عبدالقادر مراغه‌ای

سه‌شنبه ۳/فروردین/۱۳۸۸ – ۲۳/مارچ/۲۰۰۹

کمال‌الدین ابوالفضایل عبدالقادر پسر غیبی حافظ مراغه‌ای یا مراغی (۷۵۴ تا ۸۳۸ ق) شاعر و خوشنویس، خواننده، نوازنده‌ی بربط یا عود، و از سرشناس‌ترین موسیقی‌دانان ایران در نیمه‌ی دوم قرن هشتم و اوایل قرن نهم هجری است. او پس از ابونصر فارابی آخرین موسیقی‌دان بزرگ و وارث موسیقی کلاسیک ایران به شمار می‌رود.

عبدالقادر از همان نوجوانی به موسیقی علاقه نشان داد و به آموختن نوازندگی ساز عود و خوانندگی مشغول شد. به سرعت در درک موسیقی و الحان و آهنگسازی و ساختن تصنیف تبحر پیدا کرد. او در جوانی به بغداد رفت و در دربار سلطان حسین و سلطان احمد جلایری جایگاه خاصی پیدا کرد. اما وقتی تیمور گورکانی در رمضان سال ۷۹۵ ق شهر بغداد را فتح کرد و فرمانروای بغداد سلطان احمد به دمشق گریخت، هنرمندان دربار او را به سمرقند، پایتخت تیمور، بردند. او به سرعت جایگاه خوبی در دربار تیمور پیدا کرد به طوری که تیمور او را «مولانا اعظم، قدوة الفصحا فی العالم، اوحد زمان، و نادره‌ی جهان» خواند.

عبدالقادر سه رساله‌ی موسیقی به نام‌های «جامع الالحان»، «مقاصد الالحان» و «کنز الالحان» نوشته است. برخلاف کتاب‌های دیگر آن دوران، این آثار به زبان پارسی نوشته شده‌اند. نسخه‌های این کتاب‌ها در کتابخانه‌های مهمی از جمله «نور عثمانیه» در ترکیه، «اسکندریه» در مصر و «آستان قدس رضوی» مشهد در ایران نگهداری می‌شود.

او در «جامع الالحان»، به ارائه و شرح قاعده‌های موسیقی می‌پردازد و در «مقاصد الالحان» تصنیف‌ها و آهنگ‌های خود را شرح می‌دهد. او در «مقاصد الالحان» به سی آهنگی اشاره می‌کند که برای سی روز ماه رمضان ساخته است. می گوید:

از من آهنگی برای ایام ماه رمضان خواستند، قبول کردم و خواجه رضوان‌شاه تبریزی گفت محال است. پس از دریافت تأییدیه‌ی شیخ‌الاسلام، تصمیم گرفتم برای هر روز ماه رمضان آهنگی خاص بسازم. شعر عربی را جلال‌الدین عبیدی و شعر فارسی را خواجه سلمان ساوجی می‌گفت و در سی روز عرضه‌ی مجموع را اعاده کردم بلازاید و نقصان. …. خواجه رضوان‌شاه صد هزار دینار زر و دختر خود را به نکاح شرعی به خانه من فرستاد.

عبدالقادر برای ثبت و نوشتن موسیقی از حرف‌های الفبا و نشانه‌هایی استفاده می‌کرد که نمونه‌ای از آن در زیر آمده است:


نمونه‌هایی از نت‌نویسی ایرانی عبدالقادر با الفبای پارسی

«کنز الالحان»، رساله‌ی سوم، مجموعه‌ی آهنگ‌های موسیقی و نمونه‌ی کامل ساخته‌های او با خط و نشانه‌هایی است که برای ثبت آهنگ‌هایش از آنها استفاده کرده است. اما متأسفانه نسخه‌ای از این کتاب یافت نشده و موسیقی‌دانان در حسرت آن تلاش می‌کنند تا از آثار باقی مانده به جزئیات آثار او دست پیدا کنند.

پس از این که عبدالقادر به عثمانی سفر می‌کند، سبک آهنگسازی او نیز در ایران کنار گذاشته می‌شود. اما هنوز تعدادی از آوازها و تصنیف‌های او به صورت گوشه در ردیف‌های موسیقی ایرانی به جای مانده است. گرچه سبک آهنگسازی او در ایران کنار گذاشته شد اما خوانندگان عثمانی آن را اجرا کردند. برخی از آهنگ‌هایش هنوز هم به نام‌های کیار یا قبار در ترکیه متداول است. در دوره‌ی آتاترک تعدادی از آثار موسیقی قدیم – که راویان شفاهی و خوانندگان هنوز آنها را در یاد داشتند – جمع‌آوری و به صورت نت امروزی موسیقی ثبت شد. سی تصنیف از این مجموعه منسوب به عبدالقادر مراغه‌ای است.

آقای محمدرضا درویشی، آهنگساز، پژوهشگر و موسیقی‌شناس قومی گروهی تشکیل داده است که به افتخار عبدالقادر مراغه‌ای نام آن را «عبدالقادر» نهاده است. پیش از وی فرهاد فخرالدینی برای سریال امام علی – که صداوسیمای ایران ساخت – از آثار عبدالقادر استفاده کرده و آنها را اجرا کرده است. درویشی هشتمین آهنگساز و موسیقی‌دانی است که به اجرای دوباره‌ی آثار عبدالقادر دست زده است. آقای درویشی ۲۲ تصنیف را در سفرهای متعدد به ترکیه و پرس‌وجو از موسیقی‌دانان ترک یافته و به اجرای دوباره‌ی آنها پرداخته است.

خاستگاه:
برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به این گزارش تصویری در «جدید آنلاین» که شامل یکی از قطعه‌های عبدالقادر نیز هست.

یک نظر بنویسید

نقد باورها – ۲

یک‌شنبه ۲/فروردین/۱۳۸۸ – ۲۲/مارچ/۲۰۰۹

رادیو فرانسه در ادامه‌ی مجموعه برنامه‌های خود با عنوان «نقد باورها» این بار به خط ایرانیان ایراد گرفته است. نام این بخش چنین است: ما ایرانیان هرگز از خود «خط مستقلی» نداشته‌ایم.

پیش از این که به پاسخ این ادعا بپردازم اجازه بدهید به چند نکته اشاره کنم:

۱- به نظر می‌رسد که گویا مجری برنامه آقای فرزاد جوادی – که اصلا هم بی‌طرف نیست – دوست دارد با گزیدن عنوان‌های جنجالی – که گاه مستقیم در سخن مهمان نیامده است – نظر خوانندگان را جلب کند. شاید این کار «ژورنالیستی» (به معنای منفی که در زبان ما یافته است!) به نظر برسد اما اصلا حرفه‌ای نیست و شاید بتوان آن را دروغ‌پراکنی نامید.

۲- در بخش پیشین گفتم که یکی از اشکال‌های این برنامه آن است که تنها یک مهمان دارد و مجری نیز بی‌طرف نیست.

۳- دیگر این که متاسفانه مجری گاه بی‌سوادی خود را نشان می‌دهد. برای نمونه:

مجری: یکی از کاستی‌های اصلی گذشته‌ی ۶۰۰-۲۵۰۰ ساله‌ی ما ایرانیان نداشتن تاریخ مکتوب درباره‌ی دوران باستان‌مان و آن قسمتی است که بیش از ۱۲۰۰ سال را از زندگی قوم ما و از تحولات تلخ و شیرین اجداد ما را دربرمی‌گیرد… یعنی از آن قسمتی از تاریخ‌مان که بدان می‌بالیم… هیچ کس واقعیت این امپراتوری بزرگ را نمی‌تواند انکار کند.

در کتاب «تاریخ اجتماعی ایران» نوشته‌ی شادروان مرتضا راوندی در فصل هخامنشیان آمده است که آنان به طور روزانه کارهایشان را ثبت می‌کردند و گزارش‌های گوناگونی برای بایگانی خود تهیه می‌کردند. از این گذشته، از هخامنشیان علاوه بر سنگ‌نبشته‌ها آثار فراوانی هست که هم اکنون در دانشگاه شیکاگو به امانت سپرده شده‌اند. پیشتر درباره‌ی «بایگانی دژ پارسه» (Persepolis Fortification Archive) و محتوای جالب و مهم آن نوشتم. یعنی همان مجموعه‌ی بی‌بهایی که چندی پیش گروهی از امریکاییان خواستار فروش آن برای پرداخت غرامت و بدهی دولت ایران بدانان شدند! گزارش بازخوانی این مجموعه از لوحه‌های گلی کتابی است نزدیک ۸۰۰ صفحه که بنداد خاوری (Oriental Institute) دانشگاه شیکاگو آن را به سال ۱۹۶۹ م/ ۱۳۴۸ خ منتشر کرده است. یعنی حدود ۴۰ سال پیش! شاید آقای مجری به دنبال کتاب صحافی شده با جلد شومیز و انتشاراتی از همان دوران هخامنشیان می‌گشته است که آن را نیافته است. با این حساب اثر مکتوبی از تمدن‌های سومر و آشور و بابل و کلده نیز در دست نیست. آیا باید درباره‌ی آنان را نیز گفت که تاریخی نداشته‌اند؟

مجری دوباره بر این ناآگاهی و باور اشتباه خویش پامی‌فشارد. نمونه‌ی دیگر:

این را نمی‌توان منکر شد که از آن دوران تاریخ مکتوبی نداریم. کسی از اجداد ما ایرانیان طی آن ۱۲۰۰ سال نه نوشته‌ای به عنوان تاریخ نه در بطن علم نه در فلسفه و نه در ادبیات از خود برجا نگذاشت. اگر تاریخ مکتوب داریم همه مربوط به ۱۴۰۰ سال بعد است. تا پیش از حمله‌ی اعراب پدران ما از خود نوشته‌ای بر جا نگذاشتند.

اگر ایشان نام روزبه پسر دادویه یا همان عبدالله ابن مقفع را شنیده بود، می‌دانست که وی بسیاری از آثار نوشتاری یا مکتوب پدران ما را که متعلق به همان دوران ۱۲۰۰ ساله‌ی پیش از حمله‌ی اعراب است به زبان عربی برگرداند. (در ضمن ساختار «نه .. نه .. فعل منفی» غلط است. باید بگوید: «نه در تاریخ به جا گذاشته نه در فلسفه».)

۳- میهمان برنامه، آقای دکتر همایون کاتوزیان، نیز گاه اشتباه‌هایی می‌کند مانند:

کاتوزیان: ما مدیون مورخین یونانی هستیم به خصوص هردوت. … حدس زده می‌شود شاهنامه بر مبنای کتابی به نام خدای‌نامگ بوده که در زمان ساسانیان جمع‌آوری شده بود. البته خیلی از متخصصان امروز معتقدند که شاهنامه اساسا مبنایش شفاهی بوده است. شاهنامه تاریخ نیست اساطیر افسانه و تاریخ افسانه‌ای است. شاهنامه به کلی درباره‌ی هخامنشیان ساکت است. درباره‌ی اشکانیان می‌گوید من اطلاع زیادی ازشان ندارم.

کاش دکتر کاتوزیان هم از فردوسی می‌آموخت و درباره‌ی چیزی که نمی‌داند همین کار را می‌کرد و می‌گفت من اطلاع ندارم. نمی‌دانم منظور وی از این که می‌گوید مبنای شاهنامه شفاهی بوده چیست و کدام متخصص امروزی چنین حرفی زده است. اگر شاهنامه را خوانده بود می‌دید که فردوسی همه جا از «دفتر باستان» نام می‌برد. آیا منظور از شفاهی بودن مبنای شاهنامه یعنی شاهنامه‌ی منثور ابومنصوری شفاهی بوده یا وجود نداشته؟ آیا خدای‌نامگ وجود نداشته؟ یا ابن‌مقفع چنین کتابی را از خودش درآورده؟ یا مبنای خدای‌نامگ ساسانی شفاهی بوده؟ درباره‌ی نیامدن نام هخامنشیان در شاهنامه نیز پژوهش‌هایی شده است. برای نمونه مقاله‌ی شادروان دکتر علیرضا شاپور شهبازی درباره‌ی ارتباط ساسانیان و هخامنشیان که پیشتر بدان اشاره کرده‌ام.

۴- طرفداری بیش از اندازه از یونان. بعد بحث جالبی مطرح می‌شود درباره‌ی علت این که چرا اجداد ما اصلا تاریخ ننوشته‌اند!

مجری: چه دلیلی دارد که یک نفر از اجداد ما تاریخ ما را ننوشته باشد؟

کاتوزیان: این برمی‌گردد به جامعه‌شناسی تاریخی ایران. به نظر من دلیل اصلی آن این است که آزادی بیان و قلم – که ما در یونان باستان داشتیم – در ایران باستان نبود. این کارها تشویق نمی‌شد. آزادی خیال نبود. دلیلش این نیست که آدمها به طور بالقوه نمی‌توانند این کار را بکنند.

جالب آن که آقای دکتر کاتوزیان می‌گوید «ما» در یونان داشتیم! وی از آزادی بیان و قلم در یونان باستان می‌گوید و این که در ایران چنین چیزی نبوده است. می‌دانیم که آزادی بیان و قلم امری امروزی است همان طور که حقوق بشر امروزی است. آقای کاتوزیان درباره‌ی استوانه‌ی کوروش می‌گوید که حقوق بشر پدیده‌ای امروزی است اما بعد درباره‌ی یونان می‌گوید که آزادی بیان و قلم داشتند.

اگر در یونان باستان، بر خلاف ایران باستان، آزادی بیان و اندیشه بود چه طور آناکسارگوراس (Anaxagoras) به خاطر این که گفت خورشید توده‌ی فروزانی است بزرگتر از پلوپونس (Peloponnese)، متهم شد که اندیشه‌های «خطرناک» دارد و مجبور شد آتن را ترک کند؟ اگر نام آناکساگوراس را نشنیده، نام سقراط را که حتما شنیده است. آیا سقراط هم به خاطر آزادی بیان مجبور شد جام شوکران را بنوشد؟ سقراط نیز متهم شد که «اندیشه‌های خطرناک» دارد و فکر جوانان را خراب می‌کند. کسی در نقش ارسطو در فلسفه و علم شک ندارد. اما در یونان باستان ارسطو می‌گفت که برخی انسان‌ها «برده» آفریده می‌شوند. و بسیار نمونه‌های دیگر. باید خدا را شکر کرد که آقای دکتر کاتوزیان به ایرانیان تخفیف دادند و نگفتند ایرانیان بالقوه استعداد این کار را نداشتند و ندارند. منظورم آن است که هر تمدنی نقطه‌های مثبت و منفی داشته و «نقد» یعنی دیدن همه‌ی این نکته‌ها با هم. به قول حافظ: عیب می جمله بگفتی، هنرش نیز بگو! اما در «نقد باورها» بیشتر «انتقاد» مطرح است نه نقد.

آقای دکتر کاتوزیان گاه اطلاعات تاریخی نادرست هم دارند. برای نمونه:

کاتوزیان: منشور کورش آزادی دادن به مردم کشورهای دیگر مانند بابل و کلده و یهودیان و مصر که کورش فتح کرده بود! … کتاب‌های طب و قانون و حقوق مانند نوشته‌های ابوعلی سینا…

استوانه‌ی کوروش به مردم مصر آزادی نداد زیرا کوروش اصلا مصر را فتح نکرد و به مصر هم نرسید! این استوانه پس از فتح بابل نوشته شده و تنها مربوط به آزادی مردم بابل است نه کلده و مصر. مصر در زمان کمبوجیه (کامبیز) پسر کوروش به دست ایرانیان افتاد. من نمی‌دانم که آیا ابوعلی سینا کتابی در زمینه‌ی قانون و حقوق نوشته باشد. اگر اشاره به کتاب «قانون» بوعلی است این کتاب مربوط به پزشکی است.

اما برگردیم به موضوع اصلی بحث یعنی خط ایرانیان. در صفحه‌ی این بخش از برنامه نوشته شده که

در دوران باستان گرچه از خود خطی نداشتیم، ولی از خط‌های میخی دیگران به نام خود استفاده کردیم.

سپس در خود برنامه مجری توضیح می‌دهد که منظورش از جمله‌ی آخر چیست:

مجری: ممکن است توضیح دهید که خط میخی دوران باستان ما چه بود؟ آیا این خط را ما خودمان اختراع کردیم یا عاریه گرفتیم از ایلامی‌ها و آرامی‌ها؟ آن طور که در مدرسه به ما گفته بودند خط میخی خط ایرانی بود. ولی بعدها که آدم خودش کتاب می‌خواند می‌بیند نه خیر این خط هم یک تلفیق ناقصی بود از خط‌های ایلامی و آرامی.

کاتوزیان: بله. خط میخی همان طور که فرمودید مربوط می‌شود به سنت‌های باستانی سامی. خط پهلوی نیز همین طور. منتها از خط میخی خیلی پیشرفته‌تر بود.

نخست این که اختراع خط میخی را به سومریان نسبت می‌دهند که سامی نبودند. گرچه پس از آنان اکدیان و آسوریان و بابلیان سامی هم این خط را به کار بردند. ایلامیان نیز خط میخی را از اکدیان گرفتند و آن را ساده کردند. خط سومری نزدیک ۶۰۰ نشانه داشت، خط ایلامی ۱۳۰ تا و خط پارسی نزدیک ۵۰ تا.

دوم آن که ما در دوران باستان از خود خط داشتیم. به نظر بیشتر کارشناس (مانند گرنوت ال. ویندفوهر Gernot L. Windfuhr) ایرانیان در دوران هخامنشی برای نوشتن زبان پارسی خط میخی خودشان را اختراع کردند و این خط ربطی به دیگر خط‌های میخی آن دوران ندارد. پس از آن نیز دین‌دبیره (خط دینی) را داریم که آن هم از اختراع‌های ایرانیان در زمان ساسانیان است برای نوشتن متن‌های دینی. و بسیار هم دقیق بود.

سوم این که بیشتر خط‌های دنیا تلفیقی و «عاریه» است. یونانیان خط خود را از فنیقیان «عاریه» گرفتند و آن را متناسب کار خود کردند. برای نمونه شکل و نام حرف «آلفا» از شکل ساده‌شده‌ی حرف و واژه‌ی آلفا در فنیقی می‌آید به معنای گاو نر. در خط فنیقی حرف آلفا (α) به شکل سر و شاخ گاو نر بود. در خط یونانی با چرخش ۹۰ درجه‌ای، آلفا به شکل A درآمد. البته هنوز آلفای کوچک به همان شکل سر گاو است. همین طور حرف «بتا» که از شکل و نام بتا در فنیقی می‌آید. بتا با «بیت» (خانه) در عربی هم‌معنا است. شکل ابتدایی بتا نیز خانه‌ای بود با حیاط که در خط یونانی با چرخش ۹۰ درجه به صورت β درآمد. حرف گاما (Γ) از نام شتر در زبان فنیقی می‌آید که در عربی «جمل» است شکل آن هم ساده شده‌ی شتری با کوهان است (برگرفته از فرهنگ بزرگ وبستر).

خط لاتین بر پایه‌ی خط یونانی ساخته شد. در دوران بعدی هم خط روسی (سیریلیک) به دست کشیشی به نام سیریل بر پایه‌ی خط یونانی ساخته شد. خط زبان‌های انگلیسی و فرانسه و دیگر زبان‌های اروپایی بر خط لاتین بنا شد. خط عربی بر پایه‌ی خط نبطی بود که پس از اسلام ایرانیان آن را به شکل کامل امروزی درآوردند و آن را برای نوشتن زبان خود نیز به کار بردند.

مجری: برای این که جای تردیدی باقی نماند از لحاظ متن‌های نوشته شده آیا می‌شود گفت که حقیقتا دوران طلایی ادبیات فلسفه و علوم ما همه پس از اسلام و اعراب بود.

در این که پس از اسلام ما دارای دوران درخشانی هستیم شکی نیست اما این چه ربطی به «اعراب» دارد؟ آیا منظور آن است که ما از صدقه سر «اعراب» به این دوران شکوفا و طلایی رسیدیم؟

من همواره نوشته‌ام که ما نباید دوران پیشااسلامی را در مقابل پسااسلامی بگذاریم و به یکی حمله کنیم و از دیگری دفاع. در هر دو دوران دستاوردهای مهمی داشته‌ایم. برای نمونه به نوشته‌ی ویلی هارتنر (Willy Hartner)، از کارشناسان اخترشناسی باستانی، کهن‌ترین سند مکتوب از تفاوت‌گذاری انسان‌ها بین سال اختری (sidereal year) و سال هورگردی (tropical year) به دوران داریوش بزرگ هخامنشی برمی‌گردد. (برای اطلاع از تفاوت این دو نگاه کنید به نوشته‌ی دکتر محمد حیدری ملایری، اخترشناس بزرگ ایرانی در نپاهشگاه (رصدخانه‌ی) پاریس، به نام نگاهی نو به گاهشمار ایرانی . با سپاس از ایشان برای بیان این نکته).

