بایگانیِ ژوئن, 2004

جزیره‌ی ایرانی

چهارشنبه ٢٧/خرداد/١٣٨٣

اين نوشته هم مال چند سال پيش اه.

هر واژه‌ای برای خود دارای هویت، تاریخ و زندگی‌‌نامه‌ای است كه گاهی بی‌توجهی يا بی‌‌اطلاعی از آن می‌‌تواند ضررهای بزرگی در پی داشته باشد. ریشه‌‌شناسی (etymology) بخشی از زبان‌‌شناسی است كه به اين مهم می‌‌پردازد.

گاهی این بی‌‌اطلاعی ضرر چندانی ندارد. مثلاً در فرهنگ عامه‌ی مردم خراسان نذری به نام «آش بودَردا» وجود دارد. مردم كه نمی‌دانستند بودردا يا در اصل «اَبودَرداء» كلمه‌ای عربی است گمان می‌‌كردند اين صحابی پیامبر اسلام دردها و مصائب بزرگ و زیادی کشیده و به همين خاطر بودردا نامیده می‌‌شود. و هرگاه خود به درد یا مصیبتی گرفتار می‌‌شوند آش بودردا نذر می‌كنند. بابا طاهر عريان همدانی نيز به تبع فرهنگ زمان خود می‌‌گويد:
شوام از شام يلدا تيره‏تر بی —- درد دلم ز بودردا بتر بی
(شبم از شام يلدا تيره‏تر است. درد دلم از بودردا بدتر است)

ولی این كه عرب‌‌ها گمان كنند جزیره‌ی «بوموسا» (كه به غلط ابوموسی خوانده و نوشته می‌شود) جزیره‌ای است عربی خطر و ضرر بسیار بزرگی برای تمامیت ارضی ایران عزیز به حساب می‌‌آيد.

اين كلمه تشكيل شده از دو بخش «بوم» و «سا»: بوم به معنای زمين و سرزمين است. اما «سا» يا «سُو» (كه «سُوز» نيز گفته می‌شود، هر دو با اُی كوتاه) در گویش‌‌های محلی ایران همان سبز است. پس «بوموسا» یعنی «سرزمين سبز» و اين نام يادگار دوران سرسبزی این جزیره است. به طوری كه در گذشته مردم بندر لنگه به اين جزيره «گپ سوزو» یا «گپ سبزو» می‌‌گفتند.

اهالی جنوب نام اين جزيره را به صورت صحیح بوموسا تلفظ می‏كنند اما در متن‏های رسمی به گمان غلط بودن آن، برای تصحیح آن را به شكل «ابوموسی»! می‌نویسند.

كلمه‌ی «سا» در شهر زیبای دیگری از این سرزمین بزرگ دیده می‌‌شود و آن هم شهر «ساری» است تشكيل شده از «سا» و «ری» یعنی «شهر سبز». «ری» يا «رِگا» در فارسی باستان «شهر» معنا می‌‌دهد مانند شهر باستانی ری و نیز مراغه كه در اصل «مَه رِگا» به معنای «شهر بزرگ» بوده است.

بنابراين تأكيد بر تلفظ و نگارش صحيح اين نام به صورت «بوموسا» يا حتا «بوموسو» برای حفظ هويت ایرانی این جزیره ضروری است. همان طور كه دیگر امروزه كسی به شهر پر از گل گلپايگان نمی‌‌گوید «جُرفاذِقان»!!

برای اطلاعات بيشتر نگاه كنيد به مقاله‌ی «بوموسا و دگرگونی نام‌های جغرافیایی ایران» نوشته‌ی آقای فریدون جنیدی در مجله‌ی گلچرخ شماره ۱۴ مرداد ۱۳۷۵.

نوشتن دیدگاه

نت كافه

سه‏شنبه ٢٦/خرداد/١٣٨٣

اين مطلب رو چند سال پيش نوشتم در مورد مكان‏هايي كه به غلط كافي نت ناميده مي‏شند.

