شود.

جمعيت افغانستان عمدتا از پشتون (افغان) و ايراني تشكيل شده است. اما ايرانيان آنجا به نام تاجيك شناخته مي‏شوند. همان طور كه ايرانيان آسياي ميانه تاجيك ناميده مي‏شوند.

از اين رو مي‏توان گفت كه افعان‏ها نيز مانند تاجيكان خواهران و برادران و همبستگان تاريخي-فرهنگي-زباني ما هستند و تنها به دليل مسائل سياسي از هم جدا شده‏ايم.
پس از جدا شدن افغانستان از ايران به دست انگليسي‏ها و در دوران جديد سعي بسياري مي‏شود كه اين ارتباط و همبستگي پنهان شود. مثلا زبان پارسي كه زبان مردم افغانستان است زبان دري ناميده مي‏شود. همان طور كه زبان تاجيكستان تاجيكي گفته مي‏شود. مثل آن است كه در كانادا به زبان انگليسي بگوييم زبان كانادايي!

جالب است كه در صفحه‏ي افغانستان در سايت ويكي‏پديا بخشي كه تاريخ افغانستان نام دارد بيشتر تاريخ ايران را بازنويسي كرده فقط هرجا نام ايران بوده نام افغانستان را گذاشته. در آخر يك جمله اضافه شده كه اين ناحيه تا پيش از سده‏ي هژدهم ميلادي به نام خراسان بزرگ شناخته مي‏شد!

نوشتن دیدگاه

مسجد و محراب و مناره

دوشنبه ٢٠/فروردين/١٣٨٦-٩/اپريل/٢٠٠٧

باور همگان بر اين است كه واژه‏هاي مسجد و محراب و مناره ريشه‏اي اسلامي دارند و به ترتيب به معناي ”محل سجده و عبادت“ و ”محل جنگ [با شيطان]“ و ”محل آتش يا نور“ هستند. در فرهنگ دهخدا به نقل از فرهنگ غياث اللغات آمده ”محراب: طاق درون مسجد كه به طرف قبله باشد. چون طاق مذكور آلت حرب شيطان است لهذا محراب نام كردند.“

اما در واقع اين دو واژه از زبان پارسي به زبان تازي رفته و به اين شكل جديد دوباره به ما برگردانده شده‏اند.

مسجد تازي شده‏ي مَزگت يا مزكت است به معني معبد. كه البته خود در زمان ساساني از زبان آرامي به پارسي وارد شده بود. در نوشته‏هاي مولاناي بلخي (مثنوي، ديوان شمس و فيه مافيه) و شمس تبريزي (مقالات شمس) و ساير نوشته‏هاي پارسي همچنان اين واژه كاربرد داشته و به همين صورت به زبان‏هاي اروپايي وارد شده است و در زبان انگليسي به صورت mosque درآمده است.

اما محراب. در واقع اصل اين واژه مِهرابه است تشكيل شده از مِهر (خداي باستاني ايران) + پسوند آبه (جا و مكان). پسوند آبه در واژه‏هاي ديگري نيز ديده مي‏شود مانند
- گرمابه (جاي گرم، حمام)
- سردابه يا شكل كوتاه شده‏ي سرداب (جاي سرد، زيرزمين)
- گورابه يا گوراب به معناي گنبدي كه بر سر گور كسي سازند.
(البته معناي ديگر گوراب پاپوش پشمي است كه براي دفع سرما پوشند. كه امروزه به صورت تازي‏شده‏ي جوراب در پارسي به كار مي‏رود).

در كيش مهرپرستي يا ميترايسم كه كيش باستاني ايران بوده معبد شكل خاصي داشته از جمله آن كه در ورودي معبد رو به شرق و سوي خورشيد بوده است. در بخش جلوي شبستان معبد نيز تصويري از خداي مهر – كه خورشيد نماد آن بوده است – قرار داشته است. به اين قسمت مهرابه گفته مي‏شده است. همين ساختار در كليساي مسيحيان نيز ديده مي‏شود زيرا دين مسيحيت از مهرپرستي تاثيرهاي زيادي گرفته است كه بعدا خواهم نوشت.

از آنجا كه خورشيد نماد خداي مهر بوده و مهر خداي نگهبان پيمان‏ها و دوستي بوده ما همچنان در زبان پارسي واژه‏ي مهر را هم به معني خورشيد و هم به معني عشق و دوستي به كار مي‏بريم.