پی‌نوشت:
آقای رضا مرادی غیاث‌آبادی هم در وبگاه خود قول داده که در نقد این برنامه مطلبی بنویسد. امیدوارم به زودی مطلب ایشان را هم ببینیم.

یک نظر بنویسید

ساختارهای وندی

شنبه ۱/فروردین/۱۳۸۸ – ۲۱/مارچ/۲۰۰۹

این هفته کتاب جالب و مهمی به دستم رسید نوشته‌ی محسن حافظیان، دکتر زبان‌شناسی از دانشگاه سوربن و پژوهشگر زبان. مشخصات کتاب چنین است:

نام کتاب: ساختارهای وندی مشتق‌های فعلی
نویسنده: دکتر محسن حافظیان (Mohsen Hafezian)
ناشر: نشر گل آفتاب، مشهد و انتشارات مولتی‌ساژ کانادا
سال: بهار ۱۳۸۸
صفحه: ۲۰۳

از دکتر حافظیان پیشتر کتاب «ساختارشناسی فعل‌های زبان پارسی» را معرفی کرده‌ام. گفتم دکتر حافظیان بیشتر در زمینه‌ی ساختارهای زبانی کار می‌کند، زمینه‌ای که به ویژه در کار واژه‌سازی علمی اهمیت خاصی دارد. زیرا اگر از ساختارهای درست زبانی آگاه نباشیم ممکن است بدانها آسیب برسانیم و نیز واژه‌های نوساخته از نظر ساختاری و زبانی نادرست باشند.

در پیشگفتار کتاب حاضر چنین می‌خوانیم:

از توانایی‌های واژگان‌سازی زبان فارسی بسیار شنیده و خوانده‌ایم. در نوشته‌ای که پیش رو دارید، تلاش کرده‌ام توانایی‌های زبان فارسی را در لایه‌ای از لایه‌های زبانی بازنمایانم. در نخستین کتابم در این مجموعه، از فعل‌های ساده[ی] زبان فارسی و ساختارهای آن نوشتم. در این نوشته، ساختارها، گونه‌های وندی و بسامد این وندها را، در واژگانی که از فعل‌های ساده[ی] فارسی به دست آمده‌اند، بررسی کرده‌ام. امیدوارم که داده‌های این پژوهش راه را بر پشتیبانان سخت‌کوش زبان فارسی هموارتر کند.

همان طور که گفته شده این کتاب شامل فعل‌های بسیط یا ساده‌ی زبان پارسی به همراه واژگان ساخته شده بر اساس آنها است که از فرهنگ دهخدا بیرون کشیده (استخراج) شده‌اند. کتاب از سه بخش عمده تشکیل شده است:

- بخش نخست به تعریف‌ها و بیان ساختارهای وندی در زبان پارسی می‌پردازد و بنیان‌های نظری ساختارشناسانه‌ی اثر توضیح داده شده‌اند. بن‌های و وندها و گونه‌های وندی (پسوند، پیشوند، میانوند) تعریف شده‌اند. فعل‌های ساده به سه گروه تقسیم شده‌اند: گروه آ که بن۲ آنها نتیجه‌ی حذف چند نویسه از بن۱ است مانند آوردن: بن۱= آورد، بن۲=آور. گروه ب که بن۲ آنها نتیجه‌ی تبدیل چند نویسه‌ی پایانی بن۱ به گروه نویسه‌ای دیگر است مانند زدن: بن۱=زد بن۲: زن. گروه ج که بن۲ آنها نخست با حذف و سپس تبدیل گروه نویسه‌های پایانی بن۱ به دست می‌آید مانند مُردن: بن۱=مُرد بن۲=میر. سپس گروه‌های مختلف اشتقاقی و نیز ساختارهای گوناگون اشتقاقی توضیح داده شده‌اند مانند فعل‌های مشتق میانوندی و پیشوندی و پسوندی. برای هر گروه نمودار توزیع فراوانی آن نیز رسم شده است. سپس به سنجه‌های گزینش واژه‌ها از فرهنگ دهخدا پرداخته شده است. این بخش ۳۷ صفحه است.

- بخش دوم شامل فهرست ۵٨۶ فعل ساده است که از آنها مشتق‌هایی در زبان پارسی وجود دارد. فعل‌هایی که مشتقی از آنها دیده نشده در این مجموعه نیامده‌اند. جالب است که یادآور شویم زنده‌یاد دکتر پرویز ناتل خانلری گفته بود در زبان پارسی تنها صدوچند فعل بسیط داریم. به گمانم دکتر خانلری تنها فعل‌های رایج را شمرده بود. برای نمونه در این کتاب فعل آژدن/آجیدن نیز گزیده شده است زیرا از آن جداشده‌ی آجین (مانند شمع‌آجین یا بلورآجین) را در زبان داریم. این بخش نیز ۳۷ صفحه است.

- بخش سوم که مهم‌ترین و عمده‌ترین بخش کتاب (نزدیک ۱۳۰ صفحه) است تشکیل شده از فعل‌های ساده به همراه تمام جداشده‌های آنها و ساختار به کار رفته. برای نمونه یک درآیه (سرواژه) را در اینجا می‌آورم:

آغِشتَن [āgheštan]: ج. گذ. بن۱: آغشت بن۲: آغار -> آغاریدن
◊ آگَشتَن
- آغشتن نا. ۱ | آغشتنی ص. ۱ | نیاغشتن نا. ۱
- آغشته ص. ۲-۱ | آغشتگی نا. ۳-۱ | نیاغشته ص. ۶-۱
- آغار نا. ۱-۲ | آغارش نا. ۲-۲ | آغاره نا. ۲-۲

نشان‌های اختصاری:
ج = گروه فعلی ج
گذ. = فعل گذرا
نا. = نام
ص. = صفت
◊ = گونه‌ی دیگر فعل
عدد جلوی هر مشتق نشان‌دهنده‌ی شماره‌ی ساختار به کار رفته برای ساخت آن است که در بخش نخست کتاب توضیح داده شده است.

(2) دیدگاه

نوروز ۱۳۸۸ فرخنده و پیروز باد

پنج‌شنبه ۲۹/اسفند/۱۳۸۷ – ۱۹/مارچ/۲۰۰۹

فرارسیدن نوروز پیروز باستانی و بهار جان‌افروز خرمی‌افزا بر همه‌ی ایرانیان و دوستداران تاریخ و فرهنگ و ادب ایران فرخنده و شاد باد.

چند بیتی از مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، شاعر و عارف بزرگ ایرانی، را پیشکش خوانندگان می‌کنم.


عید بر عاشقان مبارک باد ————- عاشقان عیدتان مبارک باد!

شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد ———— خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا
از دولت محزونان وز همت مجنونان ————– آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا
عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد ————- عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل ———— کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا

آمد بهار خرم و آمد رسول یار —————– مستیم و عاشقیم و خماریم و بی‌قرار
ای چشم و ای چراغ! روان شو به سوی باغ ———- مگذار شاهدان چمن را در انتظار
گل از پی قدوم تو در گلشن آمده است ———— خار از پی لقای تو گشتست خوش عذار
ای سرو گوش دار که سوسن به شرح تو ————- سر تا به سر زبان شد بر طرف جویبار
غنچه گره گره شد و لطفت گره گشاست ————— از تو شکفته گردد و بر تو کند نثار

۱ دیدگاه

نظامی و فردوسی

سه‌شنبه ۲۷/اسفند/۱۳۸۷ – ۱۷/مارچ/۲۰۰۹

فردوسی بی‌گمان چکاد ادبیات رزمی و حماسی ایران است. نظامی نیز چکاد ادبیات بزمی و عشقی ما است. نظامی در تمام کتاب‌های خود به فردوسی توجه فراوانی داشته و پیوسته او را پیش چشم داشته است. به ویژه آن که آخرین کار خویش یعنی اسکندرنامه را در همان بحر متقارب (بحر شاهنامه) – یعنی بر وزن فعولن فعولن فعولن فعول – سروده است. در زیر کتاب‌هایش را به ترتیب سرودن برمی‌رسم:

- کتاب یکم: مخزن الاسرار
این کتاب بیشتر در حکمت و حکایت و نکته‌های اخلاقی است و نظامی آن را در جوانی سروده است. هنوز آن را به منظور اشاره‌ی مستقیم به فردوسی برنرسیده‌ام. اما در آن حکایت‌هایی از جمشید (در نکوهش دورویی)، فریدون (در فضیلت آدمی)، و نوشیروان (در باب عدل) هست که نشان از توجه نظامی به تاریخ و نیز استوره‌های پیشااسلامی ایران دارد.

- کتاب دوم: خسرو و شیرین
در بخش «سابقه‌ی نظم کتاب» نظامی به داستان محمود و فردوسی اشاره می‌کند و می‌گوید شاه به من گفت: اگر مانند محمود با تو ناساز باشیم و مزدت را ندهیم تو هم می‌توانی مانند فردوسی دستمزد ما را برای خرید فُقاعی [=آبجو] بدهی.

چنین فرمود شاهنشاه عالم ———- که عشقی نو برآر از راه عالم
گرت خواهیم کردن حق‌شناسی —————- نخواهی کردن آخر ناسپاسی
و گر با تو دم ناساز گیریم ————– چو فردوسی ز مزدت باز گیریم
توانی مُهر یخ بر زر نهادن —————– فقاعی را توانی سر گشادن

(مهر یخ بر زر نهادن: زر را بخشیدن)

- کتاب سوم: لیلی و مجنون
نظامی در دیباچه‌ی این کتاب آرزو و دعا می‌کند که پسرش بدان حد از رشد و هوشیاری برسد که سعادت بیابد و شاهنامه‌خوانی کند:

دارم به خدا امیدواری ———— کز غایت ذهن و هوشیاری
آنجات رساند از عنایت ————— کآماده شوی به هر کفایت
هم «نامه‌ی خسروان» بخوانی ————— هم گفته‌ی بخردان بدانی

(نامه‌ی خسروان: شاهنامه)

- کتاب چهارم: هفت پیکر
در بخش «سبب نظم کتاب» این داستان – که داستان بهرام گور ساسانی است – نظامی دوباره به داستان محمود و فردوسی اشاره می‌کند و خود را به جای فردوسی می‌گذارد:

در سخا و سخن چه می‌پیچم ——— کار بر طالع است و من هیچم
نسبت عقربی است با قوسی ———– بُخل محمود و بذل فردوسی

(عقرب و قوس: کژدم و کمان دو صورت فلکی)

- کتاب پنجم: اسکندرنامه
اسکندرنامه دو بخش دارد: یکی اقبال‌نامه است که مربوط است به بخش اول زندگی اسکندر که بخت و اقبال یاور او می‌شود و همه جا را می‌گشاید. بخش دوم را شرف‌نامه یا خردنامه خوانده‌اند زیرا اسکندر به خرد و افتخار و شرف دست می‌یابد.

در آغاز اقبال‌نامه – بخش اول اسکندرنامه – در داستان سرودن کتاب می‌گوید خضر پیامبر را دیدم که به من گفت: شنیده‌ام می‌خواهی داستان خسروان را بگویی. دانای پیشینه، که منظور فردوسی توسی است، دُر این کار را سُفته است. تو همان حرف‌های او را مزن که در یک دُر شایسته نیست دو سوراخ باشد.

شنیدم که در نامه‌ی خسروان ————– سخن راند خواهی چو آب روان
مگوی آنچه دانای پیشینه گفت ————– که دَر دُر نشاید دو سوراخ سفت

بالاخره آن که نظامی در خردنامه – بخش دوم اسکندرنامه – که آخرین کتاب شعر اوست دوباره به داستان فردوسی اشاره می‌کند و این بار آشکارا خود را وارث فردوسی می‌داند. در «خطاب زمین‌بوس» می‌گوید تو در سخا و بخشش وارث محمود غزنوی هستی و من در سخن وارث فردوسی‌ام. محمود مدیون و وامدار فردوسی بود. امیدوارم که تو – که وارث محمودی – وام او را به من – که وارث فردوسی ام – بدهی.

ز کاس نظامی یکی طاس می —————- خوری هم به آیین کاوس کی
ستانی بدان طاس طوسی نواز ————— حق شاهنامه ز محمود باز
دو وارث شمار از دو کان کهن ————— تو را در سخا و مرا در سخن
به وامی که ناداده باشد نخست —————- حق وارث از وارث آید درست

(طاس: کاسه)

بنابراین کسانی که می‌کوشند نظامی را غیرایرانی بدانند و بخوانند و وانمود کنند که به زور به زبان پارسی می‌سرود همان اندازه کار بیهوده و عبثی می‌کنند که بخواهند بگویند فردوسی غیرایرانی بوده و به زور شاهنامه را به زبان پارسی سروده است.

(3) دیدگاه

نوروز در لندن

یک‌شنبه ۲۵/اسفند/۱۳۸۷ – ۱۵/مارچ/۲۰۰۹

در پایگاه خبری بی.بی.سی پارسی گزارشی تصویری هست درباره‌ی برگزاری جشن نوروز دیروز در لندن. در آن میان عکس زیر به چشم می‌خورد:


ترجمه:
به جشن نیورُز، سال نو کُردی، خوش آمدید.
جمعیت‌های ایرانی، آذری، افغانی [=افغان]، ازبک، ترک، تاجیک، و ترکمن هم آن را جشن می‌گیرند.

در این عکس دو نکته هست:

۱- نخست این که نوروز را سال نو «کُردی» دانسته‌اند که «ایرانیان» و دیگران «هم» آن را جشن می‌گیرند!

۲- دیگر این که کردها را از ایرانیان جدا دانسته‌اند!

واقعا که جای تاسف است گروهی این چنین به تفرقه‌پراکنی و «هویت»تراشی دست می‌زنند تا کردهای عزیز را – که از دوران باستان بخشی از ایرانیان بوده‌اند – گروهی جدا از ایرانیان معرفی کنند.

پی‌نوشت
همان طور که در خبر بی.بی.سی هم آمده بیشتر این گروه از طرفداران عبدالله اوجالان هستند. من هم آن بخش را خواندم و می‌دانم. منظورم نشان دادن شدت و عمق شستشوی مغزی‌ای است که به این گروه داده شده است.

(3) دیدگاه

باز هم نظامی

آدینه ۲۳/اسفند/۱۳۸۷ – ۱۳/مارچ/۲۰۰۹

ناآگاهان و راحت‌طلبان و نیز سودجویان و بی‌فرهنگان برای این که زحمتی برای مطالعه به خود ندهند برای تعیین هویت شخصیت‌های تاریخی از زبان نوشته‌ها یا محل دفن و مرگ‌شان استفاده یا در واقع سوءاستفاده می‌کنند و به خیال خودشان از «آزادی بیان و عقیده» استفاده می‌کنند که «بله. شما این طور می‌گویید. ما هم حق داریم این طور بگوییم». انگار حقیقت‌های تاریخی را هم می‌شود پیچاند.

چشم‌مان به جمال رادیوی آلمان (دویچه وله) روشن شد که به جای طرفداری از حقیقت ایرانی بودن نظامی، آن را «محل کمکش» بین ایران و «جمهوری آذربایجان» دانسته است. درست است که نظامی و دیگر بزرگان ما به فرهنگ بشری تعلق دارند اما دلیل نمی‌شود که هر کسی ادعا کند که این بزرگان به «کشور» آنان تعلق دارند (کشوری که ۱۰-۲۰ سال از «استقلال» آن نمی‌گذرد و پیش از قرارداد گلستان و ترکمانچای نیز بخشی از خاک ایران بوده است). امروزه اینان بر اثر شستشوی مغزی آن قدر جسور و گستاخ شده‌اند که وقتی در ایران می‌گویند که نظامی شاعر ایرانی بوده به ایران اعتراض می‌کنند!!! حتا همان طور که سال پیش نیز خبرش را نوشتم اینان کار را به جایی رسانده‌اند که وقتی فرد تالشی – که استاد زبان‌شناسی نیز هست – در این کشور گفت بابک خرمدین و نظامی گنجوی ترک نبودند به اتهام «خیانت به کشور»! او را به زندان محکوم کردند.

امروز هم از دوستی شنیدم که سازمان میراث فرهنگی در پاسخ به آنان دست به اقدام نابخردانه‌ای زده است مبنی بر موزه ساختن خانه‌ای در تفرش با این ادعا که اینجا خانه‌ی نظامی گنجوی بوده است. این کار بسیار اشتباه است و دست کمی از ادعاهای همه‌ترک‌انگاران (pan-Turkist) ندارد. راه پاسخ ادعاهای یاوه‌ی همه‌ترک‌انگاران و برخی بیسوادان جمهوری الهامستان (با نام دزدی «جمهوری آذربایجان») عمل کردن مانند آنان نیست. راه درست دادن پاسخ مستند و مستدل و نگاه به حرف‌ها و محتوای کارهای خود نظامی گنجوی است و این که ببینیم خودش چه گفته است.

کسانی که سواد خواندن شعرهای نظامی گنجوی را ندارند تنها به خاطر این که نظامی در شهر گنجه زندگی می‌کرده و امروز گنجه در جمهوری الهامستان است ادعا می‌کنند که نظامی آذربایجانی و ترک بوده است! کل افسانه‌ی ترک و آذربایجانی بودن نظامی از زمان استالین (۱۹۴۷ م/ ۱۳۲۶ خ) شروع شد که می‌خواست برای جمهوری‌های تازه تاسیس اتحاد شوروی هویت‌تراشی کند. ن.ک نوشته‌ی سرگئی آقاجانیان درباره‌ی این داستان. (قالب پی.دی.اف. اندازه: ۱.۸ مگابایت)

اینان با تحریف و بدخوانی بیت‌هایی از نظامی یا حتا با جعل بیت‌هایی بی‌معنا و سست و بستن آن به نظامی گنجوی می‌خواهند او را ترک نشان دهند. برای نمونه این بیت سراپا هجو را ساخته‌اند و به نظامی می‌بندند!

پدر بر پدر مر مرا ترک بود ————- به فرزانگی هر یکی گرگ بود

گذشته از قافیه کردن کاف و گاف در ترک و گرگ، و نبودن این بیت در هیچ یک از نسخه‌های دست‌نویس و چاپی پیش از سال ۱۹۸۰ م / ۱۳۵۹ خ، لنگه (مصرع) دوم اصلا در ادبیات پارسی معنایی ندارد. شما هیچ شاعر پارسی‌گویی را نمی‌بینید که گرگ را به فرزانگی ستوده یا توصیف کرده باشد و از آن بدتر، خود و نیاکانش را هم به گرگ منسوب کرده باشد! تنها همه‌ترک‌انگاران و پیروان داستان «گرگ خاکستری» (بوز قورت) چنین حرف‌های بی‌پایه‌ای می‌گویند. برای اطلاع بیشتر ن.ک. نوشته‌ی استاد دکتر جلال متینی درباره‌ی همین بیت.

این افراد تمام محتوای پنج گنج یا خمسه‌ی نظامی را رها کرده‌اند و به این بیت جعلی چسبیده‌اند و یا حتا بیت‌های دیگر را بد معنا می‌کنند. مثلا نظامی در «هفت پیکر» گفته:

ترکی‌ام را در این حَبَش نخرند ———- لاجرم دوغ‌بای خوش نخورند

می‌گویند «ایناهاش! نظامی گفته من ترکم و شعرهای ترکی‌ام را کسی نمی‌خرد! برای همین شعر پارسی گفته!» با این استدلال پس نظامی این شعر را در حبشه گفته و در حال فروش دوغ‌با هم آن را سروده است!

سازمان میراث فرهنگی هم به همین گونه استدلال‌های بی‌پایه دست یازیده است. آخر این چه شیوه‌ای است؟ به جای استدلال و نشان دادن ایرانی بودن نظامی چسبیده‌اند به بازی با خاک و نقشه‌های امروز. بیت مورد نظر برای تفرشی بودن نظامی چنین است:

به تفرشی دهی هست «تا» نام اوی ———— نظامی از آنجا شده نامجوی

زنده‌یاد سعید نفیسی چند ده سال پیش گفته که چنین دهی در تفرش وجود ندارد یا دست کم در زمان نظامی نیز وجود نداشته و این بیت مشکوک است.