چندي پيش وقتي يك راننده‏ي تاكسي متوجه شد كه من مهندس كامپيوتر هستم براي اين كه نشان دهد مطلع به مسائل (يا شايد مصائب!) روز است و انگليسي نيز مي‏داند پرسيد: راستي آقا اين كافي نِيت چيه؟

معمولاٌ هر پديده‏ي صنعتي و تكنولوژيك تاثيرهاي فرهنگي و اجتماعي نيز همراه دارد. با همگاني شدن اينترنت در آغاز دهه‏ي ١٩٩٠ ميلادي نيز تغييرات اجتماعي و فرهنگي در جامعه‏ها (و از جمله در جامعه‏ي امريكا) به وجود آمد. اين تغييرات فرهنگي اثر خود را در زبان [انگليسي] به صورت توليد واژه‏ها و پيشوندهاي جديد نشان دادند. يكي از اين پيشوندها حرف e كوتاه شده‏ي electronic (الكترونيك) است كه در كلمه‏هايي چون e-mail (نامه‏ي الكترونيك)، e-commerce (بازرگاني الكترونيك) و e-business (تجارت الكترونيك) به كار مي‏رود.
يكي ديگر از اين پيشوندها cyber گرفته شده از كلمه‏ي cybernetics (علم كنترل و مديريت) است كه در واژه‏هايي چون cyberspace (فضاي سايبرنتيك يا همان اينترنت)، cyberdate (دوست اينترنتي)، cyberpunk (خلافكار اينترنتي) و مانند آن ديده مي‏شود.

در سال‏هاي ١٩٩٤ به بعد براي دسترسي افراد در خارج از دانشگاه‏ها، شركت‏ها و مركزهاي تحقيقاتي و نيز كساني كه تجهيزات يا هزينه‏ي لازم براي اتصال خصوصي به اينترنت را نداشتند مكان‏ها يا مغازه‏هايي عمومي به نام cybercafé ايجاد شد كه بعدها براي درك همگان به Internet café يا به اختصار net café مشهور شدند. متاسفانه اين مكان‏هاي تجاري در فارسي به عنوان coffee net شناخته مي‏شوند يعني شبكه‏ي [توزيع يا فروش] قهوه!!! كه ظاهرا هيچ ربطي به كار اين مكان‏ها ندارد.

يكي از دلايل اين اشتباه، بي‏اطلاعي يا بي‏سوادي كساني است كه متاسفانه در صنعت كامپيوتر ايران به وفور يافت مي‏شوند و دست اندر كار نيز هستند! حتي بسياري از كارشناسان و تحصيل‏كردگان نيز به علت بي‏دقتي يا بي‏اطلاعي از جريان اين مغازه‏ها به معني (يا در واقع بي‏معني بودن) عبارت ’كافي نت‘ توجه نمي‏كنند.

دليل دوم شايد به علت غلبه‏ي فرهنگي كساني است كه با فرهنگ فرانسه تحصيل كرده و بزرگ شده‏اند. اين افراد معتقدند براي وارد كردن كلمه‏هاي خارجي به زبان فارسي بايد آنها را از طريق زبان فرانسه وارد كرد! مثلا با اين كه زبان خارجي در رشته‏هاي پزشكي و مهندسي در دانشگاه‏هاي ايران زبان انگليسي است دانشجويان و تحصيل‏كردگان پزشكي بايد به صورت هُزوارش كلمه‏ها را به انگليسي بنويسند اما به فرانسه تلفظ كنند مانند كيست (cyst)، لوسمي (leukemia) و مانند آن. بگذريم از اين كه وقتي اين دانشجويان بيچاره از كلمه‏هاي فرانسه استفاده نمي‏كنند بايد عبارت‏هاي عربي‏اي به كار ببرند كه شايد خود عرب‏هاي امروز نيز نفهمند و به كار نبرند چه رسد به فارسي زبانان. عبارت‏هايي مانند تصلب الشرايين (به جاي رگ بستگي)، قدامي (به جاي پيشيني)، ذات الجنب (به جاي پهلو درد) و قاشكسيا (cachexia)! معلوم نيست تكليف زبان رسمي اين كشور يعني فارسي چه مي‏شود؟

يا براي معادل‏سازي كلمه‏ي كامپيوتر [به معني شمارشگر يا حسابگر]، پديده‏اي كه محصول فرهنگ امريكايي-انگليسي است از زبان فرانسه مدد گرفته مي‏شود و چون فرانسويان به كامپيوتر مي‏گويند اورديناتور (ordinateur به معني نظم‏دهنده) معادل فارسي كامپيوتر مي‏شود رايانه (از ريشه‏ي راينيدن به معني نظم دادن و كنترل كردن).