مناره نيز به معني آتش‏دان است و يادگاري است از برج‏هاي آتشكده‏ها كه بر فراز آنها همواره آتشي روشن بوده است. بعد از فتح ايران توسط مسلمانان معماري معبدهاي ايراني بر معبد مسلمانان تاثير گذاشت و مناره نيز يكي از آنهاست.

اين هر سه موضوع را در حدود سال ١٣٦٧ در گفتگويي با شادروان موبدان موبد رستم شهرزادي رهبر زرتشتيان ايران شنيدم.

نوشتن دیدگاه

تاريخ عثماني

جمعه ١٧/فروردين/١٣٨٦-٦/اپريل/٢٠٠٧

متاسفانه در نظام آموزشي ايران نه تنها تاريخ ايران آموزش داده نمي‏شود و تنها به دوران قاجار و پيمان‏هاي ننگين گلستان و تركمان‏چاي بسنده مي‏شود. از تاريخ جهان و منطقه نيز سخني به ميان نمي‏آيد.

من چيز زيادي از تاريخ امپراتوري عثماني نمي‏دانستم تا اين كه سال گذشته متوجه شدم چقدر نمي‏دانم. از اين رو كمي مطالعه كردم و متوجه شدم كه:

گروهي از تركان به سركردگي ارطغرل در سال ١٠٧١ ميلادي/٤٥٠ خورشيدي در نبرد ملازگرد در ركاب سلجوقيان روم (آسياي كهتر يا آناتولي) جنگيدند. بعدها رهبري آنان به عثمان پسر ارطغرل رسيد و از آن به بعد به نام تركان عثماني (عثمانلو) معروف شدند. آنان بر اثر جنگ‏هاي متعدد قدرت بيشتري به دست آورده و به تدريج جايگزين سلجوقيان روم شدند. سپس در سال ١٤٥٣ ميلادي/٨٣٢ خورشيدي/٨٥٦ قمري سلطان محمد عثماني توانست شهر كنستانتين‏آباد يا قسطنطنيه پايتخت امپراتوري روم شرقي را فتح كند و از اين رو به سلطان محمد فاتح معروف شد.

پس از قدرت‏گيري تركان عثماني، تاريخ نويسان آنان داستاني ساختند به نام روياي عثمان. به اين شكل كه عثمان پسر ارطغرل در خواب ديد كه از شكمش درختي سبز شد و هلال ماه را ديد. و تفسير آن چنين بود كه از نسل عثمان شاهي برخواهند خاست كه اسلام را گسترش مي‏دهند.

بعد از فتح قسطنطنيه، پيشروي تركان عثماني در اروپا شروع شد و توانستند يونان و بالكان و شرق اروپا را زير نفوذ خود درآورند. در همين زمان بود كه مردم بوسني و هرزه گوين مسلمان شدند. اين پيشروي ادامه يافت و تركان در سده‏ي هفدهم ميلادي در سال ١٦٨٣ ميلادي/١٠٦١ خورشيدي/١٠٩١ قمري تا پشت دروازه‏هاي شهر وين پايتخت پادشاهي هابسبرگ در اتريش رسيدند و وين را محاصره كردند اما اين شهربند موفقيت‏آميز نبود و تركان دست خالي برگشتند.

در سده‏ي نوزدهم ميلادي افول امپراتوري عثماني شروع شد. پس از يك رشته اصلاحات (در اصطلاح تركي: تنظيمات) در سال‏هاي ١٨٣٩ تا ١٨٧٦ ميلادي/١٢١٧ تا ١٢٥٤ خورشيدي) ديگر دوام امپراتوري مشكل شده بود. تا اين كه پس از جنگ جهاني اول امپراتوري عثماني منحل شد.

اروپاييان كه پس از محاصره‏ي وين تلاش خود را براي شكست عثماني شروع كرده بودند توانستند پس از چند سده مبارزه و پس از پايان جنگ جهاني اول، در سال ١٩١٨ امپراتوري عثماني را بين خود تقسيم كنند. بخش‏هايي به بريتانيا و بخش‏هايي به فرانسه رسيد. تركيه به عنوان جمهوري اعلام استقلال كرد. سلطان‏هاي عثماني خود پس از شكست خلافت فاطميان مصر خود را خليفه‏ي مسلمانان اعلام كرده بودند. پس از اعلام جمهوري، مصطفا كمال پاشا سلطان عثماني را از خلافت نيز عزل كرد و بساط اين دولت به كلي از صفحه‏ي تاريخ برچيده شد.