به نظر من این کار میراث فرهنگی هیچ فرقی با کار همه‌ترک‌انگاران ظاهربین ندارد که با چشم بستن بر تمام شعرهای نظامی و افتخارش به ایرانی بودنش به یک بیت مشکوک یا تفسیر غلط آن متوسل می‌شوند. از پنج کتاب نظامی سه تای آن به تاریخ ایران پیشااسلامی مربوط است یعنی «خسرو و شیرین» (خسرو دوم ساسانی)، «هفت پیکر» (بهرام گور ساسانی)، و اسکندرنامه (اسکندر و داریوش سوم هخامنشی). دو کتاب دیگر نیز یکی مجموعه‌ی از داستان‌های حکمت‌آمیز و اخلاقی است («مخزن الاسرار») و دیگری داستان «لیلی و مجنون». نظامی در دیباچه‌ی «هفت پیکر» می‌گوید:

همه عالم تن است و ایران دل ———– نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد ———– دل ز تن به بود، یقین باشد
زان ولایت که مهتران دارند —————– بهترین جای بهتران دارند

نظامی در تمام شعرهای خود از فردوسی به نیکی یاد می‌کند و در دیباچه‌ی لیلی و مجنون به فرزندش و دیگران توصیه می‌کند که همواره شاهنامه بخوانید:

دارم به خدا امیدواری ———- کز غایت ذهن و هوشیاری
آنجات رساند از عنایت ———– که آماده شوی به هر کفایت
هم «نامه‌ی خسروان» بخوانی ———– هم گفته‌ی بخردان بدانی

همه‌ترک‌انگاران بدون در نظر گرفتن دیباچه‌ی «لیلی و مجنون» و ستایش‌های نظامی از شروانشاه و سپردن فرزندش به شروانشاه، می‌گویند او می‌خواسته لیلی و مجنون را به ترکی بسراید اما شروانشاه گفته مبادا به ترکی بگویی! او هم دل آزرده شد و به پارسی گفت. یعنی تنها این بیت را چسبیده‌اند و آن را بد می‌خوانند:

ترکی صفت وفای ما نیست ———- ترکانه سخن سزای ما نیست
آن کز نسب بلند زاید ———- او را سخن بلند باید

حال آن که «ترکانه سخن» به معنای شعر ترکی نیست. بلکه به نوشته‌ی وحید دستگردی، این بیت اشاره به داستان بی‌وفایی مسعود غزنوی ترک به فردوسی است (که بیشتر افسانه است. اما در آن زمان رایج بوده است). یعنی شروانشاه می‌گوید «من از نسب بلندم و سزای من سخنی والا و شیوا است. از این رو از تو، جادوسخن جهان، نظامی می‌خواهم که با فصاحتی که داری برایم داستان لیلی و مجنون را به شعر پارسی درآوری و آن را چون تاج افتخار بر سر من گذاری». بیت‌های نظامی چنین است:

در خاطرم این که وقت کار است ——– که اقبال رفیق و بخت یار است
تا کی نفس تهی گزینم ———— وز شغل جهان تهی نشینم
هان دولت اگر بزرگواری ———— کردی ز من التماس کاری
در حال رسید قاصد از راه ———- آورد مثال حضرت شاه
بنوشته به خط خوب خویشم ———– ده پانزده سطر نغز بیشم
هر حرفی از او شکفته باغی ———— افروخته‌تر ز شب چراغی
کـ:«ای محرم حلقه‌ی غلامی! ——— جادوسخن جهان، نظامی!
از چاشنی دم سحرخیز —————– سحری دگر از سخن برانگیز
در لافگه شگفت‌کاری —————– بنمای فصاحتی که داری
خواهم که به یاد عشق مجنون ————- رانی سخنی چو در مکنون
چون لیلی بکر اگر توانی ————– بکری دو سه در سخن نشانی
تا خوانم و گویم این شکر بین! ———- جنبانم سر، که تاج سر بین!»

مثال: فرمان (مثال حضرت شاه: فرمان شاهانه)

نظامی در بیت‌های بعدی می‌گوید که فضای داستان لیلی و مجنون اندوهبار است و سخن از جنون و دیوانگی مجنون و بیابان خشک امکان تصویرسازی و سخن‌پردازی چندانی ندارد. به همین خاطر تاکنون کسی گرد این داستان نگشته. اما پسرش او را تشویق می‌کند و نظامی در کمتر از چهار ماه داستان را تمام می‌کند و می‌گوید اگر کارهای دیگری نداشتم در ۱۴ روز تمام می‌شد! کاری که نظامی در ۴ ماه انجام داد چنان ارزش این داستان را بالا برد که پس از وی هر شاعری برای نشان دادن سخندانی خویش به تقلید از پنج گنج نظامی و از جمله لیلی و مجنون او پرداخت. به گمانم تعداد شاعرانی که به پیروی از نظامی «خمسه‌سرایی» کرده‌اند بیش از ۳۰ تن باشد مانند امیرخسرو دهلوی، عبدالرحمان جامی، هاتفی (خواهرزاده‌ی جامی)، خواجوی کرمانی، وحشی بافقی، مکتبی شیرازی، بیدل دهلوی و … علاوه بر شاعران پارسی‌گو در زبان‌های دیگر از جمله در زبان اردو و ترکی نیز از نظامی تقلید کردند.

برای بحث مفصل و پاسخ مستند به تمام ادعاهای بی‌پایه‌ی همه‌ترک‌انگاران درباره‌ی نظامی نگاه کنید به مقاله/کتاب دوست خوبم دکتر علی دوست‌زاده به نام «سیاسی‌سازی پیشینه‌ی نظامی گنجوی و تلاش اتحاد شوروی برای ایرانی‌زدایی این شخصیت فرهنگی» . البته دکتر دوست‌زاده به زودی اطلاعات بیشتری در این مقاله خواهد گنجاند: یعنی پاسخ‌های تازه به ادعاهای تازه و نیز مدرک‌های تازه و بیشتر در زمینه‌ی دستکاری و جعل و دروغ اتحاد شوروی درباره‌ی تغییر هویت نظامی گنجوی از ایرانی به «ترک آذربایجانی».

یک نظر بنویسید

پی‌جویی ریشه‌ی چند لغت در شاهنامه

پنج‌شنبه ۲۲/اسفند/۱۳۸۷ – ۱۲/مارچ/۲۰۰۹

سال گذشته داریوش آشوری بخش یکم بحثی را آغاز کرد با عنوان «پی‌جویی ریشه‌ی چند لغت در شاهنامه» که به ترکیبی در شاهنامه می‌پرداخت به شکل «اخته‌زهار» و «آهخته‌هار» در این بیت‌ها:

به کردارِ گرگان به روزِ شکار ———- بر آن بادپايانِ اخته‌زهار
سواران چو شيرانِ اخته‌زهار ———- که باشند پُرخشم روزِ شکار
گزيد از سواران برون از هزار ——— بر آن بادپايانِ آهخته‌هار
به کردارِ شيران به روزِ شکار ——— بر آن بادپايانِ آهخته‌هار

در این بخش دنبال ریشه و معنای این ترکیب گشت. از جمله دکتر حیدری ملایری پیشنهاد کرد که زهار می‌تواند با Haar در آلمانی و hair در انگلیسی (هر دو به معنای «مو») همریشه باشد. اما در بخش دوم دکتر حیدری در نظر پیشین خود تردید کرد و گفت شاید زهار از -śikhará در سنسکریت گرفته شده باشد. هم چنین دکتر جلال خالقی مطلق نوشتند که در کهن‌ترین دست‌نوشته‌ها بیت چنین است:

به کردار گرگان به روز شکار ————- بر آن بادپايان هِخته‌زهار

هختن کوتاه شده‌ی هيختن و آن کوتاه شده‌ی آهیختن به معنی «کشيدن» است و هخته‌زهار یعنی «خایه‌کشیده» اما چون درباره‌ی شیر این معنا کاربرد ندارد در نسخه‌های دیگر «گشته نهار» یعنی «گرسنه مانده» محتمل‌تر است. [نهار کوتاه شده‌ی ناهار است به معنای ناشتا.] در بخش سوم نظر دکتر جلیل دوستخواه و نیز دکتر کزازی مطرح شد که زهار را به معنای فرزندآور دانستند (از «زه» به معنای فرزند + آر = آورنده). اما پسوند «آر» به معنای آورنده نمونه‌ی دیگر نداشت. هم چنین پس از نظرخواهی از دکتر کاوه فرخ درباره‌ی رفتار ایرانیان پیشااسلامی با اسب، احتمال اخته کردن اسب به کلی رد شد. در بخش چهارم دکتر حیدری پس از جستجوی بیشتر پیشنهاد کرد که شاید زهار از -góur* گرفته شده باشد به معنای موی تن جانور.

بالاخره در ماه گذشته داریوش آشوری بخش پنجم این جستار را منتشر کرد که در آن نظر آقای ابوالفضل خطیبی، عضو فرهنگستان زبان پارسی، منتشر شده است. آقای خطیبی تمام بخش‌های قبلی را خلاصه کرده و سپس نظر خودش را مطرح کرده است. برای همین اگر وقت ندارید می‌توانید تنها همین بخش را بخوانید.

اما دکتر حیدری ملایری در ادامه‌ی جستجوی خویش یادداشتی تهیه کرده و لطف کرد و به من فرستاد. من هم این یادداشت را در اینجا منتشر می‌کنم.

یادداشتی کوتاه درباره‌ی زهار
محمد حیدری ملایری

پژوهش آقای ابوالفضل خطیبی دارای سه نتیجه‌ی اصلی است:
۱) زهار به معنای «مو» نیست، بلکه به معنای «شرمگاه» است.
۲) هخته زهار به معنای «شکم برکشیده، چابک، تیزپا»ست.
۳) این واژه از پارسی میانه می‌آید به معنای «زهدان».

نتیجه‌های ۱ و ۲، که به معناشناسی مربوط می‌شوند، منطقی می‌نمایند و به دو پرسش مطرح شده در پژوهش‌های داریوش آشوری پاسخ می‌دهند. نتیجه‌ی ۳، که به ریشه‌شناسی می‌یپوندد، موفقیت موردهای ۱ و ۲ را ندارد، زیرا، چنانکه خواهد آمد، دلیلهای پیش نهاده خودآشکار نیستند. به نگر نویسنده‌ی این یادداشت، حل مسئله، یعنی پی بردن به ریشه‌ی زهار، به بررسی و پژوهش بیشتر نیازمند است.

ریشه‌شناسی پیش نهاد شده بر واژه‌ی فارسی میانه‌ی zahār استوار است به معنای «رحم، زهدان» که تنها مکنزی (۱۹۷۱) آن را ضبط کرده است. این واژه در فرهنگ پهلوی نوبری (۱۹۷۴) وجود ندارد، و در فرهنگ فره‌وشی (۱۹۶۷)، که دربردارنده‌ی پرشمارترین واژه‌های پهلوی است، دیسه‌ی zahār دیده نمی‌شود. به جای آن در فرهنگ فره‌وشی داریم: zahak «جنین، فرزند، نسل»، zahāk «زاده، فرزند، خانواده، نسل». همچنین بنا بر مکنزی zahag «فرزند». در فره‌وشی همچنین داریم: zāk «فرزند، توالد، تولید»، که در فارسی به دیسه‌ی «زاق» ضبط شده است «بچه‌ی هر چیز را گویند» (برهان)، زاقدان «بچه‌دان و زهدان» (برهان). همه‌ی این واژه‌ها از zahitan یا zātan «زاییدن، زهیدن، متولد شدن» سرچشمه می‌گیرند. در ضمن zahitan در مکنزی و نوبری نیامده است.

نخست درباره‌ی ریشه‌ی «زاییدن». این واژه، که ستاک مضارع آن زا-، زای- و ستاک گذشته‌اش زاد- است، با ریشه‌ی اوستایی -zan «زاییدن» پیوند دارد (مصدر zazāite و -zāta «زاده»). همریشه است با سنسکریت -jan «فرآوردن، آفریدن» (janati «فرامی‌آورد، تولید می‌کند»)، یونانی gignesthai «زاده شدن، شدن، روی دادن»، genos «زایش، نژاد»، لاتین gignere «زادن»، genus «زایش، نژاد»؛ ریشه‌ی پوروا-هند-و-اروپایی -gen* «فرآوردن، زادن». زهیدن (zahidan) و زاستن (zāstan) دیسه‌ها‌ی دیگر زاییدن هستند، زیرا واک ِ -āy در -zāy به -āh و -ās تبدیل می‌شود. نمونه‌ی دیگری از چنین ترادیسی «پاییدن / پاهیدن (گویش‌های لاری و گراشی) / پاستن (pāstan) (گیلکی) / پاسیدن» است.

فزون بر نبود ِ همگرایی درباره‌ی دیسه‌ی zahār در فارسی میانه، دشواری دیگر این است که پسوند ār-، چنانکه ابوالفضل خطیبی خود به آن اشاره می‌کند، نمونه‌ی دیگری در فارسی میانه ندارد، و این نکته استواری ِ zahār در پهلوی را سست می‌کند.

اگر بپذیریم که زهار از زه- به معنای «زهیدن/زاییدن» می‌آید، که ویژه‌ی مادینه است، باید توضیح دهیم که چرا زهار برای نرینه هم به کار می‌رود. داریوش آشوری در بحثی درباره‌ی کارکردهای فیزیولوژیک می‌کوشد زهار را با زهراب، پیشاب و زهیدن را با گمیزیدن، میختن/میزیدن، چامیدن، چُرّیدن پیوند دهد و از این راه ویژه‌ی مادینه بودن آن واژه را از میان بردارد. مسئله این است که تا آنجا که نویسنده می‌داند زهیدن به معنای گمیزیدن نیامده است، نه در فارسی میانه و نه در فارسی نوین. اگر چنین رابطه‌ای وجود می‌داشت یکی از جداشده‌های زه که می‌توانست معنای پیشاب / گمیز داشته باشد زهاب بود. چنین معنایی را فرهنگها ضبط نکرده اند: زهاب «تراویدن آب باشد از کنار رودخانه و چشمه و تالاب (برهان)، «آبی بوَد که از سنگی یا از زمینی همی‌زاید به طبع خویش، از اندک و بسیار» (لغت فرس)، «موضع چشمه» (برهان)، «چشمه‌ای که هرگز نایستد و پیوسته روان باشد» (برهان). این واژه همچنین به دیسه‌ی «آب زه» در فرهنگها آمده است. دانستنی است که واژه‌ی زهاب از zahābag در فارسی میانه می‌آید به معنای «چشمه» (مکنزی).

نکته‌ای که فرهنگ‌نویسان ترادادی از آن ناآگاه بوده‌اند این است که در فارسی دو زهیدن داریم که در هم آمیخته‌اند، با آنکه از دو ریشه‌ی جداگانه‌اند. زهیدن ِ نخست دیسه‌ای است از زاییدن، چنانکه ریشه‌اش در بالا آمد. زهیدن ِ دوم در فرهنگهای فارسی میانه دیده نشد، ولی جداشده‌ی آن zahābag «زهاب»، چنانکه اشاره رفت، در مکنزی آمده است. این زهیدن (zahidan) در فرهنگهای فارسی چنین تعریف شده است: «افتادن، روان شدن، چکیدن، تراویدن» (برهان)، همچنین زه «مکان جوشیدن و برآمدن آب» (برهان). چنانکه دیده می‌شود هیچ یک از این تعریفها به آن کارکرد فیزیولوژیک نزدیک نمی‌شود.

زهیدن در این معنا به احتمال بسیار با واژه‌ی اوستایی -uzah «بیرون انداختن، بیرون دادن» (یشت ۸:۳۹) وابستگی دارد. این واژه از دو بخش تشکیل شده: پیشوند -uz و -us به معنای «بیرون؛ از». دیسه‌ی فارسی باستان این پیشوند -ud است و در فارسی میانه به همان دیسه‌ی اوستایی -us-/uz دیده می‌شود. ریشه‌ی پوروا-هند-و-اروپایی -eghs* «بیرون». در فارسی نوین این پیشوند در چند واژه بازمانده است: «از» (حرف اضافه)، «آزمودن»، «زدودن»، «ستردن»، «هزینه». بخش دوم آن -ah در اوستایی به معنای «انداختن» است (ahya «می‌اندازد»، -asta «انداخته، تیر»، -astra «تیرانداز»)، که همریشه است با سنسکریت -as «انداختن» (asayati «می‌اندازد»)، خُتنی -ah «انداختن، تیر پرتاب کردن». این واژه ممکن است در گویشهای فارسی به دیسه‌ی -eš در ešāndan «انداختن» (همدانی)، -owš در owštan «پرتاب کردن، تیر انداختن با کمان» (لکی)، و šane «پرتاب» (لری) بازمانده باشد.

سخن کوتاه، پژوهشهای پیشین به این سو می‌گرایند که زهار به معنای «شرمگاه» از زهیدن/زاییدن برمی‌خیزد. اما از آنجا که زاییدن ویژه‌ی مادینه است برای تعمیم این مفهوم به هر دو جنس به کارکرد فیزیولوژیک شرمگاه (گمیزیدن، چامیدن)، که مشترک مادینه و نرینه است، روی آورده شده است. چنین استدلالی نیازمند پیوند نزدیک میان زهیدن و گمیزیدن است. این یادداشت وجود چنین رابطه‌ای را رد می‌کند. پرسش دیگری که بازمی‌ماند این است که اگر زه در زهار با زاییدن پیوند داشته باشد چگونه در دورانهای گذشته‌ی مردسالاری این واژه‌ی ویژه‌ی مادینه توانسته است خود را همچون واژه‌ی عام شرمگاه تحمیل کند؟

این یادداشت همچنین نشان می‌دهد که در فارسی دو زهیدن داریم از دو ریشه‌ی گوناگون با معناهای دیگرسان. رابطه‌ی هیچ یک از آنها با زهار خودآشکار نیست. سخن پایانی اینکه ریشه‌شناسی زهار به کوشش‌های بیشتری در آینده نیاز دارد.

(3) دیدگاه

کمالیت؟

چهارشنبه ۲۱/اسفند/۱۳۸۷ – ۱۱/مارچ/۲۰۰۹

در ادامه‌ی بحثی که درباره‌ی پسوند «-یت» داشتم، یاد غزلی در دیوان سعدی افتادم که همیشه برایم جای سوال داشت که آیا واقعا این غزل از آن ِ سعدی است. مطلع غزل چنین است:

اگر مانند رخسارت گلی در بوستانستی ————— زمین را از کمالیت شرف بر آسمانستی

تا آنجا که من می‌دانم پسوند «-یت» به اسم معنا نمی‌چسبد بلکه به اسم ذات می‌چسبد. مانند

آدم –> آدمیت = آدم بودن
اشراف –> اشرافیت = جزو اشراف بودن
فعّال –> فعالیت = فعال بودن

بنابراین اگر بخواهیم از ریشه‌ی «کَمِلَ» استفاده کنیم باید بگوییم

کامل –> کاملیت = کامل بودن

زیرا «کمال» خود اسم معنا است به معنای «کامل بودن» و «کمالیت» یعنی «کامل بودن بودن» که ترکیبی حشو و بیهوده است. بنابراین، به نظر من از سعدی – که در هر دو زبان پارسی و عربی استاد بوده و در نظامیه‌ی بغداد درس خوانده – دور است که پسوند «-یت» را به «کمال» بچسباند. دلیل دیگری که بستن این غزل را به سعدی سست می‌کند بیت پایانی آن است:

هر آن دل را که پنهانی قرینی هست روحانی —– به خلوتخانه‌ای ماند که در در بوستانستی

من معنای لنگه‌ی دوم را نمی‌فهمم و از شیوایی و فصاحت سعدی هم به دور است. اگر منظور آن است که: «به خلوتخانه‌ای می‌ماند که دری در بوستان دارد» یا «درش در بوستان است» بایستی چنین می‌شد: «به خلوتخانه‌ای ماند درش در بوستانستی» یا «به خلوتخانه‌ای ماند که درْش در بوستانستی» که در هر دو صورت سست می‌بود. در کلیات سعدی به تصحیح محمدعلی فروغی این غزل آمده و هیچ یادداشت و توضیحی در پانویس نیامده است. اما باید به نظر من در این غزل شک کرد.