حال وقتي اين افراد با كلمه‏ي café در اصطلاح net café روبرو مي‏شوند به گمان آن كه صحبت از كافه و ميكده و منكرات است و يا براي دوري از تداعي اين مفهوم اين عبارت را به coffee net تغيير مي‏دهند.

بنابراين پسنديده‏تر آن است كه به جاي عبارت غلط و زشت و بي‏معني ’كافي نت‘ بگوييم ’نت كافه‘ :d.

[توضيح: هُزوارش (hozvaresh) اصطلاحي پارسي است و به واژه‏هايي گفته مي‏شود كه از زبان آرامي، وارد زبان پهلوي شده‏اند. اين كلمه‏ها در كتيبه‏ها و كتاب‏هاي پهلوي به خط پهلوي نگاشته مي‏شدند اما هنگام خواندن، بازگردانده‏ي پهلوي آنها خوانده مي‏شد. مثلا مي‏نوشتند ”ملك“ و مي‏خواندند ”شاه“ يا انگار امروزه بنويسيم لايف و بخوانيم زندگي]

نوشتن دیدگاه

راستي كدام يك پينك است؟

دوشنبه ٢٥/خرداد/١٣٨٣

همون طور كه قبلا گفتم سال ١٣٧٧ دو تا كتاب در تهران چاپ شد كه ترجمه‏ي بعضي ترانه‏هاي گروه پينك فلويد بود.

يكي با نام ”ناقوس جدايي“ كار آقاي كاوه باسمنجي (Basmenj شهري در نزديكي تبريز) روزنامه‏نگار بود.

دومي هم ”ترجمه‏ي ترانه‏هاي پينك فلويد“ كار مرحوم فرخ تميمي و محمود آزاد (م.ا.) تهراني بود كه هر دو شاعرند.

هر دو ترجمه سعي كرده بودند ترجمه‏ي ادبي كنند در حالي كه ترانه متن عاميانه و محاوره‏اي اه.
دوم اين كه اشكالات ترجمه‏شون خيلي زياد بود (حدود ١ غلط در هر صفحه) به خصوص جاهايي كه مثل آلبوم ديوار از اصطلاحات عاميانه و slang استفاده شده بود. مثلا axe در اصطلاح موسيقي به گيتار مي‏گند به خاطر شباهتش به تبر. به گيتارزن هم مي‏گند axeman. اما تو هر دو كتاب my favorite axe به ”تبر محبوب من“ ترجمه شده بود. اگه فيلم ديوار رو هم ديده بودند متوجه مي‏شدند كه داره در مورد گيتارش حرف مي‏زنه.

يا اين خط:

I’ve got those swollen hands blues

يعني: من قطعه‏هاي بلوزي بلدم كه دستم از زدنشون باد كرده.
ترجمه شده بود: من يك بلوز آستين پفكي دارم!
در صورتي كه بلوز (blues) سبك موسيقي اه. بلوز لباس به اين صورت اه: blouse و بيشتر در انگليسي لباس زنونه است در حالي كه گوينده مرد اه.

براي همين يه مقاله نوشتم در مورد اشكالات هر دو كتاب به طور كلي و منتشر هم شد. بعد تصميم گرفتم خودم يه ترجمه‏ي مناسب انجام بدم. حدود ١ ماه طول كشيد كه يه كتاب نوشتم به نام ”راستي كدام يك پينك است؟“.
اين يه خط از شعر Have a Cigar (يه سيگار برگ بگير) اه. كه در اون راجر واترز به كمپاني‏هاي موسيقي طعنه مي‏زنه. از زبون يه مدير شركت مي‏گه:

The band is just fantastic,
That is really what I think.
Oh, by the way, which one’s Pink?

يعني:
گروه‏تون كلا معركه است
واقعا اين طوري فكر مي‏كنم.
اوه. راستي كدوم يكي‏تون اسمش پينك اه؟

منظورش اين اه كه طرف اصلا نمي‏دونه پينك اسم گروه اه نه اسم يكي از افراد اون. بعد ازشون تعريف هم مي‏كنه.