اين نوشته خلاصه‏اي خيلي كوتاهي بود از كتابي به نام ”روياي عثمان“ نوشته‏ي يك خانم امريكايي به نام كارولين فينكل كه مي‏توانيد در وبگاه آمازون آن را ببينيد.

در برخورد بين دولت عثماني و اروپا يكي از مهم‏ترين نقاط تاريخي از ديد اروپاييان نبرد دريايي لوپانتو است. ناخداي بازنشسته حميد كجوري در وبلاگ خود در اين باره مطالب جالبي نوشته است به اين نشاني:
بخش يكم: درآمد
بخش دوم: نيروي دريايي عثماني
بخش سوم: انگيزيسيون
بخش چهارم: اتحاد مقدس
بخش پنجم: شناورهاي جنگي در قرون وسطا
بخش ششم: پاروزنان قرون وسطا
بخش هفتم: جنگ و پايان كار
بخش هشتم: تصويرها

اتحاديه‏ي مقدس (Holy League) اروپا توانست در اين نبرد براي نحستين بار سپاه عثماني را شكست دهد و اسطوره‏ي شكست‏ناپذيري عثماني باطل شد. البته اين شكست براي عثماني چندان اهميتي نداشت و در مدت كوتاهي پس از لوپانتو دوباره اروپاييان را شكست دادند.

نوشتن دیدگاه

فرنگ و فرنگي

چهارشنبه ١٥/فروردين/١٣٨٦-٤/اپريل/٢٠٠٧

فرانك‏ها (Franks) قبيله‏اي ژرمن بودند كه در سده‏ي چهارم ميلادي وارد قلمروي امپراتوري روم شدند. پس از فتح كشور گل (Gaul) توسط روميان در آنجا ساكن شدند. اين كشور بعدها به نام آنان فرانس (France) يعني سرزمين فرانك‏ها ناميده شد. در سده‏ي هشتم ميلادي/دوم خورشيدي شاه آنان به نام چارلز بزرگ (در لاتين كارلوس ماگنوس و در زبان فرانسه شارلماني يا شارلمان Charlemagne) پيروزي‏هاي بزرگي به دست آورد و به مقام امپراتوري روم مقدس رسيد. وي با هارون الرشيد خليفه‏ي معروف عباسي ارتباط برقرار كرد و هارون الرشيد برايش به عنوان هديه ساعت مكانيكي آبي و پيلي سپيدرنگ فرستاد.
از آن زمان اروپاييان در زبان پارسي به نام فرنگي (در عربي فرنجي) شناخته مي‏شدند. با شروع جنگ‏هاي صليبي در سده‏ي يازدهم ميلادي/چهارم خورشيدي دوباره صفت فرنگي و فرنگ در زبان ما ديده مي‏شود. سعدي در بوستان مي‏گويد:
بدو گفت اي يار شوريده رنگ ——— تو هرگز غزا كرده‏اي در فرنگ؟

با كشف دنياي جديد يا قاره‏ي امريكا سيل محصولات جديد به دنياي قديم سرازير شد و در زبان پارسي اين محصولات به عنوان فرنگي شناخته شدند. مثلا گوجه‏ي فرنگي، هويج فرنگي، توت فرنگي، نخود فرنگي، تره فرنگي و … حتا بيماري كوفت يا سيفيليس (syphilis) به نام آبله‏ي فرنگي شناخته مي‏شد.

در دوران نوين نيز با سفر ناصرالدين شاه قاجار به فرانسه ارتباط و برخورد با مفهوم‏ها و محصول‏هاي فرنگي شدت گرفت. همين موضوع بسياري از پارسي زبانان را به اشتباه به اين گمان انداخته كه فرنگ همان فرانسه است و ما از زمان قاجار با فرنگ آشنا شده‏ايم.

نوشتن دیدگاه

بوستان سعدي

دوشنبه ١٣/فروردين/١٣٨٦-٢/اپريل/٢٠٠٧

شيخ مصلح‏الدين سعدي شيرازي از بزرگترين سخنوران زبان پارسي است. بر اساس نوشته‏هاي خودش در كودكي پدرش را از دست داد.
مرا باشد از درد طفلان خبر ——- كه در خردي از سر برفتم پدر

سپس به دليل ناآرامي‏هاي سياسي با حمايت حاكم شيراز، ابوبكر بن سعد زنگي، شهر را ترك كرد.
سعديا! حب وطن گرچه حديثي است شريف ——- نتوان مًرد به سختي كه ”من اينجا زادم“
(اشاره به حديثي از پيامبر اسلام: حب الوطن من الايمان=وطن دوستي نشانه‏ي ايمان است)