(2) دیدگاه

نقد باورها

شنبه ۱۷/اسفند/۱۳۸۷ – ۷/مارچ/۲۰۰۹

نقد و سنجش باورها و رفتارهای یکی از مهم‌ترین راه‌های پیشرفت و بهبود است. اما به شرط آن که نقد آگاهانه و دلسوزانه و به اصطلاح «سازنده» باشد نه آن که هدف از آن خرده‌گیری یا ریشخند کردن باشد و یا برای سرکوفت زدن انجام شود. نقد یا سنجش باید بر پایه‌های خاستگاه‌های علمی و مستند و معتبر باشد و سنجشگر نیز سواد و آگاهی کافی داشته باشد. سنجش باورهای تاریخی به ویژه نیاز به دقت و آگاهی بیشتری دارد. زیرا نخست باید سنجش بر پایه‌ی منبع‌ها و خاستگاه‌های معتبر تاریخی باشد و آن گاه تفاوت و فاصله‌های تاریخی و زمانی و اجتماعی و هنجارهای امروز و دیروز را نیز در پیش چشم داشته باشد.

نمونه‌ای از نقد مغرضانه را تابستان در مجله‌ی اشپیگل دیدیم که تلاش کرده بود از کورش بزرگ هخامنشی جلاد خونخوار و بی‌رحمی به تصویر بکشد. حال آن که نویسنده‌ی آن (ماتیاس شولتز) اصلا تخصصی در تاریخ باستان به ویژه تاریخ هخامنشی نداشت. این نویسنده تمام سندها و مدرک‌های معتبر و شناخته‌ی تاریخی را رها کرده بود و این تصویر «خونخواری» را تنها بر پایه‌ی ترجمه‌ی غلطی از متنی اکدی گذاشته بود. من هم می‌گویم کورش بزرگ مانند هر انسانی ممکن است خطاهایی کرده باشد اما وقتی می‌خواهیم رفتار او را نقد کنیم باید ببینیم منبع‌های معتبر تاریخی درباره‌ی او چه گفته‌اند. آن گاه نکته‌ی مهم‌تر آن که در دوران باستان و همزمان کوروش رفتار دیگر کشورگشایان چه گونه بوده است.

پس از حمله‌های آشکار اشپیگل و دیلی‌تلگراف به تاریخ ایران، و حمله‌های پنهانی بی.بی.سی پارسی به خط و زبان پارسی، و برنامه‌ی رادیو امریکا درباره‌ی زبان مادری، حالا نوبت رادیو فرانسه شده است که از ژانویه‌ی ۲۰۰۹ م/ دی ۱۳۸۷ مجموعه برنامه‌هایی به نام «نقد باورها» بر پا کند و در پوشش نقد بیشتر به ریشخند و سرکوفت زدن به تاریخ ایران بپردازد.

آثار علمی ایران باستان

در یکی از بخش‌های برنامه، مجری آن یعنی آقای فرزاد جوادی خود به بی‌سوادی خود اعتراف می‌کند البته بیشتر برای شکسته‌نفسی. بعد می‌گوید «حالا از دکتر همایون کاتوزیان استاد دانشگاه، آن هم دانشگاه آکسفورد انگلستان، دعوت کرده‌ایم تا به بحث بپردازد». موضوع بحث هم این بود: «از ایران باستان چه آثار علمی مکتوبی به جای مانده؟»


دکتر همایون کاتوزیان

خلاصه‌ی باور آقای جوادی و کاتوزیان آن است که ایران پیشااسلامی هیچ اثر علمی و مکتوبی نداشته وگرنه چیزی از آن برجای می‌ماند و کتاب‌سوزی عرب‌ها افسانه‌ای بیش نیست. حال آن که اگر به کتاب‌های تاریخی مانند نوشته‌های ابوریحان بیرونی نگاه می‌کردند می‌دیدند که ابوریحان چنین می‌گوید:

«وقتی قتیبه بن مسلم باهلی، سردار حجاج، بار دوم به خوارزم رفت و آن را باز گشود هر کس را که خط خوارزمی می‌نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی‌دریغ در امان نمی‌گذاشت و هیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و کتاب‌هایشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آن که مردم رفته رفته امی ماندند و از خط و کتاب بی‌بهره گشتند و اخبار آنان فراموش شد و از میان رفت.»

این اتفاق در خوارزم و در زمان حجاج ابن یوسف ثقفی رخ داده است یعنی نزدیک ۱۰۰ سال پس از فتح ایران و در دورترین بخش ایران بزرگ. علت اصلی این کار نیز آن بود که عرب‌های مسلمان باور داشتند تا وقتی این خط و زبان‌ها برجا هستند امکان از اسلام برگشتن ایرانیان هست. زیرا این اتفاق پس از فتح خوارزم برای دومین بار رخ داده است. بار اول که خوارزمیان مسلمان شدند پس از ستم دیدن از حاکمان مسلمان به دین زرتشتی بازگشتند. حال تصور کنید که در سال‌های نخستین و در غرب ایران در تیسفون و گندی‌شاپور و استخر چه روی داده است.

لابد انتظار آقای فرزاد جوادی و همایون کاتوزیان آن است که ایرانیان در زمان پیش از اسلام کتاب‌های ضدآتش اختراع می‌کردند یا پس از سوختن کتاب‌ها، شرکت‌های انتشاراتی ایران باستان از هر کتاب ۱۰.۰۰۰ نسخه بازچاپ کند تا کتاب‌ها از بین نرود. اصلا در نظر نمی‌گیرند که در آن زمان تولید کتاب زمانگیر و هزینه‌بر بوده است. هم چنین نقش تازش‌های بعدی ترکان سلجوقی و ترکان اوغوز و نیز ویرانگری‌های مغولان را نیز در نظر نمی‌گیرند.

هم چنین ابوریحان بیرونی در «آثار الباقیه» می‌نویسد: «در زمان ما، در «جِی» – که یکی از شهرهای اصفهان است – از تل‌هایی که شکافته شده، خانه‌هایی یافتند که پُر بود از عدل‌های بسیاری از پوست درختی که توز نام دارد و با آن کمان و سپر را جلد می‌کردند. این پوست‌های درخت به کتابت‌هایی مکتوب بود که دانسته نشد چیست» (آثار الباقیه، ترجمه‌ی اکبر داناسرشت، رویه‌ی ۳۹)

ابن ندیم نیز در «الفهرست» آورده است: «در سال سیصدوپنجاه قمری سقفی خراب گردید .. زمانی که فرو ریخت از آن کتاب‌های زیادی به دست آمد که هیچ کس توانایی خواندن آن را نداشت» (الفهرست، رویه‌ی ۲۴۰۰)

دکتر کاتوزیان تنها از اوستا و دینکرد و چند کتاب پهلوی دیگر بازمانده از دوران ساسانیان نام می‌برد (مانند کارنامه‌ی اردشیر بابکان و درخت آسوریک) و می‌گوید جز این‌ها چیز دیگری نمانده. کلیله و دمنه هم که هست برزویه‌ی پزشک از هندوستان آورده شده است. ایشان از برزویه یاد می‌کند اما نمی‌گوید پزشک شدن او از کجاست. لابد برزویه هم در دانشگاه آکسفورد درس خوانده؟

گفتنی است دینکرد و اوستا تنها کتاب دینی نیستند، بلکه در آنها از موضوع‌های دیگری چون پزشکی و اخترشناسی و آیین جنگ و مانند آن نیز سخن رفته است. هم چنین برای آگاهی با دانش پزشکی ایران باستان ن.ک. به «کتاب راسته» در همین وبلاگ.

پرسش من این است که آیا اداره‌ی گستره‌ی پهناوری از هند و چین تا رود فرات و از آسیای میانه تا یمن بدون داشتن علم و فناوری مناسب آن زمان ممکن و شدنی است؟ برای جمع‌آوری مالیات آیا نیازی به دانستن حساب و کتاب نیست؟ نمی‌گویم انتگرال‌های دوگانه و حساب دیفرانسیل و مانند آن. همان حساب معمولی در حد قدیم. برای اخترشناسی چه طور؟ آیا برای ساختن راه‌ها و پل و مانند آن نیاز به دانستن هندسه و مهندسی نیست؟ برای ساختن ایوان‌ها و چارتاقی‌ها و دیگر بنای معماری نیازی به دانستن ریاضی نیست؟ برای ساختن دیوار بزرگی چون دیوار گرگان چه طور؟ اگر ایران باستان از علم و دانش مناسب زمان خود خالی بود، ساسانیان چه طور می‌توانستند ۴۲۰ سال بر این گستره فرمان برانند؟ برای ساخت جنگ‌افزارها به دانستن فلزگری و فلزکاری نیازی نیست؟ چرا وقتی امپراتور متعصب مسیحی روم شرقی (در دوران خسرو یکم انوشیروان ساسانی) مدرسه‌های فلسفی یونان را بست فیلسوفان یونانی به ایران ساسانی و دانشگاه گندی‌شاپور آمدند؟ نکند این آقایان یونان‌پرست نمی‌دانند که زمانی در یونان مدرسه‌ها بسته می‌شد؟ نکند با شنیدن این موضوع در ایمان بی‌قید و شرط‌شان به یونان خدشه وارد می‌شود و خوابشان نمی‌رود؟ خود فرزاد جوادی می‌گوید که ایران پیشااسلامی نزدیک ۱۲۰۰ سال دارای تمدن بوده است. چه طور می‌توان بدون علم و دانش و فناوری مناسب آن روزگار ۱۲۰۰ سال تمدنی را بر پا نگه داشت؟ در ضمن در همان ۱۲۰۰ سال وضع علمی باقی مردم دنیا چه بوده است؟ آیا هر سال برای تعطیلات تابستانی به سفرهای فضایی می‌رفتند؟

عقب ماندگی تاریخی ایرانیان

در بخش دیگری از این مجموعه برنامه، آقای جمال هاشمی، نویسنده‌ی کتاب «بالندگی و بازندگی ایرانیان»، به نشانه‌های «عقب ماندگی» ایرانیان از دوران باستان پرداخته است. یعنی ایرانیان همواره در طول تاریخ تا امروز عقب مانده‌اند!


جمال هاشمی

آقای فرزاد جوادی، مجری، در آغاز این برنامه می‌گوید:

در خیال و تصور بسیاری از ما دوران باستان کشورمان دورانی فوق‌العاده باشکوه و مردمی و دورانی متمدن بود و از همه لحاظ همتراز تمدن‌های بزرگ روم و یونان بود. خیلی از ما ایرانی‌ها گمان می‌کنیم قبل از تهاجم اعراب این کشور مهد تمدن بود. در حالی که بین کشورگشایی و زور شمشیر و تمدن و اندیشه‌های فلسفی و انسانی تفاوت بسیار است.

من نمی‌دانم آقای جوادی «حکومت مردمی» را از کجا آورده است. وی از همان آغاز تمدن‌های روم و یونان را بزرگ می‌داند اما تاریخ ایران را تنها در کشورگشایی خلاصه می‌کند.

آقای هاشمی هم در ادامه می‌گوید:

از پیش از هخامنشیان از زمان مادها، علائم عقب افتادگی ایران مشاهده می‌شود. از ابتدای تاریخ ایران «قدرت‌گرایی» و «قدرت‌نمایی» تنها ارزش والا از دیدگاه پادشاهان و هیأت‌های حاکمه‌ی این کشور بوده است.

من آقای هاشمی را نمی‌شناسم. این برنامه او را مورخ و پژوهشگر معرفی می‌کنند. گذشته از این که این گونه ادعاهای مطلق ارزش علمی ندارند، انگار در همان دوره‌ی مادها و هخامنشیان هیات حاکمه‌ی دیگر نقطه‌های دنیا با انتخابات آزاد بر سر کار آمده بودند و هرگز به قدرت توجهی نداشتند و در راه رضای خدا حکومت می‌کردند! قصد دفاع از حکومت پادشاهی را ندارم اما پرسش من این است که آیا آقای هاشمی همه‌ی هیات‌های حاکمه‌ی همه‌ی تاریخ را بررسی کرده و تنها مادها و هخامنشیان بودند که قدرت‌گرا بودند؟ همین امروز آیا هیات‌های حاکمه‌ی جهان قدرت‌گرا نیستند؟

ادامه‌ی سخنان آقای هاشمی نشان داد که وی چه قدر با تاریخ آشنا است. آقای هاشمی در این گفتگو می‌گوید:

در ایران باستان داریوش نوشته کسانی را که نافرمانی می‌کردند دست و پایشان را بریدم و به دار آویختم. این کارها در زمان خسرو پرویز هم بوده. در زمان ساسانیان هم بوده. این قابل مقایسه، مثلا با آن قانونمندی که فرض کنید در یونان بوده، نبوده. مثلا ما مجسمه‌ی شاپور یکم را داریم که چند سال پایش را می‌گذاشته پشت ژولین، امپراتور اسیر روم، و سوار اسب می‌شده است.

آقای فرزاد جوادی هم ادامه می‌دهد:

و ما این را همیشه جزو افتخاراتمان دانسته‌ایم و مظهر تمدن‌مان معرفی کرده‌ایم. در حالی که وقتی اسکندر مقدونی ایران را فتح کرد و سلسله‌ی هخامنشی را برانداخت با همسر و فرزندان داریوش سوم پادشاه شکست خورده‌ی ایران با نهایت احترام رفتار کرد.

این هم چند اشتباه کوچک در گفتار آقای پژوهشگر:

۱- خسرو پرویز هم از شاهان ساسانی بوده و از ساسانیان جدا نبوده که می‌گوید در زمان خسرو پرویز این طور بوده در زمان ساسانیان هم همین طور بوده.

۲- شاپور یکم والریانوس (Valerianus) را اسیر کرد و نه ژولین را! اگر منظورشان از ژولین همان یولیانوس مرتد (Julian the Apostate) باشد او در جنگی با شاپور دوم ساسانی یعنی نزدیک ۱۲۰ سال پس از شاپور یکم کشته شد.

۳- چه طور می‌شود از روی مجسمه‌ای فهمید که شاپور یک بار پایش را روی پشت والریانوس (یا به قول این «پژوهشگر»: ژولین) می‌گذاشته یا چند سال هر روز این کار را می‌کرده است؟

۴- اصلا چنین مجسمه‌ای وجود خارجی ندارد. بلکه صخره‌کنده‌ای در نقش رستم استان فارس است. آن هم صحنه‌ی تسلیم شدن والریانوس و زانو زدن او در برابر شاپور یکم است نه این که شاپور روی دوش او سوار شده باشد.


تسلیم شدن والریان به شاپور یکم ساسانی – نقش رستم

۵- حتا ادوارد گیبون (Edward Gibbon)، تاریخ‌نگار اروپامرکز (Eurocentric) انگلیسی (درگذشته به سال ۱۷۹۴ م/ ۱۱۷۳ خ) در کتاب خود به نام «سقوط و انحطاط امپراتوری روم» (Decline and Fall of Roman Empire) درباره‌ی افسانه‌ی رفتار خوارکننده‌ی شاپور می‌نویسد:

این داستان آموزنده و حزن‌انگیز است اما به اغلب احتمال در صحت آن باید تردید داشت. نمی‌توان تصور کرد پادشاهی، از سر رشک حتا در مقام معامله با رقیب خویش، شأن پادشاهان را علنا چنین خوار کند.» (ص ۲۵)

آقای هاشمی که «مورخ و پژوهشگر» است و این قدر به تاریخ و فرهنگ و تمدن روم افتخار می‌کند چه طور این نوشته‌ی ادوارد گیبون، تاریخ‌نگار سرشناس اروپایی و متخصص تاریخ روم، را نخوانده است؟ این کتاب اثری تازه نیست که بگوییم شاید ایشان از آن خبر ندارد، کتابی است که دست کم ۲۲۰ سال از نوشتن آن می‌گذرد!

درباره‌ی ادعای آقای جوادی هم من نمی‌دانم چه کسی داستان شاپور و والریان را «مظهر تمدن» ما معرفی کرده است. آیا ایشان از باقی کارهای اسکندر در فتح ایران چیزی شنیده است؟ یا تنها رافت و انسان‌دوستی اسکندر در چشمش می‌آید. و به نظرش «هر چه هست از قامت ناساز و بی‌اندام ما است»؟

به نظر می‌رسد این دو بیشتر به نقد تصورهای بی‌پایه‌ی خود پرداخته‌اند تا به نقد تاریخ و باورهای ایرانیان.

آقای هاشمی می‌گوید:

ایرانیان در ظاهر انعطاف‌پذیر بودند و تمدن دیگران را می‌پذیرفتند اما در باطن خیلی سمج بودند و رفتارشان را تغییر نمی‌دادند. برخی رفتارهایشان حتا تا زمان رضا شاه نیز ادامه یافت. شاهان و پهلوانان ایران برای خود نسب‌تراشی می‌کردند. وی سپس از جنگ رستم و اسفندیار یاد می‌کند که در آن اسفندیار گفت من پسر گشتاسپ هستم و او پسر لهراسپ است. رستم هم گفت من پسر زال هستم و او پسر سام نریمان است.

خب این که از واقعیت‌های این افسانه‌ی پهلوانی است. رستم پسر زال پسر سام پسر نریمان بود. اسفندیار هم پسر گشتاسپ پسر لهراسپ بود. این کجایش نسب‌تراشی است؟ اگر تاریخ اسلام را خوانده باشید (و کمی هم عربی بدانید) در جنگ‌های مسلمانان نیز پیامبر اسلام و حضرت علی و دیگران در رجزهای جنگی خود از همین گونه سخنان گفته‌اند؟ البته به نظر می‌رسد شما بیشتر به تاریخ یونان و روم – که نخوانده‌اید – علاقه دارید! حتا در همان یونان خردگرا و مردم‌سالار و فلسفه‌پرور – که قبله‌گاه شبانه‌روزی شما است – هرکول پسر زئوس بود! جولیوس سزار خود را نه پسر خدا بلکه خود خدا می‌دانست! دست کم رستم خود را پسر زال می‌دانست نه خدا!

بعد آقای هاشمی و جوادی هر دو غصه و افسوس خوردند که چرا ایرانیان پس از ۱۰۰ سال حکومت سلوکیان یونانی در ایران از آنان «دموکراسی» و آزادی و فلسفه و تمدن را یاد نگرفتند و در اولین فرصت به همان نظام شاهنشاهی و کشورداری خود برگشتند!

آن قدر در این برنامه‌ها حرف‌های بی‌پایه و غلط زده شده که گوش کردن به ادامه‌ی آن تلف کردن وقت است. آقای جمال هاشمی در برنامه‌ی دیگری نیز شرکت کرده که به تاریخ ایران پس از اسلام پرداخته. البته شنیدن آن را توصیه نمی‌کنم! آدم از ناآگاهی و مغرض بودن این دو تن و اعتماد به نفس بی‌اندازه‌شان و نیز از طرفداری بی‌قیدوشرط‌شان از یونان و روم و سرکوفت زدن به ایران شگفت زده می‌شود. آقای هاشمی حتا نام تاریخ‌نویس مشهور ایرانی «دینوَری» (dinvari) را به غلط دِینوری (daynuri) می‌گوید!

آخر این چه طرز داوری است؟ این چه شیوه‌ی نقد باورها است؟ شما کدام کشور دیگر را سراغ دارید که «نویسندگان» و «پژوهشگران» آن این قدر ناآگاه باشند و چنین به دشمنی با تاریخ و فرهنگ خود و جانبداری از دیگران به پا خاسته باشند؟ به قول معروف «شاه می‌بخشد، اما شاه غلام نمی‌بخشد!» ادوارد گیبون – که از طرفداران سرسخت برتری امپراتوری روم است – می‌گوید باید در صحت این داستان شک کرد اما آقای هاشمی حتا مجسمه‌ای هم برای این داستان می‌تراشد! آیا این چیزی جز اروپاپرستی و اروپامرکزی و نفرت از خویش است؟

دشمن دانا بلندت می‌کند ———— بر زمینت می‌زند نادان دوست

خداوند ایران را از دروغ و دشمن و خشکسالی دور نگه دارد.

ایدون باد!