خيلي وقت بود كه مي‏خواستم اين كتاب رو روي اينترنت بذارم اما به خاطر اين كه با مايكروسافت ورد ٦ تحت ويندوز ٣.١ نوشته شده بود نمي‏شد. بالاخره به كمك دوست عزيزم مهرداد همه‏ي كتاب به يونيكد تبديل شد و حالا به تدريج توي اين وبلاگ منتشرش مي‏كنم.

نوشتن دیدگاه

ريگن

يك‏شنبه ٢٤/خرداد/١٣٨٣

اين جمهوري‏خواهان امريكا هم گندش رو درآوردند. همه‏اش رونالد ريگن ديونه رو نشون مي‏دند و دارند ازش به قول ما امام‏زاده و به قول خودشان قديس (saint) درست مي‏كنند.

كاش راجر واترز يه آلبوم مشتي ديگه بده و يه حالي به اين جمهوري‏خواهان امريكا بده.
واترز سال ١٩٨٧ آلبوم Radio K.A.O.S (كي‏آس بازي با كلمه‏ي chaos به معني آشوب) رو بيرون داد كه در قالب يه برنامه‏ي راديويي اه و يه مجري داره كه آهنگ‏هاي درخواستي پخش مي‏كنه. توي اين آلبوم به مارگارت تاچر (نخست‏وزير وقت انگلستان) و رونالد ريگن (رئيس جمهور وقت امريكا) خيلي اعتراض مي‏كنه.
يه قسمتي هست به اين صورت:

Radio announcer: Do you really think Iranian terrorists would have taken Americans hostage if Ronald Reagan were president?
Do you really think the Russians would have invaded Afghanistan if Ronald Reagan were president?
Do you really think third-rate military dictators would laugh at America and burn our flag in contempt if Ronald Reagan were president?

Concerned Citizen: Well, it might work!

Hostage: We as a group do most importantly want to beseech President
Reagan and our fellow Americans to refrain from any form of military or violent means as an attempt, no matter how noble or heroic, to secure our freedom.

ترجمه:
مجري راديو: آيا واقعا فكر مي‏كنيد اگه رونالد ريگن رئيس جمهور بود تروريست‏هاي ايراني [دانشجويان خط امام خودمون] امريكايي‏ها رو گروگان مي‏گرفتند؟ آيا واقعا فكر مي‏كنيد اگه رونالد ريگن رئيس جمهور بود روس‏ها به افغانستان حمله مي‏كردند؟ آيا واقعا فكر مي‏كنيد اگه رونالد ريگن رئيس جمهور بود ديكتاتورهاي نظامي دسته سوم به امريكا مي‏خنديدند و پرچم ما رو با تحقير آتش مي‏زدند؟
شهروند نگران: خب، فكر كنم درست اه.
گروگان امريكايي: ما همگي مصرانه از رئيس جمهور ريگن و هموطنان امريكايي‏مون تقاضا مي‏كنيم براي تامين آزادي ما از هرگونه روش نظامي يا خشن، صرف نظر از اين كه چقدر نجيبانه يا قهرمانانه باشد، خودداري كنيد.

بعد يه آهنگ يه نام Powers That Be (قدرت‏هاي آينده) پخش مي‏شه كه يه بند داره به اين صورت:

They like order, make-up, limelight power
Game shows, rodeos, star wars, TV
They’re the powers that be
If you see them come,
You better run – run

يعني:
اونا نظم رو دوست دارند، آرايش رو، قدرت در صحنه رو
نمايش‏ها بازي رو، طناب‏بازي گاوچرون‏ها رو، جنگ ستارگان رو، تلويزيون رو
اونا قدرت‏هاي آينده‏اند
اگه ديدي اونا دارند مي‏آن
بهتر فرار كني، فرار.