وي به خاطر علاقه و وابستگي به سعد پسر ابوبكر زنگي، تخلص سعدي را برگزيد. پس از خروج از شيراز، در نظاميه‏ي بغداد درس خواند و داراي مقرري (به اصطلاح آن زمان ”ادرار“) يا بورسي بود كه به احتمال از طرف حاكم شيراز برايش تهيه شده بود:
مرا در نظاميه ادرار بود ——— شب و روز تلقين و تكرار بود

سپس به حج رفته و بعد از آن به گردش و تجربه در جهان آن روز پرداخت: از هند (شهر سومنات) و چين و كاشغر در شرق گرفته تا اورشليم و شمال آفريقا (مغرب) در غرب.
بتي ديدم از عاج در سومنات ———- مرصع چو در جاهليت منات

قضا را، من و پيري از فارياب ——- رسيديم در خاك مغرب به آب

وي سپس به زادگاه خود شهر شيراز بازگشت.

سعدي در سال ٦٥٥ هجري قمري/٦٣٦ خورشيدي به نگارش يك مثنوي پرداخت تا تجربه‏هاي خود را بيان كند.
در اقصاي عالم بگشتم بسي ——— به سر بردم ايام با هر كسي
تمتع به هر گوشه‏اي يافتم ——— ز هر خرمني خوشه‏اي يافتم…
دريغ آمدم زآن همه بوستان ——— تهي دست رفتن بر دوستان
به دل گفتم از مصر قند آوردند —— بر دوستان ارمغاني برند
مرا گر تهي بود از آن قند دست —— سخن‏هاي شيرين‏تر از قند هست…
ز شش صد فزون بود پنجاه و پنج ——– كه پردُر شد اين نامبردار گنج

سعدي در زمان خود شهرت فراواني در سخنوري كسب كرده بود. گويا براي تحكيم موقعيت خود و رقابت با استاد بزرگ سخن پارسي، فردوسي توسي، مثنوي خود را بر همان وزن و بحر شاهنامه (يعني بحر متقارب و وزن فعولن فعولن فعولن فعول) سرود. بر خلاف گلستان، سعدي به اين مثنوي نام خاصي نداد و در تمام تذكره‏هاي ادبي به نام سعدي‏نامه شناخته مي‏شده است. در سده‏هاي اخير ادب‏شناسان نام ”بوستان“ را براي آن برگزيدند كه با نام گلستان همخواني دارد.
بوستان سعدي داراي ده در يا باب است:
چو اين كاخ دولت بپرداختم ———– بر او ده در از تربيت ساختم
يكي باب عدل است و تدبير و راي ——— نگهباني خلق و ترس خداي
دوم باب احسان نهادم اساس ———- كه منعم كند فضل حق را سپاس
سوم باب عشق است و مستي و شور ——– نه عشقي كه بندند بر خود به زور
چهارم تواضع، رضا پنجمين ——— ششم ذكر مرد قناعت گزين
به هفتم در، از عالم تربيت ——— به هشتم در، از شكر بر عافيت
نهم باب توبه است و راه صواب ——– دهم در مناجات و ختم كتاب

يك ترجمه‏ي انگليسي از بوستان را در اين نشاني پيدا كردم.

وي در سال بعد يعني ٦٥٦ هجري قمري/٦٣٧ خورشيدي به نگارش كتاب گلستان به نثر مسجع و آميخته با شعر پرداخت و در آن تجربه‏هاي خود را بازگو كرد.
در اين مدت كه ما را وقت خوش بود ——- ز هجرت شش صد و پنجاه و شش بود
گلستان داراي يك ديباچه، هشت باب، و بخش پايان كتاب است. نام باب‏هاي گلستان بدين شرح است:
باب يكم: در سيرت پادشاهان
باب دوم: در اخلاق درويشان
باب سوم: در فضيلت قناعت
باب چهارم: در فوايد خاموشي
باب پنچم: در عشق و جواني
باب ششم: در ضعف و پيري
باب هفتم: در تاثير تربيت
باب هشتم: در آداب صحبت

چند ماه پيش در زمان بازخواني گلستان يادداشت‏هايي كرده‏ام كه به زودي در اينجا خواهم آورد.

نوشتن دیدگاه

منشور كوروش بزرگ

يك‏شنبه ١٢/فروردين/١٣٨٦-١/اپريل/٢٠٠٧

تصميم دارم ترجمه‏ي منشور كوروش بزرگ را پيدا كرده و در اينجا بگذارم تا ببينم واقعا اين همه كه گفته مي‏شود نخستين منشور حقوق بشر است تا چه اندازه واقعي است.