پی‌نوشت ۱:

آقای کاتوزیان همچنین می‌گوید که در زمان ساسانیان، در ایران تنها ترانه و چکامه وجود داشته است. خب ایشان به عنوان استاد تاریخ ادبیات حتما خوانده‌اند و شنیده‌اند که رسمی کردن قالب رباعی را به رودکی نسبت می‌دهند که روزی در کوچه می‌رفت و کودکان گردوبازی می‌کردند و می‌خواندند «غلتان غلتان همی‌رود تا بُن ِ گو» (گو= گودال، گولوی بازی). دوبیتی هم همان ترانه است. ضمن آن که ترانه در قالب مثنوی نیز گفته می‌شده. چکامه نیز می‌توانسته همان قصیده یا در قالب مثنوی باشد. غزل هم که در سده‌های بعدی از قصیده جدا شد. است. پس دیگر چه می‌ماند؟

در کارهای اسکندر مقدونی اشاره‌ی گذرایی کردم. یادآوری می‌کنم که گفته‌اند اسکندر مقدونی نیز – که مجری برنامه شیفته‌ی مرام و مهربانی او است – کتاب‌های ایران از جمله اوستا را سوزاند که با خط زرین بر ۳۱ نَسک [پوست گاو] نوشته شده بود.

پی‌نوشت ۲

کورش جوشنلوی گرامی نوشته که موضوع اصلی بحث دکتر کاتوزیان آن است که از ایران باستان چه میراث علمی‌ای برجای مانده است.

پرسش نخست من آن بود که وضع علمی دیگر کشورهای جهان در آن دوران چه طور بوده است؟ که ایران از آن تهی بوده. دیگر این که آقای کاتوزیان در همین زمینه‌ی تاریخ ادبیات پارسی نیز بر برخی دانسته چشم می‌بندد. ایراد این گونه بحث‌ها اروپامحوری کارشناسان است. حتا یک بار نشنیده‌ام این کارشناسان ایران را با هند یا چین یا بابـِل مقایسه کنند. همیشه این است که «بله، در روم و یونان هزاران دانشمند و فیلسوف وجود داشت اما در ایران هیچ کس نبوده است». برای وجود کتاب و میراث نوشته نیز چند قول از ابوریحان و ابن ندیم آوردم. اما پرسیدم که اگر علم مناسب وجود نداشته چه طور می‌شده آن کارها را انجام داد؟

درباره‌ی میراث علمی ایران باستان من آگاهی کافی ندارم. کاری است که نیاز به پژوهش دارد. به قول معروف ندیدن دلیل بر نبودن نیست. آیا ما همه جا را جسته‌ایم؟ برای نمونه همه می‌گویند ما پیش از ورود اروپاییان در سده‌ی هژدهم م. از هخامنشیان خبر نداشتیم. اما من مطلبی نوشتم و شاهد آوردم که ابوریحان بیرونی فهرست تمامی شاهان هخامنشی را در کتاب «آثار الباقیه» به دست داده است. یا می‌گویند ساسانیان از هخامنشیان بی‌خبر بودند. اما شادروان استاد علیرضا شاپور شهبازی نشان داد که خبر داشته‌اند. دکتر کاوه فرخ نیز بر اساس ساختار ارتش و پوشاک و مانند آن نشان داده که ساسانیان از هخامنشیان و کارهایشان باخبر بوده‌اند.

من هم دانش‌آموزی هستم در این راه. از همه‌ی دوستان و آگاهان هم دعوت می‌کنم که این بحث را مطرح کنند. هر کسی که علاقه دارد در زمینه‌ی خبرگی خود به این پرسش و پژوهش بپردازد. من هم حاضرم یافته‌های دوستان را مطرح کنم.

اگر واقعا قصد رادیو فرانسه «نقد باورها» است بهتر است اول از کسان آگاه و باسواد دعوت کند نه کسی مثل جمال هاشمی که در همین صحبت ۵ دقیقه‌ای نشان داد نه نام تاریخ‌نویسان را درست می‌گوید نه به موضوع تسلط کافی دارد. هم چنین از طرف دیگر ِ باور نیز دعوت کنند تا گفتگویی دوسویه باشد نه این که مجری و میهمان هر دو هم‌عقیده باشند و به موضوع حمله کنند. مجری باید بی‌طرف باشد نه سمت و سو دهنده به حمله!

(11) دیدگاه

داشتن یا بودن یا فعلی دیگر

آدینه ۱۶/اسفند/۱۳۸۷ – ۶/مارچ/۲۰۰۹

اریش/اریک فروم (Erich Fromm زاده ۱۹۰۰ م/ ۱۲۷۹ مرگ: ۱۹۸۰ م / ۱۳۵۹ خ) روان‌شناس، روانکاو، و فیلسوف انسانگرای معروف و بزرگ سده‌ی بیستم است که پس از قدرت‌گیری نازی‌ها در آلمان، در سال ۱۹۳۴ به امریکا مهاجرت کرد و باقی عمر خود را در امریکا به سر برد. فروم در سال ۱۹۷۶ م/ ۱۳۵۵ خ کتابی منتشر کرد به نام «داشتن یا بودن؟» (?To Have Or to Be). فروم در این کتاب به این پدیده‌ی اجتماعی و روانی می‌پردازد که انسان امروزی بیشتر هویت خود را با داشتن و داشته‌هایش تعریف می‌کند و وجودش با دارایی‌اش یکی شده است.

این کتاب را آقای عزت‌الله فولادوند در همان سال‌های اول دهه‌ی ۱۳۶۰ خورشیدی در ایران ترجمه کرد و به گمانم انتشارات مروارید آن را منتشر کرد. در این کتاب خواندم که حتا کاربرد فعل «داشتن» در زبان انگلیسی نسبت به گذشته نیز بیشتر شده است. می‌توانید به گفتگویی با وی درباره‌ی همین کتاب در یوتوب نگاه کنید که پس از انتشار این کتاب صورت گرفته است.

اما اگر در زبان انگلیسی کاربرد فعل «داشتن» برای همه چیز ریشه‌ی اجتماعی و روانی دارد به نظر من رایج شدن کاربرد بی‌جای فعل «داشتن» در زبان پارسی بیشتر به خاطر بی‌دقتی و بی‌سوادی مترجمان و ترجمه‌ی واژه به واژه است. نویسندگان و مترجمان به جای این که در زمان ترجمه کمی فکر کنند و ببینند در گفتار عادی پارسی چه می‌گوییم تنها به برگرداندن فعل انگلیسی بسنده می‌کنند. در این زمینه ترجمه‌ی فیلم‌ها و نیز مجریان و گویندگان بی‌سواد رادیو و تلویزیون نیز بی‌تاثیر نبوده است. برای نمونه این جمله‌های بی‌سروته را دیگر از خیلی‌ها می‌توان شنید:

- «می‌توانم تلفن‌تان را داشته باشم؟» داشتن یعنی صاحب بودن. این پرسش یعنی شما می‌خواهید [شماره‌ی] تلفن مرا برای خودتان کنید! در حالی در گفتار درست باید پرسید: می‌توانم شماره تلفن‌تان را بپرسم یا بگیرم یا خیلی ساده‌تر «شماره تلفن‌تان را به من می‌دهید؟» در برنامه‌های طنز تلویزیونی سال‌ها پیش تکه نمایشی با بازی ارژنگ امیرفضلی همین جمله را مسخره کرد. وقتی طرف پرسید می‌توانم تلفن‌تان را داشته باشم؟ ارژنگ پس از قول گرفتن که تلفن ما را به کسی دیگری ندهی، تلفن را از پریز کشید و دستگاه تلفن را به او داد!

- «می‌رویم که داشته باشیم». این از همه بی‌معناتر است و ورزشی‌نویسان و ورزشی‌گویان از مهم‌ترین رواج‌دهندگان این جمله‌ی مسخره‌اند. به نظر من ورزشی‌نویسان در تخریب و نابودی زبان پارسی نقش مهمی دارند.

متاسفانه ایرانیان فعل «داشتن» را به تقلید از انگلیسی در جاهای دیگر نیز به کار می‌برند:
- به جای کردن: «با او گفتگویی را داشتم». به جای «با او گفتگویی کردم»
- به جای گرفتن: «امسال می‌خواهید جشن نوروز را کجا داشته باشید؟» به جای «امسال می‌خواهید کجا نوروز را جشن بگیرید؟»
- به جای رفتن: «تابستان سفری به شمال داشتم» به جای «تابستان به سفر شمال رفتم» یا «تابستان به شمال سفر کردم».

به نظر می‌رسد که زبان و زندگی ما نیز «ترجمه‌ای» شده است یعنی همان طور که لباس‌ها و آرایش مو و چیزهای دیگرمان نسخه‌ی تقلیدی رنگ و رو رفته و دست چندمی از برنامه‌های ماهواره‌ای و فرنگی شده، زبان‌مان نیز در حال تبدیل شدن به زبانی بی‌دروپیکر و ترجمه‌ای و تقلیدی و کلا چیز هجوی است که دیگر کسی آن را نمی‌فهمد. تازه این وقتی است که به اصطلاح می‌خواهند به «پارسی» سخن بگویند وای به حال وقتی که می‌خواهند اظهار فضلی «داشته» باشند و انگریزی پرتاب نمایند.

پی‌نوشت
البته ما در زبان پارسی از «داشتن» برای صرف فعل استفاده می‌کنیم مانند «داشتم می‌رفتم» یا «دارم می‌خورم» اما در این گونه صرف‌ها «داشت»ن تنها کارواژه‌ی یاور (فعل کمکی/مُعین) است و هیچ ربطی به معنای اصلی «داشتن» و به ویژه این تقلیدهای بی‌مورد از زبان انگلیسی ندارد.

۱ دیدگاه

زبان مادری در صدای امریکا

سه‌شنبه ۶/اسفند/۱۳۸۷ – ۲۴/فوریه/۲۰۰۹

شنبه‌ای که گذشت (۳/اسفند = ۲۱/فوریه) روز زبان مادری بود. خوشبختانه در ایران در سال‌های اخیر توجه و تلاش برای ثبت زبان‌ها و لهجه‌های محلی به مراتب بیشتر شده است و کتاب‌ها و مقاله‌های فراوانی منتشر شده که به گویش‌ها و زبان‌های محلی ایران می‌پردازند.

به همین مناسب تلویزیون صدای امریکا (تناقض این نام به من مربوط نیست!) در برنامه‌ی میزگرد از آقای نادر پیمایی و خانم فاخته زمانی دعوت کرده بود. کار مسخره و به نظر من بیهوده‌ای که در این برنامه انجام می‌شود این بود که در باره‌ی موضوع‌های مربوط به ایران به خیابان‌های شهر واشینگتن امریکا می‌روند و از امریکاییان نظر می‌خواهند!! بگذریم.

اما کمی درباره‌ی مهمان‌های این برنامه. آقای مهندس نادر پیمایی یکی از میلیون‌های آذربایجانی ایران‌دوست است که سالها در امریکا زندگی می‌کند. آقای پیمایی در شهر سان دیه‌گو در کالیفرنیا زندگی می‌کند و تحلیلگر مسایل ایران است. نوشته‌های فراوانی درباره‌ی تاریخ و فرهنگ ایران دارد از جمله چند نوشته را می‌توانید در این صفحه از پایگاه آذرگشنسپ بخوانید.

خانم فاخته (لونا) زمانی در ونکوور کانادا زندگی می‌کند. خانم زمانی از اندک آذربایجانی‌های پیرو اندیشه‌ی نژادپرستانه‌ی «همه‌ترک‌انگاری» (pan-Turkism) است. خانم زمانی برای پنهان کردن نیت خود و دوستان و حامیانش، از اصطلاح رایج و معصوم «فعال حقوق بشر» استفاده می‌کند تا نام دیگر فعالان واقعی را نیز خراب کند و به این کار شریف ستم کند. این عنوان برای این خانم مصداق همان جمله از امام علی است که گفت «کلمة حق یُراد بها باطل» یعنی سخن حقی که منظور باطلی از آن می‌خواهند. خانم زمانی در گفتگویی با روزنامه‌ی «ونکوور سان» گفته بود که سخن گفتن به زبان ترکی آذری در ایران جرم است!!! و بسیاری از جوانان آذربایجان جنوبی [منظورش آذربایجان واقعی در ایران است] به همین جرم در زندان هستند! وی خود را مدافع حقوق بشر آذربایجان اعلام می‌کند. در حالی که همه‌ی ایرانیان می‌دانند این حرف‌ها بی‌‌پایه است و جرم افراد مزبور تجزیه‌طلبی است نه صحبت به زبان ترکی که در همه جا می‌توان شنید. یکی دیگر از کارهای خانم زمانی آن است که تومار دادخواستی به سازمان ملل نوشته و در آن نوشته ماکو شهری است که در آذربایجان جنوبی(!) در شمال غربی «کشور موسوم به ایران» !! (در انگلیسی: so-called Iran) جای دارد. یعنی نه تنها خود را ایرانی نمی‌داند و آذربایجان ایران را جنوبی می‌خواند بلکه حتا ایران را نیز به کشور بودن قبول ندارد. جالب آن که خانم زمانی پس از این که موضوع این تومار مطرح شد تا نشان داده شود که دغدغه‌ی وی حقوق بشر نیست بلکه تجزیه‌طلبی است به سرعت آن دادخواست را از پایگاه مزبور حذف کرد! اما خوشبختانه در بایگانی اینترنت (www.archive.org) این دادخواست هنوز ثبت است و دکتر کاوه فرخ نیز نسخه‌ای از آن را در پایگاه خود گذاشته است. برای آگاهی بیشتر به این نوشته‌ی دکتر کاوه فرخ نگاه کنید «تا بدانی که به چندین هنر آراسته» است. این هم چند گوشه از هنر این خانم در صدای امریکا:

انکار تاریخ
وقتی آقای پیمایی گفت که «ایرانیان بیش از هزار سال در کنار هم زندگی کرده‌اند و زبان پارسی را به عنوان زبان مشترک و ملی برای تولید فرهنگ و ارتباط با هم به کار برده‌اند. فردوسی در گوشه‌ای از ایران به این زبان شعر می‌سرود و دیگران در جاهای دیگر ایران و همه با این زبان ارتباط برقرار می‌کردند. نظامی گنجوی و خاقانی و قطران تبریزی و دیگران همه‌ی آثار خود را به این زبان سروده‌اند». خانم زمانی بهانه گرفت که «هر وقت ما صحبت از مشکلات می‌کنیم این افراد صحبت از تاریخ گذشته و هزاران سال پیش می‌کنند. اصلا در قرن بیست و یکم چه اهمیتی دارد که ۲۷۰۰ سال پیش چه کسانی کجا زندگی کرده‌اند؟ چرا به همین ۸۰ سال گذشته نگاه نمی‌کنید؟ در ضمن من قبول ندارم که این شاعران تنها به زبان فارسی شعر سروده باشند بلکه تنها آثار فارسی‌شان تبلیغ می‌شود».

منظورش از جمله‌ی آخر هم دیوان‌های جعلی‌ای است که در الهامستان (جمهوری جعلی آذربایجان زیر فرمان الهام علی‌اف) منتشر می‌شود. خب وقتی ما تاریخ را انکار کنیم راحت می‌توانیم برخلاف تمام سندها و مدرک‌های موجود تاریخی به زبان‌های مختلف (پارسی، عربی، ارمنی و …)، ادعا کنیم که نظامی ترک بود و ترکان از ۳۰۰۰ سال پیش در آذربایجان واقعی و نیز شمال رود ارس در گنجه و شروان و … زندگی می‌کرده‌اند. دیگر این که همین همه‌ترک‌انگاران وقتی پای تاریخ می‌رسد ادعا می‌کنند که تمام مردم دنیا ترک اند مگر خلاف آن ثابت شود! سومریان و ایلامیان و مادها و … در بحث‌ها معمولا گذشته‌ی تاریخی موضوع مهم است. جالب آن که در همین ۸۰ سال گذشته نیز ما در ایران مشکل زبانی مهمی نداشته‌ایم. بلکه همین ۷-۸ سال اخیر است که این گروه تجزیه‌طلب زبان ترکی آذری را بهانه کرده‌اند تا به نیت شوم خود برسند. و از حق ایرانیان آذربایجانی برای آموزش به زبان مادری سوءاستفاده می‌کنند.

تحریف سخن دیگران
سپس خانم زمانی یکی دیگر از شیوه‌های مرسوم همفکرانش را به نمایش گذاشت: یعنی دروغ آشکار و تحریف. صحبت از این بود که در اصل ۱۵ قانون اساسی نیز آموزش زبان‌های محلی در کنار زبان فارسی باید انجام شود. آقای پیمایی گفت: «قانون اساسی ایران را ولش کن. این موضوع اصلا بخشی از حقوق بشر است». بعد خانم زمانی گفت: «می‌بینید آقای پیمایی می‌گوید حقوق بشر را ولش کن!» وقتی آقای پیمایی اعتراض کرد که «چرا حرف مرا تحریف می‌کنید؟» خانم زمانی گفت «ببخشید من فارسی‌م خوب نیست! متوجه نشدم. آن قدر گفته‌اند ولش کن که من به این جمله حساس شده‌ام.»

آمارسازی
در بخش بعدی برنامه نیز شاهد شگردی دیگر همه‌ترک‌انگاران بودیم یعنی آمارسازی. خانم زمانی از آماری صحبت کرد که خانم دیگری به نام سلماس مدرس از ۲۴ مدرسه در آذربایجان تهیه کرده است. در آمار ایشان همه‌ی دانش‌آموزانی که زبان مادریشان ترکی بود در درس دیکته/املای فارسی ۷-۸ تا غلط داشتند اما بچه‌هایی که زبان مادریشان فارسی بود تنها ۲-۳ غلط! و همه‌ی اینها هم به دلیل این است که زبان آموزش فارسی است! از این نتیجه گرفتند که زبان ترکی باید در ایران رسمی شود تا این بچه‌ها موفق باشند. باید پرسید آیا تمام دانش‌آموزان چنین بوده‌اند؟ با این استدلال باید تمام کودکان انگلستان نمره‌ی املای بیست بگیرند زیرا زبان مادریشان انگلیسی است و زبان آموزش هم انگلیسی.

باز هم دروغ
خانم زمانی ادعای دروغ دیگری نیز دارد. ایشان گفتند کسانی امروزه در ایران به خاطر سخن گفتن به زبان ترکی در زندان هستند. ترک زبانان حق ندارند به زبان ترکی صحبت کنند! حق آموزش و انتشار مطلب به زبان ترکی را ندارند. و مانند آن. اما در همین آمار ساختگی خودشان این موضوع را نقض کردند. برای اثبات این که زبان ترکی باید زبان رسمی شود گفتند در این آمار وقتی درس علوم را به زبان ترکی به دانش‌آموزان یاد دادند نمره‌ی بهتری گرفتند تا وقتی که درس به زبان فارسی بود!

جالب آن که در بخش بعد خانمی از کانادا تلفن کرد و به خانم زمانی گفت «من خودم آذری هستم و در کانادا زندگی می‌کنم. شما که در کانادا هستید در اینجا چه کاری برای آذری‌ها کرده‌اید؟ شما که می‌گویید بچه‌های آذربایجان به خاطر آموزش به زبان فارسی مشکل درسی دارند پس چه طور است که بیشتر دکترها و مهندسان و ثروتمندان و سیاستمداران و افراد موفق در ایران آذری هستند؟»

اما مجری برنامه، آقای مهدی فلاحتی نیز مشکل داشت و جانبدارانه برخورد می‌کرد. وی از نام بردن زبان پارسی به عنوان زبان ملی خودداری می‌کرد و تنها آن را «زبان رسمی» می‌نامید. گویا مجری که می‌دانست خانم زمانی پاسخی برای این پرسش ندارد گفت «وقت برای پاسخ نیست! برویم سراغ سوال بعد». خانم زمانی گفت نه بگذارید من پاسخ بدهم! و مجری اصرار داشت که نه.

راه حل
پرسش بعدی درباره‌ی راه حل بود. آقای پیمایی گفت وقتی من مدرسه می‌رفتم ارمنیان ایران با پول خود مدرسه داشتند و بچه‌های ارمنی صبح تا عصر با ما در مدرسه فارسی می‌آموختند و بعد به مدرسه‌ی خودشان می‌رفتند و زبان ارمنی یاد می‌گرفتند. امروز هم ما ایرانیان در امریکا با پول خود مدرسه‌ی ایرانی راه انداخته‌ایم و به بچه‌هایمان فارسی درس می‌دهیم. در ایران هم می‌توانیم همین کار را بکنیم. بچه‌ها و نوه‌های من در خانه هم ترکی صحبت می‌کنند و هم به فارسی. انگلیسی هم بلدند.» بعد مجری باتعجب پرسید «یعنی بچه‌های شما در اینجا فارسی هم بلدند صحبت کنند و بخوانند و بنویسند؟!» آقای پیمایی هم گفت «بله. هم بچه‌هایم هم نوه‌هایم. بچه‌های شما چه طور؟» اما مجری پاسخی نداد.