rodeo نمايش طناب‏بازي گاوچرون‏ها يا كابوي‏ (cowboy)ها اه. واترز اينجا طرح پيشنهادي رونالد ريگن يعني جنگ ستارگان رو با همان طناب‏بازي گاوچرون‏ها مقايسه كرده.
رونالد ريگن جرج دبليو بوش دهه‏ي ١٩٨٠ اه: سوتي‏هايي كه مي‏داد، چُرت‏هايي كه توي جلسات با ميخاييل گورباچف مي‏زد، چُرت زدن هنگام ديدار با پاپ، طرح‏هاي احمقانه، حمايت از كنتراهاي نيكاراگوئه.
حالا هي مي‏گند راني جون نقش مهمي در پايان جنگ سرد داشت. فكر كنم اگه توي جلسه‏ها خوابش نمي‏رفت حتما جنگ سرد هنوز هم ادامه داشت. تلاش‏هاي گورباچف به اسم ريگان نوشته شد.
ريگن وقتي در سال ١٩٨٠ در سن ٦٩ سالگي رئيس جمهور شد پيرترين رئيس جمهور امريكا بود.
چند تا سوتي ريگن (منبع sify.com)
):
- در زمان مبارزه تبليغات در مقابل جيمي كارتر براي انتخاب شدن (سال ١٩٧٩): درخت‏ها بيشتر از اتومبيل‏ها آلودگي ايجاد مي‏كنند!
- در شام رسمي در برزيليا (شهري در برزيل) سال ١٩٨١: به سلامتي مردم بوليوي! بعد كه فهميد چه سوتي داده گفت: مقصد بعدي ما اونجا اه.
- در نطق راديويي: شهروندان امريكايي! من امروز قانوني رو تصويب كردم كه روسيه رو غيرقانوني اعلام مي‏كنه. ٥ دقيقه بعد بمباران رو شروع مي‏كنيم. (خوشبختانه ميكروفن قطع بوده!)
- ما داريم سعي مي‏كنيم بيكاري (unemployment به جاي employment يعني اشتغال) رو زياد كنيم و فكر كنم موفق شديم!
- پرينسس ديويد! به جاي پرينسس دايانا.

نوشتن دیدگاه

تاريخ اروپا

شنبه ٢٣/خرداد/١٣٨٣

دارم يه كتاب تاريخ اروپا مي‏خونم نوشته‏ي آقاي نورمن ديويس (Norman Davis) كه خودش انگليسي اه و استاد دانشگاه كلمبياي امريكا و دانشگاه آكسفورد اه. ولي الان توي لهستان درس مي‏ده.

اين كتاب چند سال جايزه‏ي بهترين كتاب رو گرفته و حدود ١٤٠٠ صفحه داره و از پيش از تاريخ شروع كرده تا دهه ١٩٩٠ اومده.
٥٠ صفحه مقدمه داره كه اصلا اروپا چي اه و كجا اه و اين حرفا. بحث‏هاي جالبي كرده. گفته ايده‏ي اروپا در دوران روشنگري (Enlightenment) توسط كساني مثل ولتر مطرح شد. قبل از اون بيشتر ”دنياي مسيحيت“ (Christandom) مهم بود. ولي با نوزايي (رنسانس) ايده‏ي مسيحيت ضعيف شد و عامل همبستگي خوبي نبود. در قرن بيستم و به خصوص بعد از جنگ جهاني به دلايل سياسي سعي شد نقش اروپاي غربي مهم‏تر جلوه داده بشه و همه‏ي پيشرفت‏هاي دنيا و خوبي‏ها به حساب اروپاي غربي نوشته بشه. و تازه توي اروپاي غربي هم بيشتر آلمان غربي و انگلستان و فرانسه ”غرب“ به حساب مي‏آمدند. در حالي كه نقش لهستان، اسلاوها، ايتاليا و يوناني‏ها ناديده گرفته مي‏شد. الان هم خيلي از مردم دنيا وقتي حرف از اروپا مي‏شه به اين ٢-٣ تا كشور فكر مي‏كنند.
اما با وصغ مسخره‏ي كتابخونه اينجا كه بيشتر از ٦ هفته نمي‏شه يه كتاب رو پشت سر هم گرفت. بايد چند بار اين كتاب رو پس بدم و چند روز بعد دوباره بگيرم.
نورمن ديويس استاد (پروفسور) تاريخ اه و بيشتر تخصص‏اش در تاريخ لهستان اه و الان هم توي همين كشور تدريس مي‏كنه. دو تا كتاب مهم تاريخ هم درباره‏ي اين كشور نوشته:
قلب اروپا (Heart of Europe) و زمين بازي خدا (God’s Playground).