اين هم ترجمه‏ي نادقيق و سرسري من از اين منبع. به زودي آن را ويرايش خواهم كرد.

بند ٣: شخص نالايقي [يعني نابونيدوس] نصب شده بود كه بر كشورش سروري كند

بند ٤: و او بر آنان … تحميل مي‏كرد

بند ٥: او نمونه‏اي از ايساگيلا درست كرد براي شهر اور و باقي مركزهاي ديني

بند ٦: مناسكي كه براي آنان نامناسب بود. نمايشي نامقدس كه … پيشكش مي‏كردند بدون ترس روزانه وردهايي را تكرار مي‏كرد. بدون احترام

بند ٧: بر پيشكش‏هاي معمولي پايان نهاد و در مركزهاي ديني دخالت مي‏كرد. او در مركزهاي مقدس تاسيس كرده بود. با نقشه‏هاي خود از پرستش مردوك، پادشاه خدايان، كناره گرفت

بند ٨: او پيوسته در حق شهر مردوك شرارت مي‏كرد. بدون وقفه بر ساكنان آن تحميل مي‏كرد و پيوسته آنان را نابود مي‏كرد.

بند ٩: خداي خدايان با شنيدن ناله‏هاي مردم خشم‏آلوده از نابونيدوس عصباني شد و مرزهاي آنان را … كرد. خداياني كه در ميان آنان زندگي مي‏كردند آنان را فراموش كردند.
بند ١٠: عصباني از اين كه او [نابونيدوس] آنان را به بابل آورده است. مردوك، خداي متعال و خداي خدايان به سكونت‏گاه‏هايي كه رها شده بودند روي كرد

بند ١١: و همه‏ي مردم سومر و اكد كه جنازه شده بودند. بازگشت كرد و به آنان رحم كرد. بازگشت كرد و به آنان رحم كرد. او همه‏ي سرزمين‏هاي اطراف را بررسي كرد. همه‏ي آنان را

بند ١٢: او همه جا را گشت و سپس پادشاه پرهيزگاري را دلخواه خود گرفت. دستش را گرفت و نامش را صدا كرد: كوروش شاه انشان. مردوك نام او را به عنوان پادشاه همه‏ي جهان اعلام كرد.

بند ١٣: مردوك همه‏ي زمين گوتيوم و همه‏ي اومان-ماندا [ماد] را در پاي او به كرنش آورد و او [كوروش] با پرهيزگاري همه‏ي مردم سياه-سر را شباني كرد

بند ١٤: همان مردمي كه مردوك او را بر آنان پيروزي داده بود. مردوك، خداي بزرگ، نگهبان مردم او، با خوشحالي به كارهاي او و قلب راست نگاه كرد.

بند ١٥: مردوك به او دستور داد كه به شهر او يعني بابل برود. او كوروش را بر مسير بابل قرار داد و همچون همراه و دوستي در كنار او مي‏رفت.

بند ١٦: ارتش وي كه شماره‏ي آن مانند آب رودخانه دانسته نيست به تمامي مسلح در كنار او گام برمي‏داشت.

بند ١٧: مردوك او را بدون جنگ و نبرد وارد شهر بابل كرد. او بابل را از سختي نجات داد. او نابونيدوس، شاهي كه به مردوك احترام نمي‏گذاشت، را در دست كوروش تحويل داد.

بند ١٨: همه‏ي مردم بابل همه‏ي سرزمين سومر و اكد، شاهزادگان و فرمانداران، به او تعظيم كردند و پاي او را بوسه دادند. آنان از پادشاهي وي خوشنود شدند و رويشان درخشيد.

بند ١٩: خدايي كه با ياري او مردگان زنده شدند و همه از سختي نجات يافته بودند با شادي به او درود فرستادند و نامش را ستودند.

بند ٢٠: من كوروش هستم شاه جهان، شاه بزرگ، شاه قدرتمند، شاه بابل، شاه سومر و اكد، شاه چهار اقليم

بند ٢١: پسر كمبوجيه (كامبيز)، شاه بزرگ، شاه انشان. نوه‏ي كوروش، شاه بزرگ، شاه انشان. نبيره‏ي چيش پيش (تيس پيس)، شاه بزرگ، شاه انشان.