جالب‌تر و شاید گستاخانه‌تر آن که خانم زمانی در پایان در بخش راه حل چنین پیشنهاد کرد

هم از نظر فرهنگی هم از نظر زبانی هم از نظر روانی از هر جهتی، اقتصادی، بدون رسمی شدن چند زبان – که در کشورهای دیگر اجرا شده و موفق بوده – بدون این روش به مشکلات ِ نه تنها شخصی و حقوق بشر برمی‌خوریم بلکه به مشکلات بسیار بزرگی [برمی‌خوریم] که آرامش منطقه به هم خواهد خورد! یک حالت نژادپرستانه و برتر بودن بر یک عده که بر هویت تازه پیداکرده‌شان هم خیلی مصر هستند این مملکت را به این وضع انداخته‌اند. روز به روز بدتر می‌شود و بدتر هم خواهد شد.

اشتباه نکنید منظور خانم زمانی از گروه نژادپرستی که تازه هویت پیدا کرده‌اند طرفداران و همفکران خودشان نیست – یعنی گروه تجزیه‌طلب همه‌ترک‌انگار که اتفاقا از اصطلاح گول‌زننده و به نظر من بی‌معنای «هویت‌طلب» نیز برای خود استفاده می‌کنند – بلکه منظورشان باقی ایرانیان هستند که به قول ایشان «فارس شوونیست» باشند. خانم زمانی در روز روشن در تلویزیون خط و نشان می‌کشد که اگر زبان ترکی رسمی نشود آرامش منطقه به هم خواهد خورد!

پرسش من
پس از این حرف آقای پیمایی و نیز پرسش آن خانم در کانادا به نظر من رسید راستی چرا این کسانی که ادعای «حقوق بشر مردم آذربایجان» را دارند در امریکا و کانادا و دیگر کشورهای غربی غصه‌ی آموزش زبان ترکی به فرزندان خود را ندارند؟ آیا اصلا به دولت‌های کانادا و امریکا اعتراض می‌کنند که بچه‌های ما باید به زبان ترکی درس بخوانند وگرنه تجدید و مردود می‌شوند. آیا دولت امریکا و کانادا را هم تهدید می‌کنند که اگر زبان ترکی آموزش داده نشود آرامش کشور به هم می‌ریزد؟ آیا اصلا مدرسه‌ای ساخته‌اند که در آن به زبان ترکی آموزش بدهند؟ یا این بهانه‌ها تنها برای داخل ایران است؟ ……

پیشنهاد من
واقعیت آن است که – همان طور که آن خانم از کانادا گفت – ایرانیان آذربایجانی از موفق‌ترین و تاثیرگذارترین و ثروتمندترین ایرانیان هستند و نسبت به سخنگویان دیگر زبان‌های ایران در وضع بسیار بهتری قرار دارد. برخلاف دروغ‌های تجزیه‌طلبان که سعی دارند آذربایجان را ضعیف و محروم تبلغ کنند، بسیاری از مرکزهای مهم صنعتی کشور در منطقه‌ی آذربایجان قرار دارد. آذربایجانی‌ها در بالاترین مقام‌های اجرایی کشور و هر حرفه‌ای حضور دارند.

به نظر من راه حل حفظ و گسترش زبان‌های محلی ایران اجرای اصل ۱۵ قانون اساسی است: یعنی آموزش آن زبان‌ها در کنار زبان پارسی به عنوان زبان رسمی و مشترک و ملی (و نه آن طور که تجزیه‌طلبان می‌خواهند به جای زبان پارسی). یعنی در تمام مدرسه‌های ایران به دانش‌آموزان بحث خانواده‌ی زبان‌های ایرانی و زبان‌های موجود در ایران آموخته شود تا به غنای زبانی کشور خود آشنا و آگاه باشند. باید زبان‌های ترکی آذری، کردی، لری، بلوچی، گیلکی و … در مدرسه‌های ایران به عنوان درس‌های اختیاری ارائه شود و در هر مدرسه دست کم یکی از این زبان‌ها آموزش داده شود. دانش‌آموزان باید علاوه بر زبان ملی دست کم یک زبان محلی را نیز فراگیرند. لزومی ندارد که زبان کردی تنها در کردستان آموزش داده شود. بلکه در تهران و خراسان هم می‌توان آن را آموزش داد. همین طور دیگر زبان‌ها.

در ضمن نکته‌ی مهم دیگری نیز هست و آن محتوای آموزش به این زبان‌هاست. تجزیه‌طلبان می‌خواهند دروغ‌های ساخت باکو و استالین و تجزیه‌طلبی و جداسری را به زبان ترکی آموزش دهند. در حالی که ما می‌گوییم باید محتوای این آموزش‌ها همبستگی و اتحاد و همدلی ایرانیان و تاکید بر همزیستی مسالمت‌آمیز هزاران ساله‌ی ایرانیان از هر قوم و زبان و اتحاد طبیعی و خودخواسته‌ی آنان باشد.

پی‌نوشت
لازم به یادآوری است که همین امروز هم در ایران شبکه‌های رادیویی و تلویزیونی استانی و نیز نشریه‌هایی به زبان‌های محلی، از جمله زبان ترکی آذری، وجود دارد و پخش می‌شود و هیچ مشکلی بر سر کار آنان نیست.

البرز گرامی، که از همان دسته‌ی ایرانیان آذربایجانی موفق و ایران‌دوست است، پیغامی گذاشته و به چند نکته درباره‌ی اصل پانزدهم پرداخته که به خاطر مهم بودن آن در این قسمت اضافه می‌کنم:

اصل پانزدهم قانون اساسی، آزادی تدریس و انتشار به زبان‌های محلی را به رسمیت شناخته است:
«زبان و خط رسمی و مشترک مردم ایران فارسی است. اسناد و مکاتبات و متون رسمی و کتب درسی باید با این خط و زبان باشد ولی استفاده از زبان‌های محلی و قومی در مطبوعات و رسانه‌های گروهی و تدریس ادبیات آنها در مدارس، در کنار زبان فارسی آزاد است.»

اول این که «تدریس ادبیات در مدارس»، با تدریس کلیه دروس در تمامی مقاطع تحصیلی، یکی نیست. دوم، از «آزاد بودن»، تعبیر به «وظیفه دولت» بودن نمی‌شود: سازمان‌های مردم نهاد و/ یا شوراهای محلی و … می‌توانند در صورت تمایل، با هزینه شخصی اقدام به این کار کنند. از نظر عملی هم، نه تنها سنت نوشتاری در کلیه زبانهای محلی ایران (به غیر از عربی) برای چنین کاری ضعیف است، بلکه منابع کافی هم وجود ندارد: چه منابع مالی و امکانات از قبیل معلم آشنا به تدریس زبان قومی برای دولت ایران، چه کتابها و پیشینه برای تدریس این زبانها. در ضمن، انتخاب «زبان معیار» در بین زبانهای قومی برای تدریس کردن، خود مشکلی است که به اشکالهای برگرفته به فارسی دچار خواهد شد. مثلا در زبان کردی تدریس به کدامیک از این زبانها: کرمانجی، سورانی، اورامی، گورانی، زازاکی، کرمانشاهی، کلهری و…. ؟
آیا اگر تدریس به زبان ملی (فارسی) ناقض آزادی فردی گویندگان به زبان محلی باشد، تدریس به زبان محلی معیار، ناقض آزادی زبان محلی زیرمجموعه نخواهد بود؟

پی‌نوشت ۲:
امروز پنج‌شنبه نیز دیدم که وبلاگ ارزشمند روزنامک نیز مقاله‌ای منتشر کرده نوشته‌ی تیرداد بنکدار در همین زمینه.

(17) دیدگاه

مقنع پیامبر نقابدار و ماه نخشب

دوشنبه ۵/اسفند/۱۳۸۷ – ۲۳/فوریه/۲۰۰۹

در زمان خلافت امویان ستم فراوانی بر بیشتر مردم زیر فرمانشان به ویژه ایرانیان می‌شد. از این رو مردم بشوریدند. سردار بزرگ ایرانی «بهزادان پسر وندادهرمز» مشهور به ابومسلم خراسانی به یاری دیگران خلافت امویان را برانداخت و سفاح از نوادگان عباس پسر عبدالمطلب را به خلافت نشاند (عباس عموی پیامبر اسلام بود) و بدین ترتیب خلافت عباسیان در نزدیک سال ۱۲۸ خ/ ۷۵۰ م. آغاز شد. اما پس از مدتی چون ابومسلم محبوبیت و قدرت فراوانی یافته بود خلیفه طرحی ریخت و ناجوانمردانه او را کشت.

یکی از سرهنگان ابومسلم خراسانی مردی ایرانی بود از شهر مرو که نام او را هاشم یا هشام یا عطاء نوشته‌اند و نام پدرش را حکم یا حکیم. در «تاریخ بخارا» آمده که پدر وی از سرهنگان امیر خراسان بود. هاشم در آغاز عمر به شغل گازُری (رختشویی) روزگار می‌گذراند. چون عباسیان پس از به قدرت رسیدن همچنان ستم بر مردم را ادامه دادند شورش‌ها نیز ادامه یافت. از جمله هاشم نیز از سرداران شورشی بود. پس از قتل ابومسلم، هاشم ادعا کرد که روح ابومسلم در تن او آمده است و او را مامور مبارزه کرده است. روح ابومسلم نیز از علی بدو رسیده و آن هم از پیامبر اسلام. برای همین می‌گویند هاشم ادعای پیامبری و سپس خدایی کرد.

هاشم بر روی خود نقابی از پرند (دیبای) سبز می‌انداخت که سر و دوشش را نیز می‌پوشاند. از این رو بدو لقب «المُقَنّع» (نقاب یا مقنعه‌زده) داده بودند. طرفدارانش می‌گفتند نقاب برای آن است که شدت درخشش پرتوی خدایی‌اش را بپوشاند. اما دشمنانش می‌گفتند که به خاطر زشتی روی و کوری یک چشم و دیگر عیب‌هایی است که بر وی می‌نهادند. روشن است که گفته‌های دشمنانش برای از بین بردن محبوبیت و وجهه‌ی وی بوده است. کار مقنع بالا گرفت و از آنجا که رنگ رسمی پوشش و سپاه عباسیان سیاه بود مقنع و پیروانش جامه‌ی سپید بر تن کردند و به سپیدجامگان معروف شدند. ابوبکر نرشخی، نویسنده‌ی «تاریخ بخارا»، نیز در چندین نوبت وی و پیروانش را «سپیدجامه» خوانده است. شهرستانی نیز گاه آنان را اسپیدجامکیه و گاه «مُبیّضه» می‏خواند. اشپولر نیز سپیدجامگان را بقایای مزدکیانی می‏داند که در بخارا بودند. به نوشته‌ی «تاریخ بخارا»، کار مقنع چنان بالا گرفت که پادشاه بخارا نیز مسلمانی از دست نهاد و دین مقنع را گرفت. خلیفه‌ی عباسی در آن زمان مهدی نام داشت (پدربزرگ هارون الرشید). چندین بار لشکر به شکستن سپیدجامگان و کشتن مقنع فرستاد اما هر بار لشکر خلیفه شکست خورد. می‌گویند مهدی از دست او به ستوه آمد و به گریه افتاد. مقنع به دژی پناه برده بود که سخت نفوذناپذیر بود. تا آن که بالاخره پس از ۴ سال (به نوشته‌ی ابوریحان بیرونی: ۱۴ سال) مقاومت در برابر خلیفه، سپاه مقنع شکست خورد. وقتی مقنع دید نزدیک است به دست دشمن بیفتد خود را در تنور افکند تا بدنش نابود شود اما سربازان خلیفه سررسیدند و سر از تن مرده‌اش جدا کرده و برای خلیفه فرستادند.

ماه نخشب

نرشخی می‌نویسد که مقنع پس از گازُری به علم آموختن مشغول شد و

«از هر جنسی علم حاصل کرد و علم نیرنجات [=نیرنگ ها] و طلسمات بیاموخت و شعبده نیک دانسته… در سنه صد و شصت و هفت از هجرت، نیرنجات بیاموخت و به غایت زیرک بود و کتاب‌های بسیار از علم پیشینیان خوانده بود و در جادوی به غایت استاد شده بود.»

در فاصله‌ی سه روزه راه از سمرقند شهری بود به نام نخشب. در ۲ فرسنگی نخشب چاهی بود که مقنع به شعبده از آن ماه بیرون می‌آورد! هشت سده پس از وی، قزوینی در «آثار البلاد» در این باره می‌نویسد: «عوام آن را سحر می‏شمردند و آن خود عمل هندسه [=مهندسی(؟)] بود که شعاع قمر منعکس می‏شد در قعر چاه بر طاسی [=تشت] کلان پر از سیماب. و به هر تقدیر امر عجیب را اختراع کرده بود». خواجه نظام‏الملک توسی نیز در سیاستنامه می‌نویسد: «مقنع مَروزی در ماوراءالنهر طلسمی بساخت و از کوهی بر مثال ماه چیزی برآورد هر روز هم بر آن وقت که ماه برآمدی…»

مقنع در زبان پارسی به شعبده مشهور شد و انوری ابیوردی نامش را در کنار سامری برده است: «در سخن خواهی مقنع باش و خواهی سامری». هم چنین ماه نخشب به فراوانی در شعر و ادبیات پارسی تکرار شده است. از جمله نظامی گنجوی در صحنه‌ی مشهور داستان خسرو و شیرین یعنی جایی که خسرو شیرین را در حال آبتنی می‌بیند، با اشاره به ترفند مقنع در استفاده از سیماب، چنین می‌نویسد:

نه ماه، آیینه‌ی سیماب داده ————– چو ماه نخشب از سیماب زاده

نظامی بار دیگر در پایان داستان خسرو و شیرین (در انجام کار خسرو و پادشاهی شیرویه) به فن مقنع اشاره می‌کند:

اگر جای تو را بگرفت بدخواه ————— مقنع نیز داند ساختن ماه
ولی چون چاه نخشب آب گیرد ————— جهان از آهنی کی تاب گیرد

به نظر من در واقع مقنع به علم ریاضی و فیزیک آشنا بود. وی با ریختن سیماب (ژیوه یا جیوه) و دیگر مواد در آن چاه توانسته بود آینه‌ای کاو (=مقعر) بسازد. بر اساس فیزیک نور و آینه‌ها می‌دانیم که در آینه‌های کاو تصویر مجازی در بیرون آینه تشکیل می‌شود. برای همین وقتی ماه برمی‌آمد تصویر مجازی آن در بالای چاه پدید می‌آمد و مردم گمان می‌کردند که مقنع از چاه به شعبده ماه درمی‌آورد!

مقنع در غرب

مقنع و ماه نخشب نه تنها الهام‌بخش شاعران ایرانی بود بلکه در سده‌ی نوزدهم م / سیزدهم خ. نیز شاعری ایرلندی به نام تامس مور (Thomas Moore درگذشته ۱۸۵۲ م/۱۲۳۱ خ) در سال ۱۸۱۷ م/ ۱۱۹۶ خ کتابی نوشت به نام «لاله رخ» (Lalla Rookh) و در آن داستان مقنع را در کنار چند داستان دیگر شرقی نقل کرد. وی مقنع را «پیامبر نقابدار خراسانی» (The Veiled Prophet of Khorasan) ترجمه کرد و در واقع وی را الگویی برای مبارزه‌ی ایرلندیان در برابر نفوذ انگلیسی‌ها قرار داد. برای آگاهی بیشتر روی تصویر زیر کلیک کنید که صفحه‌ی اول این کتاب است.


متن کامل کتاب «لاله رخ» در این نشانی به شکل آراسته همراه با تصویر تامس مور و دیگر نقاشی‌های کتاب در دسترس است.

با الهام از کتاب مور گروهی نیز در امریکا هر ساله نمایشگاهی به نام «پیامبر نقابدار» برپا می‌کنند و به جشن و پایکوبی و راهپیمایی می‌پردازند. از جمله در شهر سن لوییس که می‌توانید در اینجا ببینید.

خاستگاه:
- «دو قرن سکوت» نوشته‌ی عبدالحسین زرین‌کوب
- فرهنگ دهخدا درآیه‌های مقنع و ماه نخشب
- «المقنع: نقابدار نخشب» نوشته‌ی حبیب نیکخواه بهرامی در كیهان فرهنگی دی ۱۳۸۳ خ/ ۲۰۰۴ م
- تاریخ بخارا، ابوبکر نرشخی

پی‌نوشت:

در این نشانی در پایگاه ارزشمند آذرگشنسپ هم پژوهشی است درباره‌ی مقنع و سپیدجامگان. (در قالب پی.دی.اف. اندازه: ۱۵ صفحه / ۱.۵ مگابایت)

یک نظر بنویسید

کتاب «راسته»

یک‌شنبه ۴/اسفند/۱۳۸۷ – ۲۲/فوریه/۲۰۰۹

متاسفانه آگاهی عمومی مردم ما درباره‌ی اوضاع دانش در زمان پیشااسلامی اندک و محدود است. بیشتر ما اوستا را تنها کتابی دینی می‌دانیم حال آن که اوستا «دانشنامه»ی ایران باستان بوده است و در آن از هر زمینه‌ای سخن رفته است: از دین و اخترشناسی و پزشکی گرفته تا آیین جنگ و حتا تعداد تیرهایی که کمانداران در تیردان خود نگه می‌دارند. همین طور است کتاب «دینکرت» یا «دینکرد» که در زمان ساسانیان نوشته شده و دانشنامه‌ای است به زبان پهلوی. به زودی مطلبی درباره‌ی آموزش در دوران پیشااسلامی خواهم نوشت.

یکی از کارهای مهم و جالبی که در زمان ساسانیان می‌شده است گفتگوی بین دانشمندان ایرانی و غیرایرانی، مانند رومی و یونانی و هندی، است در حضور پادشاه. برای نمونه مرتضا راوندی در جلد نخست «تاریخ اجتماعی ایران» در فصل مربوط به ساسانیان در ص ۷۲۵ از کنگره یا مجلس مناظره‌ی پزشکی‌ای یاد می‌کند که در زمان انوشیروان برگزار شد و در آن پزشکان به بحث و گفتگو پرداختند و حاصل کار خود را به شکل کتابی ثبت کردند. این سنت ایرانی بعدها در زمان اسلام نیز ادامه یافت و خلیفگان عباسی (مانند مامون) چنین مجلس‌هایی برپا می‌داشتند.

امروز می‌خواهم به معرفی کتابی بپردازم با همین موضوع کنگره‌ی پزشکان ایرانی پیشااسلامی. اما داستان این کتاب در زمان شاپور یکم ساسانی، دومین پادشاه ساسانی (درگذشته ۲۷۱ م) روی داده است. این کتاب «راسته» نام دارد و شرح مناظره بین موبدان موبد ایران و دو پزشک رومی است. تازه‌ترین ویراست «راسته» در سال ۱۳۸۳ خ/ ۲۰۰۴ م به ویراستاری آقایان رَهام اَشه و مسعود میرشاهی و به دست انتشارات اساطیر در تهران منتشر شده است.


نام کتاب: راسته آموزه‌ی بزشکی مغان
گزارش: رهام اشه و مسعود میرشاهی
ناشر: انتشارات اساطیر
سال: ۱۳۸۳ خ / ۲۰۰۴ م
صفحه: ۱۳۳

متن راسته ۳۶ صفحه است و پیشگفتار آن ۱۴ صفحه. باقی کتاب عبارت است از یادداشت‌های مربوط به راسته، مقاله‌ای درباره‌ی «باد ِ جانی»، مقاله‌ای درباره‌ی «فروَهر – چهر» و پیوست‌هایی از اوپانیشاد و دینکرد، از «گزیده‌های زادسپرم»، از «رساله‌ی آثار عِلوی» ابوحاتم اسفزاری و «عرض‌نامه»ی بابا افضل کاشانی.