نوشتن دیدگاه

يك كتاب

جمعه ٢٢/خرداد/١٣٨٣

حدود ١٠ سال پيش داشتم براي پايان‏نامه‏ام (سيستم‏هاي ابررسانه توزيع‏شده يا distributed hypermedia) يه مقاله مي‏خوندم در مورد سيستم‏هاي ابررسانه و ابرمتن (يا همون hypertext). هنوز اينترنت به اين شدت گسترش پيدا نكرده بود و سمينارهاي ACM HyperText بيشتر در مورد سيستم‏هاي آزمايشي و تحقيقاتي بود تا سيستم‏هاي عملي.

توي اين مقاله از يه كتاب به نام Neuromancer نام برده شده بود كه يه كتاب عملي-تخيلي بود و نهايت ابررسانه بود. گفته بود در اين كتاب انسان‏ها مي‏تونند مغزشون رو به شبكه‏ي كامپيوتري وصل (plug) كنند و با شبكه تبادل اطلاعات كنند.

اين جريان گذشت تا سال ١٩٩٩ كه فيلم ميتريكس (The Matrix) اومد با همه تاثيرات و شگفتي‏ها و شيفتگي‏هاش.

دو سه هفته پيش با يكي از بچه‏هاي شركت صحبت مي‏كردم گفت من اين كتاب رو دارم. حالا كه برام آورده و دارم مي‏خونم مي‏بينم فيلم ميتريكس چقدر از اين كتاب وام گرفته و صداش رو در نياورده. خيلي از اصطلاحات فيلم از اين كتاب گرفته شده:
Matrix (شبكه‏ي اصلي)
Construct (برنامه‏ي شبيه‏سازي ميتريكس)
Zion (شهري كه انسان‏هاي خارج از ميتريكس ساخته‏اند)
ورود به شبكه‏ي ميتريكس (jack in)
وجود يه رئيس (تو فيلم مورفيس. تو كتاب Armitage)
يه زن هكر چرم‏پوش كه عاشق قهرمان داستان اه (ترينيتي و نئو در فيلم. Molly و Case در كتاب)
ديدار در پاريس و يه مرد فرانسوي (قسمت دوم ميتريكس)

نويسنده‏ي كتاب يه آقاي كانادايي اه به نام William Gibson كه ظاهرا ساكن ونكوور اه و اين كتاب رو سال ١٩٨٣ نوشته!! البته كتاب هم حال و هواي همون موقع رو داره. يعني وقتي كه هنوز پي.سي. چندان رايج نبوده و همه چيز mainframe بوده و كسي هم حرفي از اينترنت نشنيده بوده. (اون زمان اينترنت فقط در مراكز عملي-تحقيقاتي وجود داشته اون هم با نام ARPANET.)
ويليام گيبسون در سال ١٩٩٠ يه فيلم‏نامه هم بر اساس همين كتاب نوشته كه اون رو به صورت فايل دارم.

توي كتاب بيشتر قرار اه با يه سيستم هوش مصنوعي مبارزه كنند و يه اشاره‏هايي هم به آزمون تيورينگ (Turing Test) داره.

وسط داستان نيروهاي امنيتي كيس رو مي‏گيرند و مي‏گند ما مي‏دونيم تو با آرميتاژ رابطه داره (كاملا مثل نئو كه آقاي اسميت توي بازجويي مي‏گه ما مي‏دونيم تو با مورفيس رابطه داره).
جالب بود. هنوز وسط كتاب ام. كتاب جيبي و حدود ٣٠٠ صفحه است.
حتي فكر كنم اصطلاحات cyberspace و cyberpunk هم توسط اين كتاب معرفي شدند. بايد اين رو چك كنم….

نوشتن دیدگاه

مايكروسافت

چهارشنبه ٢٠/خرداد/١٣٨٣

دو سه روز گذشته مراسم ذكر خير مايكروسافت و جد و آبادش بود.