بند ٢٢: از خاندان ابدي پادشاهي. بعل و نابو پادشاهي او را [مرا] دوست دارند. آنان پادشاهي او را براي نشاط قلب خود مي‏خواهند. وقتي من به روشي صلح‏جويانه وارد بابل شدم

بند ٢٣: منزل شاهانه‏ام را در كاخ شاهي گرفتم در ميان شادي و خوشحالي. مردوك، خداي بزرگ، مشيت خود را به صورت قلب بزرگواري براي من تعيين كرد كه عاشق بابل باشم و من روزانه به پرستش او مي‏پردازم.

بند ٢٤: ارتش انبوه من با صلح وارد شهر بابل و تمام مركزهاي مقدس آن شد. شهروندان بابل نيز كه نابونيدوس بر آنها تحميل كرده بود كه خواست خدايان نبود و در خور آن مردم نبود

بند ٢٥: من از فرسودگي‏شان آسوده‏شان كردم و آنان را از خدمت آن رسوم آزاد كردم. مردوك، خداي بزرگ، از كارهاي نيك من خوشنود شد.

بند ٢٦: او بر من، كوروش، بركت فرستاد. پادشاهي او را مي‏پرستد و بر كمبوجيه، پسري كه فرزند من است و بر همه‏ي ارتش من.

بند ٢٧: و با صلح در برابر مردوك ما دوستانه در اطراف حركت كرديم. با كلام والاي او همه‏ي شاهاني كه بر تخت مي‏نشينند

بند ٢٨: در تمام دنيا از درياي برين تا درياي زيرين. كه در مناطق دوردست زندگي مي‏كنند، شاهان باختر كه در چادر زندگي مي‏كنند، همه‏ي آنان

بند ٢٩: باژ‏هاي سنگين خود را به پيش من آوردند و در بابل بر پاي من بوسه زدند. از بابل تا آشور، از سوسا (شوش)، آگاده، اشنونا، زمبان، مي-تورنو، در، تا منطقه‏ي گوتيوم، مركزهاي مقدس در سوي ديگر تگريز (دجله) كه حرم‏هايشان مدت زيادي رها شده بود.

بند ٣٠: من تصويرهاي خدايان را كه از پيش در آنجا [بابل] سكونت قرار داشتند به جاي خودشان برگرداندم و گذاشتم كه در منزل ابدي‏شان سكونت داشته باشند. من همه‏ي ساكنان‏شان را گرد آوردم و آنان را به سكونت‏گاه‏شان برگرداندم.

بند ٣١: افزون بر اين، به فرمان مردوك، خداي بزرگ، من آنها را در خانه‏هايشان ساكن كردم. در منزل‏هاي دلپذير خدايان سومر و اكد كه نابودينوس با وجود خشم خداي خدايان آنان را به بابل آورده بود.

بند ٣٢: باشد كه همه‏ي خداياني كه من در مركزهاي مقدس‏شان برگرداندم هر روز

بند ٣٣: از بعل و نابو بخواهند كه روزهاي من طولاني باشد و باشد كه شفاعت رفاه حال مرا بكنند. باشد كه به مردوك، خداي من، بگويند: براي كوروش، شاهي كه به تو احترام مي‏گذارد و براي كمبوجيه، پسرش.

بند ٣٤: مردم بابل شاهي مرا بركت دهند و من همه‏ي اين سرزمين را در منزل‏هاي صلح‏آميز ساكن كردم.

بند ٣٥: من روزانه تعداد پيشكش‏هاي قو، دو اردك، و ده قمري را اضافه كردم بر تعداد پيشين پيشكش‏هاي قو و اردك و قمري.

بند ٣٦: دور-ايمگور-انليل ديوار بزرگ بابل، وضعيت دفاعي آن را تقويت كردم.

بند ٣٧: ديوار آجري بارانداز كه شاه پيشين ساخته بود اما تمام نكرده بود

بند ٣٨: و تمام شهر را در بر نگرفته بود و هيچ شاه پيشيني تمام نكرده بود

بند ٣٩: با آجر و ملاط من از نو ساختم و تمام كردم

بند ٤٠: دروازه‏هاي باشكوه سدار با روكش مفرغ، آستانه‏ها و سوراخ‏هاي دري كه از مس ريخته شده بود من همه را ترميم كردم.

بند ٤١: كتيبه‏اي با نام آشوربانيپال، شاهي كه پيش از من بود، در آن ميان ديدم.

پي‏نوشت:
اين دو ترجمه را هم پيدا كردم كه بهتر هستند:

ترجمه خداداد رضاخاني

ترجمه دكتر رضا مرادي غياث آبادي

نوشتن دیدگاه