کتاب بسیار جالبی است. در پیشگفتار می‌خوانیم که «راسته» نامه‌ای است درباره‌ی روان‌پزشکی. نویسنده‌ی راسته کم و بیش روان‌پزشکی مغان را می‌داند اما برای کم‌آگاهی‌اش از تن‌پزشکی بهانه می‌آورد که گناه است مغان به مرده یا کشته دست بزنند و کالبدشکافی کنند. حال آن که به نوشته‌ی دینکرد «بهری از بزشکی اندر پیشه‌ی آثرونی [=روحانی/مغ] است چون روان‌بزشکی؛ بهری اندر پیشه‌ی واستریوشی [=پیشه‌ور] است چون تن‌بزشکی». در اوستا نیز آمده که نسای مرگ‌ارزانان [= جسد محکومان به مرگ] برای کالبدشکافی به پزشکان داده می‌شود.

نسخه‌ی موجود این کتاب نوشته‌ی موبدان موبدی به نام «ابونصر معشر بن سروشیار آدرخراد ِ فرخزادان» و به زبان پارسی دری است. وی می‌گوید که پیشتر «ابومعشر بن جهشیار بن مهربان [=مهرآبان]» این نامه را از پهلوی به فارسی برگردانده است.

از این کتاب چند نسخه‌ی دستنویس وجود دارد به ترتیب زیر:
۱) نسخه‌ای در کتابخانه‌ی ملافیروز بمبی
۲) نسخه‌ای در کتابخانه‌ی مونیخ که تاریخ پایان آن چنین است: «روز دویم بهمن ماه فروردین سنه‌ی ۱۱۷۹ یزدجردی مطابق بیست و هفتم رجب سنه‌ی ۱۲۲۴ هجریه … یوم جمعه به وقت عصر ۵»
۳) نسخه‌ای در کتابخانه‌ی «دستور یکم مهرجی رانا» (Meherjirana) در نِوساری (Nevsari) هند. تاریخ پایان آن چنین است: «به روز امرداد به ماه اسفند سنه‌ی ۱۲۴۷ یزدگردی … این را از کتاب دستور رستم گشتاسپ اردشیر یزدی نوشتم که در سنه‌ی ۱۱۵۵ یزدجردی ملا کاوس بن مرحوم رستم شاپور بهروچی نقل کرده بود…»
۴) نسخه‌ای در موزه‌ی بریتانیا در لندن که خاورشناس معروف آلمانی ادوارد زاخائو (E. Sachau) و نیز دارمستتر از آن یاد کرده‌اند.
۵) نسخه‌ای در موسسه‌ی باندارکار (Bhandarkar) در شهر پونه/پونا در هند.

نکته‌ای که در همان آغاز مناظره مطرح می‌شود این که موبدان موبد به رومیان می‌گوید:

بهری از دفترها و کتاب‌های ما را اسکندر رومی در آن دوران که بر ایرانشهر مستولی شد از خزاین ملوک عجم در استخر فارس به دست آورد و برخواند و علمها که دانایان ما به تکلف و به ریاضت گرد کرده بودند حکیم ارسطاطالیس آن را بیاموخت و به زبان یونانی گردانید.

همین موضوع را شاعر بزرگ ایرانی، فرزانه نظامی گنجوی نیز در کتاب اسکندرنامه چنین سروده است:

خردنامه‌ها را ز لفظ دری ——— به یونان زبان کرد کسوت‌گری

سپس رومیان پرسش‌های پزشکی فراوانی از موبدان موبد می‌کنند مانند
- بوی و هوش و «آسن خرد» – که به تازی عقل غریزی خوانند – و فروهر و جان و باد و آتش چه گونه با تن ممتزج اند؟
- تخم نران و مادگان اندر تن جایگاه کجا دارد؟ چه گونه است و مانند به چیست؟ به یکدیگر چون رسند؟ امتزاج آن چه گونه است؟
- نر و ماده در شکم چه گونه افتد؟
- مرغان که از خایه بیرون آیند چرا ایشان را شیر نباید؟
- چرا دیگر جانوران چنین اند؟
- خواب که می‌بینند بوی یا هوش یا جان یا باد یا روان بیند؟ اگر نه ایشان – که روشن دیدار است – پس که بیند؟ که تن خفته است.

موبدان موبد به تمامی پرسشها پاسخ می‌گوید. رومیان به دانش او اعتراف می‌کنند و سپس ترجمه‌های یونانی را با کتاب‌های ایرانیان مقابله می‌کنند و می‌گویند: این کتابها که اسکندر نقل کرده نیکو و درست نیست. از آن ِ شما روشنتر است. سپس شاپور ساسانی دهان موبدان موبد را پُر دُر می‌کند و به او بسیار اسپ و جامه‌های نیکو و ولایت بسیار می‌دهد.

نام موبدان موبد «دادار ِ داددخت» نوشته شده که ویراستاران احتمال داده‌اند این نام بدخوانی «توسر داد آذر» از خط پهلوی باشد. توسر مغ بزرگ ایران در زمان اردشیر و شاپور یکم ساسانی بوده است. نام پزشکان رومی نیز رخینوش و بروتینوش آمده که آن دو هم بدخوانی آخیلوس و پلوتونیوس هستند. پلوتونیوس از پزشکان رومی همزمان شاپور یکم بود. در زمان تازش گوردیان سوم امپراتور روم به ایران پلوتونیوس همراه وی بود.

یک نظر بنویسید

بازی با آمار ایران

شنبه ۳/اسفند/۱۳۸۷ – ۲۱/فوریه/۲۰۰۹

این روزها به نظر می‌رسد همه برای خودشان آمارشناس شده‌اند و «اداره‌ی آمار» شخصی تاسیس کرده‌اند. هر کسی از هر گوشه‌ای برای خودش درباره‌ی ایران آمار می‌دهد. برخی هم که هنوز امکانات و سرمایه‌ی تاسیس اداره‌ی آمار شخصی پیدا نکرده‌اند یا به اصطلاح رایج ِ کسانی که زبان خارجی را نشانه‌ی پیشرفت می‌دانند «اسپانسور» (با همین تلفظ ایرانی!) پیدا نکرده‌اند از سازمان‌های جهانی‌ای مانند یونسکو – کارش هیچ ربطی به آمارگیری جمعیتی درون کشورها ندارد – مایه می‌گذارند و آمار نقل می‌کنند. هر چی باشد سازمان خارجی است و حرفشان درست است!

برای نمونه، تجزیه‌طلبان نژادپرست همه‌ترک‌انگار (pan-Turk) اعلام می‌کنند که بیش از ۵۰ درصد ایران ترک اند (و نه ترک زبان) و «فارس‌»ها در اقلیت به سر می‌برند. در ضمن از یونسکو (انگار اصغر آقای محله است و یک نفر است) «نقل» (بخوانید جعل) کردند که زبان فارسی لهجه‌ی سی و سوم زبان عربی (!) می‌باشد اما زبان ترکی سومین زبان باقاعده‌ی دنیا می‌باشد. حالا معنای لهجه‌ی سی و سوم چه می‌باشد و لهجه‌ها را چه طور شماره‌بندی می‌کند از سطح دانش من «فارس شوونیست» بیرون می‌باشد. البته برای کسانی که سومریان و ایلامیان و دیگران را، حتا خدا و پیغمبر را ترک می‌دانند، دیگر این جمعیت ناچیز ایران که عددی نمی‌باشد! اگر یونسکو را هم قبول ندارید پایگاه اینترنتی بسیار معتبر اتنولوگ (ethnologue) را که نمی‌توان نادیده گرفت! مهم نمی‌باشد که این موسسه کارش ترجمه‌ی کتاب مقدس مسیحیان به زبان‌های مختلف می‌باشد و تخصصی در آمارگیری ندارد و معلوم نمی‌باشد آمارش را درباره‌ی زبان‌های جهان از جمله آمار سخنگویان ایران از کجا آورده است. تازه دکتر رضا براهنی – که استاد دانشگاه خارج می‌باشد – هم از اتنولوگ آمار نقل کرده است. پس حتما اتنولوگ معتبر می‌باشد!

در این بازار دیگران نیز بیکار ننشسته‌اند. هر کس می‌خواهد از این قواره پارچه‌ی رنگارنگ برای خودش قبایی (شاید هم زیرپوش مامان‌دوزی!) یا چیزی بدوزد. تجزیه‌طلبان کُرد (مانند دکتر گلمرادی) اعلام فرمودند که دست کم ۱۶ درصد ایرانیان کُرد هستند.

یوسف عزیزی بنی‌طُرف نیز از آن طرف گفت: کی به کی اه؟ حالا که این طور است. تمام مردم استان خوزستان عرب هستند. اون که هیچ! بلکه در ایران ۸ میلیون عرب داریم. این همه لر در شهرهای مسجد سلیمان و ایذه و بهبهان و دزفول و … در اصل عرب هستند و خودشان نمی‌دانند». حالا همه‌ی دنیا هم باورشان شده که بله خوزستان استان عرب‌نشین است. شبکه‌ی الجزیره هم – که در خُردکشور قطر قرار دارد و همه‌ی مشکل‌های دنیای عرب مانند غزه و فلسطین و … را حل کرده – برای عرب‌های ایران دلش سوخت و گزارش داد که چرا کسی به داد عرب‌های ایران نمی‌رسد. مگر یادتان رفت که ما هشت سال سعی کردیم و کلی پول خرج کردیم و به «قهرمان ملت عرب» – یعنی صدام حسین عزیز – همه جور کمک کردیم و نیرو فرستادیم تا به زور عرب‌های ایران را آزاد کنیم اما اینها دلشان نخواست آزاد شوند و با صدام جنگیدند!

شخص دیگری به نام حسین بور هم که می‌خواهد بلوچستان را سرقباله بیندازد و برای خودش بردارد گفت حالا که این طور است بندرعباس هم شهری بلوچ‌نشین و بخشی از بلوچستان است! اصلا یک سوم ایرانیان سنی هستند! در تهران دو میلیون سنی داریم. شهر شیراز و مشهد هم هر یک ۱ میلیون سنی دارد. اما یادش رفت که شیراز کلا کمتر از ۱.۵ میلیون جمعیت دارد.

خلاصه سنگ مفت و گنجشک مفت. اگر شما هم میل دارید می‌توانید برای خودتان آمار تهیه کنید و در فضا پخش کنید. کسی هم ازتان منبع و سند و گزارش آمارگیری نمی‌خواهد. شاید توانستید کشوری بسازید و رییس جمهورش شوید. از من گفتن و از شما نشفتن!

۱ دیدگاه

ماتیکان گجستک ابالیش

آدینه ۲/اسفند/۱۳۸۷ – ۲۰/فوریه/۲۰۰۹

این هفته کتابی به دستم رسید به نام «ماتیکان گُجستک ابالیش» با مشخصات زیر:


نام کتاب: ماتیکان گجستک ابالیش. همراه با متن پهلوی، برگردان ِ پارسی، واژه‌نامه و آوانویسی
نبشته‌ی: آذر فرنبغ ِ فرخ زادان
برگردان: ابراهیم ِ میرزای ِ ناظر
ناشر: انتشارات هیرمند
چاپ اول: ۱۳۷۶ خ
صفحه: ۸۸
شابک (ISBN = شماره انتشار بین‌المللی کتاب): ۸-۷۱-۵۵۲۱-۹۶۴

کتاب تشکیل شده از چند بخش: سرآغاز، متن ماتیکان، واژه‌نامه و متن پازند. ماتیکان واژه‌ای است به زبان پارسی میانه (پهلوی) به معنای ماجرا یا داستان و گزارش رویداد. برای نمونه کتاب دیگری از زبان پهلوی داریم به نام «ماتیکان هزار داد ِستان» که گزارش هزار پرونده‌ی حقوقی است. گُجَستَک نیز واژه‌ای پارسی است به معنای لعنت شده یا ملعون. اما درباره‌ی نام ابالیش در سرآغاز چنین آمده است:

از دیدگاه نامهای ایرانی، ابالیش را نمی‌توان واژه‌ی پارسی پنداشت. در نگارش پهلوی این واژه به گونه‌های مختلفی خوانده می‌شود: ابالَ، ابالیا، ابالی، اباله، ابالیش، ابالیس. برخی از پژوهندگان این واژه را ابله معنی کرده‌اند. اما دکتر پرویز ناتل خانلری این نام را عبدالله خوانده. به باورداشت ِ یوستی (Justi) واژه‌ی ابالیش همان نام یونانی «اباریس» است. ولی این واژه باید از ریشه‌ی ابلیس عربی گرفته شده باشد. چون زرتشتیان آن زمان ابالیش را جزو خود نمی‌شمردند بدین روی به او عنوان «گجستک» یعنی ملعون را داده بودند که در مورد اسکندر و اهریمن به کار می‌رفته است.

درباره‌ی نام ابالیش می‌توانید به این مقاله در ایرانیکا نوشته‌ی شادروان استاد احمد تفضلی هم نگاه کنید.

بنابراین نام ساده و امروزی این کتاب «داستان ابالیش ملعون» است. این ماتیکان گزارش مناظره‌ی آذر فَرنبَغ پسر فرخ زاد، موبدان موبد و از دانشمندان زرتشتیان ایران در زمان مامون عباسی، است با مردی زندیک (زندیق، منظور مانیکی یا پیرو مانی) که ابالیش خوانده شده است. مناظره در برابر مامون و دیگران انجام شده است. ابالیش هفت پرسش درباره‌ی موضوع‌های دینی مانند خیر و شر، جسم و جان، آفرینش و مانند آن می‌کند و در تمام پرسش‌ها از موبدان موبد شکست می‌خورد و مامون و اطرافیانش خوشحال شده و موبد را می‌ستایند. تاریخ مناظره نزدیک ۲۰۲ هجری / ۸۲۸ م. دانسته شده است.

متن پهلوی ماتیکان دارای ۱۲۰۰ واژه است. در دوران نوین، نخستین بار متن پهلوی آن را آدرین لئون نیکولا بارتلمی (Barthélémy)، خاورشناس فرانسوی، در سال ۱۸۸۷ م/ ۱۲۶۶ خ منتشر کرد. این هم مشخصات این ترجمه:

Barthélémy, Adrien Léon Nicolas [1859-1949]. Gujastak Abalish: relation d’une conférence théologique présidée par le calife Mâmoun / texte pahlavi punlié pour la première fois avec traduction, commentaire et lexique par A. Barthelemy – Paris: 1887

صادق هدایت نیز به سال ۱۳۱۹ خ ماتیکان را از پهلوی به پارسی برگرداند.

آقای میرزای ناظر به سال ۱۳۲۳ در مشهد زاده شده و زیر نظر شادروان استاد دکتر مستاجر حقیقی زبان‌های باستانی پهلوی و پارسی کهن و اوستایی را آموخته است. وی هم چنین در تهران شاگرد شادوران دکتر بهرام فره‌وشی بوده و از خانم دکتر بدرالزمان قریب زبان‌های پارتی و سُغدی را آموخته است.

یک نظر بنویسید

کشف نسخه‌ای از شاهنامه

شنبه ۲۶/بهمن/۱۳۸۷ – ۱۴/فوریه/۲۰۰۹

دیروز رایانامه‌ای از دکتر محمود امیدسالار، شاهنامه‌پژوه ایرانی در دانشگاه ایالتی کالیفرنیا در لس آنجلس، به دستم رسید که حاوی خبر مهمی در زمینه‌ی شاهنامه بود. خلاصه‌ای از نامه‌‌ی ایشان را به پارسی بازنویسی می‌کنم.

پروفسور موسوی (استاد دانشگاه تهران) که مشغول پژوهش و مطالعه در کتابخانه‌ی بیروت در لبنان است به دستنویس تازه و نفیسی از شاهنامه‌ی فردوسی دست یافته است. استادان جلال خالقی مطلق، افشار، شفیعی کدکنی، و خود دکتر امیدسالار تصویرهای دیجیتال چند صفحه از این نسخه را وارسی کرده‌اند و به اتفاق رای به این نتیجه رسیده‌اند که این کشف و یافت بسیار مهمی است. اگرچه این نسخه تصویرهای نگارگری در خود ندارد و صفحه‌ی معرفی اثر نیز افتاده است اما مشخصات و ویژگی‌های نسخه‌شناسی نشان می‌دهد که این نسخه دست کم متعلق به سده‌ی هفتم هجری/سیزده میلادی است. دکتر خالقی مطلق و دکتر موسوی دو مقاله در همین باره نوشته‌اند که قرار است به زودی در نشریه‌ی «نامه‌ی بهارستان» منتشر شود.

دکتر امیدسالار و استاد افشار تصمیم گرفته‌اند که ویراست تصویری از این کتاب را در مجموعه‌ی نسخه‌های خطی پارسی منتشر کنند. ایرانیان ایالت ایندیانای امریکا کمک‌های سخاوتمندانه‌ای در این زمینه کرده‌اند. چند سال پیش نسخه‌ی شاهنامه‌ی یافت شده در لندن نیز به همین روش منتشر شد. کسانی که مایلند برای انتشار این دست‌نویس بسیار مهم کمک مالی کنند می‌توانند به پایگاه اینترنتی «بنیاد حفظ و نگهداری نسخه‌های خطی» مراجعه کنند به نشانی زیر:

http://blog.frmpub.com/?page_id=3

ایرانیانی که در امریکا هستند می‌توانند در برابر این کمک، تخفیف و برگشت مالی نیز دریافت کنند.

با توجه به وضعیت جنگی و ناپایدار شهر بیروت و نیز اهمیت تاریخی این دست‌نویس، حفظ و نگهداری و انتشار آن بسیار حائز اهمیت است و اضطراری بودن آن بیش از اندازه مهم می‌شود.

پایان نامه.

امیدوارم به زودی شاهد انتشار این نسخه‌ی ارزشمند باشیم.

(2) دیدگاه

سلاطین علوم؟

پنج‌شنبه ۲۴/بهمن/۱۳۸۷ – ۱۲/فوریه/۲۰۰۹

از هفته‌ی پیش نمایشگاهی در «مرکز علوم اونتاریو» (Ontario Science Centre) در شهر تورنتو در استان اونتاریوی کانادا برگزار شده به نام «سلطان‌های علوم: کشف دوباره‌ی هزار سال دانش» که در آن دستاوردهای علمی و فناوری دوران زرین (۷۰۰ تا ۱۷۰۰ میلادی) پیشامدرن در حوزه‌ی کشورهای مسلمان به نمایش گذاشته شده است.

این نمایشگاه از نظر آشناسازی فرنگیان و دیگران به دستاوردهای غیرفرنگیان در این دوره کار جالبی است. بازدیدکنندگان مورد نظر این نمایشگاه نیز از ۱۲ سال به بالا توصیف شده‌اند. این نمایشگاه دوره‌ای است و قرار است در دور جهان بگردد و در شهرهای مختلف به نمایش درآید.

اگرچه هدف این نمایشگاه تنها آموزشی و غیرسیاسی و غیردینی گفته شده اما از همان نام و نامگذاری شخصیت‌ها مشخص است که هدف تنها آموزشی نیست. نخست این که به نظر من نام «سلطان» رنگ و بوی عربی زیادی دارد. در پوستر بالا هم عکس شتر کافی است که همه چیز به نام عرب تعبیر شود. علت هم مشخص است. مرکز دست‌اندرکاران اصلی این نمایشگاه در شیخ‌نشین دوبی در امارات متحد عربی است! یعنی اگر زمانی دولت امارات در دوبی نمایشگاه می‌گذاشت و ابن‌سینا و دیگران را عرب معرفی می‌کرد حالا این نمایشگاه را در سراسر جهان به گردش می‌آورد!

رادیو زمانه گزارشی در این باره تهیه کرده و با خانم نیاز سلیمی، رییس کنگره‌ی مسلمانان کانادا و مشاور این نمایشگاه، گفتگویی کرده است که می‌توانید در این نشانی بخوانید یا گوش کنید.


تصویر محمد زکریای رازی در نمایشگاه سلطان‌های علوم

آنچه برای من جالب بود و جای تاسف داشت این که به نظر می‌رسد خود این بانوی ایرانی شناخت درستی از تاریخ و فرهنگ ایران ندارد. به این قسمت از گفتگو دقت کنید:

- گزارشگر: در این نمایشگاه چند تن ازدانشمندان بزرگ ایرانی مثل زکریای رازی و ابن سینا به‌ عنوان دانشمندان اسلامی معرفی شده‌اند. شما به‌ عنوان یک ایرانی که در شورای مشورتی مرکز علوم اونتاریو عضو هستید آیا متوجه این مسأله شدید یا نه و اصولاً خودتان این دانشمندان را ایرانی می‌دانید یا متعلق به فرهنگ اسلامی؟

- خانم نیاز سلیمی: در مورد ذکر نام ملیت این دانشمندان طبعاً بحث‌هایی ایجاد شد. یکی از مسایل بسیار مهم و معتبری که مطرح شد این بود که امروز خط‌ کشی‌های مرزی بسیاری از این کشورها با زمانی که خود این دانشمندان وجود داشتند و زنده بوده‌اند فرق می‌کند.