جريان اين طوري بود كه ويندوز XP (كه سرنام يا acronym عبارت Extremely Pashmaki اه) گفت درايو C جا نداره. اگه مثل يونيكس بود و مي‏شد يه دستگاه را نصب كرد (يا به زبان خودموني‏تر يه device رو mount كني!) ديركتوري ويندوز يا يه سري چيزا ديگه رو كپي مي‏كردم يه جا ديگه. ولي مجبور شدم يه سري از برنامه‏ها را uninstall كنم و روي درايو D نصب كنم. بعد فكر كنم بايد به پيتر نورتون و WinDoctor مشكوك بشم. چون WinDoctor گفت يه سري چيز ميز زيادي اه. من هم گفتم پاك كن. بعد از اين بود كه ديگه ابزار search ويندوز كار نكرد و مي‏گفت
A file required by Search Companion not found. اصلا هم نمي‏گفت اسم فايل چي اه.
ديدم My Computer|Manage هم ديگه كار نمي‏كنه!
رفتم توي سايت پشتيباني مايكروسافت. گفته بود srchasst.inf رو پيدا كنيد. روش right-click كنيد و install رو انتخاب كنيد. اين كار رو كردم. هيچ فرقي نكرد. بعد سي.دي. نصب ويندوز رو گذاشتم و رفتم توي حالت تعمير يا repair. چشمتون روز بد نبينه. ٤٥ دقيقه طول كشيد تا همه‏ي ويندوز رو از اول نصب كرد!!!! هر چي update در طول يك سال گذشته از سايت مايكروسافت نصب كرده بود پريده بود. دود شد رفت هوا! تنها لطفي كه كرده بود اين بود كه باقي برنامه‏ها سر جاشون بودند و كار مي‏كردند. و اين خودش خيلي اه!

بعد يه كار خيلي حرفه‏اي ديگه مايكروسافت اين اه كه وقتي ويندوز نصب مي‏شه همه سوراخ‏ها ايمني (security hole) و پورت‏هاي IP باز اه و firewall در كار نيست. من firewall خود ويندوز رو نصب كرده بودم ولي فكر نمي‏كردم اين ”تعمير“ اون رو هم آورده پايين. هرچي هم سعي كردم firewall رو بالا بيارم نمي‏شد. باز از همين پيغام‏هاي حرفه‏اي ”يه چيزي مي‏خوام پيدا نمي‏شه ولي اسمش رو هم بهت نمي‏گم كه چيه“. به اينترنت وصل شدم كه دوباره همه چيز رو نصب كنم. ٥٠ مگابايت service pack و ٣٠ مگ هم باقي چيزا!

در همين اوضاع و احوال بود كه در غياب firewall موجودي به نام slammer از باز بودن همه پورت‏ها و سوراخ‏هاي RPC و ساير سوراخ‏هاي ويندوز پشمك نهايت سوءاستفاده رو كرد و خودش رو وارد كامپيوتر من كرد!

ديدم چراغ مودم high-speed زده بيرون و داره اطلاعات مي‏فرسته! برنامه‏ي TCPView (محصول شركت SysInternals.com) رو نصب كردم كه مثل netstat يونيكس اه. ديدم اي بابا هزار تا اتصال برقرار اه. و دو تا برنامه به نام PDSched.exe و wapdate.exe دارند همين طوري واسه خودشون در فضاي باز ويندوز با اينترنت من شهوتراني مي‏كنند بد جور! با search ويندوز كه (همه اين چيزا زير سر اون بود و) حالا درست شده بود دنبال اين برنامه‏ها گشتم ولي پيدا نمي‏شدند!
من هم غيرتي شدم و زدم همه connectionها رو سقط جنين كردم يعني abort كردم! تا اين كه همه‏ي اون ٥٠ مگ download شد و نصب شد و بعدش هم اون ٣٠ مگ. ديگه ساعت ٣ نصفه شب بود!
وقتي كه همه چيز درست شد و firewall بالا اومد و سوراخ‏ها بسته شد رفتم توي لينوكس و اين فايل‏هاي بي‏حيا رو پيدا كردم. به قول دوستم حبيب، اين فايل‏ها رو زدم رو فلاپي چند بار پاكشون كردم. بعد فلاپي رو آتيش زدم و خاكسترش رو به باد دادم!

اين ويروس يا كرم لعنتي همه چيز رو غارت مي‏كنه. screenshot مي‏گيره دنبال cd key كلي بازي مي‏گرده و اسم رمز (password) همه چيز رو (ويندوز، sql، dba) رو مي‏ريزه توي يه فايل بعد با TFTP واسه صاحبش مي‏فرسته!

كه خوشبختانه من هيچ كدوم رو نداشتم.

نوشتن دیدگاه

مولانا

شنبه ١٦/خرداد/١٣٨٣ – ٥/جون/٢٠٠٤

من خيلي مولانا جلال‏الدين محمد بلخي رومي رو دوست دارم. مثنوي و ديوان شمس معركه است.
چند سال پيش كه يه سي.دي از ترجمه‏ي چند تا شعر ديوان شمس اينجا منتشر شد و مدونا و دمي مور و يه سري ديگه اين شعرها رو خونده بودند يا دكلمه كرده بودند يه منتقد تو روزنامه نوشت: !Rumi is a love machine يعني مثلا خداي عشق اه.

صحنه‏سازي‏هاي ديوان شمس عالي اه. مثلا:
در خرابات دلم انديشه‏هاست —– در هم افتاده چو مستان اي پسر
مرحوم علي دشتي يه كتاب داره به نام سيري در ديوان شمس. دلم براي اين كتاب تنگ شده. خيلي باحال اه.

اما يكي ديگه از تك بيت‏هاي مولانا كه من خيلي باهاش حال مي‏كنم اين اه:
اين تعصب‏ها همه از خامي است —– تا جنيني، كار خون‏آشامي است.
به نظر من اين بهترين نمونه‏ي صنعت ادبي ”ارسال تمثيل“ اه و يه انديشه‏ي بزرگ رو مي‏رسونه:
يعني تنگ نظري و تعصب رو به دنياي بسيار كوچك و تاريك زهدان تشبيه كرده. جنين فكر مي‏كنه همه چيز دنيا همون زهدان يا رحم اه. ولي بايد دستش رو بگيرند و از تو بكشندش بيرون تا نور و روشني رو ببينه. وقتي هم مي‏آد بيرون گريه مي‏كنه. وقتي كه مي‏آد بيرون مي‏فهمه كه دنيا خيلي خيلي بزرگتر از اون چيزي اه كه فكرش رو مي‏كرده. و كساني هم كه در دنياي بسته و تاريك تعصب هستند مثل جنين از خون تغذيه مي‏كنند. و هنوز هم كه چندين هزار سال از تاريخ بشر مي‏گذره تعصب‏هاي فرقه‏اي و ديني و نظري باعث بيشترين خون‏ريزي‏هاي معاصر اه. (من خيلي وقت‏ها از گفتن قرن ٢١ بدم مي‏اد. چون انگار دنيا قبل از مسيح و رم وجود نداشته. با اين جمله چندهزار سال تمدن پيش از اون مثل تمدن ايران، مصر، چين و باقي رو ناديده مي‏گيرند)
جنگ‏هاي جهاني، جنگ‏هاي منطقه‏اي، جنگ‏هاي مذهبي، هندوها و مسلمونا، فلسطيني‏ها و اسرائيلي‏ها. القاعده و نومحافظه‏كاراي امريكا.

وقتي توي يه سمينار توي يه دانشگاه درباره‏ي عرفان ايراني ترجمه‏ي اين شعر رو خوندم همه گفتند: WOW! Great. خلاصه كف همه دراومد.

خب. خيلي سياسي شد. بي‏خيال.
البته اينجا خيام رو خيلي بيشتر مي‏شناسند و اون هم به خاطر ترجمه‏هاي ادوارد فيتزجرالد اه. يه بار تو شركت صحبت از خيام و رومي شد. همه مايل بودند رباعيات خيام رو داشته باشند. من هم يه فايل داشتم براي همه اي-ميل كردم. براشون هم توضيح دادم كه خيلي از اين رباعيات منسوب به خيام اند. يكي از همكارام كه مكزيكي اه و انگليسي و فرانسوي هم بلده مي‏گفت: man! he’s really into booze يعني پسر اين بابا حسابي مشروب خور اه. D: گفتم نه بابا همه‏اش الكلي نيست. خيلي از اين رباعي‏ها منسوب به خيام اه. بعضي‏ها هم شراب شاعرانه است. كلا خيام رو خيلي دوست دارند.

اما به قول مولانا
ببستي چشم، يعني وقت خواب است ——- نه خواب است، اين حريفان را جواب است.

نوشتن دیدگاه