در نتیجه شما نمی‌دانید ملیت آن‌ها را در کدام دوران تاریخی مطرح کنید. این کار عملاً غیرممکن است، چون کسی که در آن دوره ایرانی بوده است امروز باید افغان معرفی شود و یا کسی که هندی بوده امروز باید پاکستانی معرفی شود و یا بر عکس.

این خطوط بارها و بارها به هم ریخته است. ولی فکر می‌کنم اولاً این دانشمندان اگر بودند و خودشان را تعریف می‌کردند، کوچک‌ترین مشکلی نداشتند از این‌که آن‌ها را به‌عنوان دانشمندان جهان اسلام بشناسند. مشکل مشخصا‍ً حساسیت ما ایرانی‌هاست. برای این‌که هیچ‌کدام از ملیت‌های دیگر که سر میز مشاوره نشسته بودند هیچ مشکلی با این قضیه نداشتند. تنها کسی که این سوال را مطرح کرد من بودم. آن هم به خاطر این‌که من حساسیت‌های جامعه‌ام را می‌دانم.

مشکل بود که این دانشمندان را با کشور خاستگاه خودشان معرفی کنیم. چون این خطوط مرزی بارها به‌هم ریخته است و ضمناً همان‌طور که در صحبتی خود شما اشاره کردید بسیاری از آثار مکتوب این بزرگان به زبان عربی تألیف شده است. در نتیجه حساسیتی که ما امروز روی این دانشمندان داریم که آیا محل تولد آن‌ها می‌بایست به عنوان ملیت آن‌ها ذکر شود یا جایی که زندگی و کار کردند یا جایی که دفن هستند؟ این مسأله‌ای است که زیاد روشن نیست.

من با مسلمان خواندن بیشتر این دانشمندان مشکلی ندارم. (البته برخی از آنان یا زرتشتی بودند یا مسیحی و یا مانند محمد زکریای رازی دینی نداشتند.) اما مشکل در این است که تنها دین یا زبان نگارش را پایه‌ی هویت دانستن به خصوص در سرزمینی چون ایران اصلا درست نیست. اما چند پرسش درباره‌ی سخنان خانم نیاز سلیمی:

۱- چرا اگر کسی در گذشته ایرانی بوده باید امروز افغان معرفی شود؟ یا اگر هندی بوده باید امروز پاکستانی معرفی شود؟ این یعنی اعمال مرزهای امروزی بر گذشته. هویت پاکستانی و افغانی، بر خلاف هندی و ایرانی، هویت‌های امروزی و تازه‌ساخته (به دست استعمار بریتانیا) هستند. در حالی که ایران و هند از هزاران سال پیش وجود داشته‌اند. مشکل اینجاست که ایشان ایران را با مرزهای امروزی می‌شناسند. چرا به نوشته‌های ناصر خسرو و ابوریحان بیرونی و دیگران نگاه نمی‌کنید که خود را ایرانی دانسته‌اند؟ با این استدلال ایشان از فردا باید گفت که ساسانیان پادشاهان عراقی بودند چون پایتختشان در نزدیکی بغداد بود که امروز در عراق است. یا اشکانیان سلسله‌ای از ترکمنستان بودند چون اشک‌آباد و نسا، پایتخت‌های نخستین آنان، در ترکمنستان امروزی است. با این استدلال از فردا باید هرودوت را هم تاریخ‌نگار ترک دانست! چون زادگاه او امروز بخشی از کشور ترکیه است.

۲- می‌گوید ملیت‌های دیگری که سر میز مشاوره بودند چنین حساسیتی نداشتند. خب به قول انشاهای مدرسه‌ای «البته واضح و مبرهن است». برای این که بیشتر این «ملیت‌»ها ساخته‌ی سده‌ی بیستم میلادی هستند و پیش از این وجود خارجی نداشتند. آیا قطر و امارات و دیگران باید حساسیت داشته باشند که چرا به جای ایرانی بودن ابن‌سینا تنها به مسلمان بودن او بسنده می‌شود؟

۳- می‌گوید آیا محل تولد آنها باید معیار ملیت باشد یا محل دفن یا زبان نوشتار؟ این چه پرسش بیهوده‌ای است؟ یعنی اگر من از امروز به زبان انگلیسی چیز بنویسم ملیتم می‌شود بریتانیایی؟! اگر در افریقا زندگی کنم دیگر ایرانی نیستم؟

به قول سعدی شیرازی:
از دشمنان برند شکایت به دوستان ———— چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟

هم چنین ن.ک به نوشته‌ی پیشین در همین وبلاگ:
- پیوستگی تاریخی ایران
- دوم: دانشوران ایرانی
- سوم: عرب، ایرانی، یا مسلمان
- نیز ایران در شعر شاعران قدیم

پی‌نوشت:

آقای سیدعباس سیدمحمدی در پیامی پرسیده که اگر – برای بحث – زمانی ایران به مدت ۲۰۰ سال بر تمام کره‌ی زمین تسلط داشت آیا تمام دانشمندان کره‌ی زمین پس از آن ایرانی بودند؟ دیگر این که در زبان انگلیسی برای کسانی چون آینشتاین می‌گویند دانشمند «آلمانی‌زاده» (German-born) شاید ما هم از این روش استفاده کنیم.

پرسش‌های جالبی هستند زیرا پایه‌ی استدلال دیگران را (و امیدوارم نه لزوما خود آقای سیدمحمدی را) نشان می‌دهد. برای همین به جای بخش پیام‌ها در اینجا به آن پاسخ می‌دهم.

پایه‌ی بحث من و کسانی که این دانشوران را ایرانی می‌دانیم هرگز گسترش جغرافیایی نیست. همچنین منظورمان مرزهای سیاسی ایران امروزی هم نیست. بلکه منظور فرهنگ و اندیشه و قوم است و این که خود آنان چه می‌گفتند. ابوریحان تمام مردم خوارزم را ایرانی می‌داند: «و اما اهل خوارزم، و ان کانوا غصناً من دوحة الفُرس» یعنی «و مردم خوارزم، آنان شاخه‌ای از درخت استوار پارسيان (ايرانيان) هستند.» چون خودش نیز اهل خوارزم بود پس آشکارا خویش را ایرانی می‌نامد. همین طور ابن سینا و دیگران. می‌دانیم که خوارزمیان از قوم‌های ایرانی بودند. (البته خوارزمشاهان در زمان مغولان ترکیبی از ایرانی و ترکان آسیای میانه بودند.)

دلیل این که آقای یونس کرامتی مجبور شده یک قسمت کتابش درباره‌ی ابوریحان را به این موضوع بدیهی بپردازد که ابوریحان بیرونی ایرانی بود نه ازبک دقیقا به خاطر استدلال احمقانه و ساده‌انگارانه‌ی ازبکان و پان‌ترکان است که مرزهای جغرافیایی امروز را ملاک می‌دانند. همین طور است استدلال کسانی که مولانا و ابن سینا و ناصر خسرو را «افغان» می‌دانند یعنی اهل کشور افغانستان!

با موضوع نسب و زاد و رود هم در غرب آشنا هستم که نوشتید برای نمونه آینشتاین را می‌گویند آلمانی‌زاده. اما این گونه نامگذاری در فرنگ به خاطر مهاجرت‌های سده‌ی بیستم است. ولی مردم خوارزم، مردم بخارا، مردم بلخ و همه و همه از قوم‌های ایرانی بودند نه این که به ایران مهاجرت کرده باشند یا این که حکومت مرکزی ایران تا آنجا گسترش سیاسی یافته باشد. یعنی آنان به زبانی از زبان‌های شاخه‌ی ایرانی (مانند پارسی یا خوارزمی و سغدی و …) سخن می‌گفتند و بخشی از فرهنگ گسترده و غنی «ایرانی» بودند. (ضمن آن که برخی از آنان در بخشی از سرزمین «ایران‌شهر» زندگی می‌کنند.) حتا برای نمونه ما شاعری ایرانی داریم به نام «سیف فَرغانی» که اهل فَرغانه بود. امروز فرغانه بین کازاخستان و ازبکستان و تاجیکستان تقسیم شده است. دشت فرغانه هیچ گاه بخشی از حکومت‌های سیاسی درون ایران نبود. اما سیف فرغانی شاعری است ایرانی زیرا از قوم‌های ایرانی بود و به زبان پارسی سخن می‌گفت و می‌سرود و با فرهنگ ایرانی زندگی می‌کرد.

در قدیم سه اصطلاح وجود داشت: عرب، ترک، تاجیک. منظور از عرب که مشخص است. ترک هم یعنی ترکان آسیای میانه که از نژاد زرد بودند و تنگ‌چشم. تاجیک نیز یعنی همان ایرانی. پس از آن که روسیه سرزمین بدخشان و فرارود را تسخیر و ضمیمه‌ی خود کرد در دوران استالین برای «ملت‌سازی» مردم آنجا را «ملت تاجیک» نامیدند. حال آن که تاجیک یعنی ایرانی. حالا عده‌ای می‌گویند رودکی و فردوسی «تاجیک» بودند و منظورشان اهل تاجیکستان امروز است. خب معلوم است که این مغلطه است و بازی با کلمات. زیرا درست است که فردوسی و رودکی تاجیک بودند به معنای ایرانی اما اهل کشور تاجیکستان نبودند. اینها بازی‌های سیاسی است. یا داستان نظامی گنجوی و خاقانی شروانی که «جمهوری الهامستان» (کشور الهام علی‌اف با نام دزدی «جمهوری آذربایجان») در پیروی از آموزه‌های «رفیق استالین» ادعا می‌کند که چون این دو شاعر ایرانی در جایی زاده شده و زندگی کرده‌اند که امروز کشور «آذربایجان» نام دارد پس آنان شاعرانی آذربایجانی بوده‌اند! و منظورشان ترک‌زبان و اهل کشور الهامستان است. برایشان مهم نیست اگر این دو شاعر خود را ایرانی دانسته باشند و به ایرانی بودن خود افتخار کرده باشند و به ترکان به خاطر خونریزی و وحشی‌گری‌شان دشنام داده باشند.

(3) دیدگاه

کلات

دوشنبه ۲۱/بهمن/۱۳۸۷ – ۹/فوریه/۲۰۰۹

کلات: دژ یا دهی کوچک یا بزرگ را گویند که بر سر کوه یا پشته‌ی بلندی ساخته باشند. دیه و قریه‌ی بالای کوه. بعضی گویند دهی که در آن دکان و بازار باشد.

در شاهنامه به معنی مطلق شهر مستحکم و دژ آمده:

گذر بر کلات ایچ گونه مکن ——– گر آن ره روی خام گردد سخن

ناصر خسرو گوید:
وای بومسلم که مر سفاح را ——– او برون آورد از آن بی‌در کلات

منوچهری دامغانی گوید:
زرادخانه‌ی تو بُوَد هشتصد کلات ————– انبارخانه‌ی تو بود هفتصد حصار

در ارمنی «کهلکه» (khalakh) است و ظاهراً شکل قدیمی آن «کلاک» (kalak) بوده و همین کلمه است که در نام‌جاهای مازندران به صورت «کلا» درآمده.

در طبری: «کَلا»، «کُلا»، «قَلا»، «کَلاته» و «کَلایه» به معنای ده و قلعه.
در مازندرانی کنونی: کَلا (در آخر نام دیه‌ها درآید. مانند حسن کلا، فیروزکلا).
در گیلکی: «کلا» و «کَلایه» (مانند کیاکلایه).
در جندقی و بیابانکی: کلات به معنی ده و کلاته به معنی مزرعه است.

در زبان پشتو به شکل کواته (kuatta) آمده و از آنجا وارد زبان اردو شده است. نام شهر کوئته (Quetta) در پاکستان – که گاه به اشتباه کویته (kuwaita)! گفته می‌شود – از همین شکل پشتو گرفته شده است.

«قلعه» عربیده‌ی آن است. شکل عربی «قلعه» در ترکی به صورت قلا یا قالا درآمده مانند آق قلا (دژ سپید).

خاستگاه: فرهنگ دهخدا

۱ دیدگاه

دیلمیان

شنبه ۱۹/بهمن/۱۳۸۷ – ۷/فوریه/۲۰۰۹

(این جستار کوتاه را به دوست عزیزم نوذر تقدیم می‌کنم که از بازماندگان دلیران دیلمی است و شاد زیستن را دوست دارد.)

در زمان ساسانیان شاید مهم‌ترین بخش پیاده نظام ارتش ایران را دلاوران و دلیران و جنگاوران دیلمی تشکیل می‌دادند. منظور از دیلم ناحیه‌ی جنوب دریای کاسپین (عربیده: قزوین) یا مازندران است.

در نوشته‌های رومیان و بیزانسی‌ها (برای نمونه کتاب آگاتیاس Agathias) از جنگاوری دیلمیان یاد شده است و سلاح آنان خنجر و شمشیر و سپرهای رنگین و درخشان نام برده شده است. همچنین از سلاحی نام برده شده که به صورت نیزه‌ای با شاخ دوسر بوده و به آن «ژوبین» یا زوبین می‌گفتند. در فرهنگ دهخدا نیز چنین آمده است:

ژوبین/زوبین: حربه‌ی مردم گیلان است و آن نیزه‌ی کوچکی بود که سر آن دو شاخ باشد و در قدیم بدان جنگ می‌کرده‌اند (برهان قاطع). مخصوص اهل تبرستان خاصه دیالمه بوده (انجمن آرا) (آنندراج). نیزه‌ی کوچکی دوشاخه و بیشتر معمول مردم گیلان (ناظم الاطباء)

دکتر عبدالحسین زرین‌کوب در کتاب «دو قرن سکوت» از سرداری به نام «وهرز دیلمی» نام می‌برد که در زمان خسرو یکم انوشیروان به فرماندهی گروهی ۱۰۰۰ نفره به یمن فرستاده شد تا شورش آنجا را آرام کند. وهرز پس از رسیدن به یمن، کشتی‌ها را می‌سوزاند و همه چیز را به دریا می‌ریزد و به سربازان می‌گوید راه بازگشتی نیست. باید پیروز شویم.

پس از گشودن ایران به دست نیروهای عرب مسلمان و فروپاشی دولت مرکزی ساسانیان، نیروهای مسلمان مدت زمان درازی را صرف نفوذ و تسخیر منطقه‌ی دیلم کردند. طبری در تاریخ خویش هرگاه سخن از جنگ بین نیروهای خلیفه‌ی اموی و دیلمیان است (مانند حوادث سال ۱۴۳ هجری) می‌نویسد «و این جنگ به درازا کشید.» این موضوع دو دلیل داشت: یکی سختی جغرافیایی یعنی وجود کوه‌های سربلند و برافراشته‌ی البرز و کوهستانی بودن این منطقه. دلیل دوم مهارت جنگی و نظامی دیلمیان بود. نکته‌ی جالبی که در تاریخ طبری هست این که می‌نویسد وقتی فرمانروای طبرستان نزدیک بود به دست نیروهای خلیفه بیفتد «انگشتری را که زهر در آن بود مکید و خویشتن را کشت». همچنین می‌توان از مازیار و شروین نام برد که در برابر نیروهای خلیفه مقاومت کردند.

احمد کسروی در کتاب «شهریاران گمنام» می‌نویسد: «نیروهای اسلام که تا رودخانه‌ی لوار در فرانسه پیش رفتند نتوانستند در برابر مشتی مردم دیلمی کاری از پیش ببرند.» به خاطر همین سرسختی و مقاومت و جنگاوری دیلمیان، تاریخ‌نگاران عرب مسلمان از دیلمیان با عنوان «سنگدل و بیرحم» (قسی‌القلب) و مانند آن نام برده‌اند.

دیلمیان حتا پس از اسلام آوردن نیز جزو نخستین ایرانیانی بودند که در راه استقلال ایران و بیرون آمدن از زیر سلطه و فرمان خلیفه‌های اموی و عباسی قیام کردند. معروف‌ترین این دیلمیان حکومت زیاریان (آل زیار) بود که مرداویج و برادرش وشمگیر پسران زیار آن را بنا کردند و به مدت ۲۰۰ سال بر شمال ایران و اصفهان و ری حکومت کردند. شاید مشهورترین یادگار زیاریان گنبد کاووس باشد و نیز کتاب «اندرزنامه» که چون نویسنده‌اش کاووس (قابوس) بود به «قابوس‌نامه» نیز شناخته می‌شود. اما شاید مهم‌ترین اثر این دولت، حمایت کاووس از دانشمند بزرگ ایرانی ابوریحان بیرونی باشد که سبب شد کتاب مهم و ارزشمند «آثارالباقیه» نوشته شود.

گروه دیگر از دیلمیان پسران بویه یعنی علی و حسن و احمد بودند که حکومت «خاندان بویه» (آل بویه) را بنا کردند. این هر سه خود در لشکر وشمگیر بودند و از دست وشمگیر فرمان حکومت یافتند. آل بویه بر عراق نیز دست یافتند و خلیفه‌ی عباسی را دست نشانده‌ی خود کردند. خلیفه بدانان به ترتیب لقب‌های عمادالدوله، رکن الدوله، و مُعزّالدوله را داد. یکی از مهم‌ترین شاهان آل بویه فناخسرو (پناه خسرو) عضدالدوله است که پیشتر درباره‌اش نوشته‌ام و گفتم که خیلی مایل بود مانند ساسانیان با روم ارتباط داشته باشد و از آنان هدیه دریافت کند.

دیلمیان نیز همچون دیگر قوم‌های ایرانی در طول هزاران سال در ساختن تاریخ و فرهنگ کهنسال ایران‌زمین نقش مهمی داشته‌اند و نوشتن از تمام این کارها در اینجا مقدور و شدنی نیست و هدف من نیز این نبود. تنها به نام دانشمندی از گیلان در دوران پسااسلامی بسنده می‌کنم.

گوشیار گیلانی که نام کامل او را «کیا ابوالحسن گوشیار پسر لبان پسر باشهری جیلی (=گیلی = گیلانی)» نوشته‌اند از اخترشناسان سده‌ی چهارم هجری بود. نام او را کوشیار هم نوشته‌اند اما دکتر معین گفته که درست آن گوشیار است که از نام اوستایی «گوش» گرفته شده است. (گئوش = گاو. گوش نام روز چهاردهم ماه در تقویم زرتشتی نیز هست. به نوشته‌ی بیرونی در «گوش روز» از دی ماه جشنی بوده است موسوم به «سیرسور» که در این روز سیر و شراب می‌خوردند و برای دفع اهریمنان سبزیهای ویژه با گوشت می‌پختند. بیرونی نام آن را «جوش»، عربیده‌ی «گوش»، و در سغدی «غُش» و در خوارزمی «غوشت»آورده است). گوشیار از بزرگان اخترشناسی بود و کتاب‌های مهمی نوشته است به نام‌های زیر:
۱- زیج جامع
۲- زیج بالغ
۳- مجمل الاصول (خلاصه‌ی اصول)
۴- المدخل فی صناعة علم النجوم (درآمدی بر فن دانش اخترشناسی)
۵- معرفة الاصطرلاب و عمله (آشنایی با اصطرلاب و کارکرد آن)

سعدی نیز در بوستان خود از خرد و حکمت گوشیار گوشه‌ای نقل کرده است:

یکی در نجوم اندکی دست داشت ————- ولی از تکبر سری مست داشت
بر گوشیار آمد از راه دور ————- دلی پر ارادت، سری پر غرور
خردمند از او دیده بردوختی ————- یکی حرف در وی نیاموختی
چو بی بهره عزم سفر کرد باز ————- بدو گفت دانای گردنفراز:
«تو خود را گمان بُرده‌ای پُرخرد؟ ———– اَنائی که پُر شد، دگر چون برد؟»

(انا: ظرف)

خاستگاه:
- «دیالمه و غزنویان»، عباس پرویز، انتشارات علمی، تهران، ۱۳۳۶ خ.
- «تاریخ طبری»، نوشته‌ی محمد بن جریر طبری، ترجمه‌ی ابوالقاسم پاینده، انتشارات اساطیر، تهران، ۱۳۶۲ خ
- «اسواران ساسانی»، نوشته‌ی کاوه فرخ، ۲۰۰۵ م.

هم چنین ن.ک. نوشته‌ی دکتر کاوه فرخ درباره‌ی دیلمیان.

(5) دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »